مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 11 12 13 14 15
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#141
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۷ صبح
دیگهمیخندم میگم: دیوونه... پس شرکت چی؟اون هم میخنده و میگه: پس ترنمه من چی؟دندونام از شدت سرما بهم میخورنسروش: سردته عزیزم؟-آره.. یه خورده سردمهسروش: الان میرسیم.. لباسای من هم خیس هستن.. چیزی ندارم که بهت بدمتو همین لحظه صدای غرش آسمون بلند میشه و رعد و برق بدی زده میشهبا جیغ تو آغوشش مخفی میشمسروش:هیس.. چیزی نیست عزیزم... فقط رعد و برقهبه لباس سروش چنگ میزنم و قدمام رو تندتر میکنم-زودتر بریم سروش.. من میترسمسروش: تو که میخواستی زیر بارون قدم بزنی-اِ... سروشسروش شیطون میگه: انگار عاشق اسم منی... هر چی میشه هی میگی.. سروش.. سروش.. سروش.. سروشبا خنده میگم: ســــروشمیخنده و میگه: بریم خانوم کوچولوی ترسوی منتا رسیدن به ویلا هیچکدوم حرفی نمیزنیم... همینکه به ویلا میرسیم سروش زمزمه میکنه: ترنم، عزیزم... برو لباست رو عوض کن من هم الان شومینه رو روشن میکنم-اول شومینه... خیلی سردمهسروش به سمت هیزمای کنار شومینه میره و مشغول روشن کردن شومینه میشهسروش: اینجوری مریض میشی ترنم-سروشنفس عمیقی از روی حرص میکشه و به ناچار مشغول میشه... محو تک تک حرکاتش میشم... محو اخمای روی پیشونیش... محو ابروهای گر خوردش.. محو چشمای قشنگش... محو موهای خیسش که بهم ریختست و نیمی از اون روی پیشونیش چسبیده ست...محو پیراهنش که به تنش چسبیده و هیکل عضلانیش رو به نمایش گذاشته... دیگه طاقت نمیارمو به سمتش میرم... هنوز هم مشغول کلنجار رفتن با شومینه هست اما تا الان موفق به روشن کردنش نشده... از پشت بهش نزدیک میشم و سرما رو از یاد میبرم... دستم رو دور گردنش حلقه میکنم و محکم میبوسمش
سروش سرش رو یه خورده به عقب میچرخونه و میگه: عزیزدلم........بوسه ی کوتاهی رو لباش میزنم و ریز ریز میخندمچشماش رو ریز میکنه و میگه: قبول نیستا... تنها تنها داری کیف میکنیخندم بیشتر میشه و اون هم با عشق ادامه میده: خانومی بذار این شومینه رو ردیف کنم......دیگه صدای سروش رو نمیشنوم فقط سرم رو از پشت روی شونه هاش میذارم و به اون روزایی فکر میکنم که هیچکس نگران بیماری و سرماخوردگیه من نبود.. هیچکس دلسوز لباسهای خیس من نبود.. هیچکس نگران زیر بارون موندن من نبود و الان با دیدن عشق سروش و نگرانیه چشماش دوباره سرشار از احساس میشمناخواسته بوسه ی دیگه ای به گردن سروش میزنمسروش که تازه موفق به روشن کردن شومینه شده بود و داشت یه تیکه هیزم رو داخل شومینه میذاشت دستش وسط راه متوقف میشه و من بدون هیچ حرفی خودم رو جلوتر میکشم و صورتش رو غرقه بوسه میکنم... بوسه هایی به پاس تشکر... به پاس عشقی دو طرفه.. به پاس دلی شکست خورده ولی دوباره پیوند زده شده سروش با صدایی لرزون زمزمه میکنه: نفسم بذار کارم تموم شهبا بغض نگاش میکنم و میگم: نمیدونم چرا نمیتونم... نمیدونم چرا دلم نمیخواد... بیشتر از همیشه بی تاب و بی قرارتم سروشمموهام یه خورده تو صورتش میریزن و من آروم تو گوشش میگم: خیلی دوستت دارم آقاییدیگه طاقت نمیاره و بی خیال شومینه میشه.. نیمی از نفت که کنار دستش هست رو روی آتیش میریزه و سریع به طرفم برمیگرده... بدون لحظه ای مکث من رو روی بالیشتکهای رنگیه نزدیک شومینه هل میده و خودش هم روم خیمه میزنهسروش: آخرش دیوونم میکنیمیخندمو دستم رو دور گردنش حلقه میکنم و با بی قراری شروع به بوسیدن لباش میکنمبعد از چند لحظه با بی تابی از روی من بلند میشه و با سرعت مشغول در آوردن لباسام میشه و من تو چشمای بی تابش تصویر زنی رو میبینم که شیرینی زندگیش رو تو تب این نگاه پیدا کرده*****با حس لبای سروش روی صورتم بیدار میشم... چشمای مهربونش رو نزدیک صورتم میبینم با لبخند آرامش بخشی بهم زل زده و صورتش رو آروم به صورتم میمالهآروم یه خورده خودم رو جمع میکنم و پیراهن سروش رو که کاملا خشک شده روی خودم میکشم... سروش مهربون پیراهن رو بالاتر میکشهچشمم به حلقه ی سروش میفته... آروم با انگشت اشارم حلقش رو نوازش میکنم و بوسه ای به انگشتش میزنم.. اون هم با لبخند بوسه ای روی موهام میزنهبه آتش نصف و نیمه ی شومینه نگاه میکنم و هیچی نمیگمسروش: آتیشمون باز داره خاموش میشهمحکم فشارم میده و زمزمه وار میگه: درست مثل تو که تا یه ساعت داغ و سوزان و پرشعله بودی ولی حالا آروم و مظلوم تو بغل منی و هیچی نمیگیبا سستی میخندم و سرم رو بیشتر تو سینه ی عشقم فرو میکنمسروش زمزمه وار میگه: خوبی خوشگلم؟با لبخند کمرنگی زیرلب زمزمه میکنم: تا کی میخوای نگرانم باشی آقایی؟بعد بلندتر از قبل ادامه میدم:به نظرت بهتر از این میتونم باشم؟سروش با یه حالت خاص نگام میکنه و میگه: میمیرم واسه ی این چشمای مست و خمار از عشقت میخندوم و سروش گازی از گونه ام میگیره-آخشیطون نگام میکنه و من سرم رو تو گردنش فرو میکنم تا نتونه دوباره گازم بگیره-آدم خوارمیخنده و هیچی نمیگه... فقط محکم من رو به خودش فشار میده«زندگی همینه :انتظار یه آغوش بی منت …یه بوسه بی عادت …یه دوستت دارم بی علت …باور کن زندگی همین دوست داشتنهای ساده س …»
تو ماشین نشستم و با لبخند به خیابون نگاه میکنم... چند روزی از برگشتنمون میگذره و امروز بالاخره سروش رضایت داد تا به شرکت بریم.. تو این مدت اشکان و سیاوش به کارای رسیدگی میکردن... سروش در مورد اشکان یه بار دیگه همه چیز رو بهم گفت و من سعی کردم گذشته رو کالبد شکافی نکنم.. هر چند خیلی سخت بود و هست ولی خب نمیخوام زندگیه الانم رو تلخ کنم... خونه ی نقلیمون رو هم دیدم... خیلی خوشگله البته یه خورده بزرگتر از نقلیه ولی من دوستش دارم... تو این چند روز که از ماه عسل برگشتیم کلی با هم به گشت و گذار رفتیم و خوش گذروندیم... یه خورده هم استراحت کردیم و الان داریم بعد از مدتها به شرکت میریم تا مشغول کار بشیم... خیلی خوشحالم که قراره شونه به شونه ی سروش با عنوان همسر سروش وارد شرکت بشم... برام خیلی لذت بخشه که بدون هیچ محدودیتی در کنار سروش باشم سروش: خانوممبا لبخند میگم: جانمسروش: بپر پایین که رسیدیمنگاهی به اطراف میندازم و با چشمای گرد شده میگم: کی رسیدیم که من نفهمیدم؟سروش شیطون زمزمه میکنه: از اونجایی که داشتی به آقاتون فکر میکردی اصلا نفهمیدی چه جوری رسیدیممیخندم و میگم: شیرینی ها رو بردارسروش: چشم خانوم راستین.. شما فقط امر کنیدمیخوام جوابش رو بدم که با صدای زنگ گوشیم حرف تو دهنم میمونه... نگاهی به شماره میندازم و با دیدن شماره ی ماندانا لبخندی رو لبام میشینهسروش: کجا خانومی؟همونجور که دارم از ماشین پیاده میشم میگم:مانداناست... تو برو من هم چند دقیقه ی دیگه میامیه خورده اخماش تو هم میره ولی آروم زمزمه میکنه: باشه گلم.. پس من میرم شیرینی روبدم به آقا رحمان تا پخش کنه تو هم زود بیاسرمو به نشونه ی باشه تکون میدم و سریع از ماشین پیاده میشم.. با لبخند تماس رو برقرار میکنم-سلام مانیماندانا با خنده میگه: چه عجب بالاخره جواب دادی.. نمیگی یه نفر پشت تلفن داره خفه میشه.. به خدا ترنم اون سروش نکبت فرار نمیکنهخندم میگیره ولی با اخم تصنعی میگم: در مورد شوشوی من درست صحبت کن.. شوشوی من بهترین شوشوی دنیاستماندانا: ایش.. حالمو بهم زدی.. گمشو برو تو بغل همون شوشوت بشین.. تو لیاقت نداری با آدم مهمی مثل من حرف بزنیبعد زیر لب با غرغر ادامه میده: اه.. اه.. دختر هم تا این حد شوهر ندیده... آبروی هر چی دختر رو تو بردیبا صدای بلند میخندمو میگم: بابا به جای این چرت و پرتا بذار یه حال و احوال پرسی ازت کنم... مهران چطوره؟... امیر و امیرارسلان چیکار میکنند؟.. خودت و نی نیت در چه حالی به سر میبرین؟ماندانا: همه خوبه خوبیم... امیر و مهران هم سلام میرسونند.. طبق معمول تو اون شرکت خراب شده دارن خوش میگذرونند... تو این مدت بدجور جای خالیت رو حس میکردیم... همگی به وجودت عادت کرده بودیم.. مهران هم اکثرا میاد خونه ی ما و شب برمیگرده ی خونه ی خودشآهی میکشم و هیچی نمیگم.. دلم واسه ی مهران میسوزه.. فقط امیدوارم با خودش کنار اومده باشهماندانا: الو.. ترنم هستی؟-آره گلم... با سروش صحبت میکنم تا من رو بیاره پیشت.. دلم خیلی واست تنگ شدهماندانا: حتما همین کار رو کن-یه بار با سروش اومده بودم ولی نبودیماندانا: آره امیر گفت.. به اصرار مامان چند روزی رفته بودم اونجا.. گوشیم خونه جا مونده بود-پس بهت سر میزنم.. من دیگه باید برمماندانا: بدی حالا... خسته نشدی از بس خوردی و خوابیدی.. بابا یه یادی هم از ما کن.. دلم واست تنگ شده بی معرفت.. چرا نمیای این طرفا؟-من که اومدم خانوم خوشگله تو تشریف نداشتی... خودت که میدونی ماه عسل بودیمماندانا:حالا که هستم پس زودتر بیا...اسم اون رو هم که شما رفتین نمیذارن ماه عسل -پس چی؟ماندنا: باید گفت سال عسل... من موندم 20 روز اونجا چیکار میکردین؟.. حوصلتون سر نمیرفت-نقشه ی از قبل برنامه ریزی شده ی سروش بود.. خودم هم ازچیزی خبر نداشتمماندانا ریز ریز یخنده و مگه: میدونم.. بعد از رفتن شماها سها به همه مون گفت که تا آخر ماه عسل شما دو نفر در دسترس نیستین-ولی خیلی خوش گذشت ماندانا... اصلا دلم نمیخواست برگردیمماندانا: خجالت بکش بچه پررو... حالا من از خودتم پیش من آبروریزی کنی عیبی نداره اما پیش یه نفر دیگه اینجوری با ذوق و شوق از ماه عسلت نگو.. عیبه.. زشته.. خجالت داره.. دختره ی بی حیامن غش غش میخندم و اون همین جور حرف میزنه-مانی من باید برم.. امروز اولین روز کاریم بعد از ازدواجهماندانا: شرکتی؟-آرهماندانا: پس چطوری این همه با من حرف میزنی و هیچکس بهت گیر نمیدهبا خنده میگم: مثلا رئیس شرکت شوهرمه هاماندانا: یعنی چی؟.. پس چرا امیر میگه وقتی بیای تو شرکت بین تو و بقیه ی کارکنان فرقی نیست.. تازه مهران هم ازش طرفداری میکنه-از اونجایی که تو شری باید مراقب کارات باشنماندانا: شیطونه میگه.........ماندانا: بیخیال.. برو به کارات برس وقتی اومدی اینجا خدم کچلت میکنم-از دست تو.. من دیگه برم.. خیلی وقته پایینمماندانا: باشه گلمبعد از خداحافظی از ماندانا از شدت خوشحالی به جای آسانسور راه، پله ها رو در پیش میگیرم... همینکه به نزدیکای اتاق سروش میرسم منشی رو پشت میزش میبینم.. اصلا دلم نمیخواد امروزم رو با جر و بحث کردن با این منشی خراب کنمزیرلبی سلامی میکنم و میخوام از کنارش بگذرم که با لحن بدی میگه:کجا؟... دیر اومدی خانوم خانوما... آقا سروشت رو بردن
دلم هری میریزه پایین.. سریع به سمتش برمیگردم و میگم: چی؟...سروش کجا رفته؟با ابرو به شیرینیه روی میز اشاره میکنه و میگه: بردار بخور.. شیرینیه عروسیه آقای راستینه... تو فکر کن رفته خونه ی بختگنگ نگاش میکنم و اون با لحن بی نهایت تلخی میگه:فکر کردی با قهر و نازه و عشوه های الکی میتونی خودت رو بهش بندازی... نه خانوم.. از این خبرا نیست... من که از اول بهت گفته بودم دخترای امثال تو برای پسرا تاریخ انقضا دارن... گفته بودم وقتش که برسه از اتاقش که هیچی از این شرکت هم پرتت میکنه بیرون.......منشی همینجور داره حرف میزنه و من با نگرانی به اطراف نگاه میکنمزیرلب زمزمه میکنم: سروشم کجاست؟با ترس به سمت اتاق سروش میرم.. حواسم به اطراف نیست.. معنیه هیچکدوم از حرفای منشی رو نمیفهمم فقط حرفاش رو میشنوم درکی از حرفاش ندارم.. تنها چیزی رو ه تونستم درک کنم رفتن سروشه.... اون بهم قول داده بود که ترکم نکنه.. پس کی سروشم رو برده؟.. سرشم چرا باهاش همراه شده؟... حس مینم دارم دیوونه میشم.. دستام میلرزن.. دستم رو به دستگیره ی در میگیرمو میخوام در رو باز کنم که منشی جلوم ظاهر میشه و میگه: خیلی پررویی... هیچ میفهمی من دارم چی میگم.. میگم آقای راستین ازدواج کرده... هنوز هم میخوای دست از سر رئیس برداری؟.. همه تو شرکت میدونند که مثل کَنه به رئیس چسبیدی و ول کن ماجرا نیستی ولی خانوم خانوما بهتره بدونی تاریخ مصرفت تموم شده.. با قهر و ناز و عشوه خواستی رئیس رو تشنه نگه داری تا بیاد دنبالت اما دیدی که نه تنها دنبالت نیومد بلکه واسه همیشه رفت و محل سگ هم بهت ندادحس میکنم جلوی چشمام داره تار میشه.. نمیدونم چرا نمیتونم حرف بزنم.. خدایا چرا این همه احساس ضعیف بودن میکنمبا بغض زمزمه میکنم: اقایی کجایی؟.. تو گفتی دیگه تنهام نمیذاری؟همه ی خاطرات بد اون چهار سال به ذهنم هجوم میارن.. وقتی که رفتم تو شرکت سروش اما اون حاضر نشد من رو ببینه.. وقتی منشی من رو از اتاق سروش بیرون کرد.. وقتی سروش برای همیشه از اون شرکت رفت.. وقتی دیگه پیداش نشد... وقتی تنها شدم. وقتی بی تکیه گاه شدم.. حس میکنم دارم از درون میسوزمبا ترس به در اتاق سروش نگاه میکنم.. نکنه واقعا رفته.. نکنه الان که در رو باز میکنم نباشهمنشی دست من رو میکشه و از اتاق سروش دور میکنهمنشی: به نفعته خودت گورت رو گم کنی بری بیرون... خیلی بی وجدانی که باز اومدی تا هواییش کنی.. بذار زندگیش رو کنی.. اون خودش زن داره.. زندگی داره.. بذار زندگیش رو کنه... دخترای امثال تو امید و زندگی رو از ماها میگیرن... دلم واسه ی زن بدبختش میسوزه... خیلی خوب درکش میکنم چون خودم هم کم از دست هرزه هایی مثل تو عذاب نکشیدم... شماهایی که به اسم کار وارد شرکت میشین و بعد معشوقه ی رئیستون میشین تا یه پولی به جیب بزنیدبه شدت دستم رو از دستش بیرون میکشم و به عقب هلش میدم-دست از سرم بردار لعنتی.. چی از جون من میخوای.. خستم کردی.. سروش همه ی زندگیه منهاشک به چشمام هجوم میاره با گریه ادامه میدم: سروشم کجاست؟در کمال بیرحمی به چهار چوب در اتاق سروش تکیه میده و میگه: گریه کن بدبخت... بیشتر از اینا باید زار بزنی و اشک بریزی.. به خاطر تموم زندگیهایی که نابود کردی و میکنی.. واسه ی تو و امثال تو که فرقی نداره.. این نشد یکی دیگه.. نترس به زودی واسه طعمه های بعدیت نقشه میکشی و سروش جونت رو از یاد میبری.. عمر عشق هرزه هایی مثل شماها فقط به مقدار پولیه که میگیرینبا پوزخند از در اتاق سروش فاصله میگیره و همونجور که داره به سمت میزش میره ادامه میده: من اگه به جای تو بودم اصلا دور و.............تو همین موقع در اتاق سروش به شدت باز میشه و سروش با چشمایی که از شدت خشم قرمز شده از اتاق بیرون میاداز دیدن سروش جون دوباره ای میگیرم... با دو خودم رو بهش میرسونم و بی توجه به اطراف خودم رو تو بغلش پرت میکنمدستای سروش آروم دور کمرم حلقه میشن و با بغض میگم: فکر کردم باز رفتی سروشسروش خشمگین به منشی نگاه میکنه و میگه: آروم باش عزیزم... تا دنیا دنیاست من کنارتمکمرم رو نوازش میکنه و من رو به سمت اتاقش میبره.. همینکه وارد اتاق میشیم اشکان و سیاوش رو میبینمصدای اشکان رو میشنوم که میگه: سروش یه دفعه چش شد؟سیاوش که پشت میز سروش نشسته بود و داشت به حرفای اشکان گوش میداد با ترس از جاش بلند میشه و میگه: ترنم چی شده؟اشکان هم که پشتش به ما بود با تعجب به عقب برمیگرده و با دیدن قیافه ی من شوکه میشهاشکان: سروش اینجا چه خبره؟سروش بی توجه به اشکان و سیاوش مجبورم میکنه رو مبل دو نفره لم بدم و خودش کنارم زانو میزنهسروش: عزیزم حالت خوبه؟لبخندی میزنم و دستام رو دور گردنش حلقه میکنمبا ضعف زمزمه مینم: تا تو رو پیش خودم داشته باشم خوبه خوبم... تو که ترکم نمیکنی؟ مهربون میگه: هرگز خانومم-تو که قرار نیست جایی بری؟سروش: بدون تو تا خوده بهشت هم نمیرمسیاوش و اشکان رو بالا سرم میبینم که با لبخند نگامون میکنند.. تازه یاد موقعیتم میفتم.. سریع سروش رو رها میکنم و میخوام بشینم که سروش با ملایمت بوسه ای به گونم میزنه و دستش رو روی سینم میذارهسروش: رنگت پریده.. یه خورده دراز بکش من هم برم به آقا رحمان بگم چند تا شیرینی و یه لیوان آب قند برات بیاره تا یکم جون بگیریغگین میگم: نرو سروشسروش: جایی نمیرم عزیزم.. فقط میرم برات یه چیز بیارم رو به راه بشی-اما.......سروش: زود میام.. باشه خانومیبه ناچار زیر لب میگم: باشهسریع از جاش بلند میشه و خطاب به سیاوش میگه: نذار رو پا واسته.. من زود میامسیاوش سری تکون میده و میگه: خیالت راحت... فقط نمیخوای بگی چی شده؟سروش: بعد برات تعریف میکنمحس میکنم حالم بهتر شدهاشکان با شرمندگی نگام میکنه و میگه: سلام ترنمچیزی از گذشته به روی خودم نمیارم... با لبخند میگم: سلام آقا اشکان... نفس چطوره؟با خجالت میگه: خوبه.. سلام میرسونهسیاوش روی مبل تک نفره ی مقابلم میشینه و میگه: خوب زن و شوهر به خودتون مرخصی دادینامیخندم و چیزی نمیگماشکان هم روی یکی از مبلا میشینه و با کلی من من میگه: ترنم.. من..چشماش رو برای چند لحظه میبنده و بعد با صدایی لرزون ادامه میده: من خیلی شرمندتم... فقط میتونم بگم حلالم کن
&& سروش&&
مستقیم نگاش میکنهمنشی با ترس سرش رو پایین میندازه و هیچی نمیگهبا زهرخندی تو دلش میگه: بله دیگه زورش فقط به ترنم من میرسه.. اصلا همه ی دنیا اومدن زور و بازوشون رو به رخ زن مظلوم من بکشن و آزارش بدن... معلوم نیست دیگه چیا بار زنم کرده... من که فقط جمله ی آخرش رو شنیدم که از همون جمله آتیش گرفتم... حتما قبلا هم با ترنم همین طور حرف میزد... فقط شانس آوردم که نگران ترنم شدم و به سمت در اومدم.. وگرنه محال بود ترنم چیزی بهم بگههمه ی خشمش رو تو نگاهش میریزه و به سمتش حرکت میکنه... تو همین موقع در اتاقش باز میشه با نگرانی به عقب برمیگرده و با دیدن اشکان میگه: حال ترنم بد شده؟اشکان متعجب میگه: نه بابا.. عروس خانوم با خیال راحت خوابیده.. اومدم یه لیوان آب بخورمنفسی از سر آسودگی میکشه و میگه: باشه برواشکان: تو چرا اینجایی؟-برو به آقا رحمان در مورد شیرینی و آب قند هم بگوبعد نگاهش رو از اشکان میگیره و به منشی که با ناباوری بهشون خیره شده زل میزنهبعد از چند لحظه مکث از بین دندونای کلید شده ادامه میده: من با این خانوم یه خرده حسابایی دارماشکان: سروش چیزی شده؟بی توجه به حرف اشکان با خشونت به منشی میگه: چی به زنم گفتی؟اشکان هاج و واج به منشی نگاه میکنه....روی میز خم میشه و با خشونت بیشتری ادامه میده: میگم چی به زن من گفتی؟... مگه کری؟منشی من من کنان میگه: آقا.. منمن من کردنای منشی عصبیش میکنه با صدای بلندی میگه: تا قبل از اومدن من که خوب برای زنم بلبل زبونی میکردی الان به من من افتادیمنشی: آقا-که زن من هرزه ست؟.. واسه زن من شاخ و شونه میکشی؟منشی: آقا من از هیچ چیز خبر نداشتماشکان که انگار تازه متوجه ی یه چیزایی شده باشه به سمت منشی میاد و با اخم نگاش میکنهسروش: دلیلی هم نمیبینم که بخوای از زندگیه خصوصیه من خبر داشته باشی.. من با کی ازدواج کردم و با کی رابطه دارم و با کی حرف میزنم و با کی رابطه ی خوبی ندارم فقط به خودم و زنم مربوطه.. تو کی هستی که کاسه ی داغ تر از آش شدی؟اشک تو چشمای منشی جمع میشهپوزخندی میزنه و با صدای بلندی ادامه میده: به زن من.. پاره ی تن من میگی بدبخت... اونقدر جرات پیدا کردی که از اشک ریختن زن من خوشحال میشی و آزارش میدی.. من اگه خودم اشک همسرم رو در بیارم خودم رو مجازات میکنم چه برسه که کس دیگه ای از روی قصد همسرم رو آزار داده باشهاشکان: سروش آروم باش.. آخه چی شده؟.. چته تو؟با خشم به عقب برمیگرده و میگه: من چمه؟... نکنه تو هم میخوای طرف این دختره ی عوضی و نفهم رو بگیری که به کسی که دیوونه وار عاشقشم بی احترامی کرد... بعد از نه سال بالاخره تونستم به کسی که با همه ی وجود میخوامش برسم... بعد این خانوم میاد به راحتی حرمت همسرم رو میشکونه و دور از چشم من اون رو با یه دختر خیابونی یکی میکنهاشکان خشکش میزنهکارکنای شرکت همه از اتاقاشون بیرون اومدن و متعجب به داد و فریاد رئیسشون گوش میکنندهمونجور که رگهای گردنش متورم شده به طرف منشی برمیگرده و حرص میگه: چه جوری مجازاتت کنم؟منشی به میز خیره شده و فقط اشک میریزهمشت محکمی به میز میکوبه بلندتر از قبل داد میزنه: با توام عوضی؟.. چطور مجازاتت کنم که جبران تک تک اشکهایی بشه که امروز به همسرم هدیه کردی.. چه بلایی سرت بیارم که دیگه جرات نکنی به زنم بگی بالا چشمت ابروههوقتی به این فکر میکنه که این دختره ی نکبت چه چیزای دیگه ای ممکنه به ترنمش گفته باشه دیوونه میشه...عصبی تر از قبل تمام وسایلای روی میز رو پخش زمین میکنه که باعث میشه منشی جیغ خفیفی بکشه منشی از شدت گریه به هق هق افتاده ولی به زحمت میگه: آقای راستین ببخشید.. به خدا من نمیدونستم خانوم مهرپرور همسرتون هستنمشت دیگه ای روی میز میوله و با فریاد میگه: تو گه میخوری که ندونسته به خودت اجازه ی اظهار نظر میدی... من برای به دست آوردن این زن یه دنیا رو زیر و رو کردم.. فکر نکن میتونی قسر در بری... تمام این گندکاریات رو تو پروندت درج میکنماشکان: سروشتو همین موقع در اتاقش باز میشه سیاوش با اخم از اتاق خارج میشه و نگاهی به اطراف میندازه... با دیدن کارکنان اخماش بیشتر تو هم میره... با سر به اشکان اشاره میکنه که کارکنان رو به اتاقاشون هدایت کنهبعد آروم به سمت سروش میاد و میگه: چه خبرته سروش؟از شدت عصبانیت نفس نفس میزنه سیاوش آروم زمزمه میکنه: ترنم رو نترسون... دیگه بس کنغمگین زیر لب میگه: ترنم همین الانش هم با حرفای این زنیکه ترسیدهبعد با خشم سیاوش رو کنار میزنه و به سمت اتاقش میرهمنشی: آقا ببخشید... من خودم از خانوم مهرپرور عذرخواهی میکنمپوزخندی میزنه و بدن اینکه برگرده با تحکم میگه: اولا خانوم مهرپرور نه و خانوم راستین.. ثانیا زن من به عذرخواهیه تو و امثال تو احتیاجی نداره.. نیمی از سهام این شرکت مال زنمه... به خاطر توهینهایی که به زنم کردی دیگه حق نداری پات رو تو این شرکت بذاریخطاب به سیاوش ادامه میده: سیاوش خودت به کارا سر و سامون بدهبعد هم بدون اینکه منتظر حرفی از جانب سیاوش باشه وارد اتاق میشه
&& ترنم&&با چشمای اشکی به سروش نگاه میکنم و هیچی نمیگم.. هر چقدر اصرار کردم سیاوش اجازه نداد از اتاق خارج بشم... مهربون لبخند میزنه و در رو پشت سرش میبندهسروش: ترسوندمت عزیزم؟سری به نشونه ی نه تکون میدم و از روی مبل بلند میشمسروش با چند قدم بلند خودش رو به من میرسونه و رو به روم وایمیستهغمگین زمزمه میکنه: پس چرا گریه کردی خانوم خانوما؟خودم رو تو بغلش پرت میکنم و میگم: ممنون سروشلبخندی میزنه و دستاش رو دور کمرم حلقه میکنهسروش: اونوقت این تشکر رو پای چی بذارم؟-که باز هم ازم حمایت کردیسروش: تو عشق منی...اگه کسی به تو توهین کنه مثله این میمونه که به من توهین کرده.. اگه حرمت تو شکسته بشه انگار حرمت من شکسته شده -دوستت دارم آقایی خیلی زیادلبخندی میزنه و میگه: من هم همینطور عزیزمدر اتاق باز میشه و سیاوش و اشکان وارد اتاق میشناشکان که از وقتی فهمیده از دستش ناراحت و دلخور نیستم دوباره به روال سابق برگشته با خنده میگه: سیاوش مثله اینکه بد موقع مزاحمشون شدیماسیاوش میخنده و میگه: از بس دیگه مچ این دو نفر رو گرفتم برای من عادی شدهاشکان: نه باباسیاوش: باور کناشکان: سروش میبینم راه افتادیسروش همونجور که داره اشکام رو پاک میکنه میگه: استادم زیبادی خوب بوداشکان: خب این استادت رو معرفی کن ما هم کمی یاد بگیریمسروش من رو روی مبل مینشونه و خودش هم کنارم میشینه.. دستش رو دور شونه هام میندازه و میگه: خودت استاده من بودی دیگهاشکان با چشمای گرد شده میگه: تو که از منم جلو زدیلبخندی رو لبای همگی میادسیاوش: ت جدی نگیر اشکان.. این مارمولک خودش به همه درس میده و......با صدای زنگ گوشیه سروش، سیاوش ساکت میشهسروش نگاهی به گوشیش میندازه و با لبخند میگه: نریمانهبعد هم سریع جواب میدهسروش: به.. سلام پسر.. چی شد یادی از ما کردی؟......سروش: آره بابا.. کنارم نشسته....سروش: حرفشم نزن که من زنم رو تنهایی هیچ جا نمیفرستم...با صدای بلند میخنده و میگه: داشتیم آقا نریمان؟...با لبخند میگم: سلام من رو هم به نریمان برسونسروش: ترنم سلام میرسونه...سروش: صدای زن من رو شنیدن یاقت میخواد آقااشکان و سیاوش با لبخند جلومون میشینند سروش: پس چی فکر کردی؟...یهو لبخند رو لباس سروش خشک میشه...سروش: الو... نریمان صدات خوب نمیاد...سروش: بذار جام رو عوض کنمسروش نگاهی به من میندازه و میگه: عزیزم من میرم بیرون با نریمان حرف بزنم.. صداش قطع و وصل میشهسری تکون میدم و هیچی نمیگم.. سروش هم از اتاق خارج میشهاشکان: ترنم بگو ببینم زندگی چطوره؟با لبخند میگم: همه چیز خوبهسیاوش: تعارف نکن ترنم.. من میدونم از دست این سروش یه لحظه هم آرامش نداری... اخلاق زیر صفر... اعصاب که اصلا نداره.. آدمم که اصلا نیستاشکان: عیبی نداره مهم تیپ و قیافه ست که دارهچشمکی بهم میزنه و ادامه میده: با این تیپ و قیافه ای که سروش داره میتونی کلی پزش رو بدیسیاوش یه پس گردنی به اشکان میزنه و میگه: تو کی میخوای آدم شیاشکان: چه دستت سنگین شده ها... خب نفس همیشه همینو بهم میگهسیاوش: یه زن هم گرفتی لنگه ی خودتتو همین موقع در باز میشه و سروش داخل میشه... با پا در رو میبنده و به سمت من میاد...تو دستش یه ظرف شیرینی و یه لیوانهسیاوش: اینا چی هستن؟-آقا رحمان داشت میاورد ازش گرفتماشکان: خب بیار بخوریمسروش: اینا واسه ی من و ترنمه.. شماها سهمتون رو خوردیناشکان: یه شام عروسی که به ما ندادین... شیرینیه عروسیتون رو هم سهمیه بندی کردین؟سروش: تازه عروس و دوماد هستیما.. اول زندگیه.. باید پس انداز کنیماشکان: ای خسیسسیاوش از رو مبل بلند میشه و میگه: سروش بهتره من برم یه سر به شرکت بابا بزنم.. تو هم که اینجا هستی دیگهسروش: آره برو.. فقط به بابا بگو یادش نره امشب زودتر بیاد خونهسیاوش: چرا؟سروش ابرویی بالا میندازه و میگه:بالاخره دختر و پسرش میخوان قدم رنجه کنند..........سیاوش: گم شو.. گفتم چی شدهسروش: خودم به مامان و بابا اطلاع دادم فقط یه یادآوری کن که بابا یادش نره... متعجب به سروش نگاه میکنم... امروز صبح میگفت شام میریم رستوران.. شونه ی بالا میندازم و چیزس نمیگمسیاوش: باشه.. پس من
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#142
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۸ صبح
رفتماشکان: سیاوش صبر کن من رو هم تا یه جایی برسونسیاوش: باشه پس من پایین منتظرتماشکان سری تکون میده و سیاوش از اتاق خارج میشهسروش: تو دیگه کجا؟اشکان: خونه ی آقا شجاعسروش: اشکان واقعا میخوای بری؟اشکان: آره... امروز نفس کلی کار سرم ریختهسروش: ای بابا.. اون از سیا این از تو. چرا جفتتون باهم قصد رفتن کردین؟اشکان با ابرو به من اشاره میکنه و میگه: به جاش اصل کاری پیشتهسروش میخنده و میگه: از دست تو.. با کلی شوخ و خنده بالاخره اشکان هم میره اتاق سوت و کور میشه-سروش من الان چیکار باید کنم؟سروش: سروریمیخندم و میگم: سروش... یه متنی.. یه ترجمه ای.. یه چیزیسروش: یه مترجم دیگه استخدام شده تا کارای تو سبک بشه-پس من اینجا چیکار کنم؟سروش: به من روحیه بده دیگهمیخندم و میگم: راستی سروش؟پشت میزش میشینه و نگاهی به پرونده ها و کاغذای روی میزش میندازهسروش: جانم خانومی؟-مگه قرار نبود شام بریم بیرون؟با لبخند میگه:اگه فردا شب بریم ناراحت میشی؟-نه.. فقط از روی کنجکاوی پرسیدم... خب بیخیال بگو نریمان چی میگفتیه خورده رنگش میپره و میگه: هیچی بیشتر حال و احوال پرسی میکردبعد هم خودش رو مشغول پرونده ها نشون میدهمتعجب نگاش میکنم... حس مینم کلافه و بی حوصله هست-سروش چیزی شده؟نگاهی به میندازه و لبخندی میزنهسروش: نه عزیزماخمی میکنم و از رو مبل بلند میشم.. آروم به سمت میز سروش میرمو میگم: سروش مگه قرار نشد چیزی رو از هم مخفی نکنیم؟صندلیش رو میچرخونه و بدون اینکه بلند شه من رو روی پاش مینشونهکنار گوشم زمزمه میکنه: تو که مخفی کردی کوچولو؟با تعجب میگم: چی رو؟سروش: چرا در مورد رفتار این دختره چیزی تا الان بهم نگفتی؟-آخه مسئله ی مهمی نبودبا جدیت و در عین حال یه خورده خشونت میگه: مهم بودن یا نبودنش رو من تعیین میکنم-حالا چرا اینقدر زود عصبانی میشی... خب ببخشیدلحنش رو ملایمتر میکنه و میگه: ببخشید عزیزم... یه خورده اعصابم خورده-چرا آقایی؟سروش: به خاطر حرفای اون دختره.. داشتم میومدم دنبالت که حرفای آخرش رو شنیدم-اخراجش کردی؟سروش: پس چی؟.. فکر کردی میذارم تو این شرکت بمونهیاد خودم میفتم که یه دورانی چطور محتاج کار و حقوقش بودم-سروش؟سروش: حرفشم نزنبا تعجب میگم: حرف چی رو؟سروش: حرف از بخشش و این حرفا... این دختره باید اخراج شه تا دیگه کسی جرات نکنه حرف مفت در مورد زن من بزنه-من نمیخواستم بگم اخراجش نکن.. فقط میخواستم بگم یه مدت بهش فرصت بده تا یه کاری پیدا کنه... شاید به پول این کار احتیاج داشته باشهپوزخندی میزنه و میگه: تو نگران این دختره نباش.. با اون همه آرایش و لباسهای رنگاوارنگی که میپوشه راحت میشه فهمید که اون پولا رو واسه چی خرج میکنه-سروش خیلی عصبی هستیاسرش رو روی شونم میذاره و آروم زمزمه میکنه: ترنم؟-جونم سروشمسروش: مادرت چقدر برات مهمه؟-خب خیلی... چطور؟سروش: هومسکوت سروش نشون دهندده ی یه چیزه... اون هم دوباره دست رد زدن به سینه ی من... لبخند تلخی رو لبم میشینه-نریمان در مورد مادرم بهت گفت؟.....اشک تو چشمام جمع میشه-من رو نمیخواد.. آره؟سروش: هیس... مگه میشه کسی دختری به این خوشگلی و مهربونی رو نخوادآهی میکشم و یاد حرف سروش میفتم که گفت امشب بریم خونه ی پدر و مادرش.. حتما میخواد کمتر احساس تنهایی کنمسروش: خانومی اون طور که تو فکر میکنی نیست-بیخیال.. دیگه برام مهم نیستبا بغض ادامه میدم: همین که تو رو دارم برام بسه.. این همه سال نبود از الان به بعد هم نباشه.. هر چند حق داره هر کی هم جای مادره من بود نمیتونست باعث و بانیه بدبختیهاش رو ببخشه.. من هم دختر هم پدرمسروش یه خورده من رو از خودش دور میکنه و میگه: عزیز من چند بار بهت بگم اون چیزی که تو داری بهش فکر میکنی در مورد مادر تو صحت نداره-سروش امید واهی بهم نده.. از وقتی که با نریمان حرف زدی یه جوری شدی.. معلومه ناراحتی ولی ناراحت نباش اقایی... من خوشحالم که مادرم با عشقش ازدواج کرد و خوشبخته.. من هم که تو رو دارممحکم من رو به خودش فشار میده و میگه: اینجوری نگو عزیزم... دلم داره آتیش میگیره.... مادرت دیوونه وار عاشقت بودمتعجب نگاش میکنمسروش: اون خیلی دوستت داشت عزیزم-داشت؟بی توجه به حرف من میگه: امشب قراره خونواده ی مادریت رو ببینیبهت زده نگاش میکنم
کنار گوشم زمزمه میکنه: همه ی اونا بی صبرانه منتظر تو هستنبه زحمت دهنم رو باز میکنم و میگم: سروش؟سروش: جانم خانمی؟-داری شوخی میکنی؟بوسه ی آرومی به گردنم میزنه و میگه: نه عزیزم... به نریمان آدرس خونه ی پدریم رو دادم قراره امشب همه ی اونا رو ببینیچند دقیقه طول میکشه که مغزم حرفای سروش رو تجزیه و تحلیل کنه.. کم کم لبخندی رو لبم میاد و با ذوق میگم: وای سروش... باورم نمیشه.. یعنی خونواده ی مادریم با وجود من مشکلی ندارن... شوهر مادرم چی؟میخوام از روی پای سروش بلند شم که سرش اجازه نمیده و میگه: کجا کوچولو.. جای تو همینجاستمیخندم و سروش با لبخند ادامه میده: چه مشکلی عزیزم... شوهر مادرت هم خیلی دوست داره ببینتتبا خوشحالی زمزمه میکنم: خواهر و برادر هم دارم؟یه خورده اخماش رو تو هم میکشه و میگه: سه تا برادربعد با لحن بانمکی ادامه میده: اون دو تا نره غول کم بودن سه تای دیگه هم اضافه شدنغش غش میخندم که میگه: کم کم داری بی طاقتم میکنیامحکم دستم رو دور گردنش حلقه میکنم و میگم: از بس خوشحالم دلم میخواد یه عالمه جیغ و داد راه بندازمآروم مرم رو نوازش میکنه نمیدونم چرا حس میکنم سروش خوشحال نیستیه خورده ازش فاصله میگیرم و آروم زمزمه میکنم: سروش تو از چیزی ناراحتی؟مهربون میگه: نه عزیزم... فقط......منظر تو چشماش زل میزنم و میگم: فقط چی؟سروش: فقط یه چیزی هست که.........یا صدای زنگ گوشیم سروش ساکت میشه-بگو آقایی؟.. یه چیزی هست که چی؟لبخند لرزونی میزنه و میگه: عزیزم اول موبایلو جواب بده.. طرف خودش رو کشتبوسه ای روی گونش میذارمو میگم: حرف آقامون مهمترهمیخنده اما انگار خنده هاش هم مصنوعی هستنسروش: جواب بده خانوم خوشگله-هرچی آقامون بگهنوازشگونه بدنم رو لمس میکنههمونجور که سر پاش نشستم گوشی رو از جیبم در میارم و با دیدن شماره ی طاهر ابرویی بالا میندازم از وقتی از ماه عسل اومدیم هر روز برام زنگ میزنه و هوام رو داره... از وجودش خوشحالم.. تازه یه بار هم بهم سر زدهسروش: کیه خانومی؟-طاهرسروش: جواب بده... نگران میشهسری تکون میدمو دکمه ی برقراری تماس رو میزنم-سلام داداشطاهر: به به.. سلام به آبجیه گل خودم... حالت چطوره فرشته کوچولو؟میخندم و میگم: از دست تو طاهر... فقط بلدی لوسم کنی.. خوبم.. تو چطوری؟.. بقیه خوبن؟طاهر: خوبم.. بقیه هم خوبن... خونه ای؟-نه.. چطور؟طاهر: هیچی میخواستم بیام بهت سر بزنم-نه.. شرکت هستم... یاد امشب میفتم دودل زمزمه میکنم: طاهرطاهر: جانم -نریمان امروز برای سروش زنگ زد و گفت مادرمو پیدا کردهطاهر بعد از چند لحظه مکث میگه: مادرت؟-آره.. خونواده ی مادریم رو قراره امشب ببینمطاهر: به سلامتی... سروش چیز دیگه هم بهت گفت؟-منظورت چیه طاهر؟طاهر: هوم.. هیچی عزیزم.. نظرت چیه من هم امشب بیاملبخندی رو لبم میشینه.. با ذوق میگم: میخواستم همینو بگمطاهر: خونه ی خودتون؟-نه.. خونه ی پدریه سروشطاهر: ساعت چند اونجا باشم؟-هوم... نمیدونم.. بار از سروش بپرسم.. سروش ساعته چند با مامان و خونوادش قرار گذاشتی؟سروش اونقدر توی فکره که اصلا متوجه ی سوالم نمیشه-سروش.. با توامگیج نگام میکنه و میگه: هان؟-میگم ساعت چند قراره مامان و خونوادش رو ببینم؟سروش: مامانت؟-وای سروش... چرا اینجوری میکنی؟... امشب چه ساعتی.......تازه به خودش میاد و وسط حرفم میپره: آهان.. ساعت هشتسری تکون میدم و به طاهر میگم: شنیدی؟طاهر: آره گلم.. حتما میام-ممنون طاهر.. خیلی خوشحالم که بعد از اون همه اتفاقات هنوز هم تو رو دارمطاهر: تا روزی که تو بخوای من کنارت میمونممیخوام جوابش رو بدم که من من کنان میگه: ترنم جان میدونم هیچ چیز مثه سابق نمیشه ولی بهتر نیست یه فرصت به مامان و بابا بدیاخمام تو هم میره و دلم میگیرهغمگین زمزمه میکنم: من که از حق خودم گذشتم و بخشیدمشونطاهر: میدونم گلم ولی..........-طاهر باور کن برام سخته... من دارم سعی میکنم که بگم گذشته ها گذشته اما نمیدونم چرا سخته... واقعا دیگه نمیتونم مثه سابق باشم شاید مرور زمان همه چیز رو کمرنگ کنه ولی الان.......ساکت میشم و فقط آه عمیقی میکشمسروش: ترنم چی شده؟غمگین زمزمه میکنم: هیچیطاهر: باشه عزیزم... غصه نخور... همینکه هنوز هم حرمت همه ی ما رو نگه میداری خودش خیلیه.. خواسته ی نا به جایی بود-اینجوری نگو طاهر... هنوز هم تک تکتون برام عزیز هستین ولی خب یه چیزایی تغییر کرده... اگه میبینی با تو راحت ترم به خاطر اینه که حداقل از دور هوام رو داشتی و زیاد آزارم نمیدادی.. خاطرات تلخم از تو خیلی کمهطاهر: خوشحالم که هنوز هم برات عزیزتر از همه امخندم میگیره-حسودطاهر:همش تقصیر تو هستا وگرنه من هر چی بودم حسود نبودم-راستی چرا تو محضر طاها اون همه ناراحت و بی حوصله بودطاهر: بیخیال بابا... این پسره از اول هم خل بود-چطور؟طاهر: هیچی.. موضوع همون دختره ست.. اسمش چی بود مهرنوش.. فرنوش.. خرگوش-طاهرمیخنده و میگه: هیچی دیگه قالش گذاشت و رفت-که این طورطاهر: من از اول هم گفته بودم که این دختره تو رو نمیخواد اما عشق و عاشقی چشم آقا رو کور کرده بود دیگه-بیچاره طاهاطاهر: نمیخواد تو نگران اون دیوونه باشی.. بعد از یه مدت یادش میره... همون بهتر که دختره رفت اگه الان نمیرفت یه مدت دیگه ولش میکرد-گناه داره.. یه خورده هواش رو داشته باشطاهر: دارم نگران نباش-خودت نمیخوای سر و سامون بگیریطاهر: نه بابا.. کی میاد ما رو به غلامی قبول میکنه-دو روز بیای پیش سروش آموزش ببینی، غلامی که هیچی هر جا بری به سروری قبولت میکنندسروش: غیبت نداشتیما کوچولوطاهر میخنده و من میگم: دارم جلوی خودت میگم... کجاش غیبتهطاهر با خنده میگه: ترنم من دیگه باید برم.. دارن صدام میکنند... مواظب خودت باش امشب حتما میام-باشه داداش... خداحافظهمینکه تماس رو قطع میکنم سروش با یه حرکت من رو از روی پاش بلند میکنه و رو لبه میز مینشونه... آروم لبام رو میبوسه و مهربون میگه: قربون خانوم خودم برمبا اخم نگاش میکنم که با خنده میگه: جونم... باشه قربونت نمیرم خوبه؟-سروش نمیشه بریم... خیلی دلم بی تابی میکنه دوست دارم زودتر مادرم رو ببینمخنده از لباش پاک میشه و دوباره چشماش رنگ غم میگیرن-چی شد آقایی؟بازوم رو میگیره و کمکم میکنه از روی میز بیام پایینسروش: چیزی نیست گلم.. بهتره امروز رو هم بیخیال کار بشیم و یه خورده بریم واسه خودمون تفریح کنیم-ای تنبل باز میخوای از زیر کار در بری؟ابرویی بالا میندازه و میگه: این هم از مزایای رئیس بودنه دیگهدستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و من رو با خودش به سمت در میبره ولی در آخرین لحظه ه میخوایم از اتاق خارج شیم تلفن اتاقش به صدا در میادریموت ماشین رو به سمتم میگیره و میگه: تو برو سوار شو من هم الان میام -منتظرت میمونمسروش: لازم نکرده کوچول.. امروز نوبت توهه که رانندگی کنی.. برو ماشین رو از پارینگ در بیار من هم زود میام-چشم قربانمیخنده و میگه: د برو دیگه.. کوچولو-چشم آقایی.. رفتم.. تو هم زود بیاچشمکی برام میزنه و میگه: باشه خانوم خانومابا ذوق و شوق از اتاق خارج میشم.. هنوز هم باورم نمیشه که قراره مادرم رو ببینم.. مادری که هنوز هم من رو میخوادلبخندی میزنم و زیرلب زمزمه میکنم: خدایا شکرت******&&سروش&&با ناراحتی به سمت تلفن میره-بله؟سیاوش: سروش هیچ معلومه داری چه غلطی میکنی؟با بی حوصلگی میگه: سیاوش چی میگی؟سیاوش: ترنم کنارته؟-نهسیاوش: خوبه... بابا چی میگه؟... مگه نگفتی مادر ترنم فوت شده؟-0خونوادش که زنده هستنسیاوش: میترسم حال ترنم دوباره بد بشه-من هم نگرانم اما اون بدبختا هم چند روزه که منتظر دیدر با ترنم هستن.. همه ی فک و فامیل نزدیکشون اونوره آبن.. مجبورن تو هتل بمونند.. ترنم بفهمه اونا اینجا هستن ولی بهش نگفتم ناراحت میشه... سیاوش: پس لااقل از الان آمادش کنم-یه خورده باهاش حرف زدمسیاوش: گفتی مادرش فوت شده-نه... فقط گفتم قراره امشب خونواده ی مادریش رو ببینهسیاوش: پس مادرش چی؟-نتونستم بگمسیاوش: اگه خودش بفهمه شوکه میشه... بهش بگو-الان دارم میبرمش بیرون ببینم میتونم بهش بگم اما خیلی برام سخته... چند دقیقه ی پیش طاهر براش زنگ زده بود فکر کنم اون هم فهمید که نتونستم بهش بگم سیاوش: چطور؟-به ترنم گفت خودش رو امشب میرسونهسیاوش: آره.. اینجوری بهتره.. دور و برش شلوغ باشه کمتر اذیت میشه-تازه تونستم یه خورده ترنم رو سرحال بیارم میترسم دوباره حالش بد بشهسیاوش: تا وقتی تو کنارشی خطری تهدیدش نمیکنه.. نترس-دست خودم نیست.. این منشیه عوضی هم امروز اعصابم رو خورد کرد.. نریمان در مورد آلاگل هم بهم گفت دیگه اعصابی برام نموندهسیاوش: سروش شماها هم باید باشین-حرفشم نزن... من چشم دیدن اون لعنتی رو ندارمسیاوش: اما-سیاوش باید برم.. ترنم پایین منتظرمهسیاوش نفس عمیقی میکشه و میگه: باشه.. بعد در موردش حرف میزنیم.. فعلا خداحافظزمزمه وار خداحافظی میگه وگوشی رو روی تلفن قرار میدهبا کلافگی روی صندلیش میشینه و مشتی به میز میکوبه-اه.. چرا همه از من انتظار دارن به ترنم بگم.. چطور میتونم دلش رو بشکنم و بگم مادری در کار نیست که این طور چشم انتظارش باشیآهی میکشه و با حالی زار از جاش بلند میشه تا خودش رو به ترنمش برسونه******&& ترنم&&هنوز هم باورم نمیشه که قراره تا یک ساعت دیگه مادرم رو ببینم... بعد از کلی گشت و گذار که هیچی ازش نفهمیدم بالاخره به خونه ی پدریه سروش رسیدیم... از بس حواسم به دیدار امشب بود هیچی از گشت و گذار نفهمیدم... از بس به سروش در مورد مادرم گفتم بیچاره سرسام گرفتسروش: ترنم جان، عزیزم نمیخوای پیاده شی؟-از بس ذوق و شوق دارم نمیدونم دارم چیکار میکنم... به نظرت مامانم چی شکلیه... مثه منه یا خوشگل ترهلبخند غمگینی میزنه و میگه: هیچکس به خوشگلیه خانوم من نیست-سروش چرا حس میکنم غمگینی... مثل روزای قبل نیستی.. اتفاقی افتادهسروش: نه عزیزم.. پیاده شو... بریم داخل خونه-مطمئن باشم چیزی نشده؟سروش: بریم تو خونه بعد با هم حرف میزنیمنگران نگاش میکنم... متوجه ی نگرانیه من میشه چون لبخندی میزنه و با اخم میگه: اگه بخوای اونجوری نگام کنی باز آبرریزی میشه ها-داشتیم سروشی؟میخنده و میگه: ترنم نظرت چیه امشب بیخیال همه چیز بشیم و بریم خونه ی خودمون.. اصلا اینجوری که نگام کردی بی طاقت شدمدر رو باز میکنم و با اخم میگم: بیخود... پیاده شو ببینممیخنده و از ماشین پیاده میشه.. نمیدونم چرا با تموم این خوشحالیها امشب یه حس بدی دارم.. شاید به خاطر رفتاره سروشه که زیادی غمگین به نظر میرسه
از ماشین پیاده میشم و همراه سروش به سمت خونشون حرکت میکنم... سروش زنگ خونه رو میزنه و منتظر میشه-مگه کلید همراهت نیست؟سروش: نه جا گذاشتممادر سروش: سروش مادر شمایین؟سروش: آره مامان.. باز کندر با صدای تیکی باز میشه و من و سروش وارد میشیم.. هنوز چند قدمی بیشتر نرفتیم که طاهر و پدر و مادر سروش به همراه سها و سیاوش با نگرانی به سمت ما هجوم میارنمتعجب به همگی نگاه میکنم و میگم: چیزی شده؟به طاهر نگاهی میندازم و ادامه میدم: داداش از ما هم زودتر رسیدیاهمه حیرت زده به سروش خیره میشنسروش خطاب به بقیه میگه: خب نشد بگم... بریم داخل بهش میگم-چی میگی سروش؟لبخندی میزنه و من من کنان میگه: راستش عزیزم یه موضوعی هست که باید بهت بگم-چه موضوعی؟مادر سروش به سمتم میاد و میگه: عزیزم بریم داخل خونه اونجا حرف میزنیم-آخه.....سها: آره ترنم... بریم داخلبه زور من رو به داخل میبرن و به سمت مبل هدایتم میکنندبیشتر از اینکه نگران بشم خندم میگیرهبا خنده رو مبل میشینم و میگم: به خدا من خوبم... آخه چرا همچین میکنید؟همه روی مبل میشینند و سروش هم خودش رو کنار من جا میکنهمنتظر نگاشون میکنم-خب... من منتظرماسروش آروم میگه: عزیزم.. هوم.. من....سروش: میدونم باید زودتر از اینا بهت میگفتممشتاق نگاش میکنم و میگم: چی رو سروش؟سروش: در مورد ماد........با صدای زنگ حرف تو دهنش میمونهکلا حرف سروش رو از یاد میبرم و دوباره وجودم پر از هیجان میشه-یعنی اومدی؟سها: هنوز که زوده؟مادر سروش نگاهی به جمع میندازه و بلند میشه... به سمت آیفون میره زمزمه وار میگم: سروش یه خورده استرس دارمسروش من رو محکم به خودش فشار میده و میگه: ترنم تو باید یه چیزایی رو بدونیمادر سروش: خودشون بودنبا ذوق از جام بلد میشم... بقیه هم بلند میشنسروش: ترنم -سروش میشه بعد از دیدن مامانم حرف بزنیمهمه یه جور خاص نگام میکنند.. معنیه نگاهاشون رو نمیفهمم.. پدر سروش و سیاوش به سمت در ورودی میرنتو همین موقع در سالن باز میشه و یه مرد میانسال به همراه سه تا پسر و یه دختر وارد میشناز سروش فاصله میگیرم و یه خورده جلوتر میرم... متعجب به افراد تازه وارد نگاه میکنم... آخرین نفر نریمان وارد میشه و در رو پشت سرش میبنده حیرت زده سر جام وایمیستم.. پس مادرم کجاست؟... این دختر که از من هم جوون تر به نظر میرسه... همه مشغول سلام و احوالپرسی هستن... یکی از پسرا چیزی از سیاوش میپرسه.. سیاوش لبخندی میزنه و من رو نشون میدهپسره با لبخند میخواد به سمتم بیاد که سیاوش مچ دستش رو میگیره و چیزی در گوشش میگه...اخمای پسره تو هم میره و سری تکون میدهدلم مثه سیر و سرکه میجوشه... دوست دارم از یکی بپرسم پس مامان الیکا کجاست؟مرد میانسال که در حال صحبت با پدر سروش بود تازه متوجه ی من میشه... یهو اشک تو چشماش جمع میشه و با قدمهای لرزون به سمت من میادهیچکس هیچی نمیگه.. همینکه مرده میانسال به من میرسه با بغض میگه: خودتی عزیزم؟.. مگه نه... تو دختر الیکای من هستیمتعجب نگاش میکنم و سری تکون میدمآروم زمزمه میکنم: پس مامانم کجاست؟ من رو با یه حرکت تو بغلش مبکشه و میگه: اون رفته عزیزم... الیکای من بی معرفتی کرده و همه مون رو تنها گذاشته-مامانم کجا رفته؟.. من میخوام برم پیششتو همین موقع یه نفر من رو از بغل مرد میانسال بیرون میکشه و تو آغوش آشنای خودش جا میدهمادر سروش زمزمه وار میگه: پسرم آروم باشسروش وحشت زده میگه: تو حق نداری جایی بری...جای تو پیش خودمهگیج و منگ به اطراف نگاه میکنم... چشمم به سه تا پسر جوون میفته که با حیرت به سروش زل زدنمرد میانسال با لبخند تلخی میگه: اینجور که معلومه شوهرت رو ترسوندیا... مثه اینکه طاقت دوریت رو نداره چند لحظه ای مکث میکنه و بعد با لحن غمگینی ادامه میده: مثه من که از دوریه الیکا دارم داغون میشم... میدونستی خیلی شبیه الیکایی... خیلی دوستت داشت.. تا آخرین لحظه ی زندگیش هم چشم انتظارت بوددست سروش محکمتر دورم حلقه میشه... با اینکه حرفا رو میشنوم ولی نمیدونم چرا درک درستی از حرفا ندارم- یعنی چی؟مرد میانسال: دخترم همسر من فوت شده-همسر شما؟با بغض میگه: آره عزیزم.. همسر من... الیکای من.. مادر بچه های من چند ساله که رفته و تنهام گذاشتهحس میکنم برای یه لحظه همه ی حسهایی بد و خوب بدنم ته میکشن سروش: عزیزم... ترنم-سروش من چرا هیچی از حرفای این آقا نمیفهمم؟چشمام رو میبندم و سعی میکنم حرفای مرد رو به یاد بیارم... کم کم مغزم شروع به فعالیت میکنه.. نگاهم رو به مرد میدوزم که غمگین ولی در عین حال با محبت بهم نگاه میکنهحرفاش تو گوشم میپیچه... میگه زنش مرده... الیکاش... نفس تو سینه ام حبس میشه... کم کم همه چیز برام روشن میشه و لحظه به لحظه بغض تو گلوم زیادتر میشهنمیدونم حال و روزم چه جوریه که همه با نگرانی نگام میکنند... سروش آروم تکونم میده و میگه: خانومی یه چیزی بگو... یه حرفی بزن... عزیزم...ولی من با اینکه میشنوم نمیدونم چرا هیچی نمیتونم بگمسروش به شدت تکونم مبده و میگه: ترنم با توام.. یه جیغی بکش یه دادی بزن.. یه چیزی بگودهنمو باز میکنم ولی هیچ کلمه ای ازش خارج نمیشهحس بدی دارم و نفسهام برام سنگین شدن.. سها لیوان آبی رو به طرف سروش میگیره و میگه: سروش یه خورده بهش آب بدهسروش مجبورم میکنه که روی مبل بشینم... خودش هم کنارم میشینه و آب رو جرعه جرعه به خوردم میدهمادر سروش اشکی رو از گوشه ی چشمش پاک میکنه و میگه: خوشی به این طفل معصوم نیومدههمه با نگرانی بالای سرم واستادن... یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه و بعد از چند لحظه با صدای بلند میزنم زیر گریهسروش چشماش رو میبنده و من رو تو آغوشش میگیرهبالاخره ا صدایی که به زحمت در میاد میگم: دروغه مگه نه سروش؟سروش سرم رو به سینش میچسبونه و میگه: گریه کن عزیزم... گریه کن تا آروم بشی-محاله مامانم تنهام بذاره.. اون مثه بقیه بیب معرفت نیست.. من شنیدم همه ی مامانای دنیا از جونشون برای بچه هاشون مایه میذارن.. محاله مامانه من بدون دیدنم ترکم کنهسروش: هیس... یه مادر همیشه یه مادره.. چه کنارت باشه چه کنارت نباشه.. مهم اینه که دوستت داره-من
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#143
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۸ صبح
مامانمو میخوام... تمام این سالها نبود.. خیلی ظله اگه الان هم نباشه.. سروش حق من این نیست که بی مادر باشمآروم صورتش رو به صورتم میچسبونه و هیچی نمیگه
آروم صورتش رو به صورتم میچسبونه و هیچی نمیگهاحساس ضعف میکنم... از شدت گریه حتی دیگه کلمات رو هم نمیتونم به خوبی بیان کنمسروش کنار گوشم زمزمه میکنه: آروم باش خانومی... ببین حالت دوباره داره بد میشه... این همه بی تابی نکنحالا معنیه تک ت رفتارای سروش رو میفهمم.. که چرا غمگین بود.. ککه را هزار بار دهنش رو باز کرد ولی نتونست هیچی بگه.. که حتی تا آخرین لحظه هم دلش میخواست من رو ببره خونه-مگـ ـه... تحـ ـمل من چقـ ـدره؟... مـن دلـ ـم آغـ ـوش مادرم رو میخواد... دوسـ ـت دارم برم پیشش و اون هم در هر شرایطـ ـی هوام رو داشتـ ـه باشهسروش از روی مبل بلند میشه و من رو که با بی حالی تو آغوشش هستم رو مجبور به واستادن میکنه... خطاب به بقیه میگه: ببخشید بهتره من ترنم رو ببرم بالا تا یه خورده آروم بشه بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی از جانب اطرافیان باشه من رو به سمت پله ها میبرهاما وسط راه یکی از اون پسرای جوون جلوی راهمون رو سد میکنه... با مهربونی میگه: یه چند لحظه اجازه هست؟سروش به ناچار سری تکون میده ولی من فقط با چشمای اشکی نگاش میکنم و هیچی نمیگمپسر با محبت تو چشمام زل میزنه و با لبخند میگه: وای چه عروسکی ما داشتیم و خبر نداشتیممتعجب نگاش میکنم ولی اون با همون لبخندش ادامه میده:اینجوری اشک نریز خانوم خوشکله...آخه این همه اشک رو از کجا میاری؟نمیدونم چرا هیچکدوم از این حرفا آرومم نمیکنندزیرلب زمزمه میکنه: تو رو خدا ببین چه جوری گریه میکنه... نمیدونستم خواهر بزرگا هم اینجوری لوس و ننر تشریف دارنایه خورده بلندتر از قبل میگه: میذاری بغلت کنم؟فقط نگاش میکنم پسر که حالا فهمیدم برادرمه با نگاهش از سروش اجازه میخواد.. سروش لبخند غمگینی میزنه آروم دستم رو تو دستش میذاره... برادری که حس میکنم خیلی برام غریبه و نا آشناست... برادرم مثه یه شی باارزش به نرمی من رو تو آغوشش میگیره.. آغوشی که هیچ حسی بهش ندارم... انگار تهی شدم از تمام حسهای خوبی که میتونستم الان تجربه کنم... اشکام بیشتر از قبل شدت میگیرن... یه جورایی همه ی ذوق و شوقم ته کشید با تمام آدمای تازه وارد احساس غریبی میکنمناخودآگاه دستم رو روی سینش میذارم و یه خورده ازش فاصله میگیرمزمزمه وار میگه: درسته مامان نیست ولی عزیزم باور کن تو برای همه مون عزیزی... تو یادگار مادرمون هستی... مادری که سالهای سال مرگ دختراش رو باور نکرده بوددلم میخواد فرار کنم.. حس بدی دارم.. مادری که منتظرش بودم سالها پیش فوت شده بود و من بیخودی به خودم امید واهی میدادم... که هنوز هست... که نگرانمه.. که دوستم داره... از بغلش بیرون میام و میگم: من باید برمغمگین نگام میکنه-ببخشید... من حالم خوب نیستوجود این آدما باعث میشه هر لحظه بیشتر از قبل به باور نبوده مادرم برسم... از بس گریه کردم صدام گرفته ولی هوز هم آروم نشدم... تازه گریه هام شدیدتر از قبل شدنمادر سروش با مهربونی به سمتم میاد و بغلم میکنهمادر سروش: قربون این چشمات بشم... بیا مادر... بیا بریم بالا یه آبی به دست و صورتت بزن... اینقدر بی تابی نکن گلمبعد خطاب به سروش میگه: سروش برو یه آب قندی چیزی بیار.. این بچه داره ضعف میکنهسروش سری تکون میده و به سمت آشپزخونه میرهاین آغوش آشنا رو دوست دارم... یه آغوش بی ریا و پر از محبت... مثه آغوش مونا که تو گذشته ها با عشق مادرانه بغلم میکرد ولی با همه ی اینا خیلی دلم میخواست طعم آغوش مادر خودم رو بچشم.. مادر سروش: بریم مادرسری به نشونه ی باشه تکون میدم.. مادر سروش صورتم رو میبوسه با دست اشکام رو پاک میکنهمادر سروش: مگه من مردم اینجوری گریه میکنیمیون اشکام لبخند میزنم.. دلم میگیره.. تو نگاه بقیه غم و اندوه عمیقی رو احساس میکنمبا مادر سروش همراه میشم و دیگه به کسی نگاه نمیکنمبهم کمک میکنه از پله ها بالا برم و دست و صورتم رو بشورم... بعد هم من رو به سمت اتاق سروش میبره و مجبورم میکنه دراز بشممادر سروش: عزیزم با خودت این کار رو نکن.. اون خدا بیامرز هم راضی نیست که این همه اشک بریزیبا بغض میگم: پس مامانم چی؟... من دلم میخواد برای یه بار هم که شده برم تو بغلش... اون هم با آغوش گرمش پذیرای من باشه... شبا موهام رو نوازش کنه و به جبران تمام سالهایی که نبود برام لالایی بخونهاشک تو چشماش جمع میشهغمگین زمزمه میکنه: عزیزم نمیذارم عقده ی این چیزا تو دلت بمونه.. خودم همه ی این کارا رو برات میکنم... خودم مادرت میشم.. خودم همراهت میشم.. خودم تمام کمبودات رو برطرف میکنمگره ی روسریم رو آروم باز میکنه و روسری رو از سرم در میاره... موهام رو با ملایمت نوازش میکنه... یه قطره اشک از چشمام سرازیر میشهخم میشه و بوسه ی مادرانه ای رو گونه ام میذارهمادر سروش: عزیزم تو تنها نیستی... با من و فرزاد غریبی نکن... تو همین لحظه در اتاق باز میشه و سروش لیوان به دست وارد میشهسروش: مامان بهتره بری پیش مهمونا.. من هستم... مامان سروش موهای روی پیشونیم رو کنار میزنه و آروم میگه: مراقبش باشسروش: حواسم هست... مامان سروش آروم بلند میشه و خطاب به من میگه: باز بهت سر میزنم عزیزم..
با قدردانی نگاش میکنم.. لبخندی میزنه و ازم دور میشههمینکه در بسته میشه غمگین خطاب به سروش میگم: دیدی سروش؟... دیدی چی شد؟... سروش واقعا چرا من این همه بد شانسم؟... چرا حالا که دلم رو به وجودش خوش کرده بودم اینجوری شد؟سروش شربت رو گوشه ای میذاره و کنارم دراز میکشه ولی من همینجور ادامه میدم: ایکاش هیچوقت خبری ازش نمیشد... همین که میدونستم یه جایی هست.. خوشبخته.. داره با کسی که دوستش داره زندگی میکنه خوشحال بودم اما الان که میبینم مرده... تو این دنیای خاکی حضور نداره... همه چیز زیادی غیرقابل تحمل به نظر میرسه.. الان غصه هام بیشتره.. الان دیگه حتی امید یه بار دیدنش رو هم ندارممیگه: ناشکری نکن عزیزم... عوضش خونوادت رو پیدا کردی.. خونواده ای که خواهانت هستن... با همه ی وجودشون دوستت دارن... میدونی همین الان همه شون التماس میکردن که بیان باهات حرف بزنند؟... پس اینجوری نگو قشنگم... الان تو کسایی رو داری که چهار سال آرزش ر داشتی.. یه خونواده که دوستت دارهبا محبت لبام رو میبوسه و میگه: مگه من میذارم تو غصه بخوری... تو تمام این سالها به اندازه ی کافی طعم غم و غصه رو چشیدی الان باید فقط و فقط بخندی و طعم خوشبختی رو بچشیبا صدای چند ضربه ای که به در میخوره متعجب بهم نگاه میکنیمصدای طاهر رو میشنویم که میگه: سروشسروش با ملایمت من رو از بغلش بیرون میاره و از روی تخت بلند میشه.. به سمت در میره و در رو برای طاهر باز میکنهسروش: چی شده طاهر؟طاهر: ترنم حالش چطوره؟... نگرانش بودمسروش از جلوی در کنار میره و میگه: بیا داخل.. یه خورده آرومتر شدهبه زحمت روی تخت میشینم.. یه خورده سر گیجه دارم... طاهر وارد اتاق میشه و سروش هم در رو پشت سرش میبندهطاهر: خوبی آبجی کوچیکه؟بعد از مدتها دلم هوای آغوشش رو میکنه... دقیقا مثله گذشته ها که به یه مشکلی برمیخوردم به آغوشش پناه میبردمبا بغض نگاش میکنم... انگار تمام حرفام رو از نگام میخونه چون با نگاهی دلتنگ کنارم میشینه و دستم رو میگیرهعکس العملی نشون نمیدم... فقط نگاش میکنم... به یاد روزایی که باید میبود ولی نبود...انگار اعتراضای خاموشم رو از چشمام میخونه چون چشماش رو میبنده و من رو تو بغلش میشهلبخندی رو لبم میشینه... با لحن غمگینی زمزمه میکنم: داداشیمحکمتر از قبل من رو به خودش میچسبونه و میگه: جونه داداشی... دلم لک زده بود واسه ی این داداشی گفتناتتو فضای گذشته ها فرو میرم.. دستم رو دورش حلقه میکنم... این آغوش مثه آغوشه اون پسره غریبه نیست.. با اینکه چهار سال براش غریب شدم ولی هیچوقت برام غریب نشد.. شاید دور شدم.. شاید دلم نخواست دیگه نزدیک بشم... شاید در عین آشنایی حس غربت بهم دست داد ولی هیچوقت نتونستم حس خوب با طاهر بودن رو از یاد ببرمزمزمه وار میگم: داداشیه من تو هستیچنان تو آغوش هم حل میشیم انگار سالهاست که همدیگه رو ندیدیمطاهر: عزیزم
-فقط تو داداش منیطاهر: تو هم همیشه ی همیشه آبجی کوچولوی منیبعد از مدتها واسه یه مدت طولانی تو آغوش طاهر میمونم و باهاش حرف میزنم... سروش هم با لبخند نگامون میکنه و هیچی نمیگهبا وجود طاهر و سروش عمیقا احساس آرامش میکنماونقدر سروش و طاهر از داداشام و زن داداشم میگن که کم کم من هم دلم هوای دیدنشون رو میکنهطاهر بالاخره من رو از خودش جدا میکنه و میگه: چیکار میکنی ترنم؟... اونا این همه راه رو فقط به خاطر دیدن تو اومدن-باهاشون احساس غریبی میکنمسروش لیوان آب قند رو به سمتم میگیره و مهربون میگه: کم کم عادت میکنی... خونگرم و مهربون به نظر میرسنلیوان رو از دست سروش میگیرم و یه خورده آب قند رو مزه مزه میکنمطاهر از لبه ی تخت بلند میشه... بوسه ای به سرم میزنه و میگه: پس من میرم صداشون کنمپلکام رو به نشونه ی تائید میبندم و میگم: باشهطاهر از اتاق خارج میشه و سروش با لبخند میگه: حال خانوم من چطوره؟-بهترم آقاییسروش: خوشحالم... راستی؟-هوم؟سروش: خیلی خوشحال شدم دیدم بالاخره با طاهر مثه سابق رفتار کردی-مطمئن نیستم همه چیز مثه سابق بشهزمزمه وار میگه: با گذر زمان همه چیز درست میشه عزیزمهیچی نمیگمسروش: تا تهش بخوریه خورده دیگه میخورم و لیوان رو به سمتش میگیرم-دیگه نمیخورمسروش: میگم بخور بچه-سروش میترسم حالم بد شه... واقعا نمیتونموقتی اوضاع رو این طور میبینه لیوان رو از دستم میگیره... تو همین موقع چند ضربه به در باز اتاق میخوره... همون داداشم که پایین من رو تو آغوشش گرفت با خنده میگه: اجازه هست؟سعی میکنم به گفته ی سروش و طاهر عمل کنم و غم نبود مادرم رو روی داداشم تلافی نکنم... اون بیچاره ها که تقصیری ندارنلبخندی میزنم و سروش میگه: بفرماییدهر سه تاشون با لبخند وارد میشن و با نگاه مشتاقشون بهم خیره میشن... دو تاشون خیلی شبیه به هم هستن ولی اون یکی هیچ شباهتی بهشون نداره.. چشماش ببیشتر شبیه منهنمیدونم چی باید بگم... ساکت فقط نگاشون میکنم... اون دو تا که شباهت زیادی بهم دارن یه طرف تخت میشینند و اون یکی که یه خورده باهام آشناتر شده و باهام چند کلمه ای حرف زده طرف دیگه ی تخت میشینه و شیطون میگه: پس بالاخره اجازه ی دیدار صادر شدلبخند شرمنده ای میزنم و میگم: شرمنده... یه خورده شوکه شده بودمیکی دیگه از داداشام اخم کنه و بگه: سهیل اذیتش نکنسهیل مظلومانه به جمع نگاه میکنه و میگه: من که هنوز چیزی نگفتماما اون داداشم بی توجه به حرف سهیل خطاب به من ادامه میده: عزیزم من فرهاد هستمبعد با سر به اون داداش دیگش اشاره میکنه و میکنه و میگه: این هم فرهوده.. قل خودمهاز شنیدن این حرفش لبخندی رو لبم میادفرهود: ترنم جان ما درکت میکنیم.. اصلا معذب نباش ما نمیدونستیم تو نمیدونی وگرنه محتاطانه تر وارد عمل میشدیمفرهاد با محبت دستی به سرم میکشه و میگه: امشب خیلی اذیت شدی-بیشتر شماها رو اذیت کردمسهیل: خانوم خانوما با ما تعارف نکن... ما داداشات هستیم... راحت باشفرهود: آره دختر... با ما غریبی نکن.. تو واسه ی همه ی ما خیلی عزیزیفرهاد: اصلا آقا سروش نظرتون چیه؟.. یه مدت ترنم رو با خودمون ببریم تا با ما زندگی کنهسروش کنار سهیل میشینه و خونسردانه میگه: نه آقا فرهاد راه نداره.. من تحمل دوریه خانومم رو ندارمسهیل ابرویی بالا میندازه و میگه: ما که آبجیمون رو میبریم.. حالا اگه خواستی خودت هم بیابه سروش نگاه میکنم ریز ریز میخندمسروش نگاهی به من میندازه و میگه: من که نمیذارم خانومم بدون من جایی بره اما اگه دوست داشت خودم میارمشفرهود چشمکی به سروش میزنه و میگه: نه خوشم اومد... از اون شوهرخواهرای با ابهتیسهیل: تو چه ساده ای پسر... به قیافش میخوره از اون زن ذلیلا باشهفرهاد کنار گوشم زمزمه میکنه: اینجور که معلومه خیلی دوستت داره ها... تو هم دوستش داریبا خجالت زیرلب میگم: میمیرم براشلبخندی میزنه و دستم رو تو دستش میگیرههمونجور که سهیل و فرهود در حال بحث و کشمکش هستن و سروش هم به حرفاشون میخنده فرهاد آروم میگه: پدر شوهرت همه چیز رو برامون تعریف کرد... همگیمون خیلی ناراحت شدیمبا انگشتام بازی میکنم و زمزمه وار میگم: دیگه باهاش کنار اومدم.. همینکه سروش رو دارم برام یه دنیا می ارزهسهیل: هوی فرهاد... چی داری به آبجیه من میگی؟فرهاد: پسره ی خل.. آبجیه منم هستاسروش با سر به فرهاد و فرهود اشاره میکنه و میگه: اصلا به ترنم شباهت ندارین برعس سهیل که چشماش فتو برابر اصله ترنمهفرهاد: آره... سهیل به مامان رفته.. ترنم هم شباهت زیادی به مامان داره اما من و فرهود بیشتر شبیه خونواده ی پدریمون هستیمسهیل با افتخار میگه: حالا که شباهت من بیشتره من سهم بیشتری از ترنم میبرمفرهود: گمشو... مگه سهمیه ایهسروش دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و میگه: ترنم فقط سهم منه... شما داداشا فقط حق دارین نگاش کنیدسهیل: بچه پررو.. یه کار نکن خواهرمونو بدزدیمو دیگه هم برنگردونیماسروش: مگه من میذارمبعد آروم کنار گوشم زمزمه میکنه: باز صد مرحمت به طاهر و طاها.. من با این سه تا نمیتونم کنار بیامابا خنده آروم میگم: سروشفرهاد: آقا سروش داری بر علیه ما توطئه چینی میکنیسروش: نه بابا.. من و توطئه چینی؟سهیل: خیلی هم آره باباسهیل با پررویی سروش رو کنار میزنه و میگه: برو عقب ببینم... میخوام خواهرمو بغل کنمبعد هم سریع بغلم میکنه و ادامه میده: آخیش.. چه کیفی میده آدم یه خواهر داشته باشه و دم به دم بغلش کنهفرهود: سهیل گمشو اونور حالا نوبته منهبا تعجب بهشون نگاه میکنم ولی جدی جدی مثه این خواهر ندیده ها مدام نازمو میکشن و بغلم میکنندسروش هم با خنده بهمون نگاه میکنه..
&& سروش&&با صدای بسته شدن در از خواب میپره... متعجب به اطراف نگاه میکنه اما کسی رو به جز ترنم نمیبینه... آروم ترنم رو از حصار دستاش خارج میکنه... روی تخت میشینه و پتو رو روی ترنم مرتب میکنه... نگاهی به ساعت روی دیوار میندازهاخماش تو هم میره و زمزمه وار میگه: یازده... چقدر خوابیدیم... باز خوبه امروز جمعه هستباز به ترنمش نگاه میکنه و آروم دستی به موهاش میکشهزیرلب زمزمه میکنه: عزیزکم دیشب خیلی اذیت شدیآهی میکشه و به داداشای ترنم فکر میکنه که مدام سعی میکردن اون رو بخندونند و ترنم هم همه ی تلاشش رو میکرد که اونا رو همراهی کنه... معلوم بود که از مرگ مادرش خیلی ناراحته اما تا دیروقت به روی خودش نیاورد.. مخصوصا که شوهر مادرش، آقا سینا به همراه زن فرهاد مدام ترنم رو به حرف میگرفتن و اجازه نمیدادن به چیزی فکر کنه.. از خونواده ی مادریه ترم خیلی خوشش اومد و شب اجازه نداد اونا به هتل برگردن اما با وجود همه ی این خوشیها وقتی با ترنم تنها شد متوجه شد ترنمش هنوز نتونسته با مرگ مادرش کنار بیاد و تا نزدیکای صبح بیدار موند و ترنم رو مجبور کرد براش حرف بزنه... دوست نداشت ترنم تو خودش بریزه ترنم هم دوباره از دلتنگیهاش گفت و اشک ریخت... بهش حق میداد که بخواد اینقدر بی تابی کنه سعی کرد با دلداری دادن و همکلام شدن با اون آرومش کنه که خدا رو شکر موفق هم شدمتفکر از روی تخت بلند میشه و نگاه دیگه ای به همسرش میندازه... دلش نمیاد ترنم رو بیدار کنه... خیلی آروم به سمت در میره و بدون کوچیکترین سر و صدا از اتاق خارج میشه... همینکه وارد سالن میشه سهیل و سیاوش رو میبینهسهیل: چه عجب آقا سروش... این آبجی خانوم کجاست؟لبخندی میزنه و میگه: سلام سهیل خان... هنوز خوابهسهیل با شیطنت ابرویی بالا میندازه و چیزی نمیگهسیاوش: بیدارش کن... یه چیزی بخوره.. ما صبحونه خوردیم-نه بار یه خورده دیگه بخوابه.. دیشب تا دم دمای صبح بیدار بودنیش سهیل بیشتر باز میشهسریع میگه: آخه خیلی بی تابی میکرد و نمیتونست بخوابهبا شنیدن این حرف نگاه سهیل پر از غم میشه زمزمه وار میگه: طفلکی خواهرمسیاوش: معلوم بود زیادی تو خودشه... حدس میزدم به مشکل بر بخورهسری تکون میده و میگه: نریمان و طاهر رفتن؟سیاوش: آره... هر چقدر اصرار کردیم نموندن.. نریمان خیلی نگران ترنم بود.. انگار اون هم میدونست این همه ساکت بودن ترنم بی دلیل نیستسهیل: الان بهتره؟-دیشب که داشت میخوابید بهتر بودنگاهی به اطراف میندازه و میگه: بقیه کجا هستن؟سیاوش: بابا و آقا سینا به همراه پسرا رفتن بیرون... مثه اینکه ظآقا سینا یه چند جایی کار داشت-که این طورسهیل: پسر برو یه چیز بخور بعد بیا بشین حرف میزنیم-نه... باید برم به مامان بگم صبحونه ی ترنم رو آماده کنه و بالا ببرمسیاوش ریز ریز میخنده.. اخمی به سیاوش میکنه و بدون هیچ حرفی از مقابل چشمای گرد شده ی سهیل میگذرهصدای سهیل رو از پشت میشنوه که میگه: بابا این دو تا دیگه کی هستن؟سیاوش با خنده میگه: هنوز خیلی مونده این دو تا رو بشناسیسهیل: من رو بگو باز میخواستم اصرار کنم ترنم رو با خودمون برای یه مدتی ببریم اخماش با شنیدن این حرف تو هم میرهسیاوش بلند از قبل میخنده و میگه: دلت خوشه ها پسر... این سروش اجازه نمیده ترنم برای چند دقیقه ازش دور باشه........با دور شدن از سالن دیگه چیزی نمیشنوه... همینکه نزدیک آشپزخونه میشه با صدای سها سر جاش خشکش میزنهسها: مامان من هم میخواممادر: سها خجالت بکشسها: خو حسودیم شد... منم یه شوهر مثه سروش میخوامابرویی بالا میندازه مادر: دختره ی ورپریده برو بیرون نمیبینی سرم شلوغهسها: وای مامان نمیدونی چه جوری همدیگه رو بغل کرده بودنآروم زیر لب با غرغر میگه: پس این خانوم خانوما من رو از خواب بیدار کردسها: اصلا دلم نمیخواست از اتاق بیام بیرون... فقط ترسیدم سروش بیدار بشه و حسابم رو برسه مادر: چند بار بگم سرخود نرو تو اتاق این بچه هاسها: اه.. مامان بذار بقیش رو برات بگممادر: گمشو بیرون.. رفتارت خیلی زشت و خجالت آورهبا خنده به دیوار تکیه میده و به حرف سها گوش میدهسها بی توجه به حرف مادرش ادامه میده: خیلی باحال بود مامان.. هر دو نفرشون یه جور خوابیده بودن که یکی ندونه فکر میکنه هر جفتشون میترسن اون یکی فرار کنه... خیلی بهم وابسته شدنآهی میکشه و زمزمه وار میگه: پس خبر نداری خواهر کوچولو... من واقعا میترسم که یه روز صبح چشمام رو باز کنم و ببینم ترنمی در کار نیستمادر: ول کن سها... چیکار به کار شون داری.. تو رو آوردم کمکم کنی نهار درست کنم نه اینکه این حرفا رو برام بزنیسها: خب دارم کمک هم میکنم دیگهمادر: ولی زبونت بیشتر از دستات کار میکنهسها: بی انصاف نشو مامان.. هر دو به یک اندازه کار میکنندحرص کلام مادرش اون رو به خنده میندازهمادر: اصلا کمک نخواستم گمشو برو بیرونسها: اه.. مامان.. جوش نیار دیگه ولی خودمونیما، تو عمرم مردی به عاشقیه سروش ندیدم
بغض تو گلوش میشینه.. تو دلش میگه خبر نداری سها... خبر نداری چی کشیدم... وقتی یه تیکه سنگ بشه مونس تنهاییهات اون موقع میفهمی که باید حرف دلت رو بزنی.. وقتی سنگ قبر عشقت رو با گل تزئین میکنی و اشک میریزی غرور از یادت میره و فقط عشق تو نگاهت جا خشک میکنه.. سها هنوز خیلی مونده به حرفام برسی.. از خدا میخوام هیچوقت دردای من رو تجربه نکنی... هیچوقتمادر: همین کارا رو میکنی که شبا اینجا نمیمونند دیگهسها: نترس مامان... اول گوشم رو به در چسبوندم وقتی مطمئن شدم صدایی از اونور نمیاد در رو باز کردممادرش با صدای تقریبا بلندی میگه: چــــی؟.. تو چیکار کردی؟سها میخنده و میگه: حرص و جوش نخور خانوم خوشگله... شوخی کردم.. در زدم دیدم کسی جواب نمیده در رو باز کردم.. میخواستم بیدارشون کنم اما دلم نیومدمادر: طفلیکیا خیلی عذاب کشیدنسها:خیلی نگرانشونم.. این وابستگیه شدیدی که بین جفتشون وجود داره زیاد جالب به نظر نمیرسه... این وابستگی به ضررشونه.. مخصوصا ترنم که دیوونه ی سروشه... اصلا یه لحظه بدون سروش دیوونه میشه... هر چیزی متعادلش خوبهحرفای سها رو قبول داره مادر: سها دیوونم کردی.. مگه بده تا این حد عاشق و شیدای همدیگه هستن و همدیگه رو میخوان .. من که کلی لذت میبرم عروسم این همه پسرم رو دوست دارهسها با عصبانیت میگه: مامان تو اصلا متوجه ی حرفای من میشی؟خندش میگیره و تصمیم میگیره داخل آشپزخونه بشههمونجور که وارد آشپزخونه میشه میگه: آره سها.. حق با توهه... نگران نباش.. من و ترنم تصمیم گرفتیم بریم پیش روانشناس.. هر چند من از قبل میرفتم ولی به ترنم هم گفتم که باهام همراه بشهسها با دهن باز بهش نگاه میکنه و مهربونتر از قبل میگه: ممنون که نگرانمون هستیمتوجه ی چشم غره ی مادرش به سها میشه و خندش شدت میگیرهسها به زحمت میگه: تو همه چیز رو شنیدی؟چشمکی به خواهرش میزنه و میگه: اوهوم...این دفعه یادم میمونه در اتاق رو از پشت قفل کنم تا خانومای فوضول نتونند بیان داخلسها پیشونیش رو میخارونه و مادرش با خشم نگاش میکنهبا قدمهای بلند خودش رو به مادرش میرسونه و از پشت بغلش میکنه و میگه: درسته دعوات نمیکنم اما دلیل نمیشه مامانه خوشگله من رو حرص بدی وگرنه میبرمش پیش خودمسها با پررویی میگه: خوشم میاد مادر و پسر خوب هوای همدیگه رو دارینمادر: دختره ی چشم سفیدگونه ی مادرشو میبوسه میگه: قربون مامان خانوم خودم برم که همیشه هوای پسرش رو داره... اصلا بهش توجه نکن مامان خانومی.. بچه که زدن ندارهلبخند رو لبای مادرش میشینه و آروم از بغلش بیرون میادمادر: سها صبحونه ی داداشت رو آماده کن-نه مامان... اینجا نمیخورم.. میخوام ببرم بالا با ترنم بخورممادر: سها شنیدی کهسها: مامان احیانا بنده رو با کلفت خونتون اشتباه نگرفتیخندش میگیره... مادرش هم نگاش میکنه و هر دو میزنند زیر خندهسها با غرغر مشغول آماده کردن صبحونه میشه و مادرش میگه: قربون این چشمات بشم که تازگیا همیشه برق میزنهچیزی نمیگه و فقط با محبت به مامانش نگاه میکنه... وقتی محبت مادرش رو میبینه دلش واسه ی ترنم بیشتر میسوزه که نمیتونه طعم محبتهای مادرانه رو بچشه-مامان هوای ترنم رو بیشتر داشته باشمادر: حواسم هست عزیزم... خیالت راحتسها: صبحونه آماده هست... برو ور دل زنت بشین بخور و به جون خواهرت دعا کنمیخنده و به مادرش میگه: مامانی این خدمتکاره زیادی پرحرفه هاجیغ سها در میاد و بیشتر از قبل اون رو به خنده میندازه.. مادرش با لذت به سر تا پاش نگاه میکنه و میگه: برو عزیزم.. برو صبحونتو بخور ضعف میکنیسینی رو برمیداره و با حس خوبی از آشپزخونه خارج میشه.. کسی رو تو سالن نمیبینه و بی تفاوت از پله ها بالا میره... همینکه به در اتاق میرسه سعی میکنه باز هم با کمترین سر و صدا وارد بشه که ترنم رو نترسونهولی با باز کردن در صدای ترنم رو میشنوهترنم: اومدی؟-تو بیداری شیطون؟ترنم همونجور که روبه روی آینه نشسته و موهاش رو شونه میکنه میگه: تازه بیدار شدم-سینی رو روی تخت میذاره و به سمت ترنم میره.. شونه رو از دستش میگیره و به نرمی موهای عشقش رو شونه میکنهترنم: آقایی؟-جانمترنم: من خیلی فکر کردم-راجع به چی عزیزم؟ترنم: راجع به خونوادم-خب... به نتیجه ای هم رسیدی؟ترنم: اوهوم.. دوست دارم این مدت یه کاری کنم که بهشون خیلی خوش بگذره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#144
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۹ صبح
-اینکه خیلی خوبه
ترنم: ولی با کمک تو
-همیشه میتونی رو کمک من حساب کنی عزیزم
ترنم: میشه این مدتی که ایران هستن تو خونه ی خودمون ازشون پذیرایی کنم
-البته.. چرا که نه.. من هم خوشحال میشم
شونه رو روی میز آرایش میذاره و موهای ترنم رو ساده میبنده
ترنم: ممنون سروشم... خیلی دوستت دارم
از تو آینه بهم نگاه میکنند و به روی هم لبخند میزنند
-آقا سینا میگفت خالت خیلی بی تابی میکنه
ترنم: دلم میخواد باهاش حرف بزنم... دیشب زن داداشم هم همینو میگفت.. میگفت مامان وقتی فهمید که یکی از دخترای خواهرش زنده هست از شدت خوشحالی فقط اشک میریخت ولی به خاطر اینه حالش زیاد خوب نبود نمیتونست یه سفر طولانی با هواپیما داشته باشه... خیلی اصرار داشت باهاشون برم
اخم ریزی میکنه و میگه: میدونی که اجازه نمیدم
ترنم: اوهوم
-ناراحت نمیشی؟
ترنم: نه آقایی.. میدونم خودت من رو میبری
لبخندی رو لباش میشینه
-آره عزیزم ولی خوشم نمیاد بدون من جایی بری
ترنم: هر چی تو بگی آقایی
بعضی وقتا حس میکنه این ترنمش رو بیشتر دوست داره... بر خلاف گذشته ها ترنم برای چیزای غیر معقول اصرار نمیکنه... حرفاش رو قبول میکنه... عشق و احساسش رو بیشتر نشون میده و شیطنتاش هم کمتر شده... کلا یه زن نمونه شده همونی که هر پسری آرزوش رو داره... هر چند بعضی وقتا دلش برای پرحرفیهای ترنم تنگ میشه ولی این زندگیه آروم به همراه عشق رو به یه زندگیه پر سر و صدا ترجیح میده... تنها نگرانیش افسردگیه ترنمه که حس میکنه این روزا بهتر شده
نوازشگونه گردن ترنم رو لمس میکنه و میگه: بلند شو عزیزم... بهتره صبحونمون رو بخوریم بقیه خوردن
ترنم از جاش بلند میشه و میگه: پس خیلی زشت شد که تا این وقت روز خوابیدم
-نه عزیزم.. اکثرا بیرون رفتن.. مثله اینکه آقا سینا بیرون کار داشت پسرا هم باهاش رفتن.. فقط سهیل مونده... بقیه هم که دیگه به این رفتارای من و تو عادت دارن
ترنم میخنده و چیزی نمیگه
-بریم که خیلی گرسنه ام
ترنم هم سری تکون میده و با همدیگه به سمت تخت میرن
******
&&ترنم&&
تو این مدت خیلی بهم خوش گذشت... بابا سینا و پسرا رو به همراه دخترخاله ام که همون زن داداشمه به خیلی جاها بردم و خیلی از مکانهای دیدنی رو بهشون نشون دادم... هر چند بابا سینا خودش خیلی چیزا رو میدونست اما بقیه اطلاعات دقیقی نداشتن... با اینکه فقط چند روزه رفتن ولی دلم خیلی براشون تنگ شده... پریسا که موقع رفتن کلی گریه میکرد.. فرهاد با خنده بهم گفت زن من رو هم مثل خودت لوس و ننر کردی... تو این مدت فهمیدم که فرهود هم یکی رو دوست داره و به تازگی باهم نامزد شدن... وقتی تلفنی باهاش حرف میزدم اونقدر بامزه صحبت میکرد که باعث میشد با صدای بلند بخندم.. تازه اون هم از من دعوت کرده و گفته حتما باید برم پیششو رو در رو باهاش آشنا بشم... از خاله ام که هر چی بگم کم گفتم.. اونقدر ماهه اونقدر خانومه که دلم میخواد هر چه زودتر ببینمش... هر روز برام زنگ میزنه و کلی باهام حرف میزنه.. هر چی از محبتش بگم کمه.. فکر نمیکردم اینقدر عزیز باشم... اون هم بین خونواده ای که پدرم زندگیشون رو داغون کرد... عاشق همگیشون هستم.. تو این مدت کم خیلی برام عزیز شدن... اونقدر بهم محبت کردن که اصلا احساس بی کسی نمیکنم... طاهر و سروش هم تو این مدت باهامون همراه میشدن... نریمان خودش نمیتونست بیاد ولی نامزدش رو میفرستاد و کلا همه دور هم بودیم... از صبح میرفتیم بیرون و تا شب با خوشحالی میومدیم خونه.. نریمان و پیمان هم چند باری بهم سر زدن.. خونواده ی سروش هم که دیگه محبت رو در حق من تموم کردن و چند باری خونواده ی مادریم رو به خونشون دعوت کردن... کلا رابطه ها خیلی خوبه تنها مشکلی که این روزا داشتیم مشکل دادگاه بود که نریمان و سیاوش اصرار داشتن من و سروش هم در دادگاه هنگام صدور حکم حضور داشته باشیم ولی سروش مخالف صد در صد بود.. من هم که طبق معمول طرف سروش بودمو با حرفش مخالفتی نمیکردم اما از یه طرف وقتی یاد حرفای سیاوش میفتم دلم آتیش میگیره... الان همه تو دادگاه هستن و من و سروش تو شرکت مشغول کاریم... هر چند چه جور کاری من که اصلا دست و دلم به کار نمیره... برای بار هزارم مردد به سروش نگاه میکنم... بی تفاوت و بدون هیچ استرسی مشغول به کاره.. انگار نه انگار که امروز روز دادگاهه و قراره حکم صادر بشه... انگار واقعا براش مهم نیست ولی من از شدت استرس رو به موتم... پشت میزم نشستم و به متنایی که قراره ترجمه کنم نگاه میکنم... سروش حجم کارای من رو کم کرده و اکثر کارا رو داده به مترجم جدید.. میگه دوست ندارم خودت رو خسته کنی... همین متنا رو هم فقط به اصرار خودم داده تا از بیکاری در بیام
سری به نشونه ی نه تکون میدم و با خودکار پیشونیم رو میخارونم
-نه خوبم
از پشت میزش بلند میشه و فاصله ی بین میز خودش و میز من رو طی میکنه... دقیقا مقابلم وایمیسته و میگه: بگو... میشنوم
متعجب میگم: چی رو؟
سروش: همون چیزی که رو دلت سنگینی میکنه
-چیزی رو دلم سنگینی نمیکنه... فقط یه خورده استرس دارم
با اخم میگه: برای چی؟... برای حکم اون عوضیا
-نه... برام مهم نیست که چه بلایی سر اونا میاد... بیشتر نگران عکس العمل سیاوشم.. میترس نتونه خودش رو کنترل کنه
سروش: حق داره
-دلم خیلی براش میسوزه.. امروز خیلی تنهاست... مامان هم که گفت تحمل ندارم و به خاطر همین نرفت
سروش: بابا هست.. هواش رو داره
از پشت میز بلند میشمو آروم زمزمه میکنم: سروش؟
چشماشو ریز میکنه و با حرص میگه: حرفشم نزن.. ما امروز هیچ جا نمیریم.. تازه تونستم یه خورده حالت رو، رو به راه کنم
آروم میگم: سروش من حالم خوبه... سیاوش این چند روز خیلی اصرار کرد.. حقش نیست که امروز تا این حد غریب و تنها باشه... من و تو که همدیگه رو داریم اما سیاوش تو این لحظه های بحرانی نه ترانه ای داره نه عشقی نه امیدی به آینده... بیا بریم اون به کمک ماها احتیاج داره
سروش متفکر نگام میکنه
-سروش خواهش میکنم... از صبح دارم از نگرانی دارم میمیرم
با اخم میگه: بیخود
بی توجه به حرفش ادامه میدم: نگران حکم و این چیزا نیستم.. یعنی دیگه برام مهم نیست.. تنها چیزی که الان برام مهمه تویی که تو هم کنارمی... تنها نگرانیه من سیاوشه... هیچکس به اندازه ی من و تو نمیتونه اون رو درک کنه
مستاصل نگاهی به اطراف میندازه و میگه: آخه... پس.. تو چی؟
-من خوبم آقایی.. تا وقتی تو کنارمی من خوبه خوبم
برای چند لحظه مسبقیم نگام میکنه و بعد به سمت میزش میره.. به ریموت ماشین که روی میزه چنگ میزنه و زمزمه وار میگه: راه بیفت
لبخندی رو لبم میشینه و میگم: ممنون آقایی
با مهربونی میگه: قربون دل مهربونت بشم... بهتره سریع تر بریم
سریع تکون میدمو باهاش همراه میشم
*****
سروش روی صندلی، کنار در بسته نشسته و من با نگرانی از این طرف به اون طرف میرم... از اونجایی که دیر حرکت کردیم نتونستیم به موقع برسیم... وقتی رسیدیم در بسته بود و دادگاه شروع شده بود
سروش: ترنم بیا اینجا بشین
-نگرانم سروش... از طاهر شنیدم مونا و بابا هم حضور دارن
با اینکه دل خوشی از بابام ندارم ولی دلم بی نهایت برای مونا میسوزه
سروش: نگرانیت بی مورده.. همه به جز مامان اومدن تا محکوم شدن اینا رو ببینند
بعد با اخم ادامه میده: گفتم بیا اینجا بشین... خوشم نمیاد زیاد تو چشم باشی
کنارش میشینم و میگم: تو نگران نیستی؟
با حرص پاش رو تکون میده و میگه: واسه همین میگفتم شرکت باشیم... حداقل زمان زودتر میگذشت... نگرانیه من بابت آلاگل و بنفشه ست.. میترسم تبرئه بشن
-بیخیال سروش... تو دعا کن حال کسی بد نشه
سروش: چی چی رو بی خیال سروش... اینا زندگیه ماها رو تباه کردن.. من.. تو.. سیاوش.. ترانه.. خونواده هامون.. همه و همه بازیچه ی دست این کثافتا شدیم
بعد با اخم و غیض ادامه میده: اگه کسی دور و برت چرخید و حرف از رضایت زد به هیچ عنوان قبول نمیکنیا وگرنه من میدونم و تو
-وای سروش.. تو چقدر عصبی هستی... من که حرفی از رضایت نزدم
سروش: اصلا اسم این عوضیا رو که میشنوم اعصابم بهم میریزه.. چه برسه که بخوام حضور نحسشون رو هم تحمل کنم
نگاه خیره ی یه سرباز رو روی خودم احساس میکنم نگاهی بهش میندازم که باعث میشه سروش دستش رو دور شونه هام بندازه و اخم وحشتناکی به سربازه کنه
عصبی زمزمه میکنه: نگاش نکن... بچه پررو میبینه همراه من هستیا باز دست بردار نیست........
تو همین موقع در اتاق باز میشه و سروش ساکت میشه
دستش رو از دور شونه هام برمیداره و دستم رو تو دستش میگیره... آدما تک و توک از اتاق خارج میشن...سروش همونجور که دستم تو دستشه از جاش بلند میشه و من رو هم مجبور میکنه سر پا واستم
با دقت به آدمای غریبه نگاه میکنم و با دیدن نریمان لبخندی رو لبم میشینه... نریمان با دیدن ما به سمتمون میاد و با ذوق میگه: طاقت نیاوردین؟
سروش ابرویی بالا میندازه و با سر به من اشاره میکنه
سروش: باز مهربونیه خانوم قلنبه شد و کار دست ما داد
نریمان دماغمو فشار میده و میگه: آبجیه گله خودمه دیگه
سروش با اخم دست نریمان رو پس میزنه میگه: دماغ زن من رو نکش دردش میگیره
نریمان غش غش میخنده
سروش: کوفت.. بگو نتیجه ی دادگاه چی شد؟
تو این مدت نریمان و پیمان خیلی با سروش خودمونی و صمیمی شدن... چند باری نریمان و نامزدش به خونه مون اومدن... یه بار هم با سردار تلفنی حرف زدم و فهمیدم اون بچه ای که من تو پارک نجات داده بودم بچه ی یکی از همکارای سردار بود که منصور و دار و دستش میخواستن با گروگان گرفتن اون طفل معصوم به اهداف پلیدشون برسن.. در کل از آشنایی با سردار خیلی خوشحال شده بودم و قرار شده که در اولین فرصت یه ملاقاتی باهاشون داشته باشم
نریمان نمیشه
سروش: نریمان
نریمان: راه نداره داداش... اول مژده گونی
سروش چپ چپ نگاش میکنه و که نریمان خطاب به من میگه: ترنم چه جوری تحملش میکنی.. اینو که با یه من عسل هم نمیشه خورد
ابرویی بالا میندازم و میگم: شوشوی من بدون عیل هم خوردنیه.. دیگه نشنوم در مورد موش موشیه من بد حرف بزنیا
نریمان: اوه.. اوه.. چه هوای همدیگه رو هم دارن
لبخندی رو لبای سروش میاد و میگه: نریمان نتیجه چی شد؟
نریمان: لعیا که وضعش معلومه.. اعدام
سروش: آلاگل و بنفشه
نریمان: سه سال حبس
پوزخندی رو لبای سروش میشینه
نریمان با سرخوشی میگه: مژده گونی چی شد؟
سروش با حرص میگه: سه سال
نریمان: سروش از اول هم میدونستی.. بالاخره قانونه
سروش: آخه این انصافه.. بعد از اون همه عذاب فقط سه سال برن تو هلفدونی
نریمان آهی میکشه و چیزی نمیگه
چشمم به سیاوش میفته که با حالی خراب روی زمین زانو زده
با ناراحتی به سیاوش اشاره میکنم و میگم: سروش اونجا رو
سروش و نریمان مسیر نگاشون رو تغییر میدن و به سمتی که من اشاره کردم نگاه میکنند
سروش با دیدن سیاوش تو اون وضع بدون اینکه دست من رو ول کنه به سرعت به سمت سیاوش میره و دست من رو هم میکشه.. طاهر هم که تازه از اتاق خارج شده بود با دیدن سیاوش هول میکنه و چون نسبت به ما به سیاوش نزدیکتره کنارش زانو میزنه... یه چیزایی بهش میگه و میخواد بلندش کنه.. تو همین موقع ما هم به سیاوش میرسیم.. سروش بازوی سیاوش رو میگیره و با کمک طاهر به زور لندش میکنه
سیاوش:اه.. ولم کنید.. من حالم خوبه؟
سروش: آره.. دارم میبینم
طاهر: سیا بهتره یه خورده بشینی
سیاوش میناله: خوبم چیزیم نیست
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#145
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۹ صبح
از قیافه ی زار سیاوش دلم میگیره با بغض میگم: سیاوش با خودت این کار رو نکن
سیاوش خودش رو از دست سروش طاهر خلاص میکنه و به دیوار تکیه میده.. چشماش رو میبنده و غمگین زمزمه میکنه: ترنم نمیتونی بفهمی من چی میکشم؟.. هیچکس نمیتونه بفهمه
لبخند تلخی میزنم و میگم: هیچکس به اندازه ی من نمیتونه یفهمه که تو چی میکشی.. من تک تک این لحظه های تلخ رو تجربه کردم... شاید خیلی تلخ تر از اینی که تو الان داری میکشی
سیاوش چشماش رو باز میکنه و مستقیم نگام میکنه
سری تکون میده و به تلخی میگه: آره حق با توهه.. تو شریک تک تک دردای منی... درد تو و سروش اگه بیشتر از دردای من نباشه کمتر از دردای من هم نیست ولی میدونی ترنم؟... یه چیزی هست که دلیل نفس کشیدن رو از من میگیره و اون هم نبود ترانه هست
اشک تو چشمام جمع میشه
سیاوش: آخ ترنم... اگه بدونی چقدر خوشحالم... امروز بهترین روز زندگیه من بعد از مرگ ترانست... بالاخره اون قاتل بی وجدان به جاش رسید.. حکم مرگش صادر شده
سروش: سیاوش
سیاوش به سروش نگاه میکنه و میگه: میخوام امروز رو با عشقم جشن بگیرم فقط دلم از این میسوزه که مثه تمام این سالها باز هم باید من حرف بزنم و اون گوش بده
اشکام صورتم رو خیس میکنند... دستهای سروش دور کمرم حلقه میشن
سروش کنار گوشم زمزمه میکنه:هیس... آروم عزیزم
سیاوش انگار تو این دنیا نیست.. خودش اینجاش.. نگاهش اینجاست اما اینجور که از چشماش میشه خوند در گذشته ها سیر میکنه
طاهر دستاش رو جلوی چشماش میگیره و با قدمهای سریع از ما دور میشه... معلومه به زحمت خودش رو کنترل کرده تا جلوی ماها اشک نریزه
اما سیاوش بدون هیچ خجالتی اجازه ی آزاد شدن اشکی رو که از حصار چشماش میخواد فرود بیاد رو میده و آهی میکشه
اومدم سیاوش رو دلداری بدم اما حس میکنم هیچ کلمه ای برای دلداریه سیاوش وجود نداره... چطور میتونم آرومش کنم وقتی تک تک این حرفا آتیش به قلبم میزنه
سیاوش: کم کم دارم رنگ نگاهش رو از یاد میبرم... نمیدونم چرا اینقدر بی انصاف شده و جواب التماسای من رو نمیده... خیلی ازش دلگیرم...
سرم رو روی سینه ی سروش میذارم و آروم آروم اشک میریزم... سروش کمرم رو نوازش میکنه و غمگین به برادرش چشم میدوزه... انگار زبون اون هم برای دلداری نمیچرخه
سیاوش: بانوی بی وفای من این رسمش نبود.. من رو اینجور تنها بذاری و خودت برای همیشه بری
از شدت گریه به هق هق میفتم
سیاوش یهو ساکت میشه
سرم رو از رو سینه ی سروش برمیدارم و با چشمای اشکی به سیاوش زل میزنم
سیاوش انگار تازه به خودش اومده... چند قطره اشکی که از چشماش سرازیر شده رو پاک میکنه و میگه: شرمندتم ترنم... باز باعث آزارت شدم
-اینجوری نگو سیاوش... ترانه خواهرم بوده.. برام بیشتر از هر کسی عزیز بود.. بهت حق میدم این طور بی تاب عشقت باشی
سیاوش: امروز باید مقاومتر از همیشه باشم.. نمیخوام بشکنم نمیخوام گله کنم نمیخوام اعتراض کنم فقط میخوام برم آرامگاه ترانه و بهش بگم که اون کسی که تمومت کرد خودش هم داره تموم میشه.. به ته راه رسیده.. دیگ هیچ راه فراری نداره.. میخوام خودم این خبر رو به عشقم بدم
لرزی به بدنم میفته
سروش متوجه میشه با دستاش فشار آرومی روی شونه هام وارد میکنه و خطاب به سیاوش میگه: من و ترنم هم باهات میایم
سیاوش تکیه اش رو از دیوار میگیره و زیرلب میگه: نه.. میخوام با ترانه ی زندگیم تنها باشم
-اما......
سیاوش: حال من خوبه ترنم... حداقل بهتر از تمام این چهار سال
بعد با بغض سروش میگه: مواظبه ترنمت باش.. میدونی که چقدر دوستت داره
به سروش نگاه میکنم.. اون هم به من نگاه میکنه.. سیاوش لبخندی میزنه و دستاش رو تو جیب شلوارش فرو میکنه.. بعد هم آروم آروم از ما دور میشه
-نباید تنهاش بذاریم
سروش: بهتره یه خورده تنها باشه.. نترس چیزی نمیشه
-مطمئنی؟
یه دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و میگه: آره گلم... خیالت راحت
با تموم شدن جملش دستم رو آروم بالا میاره و بوسه ی آرومی به سر انگشتام میزنه
لبخندی رو لبام میشینه.. دستم رو از دستش یرون میارمو روی سینش میذارم.. مهربون نگام میکنه و زمزمه وار میگه: دوستت دارم خانومم
آروم نگام رو ازش میگیرم و که چشمم به آلاگل میفته که جلوی در ماتش برده... ناخواسته اخمام تو هم میره
مامور: خانوم راه بیفتین
مادر آلاگل تو همین لحظه میرسه و میگه: فقط یه لحظه ی دیگه خانوم.. فقط یه لحظه دیگه
مامور: چرا متوجه نیستین خانوم عزیز برای بنده مسئولیت داره.. تا همین الان هم خیلی....
مادر آلاگل: خواهش میکنم دخترم... خیر از جوونیت ببینی... فقط چند دقیقه ی دیگه
مامور زن سری تکون میده و میگه: فقط سریع تر
آلاگل بی توجه به حرفای مادرش و اون مامور نگاهش به دسته منه که رو قفسه ی سینه ی سروشه
سعی میکنم خونسرد باشم.. سخته.. خیلی زیاد ولی همه ی سعیم رو میکنم
سروش: نگاش نکن
-چی؟
سروش: میگم به اون عوضی خیره نشو
نگام رو از آلاگل میگیرم و تو چشمای سروش زل میزنم
- از کجا فهمیدی؟
سروش: از صدای جال بهم زن مادرش
آهی میکشم و چیزی نمیگم
مادر آلاگل: مادر ببین با ما چیکار کردی؟
هیچ صدایی از آلاگل بلند نمیشه
مادر آلاگل: عزیزم تو رو مراقب خودت باش... ما با وکیلت صحبت کردیم.. مطمئن باش رضایت میگیریم.. به هر قیمتی که شده رضایت میگیرم
پوزخندی رو لبای سروش میشینه و میگه: آره من هم دادم
چیزی نمیگم... فقط دست سروش رو تو دستم میگیرم و محکم فشار میدم
مامور: خانوم دیگه.........
مادر آلاگل: آلا، مادر دیگه سفارش نکنما
بعد با صدای بلند میزنه زیر گریه و کم کم صدای قدماش رو میشنوم که از در اتاق دور میشه ولی سروش با خونسردی بدون اینکه حتی سرش رو به عقب برگردونه میگه: بریم
با این حرف خودش حرکت میکنه و من و هم با خودش همراه میکنه
هنوز چند قدمی نرفتیم که صدای آلاگل بلند میشه
آلاگل: سروش
مامور: ای بابا... خانوم هیچ معلومه چیکار دارید میکنید؟
سروش پوزخند تمسخر آمیزی میزنه و یهو وایمیسته
کنار گوشم زمزمه میکنه: نظرت چیه یه خورده حال این دختره رو بگیریم؟
سریع سرمو به نشونه ی نه تکون میدمو میگم: نه سروش.. بریم... ما فقط برای کمک به سیاوش اومده بودیم.. تو رو خدا بریم
سروش بی توجه به حرف من دستم رو محکم فشار میده و میگه: نترس عزیزم.. تا وقتی من پیشتم از هیچی نترس
مثه سروش فکر نمیکنم.. رو در رو شدن با آلاگل برام سخته...
مینالم: سروش
اما سروش با خونسردی به عقب برمیگرده و مستقیما تو چشمای آلاگل زل میزنه... خودم رو بیشتر به سروش میچسبونم
مامور میخواد آلاگل رو به زور ببره ولی آلاگل میگه: فقط یه لحظه.. تو رو خدا... فقط یه لحظه
مامور خسته از این همه کش مکش میگه: نمیشه خانوم
آلاگل ملتمسانه به مامور نگاه میکنه و در نهایت مامور نفسی از روی حرص بیرون میده و سری تکون میده
مامور: سریع تر
آلاگل: باشه.. حتما
بعد نگاش رو معطوف من و سروش میکنه
آروم زمزمه میکنه: سروش تو چیکار کردی؟
سروش با خونسردی به سمت آلاگل میره و من رو هم با خودش میکشه... دقیقا در چند قدمیش توقف میکنه و با تمسخر میگه: میخوای بگی نمیدونی؟
آلاگل با نگرانی و ترس به سروش نگاه میکنه
سروش من رو بیشتر تو بغلش میکشه و دست چپم رو با دست چپ خودش بالا میاره.. آلاگل با حیرت به حلقه هامون نگاه میکنه
آلاگل یه قدم به عقب میره و میگه: دروغه.. داری دروغ میگی
سروش با خونسردی میگه: اتفاقا بزرگترین حقیقته زندگیم همینه... بالاخره تونستم گندی که جنابعالی به زندگیه من و ترنم زده بودی رو جمع و جور کنم... بالاخره عشقم رو مال خودم کردم.. بالاخره تونستم به اون آرامشی که دنبالش بودم برسم
اشک تو چشمای آلاگل جمع میشه
آهی میکشمو سری به نشونه ی تاسف تکون میدم... نه دلم میخواد داد بزنم.. نه جیغ بکشم.. نه حتی یه پوزخند رو لبام بیارم... حتی دلم نمیخواد به این دختری که رو به روم واستاده و هنوز هم تو نگاش رنگ پشیمونی نیست نگاه کنم.. هیچوقت به سروش نگفتم که اون روزایی که فکر میکردم عاشق آلاگلی چند باری با خودم کلنجار رفته بودم که رضایت بدم... حالا برام سخته رو در روی این دختر واستم و بگم هیچی نشده.. روحم زخم خورده هست و با این قلب ترک خورده به سختی دارم زندگیم رو میسازم... مگه با پوزخند و تمسخر و سه سال حبس چیزی جبران میشه؟.. تنها دل خوشیم همین سروشه که اون هم پا به پای من از سختیهای من عذاب میشه
سروش که انگار به هدفش رسیده خطاب به من میگه: بریم عزیزم... امروز خیلی خسته شدی
زمزمه وار میگم: بریم
همینکه برمیگردیم تا بریم آلاگل به کت سروش چنگ میزنه و میگه: سروش نرو.. سروش تو رو خدا صبر کن... بذار باهات حرف بزنم... همه چیز رو واست توضیح میدم... میدونم داری اذیتم میکنی
سروش با حرص آلاگل رو به عقب هول میده
ولی آلاگل با گریه میگه: سروش من به خاطر تو از همه چیزم گذشتم... این دختره ی عوضی هیچوقت دیگه نمیتونه مثه یه زن کامل باهات زندگی کنه
سروش با خشم به عقب برمیگرده همونطور که سعی میکنه صداش بلند نشه از بین دندونای کلید شده میگه: تو الان چه زری زدی؟
بازوی سروش رو میکشم و میگم: سروش بیخیال شو.. بیا بریم
میترسم سروش عصبانی بشه و به دردسر بیفته... طاهر و نریمان اینا هم رفتن بیرون.. همین بیشتر نگرانم میکنه
سروش: نه ترنم.. بذار ببینم این کثافت الان چی گفت
بعد خطاب به آلاگل میگه: جرات داری یه دفعه ی دیگه حرفتو تکرار کن
آلاگل با هق هق میگه: من همه ی این کارا رو بخاطر تو کردم سروش.. به خدا دوستت دارم
سروش با نفرت میگه: ببین عوضی یه چیز میگم خوب تو گوشت فرو کن حالم از خودت و ابراز علاقتو و عشق مزخرفت بهم میخوره... بهتره با زن من درست صحبت کنی و صفتی رو که فقط و فقط لایق خودته به خانومم نچسبونی و گرنه یه کاری میکنم......
سریع وسط حرف سروش میپرمو میگم: سروش
سروش نگام میکنه و آروم زمزمه میکنم: خواهش میکنم آروم باش
چشماشو میبنده و نفسش رو با حرص تکون میده
آلاگل خطاب به من میگه: سروش همه چیز منه
سروش با حرص میگه: خوبه والا.. به جای شرمندگیه و خجالت داره چرت و پرت میگه.. بریم ترنم
-یه لحظه سروش
سروش: ترنم
لبخندی میزنم و میگم: چیزی نیست آقایی من خوبم ولی فکر کنم بهتره قبل از رفتنمون یه چیزایی واسه ی این خانوم روشن بشه
سروش: اما......
-سروشم من خوبم
سروش به ناچار ساکت میشه... به آلاگل نگاه میکنم
غمگین زمزمه میکنه: چطور تونستی؟.. سروش سهم من بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#146
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۱۰ صبح
زهرخندی میزنم و با لحن سردی میگم: مطمئنی؟
آلاگل دهنشو باز میکنه.. میخواد حرفی بزنه ولی انگار هیچ جوابی برای سوال من نداره
-دلم نمیخواست باهات حرف بزنم... هنوز هم دلم نمیخواد.. چون حرف مشترکی بین مون نبود و نیست... ولی بهتره یه چیز رو بگم و برم... اینکه اشتباه نکن.. حداقل برای بار دوم اشتباه برای خودت خیال بافی نکن... هر دومون خوب میدونیم که سروش همیشه مال من بود... عشق من بود.. همه ی دنیای من بود.. مهم نیست چقدر بجنگی سروش همیشه مال من میمونه.. حتی اگه تو این دنیای خاکی نباشم باز هم.....
سروش: ترنم اینجوری نگو عزیزم. تو باید باشی و نفس بشی
لبخندی میزنم و مهربون نگاش میکنم
آلاگل دستش رو جلوی دهنش میگیره تا صدای هق هقش بلندتر نشه
به سردی ادامه میدم: روزای زیادی رو با عشقم سپری کردی.. اعتراف میکنم بدجور تو اون روزا شکستم... خداییش تو چزوندنم موفق بودی.. اونقدر تو عشقی که ماله خودت نبود غرق شده بودی که یادت رفت خدایی هم هست که بخواد حق رو به حق دار برسونه.. ناامیده ناامید شده بودم ولی خوبیه این زندگی به اتفاقات غیرمنتظرشه.. دیدی که دقیقا تو زمانی که انتظارش رو نداشتی تمام آرزوهات دود شد و رفت هوا... همونجور که آرزوهای من رو زیر پاهات له رده بودی
سروش منو به خودش میچسبونه و آلاگل به زمین چشم میدوزه
-و اما الان.. حس میکنم حداقل تو شکست عشقیمون بی حساب دیم.. فکر نمیکنی خیلی بی انصافی باشه که بخوای من رو متهم کنی به دزدیدن عشقی که مال خودم بوده؟
آلاگل با بغض میگه: من عاشق بودم
-من هم عاشق بودم... ولی عشق به چه قیمتی؟... به قیمت از دست رفتن چند تا زندگی؟
سری با تاسف تکون میدم و میگم:حتی اونقدر ارزش نداری که بگم برات متاسفم
به سروش نگاه میکنم و میگم: بریم؟
سروش با تمسخر نگاهی به آلاگل میندازه و میگه: بریم عزیزم
شونه به شونه ی سروش از آلاگل دور میشیم و تو دلم برای هزارمین بار خدا رو برای داشتن سروش شکر میکنم
****
شش سال بعد
از پشت پنجره ی اتاق به بیرون نگاه میکنم و به زندگیه پرفراز و نشیبم فکر میکنم... به این سالها که در کنار سروش چگونه گذشت... نمیگم همه چیز عالی بود بالاخره ما هم سختیهای خودمون رو داشتیم ولی با تموم اون سختیها حتی برای یه لحظه هم از انتخابم پشیمون نشدم... نمیدونم اگه کس دیگه ای جای من بود چیکار میکرد.. شاید مسیر زندگیش رو از آدمایی که یه روز بی توجه به اون به دنبال زندگیه خودشون رفته بودن جدا میکرد و برای همیشه میرفت ولی خب من ترنم بودم... ترنمی که وابسته بود به عشقش.. به سروشش... به برادرش، طاهر و حتی به خونوادش
آره... من وابسته ی اطرافیانم بودم و باید میموندم... درسته رابطه ام با خونواده ی پدریم هیچوقت خوب نشد... یه کدورتی موند.. یه چیزی تو دلم موند که نتونستم باهاش کنار بیام ولی نتونستم به کل ازشون دل بکنم... هنوز هم ماهی یه بار به همراه سروش بهشون سر میزنیم... از یه چیز مطمئنم اگه میرفتم تا آخر عمر حسرت همه ی این شیرینی ها به دلم میموند.. هر چند هیچوقت نتونستم برگردم به چهار سال پیش و ترنم سابق بشم... اطرافیانم هم کم کم با این موضوع کنار اومدن... من هم راضیم.. بیشتر از همیشه... با داشتن سروش... با داشتن خونواده ی سروش.. با داشتن برادرام.. با داشتن خونواده ی مادری و پدریم... با داشتن تمام این چیزایی که یه روز از دستشون داده بودم
من زندگیه بدون سروش رو تجربه کرده بودم.. اون هم چهار سال... میدونستم نمیتونم دل بکنم و برم... الان هم خوشحالم که با دلم پیش رفتم شاید اگه با منطقم هم انتخاب میردم خوشبخت میشدم ولی مطمئنم تا این حد به آرامش نمیرسیدم.. چون چشمم همیشه دنبال عشقم بود... تمام این سالها با دلم انتخاب کردم و بعضی وقتا به خاطر انتخابام شکستم.. به زانو در اومدم، داغون شدم و تیکه تیکه شدم بعضی وقتا هم همه چیز همونی شد که خودم میخواستم... زندگی همینه نمیشه تضمین کرد که با یه تصمیم منطقی حتما خوشبخت میشی... بعضی وقتا معقول ترین انتخابا منجر به شکست میشن.. واسه همین ترجیح میدم با دلم پیش برم حداقل اگه شکست بخورم افسوس نمیخورم که چرا به ندای قلبم گوش ندادم.. شاید حرفام اشتباه باشه ولی من دوست دارم این طور زندگی کنم... زندگیه من یعنی همین ریسکها.. همین عشقا.. همین خنده های گا و بیگاه... زندگیه من تو حرفای دلم خلاصه میشه... تو عشقم... توی سروشم سروشی که حتی الان هم بهترین تکیه گاه برای من و.......
دستی روی شکمم میشم و با لبخند زمزمه میکنم: بچه هامه
آره بچه هام.. ثمره های عشقم که با وجودشون خوشبختیه من و سروش رو کامل کردن... دوران بارداریه من با اینکه خیلی سخت گذشت فوق العاده شیرین بود... چون هیچکدوم از اعضای خونواده ی سروش برای یه لحظه هم از من غافل نشدن.. سروش که دیگه آخرش بود حتی بعد از به دنیا اومدن بچه هم از کارش میزد و به من کمک میکرد... وقتی شبا با گریه بچه بیدار میشدم و میخواستم بهش شیر بدم این سروش بود که کمکم میکرد بعد مجبورم میکرد که استراحت کنم و خودش بچه رو میخوابوند... حتی با وجود اینکه مادرم نبود که بهم رسم و رسوم بچه داری رو یاد بده و کمکم کنه باز هم احساس کمبود نکردم... چون مادری داشتم که اگه بیشتر از یه مادر واقعی نگرانم نبود نگرانیش کمتر از یه مادر هم نبود.. آره مامان سارا بهترین مامان دنیا تمام وظایفی ر که به دوش مادرم بود رو به دوش کشید و خم به ابرو نیاورد..وقتی بعد از کلی دکتر رفتن و دوا و درمون باردار شدم به شدت احساس تنهایی میکردم.. با اینکه سروش از کارش از شرکتش از تفریحش میزد و کنارم میموند ولی باز دلم یه آغوش پر محبت میخواست.. یه آغوش مادرانه... با اینکه مونا میخواست جبران کنه ولی من نمیتونستم مثه گذشته ها قبولش کنم... کنارش باشم.. لبخند بزنم.. احساس شادابی کنم... نمیتونستم حرفاش رو در مورد اینکه من دختر هووش بودم رو از یاد ببرم.. که تمام این سالها از من متنفر بود.. شاید حرفاش فقط در حد یه حرف بود.. نمیدونم.. درسته رابطه ها تیره و تار شده ولی حس دوست داشتن هست ولی خب با همه تلاشم تو اون روزا نتونستم با مونا راحت باشم... خونواده ی سرش هم خیلی زود این رو فهمیدن
هیچوقت از یاد نمیبرم که تو اون روزای بحرانی که ماه های آخر بارداری رو میگروندم و حال و روزم زیاد خوب نبود چطور مامان سارا قید همه چیز رو زد با اینکه عقد و عروسیه سها نزدیک بود ولی همه رو به بقیه واگذار کرد و خودش چمدون به دست اومد و تو خونه ی ما ساکن شد و تازه بعد از به دنیا اومدن ترانه هم تنهامون نذاشت و تا ترانه یه خورده از آب و گل در بیاد کنارمون موند... محبت این خونواده اونقدر زیاد بود که حتی سها هم که تازه عروس بود مدام روزاش رو پیش من میگذروند.. مامان سارا حتی نتونست اونجور که دلش میخواست تو عروسیه دخترش حضور داشته باشه.. چون من یه ساعتی رفتم تو جشن تا به سها تبریک بگم اما حالم بد شد.. مامان سارا علی رغم اصرارای سروش دلش نیومد که تنهام بذاره و دوباره با ما برگشت.. اون روز به اندازه ی همه ی دنیا شرمنده ی سها شدم.. سهایی که با شنیدن حرفم مهربون بغلم کرد و گفت: عزیزم همونقدر که من از مامانم سهم میبرم تو هم باید ازش سهم ببری...
با یادآوریه خاطرات حس خوشایندی به قلبم سرازیر میشه... یه روزایی فراموش میکنم که مامان سارا، مامان سروشه... اون رو بیشتر از مامانه سروش، مامان خودم میدونم... اونقدر ازش محبت دیدم.. اونقدر در حقم مادری کرد... اونقدر به جای یه مادر نگرانم شد که بی محبتیهای اون چهار سالش رو کاملا از یاد بردم... هنوز هم وقتی کم میارم.. وقتی دلم یه آغوش میخواد.. وقتی دلتنگ میشم به مامان سارا پناه میبرم... خودش بارها بهم گفته اول میخواستم گذشته رو برات جبران کنم ولی الان بیشتر از سها به تو وابسته ام... واسه من هم همینطوره... کی گفته مادرشوهر نمیتونه جای مادر رو پر کنه... مگه واژه ی مادر توی چی خلاصه میشه؟.. مگه نمیگن مادر دریای محبته.. خب من این دریا تو وجود مامان سارا پیدا کردم... این محیت رو از دستای اون حس کردم... من مادرشوهری دارم که نه تنها برام مادر شد بلکه حتی اجازه نداد حسرت آغوش مادرانه رو دلم بمونه...
-خدایا شکرت به خاطر همه داده هات... به خاطر همه ی داشته هام
حس خوبیه.. وقتی میبینی خوشبختی.. وقتی میبینی خونواده ای داری که برات عزیزن و براشون عزیزی... شاید انتخابم یه ریسک بود ولی خب دوست داشتم این ریسک رو کنم... هنوز بعضی وقتا میترسم.. هنوز وقتی حرف از رفتن میشه دلم زیر و رو میشه.. با تمام اعتمادی که به سروش دارم بعضی وقتا ترسی تو دلم میفته و من رو تا مرز جنون میبره... بیچاره بهزاد هم که دیگه از دست من و سروش کلافه شده... آخه دست از سر کچلش بر نمیداریم... حداقل ماهی یه دفعه رو برای مشاوره پیشش میریم و اون با آرامش وجودیش به حرفامون گوش میده... خلاصه هم جا امن و امانه و زندگی آرومه آرومه.. در مورد بنفشه هم چیز زیادی ازش نمیدونم... فقط میدونم از زندان آزاد شده... خونواده ی آلاگل هم با وجود تمام بالا و پایین پریدنا نتونستن هیچ کاری کنند و سروش بالاخره به هدفش رسید.. هم لعیا اعدام شد هم آلاگل سه سال تو حبس موند... دیگه چیزی ازشون نمیدونم فقط خبر دارم بعد از آزادیه آلاگل واسه ی همیشه از ایران رفتن... این رو هم یواشکی از پدر سروش شنیدم وقتی که داشت ماجرا رو واسه مامان سارا تعریف میکرد گوش واستادم که سروش مچمو گرفت.. تازه دعوام هم کرد..
سروش هیچوقت اجازه نمیده هیچکس در مورد این آدما جلوی من حرفی بزنه.. رابطه ام با طاهر خیلی بهتر شده اما با طاها و بابا و مونا همونجوری هستم... اگه کمک خواستن کمکشون میکنم ولی نه ارث و میراثی که میخواستن به زور بهم بدن ازشون قبول کردم نه بگو و بخند آنچنانی باهاشون دارم.. طاها هنوز مجرده... اما طاهر ازدواج کرده و سهیل هم در آستانه ی ازدواجه
با احساس حلقه شدن دستی دور شکمم تکونی میخورم
لبخندی رو لبام میشینه و آروم میگم: بالاخره اومدی؟
من رو به خودش میچسبونه و میگه: آره خانومی.. این سها دست بردار نبود... همینجور حرف یزد تازه میخواست گوشی رو به تو بدم که گفتم حرفشم نزن الان میخوای سر زنم رو بخوری
-چرا اذیتش میکنی؟.. گناه داره طفلک.. حالا چی میگفت؟
سروش: هیچی بابا.. دیشب پیمان از ماموریت اومد.. خستگی از تن بدبخت در نیومده خانوم دوباره همه رو دعوت کرده
-خب حق داره.. من همیشه گفتم باز هم میگم شغل پیمان و نریمان هم خطرناکه هم سخت.. دلم واسه ی پرنیا و سها میسوزه.. هیچوقت نمیتونند شوهراشون رو درست و حسابی نمیبینند
سروش:بالاخره انتخاب خودشون بود.. مخصوصا سها که بابا آزادش گذاشته بود... فقط این برای من جای سواله پیمان چه طوری سها رو تحمل میکنه... حالا اینا رو بیخبال بگو داشتی به چی فکر میکردی
با لبخند میگم: به خودم.. به تو.. به زندگیمون.. به گذشته ها
بوسه آرومی به گردنم میزنه و میگه: جونم... حالت که خوبه عزیزم؟
-خوبم آقایی... خیلی خوبم
سروش: سیاوش هم که ترانه رو نیاورد... دلم براش تنگ شده.. دو شبه با سیاوش رفته خونه ی مامان و بابا... فقط شیا زنگ میزنه و میگه: بابایی قصه
میخندم و میگم: حالا خوبه واسه قصه و این حرفا هم که شده یه زنگی واسمون میزنه
سروش اخم ریزی میکنه و میگه: از این بچه که چیزی به من و تو نرسید... از صبح تا غروب یا پیشه عموشه یا پیش داییش... از پیش سیاوش که میاد یکسره با طاهر و نازیلا میره خوش میگذرونی و مامان و باباش رو از یاد میبره
میخندم و سروش با غرغر ادامه میده: خانوم فقط میاد یه سلامی میگه و لباساش رو عوض میکنه بعد دوباره میره... این چه وضعشه آخه؟
دستش رو روی شکم نوازشگونه میکشه و میگه: این یکی بچمو دیگه به هیشکی نمیدم.. فقط و فقط مال خودمونه
-ای حسود
میخنده و آروم میگه: هفته هفت روزه خانوم خانوما هشت روزش رو بیرون با عمو و داییش میگذرونه
-بیشتر از طاهر به سیاوش وابسته هست
سروش آهی میکشه و میگه: آره... سیاوش هم جونش به جونه ترانه بسته هست.. هیچوقت فکر نمیکردم بتونم دوباره سیاوش رو این طور سرشار از زندگی ببینم... یادمه وقتی با نظر تو رو بچمون اسم خواهرت رو گذاشتیم یه جور خاصی به بچه نگاه میکرد
-با بزرگ شدن ترانه و شباهت عجیبش به خاله ی مرحومش سیاوش دوباره زنده شد...
سروش نفس عمیقی میکشه و میگه: آره.. کپیه ترانه با سرتقیه بچگیه
از این حرف سروش هر دومون میزنیم زیر خنده
با همون خنده میگم: بچم کجا سرتقه... فقط یه خورده شیطون و بازیگوشه.. واسه همین همه عاشقش میشن
سروش: آره دیگه... ایشون هم که اصلا سواستفاده نمیکنند؟
-هوم... فقط یه خورده
با خنده به سمت سروش برمیگردم با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده توشه میگه: هر چی ما واسه تربیت این بچه رشته میکنیم طاهر و سیاوش لطف میکنند زحمات ما رو خدر میکنند و رشته ها رو پنبه میکنند... خیلی لوس شده
-نیست که خودت لوسش نمیکنی
سروش: من که از صبح تا غروب باهاش سر زنم کل کل دارم.. فقط میمونه شب که خانوم خانوما مظلوم میشه و میاد تو بغلم میگه برام قصه بگو... دلم واسش میریزه.. دیگه دخترمه نمیشه که اون لحظه لوسش نکنم
با عشق نگاش میکنم تو دلم میگم: مثه مامانش که حسابی لوسش میکنی
سروش چشمک میزنه و میگه: شیطون داری به چی فکر میکنی؟
میخندم و میگم: سروش فردا میخوام برم خونه ی مانی.. شب تولدشه میخوایم ماندانا رو سورپرایز کنم.. قرار شده به مهران و امیر کمک کنم و خونه رو تزئین کنیم
اخمای سروش تو هم میره.. هنوز روی مهران حساسه و نمیتونه راحت با این موضوع کنار بیاد که دور و ور مهران باشم
سروش: لازم نکرده.. شما با این نی نیه تو شکمت نمیتونی راحت راه بری بعد میخوای بری خونه تزئین کنی
-نه... قرار شد من بشینم و دستور بدم... مهران و امیر کارا رو سر و سامون بدن
سروش اخم ریزی میکنه
-آقایی برم؟
سروش با بی میلی نگام میکنه
مظلوم نگاش میکنم که میگه: به شرطه اینکه دست به سیاه و سفید نزنی
-چشم آقایی
لبخندی میزنه و میگه: آقایی به قربونت بره
دستم رو روی لبش میذارم و میگم: سروش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#147
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۱۰ صبح
چشماش رو میبنده و آروم میگه: ببخشید عزیزم
-چند بار بگم این جمله رو نگو
آروم پیشونیمو میبوسه و میگه: ببخشید دیگه
با دلخوری نگاش میکنم که میگه: ترانه رو با خودت میبری؟
سریع میگم: وای نه... یه بار بهش نگی فردا صبح خونه ی مانی میرما.. بیچارم میکنه... باز میاد یکسره واسه مهران عشوه میریزه و شوهرم شوهرم میکنه... هر کی هم میپرسه این چیزا رو از کی یاد گرفتی.. خانوم با افتخار میگه از مامانم... آبرو برام نذاشته
سروش با حرص میگه: همینه دیگه.. وقتی همه بچه رو لوس میکنند همین میشه دیگه... تا هم میخوایم حرف بزنیم میگن بچه هست گناه داره.. بزرگ میشه درست میشه... بفرما آبرو برامون نذاشته... من موندم این دختر بزرگ بشه چی میشه؟
از این همه حرص خوردن سروش به خنده میفتم و میگم: تو نمیخواد حرص وروجک کوچولو رو بخوری
سروش میخنده و میگه: این بچه که درست بشو نیست حالا هم که داره با عموش خوش میگذرونه بذار حداقل منم یه خورده با مامانش خوش بگذرونم
مشت آرومی به سینش میکوبم و میگم: سروش
بی توجه به سروش گفتنم به لبام خیره میشه... سرش رو میاره جلو و میخواد من رو ببوسه که یه دفعه در اتاق به شدت باز میشه و ترانه با جیغ و داد وارد اتاق میشه.. سیاوش هم با خنده داخل اتاق میشه
من و سروش مات و مبهوت به در باز نگاه میکنیم که ترانه با خنده میگه: دیدی سیاجونی... دیدی چه جوری مچشون رو گرفتم
اخمای سروش تو هم میره و زیرلب میگه: اگه من حساب این زلزله رو نرسم سروش نیستم
خندم میگیره ولی ترانه با خونسردی میگه: آره میدونم.. موش موشیه مامانی هستی
سیاوش با صدای بلند میخنده و میگه: خوشگل من اینقدر این دو تا رو اذیت نکن.. گناه دارن
سروش با حرص به سیاوش نگاه میکنه
ترانه: باشه عموجونم
ریز ریز به قیافه ی اخمالوی سروش میخندم
سیاوش با خونسردی میگه: دخمل خوشگل من پیش شما امانت باشه تا باز بیام ببرمش
سروش: ای بابا... بذار دو روز هم پیش ما بمونه
سیاوش میخنده و ابرویی بالا میندازه
سیاوش: اصرار نکن.. راه نداره
ترانه دستاشو باز میکنه و با مظلومیت میگه: عمویی بغل
سیاوش زودی جلوش زانو میزنه و میگه: چشمات رو اونجوری نکن خوشگله عمو
سروش کنار گوشم زمزمه میکنه: معلوم نیست باز چه کلکی سوار کرده و میخواد سیاوش رو تیغ بزنه
-حسودی موقوف
سروش ابرویی بالا میندازه و میگه: صبر کن حالا خودت میفهمی
سیاوش با ملایمت ترانه رو تو بغلش میکشه و میگه: اینم بغل عشق من
ترانه: عمویی اون چیزه که قرار بود برام بخری رو که یادت نرفته؟
سیاوش: نه عموجون.. واست میخرم
ترانه: دوستت دارم سیاوش جونی
پوزخندی رو لبای سروش میشینه... تندی دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و میگه: دیدی گفتم
سری تکون میدم و میگم: از دست این بچه
سروش: نظرم عوض شد سیاوش جان.. این دختر ماله خودت
بعد با ابرو به من اشاره میکنه و میگه: من خودم یکی بهتر از اون رو دارم که بدون کادو و هدیه هم تو بغلم میاد
سیاوش چپ چپ به سروش نگاه میکنه که باعث میشه سروش به خنده بیفته
سروش: چیه.. باز یکی گفت بالای چشمای این خانوم خانوما ابروهه بهت برخورد؟
سیاوش آروم ترانه رو از بغلش بیرون میاره و خطاب به سروش میگه: از برگ گل نازک تر به عزیزدلم بگی من میدونم و تو
ترانه بوسه پر سر و صدایی روی گونه ی سیاوش میذاره و بعد میگه: خوردی بابایی.. حالا هستشو تف کن
سروش با حرص به ترانه و سیاوش نگاه میکنه
سیاوش بینی ترانه بین انگشتاش میگیره و میگه: خانوم کوچولو تو هم این همه مامان و بابات رو اذیت نکن
ترانه میخنده و هیچی نمیگه
سیاوش: شیطونک من دیگه برم.. امشب خونه ی عمه سها میبینمت
ترانه: باشه عمویی.. خداحافظ
سیاوش: سروش.. ترنم.. من رفتم
لبخندی میزنم و میگم: برو به سلامت
سروش هم سری تکون میده و زمزمه وار میگه: خداحافظ
سیاوش کلید خونه رو به سمت سروش پرت میکنه و میگه: این هم کلید خونت
سروش کلید رو، رو هوا میگیره و هیچی نمیگه
با رفتن سیاوش، سروش ابرویی بالا میندازه و خطاب به ترانه میگه: خب خانوم کوچولو شنیدم حرف از هسته و تف و این حرفا میزدی
ترانه با خونسردی میگه: کِی بابایی؟.. من که یادم نمیاد
سروش به سمتش میره و با خنده میگه: ای پدر سوخته.. که یادت نمیاد آره؟.. حالا خودم یادت میندازم
ترانه جیغی میکشه و با لبهایی خندون به سمت من میاد.. سروش هم با مسخره بازی دنبالش میکنه... قبل از اینکه دست سروش به ترانه برسه... ترانه پشت من قایم میشه و میگه: مامانی نجاتم بده
میخندم و به ارومی خم میشم
دستش رو میگیرم و میارمش جلو
-نترس کوچولو.. بابایی کارت نداره
از گردنم اویزون میشه و میگه: با داشتن مامان شجاعی مثه تو معلومه که نمیتونه کارم داشته باشه...
سروش با خنده به ما نگاه میکنه دور از چشم ترانه چشمکی برام میزنه
میخندم و آروم گونه ی نرم و لطیف ترانه رو میبوسم
بیشتر خودش رو هم میچسبونه و میگه: جیگر منی ترنم خوشگله... بذار بوستو بدم
بعد هم یه ماچ گنده رو لپم میذاره
سروش: تو که باز اسم زنه منو آوردی وروجک؟... این خانوم خوشگله فقط و فقط جیگر منه...
ترانه: بابایی وقتی حسود میشی قیافت خیلی بانمک میشه ها... من دختر مامانم هستم حق دارم از این چیزا بگم
سروش ابرویی بالا میندازه و میگه: فقط دختر مامانت؟... پس من چیکاره ام؟
ترانه زودی از بغلم بیرون میاد و دستش رو روی شکمم میذاره و میگه: بابا از بس حسودی میکنه نمیذاره حال داداشیم رو بپرسم
مهربون میگم: مثه خودت در حال شیطنت و لگدپرونیه
اخماش تو هم میره و میگه: یعنی چی؟.. هیشکی حق نداره مامانی منو اذیت کنه
بعد به شکمم نگاه میکنه و میگه: داداشی اون تو زیاد شیطونی نکن مامان گناه داره... بیرون اومدی هرچقدر خواستی بابا رو اذیت کن
از خنده منفجر میشم... سروش با دهن باز به ترانه نگاه میکنه
و ترانه دستی به گونم میکشه و میگه: دوستت دارم مامانی
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه به ست سروش میره و میگه: حالا قیافتو اونجوری نکن بابایی... تو رو هم دوست دارم
سروش با حالت قهر میگه: نه دیگه فایده نداره... امشب هم از قصه خبری نیست
ترانه: باباجونی
سروش: راه نداره
ترانه مظلومانه میگه: بابایی من خیلی دوستت دارم
سروش: هوم.... حالا فکر میکنم
ترانه: تازه وقتی میای دم مهد منو سوار ماشینت میکنی یه عالمه پزتو به دوستام میدم.. میگم بابایی منه ها... میبینید چقدر خوشتیپ و باحاله
نیش سروش باز میشه
ترانه با شیطنت میگه: ولی خودمونیم بابایی.. ولی خودمونیم بابایی، عمو سیاوش یه چیز دیگه ست
سروش با شنیدن این حرف یهو نیشش بسته میشه
همونجور که میخندم به زحمت میرم روی تخت میشینم
سروش ابرویی بالا میندازه و یه قدم به سمت ترانه میره ولی ترانه که از قبل آماده ی فرار بود با جیغ میگه: نترس بابایی .. فقط یه خورده عمو سیاوشو بیشتر دوست دارم
با گفتن این حرف تندی از اتاق خارج میشه و سروش هم با دو از اتاق خارج میشه و صدای خنده و شیطنتشون کل خونه رو پر میکنه
ترانه: وای بابایی نه.. قلقلک نه
سروش: نه دیگه.. باید تنبیه بشی
ترانه: وای مردم از خنده... بابایی ولم کن
با لذت به حرفاشون گوش میکنم و دستم رو روی شکمم میذارم
زمزمه وار میگم: ممنون آقایی... خیلی بیشتر از اون چهار سال جبران کردی
سروش: خانومی چی داری زمزمه میکنی؟
نگا رو میچرخونم که سروش رو میبینم که ترانه رو تو بغلش گرفته و جلوی در واستاده
ترانه: مامانی داره میگه منو بیشتر از تو دوست داره
سروش دوباره آتیشی میشه و میگه: مثه اینکه دوباره قلقلک لازم شدی
ترانه:بابا
یه لحظه دو نفرشون ساکت میشن... همه نگاهی بهم میندازیم و بعد با صدای بلند میزنیم زیر خنده
-به خدا خل شدیم رفت
سروش با خنده ترانه پایین میذاره و میگه: واسه امروز دیگه بسه.. ترانه برو لباست رو عوض کن تا مامان ترنم رو ببریم رستوران و از اون طرف هم زودتر بریم خونه ی عمه سها
ترانه: آخ جون... باشه بابایی
با رفتن ترانه سروش آروم به سمتم میاد و کنارم میشینه... من رو تو بغلش میکشه و آروم سرم رو میبوسه
سروش: ممنونم عزیزم
-چرا سروشم
؟
سروش: بخاطر ترانه و....
بعد دستش رو روی شکمم میذاره و میگه: تیام
سرم رو روی شونش میذارم و زمزمه مینم: من هم ممونم آقایی که هیچوقت اجازه ندادی حتی برای یه لحظه هم از انتخابم پشیمون بشم
بوسه ای به گردنم میزنه و هیچی نمیگه
«عشق اگر عشق باشد ناممکن ترین ها را امکان میبخشد، تنها برکه ای ست که می توانی در آن غرق شوی اما نفس بکشی»
****
پایان
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 11 12 13 14 15
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.