مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان کوتاه جردن جنوبی

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
915
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
MaxE707338 امروز
Jamel5037 امروز
PearlineCf امروز
RoryGarran امروز
NewtonBall دیروز
GingerMcEl دیروز
AlycePinke دیروز
FrancescaZ دیروز

افشای تله جمعیت! | شبکه‌های اجتماعی عصر جوین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (7): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 11 رأی - میانگین امتیازات: 3.36
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان کوتاه جردن جنوبی

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#51
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۳۷ عصر
عسل- ظهر ناهار بپزیم بریم آلوارس!‬
‫-من که هستم. بریم ببینیم اونا چی میگن.‬
‫دیدم داره می لرزه.‬
‫-سردته عزیزم؟‬
‫عسل-سرد واسه یه دیقمه. دارم یخ می بندم.‬
‫کاپشنمو درآوردم و انداختم روی دوشش.‬
‫عسل-نه خودت سردت میشه.‬
‫-نه عسلم. من سردم نیست.‬
‫خودمم داشتم یخ می بستم. اما عسل مهم تره.‬
‫عسل-راست میگی؟‬
‫-آره بابا. مگه نمی دونی من گرمایی ام؟‬
‫عسل بهم لبخند زد. دستمو دور کمرش حلقه کردم و اونو چسبوندم به خودم. سرماست دیگه...به‬ ‫دل آدم گرما میده این سرما! تنگ هم راه میرفتیم. عسل و سرشیر خریدیم و برگشتیم به خونه.‬ ‫عسل رفت سمت اتاق سارینا اینا و در زد: دو دای سارینا.( بلند شو دیگه سارینا).‬
‫سارینا با یه ربدوشامبر به سمت پذیرایی اومد. حواسش نبود. خنده ام گرفت. سرمو به زیر‬ ‫انداختم و خودمو زدم به اون راه. ربدوشامبر واسه لباس خوابش بود. زانیار پشت سرش اومد و‬ ‫وقتی سارینا رو دید، گفت: اِ سارینا.‬
‫با چشم و ابروش به لباس سارین اشاره کرد. سارینا به خودش یه نگاه انداخت و با خجالت زیر‬ ‫لب گفت: خاک بر سرم کنن.‬
‫بدو رفت سمت اتاق خوابشون. زانیار هم با یه لبخند رفت اتاق و درو بست.‬
‫عسل داشت چای دم می کرد، که سمتش رفتم و به کابینت تکیه دادم و دست به سینه ایستادم.‬ ‫سرمو بردم زیر گوشش و گفتم: یاد بگیر.‬
‫با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چیو؟‬
‫-از این لباسا واسم نمی پوشی که!‬
‫عسل زیر زیرکی خندید و گفت: دوست داری؟‬
‫-پس چی؟ بدم میاد؟‬
‫عسل-خب بخر بپوشم دیگه.‬
‫-من برم بخرم؟‬
‫عسل-پولشو بده خودم میخرم.‬
‫-باشه. امشب رفتیم آب گرم، بعدش میری از این لباسا می خری. افتاد؟‬
‫عسل-اینجا؟‬
‫-بله...همینجا!‬
‫عسل بهم لبخند زد و در قوری رو گذاشت.‬
‫سارینا و زانیار هم اومدن و با هم صبونه خوردیم.‬
‫عسل-نوکرتون نیستما. شما هم باید کمک کنید.‬
‫-من و زانیار که معافیم.‬
‫سارینا-اِ؟ چرا مثالً؟‬
‫عسل-هه! لابد چون مردن دیگه.‬
‫زانیار-آفرین. زدی تو خال.‬
‫عسل-پاشین ببینم. پاشین!‬
‫عسل دستمو گرفت و بلندم کردم. سارینا هم دست زانیارو گرفت و اونو بلند کرد.‬
‫سفره رو جمع کردیم.‬
‫-من که عمراً ظرف مرف نمی شورم. گفته باشم.‬
‫عسل-تو برو من میشورم.‬
‫-باریک! حالا شدی کدبانو.‬
‫زانیار-بده من میشورم.‬
‫عسل-نه خودم میشورم.‬
‫داشتن یه ظرفو هی تو دستشون می کشیدن و تعارف تیکه پاره می کردن. غیرتی شدم و گفتم:‬ ‫لازم نکرده. خودم هستم.‬
‫نمیدونم زانیار پی به نیش کلامم برد یا نه. اما عسل خوب فهمید.‬
‫زانیار-باشه. من و سارینا میریم یه چرخی میزنیم.‬
‫-سوییچ روی تلویزیونه. خواستی بردار.‬
‫زانیار-باشه. مرسی.‬
‫داد زد: سارینا کجایی خانومم؟ بیا بریم بیرون.‬
‫عسل-خب بیا بشور دیگه.‬
‫ظرفو از عسل گرفتم و گفتم: حالا چهار تا لیوان و چند تا پیش دستی و قاشق چای خوریه دیگه.‬ ‫عیب نداره. بده می شورم.‬
‫عسل خندید. زانیار و سارین رفتن بیرون. عسل بهم گفت: غیرتی شده بودی؟‬
‫-کم نه! خوش ندارم زیاد باهم گرم بگیرین. فهمیدی؟‬
‫عسل-گرم چیه؟ البته بنده خدا اونم گناهی نداشت. خواهرت پیچوند رفت، اونم داشت جور سارینا‬ ‫رو می کشید.‬
‫-داشتین ظرفو می کشیدین، دستاتون که بهم نخورد؟‬
‫عسل-فکر نکنم.‬
‫-چی؟ یعنی چی فکر نکنم؟‬
‫عسل-عزیزم من دستکش دستمه ها. نمیبینی؟‬
‫به دستاش نگاه کردم.‬
‫-پس چرا میگی فکر نکنم؟‬
‫عسل-خواستم کرم بریزم دیگه.‬
‫لپمو کشید و گفت: غیرت جنوب شهریت از پهنا تو حلقم.‬
‫-اِ لپمو نکش. مگه بچه ام؟‬
‫عسل-شما مردا همه تون کودکین.‬
‫***‬
‫وقتی زانیار و سارین برگشتن، عسل رفت دست به سینه روی مبل نشست و گفت: من دیگه کاری‬ ‫نمی کنم. سارین خانوم شاهدخت نیستیا. تو هم باید کار کنی.‬
‫زانیار-اتفاقاً سارینای من ملکه است.‬
‫سارینا-عزیزم...مرسی!‬
‫عسل-بابا جمع کنید خودتونو.‬
‫سارینا-اِ؟ چطور وقتی سورن رمانتیک میشه اینو نمیگی؟‬
‫عسل-اونش دیگه به خودم مربوطه پررو خانوم.‬
‫سارینا خندید و گفت: سرتق.‬
‫عسل-خلاصه سارینا جون ناهار دست تورو می بوسه.‬
‫سارینا-باشه تنبل. من ناهارو میذارم.‬
‫-تنبل تویی سارینا. سر سفره جمع کردن هم پیچوندی رفتی.‬
‫سارینا-خب شوهرم که بود.‬
‫-واقعاً به سنگ پای قزوین گفتی زِکی!‬
‫سارینا از جاش بلند شد که بره ناهار بذاره. اما زانیار دست سارینو گرفت و اونو دوباره روی مبل‬ ‫نشوند.‬
‫زانیار-نمیخواد زحمت بکشی عشقم. من از بیرون غذا می گیرم.‬
‫-اما من غذای بیرون دوست ندارم.‬
‫سارینا-دردت اینه که من بلند شم کار کنم دیگه. میشناسم تورو.‬
‫-عسل اصلاً تو غذا بذار. من دست پخت تورو دوست دارم.‬
‫عسل-من؟!‬
‫سارینا و زانیار خندیدن.‬
‫-آره خب. اشکلای داره؟‬
‫احساس کردم چهره اش یه طوری شد.‬
‫عسل-مگه من کلفتتونم؟ خودتون یه کاریش بکنید.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#52
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۳۷ عصر
شدید واسم قیافه گرفته بود. دستمو دور گردنش انداختم. سرمو سمتش خم کردم و گفتم: ناراحت‬ ‫شدی عزیزم؟‬
‫عسل لبخندی مصنوعی زد و گفت: نه.‬
‫از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.‬
‫-کجا؟‬
‫عسل-مگه نگفتی من غذا بذارم؟‬
‫-خب تو هم گفتی خودمون یه کاریش بکنیم دیگه.‬
‫عسل-حالا دیگه پاشدم. چی می خورین؟‬
‫-بیا بشین. نوبت سارینه.‬
‫عسل-کباب تابه ای میذارم.‬
‫-عسل بیا بشین دیگه. نوبت ساریناست.‬
‫عسل بدون توجه به حرفام شروع کرد به غذا پختن. سارین و زانیار هم داشتن می خندیدن. اما‬ ‫عسل اخم کرده بود و داشت غذا می ذاشت. رفتم آشپزخونه و بسته ی گوشت چرخ کرده رو ازش‬ ‫گرفتم. آروم بهش گفتم: چیکار می کنی؟‬
‫عسل-مگه نگفتی من غذا بذارم؟ دارم میذارم دیگه.‬
‫-لازم نکرده. بیا بریم.‬
‫عسل آروم تر گفت: اون موقع که منو پیش اونا ضایع کردی باید فکر الانشم می کردی. زانیار به‬ ‫سارین میگه ملکه...میگه تو نمیخواد زحمت بکشی من از بیرون غذا می گیرم.اون وقت تو میگی‬ ‫من عین کلفتا بیام اینجا واسه تو و خواهرت غذا بپزم. دستت درد نکنه سورنا. واقعاً که!‬
‫-عسل این چرت و پرتا چیه میگی؟ خب من چون دست پختتو دوست دارم گفتم. نمی خوای غذا‬ ‫بذاری نذار خب.‬
‫عسل-هه! اینم یه بهانه واسه اینکه دستتو تو جیب مبارکت نکنی.‬
‫-فکر نمی کردم بهت بر بخوره به خدا.‬
‫عسل-سورنا برو بذار راحت آشپزیمو بکنم. جلوی دست و پایی.‬
‫-ببخشید.‬
‫سارینا اومد آشپزخونه و گفت: بده من غذا رو می ذارم.‬
‫عسل-نمیخواد ملکه خانوم. خودم میذارم.‬
‫سارینا-بده من بابا خودتو لوس نکن.‬
‫عسل-نمی خواد سارینا. ول کن دیگه.‬
‫سارینا-داری بدسفر بازی درمیاریا.‬
‫عسل یه لبخند زورکی زد و رو به سارینا گفت: عشقم برو استراحت کن. کلفت داداشت هست.‬
‫سارینا بهش برخورد و گفت: عسل این حرفا چیه که میزنی؟‬
‫دست عسلو گرفتم و بردمش اتاقمون. درو بستم و بهش تکیه دادم. دست به سینه رو به روم‬ ‫ایستاده بود.‬
‫عسل-چیه؟‬
‫-اون حرفا چی بود که زدی؟‬
‫عسل-چی گفتم مگه؟ ملکه خانوم باید استراحت کنه و من که کلفتشم باید کار کنم دیگه.‬
‫-به سارینا حسودیت شده؟‬
‫عسل-نه...چرا حسودیم بشه؟ چون شوهر اون بهش میگه ملکه و شوهر من بهم میگه پاشو غذا‬ ‫بذار؟ این حسودی داره؟‬
‫-خیلی دلت میخواست الان زن زانیار بودی آره؟‬
‫عسل-برو بابا. من چی میگم تو چی میگی.‬
‫-فکر نمی کردم تو ناراحت بشی. اصلاً تا وقتی سرعینیم تو دست به هیچی نمیزنی. خودم یه‬ ‫کاریش می کنم.‬
‫عسل-پول نداری از بیرون غذا بگیری که.‬
‫-دارم آقا. تو فکرشو نکن.‬
‫عسل-نمیخواد حاتم بشی. آخر ماه پول کم میاریم. بعدشم باید ماه دیگه واسه مامانم سالگرد‬ ‫بگیرم.‬
‫-داری بهم بی پولیمو سرکوفت میزنی؟‬
‫عسل-نخیرم. همچین چیزی نیست.‬
‫-اما داری این کارو می کنی. واسه همین چیزا می خواستم برم دبی.‬
‫عسل-سورنا بیا بریم دیگه. من گرسنمه. میخوام غذا رو آماده کنم.‬
‫-لازم نکرده. خودم می خرم غذا.‬
‫عسل-سورنا؟!‬
‫-پول دارم. تو نگران نباش.‬
‫عسل-ماه دیگه از بابام پول میگیرم واسه مراسم مامانم.‬
‫-نمیخواد. خودمون پول داریم.‬
‫عسل-خب بابامه. چه ایرادی داره؟‬
‫-بابات از مامانت جدا شده بود. اون وظیفه ای نداره. اما من دوماد مامانتم. خودم باید خرج‬ ‫مراسمشو بدم.‬
‫عسل لبخند زد و گفت: از همین چیزات خوشم میاد. مردی به خدا! واقعاً مردی.‬
‫-حتی وقتی بی پول باشم؟‬
‫عسل-هیچ ربطی نداره. ازت معذرت میخوام اگر ناراحتت کردم.‬
‫بهش لبخند زدم و گفتم: حالا بیا بریم.‬
‫از اتاق رفتیم بیرون.‬
‫سارینا-آشتی کردین؟‬
‫-آشتی چیه؟ قهر نبودیم که.‬
‫نشستیم روی مبل. ادامه دادم: اگر گفتم عسل غذا بذاره چون واقعاً دست پختشو دوست دارم.‬ ‫کدبانوئه. مثل تو نیست که تنبل. همه غذاها رو می سوزونی.‬
‫زانیار-آره دیگه. واسه همین گفتم غذا از بیرون میگیرم.‬
‫حالا اینبار من و عسل و زانیار می خندیدیم و سارینا قیافه گرفته بود.‬
‫***‬
‫از بیرون غذا گرفتم و به سمت آلوارس رفتیم. شیب جاده زیاد بود. خونه های روستایی...هوای‬ ‫خوب...مه...کلاً عشق بود! طبیعت اردبیل بی مثاله. بی برو برگرد! یه جا از ماشین پیاده شدیم و‬ ‫عرض جاده رو گرفتیم و رفتیم اونور. همه مون موقع راه رفتن کج شده بودیم؛ بخاطر شیب زمین.‬
‫عسل-وای بچه ها! اینجارو...‬
‫رفتیم به سمتی که عسل می گفت. یه چشمه ی کوچیک از دل زمین در حال جوشیدن بود.‬
‫سارینا-وای خدا. ناااازی!‬
‫عسل-سورنا میبینی چه باحاله؟‬
‫-آره...چه بامزه اس.‬
‫زانیار-این اردبیل شما هم عجب جاییه ها. آدم عشق می کنه.‬
‫عسل-فقط مردمش یکم سردن. اونم بخاطر آب و هواشه. میدونی زانیار؟ آب و هوا روی خلقیات‬ ‫مردم اثر میذاره.‬
‫خوشم نمیاد با زانیار حرف میزنه. احساس می کنم منو نادیده میگیره. چپ چپ داشتم نگاهش‬ ‫می کردم. اما اون داشت به زانیار نگاه می کرد.‬
‫زانیار-آره. مردم جنوب عوضش خیلی خون گرم هستن. اما آب و هواش آدمو خفه می کنه ها.‬
‫سارینا-مگه تو جنوب رفتی تا حالا؟‬
‫زانیار-آره دیگه. کیش...قشم...‬
‫سارینا-آها. از اون منظر.‬
‫-فکر کردی با کاروان راهیان نور رفته؟‬
‫خندیدیم. داشتیم برمی گشتیم سمت ماشین که آروم زیر گوش عسل گفتم: با زانیار زیاد حرف‬ ‫نزن عسل. حالتو میگیرما.‬
‫عسل-خره! اون مثل داآشمه. چقدر اینو بهت بگم عشقم؟‬
‫-فدای عشقم گفتنت!‬
‫باز ناز می گفت عشقم . واسه من ناز داره. اونم خیلی! خندید و سوار ماشین شدیم.‬
‫رفتیم تا آخر کوه و تله سی سوار شدیم. غذامونو خوردیم و تفریح کردیم و برگشتیم. من که معتاد‬ ‫تخمه آفتابگردون بودم، سر راه یه کیلو تخمه گرفتم و رفتیم خونه. یه فیلم هم از تهران با خودم‬ ‫آورده بودم. نشستیم به تخمه خوردن و فیلم دیدن. همه مون ولو شده بودیم. من و زانیار روی‬ ‫زمین و سارینا و عسل روی مبل. عسل روی خودش پتو کشیده بود که راحت باشه. خانوم ماس‬ ‫دیگه. بدون اینکه بهش بگم خودش کار درستو انجام داد.‬
‫سارینا-آخه این فیلم ترسناکا چیه میگیری سورن؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#53
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۳۸ عصر
-ترسوی خر!‬
‫سارینا-بابا من تازه از دست این فیلمای تو راحت شده بودم.‬
‫عسل-سارینا سوسول بازی درنیار بذار فیلمو ببینیم.‬
‫زانیار-عشقم می ترسی؟‬
‫سارینا-نه...فقط شب خوابم نمیبره و باید چراغو روشن بذارم.‬
‫زانیار-خب ما نمی بینیم.‬
‫-بیشین سرجات زانیار. خودشو داره لوس میکنه. این فیلم زیاد ترسناک نیست…هانیباله.‬
‫زانیار-آخه میگه شب خوابش نمیبره.‬
‫-میبره. شما غصه ات نباشه.‬
‫سارینا-آره عزیزم. نگاه می کنیم. حالا یه کاریش می کنم دیگه.‬
‫زانیار-مطمئنی؟‬
‫سارینا-بله عزیزم.‬
‫عسل-حالا اگه گذاشتن فیلمو ببینیم!‬
‫سارینا-هرچقدر سورنا کف تخمه است تو هم کف فیلمی. خوب مکمل هم هستینا.‬
‫همه خندیدیم و باقی فیلو تماشا کردیم. شب شد که زدیم بیرون واسه ی آب گرم. عسل و سارین‬ ‫رفتن بِش باجیالر؛ من و زانیار هم رفتیم گاو میش گُلی. قبل از رفتن عسلو کشوندم اتاق و بهش‬ ‫پول دادم تا برای خودش از اون لباس خوابای اشرافی بخره. با زانیار لباسامونو کندیم و به سمت‬ ‫چشمه آب گرم گاو میش گلی رفتیم. زانیار رفت و بالای استخر ایستاد. می خواست بپره وسط آب‬ ‫که مانعش شدم.‬
‫-هِی پسر! چیکار می کنی؟‬
‫زانیار-میخوام برم وسط آب.‬
‫-نمی بینی داره می جوشه؟ می سوزی.‬
‫زانیار یه نگاه به وسط انداخت و دید بله. آب در حال جوششه!‬
‫زانیار-راست میگی. حواسم نبود.‬
‫-کاش میذاشتم بپری وسط یکم بهت می خندیدیم.‬
‫همون کنار استخر کم کم نشستیم و یکم رفتیم جلو. یکم شنا کردیم. زانیار گفت: من دیگه میرم.‬ ‫قلبم گرفت.‬
‫-بچه بالاشهر. بشین بابا. کجا میری؟‬
‫زانیار-خیلی گرمه. قلبم گرفت.‬
‫-باشه برو. اما کلید دست عسل ایناست. نیم ساعت دیگه قرار گذاشتیم.‬
‫زانیار-مشکلی نیست. بیرون می مونم.‬
‫-اوکی. سوییچ تو کمده. تو جیب شلوارمه.‬
‫زانیار خداحافظی کرد و از آب گرم زد بیرون. حالا که اون رفت یکم کنار استخر میشینم و فکر می‬ ‫کنم. بدنم داشت نرم میشد. خیلی حال میده. تموم دردای آدم از بین میره. بعد از نیم ساعت منم‬ ‫از آب گرم زدم بیرون. رفتم سمت بش باجیالر که دیدم عسل و زانیار توی ماشین کنار هم جلو‬ ‫نشستن و دارن میگن و می خندن. خب؛ از اونجایی که خیلی غیرتی ام رفتم سمتشون. در عقبو باز‬
‫کردم و رفتم نشستم توی ماشین و با عصبانیت، محکم درو بستم. عسل و زانیار برگشتن و به من‬ ‫نگاه کردن.‬
‫عسل-کی اومدی سورن؟‬
‫-همین الان.‬
‫عسل از ماشین پیاده شد و اومد کنار من نشست.‬
‫- پس سارینا کجاست؟‬
‫عسل-من رفتم یکم خرید کنم. سارین داره آماده میشه بیاد بیرون.‬
‫-خب وایمسیتادی با هم بیرون میومدین.‬
‫عسل-دیگه گفتم زودتر بیام که خرید هم بکنم دیگه.‬
‫زانیار-من میرم یه هوایی بخورم.‬
‫زانیار از ماشین پیاده شد و من با خشم به عسل گفتم: عسل؟ چرا با زانیار بودی؟‬
‫عسل-واه! خب دیدمش اومدم سوار ماشین شدم دیگه. تو سرما وایمیستادم؟‬
‫-اصلاً واسه چی با سارین نرفتی خرید؟‬
‫عسل-روم نمیشد.‬
‫-چرا مثالً؟‬
‫عسل-واسه اینکه اون لباسی که تو گفته بودیو می خواستم بخرم. واسه همین جلوی خواهرت روم‬ ‫نمیشد.‬
‫-چی داشتین با زانیار می گفتین؟‬
‫عسل-حرف خاصی نمیزدیم.‬
‫-عسل؟ چی می گفتین به هم؟‬
‫عسل-هیچی بابا. گفتم حرف خاصی نمیزدیم.‬
‫-پس چرا داشتین می خندیدین؟‬
‫عسل-چقدر تو گیر میدیا. چه اشکلای داره مگه؟‬
‫-عصبیم نکن. مثل آدم جوابمو بده.‬
‫عسل-داشت اون موقعی رو می گفت که اومده بود عروسی سارینا و ماهان. میگفت چشمش‬ ‫سارینا رو گرفته بود. اما دیر سارینا رو دیده بود. چون دیگه شوهر کرده بود.‬
‫-چشمش سارینا رو گرفته بود و با تو...هه! خالی بند.‬
‫عسل-خب سارینا شوهر کرده بود. بعدشم دیگه این حرفا خوب نیست زده بشه. بس کن سورن‬ ‫جان.‬
‫-عسل دارم برای بار هزارم بهت میگم. خوش ندارم با زانیار زیاد گرم بگیری. خوش ندارم. تو‬ ‫مخت میره یا نه؟‬
‫عسل-باشه بابا. از این به بعد هروقت حرف زد میگم با من حرف نزن سورنا خوشش نمیاد. خوبه‬ ‫اینو بگم؟‬
‫-لازم نکرده.‬
‫عسل-پس زر نزن لطفاً!‬
‫سارینا و زانیار سوار ماشین شدند.‬
‫سارینا-ووی! یخ زدم.‬
‫عسل-آره هوا خیلی سرده.‬
‫سارینا-چی می خواستی بخری عسل؟ ببینم.‬
‫عسل-هیچی بابا.‬
‫سارینا-واه! خب بده منم ببینم دیگه.‬
‫-لازم نکرده. مگه تو فضولی؟‬
‫سارینا-ببینا! چه زن ذلیل شده این.‬
‫زانیار ماشینو روشن کرد و راه افتادیم.‬
‫***‬
‫سارینا-خیلی خوش گذشت به خدا. بازم بریم.‬
‫زانیار-آره خیلی خوب بود.‬
‫عسل-خیلی خوب بود. حتماً بازم بریم.‬
‫-ان شاءاهلل. ما دیگه میریم.‬
‫سارینا-بیاین داخل یکم استراحت کنید بعد برید خب.‬
‫عسل-نه سارین جون. مرسی...تو خونه کلی کار دارم.‬
‫از سارینا و زانیار خداحافظی کردیم و به سمت خونه به راه افتادیم. رسیدیم خونه و جفتمون خسته‬ ‫و کوفته روی تخت افتادیم.‬
‫عسل-چقدر از جاده بدم میاد.‬
‫-راه هم خیلی زیاد بود. خسته شدم از رانندگی.‬
‫عسل-سورن من اصلاً حال ندارم غذا بذارم. برو دوتا فالفل بخر بیار.‬
‫-حسش نی برم بیرون. زنگ میزنم واسمون پیتزا بیارن. میخوری دیگه؟‬
‫عسل-اوهوم.‬
‫زنگ زدم واسمون پیتزا آوردن. طبق عادت نشستیم زمین و مشغول خوردن پیتزا شدیم. دور میز‬ ‫نشستن تو کت من و عسل نمیرفت. خاکی بودن تو مرام ماست. ماهواره رو روشن کردم. داشت‬ ‫بچه ها رو نشون میداد. خیلی بامزه می خندیدن.‬
‫-عسل؟‬
‫عسل تکه ای پیتزاشو به دندون گرفت و گفت: هوم؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#54
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۰ عصر
-چرا بچه دار نمیشیم؟‬
‫عسل-چون تو نمی خوای عزیزم.‬
‫-من غلط می کنم. این بچه ها رو ببین چقدر با مزه ان.‬
‫عسل-آره. منم خیلی دلم بچه می خواد.‬
‫-خب چرا بچه دار نمیشیم؟‬
‫عسل-گفتم که دلیلشو.‬
‫-خب من دلم بچه میخواد.‬
‫عسل-آخ آخ. دل منم بچه می خواد.‬
‫-بچه دار بشیم؟‬
‫عسل خندید و گفت: آره. تو رو خدا!‬
‫-کِی؟‬
‫عسل-اول باید برم دکتر. کم خونی و کم کاری تیروئید دارم.‬
‫-وقت میگیرم. برو حتماً!‬
‫عسل-آره. اما اول باید آزمایش واسم بنویسن.آزمایشو دکتر عمومی هم می تونه بنویسه.‬
‫***‬
‫مراسم سالگرد نازنین خانومو با هر سختی که بود برگزار کردیم. دکتر به عسل گفت از لحاظ کم‬ ‫کاری تیروئید و کم خونی عسل مشکلی نداریم. فقط باید تحت نظر باشه؛ و با یک رژیم غذایی‬ ‫خاص. از سرکار برگشتم خونه. عسل از وقتی گم شد، کارشم از دست داد. وقتی رسیدم و یه چای‬ ‫مشتی نوش جون کردم، عسل غذا رو آورد. داشتیم غذا می خوردیم که عسل گفت: سورن جون!‬ ‫یه بساز بفروش اومده میخواد ساختمونو بکوبه از اول بسازه.‬
‫-اینجا که تقریباً نوسازه!‬
‫عسل-اینجا نه. خونه ی من. اگر اینطور بشه می تونم خونه رو با یه قیمت خوب اجاره بدم و یه‬ ‫کمک خرجی هم باشه.‬
‫-خودت پول اجاره رو ورمیداری. کمک خرج نمی خوام.‬
‫عسل-واه! چرا؟‬
‫-عسل من مرد خونه ام. وظیفه منه که خرج خونه رو در بیارم. پولتو واسه خودت خرج کن.‬
‫عسل-کلک میخوای دیگه نفقه ندی؟‬
‫-پول اجاره رو واسه خودت خرج می کنی. نفقه ات هم میگیری.‬
‫عسل-آخه چرا نمیذاری کمکت کنم؟‬
‫-گفتم که. این وظیفه ی منه. تو نمیخواد کمک کنی.‬
‫عسل-واسه بچه مون که می تونم خرج کنم؟‬
‫بهش لبخند زدم و گفتم: بچه مون بابا داره. باباش خرجشو میده. مامانش دست به جیب بشه،‬ ‫باباش سیاه و کبودش می کنه. بعدشم واستا حالا خونه رو بسازه. هنوز نساخته داری رویا پردازی‬ ‫می کنی.‬
‫عسل خندید و به غذا خوردنش ادامه داد.‬
‫-میگم کِی وقتشه؟‬
‫عسل-چی؟‬
‫-همین که حامله بشی دیگه.‬
‫عسل-فردا.‬
‫-من دختر دوست دارما. از الان بهت بگم.‬
‫عسل-وای من خودمم عاشق دخترم. اما اگر پسر شد چی؟‬
‫-انقدر بچه دار میشیم تا یکیش دختر بشه.‬
‫عسل-برو بابا. چه خبره مگه؟ خونه مون یه خوابه استا.‬
‫-میگم اینجا و ماشینی که بابات کادو دادو بفروشم یه خونه ی بزرگتر بگیرم؟‬
‫عسل-آره خوب میشه.‬
‫-باید سهم سارینو هم از خونه بدم.‬
‫عسل-خب ماشین خودتم بفروش. یه پراید می خریم.‬
‫-تو به 601 هم میگی لگن. حالا یه پراید بخرم چی میگی؟‬
‫عسل-شوخی می کردم بابا. چه فرقی می کنه ماشین چی باشه. مهم اینه که بتونیم باهاش اینور‬ ‫اونور بریم.‬
‫***‬
‫عسل هنوز باردار نشده. دو ماه گذشته اما هنوز خبری نیست. دائماً در حال رفتن به مطب دکترهای‬ ‫مختلفه. ماشینا رو فروختم و یه پراید مشکی گرفتم. خونه رو هم گذاشتم واسه فروش. یه زن و‬ ‫مرد خوششون اومد. میخوان خونه رو بخرن. خودمم یه خونه دیدم توی همین خیابون آذر. اونجا‬ ‫رو میخوام بگیرم. خونه ی خودم 06 متره. اما اون خونه 09 متره. دو خوابه و نوسازه. طبقه ی‬ ‫چهارمه که البته آسانسور هم داره. از در ورودی که واردش بشیم، یه پذیرایی دلباز داره. رو به روی‬ ‫در آپارتمان، دو تا اتاق کنار هم هست. یکی از اتاقا که بزرگتره، توش حموم هم داره. کنار همون‬ ‫اتاق سمت چپش آشپزخونه قرار داره. کنار در ورودی آپارتمان هم یه دستشوییه. عسل هم‬ ‫خوشش اومده. هفته ی دیگه خونه ها معامله میشن. خیلی زود همه کارامون ردیف شد. البته قیمتی‬ ‫هم که واسه خونه گذاشتم خوب بود. نمی خوام مردمو بچاپم که! تو خیابون آذر خونه ها تقربیاً از‬ ‫بقیه جاهای دولت آباد گرون تره. اما من قیمت خوبی رو گفتم واسه همینم خونه زود فروش میره.‬
‫***‬
‫-یه چیزی هست که میگن تو رحم یکی دیگه رشد میکنه. چطوره اونو امتحان کنیم؟‬
‫عسل همون طور که اشک می ریخت گفت: بچه ی من تو رحم یه زن دیگه رشد کنه؟ نمی خوام!‬
‫-خب چه فرقی می کنه؟ اینجوری تازه تو هم درد نمی کشی و راحتی.‬
‫عسل-دلم میخواد بچه ام تو شکم خودم رشد کنه. دوست دارم حسش کنم.‬
‫-عسل لجبازی نکن. این تنها راهیه که داریم.‬
‫عسل-نه. من اینجوری نمی تونم. تازه اون زن هم به بچه احساس پیدا می کنه. مگه میشه نه ماه‬ ‫تو شکمش اونو نگهداره و عاشقش نشه؟ امکان نداره.‬
‫-اما این تنها راه بچه دار شدنمونه.‬
‫عسل-نه سورن. من اینجوری دوست ندارم.‬
‫-پس میگی چیکار کنیم؟ وقتی خودمون میتونیم بچه دار بشیم، بریم از پرورشگاه بچه بیاریم؟‬
‫عسل-من میخوام خودم مادر بشم سورنا. تو منو درک نمی کنی. میخوام بچه ام تو رحم خودم‬ ‫رشد کنه. نه تو رحم یه زن دیگه.‬
‫-اما تو تا حالا دو بار سقط جنین داشتی. نمی تونی عسل.‬
‫عسل-حالا داری می کوبونی تو سرم این قضیه رو؟‬
‫-نه قربونت برم. این حرفا چیه میزنی؟‬
‫رفتم سمتش. بغلش کردم و موهاشو نوازش کردم.‬
‫-دیگه گریه نکن عسلم. هرچی خدا بخواد همون میشه.‬
‫عسل-نذر می کنم. اما باید اول از تو اجازه بگیرم. اجازه میدی نذر کنم؟‬
‫بهش لبخند زدم و گفتم: اجازه ما هم دست شوماس.‬
‫عسل-میخوام نذر کنم اگر بچه دار شدیم هر سال تاسوعا، در حد وسعمون قیمه درست کنم و‬ ‫نذری بدم. اما اگر به صالحمونه که بچه دار بشیم. اگر به صالحمون نیست، به خدا گیر نمیدم.‬
‫-یعنی چی؟‬
‫عسل-شاید ما نمی تونیم یه بچه رو خوب تربیت کنیم. واسه همین خدا بهمون بچه نمیده. اگر‬ ‫زیاد گیر بدیم، ممکنه یه بچه ای گیرمون بیاد که خوب نباشه. خلاف بشه، گناهکار بشه یا هرچی.‬
‫-راس میگی.‬
‫عسل-خدا صالح ما رو بیشتر می دونه.‬
‫هشت ماه از اومدن به خونه ی جدیدمون گذشته بود و توی این هشت ماه عسل دو بار باردار شده‬ ‫بود. اما هردوتاشون سقط شدن. نمیتونست بچه رو تو رحمش نگه داره.‬
‫***‬
‫عسل-میخوام طلاق بگیرم.‬
‫-باز دوباره کی زر زر کرده؟‬
‫عسل-هیچ کس چیزی نگفته. اما من...‬
‫بغضش ترکید. رو به روم ایستاده بود و منم روی مبل ولو بودم. دستشو گرفتم و کشیدمش سمت‬ ‫خودم. افتاد روی پاهام. بغلش کردم. ازش فاصله گرفتم و به چشماش خیره شدم. موهاشو‬ ‫انداختم پشت گوشش و گفتم: چی شده عسل؟ چرا تو انقدر خودتو اذیت می کنی؟‬
‫عسل-من نمیتونم تورو پدر کنم. ازت جدا میشم تا تو هم بتونی با یکی دیگه ازدواج کنی و بابا‬ ‫بشی.‬
‫خنده ای عصبی کردم و گفتم: دیدی داری شر و ور میگی؟ من نمیخوام بابا بشم. من و تو با هم‬ ‫خوشبختیم. بچه چیه اصلاً؟ همه اش دردسره.‬
‫عسل-دروغ نگو. تو عاشق بچه ای.‬
‫-اما بیشتر از بچه عاشق توئم.‬
‫عسل-سورنا خواهش می کنم. اینجوری احساس حقارت میکنم. حس میکنم داری بهم ترحم‬ ‫میکنی.‬
‫-تو غلط میکنی. مگه من از اول عاشق تو نبودم؟ الان با اون موقع چه فرقی می کنه مگه؟‬
‫عسل-فرقش اینه که من بچه دار نمیشم.‬
‫-عسلم شاید یه روز بچه دار شدی. نشدی هم فدای سرت. بچه میخوام چیکار وقتی تو پیشمی؟‬
‫عسل-راست میگی؟‬
‫-معلومه که دارم راست میگم. حالا پاشو آماده شو بریم بیرون.‬
‫عسل-کجا؟‬
‫-بریم بیرون یکم بچرخیم. یه پالتو دیدم میخوام اونو واست بخرم. خیلی خوشگله!‬
‫عسل-جداً؟‬
‫-آره. پاشو بریم فلکه یه چرخ بزنیم بیایم. پاشو خانومم.‬
‫عسل لباسای بیرونشو پوشید. منم آماده شدم. داشت جلوی آیینه چادرشو سر می کرد که رفتم و‬ ‫از پشت بغلش کرد.‬
‫-عسل...به خدا من تورو خیلی دوست دارم. دیگه چرت و پرت نگیا. باشه؟‬
‫عسل لبخند زد و با بغض سرشو تکون داد.‬
‫***‬
‫زانیار-دلیل اینکه امروز اینجا دعوتتون کردم واسه این بود که...‬
‫به سارینا با لبخند نگاهی انداخت و گفت: ما داریم بچه دار میشیم.‬
‫زانیار و سارینا خندیدند. منم لبخند زدم و گفتم: تبریک میگم.‬
‫عسل چونه اش می لرزید. می دیدم به زور داره لبخند میزنه.‬
‫عسل-تبریک میگم.‬
‫سارینا-همین؟ چه بی ذوق!‬
‫عسل از روی مبل بلند شد و سارینا رو در آغوش گرفت.‬
‫عسل-بیا! اینم با ذوق.‬
‫همون لحظه بغضش ترکید و به گریه افتاد.‬
‫سارینا-چی شده عسل؟ چرا گریه می کنی؟‬
‫سمتش رفتم و از آغوش سارینا کشیدمش بیرون. خودم بغلم گرفتمش و گفتم: چیزی نیست.‬
‫دستمو روی سر عسل گذاشتم و نوازشش کردم. اونم تو بغل من داشت هق هق کنان اشک می‬ ‫ریخت.‬
‫زانیار-چی شده سورنا؟‬
‫-چیزی نیست.‬
‫بعد از کمی مکث به عسل گفتم: آروم باش عزیزم. واسه چی گریه می کنی آخه؟‬
‫عسل-سورنا بریم خونه.‬
‫-باشه عزیزم.‬
‫رو کردم به سارینا و گفتم: سارینا چادر عسلو بده.‬
‫سارینا رفت و چادر عسلو آورد. گرفتم دستم چادرشو.‬
‫-بیا بریم عسل.‬
‫کیفشو از روی مبل برداشتم و همونجور که تو بغلم بود راه افتادیم.‬
‫سارینا-چی شد یهو آخه؟‬
‫به سارینا با چشم و ابرو اشاره کردم چیزی نگه.‬
‫زانیار-حالت خوبه عسل؟‬
‫به زانیار چپ چپ نگاه کردم.‬
‫عسل-خوبم...خوبم. ببخشید تو رو خدا.‬
‫رو کرد به سارینا و گفت: باهات تماس میگیرم.‬
‫با هم به سمت خونه خودمون راه افتادیم. شب بود.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#55
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۰ عصر
-چته عسل؟ چرا گریه می کنی آخه؟‬
‫عسل-دست خودم نبود.‬
‫-اینکه اونا دارن بچه دار میشن تورو ناراحت می کنه؟‬
‫عسل-نه فقط... یه جورایی غبطه خوردم. همین.‬
‫-عشقم... عسلم به خدا که هیچ ایرادی نداره که بچه دار نمیشیم. چجوری اینو بهت بگم؟‬
‫عسل-بچه دار نمیشیم نه. من بچه دار نمیشم. تو میتونی پدر بشی.‬
‫-باز شروع کردی؟ من و تو یکی هستیم. این حرفارو نزن. مگه ما بدون بچه خوشبخت نبودیم؟‬ ‫حالا هم مثل همون موقع است. خوشبختیم عسل. بچه به دردمون نمی خوره. من بچه نمی خوام.‬ ‫اصلاً غلط کردم گفتم بچه.‬
‫عسل داشت بی صدا گریه می کرد. آخه چرا انقدر واسش مهم بود؟ من که هیچی نمی گفتم. من و‬ ‫اون با هم خوشبختیم. بچه هم نداشته باشیم بازم خوشبختیم. اما عسل اینو نمی فهمید. فکر می‬ ‫کرد من از روی دلسوزی دارم باهاش زندگی می کنم. من عاشقشم. اصلاً دیگه بچه برام اهمیتی‬ ‫نداره.‬
‫عسل-سورنا؟‬
‫-جانم عسلم؟‬
‫عسل-عاشقتم!‬
‫بهش نگاه کردم. لبخند زدم و گفتم: منم عاشقتم عزیزم.‬
‫عسل به سمت شیشه کناریش سرشو چرخوند و با ناراحتی گفت: سورنا!‬
‫برگشتم و دیدم یه دختر بچه کنار خیابون توی پیاده رو، روی زمین افتاده. ماشینو کنار خیابون‬ ‫پارک کردم و به سمت بچه رفتیم. یه دختر تقریباً 1 ساله بود. عسل نشست روی زمین جلوی‬ ‫دختر.‬
‫عسل-دختر خانوم پاشو... پاشو خاله جون... پاشو!‬
‫بچه رو بلند کردم و گذاشتمش توی ماشین. عسل هم صندلی عقب نشسته بود و دخترو بغل کرده‬ ‫بود. هراسون به سمت بیمارستان به راه افتادم. خیابون خیلی خلوت بود. هیچ کس نبود. عسل‬ ‫گریه می کرد.‬
‫-عسل تو رو خدا یه دیقه آروم باش.‬
‫عسل زیر لب ذکر می گفت. منم شروع کردم به ذکر گفتن. هرچی سر زبونم میومد گفتم.‬
‫رسیدیم به یه بیمارستان. دخترو بغلم گرفتم و رفتیم توی اورژانس. داد زدم: یکی بیاد به این بچه‬ ‫برسه.‬
‫***‬
‫-همینایی که گفتم بود.‬
‫دکتر-از سوء تغذیه این مشکل واسش پیش اومده.‬
‫عسل-بیچاره بچه.‬
‫-ممنونم دکتر.‬
‫دکتر رفت و من و عسل به اتاق اون دختر بچه رفتیم. معلوم بود بچه هیچ کسو نداره. لباساش پاره‬ ‫پوره بودن و صورت و دستاش از کثیفی سیاه شده بودن. عسل رفت و کنار تخت نشست. دست‬ ‫دخترک رو گرفت و با لبخند گفت: عزیزم خوبی؟‬
‫دخترک-خوبم...جعبه آدامسام کجاست خاله؟‬
‫عسل-جعبه آدامس؟‬
‫دخترک گریه اش گرفت و گفت: خاله جعبه مو بهم میدی؟‬
‫-عزیزم ما جعبه ای ندیدیم.‬
‫دخترک گریه اش شدت گرفت. رفتم سمتش و دستمو به سرش کشیدم. گفتم: دخترم چرا گریه‬ ‫می کنی؟‬
‫دخترک-آخه زری خانوم بفهمه جعبه رو گم کردم منو می کشه.‬
‫عسل-زری خانوم کیه؟‬
‫دخترک-همون که من پیشش می مونم.‬
‫عسل-مامان و بابات کجان؟‬
‫دخترک سرشو به زیر انداخت و گفت: من مامان و بابا ندارم.‬
‫من و عسل یه نگاه ناراحت به هم انداختیم. چقدر معصوم و بی گناه بود. عسل با اشاره چشماش‬ ‫به من گفت به موهای بچه دست نزنم. یکم توی مسائل بهداشتی حساس بود. البته وسواسی‬ ‫نبود. اما می ترسید دختر شپش داشته باشه.‬
‫-اسمت چیه دخترم؟‬
‫دخترک-اسمم الیه.‬
‫-الی؟ یعنی چی؟ الهه...الناز؟ چی؟‬
‫الی-نمیدونم. همه بهم میگم الی مُردنی.‬
‫دوباره من و عسل با ناراحتی به هم نگاه کردیم. دخترک خیلی لاغر بود.‬
‫الی-خاله منو میبری خونه زری خانوم؟‬
‫عسل-عزیزم پیش زری خانوم چی کار میکنی؟‬
‫الی-بهمون آدامس میده میبریم می فروشیم. بعضیا هم اصلاً چیزی نمی فروشن. گدایی می کنن.‬
‫عسل-بعدم پوالشو ازتون میگیره. نه؟‬
‫الی-بله خاله.‬
‫عسل-بهتون غذا مذا هم میده؟‬
‫الی-کم میده خاله. اصلاً سیر نمیشیم ما.‬
‫عسل-مثالً چقدر؟‬
‫الی-مثالً یه تیکه نون میده میگه همینو بخور. خب من خیلی گشنه ام میشه. تا شب فقط همون یه‬ ‫تیکه نونو میخورم.‬
‫عسل-عزیزم الان عمو میره واست آبمیوه و کیک میخره اونو میخوری.‬
‫عسل به من اشاره کرد و منم رفتم. چقدر دختر بیچاره ای بود. خیلی دلم براش سوخت.‬
‫***‬
‫عسل-حالا چیکارش کنیم؟ من نمیخوام دوباره گیر اون زری خانوم بیفته. گناه داره بچه.‬
‫-میبریمش کلانتری. اونا میدونن چیکارش کنن.‬
‫عسل با تردید گفت: من...من میگم یه چند روزی پیش ما بمونه. یکم بهش برسیم الاقل. گناه داره‬ ‫بچه. جیگرم کباب شد.‬
‫-یه وقت واسمون دردسر میشه.‬
‫عسل-نه بابا. چه دردسری؟ این بچه که کس و کاری نداره بدبخت.‬
‫-نمیدونم. میگم بعداً پلیس گیر نده چرا همون اول نبردمیش؟‬
‫عسل-خواهش میکنم سورن. گناه داره. میخوام یکم خوشحالش کنم. به پلیس میگیم میخواستیم‬ ‫یکم بهش برسیم. سوء تغذیه داره خواستیم یکم بهش برسیم.‬
‫-باشه. اما اگر شپش داشت چی؟‬
‫جمله مو با خنده گفتم. عسل با مشت زد به بازوم و گفت: زهر مار. خب برو سرشو نگاه کن ببین‬ ‫شپش داره یا نه.‬
‫-الان نیگا میکنم. بیا بریم تو.‬
‫رفتیم داخل اتاق الی.‬
‫-عمو جون تو یه چند روزی مهمون ما هستی.‬
‫الی-نه عمو. زری خانوم بفهمه منو می کشه.‬
‫عسل-نترس عزیزم. تو دیگه پیش زری خانوم نمیری.‬
‫الی-راست میگی خاله؟‬
‫عسل-بله عزیزم.‬
‫الی-پس پیش کی می مونم؟‬
‫-یه چند روزی پیش ما هستی. بعد می برنت یه جای خوب. دیگه اونجا لازم نیست کار کنی.‬
‫الی گریه اش گرفت و با خوشحالی روی تخت نشست. آبمیوه و کیک اش رو خورده بود. خورده‬ ‫های کیک روی تخت ریخته بود. دستمو روی تخت کشیدم و آشغاالشو روی زمین ریختم.‬
‫***‬
‫الی-خاله خونه تون اینه؟‬
‫عسل- بله عزیزم. همینه.‬
‫الی-چقدر خوشگله!‬
‫عسل-خوشت میاد؟‬
‫الی- بله خاله. خیلی خوشگله.‬
‫عسل به الی لبخند زد و گفت: الان میبرمت حموم... خوشگل میشی... خانـــوم میشی!‬
‫الی-من حموم خیلی دوست دارم.‬
‫عسل-قربونت برم من.‬
‫عسل رو کرد به من و گفت: من الی رو میبرم حموم.‬
‫باهم رفتن حموم. الی خیلی چرک بود. شپش نداشت. اما همه ی بدنش بو میداد و کثیف بود. بعد از‬ ‫یک ساعت برگشتن. تازه فهمیدم دختر بیچاره چه شکلیه. یه دختر خیلی ناز چشم ابرو مشکی.‬ ‫موهاشم مشکی پر کلاغی بود. چشماش کشیده و درشت بود. خیلی خوشگل و ناز بود. لباش قرمز‬ ‫و کوچولو بود. بینی اش هم همینطور. پوستش گندمی بود. عسل یه حوله دور بچه پیچیده بود. بچه‬ ‫هم خودشو جمع کرده بود.‬
‫عسل-سورنا پشتتو بکن الی خجالت می کشه.‬
‫خندیدم و رومو ازشون برگردوندم.‬
‫-بفرمایید. خوبه؟‬
‫عسل خندید و گفت: آره خوبه.‬
‫دوباره با هم به اتاق رفتند و درو بستند. تلویزیون رو روشن کردم. نصفه شب بود. هیچی نمی داد.‬ ‫زدم ماهواره. داشت آهنگ پخش می کرد. یه آهنگ شاد. عسل و الی از اتاق اومدن بیرون.‬ ‫برگشتم و با لبخند به هردوشون نگاه کردم. عسل خوشحال بود. الی یکی از لباسای عسل رو تنش‬ ‫کرده. یه تاپ که واسه عسل تنگ بود. البته مدلش بود. اما واسه الی یکم گشاد بود. شلوارم پاش‬ ‫نبود. لباس تا سر زانوهاش اومده بود.‬
‫-چه بامزه شدی عمو!‬
‫عسل-عموش فردا میریم واسه الی لباس میگیریم.‬
‫پولم کم بود. آخر برج بود. اما باید یه کاریش می کردم دیگه. لبخند زدم و گفتم: واسش لباسای‬ ‫خوشگل بگیریا.‬
‫عسل-چـــشم. حتماً! مثل خودش لباساشم باید خوشگل باشه.‬
‫عسل جلوی پای الی زانو زد و گفت: خاله جون بیا بریم بخوابیم. فردا میریم بیرون. باشه خاله؟‬
‫الی-باشه.‬
‫هر دوشون یه لبخند خوشگل زدن و به سمت اتاق خواب رفتند. همون اتاقی که خالی بود. عسل از‬ ‫اتاق اومد بیرون و رفت از کمد دیواری یه تشک برداشت و دوباره به اتاق الی رفت. بعد از نیم‬ ‫ساعت اومد بیرون و گفت: خوابید.‬
‫دستمو سمتش دراز کردم. اومد دستمو گرفت و کنارم نشست. تو بغلم لم داد و گفت: سورن دیدی‬ ‫چقدر خوشگله؟‬
‫-آره ماشاءاهلل. خیلی دختر نازیه. با نمکم هست.‬
‫عسل-آره... مخصوصاً وقتی می خنده. حیف این دختر نیست دست اون زری افتاده؟‬
‫آه کشیدم و گفتم: واقعاً حیفه. بیچاره بچه!‬
‫***‬
‫صبح قبل از اینکه برم سرکار، به عسل پول دادم که واسه الی چند تا لباس بخره.‬
‫-گرون نخریا. پولم همین قدره.‬
‫عسل-میرم قسطی از پسر علی آقا می خرم. غمت نباشه. همینم فعالً زیاده.‬
‫خب خدارو شکر! رفتم سرکار. دوست داشتم زودتر برگردم خونه؛ مثل همیشه. دوست داشتم‬ ‫پیش عسل باشم. حضورش بهم آرامش می داد. با اینکه همه اش غصه می خورد و گریه می کرد‬ ‫اما بازم ازش آرامش می گرفتم. وقتی می بینمش ضربان قلبم شدت میگیره. نمی دونم تا کِی‬ ‫قراره به غصه خوردنش ادامه بده!؟ خب بچه دار نمیشیم که نمیشیم. به جهنم اصلاً. مسئله خیلی‬
‫مهمی نبود که بخواد خودشو ناراحت کنه. شب با شوق و ذوق برگشتم خونه. قبلش رفتم سوپر‬ ‫مارکت و چند تا خوراکی واسه خودمون و الی خریدم.‬
‫کلیدو تو در چرخوندم و وارد خونه شدم. عسل و الی دست همو گرفته بودن و داشتن جلوی‬ ‫تلویزیون می رقصیدن. عسل با خوشحالی به من نگاه کرد و با شوق و ذوق گفت: وای ببین کی‬ ‫اومده؟ عمو سورن اومده! سلام
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#56
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۱ عصر
عمو سورن...‬
‫الی-سلام عمو سورن.‬
‫-سلام خوشگل خانوما. چیکار می کردین؟‬
‫عسل-داشتیم می رقصیدیم.‬
‫و بعد شروع کرد به خوندن آهنگ صمد آقای فیلمای ایرانی قدیمی منتهی با اسم من و خودش:‬ ‫سورن آقا اومده از ده بالا اومده... لوله ی گاز می کاره حوصله ی ناز نداره... عسل عسل عسل‬ ‫عسل عسل!‬
‫خندیدم. به سمتم اومدن. اول عسل و بعدش الی رو بغل کردم. الی رو تو بغلم بلند کردم و گفتم:‬ ‫ببین واست چی خریدم!‬
‫الی-عمو واسه منه؟‬
‫-واسه تو و من و خاله عسل!‬
‫کیسه ی خوراکی ها رو دادم دستش و اونو روی زمین گذاشتم.‬
‫الی-مرسی عمو!‬
‫بهش لبخند زدم. یه بلوز و شلوار خونه تنش بود. موهاشم خرگوشی بسته بود دو طرف سرش.‬ ‫خیلی نمکی شده بود. عسل داشت به منی که محو تماشای الی بودم نگاه می کرد. لبخند روی لبام‬ ‫بود. برگشتم و به عسل نگاه کردم. با همون لبخند به سمتش رفتم. دستشو گرفتم و رفتیم روی‬ ‫مبل نشستیم.‬
‫-به چی زول زده بودی؟‬
‫عسل-به تو!‬
‫-خوش تیپ ندیدی؟‬
‫عسل لبخند پت و پهنی زد و گفت: خود پاف پندار.‬
‫-وقتی زنم داف باشه خودمم پافم دیگه.‬
‫عسل-خوشم نمیاد از این کلمه. معنیش خوب نیست.‬
‫-مگه معنیش چیه؟‬
‫عسل-نمی دونم. ولی به دخترای خوب نمیگن. به اراذل میگن داف.‬
‫-خب پس چی بگم؟ همه تورو داف محل می دونستن.‬
‫عسل-منو؟!‬
‫-آره. تو و سارین. اما جلوی من جرئت نداشتن بگن.‬
‫عسل-آخه من که دختر بی حیایی نبودم که بخوان بهم بگن داف و این حرفا!‬
‫-بله شوما ماه بودی و هستی.‬
‫عسل-تو از کجا می دونی همه منو داف محل می دونستن؟ میگی جلوی تو که نمی گفتن!‬
‫-میشنیدم از اینور اونور. بعدم یه کتک کاری حسابی راه مینداختم.‬
‫عسل-نماز خوندی؟‬
‫-بستنی بخورم میرم میخونم.‬
‫عسل-بیخود. اول نماز!‬
‫-آخه آب میشه بستنی.‬
‫عسل-بهونه نگیر. اول نماز...خدا از همه چی واجب تره. بستنی رو هم میذارم فریزر تا بیای.‬
‫رفتم لباسامو عوض کردم. همون طور که توی آشپزخونه داشتم وضو می گرفتم، به عسل گفتم:‬ ‫چقدر لباس واسه الی گرفتی؟‬
‫عسل-یه بلوز... یه شلوار و یه پیراهن. حدوداً پنجاه تومن شد.‬
‫-چی؟ پنجاه تومن؟‬
‫عسل-اونجوری نگاه نکن. خب همه چی گرون شده. تازه قسطی خریدم.‬
‫-حالا چقدر از پولشو دادی؟‬
‫عسل-فعالً بیست تومن دادم.‬
‫-چند روز دیگه میبرمش دیگه.‬
‫الی-کجا میبری منو عمو؟‬
‫برگشتم سمت الی و نگاهش کردم. تو چشماش غم بود. بهش لبخند زدم و گفتم: عمو فعالً‬ ‫همینجایی.‬
‫الی-منو میبری پیش زری خانوم؟‬
‫-نه عمو جون. دیگه زری خانوم تورو نمیبینه.‬
‫الی-پس کجا میبری منو؟‬
‫عسل-خاله جون پیش مایی حالا.‬
‫عسل چپ چپ به من نگاه کرد و الی رو که داشت بستنی می خورد در آغوش گرفت. رفتم مهرمو‬ ‫برداشتم و شروع کردم به نماز خوندن.‬
‫الی-خاله؟ عمو چرا انقدر بلند نماز می خونه؟‬
‫عسل خندید و گفت: خاله جون مردا باید از خانوما بلند تر نماز بخونن. بیا با هم پفک بخوریم.‬
‫نمازمو تموم کردم و منم به جمعشون اضافه شدم.‬
‫عسل-لهجه ات غلیظ شده ها!‬
‫-لهجه ام؟‬
‫عسل-آره. انگار از ناف عربستان اومدی.‬
‫خندید. منم خندیدم و الی هم وقتی خنده ی ما رو دید شروع کرد به خندیدن.‬
‫-پاشو بستنی منو بیار.‬
‫عسل بستنی منو آورد. وقتی می خواستم بستنی مو بخورم، الی داشت به من نگاه می کرد. بستنی‬ ‫مو گرفتم سمتش و گفتم: عمو بیا تو بخور.‬
‫الی-من خوردم عمو.‬
‫-اشکلا نداره. دوباره بخور.‬
‫الی-آخه برای توئه.‬
‫-من و خاله با هم بستنی میخوریم. آخه ما زیاد بستنی دوست نداریم.‬
‫الی بستنی رو گرفت و شروع کرد به خوردن اون. من و عسل داشتیم با لبخند به اون نگاه می‬ ‫کردیم. یه گاز از بستنی عسل زدم و گفتم: چقدر با نمکه!‬
‫عسل چونه اش لرزید. بستنی رو توی بسته اش گذاشت. چشماش خیس شد و رفت اتاق.‬ ‫دنبالش رفتم. درو بستم و بهش گفتم: چی شد عسلم؟‬
‫عسل-تو خیلی بچه دوست داری. اما من نمی تونم تورو به خواسته ات برسونم.‬
‫-عسل باز شروع کردی؟‬
‫عسل-سورنا... قبول می کنم که بچه ام تو رحم یکی دیگه رشد کنه.‬
‫-نه عسل. وقتی دوست نداری من نمی خوام.‬
‫عسل-اما تو بچه دوست داری.‬
‫-من تورو از همه بیشتر دوست دارم. دیگه از این حرفا نزن.‬
‫***‬
‫عسل داشت گریه میکرد. آروم، جوری که الی نشنوه بهش گفتم:چرا گریه میکنی عسل؟‬
‫آب بینیشو بالا کشید و گفت: سورن... بهش وابسته شدم.‬
‫-یعنی میگی...‬
‫نذاشت حرفمو بزنم و گفت: آره. میخوام بچه مون بشه.‬
‫خودمم به الی وابسته شده بودم. حس میکنم دخترمه. دوستش دارم.‬
‫-مطمئنی؟‬
‫عسل سرشو تکون داد.‬
‫-اول باید ببریمش کلانتری. همینجوری بچه رو بهمون نمیدن. شاید یه کس و کاری داشته باشه.‬
‫عسل-برای گرفتنش هم کلی قانون هست.مثالً اینکه یکی مون باید حداقل سی سالش باشه.‬
‫-پس چیکار کنیم؟‬
‫عسل با تردید گفت: یه کاریش بکن سورن. من الی رو می خوام.‬
‫-نمیشه عسل. باید گواهی والدت داشته باشه که بتونم واسش شناسنامه بگیرم.‬
‫عسل بی صدا اشک ریخت. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. خلاف مالفم نبودم که بخوام جعل‬ ‫مدرک کنم. اگر پدر مادرش گمش کرده بودن چی؟ شاید پدر و مادر واقعیشو پیدا می کرد. درست‬ ‫نبود بخوام از راه خلاف قانون وارد ماجرا بشم.‬
‫***‬
‫عسل تا چند روز افسرده بود. گریه می کرد و دلش الی رو می خواست. اما ما اونو تحویل کلانتری‬ ‫دادیم. لحظه ی دل کندن از الی واسه جفتمون سخت بود. الی هم توی همون یکی دو روز که‬ ‫پیشمون بود، خیلی بهمون وابسته شده بود و موقع خداحافظی همه اش گریه می کرد. هرجفتشون‬ ‫اشک می ریختن. اما چاره ای نبود.‬+
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#57
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۱ عصر
سل بسه دیگه. چقدر گریه می کنی آخه!؟‬
‫عسل-چرا نتونستی الی رو واسم بگیری؟ چرا سورن؟‬
‫-نمیشد عسل! به خدا نمیشد.‬
‫عسل-حالا چیکار کنیم؟ تا تو سی سالت بشه اونو میدن به یه خونواده ی دیگه. تو تازه 51 سالت‬ ‫شده. خیلی طول میکشه. 5 سال خیلی زیاده سورنا.‬
‫-عسلم... عشقم! تا اون موقع خودمون بچه دار میشیم.‬
‫عسل-نمیشیم سورنا. خدا نمی خواد ما بچه دار بشیم. نمی بینی؟ الی رو هم ازمون گرفت.‬
‫بغلش کردم. به هق هق افتاد.‬
‫-ما تازه اول راهیم. جوونیم. چه عجله ای واسه بچه داریم آخه؟‬
‫عسل-سورنا من نمی تونم یه بچه تو رحم صاب مرده ام نگه دارم. این ربطی به سن و سال نداره.‬ ‫تا همیشه همینطوره.‬
‫-ان شاء اهلل تا اون موقع یه درمانی هم واسه این مسئله پیدا میشه. سرعت پیشرفت علمو نمی‬ ‫بینی؟‬
‫عسل-یعنی ممکنه؟‬
‫-ان شاء اهلل. بعدشم اگر خدا نخواد بچه دار بشیم چه ایرادی داره؟ ما با هم خوشبختیم. من الان‬ ‫احساس خوشبختی می کنم. نکنه تو این حسو نداری که گیر دادی به بچه؟‬
‫عسل-چرا... چرا منم احساس خوشبختی می کنم. اما تو... تو دلت بچه می خواد.‬
‫-به ابوالفضل دیگه برام مهم نیست. چقدر بگم خود تو برام اهمیت داری؟ بابا من تا تو رو دارم‬ ‫هیچی نمیخوام. ای بابا!‬
‫عسل-راست میگی سورنا؟‬
‫سرشو بوسیدم و گفتم: آره عزیزم. به جون تو دارم راست میگم.‬
‫***‬
‫عسل از دستشویی بیرون اومد. با استرس صدام زد: سورن؟‬
‫-جانم عزیزم؟‬
‫رنگش پریده بود.‬
‫-چی شده عسل؟‬
‫عسل-من...من...حامله شدم.‬
‫استرس گرفتم. آخه چرا مراقب نبودیم! دوباره سقط میشه و عسل بازم عزا میگیره.‬
‫-چی؟‬
‫بلند شدم و رفتم سمتش. بِیبی چک رو نشونم داد و گفت: اینو ببین!‬
‫دیدمش. دو تا خط روش افتاده بود. این یعنی بارداره.‬
‫-من فردا نمیرم سرکار. میریم واسه آزمایش تا مطمئن بشیم.‬
‫عسل-اگر بازم بیفته چی؟‬
‫-نه... از همون اول مراقبت می کنیم. قضیه رو به سارینا میگیم و اون ازت مراقبت می کنه.‬
‫عسل-اما اون خودشم بارداره.‬
‫-خودم... خودم نوکریتو می کنم!‬
‫عسل-دیدی گفتم بچه دوست داری؟‬
‫-ای بابا. خب نوکریتو نمی کنم. خوبه؟ تو چرا انقدر کم داری دیوونه ی من؟ مرد باید نوکر زن و‬ ‫بچه اش باشه. غیر از اینه؟‬
‫عسل خندید. تو دست چپش بیبی چکو گرفته بود. با دست راستش منو بغل کرد و گفت: عشقم!‬ ‫دعا کن این بار بشه.‬
‫-ان شاء اهلل که میشه. خدا هرچی بخواد همون میشه.‬
‫***‬
‫من که سرِ کار می رفتم. می خواستم بمونم پیش عسل و ازش مراقبت کنم... اما خب زندگی خرج‬ ‫داره. نمیشه که کار نکرد. مَردِ و کارش! مرد بودن بدون کار کردن معنی نداره. عسل و سارینا پیش‬ ‫هم می موندن. داستان سقط جنین های عسل رو واسه سارینا توضیح دادیم. ما می خواستیم وقتی‬ ‫شکم عسل جلو اومد به همه بگیم و غافلگیرشون کنیم. اما خب هر دو بار خیط شدیم. اما اینبار‬ ‫فرق داره. شدیداً به جمله ی تا سه نشه بازی نشه اعتقاد دارم. اضافه کار نمی موندم. اون چند‬ ‫وقتو مهمون خونه زانیار بودیم. چون خونه ی زانیار به محل کارم نزدیک تر بود واسه همین موندیم‬ ‫اونجا. وگرنه که خودم اول به اونا گفتم بیان خونه ی ما بمونن. اما خب اونجوری بیشتر مراقب‬ ‫عسل می بودم و یک ساعت و خورده ای توی مسیر بازگشت به خونه مون نمی موندم. واسه‬
‫همین پول کمتر خرج می کردم و می تونستم وقت بیشتری رو با عسل باشم. اصوالً آدم آویزوونی‬ ‫نیستم. اما خب وقتی عسل و سارین پیش هم باشن و هوای همو داشته باشن به نفعشونه.‬ ‫مخصوصاً به نفع عسل. سارینا آدم پر انرژی و مثبت اندیشیه. برعکس عسل! شاید روحیات‬ ‫سارین روی عسل تأثیر بذاره و عسل هم یکم شادتر بشه. برگشتم خونه ی زانیار. توی راه چند‬ ‫کیلو میوه خریده بودم. زانیار هم خونه بود. مدیر شرکته دیگه. هروقت بخواد می تونه برگرده خونه.‬ ‫به زانیار و سارین که توی پذیرایی نشسته بودن سلام کردم و پاکت میوه ها رو گذاشتم روی میز.‬
‫-پس عسل کجاست؟‬
‫سارینا-بالاست. داره استراحت می کنه. دستت درد نکنه. واسه چی میوه گرفتی آخه؟‬
‫نمی خواستم زانیار فکر کنه آویزوونش شدم؛ واسه همین همیشه چند تا خرت و پرت می خریدم و‬ ‫می بردم خونه اش. به سارین گفتم: عسل تنهاست؟‬
‫سارینا-نه. سمیرا بالا سرشه. حواسش هست.‬
‫چپ چپ نگاهش کردم و به سمت اتاقی که در اونجا مهمون بودیم رفتم. خودش باید مراقب‬ ‫عسل باشه. آخه سمیرا کیه دیگه!؟ تقه ای به در زدم. سمیرا درو باز کرد. سرمو به زیر انداختم و‬ ‫گفتم: یـــااهلل!‬
‫سمیرا-بفرمایید.‬
‫-سلام.‬
‫سمیرا-سلام.‬
‫به عسل نگاهی انداختم. روی تخت خوابیده بود.‬
‫-ممنون سمیرا خانوم. شما می تونید تشریف ببرید.‬
‫سمیرا از اتاق بیرون رفت و در رو بست. لباسامو کندم و یه دست لباس راحتی پوشیدم. کنار عسل‬ ‫دراز کشیدم. داشتم دستمو روی موهاش می کشیدم که از خواب بیدار شد.‬
‫عسل-اومدی سورنا؟‬
‫-از خواب بیدارت کردم؟ ببخشید! بگیر بخواب.‬
‫عسل-نه. گرسنمه.‬
‫دستشو گرفتم و از اتاق اومدیم بیرون. چهار ماهش بود. فردا می خواستیم بریم سونو گرافی. تا‬ ‫حالا نتونسته بود بچه رو تا چهار ماهگی توی رحمش نگه داره. اما همون طور که گفتم اینبار فرق‬ ‫داشت. بچه ی سارینا پسره. داشتیم از پله ها می رفتیم پایین.‬
‫-آروم عسل! یواش برو.‬
‫عسل لبخند زد و قدمهاشو آهسته کرد. روی پله ها که بودیم به سارینا گفتم: سارین! عسل گرسنه‬ ‫است.‬
‫رژیم غذایی عسل خاص بود. غذاهای مخصوص باید می خورد.‬
‫سارینا-سمیرا...سمیرا!‬
‫سمیرا به سمت پذیرایی اومد و گفت: بله خانوم؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#58
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۲ عصر
سارینا-عزیزم طلعت خانوم غذای عسلو آماده کرده؟‬
‫سمیرا-بله خانوم. همه ی غذاها آماده است.‬
‫اونا هم بلند شدند و به سمت سالن غذاخوری رفتیم. کاش می تونستم همچین زندگی رو واسه‬ ‫عسلم مهیا کنم. اما وسعم نمیرسه. کاش میشد! اما ما از اولشم ساده زندگی کردیم. عسل گفته‬ ‫بود می تونیم بریم خونه ی باباش بمونیم. اما اونجوری یه جورایی میشدم دوماد سر خونه. این‬ ‫چیزا تو مرام من نبود. من غرور دارم. خودمم خونه دارم. فقط واسه اینکه عسل روحیه بگیره و‬ ‫یکی بالاسرش باشه خواستم بیام خونه زانیار. عسل خونه پدرش تنها میشد. ژیال خانوم و باباش‬ ‫که زیاد خونه نبودن و عسل با خدمتکاراشون تنها میشد. اونجوری که فایده ای هم نداشت.‬
‫عسل-آخه من این غذای چندشو چجوری بخورم؟ من دلم استانبولی می خواد.‬
‫سارینا-لوس بازی در نیار بابا. بخور.‬
‫-استانبولی هم میخوری؛ اما به موقع اش!‬
‫عسل-آخ جون! فردا ناهار باید ماهی بخورم.‬
‫ویارش ماهی قزل آال بود. وقتی از ماهی حرف میزد آب از لب و لوچه اش آویزوون میشد. ویار‬ ‫سارینا لواشک بود.‬
‫سارینا-شیکمو! همه اش به فکر شیکمشه.‬
‫عسل-نذار اسمشو بیارما!‬
‫منظور عسل لواشک بود. سارین هر وقت که اسم لواشکو می شنید هوس می کرد.‬
‫سارینا-وای نگو. تموم شده. باید بازم بخرم. فعالً هیچی نگو.‬
‫زانیار-عسل زنمو اذیت نکن.‬
‫چپ چپ به زانیار نگاه کردم. چه پررو شده! حق نداره با عسل اونطور صحبت کنه.‬
‫-قبل از اینکه زن تو بشه خواهر من و دوست عسل بود.‬
‫لحنم به قدری جدی بود که زانیار خشکش زد. خنده ای کوتاه کرد و گفت: شوخی کردم. قصد‬ ‫نداشتم ناراحتت کنم.‬
‫عسل-سورن شوخی می کرد.‬
‫-اِ؟ من فکر کردم داره جدی میگه!‬
‫عسل-حالا جدی هم بگه. مگه چی میشه؟ خب داره از زنش دفاع می کنه دیگه.‬
‫سارینا-راست میگه دیگه. زنشم. باید ازم دفاع کنه. مثل همین الان تو که از عسل دفاع کردی.‬
‫-مگه جنگه؟ بی خیال بابا!‬
‫خندیدیم و به غذا خوردن مشغول شدیم.‬
‫***‬
‫عسل-سورن باورم نمیشه. بچه مون دختره.‬
‫-خیلی خوبه! من عاشق دخترام.‬
‫عسل-هوی هوی هوی! یعنی چی که عاشق دخترا هستی؟‬
‫-بابا منظورم دختر بچه هاس جون تو!‬
‫عسل-جون عمه ات!‬
‫-هزار بار گفتم با عمه های من شوخی نکن.‬
‫عسل خندید. پس از مدت کوتاهی با استرس گفت: سورنا من می ترسم. می ترسم بازم بیفته!‬
‫-نترس عسل! استرس واست خوب نیست. اصلاً به این موضوع فکر نکن. ذهنتو به چیزای دیگه‬ ‫مشغول کن. کتاب بخون...وب گردی کن...طراحیتم که خوبه! طراحی کن.‬
‫عسل-باشه... سورنا؟‬
‫-جانِ سورنا؟‬
‫عسل-بیا یکم کل کل کنیم!‬
‫-کل کل چیه؟ ول کن بابا!‬
‫عسل-آخه گرفتن حالت خیلی مزه میده.‬
‫-اِ؟ اینجوریاست؟‬
‫عسل-آره... همین جوریاس!‬
‫توی ماشین در راه برگشت از سونوگرافی به خونه ی زانیار بودیم. شروع کردیم به کل کل! اما مثل‬ ‫قدیما از آب در نیومد. یه جورایی مضحک بود. دیگه مدلش یادمون رفته بود. اما واقعاً کل کل با‬ ‫عسل خیلی کیف میداد. اما الان دیگه ازدواج کردیم. نمی تونیم از اون حرفایی بزنیم که قبل از‬ ‫ازدواج می زدیم. مثالً عسل دائماً از مخ زدنی من می گفت و من مدام از اینکه خوشم نمیاد ازش.‬ ‫اما حالا قضیه فرق می کرد. نمی شد دیگه!‬
‫***‬
‫سارینا-عسل چند تا نفس عمیق بکش. آروم باش.‬
‫سارین دست عسلو گرفته بود و کنارش نشسته بود. شکمش بیشتر زده بود بیرون. عسل هم‬ ‫همینطور. الان عسل شش ماه و نیمه شه و سارینا هشت ماهه شه.‬
‫-عشقم آروم باش.‬
‫با استرس رو کردم به زانیار و گفتم: برو ماشینو بیار جلوی در.‬
‫خواستم سوییچ ماشین خودمو بدم به زانیار. اما اون موقع وقت لج و لجبازی و غد بازی نبود. زانیار‬ ‫به سمت در دوید. دست عسلو گرفتم و از روی مبل بلندش کردم. داشت گریه می کرد. هیچی نمی‬ ‫گفت. بنده خدا خیلی درد داشت.‬
‫سارینا-خب یکم ناله کن عسل! اینجوری یکم راحت میشی.‬
‫اما عسل هیچی نمی گفت. می دونستم از استرسشه. از درد به خودش پیچیده بود. یهو دیدم‬ ‫شلوارش خیس شد.‬
‫سارینا-اوا خاک بر سرم. کیسه آبش ترکید.‬
‫-یعنی چی؟‬
‫سارینا-بابا داره بچه به دنیا میاد.‬
‫استرس گرفته بودم. رسیدیم جلوی در. سارینا برگشت و بلند داد زد: سمیرا...این فرشو بده‬ ‫بشورن.‬
‫منظورش به فرشی بود که نجس شده بود. در ماشینو باز کردم و عسل سوار ماشین شد. خودمم‬ ‫کنارش نشستم و درو بستم.‬
‫-راه بیفت زانیار. زود باش.‬
‫زانیار سریع به راه افتاد. با ریموت در باغو زد و از ویلا بیرون رفتیم.‬
‫-عسل جان الان چطوری؟‬
‫عسل بی صدا گریه می کرد. جواب نداد. بغلش کرده بودم و دستمو روی سرش می کشیدم.‬
‫-عسل؟ عسلم؟‬
‫با صدایی لرزون گفت: سورنا کِی میرسیم بیمارستان؟‬
‫-الان میرسیم. به خدا الان میرسیم. طاقت بیار عزیزم.‬
‫عسل-نمی تونم. دارم از درد می میرم.‬
‫-عسل جان الان می رسیم. یکم طاقت بیار.‬
‫دستشو گرفته بودم. هردو داشتیم از استرس می مردیم.‬
‫***‬
‫-چی شد؟ عسل خوبه؟‬
‫پرستار با لبخند گفت: خانومتون حالش خوبه. بچه هم تحت مراقبته. خیلی ضعیفه.‬
‫خدا رو شکر کردم. با خوشحالی رو کردم به سقف بیمارستان و دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:‬ ‫خدایا دمت گرم. شکرت!‬
‫دستمو توی جیبم کردم و پنج تا ده هزاری به پرستار دادم. توی اون مدت که عسل داشت بچه رو‬ ‫به دنیا میاورد مردم و زنده شدم. سزارینش کردن. آخه بند ناف دور گردن بچه پیچیده شده بود و‬ ‫از طرف دیگه ای، بچه مون شش ماه و نیمش بود. رفتیم پشت شیشه و بچه رو تماشا کردیم. یه‬ ‫دختر زشت و بی ریخت؛ عین همه تازه متولد شده ها. اما خیلی کوچیک بود. در واقع هنوز جنین‬ ‫بود. به سمت اتاق عمل دویدم و منتظر عسل شدم. آوردنش بیرون. سارینا و زانیار هم رسیدن. با‬ ‫استرس پرسیدم: عسل؟ عسل خوبی عزیزم؟‬
‫عسل اخماش تو هم بود. حالش بد بود ولی گفت: خوبم. نگران نباش!‬
‫-پس قیافه ات چرا اینجوریه؟‬
‫عسل-درد دارم سورن...خیلی درد دارم.‬
‫پرستار-خوب میشی عزیزم.‬
‫عسل دوباره بی صدا اشک می ریخت. دلم براش سوخت. منم گریه ام گرفت. بردنش به اتاق.‬
‫عسل-نمی تونم بچه مو ببینم؟‬
‫پرستار-چرا. میاریمش بهش شیر بدی!‬
‫بچه تحت مراقبت شدید بود. باید چند مدت توی بیمارستان بستری می شد.‬
‫عسل-چه شکلیه سورنا؟‬
‫لبخند زدم و گفتم: مثل همه ی بچه ها بی ریخته.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#59
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۳ عصر
سارینا-گمشو بابا. بچه به اون ماهی. خیلی هم خوشگله.‬
‫عسل رو کرد به زانیار و گفت: زانیار! سارینا رو ببر خونه. باید استراحت کنه.‬
‫سارینا-برو بابا. من تا برادر زاده مو از نزدیک نبینم هیچ جا نمیرم.‬
‫پرستار بچه رو آورد.‬
‫پرستار-لطفاً بفرمایید بیرون.‬
‫عسل تا چشمش به بچه افتاد گفت: وای عزیزم...سورنا بچه مون!‬
‫سارینا-عمه قربونش بره. عشق منه.‬
‫زانیار و سارینا رفتن بیرون. من همونطور ایستاده بودم.‬
‫دیدی چقدر بی ریخته؟‬ ‫-‬
‫عسل-چقدر کوچیکه! بمیرم الهی.‬ ‫-‬
‫عسل بچه رو در آغوش گرفت و بوسش کرد و گفت: قربونت برم من مامانی.‬ ‫-‬
‫پرستار به من نگاه کرد.‬ ‫-‬
‫-من همسرشم.‬ ‫-‬
‫پرستار-خب همسرش باشین. فعالً بفرمایید بیرون. صداتون میزنم.‬ ‫-‬
‫عصبی به موهام دست کشیدم. پوف کردم و از اتاق خارج شدم. بعد از مدتی، پرستار‬ ‫-‬ ‫همراه بچه از اتاق اومد بیرون.‬
‫-کجا می برینش؟‬ ‫-‬
‫پرستار-باید تحت مراقبت باشه آقا.‬ ‫-‬
‫کلافه شده بودم. بیچاره بچه مون! رفتم تو اتاق. سارینا هم اومد. اما زانیار داخل نیومد.‬ ‫-‬ ‫خوشم اومد حالیشه فعالً نباید پا رو دمم بذاره. عسل به من نگاه کرد و با ناراحتی گفت: بچه‬ ‫نتونست شیر بخوره. باید با شیشه شیر بهش شیر بدم.‬
‫-عیب نداره عزیزم. حالا شیر خورد؟‬ ‫-‬
‫عسل سرشو تکون داد و گفت: بچه مون چی میشه؟ حالش خوب میشه؟‬ ‫-‬
‫-نگران نباش عزیزم. خدا بزرگه. تو هم نذر کرده بودی. تاسوعا باید نذرتو بجا بیاری.‬ ‫-‬
‫عسل لبخند زد. دستشو گرفتم و گفتم: بگیر بخواب عسلم. خسته ای!‬ ‫-‬
‫اون روز بابای عسل و ژیال هم واسه عیادت اومدن. طبق معمول کادوهای گرون قیمت هم‬ ‫-‬ ‫آوردن. طالهای سنگین و آنچنانی. بابای عسل توی بورس سرمایه گذاری کرده بود. شانس بهش‬ ‫رو کرد و پولدار شد. وگرنه اونم تو همون جردن جنوبی زندگی می کرد. خداییش چجوری تونست‬ ‫از اونجا دل بکنه؟ مگه با صفاتر از محل ما هم هست؟ عمرناش... دو سال بعد از جدایی از مادر‬ ‫عسل، توی یکی از مهمونیا مادر زانیار رو میبینه و عاشقش میشه و باهم ازدواج می کنن. من هیچ‬ ‫خوشم نمیومد اون هدایا رو واسمون میاوردن. ما که فقیر و بدبخت بیچاره نیستیم. ما یه زندگی‬ ‫عادی و قشنگ داریم. سیسمونی دخترمون هم خریده بودن. اصلاً راضی نبودم اما عسل گفت‬ ‫رسمه. چه رسم مضحکی. مگه من مرد خونه نیستم؟ چرا باید یکی دیگه وسایل خونه ی منو‬ ‫بخره؟ با این موافقت کردم اما با جهاز خریدن به هیچ وجه موافق نبودم. وسایل خونه ی من، همه‬ ‫نو و از بهترین مارک ها هستند. لزومی ندیدم عسل با جهاز بیاد خونه ام. همه چی داشتم. نیازی به‬ ‫جهاز اون نبود. من فقط خود عسلو میخواستم و میخوام. اون... و فقط اون! متقابالً زانیار هم از‬ ‫سارین جهاز نخواسته بود. خب اونم همه چی داشت. نیازی به جهاز نبود.‬
‫***‬ ‫-‬
‫بعد از مدتی بچه مون هم از بیمارستان مرخص شد. صحیح و سلام! اسمشو گذاشتیم‬ ‫-‬ ‫المیرا؛ به یاد الی عزیزمون که چند وقت خونه مون مهمون بود. حالا نوبت سارینا بود. بردیمش‬ ‫بیمارستان. البته عسل نتونست بیاد. بچه رو نمیشد دست هرکسی سپرد. تو شرایط عادی نبود.‬ ‫زانیار رو پاش بند نبود. وقتی بچه به دنیا اومد از تو جیبش ده تا تراول پنجاه تومنی بیرون کشید و‬ ‫به پرستار داد. عجب! من فقط پنجاه هزار تومن مژدگونی داده بودم و زانیار...! البته من اگر جای‬ ‫اون بودم، بیست سی تا تراول هم کم بود اگر واسه مژدگونی می دادم.‬
‫***‬ ‫-‬
‫عسل-اومدی عشقم؟‬ ‫-‬
‫-بله عزیزم. سلـــام!‬ ‫-‬
‫عسل-سلام. چی شد؟‬ ‫-‬
‫-یه پسر زشت. حتی از المیرا هم زشت تر!‬ ‫-‬
‫عسل-اِ بچه مون به این خوشگلی. حرف نزن. حال سارینا چطوره؟‬ ‫-‬
‫-خوبه بابا. عین تو تیتیش مامانی نیست.‬ ‫-‬
‫لبخند زد. داشت به بچه شیر می داد. به سمتش رفتم و سرشو بوسیدم... و این یعنی یه‬ ‫-‬ ‫زندگی ایده آل!‬
‫***‬ ‫-‬
‫آالرم گوشی زنگ زد. با دستم از روی زمین برش داشتم و خاموشش کردم. از روی‬ ‫-‬ ‫زمین... از روی فرش؟ اما ما که روی تخت می خوابیم. چشمامو باز کردم. همه جا رو از نظر‬ ‫گذروندم. چشمام از تعجب گرد شده بود. پاشدم و روی تشت نشستم. همون تشک بود. همون‬ ‫که مامانم واسه دوخته بود. خدایا چی دارم می بینم؟ این اتاق... این... این خونه! اینا چیه خدا؟ من‬ ‫چی دارم می بینم؟ به گوشی موبایلم نگاه کردم. این گوشی... این گوشی رو من وقتی 92 سلام‬ ‫بود داشتم. این گوشی قدیمی اینجا چیکار می کنه؟ این اتاق چرا... پس... پس عسل کجاست؟‬ ‫المیرا کجاست؟ هراسون از جام بلند شدم. به سمت آیینه پالستکی که با میخ به دیوار آویزوون بود‬ ‫رفتم. همون آیینه پلاستیکی قرمز که سال61 پیش داشتمش. خودمو توش دیدم. خدایا چی دارم‬ ‫می بینم؟ چرا انقدر سنم کمه؟ چرا انقدر فنچم؟ جریان چیه آخه؟ این موهای بلند چی میگن اینجا؟‬ ‫به سمت در اتاق دویدم و بازش کردم. آره همون خونه ی کلنگی یه طبقه بود که بعداً دادم دست‬ ‫بساز بفروش تا آپارتمانش کنه و بعدم توش زندگی کردم. به سمت آشپزخونه رفتم. نمی فهمیدم‬ ‫دور و برم چه خبره. فقط داشتم حرکت می کردم. متعجب و سرگردون بودم. این چه وضعشه‬ ‫آخه؟ جریان چیه؟ لابد دارم خواب می بینم. مامانمو توی آشپزخونه دیدم.‬
‫داد زدم: مامان؟!‬ ‫-‬
‫مامانم روشو برگردوند و با چشمای مهربونش بهم خیره شد.‬ ‫-‬
‫مامان-چیه پسرم؟ چرا داد میزنی بابات خوابه!؟‬ ‫-‬
‫به سمتش دویدم. الان وقتش نبود از خواب بیدار بشم. با خوشحالی بغلش کردم. گریه‬ ‫-‬ ‫می کردم و داد می زدم: مامان... دلم واست تنگ شده بود. چرا به خوابم نمیومدی؟ مامان...‬
‫مامان منو از خودش جدا کرد و گفت: خُل شدی سورنا؟‬ ‫-‬
‫***‬ ‫-‬
‫ادامه داستان از زبان شخصیت اول: عسل‬ ‫-‬
‫وای خدا چه خبره اینجا؟ چه خوابی بود که من دیدم؟ اونجا آینده بود. من آینده بودم. اما‬ ‫-‬ ‫انگار همه چیز واقعی بود. انگار خواب نبودم. من پیش سورن بودم. من زن اون بودم. خدایا چه‬ ‫خبره اینجا؟ چطور ممکنه توی خواب، این همه سال زندگی کنم؟ مگه میشه؟ اونم توی یه شب؟‬ ‫دارم هنگ می کنم!‬
‫مامان-پاشو دیگه دختر دیر شد مدرسه ات.‬ ‫-‬
‫مامانمو دیدم و زدم زیر گریه. دویدم سمتش و اونو بغل کردم. دلم خیلی براش تنگ شده‬ ‫-‬ ‫بود. مامانم منو از خودش جدا کرد و گفت: چته دختر؟ ترسیدم!‬
‫صورتمو دید که دارم گریه می کنم.‬ ‫-‬
‫مامان-چرا گریه می کنی؟‬ ‫-‬
‫-مامان...مامان من خواب دیدم تو... خواب دیدم تو...!‬ ‫-‬
‫به هق هق افتادم و دیگه چیزی نگفتم.‬ ‫-‬
‫مامان-تعبیرش یعنی اینکه عمرم طوالنی میشه. نترس دخترم.‬ ‫-‬
‫***‬ ‫-‬
‫گیج و هراسون به سمت مدرسه شریعت راه افتادم. وای خدا نمی خوام دوباره از اول‬ ‫-‬ ‫درس بخورم. چه مصیبتیه. بابا من ازدواج کردم. بچه دارم. این چه بساطیه آخه؟ اَه. حالم داره بهم‬ ‫می خوره. رسیدم به مدرسه. اصلاً یادم رفت برم خونه ی سارینا اینا دنبالش. گریه ام گرفت. حالم‬
‫داره بهم میخوره از دوباره مدرسه رفتن. آخه من که داشتم زندگیمو می کردم. اما یه چیزی خوبه.‬ ‫این که مامانم زنده است. خیلی از این بابت خوشحالم. سارینا مدرسه نیومده بود. درسای مزخرف‬ ‫تموم شد. راهی خونه شدم. توی راه یه پسره... دنبالم راه افتاد. اَه. میبینه من اعصاب ندارما. اما‬ ‫ول کن نیست. اسمش شهریاره. می شناسمش نکبتو. مثل همون خوابم افتاده بود دنبالم. قدش‬ ‫خیلی درازه. بسکتبالیسته. عین تیر چراغ برق درازه بی وجود. یه کلاه لبه دار گذاشته سرشه. یه‬ ‫تیشرت اراذلی تنش کرده و شلوار جینشم لیزری بود. ایش. حالم از شلوار لیزری بهم میخوره.‬ ‫چشماش قهوه ای تیره است. دهنش گشاده. بینی اش بزرگ و عقابیه. ابروهاشم کم پشته.‬ ‫موهاش مشکلیه. خیلی زشته. حالم ازش بهم میخوره. یه رفیق هم داره اسمش مهدیه. اون چهره‬ ‫اش خوبه. مثل این بی ریخت نیست. چشمای مهدی گرد و قهوه ایه و لبها و بینی اش متناسبه.‬ ‫ابروهاشم پرپشته و قهوه ای سوخته است؛ مثل موهاش.‬
‫شهریار-عسل وایسا کارت دارم.‬ ‫-‬
‫محلش ندادم.‬ ‫-‬
‫شهریار-بیا شماره مو بگیر خوشگله.‬ ‫-‬
‫اَه. حالم از این اراذل اوباش بهم می خوره. بابا برو پی کارت. ترسیده بودم. قدم هامو‬ ‫-‬ ‫سریع تر کردم. رسیدم به همون جا که توی خوابم سورن بهم گفت دوستم داره. نگاهی به اونجا‬ ‫انداختم. یه دختر و پسر اونجا بودن و دست همو گرفته بودن. دوباره به رو به روم نگاه کردم که‬ ‫دیدم سورنا داره از دروازه وارد آپارتمانا میشه. همچین که شهریارو کنار دستم دید، با عصبانیت‬ ‫دوید به سمتمون. یقه ی شهریارو گرفت و یه مشت خوابوند توی صورتش. شهریار نقش زمین‬ ‫شد و سورن هم نشست و شروع کرد به نر و ماده زدن به صورت شهریار. عربده می کشید: کثافت‬ ‫بی همه چیز. به چه حقی دنبال ناموس من افتادی؟‬
‫ناموس من؟ یعنی چی؟ من که الان زن اون نیستم. اصلاً اون منو دوست داره یا همه اش‬ ‫-‬ ‫خواب بود؟ کلاً گیجم. چه خبره اینجا؟‬
‫شهریار-چی میگی سورنا؟ ناموس تو؟‬ ‫-
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#60
۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۴۳ عصر
سورنا-آره ناموس منه. اینو خوب تو گوشات فرو کن.‬ ‫-‬
‫شهریار-عسل که ناموس تو نیست.‬ ‫-‬
‫زورش به سورنا نمی رسید. اما زبونش همچنان دراز بود عین قدش.‬ ‫-‬
‫سورنا-اسمشو نیار عوضی. اسم زن منو نیار. دهنتو پرِ خون می کنما.‬ ‫-‬
‫شهریار همونطور که نقش زمین در حال کتک خوردن بود، خندید. خب خنده دار هم بود.‬ ‫-‬ ‫یعنی چی آخه؟ زن من؟ یعنی چی؟ من خواب دیدم زن اونم...حالا اون چرا داره میگه من زنشم؟!‬ ‫بعدشم ما هنوز فنچیم. من دوم دبیرستانم و اونم ترم سوم دانشگاهه. قیافه اش چه بچگونه شده‬ ‫بود. از ریش خبری نبود. شش تیغ کرده بود. خب الان مده دیگه. اما تو خوابم ریش مد شده بود.‬ ‫موهاش بلنده؛ تا روی شونه اش. خب تیپ زده بود مثالً. خدایا آخه اون چه خوابی بود من دیدم؟‬
‫-آقا سورنا ولش کن بذار بره گورشو گم کنه.‬ ‫-‬
‫برگشت و به من نگاه کرد. دختر و پسری هم که اونجا بودن داشتن ما رو نگاه می کردن.‬ ‫-‬ ‫سورنا شهریارو کوبوند زمین و یقه شو ول کرد و از جاش بلند شد. راهمو کج کردم که برم خونه‬ ‫مون اما سورنا اومد و جلوم ایستاد.‬
‫سورنا-کجا؟‬ ‫-‬
‫-میرم خونه دیگه.‬ ‫-‬
‫سورنا-عسل خانوم؟‬ ‫-‬
‫-بله؟‬
‫به چشمای هم خیره شده بودیم. چرا گفت من زنشم؟ چرا اینو گفته بود؟‬
‫سورنا-میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟‬
‫-بله بفرمایید.‬
‫شهریار-چی گفتی؟ گفتی زنته؟‬
‫و بعد شروع کرد به قهقه زدن. سورنا با خشم یه قدم به طرف شهریار برداشت که اونم به جهت‬ ‫مخلافمون رفت و از جلوی چشممون دور شد. اون دختر پسره هم رفتن دوباره همونجا.‬
‫-برای چی اون حرفو زدین؟‬
‫سورنا-عذر میخوام.‬
‫-اشکلای نداره. خب! چیکارم داشتین؟‬
‫سورنا-راستش من... من... واال چجوری بگم؟‬
‫-بفرمایید خواهش میکنم.‬
‫سورنا-من دیشب یه خوابی دیدم.‬
‫-خواب؟!‬
‫سورنا-بله. خواب آینده رو دیدم. بخاطر همون خواب هم گفتم شما... گفتم شما زنمی.‬
‫-منم... منم خواب دیدم آقا سورنا!‬
‫سورنا-چه خوابی؟‬
‫-منم آینده رو دیشب خواب دیدم. خواب دیدم ما با هم... ازدواج... ازدواج کردیم.‬
‫سورنا با هیجان گفت: جدی میگین؟‬
‫-بله!‬
‫سورنا-خوابتون چجوری بود؟‬
‫-خواب دیدم همین شهریار افتاده بود دنبالم. شما هم مثل الان میگیرین میزنیدش. بعد هم تو‬ ‫محل پخش می کنید که منو... ایممم...‬
‫سورنا-تو محل پخش کردم دوستتون دارم. درسته؟‬
‫گونه هام سرخ شد. سرمو به زیر انداختم و گفتم: بله!‬
‫سورنا-و بعد هم زانیار و ماهان و رها و نسیم و ...‬
‫-و المیرا.‬
‫سورنا-دخترمون! یعنی ما هردو یه خواب دیدیم. هر دو توی خوابمون رفتیم آینده.‬
‫-این خیلی جالبه. باورم نمیشه.‬
‫سورنا-گوشی هامون تاچ اسکرین بودن. وایبر... الین... تماس اینترنتی... مودم وایرلس.‬
‫-یعنی اینا همه واسه آینده هستن. باورم نمیشه!‬
‫سورنا-همه اون اتفاقات بخاطر غد بازی من بود. اما من الان بهتون گفتم. بهتون میگم... میگم که‬ ‫دوستتون دارم. بدون غرور و غد بازی. نمیخوام دیگه اون همه اتفاق بیفته.‬
‫سرمو به زیر انداختم. برعکس خوابم چقدر زود اعتراف کرد.‬
‫سورنا-چرا چیزی نمی گین؟‬
‫-چی بگم؟‬
‫سورنا-نمی دونم... نمی دونم! اما من خیلی گیجم. همچنین خیلی خوشحالم که می تونم همه چیو‬ ‫درست کنم. میتونم مامان و بابامو ببینم.‬
‫-منم میتونم زانیارو به زندگیم راه ندم. می تونم از اول با شما... با شما باشم. میتونم مامانمو ببینم.‬ ‫میتونم بابامو پیدا کنم.‬
‫سورنا-یعنی خدا بهمون یه فرصت دوباره داده.‬
‫-سورنا دارم از خوشحالی می میرم. باورم نمیشه.‬
‫سورنا-عسل! خیلی دوستت دارم.‬
‫-منم همینطور. دوستت دارم.‬
‫سورنا خندید و گفت: چقدر بده الان زن و شوهر نیستیم. نه!‬
‫خندیدم و سرمو با خجالت تکون دادم.‬
‫سورنا-میای بریم یه گشتی بزنیم و بعد بریم خونه؟‬
‫-مامانم نگران میشه.‬
‫سورنا-مامانت راهش دوره. هنوز از مدرسه نیومده. بریم دیگه.‬
‫-خوب آمار مامانمو داریا.‬
‫سورنا-خب قراره دومادش بشم.‬
‫-کجا بریم؟‬
‫سورنا-بذار برم موتورمو بیارم بریم.‬
‫-اما سورنا اینجا گیر بازاره ها.‬
‫سورنا-نگران نباش. یه جوری میریم دیگه.‬
‫-کجا بریم حالا؟‬
‫سورنا-تو همینجا بمون من برم موتورمو بیارم. اون موقع تصمیم می گیریم.‬
‫-باوش!‬
‫پنج دقیقه ای منتظر موندم تا سورنا بره موتورشو بیاره. هیچ حس گناهی نداشتم. خب شوهرمه...‬ ‫یعنی قراره شوهرم بشه. با موتورش وارد آپارتمانا شد.‬
‫سورنا-بشین بریم.‬
‫-وای نه! اگه از دروازه بریم که همه همسایه ها می بینن.‬
‫سورنا-خب ببینن. بالاخره که ازدواج می کنیم.‬
‫-نه! حالا که دوباره فرصت داریم نباید خرابش کنیم. برو بلوار قدس من میام اونجا.‬
‫سورنا-بابا بیا بریم دیگه.‬
‫-سورنا!‬
‫سورنا-باشه. زود بیایی ها.‬
‫سورنا رفت و منم سریع خودمو بهش رسوندم. نشستم ترک موتورش و راه افتاد. ازش فاصله‬ ‫گرفته بودم. بالاخره نامحرم بود. نمی تونستم که فراموش کنم. اما پاهام به پاهاش می خورد. اونو‬ ‫دیگه هیچکاریش نمیشد کرد. ما الان به هم نامحرمیم.اَکه هِی!‬
‫-اینجا رو ببین. هنوز تو بلوار ایستگاه اتوبوس نذاشتن.‬
‫سورنا-آره. سال دیگه میذارن.‬
‫-چه حال میده وقتی از آینده خبر داشته باشی.‬
‫سورنا-آره. خیلی خوبه. الان جردن جنوبی رو نوسازی کردن. نه؟‬
‫-نمیدونم. فکر کنم سال 11-61 بود دیگه. الانم 61 هستیم.‬
‫سورنا-از الان باید خودتو تقویت کنی عسل.‬
‫-چه تقویتی؟‬
‫سورنا-بخاطر المیرا میگم. دیگه نمی خوام واسه بچه دار نشدن هِی آبغوره بگیری.‬
‫-باشه. راستی سورن... مدرسه رو چیکارش کنم؟ من از درس خوندن نفرت دارم.‬
‫سورنا-عیب نداره. عوضش الان نمره هات خوب میشه. چون از بقیه بالاتری.‬
‫-اینم حرفیه. مامان و بابامون چی؟ اونارو چیکار کنیم؟‬
‫سورنا-نمیذارم اتفاقی واسشون بیفته. تو هم باید زودتر باباتو پیدا کنی. باید هوای مامانتو داشته‬ ‫باشی.‬
‫-حالا کجا داریم میریم الان؟‬
‫سورنا-میریم شابدل( شهرری یا شاه عبدالعظیم حسنی)!‬
‫-اونجا چرا؟‬
‫سورنا-چون اونجا تنها جاییه که به دختر پسرا گیر نمیدن.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (7): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  متون کوتاه با موضوع شهادت امام حسین ADMIN 8 1,056 ۱۴۰۰-۵-۲۳، ۰۵:۴۱ عصر
آخرین ارسال: ADMIN
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12195')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.