۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۹ عصر
فقط لبخند میزنه و هیچی نمیگه ولی دلش میخواد داد بزنه... فریاد بزنه.. به همه از خوشحالیش بگه... یاد حرفای پیمان میفته و این خوشحالیش رو هزار برابر میکنه
«پیمان: اون دوستت داره
-ولی.....
پیمان: حرفاش رو جدی نگیر... یه چیزایی از حماقتت شنیدم ولی با همه ی اینا اون تمام روزهایی که اسیر دست دشمن بود بیشتر از خودش نگران تو بود
-شرمنده اشم... تا آخر عمر
پیمان: شرمندگیت چیزی رو درست نمیکنه... باید بهش ثابت کنی که دوستش داری
-آخه چه طوری؟... من حتی یه آدرس هم ازش ندارم
پیمان: اگه مشکلت سر آدرسه که از همین حالا باید بگم این مشکلت حله... برو سراغ بهونه ی بعدی
-من بهونه نمیارم
پیمان: کاملا معلومه... من رو احمق فرض نکن با یه نگاه میتونم تا تهش برم... من میگم بهونه میاری چون میترسی ترنم غرورت رو خرد کنه همونطور که تو در گذشته شخصیتش رو زیر سوال بری وگرنه اصلا نمیذاشتی بره
..........
پیمان: چیه؟... چرا ساکتی؟
-این طور نیست
پیمان: پی چرا گذاشتی بره؟
....
-من هنوز تو شوک بودم و هستم... از یه طرف هم میدونم حق با ترنمه... واسه ی همین با خودم گفتم یه خورده آروم بشه بعد دوباره باهاش حرف بزنم ولی ترنم از دستم فرار کرد و رفت
پیمان: برای به دست آوردنش حاضری چیکار کنی؟
-همه کار
پیمان: چه بی مکث و سریع... خوبه اما فقط حرفه.. خودت که خوب میدونی حرف آسونه
-منی که تجربه ی از دست دادن عشقم رو دیدم دیگه حرف نمیزنم فقط و فقط عمل میکنم
پیمان: باید دید... میدونی کلی حرف پشت سرشه؟
-ترنم که بیگناهیش ثابت شد
پیمان: فکر میکنی میشه دهن مردم رو بست... نیمی از مردم در آینده حرفشون این خواهد بود که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
-برام مهم نیست.. تنها چیزی که برام مهمه عشقمه
پیمان: اگه مهم بود ترکش نمیکردی
-چرا اینقدر سنگ ترنم رو به سینه میزنی
پیمان: چون باید یه چیزایی رو جبران کنم
-چی رو؟
پیمان: بعدا میفهمی
-ترنم خالش خوبه؟
پیمان: چطور؟
-حس میکنم علاوه بر اینکه از لحاظ روحی داغونه از لحاظ جسمی هم مشکل داره... درسته؟... اصلا این مدت چرا از ترنم خبری نبود؟
پیمان: بهتره بعضی از گفتنی ها رو از زبون خوده ترنم بشنوی... تنها کمکی که میتونم بهت بکنم آدرسش رو بهت بدم»
اشکان ماشین رو روشن میکنه
-اشکان
اشکان: ها؟!
- تو این مدت از بس حال و روزم خراب بود اصلا به یاد این نبودم که این صیغه ای که بین من و آلاگل خونده شده رو فسخ کنم
اشکان: چـــــی؟
-چیه خب؟... یادم رفته بود.. امروز با یدن ریخت نحسش تازه یادم اومد... خودت ببین چیکار باید بکنم تا زودتر از شرش خلاص بشم
اشکان: بچه پررو... هر وقت کارت گیر میفته تازه یاد من میفتی
بی توجه به حرف اشکان میگه: اشکان خیلی خوشحالم... هنوز باورم نمیشه که ترنم زنده و سلامته
اشکان: ولی طفلکی خیلی ضعیف شده.. فکر کنم بدجور اذیتش کردن
با این حرف اشکان خشکش میزنه... تازه یادش میاد لحظه ای که ترنم رو در آغوش گرفته بود صورت ترنم از درد جمع شد... دلش میگیره و نیمی از آرامشش به باد میره
اشکان: این آق پیمان چی بهت گفت که از این رو به اون رو شدی
با ناراحتی میگه: چیز زیادی نگفت
اشکان: باز چه مرگت شد؟
-نگران ترنمم... نکنه اون آشغالای از خدا بی خبر بلای سرش آورده باشن
اشکان: فکر نکنم... دیدی که به جز چند تا کبودی روی صورتش چیز دیگه ای معلوم نبود... اگر هم چیزی باشه فقط یه کوفتگیه ساده معمولیه
با اینکه خیالش راحت نشده ولی ته دلش دوباره خوشحال میشه و ترجیح میده به جای فکرای بیخود راه و چاره ای برای جبران گذشته ها پیدا کنه
اشکان: خب شروع کن
-چی رو؟
اشکان: همون اندک چیزایی که از زبون پیمان شنیدی
-فقط آدرس و..............
مکثی میکنه و لبخند میزنه
اشکان: و چی؟!
-و اینکه ترنم هنوز دوستم داره
اشکان: زحمت کشیدی
-گفت باید بقیه رو از زبون خودش بشنوم
اشکان: که این طور
-ترنم برام همه چیزه اشکان... باید دوباره به دستش بیارم
اشکان: سخت به نظر میرسه
-اون هنوز دوسم داره... همینه که باعث میشه ناامید نشم... حتی بعد از شنیدن بد و بیراهاش باز هم میتونستم عشق رو از چشماش بخونم ولی با همه ی اینا وقتی پیمان حرف از دوست داشتن ترنم زد خیالم راحت شد
اشکان: هیچوقت فکر نمیکردم که اینجور عاشق بشی... یادته چقدر سرد و بی احساس بودی؟
سری تکون میده
-آره... چون با پدربزرگم بزرگ شدم.. اون از جمع فراری بود و من رو هم مثل خودش بار آورده بود... یادمه حتی توی نامزدی سیاوش هم حضور نداشتم چون یه ماموریت مهم برام پیش اومده بود که باید به خارج از کشور میرفتم.. هر چقدر که مامان و بابا اصرار کردن بذار برای بعد قبول نکردم... شاید باورت نشه من ترنم رو قبل از نامزدی ترنم اصلا ندیده بودم.. چون توی مهمونی ها شرکت نمیکردم یا اگر هم به اصرار مامان میرفتم زودی جیم میشدم... بعد از نامزدی سیاوش هم فقط یه بار با ترانه دیدار کوتاهی داشتم تا اینکه یه روز چون سیاوش وقت نداشت عکسهای نامزدی رو به دست ترانه برسونه من رو به خونشون فرستاد... اونجا بود که برای اولین بار با ترنم رو در رو شدم
چشماش رو میبنده و به اون روز بارونی که اولین جرقه برای آشنایی یه عشق جاودانه زده شد فکر میکنه
...
اشکان: هوی.. کجایی؟
-چته تو؟.. این چه وضع صدا کردنه؟
اشکان: میدونی از کی دارم صدات میکنم... بفرما رسیدیم.. حالا چیکار کنیم؟؟
-فعلا هیچی...
اشکان: خونه ی دوستش زندگی میکنه؟
-اگه به آدرس نگاه کنی میبینی خونه ی دوستش نیست... لابد دوستش بهش کمک کرده تا همین نزدیکیا ساکن بشه... باید منتظر یه فرصت مناسب باشم تا بتونم باهاش حرف بزنم
اشکان: میخوای در مورد خونوادش هم بهش بگی
-دیوونه شدی... معلومه که نه... اونجور که از رفتارش فهمیدم هنوز چیزی نمیدونه... باید بذارم یکم اوضاع آرومتر بشه
اشکان هم سری تکون میده و میگه: حق با توهه
اشکان: الان میخوای باهاش حرف بزنی
-نمیدونم اشکان... خودم هم نمیدونم... تنها چیزی که الان میدونم اینه که باید زودتر همه چیز رو برای ترنم روشن کنم وگرنه ممکنه باز هم از دستش بدم
اشکان: اون الان از دست همه دلخوره... بهتر نیست بهش فرصت بدی
-اشکان دلم میخواد بهش فرصت بدم تا با خودش کنار بیاد ولی میترسم تو این فرصت دادنا از دستش بدم... اون هیچ چیز نمیدونه... میفهمی اشکان؟... هیچ چیزی از احساس من نمیدونه... باید بهش بگم که تمام اون سالها دروغ گفتم... باید بهش بگم
اشکان: اما چطوری؟... اصلا در مورد من میخوای چی بگی؟
-نمیدونم اشکان... تو رو به خدا اینقدر آیه ی یاس نخون... تو که تو شرایط بدتر از این ناامید نشدی پس چرا الان اینقدر با ناامیدی حرف میزنی
اشکان: به خاطر اینکه میترسم دوباره گند بزنی.. مثل امروز... چقدر گفتم تو دادگاه سر و صدا راه ننداز
با خشم به اشکان نگاه میکنه
-جنابعالی که اونجا نبودی ببینی دختره ی بیشعور چیا بهم میگفت
اشکان: اون داشت حرص میخورد احمق... میخواست یه جوری تلافی کنه میدونی میتونه بر علیه تو شکایت کنه
-به درک... بذار هر غلطی که دلش میخواد بکنه
اشکان: داد و بیداد که راه انداهتی دیگه سیلی زدنت چی بود سروش؟... چرا اینقدر دنبال شر میگردی؟
با حرص میگه: اگه میتونستم بیشتر از اینا میزدم.. حاضر بودم حتی شده چند سال حبس بکشم ولی یه دل سیر کتکش بزنم... به خاطر یه سیلی و چند تا داد و بیداد اون هم به کسی که هنوز زن صیغه ایه بنده هست و با دروغ و نیرنگ وارد زندگیم شده بنده رو پشت میله های زندون حبس نمیکنند تا موهام رنگ دندونام سفید بشه
اشکان: من میگم نره تو میگی بدوش... به فکر خودت نیستی لااقل به اون پدر و مادرت فکر کن که از دست تو و سیاوش داغون شدن
آهی میکشه
-دست خودم نیست اشکان... خودت که میدونی که من آدمی نبودم که دستم رو روی هیچ زن و دختری بلند کنم... اصلا اهل داد و فریاد هم نبودم... از چهار سال پبش که آلاگل با همدستی دخترخاله اش اون کارا رو کردن زندگیم رو به خاک سیاه نشوندن اینجوری شدم... روز به روز عصبی تر و پرخاشگرتر از قبل... برام سخت بود ببینم ترنمی که این سال دوستش داشتم هیچوقت من رو نمیخواسته... باورت میشه حتی بعد از جداییمون دلم نیومد صیغه ای که بین من و ترنم خونده شده بود رو فسخ کنم... مدت صیغه خودش تموم شده بود تا لحظه ی آخر هم دلم میخواست یکی بزنه تو گوشم و بگه بیدار شو سروش همه ی اینا دروغه اما تو اون زمان هیچکس نبود این کار رو کنه
اشکان: آخه برادر من این هم راهش نیست... باید به خودت مسلط باشی... خیر سرت مهندس مملکتی... بزرگ شده ی اون مرحومی... یادت نیست با تمام جدیتش هیچوقت از کوره در نمیرفت
-اگه پدربزرگم زنده بود هیچوقت این اتفاقا نمیفتاد... اشکان شاید باورت نشه پدربزرگم هم مثله خودم عاشق شیطنت ها و مهربونی های ترنم شده بود... من واسه ی پدربزرگم خیلی عزیز بودم میدونستم همسر آیندم هم براش عزیز خواهد بود... شاید دلیلش این بود که شباهت زیادی به عموی شهیدم داشتم هم از لحاظ اخلاقی هم از لحاظ ظاهری... وقتی بهش در مورد ترنم گفتم نذاشت به ماه بکشه سریع با پدر و مادرم صحبت کرد اونا هم که خونواده ی ترانه و ترنم رو خوب میشناختن برای بار دوم رفتن خواستگاری اما این بار برای پسر دومشون که من بودم... من اون روزا عاشق ترنم نبودم همه چیز ذره ذره به وجود اومد... پدربزرگم اوایل با ترنم هم مثله بقیه برخورد میکرد اما از اونجایی که ترنم خیلی اهل شیطنت و بچه بازی بودی خیلی وقتا حرص اون مرحوم رو در میاورد ولی از یه طرف هم خودش رو مظلوم میکرد همی بچه بازیاش باعث میشد پدربزرگم از کارای ترنم به خنده بیفته .. ترنم هم که خنده های پدبزرگم رو میدید خودش رو لوس میکرد... یه بار به خودم اومدم دیدم بابابزرگ بنده دربست من رو فراموش کرده و با ترنم روزاش رو میگذرونه...
آهی میکشه و با بغض میگه: عجب روزایی بود اشکان... دلم هوای اون روزا رو کرده... میترسم با همه ی عشقی که تو چشماش میبینم باز هم قبولم نکنه؟!... میترسم اشکان
اشکان: نترس پسر... مثل همیشه موفق میشی.. من میدونم
-امیدوارم اشکان... امیدوارم... خیلی ایتش کردم حتی اگه قبولم هم نکنه حق دارم... حتی تو دوران نامزدی هم بیشتر درگیر کارای شرکت بودم
با ناراختی ادامه میده: میدونی مشکل چیه اشکان؟
اشکان منتظر نگاش میکنه
-مشکل این نیست که چقدر به دست آوردن ترنم سخته مشکل اینه که من دیر فهمیدم... دیر فهمیدم که اشتباه کردم... تا وقتی کنارم بود خیالم راحت بود هیچوقت توی اون 5 سال ننشسته بودم به این فکر نکرده بودم که ممکنه از دستش بدم... دغدغه های فکریم تو اون روزا ترنم نبود بلکه کار و پیشرفتم بود شاید اگه اون همه درگیر کارم نبودم هیچکدوم از اون اتفاقا نمیفتاد... بهش اعتماد داشتم بهم اعتماد داشت ولی ریشه ها و پایه های اون اعتماد اونقدر قوی نبود که در برابر سختی های زندگی دووم بیاره... وقتی ترنم رو از دست دادم بیشتر غرق کار شدم اما تو این روزای آخر که ترنم رو مرده فرض میکردم مدام به این فکر میکردم که من دارم چه غلطی میکنم... با ترنم بودم وقتم صرف کار میشد ترنم رو ترک کردم باز هم غرق کار شدم اما الان که دیگه ترنمی نیست این پول این کار این پیشرفت این استقلال کجای زندگیم رو میگرفت... این روزا با داشتن تمام اینا باز هم احساس کمبود میکردم... آره اشکان اشتباه من اینه که خیلی چیزا رو دیر فهمیدم... من اگه فقط یک سوم وقتی رو که برای کار صرف میکردم رو با ترنم میگذروندم صد در صد خیلی جاها اشتباه نمیرفتم... من هیچوقت عشقش رو باور نکردم اما اون لحظه به لحظه زندگیش رو با باور عشق من گذروند.. بارها بعد از نامزدیه من با آلاگل بهم گفت سروش مطمئن بودم که برمیگردی ولی حالا میفهمم که اشتباه میکردم
اشکان با ناراحتی نگاش میکنه ولی هیچ حرفی واسه گفتن نداره
به اشکان خیره میشه با لبخند تلخی میگه: میبینی اشکان.... اون تا لحظه یآخر هم به برگشتنم امید داشت... هم عاشق بود هم عشق من رو باور داشت اما من..............
نفسش رو با ناراحتی بیرون میده و دیگه چیزی نمیگه
چشماش رو میبنده و خودش هم نمیفهمه کی به خواب میره... اشکان هم ترجیح میده چیزی نگه تا یه خورده حالش بهتر بشه
با تکون های دستی به خودش میاد
- هان؟.. چی شده؟
نگاهی به اطراف میندازه متوجه تاریکی اطراف میشه
اشکان: اومد
با گیجی میگه: چی؟
اشکان: ترنم برگشت
با همون گیجی ناشی از خواب میگه: ترنم اومد؟
اشکان: اه.. چه مرگته سروش.. آره اومد... اون پسره نریمان همین الان پیادش کرد و رفت
تازه متوجه ی موقعیتی که توش هست میشه... لبخندی رو لبش میشینه و در ماشین رو باز میکنه
اشکان:هوی.. کجا؟
بدون اینکه جواب اشکان رو بده نگاهی به اطراف میندازه و ترنم رو جلوی در یه خونه منتظر میبینه
بدون توجه به اشکان به سمت ترنم میره که با باز شدن در یهو سرجاش خشکش میزنه
بهت زده زیر لب زمزمه میکنه: مهران
مهران با لبخند از جلوی در خونه کنار میره و ترنم هم وارد میشه
...
ترنم و مهران بدون اینکه متوجه ی حضور اون بشن در رو پشت سرشون میبندن
نگاهی به خونه ی ماندانا و نگاهی به اون خونه که ترنم واردش شد میندازه
-اینجا چه خبره؟
صدای اشکان رو از پشت سرش میشنوه
اشکان: دوباره چت شد؟
با حالی نذار به عقب برمیگرده و میگه: ترنم... اون... رفت...
اشکان: اه.. سروش... ترنم چی؟.. کشتی منو.. بگو چی شده؟... تو که هنوز باهاش حرف نزدی که این طور به لکنت افتادی
با کلافگی نگاهی به اطراف میندازه.. هنوز گیج و منگه...
-خدایا چیکار کنم؟... چرا ترنم باید بره تو خونه ای که یه پسر توش ساکنه
اشکان: یکم بلندتر بگو من هم بشنوم چی میگی
- اه.. لعنتی حق نداشت بره تو خونه ی اون پسره.. مگه خونه ی ماندانا رو ازش گرفتن
اشکان که میبینه حرف زدن باهاش فایده ای نداره با کلافگی به سمت ماشین میره
...
-چرا حق نداشت... مگه چیه توهه... زنته.. نامزدته.. دوست دخترته.. واقعا چته.. نکنه انتظار داشتی ازت اجازه بگیره؟
...
-خب زنم نباشه... دلیل نمیشه که بره تو خونه یه پسره غریبه
...
-اصلا شاید ماندانا و امیر هم تو اون خونه باشن
سرش رو به نشونه ی تائید حرفش تکون میده
مدام با خودش تکرار میکنه:آره.. حتما همینطوره... این دفعه حق ندارم بهش شک کنم... میفهمی سروش.. ایندفعه حق شک کردن نداری... این حق رو نداری... ترنمت پاکه... مثله همیشه
اشکان رو رو به روی خودش میبینه
اشکان: بیا یه خورده آب بخور بعد تعریف کن چی دیدی که از این رو به اون رو شدی؟
آب معدنی رو از دست اشکان میگیره ولی به جای اینکه بخوه تمام آب رو روی خودش خالی میکنه تا شاید یه خورده از عطشش کم بشه.. حس میکنه داره آتیش میگیره
اشکان: چیکار میکنی دیوونه
بطریه خالیه آب معدنی رو روی زمین پرت میکنه و به سمت ماشین میره...
-آروم باش سروش... آروم باش... ترنمت هیچ وقت بهت خیانت نمیکنه
یکی تو وجودش میگه
«کی گفته اون ترنمه توهه... مگه نشنیدی امروز چی گفت... اون خودش رو مال تو نمیدونه... تو لیاقت ترنم رو نداری تو لیاقتت همون آلاگله بی شعوره»
سرش رو بین دستاش میگیره و با صدای بلندی میگه: نه.. نه.. نه.. اون واسه ی همیشه ی همیشه مال منه
اشکان تو ماشین میشینه و با نگرانی میگه: سروش تو رو خدا بگو چی شده؟
...
اشکان: اه.. چه غلطی کردم ایکاش باهات پیاده میشدم... آخه چی دیدی که این طور بهم ریختی؟
دست خودش نیست... بدون اینکه بخواد بغض تو گلوش میشینه
-نکنه از دستش بدم اشکان؟
اشکان: هیچ معلومه چی داری میگی
با داد میگه: آره میفهم.. این تویی که نمیفهمی... میدونی ترنم کجا زندگی میکنه؟.... خونه ی مهران... خودم با چشمای خودم دیدم که مهران در رو براش باز کرد
اشکان با دهن باز به رفتارای اون نگاه میکنه
مثله یه پسربچه ی شاکی که اسباب بازیه مورد علاقه اش رو ازش گرفتن سرش رو روی شونه اشکان میذاره و بدون هیچ خجالتی با عجز و ناله میگه: چیکار کنم اشکان... تو بگو چیکار کنم
اشکان تازه به خودش میاد و لبخندی رو لباش میشینه
اشکان: پسره ی دیوونه آخه من چی بهت بگم... من فکر کردم چی شده؟... خب صد در صد ترنم یه دلیل قانع کننده ای برای این کارش داره... اصلا شاید دوستش هم همونجا باشه
-اشکان؟!
اشکان: کوفت اشکان... کشتی منو...
-میترسم
اشکان: خجالت بکش.. خودت رو جمع کن.. این چه وضعشه... یکی تو رو تو این وضع ببینه باورش نمیشه همونی هستی که امروز زدی تو گوش آلاگل
-اشکان به خدا میترسم... نکنه از دستش بدم... تو رو خدا یه کاری کن... ببین این مهران کیه؟.. اصلا زن و بچه داره؟ نداره؟.. تو رو خدا اشکان این دفعه هم کمکم کن...
اشکان نفسش رو با حرص بیرون میده
اشکان: باشه بابا
-خب دست به کارشو دیگه
اشکان: سروش حالت خوبه؟.. من نصف شبی چیکار میتونم کنم؟... بار صبح بشه ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
-چــــــــــــی؟... یعنی ترنم امشب تو خونه ای بمونه که یه پسر هم توش زندگی میکنه
اشکان: سروش داری کم کم اون روی من رو بالا میاریا...ترنم که فقط امشب رو اینجا نیست شبای قبلش رو هم لابد همینجا گذرونده... مهران برای من و تو غریبه هست برای ترنم که غریبه نیست برادر دوستشه
با ترس به اشکان زل میزنه
اشکان چپ چپ نگاش میکنه و میگه: اونجوری بهم نگاه نکن.. گفتم برادر دوستشه نگفتم که عاشق سینه چاکشه
نگاش رو از اشکان میگیره و به خونه ای خیره میشه که ترنمش الان اره توی اون نفس میکشه و زندگی میکنه
-هر چی بشه باز هم دوستت دارم ترنم... هر چی بشه.. این دفعه دیگه تنهات نمیذارم.. بهت قول میدم.. قول شرف
«پیمان: اون دوستت داره
-ولی.....
پیمان: حرفاش رو جدی نگیر... یه چیزایی از حماقتت شنیدم ولی با همه ی اینا اون تمام روزهایی که اسیر دست دشمن بود بیشتر از خودش نگران تو بود
-شرمنده اشم... تا آخر عمر
پیمان: شرمندگیت چیزی رو درست نمیکنه... باید بهش ثابت کنی که دوستش داری
-آخه چه طوری؟... من حتی یه آدرس هم ازش ندارم
پیمان: اگه مشکلت سر آدرسه که از همین حالا باید بگم این مشکلت حله... برو سراغ بهونه ی بعدی
-من بهونه نمیارم
پیمان: کاملا معلومه... من رو احمق فرض نکن با یه نگاه میتونم تا تهش برم... من میگم بهونه میاری چون میترسی ترنم غرورت رو خرد کنه همونطور که تو در گذشته شخصیتش رو زیر سوال بری وگرنه اصلا نمیذاشتی بره
..........
پیمان: چیه؟... چرا ساکتی؟
-این طور نیست
پیمان: پی چرا گذاشتی بره؟
....
-من هنوز تو شوک بودم و هستم... از یه طرف هم میدونم حق با ترنمه... واسه ی همین با خودم گفتم یه خورده آروم بشه بعد دوباره باهاش حرف بزنم ولی ترنم از دستم فرار کرد و رفت
پیمان: برای به دست آوردنش حاضری چیکار کنی؟
-همه کار
پیمان: چه بی مکث و سریع... خوبه اما فقط حرفه.. خودت که خوب میدونی حرف آسونه
-منی که تجربه ی از دست دادن عشقم رو دیدم دیگه حرف نمیزنم فقط و فقط عمل میکنم
پیمان: باید دید... میدونی کلی حرف پشت سرشه؟
-ترنم که بیگناهیش ثابت شد
پیمان: فکر میکنی میشه دهن مردم رو بست... نیمی از مردم در آینده حرفشون این خواهد بود که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
-برام مهم نیست.. تنها چیزی که برام مهمه عشقمه
پیمان: اگه مهم بود ترکش نمیکردی
-چرا اینقدر سنگ ترنم رو به سینه میزنی
پیمان: چون باید یه چیزایی رو جبران کنم
-چی رو؟
پیمان: بعدا میفهمی
-ترنم خالش خوبه؟
پیمان: چطور؟
-حس میکنم علاوه بر اینکه از لحاظ روحی داغونه از لحاظ جسمی هم مشکل داره... درسته؟... اصلا این مدت چرا از ترنم خبری نبود؟
پیمان: بهتره بعضی از گفتنی ها رو از زبون خوده ترنم بشنوی... تنها کمکی که میتونم بهت بکنم آدرسش رو بهت بدم»
اشکان ماشین رو روشن میکنه
-اشکان
اشکان: ها؟!
- تو این مدت از بس حال و روزم خراب بود اصلا به یاد این نبودم که این صیغه ای که بین من و آلاگل خونده شده رو فسخ کنم
اشکان: چـــــی؟
-چیه خب؟... یادم رفته بود.. امروز با یدن ریخت نحسش تازه یادم اومد... خودت ببین چیکار باید بکنم تا زودتر از شرش خلاص بشم
اشکان: بچه پررو... هر وقت کارت گیر میفته تازه یاد من میفتی
بی توجه به حرف اشکان میگه: اشکان خیلی خوشحالم... هنوز باورم نمیشه که ترنم زنده و سلامته
اشکان: ولی طفلکی خیلی ضعیف شده.. فکر کنم بدجور اذیتش کردن
با این حرف اشکان خشکش میزنه... تازه یادش میاد لحظه ای که ترنم رو در آغوش گرفته بود صورت ترنم از درد جمع شد... دلش میگیره و نیمی از آرامشش به باد میره
اشکان: این آق پیمان چی بهت گفت که از این رو به اون رو شدی
با ناراحتی میگه: چیز زیادی نگفت
اشکان: باز چه مرگت شد؟
-نگران ترنمم... نکنه اون آشغالای از خدا بی خبر بلای سرش آورده باشن
اشکان: فکر نکنم... دیدی که به جز چند تا کبودی روی صورتش چیز دیگه ای معلوم نبود... اگر هم چیزی باشه فقط یه کوفتگیه ساده معمولیه
با اینکه خیالش راحت نشده ولی ته دلش دوباره خوشحال میشه و ترجیح میده به جای فکرای بیخود راه و چاره ای برای جبران گذشته ها پیدا کنه
اشکان: خب شروع کن
-چی رو؟
اشکان: همون اندک چیزایی که از زبون پیمان شنیدی
-فقط آدرس و..............
مکثی میکنه و لبخند میزنه
اشکان: و چی؟!
-و اینکه ترنم هنوز دوستم داره
اشکان: زحمت کشیدی
-گفت باید بقیه رو از زبون خودش بشنوم
اشکان: که این طور
-ترنم برام همه چیزه اشکان... باید دوباره به دستش بیارم
اشکان: سخت به نظر میرسه
-اون هنوز دوسم داره... همینه که باعث میشه ناامید نشم... حتی بعد از شنیدن بد و بیراهاش باز هم میتونستم عشق رو از چشماش بخونم ولی با همه ی اینا وقتی پیمان حرف از دوست داشتن ترنم زد خیالم راحت شد
اشکان: هیچوقت فکر نمیکردم که اینجور عاشق بشی... یادته چقدر سرد و بی احساس بودی؟
سری تکون میده
-آره... چون با پدربزرگم بزرگ شدم.. اون از جمع فراری بود و من رو هم مثل خودش بار آورده بود... یادمه حتی توی نامزدی سیاوش هم حضور نداشتم چون یه ماموریت مهم برام پیش اومده بود که باید به خارج از کشور میرفتم.. هر چقدر که مامان و بابا اصرار کردن بذار برای بعد قبول نکردم... شاید باورت نشه من ترنم رو قبل از نامزدی ترنم اصلا ندیده بودم.. چون توی مهمونی ها شرکت نمیکردم یا اگر هم به اصرار مامان میرفتم زودی جیم میشدم... بعد از نامزدی سیاوش هم فقط یه بار با ترانه دیدار کوتاهی داشتم تا اینکه یه روز چون سیاوش وقت نداشت عکسهای نامزدی رو به دست ترانه برسونه من رو به خونشون فرستاد... اونجا بود که برای اولین بار با ترنم رو در رو شدم
چشماش رو میبنده و به اون روز بارونی که اولین جرقه برای آشنایی یه عشق جاودانه زده شد فکر میکنه
...
اشکان: هوی.. کجایی؟
-چته تو؟.. این چه وضع صدا کردنه؟
اشکان: میدونی از کی دارم صدات میکنم... بفرما رسیدیم.. حالا چیکار کنیم؟؟
-فعلا هیچی...
اشکان: خونه ی دوستش زندگی میکنه؟
-اگه به آدرس نگاه کنی میبینی خونه ی دوستش نیست... لابد دوستش بهش کمک کرده تا همین نزدیکیا ساکن بشه... باید منتظر یه فرصت مناسب باشم تا بتونم باهاش حرف بزنم
اشکان: میخوای در مورد خونوادش هم بهش بگی
-دیوونه شدی... معلومه که نه... اونجور که از رفتارش فهمیدم هنوز چیزی نمیدونه... باید بذارم یکم اوضاع آرومتر بشه
اشکان هم سری تکون میده و میگه: حق با توهه
اشکان: الان میخوای باهاش حرف بزنی
-نمیدونم اشکان... خودم هم نمیدونم... تنها چیزی که الان میدونم اینه که باید زودتر همه چیز رو برای ترنم روشن کنم وگرنه ممکنه باز هم از دستش بدم
اشکان: اون الان از دست همه دلخوره... بهتر نیست بهش فرصت بدی
-اشکان دلم میخواد بهش فرصت بدم تا با خودش کنار بیاد ولی میترسم تو این فرصت دادنا از دستش بدم... اون هیچ چیز نمیدونه... میفهمی اشکان؟... هیچ چیزی از احساس من نمیدونه... باید بهش بگم که تمام اون سالها دروغ گفتم... باید بهش بگم
اشکان: اما چطوری؟... اصلا در مورد من میخوای چی بگی؟
-نمیدونم اشکان... تو رو به خدا اینقدر آیه ی یاس نخون... تو که تو شرایط بدتر از این ناامید نشدی پس چرا الان اینقدر با ناامیدی حرف میزنی
اشکان: به خاطر اینکه میترسم دوباره گند بزنی.. مثل امروز... چقدر گفتم تو دادگاه سر و صدا راه ننداز
با خشم به اشکان نگاه میکنه
-جنابعالی که اونجا نبودی ببینی دختره ی بیشعور چیا بهم میگفت
اشکان: اون داشت حرص میخورد احمق... میخواست یه جوری تلافی کنه میدونی میتونه بر علیه تو شکایت کنه
-به درک... بذار هر غلطی که دلش میخواد بکنه
اشکان: داد و بیداد که راه انداهتی دیگه سیلی زدنت چی بود سروش؟... چرا اینقدر دنبال شر میگردی؟
با حرص میگه: اگه میتونستم بیشتر از اینا میزدم.. حاضر بودم حتی شده چند سال حبس بکشم ولی یه دل سیر کتکش بزنم... به خاطر یه سیلی و چند تا داد و بیداد اون هم به کسی که هنوز زن صیغه ایه بنده هست و با دروغ و نیرنگ وارد زندگیم شده بنده رو پشت میله های زندون حبس نمیکنند تا موهام رنگ دندونام سفید بشه
اشکان: من میگم نره تو میگی بدوش... به فکر خودت نیستی لااقل به اون پدر و مادرت فکر کن که از دست تو و سیاوش داغون شدن
آهی میکشه
-دست خودم نیست اشکان... خودت که میدونی که من آدمی نبودم که دستم رو روی هیچ زن و دختری بلند کنم... اصلا اهل داد و فریاد هم نبودم... از چهار سال پبش که آلاگل با همدستی دخترخاله اش اون کارا رو کردن زندگیم رو به خاک سیاه نشوندن اینجوری شدم... روز به روز عصبی تر و پرخاشگرتر از قبل... برام سخت بود ببینم ترنمی که این سال دوستش داشتم هیچوقت من رو نمیخواسته... باورت میشه حتی بعد از جداییمون دلم نیومد صیغه ای که بین من و ترنم خونده شده بود رو فسخ کنم... مدت صیغه خودش تموم شده بود تا لحظه ی آخر هم دلم میخواست یکی بزنه تو گوشم و بگه بیدار شو سروش همه ی اینا دروغه اما تو اون زمان هیچکس نبود این کار رو کنه
اشکان: آخه برادر من این هم راهش نیست... باید به خودت مسلط باشی... خیر سرت مهندس مملکتی... بزرگ شده ی اون مرحومی... یادت نیست با تمام جدیتش هیچوقت از کوره در نمیرفت
-اگه پدربزرگم زنده بود هیچوقت این اتفاقا نمیفتاد... اشکان شاید باورت نشه پدربزرگم هم مثله خودم عاشق شیطنت ها و مهربونی های ترنم شده بود... من واسه ی پدربزرگم خیلی عزیز بودم میدونستم همسر آیندم هم براش عزیز خواهد بود... شاید دلیلش این بود که شباهت زیادی به عموی شهیدم داشتم هم از لحاظ اخلاقی هم از لحاظ ظاهری... وقتی بهش در مورد ترنم گفتم نذاشت به ماه بکشه سریع با پدر و مادرم صحبت کرد اونا هم که خونواده ی ترانه و ترنم رو خوب میشناختن برای بار دوم رفتن خواستگاری اما این بار برای پسر دومشون که من بودم... من اون روزا عاشق ترنم نبودم همه چیز ذره ذره به وجود اومد... پدربزرگم اوایل با ترنم هم مثله بقیه برخورد میکرد اما از اونجایی که ترنم خیلی اهل شیطنت و بچه بازی بودی خیلی وقتا حرص اون مرحوم رو در میاورد ولی از یه طرف هم خودش رو مظلوم میکرد همی بچه بازیاش باعث میشد پدربزرگم از کارای ترنم به خنده بیفته .. ترنم هم که خنده های پدبزرگم رو میدید خودش رو لوس میکرد... یه بار به خودم اومدم دیدم بابابزرگ بنده دربست من رو فراموش کرده و با ترنم روزاش رو میگذرونه...
آهی میکشه و با بغض میگه: عجب روزایی بود اشکان... دلم هوای اون روزا رو کرده... میترسم با همه ی عشقی که تو چشماش میبینم باز هم قبولم نکنه؟!... میترسم اشکان
اشکان: نترس پسر... مثل همیشه موفق میشی.. من میدونم
-امیدوارم اشکان... امیدوارم... خیلی ایتش کردم حتی اگه قبولم هم نکنه حق دارم... حتی تو دوران نامزدی هم بیشتر درگیر کارای شرکت بودم
با ناراختی ادامه میده: میدونی مشکل چیه اشکان؟
اشکان منتظر نگاش میکنه
-مشکل این نیست که چقدر به دست آوردن ترنم سخته مشکل اینه که من دیر فهمیدم... دیر فهمیدم که اشتباه کردم... تا وقتی کنارم بود خیالم راحت بود هیچوقت توی اون 5 سال ننشسته بودم به این فکر نکرده بودم که ممکنه از دستش بدم... دغدغه های فکریم تو اون روزا ترنم نبود بلکه کار و پیشرفتم بود شاید اگه اون همه درگیر کارم نبودم هیچکدوم از اون اتفاقا نمیفتاد... بهش اعتماد داشتم بهم اعتماد داشت ولی ریشه ها و پایه های اون اعتماد اونقدر قوی نبود که در برابر سختی های زندگی دووم بیاره... وقتی ترنم رو از دست دادم بیشتر غرق کار شدم اما تو این روزای آخر که ترنم رو مرده فرض میکردم مدام به این فکر میکردم که من دارم چه غلطی میکنم... با ترنم بودم وقتم صرف کار میشد ترنم رو ترک کردم باز هم غرق کار شدم اما الان که دیگه ترنمی نیست این پول این کار این پیشرفت این استقلال کجای زندگیم رو میگرفت... این روزا با داشتن تمام اینا باز هم احساس کمبود میکردم... آره اشکان اشتباه من اینه که خیلی چیزا رو دیر فهمیدم... من اگه فقط یک سوم وقتی رو که برای کار صرف میکردم رو با ترنم میگذروندم صد در صد خیلی جاها اشتباه نمیرفتم... من هیچوقت عشقش رو باور نکردم اما اون لحظه به لحظه زندگیش رو با باور عشق من گذروند.. بارها بعد از نامزدیه من با آلاگل بهم گفت سروش مطمئن بودم که برمیگردی ولی حالا میفهمم که اشتباه میکردم
اشکان با ناراحتی نگاش میکنه ولی هیچ حرفی واسه گفتن نداره
به اشکان خیره میشه با لبخند تلخی میگه: میبینی اشکان.... اون تا لحظه یآخر هم به برگشتنم امید داشت... هم عاشق بود هم عشق من رو باور داشت اما من..............
نفسش رو با ناراحتی بیرون میده و دیگه چیزی نمیگه
چشماش رو میبنده و خودش هم نمیفهمه کی به خواب میره... اشکان هم ترجیح میده چیزی نگه تا یه خورده حالش بهتر بشه
با تکون های دستی به خودش میاد
- هان؟.. چی شده؟
نگاهی به اطراف میندازه متوجه تاریکی اطراف میشه
اشکان: اومد
با گیجی میگه: چی؟
اشکان: ترنم برگشت
با همون گیجی ناشی از خواب میگه: ترنم اومد؟
اشکان: اه.. چه مرگته سروش.. آره اومد... اون پسره نریمان همین الان پیادش کرد و رفت
تازه متوجه ی موقعیتی که توش هست میشه... لبخندی رو لبش میشینه و در ماشین رو باز میکنه
اشکان:هوی.. کجا؟
بدون اینکه جواب اشکان رو بده نگاهی به اطراف میندازه و ترنم رو جلوی در یه خونه منتظر میبینه
بدون توجه به اشکان به سمت ترنم میره که با باز شدن در یهو سرجاش خشکش میزنه
بهت زده زیر لب زمزمه میکنه: مهران
مهران با لبخند از جلوی در خونه کنار میره و ترنم هم وارد میشه
...
ترنم و مهران بدون اینکه متوجه ی حضور اون بشن در رو پشت سرشون میبندن
نگاهی به خونه ی ماندانا و نگاهی به اون خونه که ترنم واردش شد میندازه
-اینجا چه خبره؟
صدای اشکان رو از پشت سرش میشنوه
اشکان: دوباره چت شد؟
با حالی نذار به عقب برمیگرده و میگه: ترنم... اون... رفت...
اشکان: اه.. سروش... ترنم چی؟.. کشتی منو.. بگو چی شده؟... تو که هنوز باهاش حرف نزدی که این طور به لکنت افتادی
با کلافگی نگاهی به اطراف میندازه.. هنوز گیج و منگه...
-خدایا چیکار کنم؟... چرا ترنم باید بره تو خونه ای که یه پسر توش ساکنه
اشکان: یکم بلندتر بگو من هم بشنوم چی میگی
- اه.. لعنتی حق نداشت بره تو خونه ی اون پسره.. مگه خونه ی ماندانا رو ازش گرفتن
اشکان که میبینه حرف زدن باهاش فایده ای نداره با کلافگی به سمت ماشین میره
...
-چرا حق نداشت... مگه چیه توهه... زنته.. نامزدته.. دوست دخترته.. واقعا چته.. نکنه انتظار داشتی ازت اجازه بگیره؟
...
-خب زنم نباشه... دلیل نمیشه که بره تو خونه یه پسره غریبه
...
-اصلا شاید ماندانا و امیر هم تو اون خونه باشن
سرش رو به نشونه ی تائید حرفش تکون میده
مدام با خودش تکرار میکنه:آره.. حتما همینطوره... این دفعه حق ندارم بهش شک کنم... میفهمی سروش.. ایندفعه حق شک کردن نداری... این حق رو نداری... ترنمت پاکه... مثله همیشه
اشکان رو رو به روی خودش میبینه
اشکان: بیا یه خورده آب بخور بعد تعریف کن چی دیدی که از این رو به اون رو شدی؟
آب معدنی رو از دست اشکان میگیره ولی به جای اینکه بخوه تمام آب رو روی خودش خالی میکنه تا شاید یه خورده از عطشش کم بشه.. حس میکنه داره آتیش میگیره
اشکان: چیکار میکنی دیوونه
بطریه خالیه آب معدنی رو روی زمین پرت میکنه و به سمت ماشین میره...
-آروم باش سروش... آروم باش... ترنمت هیچ وقت بهت خیانت نمیکنه
یکی تو وجودش میگه
«کی گفته اون ترنمه توهه... مگه نشنیدی امروز چی گفت... اون خودش رو مال تو نمیدونه... تو لیاقت ترنم رو نداری تو لیاقتت همون آلاگله بی شعوره»
سرش رو بین دستاش میگیره و با صدای بلندی میگه: نه.. نه.. نه.. اون واسه ی همیشه ی همیشه مال منه
اشکان تو ماشین میشینه و با نگرانی میگه: سروش تو رو خدا بگو چی شده؟
...
اشکان: اه.. چه غلطی کردم ایکاش باهات پیاده میشدم... آخه چی دیدی که این طور بهم ریختی؟
دست خودش نیست... بدون اینکه بخواد بغض تو گلوش میشینه
-نکنه از دستش بدم اشکان؟
اشکان: هیچ معلومه چی داری میگی
با داد میگه: آره میفهم.. این تویی که نمیفهمی... میدونی ترنم کجا زندگی میکنه؟.... خونه ی مهران... خودم با چشمای خودم دیدم که مهران در رو براش باز کرد
اشکان با دهن باز به رفتارای اون نگاه میکنه
مثله یه پسربچه ی شاکی که اسباب بازیه مورد علاقه اش رو ازش گرفتن سرش رو روی شونه اشکان میذاره و بدون هیچ خجالتی با عجز و ناله میگه: چیکار کنم اشکان... تو بگو چیکار کنم
اشکان تازه به خودش میاد و لبخندی رو لباش میشینه
اشکان: پسره ی دیوونه آخه من چی بهت بگم... من فکر کردم چی شده؟... خب صد در صد ترنم یه دلیل قانع کننده ای برای این کارش داره... اصلا شاید دوستش هم همونجا باشه
-اشکان؟!
اشکان: کوفت اشکان... کشتی منو...
-میترسم
اشکان: خجالت بکش.. خودت رو جمع کن.. این چه وضعشه... یکی تو رو تو این وضع ببینه باورش نمیشه همونی هستی که امروز زدی تو گوش آلاگل
-اشکان به خدا میترسم... نکنه از دستش بدم... تو رو خدا یه کاری کن... ببین این مهران کیه؟.. اصلا زن و بچه داره؟ نداره؟.. تو رو خدا اشکان این دفعه هم کمکم کن...
اشکان نفسش رو با حرص بیرون میده
اشکان: باشه بابا
-خب دست به کارشو دیگه
اشکان: سروش حالت خوبه؟.. من نصف شبی چیکار میتونم کنم؟... بار صبح بشه ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
-چــــــــــــی؟... یعنی ترنم امشب تو خونه ای بمونه که یه پسر هم توش زندگی میکنه
اشکان: سروش داری کم کم اون روی من رو بالا میاریا...ترنم که فقط امشب رو اینجا نیست شبای قبلش رو هم لابد همینجا گذرونده... مهران برای من و تو غریبه هست برای ترنم که غریبه نیست برادر دوستشه
با ترس به اشکان زل میزنه
اشکان چپ چپ نگاش میکنه و میگه: اونجوری بهم نگاه نکن.. گفتم برادر دوستشه نگفتم که عاشق سینه چاکشه
نگاش رو از اشکان میگیره و به خونه ای خیره میشه که ترنمش الان اره توی اون نفس میکشه و زندگی میکنه
-هر چی بشه باز هم دوستت دارم ترنم... هر چی بشه.. این دفعه دیگه تنهات نمیذارم.. بهت قول میدم.. قول شرف


