مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان دو موتور سوار

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM دیروز
Mehdi_Mohammadi دیروز
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 2.33
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دو موتور سوار

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۰۲ عصر
آهی کشید و تسلیم شد:
- همین الان می ریم ببین چه شکلیه.
بلافاصله به سمتش چرخیدم و نیشخند زدم:
- جدی؟
خندید و گفت:
- جدی!
فراز با ابروی بالا رفته ادامه داد:
- ولی خودمونیما...من پرهامو مسخره می کردم ولی وضعم از خودش خراب تره!
خندیدم و گفتم:
- حالا یه بار من اومدم قهر کنما...
- تو قهر کن مردم باور کنن!
خندیدم.گفتم:
- احیانا اون قضیه اش این نیست که زن و شوهر دعوا می کنن و مردم باور می کنن؟!
فراز نیشخند زد و موذیانه گفت:
- خوب باشه...بریم عقدت کنم که درست شه جمله اش!
مشتی به بازویش زدم و گفتم:
- چشمم روشن!حالا دیگه می خوای بری دختر مردمو بی اجازه ی پدرش عقد کنی؟
با خنده گفت:
- این دختر مردم احیانا قلبش مال من نیست؟!
قند در دلم آب شد و برای پنهان کردن ذوقم گفتم:
- خوب حالا تواَم.
فراز با جدیت گفت:
- حالا بریم یا نه؟
با گیجی پرسیدم:
- کجا؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت:
- محضر دیگه.
نیشخندی زدم و گفتم:
- شرط داره.
ابرویش را بالا برد و با خنده گفت:
- نه بابا...داریم به جاهای جالبی می رسیم...خوب بگو ببینم چه شرطی داره؟
- اول این که من آشپزی نمی کنم...
- نگو بلد نیستی که لو رفتی قبلا!
طلبکارانه گفتم:
- کی گفته بلد نیستم؟فقط حال آشپزی ندارم!
با نیشخند گفت:
- چشم یادم می مونه...دیگه چی؟
- ماه عسل باید بریم دریا...
فراز لبخندی زد و گفت:
- اینم چشم...بازم هست؟
متفکرانه انگشت اشاره ام را روی لبم گذاشتم و گفتم:
- اوم...بشور و بسابم با هم انجام می دیم...
فراز خندید و گفت:
- یه دفعه بگو کلا همه کارا رو بکن من می شینم نگاه می کنم!
- نه دیگه اینجوریم نیست فقط باید کمکم کنی!
- خوب اینم قبول...دیگه؟
- فعلا چیزی یادم نمیاد...
- مهریه چی؟
با خنده گفتم:
- پیشنهاد خودت چیه؟
فراز با نیشخندی که ثانیه ای محو نمی شد گفت:
- از من نباید بپرسی که...من به نفع خودم کم می گم!
- حالا نظرتو بگو!
کمی فکر کرد و سپس گفت:
- به اندازه ی رقم وزنت به گرم بوس!
بلند خندیدم و او هم با نیشخندش همراهی ام کرد.
زمزمه کرد:
- خیالپردازی قشنگه ولی واقعیت همیشه عقب ذهنت جولان می ده...
به سمتم چرخید و زمزمه کرد:
- امیدی نیست صنم...
دوباره به جلو خیره شد.
ضبط را خاموش کردم...آهنگی که به نظرم زیبا بود،به قلبم چنگ می انداخت و گوشخراش بود...
ادامه داد:
- تو محکوم نیستی با من بسوزی...زندگی کن...
بغضم را با تلاشی تحسین برانگیز عقب راندم و نجوا کردم:
- زندگی من تویی...اگه قراره از پیشم بری منم می خوام باهات بیام...
به تلخی گفت:
- نمی خوام با این فکر بمیرم که یه نفرو کشتم...نه تنها جسمشو...بلکه قلبشو...
مکثی کرد و با صدای گرفته ای ادامه داد:
- اونم نه یه آدم عادی...کسی که تمام لحظه هام با حضورش باارزش می شن و رنگ می گیرن...دلم می خواد زندگی کنی...اگه بدونم بعد از من خوشبخت می شی صد برابر خوشحالترم...چه الان چه وقتی که دارم سقط می شم...
به او تشر زدم:
- عین آدم حرف بزن!
بی توجه به حرفم با جدیت گفت:
- یه قولی بهم می دی؟
با بی میلی گفتم:
- بستگی داره چی باشه...
محکم گفت:
- نه دیگه!این جوری نمی شه...بگو قول می دم...بگو به جون فراز.
مکث کردم.چه می خواست؟یعنی می خواست از من بخواهد تنهایش بگذارم؟!
به تندی گفت:
- صنم!
سریع گفتم:
- باشه...قول می دم...
- بگو به جون من!
- به جون تو...
لبخند محوی روی لبانش نشست.طوری که انگار هر کلمه اش را بارها بررسی می کند با احتیاط گفت:
- می خوام بعد از این که مردم...به اولین کسی که بهت درخواست ازدواج داد جواب مثبت بدی.
بهت زده نگاهش کردم و آب دهانم را قورت دادم.او چه می گفت؟!به اولین خواستگارم جواب مثبت بدهم؟!
با جدیت گفتم:
- نمیشه...حرفشم نزن...
فراز با ناراحتی گفت:
- تو جون منو قسم خوردی!
- من.بعد.از.تو.با.کـ.سی.از.د. واج.ن.می.کـ.نم.
فراز با صدای بلندی گفت:
- پس می خوای تا آخر عمرت بیای بشینی سر قبر من؟
با چشمانی پر از اشک نگاهش کردم و زیر لب گفتم:
- آره...اگه این آرومم کنه آره...
- پس خیلی ابلهی که می خوای به خاطر یه مرده زندگیتو خراب کنی!
اشک هایم راه شان را به سمت چانه ام پیدا کردند...
- آره...اگه این ابله بودنه من می خوام تا آخر عمرم یه ابله بمونم...من نمی تونم با وجود احساسی که با تو دارم با کس دیگه ای باشم...هم خودم عذاب می کشم هم اون بدبختی که قراره ا من باشه...
فراز که به طور ناگهانی آرام شده بود (شاید اشک هایم اثر جادویی داشتند!) گفت:
- تو می تونی یه نفر دیگه رو دوست داشته باشی صنم...بهم قول بده که کاریو که گفتم می کنی.
ملتمسانه گفتم:
- می شه در موردش حرف نزنیم؟
وقتی نگاه خیره اش را دیدم سریع گفتم:
- حداقل فعلا درباره اش حرف نزنیم...بعدا...باشه؟
فقط به جلو خیره شد و لب هایش را بر هم فشرد.خودم را لوس کردم و گفتم:
- باشه؟
سایه ی لبخندی را روی لب هایش دیدم.ماشین متوقف شد.
پیاده شدم.مطمئن بودم آن قدر وقت تلف کرده ایم که پرهام و نیکان و آترین به خانه رسیده اند.سوار آسانسور شدیم.بعد از این که در بسته شد فراز لبخند شیطنت آمیزی زد.
قلبم از برق چشمانش به تپش افتاد...
- می گما...دفعه ی اولیه که با یه خانوم خوشگل تو آسانسور تنهام.
زیر لب گفتم:
- ایشالا دفعه آخرم باشه!
خندید و موذیانه گفت:
- راستی خانوم خوشگل...می دونستی که به معنای واقعی کلمه دارم می برمت خونه خالی؟!
به زور جلوی خنده ام را گرفتم و در آینه خودم را برانداز کردم.
موهایم که حالا خیلی بلند شده بودند دو طرف صورتم بودند.گونه هایم سرخ شده بودند...احتمالا به خاطر شیطنت های فراز!
فراز هنگامی که در باز می شد با مسخرگی گفت:
- نگران نباش عالی هستی راضیم ازت!
با حالتی کنایه آمیز گفتم:
- حالا همچین می گی انگار خودت چه آش دهن سوزی هستی...من ازت سرترم!
خندید و گفت:
- صد البته...فقط احساس کردم عصبی هستی گفتم بهت اطمینان بدم.
نگاهش کردم.چشمانش جدی بودند.برای لحظه ای ترسیدم...نکند این ها را جدی می گفت و فکر می کرد من هم جدی هستم؟
دستش را روی کمرم گذاشت و مرا به سمت در برد.
در را باز کرد.وقتی وار خانه شدم دهانم از شدت تعجب باز ماند.خانه کاملا خالی بود،جز کیسه بوکسی که وسط هال قرار داشت و تختی که گوشه ی هال بود.در اتاق ها بسته بودند و در آشپزخانه تنها یک یخچال وجود داشت.
فراز با جدیت گفت:
- گفتم خوشت نمیاد اینجا رو ببینی.
زیر لب گفتم:
- تو چند سال این جا زندگی می کردی؟!
چشمانم را تنگ کردم و با ابروی بالا رفته گفتم:
- واسه همین گفتی به معنای واقعی کمه خونه ی خالی؟!
سرش را تکان داد و نیشخند زد.
- چطوری؟این جا...هیچی نداره!قلبت نمی گیره توش؟!
زمزمه کرد:
- اون قدر افسرده بودم که برام مهم نبود...الان نمی تونم اینجا رو تحمل کنم و دلیلشم شادی هستش که تو هم می دی...
سرم را پایین انداختم.
دو انگشت اشاره و وسطی اش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد.زمزمه کرد:
- شبا میشستم گوشه ی اون تخت و همین جوری به یه گوشه خیره می شدم...از بس تنها و جدا از دنیا بودم که نمی دونستم باید به چی فکر کنم...فقط بعضی شبا خیلی می ترسیدم که...
منتظر ماندم تا حرفش را بزند ولی چشمانش را بست و حرفی نزد.با دستانم صورتش را قاب گرفتم و زمزمه کردم:
- از چی می ترسیدی؟
با صدایی که به زور شنیده می شد نجوا کرد:
- از این که تنهایی بمیرم...
قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد.
در آن لحظه درست مثل پسر کوچولویی بود که از ترس از تاریکی به مادرش پناه می برد...
نفس عمیق و لرزانی کشید و زمزمه کرد:
- می ترسیدم بمیرم و هیچ کس نفهمه و پیدام نکنه...
دلم می خواست آن وسط زانو بزنم و زار بزنم ولی او نیاز به یک دختر جیغ جیغو نداشت...تکیه گاه بود و تکیه گاه می خواست...
سرش را در آغوش گرفتم و زمزمه کردم:
- تنها نمی مونی...هیچ وقت...تا آخرش باهاتم...فهمیدی فراز؟
چیزی نگفت.
فراز من از ترس از تنهایی می لرزید...
یک مرد با تمام مرد بودن و تکیه گاه بودنش گاهی نیاز به شانه های ظریفی دارد که او را سرپا نگه دارد...
مرد من هم ترس داشت...غصه داشت...تنها بود و پناه می خواست...و من می خواستم برایش تمام این ها باشم...
نمی خواستم در تاریکی و تردید برود...نمی خواستم هنگامی که نور چشمانش برای همیشه خاموش می شوند،حسرت روز های رفته اش را بخورد...
مرد من وقت زیادی نداشت...مرد من هر لحظه نفس های آخرش را می کشید...مرد من آماده ی مرگ بود و هر لحظه امکان داشت تنهایم بگذارد...
من از ترس مردَم می ترسیدم...

I remember tears streaming down your face
اشک هایی رو که روی چهرت جاری شده بودن به یاد میارم

When I said, "I'll never let you go"
وقتی که گفتم"هیچ وقت اجازه نمیدم بری"

When all those shadows almost killed your light
وقتی همه ی اون سایه ها تقریبا نورِت رو نابود کردن

I remember you said, "Don't leave me here alone"
یادم میاد تو گفتی "منو اینجا تنها نذار"

But all that's dead and gone and passed tonight
اما همشون امشب مردن، رفتن و سپری شدن

Just close your eyes
فقط چشماتو ببند

The sun is going down
خورشید در حال غروبه

You'll be alright
حالت خوب میشه

No one can hurt you now
حالا دیگه کسی نمیتونه بهت صدمه بزنه

Come morning light
بیا، نور صبحگاه

You and I'll be safe and sound
من و تو صحیح و سالم خواهیم بود

Don't you dare look out your window darling
از پنجره بیرون رو نگاه نکن عزیزم

Everything's on fire
همه چیز آتیش گرفته

The war outside our door keeps raging on
جنگ اون بیرون دیوانه وار ادامه داره

Hold onto this lullaby
به این لالایی چنگ بزن و نگهش دار

Even when the music's gone… gone
حتی وقتی موسیقی تموم شد...رفت...

Just close your eyes
فقط چشماتو ببند

The sun is going down
خورشید در حال غروبه

You'll be alright
حالت خوب میشه

No one can hurt you now
حالا دیگه کسی نمیتونه بهت صدمه بزنه

Come morning light
بیا، نور صبحگاه

You and I'll be safe and sound
من و تو صحیح و سالم خواهیم بود

Just close your eyes
فقط چشماتو ببند

You'll be alright
حالت خوب میشه

Come morning light,
بیا، نور صبحگاه

You and I'll be safe and sound…
من و تو صحیح و سالم خواهیم بود...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۰۳ عصر
فصل نهم
بهت زده و با دهان باز به صفحه ی گوشی ام خیره شدم.
*slm.amiram.alan bikari?bayad bahat harf bezanam*
امیر؟!
حدود دو دقیقه بی حرکت به گوشی زل زدم تا یادم آمد تنها امیری که من می شناسم پدر فراز است.سریع جواب دادم:
*سلام.بله آقای فرهمند.جای خاصی مدنظرتون هست؟*
خودم از جمله بندی ادیبانه ام خنده ام گرفت.خوب چکار می کردم،من از این پدر سرد می ترسیدم!
*bia paEn.montazeretam*
ابروهایم بالا پریدند.آدرس خانه مان را از کجا آورده بود؟!
سریع شلوار لی آبی کاربنی ام را با مانتوی سفید جلوبسته ام پوشیدم و کمربند سفید مانتو را هم بستم.شال سفیدم را روی سرم انداختم و بعد از زدن برق لب و خط چشم کمرنگی،کوله ی آبی تیره ام را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
سر جمع ده دقیقه هم طول نکشید.
بابا که مشغول هم زدن غذایی بود که من پخته بودم از آشپزخانه فریاد زد:
- صنم کجا می ری؟الان وقت ناهاره!
با دستپاچگی گفتم:
- یه کاری برام پیش اومده باید برم...
به آشپزخانه رفتم و سرسری گونه اش را بوسیدم:
-فعلا بابایی...ببخشید که تنهات میذارم...
لبخند زد و گفت:
- این حرفو نزن بابا...اگه نبودی که من تا الان دق کرده بودم تو این خونه...برو به سلامت...
چشمکی زد و موذیانه گفت:
- سلام منم به کار پیش اومده و هوس رو چمنا خوابیدنم برسون!
لبم را گاز گرفتم و فرار کردم.صدای خنده اش به گوشم رسید.
تمام پدر ها این قدر تیز بودند یا من زیادی تابلو بودم؟!
در را باز کردم و خارج شدم.بعد از بستن در با دقت اطرافم را نگاه کردم.
مشکوک به کوپه جنسیس مشکی رنگ مقابلم نگه کردم.شیشه هایش دودی بودند و نمی توانستم داخلش را ببینم ولی ابهت ماشین مثل "امیر" بود!
حدسم درست بود.از ماشین پیاده شد.
شلوار لی مشکی رنگی پوشیده بود که شبیه یکی از شلوار های فراز بود.پیراهن سفیدی تنش بود که آستین هایش را مثل فراز (!) بالا داده بود.مو های مشکی رنگش که میان شان مو های سفید زیاد دیده می شد آشفته بودند ولی صورتش را که در آن سن هم جذاب بود بهتر نشان می دادند.ته ریش کوتاهی داشت.
صدای درون مغزم به من چشم غره رفت و با لحن عاقل اندر سفیهی گفت:
چقدر به شلواراش دقت کردی که حالا شباهت ها رو تو یه نگاه می فهمی.
خنده ام گرفت ولی جلوی خودم را گرفتم چرا که دلم نمی خواست فکر کند دیوانه و خل و چل هستم!
صدا:
نیستی؟
خفه!
جلو رفتم و زیر لب گفتم:
- سلام آقای فرهنمند.
سرش را به نشانه ی سلام خم کرد و با دقت سرتاپایم را بررسی کرد.
سرم را پایین انداختم.حس می کردم زیر ذره بین هستم و او دارد صلاحیتم را برای داشتن پسرش بررسی می کند!
پس از چند ثانیه لبخند کجی زد (درست مثل پسرش) و مودبانه ولی دوستانه گفت:
- لطفا سوار شو.
با تعجب فکر کردم:
رفتارش عوض شده...دفعه های قبل یه جوری با بی احترامی رفتار می کرد و مستقیم با من حرف نمی زد...
صدا متفکر و ساکت بود.
صنم جلو رفت و در ماشین را باز کرد.پدر فراز بعد از صنم نشست ولی حرکت نکرد.
به سمتم چرخید و پرسید:
- برای ناهار برنامه ای نداری؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم.می خواستم بگویم:
ناهار مهم نیست،حرفتو بزن!
حرکت کرد.بعد از چند دقیقه گفت:
- فراز عوض شده.
چیزی نگفتم.حرفش ناگهانی بود و معانی زیادی در خود نهفته داشت.
ادامه داد:
- اوایل فکر می کردم که...
مکث کرد.پرسید:
- می تونم رک باشم صنم؟
زیر لب گفتم:
- بله.
با جسارت گفت:
- اوایل فکر می کردم یکی از همون صد تا دخترایی هستی که هر روز تو خیابون می بینم شون...فکر می کردم نقشه داری...
مکث کرد و ادامه داد:
- بعدا از مدت طولانی رابطه تون و علاقه ی فراز و تغییراتی که کرده بود متوجه شدم که معصوم تر از اونی هستی که ذهن مسموم من بتونه درکش کنه...سعی کردم طرز فکرمو تغییر بدم.
چیزی نگفتم.واقعا نمی دانستم باید در برابر این حرف ها چه بگویم.
انگار او هم انتظار جوابی نداشت چرا که ادامه داد:
- اون شب فرازو تعقیب کردم و با وجود چیزی که دیدم مطمئن شدم علاقه تون واقعیه...فراز به خاطر هیچ کس از خواب شبش نمی زنه...
اخم کردم و به سمتش چرخیدم.کدام شب؟
متوجه نیشخند فراز مانندش شدم.مستقیم جلو را نگاه می کرد.
- اون شب که ساعت دو تو رو از خونه بیرون کشید...امیدوارم ناراحت نشده باشی چون تا تهش اون جا بودم.
لبم را گزیدم و سرم را کامل به سمت پنجره چرخاندم.واقعا دلم می خواست بمیرم!
صدای خنده ی آرامش را شنیدم و سعی کردم با جمع کردن خودم محو شوم.
با شیطنتی که از مردی به سن و سال او بعید بود گفت:
- بیخیال...سخت می گیری!جوونید...نمی گم کارتون درست بوده ولی لازم نیست این همه هم خجالت بشی...اصلا نباید بحث شو پیش می کشیدم.متاسفم.
زیر لب گفتم:
- معذرت می خوام.
نمی دانستم برای چه معذرت خواهی می کنم.
بلند خندید و گفت:
- برای از راه به در کردن پسرم معذرت میخوای؟!
با خنده پس از چند ثانیه ادامه داد:
- می دونستی اون تا به حال با هیچ دختری دوست نبوده؟کلا اهل این چیزا نبود...درس خوندون و کتاب خوندن رو بیشتر دوست داشت...فکر می کنم مثل تو اولین تجربه اش بوده...گرچه خیلی حرفه ای بود بهش افتخار می کنم!
دلم می خواست در ماشین را باز کنم وخودم را پرت کنم وسط خیابان!چطور می توانست این طور راحت درباره ی چنین چیز هایی با من حرف بزند و مسخره ام کند؟!
دوست داشت اذیتم کند؟!مطمئن بودم مثل لبو سرخ شده ام!
با خنده گفت:
- حالا خودشو ناراحت نکن...فقط می خواستم عکس العملتو ببینم...داشتم چی می گفتم قبلش؟
درست مثل فراز بود...تک تک حرکات و حرف ها و طرز شوخی کردنش...این مسلما نتیجه ی صمیمیت زیادشان در گذشته بود...
زیر لب به خشکی گفتم:
- درباره ی رابطه ی من و فراز حرف می زنید...
متوجه کنایه ام شد و خندید.بعد از چند ثانیه دوباره جدی شد و گفت:
- درسته.فهمیدم رابطه تون از اونایی نیست که به راحتی به وجود بیاد و از بین بره...فراز به خاطر تو خیلی عادتا رو که هیچ وقت فکرشم نمی کردم پیدا کرده و عادتای چندین ساله ی زیادی رو هم کنار گذاشته...فکر می کنم تو این مدت متوجه شدی که اون به شدت لجباز و یه دنده اس و اگه بگه ماست سیاهه،حتی اگه ماسته رو تو چشمشم فرو کنی در همون حال سوزش چشمش می گه سیاهه.
ریز خندیدم.
- بله متوجه شدم و فکر می کنم این اخلاقشو از شما به ارث برده.
نیشخند زد و گفت:
- خوب تا حدودی درست فکر می کنی.
مکث کرد و ادامه داد:
- همه ی اونا رو گفتم تا به اینجا برسم...همه ی اون حرفا در گذشته درست بوده ولی الان فراز منعطف تر شده...درسا یه بار ازش خواست برگرده خونه و گوش کرد.یه بار ازش خواست غذایی رو که حالش ازش بهم می خوره بخوره و اون گوش کرد.یه بار ازش خواست با موتور کمتر بره و بیاد و اونم قبول کرد...کلا پسر خوبی شده راضیم ازش...
خندیدم.خیلی با جدیت کنایه می زد و شوخی می کرد!
- البته استثنا هم بوده...ماشالا پسرم نمیذاره خوشی زیر دلم بزنه....درسا ازش خواست از تو خواستگاری کنه و اون قبول نکرد.
سکوت کردم.نمی دانستم چه جوابی بدهم.
به طور ناگهانی گیج و آشفته به نظر می رسید.به آهستگی گفت:
- راستش من نمی دونم این کار درستی هست یا نه...از طرفی فکر می کنم درست نیست تو با پسری ازدواج کنی که...امیدی بهش نیست...از طرفی فکر می کنم اصلا دلم نمی خواد فراز بدون این که به دختر مورد علاقه اش برسه بره...از طرفی نمی دونم احساس تو چیه...؟
جمله ی آخرش سوالی و خبری بود.همچنان ساکت بودم.
من چه احساسی داشتم؟
این که عاشق فراز بودم حقیقت داشت ولی ازدواج با او...نمی دانستم.
من دلم می خواست با پسری ازدواج کنم که حداکثر یکی دو سال دیگر زنده بود؟حتی اگر فراز باشد؟
صدا تشر زد:
تو که گفتی قصد نداری بعد از فراز با کسی باشی...خوب قبل از این که اتفاقی براش بیوفته یه مدت باهاش ازدواج کن...هم خودت یه مدت خوشبختی هم اون خوشحال می ره...
در جوابش گفتم:
بعدش چی؟
حس می کردم اگر مدتی او را برای خودم داشته باشم،بعد از رفتنش احساس وحشتناک تری خواهم داشت.
صدا با عصبانیت گفت:
دیوونه ای دیگه!اگه اصلا بهش نرسی و بره خوبه یا این که حتی شده یه مدت کوتاه مال تو باشه؟!
هنگامی که من با کشمکش درونی ام دست و پنجه نرم می کردم،ساکت ماند و اجازه داد افکارم به سمت مشخصی بروند.
دلم نمی خواست اعتراف کنم ولی ازدواج با فراز...ایده ی فریبنده ای بود!
به جایی که مدنظرش بود رسیدیم.بر خلاف انتظارم یک ساندویچ فروشی کوچک و ظاهرا کثیف (!) بود!
با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
- از حرفایی که فراز درباره ات به درسا می زد فهمیدم آدم خاکی هستی و با تجملات حال نمی کنی...
لبخندی روی لبم نشست.او وانمود می کرد پسرش را طرد کرده است...عاشقانه هر کلمه از حرف هایش را گوش می کرد و هر حرکت کوچکش را زیر نظر داشت...
از ماشین خارج شد و بعد از خریدن دو ساندویچ برگشت.
تمام مدت فکر می کردم.در آخر هم به نتیجه ای رسیدم که احتمالا از نظر هیچ کس جز خودم جالب نبود!
بعد از این که نصف ساندویچم را خوردم احساس سیری بیش از حد کردم.کنار گذاشتمش و گفتم:
- خوب قراره این بحث ما به کجا برسه؟
ساندویچش را تقریبا خورده بود.با نیشخند گفت:
- بذار هضم شه بعد!
لبخندی زدم و منتظر ماندم تا گاز آخرش را بزند.
- می خوام بدونم نظرت مساعده یا نه.اگه هست می خوام واسه پسرم آستین بالا بزنم.
چشمانش برق می زدند.پدر فراز داشت مرا برای پسرش خواستگاری می کرد و از این بابت مثل هر پدر دیگری هیجان زده بود!
نمی دانستم چرا خجالت نمی کشیدم.خیلی عادی گفتم:
- من مشکلی ندارم.
بلند خندید و گفت:
- اولین دختری هستی که نه ذوق کردی نه سرخ و بنفش شدی!آفرین عروس گلم!
نیشخندش باعث شد من هم لبخند بزنم.
واژه ی عروس گلم باعث شد حس خاصی داشته باشم...من به خواستگاری که از طرف فراز صورت گرفته بود جواب مثبت داده بودم؟!
صدا تشر زد:
من گفتم قبول کن،نگفتم بی مشورت با بابا و آبتین بگو بله که!بی حیا چه ذوق زده ام هست!
صدا را نادیده گرفتم.من تصمیمم را گرفته بودم و برای اولین بار مردد نبودم.در زندگیم هیچ چیز را بیشتر از این نمی خواستم...حتی اگر برای یک مدت کوتاه بود.
مطمئن بودم حتی اگر بابا قبول نمی کرد،توسطش طرد می شدم و با فراز ازدواج می کردم.مگر چقدر وقت داشتم که خواهم با درگیری تلفش کنم؟نمی خواستم یک ثانیه از وقت باقی مانده ی خودم و فراز را هم هدر بدهم...
- پس بهم اس بزن که کی دست درسا و اون پسره ی تازه از تخم دراومده رو بگیرم بیام خواستگاری.
مکث کرد و سپش با نیش بازتری گفت:
- به نظرم هر چی زورتر برید سر خونه زندگیتون بهتره...احساس می کنم پسرم زیــــــــادی آماده اس واسه امر مقدس ازدواج!
سپس خندید.من هم با وجود خجالتم نتوانستم خودم را کنترل کنم و خندیدم.
داشتم وارد فصل جدیدی از زندگیم می شدم که همیشه و هنوز ازش وحشت داشتم ولی با بی توجهی که شاید به ضررم تمام می شد تمام ترس هایم را نادیده می گرفتم...
صدا زیر لب گفت:
اگه بعدا به خاطر این ناراحتی هات مشکلی پیش بیاد چی؟تو خودت خوب می دونی و چرا از زندگی مشترک می ترسی...
با جدیت گفتم:
اهمیتی نداره...این به خاطر فرازه.
با لحنی تمسخرآمیز گفت:
چقدرم که خودت قراره عذاب بکشی...
شاید هم واقعا قرار بود به خاطر اشتباه دو نفر دیگر که مرا به این دنیا آورده بودند عذاب بکشم ولی...اهمیتی نمی دادم...
این قدر فراز را دوست داشتم که همه چیز را به خاطرش زیر پا بگذارم...
صدا:
از بس ابلهی دختر!
دستم را روی دهانش گذاشتم و به لحظه ای فکر کردم که خبر را به بابا می دادم.
کنار بابا نشسته بودم و بدون این که چیزی بفهمم به تلویزیون خیره شده بودم.
باید می گفتم؟باید صبر می کردم تا خانواده ی فراز به او بگویند؟باید اظهار بی اطلاعی می کردم یا نه؟...
از دیروز که با پدر فراز حرف زده بودم عصبی و هیجان زده بودم.
دست بابا روی سرد و عرق کرده ام نشست و با نگرانی گفت:
- چیزی شده صنمم؟امروز عصبی به نظر میای.
آب دهانم را قورت دادم و زیر لب گفتم:
- بابایی یه چیزایی بگم ناراحت و عصبانی نمی شی؟
لبخند زد و گفت:
- مگه چی می خوای بگی؟!قول می دم عصبانی نشم بگو.
به سمتش چرخیدم و پاهایم را روی کاناپه گذاشتم.با احتیاط گفتم:
- بابایی...تو نظرت درباره ی ازدواج من چیه؟
نیشخند زد و گفت:
- خبریه؟
خنده ام را قورت دادم و گفتم:
- حالا شما بگو.
- خوب با این که سنت کمه و من دوست دارم حداقل بیست و شش سالت بشه بعد ازدواج کنی ولی اگه کسیو که می خوای پیدا کردی و ازش مطمئنی نظرم مثبته.
- بعد نظرتون درباره ی فرد انتخابی من چیه؟چه خصوصیاتی داشته باشه قبولش نمی کنید؟
- در وهله اول شخصیت خودش برام مهمه...بعد از اون تواناییش برای اداره ی یه زندگی...بعدش خانواده اش...اگه شخصیت نداشته باشه عمرا قبولش کنم...
- پس تنها مخالفتتون با آدمای بی شخصیته؟
مشکوک نگاهم کرد و گفت:
- آره.حالا بگو طرف کیه؟
با ناراحتی سر جایم ابجا شدم و به آهستگی گفتم:
-هم با شخصیته...هم خانواده خوبی داره..هم توانایی اداره زندگی....
مکث کردم و گفتم:
- فقط یه مشکل خیلی کوچولو داره...
بابا مشتاقانه پرسید:
- چه مشکلی؟
- خوب اون...چیزه...بیماری خاصی داره.
بابا اخم کرد و گفت:
- چه بیماری؟
- خوب...خوب...سرطان خون.
بابا برای چند لحظه بی حالت نگاهم کرد.سپس به خشکی گفت:
- همون پسره که اومده بود اینجا؟
سرم را با خجالت تکان دادم.
همچنان با حالتی که نمی توانستم هیچ چیز ازش بفهمم نگاهم می کرد.من هم سرم را پایین انداخته بودم و زیرچشمی مراقب حرکاتش بودم.
پس از چند دقیقه نفس عمیقی کشید و با جدیت گفت:
- بیماریش درمان نداره درسته؟
سرم را به آرامی به چپ و راست تکان دادم.
- چقدر وقت داره؟
- اوم...یه یکی دو سال.
طوری که انگار نمی توانست درکم کند گفت:
- و تو به خاطر چند ماه می خوای باهاش ازدواج کنی؟
سرم را به آرامی پایین آوردم.
زمزمه کرد:
- این قدر دوستش داری؟
لبم را گاز گرفتم.
کاش بابا می دانست که حاضر بودم جانم را بدهم تا او حالش خوب شود...
زیر لب گفتم:
- اوهوم...
- مطمئنی صنم؟این تصمیم بزرگ و جدی ایه...ریسکش هم خیلی بالاست.مطمئنی پشیمون نمی شی؟دلم نمی خواد توی این سن شکست بخوری...
با انگشتانم بازی می کردم.به آرامی گفتم:
- من خیلی بهش فکر کردم بابا...اول فکر می کردم که نباید باهاش ازدواج کنم چون که بعدا بیشتر ضربه می خورم ولی...بیشتر که فکر کردم دیدم اگه این مدت زمان باقی مونده از زندگیشو ازش دور باشم بیشتر حسرت می خورم...دلم نمی خواد وقتی می میره فکر کنم که نتونستم یه روزم باهاش باشم...نتونستم آرزوهاشو برآورده
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۰۳ عصر
کنم...
بابا دستانم را گرفت.زیر لب گفت:
- داری می لرزی.آروم باش.
بغضم را کنترل کردم.دلم نمی خواست در آن شرایط زیر گریه بزنم.صدایش صدای یک پدر بود که دلش نمی خواست دخترش را غمگین و شکست خوده ببیند و در یک دوراهی گیر کرده بود...هر طور عمل می کرد به دخترش آسیب می زد و این ناآرامش کرده بود...
- صنمم...دخترم...من خوبیتو می خوام،خوشحالیتو می خوام...اگه این چیزیه که تو می خوای،با این که کاملا مخالفم،ولی اشکال نداره...باهاش ازدواج کن و از فرصت تون استفاده کن...دلم نمی خواد از اماها و اگرا حرف بزنم چون می دونم خودت به همه شون فکر کردی...فقط بهم قول بده خوشبخت شی...
به آغوشش پناه بردم و تمام ناراحتی هایم را موقتا فراموش کردم...
پدر داشتن خیلی خوب بود...مخصوصا پدری که حامی و همراهت باشد...خوشحال بودم که داشتمش...
*****
- چی؟
صدای بوق می آمد.در خیابان بود.با کلافگی گفت:
- آره درست شنیدی...اول یکم نگاهم کرد بعد صداشو انداخت پشت سرش،داد و بیداد که چرا بدون مشورت با من این کارو کردی...من نخوام بدبختش کنم باید کیو ببینم و همین چرت و پرتا!صنم تو مطمئنی که تصمیمتو گرفتی؟
پدر فراز مردد بود.
زیر لب گفتم:
- من تصمیممو گرفتم ولی مثل این که فراز تصمیمشو نگرفته...الان در چه حاله؟
- برگشته خونه اش...هر چی هم درسا بهش زنگ می زنه جواب نمی ده دیو* ...
در میان آن همه ناراحتی و اضطراب خنده ام گرفت.چه راحت به پسرش فحش های به قول آرمان "خاک بر سری" می داد!
با خنده گفت:
- اِ!ببخشید حواسم نبود دارم با تو حرف می زنم!
- مهم نیست...به نظرتون اشتباه نیست که باهاش حرف بزنم؟
قاطعانه گفت:
- نه!اون قبول نمی کنه چون نمی خواد تو سیاه بخت بشی...وگرنه بقیه اش ناز و اداست!
ریز خندیدم.ادامه داد:
- اگه ببینه تو مشکلی نداری این ادا اطوارا رو تموم می کنه به امید خدا...
- پس من باهاش حرف می زنم آقای فرهمند...
با جدیت گفت:
- برای بار صدم می گم...امیر صدام کن.امیر خالی!
لبخندی زدم و گفتم:
- چشم امیر...
- من دارم می رم بیمارستان...دوباره بهت زنگ می زنم نتیجه رو می پرسم...فعلا خداحافظ.
- خداحافظ.
لباس هایم را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم.
از آن جایی که یک بار از آرمان شنیده بودم فراز عاشق نان خامه ای هایی است که مثل کاسه (!) می مانند و بزرگ اند،چند تا از آن ها گرفتم و به سمت خانه فراز راه افتادم.
نزدیک خانه بودم که موبایلم زنگ خورد.آرمان بود.
صدای همیشه خندان و گرمش سرد و بی حالت بود:
- صنم؟کجایی؟
بدون این که بدانم چرا،لرز بدی به تنم افتاد.چه چیزی می توانست آرمانی را که همیشه شاد بود،ناراحت و خشک کند؟
- من دارم می رم..یه جایی.چی شده آرمان؟
- فراز...فراز حالش بده...
چشمانم سیاهی رفت.با آخرین توانم در کوچه شان پیچیدم و ماشین را نگه داشتم.
- الان کجایی آرمان؟
- خونه ی فراز...زود بیا...
منتظر بقیه ی حرف هایش نماندم.سریع قطع کردم و بعد از برداشتن کوله ام به سمت ساختمان دویدم.دستم را روی زنگ نگه داشتم.سریع باز شد.
نفهمیدم چطور بیست طبقه را با آسانسور گذراندم...مقابل در ایستادم و با مشت هایم بر در کوبیدم.
در باز شد و نیش باز آرمان زودتر از خودش در معرض دیدم قرار گرفت.
در عرض یک صدم ثانیه فهمیدم که تمامش یک شوخی بچگانه بوده...با آرامش وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم.
آرمان هم با خنده نگاهم می کرد.دستم را در ظرف نان خامه ای ها کردم و یکی شان را برداشتم.با خونسردی کامل دستم را جلو بردم و روی صورتش گذاشتم.
صدای خنده ی کسی بلند شد.
نان خامه ای روی صورتش پخش شد و من دستم را برداشتم.لبخندی زدم و در حالی که از کار خودم راضی بودم به سمت بقیه افراد اضر در خانه چرخیدم.
فراز در حالی که دستکش های بوکسش دستش بودند و مقابل کیسه بوکسش ایستاده بود،مات و مبهوت نگاهم می کرد.مطمئنا از من انتظار چنین واکنشی را نداشت؛خودم هم به یاد نمی آوردم در زندگیم این طور عصبی شده باشم!
پرهام می خندید و روی تخت فراز ولو شده بود!
بریده بریده گفت:
- عالی بود...صنم...آرمان خوشگل...شدی...بیا یکم بلرزون...دلبری کن...
آرمان دستش را به کمرش زد و با زبانش دور لب هایش را لیسید.با صدای گرفته ای گفت:
- این چه کاری بود صنم؟!تو که مثل این دیـ*سا بی جنبه نبودی!
فراز اخم کرد و تشر زد:
- عین آدم حرف بزن.
آرمان با نیشخندی که او را شبیه گربه ی چشایری می کرد گفت:
- ببخشید یادم نبود غیرتمندی تو زبانزد خاص و عامه.
رفتم و لبه ی تخت فراز نشستم.با خونسردی گفتم:
- تا تو باشی از این شوخی خرکیا نکنی...اصلا نفهمیدم چطوری اومدم بالا...
فراز متعجبانه پرسید:
- مگه چی کار کرده بود؟
چشمانم را باریک کردم و به او خیره شدم.از سکوت عجیب پرهام فهمیدم که با هم همدست بودند.
دستم را به کمر زدم و طلبکارانه گفتم:
- زنگ زده به من می گه حال فراز بده خودتو برسون.جا داره از اون فحشای مورد علاقه ی خودت بهت بدم!
واقعا عصبانی بودم.زندگی فراز چیزی نبود که بخواهم سرش شوخی کنم.آرمان پوفی کرد و گفت:
- باشه بابا...فهمیدم مثل بچه های ابله و لوس و بی مزه و مسخره رفتار کردم.
سپس به سمت دستشویی رفت.فراز که انگار می خواست با او دعوا کند،دلش به حال مظلومیت نادرش (!) سوخت و 
تنها با نگاهش دنبالش کرد.
پرهام با نیشخند پرسید:
- اومدن نازشو بکشی بله رو بده؟
زیر لب گفتم:
- پس تو هم می دونی؟
مثل من آرام گفت:
- آره...من و آرمان اومده بودیم رو مخش کار کنیم...گاوش یه پا داره.
لبخندم را قورت دادم و سرم را به او نزدیک تر کردم تا فراز صدایمان را نشنود:
- چی می گه؟
- همون حرفایی که می تونی حدس زنی...دلیل میاره هی...ولی ته دلش داره عشق می کنه باور کن!
نیشخند زدم.عقب رفتم و بلند گفتم:
- بایدم عشق کنه!
پرهام هم مثل من نیشخند و چشمک زد.
فراز مشکوک نگاه مان می کرد.
آرمان از دستشویی بیرون آمد.صورتش درهم بود و من احساس پشیمانی کردم.خیلی تند رفته بودم؟
فراز در حالی که ضربه های آرامی به کیسه می زد با حالتی عادی پرسید:
- چرا اومدی اینجا؟
فقط نگاهش کردم.
پرهام از جایش بلند شد و آستین آرمان را گرفت.گفت:
- ما بریم...واسه ناهار بیاید پایین نیکان داره خورش کرفس درست می کنه.
سرم را تکان دادم ولی فراز با ابروی بالارفته گفت:
- بتمرگید سر جاتون بابا!ما حرفی نداریم که نشه در حضور شما زد!
آرمان عصبانی شد و گفت:
-الــــــاغ!به خاطر توی بی لیاقت داشت سکته می کرد!به خاطرت این همه سختی می کشه و حرف نمی زنه...همه ناز و اداهاتو تحمل می کنه بازم چیزی نمی گه...اون وقت تو حتی حاضر نیستی اونقدر بهش احترام بذاری که به حرفاش گوش کنی؟!
هر سه مات و مبهوت نگاهش کردیم.آرمان و عصبانیت؟!مضحک ترین و غیر قابل باور ترین ترکیب دنیا،ترکیب این دو کلمه بود!
فراز آب دهانش را قورت داد و لبخند شیطنت آمیزی زد.
رو به پرهام گفت:
- ببرش تا نزده پاره ام کنه!
پرهام خندید و آرمان لبخند کمرنگی زد.از خانه خارج شدند و هال در سکوت فرو رفت.
بعد از دو سه دقیقه سرجایم جابجا شدم و گفتم:
- خوب؟
با ناباوری نگاهم کرد و گفت:
- تو اومدی اینجا اون وقت من حرف بزنم؟
واقعا ناراحت شدم.شبیه فراز روز های اول شده بود.کوله ام را برداشتم و در حالی که به سمت در می رفتم به سردی گفتم:
- ببخشید "مزاحمت" شدم.
در را باز کردم و خواستم بروم بیرون که از پشت سر دستانش را دور کمرم حلقه کرد و ملتمسانه مقابل گوشم زمزمه کرد:
- من نفهمم یه چیزی می گم تو چرا زود عصبانی می شی؟
آرام شدم.
- تنهام نذار.
قلبم فشرده شد.به یاد دفعه ی اولی افتادم که به خانه اش آمدم..."از این که تنهایی بمیرم"...چرخیدم و با بغض گفتم:
- پس چرا پسم می زنی؟هر قدمی که میام سمتت تو یه قدم ازم دور می شی...من نمی خوام تنهات بذارم...ولی تو راهی برام نمی ذاری!
- من پست نمی زنم...فقط نمی خوام تو این زندگی سگی شریک شی...
دستش را در موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید.
دستانش را گرفتم و زیر لب گفتم:
- زندگی سگی زندگی بدون توئه...می شه این قدر منفی فکر نکنی؟!من هیچ وقت تو زندگیم چیزی یا کسی رو بیشتر از تو نمی خواستم و تو الان داری منو از خودت محروم می کنی...
آشفته بود و سرش را پایین انداخته بود.می توانستم کشمکش درونی اش را حس کنم.
شلوار مشکی و تاپ بسکتبالی همرنگش را پوشیده بود.به دستکش هایش نگاه کردم و برای عوض کردن بحث گفتم:
- پس بگو چکار کردی که چنین هیکلی بهم زدی...
لبخندش را قورت داد و با جدیت گفت:
- تو دقیقا میدونی داری چکار می کنی؟بهش فکر کردی؟
- آره.
- می دونی وقتی من بمیرم تو یه زن دست خورده و بیوه ای؟
آب دهانم را قورت دادم و زیر لب گفتم:
- آره.
- پس با وجود فکر کردن به همه ی اینا هنوز این جایی؟
- آره.
- مطمئنی که پشیمون نمی شی؟
- نمی شم.
زیر لب گفت:
- بهم قول می دی؟
- چه قولی؟
بغلم کرد و در گوشم گفت:
-این یه سالو پیشم باش،تنهام نذار،از کارمون پشیمون نشو.قول می دی؟
- آره.قول می دم.
نجوا کرد:
- با پدرت حرف زدی؟
چشمانم را بستم و گفتم:
- آره.مشکلی نداره.
به آرامی خندید و گفت:
- این قدر کسل کننده ام؟
لبخندی روی لبم نشست و چشمانم را باز کردم.زیر لب گفتم:
- نه.دیشب نتونستم درست بخوابم.
به طور ناگهانی دستش را دور زانوهایم حلقه کرد و بلندم کرد.شالم از سرم افتاد.مرا روی تختش خواباند و کنارم نشست.لب هایش را روی پیشانی ام گذاشت و من چشمانم را بستم.
لب هایش را روی پوستم فشار داد و زمزمه کرد:
- بخواب.وقت داریم.
"وقت داریم"...واقعا وقت داشتیم؟!
صدای پرت شدن دستکش هایش روی زمین را شنیدم.
افکارم را کنار زدم و روی حضور فرز در فاصله ی کمی از خودم تمرکز کردم...
حرفش را باور می کردم...ما وقت داشتیم...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۲۷ عصر
آرمیتا اول از این که چیزی به او نگفته بودم عصبانی شد ولی بعد از دیدن نیش باز من بی خیال بازخواست کردن و قهر کردن شد!
آترین با مدرسه به اردو رفته بود و چند ساعت دیگر بر می گشت.
بقیه ما سر میز نشسته بودیم و خورش کرفس مدل نیکانی (!) را که پرهام برایش جان می داد می خوردیم!
پرهام با مسخرگی به فراز گفت:
- خورش بخور عروس خانونم...بله گفتن خیلی بی جونت کرده.............
فراز نیشخند زد و گفت:
- نه به جون تو...مثل نقل و نبات خودش اومد...تو که تجربه کردی دیگه چرا!
نیکان خندید و گفت:
- اون وقت من و صنم این وسط کشک سابیدیم که شما بله گفتید؟!
پرهام با نیش باز گفت:
- باید بودی و می دیدی صنم چطوری نون خامه ای خریده بود اومده بود ناز این اسکولو بکشه که بله رو بده...یه لحظه به مردونگی و غیرتم برخورد.
آرمان با نیشخند گفت:
- مگه تو از اینا هم داری؟!
پرهام با نگاه "واست دارم" ای به او خیره شد و با لبخند ملیحی گفت:
- نه راست می گی نداشتم مال تو رو گرفتم.
آرمان چشمانش را باریک کرد و خواست جواب بدهد که آرمیتا نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
- خجالت بکشید.عین بچه های دو ساله به جون هم افتادید.آترین اینجا بود خجالت می کشید!
من و فراز ساکت غذایمان را می خوردیم.آرام بودم،آرام بود...
پرهام بدون حرف سرش را پایین انداخت و مشغول خوردن بقیه ی غذایش شد.آرمان هم بعد از چشم غره رفتن به خواهرش یک قاشق خیلی پر (!) در دهانش گذاشت!
نیکان با هیجان پرسید:
- عروسی رو کی می گیرید؟
گفتم:
- هنوز راجع بهش حرف نزدیم...ولی من از عروسی بدم میاد.اگه به حرف من باشه غروسی نمی گیریم.
فراز با نیشخند نگاهم کرد.گفت:
- ببین از همین الان داری ناز می کنی و مخالفت می کنی ها!ضعیفه ای گفتن،مردی گفتن!
با چشمان ریز شده نگاهش کردم و گفتم:
- می دونی که گوشام تازگیا دیر انتقال شدن...چی گفتی؟
نیکان ریز می خندید و نیش آرمان و پرهام تا ته باز بود.این وسط فقط آرمیتا بود که خیلی عادی و با لبخند کمرنگی نگاه می کرد.
فراز نچ نچی کرد و با مسخرگی گفت:
- دیگه پشیمونم نکن...بذار این کمالاتت بعدا رو شه...
خندیدم و گفتم:
- نه دیگه...من نون حلال می خورم...می خوام از الان باهات صادق باشم...بقیه ی مرضامم بگم؟!
فراز با دهان بسته خندید.
فصل دهم
سینی در دستم می لرزید.آن را روی میز گذاشتم و سعی کردم منظم نفس بکشم.یخ کرده بودم ولی کف دستانم عرق کرده بود.
به خودم گفتم:
چرا استرس داری دیوونه...فقط درسا جون و امیر و فرازن....تو واسه کدومشون استرس داری؟
صدا با جدیت گفت:
آبتین.
با به یاد آوردن آبتین یاد نازنین افتادم (و چهره ی وحشت ناک آبتین را موقتا فراموش کردم) و لبخندی روی لب هایم نشست.به خاطر حامگی از صبح حالت تهوع داشته و بعد از کلی عذرخواهی کردن گفت که نمی تواند بیاید.
آبتین بیشعور گذاشته بود و حالا که سه ماه و دو هفته اش شده بود به ما می گفت...بچه پسر بود...خوشگل عمه...
یاد نیشخند فراز و حرفش بعد از شنیدن خبر عمه بودنم افتادم:
از آبتین انتظاری جز اینم نمی رفت...ماشالا توانایی هاش گوش فلکو کر کرده...فقط موندم چی چیه عمه شدن جذابه...از فردا باید تمام مدت نگران این باشم که چه فحشی به دست پرورده آبتین می دن که به تو برگرده...من غیرتی ام تحمل این چیزا رو ندارم ها...
و من فقط خندیده بودم.بابا صدایم کرد:
- صنم؟چی شد این چایی ما بابا؟
از جا پریدم و سینی را برداشتم.
تمام مدتی که به طرف شان می رفتم نگران بودم به خاطر لرزش دستانم چایی در سینی بریزد.
فراز با نیش باز تماشایم می کرد.خوب می توانست عصبی بودنم را بفهمد.درسا مثل دختربچه ها ذوق زده (!) بود و امیر با نیشخند نگاهم می کرد.
درسا و امیر کنار هم نشسته بودند،فراز کنار بابا نشسته بود (خودشیرین!) و آبتین تنها بود.
تمام سعیم را کردم تا چشم در چشم آبتین نشوم چرا که واقعا ناراحت و عصبانی به نظر می رسید.
دلیلش را وقت نکرده بود به من بگوید چرا که همزمان با خانواده ی فراز رسید ولی حدس می زدم از این که چیزی به او نگفته ام ناراحت باشد.
با این حال آن قدر عصبی بودم که فرصت تجزیه و تحلیل اخم آبتین را نداشتم.
یک دفعه وسط راه مکث کردم و به صدا گفتم:
الان باید از کی شروع کنم؟!
آبتین نفسش را با حرص بیرون داد و با حالتی کنایه آمیز گفت:
- از آقای فرهمند شروع کن.
احساس کردم که تمام صورتم سرخ شده است.از کار آبتین اشک در چشمانم حلقه زد.مردم برادر داشتند من هم برادر داشتم!
فراز با حات عجیبی آبتین را نگاه کرد و بابا به او اخم کرد.
مقابل امیر خم شدم و با زحمت زیادی اشک هایم را کنار زدم.همینم مانده بود که گریه هم بکنم.امیر بعد از برداشتن فنجانش زیر لب گفت:
- بیخیال.
لبخند زورکی زدم و سینی را مقابل درسا گرفتم.او هم فنجانش را برداشت و تشکر کرد.
سینی را مقابل بابا گرفتم.بعد از برداشتن زیر لب گفت:
- فکر کنم تو تربیت داداشت سهل انگاری زیادی شده.
خنده ام گرفت ولی اگر می خندیدم اشک هایم سرازیر می شدند.
سینی را مقابل فراز گرفتم.لبخند آرامش بخشی زد و بعد از برداشتن چایی زمزمه کرد:
- مرسی.
به ناچار کنار آبتین نشستم و بدون این که به او چایی تعارف کنم سینی را مقابلش روی میز گذاشتم.
امیر و درسا با چشمان گردشده نگاهم کردند و بابا لبخند زد.فراز با نیشخند نگاهم کرد و لب هایش تکان خوردند:
- ایول!
خودم هم از کارم راضی بودم.تا یاد بگیرد که من را در مراسم خواستگاریم ضایع نکند!
حرف ها زده می شدند و من مشغول بررسی فراز بودم.موهایش بلند شده بودند و حالا یکدست بودند.به طور طبیعی بالا ایستاده بودند و آشفتگی شان آن ها را قشنگ تر کرده بود.ته ریش نداشت و لبخند کجی تمام مدت گوشه ی لب هایش خودنمایی می کرد.
کت و شلواری مشکی رنگ،با پیراهن سفید پوشیده بود که دکمه ی بالایی اش باز بود...
صدا به من چشم غره رفت و گفت:
این قدر بی حیا نباش...خجالت بش جلو پدر و برادرت.
ولی من هم چنان با پررویی او را دید می زدم.یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود و خونسرد به حرف هایی که زده می شد گوش می کرد.یک دفعه با صدای امیر به خودم آمدم:
- یکم به منم نگاه کن خانوم خانوما...احساس از رده خارج شدن بهم دست داد!
جلوی خنده ام را گرفتم و سرم را پایین انداختم.آبتین در گوشم زمزمه کرد:
- خاک بر سرت ینی...به جای این که اون به تو خیره شه تو داری قورتش می دی...کلا ازت ناامید شدم.
با عصبانیت نگاهش کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- تو امروز چه مرگته؟!ببینم می تونی همه چیو زهرمارم کنی یا نه!
آبتین بهت زده نگاهم کرد.انتظار چنین واکنش تندی را از من نداشت.
سرم را به سمت بقیه چرخاندم و بغضم را کنترل کردم.بابا با نیشخند گفت:
- حالا که حرفای معمول زده شد،باید بگیم که این دو تا نوگل نو شکفته برن حرفاشونو بزنن ولی از اون جایی که هر دو بیش از حد راضی به نظر می رسن حرفی نمی مونه!
امیر با خنده گفت:
- حالا یه سری حرفا هستا اشتباه نکنید...بذارید برن...این حرفا پشت درای بسته باید زده شه.
درسا زیر لب گفت:
- امیر!
لبم را گاز گرفتم و زیر چشمی فراز را نگاه کردم.می خندید!
به صدا گفتم:
این از من پررو تره...ببین چه ذوق زده شد!
صدا هم دستش را زیر سرش گذاشت و با نیشخند گفت:
منم ذوق زده شدم!
صدایم را صاف کردم و با جدیت گفتم:
- یه چیزی هست که ما با هم درباره اش توافق کردیم و می خواستم باهاتون در میون بذارم.
امیر با خنده گفت:
- شما که عقدم کردید انگار دیگه در میون گذاشتن نمی خواد!البته اگه حامله ای بعدا بگو داداشت انگار به خونت تشنه اس!
بابا خندید و فراز هم با نیشخند نگاهم کرد.آبتین با حالتی معذب سر جایش جابجا شد و گفت:
- اون طوری هام نیست آقای فرهمند...من فقط یکم "دیر" خبرای جدیدو شنیدم...
امیر نیشخند زد و گفت:
- والا ما هم تازه رسیدیم.موضوع چیه؟!
همه خندیدند.درسا با مهربانی گفت:
- حرفتو بزن عزیزم.
مکثی کردم و سپس گفتم:
- ما نمی خوایم عروسی بگیریم.
همه ساکت بودند.انگار حرف من را تجزیه و تحلیل می کردند.
درسا پرسید:
- دلیل خاصی دارید؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۲۷ عصر
- نه دلیل خاصی نیست...فقط ما هیچ کدوم از خود عروسی خوشمون نمیاد...به این نتیجه رسیدیم که یه مهمونی کوچیک بگیریم که فقط فامیل و دوستای نزدیک باشن...البته اگه شما مشکلی نداشته باشید.
درسا با مهربانی گفت:
- این زندگی شماست...هر طور دوست دارید...ولی مطمئنید پشیمون نمی شید؟معمولا شب عروسی جزو بهترین خاطره هاست.
امیر با لبخند کجی گفت:
- نه دیگه خانوم....شب عروسی که پابرجاست...قبلشو عرض می کنه عروسم.
فراز آنقدر از دست پدرش خندیده بود که اشک در چشمانش حلقه زده بود.چشمان خاکستری اش از همیشه روشن تر بودند...
آبتین هم با شوخی های امیر ناراحتی اش را موقتا فراموش کرده بود.
بابا گفت:
- اگه واقعا دلتون اینو می خواد که بحثی نیست...شما مشکلی ندارید آقای فرهمند؟
امیر شانه بالا انداخت و با نیشخند گفت:
- نه...فقط زودتر اینا برن سر خونه زندگیشون که من نگرانم...زیادی آماده به نطر می رسن...
فراز نیشش را تا ته برای پدرش باز کرد.می دانست که رسما بی آبرو شده بودیم؟!یا امیر نگفته بود که آن شب تعقیبش کرده بود؟!
- تاریخ عروسی چی؟
این آبتین بود که برای اولین بار در بحث شرکت می کرد.
فراز سریع گفت:
- هفته ی بعد.
همه خندیدند و فراز انگار نه انگار که باید خجالت می کشید،لبخندی از خود راضی زد.امیر گفت:
- نگفتم آقای صارمی؟!پسر بار آوردم آماده و با اراده...حالا هفته ی دیگه خوبه از نظر شما؟
بابا با لبخند شیطنت آمیزی (از اثرات امیر بود!) گفت:
- تو آماده بودن و با اراده بودن این دو تا شکی نیست...چند وقت پیش صنم از بس آماده بود هوس کرده بود ساعت دو نصفه شب رو چمنا دراز بکشه.
با دهان باز به بابا نگاه کردم.آبتین و درسا از ماجرا خبر نداشتند و گیج به نظر می رسیدند ولی مثل این که امیر همه چیز را برای بابا تعریف کرده بود؛چرا که با هم می خندیدند و به هم چشمک می زدند!
من سرخ شدم و فراز نیشخند زد.واقعا هیچ چیز باعث خجالت او نمی شد؟!
بابا با مهربانی رو به من گفت:
- فراز تا حالا اتاقتو ندیده...ببرش نشونش بده.
امیر به بابا نیشخند زد.آبتین اخم کرد؛مشخص بود از ایده ی تنها بودن من و فراز اصلا خوشش نمی آید!
صدا با نیشخند گفت:
داداش غیرتیت تازه داره خودشو نشون می ده ها!
گفتم:
والا!
از جایم بلند شدم و فراز هم به دنبالم آمد.بالا رفتم و مقابل اتاقم ایستادم.در را باز کردم و منتظر ماندم تا وارد اتاق شود.دستانش را با بالا زدن کتش در جیب هایش فرو برد و در حالی که با ژست قشنگی به دیوار تکیه داده بود،با نیشخند گفت:
- لیدیز فرست.
لبخند کوچکی زدم و وارد اتاق شدم.
پشت سرم وارد شد و در را بست.با شیطنت گفت:
- میدونی آرمان همیشه درباره ی این که مردا همش می گن خانوما مقدم ترن چه نظری داره؟
پرسشگرانه نگاهش کردم.
- می گه بهونه ای برای دید زدنه!
لب هایم را جمع کردم و گفتم:
- پس یادم باشه از این به بعد وایسم همه برن تو بعد خودم برم!
فراز با خنده گفت:
- نه دیگه...از این به بعد باید همیشه بعد من وارد شی!
سرم را پایین انداختم و گفتم:
- خوب اتاقمو ببین دیگه...
فراز خندید و در حالی که به سمتم می آمد زمزمه کرد:
- اتاق بهانه اس...ولی خوشم اومد...بابات اهل دله ها!
لبخندم را پنهان کردم.به طور ناگهان بغلم کرد.
چشمانم را بستم و روی نفس هایم تمرکز کردم.زیر لب گفتم:
- فراز...بریم پایین می فهمن...
زمزمه کرد:
- از کجا؟
سرش را چند سانتی متر عقب کشید و نجوا کرد:
- فکر نمی کردم هیچ وقت چنین شبی رو تو زندگم تجربه کنم صنم...
نفس هایم منظم شدند.زیر لب گفتم:
- منم...فکر نمی کردم هیچ کس بتونه منو تحمل کنه...من یه بچه ی لوس غیر قابل تحملم...می دونی که...
نیشخند زد و دستانش را دو طرف صورتم گذاشت.زمزمه کرد:
- جوحه ی لوس غیر قابل تحمل من...فقط من...
قلبم به تپش افتاد.
رهایم کرد و به اطراف اتاقم نگاه کرد.دستالی برداشتم و رژ لب را از روی صورتش پاک کردم.
بعد از دیدن نقاشی هایم که کل دیوار را گرفته بودند،با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
- ید طولایی در نقاشی کشیدن داری!
- از وقتی تو رو دیدم علاقه ام به نقاشی کمتر شده...
با نیش باز گفت:
- عوضش عاشق خودم شدی!
- دقیقا!
رژلبم را تجدید کردم و گفتم:
- به اندازه کافی اتاقو دیدیم؟
فراز بلند خندید و با شیطنت گفت:
- نمی دونم والا...دیدیم؟
با مسخرگی گفتم:
- از رژلبی که هنوزم رنگش رو لبات مونده معلومه دیدیم!
دستمال را برداشت و با دقت مقابل آینه صورتش را پاک کرد.
آن شب جزو بهترین شب های زندگی ام بود...با شوخی های امیر تمام اضطرابم را فراموش کردم و توانستم از لحظه هایم لذت ببرم...
اولین خواستگاری بود که در آن شرکت می کردم و آن خواستگاری مال من بود...
فراز در ظاهر با ازدواج ما موافق بود ولی می دانستم که هنوز مردد است و شک دارد که کارمان درست است یا نه...
با این حال من مطمئن بودم...با این که هنوز هم می ترسیدم...
*****
- من اینو دوست ندارم.
فراز طوری نگاهم کرد که نتوانستم بفهمم به چه چیزی فکر می کند.فقط گفت:
- خیلی خوب...می ریم یه جای دیگه.
صدمین باری بود که لباسی را می پوشیدم و ازش خوشم نمی آمد.فراز چیزی نمی گفت و ظاهرا صبورانه همراهی ام می کرد.
- صنم؟تا الان نزدیک چهار تا پاساژو زیر و رو کردیم...دقیقا چی می خوای که پیدا نمی شه؟
کاملا با احتیاط حرف می زد.انگار که از حرفش مطمئن نبود یا این که می خواست احساس واقعی اش را پنهان کند.
متفکرانه گفتم:
- نمی دونم...از هیچ کدوم از این لباسا خوشم نیومده...اصلا به دلم نمی شینن...
- پس چیز خاصی مدنظرت نیست؟
دستش را گرفتم.گرم بود...همیشه تب داشت ولی این بار انگار گرم تر بود.
وحشت زده گفتم:
- خسته ات کردم؟
چشمانش را برای چند ثانیه محکم بست و سپس باز کرد.دستش را دور کمرم حلقه کرد و در حالی که از پاساژ خارج می شدیم زمزمه کرد:
- چیزی نیست...من حالم خوبه.
با لجبازی گفتم:
- نه نیست.
مثل خودم گفت:
- چرا هست.
- پس چرا این قدر تب داری و درست راه نمی ری؟
مکث کردم و سپس با نیش باز گفتم:
- نکنه معتادی خودتو بهم انداختی؟
لبخند زد و گفت:
- والا تا این جا که تو خودتو به من انداختی...هر کس دیگه ای بود تا الان عقد نکرده طلاقت داده بود!
لب هایم را جمع کردم و قبل از این که سوار ماشینش شوم گفتم:
- دلتم بخواد...سلیقه ام از بس خوبه پیدا نمی شه...
به خودش اشاره کرد و با چشمکی گفت:
- مشخصه!
شکلکی درآوردم و سوار شدم.او هم نشست و راه افتاد.
- برو خونه...واسه امروز بسه...خودمم خسته شدم.
چرا این قدر بی فکر بودم؟او کم خونی داشت و این کم خونی باعث ضعفش می شد...آن وقت من حدود ده ساعت او را در خیابان ها و پاساژها چرخانده بودم!
درست بود که او چیزی نمی گفت ولی من چرا این قدر احمق بودم؟!
با شیطنت پرسید:
- خونه ی من یا خونه ی شما یا خونه ی ما؟
با خنده پرسیدم:
- الان اینا که گفتی یعنی چی؟
با نیشخند گفت:
- خونه ی من یعنی چند واحد بالاتر از پرهام اینا...خونه ی شما که مشخصه...خونه ی ما هم خونه ای که سال های کودکیمو توش گذروندم.
جمله ی آخرش را که با مسخرگی گفته بود مرا به خنده انداخت.
- من واحد بالایی پرهام اینارو ترجیح می دم.
اگر امکان داشت،نیشش از آن هم بازتر می شد!
با مسخرگی گفت:
- فکر کنم نشون دادن اتاقت به من بهت ساخته!
با نیشخندی مثل خودش گفتم:
-بیشتر به تو ساخته.من می خوام وسایلا رو بچینم.
لب هایش را جمع کرد و ناباورانه پرسید:
- واقعا حال داری؟
با نیشخند گفتم:
- آره...هیجان زده ام آخه.
نیشش دوباره باز شد.اسباب و اثاثیه ی خانه را خریده بودیم و همه یک گوشه ی خانه اش بودند و منتظر تا ما آن ها را بچینیم.قرار بود آن جا زندگی کنیم.
وقتی نیکان این را شنیده بود به شدت هیجان زده شده بود!می گفت که اتفاقی بهتر از آن نمی توانست در آن آپارتمان بیوفتد و پرهام با نیشخند گفته بود:
- چرا ممکنه بیوفته...با یه بچه ی دیگه چطوری؟!
نیکان به او چشم غره رفته بود و من خندیده بودم.
- شام چی می خوری؟
به یاد آوردم که در آن خانه چیز خاصی پیدا نمی شود.
- بریم سوپرمارکت ببینم چی می تونیم بخوریم.
- انسان همه چیزخواره...
خندیدم.
*****
- این چطوره؟
ابروهایش را بالا برد و با تردید به الویه ی آماده درون دستانم خیره شد.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۲۸ عصر
- الویه؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- آره.الویه.دوست نداری؟
مثل من نیشخند زد و گفت:
- نه.دوست دارم،فقط عجیب بود برام.
بعد از این که کارمان تمام شد به خانه رفتیم.وقتی دوباره وارد آسانسور شدیم فراز با نیشخندی که انگار محونشدنی بود گفت:
- می دونی آسانسور چقدر جای باحالیه؟اتفاقات جالبی می تونه توش بیوفته...
دستم را به کمرم زدم و به شیطنت بچگانه اش چشم غره رفتم.
- مثلا چه اتفاقایی عزیزم؟
با دهان بسته خندید و زیر لب گفت:
- من غلط بکنم وقتی این جوری جوجه ی ترسناکی میشی حرفای کثیف بزنم!
با خنده پرسیدم:
- حرفای کثیف؟!
همراه با من خندید.
وقتی به طبقه ی مورد نظرمان رسیدیم،به طرف در رفت و با کلیدی که از جیبش درآورده بود در را باز کرد.لبم را گاز گرفتم و منتظر ماندم تا خودش اول وارد شود.
با حالت بامزه ای ابرویش را بالا برد و گفت:
- خانوما مقدمن به خدا.من اینو نگفتم بقیه می گن!
با نیش باز گفتم:
- حالا تو برو تو اول.
فراز آهی نمایشی کشید و گفت:
- می دونم که آخرش عقده ای می شم!
خندیدم و به دنبالش وارد شدم.
با شیطنت گفتم:
- مهم اینه که من عقده ای نمی شم.
بلند خندید.
*****
روی قالیچه ی زرشکی نشسته بودیم و الویه ای را که خریده بودیم می خوردیم.
- فراز؟
- جانم؟
- یادته یه بار درباره ی آرزوهات پرسیدم؟
لبخند خاصی روی لب هایش نشست و گفت:
- آره.
- وقت نشد درباره ی آرزوهای دیگه ات حرف بزنی؟
متفکرانه قاشقی از الویه را در دهانش گذاشت و یک دفعه لبخندی روی لب هایش نشست.
- رویای خیسو دیدی؟
به خشکی گفتم:
- باورت بشه یا نه من تا پارسال آناستازیا می دیدم.
خندید و گفت:
- ببخشید یادم نبود.ببین یه دختر و پسر بودن،آرش و نازنین،هر دو شونزده ساله.آرش بچه طلاق بوده و بعد این که می بینه مامانش زیادی بهش گیر می ده تصمیم می گیره با پدرش زندگی کنه.اون جا با همین دختره نازنین آشنا می شه.اینا از هم خوششون میاد.حالا بگذریم چی شد و چه جوری شد ولی اینا فرار کردن تا با هم زندگی کنن.بعد توی راه،مه بوده تو جاده،کنترل ماشین از دست آرش در میره و اینا میوفتن تو دره.وقتی میان دنبالشون،نازنینو زنده و تقریبا سالم پیدا می کنن،بعد می بینن آرش نیست.پدره آرشو پیدا می کنه....ته دره...مرده بوده.
آب دهانم را قورت دادم و زیر لب گفتم:
- آرزوت اینه که تو دره بیوفتی بمیری؟
بلند خندید و و با دو انگشتش بینی ام را فشار داد:
- نه جوجه!آرزوم اینه که با تو فرار کنم!
خندیدم و گفتم:
- خوب چه نیازی هست فرار کنیم وقتی که همه چی اون طوریه که می خوایم؟!
نیشخندی زد و گفت:
- نه دیگه نگرفتی موضوع رو!بحث سر آدرنالین و هیجانه جوجه!هدف ما از فرار اینه که یکم خوش بگذرونیم نه این که از زیر سلطه ی خانواده ی های سختگیرمون بیرون بیایم!
لبخندی روی لب هایم نشست.
- خوب کی فرار کنیم؟
شیطنت تازه ای چشمانش را پر کرد.
- راستش من یه فکر کاملا بچگانه دارم که فکر نکنم خوشت بیاد.
مشتاقانه به جلو خم شدم و پرسیدم:
- بگو.
مکث کرد و به چشمانم خیره شد.دنبال چیزی می گشت؟!
این فراز برایم جدید بود.فرازی که مثل یک پسربچه ی زیاد از حد رشد کرده (!) برای انجام کاری غیر قانونی،ممنوع،بچگانه و احمقانه هیجان داشت و چشمان و افکارش پر از خباثت شده بود!
- قبل از مهمونی که قراره برای عروسیمون بگیریم می ریم.
با دهان باز نگاهش کردم.
ناامیدانه دستی به موهایش کشید و گفت:
- دیدی گفتم خوشت نمیاد.مطمئنا نمی خوای از مهمونی عروسیت بگذری.
- بحث این نیست فراز...فکر کنم فهمیدی که کلا با جمعای خاکی حال می کنم و از عروسی و مهمونی و تولد و این چیزا خوشم نمیاد...مسئله اینه که علاوه بر این که من برای این کار هیجان زده ام،نگران بقیه ام...نگران می شن...
فراز متفکرانه گفت:
- می تونیم به یکیشون خبر بدیم که یه جوری نگرانی بقیه رو کم کنه...چمیدونم...مثلا بگه تا دم در اومدن شاید جیم زدن...یا...یا چیزای دیگه!به هر حال این مشکل بزرگی نیست.آرمان می تونه این کارو بکنه....یا پرهام...اگرم افتخار بده آبتین!
مقدار زیادی الویه در دهانم گذاشتم و متفکرانه با آستین بلوز خاکستری فراز بازی کردم.
صدا برای اولین بار نمی دانست چه بگوید و ساکت نشسته بود.
لب هایم را جمع کردم و به صدا گفتم:
اگه همون طور که می گه به یه نفر خبر بدیم،مشکلی از لحاظ نگرانی بقیه پیش نمیاد،ولی بازم یه جوریه...خوب وقتی می خوایم بریم جیم بزنیم به قول خودش،چرا اصلا مهمون دعوت کنیم و مهمونی بگیریم؟
حرفم را بلند بر زبان راندم.با نیشخند نگاهم کرد و گفت:
- مزه اش به همینه که قال بذاری بقیه رو...البته اگه دوست نداری اشکالی نداره صنم...من فقط گفتم دوست دارم این کارو انجام بدم همین...نگفتم باید این کارو انجام بدیم.اوکی؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- مسئله این جاست که من خودمم از این ایده بدم نمیاد فقط...از این که مهمونا رو سرکار بذاریم بدم میاد.
لبخندش پررنگتر شد و گفت:
- این فقط یه فکر بچگانه بود صنم...بیخیالش شو.
فکرش را موقتا عقب زدم.
با نیشخند پرسید:
- احیانا نمی خوای بری خونه؟
با چشمان گرد شده نگاهش کردم و گفتم:
- چه زود چهره ی پلیدتو نشون دادی!این قدر حضورم عذاب آوره که دو ثانیه هم نمی تونی تحملم کنی؟اصلا من جوابم منفیـــــــه.
دستانش را مقابلم گرفت و با خنده ی نصفه و نیمه ای گفت:
- آقا من غلط کردم حرف زدم!فقط منظورم این بود که بری خونه تفتیش بدنی می شی!
اخم کردم و گفتم:
- چرا باید تفتیش بدنی بشم؟!
نیشخندش برگشت و شیطنت گفت:
- از هشت صبح تا الان هشت شبه با من بودی ها...یه وقت خیالاتشون از مرزها فراتر می ره...
خندیدم و در حالی که بلند می شدم گفتم:
- با وجود حرص دادنت ولی پر بیراهم نمی گی...هنوزم هر بار باباتو می بینم منو یاد اون شب که تعقیبت کرده بود میندازه...بابامم که قبل خواب بهم می گه اگه هوس خوابیدن رو چمنا به سرت زد بیا به خودم بگو حبست کنم تو اتاق...
از شدت خنده روی زمین ولو شده بود و من هم با لبخندی که روی لبم بود مانتویم را پوشیدم و شالم را سرم کردم.
از جایش بلند شد تا دنبالم بیاید و احتمالا مرا برساند که کف دستم را به سینه اش زدم و طلبکارانه گفتم:
- کجا؟
گیج نگاهم کرد و گفت:
- می رسونمت.
ابروهایم را بالا بردم و گفتم:
- خودم می رم.
اخم کرد و با جدیت گفت:
- این وقت شب؟
- هنوز هوا تاریک نشده.
- قبل از این که برسی شده.
- می خوام خودم برم.
- منم می گم می برمت.
در چشمانش خیره شدم.قصد تسلیم شدن نداشت.
- چرا نمیذاری تنها برم؟هوا اونقدرام تاریک نمی شه...
- مثل دختر دبیرستانیا عشق تنهایی رفتن و تنهایی اومدن داری؟
اخم کردم و در چشمان مصممش خیره شدم.
خوب این چیز جدیدی بود.فراز مصمم و خودرای...
آهی کشیدم و گفتم:
- باشه.
وقتی لبخند محوش را دیدم با لحنی هشداردهنده گفتم:
- واسه این قبول کردم که روزم سر جر و بحث خراب نشه وگرنه همیشه از این خبرا نیست ها!
نیشخندی زد و در حالی که با حالتی نمایشی تعظیم می کرد گفت:
- چاکریم!
تازه داشتم می فهمیدم خودم را در چه بدبختی گیر انداخته ام...!
فصل یازدهم

در را پشت سرش بست و پوفی کرد.با چشمان بسته گفت:
- اینا دیگه کین!
لبخند هم نزدم.عصبی بودم.
آرمان و پرهام تا دم در آمده بودند و تمام مدت مزه می پراندند.
- فراز کمک خواستی کافیه سوار آسانسور شی بیای بگی ها...ما بیداریم.
- صنم،مادر،اذیتت کرد بگو بیام دهنشو سرویس کنم...
- می گم کاچی با نمک دوست دارید یا فلفل یا آبلیمــــــــو؟
- می خواید مقدماتشو آماده کنیم ما؟
آخر سر نیکان لطف کرد و آن دو را از دسترس فراز خارج کرد چرا که کم کم داشت عصبانی می شد.
بعد از این که نیکان ردشان کرد فراز با نیشخند گفت:
- اجرت با آقــــــا!
نیکان هم خندید و بعد از این که به من چشمک زد سوار آسانسور شد.
در حالی که چشمانش را می مالید گفت:
- از این به بعد با پرهام برنامه داریم ها!
از شدت ضعف روی مبل تکنفره ای نشستم و مانتوی سفیدم را که روی پیراهنم پوشیده بودم درآوردم.
پیراهن دکلته ی نباتی رنگی پوشیده بودم که پارچه اش لیز و خنک بود.وقتی که از خانه ی ما به خانه ی خودمان می آمدیم،رویش مانتوی سفید شنل مانندی پوشیده بودم که حالا کنارم روی دسته ی مبل بود.شال سفید و نازکم را هم برداشتم و روی مانتویم گذاشتم.
نفس هایم منظم نبودند و دست خودم نبود.متوجه فراز شدم که هم چنان به در تکیه داده بود و با اخم کوچکی،دقیق نگاهم می کرد.
تنها با حرکت لب هایش و بی صدا گفت:
- خوبی؟
سرم را به چپ و راست تکان دادم.احساس می کردم دل و روده ام در حال چرخش هستند و روی زمین نیستم.تا به حال در عمرم این قدر عصبی و نگران نبودم.
با توجه به تجربه هایی که با فراز داشتم فکر نمی کردم این همه بترسم و به قول آرمیتا "بی جنبه بازی" دربیاورم ولی این طور شده بود.
جلو آمد و مقابلم زانو زد.دستان یخ زده ام را در دستانش گرفت و با نیشخند پر از شیطنتی گفت:
- جون من؟!
گیج نگاهش کردم.چه می گفت؟!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۲۸ عصر
خندید و گفت:
- آقا منو بگو که فکر می کردم از ازدوج با من پشیمون شدی...نگو خانوم...
حرفش را ادامه نداد و من از این بابت ممنونش بودم.بند انگشتان دستم را به آرامی بوسید و زیر لب،در حالی که دیگر هیچ اثری از شوخی و خنده در صدایش نبود،گفت:
- مرسی که قبول کردی مال من شی.
نفسم را محکم بیرون دادم.در آخر حلقه ام را بوسید.پیشانی اش را به زانوهایم تکیه داد و زمزمه کرد:
- من صبورم...تا هر وقت که بخوای.
آب دهانم را قورت دادم و دستم را در موهایش فرو بردم.
به طرز وحشتناکی عاشق این فراز باملاحظه،صبور و مهربان بودم...
چقدر خوشحال بودم که مستقیما به رویم نیاورد...چقدر خوشحال بودم که مرا مجبور به کاری که برایش آماده نبودم نکرد...
و چقدر خوشحال بودم که با هر حرکتش به من بیشتر از قبل عشقش را ثابت می کرد و مرا از درستی تصمیمم مطمئن تر می ساخت...
بدون این که چشمانم را باز کنم دستانم را از دو طرف کشیدم.بر خلاف انتظارم مانعی در سر راهم بود.
چشمانم را باز کردم و به سمت راستم چرخیدم.
فراز معصومانه خوابیده بود و دست من روی سینه اش بود.رو به من دراز کشیده بود.موهایش روی موهایش را پوشانده بودند و لب هایش از هم جدا بودند.سینه اش به آرامی زیر دستانم بالا و پایین می شد و ضربان قلبش آرام بود.
به او نزدیک تر شدم و دو دستم را روی سینه اش گذاشتم.کمی تکان خورد ولی بیدار نشد.موهایش را از روی صورتش کنار زدم و دستم را روی گونه اش گذاشتم.
عاشق این بودم که صبح زودتر از او بیدار شوم و به تماشایش بنشینم.در خواب آن قد معصوم و دوست داشتنی می شد که دلم نمی آمد بیدارش کنم.
فرصتی که به من داده بود،تمام شده بود و چند شبی می شد که با من می خوابید...البته من با این قصیه مشکلی نداشتم و به حد کافی ترسم ریخته بود.
زندگی با او واقعا شیرین بود.به موقعش بحث می کردیم،می خندیدیم،جدی می شدیم،ناراحت می شدیم و ...
حدود سه هفته بود که ازدواج کرده بودیم و من واقعا احساس خوبی داشتم...
ماه عسل نرفته بودیم و قرار شد هر وقت "حسش" بود برویم!
خوابش واقعا سنگین بود و این برای منی که تماشا کردنش در خواب را خیلی دوست داشتم عالی بود.
به ساعت نگاه کردم.هشت...
دستم را در موهایش فرو بردم و دست دیگرم را روی گونه اش گذاشتم.بدون این که چشمانش را باز کند با صدای گرفته ای گفت:
- ینی اسباب بازیتم دیگه؟فکر کردی خوابم می تونی عصمتمو لکه دار کنی؟برو اون ور دختره هیز دله!
موهایش را از قصد کشیدم و با خنده گفتم:
- تو خوابم دست از دلقک بازی بر نمی داری...
لبخندی روی لب هایش نشست و بالاخره چشمانش را باز کرد.با نیشخند گفت:
- چه حالی می ده آدم صبح پیش تو پاشه.
خندیدم.خواستم بروم که با خنده گفت:
- کجا؟!دو ساعت با سر و صورت و سینه و جیگر و بقیشو خدا عالمه ی من ور می رفتی هیچی نگفتم...حالا نوبت منه!
لبخندم را قورت دادم با لجبازی سعی کردم بلند شوم ولی...
*****
شالم را مرتب کردم و بعد از برداشتن وسایلم از خانه بیرون رفتم.سوار آسانسور شدم و پایین رفتم.در طبقه ی خانه ی نیکان و پرهام متوقف شدم و در زدم.در باز شد و نیکان هیجان زده در را باز کرد.گونه ام را سریع بوسید و گفت:
- الان می خواستم بیام بالا!چه تلپاتی ای!
خندیدم و وارد خانه شدم.با نیشخند گفتم:
- خدا پرهامو خیرش بده که سر فرازو گرم کرده...وقتایی که خونه اس نمیذاره به کارام برسم!همش تو دست و پاس!
نیکان خندید و گفت:
- پسرا کلا تو دست و پان!
منظورش را که فهمیدم نیشم بازتر شد و خنده ی نیکان هم بلندتر شد!
پرهام گفته بود که در شرکتی که خودش و آرمان اداره اش می کنند،یک مهندس مثل فراز کم دارند.فراز هم که از بیکاری خسته شده بود قبول کرد که در آن جا کار کند.آن طور که من فهمیده بودم که پرهام و آرمان و فراز با هم آن شرکت را تاسیس کرده بودند ولی فراز بعد از فهمیدن بیماری اش،کارشان را رها کرده بود و پرهام و آرمان به کارشان ادامه دادند.
آرمان می گفت:
- این اسکول حق آب و گل داره تو این شرکت!
مانتو و شالم را آویزان کردم و گفتم:
- نیکان؟
از بس لحنم پر خواهش و نیکان خر کن بود که نیشش باز شد.دستش را به کمرش زد و با نیشخندی که لحظه به لحظه عریض تر می شد گفت:
- چی می خوای که این همه مهربون شدی وروجک؟!
خندیدم و به چیزهایی که آورده بودم اشاره کردم:
- من که همیشه مهربون و خوش برخوردم....ولی فقط همین یه دفعه یه کاری هم دارم...بلد نیستم این موادو تو برگ مو بپیچم...بهم یاد می دی؟
نیکان خندید و گفت:
- اولین باری که واسه پرهام دلمه درست می کردم یادمه...از بس خراب می شد می خواستم چسب دوقلو بزنم بهشون...
دستم را گرفت و مرا به آشپزخانه برد.بعد از این که تمام آن ها را درست کردیم با کنجکاوی پرسیدم:
- تو امروز ناهار چی داری؟
- مرصع پلو.
لب هایم را جمع کردم و گفتم:
- من همیشه تو درست کردن مرصع پلو مشکل دارم...
خندید و گفت:
- چند بار درست کنی گند بزنی به همه چی یاد می گیری!
- نیکان؟
- جانم؟
- گفته بودی مدرسه درس می دی نه؟
- آره.چطور؟
- همین جوری.دبستان،راهنمایی یا دبیرستان؟
- دبستان...
- چرا حالا دبستان؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-دبستانو و بچه کوچولو هارو بیشتر دوست دارم...دبیرستان پر لندهوره...راهنمایی هم نیمه لندهور!
خندیدم.با نیشخند گفت:
- یه مدت تو مدرسه آترینم درس می دادم...معلمش بودم...همه فکر می کردن بهش تقلب می رسونم ولی آترین خودشو می کشت هم بهش نمره اضافی نمی دادم...
لبخند زدم.
- زندگی با فراز خوبه؟مشکلی نداری؟
مثل خودش شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- از خوبم یه چیزی اونورتر...مشکلم نه...جز مشکلای عادی چیز خاصی نیست...
دیگر اثری از شوخی و خنده در صورت و چشمانش دیده نمی شد.بدون این که نگاهم کند زمزمه کرد:
- نمی ترسی؟
مثل خودش آرام پرسیدم:
- از چی؟
کمی حرف هایش را سبک سنگین کرد و گفت:
- از این که همین الان زنگ بزنن و بگن که...از بعدی که اون نباشه...
لبش را گاز گرفت و دیگری چیزی گقت.
تپش نامنظم قلبم را نادیده گرفتم و به سختی گفتم:
- می ترسم...خیلی هم می ترسم ولی...ترجیح می دم وقتی هست باهاش باشم و از وجودش لذت ببرم تا این که صبر کنم تا وقت نبودنش زار بزنم و حسرت روزای رفته امو بخورم...
نیکان سرش را تکان داد.به شدت احساس وحشتناکی داشتم و دیگر از حال خوبم خبری نبود.بعد از خداحافظی سرسری که با نیکان کردم به خانه برگشتم.کار های ناهار را انجام دادم و بعد روی تخت دراز کشیدم.بالشی را که بوی فراز را می داد در آغوش گرفتم و بینی ام را به آن چسباندم.
خودش نبود،بالشش که بود!
فراز پنج برمی گشت و من ناهار نمی خوردم تا او بیاید.خیلی از این قضیه عصبانی می شد ولی من بدون او غذا نمی خوردم.
غذا را در یخچال گذاشتم و بعد از دوش سریعی دوباره به تخت رفتم.پیراهن راحتی پوشیده بودم و موهایم را خشک نکرده بودم.وقتی فراز نبود،به طرز عجیبی حوصله ی خودم را هم نداشتم!
چشمانم بسته بودند.نه خواب بودم و نه بیدار.یک جور حس معلق بودن ولی روی زمین بودن داشتن داشتم....عجیب بود...
دلم نمی خواست از دستش بدهم...کاش می شد تلفن را از برق بکشم و گوشی ام را خاموش کنم تا هیچ وقت چنین خبری را به من نرسانند...کاش می شد بعدی وجود نداشته باشد...از هر چه "ن" بود متنفر بودم...نبودن،نماندن،نشدن...
دستانی از پشت سرم دور من و بالش حلقه شدند.لب های فراز را مقابل گوشم حس کردم:
- چه تفکر عمیقی...می تونم امیدوار باشم که به من فکر می کنی؟
لبخند زدم...کاش بدانی که شب و روزم با فکر به تو سر می شود...
به سمتش چرخیدم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم.زیر لب گفتم:
- امروز دیرتر اومدی...
در حالی که در موهایم نفس عمیق می کشید زیر لب گفت:
- تقصیر پرهام آشغاله...سه ساعته منو اون پایین معطل کرده نمی گه عیال این بالا داره بی تابی می کنه...
ریز خندیدم و گفتم:
- عیال واسه غذا بی تابی می کنه نه تو...
با دلخوری ساختگی گفت:
- چشمم روشن...زنم این قدر شکمو؟!
سرم را بالا بردم و صورتش را قاب گرفتم.این برنامه ی هر روزمان بود...چندین دقیقه بدون حرف و بی حرکت دراز می کشیدیم و به هم خیره می شدیم...
انگار می خواستیم در ذهن هم دیگر حک شویم...انگار می خواستیم تصویرمان تا ابد در چشمان مان بماند...انگار هیچ چیز جز قطره قطره نوشیدن تصویر همدیگر به ما آرامش نمی داد...انگار...
چشمان خاکستری اش برق می زدند...ته ریش کوتاهی داشت که صورتش را مردانه تر کرده بود...مثل قبل موهایش را مدل دیزلی زده بود...فراز من مثل قبل بود...مثل همیشه...هیچ فرقی نکرده بود...لازم نبود کسی از طرفش به من زنگ بزند...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۳:۲۹ عصر
پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم و نفس عمیقی کشیدم.وقتی که دستم را روی ته ریشش کشیدم چشمانش بسته شدند...
همیشه همین طور بود؛به محض این که صورتش را نوازش می کردم خواب آلود می شد!
طوری صورتش را نوازش کردم که انگار شکننده بود...ولی حقیقت این بود که "باارزش" بود...
زیر لب گفت:
- اگه ادامه بدی غش می کنم،غذا تعطیل می شه،دل عیالم بی تاب تر می شه...
لبخندی روی لب هایم نشست.روی تخت نشستم.کتش را روی کاناپه انداخته بود و با پیراهنی که دکمه های بالایی اش باز بودند کنارم دراز کشیده بود.
از بس از دیدنش خوشحال شده بودم که به ظواهر امر توجهی نکرده بودم!
زیر لب گفتم:
- دلم برات تنگ شده بود.
روی تخت نشست و با خنده به من خیره شد.موهای آشفته اش را خیلی دوست داشتم...خیلی....
- از این به بعد بیشتر بیرون می مونم تا بیشتر دلت برام تنگ شه...مثل این که دلتنگی تو مزایای خاص خودشو برای من داره!
آهم را سرکوب کردم و پاهایم را روی زمین گذاشتم.سریع تر از من بلند شد و شانه ام را برداشت.لبه ی تخت نشست و عقب رفت.با لحن دستوری گفت:
- بیا بشین ببینم.
موهایم خشک شده بودند ولی شانه شان نکرده بودم.
بدون حرف بین پاهایش نشستم.به آرامی و با حوصله موهایم را شانه کرد.سپس آن ها را شل بافت و روی شانه ام انداخت.در گوشم زمزمه کرد:
- این جوری می گردی اون وقت انتظار داری نرم هوو بیارم سرت؟
به آرامی خندیدم.دستانش را دور شکمم حلقه کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت.
خدایا...آرامشم را از من نگیر...
خنده ام را قطع کردم چرا که کم کم تبدیل به هق هق می شد...
مرا روی تخت گذاشت و خودش مشغول عوض کردن لباس هایش شد.سپس دستم را گرفت و مرا به آشپزخانه برد.مرا روی اپن نشاند و به سمت یخچال رفت.
چرا مثل بچه ها شده بودم؟!اجازه می دادم او مرا با خودش این طرف و آن طرف بکشاند...
می دانستم چرا...می خواستم حس کنم که هست...که هست و مراقبم هست...که هست و جایی نمی رود...
می خواستم چهار چشمی مراقبش باشم...
غذا را گرم کرد و من تمام مدت ساکت نشسته بودم و او را با چشمانم قورت می دادم...
به طور ناگهانی چرخید و مچم را گرفت.دستش را به کمرش زد و با نیشخند خبیثانه ای گفت:
- هیز و دله تر از تو پیدا نکردم ینی...اون جا نشستی پسر مردمو دید می زنی که چی؟!فکر کردی به خواسته های کثیفت تن می دم؟!واسه عصمت من نقشه کشیدی؟!
خندیدم.عصمت؟!
مثل خودش نیشخند شیطانی زدم و گفتم:
- تا اون جایی که من می دونم تنها چیزی که هیچ کدوم نداریم عصمته...چند ماه پیش هر دو به...
حرفم را با مقابلم گرفتن ملاقه با حالت تهدیدآمیزی قطع کرد و با جدیت (در حالی که سعی می کرد خنده اش را به خاطر جمله ی آخرم پنهان کند!) گفت:
- راستشو بگو...دیشب که خواب بودم چکار کردی؟!
باز هم خندیدم.
- اعتماد به نفستو برم...حالا من نگران این باشم که وقتی خوابم عمل قبیحی انجام بدی یه چیزی...تو آخه چی داری که من بخوام بهت دست درازی کنم؟!
با حالت بامزه ای گفت:
- دلتم بخواد پسر به این خوش بر و رویی...سینه ی ستبر...بازو دارم آ!
دوباره خندیدم...
- نه حالا که می گی واقعا یه چیزایی داری...
نیشخند زد و گفت:
- لطف داری عزیزم...
- من همیشه لطفم شامل حال تو شده و می شه و خواهد شد....
دستانش را به هم زد و با خنده گفت:
- آخ جــــــــــــــون...پس بیا بریم...
قهقهه زدم و سعی کردم جلویش را بگیرم.دستانش را دور پاهایم حلقه کرد و مرا روی دوشش انداخت.با مشت هایم به کمرش زدم و بریده بریده گفتم:
- نکن...فراز...گشنمه...
فراز با خنده گفت:
- خوب منم گشنمه!
چشمانم را چرخاندم و گفتم:
- من منظورم اون نبود!
خبیثانه گفت:
- مگه من منظورم چی بود؟!
آمدم حرف بزنم که با حالت مچ گیرانه و بامزه ای گفت:
- ببین فکرت منحرفه...دلستر گرفته بودم اشتباهی آورده بودم تو اتاق به جا آشپزخونه...داشتیم می رفتیم اونو برداریم.
لب هایم را جمع کردم و خوشحال شدم که صورتم را نمی بیند چرا که ناامید شده بودم!
دیگر چیزی نگفتم.بعد از برداشتن دلستر به آشپزخانه رفتیم و مرا دوباره سر جایم نشاند.موها و پیراهنم را مرتب کردم و مثل دخترهای خوب به تماشایش نشستم.
مشغول تماشای غذا شد و با نیشخند ذوق زده ای گفت:
- روز به روز بیشتر به این پی می برم که چه انتخاب خوبی کردم!
نیشم باز شد.خوشش آمده بود!
وقتی که غذا گرم شد یک بشقاب کشید و به سمتم آمد.کنارم روی اپن نشست و مشغول غذا گذاشتن در دهانم شد.می خواستم اعتراض کنم و بگویم که خودم دست دارم ولی وقتی لبخند کمرنگ روی لبانش را دیدم و فهمیدم دارد از این کار لذت می برد،ساکت شدم و تنها دiانم را باز و بسته کردم.
در آن میان خودش هم می خورد و هر لحظه برق چشمانش بیشتر می شد.
خانه ساکت بود ولی انگار تمام صدا های دنیا در آن لحظه و ان نقطه از دنیا جمع شده بودند...پیش من و فراز...
هنگامی که کنارش بودم،تمام مدت این جملات در اعماق افکارم می چرخیدند و جلب توجه می کردند:
چطور با رفتنش کنار می آمدم؟!
چطور بعد از او زندگی می کردم؟!
چطور "اجازه" می دادم برود؟!
چطور می گذاشتم بدون من برود؟!
با من چکار کرده بود که با دو ساعت ندیدنش این طور بهم می ریختم؟!
این بغض ودرد لعنتی چرا خفه ام نمی کرد و مرا به آرزویم نمی رساند؟!
به دنبال جواب هایی می گشتم که از همان اول می دانستم شان...
می خواستم با او بروم...نمی خواستم برود و مرا زیر باران اشک ها و غم هایم تنها بگذارد و رویای رنگارنگم در نبود چتر عشق و حمایتش به همین سادگی خیس شود...
نمی خواستم تنها از او یک سنگ قبر بماند و من و رویای خیسم...شاید هم رویای خیس مان...
شاید فراز از قصد بحث آن فیلم بچگانه و به ظاهر احمقانه را پیش کشیده بود...می خواست به وسیله ی یک فیلم به من بفهماند چه چیزی در انتظارم هست...می خواست چشمانم را باز کند...غیرمستقیم...
ولی نمی دانست که چشمان من تا آخرین حدشان بازند...نمی دانست که از این دیدن چقدر رنج می کشم...نمی دانست که چند ماهه بزرگ شده ام...
نمی دانست که تا ابد پیشش می ماندم...مهم نبود در این دنیا یا دنیای دیگر...من پیشش می ماندم...تا آخر...


Search for the answers I knew all along 
I lost myself, we all fall down 
Never the wiser of what I've become 
Alone I stand a broken man 

All I have is one last chance 
I wont turn my back on you 
Take my hand drag me down 
If you fall then I will too 
And I can't save what's left of you 

Say something new 
I have nothing left 
I can't face the dark without you 
There's nothing left to lose 
The fighting never ends 
I can't face the dark without you 

Follow me under and pull me apart 
I understand there's nothing left 
Pain so familiar and close to the heart 
No more, no last I wont forget 

Come back down save your self 
I can't find my way to you 
And I can't bare and face the truth 

Say something new 
I have nothing left 
I can't face the dark without you 
There's nothing left to lose 
The fighting never ends 
I can't face the dark without you 

I wanted to forget 
I'm trying to forget 
Don't leave me here again 
I'm with you forever, the end 

Say something new 
I have nothing left 
I can't face the dark without you 
There's nothing left to lose 
The fighting never ends 
I can't face the dark without you 

breaking benjamin-without you
- این قدر زحمت نکش صنم اینجا خونه خودمونه.
نیشخند زدم.آرمان از وقتی رسیده بودند مشغول مزه پرانی بود و آرمیتا با لبخند محوی تنها تماشاگر بود.فراز تمام مدت یا به آرمان خیره خیره نگاه می کرد یا همراه من پذیرایی می کرد.
آرمان وقتی که مشغول چایی برداشتن از سینی بود که فراز مقابلش گرفته بود با نیشخند گفت:
- ماشالا صنم روت تاثیر گذاشته...حسابی کاری شدی...بچه ات کو؟چرا پشتت نبستیش؟
فراز به طور ناگهانی سینی را عقب کشید.لبخند خبیثانه و کمرنگی روی لبانش بود.آرمان که هنوز به طور کامل فنجانش را برنداشته بود کنترلش را از دست داد و چایی را روی خودش ریخت.
فراز خیلی ریلکس (در حالی که آرمان بالا و پایین می پرید) گفت:
- بچه ام شیر می خواست هول شدم.
من نمی دانستم بخندم یا نگران باشم.آرمیتا هم با خونسردی نشسته بود و می خندید.آرمان با عصبانیت (در حالی که انگار می خندید!) گفت:
- نه!انگار علاوه بر مهارت های خانه داری پدرسوخته بودنشم به ارث بردی!
فراز سینی را بالا برد و با نیشخند خبیثانه ای که در مواقع خاص دو نفری مان (!) به کار می برد گفت:
- بازم دارما!یه وقت دیدی بچه شیر خواست!
آرمان هم بیخیال شلوارش شده بود و می خندید.
به سمت اتاق فراز رفتم و گفتم:
- بذار یکی از شلوارای فرازو برات بیارم.
فراز اعتراض کرد:
- بذار از بس تو تنش بمونه که خشک شه!
آرمان با نیشخند گفت:
- کاش شعورشم به ارث می بردی!
فراز با خنده گفت:
- حرف نزن که شلوار عزیزم قراره نجس شه!
آرمان بعد از کلی چشم و ابرو آمدن برای فراز رفت و شلواری را که برایش آورده بودم پوشید.
آرمیتا با لبخند مهربانی پرسید:
- خوب...همه چی خوبه؟خوش می گذره؟
مکثی کرد و گفت:
- حتما می گذره که صنم منو یادش رفته.
اعتراض کردم:
- من که همیشه بهت زنگ می زنم!
آرمان که برگشته بود با نیش باز گفت:
- کار درستو می کنه دیگه...دختر مجرد نباید با این چش و گوش گسترده بگرده که...همین جوریشم یه بوهایی می دی...
آرمیتا سریع سرخ شد و فراز نیشخند زد.من هم گیج بودم.منظورش چه بود؟
آرمان با لحنی که دیگر شوخ نبود گفت:
- خانوم عشق نری جونو در قلب می پروره...
با تعجب گفتم:
- نری؟
با نیشخند گفت:
- بله.فامیل محترمتون آقــــای نریمان آقــــــــا.
با دهان باز نگاهش کردم و گفتم:
- دروغ...
فراز خندید.آرمان با جدیت گفت:
- ببینم این پسره آدمه؟خورده شیشه نداره؟
به یاد بطری هایی افتادم که با آبتین ترتیبش را می دادند...
با لبخند زورکی گفتم:
- بد نیست فقط شیطنت جوونی داره.
فراز به زور جلوی خنده اش را گرفت و آن را به سرفه تبدیل کرد.
آرمان چشمانش را چرخاند و با ناراحتی گفت:
- این یعنی هر جور فسق و فجوری هست انجام می ده.
قبل از این که من بتوانم با دستپاچگی ماستمالی کنم به تندی به آرمیتا گفت:
- دیگه نبینم با این پسره ارتباط داری ها...بیخیالش شو...اگه مثل صنم باشه که دیگه نمیشه جمعت کرد...
فراز به تندی گفت:
- هــــــــــــــــوی!درست حرف بزن!
آرمان با جدیت گفت:
- تو مسائل خونوادگی ما دخالت نکن!
فراز یک دفعه بلند خندید.بریده بریده گفت:
- ینی بمیری آرمان...
آرمان بلافاصله نیشخند زد و گفت:
- من متعلق به تو هستم عزیزم...
آرمیتا با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
- نری نه نریمان...
آرمان پرخاشگرانه گفت:
- چی؟نشنیدم!
آرمیتا خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- از بس کری.
فراز بلند خندید و گفت:
- مگه دادگاه تفتیش عقاید راه انداختی!ولش کن بابا!خوب یه مدت باهاش بگرده ببینه چه طوریه...خودش عقل داره می فهمه که باید ولش کنه اگه بیشعور باشه...
به خشکی گفتم:
- لطفا به این قضیه هم توجه کنید که دارید درباره ی پسر عموی بیشعور من حرف می زنید...
رو به آرمان کردم و با جدیت گفتم:
- نریمان اونقدرام بیشعور نیست...مشروب می خوره،دوست دختر زیاد داره...ولی عوضی نیست...مطمئنم آرمیتا هم خودش می دونه داره چکار می کنه...اصلا خدا رو چه دیدی....شاید تونستم این پسرعموی خل و جلمئو ببندم به ریش آرمیتا...
آرمان چیزی نگفت.فراز برای این که بحث را عوض کند گفت:
- خوب چه خبر بچه ها؟
نیشخند آرمان دوباره برگشت و صورتش را به دو نیمه ی شمالی و جنوبی تقسیم کرد!
- خبرا که دست شماست!
فراز دستش را پشت من و روی پشتی مبل قرار داد و با بی خیالی گفت:
- نه والا...ما خبری داریم صنم؟
آرمان با نیش باز گفت:
- من بچه می خوام...یکی بیارید بدین من بزرگش کنم...
فراز با جدیت گفت:
- هر وقت خواستم مقطوع النسل شم بچه هامو می دم دست تو اولا...دوما بچه می خوای خودت دست به کار شو به من چه...از خودت مایه بذار...مفت خور...
آرمیتا ریز خندید و نیش آرمان باز تر شد!
- مگه بچه ای هست اصلا که ما داریم سرش بحث می کنیم؟
با حرف من نیش آرمان از آن هم باز تر شد و گفت:
- نمی دونم والا...هست؟
****
آن دو را پیچاندم و با آرمیتا به آشپزخانه رفتم تا ازش بازجویی کنم!
به محض این که تنها شدیم محکم پس کله اش زدم.بهت زده تماشایم کرد و گفت:
- چیه؟
- می ری با پسرعموی من رو هم می ریزی صدات درنمیاد؟!
- فقط باهاش دوستم...می دونی که؟
- پـ نـ پـ فکر کردم با هم دشمنید و به خاطرش این جوری با داداشت حرف می زنی...
نفسی از سرآسودگی کشید و گفت:
- منو بگو که فکر کردم می دونی ما...
با چشمان گرد شده نگاهش کردم و او ساکت شد.
- چکار کردی آرمیتا؟
صدایم به زور شنیده می شد.می ترسیدم...یعنی واقعا این قدر احمق بود؟
دلم می خواست نریمان را بکشم...چه بلایی سر دوست ابله من آورده بود؟
کمی نگاهم کرد و زیر لب گفت:
- نفهمیدم چی شد...
دستم را به کمرم زدم و در حالی که به سختی سعی می کرد داد نزنم گفتم:
- غلط کردی نفهمیدی...یعنی واقعا نفهمیدی داره چکار می کنه؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود و ما...
با کف دستم ضربه ی نسبتا آرامی در پیشانی اش زدم و با حرص گفتم:
- وقتی فهمیدی که ترتیبتو داده بود؟
با چشمان گرد شده نگاهم کرد.پس از چند لحظه با صدای بلندی خندید.
من هم بهت زده به او نگاه می کردم که خم شده و دلش را گرفته بود.از شدت خنده سرخ شده بود.
صدای در مغزم نچ نچ کرد و گفت:
- این دختره چقدر شیرین عقله!هنوزم نفهمیده پسره چکار کرده؟چقدر دیر انتقاله!
با دهان باز نگاهش کردم و گفتم:
- این قدر بهت خوش گذشته که داری این جوری می خندی؟انتظار دیگه ای ازت داشتم...فکر نمی کردم...
حرفم را قطع کرد و بریده بریده گفت:
- تمام مدت...فکر می کردی...من...دارم اینو...می گم؟!
دستم را به کمرم زدم و با اخم گفتم:
- یعنی چی؟
به خودش مسلط شد و گفت:
- دیوانه جون...من منظورم از این که نفهمیدم چی شد و کار از کار گذشته بود و اینا اون چیزی نبود که تو فکر منحرف تو بود...منظورم این بود که نفهمیدم کی بهش علاقند شدم و اونم از من خوشش اومد...فقط دوست بودیم...تو عروسی آبتین شماره مو گرفت...
چشمانش غمگین شده بودند و نگاهش را ازم می دزدید.من هم به خاطر قضاوتم شرمنده شدم و زیر لب گفتم:
- ببخشید...آخه نریمان کلا آدم بیشعوریه...
لبخند کمرنگی زد و گفت:
- می دونم عزیزم...منم بودم همین فکرو می کردم...
بعد از مکث کوتاهی،یک دفعه جلو آمد و مرا بغل کرد.سرش را روی شانه ام گذاشت.متوجه شانه هایش شدم که می لرزید.شگفت زده از حرکت ناگهانی اش دستانم را دورش حلقه کردم و او را روی صندلی ای نشاندم.
گریه می کرد ولی صدایش درنمیامد.مقابلش زانو زدم و زیر لب گفتم:
- چی شده آری؟بهم بگو...
فقط گریه می کرد.اشک هایش را پاک کردم ولی بلافاصله اشک های دیگری جایشان را گرفتند.کمی صبر کردم تا آرام شود.با پشت دست هایش اشک هایش را پاک کرد و با صدای گرفته و خشداری گفت:
- ما نمی تونیم با هم ازدواج کنیم...
- چرا؟
- چون...چون...خانواده اش از من خوششون نمیاد و می خوان اون با گیسو ازدواج کنه....
بهت زده نگاهش کردم.درست می گفت...گیسو از وقتی به دنیا آمده بود برای نریمان در نظر گرفته شده بود ولی آن دو به روی خودشان نمی آوردند و این قضیه ظاهرا فراموش شده بود ولی...انگار هنوز هم مصرانه می خواستند این دو را به هم بچسبانند!
با ملایمت گفتم:
- اینو منم می دونم...ولی گیسو بر عکس خواهرش گلاره دختر خوبیه و اگه ببینه یکی دوسش نداره خودشو بهش نمیندازه...اونام نمی تونن وقتی هر دو مخالفن بازم کاری کنن که با هم ازدواج کنن که...
- فقط این نیست...
دوباره داشت اشک می ریخت...
با ناراحتی پرسیدم:
- دیگه چیه؟
- مامان و بابای منم نریمانو قبول نمی کنن...
- اونا دیگه چرا؟نکنه تو هم برای کس دیگه ای در نظر گرفته شدی؟!
جمله ی آخرم به شدت کنایه آمیز بود.
- نه...ولی آرمان بعد از این که فهمید با نریمان دوستم رفت درباره اش تحقیق کرد...چیزای خوبی نشنید...بعدشم هفته ی پیش نریمان اومد خونمون تا شرایطشو بگه و ببینه مامان و بابا نظرشون چیه...آرمان پته شو ریخت رو آب و بابا هم مخالفت کرد...گفت اصلا راضی نیست و نریمان حتی اگه بتونه خانواده شو راضی کنه بهش دختر نمی ده...
هق هق کنان اضافه کرد:
- صنم چکار کنم؟من نریمانو خیلی دوست دارم...
سرش را در آغوش گرفتم و سعی کردم آرامش کنم ولی موفق نمی شدم.مشخص بود واقعا دوستش دارد...
واقعا از دست آرمان عصبانی بودم که چنین کاری کرده بود...نریمان تخصصش را گرفته بود و حالا جراح قلب بود...آن قدر در کارش موفق بود که توانسته بود با پول خودش یک آپارتمان بخرد و از پدر و مادرش جدا شود...بر خلاف شیطنت هایش پسر خیلی خوبی بود ولی آرمان تنها تعداد دوست دختر هایش را می دید...
در ذهنم تمام فحش هایی را که خودم بلد بودم یا از فراز یاد گرفته بودم (!) را به آرمان نسبت دادم و کمی آرام شدم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۴ عصر
"فصل دوازدهم
دست به سینه و یک وری به درگاه آشپزخانه تکیه دادم و در همان حال صنم را نگاه کردم که محکم ریحانه را بغل کرده بود و گریه می کرد.
با خودم گفتم:
خوب تو که این قدر دوست داری مردمو بغل کنی فشار بدی من برات داوطلب می شم...
از افکار منحرفم خنده ام گرفت و سعی کردم خودم را متاثر نشان بدهم.به بررسی ریحانه پرداختم...............
صورت گردی داشت و خوش هیکل بود.به نظر حداقل شصت سال را داشت.موهای سفیدش از زیر روسری زرشکی اش بیرون زده بود.چشمان سبز،بینی قلمی و لب های نسبتا خوش فرمش نشان می داد که در جوانی به قولی برای خودش تیکه ای بوده است!دامن بلند زرشکی و پیراهن دکمه دار مشکی رنگ پوشیده بود.
چین و چروک صورتش چیزی از زیبایی اش کم نکرده بود و باعث تعجب بود که در این سن هم به نظرم جذاب بود...
در کل ترکیب عجیب و زیبایی بود!
با خودم گفتم:
در حضور زنم کسیو که اندازه مادربزرگم سن داره دید می زنم و فکر می کنم جذابه!خاک بر سرم ینی!
این بار نتوانستم نیش بازم را به موقع پنهان کنم و متوجه شدم ریحانه با نگاه کنجکاو و مهربانش مچم را گرفته است.
لبم را گاز گرفتم و فکر کردم:
یعنی دید که دارم از بالا و تا پاییت دید می زنمش و نیشمم بازه؟سنگ قبرتو بشورم فراز زباله...
ریحانه با دستانش موهای صنم را که به خاطر پایین افتادن شال سفیدش بی پوشش بود نوازش کرد و با لحن آرامش بخش و مادرانه ای گفت:
- گریه نکن دخترکم...ببین شوهرت بیقرار شده...
به من چشمک زد.چشمانم گرد شدند و زیر لب گفتم:
- اینم آره؟
برای این که حرفش درست شود صاف ایستادم و سعی کردم متاسف و ناراحت (!) به نظر بیایم!
صنم بدون این که بچرخد با صدای گرفته و خشداری گفت:
- اون از گریه ی من ناراحت نمیشه....شرط می بندم الان نیشش بازه...
چشمانم گرد شدند و با خنده ی نصفه و نیمه ای گفتم:
- صنم؟
چرخید و دستانش را به کمرش زد.ریحانه لبخند می زد.صنم با ابروهای بالارفته گفت:
- تو نبودی دیروز سر یه بستنی اشک منو درآوردی و بعدم بهم خندیدی؟
خندیدم و گفتم:
- خوب آخه قیافت خنده دار بود...
- بایدم خنده دار بوده باشه...سرتاپامو بستنی ای کردی...لباس مورد علاقه مو قرمز کردی و دیگه ام رنگ قرمز از روش نمی ره...ای خدا منو بکش راحتم کن!
آخرین جمله را با حالت بامزه ای گفت و با دستانش به سینه اش کوبید.ریحانه خندید و گفت:
- امان از دست شما جوونا!
نوک بینی صنم قرمز شده بود و صورتش خیس بود.موهای قهوه ای-سرخش صورتش را قاب گرفته بودند و ادامه شان به صورت طناب بافته ای روی شانه اش قرار گرفته بودند.مانتوی آبی رنگی پوشیده بود و شلوار لی سفید تنگی پوشیده بود که حواسم را پرت می کرد.
با خودم گفتم:
چرا گشت ارشاد اینارو نمی گیره؟خو نمی گن آدم حواسش پرت می شه همش باید خیره بشه...
دوباره خنده ام گرفت.متوجه شدم که ریحانه با نگرانی و صنم با نیشخند نگاهم می کند.صنم خیلی خوب می دانست مشغول فکر کردن به چه چیزی هستم ولی ریحانه فکر می کرد خل و چلم.
با دستپاچگی گفتم:
- سلام ریحانه خانوم...حالتون چطوره؟از صنم درباره تون زیاد شنیدم.از دیشب که فهمید شما برگشتین آروم قرار نداشت....ولش می کردم پا می شد میومد ساعت یک نصفه شب شما و بابا رو زابراه می کرد...
ریحانه لبخند زد و گفت:
- دخترم همیشه منو شرمنده می کنه...ناراحتم تا نبودم تا تو لباس عروسی ببینمش...
صنم دستش را گرفت و او را نشاند.سپس خودش هم کنارش نشست و به من گفت:
- اگه می خوای بشین.
نیشخند زدم و به ریحانه گفتم:
- این دیگه ته محبتشه ریحانه جون...
ریحانه خندید و گفت:
- منو ریحانه صدا کن...نگو پسرم...دخترم سراپا احساسه...
مقابلشان نشستم و گفتم:
- منم فراز صدا کنین...پس فکر کنم از من قایم می کنه...ما که چیزی ندیدیم...
صنم به من چشم غره رفت و با ناراحتی به ریحانه گفت:
-دستمو تا آرنج تو عسل می برم می کنم تو حلقش بازم گاز می زنه...
خنده ام را قورت دادم.ریحانه خندید و گفت:
- این قدر شیطونی نکن دختر...بگو ببینم عروسیت خوب بود؟
- راستش عروسی نگرفتیم...یه مهمونی کوچیک بود با آدمای کم...لباس عروسم نپوشیدم چون خوشم نمیومد...یه لباس ساده بود...
ریحانه با لبخند قشنگی گفت:
- راضی هستی از زندگیت مادر؟
صنم سریع سرش را بالا و پایین کرد.به خنده گفتم:
- ببینین چه با اشتیاق و عجله سر تکون می ده...من زندگیو براش شیرین می کنم ها...
ریحانه سرش را تکان داد و گفت:
- فکر نمی کردم این قدر زود شوهرتو ببینم...کجا با هم آشنا شدین؟
سریع گفتم:
- دشت و دمن.
صنم قهقهه زد و ریحانه گفت:
- جدی پرسیدم فراز جان.
- منم جدی گفتم ریحانه.
صنم گفت:
- ریحانه اونجایی که قبلنا می رفتم یادته؟همون جا فرازو دیدم.
- چی شد که از هم خوشتون اومد و با هم ازدوج کردین؟
صنم با حالت بامزه ای آه کشید و با سری پایین انداخته گفت:
- نمی دونم والا ریحانه....دست رو دلم نذار که خونه...نمی دونم گوشت مرغوب کدوم خریو خوردم که رفتم با این ازدواج کردم...
نیشخند زدم و گفتم:
- من زندگیشو تلخ کردما...
ریحانه خندید و گفت:
- تو آخر زندگی این دخترو شیرین کردی یا تلخ؟!
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
- سعی می کنم خوشی زیر دلش نزنه ولی به طور کلی ترشش می کنم.
صنم خندید و گفت:
- امروز نمی دونم چرا به چرت و پرت گویی افتاده ریحانه...دیشب غذا رو مسموم کرده بودم احتمالا!
ریحانه گفت:
- اتفاقا خیلی هم شیرین زبون و دوست داشتنیه!
نیشخند زدم و برای صنم چشم و ابرو آمدم.صنم لب هایش را جمع کرد و گفت:
- نو که میاد به بازار کهنه می شه دل آزار ریحانه.
ریحانه سریع لپ صنم را کشید و گفت:
- این چه حرفیه دختر من...من با دنیا عوضت نمی کنم...
با نیش باز گفتم:
- ریحانه لطفا موضعتو مشخص کن...من بدونم طرف منی یا صنم.
- من هر دو تونو دوست دارم منو قاطی این بحثا نکنید...
صنم با نیشخند گفت:
- ولی من یه چیز دیگه ام نه؟
و تند تند پلک زد.به زور جلوی خنده ام را گرفتم.ریحانه موهایش را به هم ریخت و با خنده گفت:
- معلومه...تو دختر خودمی...
به چشمان صنم خیره شدم.چیزی غیر از لودگی و مسخره بازی و شادی می دیدم...ریحانه برای او یک دوست یا خدمتکار نبود...اون به عنوان مادرش روی ریحانه حساب باز می کرد و برای همین وقتی ریحانه از من تعریف می کرد این همه حساسیت نشان می داد.
لبخندم کوچکی زدم.دختر کوچولوی من می ترسید مادرش را از او بدزدم...چرا زودتر نفهمیده بودم؟
سرفه ای کردم و گفتم:
- ریحانه جون ناراحت نمی شی دو مین صنمو ببرم اتاقشو نشونم بده؟
صنم با نیشخند گفت:
- بدون منم چشات اتاقو می بینه.
مثل خودش نیشم را باز کردم و گفتم:
- بدون تو صفا نداره.
ریحانه خندید و گفت:
- برید مادر...این پسره بی قراره طاقت نداره...
دلم می خواست روی زمین دراز بکشم و برای چند دقیقه سیر بخندم...حرف ریحانه و قیافه ی صنم واقعا خنده دار بود!
- مرسی ریحانه.
دست صنم را گرفتم و از آشپزخانه بیرون کشیدمش.سرخ شده بود...احتمالا از خجالت!
بابا شرکت بود و قول داده بود برای ناهار برگردد...تا ناهار هم سه ساعتی وقت داشتیم...
به خودم گفتم:
وقت برای چی؟!خاک بر سر این چند وقته خیلی فکرت هرز می ره ها!
خندیدم و صنم زیر لب گفت:
- چرا می خندی؟
در حالی که از پله ها بالا می رفتیم او را به خودم فشار دادم و بینیام را در موهایش فرو کردم.آرام گفتم:
- چیز خاصی نبود.
- پس به چی می خندیدی؟
- به این که داشتم حساب می کردم چقدر میتونم تو اتاق نگهت دارم.
شانه هایش از خنده لرزیدند ولی صورتش را نمی توانستم ببینم.نیشخند زدم.خندیدن بی صدایش را دوست داشتم چون گونه هایش سریع تر سرخ می شدند و بامزه تر می شد!
دوباره به خاطر افکار مسخره ام خنده ام گرفت و این بار صنم با من خندید...بلند خندیدیم بدون این که بدانیم به چه می خندیم...آرمان راست می گفت که سلول های خاکستری مغزم قهوه ای شده اند...!
در اتاقش را باز کرد و وارد شدیم.صنم با نیشخند گفت:
- جلو ریحانه به روت نیاوردم که قبلا اتاقمو دیدی.
در را بستم و محکم در آغوش گرفتمش.در گوشش زمزمه کردم:
- خودته عشق است اتاق بهانه اس!
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۲۰، ۰۴:۴۴ عصر
ریز خندید و من با نفس عمیقی بویش را به درون سینه هایم کشیدم.فکری گذرا از ذهنم گذشت:
چطور می توانستم بمیرم؟
قبل از صنم مطمئن بودم که دلبستگی خاصی به دنیا ندارم و هنگام مرگم حسرت نداشتن چیزی را نمی خورم ولی حالا احساس می کردم عزرائیل با بیل هم دنبالم کند نمی تواند مرا ببرد...
صنم دستانش را در موهایم فرو برد.چشمانم را بستم و فقط بی حرکت احساسش کردم.دلم میخواست نقش تنش...ریتم نفس هایش...ضربان قلبش...در خاطرم بماند...دلم می خواست در مرگ هم فراموشش نکنم...حتی بعد از مرگ...
در گوشم گفت:
- فراز می دونم چقدر دوسم داری جونت برام در می ره ولی نمی تونم نفس بکشم عزیزم...
خندیدم و کمی حلقه ی دستانم را شل کردم.دستش را روی ته ریشم کشید و نچ نچ کرد.با کنجکاوی پرسیدم:
- چی شده؟
با خباثت گفت:
- آخه تو دوراهی گیر کردم...ته ریشم پدر صاب بچه مو درمیاره چون آبکشم می کنه ولی از یه طرف باحاله...نظر تو چیه؟
خندیدم.پس فقط من نبودم که خل و چل شده بودم!
بینی اش را گرفتم و فشار دادم.آخ خفه ای گفت و سعی کرد از میان حصار دستم فرار کند ولی نتوانست.
با خنده گفتم:
- از درآوردن پدر صاب بچه ات خوشم میاد...تو چی؟دلت می خواد بازم پدر صاب بچه تو دربیارم؟
چشمانش گرد شدند و با خنده مشتانش را به سینه ام کوبید:
- خیلی شعورت در حد صفره فراز!
بیخیال دردی شدم که دستانش ایجاد می کرد و با خباثت گفتم:
- دیگه دیگه.واسه ناهار آبکش لازم داریم.بیا حاضرت کنم بفرستمت واسه ریحانه.
خندید و سعی کرد از میان دستانم فرار کند ولی خم شدم و یک دستم را دور دو پایش حلقه کردم و بلندش کردم.او را به سمت تخت بردم و خواباندمش...
*****
زمزمه کردم:
- صنم؟
- جانم؟
کلماتی را که روز ها بود مشغول نوشخوار کردنشان بودم بر زبان آوردم:
- بعد از من ازدواج می کنی دیگه نه؟
حس کردم که بدنش خشک شد و نفس هایش نامنظم شدند...تپش قلبش را حس کردم و بغضی را که لحظه به لحظه بزرگتر می شد...دیگر حالت هایش را از بر بودم...
محکم بغلش کردم و در حالی که صورتم را در گردنش پنهان کرده بودم منتظر واکنش گفتاری اش شدم...بریده بریده گفت:
- نه...بعد از تو تنها می مونم...هیچ کس...هیچ کی جاتو نمی گیره...
لبم را گاز گرفتم و بی توجه به دردی که از دردش در سینه ام پخش می شد زمزمه کردم:
- اگه من ازت بخوام که ازدواج کنی چی؟
با جدیتی که کمتر ازش سراغ داشتم گفت:
- اصلا حرفشم نزن...این بار نمی تونی با این روش کارتو پیش ببری...من.ازدواج.نمی.کنم.
مرا به عقب هل داد و پشتش را به من کرد.سعی کردم نیشخندم را پنهان کنم و مظلوم به نظر برسم.از طرفی به خاطر مصمم بودنش در وفادار ماندن به من در دلم کارخانه قند سازی (!) راه افتاده و از طرف دیگر از واکنشش خنده ام گرفته بود.اگر می خواست بغلش نکنم کلا می رفت ولی این یعنی منتظر است نازش را بکشم!
به آرنجم تکیه دادم و سرم را بالای سرش بردم.چشمانش را بسته و چانه اش را جلو داده بود.به آهستگی گفتم:
- چرا ازدواج نمی کنی؟
به پشت خوابید و چشمانش را باز کرد.حالا رویش خیمه زده بودم و سرم چند سانتی متر با سرش فاصله داشت.با صدای گرفته ای گفت:
- مشخص نیست؟!اول از همه من اونقدر تو رو دوست دارم که هیچ وقت نمی تونم کس دیگه ای رو به عنوان شریک زندگیم ببینم...فکرم نمی کنم کسی حاضر باشه با زنی ازدواج کنه که دلش کمپلت یه جای دیگه اس...دوما این که اصلا کی میاد منو بگیره...
آنقدر خنده دار جمله ی آخرش را بر زبان راند که بلند خندیدم.لبخند کوچکی زد ولی چشمانش گرفته و بارانی بودند.وقتی خنده ام تمام شد با جدیت گفتم:
- تو اونقدر خوشگل و خوش اخلاق هستی که واست سر و دست بشکنن...دوما فراموش می کنی...
خوب می دانست منظورم از فراموشی،فراموشی چه چیزی است...یا چه کسی است...
به پیراهنم چنگ زد.نفس های صدادارش دلم را آتش می زد.اشک هایش از گوشه ی صورتش روی موهایش ریختند و هق هق کنان گفت:
- نمی خوام فراموش کنم...نمی خوام...می خوام همیشه باهات زندگی کنم...خودتم نباشی خاطره ات که هست...اونقدر باهات می مونم تا بمیرم...این طوری حرف نزن...حس می کنم ازم دور شدی...
دختر کوچولوی حساس من!
دستانش را گرفتم و هر دو را بوسیدم.اشک هایش را با بوسیدن شان پاک کردم و پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم.قفسه ی سینه اش به سرعت بالا و پایین می شد و چانه اش می لرزید.به آرامی گفتم:
- گریه نکن.
در چشمانم خیره شد...انگار دلخور بود...
موهایش را پشت گوشش بردم و با لبخند کمرنگی گفتم:
- ولی هیچ کس نمی تونه تا آخر عمرش تنها بمونه...
سریع گفت:
- من تنها نمی مونم...تو هستی...
انگشت اشاره ام را روی لب هایش گذاشتم و با لحن تندی گفتم:
- یه مرده تو رو از تنهایی درنمیاره...تو به یه آدم زنده که نفس می کشه احتیاج داری...دیگه نشنوم که بگی می خوام بعد از مردنم هم به من فکر کنی...وقتی رفتم فراموشم می کنی و با یه نفر دیگه زندگیتو می سازی...این بحثم تموم شده اس چون من روشن و واضح گفتم باید چکار کنی و حرفی نمی مونه.
چشمانش گرد شده بودند و با ناباوری نگاهم می کرد.دفعه ی اولی بود که این طور مستبدانه و تند با او حرف می زدم و چیزی را بهش تحمیل می کردم.خودم هم دلم نمی خواست این کار را بکنم ولی او راه دیگری برایم نگذاشته بود...
با انگشت شستم لب پایینش را نوازش کردم و او همچنان با ناباوری و کمی دلخوری نگاهم می کرد.با پررویی گفتم:
- چیه؟
دستانش را روی سینه ام گذاشت و به عقب هلم داد.از جایم تکان هم نخوردم و فقط با همان پررویی که داشت حال خودم را هم بهم می زد (!) به چشمانش خیره شدم.
وقتی از تقلا کردن خسته شد،نفس نفس زنان و مثل خودم تند و بی احساس گفت:
- برو اون ور می خوام برم.
- کجا؟
- پیش ماما...پیش ریحانه.
با مشت های کوچکش به سینه ام کوبید.با وجود کوچکی مشت هایش،چون کاراته کار کرده بود دستانش نسبتا سنگین بودند.بهتر بود با او درنیوفتم!
با حرص گفت:
- برو اونور...برو اونور پسره ی پررو وگرنه جیغ می زنم آبروت پیش ریحانه می ره...
تمام سعیم را کردم تا نخندم...واقعا شرایط خنده داری بود!
اسمم را هم صدا نمی کرد چرا که عصبانی و دلخور بود...کم کم سینه ام درد می گرفت چرا که بی امان مشغول مشت کوبیدن بود.دستانش را در یک دستم گرفتم و بالای سرش بردم.با نیشخند گفتم:
- عصبانیم نکن صنم....من که کیسه بوکس نیستم خانومی...
خوب می دانستم که روی اعصابش هستم!حرف هایم جدی نبودند و حرکاتم برای حرص دادنش بود...!
سعی کرد حرکت کند ولی وقتی که پاهایم را دو طرف کمرش گذاشتم کاملا بی حرکت شد.به من چشم غره رفت و پرخاش کرد:
- حالا مثلا این کارا یعنی چی؟می خوای بگی خیلی مردی و حرف حرف توئه؟مرد بودنت خیلی وقته بهم ثابت شده نیازی به این نمایشا نیست!
دوباره خنده ام گرفت ولی همچنان قالب ظاهری جدی ام را حفظ کردم.دوباره سعی کرد تا خودش را آزاد کند و وقتی دید نمی تواند از دستم در برود خواست جیغ بزند که دهنش را گرفتم.دلم نمی خواست همین نیمچه آبرویی هم که پیش ریحانه داشتم از بین برود!
بی حرکت مانده بود.دست دیگرم را کنار صورتش گذاشتم و خیسی اشکش را حس ردم.بهت زده عقب کشیدم و با ناباوری زمزمه کردم:
- صنم؟
از خودم بدم آمد.من فقط می خواستم اذیتش کنم ولی اشکش را درآورده بودم.هر چه فحش ناموس بلد بودم به خودم دادم و دستانش را رها کردم.نشستم و او را هم روی پاهایم نشاندم.در آغوش گرفتمش و موهایش را بوسیدم.
- صنمم...خانومم...باور کن داشتم سر به سرت میذاشتم...چرا گریه می کنی؟...خاک بر سرم کنن که فقط بلدم اشکتو دربیارم...
صورتش را در پیراهنم پنهان کرد و زیر لب گفت:
- فکر کردم می خوای...
جمله اش را ناتمام گذاشت ولی خودم تا تهش را رفتم.
یک دفعه یخ زدم.او فکر کرده بود که من می خواهم...واقعا بیشعور بودم...
به آرامی تکانش دادم و زمزمه کردم:
- نه...نمی خواستم...فقط نمی خواستم جیغ بزنی و آبرومون پیش ریحانه بره...وگرنه من غلط بکنم اگه خودت نخوای بهت دست بزنم...
خودش را مثل بچه ای در آغوشم جمع کرد و با جدیت گفت:
- جدیدا خیلی کثافت شدی فراز.
بلند خندیدم.چه حکمتی بود که حتی فحش دادنش هم برایم شیرین بود؟!
از آغوشم بیرون آمد و در حالی که به سمت در می رفت با جدیت گفت:
- تا اطلاع ثانوی هم جلو چشمم پیدات نشه تا اعصابم بیاد سر جاش.بحثم نداریم چون من واضح و روشن گفتم چی کار کنی و حرفی برای زدن نمی مونه.
قبل از این که در را ببندد به چشمان گرد شده ی من نیشخند زد!او دیگر چه جور هیولایی بود؟!
ریحانه کنار صنم نشسته بود و صنم آرام آرام در گوشش حرف می زد.مخصوصا به من "امر" کرده بود آن طرف بنشینم تا راحت باشد.
آبتین همراه نازنین کنارم نشسته بود و یک دستش دور نازنین حلقه شده و روی شکمش قرار گرفته بود.در گوش نازنین حرف هایی می زد که گاهی می شنیدم و نیشم باز می شد.البته بلافاصله با چشم غره ی آبتین بسته می شد!
بابا مقابلمان نشسته بود و با من حرف می زد.
یک دفعه برگشتم و به صنم گفتم:
- آقا بلند بگو منم بشنوم.نکنه داری سبزیمو پاک می کنی؟!
آبتین خندید و گفت:
- داره خاطرات ماه اولو می گه!
بلند خندیدم و گفتم:
- پس خبر خاصی نیست.
آبتین با نیشخند گفت:
- جون من؟
صنم به او چشم غره رفت ولی از سرخ شدن گونه هایش فهمیدم هیولای من خجالت کشیده است!
ریحانه خندید و گفت:
- نه مادر انگار خبرای خوبی بوده!
صنم سریع گفت:
- خبرای اونجوری منظورش نیست!
آبتین با خنده گفت:
- مگه من خبرای چه جوری رو گفتم؟
صنم زبانش را درآورد و گفت:
- جوابتو نمیدم چون می دونم داری اذیتم می کنی!
بابا خندید و گفت:
- بسه بچه ها....شما که قبلا مثل موش و گربه به هم نمی پریدین...چی شده ازدواج کردین دریغ از دیروز شدین؟!
صنم سریع در گوش ریحانه چیزی گفت که باعث شد بخندد و بگوید "امان از دست شما جوونا!" و آبتین گفت:
- صنم خیلی بد شده...کمال همنشینه که درش اثر کرده.
آرام پس کله اش زدم و گفتم:
- حرف نزنا...بذار دهنم بسته بمونه فوکول.
آبتین قهقهه زد و گفت:
- بگو....چیزی واسه قایم کردن ندارم...والــــــــــا....
- ینی هیچ کدوم از خاطرات دوران دانشگاه گفتنش ممنوع نیست؟
کمی فکر کرد و یک دفعه رنگش پرید.نیشم به شدت باز شد و گفتم:
- دیدی هست.حالا بگم؟!بگم؟!
آبتین با جدیت رو به من گفت:
- بگو تا ببینی چطوری داغ بچه تو به دلت میذارم.
صنم به آبتین چشم غره رفت و گفت:
- هــــــوی...با فراز درست حرف بزنا...فقط من حق دارم باهاش بد حرف بزنم!
همه از لحن طلبکارش خنده شان گرفت و خودش هم لبخند از خود متشکری زد.این روز ها بیشتر از همیشه زنده و پر انرژی بود و بیشتر از همیشه عاشقش بودم...
نازنین از آن طرف آبتین با کنجکاوی و صدای لطیفش پرسید:
- این چه چیزیه که آبتین می ترسه از این که گفته بشه؟
نیشم دوباره تا پشت گوشم باز شد و گفتم:
-از اون جایی که آبتین به گردن من حق مادری داره چیزی نمی گم از خودش بپرسید.
آبتین غلیظ گفت:
- خاک بر سر خاک بر سرت کنن!
کوچک ترین آن خاطرات،بوسیدن "عمیق" یکی از پسر های دانشکده سر یک شرط بندی مسخره با آرمان بود...!
صنم با نیش باز گفت:
- آبتین هیچ وقت درباره اینا نگفته بودی.بعدا از زیر زبون فراز می کشم بیرون به تو ام می گم نازی ناراحت نباش.
جمله ی دوم را خطاب به نازنین گفت و با خنده چشمک زد.نازنین هم لبخند زد.
نازنین دختری بود که با آن لپ های قرمز و چشمان دریایی سرشار از احساس امنیت و آرام بودن می کردت...امکان نداشت پیشش باشی و بتوانی صدایت را بلند کنی یا عصبانی باشی...خیلی آرام بود و این در دراز مدت شاید آزار دهنده می شد...البته آبتین گفته بود همیشه این قدر آرام و معصوم نیست!
پدر صنم که چشمان سبز رنگ خوشرنگش را به دو فرزندش انتقال داده بود،همیشه در عین خونسردی و آرامش شیطنت عجیبی داشت و این برای پیرمردی با موهای سفید عجیب بود...!
ریحانه چهره ی مادرانه و مهربانی داشت و راحت می شد دوستش داشت...حالا می فهمیدم دیشب که صنم می خواست نصفه شب به دیدن ریحانه برود،چرا مجبور شدم مثل تام جری او را نگه دارم و او تا در کش بیاید!
و اما آبتین خاک بر سر!این پسر از دوران دانشگاه در عین عاقل بودن و بزرگانه رفتار کردنش،شیطنت خاصی داشت و در هر شرایطی سعی می کرد بیشترین لذت را از موقعیت موجود ببرد...تنها وقتی که خلاف این را دیدم،در جشن عروسی اش بود ولی حالا "بیش از حد" راضی به نظر می رسید...!
و اما عشق خودم!صنم با آن موهای بافته ی شل و آشفته ای که او را شبیه دختر بچه های بازیگوش کرده بود،لپ هایی که مثل نازنین قرمز بودند،پوست بی نهایت سفیدی که به قول آبتین مثل یخچال می ماند (!)،لب های قرمز و برجسته و چشمان جنگلی که برق زندگی داشتند،بی نهایت خواستنی و دوست داشتنی شده بود
روز اولی که در "پاتوق" دیدمش،فکرش را هم نمی کردم رشته محکم بین من و زندگی شود...آن روز یک دختر پسرنمای ریزنقش را دیدم که با معصومیت کودکانه ای مشغول آواز خواندن و نقاشی کشیدن بود...همان روزی که از بس درد داشتم نهمیده بودم کجا می روم و چطور از آن جا سر در آورده ام...صدایش آن قدر لطیف و پر احساس بود که برای لحظه ای دردم را فراموش کردم...با این حال حسی به من می گفت کاری به کار این دختر مظلوم که چشمان غمگینی داشت نداشته باشم...در واقع حسی به من می گفت کاری به کار هیچ کس نداشته باشم...!
نقاشی اش را ادامه دادم چرا که مرا به روز های از دست رفته ی کودکی می برد و به یادم می آورد چه بودم...حسرت آن روز ها عذابم می داد و من از این عذاب کشیدن راضی بودم...برایم مهم نبود که آن دختر بچه فکر می کند بعد از این همه سال نقاشی کشیدن نقاشی ساده و کودکانه اش را خراب می کنم و کم مانده است صورتش را چنگ بزند...
روزی که دیدم با مشت و لگد به درخت می کوبد نگران نشدم...فقط برایم جالب بود که دختری به کوچکی او چطور چنین ضربات محکم و اصولی می زند...مثل خیلی از دختر های دیگر که چشمان شان را می بندند و فقط مشت می کوبند نبود...
روزی که آرمان زنگ زد و از مامان به عنوان اهرم فشار برای کشاندن من در جمعی که مدت ها بود خودم را ازش محروم کرده بودم استفاده کرد،می خواستم بی توجه به او بروم...ولی دیدن چشمان پر از اشک و بی تابش که ملتمسانه حضورم می خواستند،هر چند خاموش و سرد،مرا به خودم آورد...نتوانستم آن طور او را در حباب بی کسی و غمش پشت سر بگذارم و با خودم بردمش...هیچ وقت برق شادی را که در چشمانش درخشید فراموش نمی کنم...
بعد از چند سال حس کردم به دردی می خورم و هنوز می توانم اطرافیانم را خوشحال کنم...که شاید کمی...تنها کمی امید هست...
نمی دانستم حضور این دختر چه چیزی داشت که با این که به روی خودم نمی آوردم و با او سرد بودم،برایم احساسات ناشناخته ای را می آورد که تا چند سال قبل از آن همیشه همراهم بودند...احساساتی مثل امید...شاید کمی عشق...شاید کمی محبت و ترحم...
کم کم که خودش را در جمع مان جا کرد و به وسیله ی آرمیتا خود واقعی اش را نشان داد،از آن همه زیبایی دهانم باز ماند...باورم نمی شد دختری که لباس های پسرانه ی گشاد و بی ریخت می پوشد،سوار موتور می شود و هیچ وقت آرایش نمی کند بتواند تا این حد زیبا و جذاب باشد...
بعد از مدتی فهمیدم که فقط من نیستم که متوجه جذابیت های ظاهری و اخلاقی اش شدم...یار گرمابه و گلستانم هم به شدت جذب صنم شده بود ولی پا پیش نمی گذاشت...بر عکس شیطنت های کلامی اش هیچ وقت به دختری جز خواهر و مادرش و نیکان تو نگفته بود...خجالتی نبود ولی انگار فکر می کرد به درد صنم نمی خورد...علاوه بر آن متوجه علاقه ی من و صنم به یکدیگر شده بود و این دلیل دیگری برای زدن مهر خاموشی بر روی لب هایش بود...
اوایل که فهمیده بودم صنم را دوست دارم،اعصابم به شدت بهم ریخته بود...نه به خاطر این که فکر می کردم دوستم ندارد...نه...دلم نمی خواست بعد از چهار سال تارک دنیا بودن،تازه بفهمم کسی و چیزی که تمام عمر کم داشتمش،حالا درست بغل گوشم است و مثل من منتظر مرگ نیست...نفس می کشد و از فردایش مطمئن است...هست و من نیستم...
آن قدر ناراحت بودم که حد نداشت...تا قبل از آن تصور می کردم هیچ دل مشغولی خاصی در این دنیا ندارم که بخواهم برایش حسرت بخورم ولی تازه فهمیده بودم بزرگترینم را حساب نکرده ام...
بعد از این که فهمیدم صنم مرا دوست دارد،انگار آب پاکی را روی دستانم ریختند...دیگر بهانه ای نداشتم تا با خودم آن را قانع کنم و ساکت نگه دارم...تا قبل از آن می گفتم که شاید دوستم نداشته باشد و آخر عمری همینم مانده که در بحران عشقی گیر کنم...!
وقتی دیدم که پایم ایستاده و خواهد ایستاد...پای نماندن و رفتنم شل شد و کنارش ایستادم...وسوسه شدم که طعم زندگی با او را بچشم...با دختری که بعد از چند سال آرامش را به من برگرداند...
از وقتی که با هم ازدواج کرده بودیم،روزی نبوده که به خاطر تعللم در خواستگاری از او خودم را لعنت نکرده باشم...زندگی با او آن قدر خوب و شیرین و رویایی بود که احساس می کردم چند متر از زمین جدا هستم...!
و اما دوست هم چنان عاشق پیشه ام که مسئولیت بزرگی را به دوشش انداخته بودم...
آرمان تا یک ماه پیش که ازش اعتراف گرفتم و فهمیدم که تا روز آخر چشمش دنبال صنم بوده،هیچ چیزی نگفته و به روی خودش نیاورده بود...هفته پیش،از حرف هایی که از همان یک ماه پیش شروع به گفتن شان در گوشش کرده بودم کلافه شد و به قول پرهام "خیلی شیک و مجلسی" در گوشم سیلی محکمی زد...
با این حال تاییدیه اش را برای نقشه ام گرفتم...نقشه ای که آخرین کارم در زندگی بود...صنم ازش خبر
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (6): « قبلی 1 2 3 4 5 6 بعدی »


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12218')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.