۱۳۹۹-۱۱-۱۶، ۰۷:۳۷ عصر
عسل- ظهر ناهار بپزیم بریم آلوارس!
-من که هستم. بریم ببینیم اونا چی میگن.
دیدم داره می لرزه.
-سردته عزیزم؟
عسل-سرد واسه یه دیقمه. دارم یخ می بندم.
کاپشنمو درآوردم و انداختم روی دوشش.
عسل-نه خودت سردت میشه.
-نه عسلم. من سردم نیست.
خودمم داشتم یخ می بستم. اما عسل مهم تره.
عسل-راست میگی؟
-آره بابا. مگه نمی دونی من گرمایی ام؟
عسل بهم لبخند زد. دستمو دور کمرش حلقه کردم و اونو چسبوندم به خودم. سرماست دیگه...به دل آدم گرما میده این سرما! تنگ هم راه میرفتیم. عسل و سرشیر خریدیم و برگشتیم به خونه. عسل رفت سمت اتاق سارینا اینا و در زد: دو دای سارینا.( بلند شو دیگه سارینا).
سارینا با یه ربدوشامبر به سمت پذیرایی اومد. حواسش نبود. خنده ام گرفت. سرمو به زیر انداختم و خودمو زدم به اون راه. ربدوشامبر واسه لباس خوابش بود. زانیار پشت سرش اومد و وقتی سارینا رو دید، گفت: اِ سارینا.
با چشم و ابروش به لباس سارین اشاره کرد. سارینا به خودش یه نگاه انداخت و با خجالت زیر لب گفت: خاک بر سرم کنن.
بدو رفت سمت اتاق خوابشون. زانیار هم با یه لبخند رفت اتاق و درو بست.
عسل داشت چای دم می کرد، که سمتش رفتم و به کابینت تکیه دادم و دست به سینه ایستادم. سرمو بردم زیر گوشش و گفتم: یاد بگیر.
با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چیو؟
-از این لباسا واسم نمی پوشی که!
عسل زیر زیرکی خندید و گفت: دوست داری؟
-پس چی؟ بدم میاد؟
عسل-خب بخر بپوشم دیگه.
-من برم بخرم؟
عسل-پولشو بده خودم میخرم.
-باشه. امشب رفتیم آب گرم، بعدش میری از این لباسا می خری. افتاد؟
عسل-اینجا؟
-بله...همینجا!
عسل بهم لبخند زد و در قوری رو گذاشت.
سارینا و زانیار هم اومدن و با هم صبونه خوردیم.
عسل-نوکرتون نیستما. شما هم باید کمک کنید.
-من و زانیار که معافیم.
سارینا-اِ؟ چرا مثالً؟
عسل-هه! لابد چون مردن دیگه.
زانیار-آفرین. زدی تو خال.
عسل-پاشین ببینم. پاشین!
عسل دستمو گرفت و بلندم کردم. سارینا هم دست زانیارو گرفت و اونو بلند کرد.
سفره رو جمع کردیم.
-من که عمراً ظرف مرف نمی شورم. گفته باشم.
عسل-تو برو من میشورم.
-باریک! حالا شدی کدبانو.
زانیار-بده من میشورم.
عسل-نه خودم میشورم.
داشتن یه ظرفو هی تو دستشون می کشیدن و تعارف تیکه پاره می کردن. غیرتی شدم و گفتم: لازم نکرده. خودم هستم.
نمیدونم زانیار پی به نیش کلامم برد یا نه. اما عسل خوب فهمید.
زانیار-باشه. من و سارینا میریم یه چرخی میزنیم.
-سوییچ روی تلویزیونه. خواستی بردار.
زانیار-باشه. مرسی.
داد زد: سارینا کجایی خانومم؟ بیا بریم بیرون.
عسل-خب بیا بشور دیگه.
ظرفو از عسل گرفتم و گفتم: حالا چهار تا لیوان و چند تا پیش دستی و قاشق چای خوریه دیگه. عیب نداره. بده می شورم.
عسل خندید. زانیار و سارین رفتن بیرون. عسل بهم گفت: غیرتی شده بودی؟
-کم نه! خوش ندارم زیاد باهم گرم بگیرین. فهمیدی؟
عسل-گرم چیه؟ البته بنده خدا اونم گناهی نداشت. خواهرت پیچوند رفت، اونم داشت جور سارینا رو می کشید.
-داشتین ظرفو می کشیدین، دستاتون که بهم نخورد؟
عسل-فکر نکنم.
-چی؟ یعنی چی فکر نکنم؟
عسل-عزیزم من دستکش دستمه ها. نمیبینی؟
به دستاش نگاه کردم.
-پس چرا میگی فکر نکنم؟
عسل-خواستم کرم بریزم دیگه.
لپمو کشید و گفت: غیرت جنوب شهریت از پهنا تو حلقم.
-اِ لپمو نکش. مگه بچه ام؟
عسل-شما مردا همه تون کودکین.
***
وقتی زانیار و سارین برگشتن، عسل رفت دست به سینه روی مبل نشست و گفت: من دیگه کاری نمی کنم. سارین خانوم شاهدخت نیستیا. تو هم باید کار کنی.
زانیار-اتفاقاً سارینای من ملکه است.
سارینا-عزیزم...مرسی!
عسل-بابا جمع کنید خودتونو.
سارینا-اِ؟ چطور وقتی سورن رمانتیک میشه اینو نمیگی؟
عسل-اونش دیگه به خودم مربوطه پررو خانوم.
سارینا خندید و گفت: سرتق.
عسل-خلاصه سارینا جون ناهار دست تورو می بوسه.
سارینا-باشه تنبل. من ناهارو میذارم.
-تنبل تویی سارینا. سر سفره جمع کردن هم پیچوندی رفتی.
سارینا-خب شوهرم که بود.
-واقعاً به سنگ پای قزوین گفتی زِکی!
سارینا از جاش بلند شد که بره ناهار بذاره. اما زانیار دست سارینو گرفت و اونو دوباره روی مبل نشوند.
زانیار-نمیخواد زحمت بکشی عشقم. من از بیرون غذا می گیرم.
-اما من غذای بیرون دوست ندارم.
سارینا-دردت اینه که من بلند شم کار کنم دیگه. میشناسم تورو.
-عسل اصلاً تو غذا بذار. من دست پخت تورو دوست دارم.
عسل-من؟!
سارینا و زانیار خندیدن.
-آره خب. اشکلای داره؟
احساس کردم چهره اش یه طوری شد.
عسل-مگه من کلفتتونم؟ خودتون یه کاریش بکنید.
-من که هستم. بریم ببینیم اونا چی میگن.
دیدم داره می لرزه.
-سردته عزیزم؟
عسل-سرد واسه یه دیقمه. دارم یخ می بندم.
کاپشنمو درآوردم و انداختم روی دوشش.
عسل-نه خودت سردت میشه.
-نه عسلم. من سردم نیست.
خودمم داشتم یخ می بستم. اما عسل مهم تره.
عسل-راست میگی؟
-آره بابا. مگه نمی دونی من گرمایی ام؟
عسل بهم لبخند زد. دستمو دور کمرش حلقه کردم و اونو چسبوندم به خودم. سرماست دیگه...به دل آدم گرما میده این سرما! تنگ هم راه میرفتیم. عسل و سرشیر خریدیم و برگشتیم به خونه. عسل رفت سمت اتاق سارینا اینا و در زد: دو دای سارینا.( بلند شو دیگه سارینا).
سارینا با یه ربدوشامبر به سمت پذیرایی اومد. حواسش نبود. خنده ام گرفت. سرمو به زیر انداختم و خودمو زدم به اون راه. ربدوشامبر واسه لباس خوابش بود. زانیار پشت سرش اومد و وقتی سارینا رو دید، گفت: اِ سارینا.
با چشم و ابروش به لباس سارین اشاره کرد. سارینا به خودش یه نگاه انداخت و با خجالت زیر لب گفت: خاک بر سرم کنن.
بدو رفت سمت اتاق خوابشون. زانیار هم با یه لبخند رفت اتاق و درو بست.
عسل داشت چای دم می کرد، که سمتش رفتم و به کابینت تکیه دادم و دست به سینه ایستادم. سرمو بردم زیر گوشش و گفتم: یاد بگیر.
با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چیو؟
-از این لباسا واسم نمی پوشی که!
عسل زیر زیرکی خندید و گفت: دوست داری؟
-پس چی؟ بدم میاد؟
عسل-خب بخر بپوشم دیگه.
-من برم بخرم؟
عسل-پولشو بده خودم میخرم.
-باشه. امشب رفتیم آب گرم، بعدش میری از این لباسا می خری. افتاد؟
عسل-اینجا؟
-بله...همینجا!
عسل بهم لبخند زد و در قوری رو گذاشت.
سارینا و زانیار هم اومدن و با هم صبونه خوردیم.
عسل-نوکرتون نیستما. شما هم باید کمک کنید.
-من و زانیار که معافیم.
سارینا-اِ؟ چرا مثالً؟
عسل-هه! لابد چون مردن دیگه.
زانیار-آفرین. زدی تو خال.
عسل-پاشین ببینم. پاشین!
عسل دستمو گرفت و بلندم کردم. سارینا هم دست زانیارو گرفت و اونو بلند کرد.
سفره رو جمع کردیم.
-من که عمراً ظرف مرف نمی شورم. گفته باشم.
عسل-تو برو من میشورم.
-باریک! حالا شدی کدبانو.
زانیار-بده من میشورم.
عسل-نه خودم میشورم.
داشتن یه ظرفو هی تو دستشون می کشیدن و تعارف تیکه پاره می کردن. غیرتی شدم و گفتم: لازم نکرده. خودم هستم.
نمیدونم زانیار پی به نیش کلامم برد یا نه. اما عسل خوب فهمید.
زانیار-باشه. من و سارینا میریم یه چرخی میزنیم.
-سوییچ روی تلویزیونه. خواستی بردار.
زانیار-باشه. مرسی.
داد زد: سارینا کجایی خانومم؟ بیا بریم بیرون.
عسل-خب بیا بشور دیگه.
ظرفو از عسل گرفتم و گفتم: حالا چهار تا لیوان و چند تا پیش دستی و قاشق چای خوریه دیگه. عیب نداره. بده می شورم.
عسل خندید. زانیار و سارین رفتن بیرون. عسل بهم گفت: غیرتی شده بودی؟
-کم نه! خوش ندارم زیاد باهم گرم بگیرین. فهمیدی؟
عسل-گرم چیه؟ البته بنده خدا اونم گناهی نداشت. خواهرت پیچوند رفت، اونم داشت جور سارینا رو می کشید.
-داشتین ظرفو می کشیدین، دستاتون که بهم نخورد؟
عسل-فکر نکنم.
-چی؟ یعنی چی فکر نکنم؟
عسل-عزیزم من دستکش دستمه ها. نمیبینی؟
به دستاش نگاه کردم.
-پس چرا میگی فکر نکنم؟
عسل-خواستم کرم بریزم دیگه.
لپمو کشید و گفت: غیرت جنوب شهریت از پهنا تو حلقم.
-اِ لپمو نکش. مگه بچه ام؟
عسل-شما مردا همه تون کودکین.
***
وقتی زانیار و سارین برگشتن، عسل رفت دست به سینه روی مبل نشست و گفت: من دیگه کاری نمی کنم. سارین خانوم شاهدخت نیستیا. تو هم باید کار کنی.
زانیار-اتفاقاً سارینای من ملکه است.
سارینا-عزیزم...مرسی!
عسل-بابا جمع کنید خودتونو.
سارینا-اِ؟ چطور وقتی سورن رمانتیک میشه اینو نمیگی؟
عسل-اونش دیگه به خودم مربوطه پررو خانوم.
سارینا خندید و گفت: سرتق.
عسل-خلاصه سارینا جون ناهار دست تورو می بوسه.
سارینا-باشه تنبل. من ناهارو میذارم.
-تنبل تویی سارینا. سر سفره جمع کردن هم پیچوندی رفتی.
سارینا-خب شوهرم که بود.
-واقعاً به سنگ پای قزوین گفتی زِکی!
سارینا از جاش بلند شد که بره ناهار بذاره. اما زانیار دست سارینو گرفت و اونو دوباره روی مبل نشوند.
زانیار-نمیخواد زحمت بکشی عشقم. من از بیرون غذا می گیرم.
-اما من غذای بیرون دوست ندارم.
سارینا-دردت اینه که من بلند شم کار کنم دیگه. میشناسم تورو.
-عسل اصلاً تو غذا بذار. من دست پخت تورو دوست دارم.
عسل-من؟!
سارینا و زانیار خندیدن.
-آره خب. اشکلای داره؟
احساس کردم چهره اش یه طوری شد.
عسل-مگه من کلفتتونم؟ خودتون یه کاریش بکنید.


