۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۹ صبح
زده بود در عذاب بود،اما به نظر می نمی رسید که صحبت هاي منناراحتش کرده باشه« بلا آروم باش،من راجع به چیزهایی که قصد نداشتی هیچ وقت بهش بگی چیزي نگفتم »« ! اما اون میاد اینجا »این بخشی از حقیقته اما همش نیست ، باید کاري کنیم که فرضش اشتباه باشه،اما باید بگم که از خط قرمز عبور »« کردمانگشت هایم روي رِنزمه خم شد اما به سرعت جمعشان کردم .« جیکوب واضح و درست قضیه رو بگو،من طاقتش رو دارم »من راجع به تو هیچ چیز بهش نگفتم بلا،در حقیقت راجع به خودم چیزهایی رو بهش گفتم.خب،فکر کنم نشون دادن »« در اینجا فعل مناسب تري باشه« اون جلوي چارلی تغییر شکل داده » : ادوارد با صداي آرامی گفت« ؟ تو چی کار کردي » زمزمه کردماون خیلی شجاعه . به همون اندازه که تو هستی . هیچ عکسی العملی نشون نداد یا چیزي » : جیکوب خندید و گفترو پرت نکرد . باید بگم که تحت تاثیر قرار گرفتم . وقتی شرع به درآوردن لباس هام کردم باید صورتش رو« می دیدي . فکر کنم هزینه ي بالایی داشت« تو یه احمقی ! ممکن بود دچار حمله ي قلبی بشه »« چارلی حالش خوبه ، اون خیلی قوي هست . اگر یه دقیقه بهم فرصت بدي میبینی که من چه لطف و کمکی کردم »جیکوب تو نصف این زمان رو داري ، سی ثانیه فرصت داري تا تک تک جزییات رو » : با صداي بلند و محکمی گفت« توضیح بدي وگرنه رِنزمه رو به رزالی میدم و سرت رو از تنت جدا می کنم.سث این بار نمی تونه مانع من بشهخوبه بلا،قبلا عادت نداشتی مثل نمایش نامه هاي ملودرام رفتار کنی.این هم یکی از خصوصیات خون آشام »«؟ هاست« بیست و شش ثانیه »جیکوب چشمانش را بست و خودش را روي نزدیک ترین صندلی انداخت.بدنش مثل همیشه عادي به نظرنمی رسید،چشمان لی روي من متمرکز شده بود.خب من امروز در خونه ي چارلی رو زدم و ازش درخواست کردم که براي یه پیاده روي با من بیاد،به نظر گیج »میومد،اما وقتی بهش گفتم که قضیه مربوط به تو و برگشتنت به شهره من رو تا جنگل همراهی کرد.بهش گفتم کهدیگه حالت بد نیست،و اینکه اوضاع یه کم عجیبه اما همه چیز روبراهه.اون می خواست تو رو ببینه اما من بهش گفتم« - که می خوام اول یه چیز دیگه رو نشونش بدم.و بعد تغییر شکل دادم« من می خوام همه چیز رو بدونم هیولا » دندان هایم محکم به هم خوردند« م خب تو به من گفتی سی ثانیه وقت دارم . باشه ، باشهاحساسم بهش فهموند که در وضعیتی نیستم که بتونه من رو دست بندازه.بذار ببینم...دوباره به حالت اولیه برگشتم و لباس هام رو پوشیدم،و بعد از اینکه تونست دوباره نفس بکشه همچین »« کلماتی رو بهش گفتمچارلی تو داخل دنیایی که تصور می کنی هستی زندگی نمی کنی،خبر خوب اینه که هیچ چیز تغییر نکرده،البته تو - »الان حقیقت رو می دونی اما زندگی به منوال همیشگی پیش میره.می تونی به زندگی ادامه بدي و این طور نشون بديکه هیچ چیزي رو ندیدي و نمی دونی- تقریبا یه دقیقه طول کشید تا بتونه به اعصابش مسلط بشه ، و بعد ازم خواستکه بهش بگم که چه بلایی سر تو اومده،راجع به همه چیز-بیماري -من بهش گفتم که تو مریض بودي اما حالا حالتخوبه.اما گفتم که قبل از اینکه حالت کاملا خوب شه باید تغییراتی کنی.خواست براش توضیح بدم که منظورم از تغییر« چیه.و من بهش گفتم که حالا بیشتر شبیه ازمه هستی تا رنههمین که خواستم با عصبانیت بهش خیره بشم ادوارد من رو ساکت کرد ، این حرفش خیلی خطرناك بود.بعد از چند دقیقه ازم پرسید که تو هم تبدیل به یه حیوون شدي یا نه - و من هم گفتم که اون آرزو می کنه که »« ! بتونه به همون اندازه باحال باشهرزالی صدایی ناشی از نفرت از خود درآورد .خواستم راجع به گرگینه ها چیزهاي بیشتري بهش بگم اما اون اجازه نداد و گفت ترجیح میده که چیزي راجع به »جزییات ندونه.و پرسید که آیا تو می دونستی که وقتی با ادوارد ازدواج کردي خودت رو وارد چه قضیه اي کردي یا نه،-و من هم گفتم که آره اون در تمام این سال ها همه چیز رو می دونسته،تقریبا از وقتی که وارد فورکس شد - اون اینبخش رو خیلی دوست نداشت و وقتی که آروم تر شد به من گفت که فقط دو چیز می خواد.اون گفت که می خواد که« تو رو ببینه و من هم گفتم که بهتره بهم اجازه بده تا توضیح قانع کننده اي پیدا کنم« ؟ چیز دیگه اي که می خواست چی بود » نفس عمیقی کشیدمتو این رو دوست داري.درخواست اصلیش این بود که در حد کمترین مقدار ممکن راجع به همه چیز » جیکوب خندید« اطلاعات داشته باشه.و این بستگی به خودت داره که چه قدر بخواي بهش بگی« با این یکی می تونم کنار بیام » از وقتی که جیکوب وارد اتاق شد براي اولین بار نفس راحتی کشیدم« و نکته ي دیگه اینکه که اون دوست داره طوري وانمود کنه که همه چیز طبیعی هست »خنده ي جیکوب به حالت از خودراضی تبدیل شد،اون شک داشت که من احساس ضعیف سپاسگزاري نسبت بهش روداشته باشم.« ؟ چرا راجع به رِنزمه بهش گفتی »این رو گفتم تا احساس ناراحتی صدایم رو بروز بدم و با حس ضعیف ستایش جیکوب مبارزه می کردم.هنوز هم در اینماجرا مشکلات زیادي وجود داشت حتی اگر دخالت جیکوب قضیه ي گفتن ماجرا به چارلی رو خیلی بهتر از چیزيکرده باشه که انتظار داشتم...« اوه آره.من بهش گفتم که تو و ادوارد بچه دار شدید »اون یه بچه ي یتیمه.مثل بروس واین و دیک گریسون.فکر » : او به ادوارد خیره شد و با صداي خرخرمانندي گفت« ؟ نمی کنم شما دوست داشتید که من دروغ بگم.این همه ي قسمت هاي بازي بود.این طور نیستچارلی در مورد این قضیه خیلی شوکه شد،و از من سوال هایی مثل » ادوارد جوابی نداد و جیکوب صحبتش را ادامه داد–من پدربزرگ شدم؟ - و یا -یه دختر؟- پرسید. بهش گفتم که آره،تبریک میگم پدربزرگ!این همه ي ماجرا بود.حتی« اون در آخر لبخندي هم زدچشمهایم به سوزش افتادند اما این بار اشکهایم سرازیر نشد.یعنی چارلی با شنیدن این خبر که پدربزرگ شده لبخندزده؟یهنی چارلی رِنزمه رو می بینه؟« اما رِنزمه دائم در حال تغییره » زمزمه کردمایستاد و به سمت من « من بهش گفتم که رِنزمه از همه ي ما در کنار هم خاص تره » : جیکوب با صداي نرمی گفتحرکت کرد و وقتی که لیا و سثْ می خواستند دنبالش کنند ، آنها را به کناري زد . رنِزمه دستش را به سمت او دراز کردمن بهش گفتم . باور کن . نیازي نیست که در این مورد بدونی . ولی ». ، ولی من رِنزمه را در آغوشم محکمتر فشردماگه بتونی از تمام قسمت هاي عجیبش بگذري ، خیلی فوق العاده میشین . رِنزمه عالی ترین فرد در تمام جهانه و بعدمن بهش گفتم که اگه می تونه این موضوع رو قبول کنه ، شما می تونین همه یه کناري بایستید تا چارلی فرصتی پیداکنه که با اون آشنا بشه . ولی اگه براش خیلی بود ، شما می تونید برید . اون گفت اگر کسی اطلاعات زیادي رو بهش« . تحمیل نکنه ، قبول می کنهجیکوب با لبخندي نصفه نیمه به من نگاه کرد . منتظر بود .« . من ازت تشکر نمی کنم ، تو هنوز هم چارلی رو در خطر بزرگی قرار دادي » : بهش گفتممن متاسفم که این موضوع تو رو از اذیت می کنه . من نمی دونستم که این جوري می شه . بلا ، الان اوضاع فرق »کرده، ولی تو هنوز هم بهترین دوست منی، و من همیشه دوستت خواهم داشت . ولی الان در جهت درستی دوستت« . دارم . بالاخره تعادل برقرار شد . ما هر دو کسایی رو داریم که نمی توینم بدون اونا زندگی کنیم« ؟ هنوز دوستیم » : لبخند جیکوبی خودش را زدسعی زیادي کردم و جواب لبخندش را دادم . فقط یه لبخند کوچک .دستش رادراز کرد .نفس عمیقی کشیدم و رِنزمه را در بازوي دیگرم گرفتم . دست چپم را درون دستش گذاشتم . او حتی از سرماي دست« . اگر امشب چارلی رو نکشتم ، فکر می کنم که شاید تورو به خاطر این کار ببخشم » : من به خود نلرزید .گفتم« وقتی که چارلی رو امشب نکشتی ، خیلی به من بدهکار می شی »« ؟ می تونم » چشمانم را چرخاندم . دستش را به سمت رِنزمه دراز کرد ، این بار یک تقاضا بود« . درواقع من رِنزمه رو بغل کردم تا دستام براي کشتن تو بی کار نباشن . شاید بعدا »آه کشید ولی اصرار نکرد . کار عاقلانه اي کرد .سپس آلیس به سرعت برگشت . دستهایش پر بود و چهره اش خشن می نمود .تو، تو، و تو . اگه باید بمونید برین یه گوشه و همون جا بمونید . » : او به گرگینه ها نگاه کرد و با صداي بندي گفت« . من باید ببینم . بلا ، تو هم بهتره که بچه رو به جیکوب بدي . در هر حال به دستهات احتیاج پیدا خواهی کردجیکوب پیروزمندانه لبخند زدترس بزرگی به خاطر اتفاقی که قرار بود بیفتند به دلم چنگ انداخت . من داشتم با کنترل نفس غیر قابل اطمینانمروي پدرم که انسانی خالص بود ، مثل یک خوك قمار می کردم . حرف هایی که ادوراد گفته بود در سرم به گوش میرسید .فکرش رو کردي که داري بلا رو توي چه درد جسمی اي قرار می دي ، حتی با وجود اینکه می تونه باهاش مقابله کنه؟ یا حتی با ضربه ي احساسی که بهش ممکنه وارد بشه ؟من نمی توانستم درد درماندگی را حس کنم . نفس هایم مقطع شدند .رِنزمه را در بازوان جیکوب گذاشتم . « بگیرش » زمزمه کردمسرش را تکان داد ، از نگرانی پیشانیش چین خورده بود . به سمت دیگران رفت و همگی به گوشه ي دوري از اتاقرفتند . سثْ و جیکوب همان اول روي زمین نشستند ولی لیا سرش را تکان داد و لبهایش را خیس کرد .در بدن انسانی اش به نظر ناراحت می آمد . همان تی شرت کثیف و شلوار کهنه اي را که « ؟ می تونم برم » : گفتدر روز دعوا با من پوشیده بود ، به تن داشت . موهاي کوتاهش به بالاي سرش چسبیده بودند . دستانش هنوز حرکتمی کردند .« حتما » : جیک گفت« . توي شرق بمون که سر راه چارلی نباشی » آلیس اضافه کردلیا به آلیس نگاه نکرد . از در پشتی بیرون رفت و با قدم هاي محم روي بوته ها رفت تا تغییر شکل دهد .تو می تونی این کارو انجام بدي . من می دونم که می تونی . کمکت » ادوارد کنار من برگشته بود . آرام به صورتم زد« . می کنم . همه کمکت می کنیمبا ترسی که از صورتم پیدا بود به چشمان ادوارد نگاه کردم . آیا او آنقدر قوي بود که اگر من کار اشتباهی کردم بتواندجلوي مرا بگیرد ؟اگر مطمئن نبودم که نمی تونی از عهده اش بر بیاي ، ما امروز ناپدید می شدیم . همین الان . ولی تو می تونی . و »« تو اگر چارلی رو توي زندگیت داشته باشی خوشحال تر خواهی بوداینا یکم » . سعی کردم که تنفسم را کند کنم . آلیس دستش را دراز کرد . جعبه ي سفید کوچکی در دستش بودچشماتو خراش می دن ولی درد نداره ، فقط یکم دیدتو تار می کنن . این اجتناب ناپذیره . همچنین شبیه رنگ قبلی« ؟ چشات نیستند ، ولی بازم بهتر از قرمزه روشنه ، نهجعبه ي لنز چشم را در هوا پرتاب کرد و من آن را گرفتم .« ... کی این کارو »« قبل از اینکه از ماه عسل برگردید . من براي آینده هایی که ممکن بود اتفاق بیفتند خودم رو آماده کردم »سرم را تکان دادم و در جعبه را باز کردم . من تا به حال لنز نگذاشته بودم ، ولی نمی توانست کار چندان مشکلی باشد .نیم کره ي کوچک قهوه اي رنگ را برداشتم و آن را از قسمت مقعرش روي چشمان گذاشتم و فشار دادم .پلک زدم . و دیدم تار شد . البته می توانستم از درون آن ببینم ، ولی می توانستم طرحی از صفحه ي نازك را ببینم .چشمانم روي شیارهاي میکروسکوپیک تمرکز کرد .سعی کردم این بار پلک نزنم . چشمان ناخود « فهمیدم منظورت چی بود » وقتی که دیگري را گذاشتم ، زمزمه کردمآگاه می خواستند مانع را کنار بزنند .« ؟ چطور به نظر می یام »« ... بدون شک زیبا » ادوارد لبخن زدبله ، بله ، اون همیشه زیبا به نظر می رسه . بهتر از قرزمه ولی این بهترین » آلیس با بی صبري حرفش را قطع کردچیزیه که می تونم بگم . قهوه ي تیره . رنگ قهوه اي چشمات خیلی قشنگ تر بودند . اینو بدون که اینها برايهمیشه کار نمی کنن . سمی که توي چشمات هست اونارو تا چند ساعت دیگه از بین می بره . در نتیجه اگه چارلیبیشتر از چیزي که قراره بمونه ، تو باید بهونه اي بیاري تا بتونی عوضشون کنی . این یه ایده ي خوبه ، چون انسان هاازمه ، تا وقتی من دارم لنز ها رو توي دستشویی می ذارم ، » دستش را تکان داد « . احتیاج دارن که برن دستشویی« چند تا روش بهش یاد بده تا بتونه مثل انسان ها رفتار کنه« ؟ چقدر وقت دارم »« چارلی تا پنج دقیقه ي دیگه می رسه . راحت باش »مهم ترین چیز اینه که براي یه مدت طولانی بی حرکت نشینی یا » : ازمه سرش را تکان داد دستم را گرفت . گفت« . سریع حرکت نکنی« . اگر نشست، تو هم بشین ، انسان ها دوست ندارن زیاد بایستند » : امت به میانن حرفش پرید« . هر سی ثانیه یه بار چشماتو بچرخون . انسان ها به یه چیز به مدت طولانی خیره نمی شن » : جاسپر اضافه کرد« براي پنج دقیقه پات رو روي هم بنداز و بعد براي پنج دقیقه ي بعدي ، جا شونو عوض کن » : رزالی گفتدر جواب هر پیشنهاد سري تکان دادم . دیروز متوجه این حرکات آنها شده بودم . فکر کردم که می توانم از آنها تقلیدکنم .اخم کرد و به سمت کنترل تلویزیون روي میز شیرجه رفت . « . و حداقل سه بار در یک دقیقه پلک بزن » : امت گفتتلویزیون را روي یک مسابقه ي فوتبال کالج تنظیم کرد و بعد سرش را براي خودش تکان داد .« . دستاتو هم تکون بده . با موهات بازي کن یا تظاهر کن که با یه چیزي ور می ري » : جاسپر گفت« . من گفتم ازمه . شما گیجش می کنید » : آلیس که برگشته بود غرولند کرد« . نه ، فکر کنم متوجه شدم . بشین ، دور و بر رو نگاه کن . پلک بزن . وول بخور » : گفتمو بعد شانه هایم را بغل کرد . « درسته » ازمه تشویقم کردتو نفست روبه اندازه ي لازم نگه می داري . ولی تو باید کمی شونه هات رو تکون بدي که به نظر » : جاسپر اخم کرد« . بیاد داري نفس می کشینفس کشیدم و دوباره سرم را تکان دادم .با دلگرمی در گوشم این را زمزمه می کرد . « تو می تونی » ادوارد از یک طرف مرا در اغوش کشید و تکرار کرددو دقیقه ، شاید تو باید از الان روي مبل بشینی . هر چی باشه تو مریض بودي . اینطوري نباید چارلی » : آلیس گفت« . تو رو ببینه که داري از همون اول حرکت می کنیآلیس مرا به سمت مبل هل داد . سعی کردم که آرام حرکت کنم ، ولی ناشیانه بود . آلیس چشمانش را چرخاند . درنتیجه کارم خوب نبود .« جیکوب ، من رِنزمه رو می خوام » : گفتمجیکوب اخم کرد . تکان نخورد .« . بلا ، اون کمکی به دیدن من نمی کنه » : آلیس گفتترسی کهه در صدایم بود غیر قابل انکار بود . « . ولی من بهش احتیاج دارم . منو آروم می کنه »از روي خستگی « . باشه . تا جایی که می تونی آروم نگهش دار و من سعی می کنم اوضاش رو ببینم » آلیس غریدآه کشید . انگار که مجبور به اضافه کاري در تعطیلات شده بود . جیکوب هم آه کشید ، ولی رِنزمه را پیش من آورد وبه سریع از جلوي چشم آلیس دور شد .ادوارد کنار من نشست و دستش را دور من و رِنزمه حلقه کرد . به جلو خم شد و خیلی جدي در چشمان رِنزمه خیره شد.رِنزمه ، یه شخص خیلی خاص داره » : با صدایی جدي ، انگار که انتظار دارد رِنزمه تمام حرف هایش را بفهمد گفتولی اون مثله ما نیست . یا حتی » رِنزمه با چشمان عمیق و زلالش به ادوارد نگاه کرد « می یاد که تو و مادرتو ببینهمثل جیکوب . ما باید خیلی مراقبش باشیم . تو نباید چیزي رو که می خواي به اون بگی رو از همون روشی که به ما« . میگی بیان کنیرِنزمه صورت ادوارد را لمس کرد .« دقیقاً . و اون باعث تشنگیت می شه . ولی تو نباید اونو گاز بگیري . اون مثل جیکوب درمان نمی شه » : ادوارد گفت« ؟ می تونه حرفات رو بفهمه » زمزمه کردم« ؟ متوجه می شه . تو مواظب خواهی بود ، اینطور نیست رِنزمه ؟ کمکمون می کنی »رِنزمه دوباره او را لمس کرد .« نه اهمیتی نداره که جیکوب رو گاز بگیري . این کار خوبه »جیکوب زیر لب خندید.جیکوب هنوز هم نیخشیده میزد . چون می دانست که « . شاید بهتر باشه که بري جیکوب » : ادوارد به سردي گفتبا وجود هر اتفاقی که الان افتاده ، من درد خواهم کشید . ولی من این درد را با خوشحالی می پذیرفتم ، اگر این تنهاچیزي بود که امشب با آن روبه رو می شدم .« . من به چارلی گفتم که امشب اینجام . اون احتیاج به یه حامی فانی داره » : جیکوب گفت« . حامی فانی . چارلی نمی دونه که تو حال بهم زن ترین هیولا در بین مایی » : ادوارد پوزخند زدو بعد آرام با خودش خندید . « ؟ حال بهم زن » جیکوب اعتراض کردصداي چرخیدن تایر ماشین را از بزرگراه به محوطه ي آرام و مرطوب جلوي خانه ي کالن ها شنیدم ، و دوبا هر نفسکشیدنم سریع شد . انگار قلبم داشت محکم می تپید . اینکه بدنم واکنش هاي صحیحی نداشت مرا نگران می کرد .براي آرام شدن خودم روي ضربات مرتب قلب رِنزمه تمرکز کردم . تند می زد .« . خوبه بلا » جاسپر تایید کردادوارد بازوانش را به دور شانه هایم تنگ تر کرد .« ؟ مطمئنی » : از او پرسیدملبخند زد و مرا بوسید . « . مثبت باش . تو می تونی هر کاري بکنی »کارش دقیقا مثل ضربه لبهایم نبود و واکنش هاي وحشی خون آشامی من مرا از حالت محافظه کارانه در آورد . لبهايادوارد مثل یک داروي شیمیایی اعتیاد آور درون سیستم عصبی ام جاري شد . فورا هوس کردم . و این تمام تمرکز مرابراي به یاد آوردن کودك درون بازوانم مصرف می کرد .« . ام م م ، ادوارد تو نباید الان حواسش رو پرت کنی . اون باید تمرکز داشته باشه » : جاسپر تغییر حالتم را حس کرد« آخ » : ادوارد کنار رفت و گفتخندیدم . این موضوع همیشه مانع بود از همان اول ، از همان اولین بوسه .و فکر آینده باعث پیچ خوردن شکمم شد . « بعدا » : گفتم« . بلا ، تمرکز کن » جاسپر اصرار کرداحساس رعشه آور را از خودم دور کردم . چارلی الان مهم ترین چیزه . چارلی رو امروز سالم نگه دار ، ما « درسته »تمام شب رو داریم...« ! بلا »« ببخشید جاسپر »امت خندید .صداي کروزر چارلی نزدیک تر و نزدیک تر شد . لحظه هاي سبک سري سپري شد و همه جدي شدند . پاهایم را رويهم انداختم و پلک زدن را تمرین کردم .ماشین جلوي خانه رسید و براي لحظاتی بی حرکت ماند . فکر کردم شاید چارلی هم به اندازه ي من عصبی بود .سپس موتور خاموش شد و در ماشین بهم خورد . سه قدم روي چمن ها و بعد هشت قدم صدا دار روي پله هايچوبی . چهار قدم دیگر صدا دار روي ایوان . سپس سکوت . چارلی دو نفس عمیق کشید .تق ، تق ، تق .براي آخرین بار نفس کشیدم . رِنزمه بیشتر در بازوانم فرو رفت . صورتش را در موهایم پنهان کرد .کارلایل در را باز کرد. چهره ي نگرانش در عرض چند ثانیه به چهره اي خوش آمد گو مبدل شد ، مثل عوض کردنکانال تلویزیون .کمی خجالت زده به نظر می رسید . هر چه باشد ، ما باید در آتلانتا و در مرکز کنترل بیماریها می « سلام چارلی »بودیم . چارلی می دانست که او دروغ گفته است .« ؟ کارلایل . بلا کجاست » چارلی به سختی با او خوش و بش کرد« بابا ، من اینجام »اوه ، صدایم اشتباه بود . به علاوه کمی از هوا را از دهانم بیرون داده بودم . سریع نفس کشیدم ، خوشحال بودم کهحس بویایی چارلی هنوز از رایحه هاي درون اتاق پر نشده .صورت مات چارلی نشان می داد که چقدر صدایم عوض شده بود . چشمهایش روي من جمع شدند و سپس گشادشدند .می توانستم با چرخش چشمانش احساساتش را از صورتش بخوانم .شوك . بی اعتمادي . درد . فقدان . ترس . خشم . تردید . درد بیشتر .لبم را گزیدم . احساس خنده داري بود . دندان هاي تیز جدیدم سخت تر روي لبهاي سنگی ام فشار می آوردند تادندان هاي انسانی ام که روي لب هاي نرمم کشیده می شدند .« ؟ بلا ، این تویی » زمزمه کرد« سلام بابا » از صداي زنگ دار خودم شرمنده شدم « بله »نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند .« ؟ سلام چارلی ، چطوري » : جیکوب از گوشه اي به او خوش آمد گفتچارلی به آرامی اتاق را طی کرد تا به چند قدمی من رسید . نگاهی متهم کننده به ادوارد انداخت . و بعد چشمانش رويمن برگشت. گرماي بدنش با هر تپش قلبش ضربانی را


