مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#71
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۲۹ عصر
چشمام رو بستم به یاد اون روزا.. به یاد اون روزایی که زیاد هم دور نیستن... به یاد اون روزایی که زیاد هم با این روزا غریبه نیستن... دلم داره پر میکشه به یاد قدیما... به یاد قدیمایی که از اون روزا و از این امروز و دیروزها خیلی خیلی دورن... دلم یه محرم میخواد... یه یار.. یه همراه... یکی که سرم رو بذارم رو شونه اش... یکی که سرزنشم نکنه... که وقتی از دردام براش میگم خسته نشه... که وقتی حرفای تکراریم رو میشنوه نگه اه بس کن ترنم تا کی میخوای از این حرفا تکراری تحویل این و اون بدی... گذشت.. تموم شد... گذشته رو فراموش کن... حالا باید به آینده فکر کنی... آره دلم کسی رو میخواد که سراغی ازش ندارم.. کسی که ساعتها نازم رو بکشه و من رو از این همه غم و غصه فارغ کنه... دلم یه از بین این همه نامردی یه مرد میخواد... یه مرد که قولش مردونه باشه... که بشه رو حرفش حساب کرد... که با یه دنیا سکوتش بتونه آروم کنه... بتونه امید ببخشه... مهم نیست جنسیتش چی باشه فقط میخوام حرفاش مردونه باشه....آخه نا سلامتی من یه دخترم... یه دختر از جنس شیشه... پر از احساسم... با کوچیکترین ضربه ها میشکنم... خورد میشم... مخصوصا این روزا که دیگه از داغون هم داغون ترم...میخوام بچه باشم.. میخوام بچگی کنم.. میخوام اشتباه کنم... میخوام بخشیده بشم... میخوام زندگی کنم... مادر میخوام.. پدر میخوام... یه زندگی توام با عشق میخوام... آره خداجون... آره میدونم زیاده خواهم ولی با همه زیاده خواهیهام یه آدم هستم.... مگه خواستن جرمه وقتی نمیدی حداقل بذار بخوام... حداقل بذار تو رویاهام نداشته هام رو جسنجو کنم... حداقل بذار تو آسمونها به داشته های دیگران غبطه بخورم...
« چگونه می شود از خدا گرفت
چیزی را که نمی دهد ؟!!
می گویند قسمت نیست ، حکمت است...
من قسمت و حکمت نمی فهمم
تو خدایی ، طاقت را می فهمی …!»
حس میکنم افسرده شدم... اقسرده تر از همیشه... شاید هم نشدم... دیگه خودم هم نمیدونم چی بودم و چی شدم فقط میدونم اون ترنمی نیستم که قبل از دزدیده شدن از خودم ساخته بودم
تو گلوم بغض عمیقی جا خشک کرده... بغضی که قصد شکستن نداره... از بس تو این روزا اشک ریختم جشمه ی اشکم خشک شده... با همه ی وجودم دارم با بغضممیجنگم... میجنگم تا راه نفسم رو باز کنه اما موفق نیستم... مثل همیشه که موفق نبودم... تو هیچکدوم از مراحل زندگیم...
آهنگ بی کلامی تمام فضای ماشین رو پر کرده... آهنگ غمگینی که به این بغض لعنتی دامن میزنه
..
وسعت این سکوت رو با همه ی غمهاش دوست دارم
...
دلم میخواد ساعتها به این خوابهای به ظاهر آروم تظاهر کنم... دیگه جون ندارم ناله کنم... دیگه جون ندارم گریه کنم... دیگه جون ندارم پیش بقیه گلایه و شکابت کنم و سرزنش بشنوم... این روزا دیگه جون نفس کشیدن رو هم ندارم ... به این آرامش قبل از طوفان احتیاج دارم... میدونم یه چیزی تو وجودم لحظه به لحظه بیشتر از قبل تخریبم میکنه اما دیگه بهش اهمیتی نمیدم... چون حس میکنم بدتر از این نمیشه شاید هم بشه ولی برای منی که حس میکنم همه چیزم رو از دست دادم دیگه چرقی میکنه... آره چند روز پیش همه چیز از دست رفت.... یکی توی اون خونه همه ی امیدم رو از من گرفت و غم رو مهمون همیشگی قلبم کرد... به این خوب بودن... به این خنده های زورکی... به این گریه های یواشکی... به این دیوونه بازیا احتیاج دارم... خدایا بد با من تا کردی... خیلی بد...حتی نمیدونم چرا برگشتم؟.. به امید کی؟.. به امید چی؟... اصلا کجا دارم میرم؟
«خســـــــــته ا
از ایـــن پیاده روهایــــی که
هیچ گــــاه به پـــایــــان نمی رســـــد...
دلــــــــم بــُـن بَســــــــت می خواهـــَـــد...!»
نریمان: پیمان
با شنیدن صدای نریمان از فکر بیرون میام... چشمام رو باز نمیکنم... ترجیح میدم این طور فکر کنند که خوابیدم
پیمان: ها
نریمان: بی ادب... این چه طرز حرف زدن
پبمان: هیس... آروم بگیر... نمیبنی خوابه؟
نریمان: خب بابا... چته تو... میخواستم بگم مطمئنی دیگه خطری ترنم رو تهدید نمیکنه
پیمان:خستم کردی نریمان... چند بار میپرسی؟... برای ده هزارمین بار میگم هیچ خطری ترنم رو تهدید نمیکنه... منصور فکر میکنه ترنم مرده
نریمان: خب نگرانش هستم
پیمان آهی میکشه و هیچی نمیگه
نریمان: از این میسوزم که با اون همه بلایی که سرمون آورد باز هم تونست فرار کنه
پیمان: خیلی شانس آوردیم که بلایی سر ترنم نیومد
نریمان: وقتی بالای سرش رسیدیم فکر کردم تموم کرده
پیمان: اون لحظه هزار بار خودم رو لعن و نفرین کردم که چرا ترنم رو با خودمون نبردیم
نریمان: اصلا تحمل مرگش رو نداشتم مثل نینا برام عزیزه... بدجور من رو وابسته ی خودش کرده... اون لحظه ای که دیدم نبضش ضعیف میزنه انگار دنیا رو بهم دادن
پیمان: دختر خوبیه... فقط تو زندگی شانس نیاورد
نریمان: اصلا فکرش رو هم نمیکردم سرنوشتش اینقدر تلخ باشه
پیمان: خدا لعنتشون کنه... ببین چه جور با زندگیه مردم بازی میکنند
نریمان: یعنی دو تیکه فرش ارزشش رو داشت
پیمان: تو چه ساده ای پسر از دو تیکه فرش شروع شد و به مرگ پسرش ختم شد
نریمان: ولی خیلی برام جالب بود پسر مهرداد بزرگ عاشق دختری بشه و بخاطر اون دختر قید ماموریتش که هیچ قید خونوادش رو هم بزنه
پیمان با تمسخر میگه: همین مهردادخان بزرگ رو عصبی کرده بود... نه تنها پسرش ماموریت رو درست و حسابی به اتمام نرسوند بلکه عاشق دختر دشمنش هم شد... جالبش اینجا بود توی ماموریت دومی هم دووم نیاورد و همه چیز رو خراب کرد
نریمان: من موندم خواهر ترنم چی داشت که مسعود حتی با وجود نامزدش حاضر بود از همه چیز و همه کس بگذره تا بهش برسه
پیمان: اگه خواهرش هم مثله خودش بود جوابت روشنه
نریمان: منظورت چیه؟
پیمان:ببین نریمان یه دخترایی توی دنیا پیدا میشن که ناز و عشوه بلد نیستن... موقع حرف زدن به این فکر نمیکنند که کسی رو جذب کنند... قصدشون تظاهر نیست... همونی هستن که نشون میدن اما به دست آوردنشون به سختیه جا به جا کردن کوهه... همین هم پسرا رو جذب میکنه... تو خودت یه پسری و این رو خوب میدونی که پسرا دنبال دست نیافتنی ها هستن... مسعود توی محیطی بزرگ شده بود که پر از دخترای خوش اندام و خوش هیکل بود... همه شون با یه اشاره ی مسعود تو بغلش جون میدادن اما هیچکدومشون سادگی یا معصومیت دخترای امثال ترنم رو نداشتن همین هم باعث شد مسعود داغون بشه... چون جذب چیزی شده بود که دست نیافتنی بود
نریمان: اوه... اوه... حرفای بودار میزنی
پیمان با خشم میگه: منظورت چیه؟
نریمان با شیطنت زمزمه میکنه: یعنی بادا بادا مبارک با..........
پیمان: ببند دهنت رو تا خودم نبستم... ترنم واسه ی من حکم یه خواهر رو داره
نریمان: باشه بابا.. حالا چرا میزنی؟... یه جور گفتی گفتم شاید خبرایی باشه... کم پیش میاد از دختری طرفداری کنی
پیمان: جنابعالی خیلی بیجا کردی که چنین فکرای بی موردی رو در مورد من تو ذهنت جا دادی
نریمان: حالا ببین چه جور هم برای من ناز میکنه باید از خدات هم باشه عاشق ترنم بشی
پیمان: خفه میشی یا خفت کنم
نریمان: جنابعالی زحمت نکش... خودم قبول زحمت میکنم و خفه خون میگیرم
پیمان: باید زودتر از اینا این کار رو میکردی
نریمان: بچه پررو
پیمان: جلوی ترنم از این شوخیهای بی مزه کنی کشتمت... یه کاری نکن باهامون معذب بشه
نریمان: مگه دیوونه ام؟!
پیمان: کم نه
نریمان: ایش... بی لیاقت
پیمان: این حرکات چیه از خودت در میاری تو خجالت نمیکشی
نریمان:به این حرکات میگن ناز دخترونه... از این کارا میکنم که یه خورده نازم رو بکشی ولی چیکار کنم که تو از این چیزا سر در نمیاری
پیمان: برو بابا
نریمان: پیمان
پیمان: دیگه چه مرگته؟
نریمان: چرا ترنم بیدار نمیشه؟... مطمئنی حالش خوبه؟
پیمان: نگران نباش... داروهاش خواب آور هستن
نریمان آهی میکشه و میگه: حس میکنم بدجور افسرده شده
پیمان: از وقتی بهوش اومده خیلی عوض شده
نریمان: نمیدونم توجه کردی یا نه.... شده مثله همون روزایی که به هوش اومده بود و سروش رو بالای سرش ندیده بود
پیمان: اره اما اون روزا با دلقک بازیهای تو میخندید اما الان یه لبخند هم به زور میزنه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#72
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۲۹ عصر
نریمان: یه چیزی بدجور ذهنم رو مشغول کرده
پیمان: چی؟!
نریمان: نکنه.....
....
پیمان: چرا لالمونی گرفتی؟
...
پیمان: نریمان
نریمان نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: نکنه منصور.........
پیمان: نریمان بنال ببینم چی میخوای بگی... حوصلمو سر بردی
نریمان: اه... لعنتی... میگم نکنه منصور بهش دست درازی کرده
پیمان سریع میزنه رو ترمز و میگه: چـــی؟
نریمان:چه مرگته... ببین میتونی به کشتنمون بدی
پیمان: تو چی گفتی؟
نریمان: اه من یه --- خوردم تو بیخیال شو و راه بیفت
پیمان: نریمان
نریمان با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه: آخه وقتی ما از حرفای دکتر چیزی بهش نگفتیم پس چرا باید افسردگی بگیره
پیمان:...........
نریمان: چرا وسط خیابون واستادی راه بیفت دیگع
پیمان ماشین رو به حرکت در میاره و زمزمه وار میگه: یعنی ممکنه؟!
نریمان: فقط در حد یه حدس و گمانه
پیمان: نه... محاله... اون روز که پیداش کردیم وضع ظاهریش بد نبود... آره... آره... مطمئنم بهش دست نزده...
نریمان: خب بابا... آروم باش
پیمان: به خدا نریمان اگه منصور بهش دست زده باشه تا عمر دارم خودم رو نمیبخشم
نریمان: ای بابا.... من یه چیزی گفتم... به قول خودت ترنم اون روز وضع ظاهریش بد نب............
پیمان بی توجه به حرف نریمان ادامه میدم: من برای انتقام پریا وارد این گروه شدم تحمل ندارم یه پریای دیگه به خاطر من زندگیش تباه بشه
نریمان: پیمان آروم بگیر
پیمان: نریمان نکنه واقعا منصور کاری کرده؟
...
پیمان: نریمان... یه چیزی بگو
نریمان: چی بگم؟... امیدوارم حدسم مثل همیشه اشتباه از اب در بیاد
پیمان: باید از ترنم بپرسم
نریمان: بدبخت از خجالت آب میشه
پیمان: مهم نیست... باید بپرسم... بابت حرفای دکتر کم عذاب وجدان ندارم فقط کافیه یه بلای دیگه هم به خاطر انتقام مسخره ی من سر این دختر اومده باشه
نریمان: پیمان کمتر مزخرف بگو... خودت خوب میدونی که حال و روز الان ترنم به خاطر ماموریت ما نیست درسته اگه ما اونو تنها نمیذاشتیم اینجوری نمیشد اما اگر ما هم تو گروه منصور اینا نبودیم باز ترنم توسط منصور و پدرش دزدیده میشد
پیمان: ولی میتونستیم جلوی دزدیده شدن ترنم رو بگیریم اما من برای خراب نشدن ماموریت از دستورات منصور اطاعت کردم... فقط میتونم بگم شانس آوردیم سروش زنده موند وگرنه ترنم دووم نمیاورد... وقتی خبرش رو شنیدم یه نفس راحت کشیدم... حداقل تو این یه مورد تونستم کمکی به ترنم و سروش کنم
ته دلم خالی میشه... مگه قرار بود بلایی سر سروش بیاد
نریمان: آخ گفتی... بی تابی های ترنم داشت داغونم میکرد... تو عمرم دختری مثل ترنم ندیدم
پیمان: زیادی عاشقه... این عشق کار دستش میده
نریمان: امان از دست جوونای امروزی
پیمان: یه جور میگی انگار خودت پیری... خوبه چند ماه از ترنم کوچیکتری
نریمان: تو هم که فقط سوسکم کن گوزیلا
پیمان: حداقل احترام مافوقت رو نداری احترام بزرگتر کوچیکتری رو داشته باش
نریمان: برو بابا... خوبه فقط دو سال ازم بزرگتریا
پیمان با بی حوصلگی حرف رو عوض میکنه و میگه: بعد از اون همه نقشه ی حساب شده هنوز هم در تعجبم چه جوری لو رفتیم؟
نریمان: شاید با فعال کردن اون ردیابا شناساییمون کردن
پیمان: فکر نکنم... ممکنه به خاطر بی احتیاطیه جنابعالی فهمیده باشن
نریمان: کدوم بی احتیاطی؟
پیمان: بی احتیاطیت در مورد ترنم
نریمان: انتظار نداشتی که بشینم و مردنش رو تماشا کنم
پیمان: اما راه های بهتری هم بود... همیشه بدترین راه رو انتخاب میکنی... کلا تو توی خرابکاری حرف اول رو میزنی
نریمان: دستت درد نکنه... با این همه لطفی که بهم داری دارم از شرمندگی آب میشم... بچه پررو... خجالت نمیکشی؟...بجای تشکرته؟...اصلا اگه راه بهتری هم بود چرا جنابعالی هیچ کار نکردی؟
پیمان:تشکر؟!... حقا که از تو پرروتر خودتی.. میخوای بگی من هیچ کار نکردم؟... نه داداش بنده هم خیلی کارا کردم... نمیدیدی شکنجه ی ترنم با من بود؟... من کم هواش رو داشتم؟... من کم بهش آوانس میدادم؟... من کم براش غذا میبردم
نریمان: با همه ی اینا حتی اگه دستت هم بهش نمیخورد همون ترس برای هفت پشت بدبخت بس بود... همینجوری با یه من عسل نمیشه خوردت بعد با اون اخمای در هم میرفتی بدبخت رو شکنجه میکردی تازه میگی هواش رو هم داشتم
پیمان: انتظار نداشتی که برم با ملایمت بگم عزیزم در مورد اون فرش برامون حرف بزن
نریمان: واسه همین هم بود که میگفتم ترنم باید بدونه ما قصد بدی نداریم... ندیدی چند بار تا مرز خودکشی پیش رفت
پیمان: تنها دلیلی که باهات سخت برخورد نکردم همین بود وگرنه حتما این گندکاریت رو گزارش میکردم
نریمان: دمت گرم داداش... حالا خوبه پسر عمه ات هستم اگه غریبه بودم چیکار میکردی
پیمان: وقتی توی ماموریت هستیم فامیل و غریبه نداریم فقط باید به هدفمون فکر کنیم
نریمان: برو بابا... کمتر چرت و پرت بگو
پیمان نفسش رو با حرص بیرون میده
پیمان: تو آدم بشو نیستی... دلم از همین حالا برای زنت میسوزه
نریمان: دلت واسه زن خودت بسوزه بیچاره... من موندم که میاد زن تویی میشه که با کیلو کیلو عسل هم شیرین نمیشی... همیشه ی خدا مثل زهر مار میمونی
پیمان: خفه بمیر
نریمان: اول بزرگترا
پیمان: نریمان
نریمان: چیه عمو؟... اومدی منت کشی؟
پیمان: اون دهنتو میبندی یا........
نریمان: باشه بابا... تو هم با اون اخلاقت... از بابا سردارجونت بگو
پیمان: باباسردارجونت چیه؟... باید بگی سردار
نریمان: اه... اه... عقده ایه بدبخت... اینقده بدم میاد از آدمایی که با اسم باباشون پز میدن
پیمان: من عقده ای هستم
نریمان: پ نه پ م.........
پیمان با صدایی که سعی میکنه بلند نشه میگه: نریمان به خدا اگه یه کلمه ی دیگه حرف اضافه بزنی از ماشین پرتت میکنم بیرون
نریمان: نه بابا... واقعا؟!
پیمان: نه.. مثل اینکه دلت میخواد بقیه راه رو پیاده بیای
با تموم شدن حرفش سرعت ماشین رو کم میکنه و بعد هم ماشین رو نگه میداره
نریمان با تعجب ساختگی میگه: دادا میخوای جایی بری؟
پیمان با تمسخر زمزمه میکنه: من نه... جنابعالی
نریمان: بیخیال پیمان...
پیمان: نریمان برو پایین
نریمان: پیمانی...
پیمان: خودت محترمانه گمشو پایین
نریمان: دلت میاد منه بدبخت، منه بیچاره، منه گدا آواره ی کوچه و خیابونا بشم... اصلا بگو ببینم ترنم بیدار بشه جوابش رو چی میدی؟... هان؟... اون که با توی دراکولا یه لحظه هم دووم نمیاره
پیمان:چیز دیگه ای نبود به من نسبت بدی
نریمان: فعلا یادم نیست یادم اومد حتما بهت میگم
پیمان: با پای خودت میری یا پرتت کنم
نریمان: پی.....
صدای باز شدن در ماشین رو میشنوم
نریمان: اِ... داری رفع زحمت میکنی؟.... باز هم این طرفا بیا... اگه کم و کسری ای بود به بزرگی خود..........
هنوز حرفش تموم نشده که دوباره صدای باز شدن در ماشین رو میشنوم
پیمان: گمشو بیرون
نریمان: پیمانی چطور میتونی با من، با پسر عمه ات، با کسی که از برادر بهت نزدیک تره این کار رو کنی
پیمان: تو با چرت و پرتات فقط وقتم رو میگیری
نریمان: تو که با اینجا واستادن بیشتر داری وقت تلف میکنی
صدای پر حرص پیمان رو میشنوم
پیمان: بیا پایین
نریمان: نمیام
...
نریمان: دستمو ول کن مرتیکه
...
نریمان: ولم کن.. نمیخوام بیام... اگه ولم نکنی جیغ میزنم... ترنم از خواب بیدار میشه... بعد آبروت پیشش میره... فکرشو کن ترنم تو رو اینجوری ببینه که دستم رو گرفتی و میخوای بکشی بیرون اما زورت نمیرسه
پیمان: مطمئن باش همه ی این رفتارات رو گزارش میکنم
نریمان: هر کاری دلت میخواد بکن... دایی عزیزم هوام رو داره... سرادارجونم که مثل تو نیست... قربونش برم ماهه... ماه
صدای بسته شدن در رو میشنوم
پیمان: حالت رو میگیرم.... واستا و تماشا کن
نریمان: حالا نمیشه نشسته تماشا کنم
...
پیمان ماشین رو راه میندازه و جواب نریمان رو نمیده
نریمان: خو بابا... حالا ببین چه حرصی میخوره؟
...
نریمان: قهر کردی عمویی؟؟
...
نریمان: شوکولات بدم آشتی میکنی؟
...
نریمان: چه نازی هم میکنه واسه من... خوبه دختر نشدی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#73
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۰ عصر
...
نریمان: این ترنم هم بیدار نمیشه یه خورده باهاش حرف بزنم... از بس ساکت یه جا نشستم دلم پوسید
صدای پوزخند پیمان رو میشنوم
نریمان: بگم غلط کردم مشکل حل میشه
پیمان: نه... فقط با خفه شدنت مشکل حل میشه
نریمان: شرمنده این یه مورد رو نیستم
پیمان: دیگه هیچوقت اجازه نمیدم با من تو یه ماموریت باشی
نریمان: هر دفعه همین رو میگی
پیمان: همه اش تقصیر توی نره خره... چرا همیشه خودت رو به من میندازی... تو نمیخوای آدم شی
نریمان: من چیکار کنم بابات من رو با تو میفرسته
پیمان: آره جون خودت
نریمان: جون تو راست میگم
پیمان: بیخودی از جون من مایه نذار... من که میدونم هر بار میری کلی تو گوش بابا میخونی تا راضی میشه تو رو ی جوری تو گروه من جا کنه
نریمان: خوبه تا الان سردار بود... ترفیع مقام دادی شد بابا
پیمان: دوست دارم با دستای خودم خفت کنم
نریمان: میبینم که پیشرفت کردی... قاتل هم که شدی... باید با دایی صحبت کنم اینجوری نمیشه وضعت بحرانیه
پیمان: وقتی همه ی خرابکاریهات رو گزارش کردم اون موقع میفهمی وضع که بحرانیه
نریمان: تا سردار جون رو دارم غم ندارم... یه خورده خودم رو مظلوم کنم کار حله
پیمان: من موندم چه غلطی میکنی که بابا اینقدر هوات رو داره... حالا منه بدبخت سه ساعت میرم التماسش میکنم این سرخر رو با من نفرستین میاد در جوابم میگه مسئله ی کار و روابط خونوادگی از هم جدا هستن
نریمان: بالاخره باید هوای داماد آینده شو داشته باشه دیگه... فکر کنم میترسه دخترش بترشه
پیمان: مطمئن باش این حرفت رو به گوش پرنیا میرسونم
نریمان: برسون برادر من... کی حرف تو رو باور میکنه؟... من همه رو انکار میکنم
پیمان: خدایا این ملکه ی عذاب چی بود برای من فرستادی؟
نریمان: داداش جنسیت رو اشتباه گرفتی... من پادشاه عذابتم نه ملکه
پیمان: حرف زدن با تو هیچ فایده ای نداره
بعد از چند دقیقه سکوت دوباره نریمان به حرف میاد... با همه ی غصه هام لبخند کوچیکی مهمون لبام میشه... این بشر اصلا نمیتونه ده دقیقه ساکت بشینه... لبخندم رو میخورم و خودم رو به خواب میزنم
نریمان:پیمان
...
نریمان: پیمانی
...
نریمان: پیمان جونم
پیمان:ها.. خستم کردی نریمان... بذار فکر آزاد باشه... میدونی از کی پشت فرمون نشستم
نریمان: چته بابا... خب بذار من بشینم
پیمان: میترسم دوباره گند بزنی به ماموریت
نریمان: وا.. وا... چه از خودراضی... نه اینکه جنابعالی هیچوقت گند نزدی
پیمان: نه به اندازه ی تو... بگو چی میخوای و بعدش لال بمیر.. اصلا برو چند تا از قرصای ترنم رو بخور تا چند ساعتی از دست تو یه نفس راحت بکشم
نریمان: من و با این جوجه یکی میکنی؟... من ده بسته هم از اون قرصا بخورم به خواب نمیرم
چند لحظه ای مکث میکنه بعد میگه: طفلک خیلی ضعیف تر شده... اون روز که دزدیده بودیمش وضعش بهتر بود
پیمان: از بس کم غذاست... چه اون روزایی که زندانیه منصور بود و چه اون روزایی که از دست منصور فرار کردیم لب به غذای درست و حسابی نزد... بعد انتظار داری جون بگیره
نریمان: دست خودش که نیست... دیدی که معدش قبول نمیکنه
پیمان: باید بخوره تا معدش کم کم عادت کنه حتی اگه شده به زور باید بخوره
نریمان: برو بابا تو هم که همیشه به زور متوسل میشی... نگفتی بابا سردارت چی گفت
پیمان با حرص میگه: مثله اینکه یادت رفته بنده رفته بودم اطلاعات بدم نه اینکه اطلاعات بگیرم... تنها چیزی که فهمیدم این بود که همه فکر میکردن منصور دخلمون رو آورده مثله اینکه رادارا چند روز بعد ازفرارمون از کار افتاده بودن و همین باعث شد همه چیز خراب بشه و اونا هم با تاخیر دستگیر بشن و منصور هم فرار کنه
نریمان:بعد از اون همه تعقیب و گریز اصلا انتظار نداشتم منصور فرار کنه
پیمان: لعنتی نباید دست کم میگرفتمش...
نریمان: باز برو خدا رو شکر کن که پدرش و بقیه دستگیر شدن
پیمان: من هدفم خودش بود هر چند دیگه هیچکس براش نمونده و این شکستش رو حتمی میکنه ولی باز خیالم راحت نیست... من تا انتقام مرگ خواهرم رو نگیرم آروم نمیشینم
نریمان: امیدوارم زودتر دستگیرش کنند
پیمان: امیدوارم... اگه اون روز که با سردار تماس گرفتیم زودتر برمیگشتیم میتونستیم بگیریمش
نریمان: من موندم چه جوری پیدامون کرد
پیمان: ترنم که میگفت یه ربع بعد از رفتن ما منصور به همراه چند نفر تو خونه ریختن... چیز بیشتری نمیدونست
نریمان: یعنی میخواست ما از خونه دور بشیم بعد بیاد
پیمان: فکر نکنم... چون ترنم میگفت منصور مدام سراغ ما رو میگرفت
نریمان: دلم عجیب براش سوخت... با اون همه شکنجه چیزی در مورد اینکه ما میخوایم چیکار کنیم نگفت
پیمان: ایکاش میگفت... اونجوری کمتر شکنجه میشد... شاید اگه لومون میداد اون بلا سرش نمیومد فقط موندم چه جوری بهش بگیم
بغض بدی تو گلوم میشینه... داداشی احتیاجی به گفتن نیست من خودم حرفای دکتر رو شنیدم
نریمان: هی بهت میگفتم نگرانم زودتر برگردیم ولی حرف توی گوشِت نمیرفت که نمیرفت... مثله همیشه حرف خودت رو میزدی
پیمان: میخواستم یه وسیله پیدا کنم تا بتونیم خودمون رو از اون خراب شده خلاص کنیم
نریمان: حداقل میذاشتی من برگردم
پیمان: کف دستم رو که بو نکرده بودم... فکر میکردم جامون امنه
نریمان:ح بعد از اون همه مصیبت شانس آوردیم تونستیم به بابات خبر بدیم
پیمان: سردار.... چند دفعه بگم خوشم نمیاد وقتی توی ماموریت هستیم اینجوری صداش کنی
نریمان: خوبه تو هم... حالا که کسی اینجا نیست
پیمان: از دست تو... اعصاب که برام نمی ذاری... قرار شده تا روز دادگاه هیچکس از سلامتیه ترنم با خبر نشه
نریمان: اینجوری بهتره... ممکن بود منصور دوباره سراغش بیاد ولی چرا برنگشتیم
پیمان: سردار بهم گفته بود بهتره ترنم تا قبل از تشکیل دادگاه تو شهر آفتابی نشه بهتره واسه همین تو و ترنم رو تنها گذاشتم و خودم مدارک رو به فرد موردنظر رسوندم و برگشتم
نریمان: ترنم یکی از شاهدای مهم این پرونده هست
پیمان: آره بابا... میدونم... ترنم زیادی از منصور و باندش میدونه... نباید بیگدار به آب بزنیم
نزیمان: از اول هم نباید ترنم رو وارد داستان میکردیم
پیمان: آخه مگه دست ما بود؟... باید از دستور منصور اطاعت میکردیم.. هر چند مثله سگ پشیمونم
نریمان: به اسم ماموریت چه غلطا که نکردیم
پیمان: مجبور بودیم... برای اینکه بهمون اطمینان کنند مجبور بودیم... هر چند حس میکنم بدترین کارمون دزدیدن ترنم بود
نریمان سری تکون میده و میگه: خیلی شانس آوردیم... اگه زودتر نرسیده بودیم مرگش حتمی بود... اگه بلایی سرش میومد هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم
پیمان: اصلا نفهمیدم منصور چه جوری جامون رو پیدا کرد
نریمان: هزار بار گفتم تنها برو... مگه به گوشت میرفت
پیمان: بابت حرفای دکتر بدجور نگرانم
نریمان: لابد عذاب وجدان داره خفت میکنه
پیمان: نمیخواستم این جوری بشه
نریمان: حالا که دیدی شد
پیمان: تو هم که فقط بلدی سرکوفت بزنی
نریمان: میدونی اگه حدس دکتر درست از آب در بیاد آینده ی ترنم نابود میشه
پیمان: میدونم... همین دونستن هم داره داغونم میکنه
نریمان: دلم بدجور براش میسوزه
پیمان آهی میکشه و هیچی نمیگه
نریمان: راستی گفته بودی لعیا دستگیر شده
پیمان با بی حوصلگی جواب میده: آره... بی احتیاطی منصور کار دستش داد باعث شد یکی از اعضای اصلی باند لو بره
نریمان: ما رو بگو که فکر میکردم لعیا خارج از ایرانه
صدای پوزخند پیمان رو میشنوم
حوصله ام سر رفته... از بس تظاهر به خوابیدن کردم خسته شدم... چشمام رو باز میکنم و به آرومی از حالت درازکش به حالت نشسته در میام... نریمان و پیمان از بس مشغول حرف زدن در مورد ماموریتشون هستن متوجه ی بیدار شدن من نمیشن
-------
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#74
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۰ عصر
«دیگر کمتر اشـــک می ریزم...
دارم بُــــــــزرگ می شوم
یا سنـــــــگ .... !!!
خدا می داند!»
نریمان: اِ... بیدار شدی ترنمی؟
لبخند تلخی میزنم... مگه خواب بودم؟..
-آره داداش
پیمان: چه بی سر و صدا... ما اصلا متوجه نشدیم
-دیدم دارین حرف میزنید گفتم مزاحم نشم
نریمان: اشتباه کردی خواهری... مگه آدم قحطه من با این دراکولا حرف بزنم
پیمان: خوبه تا چند ثانیه پیش داشتی میزدی
نریمان: اون هم تو مجبورم کرده بودی... هی نریمان نریمان میکردی دلم برات سوخت
پیمان پوزخندی میزنه... نمیدونم چرا حوصله یبحث پیمان و نریمان رو ندارم... سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم و به پیاده روها زل میزنم...
نریمان: کجایی خواهری؟
-غرق در سیاهیهای این شهر
نریمان: خوبی ترنم؟
-بیشتر از همیشه
پیمان: چرا لحنت اینقدر غمگینه؟
-غمگین نیستم... غم ندیدی که به حال الانم میگی غمگین
پیمان: نکنه دیشب باز کابوس دیدی؟
-تازگیها فهمیدم که کابوس های شبانه شرف دارن به کابوس های روزانه ام
نریمان: اینجوری نگو... هنوز هم شبا کابوس میبینی؟
-خیلی وقته که کابوسهام رنگ حقیقت گرفتن.. دیگه فقط شبا کابوس نمیبینم لحظه به لحظه ی زندگیم پر شده از کابوس
نریمان: ترنم چرا یهویی اینقدر عوض شدی؟
-عوض نشدم داداش... همونم... همون ترنم... فقط دلشکسته تر از قبل
نریمان: تو که حالت خوب بود؟
-هنوز هم خوبم
نریمان: پس چرا اینقدر دلگیری؟
-دلگیر نیستم داداش... دلمرده ام... دیگه دلی برام نمونده که بخوام باهاش گیر باشم
نریمان: ترنم میدونم توی این چند روز خیلی اذیت شدی غفلت ما کار دستت داد... اما باور کن نه من نه پیمان هیچکدوم نمیخواستیم اینجوری بشه
-نریمان من از دست شماها ناراحت نیستم شما که نمیدونستین منصور پیدام میکنه و اون اتفاقا میفته
پیمان: ما نباید ریسک میکردیم
آهی میکشم و میگم: بیخیال
لبخند تلخی رو لبام میشینه... این روزها فقط میخوام یه چیز رو بدونم سروش میدونه لعیا دخترخاله ی کسی هستش که عاشقشه... آهی میکشم و بی حرف به بیرون نگاه میکنم... میدونم پیمان و نریمان از لحن غمگینم ناراحتن اما واقعا دست خودم نیست.... حواسم به بیرون نیست اونقدر مغزم پر از اتفاقات اخیره که جایی برای فکر کردن به چیزای جدید ندارم... چشمم به سرنشینای یه پژو میفته که سعی دارن از ما سبقت بگیرن... همه شون پسر هستن... یکی از پسرا بهم چشمک میزنه یه بوس برام میفرسته... با بی تفاوتی نگام رو ازش میگیرم و به رو به رو خیره میشم
نریمان با خشم میگه: خوبه والا
پیمان: چی؟
نریمان: میبینن دو تا پسر تو ماشین نشستنا باز هم دست از سر دخترای مردم بر نمیدارن
پیمان: کیا رو میگی؟
نریمان: همین پژویی که الان از ما سبقت گرفت... ما رو با چغندر اشتباهی گرفتن... حیف که توی ماموریتم وگرنه حالشون رو حسابی میگرفتم
پیمان: آدمای تازه به دوران رسیده به همینا میگن دیگه... جنبه ندارن
نریمان: ترنم یه چیزی بگو
-چی بگم؟
نریمان: اگه قرار بود من بگم تو چی بگی که دیگه نمیگفتم یه چیزی بگو
-آخه حرفی واسه گفتن ندارم
نریمان: فکر کنم به یه تعمیر اساسی نیاز داری
شونه ای بالا میندازمو هیچی نمیگم...
پیمان: ترنم الان باید شاد باشی... داری برمیگردی پیش کسایی که بی صبرانه منتظرت هستن
« چه فرقی داره
پشت میله ها باشی
یا تو خیابونهای شهر در حال قدم زدن
وقتی ارزوهات
تو حبس باشند »
-شرمنده اما نیستم
نریمان: اونا ازت متنفر نیستن ترنم... هر چی که بشه باز هم اونا خونوادت هستم
-دیگه هیچی برام مهم نیست
پیمان: کجا برم؟
-یه راه دور... یه مسیر بی مقصد... یه جاده ی بی انتها... سراغ داری؟
نریمان: ترنم
با ناله میگم: چیه داداشی؟
پیمان: ترنم چته؟
آه تلخی میکشم
-« چیزیم نیست كه ...فقط گذشته ام درد می كند..حالم میسوزد..و آینده ام مرده است..چیزیم نیست كه..»
پیمان به سختی میگه: ترنم اون روز که ما نبودیم و منصو.....
منظورش رو میفهمم سریع میپرم وسط حرفش و میگم: اتفاقی نیفتاد
از نفس عمیقی که پیمان میکشه به وضوح میفهمم که خیالش راحت تر از قبل شده... عذاب وجدان رو از چشمای پیمان میبینم.... ازش دلگیر نیستم اون مقصر نیست... با قطره های بارونی که به شیشه های ماشین میخورن به خودم میام... شیشه ی ماشین رو پایین میکشم و یه خورده دستم رو از ماشین بیرون میبرم...
« دیر آمدی باران…
خیلی دیر!!
آتشش ریشه هایم را هم سوزاند…!»
پیمان: ترنم با توام
-چی؟
پیمان: میگم دستتو بیار داخل و آدرس خونتون رو بده
گوش آدرس... آدرس کجا؟... آخه من که توی شهر دود گرفته جایی رو ندارم...
دستمو که از قطره های بارون خیس شده داخل میارم و آه عمیقی میکشم
نریمان: چیکار به بچه داری؟... عموجون دستتو بده بیرون... آفرین
پیمان: نریمان مسخره بازی در نیار... ترنم با توام
نریمان: خانم کوچولو سمعک بدم خدمتتون
بی توجه به شوخی نریمان آدرس خونه ی ماندانا رو زمزمه میکنم
نریمان با صدای گرفته ای میگه: ترنم چی شده؟... چرا چند روزه ناراحتی؟... چرا هیچی نمیگی؟
پوزخندی رو لبام میشینه... حق داره ندونه... فکر میکنه حرفای دکتر رو نشنیدم... فکر میکنه از هیچی خبر ندارم
پیمان: نمیخوای چیزی بگی؟
-ناراحت نیستم... حالم خوبه
نریمان به عقب برمیگرده و میگه: درد داری؟
-نه
پیمان: اتفاقی افتاده؟
-نه
نریمان: از دست ما ناراحتی؟
-نه
پیمان با عصبانیت میزنه رو ترمز و با داد میگه: پس چته؟
نریمان: پیمان
پیمان با خشم زمزمه میکنه: چرا مثل روزای قبل به حرفای این دلقک نمیخندی؟
نریمان: ممنون بابت این همه لطف
پیمان: ترنم با توام... ما چیزی گفتیم که بهت برخورده؟
-نه... نه.. نه.. اصلا مشکل از شماها نیست... من حالم کاملا خوبه... فقط من رو برسونید به همون آدرسی که گفتم
پیمان عصبی نفسش رو بیرون میده و چنگی به موهاش میزنه... وقتی میبینه جوابی بهش نمیدم ماشین رو روشن میکنه و اون رو به حرکت در میاره
نریمان چشماش رو باریک میکنه و میگه: ترنم
-دیگه چیه؟
متفکر نگام میکنه و میگه: تو اون روز بیهوش نبودی درسته؟
پیمان بهت زده به عقب برمیگرده که باعث میشه نریمان داد بزنه: پیمان
پیمان: اه.. واسه آدم حواس نمیذارین
نریمان: ببین میتونی به کشتنمون بدی
پیمان: ترنم تو اون روز بیهوش نبودی؟
لبخند تلخی مهمون لبام میشه
نریمان: پس موضوع اینه
پیمان: برای چیزی که معلوم نیست عزا گرفتی
اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
نریمان: دکتر گفت شاید... نگفت که حتما
-مهم نیست
پیمان: ترنم
-بیخیال... با بدتر از ایناش کنار اومدم اینکه دیگه چیزی نیست
نریمان: ترنم بهش فکر نکن
-دارم همه ی سعیم رو میکنم
پیمان سری تکون میده
نریمان: تقصیر ما بود... باید بیشتر حواسمون رو جمع میکردیم
پیمان هم به نشونه ی تائید سری تکون میده
پیمان: حماقت کردیم
-تقصیر شماها نبود... سرنوشت من این بود
نریمان: ترنم دکتر گفت حتی اگه اتفاقی هم افتاده باشه میتونی با درمان امیدوار باشی... اون فقط یه احتمال پزشکی بود
-فراموش کن نریمان... برای من دیگه هیچ چیز مهم نیست... زدم به سیم آخر... فقط بگین کی باید برای دادگاه بیام
پیمان با ناراحتی زمزمه میکنه: فردا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#75
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۱ عصر
جو سنگینی توی ماشین به وجود اومده... نریمان سعی میکنه ذهن من رو از اتفاقات اخیر دور کنه.. هر چند با حرفش بیشتر از قبل آتیش به جونم میزنه
نریمان: ترنم الان که داری برمیگردی به خونه ای که سالها توش ساکن بودی چه احساسی داری؟
بعد از چند لحظه مکث میگم: نریمان راستش رو بخوای من فعلا به خونه ی پدریم نمیرم
نریمان و پیمان با هم با صدای بلند میگن چی؟؟
-راستش هنوز آمادگیه رویارویی با خونوادم رو ندارم
پیمان: ترنم هیچ معلومه چی داری میگی؟... پس این آدرسی که به من دادی ادرس کجاست؟
نریمان کاملا به عقب برمیگرده و منتظر نگام میکنه.. پیمان هم از آینه نگاهش به منه
زمزمه وار میگم:آدرس خونه ی کسیه که تمام این سالها از من حمایت کرد... حتی زمانی که فرسنگها از من دور بود یار و یاور همیشگیه من محسوب میشد
نریمان: مگه چنین کسی هم تو زندگیت بوده؟
-آره... شاید تنها شانس زندگیم وارد شدن ماندانا به زندگیم بود... کسی که پا به پای من اشک ریخت... غصه خورد... آب شد... من تو اون روزای بحرانی و سالهای بعدش فقط و فقط ماندانا رو داشتم... هر چند از من دور بود ولی با همه ی دور بودنش همیشه ی همیشه کنارم بود
نریمان: ترنم هیچکس نباید از زنده موندنت باخبر بشه به جز خونوادت... هیچکس به اندازه ی خونوادت قابل اعتماد نیست...
-داداش هیچکس توی اون خونه منتظر من نیست و مهمتر از همه هیچکس به اندازه ی ماندانا برای من قابل اعتماد نیست
پیمان: اصلا این ماندانا کیه؟
-نمیدونم اسمش رو چی بذارم دوست.. خواهر.. فرشته.. واقعا نمیدونم... فقط میدونم توی دنیا تکه
پیمان: با همه ی اینا درست نیست که خونوادت در مورد زنده بودنت چیزی ندونند... من و نریمان همه چیز رو در مورد گذشته براشون میگیم... پس دیگه لازم نیست نگران این مسئله باشی... اگه تا الان هم در مورد بیگناهیه تو چیزی نفهمیده باشن من و نریمان میتونیم همه چیز رو براشون روشن کنیم
نریمان: من هم با پیمان موافقم... با قهر کردن و بچه بازی هیچی درست نمیشه ترنم... درسته من و پیمان چیز زیادی در مورد گذشته ها نمیدونیم ام..........
-داداش حرف سر قهر و بچه بازی نیست... حرف سر شخصیتیه که خورد شده... غروریه که شکسته شده... دنیاییه که گرفته شده... مادر من تمام این سالها فکر میکرد من مردمو پدر من اون رو از زنده موندن من باخبر نکرد... نمیگم مونا برام مادری نکرد... مونا قبل از اون چهار سال اونقدر بهم محبت کرد که رفتار این چهارسالش اصلا به چشمم نمیاد... از همین حالا میگم هیچ کینه ای از مونا به دل ندارم... من توقع ام زیاد بود که انتظار داشتم مونا توی اون 4 سال هم برام مادری کنه... هر چی باشه ترانه دختر مونا بود و من دخترهووی مونا بودم... بذارین اینطور بگم من مونا رو بخشیدم.. همون روزی که فهمیدم مونا مادرم نیست این حق رو بهش دادم که از من متنفر باشه شاید اگه من یا هر کس دیگه ای هم بودیم همین کار رو میکردیم... اما هر جور که فکر میکنم نمیتونم به پدرم حق بدم با من این کار رو کنه... این 4 سال باورم نکرد حرفی نیست... دست روم بلند کرد حرفی نیست... توی جمع غرورم رو زیر سوال برد حرفی نیست... من رو از ارث محروم کرد حرفی نیست مال و اموال خودش بود و من چشم داشتی به اون مال اموال نداشتم و ندارم ولی وقتی مادرم رو ازم مخفی کرد خیلی حرفه... وقتی به زور میخواست من رو مجبور به ازدواج کنه خیلی حرفه... وقتی در مورد مادرم ازش سوال کردم و من رو زیر دست و پاش له کرد و باعث داغون شدنم شد خیلی حرفه... همه ی آرزوم اینه که این چند ماه آخر از زندگیم حذف بشن... چون دلیل خودخوریه من اون چهار سالی نیست که باورم نکردن این چند ماهیه که خردم کردن... سروش توی این چند ماه آخر نامزد کرد و واسه همیشه از زندگیم خارج شد... پدرم توی این چند ماه آخر میخواست مجبور به ازواجم کنه و از دستم خلاص بشه... مونا توی این چند ماه آخر تو چشمام زل زدو از تنفرش گفت... آخ بچه ها از من نخواین که الان باهاشون رو به رو بشم... خیلی برام سخته که برم جلوشون واستم چشم تو چشم همگیشون بگم سلام... من اومدم... نه مثل سابق... شکست خورده تر از همیشه و همه با ترحم نگام کنند و بگن ببخش عزیزم... ببخش که باورت نکردیم... و من در جواب همگیشون سکوت کنم... سخته.. خیلی زیاد... سته بخوای سکوت کنی و هیچی نگی... سرزنش نکنی... فریاد نزنی... دل نشکونی... در حالی که دلت رو شکوندن... فریاد زدن... سرزنشت کردن
« دلم اصرار دارد فریاد بزند!
اما من جلوی دهانش را میگیرم
وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد !
این روزها
من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام !
تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود»
پیمان و نریمان هیچی نمیگن و من ادامه میدم
-این روزا حتی دیگه اشکی هم واسه ریخته شدن ندارم... از بس گریه کردم اشکام هم خشک شدن... دلم یه آوش میخواد... فکر بد نکنید.. دلم آغوش مادرم رو میخواد... دارم دیوونه میشم... اگه مادرم بود من الان اینجور بدبخت و بیچاره نبودم... اگه مادرم بود من اونجور دزدیده نمیشدم... اگه مادرم بود من سالها زیر دست و پای این و اون به باد کتک گرفته نمیشدم... اگه مادرم بود من 4 سال غرق در غصه های شبانه ام نمیشدم...
« دیگر احتیاط لازم نیست
شکستنی ها شکست
هر جور مایلید حمل کنید!!!»
نریمان با صدایی گرفته میگه: ترنم پیدا کردن مادرت کاری نداره... خیالت راحت باشه
-بعضی وقتا میترسم فراموشم کرده باشه... مثله پدرم... مثله سروش... مثل طاها... مثل طاهر... مثل همه ی آدمایی که یه روزی دور و برم بودن ولی الان نیستن
«تنهایی سخته...خیلی... و سخت تر از اون اینه که خودت بخوای تنها باشی تا کسی تنهات نزاره و درد نکشی »
پیمان: مادرا هیچوقت بچه هاشون رو فراموش نمیکنند... این یه مورد رو مطمئنه... مطمئنم
-آره... زیاد این جمله رو شنیدم ولی یادت باشه توی دنیا استثنا هم وجود داره
نریمان: چرا فکر میکنی اون استثنا مادر توهه
-فکر نمیکنم.. با همه ی وجودم میترسم که نکنه اون استثنا مادر من باشه
ایکاش دردم فقط درد بخشیدن و بخشیده شدن بود... ایکاش... اما درد من تلفیقی از انواع دردهاست... طرد شدن... رونده شدن... خیانت دیدن.. خرد شدن... تنها شدن... در کوچه پس کوچه های این شهر غریب پرسه زدن و به هیچی جایی نرسیدن
«” درد ” را از هر طرفش بخوانی درد است
دریغ از “درمان” که عکسش ” نامرد ” است . . .»
پیمان: بهش فکر نکن... همه چیز کم کم درست میشه
ایکاش میدونستی که دیگه هیچی درست نمیشه روزی که بودم و وجودم برایه همه دنیا هیچ بود زندگی رو با ختم الان که دیگه زندگیم به تاراج رفت چیزی واسه از دست دادن ندارم...
« مَــتــرسَـــک ، حــرف دلــت را خــوب میــدانَــم، میــدانَــم دَرد دارد !باشــــی وجـودت را هیـچ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#76
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۱ عصر
بدانـَنـد ... »
پیمان: ترنم سعی کن گذشته ها رو فراموش کنی و خونوادت رو ببخشی
-میخوام ببخشم پیمان... با همه ی وجودم میخوام ببخشم... ولی هر جور که فکر میکنم میبینم هیچکس بخشیدن رو بهم یاد نداد... نه پدری... نه مادری... نه خواهری... نه برادری... نه کسی که ادعای عاشقیش زمین و زمان رو پر کرده بود... بخشیده نشدم که بخشیده شدن رو یاد بگیرم... وقتی با چشمام التماس میکردم که به خاطر کار نکرده ام من رو ببخشین هیچ کس فریاد بیگناهیم رو نشنید... هیچکس التماس نگام رو ندید هیچکس به بغض نشسته تو گلوم توجه نکرد با همه ی اینا به حرمت تمام سالهایی که عاشق بودم... عاشق پدر و مادر و خواهر و برادرام.. عاشق سروشی که رفت من رو بین کابوسهای شبانه ام تنها گذاشت میخوام یه چیزایی رو حفظ کنم ولی در عین حال به خودم فرصت بدم... یه فرصت برای کنار اومدن با خیلی چیزا... نمیخوام توهین کنم... نمیخوام توهین بشنوم... نمیخوام خاطرات تلخ روزایی رو که دور نیستن رو کالبد شکافی کنم... فقط میخوام بسازم... زندگیم رو.. آیندم رو... این دفعه میخوام با مادرم شروع کنم... البته اگه قبولم کنه... پدرم راهی برای برگشت نذاشته ولی دلیلی نمیبینم که حرمت شکشته شده ی بین مون رو بیشتر از این بشکنم....من قبل از اینکه دزدیده هم بشم این تصمیم رو گرفته بودم... به دیدنشون میرم ولی نه الان... روزی که با خودم و خیلی چیزا کنار اومدم... فعلا میخوام به زندگیم سر و سامون بدم
پیمان آهی میکشه و میگه: نمیدونم چی بگم... واقعا نمیدونم... حالا از این دوستت مطمئنی؟
-آره... بیشتر از همه کس و همه چیز
پیمان: همین اعتمادای بی جات هستن که کار دستت میدن... تا اونجایی که یادمه به اون یکی دوستت هم مثل چشمات اعتماد داشتی
از این حرف پیمان بغض بدی تو گلوم میشینه... آدمایی مثل بنفشه هستن که باعث میشن هیچ کس توی دنیا نتونه حتی به چشماش هم اعتماد کنه...چشمام رو میبندم و سعی میکنم آروم نفس بکشم... اگه امروز نمیتونم از ماندانا دفاع کنم فقط و فقط به خاطر بنفشه ایه که هر روز سنگشو به سینه میزدم... ای روزگار با من چه کردی ؟... چه کردی که اینقدر؟
« اگر خیلی مهربان شود ،
ورق می زند.
ولی اغلب،
آدم را مچاله می کند،
روزگار……..!»
نریمان: اه... پیمان... الان وقت این حرفاست
پیمان:.....
نریمان: خواهری خوبی؟
چشمام رو باز میکنم و لبخند تلخی میزنم
-خوبم نریمان... خوبم داداش... ولی حق با پیمانه
نگام رو به خیابون میدوزم... چیزی نمونده به مقصد برسم... به خونه ای که صاحبش خیلی خیلی برام عزیزه... هنوز هم صدای پدر منصور تو گوشمه که با غیض از ماندانا حرف میزد..
«لعیا رو فرستادم که روی دوستت کار کنه و از زیر زبونش حرف بکشه... میدونستم به زودی میخواد از ایران بره پس گزینه ی مناسبی برای انتخاب بود میتونستم استفادم رو ازش ببرم بعد هم با تهدید دهنش رو ببندم اون هم که بعد از مدتی میرفت و دیگه خیالم از همه طرف راحت میشد اما لعنتی پا نداد... در مقابل کوچکترین پشت سرگویی از جانب لعیا نسبت به تو چنان گارد میگرفت که انگار محافظ شخصیته... شک نداشتم که بنفشه بدتر از این دختره هوات رو خواهد داشت چون از کوچیکی باهات بزرگ شده بود اما باید شانسمو امتحان میکردم هر چند اصلا فکر نمیکردم که اینقدر زود دوست شفیقت رو توی مشتم بگیرم »
زیرلب زمزمه میکنم: من هم فکرش رو نمیکردم
نریمان: چیزی گفتی ترنم؟
با صدای نریمان به خودم میام
-نه
پیمان: حالا کجا باید برم
-بپیچ تو اون کوچه
پیمان سری تکون میده
نریمان: ترنم خیلی خیلی مراقب خودت باش... هر چند ما هم حواسمون بهت هست
-ممنونم بابت همه چیز
پیمان با اخم میگه: وظیفمون بود
نریمان: هر چند خیلی جاها کوتاهی کردیم
پیمان هم آهی میکشه و هیچی نمیگه
-شماها هر کاری از دست تون برمیومد انجام دادین... پیمان همین گوشه کنارا نگه دار
نریمان: کدوم خونه هست
با دست به خونه ی ماندانا و امیر اشاره میکنم
پیمان ماشین رو خاموش میکنه و در رو باز میکنه تا پیاده شه
نریمان: ما دیگه کجا بریم
پیمان: نمیخوای که تنها بفرستیمش؟
نریمان نگاهی به من میکنه و از ماشین پیاده میشه
نمیدونم چرا قلبم اینقدر تند تند میزنه... یه جورایی انگار استرس دارم.... نمیدونم چرا؟... چشمام رو میبندم و چند بار نفس عمیق میکشم.. آروم باش دختر... چته؟... هیس.. آروم باش... با صدای ضربه هایی که به شیشه ی ماشین میخوره به خودم میام... چشمام رو باز میکنم و نریمان رو میبینم که با دست اشاره میکنه چی شده... لبخندی میزنم و در ماشین رو باز میکنم...
-چیزی نیست داداش... خوبم
نریمان: مطمئنی؟!
چشمامو میبندم و آروم باز میکنم و میگم: مطمئنه مطمئن
از کنارشون میگذرمو خودم رو به در میرسونم
زیر لب زمزمه میکنم: شرمنده ماندانا... باز هم مزاحم همیشگیت اومد
دستم رو بالا میبرمو بالاخره زنگ رو فشار میدم
-امیر منم... ترنم
هیچ صدایی از اون طرف ایفون بلند نمیشه
...
-امیر
صدای گذاشتن گوشی رو میشنوم اما در باز نمیشه
با تعجب به نریمان و پیمان نگاه میکنم
پیمان: یادت که نرفته همه فکر میکنند مردی
-آهان
نریمان: یه بار دیگه زنگ بزن
سری تکون میدمو میخوام یه بار دیگه زنگ بزنم که در به شدت باز میشه و امیر جلوی در ظاهر میشه
بهت زده جلوی در خشکش میزنه
-امیر
تازه به خودش میاد
به زحمت میگه: تـ ـرنـ ـم
صدای مهران رو میشنوم
مهران: امیر یه دفعه ای چی ش...........
مهران هم با دیدن من حرف تو دهنش میمونه با چشمای گرد شده نگام میکنه
نمیدونم چند دقیقه گذشته امیر و مهران مات و مبهوت به من زل زدن و با ناباوری بهم نگاه میکنند... نگاهی به نریمان و پیمان میندازم اونا هم منتظر حرکتی از جانب من هستن... آهی میکشمو دستمو جلوی صورت امیر میبرم و تکون میدم
-امیر چته؟!... منم... ترنم... دوست ماندانا
امیر با حرکت دست من تازه به خودش میاد و با لکنت میگه: تـ ـرنـم تـ ـو کـ ـه مـ ـرده بـ ـودی
شونه ای بالا میندازم
-حالا که میبینی زنده ام
چنگی به موهاش میزنه و دوباره با دقت براندازم میکنه
امیر: آخه چطور ممکنه...
لبخند تلخی میزنم و میگم: تو این روزا عزرائیلم بنده رو جواب کرده
انگار اصلا صدای من رو نشنیده چون همونجور ادامه میده
امیر: اما... آخه... تو... دره... ماشین ماندانا
دستش رو بالا میاره و بازوم رو لمس میکنه
-امیر من ترنمم.. اون کسی که توی ماشین بود من نبودم... من زنده ام
دستش رو جلوی دهنش میگیره و نفس عمیقی میکشه: ترنم واقعا خودتی؟!
چشمام میبندم و به نشونه ی تائید باز میکنم
امیر: یعنی باید باور کنم تو زنده ای؟
میخندم
-اگه دوست داشتی آره.. باور کن کن
خنده ام ادامه داره... شاید از هزار تا زهرخند به این دنیا هم لدتره... یه خنده ی تلخ که توش پر از حسرته... نه داداش باور نکن... من خیلی وقته مردم... این ادعای زنده بودن رو دوست ندارم
اشک گوشه ی چشمش جمع میشه... نگاهش رو از من میگیره و میگه: ترنم باورم نمیشه که زنده ای... که سالمی.. که نفس میکشی
زنده نیستم امیر... زنده نیستم... روحم رو کشتن... جسمم رو داغون کردن... فقط نمیدونم با چه جونی دارم تو این هوای آلوده نفس میکشم... فقط این رو نمیدونم
امیر: ترنم باور کنم نمردی؟.. زنده ای... نفس میکشی.. ته دره نرفتی... یعنی بار کنم
این همه ناباوری برام عجیبه... هر چند نباید عجیب باشه
سری تکون میدم و هیچی نمیگم
امیر: ولی.. ولی..
...
امیر: آخه تو که با ماشین ماندانا به ته دره رفته بودی... من خودم شناساییت کردم... خودت بودی... حتی طاه.........
وسط حرفش میپرم: همه اش نقشه ی برادر مسعود بود... اون شخص من نبودم
مهران کم کم از حالت بهت خارج میشه و لبخندی رو لباش میشینه...
مهران: باورم نمیشه
امیر هم میون اون همه آشفتگی لبخندی میزنه و با صداقتی که از کلامش کاملا پیداست میگه: من هم باورم نمیشه... ترنم باورم نمیشه که جلوم واستادی و داری باهام حرف میزنی...... ماندانا داشت از نبود تو دق میکرد.... کجا رفته بودی ترنم؟...آخه کجا رفته بودی؟
با لحن غمگینی میگم: من نرفتم امیر... مثل همیشه با زور برده شدم
امیر: خیلی خوشحالم ترنم... خیلی خوشحالم الان اینجایی... خیلی خوشحالم برگشتی
آهی میکشم و لبخند تلخی میزنم
نباش امیر.. خوشحال نباش... خیلی چیزا رو واسه این زنده بودن از دست دادم... از امروز تا آخر عمرم فقط میتونم به پاک بودنم افتخار کنم به پاک بودنی که هیچکس باورش نداشت
پهلوم دوباره تیر میکشه... بر اثر ضربه هایی که به پهلوم وارد شده یکی از کلیه هام مشکل پیدا کرده... هر چند اینجور که دکتر میگفت این درد ناشی از ضربه شصتهای پدرمه و بعدبخاطر کتکهای بیش از اندازه ای که از منصور و دار و دسته اش خوردم وضعم بدتر شد... فقط میتونم خدا رو شکر کنم که کلیه ام رو از دست ندادم... هر چند ایکاش یکی از کلیه هام رو از دست میدادم... این درد قابل تحمل تر از دردیه که الان در سینه دارم...
تازه مهران میشم که مشغول حرف زدن با پیمان و نریمان هست
-امیر من زیاد حالم خوب نیست اجازه میدی برم داخل
امیر: این حرفا چیه ترنم... برو داخل
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#77
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۲ عصر
میخوام برم داخل که با صدای مهران سر جام متوقف میشم
مهران: ترنم خانوم لطفا یه لحظه صبر کنید
با تعجب نگاش میکنم...مهران زیر لبی به امیر چیزی میگه که باعث میشه رنگ از روی امیر میپره
-چیزی شده؟
امیر: ترنم راستش یه چیز رو فراموش کرده بودم
با ترس نگاش میکنم
-امیر اتفاقی افتاده؟
امیر: نه.. نه.. اتفاق بدی نیفتاده... بیخودی به خودت استرس و نگرانی وارد نکن... راستش ماندانا بارداره
اشک تو چشام جمع میشه... با همه ی دل گرفتگیهام باز خوشحالم... برای بهترین دوستم... با دیدن همه ی این خیانتها باز هم اعتماد دارم... به ماندانا... به خواهرم... به دوستم... به یادگار لحظه های تلخ و شیرین... به عزیزترینم
امیر: اگه اجازه بدی اول یه صحبت باهاش بکنم تا آمادگی داشته باشه
حق با امیره... صد در صد ماندانا تو این روزا خیلی اذیت شده... مخصوصا که تمام این روزا فکر میکرد با ماشین اون به ته دره رفتم... با دیدن یک دفعه ایه من ممکنه حالش بد بشه... هر چند فعلا علاقه ای به دیدن خونوادم ندارم ولی مثل اینکه چاره ای نیست
لبخندی میزنم و سری تکون میدم
از ته دلم میگم: امیر خیلی خوشحالم که دوباره مزه ی پدر شدن رو میچشی
با مهربونی نگام میکنه و میگه: ممنون عزیزم... ماندانا از دیدنت خیلی خوشحال میشه... تو این روزا حال و روزش خیلی خراب بود... از غصه ی نبود تو چندین بار تا الان تو بیمارستان بستری شده.. الان هم استراحت مطلق.. اجازه تحرک نداره
با خجالت سرمو پایین میندازمو زمزمه میکنم: ببخش که به خاطر من مثل همیشه اذیت شدی... زندگیه شماها رو هم سخت کردم
امیر: این حرفا چیه ترنم؟... منو نگاه کن ببینم
با شرمندگی سرمو بالا میارم
امیر: تو همیشه برای من و ماندانا عزیز بودی... دیگه این حرفا رو ازت نشنوم... شنیدی؟
اشک تو چشمام جمع میشن... کی میگه تنهام... کی میگه هیچکس رو ندارم... ماندانا... امیر... پیمان... نریمان... کی گفته من بیکسم؟... با وجود اون همه اشنا هر روز بی کسی رو تجربه کردم ولی الان با غریبه های نیمه آشناهم دارم مزه ی شیرین عزیز بودن رو میچشم
-ممنون امیر.... ممنون... همه ی زندگیم رو مدیون تو و ماندانا هستم... راستش میخواستم یه مدت پیش تو و ماندانا بمونم تا بتونم با اتفاقات اخیر کنار بیام و با خونوادم رفتار نا به جایی نداشته باشم که با وجود بارداریه ماندانا نمیشه خیلی سریع حرف از زنده بودن من زد پس برمیگردم پیش خونوادم و بعدا به ماندانا سر میزنم
به وضوح میبینم که رنگ از چهره ی مهران و امیر میپره
مهران و امیر با هم میگن: نه
با تعجب به مهران و امیر نگاه میکنم و میگم: چی نه؟.. چیزی شده؟
امیره لبخند زورکی میزنه و میگه: نه چیزی نشده
-خب پس چی؟
امیر به سمت من میاد و میگه: ترنم من هم ترجیح میدم یه مدت دور از خونوادت باشی تا بتونی با خودت کنار بیای... ممکنه الان که خونوادت رو ببینی کنترلت رو از دست بدی و برخورد نادرستی باهاشون داشته باشی
-این حرفا چیه امیر... به من میخوره چنین آدمی باشم؟... ممکنه از لحاظ روحی و روانی داغون باشم اما هنوز اونقدری میتونم رو رفتارام کنترل داشته باشم که مثل خیلیاشون حرمت نشکونم
امیر: نه.. نه.. معلومه که نیستی
نریمان با لبخند به طرف من میاد و میگه: آقا امیر تو این مدت اونقدر از ترنم شناخت پیدا کردم که بتونم با اطمینان بگم ترنم چنین دختری نیست پس نگران این موضوع نباشین
امیر نگاهی به نریمان و پیمان میندازه و میگه: ببخشید از شوق دیدن ترنم متوجه ی شما و دوستتون نشدم
نریمان: بیخیال داداش... داشتم میگفتم نگرانه ترنم نباشین من از اول هم ترجیح میدادم ترنم هر چه زودتر خونوادش رو از نگرانی بیرون بیاره
امیر مستاصل نگاهی به مهران میندازه... مهران به سمت نریمان میاد و میگه: آقای...
نریمان: نریمان هستم
مهران: بله نریمان خان... به نظر من بهتره یه مدت به ترنم جان فرصت بدیم چون الان وضعیت روحی و جسمی مناسبی ندارن... بهتره یه مدت بدون فکر و خیال و بی توجه به اطرافیانش فکر بکنه و برای زندگیش تصمیم بگیره.....
نریمان: اما.....
مهران همونجور که حرف میزنه نریمان رو با خودش میکشه و به کنار پیمان میبره... با تعجب به رفتارای ضد و نقیض اطرافیانم نگاه میکنم
امیر چنگی به موهاش میزنه و با کلافگی میگه: ترنم توی این موقعیت که تازه از دست اون خلافکارا خلاص شدی و شرایط روحیت خوب نیست ممکنه ممکنه..
این کلافگی، این نگرانی، این برخورد فقط میتونه یه چیز رو نشون بده... که اونا باز هم باورم نکردن... که حتی بعد از مرگم هم من رو نخواستن
-بعد از مرگم هم باورم نکردن؟
امیر بهت زده نگام میکنه
-بعد از مرگم هم من رو گناهکار میدونستن آره؟
امیر: نه... نه... ترنم اشتباه نکن
-فقط یه سوال میپرسم
جواب این سوال خیلی خیلی برام مهمه
امیر: ترنم
-بهم بگو توی مراسم تشیع جنازه ی من مونا و پدرم اومدن؟... اونا ناراحت و غصه دار بودن؟... اصلا برای مرگم اشک ریختن یا نه؟
میدونم قرار بر یه سوال بود اما دونستن جواب یه دونه از این سوالا پاسخ بقیه شون رو هم با خودش به همراه داره
امیر: ترنم این حرف.........
بدون توجه به حرف امیر ادامه میدم: مطمئنم تو و ماندانا هم توی تشع جنازه ی من بودین... شک ندارم پس امیر قسمت میدم به جون عزیزترینات که دروغ نگی و جوابم رو بدی... روزی که فهمیدم همه فکر کردن من مردم فقط یه سوال تو ذهنم مدام تکرار میشد... آیا برای مرگ منی که همه و همه توی اون روزا آرزوی رفتنم رو داشتن از جانب خونوادم اشکی ریخته شده یا نه؟.. میخوام بدونم واقعا آرزوی رفتنم رو داشتن یا فقط در حد یه حرف بود.. این برام خیلی مهمه
امیر مستاصل نگام میکنه
مهران که داشت با پیمان و نریمان حرف میزد تازه چشمش به قیافه ی ناراحت امیر میفته
امیر: ترنم اون روزا همه چیز بهم ریخته بود
-امیر من رو نپیچون... جواب من یه کلمه ست
نریمان و پیمان و مهران به سمت ما میان
نریمان: ترنم چی شده؟
-منتظر جواب سوالم هستم
همه متعجب به من و امیر نگاه مکنند
امیر: ترنم اون روزا هیچ چیز شبیه الان......
-امیر
آهی میکشه و به زحمت میگه: تنها کسایی که برای تشیع جنازه و کارای کفنن و دفنت اومده بودن پدرت و طاهر بودن
بغض بدی تو گلوم میشینه... پس مونا واقعا ازم متنفر بود... هنوز امید داشتم
-اشکی برای رفتنم ریختن؟
نریمان: ترنم این حرفا چیه... خب معلومه که هر خونواده ای برای مرگ عزیزانش اشک میریزه و گریه میکنه
رنگ مهران و امیر بیشتر میپره
-وبه داری میگی برای مرگ عزیزانشون ولی من 4 سال بود که برای کسی عزیز نبودم یا حدافل اینجور که خودم میدیدم و برداشت میکردم عزیز به شمار نمی یومدم میخوام بدونم واقعا همه ی برای مرگم لحظه شماری میکردن یا نه هنوز توی قلبشون جایی برای من داشتن
پیمان اخمی میکنه و میخواد چیزی بگه که مهران شونه اش رو لمس میکنه و کنار گوشش چیزی زمزمه میکنه... پیمان با ناباوری سرجاش خشکش میزنه
امیر: ترنم بالاخره پدرت غرور داشت صد در صد توی تنهاییهاش برات گریه کرد... هیچوقت راضی به از دست دادنت نبود
-میخوای بگی توی تشیع جنازه ی من غرور پدرم مهمتر از مرگ من بود
نریمان با بهت به امیر نگاه میکنه
نریمان دستپاچه از خرابکاریش میگه: خب... خواهری پدرت اون موقع توی شوک بود... باور مرگ تو براش سخت بود و .................
دیگه حرفاشون رو نمیشنوم... پس بعد از مرگم هم باورم نکردن... برام اشکی هم نریختن... حتی حاضر نشدن قطره قطره های اشکشون رو برام حروم کنند
چشمام رو میبندم و نفس عمیقی میکشم.... با همون چشمای بسته فقط یه چیز میگم: طاهر چی؟
صدا از هیچکس بلند نمیشه... چشمام رو باز میکنم... هر 4 نفرشون رنگ به چهره ندارن
-شماها چتونه؟... من فقط دارم چند تا سوال کوچیک ازتون میپرسم نمیخوام که کسی رو اعدام کنم
امیر: طاهر حالش از همه خرابتر بود
تو چشماش خیره میشم تا حقیقت رو از تو چشماش بخونمامیر: باور کن ترنم... طاهر حال و روزش خیلی خراب بود... بارها و بارها جلوی همین خونه اومد تا از گذشته ها سر در بیاره
لبخندی رو لبام میشینه... پس همه اش تظاهر بود... اون نفرتا... اون بی محلی ها.. اون اخم و تخما... پس دوستم داشت مثل همیشه... حتی بعد از مرگ دروغینم هم ازم حمایت کرد...
لبخندم پررنگ تر میشه... پس هنوز یکی برام مونده... هنوز یه آشنا از گذشته ها توی دنیای من موندگار شده
امیر: ترنم میشنوی چی میگم؟
-هان؟... چیزی گفتی؟
امیر: ترنم حواست کجاست یه ساعته دارم باهات حرف میزنما
-ببخشید امیر داشتم به طاهر فکر میکردم
امیر مشکوک میگه: بهتره حالا حالاها به هیچی فکر نکنی
نریمان هم با دستپاچگی حرف امیر رو تائید میکنه
پیمان: آره ترنم... من هم موافقم... برای یه مدت به خودت استراحت بده و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکن
-فکر نکنم... اونم من؟!... درد تمام سالهای بی کسیم این نبود که طعنه شنیدم که کتک خوردم که تحقیر شدم دردم این بود که با همه تلاشم باز هم موفق به فکر نکردن به اون هیچ ها نمیشدم... تمام اون هی ها با قلب و روحم عجین شدن... مگه میشه بهشون فکر نکرد... مگه میشه؟
«هیچ هم برای خودش عالمی دارد …
وقتی “همه” هایت هیچ میشوند ؛ آن وقت “هیچ” برایت یک دنیاست …»
نریمان: ولی الان همه چیز به نفع توهه... اون روزا شرایطت طوری بود که فکر نکردن به مشکلات برات سخت بود
-شماها که تا چند دقیقه پیش میگفتین برو خونوادت رو ببین پس را یهویی نظرتون عوض شد؟
نریمان تک سرفه ای میکنه و ادامه میده: خب ترنم جان من و پیمان فکر نمیکردیم مشکل تو با خونوادت تا این حد جدی باشه... درسته برامون تا حدی در مورد خونوادت گفته بودی اما ماها.....
تا آخر جمله رو میگیرم... لبخند تلخی رو لبم میشینه... البته گله ای ازشون ندارم.. آهی میکشم و با لحن گرفته ای خودم جمله اش رو کامل میکنم: شماها فکر میکردین که زیادی ماجرا رو بزرگش کردم
نریمان با خجالت نگاهش رو از من میگیره
-به قول خودت... بیخیال داداش
زیر لب زمزمه میکنم: این نیز میگذرد
«برای بقیه…
نمیدانم چطور میگذرد…!
اما برای من…
انگار…
خنجر بر گلویمگذاشته اند…
اما نمیبرند…»
نریمان: شرمنده ترنم جان
دلم میگیره... درد بدیه باور کنی ولی باور نشی... آره درد بدیه ولی نه برای من...خدا رو شکر برای من دیگه تکراری شده... روزگار این صحنه ها رو از حفظم برو سکانس بعدی
-مهم نیست... فراموشش کنید
سکوت بدی به وجود اومده... خودم سکوت رو میشکنم
-امیرجان میتونم ازت خواهش کنم حداقل با طاهر یه تماسی بگیری
سریع میگه: حرفشم نزن ترنم
-آخه چرا؟... حالا که میدونم طاهر رو دارم.........
پیمان وسط حرفم میپره: ترنم اگه الان طاهر رو ببینی مجبوری پیش خونوادت برگردی پس بهتره یه مدت از تنش و درگیری دور باشی
چرا دروغ... با اینکه خوشحالم طاهر بعد از سالها باورم کرده اما هنوز برام سخته باهاش رو به رو بشم... هم با اون هم با بقیه دلم یه آرامش نسبی میخواد ولی اخه به جز خونه ی ماندانا جایی رو ندارم
طعم گس بی کسی رو با همه ی وجودم در تک تک سلولهای بدنم احساس میکنم
-آخه من که جایی رو ندارم برم... پس چه جوری باید زندگیم رو بگذرونم
نگاهی بین همگیشون رد و بدل میشه.. نگاهی که پر از دلسوزی و ترحمه
احساس حقارت میکنم... این نگاه ها رو دوست ندارم... بعضی وقتا یه نگاه از صد تا تحقیر و توهین هم تلخ تره
مهران متفکر میگه: من یه پیشنهادی دارم البته ترنم خانم میتونند قبول نکنند
همه کنجکاو به مهران زل میزنیم
امیر: پیشنهادت چیه؟
مهران نگاهی به من میندازه و میگه: اگه دوست داشتین این مدت رو به آپارتمان من بیاین... اینجوری به ماندانا هم خیلی راحت دسترسی دارین... امیر هم توی این چند وقته همه چیز رو به ماندانا میگه
با تعجب به مهران نگاه میکنم
امیر: ایول... فکر خوبیه
-آخه... اینجوری که خیلی بده
امیر: کجاش بده؟
مهران: من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم.. اگه برای شما مشکله و معذب هستین میتونم این مدت رو پیش خونوادم یا خونه ی ماندانا بمونم
هرچند باهاش معذبم ولی روم نمیشه بگم آره از خونت برو تا من برم توش موندگار بشم
-نه... نه... منظورم اینه که نمیخوام مزاحمتون بشم
لبخندی رو لباش میشینه
مهران: مراحمید
پیمان تفکر و در عین حال دو دل میگه: بد فکری هم نیست... اما بهتره یه چند وقتی تو خونه تنها نمونی... من هنوز نمیدونم چه بلایی سر منصور اومده امروز تازه به دیدن همکارام میرم... هر چند فکر نکنم اون هم از زنده موندنت با خبر باشه ولی ترجیح میدم چند تا از همکارام رو بفرستم تا از دور مراقبت باشن با همه ی اینا بهتره تک و تنها تو آپارتمان نمونی و مهمتر از همه تا بهت نگفتم حق خروج از خونه رو هم نداری
سری به نشونه ی باشه تکون میدم
مهران: نگران نباشین... من حواسم به همه چیز هست
نریمان: آقا مهران شما هم بهتره یه شماره تماس از خودتون به ما بدین تا بتونیم با ترنم در تماس باشیم
مهران: حتما
نمیدونم چی بگم... خب یه خورده برام سخته.. هر چند به مهران اعتماد دارم.. درسته شناختی ازش ندارم ولی مطمئنم برادر ماندانا نمیتونه بد باشه... این هم تربیت شده ی همون پدر و مادره... از طرفی وقتی امیر به مهران اعتماد داره پس مشکلی برای من به وجود نمیاد... نگاهی به نریمان و پیمان میندازم تردید رو تو چشماشون میخونم... میدونم یه خورده نگرانم هستن فقط نمیدونم چرا زودی رضایت دادن... این دو تا که تا همین نیم ساعت پیش زیاد راضی به نظر نمیرسیدن که من به خونه ی دوستم بیام... میدونم حرفام رو در مورد خونوادم جدی نگرفته بودن و الان فهمیدن حق با منه ولی هر جور فکر میکنم از آدمای محافظه کاری مثل پیمان و نریمان بعیده که اینقدر راحت اجازه بدن به خونه ی پسر غریبه ای برم؟... چرا وقتی حرف از طاهر زدم با حرفم موافقت نکردن
پیمان: ترنم چیکار میکنی؟
نمیدونم چی بگم... آخه خودشون همه ی حرفا رو زدن حالا تازه از من نظر میخوان
با خجالت زمزمه میکنم: با شرمندگی فقط میتونم بگم قبول میکنم
مهران: این حرفا چیه؟... پس من میرم از ماندانا خداحافظی کنم و زود برمیگردم
سری تکون میدمو چیزی نمیگم دلم بدجور هوای ماندانا رو کرده... یه لحظه به مهران حسودیم میشه... آهی میکشم دلم این روزا بدجور هوایی شده... دلم میخواد در مورد سروش از امیر بپرسم اما از جوابش میترسم... از اینکه از مرگم خوشحال شده باشه... از اینکه عروسی کرده باشه... به زمن خیره میشمو با پام به سنگهای کوچیک رو زمین بازی میکنم
«هــر چقدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی
یـــک نقطـــــه
یـــک لبخنـــــد
یـــک نگــــــــاه
یـک عطر آشنـا
یــک صــــــــدا
یــک یـــــــــــاد
از درون داغونـــت می کــــند
هــر چقدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی…!»
نریمان: ترنم ما به سردار خبر میدیم تا اطراف خونه مامور بذارن... تو هم حواست رو جمع کن
اروم جواب میدم باشه
نریمان و پیمان نگاهی بهم میندازن انار متوجه ی لحن غمگین تر از قبلم شدن
امیر: به نظرتون هنوز هم دنبالشن؟
نریمان با صدای امیر نگاهش رو از پیمان میگیره
نریمان: کار از محکم کاری عیب نمیکنه
امیر سری تکون میده
به نریمان و پیمان نگاه میکنم... بدجور وابسته شون شدم
نریمان: پیشی کوچولو چرا اینجوری نگامون میکنه؟
امیر با تعجب به نریمان نگاه میکنه
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
امیر: اِ... ترنم چرا گریه میکنی؟... اگه نمیتونی تو خونه ی مهران بمونی من همین الان با ماندانا حرف میزنم
-نه... امیر... گریه ی من از سر دلتنگیه....
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#78
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۲ عصر
با دست به نریمان و پیمان اشاره میکنم و میگم: بدجور دلتنگشون میشم... خیلی کمکم کردن
نریمان به سمت من میاد و به لحن مهربونی میگه: هیس... آروم باش... ما که سفر قندهار نمیریم... من که هر روز هر روز اینجام... مگه میشه خواهر کوچولوم رو تک و تنها رها کنم و برم
لبخند تلخی رو لبام میشینه
-داداش برو به زندگیت برس... تو همین چند وقت هم خیلی اذیتتون کردم... هم تو رو هم پیمان رو
«من یاد گرفته ام
وقتی بغض می کنم
وقتی اشک می ریزم
وقتی میشکنم
منتظرهیچ دستــــــــــی نباشم
وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم
مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم»
محکم بغلم میکنه و میگه: تو خواهر کوچولوی خودمی مگه میشه تنهات بذارم اگه اینا رو میگی که از دست من خلاص بشی کور خوندی
«این روزها تلخم مثل خنده ای بی حوصله دست خودم نیست»
با صدایی که به شدت میلرزه میگم: هنوز این کلمه از دهنت نیفتاد
با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه: کدوم کوچولو؟
داداشی ایکاش میدونستی چه خاطره هایی رو با این کوچولو گفتنات برام زنده میکنی اونوقت شاید یه خورده بیشتر مراعات میکردی
«یه آدمایی هستن که دلت رو واسه آدمایی که نیستن تنگ می کنن …»
-همین کوچولو
نریمان: نچ... وقتی کوچولویی باید بگم کوچولو دیگه
خنده ای میکنم... خنده ای تلخ...تلخ تر از زهر... آخ که چه سخته یادآوری روزهایی که تبدیل به خاطره شدن
«چه فرقی میكنددرسیرك باشی یا درخانه؟؟!
خنده ات كه تلخ باشد،دلت كه خون باشد،توهم دلقلی...!»
-آخه بچه تو که از من هم کوچولوتری
پیمان، نریمان رو به عقب هل میده و میگه: ترنم با این یکی به دو نکن که به هیچ جا نمیرسی
لبخند از ته دلی مهمون لبام میشه... با پیمان کاملا موافقم
نریمان به شدت پیمان رو هل میده و میگه: گمشو اونور هنوز حرفام با خواهرم تموم نشده
امیر با تعجب به رفتار نریمان نگاه میکنه
پیمان: آقا امیر تعجب نکن... این یه خل و چلیه که دومی نداره
نریمان پشت چشمی نازک میکنه و میگه: اقا امیر تعجب نکن این هم یه یخمکیه که دومی نداره
همه از حرف نریمان به خنده میفتیم... بعضی وقتا این خنده های بین غصه ها رو دوست دارم... این خنده ها برای من حکم پیام بازرگانی مابین فیلم رو دارن... باعث میشن چند لحظه ای غافل بشم از غم، از غصه، از درد... تو همین موقع مهران میرسه
مهران: امیر زود برو بالا که ماندانا نگرانت شده... بهش گفتم یکی از دوستات اومده بود داشتی حرف میزدی
امیر سری تکون میده و با همه خداحافظی میکنه.. مهران هم تیکه کاغذ رو به سمت نریمان میگیره و میگه: این هم شماره های تماس و آدرس خونه
نریمان کاغ رو از دست مهران میگیره و زیرلبی تشکر میکنه
امیر: ترنم نگران هیچ چیز نباش... همه چیز رو حل میکنم
سری تکون میدم و هیچ نمیگم.. امیر هم به داخل خونه میره و در رو میبنده
نریمان: خب خواهری دیگه وقت رفتنه... یکیمون اینجا میمونه و یکیمون میره تا با چند تا مامور برگرده... فردا هم من و پیمان دنبالت میایم تا با هم به دادگاه بریم
-باشه داداش ولی اگه کار دارین یکی از همکاراتون رو بفرستین... نمیخوام مزاحمتون بشم
اخم بانمکی میکنه و میگه: تو باز رو حرف من حرف زدی... یه کاری نکن مثل پیمان یخمک باهات برخورد کنما
با لبخند میگم: منتظرتونم
پیمان به طرفم میاد و صورتش رو به گوشم نزدیک میکنه و آهسته میگه: به این پسره اطمینان داری؟
سری تکون میدم و من هم به آرومی میگم: چیزی رو که امیر تضمین میکنه مطمئننا قابل اعتماده
پیمان: با این حال بهتره حواست رو جمع کنی
-باشه... حتما
چند تا شماره رو یادداشت میکنه و به دستم میده
پیمان: اینا شماره های من و نریمان هستن هر وقت به مشکلی برخوردی برامون زنگ بزن... هر چند ما هم بهت سر میزنیم
به شماره ها نگاهی میندازمو غمگین سرم رو تکون میدم
آروم زمزمه میکنه: نگران نباش... همه چی درست میشه
«آرام می گیرم
حتی به همین “صبر کن درست می شود” ها …»
یه ذره امید واهی هم بد نیستا... شاید درست شد... خدا رو چی دیدی
دل کندن ازشون خیلی سخته
-دلم براتون تنگ میشه... این مدت خیلی بهتون زحمت دادم
نریمان: خواهر کوچولو فکر کردی از دست ما خلاصی داری... تازه میخوام بقیه ایل و تبارم رو هم با خودم بیارم
پیمان: خدا به داد ترنم برسه... مهران جان حواست خیلی به ترنم باشه
مهران که به دیوار تکیه داده بود و با لبخند نگامون میکرد... تکیه اش رو از دیوار میگیره و میگه: حتما... اصلا نگرام نباشین
دستمو بالا میارمو میگم: خداحافظ بچه ها... ممنون که این مدت مراقبم بودین
پیمان با لبخند و نریمان با مهربونی بدرقه ام میکنند
مهران چند قدم جلوتر از من حرکت میکنه و من رو به سمت آپارتمانش هدایت میکنه
مهران: بفرمایید
لبخندی میزنم و زیر لب تشکر میکنم... بدون اینکه نگاهی به اطراف ببندازم وارد خونه میشم و یه گوشه منتظر میمونم تا مهران هم داخل بیاد...مهران در رو میبنده و به طرف من برمیگرده با تعجب میگه: شما که هنوز واستادین خواهشا اینجا رو خونه ی خودتون بدونید و راحت باشین
با دست به سالن اشاره میکنه و میگه: بفرمایید بشینید
نمیدونم چرا یه خورده معذبم
با خجالت نگاش میکنم و میگم: شرمنده آقا مهران... اصلا دلم نمیخواست مزاحمتون........
با دیدن اخمش حرف تو دهنم میمونه... وقتی سکوتم رو میبینه لبخند پر از شیطنتی میزنه و میگه: یعنی اینقدر باجذبه ام که حرفتون رو خوردین
لبخندی میزنم و هیچی نمیگم
متفکر نگام میکنه و ادامه میده: پس چرا اون جغجغه از من حساب نمیبره
خندم میگیره... وقتی خندمو میبینه با مهربونی میگه: اصلا دلم نمیخواد حرفای این چنینی ازتون بشنوم... خوبه همین الان گفتم اینجا رو خونه ی خودتون بدونید و راحت باشین
-واقعا ممنونم
مهران:خواهش میکنم... شما بشینید تا من برم یه چیز برای خوردن پیدا کنم
-احتیاجی نیست من گرسنه نیستم
با شیطنت میگه: واسه ی شما که نمیارم خودم گرسنمه
خجالت زده نگام رو ازش میگیرم که باعث میشه خنده ی ریزی کنه
مهران: تو چه ساده ای دختر... برو بشین الان میام
متعجب از تغییری که در لحن صحبتش ایجاد میشه بهش نگاه میکنم
با لبخند میگه: راستش رسمی حرف زدن برام سخته و از اونجایی یه مدت قراره اینجا بمونی بهتر نیست با همدیگه راحت باشیم... البته اگه برات سخته مجبور نیستی قبول کنی
-نه.. نه... هر جور که شما راحت باشین من هم راحتم
میگه: پس تعارف نکن و برو بشین... اینقدر هم شما شما نکن... من مهرانم.. برادر همون جیغ جیغویی که دوست جنابعالیه
بالاخره بعد از مدتها از ته دل میخندم... یه خنده ای کوتاه به یاد ماندانایی که برام خیلی خیلی عزیزه... اون هم میخنده و به سمت آشپزخونه حرکت میکنه
چقدر مدیون این خونواده ام... اول ماندانا و امیر... حالا هم مهران... خوب میدونم فهمید معذبم واسه همین لحن صحبتش رو عوض کرد
با صدای مهران به خودم میام: دختر تو که هنوز اونجا واستادی... حتما باید به زور متوسل بشم
شونه ای بالا میندازم و میگم: اومدم
به سمت سالن میرم و به آرومی روی یکی از مبلا میشینم... دست خودم نیست هنوز هم یه خورده برام سخته بخوام با مهران برای یه مدت تو این خونه زندگی کنم.. درسته با نریمان و پیمان یه مدت کوتاه زندگی کردم اما اوایلش با اونا هم معذب بودم هر چند از بس زخم و زیلی شده بودم که این معذب بودن کمتر به چشم میومد
با دیدن مهران که یه لیوان شربت رو به همراه شیرینی جلوی من میذاره به خودم میام
مهران: بخور تا از حال نرفتی
با اینکه چیز چندانی نخوردم ولی اصلا گرسنه نیستم ولی از اونجایی که دهنم خشک شده شربت رو برمیدارم و یه قلپ ازش میخورم
-ممنون
مهران: خواهش میکنم... خب ترنم خانوم از خودت بگو... هر چند این خواهر ما دیگه چیزی واسه گفتن نذاشته... همه چیز رو از قبل گفته
یه جرعه ی دیگه از شربت میخورم و میگم: ماندانا بهم لطف داره... چیز زیادی واسه گفتن ندارم... ترنم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#79
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۳ عصر
هستم.. 26 ساله.... لیسانس زبان دارم... طرد شده از خونواده و فامیل... مزاحم همیشگی ماندانا و مزاحم فعلی شما
اخم بانمکی میکنه
مهران: باز که گفتی
لبخند به لب نگاش میکنم و میگم:ببخشید
مهران: اصلا حرفشم نزن راه نداره
-حالا شما بزرگواری کنید و این یه دفعه رو کوتاه بیاین
چونه شو میخارونه و با لحن بچه گونه ای میگه: نمیخوام
همیشه ماندانا میگفت برادرش کپیه خودشه ولی باورم نمیشد... اون چند دفعه ای هم که دیده بودمش موقعیتش پیش نیومده بود زیاد باهاش همکلام بشم
مهران دستشو جلوی صورت بالا و پایین میبره و میگه: چی شد؟؟...
با این حرکت مهران از فکر بیرون میام
-هیچی؟.. یه لحظه یاد چیزی افتادم
مهران: فکر کردم قهر کردی؟
با تعجب نگاش میکنم
دستاشو به حالت تسلیم بالا میاره و میگه: چرا چشاتو اونجوری میکنی... شوخی کردم بابا
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو یه جرعه ی دیگه از شربتم رو میخورم
این پسره هم الکی خوشه به خدا... شک ندارم یه تختش کمه
مهران: چیه داری فکر میکنی این خل و چل دیگه کیه؟
با این حرفش شربت میپره تو گلومو به سرفه میفتم
با خنده از جاش بلند میشه و به سمت من میاد... چند ضربه ی آروم به پشتم میزنه و میگه: ببین خدا چقدر دوستم داره که سریع مجازاتت میکنه
دستمو رو به نشونه ی بسه بالا میارم اون هم سر جاش برمیگرده با شیطنت نگام میکنه
نمیدونم چی باید بگم هر چند از این همه سرزندگیش احساس خوبی به دست میده
مهران: واسه ی شام چی میخوری واست درست کنم؟
-مگه بلدین؟
مهران: معلومه که نه... مگه آشپزم
-آخه خودتون گفتین
با حالت بامزه ای سرش رو تکون میده و چشم غره ای برام میره
مهران: من یه چیز گفتم تو چرا جدی میگیری؟.. این کارا وظیفه ی زنه خونست
ابرویی بالا میندازم
-مگه زنا آشپزن؟
مهران: آره دیگه... مگه نیستن؟
با اخم نگاش میکنم که میگه: خو بابا اونجوری نگاه نکن... میدونم به جز آشپزی وظایف دیگه ای رو هم به عهده دارن
چشمام رو ریز میکنم که باعث میشه به زور خندش رو قورت بده
- بیچاره زنا همیشه در حقشون ظلم میشه
مهران: بیچاره و بدبخت ما مرداییم... هی .. هی... روزگار... بیا برات یه جوک تعریف کنم تا بفهمی در حق ما مردا چه ظلمایی که نمشه
منتظر نگاش میکنم
مهران:یه روز یه خانومه از پشت میزنه به یک پژو همه جمع میشن و میگن خانوم مقصرشمایید بیاین پایین خسارت آقا رو بدین ولی انگار خانومه را برق گرفته بود اصلا تکون نمیخورد
بلاخره افسر میاد و میگه خانوم بفرمایید پایین،خانومه اشک تو چشماش جمع میشه افسره میبینه بعله خانوم انگار......... رو به آقاهه میکنه میگه شما مقصرید خانومه هم خانمی کرد
خسارت نمیخواد زود برید ترافیک باز بشه
از خنده منفجر میشم
مهران: هه... چی شد؟ تا حالا که داشتی میگفتی بیچاره خانوما
-اینا جوکن... تو واقعیت ماجرا برعکسه
مهران: جوکها رو از روی واقعیت میسازن اگه نمیدونستی از همین الان بدون
-اگه بخواین همین جور از حقوق مردا طرفداری کنید بدون زن میمونید... از من گفتن بود
مهران: واقعا؟!
-اوهوم
مهران: نگووو
-دیگه باید تغییر رفتار بدین..
مهران: اصلا میدونی چیه... همه ی زنا گلن... گل... دلم میخواد خونم رو گلستان کنم
-شما همون یه دونش رو بگیرین گلستان پیشکشتون
مهران: زن گرفتن که کار نداره... میری در خونه ی یکی رو میزنی و میگی زن میخوام... به قول یکی از دوستام که میگفت زن بايد خوشگل باشه و آشپزيش هم خوب باشه،اخلاقش با كتك درست ميشه… تا حالا به چنین موردی بر نخوردم وگرنه تا الان ده دوازده تا بچه ی قد و نیم قد و یه بچه ی تو راهی هم داشتم
از پررویی این بشر خندم میگیره
- شما و ماندانا خیلی شبیه هم هستین
با اخم میگه: توهین نداشتیما... من شوخی میکنم اما توهین نه... اما تو با این حرفت داری بهم توهین میکنی
با تعجب بهش نگاه میکنم که اون با جدیت ادامه میده: من اصلا هم شبیه اون جغله ی جیغ جیغو نیستم... من حاضرم شبیه هر کس و هر چیزی باشم به غیر از اون دختره ی غرغرو
بعد دستی به چونش میکشه و میگه: فقط موندم امیر بیچاره چی تو این دختر دید که اومد گرفتش.. هر چند فکر کنم نذر و نیازای من به خاطر خلاصی از اون وروره جادو اثر کرد...
بعد آه جان سوزی میکشه و با غصه ادامه میده: فکر میکردم بعد از ازدواج از دستش خلاص میشم اما این بعد از ازدواجش هم دست از سر من برنداشت و تا اون سر دنیا مثل کش شلوار دنبال من کشیده شده
با تصور چهره سرخ شده از خشم ماندانا بعد از شنیدن این حرفا برای چند لحظه همه ی مشکلاتم رو فراموش میکنم و فقط با صدای بلند میخندم
مهران با حالت قهر مثل دخترا از جاش بلند میشه و میگه: آره... بایدم بخندی... منو با اون سوسک بیریخت یکی کردی حالا هم هر هر و کرکرت خونه رو پر کنه
بعد همونجور که داره از من دور میشه غرغر میکنه: چه بدبختی گیر کردما اون از اون مامان ما که بچه سوسک این جغله رو بهم نسبت میدن و هی میگن حلال زاده به داییش میره این هم از دوستش که منه بدبخت رو به خودش نسبت میده... اصلا میرم خودم رو سر به نیست میکنم تا از دست همه تون خلاص بشم
بعد هم وارد یکی از نزدیکترین اتاقا میشه
حالا میفهمیدم چرا ماندانا همیشه از دست مهران حرص میخورد... یه خورده از شدت خندم کم میشه ولی با بیرون اومدن مهران از اتاق دوباره یاد حرفاش میفتم و از خنده رو مبل ولو میشم
مهران چند تا لباس رو به سمتم پرت میکنه و میگه: تو که هنوز اینجا ولویی بچه... پاشو ببینم... پاشو برو یه دوش بگیر و لباسات رو عوض کن... تا دو پرس غذا سفارش بدم برامون بیارن... با این لباسای بیرون که نمیتونی شب بخوابی... لباسا هم لباسای مانداناست... میدونی که مثل کنه به آدم میچسبه و ول نمیکنه... من میترسم زن هم بگیرم این ماندانا ول کن من نباشه و شب و روز بیاد اینجا خواهر سالاری راه بندازه
از شدت خنده دلم درد گرفته... به زحمت میگم: هنـ ـوز کـ ـه وقـ ـت شـ ـام نشـ ـده
مهران: تا تو بیای وقت شام هم میشه... فعلا که این شرکت ما راه نیفتاده تا ان موقع باید کارگری کنم من برم یکم پول در بیارم تو برو دوش بگیر... آب هم زیاد باز نذار پول آب ماب ندارم بدما... از شامپو هم فقط به اندازه ی یه قاشق چای خوری حق استفاده داری... جیره بندی شدست تا چهار سال باید از همین شامپو استفاده کنم
با چشمای گرد شده نگاش میکنم
مهران: از این گلرنگای بچه میزنم ارزونتر برام تموم میشه
میخوام دهنمو باز کنم و یه چیزی بگم که اجازه نمیده و خودش با شیطنت ادامه میده: راستی غذا برات چی سفارش بدم؟
-ه........
مهران با اخم میگه: از همین حالا بگم فقط حق انتخاب غذاهای ارزون رو داریا
میخندم
مهران: میخندی؟... فکر کردی دروغ میگم
-هر چی خودتون میخورین واسه من هم همون رو سفارش بدین
مهران: من معمولا شام هیچی نمیخورم
فقط میخندم... آدم که تو خونواده ی ماندانا اینا باشه دو روزه جوون میشه... اون از ماندانا این هم از داداشش... به خدا کارشون آخر دلقک بازیه
-پس بعد از یه دوش آب گرم میرم میخوابم
مهران: نه... نه... امشب میخوام شکمم رو با حساب امیر غافلگیر کنم
-بیچاره امیر... از دست ماندانا و شما چی میکشه
مهران: از دست من که هیچی ولی از دست اون جغله مکافات...
-امان از دست شما
یهو جدی میشه و میگه: میتونم یه خواهش ازت کنم؟
از این همه حرکات و تغییرات ناگهانیش شوکه میشم... یهو شوخی میکنه.. یهو جدی میشه
وقتی میبینه متعجب نگاش میکنم با حالت التماس گونه میگه: تو رو خدا هی شما شما نکن یاد پودر لباسشویی شوما میفتم... بهم بگو مهران... باشه؟
چنان با التماس حرف میزنه دوباره خندم میگیره
مهران: باشه؟
سری به نشونه ی باشه تکون میدمو میگم: چشم مهران خان
با مسخرگی دو طرف خودش رو نگاه میکنه و میگه: با منی؟!
خدایا این موجود چرا اینجوریه؟!
-مگه به غیر از شما.....
وسط حرفم میپره و میگه: باز که گفتی
نفسمو با حرص بیرون میدمو میگم: مگه غیر از جنابعالی کس دیگه ای هم اینجا هست؟
مهران: نه... ولی آخه مهران خان یه جوریه... آدم حس پدربزرگی بهش دست میده... مهران خالی بگو
ابرویی بالا میندازمو میگم: چشم آقا مهران خالی... خوبه
مهران: این دیگه چی بود
-خودت میگی بگو مهران خالی
مهران: پس اون آقا و خالیه اول و آخرش رو هم حذف کنی کار درست میشه
آخه آقا پسر به چه زبونی بگم برام سخته اینقدر راحت باهات حرف بزنم... تو لودگی دست ماندانا رو هم از پشت بسته به خدا... هر چند این همه راحتیش رو درک میکنم کسی که سالیان سال اونور آب بوده اینجور رفتارا ازش بعید نیست... باز هم نمیدونم
مهران: چی شد؟! مهرانم دیگه؟
با شیطنت میگم: مگه شک داشتی؟!
با چشمای گرد شده نگام میکنه... خندم میگیره... این همه سرزندگی و شیطنت به منی که زمانی پر از شیطنت و شادی بودم رو هم به ذوق میاره
مهران: نه بابا... میبینم راه افتادی؟
-اون که بعله... فکر کنم از یکی دو سالگی
مهران: چه دیر راه افتادی... من دو ماهه بودم تانگو میرقصیدم
-نه بابا
مهران: باور کن
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو از جام بلند میشم
مهران: کجا؟... تشریف داشتینا؟... تعارف نکنید... شامی.. نهاری... در خدمت باشییم
بی تجه ه شیطنت کلامش میگم: اگه اجازه بدی برم یه دوش بگیرم
تعظیم با نمکی میکنی و با دست به دری اشاره میکنه
مهران: اوه... البته... راحت باشین دوشیزه... حموم خودتونه
میخندم و به سمت حموم میرم... از این همه بی ریایی و راحتی مهران احساس معذب بودن اولیه ام یکم از بین میره.. هر چند زیاد باهاش راحت نیستم اما خوبیش اینه حس ترحم و دلسوزی رو تو نگاش نمیبینم... همینه که باعث میشه راحت تر با خودم کنار بیام... سعی میکنم فقط و فقط به زمان حال فکر کنم و الفاقهای اخیر رو به دست فراموشی بسپرم... حتی شده برای چند ثانیه
« هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن …
به هر حال دارم فراموش می کنم فراموش شدنم را …»
*****
بعد از مدتها توی یه رختخواب گرم و نرمی دراز کشیدم... بالیش خودم نیست... پتوی خودم نیست.. رختخواب خودم نیست اما گرمه... نرمه... بهم یه حس آرامش عجیبی میده... یه حسی که ترس و بغض رو تو خودش راه نداده... هر چند دلتنگی هام تمومی ندارن... چقدر ممنون مهرانم که موقع شام دوبار کلی من رو خندوند... وقتی داشتم شام میخوردم تو نگاش دقیق شدم... دنبال یه حس آشنا میگشتم... با خودم میگفتم حتما پشت این ظاهر شاد و شنگولش اون حس نفرت انگیز رو پنهون کرده.... یه حسی که جدیدا تو چشمای پیمان و نریمان بیداد میکرد... حس ترحم... حسی که به شدت عذابم میداد... بعد از سالها تحمل پوزخندهای مسخره ی دیگران الان تحمل این رو ندارم که به شکل یه قربانی دیده بشم... شاید یه قربانی باشم شاید هم خیلیا بیگناهیم رو باور نکنند و تا آخر عمر من رو گناهکار داستان زندگیم بدونند ولی با همه ی اینا تحمل ترحم و دلسوزی رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#80
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۳ عصر
از هیچ چیز و هیچ کس ندارم... با این همه درد و مرضی که دچار شدم کلی دارو مصرف میکنم... نیمی هم داروهای اعصاب... همه خواب آور... همه قوی اما بی فایده... پیمان و نریمان توی بدترین شرایط هم فراموشم نکردن و دکتر بالای سرم آوردن که نتیجه اش شد کلی قرص های خوشگل و رنگی که به جز داغون کردن من هیچ عملی ازشون سر نمیزنه...
« امشب انگار قرصها هم آلزایمر گرفتن …
لعنتیا یادشون رفته که خواب آورن نه یــــــــاد آور …»
یاد بعد از شام میفتم که مهران با چشمای گرد شده نگام میکرد که چه جوری دونه دونه قرص ها رو میخوردم و بغضم رو قورت میدادم
«مهران:ترنم اینا دیگه چی بودن؟
-شما فکر کن اسمارتیس
مهران: جدا؟!
-اوهوم
مهران: پس یه چندتایی بده ما هم نوش جان کنیم
-نه دیگه... نمیشه... فقط به آدم بزرگا تعلق میگیره
مهران: تا اونجایی که من یادمه اسمارتیس مال بچه های زیر دوسال بودا
-خیلی وقته ایران نبودی با تغییرات مدرن آشنا نیستی
مهران: ولی این همه تغییر و تحول عادی به نظر نمیرسه ها
-عادیه... خیالت راحت
مهران: پس از اونجایی که من هم آدم بزرگم میتونم از این خوشگلا بخورم... درسته؟
- بچه غذات رو بخور
مهران: اوه.. اوه.. حالا شما خانوم بزرگ شدین؟
-هی... بگی نگی
مهران: چند سالته خانوم بزرگ
-بیست و شش
مهران: عرضم به حضورتون که بنده 32 سالمه... پس از اون اسمارتیسای خوشمزه رد کن بیاد... تک خوری آخر و عاقبت خوبی نداره
-گفتم واسه ی آدم بزرگا ولی نگفتم که واسه ی پیرمردا
مهران: تعارف نکن ترنم جان... یهو بگو فسیل خودت رو راحت کن
-میخواستم بگما ولی روم نمیشد حالا که خودت میگی چشم حتما میگم اقای فسیل
مهران: صد رحمت به همون جغله ی خودم... ماندانا کجایی که داداشت رو فسیل کردن رفت»
یاد خنده هام و نگاه های نگران مهران در پشت ظاهر شوخش میفتم به اندازه ی همه ی دنیا از این همه محبتش شرمنده میشم
«مهران: ترنم خارج از شوخی اون قرصا چی بود خوردی؟
-یادگاریه روزای تلخی که همه میگن فراموش کن چیزی نبود یه پلاستیک پر از قرصای رنگاورنگه که تا مدتها مهمون لحظه های تلخ و شیرینم خواهد بود»
خوابم نمیبره... به پهلو دراز میکشم که صورتم از درد ناشی از فشاری کوچیکی که به پهلوم وارد میشه درد میگیره... دوباره طاق باز میشم... بدجور بیخواب شدم... نگاهی به گوشیه کنار تخت میندازم... مهران بهم داده...
« شب خوابیدی تو تختت هی قلت میخوری...
بعد گوشیتو بر میداری مینویسی "خوابم نمیبره"
سرد میشی...بغض میکنی..... میبینی هیچکسو نداری که واسش اینو بفرستی......................»
آه عمیقی میکشم... توی نور کم سوی چراغ خواب به سقف اتاق زل زدمو به فردا فکر میکنم.. به دادگاه... به خونوادم... به مانی... به منصور
زیر لب زمزمه میکنم: آره منصور... کسی که زندگیم رو نابود کرد
پوزخندی رو لبم میشینه... میخواست از راه زمینی از مرز رد بشه که گیر افتاد و بخاطر مقاومتش کشته شد... مهران بهم گفت که وقتی حموم بودم نریمان زنگ زده و گفته منصور کشته شده ولی به خاطر احتیاط بیشتر دو تا محافظ هم اطراف خونه هم گذاشته... فردا هم راس ساعت 9 به همراه پیمان به دنبالم میاد که باهاش به دادگاه برم... آره.... به همین راحتی پرونده ی منصور که زندگیه خیلیا رو نابود کرده بود بسته شد...
-خدایا نمیخوام تو کارت ایراد و اشکال بگیرما... ولی سه چیزی بدجور ذهنم رو مشغول کرده... بعد از اون همه مصیبتی که به خاطر منصور کشیدم این همه راحت مردن حقش بود... من دارم روزی هزار بار میمیرم و زنده میشم راضی به بردنم نمیشی بعد منصوری که این همه من و امثال من رو اذیت کرد راحت رفت
آه پر از دردی میکشم و میگم: قربون عدالتت خدا... قربون عدالتت
چشمام رو میبندم و بغض نشسته تو گلوم رو قورت میدم.... نمیدونم چقدر میگذره ولی بالاخره به خواب میرم
با حس یه چیزی رو دماغم از حالت خواب یه خورده بیرون میام... خس میکنم یه چیزی داره قلقلکم میده.. همونجور که توی خواب و بیداری هستم تکونی میخورم... دستم رو بالا میارمو دماغم رو میخارونم... میدونم کار نریمانه... هر صبح اینجوری اذیتم میکنه... با همون چشمای بسته میگم: نریمان تو رو خدا اذیت نکن خیلی خسته ام
اما دوباره یه چیزی دماغم رو قلقلک میده... یهو هوشیار میشم و یاد دیروز میفتم... اینجا که خونه ی مهرانه و از نریمان خبری نیست پس کی داره اذیتم میکنه... صدای خنده های ریزی رو میشنوم... سریع چشمام رو باز میکنم و به شدت از حالت دراز کش بلند میشم... که این عکس العمل غیر منتظرم باعث میشه با کسی که روم خم شده بود و با قو دماغم رو قلقلک میداد برخورد کنم... از شدت درد چشمام رو میبندم
-آخ
بعد از چند لحظه که درد سرم کمتر شد با حرص چشمام رو باز میکنم که طبق معمول نریمان رو جلوی خودم میبینم
-اینجا هم دست از سر من برنمیداری؟
نریمان: آخ... آخ... چه سرم درد گرفت
- آقا رو باش... یک ساعت پیش برخورد کردیم الان آقا سرش درد گرفته
با حالت باحالی میگه: گیرایی من پایینه... همینو میخواستی بشنوی؟
با خنده سری تکون میدم
نریمان: نه... میبینم این آقا مهران تاثیرات مثبتی روی جنابعالی گذاشته... بالاخره بعد از مدتها میخندی کوچولو
مشتی به بازوش میزنم و با صدای بلند میگم: نریــــمان
پشت چشمی برام نازک میکنه و صداش رو مثله دخترا میکنه
نریمان: ایش... چه خشن؟!.. بهت یاد ندادن با جنس لطیف باید با ظرافت برخورد کرد؟
-نه متاسفانه
نریمان: بیا تو بغل عمو تا بهت یاد بدم
-بچه پررو... گمشو بیرون... بار یه خورده بخوابم
نریمان: چقدر میخوابی دختر...
-نریمان تو اینجا چیکار میکنی؟
نریمان: به به... چه استقبال بی نظیری... خواهری این همه هوای من رو نداشته باش رودل میکنما... به جای اینکه گاوی گوسفندی شتری مرغی خروسی جوجه ای برام قربونی کنی میگی اینجا چیکار میکنی
ترنم: نریمان
نریمان: عینه این ملخا وسط حرفم نپر حرفام یادم میره
نفسم رو با حرص بیرون میدم
نریمان: چشماتم مثله وزغ نکن میترسم
-تعارف نکن اگه خواستی ما رو به جک و جونورای دیگه نسبت بده
نریمان: تعارف نمیکنم خیالت راحت
یه نیشگون از بازوش میگیرم که انگشت خودم درد میگگیره ولی نریمان فقط غش غش میخنده
-کوفت
نریمان: چه قدر باحال قلقلک میدی همینجور ادامه بده.. خوشم اومد
-اون قلقلک بود؟
نریمان: مگه نبود؟!
-نریمان حرصیم نکن.. اصلا این پیمان کجاست؟!
نریمان: تو سالن داره با مهران حرف میزنه
-چرا اینقدر زود اومدین
نریمان: ما زود نیومدیم شما دیر بیدار شدین خانوم خوش خواب... تازه اون هم من بیدارت کردم میدونی ساعت چنده؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.