مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
UNKGarnet امروز
Jcicucfufuf دیروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶
asra_mehrabi ۳-۴

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 8 9 10 11 12 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#91
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۹ عصر
فقط لبخند میزنه و هیچی نمیگه ولی دلش میخواد داد بزنه... فریاد بزنه.. به همه از خوشحالیش بگه... یاد حرفای پیمان میفته و این خوشحالیش رو هزار برابر میکنه
«پیمان: اون دوستت داره
-ولی.....
پیمان: حرفاش رو جدی نگیر... یه چیزایی از حماقتت شنیدم ولی با همه ی اینا اون تمام روزهایی که اسیر دست دشمن بود بیشتر از خودش نگران تو بود
-شرمنده اشم... تا آخر عمر
پیمان: شرمندگیت چیزی رو درست نمیکنه... باید بهش ثابت کنی که دوستش داری
-آخه چه طوری؟... من حتی یه آدرس هم ازش ندارم
پیمان: اگه مشکلت سر آدرسه که از همین حالا باید بگم این مشکلت حله... برو سراغ بهونه ی بعدی
-من بهونه نمیارم
پیمان: کاملا معلومه... من رو احمق فرض نکن با یه نگاه میتونم تا تهش برم... من میگم بهونه میاری چون میترسی ترنم غرورت رو خرد کنه همونطور که تو در گذشته شخصیتش رو زیر سوال بری وگرنه اصلا نمیذاشتی بره
..........
پیمان: چیه؟... چرا ساکتی؟
-این طور نیست
پیمان: پی چرا گذاشتی بره؟
....
-من هنوز تو شوک بودم و هستم... از یه طرف هم میدونم حق با ترنمه... واسه ی همین با خودم گفتم یه خورده آروم بشه بعد دوباره باهاش حرف بزنم ولی ترنم از دستم فرار کرد و رفت
پیمان: برای به دست آوردنش حاضری چیکار کنی؟
-همه کار
پیمان: چه بی مکث و سریع... خوبه اما فقط حرفه.. خودت که خوب میدونی حرف آسونه
-منی که تجربه ی از دست دادن عشقم رو دیدم دیگه حرف نمیزنم فقط و فقط عمل میکنم
پیمان: باید دید... میدونی کلی حرف پشت سرشه؟
-ترنم که بیگناهیش ثابت شد
پیمان: فکر میکنی میشه دهن مردم رو بست... نیمی از مردم در آینده حرفشون این خواهد بود که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
-برام مهم نیست.. تنها چیزی که برام مهمه عشقمه
پیمان: اگه مهم بود ترکش نمیکردی
-چرا اینقدر سنگ ترنم رو به سینه میزنی
پیمان: چون باید یه چیزایی رو جبران کنم
-چی رو؟
پیمان: بعدا میفهمی
-ترنم خالش خوبه؟
پیمان: چطور؟
-حس میکنم علاوه بر اینکه از لحاظ روحی داغونه از لحاظ جسمی هم مشکل داره... درسته؟... اصلا این مدت چرا از ترنم خبری نبود؟
پیمان: بهتره بعضی از گفتنی ها رو از زبون خوده ترنم بشنوی... تنها کمکی که میتونم بهت بکنم آدرسش رو بهت بدم»
اشکان ماشین رو روشن میکنه
-اشکان
اشکان: ها؟!
- تو این مدت از بس حال و روزم خراب بود اصلا به یاد این نبودم که این صیغه ای که بین من و آلاگل خونده شده رو فسخ کنم
اشکان: چـــــی؟
-چیه خب؟... یادم رفته بود.. امروز با یدن ریخت نحسش تازه یادم اومد... خودت ببین چیکار باید بکنم تا زودتر از شرش خلاص بشم
اشکان: بچه پررو... هر وقت کارت گیر میفته تازه یاد من میفتی
بی توجه به حرف اشکان میگه: اشکان خیلی خوشحالم... هنوز باورم نمیشه که ترنم زنده و سلامته
اشکان: ولی طفلکی خیلی ضعیف شده.. فکر کنم بدجور اذیتش کردن
با این حرف اشکان خشکش میزنه... تازه یادش میاد لحظه ای که ترنم رو در آغوش گرفته بود صورت ترنم از درد جمع شد... دلش میگیره و نیمی از آرامشش به باد میره
اشکان: این آق پیمان چی بهت گفت که از این رو به اون رو شدی
با ناراحتی میگه: چیز زیادی نگفت
اشکان: باز چه مرگت شد؟
-نگران ترنمم... نکنه اون آشغالای از خدا بی خبر بلای سرش آورده باشن
اشکان: فکر نکنم... دیدی که به جز چند تا کبودی روی صورتش چیز دیگه ای معلوم نبود... اگر هم چیزی باشه فقط یه کوفتگیه ساده معمولیه
با اینکه خیالش راحت نشده ولی ته دلش دوباره خوشحال میشه و ترجیح میده به جای فکرای بیخود راه و چاره ای برای جبران گذشته ها پیدا کنه
اشکان: خب شروع کن
-چی رو؟
اشکان: همون اندک چیزایی که از زبون پیمان شنیدی
-فقط آدرس و..............
مکثی میکنه و لبخند میزنه
اشکان: و چی؟!
-و اینکه ترنم هنوز دوستم داره
اشکان: زحمت کشیدی
-گفت باید بقیه رو از زبون خودش بشنوم
اشکان: که این طور
-ترنم برام همه چیزه اشکان... باید دوباره به دستش بیارم
اشکان: سخت به نظر میرسه
-اون هنوز دوسم داره... همینه که باعث میشه ناامید نشم... حتی بعد از شنیدن بد و بیراهاش باز هم میتونستم عشق رو از چشماش بخونم ولی با همه ی اینا وقتی پیمان حرف از دوست داشتن ترنم زد خیالم راحت شد
اشکان: هیچوقت فکر نمیکردم که اینجور عاشق بشی... یادته چقدر سرد و بی احساس بودی؟
سری تکون میده
-آره... چون با پدربزرگم بزرگ شدم.. اون از جمع فراری بود و من رو هم مثل خودش بار آورده بود... یادمه حتی توی نامزدی سیاوش هم حضور نداشتم چون یه ماموریت مهم برام پیش اومده بود که باید به خارج از کشور میرفتم.. هر چقدر که مامان و بابا اصرار کردن بذار برای بعد قبول نکردم... شاید باورت نشه من ترنم رو قبل از نامزدی ترنم اصلا ندیده بودم.. چون توی مهمونی ها شرکت نمیکردم یا اگر هم به اصرار مامان میرفتم زودی جیم میشدم... بعد از نامزدی سیاوش هم فقط یه بار با ترانه دیدار کوتاهی داشتم تا اینکه یه روز چون سیاوش وقت نداشت عکسهای نامزدی رو به دست ترانه برسونه من رو به خونشون فرستاد... اونجا بود که برای اولین بار با ترنم رو در رو شدم
چشماش رو میبنده و به اون روز بارونی که اولین جرقه برای آشنایی یه عشق جاودانه زده شد فکر میکنه
...
اشکان: هوی.. کجایی؟
-چته تو؟.. این چه وضع صدا کردنه؟
اشکان: میدونی از کی دارم صدات میکنم... بفرما رسیدیم.. حالا چیکار کنیم؟؟
-فعلا هیچی...
اشکان: خونه ی دوستش زندگی میکنه؟
-اگه به آدرس نگاه کنی میبینی خونه ی دوستش نیست... لابد دوستش بهش کمک کرده تا همین نزدیکیا ساکن بشه... باید منتظر یه فرصت مناسب باشم تا بتونم باهاش حرف بزنم
اشکان: میخوای در مورد خونوادش هم بهش بگی
-دیوونه شدی... معلومه که نه... اونجور که از رفتارش فهمیدم هنوز چیزی نمیدونه... باید بذارم یکم اوضاع آرومتر بشه
اشکان هم سری تکون میده و میگه: حق با توهه
اشکان: الان میخوای باهاش حرف بزنی
-نمیدونم اشکان... خودم هم نمیدونم... تنها چیزی که الان میدونم اینه که باید زودتر همه چیز رو برای ترنم روشن کنم وگرنه ممکنه باز هم از دستش بدم
اشکان: اون الان از دست همه دلخوره... بهتر نیست بهش فرصت بدی
-اشکان دلم میخواد بهش فرصت بدم تا با خودش کنار بیاد ولی میترسم تو این فرصت دادنا از دستش بدم... اون هیچ چیز نمیدونه... میفهمی اشکان؟... هیچ چیزی از احساس من نمیدونه... باید بهش بگم که تمام اون سالها دروغ گفتم... باید بهش بگم
اشکان: اما چطوری؟... اصلا در مورد من میخوای چی بگی؟
-نمیدونم اشکان... تو رو به خدا اینقدر آیه ی یاس نخون... تو که تو شرایط بدتر از این ناامید نشدی پس چرا الان اینقدر با ناامیدی حرف میزنی
اشکان: به خاطر اینکه میترسم دوباره گند بزنی.. مثل امروز... چقدر گفتم تو دادگاه سر و صدا راه ننداز
با خشم به اشکان نگاه میکنه
-جنابعالی که اونجا نبودی ببینی دختره ی بیشعور چیا بهم میگفت
اشکان: اون داشت حرص میخورد احمق... میخواست یه جوری تلافی کنه میدونی میتونه بر علیه تو شکایت کنه
-به درک... بذار هر غلطی که دلش میخواد بکنه
اشکان: داد و بیداد که راه انداهتی دیگه سیلی زدنت چی بود سروش؟... چرا اینقدر دنبال شر میگردی؟
با حرص میگه: اگه میتونستم بیشتر از اینا میزدم.. حاضر بودم حتی شده چند سال حبس بکشم ولی یه دل سیر کتکش بزنم... به خاطر یه سیلی و چند تا داد و بیداد اون هم به کسی که هنوز زن صیغه ایه بنده هست و با دروغ و نیرنگ وارد زندگیم شده بنده رو پشت میله های زندون حبس نمیکنند تا موهام رنگ دندونام سفید بشه
اشکان: من میگم نره تو میگی بدوش... به فکر خودت نیستی لااقل به اون پدر و مادرت فکر کن که از دست تو و سیاوش داغون شدن
آهی میکشه
-دست خودم نیست اشکان... خودت که میدونی که من آدمی نبودم که دستم رو روی هیچ زن و دختری بلند کنم... اصلا اهل داد و فریاد هم نبودم... از چهار سال پبش که آلاگل با همدستی دخترخاله اش اون کارا رو کردن زندگیم رو به خاک سیاه نشوندن اینجوری شدم... روز به روز عصبی تر و پرخاشگرتر از قبل... برام سخت بود ببینم ترنمی که این سال دوستش داشتم هیچوقت من رو نمیخواسته... باورت میشه حتی بعد از جداییمون دلم نیومد صیغه ای که بین من و ترنم خونده شده بود رو فسخ کنم... مدت صیغه خودش تموم شده بود تا لحظه ی آخر هم دلم میخواست یکی بزنه تو گوشم و بگه بیدار شو سروش همه ی اینا دروغه اما تو اون زمان هیچکس نبود این کار رو کنه
اشکان: آخه برادر من این هم راهش نیست... باید به خودت مسلط باشی... خیر سرت مهندس مملکتی... بزرگ شده ی اون مرحومی... یادت نیست با تمام جدیتش هیچوقت از کوره در نمیرفت
-اگه پدربزرگم زنده بود هیچوقت این اتفاقا نمیفتاد... اشکان شاید باورت نشه پدربزرگم هم مثله خودم عاشق شیطنت ها و مهربونی های ترنم شده بود... من واسه ی پدربزرگم خیلی عزیز بودم میدونستم همسر آیندم هم براش عزیز خواهد بود... شاید دلیلش این بود که شباهت زیادی به عموی شهیدم داشتم هم از لحاظ اخلاقی هم از لحاظ ظاهری... وقتی بهش در مورد ترنم گفتم نذاشت به ماه بکشه سریع با پدر و مادرم صحبت کرد اونا هم که خونواده ی ترانه و ترنم رو خوب میشناختن برای بار دوم رفتن خواستگاری اما این بار برای پسر دومشون که من بودم... من اون روزا عاشق ترنم نبودم همه چیز ذره ذره به وجود اومد... پدربزرگم اوایل با ترنم هم مثله بقیه برخورد میکرد اما از اونجایی که ترنم خیلی اهل شیطنت و بچه بازی بودی خیلی وقتا حرص اون مرحوم رو در میاورد ولی از یه طرف هم خودش رو مظلوم میکرد همی بچه بازیاش باعث میشد پدربزرگم از کارای ترنم به خنده بیفته .. ترنم هم که خنده های پدبزرگم رو میدید خودش رو لوس میکرد... یه بار به خودم اومدم دیدم بابابزرگ بنده دربست من رو فراموش کرده و با ترنم روزاش رو میگذرونه...
آهی میکشه و با بغض میگه: عجب روزایی بود اشکان... دلم هوای اون روزا رو کرده... میترسم با همه ی عشقی که تو چشماش میبینم باز هم قبولم نکنه؟!... میترسم اشکان
اشکان: نترس پسر... مثل همیشه موفق میشی.. من میدونم
-امیدوارم اشکان... امیدوارم... خیلی ایتش کردم حتی اگه قبولم هم نکنه حق دارم... حتی تو دوران نامزدی هم بیشتر درگیر کارای شرکت بودم
با ناراختی ادامه میده: میدونی مشکل چیه اشکان؟
اشکان منتظر نگاش میکنه
-مشکل این نیست که چقدر به دست آوردن ترنم سخته مشکل اینه که من دیر فهمیدم... دیر فهمیدم که اشتباه کردم... تا وقتی کنارم بود خیالم راحت بود هیچوقت توی اون 5 سال ننشسته بودم به این فکر نکرده بودم که ممکنه از دستش بدم... دغدغه های فکریم تو اون روزا ترنم نبود بلکه کار و پیشرفتم بود شاید اگه اون همه درگیر کارم نبودم هیچکدوم از اون اتفاقا نمیفتاد... بهش اعتماد داشتم بهم اعتماد داشت ولی ریشه ها و پایه های اون اعتماد اونقدر قوی نبود که در برابر سختی های زندگی دووم بیاره... وقتی ترنم رو از دست دادم بیشتر غرق کار شدم اما تو این روزای آخر که ترنم رو مرده فرض میکردم مدام به این فکر میکردم که من دارم چه غلطی میکنم... با ترنم بودم وقتم صرف کار میشد ترنم رو ترک کردم باز هم غرق کار شدم اما الان که دیگه ترنمی نیست این پول این کار این پیشرفت این استقلال کجای زندگیم رو میگرفت... این روزا با داشتن تمام اینا باز هم احساس کمبود میکردم... آره اشکان اشتباه من اینه که خیلی چیزا رو دیر فهمیدم... من اگه فقط یک سوم وقتی رو که برای کار صرف میکردم رو با ترنم میگذروندم صد در صد خیلی جاها اشتباه نمیرفتم... من هیچوقت عشقش رو باور نکردم اما اون لحظه به لحظه زندگیش رو با باور عشق من گذروند.. بارها بعد از نامزدیه من با آلاگل بهم گفت سروش مطمئن بودم که برمیگردی ولی حالا میفهمم که اشتباه میکردم
اشکان با ناراحتی نگاش میکنه ولی هیچ حرفی واسه گفتن نداره
به اشکان خیره میشه با لبخند تلخی میگه: میبینی اشکان.... اون تا لحظه یآخر هم به برگشتنم امید داشت... هم عاشق بود هم عشق من رو باور داشت اما من..............
نفسش رو با ناراحتی بیرون میده و دیگه چیزی نمیگه
چشماش رو میبنده و خودش هم نمیفهمه کی به خواب میره... اشکان هم ترجیح میده چیزی نگه تا یه خورده حالش بهتر بشه
با تکون های دستی به خودش میاد
- هان؟.. چی شده؟
نگاهی به اطراف میندازه متوجه تاریکی اطراف میشه
اشکان: اومد
با گیجی میگه: چی؟
اشکان: ترنم برگشت
با همون گیجی ناشی از خواب میگه: ترنم اومد؟
اشکان: اه.. چه مرگته سروش.. آره اومد... اون پسره نریمان همین الان پیادش کرد و رفت
تازه متوجه ی موقعیتی که توش هست میشه... لبخندی رو لبش میشینه و در ماشین رو باز میکنه
اشکان:هوی.. کجا؟
بدون اینکه جواب اشکان رو بده نگاهی به اطراف میندازه و ترنم رو جلوی در یه خونه منتظر میبینه
بدون توجه به اشکان به سمت ترنم میره که با باز شدن در یهو سرجاش خشکش میزنه
بهت زده زیر لب زمزمه میکنه: مهران
مهران با لبخند از جلوی در خونه کنار میره و ترنم هم وارد میشه
...
ترنم و مهران بدون اینکه متوجه ی حضور اون بشن در رو پشت سرشون میبندن
نگاهی به خونه ی ماندانا و نگاهی به اون خونه که ترنم واردش شد میندازه
-اینجا چه خبره؟
صدای اشکان رو از پشت سرش میشنوه
اشکان: دوباره چت شد؟
با حالی نذار به عقب برمیگرده و میگه: ترنم... اون... رفت...
اشکان: اه.. سروش... ترنم چی؟.. کشتی منو.. بگو چی شده؟... تو که هنوز باهاش حرف نزدی که این طور به لکنت افتادی
با کلافگی نگاهی به اطراف میندازه.. هنوز گیج و منگه...
-خدایا چیکار کنم؟... چرا ترنم باید بره تو خونه ای که یه پسر توش ساکنه
اشکان: یکم بلندتر بگو من هم بشنوم چی میگی
- اه.. لعنتی حق نداشت بره تو خونه ی اون پسره.. مگه خونه ی ماندانا رو ازش گرفتن
اشکان که میبینه حرف زدن باهاش فایده ای نداره با کلافگی به سمت ماشین میره
...
-چرا حق نداشت... مگه چیه توهه... زنته.. نامزدته.. دوست دخترته.. واقعا چته.. نکنه انتظار داشتی ازت اجازه بگیره؟
...
-خب زنم نباشه... دلیل نمیشه که بره تو خونه یه پسره غریبه
...
-اصلا شاید ماندانا و امیر هم تو اون خونه باشن
سرش رو به نشونه ی تائید حرفش تکون میده
مدام با خودش تکرار میکنه:آره.. حتما همینطوره... این دفعه حق ندارم بهش شک کنم... میفهمی سروش.. ایندفعه حق شک کردن نداری... این حق رو نداری... ترنمت پاکه... مثله همیشه
اشکان رو رو به روی خودش میبینه
اشکان: بیا یه خورده آب بخور بعد تعریف کن چی دیدی که از این رو به اون رو شدی؟
آب معدنی رو از دست اشکان میگیره ولی به جای اینکه بخوه تمام آب رو روی خودش خالی میکنه تا شاید یه خورده از عطشش کم بشه.. حس میکنه داره آتیش میگیره
اشکان: چیکار میکنی دیوونه
بطریه خالیه آب معدنی رو روی زمین پرت میکنه و به سمت ماشین میره...
-آروم باش سروش... آروم باش... ترنمت هیچ وقت بهت خیانت نمیکنه
یکی تو وجودش میگه
«کی گفته اون ترنمه توهه... مگه نشنیدی امروز چی گفت... اون خودش رو مال تو نمیدونه... تو لیاقت ترنم رو نداری تو لیاقتت همون آلاگله بی شعوره»
سرش رو بین دستاش میگیره و با صدای بلندی میگه: نه.. نه.. نه.. اون واسه ی همیشه ی همیشه مال منه
اشکان تو ماشین میشینه و با نگرانی میگه: سروش تو رو خدا بگو چی شده؟
...
اشکان: اه.. چه غلطی کردم ایکاش باهات پیاده میشدم... آخه چی دیدی که این طور بهم ریختی؟
دست خودش نیست... بدون اینکه بخواد بغض تو گلوش میشینه
-نکنه از دستش بدم اشکان؟
اشکان: هیچ معلومه چی داری میگی
با داد میگه: آره میفهم.. این تویی که نمیفهمی... میدونی ترنم کجا زندگی میکنه؟.... خونه ی مهران... خودم با چشمای خودم دیدم که مهران در رو براش باز کرد
اشکان با دهن باز به رفتارای اون نگاه میکنه
مثله یه پسربچه ی شاکی که اسباب بازیه مورد علاقه اش رو ازش گرفتن سرش رو روی شونه اشکان میذاره و بدون هیچ خجالتی با عجز و ناله میگه: چیکار کنم اشکان... تو بگو چیکار کنم
اشکان تازه به خودش میاد و لبخندی رو لباش میشینه
اشکان: پسره ی دیوونه آخه من چی بهت بگم... من فکر کردم چی شده؟... خب صد در صد ترنم یه دلیل قانع کننده ای برای این کارش داره... اصلا شاید دوستش هم همونجا باشه
-اشکان؟!
اشکان: کوفت اشکان... کشتی منو...
-میترسم
اشکان: خجالت بکش.. خودت رو جمع کن.. این چه وضعشه... یکی تو رو تو این وضع ببینه باورش نمیشه همونی هستی که امروز زدی تو گوش آلاگل
-اشکان به خدا میترسم... نکنه از دستش بدم... تو رو خدا یه کاری کن... ببین این مهران کیه؟.. اصلا زن و بچه داره؟ نداره؟.. تو رو خدا اشکان این دفعه هم کمکم کن...
اشکان نفسش رو با حرص بیرون میده
اشکان: باشه بابا
-خب دست به کارشو دیگه
اشکان: سروش حالت خوبه؟.. من نصف شبی چیکار میتونم کنم؟... بار صبح بشه ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
-چــــــــــــی؟... یعنی ترنم امشب تو خونه ای بمونه که یه پسر هم توش زندگی میکنه
اشکان: سروش داری کم کم اون روی من رو بالا میاریا...ترنم که فقط امشب رو اینجا نیست شبای قبلش رو هم لابد همینجا گذرونده... مهران برای من و تو غریبه هست برای ترنم که غریبه نیست برادر دوستشه
با ترس به اشکان زل میزنه
اشکان چپ چپ نگاش میکنه و میگه: اونجوری بهم نگاه نکن.. گفتم برادر دوستشه نگفتم که عاشق سینه چاکشه
نگاش رو از اشکان میگیره و به خونه ای خیره میشه که ترنمش الان اره توی اون نفس میکشه و زندگی میکنه
-هر چی بشه باز هم دوستت دارم ترنم... هر چی بشه.. این دفعه دیگه تنهات نمیذارم.. بهت قول میدم.. قول شرف
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#92
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۳۹ عصر
با بغض زیر لب میخونم: تو را ای گل کماکان دوست دارم ، به قدر ابر و باران دوست دارم ، کجا باشی کجا باشممهم نیست ، تو را تا زنده هستم دوست دارم .مهران: دختر آخه چت شده؟... تو که داشتی میرفتی خوب بودی ولی از وقتی اومدی یه گوشه کز کردی و زیر لب برای خودت حرف میزنی
با صدای مهران سرمو بالا میارم و غمگین نگاش میکنممهران: چته دختر... حداقل حرف بزن... تو دادگاه اتفاقی افتاد؟آهی میکشم و سرم رو به نشونه ی نه تکون میدمرو به روی من میشینه و میگه: پس چی شده خانم خانما؟به زحمت دهنم رو باز میکنم و به تلخی شروع به حرف زدن میکنم-با دیدن غریبه های به ظاهر آشنا دلم هوای آرزوهای بر باد رفته ام رو کردهمهران: دلت تنگه؟سرم رو تکون میدمو چشمام رو میبندمزدی به هدف پسر... زدی به هدف-بیشتر از همیشه.... امشب من خدای دلتنگی ام مهران... دلتنگ تک تک روزهای گذشته ام.. تک تک روزهایی که دنیا رو پر از رویاهای دوست داشتنی میدیدممهران: مگه الان نمیبینی؟تو چشماش نگاه میکنم... عمیق و در عین حال پر از حسرت-تو چشمام چی میبینی؟مهران: یه دنیا آرزو که سعی در کتمانشون داریلبخندی میزنم-نه مهران... حرف کتمتن نیست... فقط دیگه تو دنیای خیالی زندگی نمیکنممهران: اعتماد کن ترنم... به آرزوها و رویاهات بها بده و به آدمای اطرافت اعتماد کنبه دیوار زل میزنم و با پوزخندی روی لب و اشکی جاری بر روی گونه هام میگم: من به اطرافیانم اعتماد نداشتم مهران من به اونا ایمان داشتم... زندگیه من توی اطرافیانم خلاصه میشد... اما همون اطرافیان آرزوها و رویاهام رو از من گرفتن... آرزویی برام نمونده که بخوام بهش بها بدمپاهامو جمع میکنم و دستم رو دور پاهام حلقه میکنم.. سرم رو روی پام میارم با ناله میگم: مهران خیلی سخته تنها یه چیز واست مونده باشه که بدونی همون هم مال تو نیستمهران: کی میگه مال تو نیست؟-دلممهران: شاید اشتباه میکنه-نهمهران: ترنم تو حق نداری خودت رو از دیدن زیبایی های زندگی محروم کنی؟-آره... این رو بهتر از هر کس دیگه ای میدونم.. فقط دیگران هستن که حق دارن من رو از دیدن زیبایی های خیالیه دنیا محروم کنند... این حق من نیست فقط و فقط حق اطرافیانمه... مهران: ازشون دلخوری؟-به اندازه ی تمام آرزوهای از دست رفته امبی مقدمه میپرسم-مهران تو از خونواده ی من خبر داری؟رنگش میپرهمهران: نه... چطور؟اخمام تو هم میره-آخه امروز به جز طاها هیچکدمشون رو ندیدمآهی میکشم و ادامه میدم: حتی طاهر هم نبودمهران: ای بابا... دختر واسه همین غنبرک زدی و با ماتم و غصه حرف میزنی... حتما دلیلی واسه ی نیومدنشون دارن-هنوز خیلی زوده که بفهمی چرا در سایه ی غصه های بی پایانام فرو رفتم... مهران دلم هوای نداشته هام رو کرده... تمام نداشته هایی که یه روز داشتم ولی توسط اطرافیانم به غارت رفتن.... بگو چیکار کنم مهران؟... بگو چیکار کنم؟...قلبم تند تند میزنه... نا آرومم... سردمه و در عین حال دارم از درون آتیش میگیرم... سر خودم داد میزنم و میگم ترنم چه مرگته؟... تو که عادت داری به این همه تنهایی و بی کسی اما یه چیزی ته دلم میگه نه الان... نه الان که همه چیز ثابت شده... نه الان که میتونی با غرور جلوشون راه بری و بگی دیدین حق با من بود... بعضی وقتا دلم میخواد تا میتونم همه ی اونایی رو که خردم کردن رو خرد کنم اما نمیدونم چرا وقتی چشمم تو چشمشون میفته همه ی قول و قرارام رو از یاد میبرممهران: اونا هم شکستن ترنم.. تمام اون سالهایی که داشتی عذاب میکشیدی پا به پای تو عذاب کشیدن-مطمئنی عذاب اونها پا به پای من بود؟مهران: میخوای انتخاب روزهای از دست رفته ات رو بگیری؟لبخند تلخی میزنم-از کی؟... از کسایی که هنوز برام عزیزنمهران: پس ناراحتیت چیه؟...حالا که فهمیدن زنده ای مطمئن باش دوباره تمام اون نداشته هات به داشته ها تبدیل میشن... حتی شاید بیشتر از قبل قدرت رو بدونندزهرخندی رو لبام میشینه... به لیوان کنار دستم نگاه میکنم و در مقابل چشمای بهت زده ی مهران اون رو برمیدارمو محکم به زمین میکوبم.. هزار تیکه میشه مثل قلب من-ببخش مهران ولی میخواستم یه چیزی رو بهت نشون بدم...از جام بلند میشم و به سمت تیکه تیکه های شکسته شده ی لیوان میرممهران: کجا دختر... بشین خودم جمع میکنم... تو حرفت رو بزنبدون حرف آروم کنار شیشه های لیوان میشینممهران متعجب نگام میکنه-اونجوری نگام نکن... هنوز دیوونه نشدم... فقط میخوام یه چیزی رو بهت ثابت کنم که تا الان نتونستم با حرف به هیچکس توی دنیا حقیقی بودنش رو به اثبات برسونمبه خرده شیشه های رو زمین اشاره میکنم- به این شیشه ها نگاه کن... با دقت نگاه کن مهران....همونجور که خونسردانه شیشه ها رو جمع میکنم حرفم رو هم میزنم: من الان پشیمونم...پشیمونم که این لیوان رو شکوندم... اومدم درستش کنم.. دقیقا مثل اول...همه ی سعیم رو دارم میکنم تا ریز به ریزترین قسمتهای خرد شده ی لیوان رو پیدا کنم و تیکه تیکه هاش رو کنار هم بذارم که دوباره یه لیوان بشه... به نظرت میشه؟سوزش بدی رو تو کف دستم احساس میکنم اما بی تفاوت ادامه میدمتیکه های جمع شده شیشه رو بالا میارم-ببین مهران... تیکه تیکه هاش رو با هزار تا زحمت جمع کردم ولی حتی اگه با بهترین چسبها هم اونا رو بچسبونم باز اون همون لیوان سابق نمیشه... نه ظاهرش نه عملکردش... وقتی یه دونه لیوان بعد از شکستن نمیتونه به حالت اولیه برگرده تو از منه انسان چه انتظاری داری...نمیگم دلم شکسته... نمیگم غرورم شکسته... من جدا از دلم و غرورم همه شخصیتم خرد شده.. این رو بفهم... شاید همه بیان و بخوان دوباره مثل سابق باشن ولی آیا من میتونم ترنم سابق بشم... یه چیزایی تو دنیا هستن که هیچوقت فراموش نمیشن فقط و فقط کمرنگ میشنمهران: همین کمرنگی کم چیزی نیست باید کم کم کنار اومد-ولی همین کمرنگیه که باعث میشه هیچی دیگه مثل اولش نشه... من میخوام تمام اون اتفاقا بی رنگ بشن.. از یاد برن.. این سالها از صفحه صفحه کتاب زندگیم حذف بشن... به نظرت میشه؟مهران:.....-خودت هم خوب میدونی که هیچی مثل سابق نمیشه... من خیلی وقت پیشا کنار اومدم و قید همه چیز رو زدم... من یه مال باخته نیستم مهران... من توی این دنیا هستیم رو باختم... نمیدونم چرا زنده ام وقتی این همه آرزوی رفتن رو دارم... مهران: ترنم تو هنوز خیلی چیزا داری.... چرا با خودت اینطور میکنی؟... میدونی امروز امیر از نگاه های بی تاب سروش میگفتبا تعجب میگم: امیر؟!مهران: بله.. امیر ولی جنابعالی از بس تو هپروت بودی متوجه ی حضورش توی دادگاه نشدی... یادت که نرفته ماشین ماندانا و امیر رو فرستاده بودن ته دره-آه راست میگی.. اصلا حواسم نبودمهران: از اونجایی که ماندانا حالش زیاد خوب نبود امیر مجبور شد بیاد که تو هم یه نیم نگاهی به اون بدبخت ننداختیلبخندی میزنم و میگم: شرمنده.. اصلا متوجه ی اطراف نبودممهران: بیخیال بابا... اون اصلا آدمه که تو بخوای براش شرمنده باشی-مثلا شوهر خواهرته هامهران: راست میگی؟... ببخش یادم رفته بود... آره داشتم میگفتم امیر یه مرد جنتلمنیه که نگو-از دست تومهران با داد میگه: ترنــــمبا ترس نگاش میکنم-چیه؟به سرعت به طرف من میادو میگه: ببین با دستت چیکار کردیبه زور بلندم میکنه و شیشه های تو دستم رو روی زمین پرت میکنهمهران: دختر من ضریب هوشیم بالاهه نیازی نیست عملی بهم نشون بدی به جان خودم اگه زبونی هم میگفتی میفهمیدملبخندی رو لبم میشینهمهران: آفرین دختر... اینه.. بخند تا دنیا بهت بخنده-روزگار بدی شده مهران این روزا حتی دنیا هم با خنده های ما نمیخنده... دنیا فقط منتظره یه لبخند رو لب ماها بشینه تا بعدش دمار از روزگار ما در بیارهمهران: دنیایی هم باهات حرف بزنم باز حرف خودت رو میزنی... مواظب پات باش.. حالا نزنی خودت رو هم مثل جهزیه ماندانا ناقص نکنی... یه خراش برداری همین ماندانا من رو زجرکش میکنه.. همینجا بشین برم یه چیز بیارم دستت رو پانسمان کنماروم میشینم و مهران از من دور میشه...صدام رو بلند میکنم و با کنجکاوی میپرسم: مهران چند سالته؟برام جای تعج داره که تا الان ازدواج نکرده... اگه از سروش بزرگتر نباشه کوچیکتر هم نیستاون هم با صدای بلند میگه: چیه؟... میخوای ازم خواستگاری کنی؟.. با عرض معذرت بنده فعلا قصد ازدواج ندارم-چه خودشیفته ای هستیامهران با یه جعبه ی کوچیک به سمت من میاد
مهران: خودشیفته چیه خانمی؟... اصلا از اونجایی که بنده آدم فداکاری هستم نه تنها یه زن بلکه سی چهل تا زن میگیرم تا شما دخترا رو از ترشیدگی نجات بدم فقط باید برین تو صف تا دعواتون نشه-بچه پرروجعبه رو باز میکنه و دستم رو توی دستش میگیره شروع میکنه به پانسمان کردنمهران: چیه خب... ببین خوبی به شماها نیومده-مهران تا حالا عاشق شدی؟مهران: مگه دیوونه ام؟خیره نگاش میکنم-واقعا تا حالا عاشق نشدی؟مهران:نه-چی؟لبخند تلخی میزنه و شونه ای بالا میندازهمهران: یه بار خدا زد پس کله ی بنده و عاشق یه ضعیفه ای شدم ولی بعدش زود سر عقل اومدم-چــــــی؟مهران: هیچی بابا-اه.. مهران چرا آدم رو کنجکاو میکنی بعد هیچی بروز نمیدی؟مهران: خوشم میاد که اسم مودبانه روی کارات میذاری... خانمی شما کنجکاو نیستی یه فوضول به تمام معناییبا اخم نگاش میکنم و با عصبانیت میگم: ایش... اصلا نگو... من فقط یه خورده کنجکاو شده بودم که چرا هنوز زن نداری؟مهران:خب بابا... حالا نمیخواد قهر کنی...یه بار عاشق شدم-واقعا؟مهران: اوهوم-بعدش چی شد؟مهران: هیچی-چی؟مهران: هیچی... صاحبش قربونیش کر دیگه وقت نشد بهش ابراز علاقه کنممتعجب نگاش میکنم-یعنی چی؟مهران: یعنی چی نداره که... عاشق گوسفند همسایه ی مادربزرگم شده بودمنیمخیز میشمو دستم رو از بین دستاش میکشم بیرون که از شدت درد چشمام ناخودآگاه بسته میشن مهران: ببین چیکار داری میکنی-مظلوم گیر آوردی... هی مسخر میکنی؟مهران: چیه میخوای راپورتمو به ماندانا بدی-معلومه که میدممیخنده و مجبورم میکنه بشینممهران: بشین خانمی... سالها پیش......با کنجکاوی میشینم و نگاش میکنموقتی میبینه نشستم دوباره دستم رو بین دستاش میگیره و به کارش ادامه میدهمهران: یه بار عاشق شدم-لابد عاشق بزغاله ی همسایه پدربزرگتمهران: نه خله... این بار دارم جدی میگم-واقعا؟تلخ میخنده-چی شده؟مهران: هیچی-پس چرا میخندی؟مهربون نگام میکنه.. برای اولین بار غم بزرگی رو تو چشماش میبینممهران: این کنجکاویها و زود بخشیدنات من رو یاد کی میندازه-کی؟مهران: اینش مهم نیست کوچولو.. مگه نمیخواستی بدونی عاشق شدم یا نه؟با کنجکاوی سرم رو تکون میدممهران: یه بار واقعا عاشق شدم ترنمبا صدایی که میلرزه ادامه میده: جدیه جدی فقط نمیدونم چرا هیچکس اون جدی بودن رو باور نکرد... یه دختر فوق العاده خوشگل و مهربون بود که تو مظلومیت حرف اول و آخر رو میزد... از بس مظلوم بود بعضی وقتا دل خودم هم براش میسوخت... چون من خیلی شیطنت میکردم و اون هم که آخر مظلومیت زورش نمیرسید جوابم رو بدهلبخندی میزنم و میگم: الان کجاست این خانوم خانوما؟اشکی گوشه ی چشمش جمع میشهو من بهت زده از این روی مهران که تا حالا ندیده بودم فقط نگاش میکنممهران: یه جایی توی آسمونا-چی؟مهران: همه ی زورم رو زدم ترنم.. همه ی زورم رو اما خونوادم حاضر نشدن برن خواستگاریشته دلم خالی میشه... بغض تو گلوی من هم میشینه-آخه چرا؟مهران: آخه اون مثل من پدر و مادر پولدار نداشت.. پدر و مادر اون نه تنها پولدار نبودن بلکه آدمای درست و حسابی هم به حساب نمیومدن اما مهتاب من یه فرشته بود ترنم.. نمیدونی وقتی تو چشمام خیره میشد و از پر و مادرش شکایت میکرد چه زجری میکشیدم که نمیتونستم هیچ کاری براش کنم... پدرش یه معتاد عملی بود... مادرش هم طلاق گرفته بود و بدون توجه به دختر و پسرش دوباره ازدواج کرده بود... مهرداد برادر مهتاب با اینکه دو سه سالی از مهتابم کوچیکتر بود ولی همیشه مواظب خواهرش بود-ولی مامان و بابات که......مهران: خیلی خوبن؟سرم رو به نشونه ی آره تکون میدممهران: وقتی عشقم رو از دست دادم و واسه ی همیشه ایران رو ترک کردم تازه خوب شدن... اینی که میبینی نبودن... همین ماندانا میدونی چقدر سعی کرد راضیشون کنه؟... هر چقدر میتونست التماس کرد تا شاید راضی بشن فقط واسه ی یه بار مهتاب رو ببینند اما اونا راضی نشدن... عشقم رو جدی نگرفتن ترنم و همین جدی نگرفتنشون نابودم کرد-بعدش چی شد؟مهران: نمیتونستم قبد خونوادم رو بزنم... سالهای سال زحمتم رو کشیده بودن... یه جورایی بهشون حق میدادم ولی خب گناه مهتاب چی بود که توی اون خونواده به دنیا اومده بود... بعد یکی دو سال دوستی وقتی دیدم خونوادم به هیچ صراطی مستقیم نیستن بهش گفتم بهتره تموم کنیماشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه... من هم صورتم از اشک پر میشه-چی گفت؟مهران: دلم از این میسوزه که هیچی نگفت... فقط یه قطره اشک از چشماش سرازیر ... در برابر تمام حرفای من یه زهرخند تحویلم داد و بعدش هم رفت.. واسه ی همیشه... -چرا مهران؟... تو که عاشقش بودی باید پای همه چیز میموندیمهران: فکر میکردم میتونم فراموشش کنم ولی نشد... واقعا نشد... اشتباه کردم ترنم-بعد از رفتن مهتاب چه اتفاقی افتاد؟مهران: افسرده شدم.. خودم هم باورم نمیشد تا این حد عاشقش باشم... پدر و مادرم فکر میکردن همه چیز درست میشه ولی وقتی یه ماه شد دو ماه و دو ماه شد سه ماه تازه فهمیدن که هیچ چیز قرار نیست درست بشه... مادرم که حال و روز من رو دید تصمیم گرفت برای یه بار هم شده مهتاب رو ببینه-خب؟!مهران: هیچی دیگه بابام رو هم راضی کرد و آدرس رو از من خواست ولی وقتی جلوی در خونه شون رسیدیم با کلی پارچه ی سیاه رو به رو شدیم-نه؟!آهی میکشه و به تلخی ادامه میده:به همین راحتی واسه ی همیشه از دستش دادم-ولی آخه چه طوری؟مهران: تصادف کرد و مرگ مغزی شد... منی که ادعای عاشقیم میشد نفهمیده بودم چه بلایی سر عشقم اومده... حتی برای آخرین بار هم یه دل سیر ببینمش... میدونی چی تلخه ترنم؟سرم رو به نشونه ندونستن تکون میدممهران: اینکه من باعث مرگش شدمبا ناباوری نگاش میکنممهران: اون روز بعد از گفتن اون حرفا نباید میذاشتم تنها بره اما از اونجایی که تحمل غم چشماش رو نداشتم دنبالش نرفتم بعدها فهمیدم توی مسیر برگشت به خونه اش با یه موتوری تصادف کرد و برای همیشه رفت تا بهم یاد بده که وقتی عاشق شدی باید پای همه چیز بمونی-مهران خیلی خیلی متاسفمپوزخندی میزنهمهران: خب تموم شدگنگ نگاش میکنممهران: دستت رو میگم.. پانسمان کردمنگام رو ازش میگیرمو به دستام خیره میشم... دلم عجیب گرفتجعبه کمکهای اولیه رو از روی زمین برمیداره و از من دور میشههنوز باورم نمیشه که مهرانی که این همه شوخ و شیطونه چنین شکستی رو تو زندگی خورده باشه... خدایا با همه ی مصیبتهایی که کشیم بازم شکرت... حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم وضع من خیلی بهتر از مهرانهمهران: نون و تخم مرغ... نون و گوجه...نون و پنیرمتعجب نگاش میکنممهران: چیه؟... نکنه فکر کردی امیر خرج شام امشبمون رو هم میدهبا ناباوری به لحن شوخ و چشمای شیطونش نگاه میکنممهران: نه مثل اینکه هنوز تو هپروتی... خب حالا که این طوره خودم شاممون رو انتخاب میکنم پس اون همه غم چی شدمهران: نون و تخم مرغ چطوره؟... یه تخم مرغ آبپز میکنم سفیده ی تخم مرغ مال من اون زرده ی بدمزه اش هم مال توزمزمه وار میگمک مهران تو که الان..........با ضربه های محکمی که به در خونه ی مهران میخوره حرف تو دهنم میمونه... مهران هم با تعجب به من نگاه میکنه و به سمت در میره
من هم متعجب بلند میشم و پشت سر مهران حرکت میکنم.. همین که مهران در رو باز میکنه امیر وحشت زده جلوی در ظاهر یشههمونجور که امیر نفس نفس میزنه به سختی میگه: مـ ـانـدانامن و مهران نگاهی بهم میکنیم تازه به خودمون میایمبا ترس میگم: ماندانا چی؟امیر نفسی تازه میکنه و میگه: حالش بد شدهمهران: پس تو اینجا چه غلطی میکنی؟امیر: هر کار میکنم ماشین روشن نمیشه مهران... ماشینت رو میخواممهران: بریم؟!امیر: تو کجا؟مهران: انتظار نداری که تو خونه منتظر خبر باشمامیر: باشه.. پس بریممهران: ترنم مواظب خودت باش... زود برمیگردم-چی میگین واسه خودتون من هم میام.. تا شماها برگردین هزار بار میمیرم و زنده میشممهران: اما........امیر: اه... بریم دیگه... ماندانا از حال رفته شماها دارین بحث سر اومدن و نیومدن میکنیدمهران: بریمامیر به سمت ماشینش میره و ماندانا رو تو بغلش میگیره و همگی سوار ماشین میشیم و به سمت بیمارستان حرکت میکنیماز دیدن ماندانا تو این حال و روز اشک تو چشمام جمع میشهمهران: چی بهش گفتی که اینجور شد؟امیر: از صبح بهم بند کرده بود با این حال و روزش بیاد دادگاه... خودت که خواهر کله شقت رو میشناسی مهران: دختره ی بیفکرامیر: از همون صبح با اون حرص و جوشایی که خورده بود حالش بد بود.. من هم خریت کردم و گفتم موضوع زنده بودن ترنم رو بگم یه خورده از این گرفتگی خارج بشه اما انگار گند زدم به همه چیزمهران: خریت کردی پسر... همونجور اشک میریزم و میگم: مهران یه خورده تندتر برومهران سرعت ماشین رو بیشتر میکنهامیر نگاهی به من میندازه و میگه: نکنه چیزیش بشه ترنم؟!همین حرف کافیه که با صدای بلند بزنم زیر گریهماندانا تنها کسیه که واسم مونده-همش تقصیر منه... اگه من نبودم ماندانا هم این قدر عاب نمیکشیداشک تو چشمای امیر جمع میشهامیر: نه ترنم... تو واسه ی همه ی ما از جمله ماندانا خیلی عزیزیمهران: میشه تو این وضعیت این همه تعارف تیکه پاره نکنید... ماندانا هیچ چیش نمیشه... فهمیدین؟!امیر: آره.. آره.. ماندانای من قویتر از این حرفاست که بخواد چیزیش بشهبا بغض به صورت رنگ پریده ی عزیزترین دوستم نگاه میکنم... دستش رو بین دستام میگیرمو با بغض میگم: مانی فقط خوب شوبا ترمز شدید ماشین سرم به شیشه برخورد میکنه و درد شدیدی تو سرم میپیچه.. اما بی توجه به درد سرم سربع به همراه امیر و مهران از ماشین پیاده میشم و تقریبا پشت سر امیر میدومهمینکه وارد بیمارستان میشیم یه پرستار با دیدن وضع ماندانا سریع به دنبال دکتر میره و یه پرستار یگه هم امیر رو به سمت اتاقی راهنمایی میکنه تا ماندانا رو روی تخت بذارهمهران دستم رو میگیره و از تخت ماندانا دورم میکنه... مهران: ترنم آروم باش.. چیزی نشدهسعی میکنم آروم باشم.. بعد از سونوگرافی و کلی کارای دیگه که من هیچ چیزی ازشون نفهمیدم بالاخره دکتر میاد-اما ماندانا خیلی رنگ پریده و ضعیف به نظر میرسه... همش تقصیر منه.. هیچوقت خودم رو نمیبخشمبا اومدن دکتر همه به سمتش هجوم میریمامیر: دکترم چه بلایی سر زنم اومدهدکتر: میخوای بگی نمیدونی؟مهران: چی رو خانم دکتر؟دکتر: من از قبل به ایشون گفتم که استرس و هیجان نه تنها برای بچه بلکه برای خانومشون که توی این وضعیت هستن خیلی خطرناکه-یعنی... یعنی... نه.. نمیتونم باور کنم.. یعنی ماندانا بچه اش رو از دست داده.. نکنه یه بلایی سر خودش هم اومده باشه.. دستم رو جلوی دهنم میذارمو شدیدتر از قبل گریه میکنم... تقصیر توهه ترنم.. تقصیر توهه.. مثل همیشه واسه همه دردسریدکتر: چی شد خانم؟مهران: ترنم... ترنم...دکتر: انگار این دختر حالش خراب تر از بیماره... کم کم دیدم تار میشه.. حس میکنم دارم سقوط میکنم که مهران دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و از افتادنم جلوگیری میکنهامیر: ترنم حالت خوبه؟-ماندانا بچه اش رو از دست داد؟دکتر: چی میگی دختر؟... اینقدر بی تابی نکن.. خدا رو شکر هم بچه هم مادرش سالم هستن.. منظورم این بود که اگه یه خورده دیرتر میرسیدن یه بلایی سرشون میومد...با ناباوری نگاش میکنم-واقعا؟امیر و مهران نفسی از سر آسودگی میکشن-آره دختر... همه چیز خوبه فقط باید حواستون بیشتر به این مامان شیطون که خودش اینجا خوابیده باشهنگاهی به مهران میندازه و میگه: فکر کنم فشار زنت افتاده.. یه سرم براش بد نیستمتعجب به مهران نگاه میکنم.. مهران ابرویی بالا میندازه و شیطون نگام میکنهبعد از رفتن خانم دکتر مهران میگه: امیر کی برام زن گرفتین که خودم خبر ندارمامیر میخنده و میگه: بیخیال مهران... اذیت نکنبا خجالت سعی میکنم از بغلش بیرون بیام که اجازه نمیده و میگه: امیر راستش رو بگو بچه مچه ندارم؟امیر: نمیدونم.. چی بگم... شاید اونور آب بودی یه غلطایی کردی ولی من بیخبرممهران: گم شو... میخوای من رو از چشمم زنم بندازیبا خجالت میگم: مهرانمهران: میدونم گلم.. میدونم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#93
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۰ عصر
با حرف این امیر گور به گور شده که چشم دیدنم رو نداره از چشمت نمیفتمسه نفری نگاهی به همدیگه میکنیم و در نهایت هر سه تامون میزنیم زیر خندهپرستار: چه خبرتونه... مثلا اینجا بیمار خوابیده هامهران دم گوشم میگه: چه هلوی گوشت تلخیهامیر عذرخواهی میکنه و مهران هم به زور من رو میبره تا یه سرم حسابی نوش جان کنم-مهران من حالم خوبهمهران: از رنگ و روت کاملا پیداستمیخندم و هیچی نمیگم... روی یه تخت دراز میکشم ****همونجور که روی تخت دراز کشیدم با صدای امیر به خودم میامامیر: مهران سرمش تموم شده؟مهران: آره... چطور؟امیر: این ماندانا بهوش اومده و بی تابی میکنهسریع چشمام رو باز میکنم و روی تخت میشینممهران: تو برو ما هم الان میایمامیر: منظرما.. فقط سریعتر مهران: باشهبا رفتن امیر، مهران کمکم میکنه تا از روی تخت پایین بیاممهران: حالت خوبه؟-اوهوممهران: ولی خیلی ضعیف شدیا.. قبل از اون اتفاق که اومده بودی خونه ماندانا حال و روزت بهتر بودآهی میکشم-انتظار نداشته که اون خلافکارا با شیرینی و شکلات از من پذیرایی کنند؟مهران: نه بابا.. فکر میکردم برنج و جوجه برات آماده میکنند ولی انگار اونا از من هم گداتر بودنمیخندم و هیچی نمیگممهران: بریم تا این جغجغه این بیمارستان رو سر همه مون خراب نکرده-خیلی وقته منتظر این لحظه بودم مهران... بیشتر از همه دلتنگ ماندانا بودم... راستش ه تو و امیر خیلی حسودیم میشد که میتونستین ماندانا رو ببینیدمهران: آخه این دختره ی جیغ جیغو چی داره که تو برای دیدنش به من و امیر حسودی هم میکنیشونه ای بالا میندازم و میگم: معرفتهر چقدر که به اتاق نزدیک تر میشیم صدای گریه ی ماندانا برام واضح تر میشهماندانا: امیر بهم دروغ گفتی آره؟امیر: نه به خدا خانومم.. الان ترنم همراه مهران میادماندانا: پس کجاست؟نگاهی به مهران میندازم.. لبخند مهربونی تحویلم میده و با دست اشاره میکنه که به داخل اتاق برمماندانا: امیر تو رو خدا داری راست میگی یا الکی میخوای امیدوار...........به آرومی وارد اتاق میشم و میگم: ماندانا
حرف تو دهنش میمونه و چشماش غرق خوشحالی میشن... انگار واقعا حرفای امیر رو باور نکرده بودلبخند مهربونی بهش میزنم... به آرومی زمزمه میکنه: دارم خواب میبینم... مگه نه امیر؟!امیر دستش رو دور شونه های ماندانا حلقه میکنه و میگه: نه خانومم... واست که همه چیز رو گفتم... همه ی این چیزایی که میبینی واقعیه واقعی هستن باورشون کن عزیزمماندانا سرش رو کج میکنه و با چشمای اشکی نگام میکنهماندانا: آخه خیلی سخته... حس میکنم همه ی اینا یه رویای باور نکردنیهاز این همه محبتش قلبم سرشار از لذت میشهماندانا: ترنم واقعا خودتی؟آروم پلک میزنم و به نشونه ی آره سرم رو تکون میدمبه زحمت سرجاش میشینه و با بغض میگه: ترنم باور کنم خودتی؟لبخندم پررنگتر میشه... -از اوج فلک ستاره چیدن سخت استدور از منی و به تو رسیدن سخت استای دوست که بی تو زندگی زندان است بدان که از تو دل بریدن سخت اسماندانا: امیر نکنه من مردم و اومدم پیش ترنم... ببین مثله گذشته ها داره برام شعر میخونهخندم میگیره... با بغض تلخی که تو گلوم نشسته میخندم و به آرومی به سمتش میرممهران: اه.. ماندانا... چرا مسخره بازی در میاری... اگه تو مردی پس من و امیر تو اون دنیا چه غلطی میکنیمماندانا دماغش رو بالا میکشه و میگه: چه میدونم... لابد دلتون برام تنگ شده بود اومدین بهم سر بزنید... شاید هم طاقت دوریم رو نداشتین طبق معمول مثل کش شلوار باهام تا اینجا هم اومدینروی تختش میشینمو دستاش رو توی دستام میگیرماشک از گوشه ی چشماش سرازیر میشه... دستاش رو بالا میارمو میبوسمماندانا: ببین رفتنت باهام چیکار کرد ترنم؟همونجور که گریه میکنم به آرومی اون رو تو بغلم میکشم و میگم: ببخش دوست بی معرفتت رو ماندانا.. ببخش... خیلی اذیتت کردمنگام میکنه و بین اشکاش لبخند میزنه: این رسمش نبود بی معرفت... فکر میکردم امیر داره دروغ میگه-دروغ نیست خواهری.. همش حقیقته... آروم از بغلم بیرون میاد.. دستاش رو بالا میاره و صورتم رو بین دستاش میگیرهماندانا: بمیرم برات... ببین اون از خدا بیخبرا باهات چیکار کردن-مهم نیست عزیزم... همه چیز دیگه تموم شد... باورت میشه؟ماندانا: آره ترنم... باورم میشه... میدونستم یه روز حقیقت روشن میشه ولی میدونی دلم از چی میسوخت؟- از چی؟ماندانا: از این که نیستی تا با چشمای خودت لت اثبات بیگناهیت رو بچشی تا عذاب تک تک کسایی که باورت نکردن رو ببینی... تا به التماساشون گوش بدی و بی توجه به اونا به راهت ادامه بدی-هیچوقت راضی به عذاب کسی نبودم مانداناماندانا: دلم از این همه مهربونی و سادگیت میسوخت-دیدی چه طوری بهترین دوستم نابود کرد؟ماندانا: اسم دوست رو روی اون عوضی نذار که باعث میشه به هر چی دوست توی دنیاست شک کنم-باورم نمیشدچشماش رو میبنده و سرم رو روی سینه اش میذارهماندانا: من هم-ماندانا کجای زندگیم به اشتباه رفتم که آخر راهم این شد؟ماندانا: چوب صداقت و سادگیت رو خوردی خانمی-ممنونم ماندانابا تعجب من رو از خودش جدا میکنه و میگه: چرا؟-چون تمام این سالها بودیماندانا: دیوونه... بالاخره دوستت بودماآهی میکشم-بنفشه هم دوستم بود... یادت نیست؟ماندانا: بهش فکر نکن ترنم... یادته اون روزا هم بهت گفته بودم بنفشه مشکوک میزنه-باورش برام خیلی سخت بودماندانا: بیخیال رفیق... فراموش کن... الان رو بچسبلبخندی میزنم که باعث میشه اون هم شاد بخندهماندانا: ترنم خیلی خوشحالم.. دلم میخواد با صدایبلند داد بزنم و بگم خایا دمت گرم.. خیلی مخلصتممهران: خواهر خواهشا یه چند روز رو تحمل کن و گرنه از اونجایی که تو بیمارستانی به بیماریت پس میبرن و راهیه تیمارستانت میکنندماندانا با خشم به مهران نگاه میکنه که باعث میشه مهران سریع بگه: ترنم ما باید بریمابا تعجب میگم: کجا؟مهران: از اونجایی که این جیغجیغو خانم چند روزی اینجا مهربونه و الان هم فقط اجازه میدن یه همراه اینجا بمونه من و تو میریم خونه و امیر بدبخت طبق معمول باید صدای نکره ی زنش رو تحمل کنه ماندانا میخواد به طرف مهران خیز برداره که امیر اجازه نمیده و با اخم میگه: مهران مهران: اصرار نکنید نمیمونمماندانا: گمشو بیرون وگرنه با دستای خودم میکشمتمهران دستاش رو بالا میاره و میگه: چرا میزنی خوماندانا: مهـــــــرانامیر: مهران اذیت نکن حالش بد میشه هاماندانا که این حرف رو میشنوه میگه:آخ... امیرمته دلم خالی میشه... امیر با ترس نگاش میکنهماندانا: حس میکنم حالم دوباره داره بد میشه هاامیر: چــــی؟... چت شده مانی؟همونجور که با نگرانی داره به سمت در میره میگه: الان میرم دکتر رو صدا میزنمبعد یه نگاه خشمگین به صورت نگران مهران میندازه و میگه: با تو هم میدونم چیکار کنم؟ماندانا: امیرامیر که تازه به در اتاق رسیده بود برمیگرده و میگه: جانم خانمی... الان دکتر رو صدا میکنمماندانا: نه عزیزم.. احتیاجی نیستامیر متعجب به ماندانا نگاه میکنهماندانا: تو این دهن گشاد رو از اتاق بیرون کنی حالم خوب میشهامیر بهت زده و مهران با دهن باز به ماندانا نگاه میکنند-مانداناماندانا: جونم ترنمی؟امیر: از دست شما خواهر و برادر باید سر به بیابون بذارمامیر بعد از تموم شدن حرفش بدون اینکه اجازه حرف زدن به مهران بده اون رو از اتاق بیرون پرت میکنهامیر: برو بیرون که فعلا زورم فقط به تو میرسهمهران: فقط منه بدبخت اضافه بودمماندانا با خنده ابرویی برام بالا میندازه و بشکن زنان میخونه:اتل متل توتوله ، حال رفیق چه جوره این را بخوان یادم کن ، لبخند بزن شادم کن-دیوونه ای به خداامیر: آخ گفتی... آخر سر من رو هم دیوونه میکنهماندانا: آقایی میری صحبت میکنی امشب مرخصم کنندامیر با اخمایی در هم روی صندلی میشینه و میگه: حرفشم نزنماندانا با مظبومیت میگه: امیرامیر: این دفعه دیگه گوشام دراز نمیشهبعد نگاهی به من میندازه و میگه: شرمنده ی تو هم شدم ترنم... ببخش که اذیت شیماندانا: امیر قل میدم مواظب باشم -ماندانا یه خورده هم هوای خودت و بچه ات رو داشته باشماندانا: اما......-هیس... آروم باش... میدونم که میدونی پیش مهرانم... هر وقت اومدی میام پیشتماندانا: قول میدی مراقب خودت باش-قوله قولماندانا: کلی باهات حرف دارم-من بیشتر عزیزم... اصلا میخوای امیر رو بفرستم و خودم بمونمماندانا لبخند شادی میزنه و میگه:آره... خوب فکریهامیر: نه ترنم.. تو باید بریماندانا: آخه چرا؟امیر: خانومم... عزیزم... یه نگاه به قیافه یزارش بنداز... به نظرت جون داره اینجا بمونه... بذار یه خورده جون بگیره-چی واسه ی خودت میگی امیر... من حالم خوبه خوبهماندانا دقیق نگام میکنهماندانا: نه ترنم... برو... حق با امیرهاخمام تو هم میره- اصلا هم این طور نیستماندانا: ترنم برو-باور کن خوبم... ل میخواد پیش تو باشمماندانا لحنش رو شیطون میکنه و میگه: گمشو بیرون ببینم.. من گولت رو نمیخورم... من خودم آقا دارم میخوام شب هم پیش اقام باشم-ماندانا من خوبم....ماندانا: رو حرف من حرف نزن... شیرفهم شد؟... یالا برو بیرون.. مزاحم خلوت من و شوهرجونم هم نشومیخندم... اون هم میخنده...امیر مهربون به ماندانا نگاه میکنه... از این همه مهربونی ماندانا دلم آتیش میگیره... کمک میکنم ماندانا دراز بکشه و بوسه ای به پیشونیش میزنم-دوستت دارم خواهری... خیلی زیاد... زوده زود خوب شو... فردا بهت سر میزنمماندانا: ترنم دوباره غیبت نزنه ها-نه عزیزم... خیالت راحت.. با من دیگه کار نداری؟ابرویی بالا میندازه و میگه: کار که زیاد دارم... میخوام حسابت رو برسم ولی گذاشتم به وقتشمیخندمو با امیر و ماندانا خداحافظی میکنم و از اتاق خارج میشم... مهران رو رو به روی اتاق دست به جیب میبینم که به دیوار تکیه دادهمهران: با وراجی هاش کله تو خورد... آره؟-اون بهترین دوست دنیاههبه سمت من میاد و میگه: شاید هم دلیلش اینه که تو بهترین دوست دنیایی وگرنه ماندانا با هیچکدوم از دوستاش این طور رفتار نمیکنهمیخوام جوابش رو بدم که اجازه نمیده و میگه: با پیتزا چطوری؟؟-لابد به حساب امیر بیچارهدستش رو پشتم میذاره به جلو هلم میدهمهران: نه خیر... امشب استثنا دلم برات سوخت میخوام یه خورده سر کیسه رو شل کنم اما از حالا بگما فقط حق اری یه برش بخوری.. یه دونه پیتزا میخرم یه برشش رو تو میخوری بقیه ماله منبا خنده ه سمت ماشینش میرم مهران: بخند ولی وقتی یه برش کوچولو گیرت اومد اون موقع میفهمی که من اهل شوخی نیستمهیچی نمیگم و فقط میخندم... بعد از رسیدن به ماشین هر دو سوار میشیم و مهران ماشین رو به حرکت در میاره
مهران: ترنم آماده شدی؟-نه هنوزمهران: پس اول بیا یه چیز بخور بعد برو به بقیه ی کارات برس-مهران تو شروع کن من هم الان میاممهران: باشه.. فقط زودتر بیابا رفتن مهران شروع به آرایش میکنم... با اینکه یه هفته از اون روزای تلخ گذشته و کبودی های صورتم خیلی کمرنگ تر شدن اما هنوز بدجور تو چشمه... هر چند این کبودی ها روز به روز کمرنگ تر میشن ولی درد کلیه ام روز به روز بیشتر میشه... یه سر به دکتر زدم که گفت موضوع جدی هستش و من باید خیلی حواسم رو جمع کنم... هر چند اون یکی کلیه ام سالمه ولی دکتر به خاطر کمتر شدن درد کلیه ی آسیب دیده ام بهم دارو داد... همه ی ناراحتیم اینه که میترسم هیچوقت نتونم مادر بشم و تا وقتی هم ازدواج نکنم هیچی معلوم نمیشه... هر چند وقتی سروش رو از دست دادم بچه کیلویی چنده؟... من که خودم خوب میدونم با کسی به جز سروش نمبتونم ازدواج کنم... سروش هم که دلش جای دیگه گیره پس دیگه بچه دار شدن و نشدن هم زیاد برام فرق نمیکنه... خدا رو شکر امروز بالاخره ماندانا مرخص میشه و من هم به خونه ی ماندانا میرم ولی معلوم نیست بتونم اونجا بمونم یا نه... چون مهران و ماندانا به طور دقیق همه چیز رو در مورد من به خونوادشون نگفتن و ممکنه مادر ماندانا امشب رو خونه ی اونا بمونه واسه همین تکلیف من هنوز روشن نیست که امشب برمیگردم یا نه... مهران حتی در مورد اینکه من با اون زندگی میکنم هم چیزی به خونوادش نگفت و دلیلش هم اینه که ممکنه مادرش نتونه جلوی خودش رو بگیره و به یه نفر دیگه بگه بعد هم یک کلاغ صد کلاغ بشه و برای من دردسر بشه... چقدر ممنون مهران و ماندانا هستم که این همه هوام رو دارن چون دختری مثل من که همین حالا هم کلی حرف پشتشه فکر نکنم دیگه کشش یه حرف جدید رو داشته باشه... چند باری هم به ماندانا سر زدم و یه خورده با هم حرف زدیم... با اینکه امیر همه چیز رو در مورد اتفاقایی که افتاده بهش گفته ولی اون مدام اصرار داره که وقتی مرخص شدم تو باید از اول تمام ماجرا رو برام تعریف کنی... امیرارسلان بیچاره هم که این مدت پیش مادر امیر بوده و هیچ خبری ازش ندارم.... نریمان هم یه بار به همراه پیمان و دو بار تنهایی بهم سر زد.. آخرین بار بهم گفت وقتی حالم بهتر شد من رو باید جایی ببره که یه نفر رو ببینم... هر چقدر هم اصرار کردم کی رو هیچی نگفت و فقط خندید... اول فکر کردم منظورش خونوادمه ولی بعد فهمیدم ربطی به خونوادم نداره خیلی کنجکاوم تا بدونم و اما در مورد خونواده ام به جز طاها از بقیه شون هیچ خبری ندارم... دلم بیشتر از قبل از همه شون گرفته.. مخصوصا طاهر که حتی یه بار هم به دنبالم نیومد... طاهایی که اون همه اذیتم کرد بارها و بارها سر راهم ظاهر شد تا باهام حرف بزنه ولی طاهری که فکر میکردم از همه بهم نزدیک تره به کل فراموشک کرد... هر چند من با طاها هم نتونستم حرف بزنم چون وقتی جلوی من ظاهر میشه من یاد اون روزا می افتم واسه همین میترسم یه حرفی بزنم که بعد شرمنده ی خودم بشم... منی که تو اون چهار سال حرمت همه رو نگه داشتم دلم نمیخواد تو این روزا حرمت بشکونم... توهین کردن و زیر سوال بردن شخصیت افراد کار من نیستتوی آینه به خودم نگاهی میندازم -ترنم باید قوی باشی... فکر نکن همه چیز درست شده... هر چقدر هم که توی دادگاه بیگناهیت ثابت شده باشه بخاطر حرفا و شایعه های فامیل تو توی این جماعت گناهکار شناخته میشی پس باید قوی باشیو ر اخر یاد سروش میفتم... کی فکرش رو میکرد سروشی که میخواست با عشق جدیدش ازدواج کنه حالا هر روز و هر روز برای یه لحظه صحبت کردن با من جلوی در این خونه منتظر بمونه... من واقعا نمیتونم درکش کنمیاد دیروز میفتم که وقتی مهران رفت سر کار من هم یه سر به بیمارستان رفتم تا به ماندانا یه سر بزنم ولی وقتی برگشتم سروش طبق معموله این یه هفته دوباره سر راهم ظاهر شد «سروش: ترنم... ترنم-سروش چی از جون من میخوای؟سروش: عزیزدلم به خدا هیچی.. فقط یه فرصت واسه ی این که حرفا رو بزنم-من عزیز دل تو نیستم سروش.. این رو بفهم... حرفی هم با تو ندارم... اگه برای طلب بخشش اومدی من همون چهار سال پیش بخشیدمت.. هر کسی جای تو بود همون کار رو میکرد... حالا برو زندگیت رو کنسروش: ترنم من حرفای زیادی واسه گفتن دارم.. من اینجور بخشیده شدن رو نمیخوام-متاسفم سروش من میخوام گذشته ها رو فراموش کنم... میخوام زندگیم رو بسازم تو هم برو پی دلت... ببین سروش همه ی با هم بودنا به عشق ختم نمیشه.. من ادعای این رو ندارم که عاشقت نیستم که هم خودت هم خودم خوب میدونیم که از این ادعا مسخره تر وجود نداره من میگم اگه من عاشقم دلیل بر این نیست که تو هم عاشق من باشی... من فکر میکردم اون با هم بودنا اگه برای من به عشق ختم شد برای تو هم همینطور بوده اما وقتی حقیقت رو فهمیدم پام رو واسه ی همیشه از زندگیت بیرون کشیدم... تویی که عشق جدیدی رو تجربه کردی پس دلیلی نداره که بخوای بخار ترحم و دلسوزی به سمت من برگردی... سروش: ترحم و دلسوزی چیه ترنم؟-شاید هم برای چزوندن آلاگل سروش: ترنم داری اشتباه میکنی.. اون چهار سال بهترین سالهای عمر من بودن.. اگه تو عاشق شدی من صد برابر تو عاشق شدم-من بریدم سروش.. من بریدم.. به آخر خط رسیدم.. چرا داغون تر از قبلم میکنی... تمومش کن.. این حرفا رو تموم کن... تا وقتی آلاگل بود من یه آشغال ه*ر*ز*ه بودم حالا که آلاگلی در کار نیست من شدم فرشته ی پاک و مهربونسروش: تو همیشه فرشته ی پاک و مهربون بودی این منه احمق بودم که ندیدم ترنم... جبران میکنم... فقط یه فرصت بهم بده»آهی میکشم و دستی به سر و روم میکشم.. لباسام رو مرتب میکنم و به سمت در میرم.. همینکه در رو باز میکنم با مهران رو به رو میشمبا اخم نگام میکنهمهران: خیره سرت قرار بود زود بیای.. من صبحونه ام رو خوردم تموم شد تو هنوز پیدات نیست-شرمنده... داشتم لباس میپوشیدممهران: نه بابا.. راست میگی.. من فکر کردم داشتی با خودت قایم موشک بازی میکردیمیخندم و میگم: تا تو لباسات رو عوض کنی من هم میرم صبحونه ام رو بخورم و ظرفا رو بشورممهران: اطاعت خانم کدبانوبا لبخند به سمت آشپزخونه میرم.. قراره من رو خونه ماندانا بذاره و خودش بره سر کار.. از اونجایی که این روزا امیر درگیر مانداناست مهران دست تنها شده و سرش این چند وقت خیلی شلوغه... من هم برای اینکه کاری برای جبران زحمتاش بکنم نهار و شام درست میکنم که آقا هم یاد گرفته هی بهم میگه کدبانو... حالا خوبه فقط غذای سوخته و بی نمک به خوردش میدمپشت میز میشینمو تند تند شروع به خوردن صبحونه میکنممهران: چه خبرته دختر.. خفه نشیبا این حرف مهران لقمه تو گلوم میپره و اون هم با خنده چایی رو به سمت من میگیره... چپ چپ نگاش میکنم چند قلپ چایی میخورم.. همونجور که میخنده پشت میز یشینه-کوفت.. این چه طرزه وارد شدنهمهران: عینه این قحطی زده ها داشتی غذا میخوردیبا اخمایی در هم میگم-آخه بیچاره من دلم برای تو سوخت.. گفتم زودتر بخورم تا دیرت نشهابرویی بالا میندازه و میگه: واقعا؟سرمو خیلی مظلوم تکون میدممهران: ولی من فکر کردم چشم صابخونه رو دور دیدی سهم اون رو هم خوردی-مهـــرانمهران: داروهات رو آوردم... ترسیدم مثل دیروز یادت بره-اوه.. خوب شد آوردی... اصلا یادم نبودیه لقمه برای خودش میگیره و میگه: ترنم تا کی باید این داروها رو مصرف کنی؟همینجور که دارم برای خودم لقمه میگیرم میگم: نمیدونمداروها رو به سمت خودم میکشم و اونایی رو که باید بخورم رو دونه دونه از بسته شون خارج میکنم
مهران:چـــــی؟-خب چیه؟.. نمیدونمداروهام رو با یه لیوان آب میخورممهران: اصلا این داروها دقیقا برای چی هستن؟-بیخیال مهران... اصلا بگو ببینم مگه تو صبحونه نخوردی که اینجا نشستی و دوباره داری میخوری؟مهران: یه جور میگی دوباره انگار یه بار کله پاچه خوردم و الان دوباره دارم میخورم... همه که مثله تو با چند تا لقمه ی کوچیک روزشون رو شب نمیکنند... حالا بگو ببینم این داروها رو دقیقا برای چی مصرف میکنی؟آهی میکشم و میگم: مهران دوست ندارم در موردش حرف بزنیمواقعا دلم نمیخواد امروزم رو با یادآوریه اینکه برای همیشه از نعمت مادر شدن محروم شدم خراب کنممهران با ناراحتی سری تکون میده و میگه: باشه.. هر جور مایلی ولی یادت باشه مصرف زیاد دارو هم ممکنه به ضررت باشه-حواسم هستحس میکنم ناراحت شده-مهران از دستم ناراحتی؟مهران: نه.. ولی بی تعارف بگم نگرانتم ترنم.. این همه داروهای رنگاورنگ من رو مینرسونه... حس میکنم حالت بهتر شده ولی نمیدونم چرا داروهات رو قطع نمیکنی.. نمیخوام خودسر دارو مصرف کنی-مهران من چند روز پیش دوباره به دکتر رفتم... مطمئن باش اگه دارویی هم مصرف میکنم زیر نظر دکترهمهران: چی؟... پس چرا به من نگفتی؟-آخه فکر نمیکردم موضوع مهمی باشه... اون روز که نریمان اومده بود خودش به زور منو برد.. دکتر هم چند تا قرص دیگه به داروهای قبلی اضافه کرد و گفت همه رو سر وقت بخورمهران: یعنی هیچکدوم از داروها رو کم نکرد؟-چرا بک سریشون رو گفت دیگه مصرف نکن.. به جاش داروهای قویتری بهم داد تا دردم رو تسکین بدنبا نگرانی نگام میکنه... وفتی نگرانیش رو میبینم دبم میسوزه و به ناچار میگم: راستش قبل از اینکه دزدیده بشم بابام میخواست به زور شوهرم بده وقتی جلوش واستادم کلی کتک خورده.. بعد از اون هم توسط منصور و دار و دسته اش کلی کتک نوش جان کردم که توی این کتکا یکی از کلیه هام به شدت آسیب دیدهمهران:نه؟!شونه ای بالا میندازممهران: پس چرا چیزی نگفتی؟بغضی تو گلوم میشینه-چه فرقی میکنه... مثلا اگه تو بدونی حالم خوب میشهمهران: فقط همینه.. یا مشکل دیگه ای هم واست به وجود اومده؟یه قطره اشک از شمام سرازیر میشه-تو فکر کن فقط همینهچشماش رو ریز میکنه و با دقت نگام میکنه... از جام بلند میشم و میگم: دیگه نمیخوری؟به نشونه ی نه فقط سرش رو تکون میده.. شروع به جمع کردن ظرفای رو میز میکنممهران: ترنم حالا حالت خوبه؟-خوبممهران: مطمئنی چیز دیگه ای نیست؟همونجور که دارم ظرفا رو میشورم میگم: اوهوممهران: ترنم میشه نگام کنی؟با تعجب به طرفش برمیگردممهران: بهم اعتماد کن ترنم... موضوع چیه؟-چرا برای دونستن این همه اصرار میکنی؟مهران: پس چیز دیگه ای هم هست که من نمیدونمتازه میفهمم که خودم، خودم رو لو دادمنگام رو ازش میگیرم و دوباره مشغول شستن ظرفا میشممهران: ترنمبا داد میگم: چیه؟... آره موضوع دیگه ای هم در کاره... بنده ممکنه هیچوقت نتونم مادر بشم ولی برام مهم نیست الکی هم برام دل نسوزون.. وقتی عشقم رو از دست دادم بچه دار شدن و نشدنم چه فرقی به حال من داره؟با تموم شدن حرفام، اشکام شروع به باریدن میکنند ولی من بدون اینکه برگردم ظرفا رو میشورم و هیچی نمیگم... مهران هم هیچی نمیگهبعد از شستن ظرفا به عقب برمیگردم و با قیافه ی بهت زده ی مهران رو به رو میشماشکام رو پاک میکنم-بریم؟مهران: ترنم تو چی گفتی؟-مهران میشه تمومش کنیمهران: اخه چطور ممکنه؟-نمیدونم... من که دکتر نیستمسکوت میکنه و هیچی نمیگه-مهران؟!سرش رو با ناراحتی به عنوان چیه تکون میده-میشه به ماندانا چیزی نگی... میترسم حالش بدتر بشهآهی میکشه و میگه: این حرفا چیه ترنم؟... حتی اگه حال ماندانا خوب هم بود تا خودت نمیخواستی من بهش چیزی نمیگفتم-ممنونملبخندی میزنه و میگه: خواهش میکنم خانم خانما-یه چیز دیگه؟مهران: دیگه چیه؟-اگه میشه برای من دل نسوزن... از ترنم متنفرماخماش تو هم میره و با یه لحن با مزه ای میگه: اون کسی که باید براش دل سوزونده بشه من هستم نه جنابعالیمیخندم میگم: اونوقت چرا؟مهران: چون یک ساعته من رو اینجا علاف کردی و من رو از کار و زندگیم انداختی-ایش.. خوبه خودت من رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#94
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۲ عصر
جنابعالی با هر اشتباه معشوق ازبین میره و با اثبات بیگناهیش دوباره شعله ور میشهسعی میکنه آروم باشه ولی کلافگی از تک تک رفتاراش پیداستسروش: خانومم.. عزیزم... ترنمم.. عشق من... به خدا هیچ چیز اونجور که تو فکر میکنی نیستدلم میسوزه... هم واسه ی خودم که هنوز عاشقم...هم واسه سروش که با وجود عاشق بودن میخواد گذشته رو جبران کنه... -سروش میدونم پشیمونی... میدونم میخوای جبران کنی... میدونم میخوای زندگی رو برام بهش کنیسروش: پس چرا یه فرصت برای حرف زدن بهم نمیدی-چون دیره.. چون تو عاشق شدی... عاشق کسی که الان پشت میله های زندانه... چرا نمیخوای قبول کنی که با عشق یه نفر دیگه نمیتونی من رو خوشبخت کنیبا کلافگی نگاهی به آسمون میندازه و میگه: خدایا چیکار کنم؟-برو پی دلتسروش: آخه به چه زبونی بهت بگم که اومدم پی دلم... به چه زبونی... همه مون رو نفرین کردی... نه؟!... آهت بدجور گریبان گیرمون شدهآهی میکشم و میگم: «خیالت راحـــــت …شکسته ها نفرین هم بکننــد گیرا نیست ؛ نفـــــرین ته دل می خواهد ؛ دل شکسته هم که دیگر ســر و تــه نــــدارد»سروش: دوستت دارم ترنم... بذار ثابت کنم-باورت ندارم سروش... مردونگی کن و برو.. بذار زندگی کنمسروش: از من نامرد انتظار مردونگی نداشته باش که خودم هم خودم رو تا آخر عمر به خاطر نامردی ای که در حقت کردم نمیبخشم... الان درکت میکنم که اون روزا چی میکشیدی ترنم... الان میفهمم که همه ی زورت رو بزنی ولی نتونی ثابت کنی چقدر زجرآورهپشتم رو بهش میکنم-برو سروشسروش: تا یه فرصت بهم ندی هیچ جا نمیرم... حتی شده سالهای سال هم اینجا بمونم میمونم تا حرفام رو بهت بزنمزهرخندی میزنم-کدوم حرف؟.. دیگه حرفی نمونده که بخوای بزنی... یادت نیست؟.... قبلنا همه چیز رو بهم گفتی... از زندگیه جدیدت.. از عشقت.. از آلاگل... از تنفرت نسبت به منسروش: به خدا غلط اضافه کردم... فقط باهام بیا و یه ساعت بهم وقت بده.. همه چیز رو بهت میگم عشقم-متاسفم.. دیگه نمیکشم... میخوام زندگیم رو بسازمصدای قدمهاش رو میشنوم که هر لحظه بهم نزدیک تر میشه... با ملایمت و مهربونی بازوهام رو میگیره و من رو به طرف خودش برمیگردونهسروش: میدونم خیلی خانمی که تلافیه تموم رفتارای بدم رو نمیکنی و به آرومی باهام حرف میزنی... عشق رو از چشمات میخونم خانومم... تو هم عشق رو از چشمام بخون-شرمنده... از بس اشک ریختم چشمام دیگه سوی گذشته رو نداره... از چشمات هیچی به جز اندکی ترحم نمیبینمسروش: عزیزم به خدا ترحم نیست... بهت ثابت میکنم-دیره سروش... حرمتهای زیادی به همراه دل من شکسته شدنسروش: همه چیز رو مثل اولش میکنم-هیچی مثل اولش نمیشه... مگه میشه یه مرده رو زنده کرد که از من انتظار داری دل مرده ی خودم رو زنده کنمسروش: کمکت میکنم همه چیز مثل سابق بشه... خوشبختت میکنم ترنم-خوشبخت شدن رو از جانب تو تجربه کردم... از تو بهم زیاد رسیده سروش... اون روزایی که تو بغل نامزدت بودی من داشتم از شدت خوشبختی زار زار گریه میکردمسروش: من بد کردم تو مثل همیشه خانومی کن و از من بگذر... تو با ذات خوبت یه فرصت بهم بده.. فقط یه فرصت... هنوز یه چیزایی بینمون مونده ترنم... مثل من نباش... مثل من نکن... تو که تا آخرین لحظه هم تسلیم نشدی پس چرا الان کنار کشیدی؟.. مگه همیشه به خاطر عشقت نمیجنگیدی؟-من تا لحظه ای که فکر میکردم عاشقمی کنار نکشیده بودم وقتی فهمیدم هیچوقت عشقت نبودم واسه همیشه از زندگیت بیرون رفتمزیر لب زمزمه وار ادامه میدم: هنوز هم جنگه من به خاطر عشقمه... ایکاش میفهمیدی سروشسروش: کی میگه عاشق نبودم؟!... من خریت کردم یه حرفی زدم.. تو چرا جدی گرفتی؟بازوهام رو از دستاش بیرون میارم-شرمنده آقا.. خریت شما باعث مرگ عشق من شد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#95
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۳ عصر
سروش: دوباره زنده اش میکنم
-سروش دنبال چی هستی؟
سروش: دنبال ترنم سابق
-مرد.. به خدا مرد... من اینی هستم که تو الان داری میبینی... نه ترنم چهار سال پیش
یک دور میچرخم و میگم: به من نگاه کن... نه ظاهرم مثل سابقه نه رفتارام... دیگه ترنمی نمونده که بخوای مثل سابقش کنی... فکر میکنی الان همه چیز درست میشه؟... تویی که با اون همه ادعای عاشقی از ترس آبروت آلاگل رو ول کردی میخوای من رو خوشبخت کنی... منی رو که هیچوقت یه حرف عاشقونه درست و حسابی بهم نزدی... چه طور باورت کنم... تو به آلاگل همه اون چیزایی رو دادی که من لحظه به لحظه آرزوش رو داشتم... این نشونه ی چی میتونه باشه؟.. هان؟
غمگین نگام میکنه
-اومدی با ازدواج با من از من و خودت یه قربانی بسازی؟... بذار من روشنت کنم آقای راستین... من اون ترنم با آبروی سابق نیستم... از چهار سال قل تا آخر عمر کلی حرف پشت سر من بوده و در آینده هم خواهد بود... میدونی چرا؟... چون کسایی مثل بنفشه و امثال اون همه جا جار زدن که من گناهکارم.. اونقدر این حرف زبون به زبون چرخیده که دیگه آبرویی برای من نمونده.. اگه اومدی با من آبروی از دست رفتت رو به دست بیاری باید بگم مسیرت اشتباهه... بد بودن آما زود پخش میشه ولی وقتی بیگناهی آدما ثابت میشه هیشکی نمیگه ببین بیچاره بیگناه بود بلکه میان رو به روت اظهار دلسوزی میکنند و از پشت بهت خنجر میزنند و میگن حتما یه کثافتکاری ای کرده که کارش به اینجا کشیده...
سروش: تو هر جور باشی میخوامت.. خودم ازت حمایت میکنم.. هیچی برام مهم نیست... میخوام تکیه گاهت باشم
-احتیاجی ندارم.. الان دیگه به تکیه گاه احتیاجی ندارم... میخوای از چی حمایت کنی؟... آبرویی ریخته شده.. دلی شکسته شده... آرزویی به باد رفته.. خونواده ای از هم پاشیده شده... الان که دیگه کار از کار گذشته سینه سپر کردی و حرف از تکیه گاه بودن میزنی؟
شرمنده نگاش رو از من میگیره
-برو دنبال زندگیت پسر... زندگیه تو به من ربطی نداره فقط میگم برو پی دلت من چیزی ندارم که بخوام بهت بدم... حرف چشمام رو نادیده بگیر... من به خیلی چیزا عادت کردم از این بیشتر خارم نکن... با ترحمت بیشتر داغونم میکنی
سروش سرش رو با ناراحتی تکون میده و پشنش رو به من میکنه
سروش: اشتباهات زیادی کردم ترنم ولی همه شون رو جبران میکنم.. بهت ثابت میکنم... دوباره برمیگردم
با تموم شدن حرفش به سرعت از من دور میشه
- با چشمک یک ستاره عاشق شده بود
با ساده ترین اشاره عاشق شده بود
شب رفت و ستاره اش به فردا پیوست
افسوس که او دوباره عاشق شده بود
به دیوار تکیه میدم و رفتنش رو با چشمای بی تابم نگاه میکنم
-سروش رفتنت یه درده و موندنت هزار درد... دارم بین این همه تضاد و ندونستن دیوونه میشم
چشمام رو میبندم تا شاید برای یه لحظه هم که شده مزه ی آرامش رو بچشم
نمیدونم چقدر میگذره که با صدای بوق ماشینی از ترس تکون سختی میخورم و چشمام رو باز میکنم... با دیدن لبهای خندون مهران اخمام تو هم میره
-ترسیدم دیوونه
مهران: بپر بالا که میخوام یه نهار توپ مهمونت کنم
سوار ماشین میشم و میگم:میبینم که داری ناپرهیزی میکنی؟
ماشین رو به حرکت در میاره و میخنده
مهران: چه کنیم که ما مردا فداکار خلق شدیم... از روب دلسوزی هی واسه ی شما زنا ولخرجی کنیم
-برو بابا... تو که صبحونه ام به زور به خورد منه بدبخت میدی
مهران: پس اون همه چیزی که امروز تو شکمت خالی کردی چی بود؟
-یه دو سه تا لقمه نون و پنیر
مهران: یه دو سه تا لقمه نون و پنیر رو داشتی دو لپی میخوردی... تازه از بس پرخوری کرده بودی داشتی خفه هم میشدی
-یه چند تا لقمه نون و پنیر به من دادیا ببین چقدر منت میذاری
مهران: آره جون خودت... غذاهای قبلی رو هنوز باهات حساب نکردم
-پس اون غذاهایی که من درست کردم رو چی میگی؟
مهران: هومم... من که یادم نمیاد
-باشه... پس اگه فردا از غذا خبری نبود اعتراض نداریم
مهران:چـــی؟... من غلط بکنم خبر نداشته باشم... اصلا هر چی تو بگی همونه
-هرچی؟
مهران: اوهوم
-پس باید قبول کنی که شما مردا موجودات مستبد و از خودراضی ای هستین
مهران: کوفت... کی گفته؟
-من
مهران: اصلا هم این طور نیست.. موجودات به این نازنینی..........
-اینجور که معلومه فردا غذا نمیخوای
مهران: کاملا حق با توهه ترنم جان... بنده خیلی بیا میکنم رو حرف شما حرف بزنم
میخندم و میگم: یعنی تا این حد از غذای رسوران فراری هستی؟
مهران: اوف... بیشتر از اینا
-خب برو خونه ی پدریت دستپخت مادرت رو بخور
مهران: حوصله ی غرغرای مادر ارجمند رو ندارم.. تا میرم اونجا یه چیزی کوفت کنم شروع میکنه به غرغر کردن که صد بار بهت گفتم زن بگیر تا از این سرگردونی خلاص بشی... قبل از اومدن تو کم کم داشتم به این فکر میکردم که برم از سوپوریه سر کوچه مون یه زن بگیرم تا از دست غذاهای رستوران خلاص بشم
-فکر نمیکنی اگه یه آشپز بگیری بهتر باشه
مهران با خوشحالی مشتی به فرمون میکوبه و میگه: ایول... آره همینه؟... خب بگو ببینم ماهی چقدر میگیری آشپز من بشی؟
چپ چپ نگاش میکنم
-بچه پررو
مهران: اونجوری نگاه نکن چشات ناجور بیریخت میشه ها
بی توجه به حرفش میگم: امیر کجا بود ندیدمش
مهران: رفت دنبال مامان... تا حالا حتما به خونه رسیدن
-مامانت کلید خونت رو داره؟... یه بار سرزده نیاد تو خونت
مهران: نگران نباش نداره... راستی ترنم برای آیندت تصمیمی گرفتی؟
-نه هنوز ولی اولین کاری که باید بکنم پیدا کردن یه کار درست و حسابیه
مهران: این که حله
-چه جوری؟
مهران: ماندانا از خیلی وقت پیش به من و امیر دستور استخدام جنابعالی رو داده بود... نمیخوای درس بخونی؟
-تو این وضعیت؟
مهران: مگه وضعیتت چه طوریه؟
-آخه
مهران: دیگه آخه و اما نداره... با خونه نشستن فقط خودت رو اذیت میکنی... هم درس بخون هم بیا سر کار
-باشه
مهران: آفرین دختر خوب.. دفترچه ی ارشد اومد برات میگیرم... جزوه ها و کتابایی رو هم که لازم داری واست جفت و جور میکنم
-آخه واست زحمت میشه
مهران: ضعیفه باز تو رو حرف من حرف زدی؟
میخندم و هیچی نمیگم
مهران: راستی این جور که از مانی شنیدم یه مدت کوتاه تو شرکت سروش کار میکردی
-اوهوم
مهران: مدارکت همنجاست
-آره
مهران: خودت میری میگیری یا یکی رو بفرستم؟
-نمیدونم... ولی مهران من یه قرارداد با سروش بسته بودم ممکنه نذاره از شرکتش بیرون بیام
مهران: نه بابا... فکر نکنم... نهایتش یه خسارت ازت میگیره که اون رو هم خودم متحمل میشم بعد از حقوقت کم میکنم... البته اگه میخوای همونجا کار کنی من مجبورت نمیکنم به شرکت من و امیر بیای
-نه... خودم هم ترجیح میدم از گذشته ام جدا بشم
با یه لحن جدی که خیلی ازش بعیده میپرسه: چرا؟
با تعجب نگاش میکنم
مهران: چرا میخوای گذشته ات رو فراموش کنی؟
لبخندی میزنم و نگام رو ازش میگیرم
-حرفام رو جدی نگیر مهران... من با همه خواستنم باز هم موفق نمیشم گذشته رو فراموش کنم
مهران: دوستش داری؟
چشمام رو میبندم و لبخند میزنم
-اوهوم... دیوونه وار
مهران: داری ناز میکنی؟
به سرعت چشمام رو از میکنم
-چی؟
مهران: چته بابا؟!... میگم داری ناز میکنی تا منتت رو بکشه
آهی میکشم
-ایکاش همین طور بود ولی این طور نیست مهران... واقعا نمیتونم قبولش کنم
مهران: چرا؟
-چون باورش ندارم... با هر حرفش میرم تو آسمونا سیر میکنم ولی فقط برای چند لحظه... میدونی چرا؟
مهران سرش رو به شونه ی ندونستن تکون میده
-چون فکر میکنم حسش ترحمه و عذاب وجدانه
مهران: شاید اشتباه فکر میکنی
-من مطمئنم مهران
مهران: سروش هم یه مدت به خیانتکار بودن تو اطمینان داشت... هیچوقت این طور با اطمینان حرف نزن... شاید همه چیز اونجور که به نظر میرسه نباشه
زیر لب زمزمه میکنم: آشفته و بی قرارمان کردی عشق، صد حرف و حدیث بارمان کردی عشق،فرجام تمام عاشقان معلوم است، بیهوده امیدوارمان کردی عشق
مهران: یه خورده چشمات رو ببند و استراحت کن... بهش احتیاج داری
-ممنونم مهران... بابت همه چیز
مهران: بخواب بچه... رسیدیم بیدارت میکنم
&& سروش&&
با عصبانیت وارد شرکت میشه...منشی با دیدنش از جاش بلند میشه
منشی: سلام آقای راستین
سری برای منشی تکون میده... با اخمای درهم وارد اتاقش میشه و در رو محکم میبنده
-لعنتی باز هم راضی نشد
با حرص کت اسپرتش رو در میاره و روی مبل پرت میکنه
-خدایا چیکار کنم؟... یه هفته شد دو هفته هنوز نتونستم هیچ غلطی کنم
با حرص پشت میزش میشینه و مشتی به میز میکوبه
-دارم دیوونه میشم.. آخه دختر چرا به حرفام گوش نمیدی... آخه بذار این دهن بی صاحابم باز بشه بعد هی حرف آلاگل رو وسط بکش
...
با درموندگی ادامه میده: جدیدا هم که اصلا فرصت حرف زدن هم بهم نمیدی... دیگه خودم هم موندم چه غلطی باید بکنم؟
با صدای زنگ تلفن به خودش میاد... با بی حوصلگی جواب میده: بله؟
منشی: آقای راستین از شرکت تابان تماس گرفتن برای اون قرارداد....
-الان نه... بذارش برای یه وقت دیگه... هیچ تماسی رو هم وصل نکن و مزاحم نشو
منشی: اما............
منتظر حرف منشی نمیشه و گوشی رو با عصبانیت روی تلفن میکوبه
-لعنتی.. لعنتی.. لعنتی.. ایکاش حداقل خیالم از جاش راحت بود
هفته ی پیش که جلوی در خونه ی ماندانا باهاش حرف زد دیگه موفق نشد درست و حسابی باهاش حرف بزنه
-چرا همیشه با اون پسره اینور اونور میره... نکنه منظورش از ساختن زندگیه جدید ازدواجشه
....
-احمق نشو سروش... اون دوستت داره
یه چیزی توی وجودش میگه: مگه تو دوستش نداشتی پس چرا با آلاگل نامزد کردی
-من احمق بودم
«شاید اون هم بخواد جواب حماقتهای تو رو با وارد کرد یه فرد جدید به زندگیش بده»
-اه... خفه شو... اصلا از کجا معلوم ترنم با اون پسره توی خونه تنهاست؟
با کلافگی از پشت میز بلند میشه به آرومی زمزمه میکنه: خدایا خود درگیری پیدا کردم
نگاهی به قراردادهای ترجمه نشده ی روی میز میندازه... اعصابش بیشتر خرد میشه
-این رو کجای دلم بذارم... آخه اشکان الان چه وقت رفتن بود؟
خودش هم از این حرف شرمنده میشه... اشکان تا همین الان هم خیلی کمکش کرده بود... اگه برادرش تصادف نکرده بود هنوز هم تهران کنار سروش بود
-باید یه زنگ بزنم حال برادرش رو بپرسم... امان از دست تو دختر که حواس برام نمیذاری
صبح زود طبق معمول باز رفته بود نزدیک خونه ی مهران تا بتونه توی یه فرصت مناسب با ترنم حرف بزنه اما باز ترنم به همراه مهران سوار ماشین شد و حتی یه گوشه چشم هم بهش ننداخت
با صدای زنگ تلفن به خودش میاد
-اه... باید این دختره رو اخراج کنم... مثله اینکه حرف حساب سرش نمیشه... هر حرف رو باید هزار بار براش تکرار کنم
با حرص گوشی رو برمیداره و هیچی نمیگه
منشی با ترس میگه: آقای راستین شرمنده که دوباره......
با داد میگه: مگه نگفتم مزاحم نشو
منشی: به خدا من بی تقصیرم یه نفر اومده اصرار داره شما رو ببینه
چشماش رو میبنده و نفسش رو با حرص بیرون میده... سعی میکنه آروم باشه
-من بهت چی گفتم؟
منشی: باور کنید بهشون گفتم ولی گوششون بدهکار نیست
-نکنه انتظار داری من بیام پشت میزت بشینم و کارات رو بهت یاد بدم... اگه نمیتونی وظایفت رو درست انجام بدی به سلامت
منشی: نه آقا... فقط...........
-فقط چی؟!
منشی: فقط ایشون قبلا هم اومده بودن واسه ولی شما نبودین مثله اینکه ایشون خیلی عجله دارن
-نه مثله اینکه خیلی دلت میخواد اخراج بشی... همین حالا میری حسابداری
منشی: آقا...
دیگه به حرفای منشی گوش نمیده... میخواد تماس رو قطع کنه که در اتاقش به شدت باز میشه و با وارد شدن دختری به داخل اتاق دهنش از شدت تعجب باز میمونه
منشی: خانوم کجا میرین؟
-ترنم... تو... اینجا
منشی: آقای راستین باور کنید من بهشون گفتم.......
تمام عصبانیتش فروکش میکنه و آرامشی تمام وجودش رو دربرمیگیره
با لبخند میگه: مهم نیست... برو بیرون
منشی بهت زده نگاهی به ترنم و نگاهی به اون میکنه... شونه ای بالا میندازه و از اتاق خارج میشه
ترنم با اخم نگاش میکنه
-بالاخره اومدی؟
اخم ترنم پررنگ تر میشه
ترنم:آره اما نه به خاطر اون چیزی که تو فکر میکنی
-مهم نیست... مهم اینه که بالاخره اومدی؟
دستاش رو تو جیب شلوارش میکنی و آروم آروم به سمت ترنم حرکت میکنه
ترنم: من فقط اومدم که....
اجازه نمیده ترنم حرف بزنه
-ترنم تا کی میخوای به این رفتارت ادامه بدی؟
ترنم: متوجه ی منظورت نمیشم
دقیقا جلوی ترنم وایمیسته... بالاخره بعد از مدتها خود ترنم این فرصت رو به وجود آورد که بتونند باهم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#96
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۳ عصر
خلوت کنند... همیشه یا توی خیابون اون رو میدید یا جلوی خونه ی مهران... دستش به اندازه ی کافی باز نبود که بتونه ترنم رو مجاب کنه که به حرفاش گوش بده
-ببین ترنم مهم نیست چرا اومدی برای هر چیزی که اومدی میخوام یه امروز رو از خیرش بگذری و بذاری ما حرفامون رو با هم بزنیم
ترنم: کدوم حرف... ما حرفامون رو قبلا زدیم
- ترنم نذار بیشتر از این میونمون بهم بخوره.. من دوستت دارم خیلی بیشتر از قبل
با کلافگی نگاهی به ترنم میندازه و ترنم بی تفاوت به حال خرابش ادامه میده: من واسه ی این حرفا نیومدم من فقط اومدم مدارکم رو بگیرم و برم
چنان اخماش تو هم میره که حرف تو دهن ترنم میمونه و از ترس یه قدم به عقب میره
- تو چی گفتی؟
ترنم آروم زمزمه میکنه: میخوام برم سرکار به مدارکم احتیاج دارم
اخماش بیشتر تو هم میره
با لحن خشنی میگه: اونوقت کجا؟
ترنم آب دهنش رو قورت میده و میگه: اینش دیگه به خودم مربوطه
یاد حرفهای اشکان میفته.... وقتی اشکان رو برای تحقیق در مورد مهران فرستاد فهمید که مهران و امیر قراره با هم دیگه شرکتی رو تاسیس کنند... نکنه...
ترنم که سکوتش رو میبنه میگه: مدارکم رو میدی دیگه؟
با تمام وجودش ترس از دست دادن ترنم رو تجربه میکنه... چند قدم از ترنم فاصله میگیره و سعی میکنه خونسرد باشه...
-نه
همونجور که داره از ترنم دور میشه زیر لب آهسته طوریکه فقط خودش بشنوه زمزمه میکنه: خودت خواستی کوچولو
پشت میزش میشینه و خودش رو الکی مشغول کار نشون میده
ترنم: چی؟
با جدیت میگه: دلیلی برای تکرار حرفم نمیبینم
ترنم بهت زده بهش زل میزنه... سکوت ترنم که میبینه با تحکم میگه:برو پشت میزت بشین الان به منشی میگم کارات رو بیاره
ترنم:چــــی؟
سرش رو پایین میندازه و دوباره خودش رو مشغول کار نشون میده
-چیز به خصوصی نگفتم... فقط گفتم برو پشت میزت بشین و وظایفت رو انجام بده... مثله اینکه یادت رفته یه قراردادی با من داشتی
ترنم: نه یادم نرفته ولی مثله اینکه تو یادت رفته چه جوری مجبورم کردی اون قرارداد مسخره رو امضا کنم
همونجور که سرش پایینه به زور جلوی لبخندش رو میگیره... خوب یادش میاد از چه ترفندی استفاده کرد فقط پشیمونه که چرا قرارداد رو یکساله کرده ایکاش مدت زمانیش رو بیشتر میکرد
-من که یادم نمیاد.. بهتره وقت من رو نگیری و به کارات برسی
ترنم: سروش؟!
دلش میلرزه... سرش رو بالا میاره و ناخودآگاه میگه: جانم؟
ترنم حرفش رو نادیده میگیره و ادامه میده: تمومش کن... این مسخره بازی رو تموم کن... من دوست ندارم اینجا کار کنم
شونه ای بالا میندازه و میگه: ولی مجبوری
ترنم: اصلا هم مجبور نیستم... من خسارتت رو میدم
-متاسفم... من خسارت نمیخوام... تو باید برام کار کنی
ترنم: یه کاری نکن از طریق قانون وارد عمل بشم... همیشه یه راهی واسه ی فسخ معامله هست
-یادت نره خانومی تو اون قرارداد ذکر شده تا یه مترجم درست و حسابی واسه شرکت پیدا نشده حق رفتن نداری... حتی اگه مدت یک ساله ات تموم بشه تا پیدا نشدن یه مترجم باید بمونی... بماند که هنوز یک سال هم نشده که اینجا اومدی
ترنم: حرف مفت نزن... من خودم اشکان رو با تو دیدم... میدونم مترجم داری
با شنیدن این حرف نفس تو سینه اش حبس میشه.. نکنه فهمیده من اشکان رو تو اون شرکت فرستاده بودم
ترنم: این رو هم خوب میدونم آقای رمضانی اشکان رو واسه شرکتت فرستاد... من و اشکان قبلا با هم همکار بودیم
خوشحال از اینکه ترنم در مورد اینکه اشکان دوستشه چیزی نفهمیده دوباره خونسردیش رو به دست میاره و میگه: مترجم اصلیه شرکت تو هستی... در نبود تو موقتا اشکان رو آورده بودم که اون هم یه هفته قبل به خاطر مسائلی شخصی زندگیش مجبور شد بره
ترنم: سروش چرا اذیتم میکنی؟
یکم لحنش رو ملایمتر میکنه: اذیتت نمیکنم عزیزم... تو باید اینجا کار کنی.. پیش خودم
ترنم: بایدی در کار نیست
-خوب میدونی که هست
-بابا نمیخوام.. مگه زوره
دوباره عصبانی میشه: آره زوره... حالا هم برو به کارات برس تا اون روی من بالا نیومده
ترنم با خشم به سمت در میره و میگه : اصلا اون مدارک ارزونیه خودت... مهران و امیر بدون مدرک هم قبولم دارن
با شنیدن این حرف کنترلش رو از دست میده
از بین دندونای کلید شده میگه: پس حدسم درست بود
قبل از اینکه ترنم به در برسه جلوی راهش رو سد میکنه
با صدای تقریبا بلندی میگه: تو چی گفتی؟
ترنم با ترس میگه: چته؟... چرا اینجوری میکنی؟
به بازوهای ترنم چنگ میزنه تا اجازه دور شدن رو بهش نده
-گفتم چی گفتی؟
ترنم با صدایی که سعی میکنه نلرزه اما چندان هم موفق نیست میگه: گفتم اون مدارک ارزونیه خودت
از لحن مظلوم ترنم دلش زیر و رو میشه و ناخواسته اون رو تو بغل خودش میکشه
ترنم: چیکار میکنی؟... دیوونه شدی؟
سر ترنم رو به سینه اش میچسبونه
-آره.. خیلی وقته
تو دلش جمله اش رو ادامه میده: دیوونه ی تو
ترنم با مشت به سینه اش میکوبه
ترنم: ولم کن دیوونه
بی توجه به حرف ترنم سرش رو تو گودی گردن ترنم فرو میکنه و به آرومی عطر تن ترنم رو با همه ی وجودش استشمام میکنه... شال ترنم از این همه تقلا روی شونه هاش میفته
-هیس... آروم بگیر بچه... من بهت اجازه نمیدم هیچ جایی به جز اینجا کار کنی... زور بیخود نزن
ترنم: ولم کن لعنتی
با شیطنت میگه: مگه جات بده؟
ترنم: سروش تو رو خدا ولم کن
نفس عمیقی میکشه و بی توجه به تقلا و سر و صدای ترنم توی دلش میگه: خدایا شکرت که از من نگرفتیش.. نمیدونم واقعا چه جوری میتونستم بی ترنم دووم بیارم.. خیلی سخت بود... دلش برای سیاوش میسوزه
ترنم خسته از تقلا میگه: داری کمرمو میشکونی
بوسه ی آرومی به سر ترنم میزنه و محکم تر از قبل اون رو به خودش میچسبونه
ترنم: سروش با توام
-الان چند تا قرارداد میلیاردی توی دست دارم
ترنم: خب به من چه؟
-اگه نپری تو حرفم ربطش به تو رو هم روشن میکنم
...
-داشتم میگفتم چند قرارداد چند میلیاردی دارم که اگه جنابعالی مثله یه دختر خوب به وظایفت عمل نکنی من رو متحمل ضرر بزرگی میکنی
ترنم:ولم کن.. اه... وقتی من نبودم چیکار میکردی حالا هم همون کار رو کن
-وقتی تو نبودی یه مدت اشکان بود اما الان که اشکان نیست و تو هم که تو این دو هفته خوب استراحتت رو کردی باید سر کارت برگردی
بعد با شیطنت ادامه میده: نمیخوای که من هم از راه قانون وارد عمل بشم... فکرش رو کن خسارت میلیاردی اون قراردادها رو میخوای چه جوری جور کنی؟
ترنم: داری تهدیدم میکنی؟
میخنده و آروم پوست گردن ترنم رو با انگشتاش لمس میکنه
-نه... فقط دارم با زبون خودت باهات حرف میزنم
ترنم سرش رو عقب میکشه و میگه: اه.. ولم کن
خندش شدیدتر از قبل میشه
-دوستت دارم خیلی زیاد... نمیذارم دست کسی بهت برسه... هر چقدر که دوست داری تقلا کن ولی آخرش مال خودمی
ترنم: تو... تو.... تو.... اه
-حرص نخور خانوم خانوما... زشت میشی اونوقت نمیام بگیرمتا
ترنم: چه بهتر
یه خورده ترنم رو از خودش دور میکنه و محو صورت ترنم میشه... عجیب دلتنگ این دو تا چشم خشمگین بود
ترنم ناامید از رهایی میگه: سروش ولم کن.. اصلا من هیچی نمیخوام بذار برم
-شرط داره؟
ترنم: سروش دیگه داری پررو میشیا
-اون رو که بودم.. یادت نیست؟
ترنم باز شروع به تقلا میکنه از این همه سر و صدایی که ترنم راه انداخته خندش میگیره با یه حرکت سریع دوباره اون رو به خودش میچسبونه
با یه دستش به آرومی چونه ی ترنم رو بالا میاره و به لباش خیره میشه
به یا قدیما لبخندی رو لباش میشینه... ناخودآگاه به یاد گذشته ها کم کم به سمت صورت ترنم خم میشه
ترنم: سروش به خدا اگه.......
هنوز حرف ترنم تموم نشده که لباش رو لبای ترنم میشینه و بعد از مدتها بالاخره موفق به چشیدن طعم آشنای لبای عشقش میشه... بدون اینکه خودش بفهمه چشماش بسته میشن... مشتایی که ترنم به سینه اش میکوبه لحظه به لحظه بیشتر میشن ولی اون با یه دست دستای ترنم رو مهار میکنه و به آرومی به کارش ادامه میده... بدون اینکه بخواد لحظه به لحظه حریص تر میشه و با خشونت بیشتری به کارش ادامه میده... نمیدونه چقدر گذشته ولی به آرومی چشماش رو باز میکنه و با اکراه لباش رو از لبای ترنم جدا میکنه
از نفس نفس زدنای ترنم لبخندی رو لباش میشینه و از اشکایی که صورت عشقش رو خیس کردن دلش میگیره ولی حس میکنه چاره ای نداره... میترسه با کوچیکترین تعللی ترنم رو از دست بده.. باید همه ی سعیش رو برای به دست آوردن دوباره ی بکنه... توی اون پنج سال اون هر وقت میخواست ترنم در دسترسش بود الان نمیتونه اون رو دور از خودش تجسم کنه
همین که ترنم نفسی تازه میکنه با داد میگه: وحشی.. عوضی.. خودخواه... تو پست ترین آدم روی زمینی
چشماش میخندن... بی توجه به داد و بیداد ترنم دوباره خم میشه
ترنم: سروش نکن... من دیگه زنت نیستم لعنتی
-مسئله ای نیست... دوباره زنم میشی
ترنم سعی میکنه ازش فاصله بگیره که اجازه چنین کاری رو بهش نمیده و بوسه ی آرومی به پیشونیش میزنه
-چیکار میکنی؟
ترنم با ناراحتی میگه: چی رو؟
-خودت میمونی یا با زور وارد عمل بشم
ترنم: خیلی خودخواهی
-میدونم... نگفتی چیکار میکنی؟
ترنم: من که میدونم همه ی اینا جز نقشته... میخوای من رو اینجا موندگار کنی
-خب حالا که میدونی پس این رو هم فراموش نکن که من برای به تو رسیدن هر کاری میکنم... من میخوام خیلی چیزا رو بهت ثابت کنم
ترنم: برای من مهم نیست سروش... من به آخر خط رسیدم.. نهایتش اینه که بر علیه من شکایت کنی دیگه
-فکر نکنم راضی بشی بر علیه مهران و امیر هم شکایت کنم.. راضی میشی؟
ترنم: چی؟
-وقتی هنوز قراردادت با شرکت من تموم نشده حق نداری جایی کار کنی... وقتی برادر و شوهر دوستت با دونستن این موضوع بهت کار بدن و باعث ضرر من بشن من میتونم خیلی کارا کنم... نمیتونم؟
ترنم: تو این کارو نمیکنی... هیچ جای دنیا به خاطر این چیزا نمیان بر علیه یه شرکت دیگه شکایت کنند
-اوهوم... نهایتش اینه که اونا تبرئه بشن ولی با شکایت منی که تو این همه سال برای خودم آدمی شدم اعتبار شرکت نوپای اونا زیرسوال میره
ترنم: خیلی پستی
-بعدا هم میتونی از این چیزا نثارم کنی
ترنم: سروش آخه تو چی میخوای؟
-میخوام پیش خودم باشی و زنم بشی
ترنم:خیلی رو داری... خیلی...
شونه ای بالا میندازه و میگه: هر جور دوست داری فکر کن
ترنم: خدایا دارم از دست این دیوونه من هم دیوونه میشم.. حداقل ولم کن
-من راحتم
ترنم: من ناراحتم
بی توجه به حرف ترنم میگه: خب چیکار میکنی؟
ترنم: اول ولم کن
-نشد دیگه خانوم خانوما
ترنم: میمونم بابا... ولم کن...
لبخندی رو لباش میشینه و میگه: آفرین خانوم کوچولوی خو......
هنوز حرفش تموم نشده که در اتاقش باز میشه و منشی وارد اتاق میشه... با ورود ناگهانیه منشی چنان دادی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#97
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۴ عصر
میزنه که ترنم هم از ترس چشماش رو میبنده
-این چه طرز وارد شدنه
ترنم سعی میکنه از آغوشش بیرون بیاد ولی اجازه نمیده
-برو بیرون... اخراجی
منشی بهت زده نگاهش بین ترنم و رئیس بداخلاقش میچرخه
بلندتر از قبل میگه: نشنیدی چی گفتم... بیرون
ترنم ترسیده و متعجب به رفتار سروش نگاه میکنه... هیچوقت سروش رو اینجوری ندیده بود به جز یه بار... اون هم شب نامزدی مهسا... از یادآوری ماجرای ته باغ لرزی تو بدنش میشینه که از چشمای تیزبین سروش دور نمیمونه
با صدای بسته شدن در ترنم به آرومی میگه: میذاری برم؟
-کاریت ندارم عزیزم
ترنم با بغض میگه: میخوام برم
با ملایمت ترنم رو تو آغوشش میگیره و میگه: هیس... از من نترس خانومی.. من که کاریت ندارم
به آرومی ترنم رو به سمت مبل وسط اتاق هدایت میکنه و مجبورش میکنه بشینه... از دست خودش عصبانیه که جلوی ترنم نتونست خودش رو کنترل کنه و تمام عصبانیتش رو سر منشی خالی کرد
یه لیوان آب میریزه... چند تا قند هم از قندون روی میزش برمیداره و با آب ترکیب میکنه... به سمت ترنم میره و لیوان آب قند رو جلوش میگیره
ترنم: نمیخورم
-بخور
ترنم: چرا زور میگی... دیگه آب قند خوردن که دست خودمه
خندش میگیره ولی جلوی خودش رو میگیره... روی دسته ی مبلی که ترنم روش نشسته میشینه و آب رو جلوی دهنش میگیره
-باید بخوری
...
وقتی هیچ عکس العملی از ترنم نمیبینه با شیطنت ادامه میده: اصلا دهنت رو باز کن خودم زحمت خوروندن آب قند رو هم میکشم
ترنم با حرص لیوان رو از دستش میگیره که باعث میشه یه خورده از آب قند روی لباس ترنم بریزه اما ترنم بی تفاوت تمام آب قند رو یکسره سر میکشه
-خوبه نمیخواستی بخوریا اگه باز خواستی تعارف نکن
ترنم: لیوان رو روی میز میذاره و بلند میشه
با دستپاچگی از روی دسته مبل بلند میشه
-کجا؟!
ترنم: کجا رو دارم برم؟... خونه دیگه
اخماش تو هم میره
-حالت خوبه ترنم... من این همه حرف زدم که آخرش راهتو بگیری و بری؟... لازمه دوباره حرفامو تکرار کنم؟
ترنم با خشم نگاش میکنه و میگه: نه آقا.. لازم نیست.. من که قبول کردم اینجا کار کنم دیگه از جونم چی میخوای؟
با این حرف ترنم اخماش باز میشه
-خب.. پس اگه قبول کردی باید کارت رو هم از امروز شروع کنی دیگه
ترنم: از امروز؟
-پس از کی؟... تا همین الان هم کلی کارام عقب افتاده... میدونی چند روزه اشکان نیست... یالله برو پشت میزت الان میرم متنا رو بیارم
ترنم:اما...
-دیگه اما و آخه نداره
بدون اینکه به ترنم اجازه حرف زدن بده با خوشحالی از اتاق خارج میشه...
زمزمه وار میگه: پیشی کوچولو فکر کردی میذارم جای دیگه کار کنی؟... فقط همینم مونده با این همه دفتر و دستک عشقم رو بفرستم تو دهن گرگ... مگه اینکه من مرده باشم که اجازه بدم بری تو یه شرکت دیگه
نگاهی به اطراف میندازه.. منشی رو نمیبینه
-باید به فکر یه منشی جدید باشم
کلی متن و قرارداد که برای ماه های آینده هم هست برمیداره و با شیطنت میگه: محاله بذارم از چنگم در بری کوچولو
بعد از اینکه مطمئن شد چیزی جا نمونده به سمت در حرکت میکنه
*****
&&ترنم&&
ته دلم یه جوریه... از یه طرف دلم میخواد تا میتونم از این جا دور شم و از یه طرف هم دوست دارم برای همیشه نزدیک سروش باشم... با دستم به آرومی لبم رو لمس میکنم...
چشمام ناخودآگاه بسته میشن و لبخندی رو لبم میشینه....بعد از مدتها دوباره طعم لباش رو چشیدم... با تمام مقاومتم ولی خوب میدونم بازنده ی واقعی خودم هستم... من در بدترین شرایط هم نتونستم ازش متنفر بشم چه برسه به الان که در چند قدمیه من سروش مهربون گذشته ها رو دارم...کی رو داری گول میزنی ترنم
آهی میکشم و میگم: تو فکر کن خودم رو
تو که میدونی دوستش داری پس این کارات برای چیه
-وقتی باورش ندارم چیکار کنم... دست خودم که نیست... حس میکنم حالا که آلاگل رو از دست داده اومده طرف من... اون هم از روی ترحم و دلسوزی
....
–خدایا دارم دیونه میشم... چرا هیچ چیز اونجوری که من میخوام پیش نمیره
معنای رفتارا و زورگوییهاش رو درک نمیکنم... من خودم به اندازه ی کافی داغون هستم این نزدیکی وقتی آخرش به هیچی ختم میشه داغون ترم میکنه... من میخواستم همه سعیم رو کنم که از گذشته ها فاصله بگیرم اما با وجود کار در شرکت سروش چطور میتونم؟... بماند که هنوز هم نتونستم مهرش رو از دلم بیرون کنم
یاد اذیت و آزارای امروزش که میفتم عجیب از دستش حرصی میشم... تو عمرم از دست هیچکس این همه حرص نخورده بودم
با حرص پام رو تکون میدم و زیر لب رو فحش بارونش میکنم
-بیشعور احمق... باز هم بهم زور میگه... منو بگو که فکر کردم آدم شده ولی اینجور که معلومه اشتباه میکردم.. این آقا همه رو مثله خودش دیوونه میکنه ولی محاله آدم بشه
سروش: واسه خودت چی میگی؟.. یه خورده بلندتر بگو من هم بشنوم
با دیدن سروش و یه عالمه برگه مرگه ی تو دستش دهنم از شدت تعجب باز میمونه
سروش میخنده و میگه: مواظب باش مگس نره تو حلقت
چشم غره ای بهش میرم و میگم:اینا چین؟
سروش نگاهی به برگه ها میندازه و میگه: کارای عقب افتاده ی تو
-چـــی؟
سروش: میدونم زیاده ولی تقصیر خودته باید زودتر میومدی اما از اونجایی که من رئیس مهربونیم خودم بهت کمک میکنم
-تو چی داری میگی؟... این همه متن رو من چه جوری ترجمه کنم؟
ابرویی بالا میندازه و میگه: اضافه کاری عزیزم... با اضافه کاری
اخمام تو هم میره... صورتم رو جمع میکنم و میگم: تو دیوونه شدی سروش.. تو دیونه شدی... هر چی کار عقب افتاده و نیمه تموم از قبل داشتی رو گذاشتی به پای منه بدبخت.. من نهایت نهایتش در روز فقط چند صفحه میتونم ترجمه کنم
سروش: عیبی نداره... الویت بندی کردم... اول مهمترا رو ترجمه میکنی بعد میرسی به بقیه... بعدازظهرا هم خودم میمونم تا به کارت برسی اگه به شب برخوردی خودم میرسونمت
-نه... خوشم میاد که خوب واسه خودت برنامه چیدی... مظلوم گیر آوردی؟...من نمیتونم این همه کار رو قبول کنم باید به عرضت برسونم که بنده اصلا نمیتونم واسه ی اضافه کاری بمونم
برگه ها رو روی میز من میذاره و با اخم میگه: اونوقت میتونم بپرسم چرا؟
-نه خیر... به خودم مربوطه
سروش: پس نمیتونم کمکی بهت کنم... به خاطر مرخصیه زیادی که بهت دادم باید کم کاریهات رو جبران کنی
-سروش
دو تا برگه با متن کوتاه واسه خودش برمیداره و به طرف میزش میره
با مسخرگی میگه: خب از اونجایی که خیلی هوات رو دارم من این متنای بلند رو تجربه میکنم بقیه هم ماله تو
-نه بابا... یه بار خسته نشی
سروش: خسته که میشم ولی چه کنم که دلم نمیاد دست تنها به امان خدا ولت کنم
-سروش تو رو خدا تمومش کن... من نمیتونم اضافه کاری کنم
با جدیت میگه: خیلی هم میتونی... رو حرف من حرف نزن
-لعنتی میگم نمیتونم... من این روزا سرم شلوغه
با کنجکاوی میگه: مگه چیکار میکنی؟
وقتی جوابی از جانب من نمیشنوه خودش رو مشغول کار نشون میده و ادامه میده: اگه میخوای هوات رو داشته باشم باید بهم بگی دیگه خودت میدونی؟
آهی میکشم و خسته از این همه کشمکش میگم: من میخوام واسه کنکور ارشد درس بخونم وقت زیادی هم برام نمونده
با تعجب سرش رو بالا میاره
سروش: واقعا؟
-اوهوم
سروش: اینکه خیلی خوبه
ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه و میگم: آره... مهران کتابا و جزوه های موردنیازم رو برام جمع و جور کرده.. چند روزی میشه که خوندن رو شروع کردم
با شنیدن حرفم چشماش رو ریز میکنه و میگه: مهران؟!
-اوهوم
با لحن خشنی میگه: این جناب مهران کی باشن که اینقدر به فکر جنابعالی هستن
تازه به خودم میام... من اصلا چرا دارم این حرفا رو به سروش میزنم
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
سروش: که اینطور.... باشه کوچولو پس باید بهت بگم که تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دفتر دستک رو بیاری همین جا و تو وقتای بیکاری اینجا درس بخونی
اصلا باورم نمیشه که این سروش همون سروشی باشه که پنج سال باهاش نامزد بودم... دلم میخواد از دستش سرم رو به دیوار بکوبم
بی توجه به سروش با بی حوصلگی پشت میز میشینم و یکی از برگه های بلند بالا رو برمیدارمو شروع به کار میکنم
با صدای زنگ گوشیم به خودم میام... نگام به صفحه ی گوشی میفته... با دیدن اسسم مانی لبخندی رو لبام میشینه
سریع جواب میدم: سلام مانی
ماندانا: سلام و درد.. سلام و زهرمار... این بود از زود اومدنت
اوه... جواب اینو چی بدم
-اوم... ماندانا.......
ماندانا: حرف نزن... که حسابی ازت شاکی ام... فقط بگو کجایی تا مهران رو بفرستم دنبالت
-به اون بدبخت چیکار داری؟... کارم تموم بشه میام
ماندانا: ترنم الان کجایی؟
نگام تو نگاه سروش گره میخوره
ناخودآگاه میگم: شرکت سروش
از این حرف من بخندی رو لبای سروش کیشینه که مصادف میشه با جیغ بلند بالای مانی
ماندانا: چــــی؟... من فرستادمت بری مدرکت رو بگیری... تو هنوز اونجا چه غلطی میکنی؟
صدام رو پایین میارم و خیلی مختصر و با کلی سانسور طوری که سروش نشنوه ماجرا رو برای ماندانا تعریف میکنم... هنوز حرفم تموم نشده که ماندانا میگه: یعنی باید بگم خـــاک... تو خجالت نمیکشی ترنم... اون همه بلا سرت آورده باز داری تو شرکتش کار میکنی
-خب میگی چیکار کنم؟
ماندانا: باید یکی میزدی تو دهنش و میگفتی گم شو آشغال... من بمیرم هم برات کار نمیکنم... پسره ی بیشعوره آشغال تازه تهدیدت هم میکنه.. اصلا گوشی رو بده دستش چند تا فحش بارش کنم دلم خنک شه
-هیس... مانی.. اینقدر بلند حرف نزن.. میشنوه
ماندانا: به جهنم... ترنم بخوای باز خنگ بازی در بیاری من میدونم و توها
آهی میکشم و هیچی نمیگم... صدای امیر رو از پشت خط میشنوم
امیر: ماندانا چی شده؟
ماندانا: هیچی خانوم رو فرستادم بره اون مرتیکه ی یالغوز رو سوسک بکنه... پاش رو تو شرکت نذاشته اون سروش بیشرف موندگارش کرده
امیر: نه بابا
ماندانا: حسابش رو میرسم... الو... ترنم
-چیه؟
ماندانا: همین الان مهران رو میفرستم... تو که عرضه نداری تنهایی حقت رو بگیری ناچارم خودم وارد عمل بشم و برات نیرو بفرستم
خندم میگیره
-مانی... تمومش کن... هنوز که چیزی نشده
ماندانا: چیزی نشده؟... تعارف نکن ترنم جان... هر غلطی دلش میخواست کرد تو هم مثل یه موش ترسو فقط نیگاش کردی... آماده شو مهران میاد دنبالت
یاد حرفای سروش میفتم... نکنه واقعا واسه ی امیر و مهران مشکلی ایجاد کنه... روم هم نشد به ماندانا بگم سروش اینجوری هم تهدیدم کرده
-بیخودی مزاحم مهران نشو ماندانا... فکر نکنم چیزی درست بشه
ماندانا: جنابعالی خفه شو... همه چیز رو بسپر به من... همین مظلوم بازیا رو درآوردی که آخر و عاقبتت اینه دیگه... اگه به تو باشه لابد میری دست سروش رو هم میبوسی و ازش به خاطر اشتباهات نکرده طلب بخشش میکنی
-اما آخه مهران.....
اجازه نمیده هیچی بگم
ماندانا: حرف رو حرفم نیار... منتظر تو و مهران میمونم با هم نهار بخوریم
بعد بدون هیچ حرفی تماس رو قطع میکنه... نگام به سمت ساعت کشیده میشه... اوه ساعت یکه
صدای سروش رو میشنوم که با حرص میگه: بیخودی به ساعت نگاه نکن... کلی کار عقب افتاده داری... نهار رو سفارش میدم همینجا غذا میخوریم
چشمام رو از ساعت میگیرم و نگاهی به قیافه ی برزخی سروش میندازم... این یکی رو کجای دلم بذارم
با لحن سردی میگم: لازم نیست... فکر کنم برای امروز دیگه کافی باشه
سروش: اون رو من تشخیص میدم خانوم خانوما... راستی بهت یاد داد ندادن تو محل کار نباید زیاد با تلفن حرف بزنی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#98
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۴ عصر
با تموم شدن حرفش صدای زنگ گوشیه من دوباره بلند میشه
چپ چپ نگام میکنه... بدون اینکه نگام رو از سروش بگیرم و نگاهی به صفحه ی گوشی بندازم دوباره جواب میدم
-بله؟
مهران: ترنم، ماندانا چی میگه؟
آهی میکشم و میگم: بیخیال مهران
اخمای سروش بیشتر توهم میره... دردش رو میفهمم ولی کاری نمیتونم براش کنم... مهران و امیر و ماندانا خیلی بهم لطف کردن در صورتی که سروش در بحرانی ترین شرایط زندگی تنهام گذاشت... نمیتونم به خاطر کسی که در حال حاضر هیچ نسبتی با من نداره قید بهترین دوستام رو بزنم
مهران: یعنی چی بیخیال... وقتی دلت نمیخواد نمیتونه مجبورت کنه؟
از جام بلند میشمو از مقابل چشمای ریز شده سروش میگذرم... همینکه از اتاق بیرون میرم میگم: مهران من جلوی سروش بودم نمیتونستم راحت حرف بزنم
مهران: که اینطور... خب بگو ببینم چی شده؟
-هیچی... میگه تا قراردادت تموم نشده حق نداری بری
مهران: خب خسارتش رو میدی
-قبول نمیکنه... میگه فعلا مترجم در دسترسم نیست
مهران: خودم میام باهاش صحبت میکنم... الان تو راهم...
-نمیدونم چی بگم ولی فکر نکنم قبول کنه
مهران: تو حرص و جوش نخور من درستش میکنم
میخندم و میگم: ممنون
مهران: قابل شما رو نداره جوجه کوچولو
-از دست تو.. راستی مهران دکتر رفتی؟
مهران: نه بابا.. دکتر چیه؟
اخمام تو هم میره
-مگه نگفتم یه سر برو دکتر... حال و روزت صبح خوب نبود.. همین الان هم صدات گرفته
مهران: یه سرماخوردگیه مختصر که این حرفا رو نداره... من دارم رانندگی میکنم خانومی وقتی دیدمت در مورد این مسئله باهات صحبت میکنم
-باشه
مهران: پس بیا پایین منتظرم باش.... من اومدم سریع میرم با سروش حرف میزنم و بعد میریم
-آخه نمیشه
مهران: چرا؟
-چون گیر داده کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.. میخواد نهار هم سفارش بده تا تو شرکت بخورم
مهران ریز میخنده
-کوفت
مهران: اینجور که معلومه خیلی ازش میترسیا
-مهران
مهران: چه حسابی هم ازش میبری کوچولو... خب یه خورده هم از منه بدبخت حساب ببر... عقده ای میشما
-اه.. مهران.. الان وقت مسخره بازیه.. من حرص میخورم تو این حرفا رو میزنی
میخنده
-چرا میخندی؟
مهران: بعدا میفهمی کوچولو... برو به کارت برس نزدیک شرکتم
-باشه
با قطع کردن تماس ته دلم یه جوری میشه... نمیدونم چرا تمام عهدام رو با خودم و خدای خودم رو فراموش کردم و دوباره دلم میخواد نزدیک سروش باشم
چشمام رو میبندم و با خودم میگم: تو میتونی ترنم.. تو میتونی
سروش: اگه حرفای مهمتون تموم شد به بنده افتخار بدین و وارد اتاق بشین
با صدای بلند سروش از ترس چشمام رو باز میکنم... دستم رو روی قلبم میذارم و با اخم میگم: این چه وضعه اومدنه... سکته کردم از ترس
با عصبانیت میگه: بهتره بری بقیه ی کارات رو انجام بدی وگرنه محاله حتی اجازه بدم شب هم پات رو از شرکت بیرون بذاری
خسته از این همه هیاهو به اتاق برمیگردم و بقیه ی کارم رو از سرمیگیرم
نمیدونم چقدر گذشته ولی با شنیدن چند ضربه به در سرم رو بالا میگیرم و به سروش نگاه میکنم... با خونسردیه تمام پشت میزش نشسته و بدون هیچ ابایی به من زل زده... انگار اصلا متوجه ی هیچ کس و هیچ چیز نیست
دوباره چند ضربه به در خورده میشه
با اخم نگاش میکنم و به در اشاره میکنم
سروش: چی؟
-معلومه حواست کجاست؟.. در میزنند
سروش: خب بزنند.. تو چرا حرص میخوری؟
دوباره چند ضربه به در میخوره
سروش: بفرمایید
در باز میشه و بعد از چند لحظه هیکل مهران جلوی در نمایان میشه
سروش با دیدن مهران اخماش تو هم میره.. چنان نگاه تندی به من میندازه که نگام رو ازش میگیرم و به مهران زل میزنم
مهران: میتونم چند لحظه ای وقتت رو بگیرم
سروش فقط سری تکون میده و هیچی نمیگه... حتی از جاش بلند هم نمیشه
مهران سر میچرخونه و با دیدن من با مهربونی لبخند میزنه... از دیدن لبخندش آرامش عجیبی سر تا سر وجودم رو پر میکنه
سروش: اگه دیدزدنتون تموم شد بهتره زودتر بریم سر اصل مطلب
مهران با حرف سروش لبخندش عمیق تر میشه و ابرویی بالا میندازه... بدون تعارف روی یکی از مبلا میشینه و میگه: خب آره.. برای دید زدن به اندازه ی کافی وقت دارم الان برای کاره دیگه ای خدمت رسیدم
از این حرف مهران خشکم میزنه... سروش مثله برج زهرمار نگاش بین من و مهران میچرخه
سروش: پس زودتر حرفت رو بزن و زحمت رو کم کن
مهران: فکر کنم یه آشناییه کوچیکی از قبل با همدیگه داریم
سروش: بعله.. قبلا حضور مبارکتون رو زیارت کردم
مهران بدون اینکه ناراحت بشه میگه:پس الان هم باید خوب بدونی که اومدنم به اینجا بی ربط با ترنم نیست
از این همه جبهه گیری دهنم باز میمونه
سروش: منظورت همون خانوم مهرپروره دیگه
مهران: شاید برای تو و خونوادت خانوم مهرپرور باشه ولی برای من و خونواده ی من ترنمه...گذشته از این حرفا من الان برای چیز دیگه ای اومدم اینجا و اون هم گرفتن مدارک ترنمه
سروش با حرص میگه: چرا این همه زحمت کشیدی.. میگفتی برات بفرستم
مهران طبق معمول با شیطنت میگه: شماره تلفن شرکتت رو نداشتم وگرنه حتما زنگ میزدم
سروش با عصبانیت مشتی به میز میزنه و میگه: من رو مسخره میکنی
مهران با خونسردی ادامه میده:من؟... نه... چرا باید این کار رو کنم؟
با تعجب بهشون نگاه میکنم
سروش: ببین آقا پسر اگه به خاطر این چرت و پرتا اومدی اینجا باید بگم ترنم با من قرارداد بسته و باید به قراردادش پایبند باشه... مدارک ترنم رو وقتی بهش تحویل میدم که قراردادش رو به اتمام باشه
مهران: مثله اینکه یادت رفته همیشه راهی برای فسخ یه قرارداد هم وجود داره
سروش: وقتی دلیل قانع کننده ای واسه ی فسخش ندارین پس من هم دلیلی نمیبینم که قرارداد رو فسخ کنم
مهران: چه دلیلی مهمتر از اینکه ترنم با اینجا بودن اذیت میشه
سروش: این رو یادت باشه که کار ربطی به زدگیه شخصی افراد نداره... پس این دو تا رو از هم جدا بدون و با هم قاطیشون نکن
مهران: مطمئنی که تو با هم قاطیشون نکردی؟
سروش: صد در صد
مهران: ولی من مطمئن نیستم
سروش: اونش دیگه به من ربطی نداره
مهران: سروش داری بد بازی ای رو شروع میکنی... بهتر نیست یه خورده هم به فکر ترنم باشی
سروش: مطمئن باش بیشتر از همه من به فکرشم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#99
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۵ عصر
مهران: اینجوری؟.. به زور و اجبار
سروش: تو از کجا میدونی با زور و اجبار بوده؟
مهران: از تک تک حرفا و حرکاتت معلومه... اون به فرصت احتیاج داره... بذار آیندش رو بسازه... با اجبار نمیتونی به دستش بیاری
از حرف مهران لبخندی مهمون لبهام میشه که از چشمای سروش دور نمیمونه همین امر باعث میشه خشن تر از قبل جواب بده: لازم نکرده تو نگران ترنم باشی... من خودم بهش کمک میکنم که همه چیز رو نه تنها مثل سابق بلکه خیلی بهتر از سابق بسازه
مهران: هنوز خودخواهی ولی این رو یادت باشه ترنم از این به بعد تنها نیست... اجازه نمیدم نه تو نه هیچکس دیگه باعث آزارش بشه
سروش: اونوقت جنابعالی کی باشن؟
مهران: تو فکر کن یه حامی
از این حرف مهران بغضی تو گلوم میشینه.. باورم نمیشه بعد از مدتها یکی این طور از من حمایت کنه
سروش: آقای حامی اگه حرفاتون تموم شد به سلامت
مهران همون طور که داره از جاش بلند میشه و میگه : ترنم بلند شو باید بریم
سروش با اخم ولی در عین حال خونسردی از پشت میزش به طرف مهران میاد و میگه: فکر نکنم هنوز ساعت کاریش تموم شده باشه
مهران: ترنم احتیاجی به اون مدارک نداره من توی شرکتم بدون هیچ ضمانت و مدرکی بهش کار میدم
سروش با داد میگه: اگه جرات داری این کارو کن تا به خاک سیاه بنشونمت
با ترس به سروش نگاه میکنم... زیادی ترسناک به نظر میرسه... من واقعا آدم ترسویی نبودم و نیستم اما خب من سروش رو هیچوقت اینجوری ندیده بودم... سروش درسته در برابر من جدی بود ولی هیچوقت سرم داد نمیزد... امروز برای دومین بار با سروشی متفاوت از 4 سال پیش آشنا شدم
مهران پوزخندی میزنه و با اخمایی درهم میگه: هر کاری دوست داری بکن
سروش: بهتره به فکر شرکت تازه تاسیست هم باشی
مهران: داری تهدیدم میکنی؟
سروش: هر جور دوست داری فکر کن من اسمش رو میذارم یه هشدار کوچیک برای محکم کاری
مهران: ترنم چرا هنوز نشستی
نمیدونم چیکار باید کنم... از جام بلند میشم
سروش: کجا؟!... هنوز ساعت کاریت تموم نشده
کلافه نگاشون میکنم...بین دو تا آدم غد گیر افتادم... هم دلم میخواد برم... هم دلم میخواد بمونم... هم به خاطر تهدید سروش به خورده میترسم هم از خونسردیه مهران جونی دوباره میگیرم... هم دلم گیره هم دلم گیر نیست.. حس میکنم دارم دیوونه میشم
مهران که کلافگی من رو میبینه میخواد چیزی بگه که سروش اجازه نمیده و خودش با جدیت میگه: ترنم چند لحظه تنهامون بذار
من با نگرانی و مهران با تعجب نگاش میکنیم.. انگار متوجه ی نگرانیه من میشه چون لبخندی میزنه و میگه: فقط میخوام یه خورده حرف مردونه بزنیم همین
دلم راضی نمیشه تنهاشون بذارم میترسم سروش یه چیزی بگه که شرمنده ی مهران بشم اما مهران با تائید سر مجبورم میکنه که از اتاق خارج بشم
****
با استرس و نگرانی زمین رو متر میکنم... خبری از کارمندا نیست... هر چند تو این ساعت روز اگه کارمندی دیده میشد بعید بود... من موندم سروش با اخلاقش چه جوری این همه کارمند و افراد زیردستش رو اداره میکنه... نگاهی به صندلیه منشی میندازم
-بیچاره
دلم واسش سوخت... یعنی سروش قبلا هم با کارمنداش اینجوری برخورد میکرد... خب من واقعا نمیدونم؟.. هیچوقت تو کارای شرکت سروش دخالت نمیکردم
-اه.. الان چه وقت این حرفاست.. چرا مهران بیرون نمیاد
یه خورده بلندتر هم حرف نمیزنند لااقل من بشنوم چی میگن تا خیالم راحت بشه
روی صندلی منشی میشینم و سرم رو روی میز میذارم تا یه خورده آروم بشم... کم کم پلکام سنگین میشن و روی هم میفتن... توی خواب و بیداری هستم که صدای قدمهای کسی رو میشنوم... با شنیدن صدای خشنش که میگه این چه وضعشه خانوم اینجا که جای خواب نیست تپش قلبم بالا میره... سرم رو بلند میکنم با دیدن من نگاش پر از تعجب و پس از چند لحظه پر از شرمندگی میشه... احساس ضعف میکنم... فکر میکنم اون هم حال و روز بهتری نسبت به من نداره... ناباوری رو تو چشماش میخونم ناباوری از حضور من توی شرکتی که نباید باشم
اشک تو چشام جمع میشه و با بغض میخونم
-از باور هر نگاه من بنویسید
از عشق از اشتباه من بنویسید
او غرق گناه است مجازاتش را
پای دل بی گناه من بنویسید
فقط یه چیز میگه: شرمنده ام ترنم... بابت همه چیز
از پشت میز بلند میشمو پشتم رو بهش میکنم: این روزا زیاد این جمله رو میشنوم... فقط برام جای سواله این شرمندگی ها چی رو درست میکنه که همه تون همین جمله رو تحویل من میدین
سیاوش آهی میکشه و میگه: هیچی
لبخند تلخی مهمون لبم میشه
-خوبه خودت هم میدونی
سیاوش: میخواستم زودتر از اینا بیام دیدنت ولی سروش میگفت هنوز زوده
-مگه الان که رو به رومی حرفی واسه گفتن داری؟
سیاوش زمزمه وار میگه: نه
-پس زود و دیر اومدنت هم فرقی واسه ی من نداشت و نداره
سیاوش: بشین... انگار حال و روزت خوب نیست
بدون تعارف میشینم چون واقعا حالم افتضاحه... تحمل این همه شوک اون هم توی یک روز رو ندارم... اون هم رو به روم میشینه
سیاوش: ترنم؟!
نگاش میکنم
سیاوش: حلالم میکنی؟
زهرخندی میزنم
سیاوش: باور کن تو اون لحظه ها ترسیده بودم... ترسیده بودم که ترانه رو از دست بدم.. فکرم درست و حسابی کار نمیکرد... فکر میکردم همه چیز واقعیه... فقط میخواستم عشق خودم رو به ترانه نشون بدم
بغض تو گلوم میشینه
-مگه من نترسیده بودم؟... مگه سروش عشق من نبود... مگه من ترس از دست دادنش رو نداشتم... تو حق نداشتی بهم شک کنی... کافی بود طرفم رو بگیری تا همه باورم کنند... یادت نیست اون روز با چه حال خرابی راهیه بیمارستان شدم ولی تو بخاطر نجات خودت من رو خرابتر از قبل کردی... نه تنها خودت زودتر از همه منه بدبخت رو متهم کردی باعث شدی بقیه هم من رو به چشم یه گناهکار ببینند... تو شدی آدم خوبه من شدم منفورترین آدم کره ی زمین... مگه من دل نداشتم مگه من عاشق نبودم مگه سروش دنیای من نبود...
سیاوش: از وقتی فهمیدم همه چی دروغ بود یم خواب راحت نداشتم... فقط میتونم بگم که خوشحالم که زنده ای... داشتم از عذاب وجدان نبودنت به جنون میرسیدم
-بستگی داره زنده بودن رو تو چی ببینی... هر چند این رو خوب میدونم که آدمای این دوره زمونه وقتی جسمی رو میکشن عذاب وجدان خفه شون میکنه اما با کشتن روح کسی هیچوقت دچار عذاب وجدان نمیشن ولی من میگم ایکاش جسمم رو میکشتین ولی با روحم این کار رو نمیکردین... تحمل مرگ آرزوها وقتی که زنده ای و نفس میکشی خیلی سخته
سیاوش:اینجوری نگو ترنم... تاوان اشتباهاتم رو پس دادم... واسه ی همیشه ترانه ی عزیزم رو از دست دادم
-من چی؟... من تاوان چی رو پس دادم؟.. تاوان کدوم اشتباه رو.. تاوان کدوم خیانت رو... تاوان کدوم گناه رو... چهار سال شدم قاتل.. شدم خیانتکار.. شدم گناهکار.. پدرم، مونا، برادرام طردم کردن، از ارث محروم شدم، محبت تک تک شون رو از دست دادم.. وقتی همه داشتن تو رو به خاطر از دست دادن ترانه دلداری میدادن من داشتم به خاطر گناه نکرده زیر دست و پای این و اون کتک میخوردم و سرزنش میشدم... وقتی تو داشتی با پول پدرت کار میکردی من مجبور شدم قید ادامه ی تحصیل رو بزنم... دختر کوچولوی خونواده ی مهرپرور که توی ناز و نعمت بزرگ شده بود مجبور بود هر روز زودتر از اهالی خونه بیدار بشه و برای یه لقمه نون سگ دو بزنه... تازه بماند که آخر ماه باز هم یکش گرو دوهش بود... وقتی مادرت برای تو لقمه میگرفت و با ناز و نوازش میگفت پسرم یه چیز بخور داری از پا در میای من داشتم با شکم گرسنه سرم رو روی بالیش میذاشتم بغضم رو قورت میدادم... حالا نمیگم که تا چه حد سخت بود که حتی از یه فرسنگی خونوادم رد نشم چون اشتهاشون با دیدن من کور میشد... وقتی تو داشتی همه جا بیگناهیت رو جار میزدی من داشتم ته باغ با عشقم میجنگیدم که بهم تعرض نکنه
نگاش رو از من میگیره و به زمین زل میزنه
بدون اینکه بخوام لحنم تلخ میشه.. دست خودم نیست
-یادته؟... یادته وقتی اومدی من رو با اون وضع دیدی؟... یادته توی اون لحظه هم با نگاهت داشتی من رو محاکمه میکردی؟... یادته تو اون لحظه هم هیچ کسی رو نداشتم که از من دفاع کنه... حتی طاهر.. حتی طاهری که برای من همه چیز بود باز هم من رو مقصر میدونست... آقای راستین...آقای سیاوش راستین شما فقط عشقتون رو از دست دادین ولی من نه تنها عشقم بلکه همه ی هستیم رو از دست دادم... آبرو، سلامتی، موقعیت اجتماعی و تحصیلی، محبت تک تک خونواده و مهمتر از همه آرزوها و باورهای دخترانه ام رو واسه ی همیشه از دست دادم... وقتی عشق جنابعالی زیر خاک بود و عشق من بغل یکی دیگه نشسته بود و با اون بگو و بخند میکرد... حرفایی رو به اون میزد که من آرزوی شنیدن تک تک اونها رو داشتم... میبینی کسی که تاوان اصلیه این بازیه مسخره رو پس داد تو نبودی من بودم... قضاوت رو میذارم پای خودت، برو فکر کن و ببین کدوممون بیشتر عذاب کشیدیم
هیچی نمیگه
آهی میکشم و سری به نشونه ی تاسف تکون میدم
نگام رو از سیاوش میگیرم چشمم به سروش و مهران میفته... نمیدونم از کی اومدن جلوی در و به حرفای من و سیاوش گوش میدن.. سروش با چشمای سرخ شده نگام میکنه... نگاهش بی نهایت غمگینه... معلومه همه ی سعیش رو کرده که جلوی اشکاش رو بگیره... تو نگاه مهران هم هیچی نمیبینم به جز مهربونی و دلسوزی...
سرم رو روی میز میذارم تا آروم بشم
هیچکس هیچی نمیگه فقط پس از مدتی سنگینیه دست کسی رو روی شونه هام احساس میکنم...
با خیال اینکه مهران یا سروشه سرم رو بالا میارم ولی با دیدن پدر سروش هول میشما سریع از جام بلند میشم
-شما؟!
چشمای غمگینش دلم رو به آتیش میکشه
پدر سروش: آره.. من
ناخواسته میگم: چقدر شکسته شدین؟
پدر سروش: ولی نه به اندازه ی تو
نگام رو ازش میگیرم و با انگشتام بازی میکنم
سها: بابا...سیاوش کجا رفتین... خیر سرت رفتی سروش رو بیاری خودت هم موندگار ش.......
با دیدن سها سری به نشونه ی سلام تکون میدم ولی اون اصلا متوجه ی حرکتم نمیشه
سها: ترنـ ـم تو اینجـ ـایـ ـی؟
پدر سروش بدون توجه به حرف سها میگه: خوشحالم که زنده ای
-ممنون
پدر سروش: ازمون دلگیری؟
-بگم نه... دروغ گفتم
پدر سروش: حق داری... در حقت بد کردیم
چیزی واسه ی گفتن ندارم
پدر سروش: باید کمکت میکردم
-فراموش کنید... گفتن این حرفا که دیگه فایده ای نداره
با شرمندگی میگه: ببخش که بیشتر از تو به فکر پسرام بودم
ناخودآکاه لبخندی رو لبام میشینه
-نه پدر... درستش هم همون کاری بود که شما کردین... من ازتون ممنونم که مثل خیلیا خردم نکردین... حتی واسه ی یه بار
پدر سروش: هنوز پدرم
-تا آخر دنیا
پدر سروش: من چه جور پدریم که نمیدونستم زندگیت تا این حد سخت گذشته؟... تازه امروز از بین حرفات فهمیدم
شونه ای بالا میندازم و میگم: با دونستن این موضوع هم چیزی عوض نمیشد
پدر سروش: همه مون بهت بد کردیم
-نه... شما فقط بی طرف موندین
پدر سروش: ولی تو از من کمک خواسته بودی باید کمکت میکردم
-انتظار بیجایی بود... سروش و سیاوش پسراتون بودن
پدر سروش: منی که همیشه ادعای پدری داشتم باید ازت حمایت میکردم
-خودتون رو با این حرفا اذیت نکنید... من از هر کسی کینه ای به دل داشته باشم از شما ندارم
پدر سروش: میتونی از پسرام بگذری؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#100
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۶ عصر
-خیلی وقته از همه گذشتم
لبخندی میزنه
پدر سروش: پس این دوری ها و بی تفاوتی ها چی هستن؟
-فقط گذشتم... گذشتن دلیل بر موندن نیست
پدر سروش: میدونم خواسته ی زیادیه ولی دلم میخواد برای یه بار دیگه شانس پسرم رو محک بزنم... نمیشه برای بار دوم عروس خونواده ی ما بشی؟
اشک تو چشمام جمع میشن و مثل رودی از چشمای بیرمقم جاری میشن
پدر سروش: این اشکا نشونه ی چی هستن؟
-نشونه ی اینکه خیلی دیره... حتی واسه ی فکر کردن به این موضوع
همونجور که اشکم جاریه ادامه میدم: من به نداشته هام عادت کردم... دوست ندارم دوباره دل ببندم... دل به کسی که هیچوقت مال من نبود
پدر سروش: اشتباهت همینجاست دخترم... اون همیشه مال تو بود.. فقط کافیه به حرفاش گوش بدی
-«خداکنه هیچوقت “هست” های کسی نشه “بود”... بعدش دیگه هیچ چیزی توی دنیا نمیتونه اون بودها رو به هستهای قشنگ گذشته تبدیل کنه »... چیزی که از دست رفت.. رفت پدر... دیگه برنمیگرده
احساس ضعف عجیبی میکنم
انگار همگی متوجه میشن
پدر سروش: حالت خوبه؟
-به این همه توجه عادت ندارم پدر... دوباره بدعادتم نکنید.. من خوبم... فقط اگه اجازه بدین مرخص بشم
با تموم شدن حرفم به سمت مهران برمیگردم... مهران که متوجه ی منظور من میشه میگه: آره دیگه... رفع زحمت میکنیم
سیاوش و پدر و سها با تعجب به مهران نگاه میکنند
پدر سروش: ببخشید شما؟
مهران همونطور که به طرف من میاد میگه: شما فکر کنید یه دوست... با اجازه
با تموم شدن حرفش بازوم رو میگیره و کمکم میکنه که از مقابل چشمای غمگین سروش و قیافه ی بهت زده ی دیگران عبور کنم... یه دنیا تشکر رو تو چشمام میریزم و بهش خیره میشم
با شیطنت میگه: میدونم خوشتیپم ولی جلوت رو نگاه نیفتی
-ممنونم مهران... اگه نبودی حتما کم میاوردم... واقعا نمیدونم چطوری میتونستم از جلوی اونا رد بشم
مهران: میتونستی... مطمئن باش... فقط خوت رو زیادی دست کم گرفتی
-وجود تو اعتماد به نفسم رو بالا میبره
مهران: این رو که میدونم... مگه میشه جنتلمنی مثل من کنار یه نفر باشه و اعتماد به نفسش بالا نره
-پررو
مهران ریز میخنده و میگه: بریم تا ماندانا به قصد کشتن ماها وارد عمل نشده
-آره... راستی سروش چی گفت؟
مهران: حرفای مردونه
-اینجوریه؟
مهران: اوهوم
-باز باید بیام شرکت سروش
یهو جدی میشه و میگه: بعدا در موردش حرف میزنیم
متعجب نگاش میکنم و دیگه هیچی نمیگم
سها: داداش حالت خوبه؟
همونجور که طاقباز رو تخت دراز کشیده با بی حوصلگی میگه: خوبم... فقط تنهام بذار
سها: نمیشه... بشین میخوام زخماتو پانسمان کنم
-سها برو بیرون الان حوصله ی خودم رو هم ندارم
سها: حرفشم نزن... من الان از طرف مامان ماموریت دارم که زخماتو پانسمان کنم
-چند تا خراش کوچیک که پانسمان نمیخواد... برو بیرون
سها: من نمیتونم بعدا جواب مامان رو بدم پس حرف اضافه موقوف
نفسش رو با حرص بیرون میده و دیگه هیچی نمیگه... از جاش بلند نمیشه سها هم مجبور میشه همینجوری شروع به کار کنه... زخماش یه خورده میسوزه اما بیشتر از زخماش قلبش میسوزه... یه چیزی بدجور آزارش میده... خوب میدونه چیه ولی به خودش امیدواری میده که هیچی نیست... حرفای مهران در مورد ترنم داره اون رو از پا در میاره
سها: درد داری؟
-نه زیاد
سها: آخه اون چه کاری بود کردی؟
-تو فکر کن غلط اضافی
سها: بابا خیلی از دستت عصبانیه
-میدونم
سها: تا حالا ندیده بودم روی هیچکدوممون دست بلند کنه
-حقم بود... از این موضوع ناراحت نیستم... حال سیاوش چطوره؟
سها: خراب ولی باید قبول کنیم بدتر از اینا حقشه... من اگه جای ترنم بودم تف هم جلوش نمینداختم
-هنوز از دستش دلخوری
سها: اون حق نداشت رو من دست بلند کنه
-چهار سال گذشته
سها: من مثله ترنم نیستم... بذار راحت بهت بگم اگه من به جای ترنم بودم محال بود قبولت کنم
با این حرف همه ی وجودش آتیش گرفت اما جوابی برای سهای بی تفاوت نداشت
سها: خب تموم شد... دیدی چه زود کارمو انجام دادم... حالا برم یه چیز بیارم بخوری تا جون بگیری
-نه سها... برو بخواب
سها: ولی
-اگه همین طور ادامه بدی مجبور میشم برم خونه ی خودم
سها:اوه... چه داداشه عصبانی ای
-سها
سها: باشه داداشی ولی هر وقت گرسنه ات بود برو غذات رو گرم کن و بخور... مامان برات کنار گذاشته
دلش میگیره... از این همه توجه دلش میگیره... یاد حرفای ترنم میفته که تمام اون چهار سال هیچکدوم از این توجه ها و محبتها رو نداشت
فقط سری تکون میده... سها به سمت در میره ولی آخرین لحظه برمیگرده و میگه: داداش
فقط به سها نگاه میکنه
سها: خوشحالم که ترنم زنده هست
لبخندی میزنه
سها: راضیش کن که دوباره زن داداشم بشه... ترنم مثل من نیست اون هنوز دوستت داره... حیفه که از دستت بره...
سرش رو تکون میده و زیرلب زمزمه میکنه: راضیش میکنم... به هر قیمتی شده راضیش میکنم
با صدای بسته شدن در متوجه ی رفتن سها میشه
خمیازه ای میکشه که باعث میشه زخم کنار لبش بسوزه... لبخندی رو لبش میشینه و زیر لب زمزمه میکنه
-عجب ضرب شصتی داری بابا
یاد چند ساعت پیش میفته که پدرش ازش پرسید منظور ترنم از تعرض چی بود و اون بالاخره مجبور به اعتراف شد... هیچوقت پدرش رو اینطور عصبانی ندیده بود
زمزمه وار میگه: بیخیال... باید قبول کنی این چند تا سیلی حقت بود تازه برای تویی که این همه ترنم رو آزار دادی کم هم بود
...
- به ترنم فکر کن سروش.. به ترنم... چه طور باید راضیش کنی
جر و بحث خودش و مهران رو که آخرش هم بی نتیجه موند رو نمیتونه فراموش کنه
«-پات رو از زندگیه من بکش بیرون
مهران: یادم نمیاد تو حریم جنابعالی وارد شده باشم
-پس بهتره خودت رو به یه دکتر نشون بدی... هنوز خیلی جوونی برای آلزایمر گرفتن
مهران: تو نگران جوونی من نباش... حرفت رو بزن
-دور ترنم رو خط بکش... وقتی دور و برش میپلکی یعنی داری به حریم من تجاوز میکنی
مهران: ترنم مال تو نیست که اینجور مالکانه ازش حرف میزنی
-اون یه روزی زن من بود
مهران: خودت داری میگی بود اما الان نیست
-دوباره میشه... مطمئن باش...
مهران: پس این همه حرص خوردن برای چیه؟
-بخاطر سادگیه ترنم... من نگاه همجنس خودم رو خوب میشناسم.. نگاه تو به ترنم برادرانه نیست
مهران: مگه من گفتم به ترنم به چشم خواهر نگاه میکنم؟... من از اول هم گفتم که من برای ترنم یه حامی هستم حرفی از رابطه ی برادر خواهری نزدم
- اما ترنم تو رو به چشم برادرش میبینه
مهران:خب پس مشکل چیه؟... اگه ترنم دوستت داشته باشه هیچوقت کس دیگه ای رو جایگزینت نمیکنه
-مشکل من تویی... محبتهای تو توی این برهه ی زمانی ممکنه اون رو دچار اشتباه کنه... اون به حمایت تو و امثال تو احتیاجی نداره.. من پشتش هستم و حمایتش میکنم
مهران: که این طور... جنابعالی میخوای من رو از ترنم دور کنی؟
-دقیقا... اول و آخر ترنم ماله منه... این رو هم من هم تو خوب میدونیم پس بهتره فکر ترنم رو از سرت بیرون کنی
مهران: خودت هم خوب میدونی تا ترنم نخواد مالکیتی در کار نیست... با این زورگویی ها و اجبار کردنا فقط و فقط خودت رو از ترنم دورتر میکنی... اون یه آدمه احساس داره نفس میکشه حق انتخاب داره خونه و ماشینت نیست که مدام ادعای مالکیتش رو میکنی
-تو به ایناش کار نداشته باش...
مهران: پس تو هم به احساسات بنده کاری نداشته باش... من هر جور دوست داشته باشم با ترنم رفتار میکنم و ترنم هم تا هر وقتی دوست داشته باشه میتونه توی خونه ی من زندگی کنه... حرفای تو و امثال تو هم اصلا برام مهم نیست... تنها چیزی که الان برام مهمه احساسات ترنمه... اگه فکر کردی میذارم به زور اون رو تو شرکتت نگه داری باید بگم کور خوندی؟
-پس این رو هم فراموش نکن که من میتونم بر علیه ی خودش و کارفرمای سابقش شکایت کنم
مهران: با این همه عشقی که تو چشمات میبینم محاله این کار رو کنی
-امتحانش مجانیه... اگه دوست داشتی فردا جلوش رو بگیر و نذار بیاد
مهران: میخوای چیکار کنی؟
-فقط میخوام نزدیکم باشه و بخاطر این نزدیکی هر کاری میکنم
مهران: با این همه آزار دادن اون به کجا میرسی؟
-میخوام خیلی چیزا رو براش روشن کنم... فقط موندم یه خورده آتیش خشمش خاموش بشه... بهتره این وسط موش ندوونی
مهران: خیلی خودخواهی
-هر تو مختاری هر جور مایلی در مورد من فکر کنی اصلا این چیزا برای من مهم نیستن... فقط از ترنم دور باش
مهران: منتظر دستور جنابعالی بودم
-دستورش رو صادر کردم پس هر چی زودتر اجراش کن
مهران: خیلی رو داری... خیلی... بذار یه چیز رو صاف و پوست کنده بهت بگم اصلا دلم نمیخواد ترنم انتخابت کنه.. دوست دارم با هر کسی ازدواج کنه الا تو... چون تو فقط و فقط به فکر خودتی... ترنم خیلی از سرت زیاده
-حالا بذار من یه چیز بهت بگم... همونجور که انتخاب اول و آخر من ترنمه... من هم انتخاب اول و آخر ترنمم... پس زور بیخود نزن و زودتر گورت رو گم کن... از اونجایی که دلم نمیخواد ترنم ناراحت بشه بهتره در مورد حرفایی که بینمون رد و بدل شد به ترنم چیزی نگی
مهران: اونقدر احمق نیستم که با خزعبلات تو اون بیچاره رو عذاب بدم... اون خودش به اندازه ی کافی مشکل داره
-جنابعالی لازم نیست نگران ترنم باشی من همیشه هواش رو دارم
مهران: بعله.. نمردیم و معنیه هوا داشتن رو هم دیدیم... الان که همه جا امن و امانه حرف از حمایت و پشتیبانی میزنی... اون موقع که محتاج کمکت بود کجا بودی؟
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
مهران: مطمئن باش اگه بهم مربوط بود دخالت نمیکردم ولی چون بهم مربوه تا آخرین لحظه کنار ترنم میمونم.. چه تو باشی چه تو نباشی... بهتره دست از آزار و اذیت ترنم برداری اون حالش زیاد خوب نیست
-منظورت چیه؟
مهران: منظور خاصی ندارم فقط دارم بهت یادآوری میکنم که هیچکس نمیتونه از زیر اون همه شکنجه جون سالم به در ببره
-یعـ ـنـ ـی چـ ـی؟
مهران: اگه لازم باشه خود ترنم بهت میگه
-لعنتی تو چی داری میگی؟... ترنم چش شده؟
مهران: وقتی کسی من رو محرم اسرار خودش میدونه من نمیتونم بیام حرفش رو جایی فاش کنم... این رو هم فقط به این خاطر بهت گفتم تا از این بیشتر آزارش ندی»
-ترنم نگرانتم... خیلی زیاد... حرفای مهران بدجور نگرانش کرده... از یه طرف ترس از دست دادن ترنم از یه طرف هم حرفای آخر مهران در مورد سلامتیه ترنم باعث شده وضع روحیش خرابتر از قبل بشه
...
پهلو به پهلو میشه و میگه: چیکار کنم خدایا؟... هیچ جوری هم نمیتونم ترنم رو از خونه ی مهران بیرون بکشم... فقط شانس آوردم تونستم حرفم رو به کرسی بنشونم و ترنم رو تو شرکت موندگار کنم
...
-باید هر چه زودتر باهاش حرف بزنم... تعلل بیشتر باعث میشه از من دورتر بشه.. باید بدونه که هیچوقت آلاگل رو دوست نداشتم
...
دستش به سمت قرص خواب آور کنارتختش میره... یه دونه برمیداره و بدون آب میخوره... یه ترس بدی تو دلش افتاده...
بالاخره چیزی رو که چندین ساعته ذهنش رو مشغول کرده به زبون میاره: خدایا نکنه اون پست فطرتا بهش تجاوز کردن
چشماش رو میبنده و دستاش رو مشت میکنه تا داد نزنه ولی دلش میخواد تو خونه ی خودش بود و یه چیزی رو میشکوند تا شاید آروم بگیره..
 از نیمه شب گذشته و هنوز بیدارم... نمیدونم چیکار باید بکنم؟... تو بیراهه های زندگی کم آوردم... هر چی میگردم نمیتونم راه درست رو انتخاب کنم... کتابها و جزوه هام رو دور و برم پخش و پلا کردم تا با درس خوندن حواس خودم رو پرت کنم ولی هیچی از درسا نمیفهمم... همه ی فکر و ذکرم پیشه سروشه... دقیقا حس و حال به دختر 18 ساله رو دارم... ناخواسته دستم رو بالا میارمو لبام رو لمس میکنم... با حرص دستم رو میکشم از وقتی اومدم هزار بار این کار رو کردم
زیر لب با عصبانیت شروع به غر غر میکنم: ترنم آدم باش... چرا مثله این ندید بدیدا رفتار میکنی... خیر سرت 5 سال زنش بودی و هزار بار از طرفش بوسیده شدیا... این کارا یعنی چی؟... اه
نه خوابم میبره نه میتونم درس بخونم... فردا دوباره باید به شرکت سروش برم... مهران گفته حق ندارم کم بیارم... گفته باید قوی باشم و به همه ثابت کنم که میتونم و من هم دلم همین رو میخواد... نه من نه مهران چیزی به ماندانا نگفتیم چون با اون همه حرصی که میخوره میترسم بلایی سر خودش و بچه اش بیاره ولی امیر هم با مهران موافقه.. امیر بهم گفت فرار هیچی رو درست نمیکنه باید بمونی و بجنگی.. من هم تصمیم گرفتم بمونم و بجنگم... میخوام به همه ی اونایی که یه روز من رو تک و تنها تو کوچه پس کوچه های خرابه های زندگیم تنها گذاشتن نشون بدم که من... که من
-که من چی؟... من با کنار سروش بودن میخوام چی رو ثابت کنم
...
لبخند تلخی رو لبام میشینه... اگه قرار به اثبات بود که تو شرکت مهران اینا هم میتونستمودم رو ثابت کنم
-فقط دارم خودم رو گول میزنم... حتی نمیتونم مثل دخترای دیگه که تو چنین مواردی طرفشون رو تحویل نمیگیرن نسبت به حضور سروش بی تفاوت باشم
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 8 9 10 11 12 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.