مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 4

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
DrewFarr35 دیروز
ClemmieHol دیروز
MichelYpz5 دیروز
Milan84510 ۶-۲
EuniceNevi ۶-۲
MelaineDeL ۶-۲
RondaCaraw ۶-۲
MargieTrig ۶-۱

افشای تله جمعیت! | شبکه‌های اجتماعی عصر جوین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 8 9 10 11 12 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 4

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#91
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۹ صبح
زده بود در عذاب بود،اما به نظر می نمی رسید که صحبت هاي منناراحتش کرده باشه« بلا آروم باش،من راجع به چیزهایی که قصد نداشتی هیچ وقت بهش بگی چیزي نگفتم »« ! اما اون میاد اینجا »این بخشی از حقیقته اما همش نیست ، باید کاري کنیم که فرضش اشتباه باشه،اما باید بگم که از خط قرمز عبور »« کردمانگشت هایم روي رِنزمه خم شد اما به سرعت جمعشان کردم .« جیکوب واضح و درست قضیه رو بگو،من طاقتش رو دارم »من راجع به تو هیچ چیز بهش نگفتم بلا،در حقیقت راجع به خودم چیزهایی رو بهش گفتم.خب،فکر کنم نشون دادن »« در اینجا فعل مناسب تري باشه« اون جلوي چارلی تغییر شکل داده » : ادوارد با صداي آرامی گفت« ؟ تو چی کار کردي » زمزمه کردماون خیلی شجاعه . به همون اندازه که تو هستی . هیچ عکسی العملی نشون نداد یا چیزي » : جیکوب خندید و گفترو پرت نکرد . باید بگم که تحت تاثیر قرار گرفتم . وقتی شرع به درآوردن لباس هام کردم باید صورتش رو« می دیدي . فکر کنم هزینه ي بالایی داشت« تو یه احمقی ! ممکن بود دچار حمله ي قلبی بشه »« چارلی حالش خوبه ، اون خیلی قوي هست . اگر یه دقیقه بهم فرصت بدي میبینی که من چه لطف و کمکی کردم »جیکوب تو نصف این زمان رو داري ، سی ثانیه فرصت داري تا تک تک جزییات رو » : با صداي بلند و محکمی گفت« توضیح بدي وگرنه رِنزمه رو به رزالی میدم و سرت رو از تنت جدا می کنم.سث این بار نمی تونه مانع من بشهخوبه بلا،قبلا عادت نداشتی مثل نمایش نامه هاي ملودرام رفتار کنی.این هم یکی از خصوصیات خون آشام »«؟ هاست« بیست و شش ثانیه »جیکوب چشمانش را بست و خودش را روي نزدیک ترین صندلی انداخت.بدنش مثل همیشه عادي به نظرنمی رسید،چشمان لی روي من متمرکز شده بود.خب من امروز در خونه ي چارلی رو زدم و ازش درخواست کردم که براي یه پیاده روي با من بیاد،به نظر گیج »میومد،اما وقتی بهش گفتم که قضیه مربوط به تو و برگشتنت به شهره من رو تا جنگل همراهی کرد.بهش گفتم کهدیگه حالت بد نیست،و اینکه اوضاع یه کم عجیبه اما همه چیز روبراهه.اون می خواست تو رو ببینه اما من بهش گفتم« - که می خوام اول یه چیز دیگه رو نشونش بدم.و بعد تغییر شکل دادم« من می خوام همه چیز رو بدونم هیولا » دندان هایم محکم به هم خوردند« م خب تو به من گفتی سی ثانیه وقت دارم . باشه ، باشهاحساسم بهش فهموند که در وضعیتی نیستم که بتونه من رو دست بندازه.بذار ببینم...دوباره به حالت اولیه برگشتم و لباس هام رو پوشیدم،و بعد از اینکه تونست دوباره نفس بکشه همچین »« کلماتی رو بهش گفتمچارلی تو داخل دنیایی که تصور می کنی هستی زندگی نمی کنی،خبر خوب اینه که هیچ چیز تغییر نکرده،البته تو - »الان حقیقت رو می دونی اما زندگی به منوال همیشگی پیش میره.می تونی به زندگی ادامه بدي و این طور نشون بديکه هیچ چیزي رو ندیدي و نمی دونی- تقریبا یه دقیقه طول کشید تا بتونه به اعصابش مسلط بشه ، و بعد ازم خواستکه بهش بگم که چه بلایی سر تو اومده،راجع به همه چیز-بیماري -من بهش گفتم که تو مریض بودي اما حالا حالتخوبه.اما گفتم که قبل از اینکه حالت کاملا خوب شه باید تغییراتی کنی.خواست براش توضیح بدم که منظورم از تغییر« چیه.و من بهش گفتم که حالا بیشتر شبیه ازمه هستی تا رنههمین که خواستم با عصبانیت بهش خیره بشم ادوارد من رو ساکت کرد ، این حرفش خیلی خطرناك بود.بعد از چند دقیقه ازم پرسید که تو هم تبدیل به یه حیوون شدي یا نه - و من هم گفتم که اون آرزو می کنه که »« ! بتونه به همون اندازه باحال باشهرزالی صدایی ناشی از نفرت از خود درآورد .خواستم راجع به گرگینه ها چیزهاي بیشتري بهش بگم اما اون اجازه نداد و گفت ترجیح میده که چیزي راجع به »جزییات ندونه.و پرسید که آیا تو می دونستی که وقتی با ادوارد ازدواج کردي خودت رو وارد چه قضیه اي کردي یا نه،-و من هم گفتم که آره اون در تمام این سال ها همه چیز رو می دونسته،تقریبا از وقتی که وارد فورکس شد - اون اینبخش رو خیلی دوست نداشت و وقتی که آروم تر شد به من گفت که فقط دو چیز می خواد.اون گفت که می خواد که« تو رو ببینه و من هم گفتم که بهتره بهم اجازه بده تا توضیح قانع کننده اي پیدا کنم« ؟ چیز دیگه اي که می خواست چی بود » نفس عمیقی کشیدمتو این رو دوست داري.درخواست اصلیش این بود که در حد کمترین مقدار ممکن راجع به همه چیز » جیکوب خندید« اطلاعات داشته باشه.و این بستگی به خودت داره که چه قدر بخواي بهش بگی« با این یکی می تونم کنار بیام » از وقتی که جیکوب وارد اتاق شد براي اولین بار نفس راحتی کشیدم« و نکته ي دیگه اینکه که اون دوست داره طوري وانمود کنه که همه چیز طبیعی هست »خنده ي جیکوب به حالت از خودراضی تبدیل شد،اون شک داشت که من احساس ضعیف سپاسگزاري نسبت بهش روداشته باشم.« ؟ چرا راجع به رِنزمه بهش گفتی »این رو گفتم تا احساس ناراحتی صدایم رو بروز بدم و با حس ضعیف ستایش جیکوب مبارزه می کردم.هنوز هم در اینماجرا مشکلات زیادي وجود داشت حتی اگر دخالت جیکوب قضیه ي گفتن ماجرا به چارلی رو خیلی بهتر از چیزيکرده باشه که انتظار داشتم...« اوه آره.من بهش گفتم که تو و ادوارد بچه دار شدید »اون یه بچه ي یتیمه.مثل بروس واین و دیک گریسون.فکر » : او به ادوارد خیره شد و با صداي خرخرمانندي گفت« ؟ نمی کنم شما دوست داشتید که من دروغ بگم.این همه ي قسمت هاي بازي بود.این طور نیستچارلی در مورد این قضیه خیلی شوکه شد،و از من سوال هایی مثل » ادوارد جوابی نداد و جیکوب صحبتش را ادامه داد–من پدربزرگ شدم؟ - و یا -یه دختر؟- پرسید. بهش گفتم که آره،تبریک میگم پدربزرگ!این همه ي ماجرا بود.حتی« اون در آخر لبخندي هم زدچشمهایم به سوزش افتادند اما این بار اشکهایم سرازیر نشد.یعنی چارلی با شنیدن این خبر که پدربزرگ شده لبخندزده؟یهنی چارلی رِنزمه رو می بینه؟« اما رِنزمه دائم در حال تغییره » زمزمه کردمایستاد و به سمت من « من بهش گفتم که رِنزمه از همه ي ما در کنار هم خاص تره » : جیکوب با صداي نرمی گفتحرکت کرد و وقتی که لیا و سثْ می خواستند دنبالش کنند ، آنها را به کناري زد . رنِزمه دستش را به سمت او دراز کردمن بهش گفتم . باور کن . نیازي نیست که در این مورد بدونی . ولی ». ، ولی من رِنزمه را در آغوشم محکمتر فشردماگه بتونی از تمام قسمت هاي عجیبش بگذري ، خیلی فوق العاده میشین . رِنزمه عالی ترین فرد در تمام جهانه و بعدمن بهش گفتم که اگه می تونه این موضوع رو قبول کنه ، شما می تونین همه یه کناري بایستید تا چارلی فرصتی پیداکنه که با اون آشنا بشه . ولی اگه براش خیلی بود ، شما می تونید برید . اون گفت اگر کسی اطلاعات زیادي رو بهش« . تحمیل نکنه ، قبول می کنهجیکوب با لبخندي نصفه نیمه به من نگاه کرد . منتظر بود .« . من ازت تشکر نمی کنم ، تو هنوز هم چارلی رو در خطر بزرگی قرار دادي » : بهش گفتممن متاسفم که این موضوع تو رو از اذیت می کنه . من نمی دونستم که این جوري می شه . بلا ، الان اوضاع فرق »کرده، ولی تو هنوز هم بهترین دوست منی، و من همیشه دوستت خواهم داشت . ولی الان در جهت درستی دوستت« . دارم . بالاخره تعادل برقرار شد . ما هر دو کسایی رو داریم که نمی توینم بدون اونا زندگی کنیم« ؟ هنوز دوستیم » : لبخند جیکوبی خودش را زدسعی زیادي کردم و جواب لبخندش را دادم . فقط یه لبخند کوچک .دستش رادراز کرد .نفس عمیقی کشیدم و رِنزمه را در بازوي دیگرم گرفتم . دست چپم را درون دستش گذاشتم . او حتی از سرماي دست« . اگر امشب چارلی رو نکشتم ، فکر می کنم که شاید تورو به خاطر این کار ببخشم » : من به خود نلرزید .گفتم« وقتی که چارلی رو امشب نکشتی ، خیلی به من بدهکار می شی »« ؟ می تونم » چشمانم را چرخاندم . دستش را به سمت رِنزمه دراز کرد ، این بار یک تقاضا بود« . درواقع من رِنزمه رو بغل کردم تا دستام براي کشتن تو بی کار نباشن . شاید بعدا »آه کشید ولی اصرار نکرد . کار عاقلانه اي کرد .سپس آلیس به سرعت برگشت . دستهایش پر بود و چهره اش خشن می نمود .تو، تو، و تو . اگه باید بمونید برین یه گوشه و همون جا بمونید . » : او به گرگینه ها نگاه کرد و با صداي بندي گفت« . من باید ببینم . بلا ، تو هم بهتره که بچه رو به جیکوب بدي . در هر حال به دستهات احتیاج پیدا خواهی کردجیکوب پیروزمندانه لبخند زدترس بزرگی به خاطر اتفاقی که قرار بود بیفتند به دلم چنگ انداخت . من داشتم با کنترل نفس غیر قابل اطمینانمروي پدرم که انسانی خالص بود ، مثل یک خوك قمار می کردم . حرف هایی که ادوراد گفته بود در سرم به گوش میرسید .فکرش رو کردي که داري بلا رو توي چه درد جسمی اي قرار می دي ، حتی با وجود اینکه می تونه باهاش مقابله کنه؟ یا حتی با ضربه ي احساسی که بهش ممکنه وارد بشه ؟من نمی توانستم درد درماندگی را حس کنم . نفس هایم مقطع شدند .رِنزمه را در بازوان جیکوب گذاشتم . « بگیرش » زمزمه کردمسرش را تکان داد ، از نگرانی پیشانیش چین خورده بود . به سمت دیگران رفت و همگی به گوشه ي دوري از اتاقرفتند . سثْ و جیکوب همان اول روي زمین نشستند ولی لیا سرش را تکان داد و لبهایش را خیس کرد .در بدن انسانی اش به نظر ناراحت می آمد . همان تی شرت کثیف و شلوار کهنه اي را که « ؟ می تونم برم » : گفتدر روز دعوا با من پوشیده بود ، به تن داشت . موهاي کوتاهش به بالاي سرش چسبیده بودند . دستانش هنوز حرکتمی کردند .« حتما » : جیک گفت« . توي شرق بمون که سر راه چارلی نباشی » آلیس اضافه کردلیا به آلیس نگاه نکرد . از در پشتی بیرون رفت و با قدم هاي محم روي بوته ها رفت تا تغییر شکل دهد .تو می تونی این کارو انجام بدي . من می دونم که می تونی . کمکت » ادوارد کنار من برگشته بود . آرام به صورتم زد« . می کنم . همه کمکت می کنیمبا ترسی که از صورتم پیدا بود به چشمان ادوارد نگاه کردم . آیا او آنقدر قوي بود که اگر من کار اشتباهی کردم بتواندجلوي مرا بگیرد ؟اگر مطمئن نبودم که نمی تونی از عهده اش بر بیاي ، ما امروز ناپدید می شدیم . همین الان . ولی تو می تونی . و »« تو اگر چارلی رو توي زندگیت داشته باشی خوشحال تر خواهی بوداینا یکم » . سعی کردم که تنفسم را کند کنم . آلیس دستش را دراز کرد . جعبه ي سفید کوچکی در دستش بودچشماتو خراش می دن ولی درد نداره ، فقط یکم دیدتو تار می کنن . این اجتناب ناپذیره . همچنین شبیه رنگ قبلی« ؟ چشات نیستند ، ولی بازم بهتر از قرمزه روشنه ، نهجعبه ي لنز چشم را در هوا پرتاب کرد و من آن را گرفتم .« ... کی این کارو »« قبل از اینکه از ماه عسل برگردید . من براي آینده هایی که ممکن بود اتفاق بیفتند خودم رو آماده کردم »سرم را تکان دادم و در جعبه را باز کردم . من تا به حال لنز نگذاشته بودم ، ولی نمی توانست کار چندان مشکلی باشد .نیم کره ي کوچک قهوه اي رنگ را برداشتم و آن را از قسمت مقعرش روي چشمان گذاشتم و فشار دادم .پلک زدم . و دیدم تار شد . البته می توانستم از درون آن ببینم ، ولی می توانستم طرحی از صفحه ي نازك را ببینم .چشمانم روي شیارهاي میکروسکوپیک تمرکز کرد .سعی کردم این بار پلک نزنم . چشمان ناخود « فهمیدم منظورت چی بود » وقتی که دیگري را گذاشتم ، زمزمه کردمآگاه می خواستند مانع را کنار بزنند .« ؟ چطور به نظر می یام »« ... بدون شک زیبا » ادوارد لبخن زدبله ، بله ، اون همیشه زیبا به نظر می رسه . بهتر از قرزمه ولی این بهترین » آلیس با بی صبري حرفش را قطع کردچیزیه که می تونم بگم . قهوه ي تیره . رنگ قهوه اي چشمات خیلی قشنگ تر بودند . اینو بدون که اینها برايهمیشه کار نمی کنن . سمی که توي چشمات هست اونارو تا چند ساعت دیگه از بین می بره . در نتیجه اگه چارلیبیشتر از چیزي که قراره بمونه ، تو باید بهونه اي بیاري تا بتونی عوضشون کنی . این یه ایده ي خوبه ، چون انسان هاازمه ، تا وقتی من دارم لنز ها رو توي دستشویی می ذارم ، » دستش را تکان داد « . احتیاج دارن که برن دستشویی« چند تا روش بهش یاد بده تا بتونه مثل انسان ها رفتار کنه« ؟ چقدر وقت دارم »« چارلی تا پنج دقیقه ي دیگه می رسه . راحت باش »مهم ترین چیز اینه که براي یه مدت طولانی بی حرکت نشینی یا » : ازمه سرش را تکان داد دستم را گرفت . گفت« . سریع حرکت نکنی« . اگر نشست، تو هم بشین ، انسان ها دوست ندارن زیاد بایستند » : امت به میانن حرفش پرید« . هر سی ثانیه یه بار چشماتو بچرخون . انسان ها به یه چیز به مدت طولانی خیره نمی شن » : جاسپر اضافه کرد« براي پنج دقیقه پات رو روي هم بنداز و بعد براي پنج دقیقه ي بعدي ، جا شونو عوض کن » : رزالی گفتدر جواب هر پیشنهاد سري تکان دادم . دیروز متوجه این حرکات آنها شده بودم . فکر کردم که می توانم از آنها تقلیدکنم .اخم کرد و به سمت کنترل تلویزیون روي میز شیرجه رفت . « . و حداقل سه بار در یک دقیقه پلک بزن » : امت گفتتلویزیون را روي یک مسابقه ي فوتبال کالج تنظیم کرد و بعد سرش را براي خودش تکان داد .« . دستاتو هم تکون بده . با موهات بازي کن یا تظاهر کن که با یه چیزي ور می ري » : جاسپر گفت« . من گفتم ازمه . شما گیجش می کنید » : آلیس که برگشته بود غرولند کرد« . نه ، فکر کنم متوجه شدم . بشین ، دور و بر رو نگاه کن . پلک بزن . وول بخور » : گفتمو بعد شانه هایم را بغل کرد . « درسته » ازمه تشویقم کردتو نفست روبه اندازه ي لازم نگه می داري . ولی تو باید کمی شونه هات رو تکون بدي که به نظر » : جاسپر اخم کرد« . بیاد داري نفس می کشینفس کشیدم و دوباره سرم را تکان دادم .با دلگرمی در گوشم این را زمزمه می کرد . « تو می تونی » ادوارد از یک طرف مرا در اغوش کشید و تکرار کرددو دقیقه ، شاید تو باید از الان روي مبل بشینی . هر چی باشه تو مریض بودي . اینطوري نباید چارلی » : آلیس گفت« . تو رو ببینه که داري از همون اول حرکت می کنیآلیس مرا به سمت مبل هل داد . سعی کردم که آرام حرکت کنم ، ولی ناشیانه بود . آلیس چشمانش را چرخاند . درنتیجه کارم خوب نبود .« جیکوب ، من رِنزمه رو می خوام » : گفتمجیکوب اخم کرد . تکان نخورد .« . بلا ، اون کمکی به دیدن من نمی کنه » : آلیس گفتترسی کهه در صدایم بود غیر قابل انکار بود . « . ولی من بهش احتیاج دارم . منو آروم می کنه »از روي خستگی « . باشه . تا جایی که می تونی آروم نگهش دار و من سعی می کنم اوضاش رو ببینم » آلیس غریدآه کشید . انگار که مجبور به اضافه کاري در تعطیلات شده بود . جیکوب هم آه کشید ، ولی رِنزمه را پیش من آورد وبه سریع از جلوي چشم آلیس دور شد .ادوارد کنار من نشست و دستش را دور من و رِنزمه حلقه کرد . به جلو خم شد و خیلی جدي در چشمان رِنزمه خیره شد.رِنزمه ، یه شخص خیلی خاص داره » : با صدایی جدي ، انگار که انتظار دارد رِنزمه تمام حرف هایش را بفهمد گفتولی اون مثله ما نیست . یا حتی » رِنزمه با چشمان عمیق و زلالش به ادوارد نگاه کرد « می یاد که تو و مادرتو ببینهمثل جیکوب . ما باید خیلی مراقبش باشیم . تو نباید چیزي رو که می خواي به اون بگی رو از همون روشی که به ما« . میگی بیان کنیرِنزمه صورت ادوارد را لمس کرد .« دقیقاً . و اون باعث تشنگیت می شه . ولی تو نباید اونو گاز بگیري . اون مثل جیکوب درمان نمی شه » : ادوارد گفت« ؟ می تونه حرفات رو بفهمه » زمزمه کردم« ؟ متوجه می شه . تو مواظب خواهی بود ، اینطور نیست رِنزمه ؟ کمکمون می کنی »رِنزمه دوباره او را لمس کرد .« نه اهمیتی نداره که جیکوب رو گاز بگیري . این کار خوبه »جیکوب زیر لب خندید.جیکوب هنوز هم نیخشیده میزد . چون می دانست که « . شاید بهتر باشه که بري جیکوب » : ادوارد به سردي گفتبا وجود هر اتفاقی که الان افتاده ، من درد خواهم کشید . ولی من این درد را با خوشحالی می پذیرفتم ، اگر این تنهاچیزي بود که امشب با آن روبه رو می شدم .« . من به چارلی گفتم که امشب اینجام . اون احتیاج به یه حامی فانی داره » : جیکوب گفت« . حامی فانی . چارلی نمی دونه که تو حال بهم زن ترین هیولا در بین مایی » : ادوارد پوزخند زدو بعد آرام با خودش خندید . « ؟ حال بهم زن » جیکوب اعتراض کردصداي چرخیدن تایر ماشین را از بزرگراه به محوطه ي آرام و مرطوب جلوي خانه ي کالن ها شنیدم ، و دوبا هر نفسکشیدنم سریع شد . انگار قلبم داشت محکم می تپید . اینکه بدنم واکنش هاي صحیحی نداشت مرا نگران می کرد .براي آرام شدن خودم روي ضربات مرتب قلب رِنزمه تمرکز کردم . تند می زد .« . خوبه بلا » جاسپر تایید کردادوارد بازوانش را به دور شانه هایم تنگ تر کرد .« ؟ مطمئنی » : از او پرسیدملبخند زد و مرا بوسید . « . مثبت باش . تو می تونی هر کاري بکنی »کارش دقیقا مثل ضربه لبهایم نبود و واکنش هاي وحشی خون آشامی من مرا از حالت محافظه کارانه در آورد . لبهايادوارد مثل یک داروي شیمیایی اعتیاد آور درون سیستم عصبی ام جاري شد . فورا هوس کردم . و این تمام تمرکز مرابراي به یاد آوردن کودك درون بازوانم مصرف می کرد .« . ام م م ، ادوارد تو نباید الان حواسش رو پرت کنی . اون باید تمرکز داشته باشه » : جاسپر تغییر حالتم را حس کرد« آخ » : ادوارد کنار رفت و گفتخندیدم . این موضوع همیشه مانع بود از همان اول ، از همان اولین بوسه .و فکر آینده باعث پیچ خوردن شکمم شد . « بعدا » : گفتم« . بلا ، تمرکز کن » جاسپر اصرار کرداحساس رعشه آور را از خودم دور کردم . چارلی الان مهم ترین چیزه . چارلی رو امروز سالم نگه دار ، ما « درسته »تمام شب رو داریم...« ! بلا »« ببخشید جاسپر »امت خندید .صداي کروزر چارلی نزدیک تر و نزدیک تر شد . لحظه هاي سبک سري سپري شد و همه جدي شدند . پاهایم را رويهم انداختم و پلک زدن را تمرین کردم .ماشین جلوي خانه رسید و براي لحظاتی بی حرکت ماند . فکر کردم شاید چارلی هم به اندازه ي من عصبی بود .سپس موتور خاموش شد و در ماشین بهم خورد . سه قدم روي چمن ها و بعد هشت قدم صدا دار روي پله هايچوبی . چهار قدم دیگر صدا دار روي ایوان . سپس سکوت . چارلی دو نفس عمیق کشید .تق ، تق ، تق .براي آخرین بار نفس کشیدم . رِنزمه بیشتر در بازوانم فرو رفت . صورتش را در موهایم پنهان کرد .کارلایل در را باز کرد. چهره ي نگرانش در عرض چند ثانیه به چهره اي خوش آمد گو مبدل شد ، مثل عوض کردنکانال تلویزیون .کمی خجالت زده به نظر می رسید . هر چه باشد ، ما باید در آتلانتا و در مرکز کنترل بیماریها می « سلام چارلی »بودیم . چارلی می دانست که او دروغ گفته است .« ؟ کارلایل . بلا کجاست » چارلی به سختی با او خوش و بش کرد« بابا ، من اینجام »اوه ، صدایم اشتباه بود . به علاوه کمی از هوا را از دهانم بیرون داده بودم . سریع نفس کشیدم ، خوشحال بودم کهحس بویایی چارلی هنوز از رایحه هاي درون اتاق پر نشده .صورت مات چارلی نشان می داد که چقدر صدایم عوض شده بود . چشمهایش روي من جمع شدند و سپس گشادشدند .می توانستم با چرخش چشمانش احساساتش را از صورتش بخوانم .شوك . بی اعتمادي . درد . فقدان . ترس . خشم . تردید . درد بیشتر .لبم را گزیدم . احساس خنده داري بود . دندان هاي تیز جدیدم سخت تر روي لبهاي سنگی ام فشار می آوردند تادندان هاي انسانی ام که روي لب هاي نرمم کشیده می شدند .« ؟ بلا ، این تویی » زمزمه کرد« سلام بابا » از صداي زنگ دار خودم شرمنده شدم « بله »نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند .« ؟ سلام چارلی ، چطوري » : جیکوب از گوشه اي به او خوش آمد گفتچارلی به آرامی اتاق را طی کرد تا به چند قدمی من رسید . نگاهی متهم کننده به ادوارد انداخت . و بعد چشمانش رويمن برگشت. گرماي بدنش با هر تپش قلبش ضربانی را
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#92
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۰ صبح
در من به وجود می آورد .« این واقعا منم » : با صدایی آهسته تر در حالیکه سعی می کردم زنگش را کنترل کنم گفتمفکش قفل شده بود .« من متاسفم پدر » : گفتم« ؟ حالت خوبه » : با لحنی تمنا گونه گفت« . واقعا و حقیقتا عالیم . مثل یه اسب سالمم » قول دادماین به خاطر اکسیژنم بود .جملات را طوري می گفت که گویی آنها را « . جیک به من گفت که این... لازم بوده . اینکه تو داشتی می مردي »باور نمی کند .خودم را سفت کردم و روي بدن گرم رِنزمه تمرکز کردم . براي حمایت شدن به سمت ادوارد خم شدم و نفس عمیقیکشیدم .بوي چارلی پر از شعله هایی بود که از گلویم پایین می رفتند . ولی این خیلی بیشتر از درد بود . درد سوزانی براي هوسهم بود . چارلی بوي لذت بخش تري از تمام چیزهایی که می توانستم تصور کنم داشت . به اندازه ي آن آدم هايناشناسی که در شکار بودند ، چارلی بوي جذابی داشت ، هوس مضاعفی را بر می انگیخت . و اون فقط چند قدم با منفاصله داشت . گرماي بذاق دهانش و روطبتش در هواي خشک پخش می شد .ولی من الان درحال شکار نبودم . و این پدرم بود .ادوارد شانه هایم را با همدردي نوازش کرد ، و جیکوب از آن سوي نگاهی از روي معذرت خواهی به من انداخت .سعی کردم خودم را جمع کنم و با درد و هوسی تشنه بودم ، مقابله کنم . چارلی منتظر جواب من بود .« جیکوب بهت حقیقت رو گفته »آرزو می کردم که چارلی از وراي تغییرات صورتم جدیدم بتواند پشیمانی را بخواند .زیر موهایم ، رِنزمه هنگامی که بوي چارلی به مشامش رسید دماغش را بالا کشید . محکم تر بغلش کردم .و تمام خشم از صورتش محو شد و جاي خود رابه شوکه شدن داد . « اوه » : چارلی نگاه نگران مرا دنبال کرد و گفت« این همونه . همون یتیمی که جیکوب می گفت سرپرستیشو قبول کردي »او احتمالا نتیجه گرفته بود که شباهت بین او و رِنزمه غیر قابل انکار است . « برادر زاده ي من » : ادوارد به دروغ گفتبهترین راه این بود که از اول وانمود کند که فامیل هستند .من پدر و مادرم رو » . لحن اتهام آمیزش را باز یافته بود « من فکر می کردم که پدر و مادر تو مردند » : چارلی گفتاز دست دادم . برادر بزرگم مثل من به سر پرستی گرفته شد . من بعد از اون دیگه هیچ وقت ندیدمش . ولی دادگاهوقتی که اون و زنش در یک تصادف رانندگی مردند و بچه هاشان را بدون هیچ خانواده ي ترك کردند ، سرپرستیش را« . به من دادرِنزمه سرش را از زیر موهاي من بیرون آورد . دوباره دماغش را بالا کشید . با خجالت از پشت مژه هاي بلندش بهچارلی نگاه کرد و بعد دوباره پنهان شد .« اون ، اون ، خب ، اون زیباست »« بله » ادوارد موافقت کرد« . مسؤولیت بزرگی براي شماست ، اونم با اینکه تازه زندگیتونو شروع کردید »دیدم ادوارد « ؟ چه کار دیگه اي می توانستیم انجام بدیم » : ادوارد با انگشتانش گونه ي رِنزمه را نوازش کرد و گفت« ؟ شما اونو رد می کنید » . براي یک لحظه لبهاي رِنزمه را لمس کرد ، براي یادآوري« جیک می گه نسی صداش می کنید » سرش را با حواس پرتی تکان داد « همم ، خب »« اسمش رِنزمه است » صدایم بیش از اندازه تیز و برنده بود « نه ، اینطور نیست » : گفتم« ... در این مورد چه فکر می کنی ؟ شاید کارلایل و ازمه بتونن » چارلی دوباره روي من تمرکز کرد« اون ماله منه ، من می خوامش » حرفش را قطع کردم« ؟ به این زودي می خواي منو پدر بزرگ کنی » : چارلی گفت« کارلایل هم پدر بزرگ شده » ادوارد لبخند زدچارلی نگاه دیر باوري را به کارلایل انداخت که هنوز کنار در روبه رویی ایستاده بود و مثل برادر کوچک تر ولی خوشسیماتر زئوس به نظر می رسید .» چشمانش به سمت رِنزمه برگشت « . فکر می کنم این حال منو بهتر نکنه » چارلی خرناس کشید و سپس خندیدنفس گرمش در فضاي بینمون پخش شد . « مسلما می شه اونو نگاه کردرِنزمه به سمت بود خم شد . موهایم را کنار شد و براي اولین بار به طور کامل به چارلی نگاه کرد . چارلی نفس عمیقیکشید .میدانستم که چه چیزي می بیند . چشمان من-چشمان خودش ، عیناٌ در صورت رِنزمه قرار داشتند .چارلی به نفس نفس افتاد . لب هایش تکان میخوردند ، می توانسم ببینم که اعداد را لب خوانی می کند . داشت از آخرمی شمرد . سعی می کرد نه ماه را در یک ماه جا بدهد . سعی می کرد موضوع را حل کند ولی آماده نبود که با وجودمدارکی در روبه رویش بودند ، درست فکر کند .جیکوب بلند شد و نزدیک شد تا به پشت چارلی بزند . خم شد تا چیزي در گوش چارلی بگوید . فقط چارلی نمیدانست که ما همه می توانیم بشنویم .« باید بدونی چارلی ، اوضاع مرتبه . قول می دم »چارلی آب دهانش را قورت و سرش را تکان داد . و بعد وقتی که به ادوارد با مشتهایی گره کرده نزدیک می شد ،چشمانش مشتعل بودند .« من نمی خوام که همه چیز رو بدونم ، ولی از دروغ خسته شدم »من متاسفم . ولی بهتره که تو داستان عمومی اي رو که گفتیم بدونی نه حقیقت رو . اگر » : ادوارد به آرامی گفتمی خواي جزوي از ین راز باشی ، بهتره که این داستان عمومی رو به حساب بیاري . این به خاطر حمایت از بلا و« ؟ رِنزمه به همون اندازه ي حمایت از ماست . می تونی با این دروغ ها پیششون بريهمه مثل مجسمه شده بودند . زانوهایم را روي هم انداختم .« تو باید به من هشدار می دادي ، دختر » چارلی عصبانی شد و برگشت تا به من نگاه کند« ؟ این باعث آسون تر شدن اوضاع می شد »اخم کرد و روي زمین روبه روي من نشست . می توانستم حرکت خون در رگهاي گردنش را از زیر پوستش ببینم .می توانستم ارزش گرماي آن را ببینم .همان طور که رِنزمه می توانست . لبخند زد و کف دست صورتیش را به سمت چارلی دراز کرد . پشتش را گرفتم .دست دیگرش را روي گردنم گذاشت . تشنگی ، کنجکاوي و صورت چارلی در ذهنش بود . مرز ظریفی در افکارشوجود داشت که باعش بفهمم که او حرف هاي ادوارد را خوب درك کرده است . او تشنگی را حس می کرد ، ولی آن رادر همان افکار رد می کرد .« ؟ چند سالشه » چشمانش به دندان هاي عالی رِنزمه افتاد « واي » چارلی نفس عمیقی کشید« ... ام »از اندازه اش می شه گفت که سه ماه ، کم تر یا بیشتر سن داره . از » و بعد اضافه کرد « سه ماه » : ادوارد گفت« . جهاتی سنش کمتره و از جهاتی بیشتررِنزمه عمداٌ دستش را براي چارلی تکان داد .چارلی مثل آدم هاي فلج پلک زد .« ؟ بهت گفته بودم که اون فرق داره ، نه » جیکوب با آرنج به او زدچارلی از تماس دست او ، تکان خورد .« . اوه چارلی ، من هنوزم همون آدم قبلیم . فقط وانمود کن که این بعد از ظهر اتفاق نیفتاده » جیکوب غرولند کردفقط اینکه تو این » : این یاد آوري باعث شد که لبهاي چارلی سفید شوند ، ولی او سرش را یک بار تکان داد و پرسیدبه جیکوب نگاه کرد ، همان طوري که به « ؟ وسط چه نقشی داري ، جیک ؟ بیلی چقدر می دونه ؟ تو چرا اینجاییرِنزمه نگاه کرده بود .« ... خب ، من می تونم بهت بگم - بیلی همه چیرو می دونه- ولی این شامل کلی چیز در مورد گرگی »« اوه ، بیخیال » : چارلی اعتراض کرد و گوشهایش را گرفت« . چارلی همه چیز عالی می شه . فقط سعی که که چیزایی رو که می بینی باور نکنی » جیکوب لبخند زدپدرم چیز نامفهومی را زیر لب زمزمه کرد .« برید سوسمارها » امت ناگهان با صداي بمی فریاد کشید « ووو »جیکوب و چارلی پریدند . بقیه بی حرکت ماندند .« ؟ فلوریدا برد » حواس چارلی سر جایش برگشت . سپس از روي شانه اش به امت نگاه کردبه من نگاهی انداخت . یکی از ابروهایش را مثل آدم شریر نمایش « فقط ست نیمه ي اول رو برده » امت تصدیق کرد« همون موقعی که یکی دیگه این دور و اطراف امتیاز گرفت » . ها بالا انداختبه او هیسی کردم . جلوي چارلی ؟ این کارم گذشتن از مرز بود .ولی چارلی این اشارات درك نمی کرد . نفس عمیق دیگري کشید ، جوري هوا را به درونش می کشید گوییمی خواست ، هوا را به درون انگشتانش پاهایش هل دهد . به او حسادت می کردم . روي پاهایش خم شد . دورخب ، فکر می کنم باید صبر کنیم ببینیم می تونه نتیجه » جیکوب قدم زد . و نصفه نیمه روي صندلی افتاد . آه کشید«رو همین نگه دارهفصل بیست و ششم:درخششاو خودش را کش « . نمی دونم در این باره باید به رِنه بگیم » : چارلی که یک پایش بیرون از در و مردد بود ، گفتداد و بعد شکمش قار و قور کرد .« . می دونم . نمی خوام به هم بریزه . ازش حفاظت کنیم بهتره . این چیزها واسه ترسوها نیست » . سرم را تکان دادماگه می دونستم چطوري از تو محافظت کنم ، سعیم رو » . لب هاي چارلی به حالت اندوهباري به طرف بالا جمع شدند« ؟ می کردم . اما به گمونم تو هیچ وقت جزو ترسوها نبودي ، نهدر جواب لبخند زدم ، هواي مشتعل را از بین دندان هایم به داخل کشیدم .حالا یه فکري به حالش می کنم . واسه بحث سر این موضوع وقت داریم ، » . چارلی با بی حواسی شکمش را مالید« ؟ درسته« . درسته » : به او قول دادمامروز به گونه اي هم طولانی بود و هم کوتاه . چارلی براي ناهار دیر کرده بود - سو کلیرواتر براي او و بیلی غذادرست می کرد . بعد از ظهر عجیبی می شد ، اما حداقل یک غذاي درست حسابی می خورد ؛ از آنجایی که او هیچگونه توانایی اي در آشپزي نداشت خوشحال بودم کسی هست که او را از بی غذایی نجات دهد .تنش در تمام روز باعث شده بود دقیقه ها دیر بگذرند ؛ شانه هاي چارلی هرگز از حالت سخت خود در نه امده بودند .اما هیچ عجله اي هم براي رفتن نداشت . او دو گیم کامل را نگاه کرده بود- خدا را شکر آنقدر در افکارش غرق بود کهمتوجه جوك هاي مهیج امت که همین طور نیشدار تر و کم تر مرتبط با فوتبال می شدند نبود . او بعد از تفسیرهاي بعدبازي و پس آن ، اخبار ، تکان نخورد تا اینکه سثْ زمان را به او یادآوري کرد .می خواي بیلی و مامانم رو قال بذاري ، چارلی ؟ بریم دیگه . بلا و نسی فردا هم همینجا هستن . بریم یه چی بزنیم »« ؟ بر بدنم ، هامی شد از چشم هاي چارلی خواند که به اظهار نظر سثْ اعتمادي ندارد ، اما گذاشت سثْ راه را به بیرون هدایت کند .حالا هم که مکث کرده بود تردید سرجایش بود . ابرها محو می شدند ، باران بند آمده بود . ممکن بود خورشید همخودي نشان دهد .« . جیک می گه شما بچه ها می خواستین به خاطر من از اینجا برین » : رو به من زیر لب گفت« . اگه چاره ي دیگه اي بود نمی خواستم همچین کاري بکنم . واسه همینه که هنوز اینجاییم »اون گفت می تونین واسه یه مدتی بمونین ، اما فقط اگه من به حد کافی قوي باشم و اگه بتونم دهنمو بسته نگه »« . دارم« ... آره... ولی نمی تونم قول بدم که هیچ وقت اینجا رو ترك نمی کنیم ، بابا . این موضوع خیلی پیچیده اس »« . دونستن با شرط و شروط » : به من یادآوري کرد« . درسته »« ؟ اگه مجبور شدي بري ، سر که می زنی »قول می دم ، بابا . حالا که درست به اندازه ي کافی می دونی ، فکر می کنم شدنی باشه . تا جایی که بخواي »« . نزدیک می مونماو براي نیم ثانیه لبش را جوید ، سپس با بازوهایی که محتاطانه گشوده شده بودند ، آهسته به طرف من خم شد . رِنزمهرا - که حالا چرت می زد- در بازوي چپم جابه جا کردم ، دندان هایم را روي هم قفل کردم ، نفسم را نگه داشتم وبازوي راستم را بسیار آهسته دور کمر نرم و گرم او حلقه کردم .« . حسابی نزدیک بمون ، بلز . واقعاً نزدیک » : زیر لب گفت« . دوست دارم ، بابا » : از بین دندان هایم زمزمه کردماو لرزید و کنار کشید . دستم را انداختم.او یک انگشتش را به گونه ي صورتی « . منم دوست دارم ، بچه . هرچیزي تغییر کرده باشه ، این یکی عوض نشده »« . اون واقعاً خیلی شبیه توا » . رِنزمه کشیدبعد از « . فکر کنم ، بیشتر شبیه ادوارده » . حالت صورتم را عادي نگه داشتم ، هرچند هر احساسی داشتم به جز آن« . حلقه هاي موهاي تورو داره » : کمی مکث ، اضافه کردمبا تردید سرش را « . هاه . به گمونم داره . هه... پدربزرگ » . چارلی خیره نگاه کرد ، بعد صداي خرناس مانندي درآورد« ؟ آخر می تونم نگهش دارم » . تکان داددر حالی که شوکه شده بودم پلک زدم و بعد خودم را کنترل کردم . بعد از نیم ثانیه سبک سنگین کردن و سنجیدنظاهر رِنزمه- او به نظر کاملاً ناهشیار می رسید - به این نتیجه رسیدم که ممکن است پایم را از محدوده ي شانسفراتر بگذارم ، از آنجایی که امروز خیلی خوب پیش رفته بود...او به طور خودکار بازوانش را ناشایانه به حالت در آغوش گرفتن درآورد و « . بیا » : رِنزمه را به طرف او گرفتم و گفتممن رِنزمه را در آن گذاشتم . پوست چارلی به اندازه ي او گرم نبود ، اما باعث شد گلویم به خاطر حس
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#93
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۰ صبح
گرمایی که اززیر پوست نازك او ساطع می شد به خارش بیفتد . مطمئن نبودم این عکس العمل به خاطر دماي جدید بدن من استیا به کل روانی است .« . اون... درشته » . چارلی با احساس وزن او صداي خرناس مانندي درآورداخم کردم . او براي من به سبکی پر بود . شاید میزان سنج من درست کار نمی کرد .وقتی با این همه دیوانگی » : سپس با خود ادامه داد « . خوبه که خوش بنیه اس » : چارلی با دیدن قیافه ي من گفتاو بازوانش را با ملایمت بالا برد و کمی او را این سو و آن سو تاب داد . « . احاطه شده ، لازمه که محکم باشه« . قشنگ ترین بچه ایه که تا حالا دیدم ، شامل تو هم می شه ، بلا . ببخش ، ولی واقعیته »« . می دونم هست »اما این بار صدایش آهسته تر و آهنگ گونه بود. « ، نی نیِ خوشگل » : دوباره گفتمی توانستم این را در چهره ي اش ببینم - می توانستم نظاره گر رشد کردن مهرش در دل او باشم . چارلی هم مانندتمام ما در برابر جادوي او ناتوان بود . دو ثانیه او را در بازوانش گرفت و دلش را ربوده بود .« ؟ می تونم فردا برگردم »« . حتماً بابا . مسلماً . ما اینجاییم »فردا » . اما چهره اش آرام بود ، هنوز چشمانش به رِنزمه دوخته شده بودند « . بهتره که باشین » : به تندي گفت« . می بینمت ، نسی« ! تو دیگه نه »« ؟ ها »این بار سعی کردم بدون نفس « . اسمش رِنزمه اس . مثل رِنه و ازمه که کنار هم بذاریشون . بدون تغییرپذیري »« ؟ می خواي اسم وسطش رو بشنوي » . عمیق کشیدن خودم را آرام کنم« . معلومه »« . می نویسنش . مثل کارلایل و چارلی که با هم ترکیبشون کنی c کارلی 1 با یه »« . ممنونم ، بلز » . آن لبخند چارلی که چشمانش را چین می انداخت صورتش را روشن کرد و مرا از گاردم خارج کردممنون از تو ، بابا . خیلی چیزها سریع عوض شدن . خودم هنوز گیجم . اگه الآن اینجا نبودي نمی دونم چطور باید »نزدیک بود بگویم روي چیزي که قبلاً بودم تمرکز می کردم . احتمالاً آن حرف بیش « . روي واقعیت تمرکز می کردماز آنچه بود که نیاز داشت .شکم چارلی غرید .آن اولین حس ناراحتی که با غوطه ور شدن در فانتزي به آدم دست « . برو یه چیزي بخور ، پدر . ما اینجا هستیم »می داد را بیاد آوردم - وقتی حس می کنی زمانی که خورشید طلوع کرد همه چیز ناپدید می شود .چارلی سرش را به نشانه ي رضایت تکان داد و بعد با بی میلی رِنزمه را به من برگرداند . نگاهش از من به داخل خانهلغزید ؛ زمانی که اطراف خانه ي سفید را برانداز می کرد چشمانش براي لحظه اي وحشی شدند . همه در آنجابی حرکت بودند ، به جز جیکوب ، که می توانستم صداي حمله اش به یخچال را در آشپزخانه بشنوم ؛ آلیس که سرجاسپر روي زانوهایش بود پایین پلکان استراحت می کرد ، ازمه همچنان که روي یک دفتر طرح می کشید برايخودش زیر لب زمزمه می کرد ، در همان حال رزالی و امت زیر پله ها خانه ي بزرگی از کارت را پی ریزي می کردند ؛ادوارد سراغ پیانویش رفته بود و براي خود به آرامی می نواخت . هیچ گواهی بر اینکه روز داشت به پایان خود می رسیدوجود نداشت ، نشانه اي از اینکه شاید وقت غذا خوردن یا حرکتی از آماده شدن براي فعالیت هاي عصرگاهی رسیدهاست دیده نمی شد . چیزي نامرئی در فضاي حاکم تغییر کرده بود . کالن ها مثل همیشه سخت تلاش نمی کردند- بازي انسانی اندکی دچار لغزش شده بود ، اما براي چارلی کافی بود تا تفاوت را حس کند .منظورم » : اخم کرد و سپس اضافه کرد « . فردا می بینمت ، بلا » . او برخود لرزید ، سرش را تکان داد و آه کشید« . اینه که... البته نه اینکه قیافه ات... خوب نشده . بهش عادت می کنم« . مرسی ، پدر »چارلی سرش را تکان داد و به حالتی متفکرانه به طرف اتومبیلش رفت . او را تماشا کردم که از آنجا دور می شد ؛ تازمانی که صداي تایرهایش را نشنیدم که وارد بزرگراه می شد متوجه نشده بودم که موفق شده ام . من واقعاً بدوناینکه آسیبی به چارلی بزنم تمام روز را سپري کرده بودم . خودم به تنهایی . حتما داراي یک ابر قدرت بودم!انقدر خوب بود که باورم نمی شد حقیقت داشته باشد . واقعاً می توانستم هم خانواده ي جدیدم را داشته باشم و همتعدادي خانواده ي قدیمی ؟ و به خیالم دیروز فوق العاده بود .پلک زدم و حس کردم که سومین ست لنز ها هم در حال آب شدن هستند . « ... واو » : زمزمه کردمصداي پیانو قطع شد و ، بازوان ادوارد دور کمرم حلقه شده بودند ، چانه اش روي شانه ام استراحت می کرد .« . نظر منم دقیقاً همینه »« ! ادوارد ، من تونستم »« . تو تونستی ؟ . تو باور نکردنی بودي . اون همه نگرانی بابت تازه متولدشدگی ، بعدش تو کلاً از روشون می پري »او آهسته خندید .تازه متولد شده پیشکش ، من حتی مطمئن نیستم که واقعاً خون آشام باشه . اون زیادي » : امت از زیر پله ها داد زد« . رامهتمام نظریات خجالت انگیزي که جلوي پدرم داده بود دوباره در گوشم پیچیدند و احتمالاً اینکه رِنزمه را نگه داشته بودمچیز خوبی بود . از آنجا که نمی توانستم کاملاً خودم را کنترل کنم ، زیر لب غریدم .امت خندید . « . اُوووو ، چه ترسناك »صداي هیس مانندي از گلویم خارج شد و رِنزمه در بازوانم تکان خورد . چند بار پلک زد ، بعد به دورو بر نگاهی انداخت، حالت چهره اش سردرگم بود . بو کشید و بعد دستش را به طرف صورت من دراز کرد .« . چارلی فردا برمی گرده » : او را خاطر جمع کردماینبار رزالی هم با او خندید . « ، ایول » : امت گفتوقتی من که « . حالا کجاشو دیدي ، امت » : ادوارد دست هایش را دراز کرد تا رِنزمه را از من بگیرد و با تمسخر گفتاندکی گیج شده بودم ، مکث کردم ، چشمکی زد . رِنزمه را به او دادم .« ؟ منظور » : امت پرسید« ؟ فکر نمی کنی یه کم احمقانه باشه که قوي ترین خون آشام خونه رو با خودت دشمن کنی »« !؟ گرفتی ما رو » . امت سرش را عقب برد و صداي خرناس مانندي درآوردبلا ، یه چندماه پیش رو یادت میاد ، ازت خواستم وقتی » : درحالی که امت گوش می داد ادوارد آهسته به من گفت« ؟ نامیرا شدي یه کاري براي من بکنیبه طور مبهم چیزهایی به یاد آوردم . در بین مکالمات انسانی گشتی زدم . پس از لحظه اي به خاطرم آمد و با صداي« ! اوه » ، بلند نفسم را حبس کردمآلیس خنده ي بلند و زنگداري کرد . جیکوب با دهانی پر از غذا ، سرش را با کنجکاوي از آشپزخانه بیرون آورد .« ؟ چیه » : امت غرید« ؟ واقعاً » : از ادوارد پرسیدم«. بهم اعتماد کن » : او گفت« ؟ امت ، با یه کم شرط بندي چطوري » . نفس عمیقی کشیدم« . عالیه . بیا جلو » . امت فوراً بلند شدبراي ثانیه اي لبم را گاز گرفتم . او خیلی گنده بود .« ؟... مگر اینکه بترسی »« . تو و من . مچ می اندازیم . روي میز غذاخوري . الآن » . شانه هایم را عقب دادمنیش امت باز شد .« . ا...بلا، فکر کنم ازمه یه خورده به اون میز علاقه داره . آنتیکه » : آلیس به تندي گفتمرسی » : ازمه بی صدا با حرکت لبهایش به او گفت« . عیبی نداره . از این طرف ، بلا » : امت با لبخند جانانه اي گفتاز پشت او را به طرف گاراژ همراهی کردم ؛ می توانستم صداي بقیه را بشنوم که دنبال ما می آمدند . در آنجا یکتخته سنگ نسبتاً بزرگ و گرانیتی وجود داشت که کنار صخره اي نزدیک رودخانه سربرآورده بود و معلوم بود که هدفامت آنجاست . هرچند تخته سنگ بزرگ اندکی گرد و غیرعادي بود ، اما می شد از آن استفاده کرد .امت آرنجش را روي تکه سنگ گذاشت و به من اشاره کرد که جلو بروم .هنگامی که عضلات محکم بازوي امت را دیدم دوباره عصبی شدم ، اما چهره ام را آرام نگه داشتم . ادوارد قول دادهبود که من تا یک مدتی از همه قوي تر خواهم بود . او به نظر در این باره خیلی مطمئن می آمد . و من هم احساسقدرت می کردم . آیا تا آن حد قوي بودم ؟ همچنان که به جلو بازوهاي امت نگاه می کردم ، در عجب بودم . البته ،من حتی دو روزه هم نشده بودم ، اما شاید می توانستم روي آن حساب کنم . مگر اینکه هیچ چیزي درمورد من نرمالنبود . شاید من به اندازه ي یک تازه متولد شده ي نرمال قوي نبودم . شاید به همین خاطر بود که کنترل برایم راحتبود .همچنان که بازویم را روي سنگ می گذاشتم سعی کردم نگران جلوه نکنم .خیلی خوب ، امت . اگه من بردم ، تو نمی تونی یه کلمه ي دیگه راجع به زندگی جنسی من با هیچ کسی حرف بزنی، »« . حتی رزالی . نه اشاره ، نه کنایه- نه هیچی« . قبوله . من می برم و درجش خیلی زیادتر هم می شه » . چشم هایش تنگ شدنداو متوجه شد که نفسم بند آمده و نیشخند شیطانی اي زد . در چشم هایش هیچ نشانه اي از اینکه بلوف می زند دیدهنمی شد .به همین راحتی عقب نشینی می کنی ، خواهر کوچولو ؟ زیاد چیز وحشی اي درت وجود نداره ، نه؟ » : با شیطنت گفت« ؟ ادوارد بهت گفت رز و من چند تا خونه رو متلاشی کردیم » . خندید « . شرط می بندم اون کلبه یه خراشم برنداشته« ؟ یک یا دو » . دندان هایم را به هم ساییدم و دست بزرگ او را گرفتمو به دستم فشار آورد . « . سه » : با صداي خرخر مانندي گفتهیچ اتفاقی نیفتاد .اوه ، می توانستم نیرویی که استفاده می کرد را حس کنم . به نظر مغز جدید من در همه نوع محاسبه خوب بود و ازاین رو ، می توانستم بگویم که اگر با مانعی روبه رو نمی شد ، دستش می توانست تخته سنگ را بی هیچ مشکلیخورد کند . فشار بیشتر شد و من تصادفاً به این فکر افتادم که اگر یک کامیون سیمان با سرعت چهل مایل در ساعتاز یک شیب تند پایین بیاید فشاري مشابه این خواهد داشت یا نه . پنجاه مایل در ساعت ؟ شست مایل ؟ شاید بیشتر .این فشار براي تکان دادن من کافی نبود . دست او با نیرویی نابود گر دست مرا هل می داد ، اما ناخوشایند نبود . بهطرز عجیبی حس خوبی به من می داد . از آخرین باري که بلند شده بودم خیلی مراقب بودم ، به سختی تلاشمی کردم تا چیزي را نشکنم . استفاده از ماهیچه هایم عجیب باعث راحتی خاطر بود . اینکه به جاي کشمکش برايمهار نیرویم اجازه دهم به جریان درآید .امت صداي خرناس مانندي درآورد ؛ پیشانی اش چین افتاد و تمام بدنش در برابر سد بی حرکت دست من سخت شد .براي لحظه اي گذاشتم تقلا کند- مجازاً - در حالی که خودم از احساس نیروي تغیانگري که در بازویم جریان داشتلذت می بردم .هرچند ، چند ثانیه بعد کمی حوصله ام را سر برد . دستم را خم کردم ؛ امت یک اینچ منحرف شد .خندیدم . امت با خشم از بین دندان هایش غرید .و بعد دستش را به تخته سنگ کوبیدم . صداي بلند و گوش « . فقط دهنتو بسته نگه دار » : به او یادآوري کردمخراشی بین درخت ها پیچید . تخته سنگ لرزید و یک تکه از آن- نزدیک یک هشتم سنگ - شکست و به زمیناصابت کرد . روي پاي امت افتاد و من پوزخند زدم . می توانستم صداي قهقهه ي خاموش جیکوب و ادوارد را بشنوم .امت پاره سنگ را به سمت رودخانه شوت کرد . قبل از اینکه به تنه ي یک صنوبر بزرگ بخورد ، که به این سو و آنسو جنبید و روي درخت دیگري افتاد ، افرایی را به دو نیم کرد .« . بازيِ برگشت . فردا »« . به این زودي که از بین نمیره . شاید باید یه ماه رو بهش وقت بدي » : به او گفتم« . فردا » . امت صداي خرناس مانندي درآورد و دندان هایش را نمایان ساخت« . هی ، هرچی که خوشحالت می کنه ، برادر بزرگه »وقتی امت بر می گشت تا قدم زنان از آنجا دور شود ، به گرانیت مشت زد که خرد شد و بهمنی از خرده سنگ و گرد رابه هوا فرستاد . به طور بچگانه اي تر و تمیز بود .درحالی که به خاطر این حقیقت غیرقابل انکار که من از قوي ترین خون آشامی که می شناختم قویتر هستم مجذوبشده بودم ، دستم را ، با انگشت هاي باز روي تخته سنگ قرار دادم . بعد انگشتانم را به آرامی داخل سنگ فرو کردم ،عوض حفر ، آن را له کردم ؛ استحکام آن مرا یاد پنیر سفید شده انداخت . در آخر دستم پر از سنگریزه شد .« ! چه باحال » : زیر لب گفتمبا نیشخندي که روي صورتم عریض تر می شد ، به تندي دایره وار چرخیدم و با یک ضربه ي کاراته اي با کنار دستمبه تخته سنگ ضربه زدم .با صداي بلند شروع به خنده کردم .زمانی که با مشت و لگد بقایاي سنگ را له و لورد می کردم چندان توجهی به خنده هاي آهسته ي پشت سرم نداشتم .بسیار لذت می بردم ، تمام مدت آهسته می خندیدم . تا وقتی که یک صداي خنده ي جدید بچگانه ، یک طنینمتناوب زنگدار شنیدم . از بازي احمقانه ام روي برگرداندم .« ؟ اون الآن خندید »همه با همان چهره ي مات و مبهوتی که حتماً روي چهره ي خودم هم بود به رِنزمه خیره شده بودند .« ، آره » : ادوارد گفت« ؟ کی نمی خندید » : جیک در حالی که چشمانش را چرخ می داد ، زیر لب گفتهیچ گونه خصومتی در « . نه که خودت بار اولی که دویدي یه ذره هم رهاش نکردي ، سگ » : ادوارد با نیشخند گفتصداي او شنیده نمی شد .و جلوي دیدگان حیرت زده ي من به شوخی مشتی به شانه ي ادوارد زد . « ، اون فرق می کنه » : جیکوب گفت« ؟ ناسلامتی بلا قراره بزرگسال باشه . مزدوج و مادر و این چیزها . نباید یه کم بیشتر وقار داشته باشه »رِنزمه اخم کرد و به صورت ادوارد دست زد .« ؟ اون چی می خواد » : پرسیدموقار کمتر... تقریباً اون با تماشاي تو به همون قدري که من لذت می بردم تفریح » : ادوارد با پوزخندي گفت« . می کردمثل تیر برگشتم و همان موقع که او دستش را براي من بلند کرد دستم را دراز کردم تا او را بگیرم. « ؟ من با مزه ام »« ؟ می خواي امتحان کنی » . او را از بازوان ادوارد درآوردم و تکه اي از سنگ را به او پیشنهاد کردملبخند تابناك رِنزمه روي لب هایش نشست و سنگ را در دو دستش گرفت . آن را فشرد ، همچنان که تمرکز کرده بودفرورفتگی کوچکی بین ابروهایش شکل گرفته بود .صداي ضعیف خرد شدن آمد و اندکی گرد و خاك بلند شد . او اخم کرد و تکه سنگ را به طرف من گرفت .سنگ را فشردم و تبدیل به ماسه شد . « . من درستش می کنم » : گفتماو دست زد و خندید ؛ صداي دلنشین خنده ي او باعث شد همه ي ما با او همراهی کنیم .ناگهان خورشید از بین ابرها سربرآورد و اشعه هاي یاقوتی و طلایی رنگش را به ما ده نفر تاباند و من ، فوراً در زیباییپوستم در نور آفتاب غرق شدم . از آن گیج شدم .رِنزمه روي تراشه هاي الماس نشان و تابناك دست کشید ، سپس بازویش را در کنار بازوي من گذاشت . پوست اوفقط یک درخشندگی ضعیف داشت ، ملیح و اسرار آمیز . چیزي نبود که مانند تلألوهاي تابان من بتواند او در یک روزآفتابی درون خانه نگه دارد . صورتم را لمس کرد ، به این تفاوت فکر می کرد و احساس ناخوشنودي داشت .« . تو قشنگ ترینی » : او را خاطر جمع کردمو وقتی من سرم را بلند کردم تا جواب او را بدهم ، نور « ، من مطمئن نیستم بتونم با اون موافقت کنم » : ادوارد گفتخورشید روي صورت او مرا بهت زده و خاموش کرد .جیکوب دستش را جلوي صورتش گرفته بود و وانمود می کرد که دارد از چشمانش در برابر درخشندگی محافظت« . بلاي عجیب غریب » : می کند . گفتانگار اظهار نظر « ؟ می بینی چه موجود بی نظیر و شگفت انگیزیه » : ادوارد تا حدودي در تأیید حرف او زمزمه کردجیکوب یک تعریف حساب می شد . ادوارد هم گیج کننده بود و هم خودش گیج شده بود .حس عجیبی داشت- غافلگیر کننده نبود ، چرا که در نظرم حالا همه چیز عجیب می نمود - که در چیزي خوب باشم .به عنوان یک انسان ، من در هیچ چیزي بهترین نبودم . در سروکله زدن با رِنه خوب بودم ، ولی به احتمال زیادخیلی ها می توانستند آن کار را بهتر از من انجام دهند ؛ به نظر می رسید فیل سبک خودش را داشته باشد . مندانش آموز خوبی بودم ، اما هرگز شماره یک کلاس نبودم . مشخصاً ، نمی توانستم در هیچ یک از رده هاي ورزشی بهحساب آورده شوم . نه در هنر و یا موزیک ، نه هیچ استعداد ویژه اي که به آن ببالم . هیچ کس هم تا به حال برايکتاب خواندن مدال افتخار نداده بود . پس از هجده سال میانگی ، می شد گفت به متوسط بودن عادت کرده بودم .حالا فهمیدم که خیلی وقت پیش تسلیم هرگونه اشتیاق براي درخشیدن در چیزها شده بودم . من تنها با آنچه داشتمهرآنچه از دستم برمی آمد انجام داده بودم ، هیچ وقت با دنیاي خودم جور نبودم .بنابراین این واقعاً متفاوت بود . حالا من شگفت انگیز بودم - هم براي آنها و هم خودم. مثل این بود که من به دنیاآمده ام تا خون آشام باشم . این فکر باعث شد بخواهم بخندم ، و همینطور دلم می خواست بخوانم . من جاي اصلی امرا در دنیا پیدا کرده بودم ، مکانی که با آن جور بودم ، مکانی که در آن می درخشیدم .فصل بیست و هفتم»نقشه ی مسافرتاز وقتی که خون آشام شده بودم ، افسانه ها را جدي می گرفتم .گاهی اوقات ، وقتی به زندگی سه ماه قبلم به عنوان یک نامیرا نگاه می کردم ، فکر می کردم که نخ هاي زندگی مندر دستگاه بافندگی سرنوشت چگونه جلوه می کنه . مطمئن بودم که رنگ نخم تغییر کرده بود . فکر می کردم که بایدچیزي در حدود قهوه اي روشن بوده باشد . رنگی حنایی و آرامش دهنده . رنگی که در پس زمینه زیبا باشد . حالا بهنظر می آمد که به رنگ قرمز لاکی روشن در آمده باشد ، یا شاید هم طلایی خیره کننده .پرده ي دوستان و خانواده ام که اطراف مرا در بر گرفته بودند زیبا و خیره کننده بود . پر از رنگهاي روشن و مکملهمدیگر.من از وجود بعضی نخ هایی که زندگی من را شامل می شدند تعجب می کردم . گرگینه ها ، با رنگهاي تیره و به رنگجنگلشان ، آن چیزي نبودند که من انتظارش را داشتم . جیکوب و سثْ . ولی دوستان قدیمی من کوئیل و امبري ازوقتی به گروه جیکوب پیوسته بودند جزء نخ هاي اصلی قرار گرفته بودند . حتی با سم و امیلی هم صمیمی بودم .درگیري در بین خانواده هاي ما کم شده بود ، بیشتر به خاطر رِنزمه بود . او دوست داشتنی بود .سو و لیا کلیرواتر هم در زندگی ما بافته شده بودند- دونفر دیگر که اصلا پیش بینی اشان را نمی کردم .به نظر می آمد سو راه گذر چارلی به دنیاي باور کردن هموار می کرد . او بیشتر روز ها به همراه چارلی به خانه يکالن ها می آمد به وجود اینکه به نظر نمی رسید که به اندازه ي گروه جیکوب و یا پسرش در اینجا راحت باشد . بیشتراوقات حرف نمی زد . او فقط با حالتی مدافعانه کنار چارلی می نشست . اون اولین کسی بود که چارلی وقتی رِنزمه کاراشتباهی می کرد ، به او نگاه می کرد ، که بیشتر اوقات بود . در
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#94
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۱ صبح
جواب ، سو نگاهی پر از معنا به سثْ می انداخت یعنی،اوهوم ، بهم بگو چی شده .لیا حتی بیشتر از سو ناراحت بود و تنها عضوي از خانواده ي جدید ما بود که حالتی خصمانه داشت . به هر حال، او وجیکوب رابطه ي جدیدي رو در پیش گرفته بودند که لیا را به ما نزدیک می کرد . من یک بار از جیکوب در این موردمن نمی خوام فضولی کنم ، ولی رابطتتون خیلی از اون چیزي که قبلا بود فاصله داره و این باعث » : آرام پرسیده بودمجیکوب خندید و به من گفت : که این اتفاق به خاطر گروهه . حالا اون فرمانده ي دوم بود . بتاي « . تعجب من شدهجیکوب ، همونطوري که قبلا می گفتم .« از وقتی که واقعا شروع کردم به انجام کارهاي آلفا ، فهمیدم که بهتره که این تشریفات رو داشته باشم » توضیح داداین مسئولیت جدید باعث شده بود که لیا بیشتر وارد ذهن جیکوب بشه و از وقتی که جیکوب با رِنزمه بود...لیا خوشحال نبود که کنار ماست ، ولی اون یه استثنا بود . شادي مهم ترین جزء زندگی من بود . قالب اصلی پرده يزندگیم . در نتیجه رابطه ام با جاسپر خیلی نزدیک تر از چیزي شده بود که قبلا حتی بهش فکر می کردم .با وجود اینکه اوایل خیلی عصبانی بودم .اه ! اگر من هنوز چارلی یا » یک شب بعد از اینکه رِنزمه را در تخت فلزي اش گذاشته بودیم براي ادوارد توضیح دادم« . سو رو نکشتم ، پس هیچ وقت نمی کشمشون . اي کاش جاسپر دست از مراقبت از من بردارهکسی به تو کمترین شکی نداره ، بلا . تو می دونی جاسپر چطوریه . اون نمی تونه در » به من اطمینان خاطر داد« . مقابل احساسات خوب مقابله کنه . تو همیشه خوشحالی عزیزم ، اون بدون فکر کردن به سمت تو جذب می شهو بعد ادوارد مرا تنگ در آغوش گرفت ، چون هیچ چیز به اندازه ي خوشحالی من در این زندگی جدید براي او لذتبخش نبود .من در لذت وسیعی قرار داشتم . روزها آنقدر بلند نبودند که مرا از پرستیدن دخترم سیراب کنند ، شب ها به اندازهاينبودند که نیاز مرا به ادوارد برطرف کنند .با وجود این در کنار لذت چیزهاي دیگري هم وجود داشت . اگر کالبد زندگی ما را کنار می زدي ، احتمالا طرح پسزمینه آن خاکستري غمگینی از تردید و ترس بود .رِنزمه وقتی که یک هفته داشت ، اولین کلمه اش را به زبان آورد . آن کلمه مامان بود ، که روزم را کامل کرد . به جزءاینکه به شدت از پیشرفتش ترسیدم و به سختی صورت یخ زده ام را پشت لبخندي به او پنهان کردم . این به مناو این « ؟ مامان ، بابابزرگ کجاست » کمکی نکرد که بین اولین کلمه اش با اولین جمله اش یه دم فاصله داشتجمله را با صداي صاف و سوپرانو که فقط بلند بود گفت ، چون من در سمت دیگر اتاق بودم . او همین سوال را ازرزالی به روش معمول خود - از یک لحاظ غیر معمول - پرسیده بود . و چون رزالی جواب را نمی دانست ، از من سوالکرده بود .وقتی براي اولین بار راه رفت ، کمتر از سه هفته بعد ، او به سادگی به آلیس براي لحظاتی خیره شد . مشتاقانه بهعمه اش نگاه کرد که دسته هایی از گل را در گلدان هایی که دور اتاق پراکنده شده بودند می گذاشت و با دست هاییپر از گل به این طرف و آن طرف می رقصید و راه می رفت . رِنزمه روي پاهایش بلند شد و بدون ذره اي لرزش ،طول اتاق را به زیبایی پیمود .جیکوب همیشه او را تشویق می کرد ، چون این دقیقا واکنشی بود به چیزي که رِنزمه می خواست. به آن طرزي کهبه رِنزمه وابسته بود ، برخورد خودش همیشه در وهله ي دوم قرار داشت ، اولین واکنش ، این بود که هر چیزي را کهرِنزمه احتیاج داشت به او بدهد . ولی وقتی چشمان بابا هم برخورد کرد ، ترسی را که در وجودم بود در آن ها دیدم . منهم دستهایم را به هم زدم و سعی کردم ترسم را از رِنزمه پنهان کنم . ادوارد به آرامی در کنار دست زد و ما نیازينداشتیم که با هم حرف بزنیم تا متوجه افکار یکدیگر بشویم .ادوارد و کارلایل شروع به تحقیق کردن . دنبال هر جوابی گشتند ، هر چیزي که بشه تصورش رو کرد . چیز کمی پیداکردند و هیچ کدوم قابل اطمینان نبودند .آلیس و رزالی معمولا روزمان را با یک شو ي مد شروع می کردند . رِنزمه هیچ وقت یک لباس را دوبار نپوشیده بود .یکی به دلیل آنکه به سرعت لباس هایش برایش کوچک می شدند و دیگر به خاطر آنکه آلیس و رزالی می خواستنددر عرض چند هفته آلبوم عکس هاي بچه را درست کنند . آنها هزاران عکس گرفتند و هر قسمتی از دوران کودکیشرا که به سرعت می گذشت مستند سازي کردند .در سه ماهگی ، رِنزمه به اندازه ي یک بچه ي یک ساله ي بزرگ یا یک بچه ي دو ساله ي با جثه ي کوچک باشد .او شبیه یک کودك نو پا نبود . او لاغرتر و زیبا تر بود . تناسب بدنش مثل یک انسان بزرگ بود . طره هاي برنزيرنگ موهایش تا کمرش می رسید و من تحمل کوتاه شدنشان را نداشتم ، حتی اگر آلیس اجازه ي این کار را می داد .رِنزمه می توانست بدون اشکالات دستوري و تلفظی حرف بزند ، ولی او تقریبا از حرف زدن امتناع میکرد . ترجیحمی داد که به سادگی چیزي را که می خواست به مردم نشان دهد . او نه تنها می توانست راه برود ، بلکه می توانستبدود و برقصد . او حتی می توانست بخواند .یک شب برایش شعري از تنیسون خواندم ، چون ریتم و آهنگ شعر هایش آرامش بخش به نظر می آمدند . - من بایددائما دنبال چیزهاي تازه می گشتم . چون رِنزمه دوست نداشت که قصه هاي قبل از خوابش تکراري باشند . و برايکتاب هاي مصور بی قراري می کرد - دستش را دراز کرد تا گونه ام را لمس کند . تصویري که در سرش بود یکی ازما بودیم ، که داشت کتاب را می خواند . کتاب را به او دادم ، لبخند زدم .نواي موسیقی اي اینجاست ، که نرمتر از افتادن گلبرگ گل سرخی شکفته روي چمن ، یا نرمتر » بدون من من خواند« ... از برخورد شبنم با آبهاي ساکن بین دیوارهاي سایه افکن در گذرگاه درخشان ، ریزش می کنددستانم به طور خودکار کتاب را از دستش گرفتند .« ؟ اگر خودت بخونی ، چطوري خوابت بگیره » : با صدایی که به سختی جلوي لرزش را می گرفتم پرسیدمطبق محاسبات کارلایل ، سرعت رشد بدن رِنزمه کم شده بود . ولی مغزش رشد می کرد . حتی اگر سرعت رشدبدنیش کم می شد ، او در کمتر از چهارسال یک آدم بزرگ می شد .چهار سال . و در پانزده سالگی یک پیرزن .فقط پانزده سال زندگی .ولی رِنزمه خیلی سالم بود . عاشق زندگی ، باهوش ، با حرارت و خوشحال بود . برجستگی خوب بودنش باعث می شدکه به راحتی در حال با او شاد باشم و آینده را براي فردا بگذارم .کارلایل و ادوارد در مورد گزینه هایی که ما در مورد آینده ي رِنزمه داشتیم ، از هر زاویه اي با صداي پایینی که منسعی می کردم نشنوم ، بحث می کردند . آنها هیچ وقت وقتی که جیکوب در آن نزدیکی بود این بحث ها رانمی کردند . چون براي توقف رشد او فقط یک راه مطمئن وجود داشت ، و این چیزي نبود که جیکوب بخواهد راجع بهآن بشنود . من هم همین طور . خیلی خطرناك بود . غریزه ام در سرم فریاد می کشید . جیکوب و رِنزمه از خیلیجهات شبیه هم بودند . هر دو در آن واحد دو چیز بودند . و تمام دانسته هاي گرگینه هاي حاکی از ین بود که زهرخون آشماها بیشتر از آنکه گرگینه ها را نامیرا کند ، آنها را می کشد .کارلایل و ادوارد از تحقیق از راه دور خسته شده بودند ، و حال ما آماده بودیم که به دنبال افسانه ها به مرکزشان برویم. ما به برزیل برمی گشتیم و از آنجا شروع می کردیم . تیکوناسی ها افسانه هاي در مورد بچه هایی مثل رِنزمهداشتند... اگر بچه هاي مثل رِنزمه زمانی وجود داشته بودند ، شاید بعضی از داستان هاي حول بچه هاي نیمه نامیراییمی چرخیدند که هنوز زنده بودند .تنها سوالی که باقی مانده بود این بود که ما کی می رویم .من باعث معطل شدنشان بودم . بخشیش به این دلیل بود که من می خواستم تا بعد از تعطیلات نزدیک فورکس باشم،به خاطر چارلی . ولی بیشتر از آن ، سفر دیگري بود که می دانستم باید اول آن را انجام بدهم . این سفر ارجحیتداشت . و این سفري بود که باید به تنهایی می رفتم .این تنها موضوعی بود که از وقتی من به خون اشام تبدیل شده بودم ، با ادوارد بر سر آن دعوا کرده بودیم . موضوعاصلی بحث سر " تنها رفتنش" بود . ولی حقیقت همان بود و سفر من عاقلانه به نظر می رسید . من باید می رفتم تاولتوري را ببینم و بی تردید باید به تنهایی این کار را می کردم .حتی با وجود اینکه از بند کابوس هاي شبانه راحت شده بودم ، در واقع بطور کلی از بند هر رویایی ، غیر ممکن بود کهبتوان ولتوري را فرامموش کرد . نه با این که ما را بدون هیچ یادآوري اي ترك کرده بودند .تا زمانی که هدیه ي آرو به دستم نرسید ، نمی دانستم که آلیس کارت دعوت عروسی براي رهبران ولتوري فرستادهاست . وقتی که آلیس تصویر سربازان ولتوري ، جین و آلک و دوقلوهاي مرگباري که بین آن دو بودند را دیده بود ، ماخیلی دور در جزیره ي ازمه بودیم . کایوس داشت نقشه ي این را می کشید که گروهی را براي شکار بفرستد که اگربر خلاف حکم آنها هنوز انسان باشم ، مرا بکشند . - چون من از راز دنیاي خون آشام ها خبر داشتم و یا باید به آنهامی پیوستم و یا باید براي همیشه ساکت می شدم . - در نتیجه آلیس دعوتنامه را براي آنها فرستاده بود که تا وقتیمعناي پس آن را کشف کنند ، زمان داشته باشیم . ولی آنها می آمدند . بی تردید .خود هدیه تهدید آشکاري به شمار نمی رفت . درسته ، افراطی بود . در واقع این افراط ترسناك بود . تهدید درلابه لاي خطوط یادداشت تبریک آرو بود که با جوهر مشکی و روي کاغذ سفید و محکم سفیدي به دست خط خود اونوشته شده بود :من بسیار مایل هستم خانم کالن جدید رو از نزدیک ملاقات کنم .هدیه در جعبه اي قدیمی و کنده کاري شده ي چوبی قرار داشت که با طلا و مروارید مینا کاري شده بود و با رنگینکمانی از سنگ هاي جواهر تزئیین شده بود . آلیس گفت که جعبه به خودي خود بهاي کمی دارد و جواهراتش که رويآن بودند بهاي بسیار بیشتري دارند .من همیشه فکر می کردم که جواهرات تاج بعد از اینکه جان پادشاه انگلستان ، آنها را به وثیقه » : کارلایل گفت« . گذاشت ، کجا ناپدید شده اند . فکر می کنم که فهمیدم ولتوري ها یه قسمتی از اون رو داشتند ، تعجب نکردمگردنبند ساده بود . طلا ها را به هم پیچ داده بودند تا به صورت زنجیر ضخیمی در بیاید . فلس دار بود . مثل مار نرمیکه دور گردن به تنگی حلقه می زند . جواهري از زنجیر آویزان بود : الماس سفیدي به بزرگی یک توپ گلف .یادآوري ظرافتی که در یادداشت آرو وجود داشت توجه مرا بیشتر از جواهر جلب کرد . ولتوري ها نیاز داشتند تا ببینندکه من نامیرا شده باشم . که کالن ها مطیع فرمان آن ها بودند . و باید هر چه زودتر می دیدند . آنها اجازه نداشتندنزدیک فورکس بیایند و این تنها چیزي بود که ما را امن نگاه داشته بود .دستهایش را مشت کرده بود . « . تو تنها نمی ري » : ادوارد با اصرار از لاي دندان هایش گفتاین را با نرمترین صدایی که می توانستم گفتم . صدایم را مجبور کردم تا مطمئن « . اونا به من آسیب نمی رسونند »« . اونا هیچ دلیلی براي این کار ندارند . من یه خون آشامم . پرونده بسته شده » . به نظر برسد« ! نه ، مسلما نه »و او آماده نبود که با این موضوع مخالفت کند . منطق « . ادوارد . این تنها راهیه که باعث محافظت از اون می شه »من جایی براي نفوذ نداشت .با وجود مدت کمی که آرو را می شناختم ، می توانستم ببینم که او یک کلکسیونر است . و با ارزشترین گنجهایش ،قطعات زندگی اوست . او به دنبال زیبایی ، استعداد و نادر بودند در بین پیروان فانی اش بیشتر از جواهراتی که درگنجینه اش بودند ، می گشت . این به اندازه ي کافی مایه ي تاسف بود که او چشم به قدرت هاي ادوارد و آلیسداشت . من به او دلیل دیگري براي حسادت او به خانواده ي کارلایل نمی دادم . رِنزمه زیبا و تک بود . او تنها نفر ازیک نوع بود . او اجازه نداشت که او را ببیند . حتی در فکر هاي دیگران .و من تنها کسی بودم که او نمی توانست فکرش را بخواند . بی تردید باید تنها می رفتم .آلیس هیچ مشکلی در سفر من ندیده بود . ولی او از کیفیت ناواضح تصاویر نگران بود . او می گفت که وقتی در آنجاتصمیماتی می گرفتند که ممکن بود موجب کشمکش بشود ، تصاویر تار می شوند . این تردید ، باعث شد ادوارد کهخودش مردد بود ، بطور کامل با کاري که می خواستم انجام بدم مخالف باشد . او می خواست تا لندن با من بیاید ، امامن نمی خواستم که رِنزمه بدون هر دو والدینش باشد . به جاي او کارلایل می آمد . اینکه کارلایل فقط چند ساعت ازمن دور بود ، باعث آرامش خاطر من و ادوارد می شد .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#95
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۱ صبح
آلیس به جستجویش در آینده ادامه می داد ، ولی چیزهایی که می یافت به آن چزي که دنبالش بود نا مربوط بودند .
روند جدیدي در مسیر بازار ، دیدار مصالحه جویانه احتمالی آیرینا ، با وجود اینکه این تصمیم نفع اقتصادي نداشت .
طوفان و برفی که تا شش هفته ي دیگر نمی رسید . تماسی از رِنه - من براي اجراي صداي خشنم تمرین می کردم .
« . و هر روز بهتر می شدم . طبق چیزهایی که رِنه می دانست ، من هنوز مریض بودم ، ولی داشتم بهبود می یافتم
ما روز بعد از اینکه رِنزمه سه ماهه شد ، بلیتی براي سفر به ایتالیا خریدیم . من می خواستم که سفري کوتاه داشته
باشم ، در نتیجه به چارلی چیزي نگفتم . جیکوب می دانست و مثل ادوارد فکر می کرد .
به هر حال ، امرزو بحث سر رفتن به برزیل بود . جیکوب تصمیم گرفته بود با ما بیاید .
سه نفر ما ، رِنزمه ، من و جیکوب ، با هم به شکار رفته بودیم . خوردن خون حیوانات مورد علاقه ي رِنزمه نبود ، به
همین دلیل جیکوب اجازه داشت که ما را همراهی کند . جیکوب در بین آنها بود و این بیش از هرچیز باعث می شد که
رِنزمه به این کارعلاقه داشته باشد .
رِنزمه چیزي در مورد خوب و بد در شکار انسان ها نمی دانست ، او فقط فکر می کرد که خون داده شده ، او را راضی
می کند . غذاي انسانی او را سیر می کرد و به نظر می آمد که با بدن او سازگاري داشته باشد ولی او با خوردن غذاهاي
جامد ، مثل وقتی که به او گل کلم و لوبیا دادم ، نزدیک به مرگ شد . حداقل خون حیوانات بهتر بود . رِنزمه طبیعتی
مبارزه جو داشت و مبارزه با گاز گرفتن جیکوب ، باعث علاقه اش به شکار می شد .
سعی کردم وقتی که رِنزمه جلوي ما در محوطه می رقصد و به دنبال بوي مورد علاقه اش « جیکوب » : گفتم
« - تو اینجا وظایفی داري . سثْ ، لیا » می گردد ، جیکوب را قانع کنم
« . من پرستار گروهم نیستم . اونا به هر حال تو لاپوش مسئولیت هاي خودشون رو دارن » خرناس کشید
« . مثل تو ؟ تو رسماً از دبیرستان اخراج شدي . اگر می خواي از رِنزمه مواظبت کنی ، باید بیشتر درس بخونی »
« . اینا تفننیه . من وقتی اوضاع...آروم شد ، برمی گردم مدرسه »
وقتی که این حرف را زد ، تمرکزم را روي بحث از دست دادم و هردو ناخود آگاه به رِنزمه نگاه کردیم . رِنزمه داشت به
دانه هاي برفی نگاه می کرد که بالاي سرش پرواز می کردند و قبل از اینکه به علفهاي بلند و زرد رنگ علفزاري که
در آن ایستاده بودیم برسند ، آب می شدند . لباس طوقدار عاجی رنگش کمی از برفها تیره تر بود و طره هاي موهاي
قهوه اي - قرمزاش ، می درخشید ، با وجود اینکه خورشید پشت ابرها پنهان شده بود .
همانطور که نگاهش می کردیم ، براي لحظه اي قوز کرد و سپس جهشی به بزرگی پانزده فوت در هوا کرد .
دست هاي کوچکش دور دانه ي کوچک برفی بسته شدند و رِنزمه به آرامی روي پاهایش فرود آمد .
با لبخند مبهوت کننده اش به سمت ما برگشست - حقیقتا ، چیزي نبود که تا به حال دیده باشید- و دستانش را باز کرد
تا به ما ستاره ي کامل و هشت پري یخی اي را قبل از اینکه در دستش ذوب شود ، نشان دهد .
« . خوشگله ، ولی من فکر می کنم که خیلی لفتش می دي ، نسی » : جیکوب با لحن تشویق آمیزي گفت
او به سمت جیکوب پرید و جیکوب درست در همان لحظه آغوشش را باز کرد که او در دستانش افتاد . حرکتشان
همگام بود . رِنزمه وقتی می خواست چیزي را بگوید این کار را می کرد . هنوز ترجیح می داد با صداي بلند سخن
نگوید .
رِنزمه صورت جیکوب را لمس کرد و در حالیکه ما همگی به صداي گله ي کوچکی از گوزن هاي شمالی در جنگل
گوش می دادیم ، به طرز قابل ستایشی اخم کرد .
تو فقط می ترسی که من دوباره » جیکوب از قصد از روي کنایه جواب داد « . مطمئنا تو تشنه نیستی ، نسی »
« بزرگترینشون رو بگیرم
رِنزمه از بازوهاي جیکوب بیرون پرید و به نرمی روي پاهایش فرود آمد و چشمانش را چرخاند . وقتی این کار را
می کرد خیلی بیشتر شبیه ادوارد می شد . سپس به سمت درخت ها شیرجه زد .
هنگامی که به دنبال رِنزمه به درون جنگل می رفت « من می رم » : وقتی خواستم دنبالش کنم جیکوب گفت
« اگه تقلب کنی حساب نمی شه » تی - شرتش را در آورد . می لرزید . خطاب به رِنزمه داد زد
به برگهایی که پشت سرش پراکنده شده بودند ، لبخند زدم . سرم را تکان دادم . گاهی اوقات جیکوب از رِنزمه هم
بچه تر می شد .
صبر کردم . به شکارهایم اجازه دادم تا چند دقیقه دیگر زنده باشند . گرفتن ردشان خیلی آسان بود و رِنزمه دوست
داشت که مرا با دیدن اندازه ي شکارش سورپرایز کند . دوباره لبخند زدم .
علفزار کوچک خیلی بی حرکت بود . خیلی خالی بود . برفهاي که بالاي سرم در حال پرواز بودند ، کوچک بودند . آلیس
دیده بود که تا چند هفته ي دیگر به این منوال نخواهند بود .
من و ادوارد معمولا با هم به این سفر هاي می آمدیم . ولی ادوارد امروز با کارلایل بود و داشتند نقشه ي سفر را
می کشیدند ، در مورد جیکوب حرف می زدند.... اخم کردم . وقتی بر می گشتیم . من پشت جیکوب می ایستادم . او
باید با ما می آمد . او هم به اندازه ي ما در این قمار سهم داشت . کل زندگیش را پایش گذاشته بود . مثل من .
زمانی که در افکارم راجع به آینده ي نزدیک غرق شده بودم ، چشمان طبق عادت به سمت کوها نگهاه می کردند . به
دنبال شکار ، به دنبال خطر . در این مورد فکر نمی کردم . این واکنشی خودکار بود .
یا شاید هم دلیلی براي بررسی من وجود داشت ، محرك ظریفی قبل از اینکه به طور اگاهانه متوجه اش شوم ،
حس هاي قوي مرا فعال کرده بود .
وقتی چشمانم روي مرز کوهاي دوردست جستجو می کردند که با رنگ آبی خاکستریشان روي زمین سخت و محکم
روبه روي جنگل سبز تیره ایستاده بودند و درخششی نقره اي - یا شاید هم طلایی - داشتند ، حواسم جمع شد .
چشمهایم روي رنگی افتاد که نباید آنجا می بود . در آن دوردست ، در مه ، هیچ عقابی نمی توانست وجود داشته باشد .
نگاه کردم .
او به عقب برگشت .
اینکه او یک خون آشام بود واضح بود . پوست صورتش به رنگ سفید مرمرین بود . بافت آن هزاران بار صاف تر از
انسان بود . حتی با وجود ابر ها ، او می درخشید . اگر پوستش این موضوع را ثابت نمی کرد ، از ساکن بودنش می شد
فهمید . تنها خون آشام ها و مجسمه ها می توانستند این قدر بی حرکت باشند .
موهایش روشن بودند . طلایی روشن ، تقریبا نقره اي . برق آن بود که توجه مرا جلب کرده بود . موهایش به صافی
یک خط کش به چانه اش می رسید . به طور مساوي تقسیم شده بودند .
او براي من غریبه بود . من کاملا مطمئن بودم که اورا قبلا ندیده ام . حتی وقتی انسان بودم . هیچ کدام از چهره هاي
درون خاطرات تیره و تارم مثل این نبودند . ولی من از همان لحظه ي اول او را از چشمان طلایی تیره اش شناختم .
بالاخره آیرینا تصمیم گرفته بود که بیاید .
براي یک لحظه به او نگاه کردم و او هم به من نگاه کرد . فکر کردم که شاید او هم به همان خوبی مرا شناخته باشد .
دستم را تا نیمه بالا بردم تا برایش دست تکان دهم ، ولی یکباره لبهایش جمع شدند و چهره اش خصومت آمیز شد .
صداي فریاد پیروزي رِنزمه و صواي زوزه ي جیکوب در جواب او را از جنگل شندیم ، و در هم رفتن صورت آیرینا را
وقتی انعکاي زوزه ي جیکوب چند ثانیه بعد به او رسید را دیدم . چشمانش به آرامی به سمت راست برگشت و من
می دانستم که چه چیزي را می بیند . گرگینه اي بزرگ و خرمایی رنگ که احتمال داشت لارنت را او کشته باشد . چه
مدت بود که او ما را نگاه می کرد ؟ به قدري بود که رفتار صمیمانه ي ما را با هم ببیند . من مطمئن بودم .
به طور غریزي ، دستانم را به نشانه ي عذرخواهی باز کردم . او به سمت من برگشت ، لبهایش بالاي دندان هایش
رفته بود . آرواره اش براي زوزه کشیدن باز شد .
هنگامی که صداي ضعیفش به من رسید ، او برگشته بود و در جنگل ناپدید شده بود .
« ! گندش بزنن » : غریدم
به دنبال رِنزمه و جیکوب به جنگل رفتم . دلم نمی خواست از دیدم خارج شده باشند . نمی دانستم که آیرینا چه
برداشتی کرده ، یا در آن موقع چقدر عصبانی بود . اتقام جزء خلقیات مشتکر خون آشام ها بود و به سادگی نمی شد آن
را مهار کرد .
با بیشترین سرعتی که می توانستم دویدم و فقط دو دقیقه طول کشید تا پیدایشان کردم .
ماله » : هنگامی که از بوته زار به محوطه ي خالی اي که آنها ایستاده بودند رسیدم ، رِنزمه داشت با اصرار می گفت
« من بزرگتره
گوش هاي جیکوب به محض دیدن چهره ي من ، صاف شدند . به سمت جلو قوز کرد و دندانهایش را نشان داد . در
دهانش شیار هایی از خون قربانی اش وجود داشت . چشمانش به جنگل خیره شدند . می توانست صداي غرشی را که
در گلویش شکل می گرفت بشنوم .
رِنزمه هم به سرعت جیکوب هشیار شد . حیوان مرده را روي پاهایش انداخت ، به سمت بازوان منتظر من پرید . دستان
کنجکاوش را روي گونه هایم فشار داد .
« . من یکم زیاده روي کردم . فکر کنم اوضاع خوب باشه . صبر کنید » من به آنها اطمینان خاطر دادم
موبایلم را بیرون آوردم و سریع شماره گرفتم . ادوارد با اولین زنگ جواب داد . هنگامی که حضور ادوارد را احساس
کردم ، جیکوب و رِنزمه مشتاقانه در کنارم به گوش ایستادند .
من آیرینا را دیدم. » . هیجان زیادي داشتم . فکر کردم که شاید جیکوب نتواند تحمل کند « بیا، کارلایل رو هم بیار »
و اون منو دید . ولی بعد اون جیکوب رو دید و عصبانی شد و رفت ، فکر می کنم . اون هنوز اینجا نیومده ، به هر حال،
ولی اون به نظر خیلی ناراحت می امد ، در نتیجه شاید بیاد . اگر نیومد تو و کارلایل باید برید دنبالش و باهاش حرف
« . بزنید . من احساس بدي دارم
جیکوب غرید .
و من صداي حرکت سریعش را شنیدم . « . ما تا نیم دقیقه ي دیگه اونجاییم » . ادوارد به من اطمینان داد
ما به سمت مرغزار برگشتیم و در سکوت منتظر ماندیم تا من و جیکوب صداي هر حرکتی را به دقت بشنویم .
وقتی صدایی آمد ، آشنا بود . و بعد ادوارد کنارم بود . کارلایل چند ثانیه عقب تر بود . با شنیدن صداي پنجه هاي
بزرگی که پشت سر کارلایل می آمدند ، تعجب کردم . نباید تعجب می کردم . وقتی رِنزمه در خطر بود ، جیکوب نیاز
به قواي کمکی داشت .
درحالیکه این حرف را می زدم به نقطه اي اشاره کردم . اگر آیرینا با سرعت حرکت « اون پشت اون تپه است »
می کرد ، تا حالا می بایست رسیده بود . آیا او می ایستاد تا به کارلایل گوش کند ؟ حالت صورت او باعث می شد به
شاید باید از جاسپر و امت بخواي تا باهات بیان . اون به نظر.. خیلی ناراحت می رسید . اون » . این موضوع فکر نکنم
« به من غرید
« ؟ چی » : ادوارد با عصبانیت گفت
« اون عصبانیه. من می رم دنبالش » کارلایل دستش را روي بازوي ادوارد گذاشت
« من با تو می یام » ادوارد اصرار کرد
نگاه طولانی اي را با هم ردو بدل کردند . شاید کارلایل می خواست عصبانیت ادوارد را با کمکی که می توانست به
عنوان یک ذهن خوان باشد را مقایسه کند . بالاخره ، کارلایل سرش را تکان داد و آنها بدون اینکه امت یا جاسپر را
صدا کنند ، به دنبال هدف رفتند .
جیکوب با بی صبري نفس کشید و با بینی اش به پشتم ضربه زد . او می خواست رِنزمه را در امنیت به خانه برد . من با
او در این مورد موافق بودم . و ما به سرعت به خانه برگشتیم ، در حالیکه لیا و سثْ در کنارمان می دویدند . رِنزمه در
بازوانم راضی بود ، درحالیکه هنوز یکی از دستانش روي صورتم قرار داشت . از وقتی که از شکارمان صرف نظر کرده
بودیم ، او به این فکر می کرد که باید براي خونی که همانجا رهایش کرده بود چه کار کند . افکارش به نظرم کمی
خودخواهانه می آمدند .فصل بیست و هشتم:آینده

کارلایل و ادوارد نتوانستند قبل از ناپدید شدن رد ایرینا به او برسند . آنها تا ساحل دیگر شنا کرده بودند تا ببینند که او
مسیري مستقیم را دنبال می کرده یا نه ، اما در طرف رودخانه ي شرقی تا مایل ها ردي از او نبود .
این ها همه تقصیر من بود . همان طور که آلیس دیده بود ، او آمد ، تا با کالن ها آشتی کند ، اما فقط
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#96
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۲ صبح
منجر به خشم او
نسبت به همراهی من با جیکوب شده بود . اي کاش زودتر متوجه حضور او شده بودم، قبل از اینکه جیکوب تغییر شکل
می داد . اي کاش براي شکار جاي دیگري رفته بودیم .
کار زیادي نمی شد کرد . کارلایل با خبرهاي ناامیدکننده با تانیا تماس گرفته بود . تانیا و کیت از زمانی که تصمیم
گرفته بودند به جشن عروسی من بیایند ایرینا را ندیده بودند و از اینکه ایرینا تا اینجا آمده ولی هنوز به خانه برنگشته
بود نگران بودند ؛ از دست دادن خواهرشان براي آنها راحت نبود ، حالا این جدایی هرچه می خواست کوتاه باشد . با
خودم فکر می کردم که نکند این اتفاق خاطرات از دست دادن مادرشان را در قرن ها پیش به یاد آنها آورده باشد .
آلیس توانسته بود چند نظر آینده ي نزدیک ایرینا را ببیند ، هیچ چیز چندان واقعی نمی نمود . تا آنجایی که آلیس
می توانست بگوید ، او قصد نداشت به دنالی برگردد . تصویر بسیار مبهم بود . تنها چیزي که آلیس قادر بود ببیند این
بود که ایرینا به طور محسوسی آشفته است ؛ او ناامیدانه در زمین هاي بایر برفی سرگردان بود . به طرف شمال
می رفت ؟ به شرق ؟ به جز غصه خوردن بی فایده او هیچ تصمیمی براي پیش گرفتن یک مسیر جدید نداشت .
روزها گذشت و هرچند مسلماً من چیزي را فراموش نکرده بودنم ، ایرینا و دردش به پشت افکار دیگرم نقل مکان
کرده بود . حالا چیزهاي مهمتري داشتم که باید به آن ها فکر می کردم . باید تا چند روز دیگر به ایتالیا می رفتم .
وقتی برمی گشتم ، همه به طرف آمریکاي شمالی حرکت می کردیم .
تا حالا تمامی جزئیات صد بار مرور شده بودند . ما با تیکونی ها شروع می کردیم ، در آنجا تا جایی که می توانستیم
منبع اسطوره هایشان را دنبال می کردیم . حالا که تصویب شده بود جیکوب با ما بیاید ، او هم در نقشه ها حضور
داشت - بعید بود مردمانی که به خون آشام ها اعتقاد دارند با یکی از ما درمورد داستان هایشان حرف بزنند . اگر در
رابطه با تیکوناییها به بن بست می رسیدیم ، قبیله هاي نسبتاً وابسته ي زیادي در آن ناحیه براي تحقیق بود . کارلایل
چند دوست قدیمی در آمازون داشت ؛ اگر می توانستیم پیدایشان کنیم ، ممکن بود آنها هم براي ما اطلاعاتی داشته
باشند . یا حداقل پیشنهادي در این باره که دیگر کجا می شد دنبال جواب برویم . از آنجایی که آن سه خون آشام
آمازونی همه مونث بودند ، بعید بود خودشان کاري با افسانه هاي خون آشام هاي دورگه داشته باشند .
هنوز به چارلی درباره ي سفر طولانی تر چیزي نگفته بودم و وقتی بحث ادوارد و کارلایل ادامه پیدا کرد فکر اینکه
می بایست به او چه می گفتم نگرانم کرد . چطور خبر را به درستی به او می دادم ؟
زمانی که از درون با خود در کلنجار بودم به رِنزمه خیره شدم . او حالا روي کاناپه جمع شده بود ، در خواب عمیق
آهسته نفس می کشید ، حلقه ي موهاي به هم پیچیده ي او نامرتب روي صورتش ریخته بودند . معمولاً ادوارد و من
او را به کلبه مان می بردیم تا او را روي تختش بگذاریم ، اما امشب را با خانواده گذراندیم ، ادوارد و کارلایل سخت در
بحث و نقشه ریزیشان فرو رفته بودند .
در این بین ، امت و جاسپر براي برنامه ریزي احتمالات شکار هیجان زده تر بودند . آمازون تغییري در صیدهاي ما ارائه
می کرد . مثل پلنگ هاي خالدار آمریکایی و یوزپلنگ ها . امت هوس کرده بود با یک مار افعی بزرگ به نام اناکُندا
کشتی بگیرد . ازمه و رزالی براي اینکه چه چیزهایی باید با خود می بردند برنامه ریزي می کردند . جیکوب پیش گروه
سم رفته بود تا چیزها را براي زمان غیبتش مرتب کند .
آلیس براي خودش در اطراف اتاق بزرگ آهسته حرکت می کرد ، بی لزوم خانه ي تمیز را برق می انداخت و حلقه
گل هاي ازمه را که با سلیقه آویزان شده بودند مرتب می کرد . از آنجایی که چهره اش نوسان داشت - هشیار بود ،
سپس خالی و ناهشیار و بعد دوباره هشیار می شد- می توانستم بگویم که در آینده جستجو می کند . گمان می کردم
سعی دارد از بین نقطه هاي کوري که جیکوب و رِنزمه در الهاماتش به وجود آورده بودند ببینند در آمریکاي جنوبی چه
و ابري از « . ولش کن ، آلیس . دل مشغولی ما سر اون نیست » : چیزي انتظار ما را خواهد که کشید که جاسپر گفت
سکوت آهسته و نامرئی بر فضاي اتاق سایه انداخت . حتماً آلیس دوباره براي ایرینا نگران شده بود .
او زبانش را براي جاسپر بیرون آورد و یک گلدان کریستالی که با رز هاي سفید و قرمز پر شده بود را برداشت برداشت
و به طرف آشپزخانه برگرداند . فقط یک قسمت جزئی از یکی از گل هاي سفید پژمرده شده بود ، اما به نظر آلیس
مصمم بود تا امشب براي اینکه هواسش از کمبود تصاویر پرت شود بی نقصی را به کمال برساند .
از آنجایی که دومرتبه به رِنزمه نگاه می کردم ، وقتی گلدان از انگشتان آلیس لغزید ندیدم . فقط صداي عبور سریع هوا
از کریستال را شنیدم ، سرم را بلند کردم و دیدم که گلدان روي کف مرمر آشپزخانه شکست و ده هزار تکه شد .
همچنان که تکه هاي کریستال جست و خیز کنان با طنین بدآهنگی در همه جهت پخش می شد ، کاملاً بی حرکت
شدیم ، همه ي چشم ها به پشت آلیس دوخته شده بودند .
اولین فکر غیر منطقی اي که به ذهنم رسید این بود که آلیس داشت با ما شوخی می کرد . چرا که امکان نداشت آلیس
گلدان را تصادفاً انداخته باشد . اگر فکر نکرده بودم که آن را خواهد گرفت ، می توانستم خودم تا حالا صد بار مثل تیر
به آن طرف اتاق بروم و گلدان را بگیرم . و همان اول چطور می شد از دست او افتاده باشد ؟ انگشتان فوق العاده
مطمئن او...
من هرگز ندیده بودم که خون آشامی به طور تصادفی چیزي را بیندازد . هیچ وقت.
و بعد آلیس به ما رو کرد ، به قدري سریع چرخید که انگار از اول همانجا ایستاده بود .
نیم نگاهش اینجا بود و نیم در آینده قفل شده بود ، گشاد و خیره . نگاه کردن در چشم هاي او مثل این بود که از
داخل یک قبر به بیرون نگاه کنی ؛ من در وحشت و یأس و عذاب چشم هاي او دفن شده بودم .
شنیدم که ادوارد نفسش را با صداي بلند حبس کرد ؛ یک صداي شکسته و تا حدودي خفه بود .
او با حرکتی سریع که نمی شد آن را دید به کنار آلیس جست ، خرده هاي کریستال را زیر «؟ چی شده » : جاسپر غرید
پایش له کرد . شانه هاي آلیس را گرفت و او را به تندي تکان داد . انگار او در دست هاي جاسپر بی صدا می لرزید .
« ؟ آلیس ، چی شده »
امت در دید جانبی من حرکت کرد ، زمانی که چشمانش به سمت پنجره چرخید و انتظار یک حمله را داشت
دندان هایش برهنه بودند .
ازمه، کارلایل و رز که درست مثل من خشکشان زده بود سکوت کرده بودند .
« ؟ جریان چیه » . جاسپر دوباره آلیس را تکان داد
« . اون ها دارن میان سراغمون . همه شون » : کاملاً هم زمان ، آلیس و ادوارد با هم زمزمه کردند
سکوت .
براي اولین بار ، من سریع تر از بقیه متوجه شدم - چون چیزي در کلمات آنها تصورات خودم را فعال کرده بود . فقط
خاطره ي دوري از یک خاطره بود- تیره ، ناپیدا و مبهم ، انگار از بین مه غلیظ به آن نگاه می کردم... در سرم ، خط
سیاهی را دیدم که به سمت من حرکت می کرد ، شبح کابوس نیمه فراموش شده ي انسانی ام . در تصویر مه آلودم
نمی توانستم برق چشم هاي سرخ رنگ آنها را ببینم ، یا تلألو دندان هاي تیز و مرطوبشان را ، اما می دانستم درخشش
باید در کجا باشد...
قوي تر از خاطره ي تصویر خاطره ي آن احساس بر من غلبه کرد- نیاز کمر شکن محافظت از چیز باارزشی که پشتم
بود .
می خواستم رِنزمه را در بازوهایم بگیرم ، تا او را زیر پوست و مویم پنهان کنم ، تا او را نامرئی کنم . ولی حتی در توانم
نبود که بچرخم و نگاهش کنم . حس نمی کردم سنگم حس می کردم یخم . براي بار اول از زمانی که به عنوان یک
خون آشام دوباره متولد شده بودم ، احساس سرما کردم .
تصدیق ترس هایم را به زحمت می شنیدم . احتیاجی به آن نداشتم . خودم می دانستم .
« ، ولتوري » : آلیس ناله کنان گفت
« ، همشون » : ادوارد همزمان غرید
« ؟ آخه چرا ؟ چطوري » : آلیس براي خودش زیر لب گفت
« ؟ کی » : ادوارد نجوا کرد
« ؟ چرا » : ازمه دوباره گفت
« ؟ کی » : جاسپر با صدایی شکسته به سردي تکرار کرد
چشمان آلیس پلک نخوردند ، اما انگار نقابی روي آن ها را پوشانده بود . فقط دهانش حالت وحشت زده ي خود را حفظ
کرده بود.
روي جنگل برف نشسته ، شهر برفیه . یه » : سپس آلیس به تنهایی گفت « ، خیلی نمونده » : او و ادوارد با هم گفتند
« . کمی بیشتر از یه ماه
« ؟ چرا » : این بار این کارلایل بود که پرسید
«... حتماً یه دلیلی دارن . شاید واسه اینکه ببینن » . ازمه جواب داد
موضوع بلا نیست . اون ها همه با هم دارن میان- آرو، کایوس، مارکوس، تمام اعضاي گارد ، » : آلیس به خشکی گفت
« . حتی همسرا
همسرها هیچ وقت قلعه رو ترك نمی کنن ، هرگز . نه زمان شورش جنوبی ها . نه وقتی » : جاسپر به آرامی گفت
« . رومانیایی ها سعی کردن منقرضشون کنن . نه حتی وقتی داشتن بچه هاي نامیرا رو شکار می کردن . هیچ وقت
« . الآن که دارن میان » : ادوارد زمزمه کرد
اما چرا ؟ ما هیچ کاري نکردیم . اگر هم کرده باشیم ، ممکنه چی بوده باشه که بخوان » : کارلایل دوباره گفت
« ؟ باهامون این جوري کنن
او جمله اش را تمام «... ما تعدادمون خیلی زیاده . حتماً می خوان مطمئن بشن که » : ادوارد با بی حوصلگی جواب داد
نکرد.
« ؟ اون سوال تعیین کننده رو جواب نمی ده ! چرا »
حس می کردم پاسخ سوال کارلایل را می دانم و همچنین در آن واحد نمی دانم . رِنزمه دلیلِ چرا بود ، مطمئن بودم .
یک جورهایی از همان اول می دانستم که آن ها سراغ او می آیند . ضمیر ناخودآگاهم پیش از آنکه بدانم او را باردار
هستم به من هشدار داده بود . حالا به طرز عجیبی حس می کردم منتظر بودم . انگار به گونه اي همیشه می دانستم
که ولتوري می آید تا شادي مرا از من بگیرد .
اما این هنوز جواب سوال را نمی داد .
« . برگرد ، آلیس . دنبال انگیزه باش . بگرد » : جاسپر با لحنی ملتمسانه گفت
از ناکجا میاد ، جاز . من دنبال اونها نمی گشتم ، یا حتی » . آلیس سرش را آهسته تکان داد ، شانه هایش افتاده بودند
آلیس ادامه نداد ، چشم هایش دوباره «... دنبال خودمون . فقط دنبال ایرینا بودم . اون جایی نبود که انتظار داشتم باشه
بی حالت شدند . براي لحظه اي طولانی به هیچ چیز خیره نشده بود .
و سپس سرش را به تندي بلند کرد ، چشمانش به سختی سنگ بودند . شنیدم که ادوارد نفسش را حبس کرد .
اون تصمیم گرفته بره پیششون . ایرینا تصمیم گرفته پیش ولتوري بره . و بعد اونها تصمیم می گیرن... » : آلیس گفت
«... یه جوریه انگار اونها منتظرشن . مثل اینکه قبلاً تصمیمشون رو گرفتن و، فقط منتظرن اون
همچنان که این حرف را هضم می کردیم دومرتبه سکوت برقرار شد . ایرینا به ولتوري چه گفته بود که نتیجه اش
تصویر مخوف آلیس می شد ؟
« ؟ می تونیم جلوشو بگیریم » : جاسپر پرسید
« . هیچ راهی نداره . اون تقریباً اونجاست »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#97
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۲ صبح
اما من حالا توجهی به بحث نداشتم . تمام تمرکزم روي « ؟ داره چیکار می کنه » : کارلایل داشت می پرسید
تصویري بود که در سرم با جزئیات کامل گرد هم می آمد .
ایرینا را تجسم کردم که روي صخره حرکت میکرد و تماشا می نمود . او چه دیده بود ؟ یک خون آشام و یک گرگینه
که رفقاي صمیمی بودند . من روي آن تصویر تمرکز کرده بودم ، آن تصویري که مشخصاً عکس العمل او را توضیح
می داد . اما آن به هیچ وجه چیزي که دیده بود نبود .
او همچنین یک کودك را دیده بود . یک بچه ي به شدت زیبا که در بارش برف خودنمایی میکرد ، معلوم بود که بیشتر
از یک انسان است...
ایرینا... خواهران یتیم شده... کارلایل گفته بود که باختن مادرشان به عدالت ولتوري باعث شده بود وقتی پاي قانون
وسط می آید تانیا ، کیت و ایرینا وسواس گونه عمل کنند.
همین سی ثانیه پیش ، جاسپر خودش آن کلمات را گفته بود : نه حتی وقتی داشتن بچه هاي نامیرا رو شکار
می کردن... بچه هاي نامیرا- نفرین شدگان بی چون و چرا ، گناه نابخشودنی...
با وجود گذشته ي ایرینا ، او چطور می توانست هیچ برداشت دیگري از چیزي که آن روز در از کشتزار کم پهنا دیده بود
داشته باشد ؟ او به قدري نزدیک نبود که صداي قلب رِنزمه را بشنود ، تا گرمایی که از بدنش ساطع می شد را حس
کند . تا جایی که می توانست بگوید گونه هاي گلگون رِنزمه می توانست حقه اي از طرف ما باشد .
هرچه باشد ، کالن ها با گرگینه ها متحد بودند . از نظر ایرینا ، شاید ما سزاوار بدتر از این بودیم...
ایرینا ، عزادار لورانت نبود ، اما می دانست که این وظیفه ي اوست که کالن ها را لو دهد ، با اینکه متوجه بود اگر این
کار می کرد چه بر سرشان می آید . ظاهرا وجدانش بر قرن ها دوستی پیروز شده بود .
و جواب ولتوري به این گونه تخلفات بسیار اتوماتیک بود ، از پیش تصمیم گیري شده بود .
چرخیدم و خودم را روي بدن خفته ي رِنزمه انداختم ، او را با موهایم پوشاندم و صورتم را در حلقه هاي موي او پنهان
کردم.
به چیزي که ایرینا اون روز بعد از » : هرچیزي که امت می خواست بگوید را قطع کردم و با صداي آهسته اي گفتم
« ؟ ظهر دید فکر کنید... به چشم کسی که مادرش رو به خاطر بچه هاي فناناپذیر از دست داده ، رِنزمه چه شکلی میاد
وقتی بقیه به نتیجه اي می رسیدند که من پیش تر آنجا بودم همه چیز دوباره ساکت بود .
« ، یه بچه ي نامیرا » : کارلایل زمزمه کرد
حس کردم که ادوارد در کنار من زانو زد و بازوانش را دور هردوي ما حلقه کرد .
اما اون اشتباه می کنه . رِنزمه مثل اون بچه هاي دیگه نیست . اونها منجمد شده بودن ، اما اون » : من ادامه دادم
هرروز خیلی بزرگتر می شه . اون ها از کنترل خارج بودن ، اما اون هیچ وقت به چارلی یا سو صدمه اي نمی زنه یا
حتی چیزهایی که ممکنه بترسونشون رو نشونشون نمی ده . اون می تونه خودشو کنترل کنه . همین الآنش خیلی از
«... بزرگسالها باهوش تره و هیچ دلیلی نداره
به گفتن و گفتن ادامه دادم ، منتظر بودم کسی از سر آسودگی نفسی بکشد ، منتظر بودم وقتی متوجه شوند که درست
می گویم تنش یخی حاکم بر اتاق از بین برود . اما اتاق انگار فقط سردتر می شد . بالاخره صداي ضعیفم به خاموشی
گرایید.
براي مدتی طولانی کسی حرف نزد .
این از اون جرم هایی نیست که اونها براش محاکمه بذارن ، » : سپس ادوارد در گوشم زمرمه کرد . او آهسته گفت
« . عشق من . آرو مدرك ایرینا رو توي افکارش دیده . اون ها میان تا نابود کنن ، نه این که ملتفت بشن
« . اما اونها اشتباه می کنن » : سرسختانه گفتم
« . اون ها منتظر نمی مونن تا ما بهشون نشون بدیم در اشتباهن »
صداي او هنوز آهسته بود ، ملایم ، مثل مخمل... اما با این حال درد و پریشانی در لحن آن اجتناب ناپذیر بود . صداي
او مثل چشم هاي چند دقیقه پیش آلیس بود- مانند درون یک قبر.
« ؟ چیکار می تونیم بکنیم » : پرسیدم
رِنزمه در بازوهاي من بسیار گرم و بی نقص بود ، در آرامش رویا می دید . چقدر نگران سرعت رشد رِنزمه بودم - نگران
اینکه در یک دهه از زندگیش زیاد سود نبرد... آن ترس حالا به نظر خنده دار می آمد .
کمی بیش تر از یک ماه...
پس این حد و مرزش بود ؟ من بیش تر از آنچه اکثریت مردم تا به حال تجربه کرده بودند شاد بودم . آیا قانونی طبیعی
وجود داشت که در دنیا سهم هاي برابري از شادي و غم می طلبید ؟ آیا سرور من تعادل را برهم می زد ؟ آیا چهار ماه
تمام آن چیزي بود که می توانستم داشته باشم ؟
امت بود که سوال بدیعی مرا پاسخ داد .
« . ما می جنگیم » : او با خونسردي گفت
می توانستم تصور کنم که قیافه اش چه شکلی بود ، چطور بدنش محافظه « ، ما نمی تونیم برنده شیم » : جاسپر غرید
کارانه دور بدن آلیس خم شده بود .
امت صداي منزجري درآورد و از روي غریزه می دانستم « . خب ، فرارم نمی تونیم بکنیم . نه وقتی دیمیتري هست »
در ضمن می دونم که نمی تونیم » : که از فکر ردگیر ولتوري ها بر نیاشفته بلکه فکر فرار او را عصبانی کرده . او گفت
« . برنده شیم . یه چندتایی گزینه هست که باید در نظر گرفت . مجبور نیستیم تنها بجنگیم
« ! مجبور نیستیم کوئیلیت هارو هم محکوم به مرگ کنیم ، امت » . با شنیدن این حرف سرم را به تندي بلند کردم
حالت چهره اش با زمانی که براي جنگ با آناکونداها نقشه می کشید هیچ تفاوتی نداشت . حتی « . آروم باش ، بلا »
منظورم » . فکر خطر نابودي هم نمی توانست دید امت و توانایی او در هیجان زده بودن براي یک مبارزه را عوض کند
اون ها نبودن . هرچند ، واقع بین باشین- فکر می کنید جیکوب یا سم یه حمله رو نادیده می گیرن ؟ حتی اگه پاي
نسی وسط نبود ؟ از اون گذشته ، به لطف ایرینا ، حالا آرو هم درباره ي اتحاد ما با گرگ ها می دونه . اما داشتم راجع
« . به دوستاي دیگه مون فکر می کردم
« . دوستاي دیگه اي که مجبور نیستیم به مرگ محکومشون کنیم » : کارلایل با زمزمه حرف مرا تکرار کرد
هی ، تصمیم رو به عهده ي خودشون می ذاریم . من نمی گم اون ها مجبورن با » : امت با لحن تسکین بخشی گفت
اگه » . می توانستم ببینم که همچنان که صحبت می کرد نقشه خودش را در سر او تصحیح می کند « . ما بجنگن
فقط همون قد که باعث شه ولتوري مکث کنه ، کنارمون بایستن... به هرحال ، بلا راست می گه . اگه بتونیم وادارشون
«... کنیم تا بایستن و گوش بدن . هرچند این ممکنه همه ي دلایل رو براي جنگیدن از بین ببره
حالا لبخند ملایمی روي صورت امت نقش بسته بود . در عجب بودم که هنوز کسی او را نزده بود . من دلم
می خواست این کار را بکنم .
بله ، این منطقیه امت . تمام چیزي که ما احتیاج داریم اینه که ولتوري واسه یه دقیقه مکث » :ازمه مشتاقانه گفت
« . کنه. فقط به همون حد که گوش بده
صدایش به برندگی شیشه بود. « . ما یه نمایش کامل از شاهدها احتیاج داریم » : رزالی به خشکی گفت
تا اون حد رو می تونیم از » . ازمه به نشانه ي توافق سر تکان داد ، انگار ریشخند را در تن صداي رزالی نشنیده بود
« . دوستامون بخوایم . فقط واسه شهادت
« . اگه ما بودیم این کارو واسه شون می کردیم » : امت گفت
به او نگاه کردم و دیدم که چشم هایش دوباره تیره « ، فقط باید درست ازشون درخواست کنیم » : آلیس آهسته گفت
« . باید خیلی با احتیاط نشونشون داد » . و خالی شده اند
« ؟ نشونشون داد » : جاسپر پرسید
آلیس و ادوارد هردو به رِنزمه نگاه کردند . سپس چشمان آلیس دوباره شفاف شدند .
خانواده ي تانیا ، خاندان شیوان . خاندان آمون . بعضی از کوچ گرها - گَرِت و مري مطمئناً . شاید » : او گفت
« . اَلیستیر 
انگار امیدوار بود جواب نه باشد و برادر بزرگش بتواند از این قتل «؟ پیتر و شارلوت چطور » : جاسپر اندکی با ترس گفت
عام در شرف وقوع بدور باشد.
«. شاید »
«؟ آمازونیا ؟ کَچیریري ، زفریناو سنا » : کارلایل پرسید
به نظر می رسید آلیس چنان غرق در تصاویرش است که نمی تواند در اول جواب کارلایل را بدهد ؛ در آخر لرزید و
چشمانش روي زمان حال متمرکز شدند . براي کسري از ثانیه نگاه کارلایل را ملاقات کرد و بعد نگاهش را پایین
انداخت .
« . نمی تونم ببینم »
«؟ اون قسمت توي جنگل . قراره ما دنبالشون بگردیم » . زمزمه اش خواهشمند بود « ؟ اون چی بود » : ادوارد پرسید
لحظه اي سردرگمی روي چهره ي ادوارد « ، نمی تونم ببینم » : آلیس که به چشم هاي او نگاه نمی کرد ، تکرار کرد
ما باید از هم جداشیم و عجله کنیم- قبل از اینکه برف رو زمین بشینه . باید هرکسی رو که می تونیم » . سایه افکند
« . جمع کنیم اینجا تا نشونشون بدیم . از الیزِر خواهش کنید . قضیه فقط سر یک بچه ي فناناپذیر نیست
زمانی که آلیس در حالت خلسه فرو رفته بود سکوت شوم براي لحظه ي طولانی دیگري بر فضا حاکم شد . تمام که
شد او آهسته پلک زد ، علارغم اینکه معلوم بود در زمان حال است ، چشم هایش به طرز عجیبی کدر بودند.
« . خیلی کار داریم . باید عجله کنیم » : او زمزمه کرد
« ؟ - آلیس ؟ اون خیلی سریع بود - من نفهمیدم. چی » : ادوارد پرسید
« ! نمی تونم ببینم ! جیکوب دیگه داره می رسه » : آلیس با عصبانیت جواب داد
« - من حسابشو » . رزالی قدمی به طرف در جلویی برداشت
صدایش با هر کلمه بلند تر می شد . او دست جاسپر را گرفت و شروع به « ، نه ، بذار بیاد » : آلیس به تندي گفت
اگه از نسی هم دور باشم ، بهتر می بینم . باید برم . باید واقعاً تمرکز منم . باید » . کشیدن او به سمت در پشتی کرد
« ! هرچیزي که می تونم ببینم . من باید برم . زودباش جاسپر ، وقتی واسه طلف کردن نیست
همه ي ما می توانستیم صداي جیکوب را روي پله ها بشنویم . آلیس با بی قراري دست جاسپر را کشید . او به سرعت
حرکت کرد ، درست مثل ادوارد سردرگمی در چشم هاي او دیده می شد . آنها مثل تیر از در خارج شدند و به طرف
شب نقره اي شتافتند .
« ! عجله کنید ! شما باید همه ي اونهارو پیدا کنید » : او از دور ما را صدا زد
« ؟ چیو پیدا کنید ؟ آلیس کجا رفت » : جیکوب در حالی در جلویی را پشت سرش محکم می بست ، پرسید
هیچ کس جواب نداد ، همه ي ما فقط خیره نگاه می کردیم .
جیکوب آب را از موهایش تکاند و دست هایش در آستین هاي تی شرتش فرو کرد ، چشمانش روي رِنزمه بودند .
«... هی، بِلز ! فکر می کردم شماها حتماً تاحالا رفتین خونه »
بالاخره به من نگاه کرد ، پلک زد و بعد خیره ماند . وقتی اتموسفر اتاق بالاخره روي او اثر گذاشت حالت چهره اش را
تماشا می کردم . با چشم هاي گشاد شده ، پایین را نگاه کرد ، لکه ي خیس روي زمین ، رزهاي پراکنده ، تکه هاي
کریستال... انگشتانش به لرزه افتادند.
« ؟ چیه ؟ چه اتفاقی افتاده » : با صدایی بدور از احساس پرسید
نمی دانستم باید از کجا شروع کنم . هیچ کس دیگر هم کلمه ها را پیدا نمی کرد .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#98
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۳ صبح
جیکوب با سه قدم بلند به این طرف اتاق آمد روي زانوهایش در کنار رِنزمه و من افتاد . می توانستم گرمایی که از
بدنش ساطع می شد را حس کنم .
همچنان که به صداي قلبش گوش می داد « ؟ اون حالش خوبه » : دستش را روي پیشانی رِنزمه گذاشت و پرسید
« ! ازین شوخیا با من نکن ، بلا ، خواهش می کنم » . سرش را خم کرد
کلمات در جاهاي عجیبی می شکست . « . رِنزمه هیچ چیزیش نیست » : با صداي خفه اي گفتم
« ؟ پس کی »
همه چیز تمومه . » . و این در صداي من نیز بود - آوایی از داخل یک قبر « . همه مون ، جیکوب » : زمزمه کردم
« . همه مون محکوم به مرگ شدیم

فصل بیست و نهم:فرار

ما تمام شب را همانجا مثل مجسمه هایی ترسان و غصه دار نشستیم ، ولی آلیس برنگشت .
ما همه پامون رو از حد خودمون فراتر گذاشته بودیم ؛ دیوانه وار بی حرکت بودیم . کارلایل تقریبا آماده بود که لبهایش
را تکان دهد تا همه چیز را براي جیکوب شرح دهد . بازگو کردنش به نظر بدترش می کرد . حتی امت هم در سکوت
بی حرکت ایستاده بود .
چیزي به طلوع خورشید نمانده بود و می دانستم که رنزمه بزودي در زیر دستان حرکت خواهد کرد و براي اولین بار
فکر کردم که چه چیزي می توانست باعث رفتن آلیس شود . آرزو می کردم که قبل از اینکه با کنجکاوي دخترم
مواجه شوم ، بیشتر می دانستم . اینکه جوابی برایش داشتم . امید کمی ، خیلی کم داشتم تا بتوانم به او لبخند بزنم و
حقیقت را ازش پنهان کنم . به نظر می آمد که صورتم تمام شب پشت نقابی پنهان شده بود . مطمئن نبودم که بتوانم
لبخند بزنم.
جیکوب در گوشه اي خرخر می کرد . مثل کوهی از مو روي زمین بود و با نگرانی در خواب تکان می خورد . سم همه
چیز را می دانست ، گرگ ها از ذهن یکدیگر چیزي را که در شرف وقوع بود را خوانده بودند . این آمادگی آنها
نتیجه اي به جز اینکه با بقیه ي خانواده ي ما نابود شوند را در پی نداشت .
نور خورشید از پنجره پشتی وارد اتاق شد و روي پوست ادوارد درخشید . چشمانم از زمانی که آلیس رفته بود از صورتش
تکان نخورد . ما تمام شب را به یکدیگر چشم دوخته بودیم . به چیزي خیره شده بودیم که بدون آن نمی توانستیم
زندگی کنیم . بازتاب درخشش پوست خودم را هنگامی که خورشید روي آن تابید را در چشمان ناراحتش دیدم .
حرکت کوچک ابروهایش را دیدم و سپس لبهایش حرکت کردند .
« آلیس » : گفت
صدایش مثل شکستن یخ بود . همه ي ما شکستیم ، کمی نرمتر شدیم و بعد حرکت کردیم .
« اون خیلی وقته که رفته » : رزالی با تعجب زمزمه کرد
« ؟ کجا می تونه رفته باشه » : امت قدمی به سمت در برداشت و با تعجب گفت
« .. ما نباید آرامشش رو به هم بزنیم » : ازمه دستش را روي بازویش گذاشت
نگرانی جدیدي باعث متلاشی شدن نقاب صورتش شد . « . اون هیچ وقت انقدر صولانی نرفته بود » : ادوارد گفت
کارلایل فکر » . چهره اش دوباره زنده شده بود . چشمهایش ناگهان از ترسی تازه گشاد شدند ، ترسی بیش از اندازه
« ؟ نمی کنی که این یه جور پیش دستی بوده ؟ آلیس وقته اینو داشته که ببینه که اونا کسی رو براش فرستادند
صورت مات آرو به ذهنم آمد . آرو ، کسی که تمام زوایاي ذهن آلیس را دیده بود . کسی که تمام توانایی هاي او را
می دانست...
امت آنقدر با صداي بلندي لعن و نفرین کرد که جیکوب با غرشی روي پاهایش پرید . در حیاط ، غرشش توسط
گروهش پاسخ داده شد . خانواده ام هنوز ناواضح بودند .
« با رِنزمه بمون » : هنگامی که به سمت در می جهیدم ، با فریاد به جیکوب گفتم
من هنوز قویتر از بقیه بودم و از این قدرت استفاده کردم تا خودم را به سمت جلو پرتاب کنم . از ازمه گذشتم و با چند
قدم بیشتر از رزالی جلو زدم . به درون جنگل انبود دویدم تا وقتی که به ادوارد و کارلایل رسیدم .
صدایش در زمانی که می دوید دقیقا مثل زمانی بود که « ؟ اونا می تونن آلیس رو غافلگیر کنن » : کارلایل پرسید
بی حرکت می ایستاد .
من نمی دونم چطوري این کارو می کنن . ولی آرو آلیس رو بهتر از هرکسی می شناسه . حتی بهتر از » : ادوارد گفت
« . من
« ؟ این یه تله است » : امت از پشت سرمان گفت
« ؟ شاید ، اینجا هیچ بویی به جز بوي آلیس وجاسپر نیست . اونا کجا رفتند » : ادوارد گفت
رد آلیس و جاسپر روي کمان بزرگی کشیده شده بود . اول از شرق خانه شروع می شد ولی بعد به سوي شمال و آن
طرف رودخانه منحرف می شد . و سپس ، بعد از چند مایل به سوي غرب بر می گشت . ما دوباره از رودخانه گذشتیم ،
هر شش نفرمان بدون لحظه اي معطلی پشت سر هم پریدیم . ادوارد جلوتر از ما می دوید . تمام حواسش را جمع کرده
بود.
او خیلی « ؟ این بو رو حس می کنید » : پس از اینکه براي بار دوم از روي رودخانه پریدیم ، ازمه از پشت سر گفت
عقب بود ، در گوشه ي سمت چپ عقب گروه شکار قرار داشت . به جنوب شرقی اشاره کرد .
رد اصلی رو دنبال کنید ، تقریباً نزدیک مرز کوئیلیت هاییم ، کنار هم بمونید . ببینید که اونا » ادوارد به نرمی دستور داد
« رفتند به سمت جنوب یا شمال
من مثل بقیه با مرزهاي عهدنامه آشنا نبودم ، ولی می توانستم بوي جزئی از گرگ ها را که به همراه باد غربی
می وزید حس کنم . ادوارد و کارلایل بر خلاف معمول سرعتشان را کم کردند و می توانستم سرهایشان را ببینم که به
دنبال ردي چرخش ، به این طرف و آن طرف تاب می خورد .
سپس ناگهان بوي گرگها قویتر شد و سر ادوارد به سرعت تکان خورد . ناگهان ایستاد . بقیه هم سر جایمان خشک
شدیم .
« ؟ سم ؟ این دیگه چیه » : ادوارد با صداي صافی پرسید
سم حدود صد یارد آن طرف تر با سرعت زیادي در هیبت انسانی اش در حالیکه توسط دو گرگ بزرگ ، پل و جارد ،
همارهی می شد به سمت ما می آمد . کمی طول کشید تا به ما برسد ، سرعت انسانی اش مرا بی تاب می کرد . من
نمی خواستم زمان داشته باشم تا به آن چیزي که رخ داده بود فکر کنم . من می خواستم حرکت کنم ، می خواستم
کاري انجام دهم . من می خواستم دستانم را دور آلیس حلقه کنم ، تا بدانم که برخلاف شک ما ، در امنیت است .
صورت ادوارد را دیدم وقتی که ذهن سم را خواند ، کاملا سفید شد . سم به او توجهی نکرد ، و هنگامی که از راه رفتن
باز ایستاد و شروع به صحبت کرد ، مستقیم به کارلایل چشم دوخت .
درست بعد از نیمه شب ، آلیس و جاسپر اومدن اینجا و خواستند که بهشون اجازه بدیم تا از سرزمین ما رد بشند تا به »
اقیانوس برن . باهاشون موافقت کردم و خودم اونارو تا خلیج همراهی کردم . آنها وارد آب شدند و برنگشتند . هنگامی
که با هم راه می رفتیم ، آلیس به من گفت که این خیلی مهمه که قبل از اینکه به شما حرفی بزنم ، به جیکوب
موضوع رو نگم . من اینجا منتظر شما بودم تا به دنبال آلیس بیاین و بعد به شما این یادداشت رو بدم . اون گفت که به
« . حرفش گوش کنم چون جون همه ي ما به این موضوع بسته است
صورت سم ، هنگامی که کاغذ تا شده اي راکه پوشیده از کلماتی چاپی بودند ، را به سمت کارلایل دراز کرد ، عبوس
بود . چشمان تیزبینم وقتی کارلایل داشت تاي نامه را بار می کرد تا آن را ببیند، نوشته هاي چاپ شده را خواندند . آن
رویش که به سمت من بود صفحه ي اول کتاب تاجر ونیزي بود . هنگامی که کارلایل کاغذ را تکان داد ، بوي خودم از
آن تراوش کرد . متوجه شدم که این صفحه از یکی از کتاب هاي خودم کنده شده بود . من از خانه ي چارلی چیزهاي
اندکی را به کلبه آورده بودم . چند دست لباس معمولی ، تمام نامه هایی که از طرف مادرم بود ، و کتاب هاي دلخواهم.
مجموعه ي پاراه پاره ي شکسپیرم دیروز صبح در کتابخانه ي اتاق نشیمن کوچک کلبه قرار داشت .
« آلیس تصمیم گرفته مارو ترك کنه » کارلایل زمزمه کرد
« ؟ چی » رزالی فر یاد کشید
کارلایل ورق را چرخاند تا بتوانیم آن را بخوانیم .
دنبال ما نگردید . الان وقتی براي هدر دادن ندارید . یادتون باشه : تانیا ، شیوانها ، آمون ، آلیستر ، تمام خانه به
دوش هایی که می تونید پیدا کنید . ما سر راه دنبال پیتر و شارلوت هم می گردیم . خیلی معذرت می خوام که
مجبور شدیم این طوري بدون خداحافظی و بی هیچ توضیحی بریم . این تنها راه ممکن بود . دوستتان داریم .
ما دوباره خشک ایستادیم . همه جا ساکت بود و به جز صداي قلب گرگ ها و صداي نفس کشیدنشان ، چیزي شنیده
نمی شد . افکار آنها هم باید بلند می بود . دوباره ادوارد اولین نفري بود که حرکت کرد . در جواب چیزي که در ذهن
سم شنیده بود پاسخ داد .
« . درسته این چیزا خطرناکه »
صدایش سرزنش آمیز بود . واضح بود « ؟ آنقدر که به خاطرش خانواده ات رو ترك کنی » : سم با صداي بلند پرسید
که یادداشت را قبل از دادن به کارلایل نخوانده است . به نظر ناراحت میرسید ، انگار از اینکه به آلیس گوش کرده بود ،
پشیمون شده بود .
چهره ي ادوارد عبوس بود ، احتمالاً به نظر سم عصبانی یا گستاخ می آمد ، ولی من می تونستم درد را در حالت صورتش ببینم .
« . ما نمی دونیم که چی دیده ، آلیس بی احساس یا بزدل نیست . اون فقط بیشتر از ما می دونسته » : ادوارد گفت
« ... ما نمی » سم شروع کرد
« . محدوده شما با ماله ما خیلی متفاوته . هر کدوم از ما هنوز حق انتخاب داره » : ادوارد با خشونت گفت
چانه ي سم به طرف بالا تکان خورد و چشمهاش ناگهان به رنگ سیاه مات در آمدند .
ولی شما هم باید به هشدار توجه کنید . این چیزي نیست که بخواین توش شرکت کنید . شما هنوزم » : ادوارد گفت
« . می تونید از چیزي که آلیس دیده دوري کنید
پل از پشت سرش خرناس کشید . « ما فرار نمی کنیم » سم عبوسانه لبخند زد
« نذار که به خاطر غرور خانواده ات سلاخی بشن » : کارلایل به آرامی به میان حرفش پرید
همون طور که ادوارد اشاره کرد ، ما مثل شما آزادي نداریم . رِنزمه » سم با چهره اي نرمتر به کارلایل نگاه کرد
همانقدر که به خانواده ي شما تعلق داره ، عضوي از خانواده ي ماست . جیکوب نمی تونه اون رو ترك کنه و ما هم
چشمانش روي یادداشت آلیس چرخید و لبانش به صورت خطی باریک فشرده « . نمی تونیم جیکوب رو ترك کنیم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#99
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۳ صبح
شد.
« . تو اونو نمی شناسی » : ادوارد گفت
« ؟ تو می شناسی » : سم بی پرده گفت
پسرم ما کارهاي زیادي داریم که باید انجام بدیم . تصمیم » : کارلایل دستش رار وي شانه ي ادوارد گذاشت و گفت
آلیس هر چیزي که بوده ، ما باید احمق باشیم که درحال حاضر به راهنمایی هاش گوش نکنیم . بیا بریم خونه و
« کارمون رو شروع کنیم
ادوارد سرش را تکان داد . صورتش هنوز از درد درهم بود . از پشت سرم می توانستم صداي هق هق بی صدا و بدون
زاري ازمه را بشنوم .
من نمی دانستم که در این کالبد چگونه گریه کنم . هیچ کاري به جز نگاه کردن نمی توانستم انجام بدهم . هنوز هیچ
احساسی نداشتم . همه چیز به نظر غیر واقعی می رسید ، گویی بعد از ین چند ماه دوباره خواب می دیدم . کابوس
می دیدم .
« ممنونم ، سم » : کارلایل گفت
« . من متاسفم . ما نباید به اون اجازه ي عبور می دادیم » سم پاسخ داد
شما کار درست رو انجام دادید . آلیس آزاده که کاري رو که می خواد انجام بده . من اونو از این » : کارلایل به او گفت
« . آزادي منع نمی کنم
من همیشه به کالن ها به عنوان یک گروه غیر قابل تفکیک و یکپارچه نگاه می کردم . ناگهان ، به یاد آوردم که
همیشه این طور نبوده . کارلایل ادوارد ، ازمه ، رزالی و امت را به وجود آورده بود و ادوارد مرا . ما همه به طور جسمانی
از لحاظ خون و زهر به یکدیگر متصل بودیم . من هیچ وقت به آلیس و جاسپر به عنوان یک عضو جدا ، که توسط
خانواده پذیرفته شده باشند ، فکر نکرده بودم . ولی در حقیقت آلیس توسط کالن ها پذیرفته شده بود . او با گذشته اي
موهوم ظاهر شده بود و جاسپر را با خودش آورده بود و خودش را طوري در خانواده جا کرده بود گویی همیشه آنجا بوده
است . هم او و هم جاسپر زندگی خارج از خانواده ي کالن را تجربه کرده بودند . آیا واقعاً بعد از دیدن اینکه پایان کار
کالن ها است ، زندگی دیگري را خارج از گروه انتخاب کرده بود ؟
خب ، ما نابود می شدیم ، نه ؟ هیچ امیدي وجود نداشت . حتی ذره اي ، آنقدر که آلیس را متقاعد کند که در کنار ما
شانسی برایش وجود دارد .
ابر روشن صبحگاهی ناگهان ضخیم تر شد ، تیره تر ، گویی ناامیدي من در آن اثر گذاشته بود .
من بدون مبارزه کوتاه نمی یام . آلیس بهمون گفته چی کار » : امت با خشم در حالیکه نفسش را بیرون می داد گفت
« . کنیم . بریم انجامش بدیم
دیگران با قیافه هاي مصمم سرشان را تکان دادند و من متوجه شدم که آنها روي شانسی که آلیس به ما داده بود
حساب می کردند . آنها اجازه نمی دادند که ناامید شوند و براي مردن صبر کنند .
درسته ، ما همه می جنگیدیم . چه چیز دیگري وجود داشت ؟ و ظاهرا ما باید بقیه را هم پیدا می کردیم ، چون آلیس
قبل از رفتنش این را گفته بود . ما چطور می توانستیم به آخرین هشدار آلیس توجه نکنیم ؟ گرگها هم با ما براي رِنزمه
می جنگیدند .
ما می جنگیدیم ، آنها می جنگیدند ، و همه می مردیم .
من آن برداشتی را که بقیه می کردند را نداشتم . آلیس احتمالات را می دانست . او به ما تنها شانسی را که می دید ، را
داده بود ، ولی این شانس آنقدر کم بود که او نمی توانست روي آن تکیه کند .
هنگامی که رویم را از صورت متفکر سم برگرداندم و پشت سر کارلایل به سمت خانه حرکت کردم ، احساس می کردم
که مغلوب شده ام .
ما دیگر به طور خودکار می دویدیم ، دویدن ما مثل قبل با ترس و عجله نبود . هنگامی که به رودخانه نزدیک شدیم ،
« بوي دیگه اي می یاد . تازه است » : ازمه سرش را بلند کرد و گفت
به سمت جلو سرش را تکان داد ، نزدیک به سمتی که در راه آمدن به اینجا حواس ادوارد را به آن معطوف کرده بود .
هنگامی که به دنبال آلیس بودیم...
« . ماله صبح زوده . فقط آلیس بوده . بدون جاسپر » : ادوارد با صدایی بی روح گفت
صورت ازمه در هم رفت و او سرش را تکان داد .
من کمی به سمت راست رفتم و از بقیه عقب افتادم . من مطمئن بودم که ادوارد درست می گفت ولی در همان موقع...
بعد از این ، چطوري یادداشت آلیس سر از کتاب من در آورده بود ؟
« ؟ بلا » : ادوارد با بی احساس ترین صداي که تا به حال شنیده بودم پرسید
بوي کم آلیس را به مشام کشیدم که از مسیر پروازش به مشامم « . می خوام رد رو دنبال کنم » : به او گفتم
می رسید . من در این کار تازه کار بودم ، ولی این براي من دقیقا بوي یکسانی داشت . به غیر از بوي جاسپر.
« الان فقط باید برگردیم خونه » چشمان طلایی ادوارد خالی بودند
« خب ، من شما رو اونجا می بینم »
اول فکر کردم او اجازه میده که تنها لرم ، ولی بعد ، وقتی چند قدم دور شدم ، چشمان بی روحش به زندگی برگشتند.
« . من با تو می یام . کارلایل ، ما تورو توي خونه می بینیم » : به آرامی گفت
کارلایل سرش را تکان داد و بقیه رفتند . من صبر کردم تا آنها از نظر ناپدید شوند و بعد با پرسش به ادوارد نگاه کردم .
« من نمی تونستم بذارم از من دور بشی . حتی تصورش هم برام دردناکه » با صداي آرامی توضیح داد
من بدون توضیحی بیشتر فهمیدم . من دوري از او را تصور کردم و فهمیدم که من نیز همان درد را خواهم داشت ، هر
چقدر هم که جدایی کوتاه باشد .
براي با هم بودن وقت کمی داشتیم .
دستم را به سمتش دراز کردم و او آن را گرفت .
« عجله کن . رِنزمه الان بیدار می شه » : گفت
سرم را تکان دادم و بعد دویدیم .
این کار احمقانه اي بود که به خاطر کنجکاوي از رِنزمه دور باشیم . ولی یادداشت ازارم می داد . آلیس اگر وسیله اي
براي نوشتن نداشت ، می توانست نوشته را روي تخته سنگ یا تنه ي درخت بنویسد . او می توانست از خانه اي کنار
بزرگراه کاغذ سفیده بدزدد . چرا کتاب من ؟ کی این کارو کرده بود ؟
مطمئنا رد غیر مستقیم و با بی نظمی زیادي به سمت کلبه می رفت که کاملا از خانه ي کالن ها و گرگ ها در جنگل
کناري دور بود . ابروهاي ادوارد وقتی فهمید که رد به کجا می رسد ، با سردرگمی در هم فرو رفتند .
« ؟ اون به جاسپر گفته صبر کنه و خودش به این جا اومده » : سعی کرد تحلیل کند و گفت
ما تقریبا به کلبه رسیدیم و من احساس معذب بودن می کردم . من خوشحال بودم که دست ادوارد را در دست دارم
ولی در عین حال احساس کردم که به تنهایی نیاز دارم . کندن صفحه ي کتاب و برگشتن پیش جاسپر براي آلیس
کاري عجیب بود . به نظر می آمد که در کارهایش پیامی دارد . چیزي که اصلا از آن سر در نمی آوردم . ولی آن کتاب
من بود ، در نتیجه پیام باید ماله من می بود . اگر او می خواست که این پیغام به ادوارد برسد ، صفحه اي از کتاب هاي
او را نمی کند ؟
« یه دقیقه به من مهلت بده » : وقتی به در رسیدیم ، دستم را از دست ادوارد بیرون کشیدم و گفت
« ؟ بلا » پیشانیش در هم رفت
« لطفا ؟ سی ثانیه »
منتظر جواب دادنش نشدم . از در رد شدم و آن را پشت سرم بستم . مستقیم به سمت کتابخانه رفتم . بوي آلیس تازه
بود . کمتر از یک روز عمر داشت . آتشی که من آن را روشن نکرده بودم در شومینه می سوخت . تاجر ونیزي را از
کتابخانه بیرون کشیدم و صفحه ي اولش را باز کردم .
آنجا ، کنار لبه ي صفحه ي پاره شده ي کتاب ، زیر کلمات تاجر ونیزي اثر ویلیام شکسپیر چیزي نوشته شده بود.
اینو از بین ببر .
زیر آن نام و آدرسی در سیاتل نوشته شده بود .
هنگامی که ادوارد نه بعد از سی ثانیه بلکه سیزده ثانیه آمد ، من داشتم سوختن کتاب را تماشا می کردم .
« ؟ چی شده بلا »
« اون اینجا بوده . یه صفحه از کتاب منو پاره کرده بود تا روش بنویسه »
« ؟ چرا »
« نمی دونم چرا »
« ؟ چرا سوزوندیش »
اخم کردم . گذاشتم تا تمام درد و ناامیدي در صورتم ظاهر شود . من نمی دانستم که آلیس چه چیز « .. من..من »
می خواست به من بگوید . فقط این را می دانستم که راه طولانی اي را طی کرده تا آن را فقط به من بگوید . تنها
کسی که ادوارد نمی توانست ذهن او را بخواند . در نتیجه او می خواست ادوارد را در بی خبري بگذارد . و حتما دلیل
« به نظر کار درستی می اومد » . خوبی براي این کار داشت
« ما نمی دونیم که اون چی کار کرده » : او به آرامی گفت
من به شعله ها نگاه کردم . من تنها کسی در دنیا بودم که می توانستم به ادوارد دروغ بگویم . آیا این چیزي بود که
آلیس از من می خواست ؟ آخرین خواسته اش ؟
توي » این حرفم دروغ نبود ، شاید به جز در جزئیات « ، وقتی ما در هواپیما بودیم که به ایتالیا بریم » زمزمه کردم
راهمون که براي نجات تو می اومدیم... اون به جاسپر دروغ گفت تا اون به دنبال ما نیاد . آلیس می دونست که اگر
جاسپر با ولتوري مواجه بشه ، میمیره . اون ترجیح می داد که خودش بمیره تا جاسپر رو در خطر قرار بده . اون ترجیح
« می داد منم بمیرم . اون ترجیح می داد تو بمیري
ادوارد جواب نداد .
اینکه فهمیدم توضیحاتم به هیچ وجه مثل دروغ گفتن نیست ، باعث شد « اون اولویت هاي خودش رو داره » : گفتم
قلبم درد بگیرد.
به نظر نمی آمد که با من بحث می کند . جوري حرف می زد انگار با خودش جدل « من باور نمی کنم » : ادوارد گفت
شاید فقط جاسپر در خطر بوده . نقشه ي اون براي بقیه ي ما کارگر بوده ولی اگر جاسپر میموند ، نقشه » . می کرد
« ... خراب می شده. شاید
« آلیس می تونست اینو به ما بگه . جاسپر رو از اینجا دور کنه »
« ولی اون موقع جاسپر می رفت ؟ شاید اون دوباره به جاسپر دروغ گفته »
« . شاید . ما باید بریم خونه . وقت نداریم » تظاهر کردم که با او موافقم
ادوارد دستم را گرفت و ما دویدیم...
یاداشت آلیس مرا امیدوار نکرد . اگر راهی بود که از کشتاري که در راه بود دوري کنیم ، آلیس می ماند . من احتمال
دیگري نمی دادم . در نتیجه این چیز دیگري بود که به من داده بود . راهی براي فرار نبود . ولی او فکر می کرد که چه
چیز دیگري به درد من بخورد ؟ شاید راهی براي نجات چیزي بود . چیزي بود هنوز بتوانم نجاتش دهم ؟
کارلایل و دیگران در غیاب ما بی کار نمانده بودند . ما پنج دقیقه بود که از آنها جدا شده بودیم و آنها براي رفتن آماده
شده بودند . در یک گوشه ، جیکوب در چهره انسانی اش با رِنزمه که روي دوشش نشسته بود ، داشتند مارا با چشمان
گشاد شده نگاه می کردند .
زرالی لباس ابریشمی اش را با شلوار جینی ضخیم ، کفشهاي دو و پیراهنی دکمه دار از جنسی کلفت عوض کرده بود
که معمولا کوه نوردان براي سفرهاي طولانی می پوشند . ازمه مثل همیشه لباس پوشیده بود . گوي اي روي میز قهوه
قرار داشت ، ولی آنها قبل از رسیدن ما به آن نگاه کرده بودند و منتظر ما بودند .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#100
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۴ صبح
جو مثبت تر از قبل بود . تحرك در آنها احساس خوبی ایجاد کرده بود . امیدشان به دستورات آلیس بود .
به گوي نگاه کردم و فکر کردم که ما از کجا شروع می کنیم .
به کارلایل نگاه می کرد . به نظر خوشحال نمی آمد . « ؟ ما باید بمونیم » ادوارد پرسید
آلیس گفت که ما باید رِنزمه رو به مردم نشون بدیم . و باید در این مورد مراقب باشیم.. ما هر کسی » : کارلایل گفت
« رو که پیدا کنیم می فرستیم اینجا ، ادوارد . تو در زمینه ي پیدا کردن هموار کردن ذهن ها بهترینی
« زمین هاي زیادي هست که باید بگردید » . ادوارد به سرعت سرش را تکان داد ، هنوز خوشحال نبود
« . ما تقسیم بندي کردیم . من و رز دنبال خانه به دوش ها می ریم » امت جواب داد
شما کمک دست هایی هم خواهید داشت و خانواده ي تانیا فردا صبح می رسند و نمی دونن که چی » : کارلایل گفت
شده . اول ، شما باید وادارشون کنید که واکنشی مثل واکنش آیرینا نداشته باشند . در ثانی ، شما باید بفهمید که منظور
آلیس در مورد الزار چی بود . بعد از اینکارا ، ببینید که اونا به عنوان شاهد در کنارما می مونند ؟ وقتی بقیه اومدند دوباره
کار شما سخت تر از بقیه » آه کشید « این کارو شروع می کنید . کاش همه در همان اول ترغیب می شدند که بمونن
« است . ما به محض اینکه بتونیم بر می گردیم
کارلایل دستش را روي شانه ي ادوارد گذاشت و بعد پیشانی مرا بوسید . ازمه هر دوي ما را بقل کرد و امت به بازوي
ما سیخونک زد رزالی به زور به من و ادوارد لبخند زد ، براي رِنزمه در هوا بوسه اي فرستاد و به جیکوب دهن کجی
کرد .
« موفق باشید » : ادوارد به آنان گفت
« شما هم همین طور . ما واقعا بهش نیاز داریم » : کارلایل گفت
رفتنشان را تماشا کردم و آرزو کردم امیدي را که آنها را محافظت می کرد را حس کنم و آرزو می کردم که می توانستم
با کامپیوتر فقط براي چند لحظه تنها باشم . من باید می فهمیدم که این جی. جنکس کی بود . چرا آلیس این همه راه
را طی کرده بود تا نام اورا برایم بگذارد .
رِنزمه به درون بازوان جیکوب پرید تا گونه اش را لمس کند .
من نمی دونم که دوستان کارلایل می یان یا نه . امیدوارم که بیان . به نظر » : جیکوب زمزمه کنان به رِنزمه گفت
« . میاد که در حال حاضر تعدادمون کم باشه
پس رِنزمه می دانست . او همه چیز را به طور واضح می دانست . تمام گرگنماهاي نشانه گذاري شده به کسی که
رویش نشانه گذاري کرده بودند ، هر چیزي را که می خواست می دادن . حفاظت از رِنزمه مهم تر از جواب دادن
سوال هایش نبود ؟
به دقت به صورت رِنزمه نگاه کردم . به نظر نمی آمد که ترسیده باشد ، فقط وقتی با روش ساکت خودش با جیکوب
حرف می زد به نظر خیلی جدي و نگران به نظر می آمد .
نه ، ما نمی تونیم کمک کنیم . ما فقط باید اینجا بمونیم . مردم می یان تا تورو ببینن . نه مثل » جیکوب ادامه داد
« . نمایش
رِنزمه به او اخم کرد .
سپس به ادوارد نگاه کرد ، صورتش از اینکه فهمید ممکن است اشتباه « نه من نباید جایی برم » : جیکوب به او گفت
« ؟ باید برم » کرده باشد سراسیمه شد
ادوارد هیس هیس کرد .
در صدایش اضطراب محض وجود داشت . او دقیقا در نقطه ي فرو پاشی بود . درست « بگو دیگه » : جیکوب گفت
مثل بقیه ي ما .
خون آشام هایی که براي کمک به ما می یان ، مثل ما نیستن . خانواده ي تانیا تنها کسانی هستند که » : ادوارد گفت
در حرمت گذاشتن به جان انسان ها طرف مارو می گیرند و با این وجود ، اونا نظر چندان خوبی به گرگ نما ها ندارند .
« ... فکر می کنم که امن تره که
« من می تونم مواظب خودم باشم » جیکوب به میان حرفش پرید
« . براي رِنزمه امن تره که داستان ما در موردش به خاطر گرگنماها خراب نشه » ادوارد ادامه داد
« ؟ یه سري دوست . اونا به خاطر کسایی که باهاشون رفت و آمد می کنین به شما رو می کنن »
فکر می کنم بیشتر اونا در مقابل اوضاع معمولی مقاومن . ولی تو باید بفهمی که پذیرفتن نسی براي هیچ کدوم از »
« ؟ اونا کار ساده اي نیست . چرا براشون یکم کارو سخت تر کنیم
بچه هاي نامیرا انقدر » : شب گذشته کارلایل در مورد کودکان نامیرا براي جیکوب توضیح داده بود . او پرسیده بود
« ؟ بدن
« تو نمی تونی عمق دردي رو که آنها روي روح گروهی از خون آشام ها باقی گذاشتند رو تصور کنی »
اینکه جیکوب بدون تندي اسم ادوارد را برد برایم عجیب بود. « ... ادوارد »
من می دونم جیک . من می دونم که دوري از اون چقدر سخته . ما اول توي گوش اونا می خونیم که ببینیم چه »
واکنشی نشون می دن ، نسی براي چند هقته ي آینده براشون ناشناس می مونه . اون باید تا وقتی که لحظه ي
« ... مناسب براي معرفیش برسه توي کلبه بمونه . تا زمانی که فاصله ات رو با خونه ي اصلی حفظ کنی
« ؟ می تونم اینکارو بکنم . گروه صبح می رسه »
بله . نزدیک ترین دوستامون . در این موقعیت ویژه بهترین کار اینه که هر چه زودتر مساله رو باز کنیم . تو می تونی »
« . بمونی . تانیا در مورد تو همه چیزو می دونه . اون حتی تا حالا سثْ رو هم دیده
« درسته »
« تو باید به سم بگی چه خبره . ممکنه غریبه ها بزودي وارد جنگل بشن »
« درسته . با وجود اینکه بعد از دیشب یکم سوکوت کردن رو بهش بدهکارم »
« گوش کردن به حرفاي آلیس همیشه بهترین کاره »
دندان هاي جیکوب روي هم چفت شدند . می توانستم ببینم که احساس سم را نسبت به کاري که جاسپر و آلیس
کرده اند دارد .
هنگامی که آنها در حال صحبت کردن بودند ، من از پنجره ي عقبی به بیرون نگاه می کردم . سعی می کردم نگران
و گیج به نظر بیایم . کار سختی نبود . سرم را به دیواري که از اتاق نشیمن به ناهارخوري کج شده بود ، تکیه داد ،
دقیقا کنار یک میز کامپیوتر . هنگامی که به جنگل نگاه می کرده، انگشتانم را روي صفحه کلید حرکت دادم ، سعی
کردم که حواس پرت به نظر بیایم . آیا خون آشام ها هیچ وقت کاري را از روي حواس پرتی انجام می دادند ؟ گمان
نمی کردم که کسی توجه خاصی به من نشان دهد ، ولی مطمئن نبودم . مانیتور روشن شد . با انگشتانم روي صفحه
کلید ضربه زدم . سپس آنها را روي میز چوبی به صدا در آوردم که کارم به نظر اتفاقی بیاید . ضربه ي دیگري به
صفحه کلید زدم .
صفحه را روي ذهنم اسکن کردم .
از جی . جنکس خبري نبود ، ولی نام جیسون جنکس وجود داشت . وکیل بود . با سرعت صفحه کلید را لمس
می کردم ، سعی می کردم ریتمم را حفظ کنم ، مثل اینکه با حواس پرتی روي گربه اي که در دست دارید ضربه بزنید.
جیسون جنکس وبسایتی پرزرق و برق براي موسسه اش داشت . ولی آدرسی که در صفحه ي اصلی آن بود اشتباه بود.
در سیاتل بود ، ولی کد منطقه ي آن فرق می کرد . شماره تلفن را نوشتم و بعد با ریتم روي صفحه کلید ضربه زدم .
این بار آدرس را جستجو کردم ، ولی چیزي پیدا نشد ، انگار که چنین آدرسی وجود ندارد . خواستم که به نقشه نگاه
کنم ، ولی بعد تصمیم گرفتم که این شانس را از دست بدهم . یک تماس دیگر براي پاك کردن حافظه...
شروع کردم دوباره از پنجره بیرون را نگاه کردن و چند بار چوب را لمس کردم . صداي قدم هاي سبکی را نزدیک
خودم حس کردم . و با چهره اي که آرزو می کردم مثل قبل باشد ، برگشتم .
رِنزمه دستش را به سمتم دراز کرد و من آغوشم را باز کردم . او به درون آن پرید ، و در حالیکه به شدت بوي
گرگینه ها را می داد ، سرش را روي گردنم قرار داد . نمی دانستم که می توانم این را تحمل کنم یا نه. آنقدر که براي
زندگی خودم ، ادوارد یا بقیه ي خانواده ام می ترسیدم ، به اندازه اي نبود که براي زندگی دخترم رنج می کشیدم .
می بایست راهی براي نجات او وجود داشته باشد . حتی اگر این تنها کاري می بود که من می توانستم انجام دهم .
ناگهان فهمیدم که این چیزي بود که بیشتر از همه می خواستم . اگر مجبور میشدم بقیه ي چیزها را تحمل می کردم،
ولی تحمل اینکه رِنزمه زندگیش را از دست بدهد غیرممکن بود .
او کسی بود که باید نجاتش می دادم .
آیا آلیس احساسات مرا می دانست ؟ دستهاي رِنزمه به آرامی گونه ام را لمس کردند .
او صورت من ، ادوارد ، جیکوب ، رزالی ، ازمه، کارلایل، آلیس و جاسپر را نشان داد که در بین صورت هاي همه ي
اعضاي خانواده با سرعت می چرخیدند . سثْ و لیا . چارلی ، سو و بیلی ، پشت سرهم می آمدند . نگران بود . مثل
بقیه ي ما . با وجود این او فقط نگران بود . جیک قسمت بدتر را به او نگفته بود . قسمتی که مربوط به این می شد که
چطور ما همگی امیدمان را از دست داده بودیم ، اینکه چطور همه ي ما تا یکماه دیگر می مردیم .
روي صورت آلیس به مدت طولانی و با تعجب صبر کرد . آلیس کجا است ؟
« نمی دونم ، ولی اون آلیسه . مثل همیشه کار درست رو انجام می ده » زمزمه کردم
در هر صورت حق با آلیسه . متنفر بودم از اینکه به این صورت راجع به او فکر کنم . ولی چطوري می تونستم این
موضوع را بفهمانم ؟
رِنزمه آه بلندي کشید .
« منم دلم براش تنگ شده »
روي صورتم کار کردم تا غم درونم را با آن بیان کنم . چشمهایم عجیب وخشک بودند . با ناراحتی پلک می زدم . لبم
را گاز گرفتم . وقتی نفس بعدي را کشیدم ، هوا در گلویم گیر کرد ، گویی راه گلویم را بسته بودم .
رِنزمه خودش را عقب کشید تا مرا ببیند . و بازتاب چهره ي خودم را در ذهن و در چشمانش دیدم . مثل ازمه در صبح
به نظر می رسیدم.
پس گریه کردن این احساس را داشت .
چشمهاي رِنزمه وقتی به صورتم نگاه کرد ، از اشک درون آن درخشیدند . صورتم را لمس کرد ، چیزي به من نشان
نداد فقط سعی می کرد مرا تسکین دهد .
من هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که ارتباط مادر و دختري بین من و او روزي از بین برود ، مثل وقتی که بین من
و رِنه شکسته بود . ولی من تصویر چندان واضحی از آینده نداشتم .
قطره ي اشکی به روي لبه ي چشم رِنزمه رسید . با بوسه اي آن را پاك کردم . او دستش را با شگفتی به چشمانش زد
و بعد به خیسی روي انگشتش نگاه کرد .
« . گریه نکن ، همه چیز درست می شه . تو خوب می شی . من برات یه راهی پیدا می کنم » : به او گفتم
اگر کار دیگري نمی توانستم بکنم ، باید رِنزمه ام را نجات می دادم . من از همیشه مثبت تر بودم و این چیزي بود که
آلیس به من داده بود . او می دانست . او براي من راهی باقی گذاشته بود .

فصل سی ام:مقاومت ناپذیر

خیلی چیزها براي فکر کردن بود.
چطور باید زمان آن را پیدا می کردم که جی .جنکز را گیر بیاورم و اصلاً چرا آلیس می خواست من در مورد
او بدانم؟
اگر سرنخ آلیس ربطی به رنزمه نداشت، براي نجات دخترم چکار می توانستم بکنم؟
ادوارد و من قرار بود صبح فردا چگونه مسائل را براي خانواده ي تانیا توضیح دهیم؟ اگر آنها هم مثل ایرینا
عکس العمل نشان می دادند چه می شد؟ اگر جنگی رخ می داد چه؟
من نمی دانستم چطور باید بجنگم . قرار بود چطور در طول فقط یک ماه یاد بگیرم؟ آیا اصلاً شانسی بود به
قدري سریع آموزش بب ینم که خطري براي هر کدام از اعضاي ولتوري حساب شوم؟ یا اینکه محکوم به این بودم
که کلاً بی مصرف باشم؟ فقط یک تازه متولد شده ي دیگر که به راحتی کشته می شد؟
جوابهاي زیادي احتیاج داشتم، اما این فرصت نصیبم نشد که جواب هایم را بگیرم.
اصرار کرده بودم که موقع خواب رنزمه را به خانه اش به کلبه مان ببریم تا زندگی برایش تا حدي نرمال
باشد. در این زمان جیکوب در فرم گرگی اش راحت تر بود؛ وقتی حس می کرد آماده ي جنگ است راحت تر می
توانست با استرس کنار بیاید . آرزو می کردم که اي کاش من هم چنین احساسی داشتم، می توانستم حس کنم
که آماده ام. او که دوباره گوش به زنگ و گارد گرفته بود بین درخت ها دوید.
وقتی رنزمه عمیقاً به خواب فرو رفت، او را در تختش گذاشتم و بعد به اتاق جلویی رفتم تا سوال هایم را از
ادوارد بپرسم . یا بهتر بگویم آنهایی را که می شد بپرسم؛ یکی از سخت ترین مشکلات فکر پنهان کردن
هرچیزي از او بود، حتی با وجود این امتیاز که افکارم خاموش بودند . او که پشتش به من بود ، به آتش خیره شده
بود.
«- ادوارد، من »
او چرخید و در زمانی که به نظر هیچ می آمد، نه حتی کثري از ثانیه، اتاق را دور زد . فقط به قدري زمان
داشتم که حالت وحشی چهره اش را د ریابم. لبهاي او محکم به لبهاي من فشرده می شدند و بازوانش دور من
همچون آهن بودند.
آن شب دیگر دوباره به فکر سوال هایم نیفتادم . زیاد طول نکشیده بود تا علت خلق و خوي او را بفهمم و
حتی زمانی کمتر از آن طول کشیده بود تا خودم هم دقیقاً همان حس را پیدا کنم.
من برن امه داشتم سال ها فقط صرف این کنم که یک جوري احساس شدید و طاقت فرسایی را که از نظر
فیزیکی نسبت به او داشتم تعادل بخشم . و سپس قرن ها پس از آن که ازش لذت ببرم. اگر فقط یک ماه براي
درکنار هم ماندن برایمان مانده بود ... خوب، نمی دانستم چطور باید تحمل آن را می دا شتم که پایانش دهم. براي
این لحظه چاره اي نبود جز اینکه خودخواه باشم . تمام آنچه می خواستم این بود که در این مدت محدودي که به
من داده شده بود تا آنجایی که می شد به او عشق بورزم.
وقتی خورشید بالا آمد سخت بود خودم را مجبور کنم از او جدا شوم. اما کاري داشتیم ک ه باید انجام می
دادیم، کاري که ممکن بود از تمام جستجوهاي خانواده مان باهم سخت تر باشد . به محض اینکه اجازه دادم به
چیزي که در انتظارمان بود فک ر کنم، سرتاپایم را هراس گرفت؛ طوري بود که انگار تمام عصب هایم کشیده می
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 8 9 10 11 12 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12206')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.