مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 4

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 9 10 11 12 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 4

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#101
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۵ صبح
شدند، تنگ تر و تنگ تر.
همان طور که در کمد بز رگ که حالا بیش از آنچه می خواستم مرا به یاد آلیس می انداخت با عجله لباس
کاش یه راهی بود که می شد قبل از اینکه نسی رو نشونشون بدیم اطلاعاتی » : می پوشیدیم ادوارد زیر لب گفت
«. که می خوایم رو از الیزر بگیریم. فقط واسه احتیاط
اما اونجوري سوال رو درست نمی گیره که بخواد جوابش رو بده. فکر می کنی می ذارن » : به موافقت گفتم
«؟ توضیح بدیم
«. نمیدونم »
رنزمه را که هنوز خواب بود از تختش بلند کردم و او را به قدري نزدیک خودم گرفتم که مویش به صورتم
چسبیده بود؛ عطر دل انگیز او بسیار نزدیک بود، بر هر بوي دیگري غلبه کرده بود.
امروز نمی توانستم یک ثانیه از وقت را هم تلف کنم . جواب هایی بود که به آنها احتیاج داشتم و مطمئن
نبودم امروز ادوارد و من چقدر وقت با هم تنها می شدیم . اگر همه چیز با خانواده ي تانیا به خوبی پیش می رفت،
امیدوارانه براي مدتی چند همراه داشتیم.
ادوارد، بهم یاد » : همچنانکه در را براي من نگه داشته بود، با اینکه از عکس العمل او هراس داشتم پرسیدم
«؟ می دي چطوري بجنگم
همان چیزي بود که انتظار داشتم . او خشکش زد و بعد، با چشمانی پر از احساساتی عمیق به من نگاه کرد،
انگار داشت براي اولین بار یا آخرین بار مرا می دید . نگاهش روي دختر مان که در بازوهاي من خوابیده بود درنگ
کردند.
«. اگه به جنگ بکشه، هیچ کدوم از ما کار زیادي نمی تونیم بکنیم » : او طفره رفت
«؟ می خواي همینجوري ولم کنی که نمی تونم از خودم دفاع کنم » . صدایم را آرام نگه داشتم
او به سختی آب گلویش را فرو داد و همان طور که فشار دستش بیشتر شد در لرزید، لولاهاي آن به
«. اعتراض برخواستند. وقتی اینجوري می گی... به گمونم باید هرچه سریع تر شروع کنیم
من هم سرم را تکان دادم و به سمت خانه ي بزرگ خیره شدیم. عجله نکردیم.
در این فکر بودم که چکار می توانستم بکنم که امیدي براي ایجاد یک تغییر داشته ب اشم . من به روش
خودم، اندکی خاص بودم - اگر داشتن یک استخوان بندي محکم ماوراءطبیعی می توانست خاص به حساب بیاید .
آیا نکته ي به درد بخوري در آن بود که ازش استفاه کنم؟
«؟ تو میگی بزرگترین امتیاز اون ها چیه؟ اصلاً نقطه ضعفی هم دارن »
ادوارد لازم نداشت بپرسد تا بفهمد منظور من ولتوري است.
الک و جین بزرگترین » : او با لحنی بی تفاوت ، انگار داشتیم درمورد یک تیم بسکتبال حرف می زندیم گفت
«. نقطه قوت اونان. درواقع مهره هاي دفاعیشون به ندرت وارد عمل می شن
چون جین می تونه از همون جا که ایستادي آتیشت بزنه - اقلاً از نظر ذهنی . الک چیکار می کنه؟ تو یه »
«؟ بار نگفتی که اون حتی از جین هم خطرناك تره
آره. یه جورایی اون پادزهر جینه . جین باعث میشه بدترن دردي که بتونی تصور کنی رو حس کنی . الک، »
از طرف دیگه، باعث میشه هیچ چیزي حس نکنی . مطلقاً هیچ چی . بعضی مواقع، وقتی ولتوري مهربون میشه،
قبل از اینکه کسی اعدام بشه به الک میگن بی حسش کنه . اگه اون شخص خودشو تسلیم کرده باشه یا یه طور
«. دیگه راضیشون کرده باشه
«؟ بی حس؟ اما چطور ممکنه اون خطرناك تر از جین باشه »
چون اون یه دفعه تمام حس هات رو از بین می بره . دردي نیست، اما نه می بینی نه می شنوي نه بویی »
حس می کنی . محرومیت مطلق از حواس. تو در تاریکی کاملاً تنها می شی . وقتی اونها می سوزونونت حتی
«. حسشم نمی کنی
برخود لرزیدم . آیا این بهترینت چیزي بود که می شد امیدش را داشته باشیم؟وقتی مرگ به سراغمان می
آمد نه آن را ببینیم و نه حسش کنیم؟
این فقط الک رو به اندازه ي جین خطرناك می کنه . چونکه » : ادوارد با همان صداي ب ی احساس ادامه داد
هردوشون می تونن خلع صلاحت کنن، باعث می شن به یه هدف ناتوان تبدیل بشی . تفاوت بین اونها مثل
تفاوت بین آرو و منه . آرو در یک زمان می تونه فقط فکر یک نفرو بخونه . جین هم فقط می تونه به اونی که
«. روش تمرکز کرده صدمه بزنه. من می تونم ذهن همه رو در آن واحد بشنوم
و آلک می تونه همه ي » : وقتی جایی که می خواست به آن برسد را دیدم احساس سرما کردم . زمزمه کردم
«؟ مارو در آن واحد از پا دربیاره
آره. اگه از قابلیتش بر علیه ما استفاده کنه، ما همه کور و کر می ایستیم تا وقتی اونها بیان و ما » : او گفت
رو بکشن - شاید خیلی ساده بسوزوننمون، بدون اینکه اول به خودشون زحمت بدن تیکه تیکه مون کنن . اوه، می
«. تونیم سعی کنیم بجنگیم، اما بعید نیست به یکی از خودمون صدمه بزنیم نه یکی از اونها
براي چند دقیقه در سکوت قدم زدیم.
یک ایده داشت در سر من شکل می گرفت. نه خیلی امیدبخش، اما از هیچی بهتر بود.
فکر می کنی الک جنگنده ي خیلی خوبی باشه؟ جدا از کاري که می کنه منظورمه . اگه اون مجبور » : گفتم
«... بشه بدون قابلیتش بجنگه. فکر نکنم هیچ وقت سعی کرده باشه
«؟ چی تو فکرت می گذره » . ادوارد نگاه تندي به من انداخت
خوب، احتمالاً اون نمی تونه همچین کاري با من بکنه، می تونه؟ اگه کاري » . مستقیم به جلو نگاه کردم
که می کنه مثل آرو و جین و توا . شاید... اگه جداً هیچ وقت مجبور نشده از خودش دفاع کنه ... و منم یه چندتا
«- حقه یاد بگیرم
احتمالاً او «. اون قرن ها با ولتوري بوده » . ادوارد با صدایی که ناگها ن وحشت زده بود حرف مرا قطع کرد
همان صحنه اي را در سرش می دید که من می دیدم : کالن ها ناتوان ایستاده بودند، ستون هاي بی حس در
آره تو بدون شک از قدرت اون » . میدان قتل - همه به جز من. من تنها کسی بودم که می توانست بجنگد
مصونی، اما با این حال تو هنوز یه تازه متولد شده اي، بلا . من نمی تونم تو چند هفته چنان جنگده ي قوي اي از
«. تو بسازم. من مطمئنم اون تعلیم دیده
شاید آره، شایدم نه . این تنها کاریه که من می تونم انجام بدم اما کس دیگه نمی تونه . حتی اگه بتونم »
آیا می توانستم به قدري دوام بیاورم که شانسی به دیگران داده باشم؟ «- واسه یه مدتی حواسشو پرت کنم
«. خواهش می کنم، بلا... بیا در این باره حرف نزنیم » : ادوارد از بین دندان هایش گفت
«. منطقی باش »
من سعی می کنم اون چیزي که می تونم رو بهت یاد بدم، اما خواهش می کنم کاري نکن به این فکر »
صدایش به خاموشی گرایید و جمله اش را تمام «- کنم که تو خودتو واسه منحرف کردن اونها قربانی میکنی
نکرد.
سرم را به نشانه ي رضایت تکان دادم . پس نقشه هایم را براي خودم نگه می داشتم . اول الک و بعد، اگر به
طرز معجزه آسایی به حد کافی خوش شانس بودم که او را شکست دهم ، جین. اگر فقط می توانستم چیزها را
هموار کنم - مهره هاي تهاجمی قدرتمند ولتوري را دور کنم . شاید آنوقت شانسی بود... ذهنم همچنان می تاخت .
اگر واقعاً قادر بودم حواسشان را پرت کنم یا حتی آنها را از میان بردارم چه؟ جداً، چرا جین یا الک اصلاً به
یادگیري مهارت هاي رزمی احتیاج داشتند؟ نمی توانستم جین زودرنج و کوچولو را تصور کنم که حتی براي یاد
گیري دست از امتیازش بکشد.
اگر قادر بودم آنها را بکشم، چه تفاوتی ایجاد می شد.
«، من باید همه چیزو یاد بگیرم. هرقدري که می تونی تا ماه آینده تو سرم بچپونی » : زیر لب گفتم
او طوري وانمود کرد انگار من اصلاً حرفی نزده بودم.
پس، بعد کی؟ باید نقشه هایم را سروسامان می دادم تا اگر بعد از حمله به الک جان سالم به در می بردم،
در گام بعدي تردید نکنم . سعی کردم به موقعیتی فکر که در آن استخوان بندي محکمم به من برتري می داد .
من به حد کافی درمورد ک ارهایی که دیگران می کردند نمی دانستم . معلوم بود که جنگنده هایی مثل فیلیکس
عظیم الجثه خارج از حد توان من بودند . می توانستم سعی کنم که جنگ امت را در آنجا به او بدهم. در مورد بقیه
ي گارد ولتوري زیاد چیزي نمی دانستم، به جز دیمیتري...
وقتی به دیمیتري فکر کردم چ هره ام را کاملاً آرام نگه داشتم. بی شک، او یک جنگنده بود . در حالی که
همیشه در وسط حملات بود، هیچ جوره امکان نداشت تا این زمان زنده مانده باشد . و او همواره باید رهبري می
کرد، چرا که ردگیر آنها بود - بهترین ردگیر در تمام دنیا، شکی در آن وجود نداشت . اگر شخص به تري وجود
داشت، ولتوري حتماً وارد عمل می شد. آرو دور و بر خودش را با یک مشت درجه دومی پر نمی کرد.
اگر دی میتري وجود نداشت، ما می توانستیم فرار کنیم . به هر جهت، هر کسی که از ما می ماند می توانست
فرار کند. دخترم، که گرمایش را در بازوانم حس می کردم ... کسی می تو انست با او فرار کند . جیکوب یا رزالی،
هرکسی که نجات پیدا می کرد.
و... اگر دیمیتري وجود نداشت، آلیس و جاسپر می توانستند تا ابد در امان باشند . آیا این چیزي بود که آلیس
دید؟ آن بخش از خانواده ي ما بقا می یافت؟ حداقل، دوتاي آنها.
مگر می توانستم آن را از او مضایقه کنم؟
«... دیمیتري » : گفتم
سریع به او نگاه کردم و دیدم که حالت چهره « ، دیمیتري مال منه » : ادوارد با صداي محکم و خشنی گفت
اش تندخو شده است.
«؟ چرا » : زمزمه کردم
به خاطر آلیس. حالا این تنها جوریه » : او در اول جوابی نداد . به نهر رسیده بودیم که بالاخره زیرلب گفت
«. که می تونم به خاطر پنجاه سال گذشته ازش تشکر کنم
پس افکار او با افکار من در یک مسیر بودند.
صداي پنجه هاي سنگین جیکوب را شنیدم که به سطح زمین یخ زده می خوردند . چند ثانیه بعد، او در کنار
من قدم برمی داشت، چشم هاي تیره اش روي رنزمه متمرکز بودند.
یک بار براي او سر تکان دادم، بعد سر سوال هایم برگشتم. زمان اندکی مانده بود.
ادوارد فکر می کنی چرا آلیس بهمون گفت درباره ي ولتوري از الیزار سوال کنیم؟ اون تازگی ایتالیایی »
«؟ جایی بوده؟ اون چی ممکنه بدونه
وقتی پاي ولتوري وسط میاد الیزار همه چیزو می دونه . یادم رفته بود که تو نمی دونی . اون قبلاً یکی از »
«. اونها بوده
بی اختیار صداي هیس مانندي درآوردم. جیکوب در کنار من غرید.
در حالی که در سرم مرد زیباي موتیره اي که در جشن عروسی ما بود را تجسم می کردم که شنل بلند و
«؟ چی » : خاکستري رنگی برتن داشت، پرسیدم
الیزار شخص خیلی رئوفیه . اون از کارهاي ولتوري » . حالا چهره ي ادوارد نرم ت ر بود، لبخند کمرنگی زد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#102
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۵ صبح
خوشحال نبود، اما به قانون و حفظش احترام می ذاشت . اون احساس می کرد داره براي طرف بهتر کار می کنه .الآن هم افسوس دورانی که با اونها بوده رو نمی خوره . اما با پیدا کردن کارمِن، جاي خودش رو ت وي دنیا پیدااو دوباره لبخند زد . «. کرد. اونها خیلی به هم شبیه هستن، هردوشون واسه یه خون آشام خیلی مهربون و دلسوزناونها تانیا و خواهرهاش رو ملاقات کردن و دیگه پشت سرشون هم نگاه نکردن . اون ها خیلی خوب با این طرز »زندگی وفق پیدا کردن . من فکر می کنم اگه تانیا رو هم پیدا نمی کردن، بالاخره خودشون تنهایی یه راهی پیدا«. می کردن که بدون خون انسان زندگی کننتصاویر در سرم مغایرت داشتند. نمی توانستم آنها را با هم تطبیق دهم. یک سرباز دلسوز ولتوري؟نه، نمیشه گفت اون یکی از » . ادوارد نگاهی به جیکوب انداخت و به سوال خاموشی جواب داد«. جنگجوهاشون بود. اون یه قابلیتی داشت که در نظر ولتوري به درد بخور میومدمعلوم بود جیکوب بعد از آن چه سوالی کرده است.اون یه حس غریزي براي قابلیت هاي دیگران داره - قابلیت هاي مضاعفی که بعضی از » : ادوارد به او گفتخون آشام ها دارن . اون می تونست فقط با نزدیک شدن به هر خون آشامی به آرو یه ایده ي کلی از هراستعدادي که اون طرف داشت بده . این وقتی ولتوري وارد جنگ می شد خیلی کمک می کرد . اگه کسی از طرفمقابل مهارتی داشت که ممکن بود اونهارو به دردسري بندازه الیزار می تونست بهشون هشدار بده . این خیلی کماتفاق م ی افتاد؛ طرف باید چنان مستعد باشه که حتی واسه یه لحظه هم شده باعث عدم راحتی ولتوري بشه .بیشتر وقت ها، این هشدار می تونست یه آرو شانس این رو بده که کسی ک ه ممکن بود به دردش بخوره رونجات بده . قابلیت الیزار حتی تا یه حدي روي انسان ها هم کار می کنه . البته باید واقعاً روي انسان ها تمرکزداشته باشه، چون استعداد نهفته خیل ی گنگ و مبهمه . آرو اون رو می ذاشت که مردمی که می خواستن بهشون«. ملهق بشن رو تست کنه، که ببینه پتانسیلی دارن یا نه. آرو از رفتن الیزار خیلی متأسف بود«؟ اونها گذاشتن بره؟ به همین راحتی » : پرسیدمولتوري ها اونطوري که به نظر تو میان، قرار نیست شریرها » . حالا لبخند او غم افزا تر بود، اندکی کجباشن. اونها بنیان صلح و تمدن ما هستن . هرکدوم از اعضاي گارد به انتخاب خودشون به اونها خدمت می کنن .«. خیلی براش احترام قائلن؛ اون ها همه افتخار می کنن که اونجان، نه اینکه از درد اجبار مونده باشنبه زمین اخم کردم.«. اونها فقط براي افرادمجرم، شرور و شیطان صفت هستن، بلا »«. ما مجرم نیستیم »جیکوب در موافقت هافی کرد.«. اونها این موضوع رو نمی دونن »«؟ تو واقعاً فکر می کنی ما می تونیم یه کاري کنیم که بایستن و گوش بدن »اگه به قدر کافی دوست هایی رو پیدا کنیم ک ه در » . ادوارد کم ی مکث کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت«. کنارمون بایستن. شایداگر. ناگهان ضرورت چیزي که امروز در پیش رو داشتیم را حس کردم . ادوارد من و هر دو تندتر حرکت وشروع به دویدن کردیم. جیکوب سریع به ما رسید.«. تانیا نباید خیلی دور باشه. باید آماده باشیم » : ادوارد گفتاما، چطور باید آماده می شدیم؟ ما تنظیم و باز تنظیم کردیم، فکر و دوباره فکر . رنزمه کاملاً در معرض دیدباشد؟ یا در اول پنهان؟ جیکوب در اتاق بماند؟ یا بیرون؟ او به گروه اش گفته بود که نزدیک بمانند ولی نامرئیباشند. او هم باید همان کار را می کرد؟در آخر، رنزمه، جیکوب - که دوباره به فرم انسانی اش برگشته بود - و من در گوشه ي اتاق غذاخوري، سرمیز بزرگ براق و آراسته نشستیم . جیکوب گذاشت من رنزمه را نگه دارم؛ او می خواست در صورتی که لازم شدسریعاً تغییر شکل دهد فضا داشته باشد.هرچند از اینکه او در آغوشم بود خوشحال بودم، اما باعث می شد احساس بی هودگی کنم . این موضوع بهمن یادآوري کرد که در جنگی با خون آشام هاي بالغ، من چیزي بیشتر از یک هدف ضعیف نبودم؛ احتیاجی نبوددست هایم آزاد باشند.سعی کردم تانیا، کارمن و الیزار را از عروسی به یاد بیاورم. صورت هاي آنها در خاطرات مه گرفته ي منتیره بودند . فقط می دانستم ک ه زیبا بودند، دو بلوند و دو مو تیره . بیاد نمی آوردم که محبتی در چشمهایشان بود یانه.ادوارد بی حرکت به دیوار پنجره ي پشتی تکیه داد و به اتاق جلویی خیره شد . به نظر نمی رسی د اتاق پیشرویش را ببیند.به صداي اتومبیل هایی که از بزرگراه نزدیک می آمدند گوش می دادیم ، صداي هیچ کدام آهسته تر نمیشد.رنزمه به گردن من چسبید، دست هایش روي گونه ي من بود اما تصویري در سر من نمی آمد . او حالابراي احساساتش تصویري نداشت.و چشم هاي همه ي ما به تندي به صورت او « ؟ اگه منو دوست نداشته باشن چی » : او زمزمه وار گفتدوخته شدند.اما من او را با نگاهی خاموش کردم. «- معلومه که اونها » : جیکوب شروع کرد بگویداونها تورو نمی فهمن، » : نمی خواستم به او با وعده هایی که ممکن بود تحقق نیابند دروغ بگویم، گفتم«. رنزمه، چون تا حالا هیچ کسی رو مثل تو ندیدن. مشکل اینه که باید کاري کنیم متوجه بشناو آهی کشید و در سرم تصاویري از همه ي ما پیوسته و سریع رد شد . خون آشام، انسان، گرگینه . او درهیچ کجا جاي نمی گرفت.«. تو خاصی، این که چیز بدي نیست »«. اینا همش تقصیره منه » : او با مخالفت سرش را تکان داد. به چهره هاي درهم ما اندیشید و گفتاما پیش از اینکه بتوانیم بیشتر بحث کنیم، صدایی «! نه ه » : جیکوب، ا دوارد و من دقیقاً در یک زمان گفتیمکه منتظرش بودیم را شنیدیم : کم شدن سرعت یک موتور در بزرگراه، تایرها از سنگفرش خیابان روي خاك نرمرفتند.ادوارد محکم اتاق را دور زد تا کنار در ورودي منتظر یایستد . رنزمه در موهاي من پنهان شد . جیکوب و مناز دو طرف میز به هم خیره شدیم، ناامیدي از صورت هایمان می بارید.اتومبیل به سرعت از بین درخت ها حرکت کرد، تندتر از آنچه چارلی یا سو رانندگی می کردند . شنیدیم کهداخل چمنزار پیچید و جلوي ایوان توقف کرد . چهار در باز و بسته ش دند. همچنان که آنها به در می رسیدندصحبتی نکردند. پیش از آنکه بتوانند در بزنند ادوارد آن را باز کرد.«! ادوارد » : یک زن با هیجان گفت«. سلام، تانیا. کیت، الیزار، کارمن »سه نفر آهسته سلام گفتند.می توانستم بشنوم که آنها همه هنوز «. کارلایل گفت که باید فوراً با ما حرف بزنه » : صداي اولی، تانیا گفتمشکل چیه؟ گرگینه ها دردسر » . بیرون بودند . ادوارد را در چهارچوب در تصور کردم که راه ورود آنها را بسته بود«؟ درست کردنجیکوب چشمانش را چرخ داد.«. نه، پیمان ما با گرگینه ها از همیشه قوي تره » : ادوارد گفتزنی بی صدا خندید.کارلایل » : و بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد «؟ نمی خواي دعوتمون کنی بیایم تو » : تانیا پرسید«؟ کجاستسکوت کوتاهی برقرار شد.«؟ جریان چیه، ادوارد » : تانیا با نگرانی پرسیداگه می شه فقط براي چند دقیقه به من اعتماد کنید، بعدش هرتصمیمی دوست داشتید » : او جواب دادبگیرید. چیزي هست که توضیحش سخته و من می خوام تا وقتی متوجه می شید روشنفکرانه به قضیه نگاهکنید.«؟ کارلایل حالش خوبه » : یک مرد، الیزار با نگرانی پرسیداما » . و بعد به چیزي دست کشید، شاید شانه ي الیزار « ، هیچ کدوممون خوب نیستیم، الیزار » » ادوارد گفت«. از نظر فیزیکی اگه بخواي، کارلایل خوبه«؟ فیزیکی؟ منظورت چیه » : تانیا به تندي پرسیدمنظورم اینه که کل خانواده ي من توي یه خطر جدیه . اما قبل از اینکه توضیح بدم، یه قول ازتون می »خوام. قبل اینکه واکنشی نشون بدین به هرچی می گم گوش کنید . التماستون می کنم خوب به حرفم گوش«. بدیدسکوت طولانی تري درخواست او را همراهی کرد . در حین سکوت کشدار، جیکوب و من بی هیچ حرفی بههم زل زده بودیم. لبهاي حنایی رنگ او سفید شده بودند.«. ما گوش می دیم، قبل از اینکه قضاوت کنیم تمامش رو می شنویم » : بالاخره تانیا گفت«. متشکرم، تانیا. اگه چاره ي دیگه اي داشتیم شما رو درگیر این ماجرا نمی کردیم » : ادوارد با حرارت گفتادوارد حرکت کرد. شنیدیم که چهار جفت پا قدم به داخل چهارچوب در گذاشتند.«. می دونستم پاي اون گرگینه ها هم وسطه » : کسی فن فن کرد. تانیا زیر لب گفت«. بله، و اون ها طرف ما هستن. دوباره »این یادآوري تانیا را خاموش کرد.«؟ بِلاي تو کجاس؟ حالش چطوره » : زن دیگري پرسید«. اون بزودي به ما ملحق می شه. حالش خوبه، ممنون. اون فناناپذیزیش رو فوق العاده ماهرانه شروع کرد »درباره ي خطر بهمون بگو، ادوارد . ما گوش می دیم، و طرف شما خواهیم بود، جایی » : تانیا آهسته پرسید«. که بهش تعلق داریمدوست دارم اول شاهد خودتون باشید . گوش کنید - به اتاق دیگه . چی می » . ادوارد نفس عمیقی کشید«؟ شنویدسکوت برقرار شد و بعد، حرکت.«. خواهش می کنم، اول فقط گوش منید » : ادوارد گفت«. به گمونم، یه گرگینه اس. می تونم صداي قلبش رو بشنوم » : تانیا گفت«؟ دیگه چی » : ادوارد پرسیدمکث.«؟ چیه تاپ تاپ می کنه؟ اون... یه جور پرنده اس » : کیت یا کارمن پرسید«. نه، اما یادتون باشه که چی دارید می شنوید. حالا، چه بویی حس می کنید؟ به غیر از گرگینه »«؟ یه انسان اونجاس » : الیزار نجوا کردنه، انسان نیست ... ولی... از بقیه ي بوهاي اینجا به انسان نزدیک تره . اون چیه، » . تانیا به م خالفت پرداخت«. ادوارد؟ فکر نکنم اون رایحه تا حالا به مشامم خورده باشهنبایدم خورده باشه، تانیا . خواهش می کنم، خواهش می کنم یادتون باشه که این چیزیه که کاملاً براتون »«. تازگی داره. پیش داوري هاتون رو دور بریزید«. بهت قول دادم که گوش می دم، ادوارد »«. خیلی خوب، پس. بلا؟ رنزمه رو بیار اینجا، لطفاً »به طرز عجیبی پاهایم بی حس بودند، اما می دانستم که این احساس فقط زاده ي فکرم بود . همان طور کهروي پایم ایستادمو چند قدم کوتاه به جلو برداشت م سعی کردم عقب ننشینم و به کندي حرکت نکنم . گرما از بدنجیکوب که پا به پا مرا دنبال می کرد پشت سرم می سوزاند.یک قدم در اتاق بزرگتر برداشتم و بعد خشکم زد، قادر نبودم بیشتر خودم را جلو بکشم . رنزمه نفس عمیقیکشید و بعد از زیر موهاي من دزدکی نگاه کرد . شانه هاي کوچکش منقبض شده بودند، انتظار داشت که او رانپذیرند.فکر می کردم خودم را براي عکس العمل آنها آماده کرده ام . براي اتهام ها، براي فریادها، براي بی حرکتیاز شدت استرس.تانیا چهار قدم به عقب جست، حلقه هاي موي بلوند مایل به قرمزش می لرزید، مثل انسانی که با یکماري سمی مواجه شده باشد . کیت تمام راه را به سمت در ورودي پرید و خودش در برتبر دیوار آنجا محکم نگهداشت. صداي هیس مانند شوك زده اي از بین دندان هاي به هم قفل شده اش به گوش رسید . الیزار خودش راجلوي کارمن انداخت و به حالت دفاع خم شد.«، بابا بیخیال » . شنیدم که جیکوب زیر لب غرولند می کرد«. شما قول دادید که گئش می کنید » : ادوارد بازویش را دور من و رنزمه گذاشت. به آنها یادآوري کرد«؟ تانیا جیغ کشید: بعضی چیزها شنیده نمی شن! چطور تونستی، ادوارد؟ می دونی معناي این چیه«. ما باید ازینجا دور بشیم » : کیت که دستش روي دستگیره ي در بود با پریشانی گفت«... ادوارد » : زبان الیزار از گفتن قاصر بودچیزي که می شنوید رو به یاد بیارید، بویی که » . حالا صدایش خشن تر بود « ، صبر کنید » : ادوارد گفت«. حس می کنید. رنزمه اون چیزي نیست که شما فکر می کنید«. هیچ توضیحی براي این قانون نیست، ادوارد » : تانیا با خشم جواب دادتاینا، تو صداي ضربان قلبش رو می شنوي ! بس کن و به اینکه معنی اون چیه فکر » : ادوارد به تندي گفت«. کن«؟ ضربان قلبش » : کارمن که از پشت شانه ي الیزار سرك می کشید زمزمه کرداون یه بچه ي خون آشام تمام » : ادوارد توجهش را روي حالت ناخصمانه تر کارمن گذاشت و جواب داد«. عیار نیست. اون نصف انسانهچهار خون آشام طوري به او زل زده بودند که انگار به زبانی حرف می زد که هیچ کدام بلد نبودند.به من گوش بدین . رنزمه در نوع » : صداي ادوارد لحن ترغیب کننده ي ملایم و مخملینی به خود گرفت«. خودش تکه. من پدرشم. نه به وجود آورندش- پدر تنی اشسر تانیا با یک حرکت ظریف می لرزید. به نظر نمی رسید از این موضوع آگاه باشد.«،- ادوارد، تو که انتظار نداري ما » : الیزار شروع به گفتن کردتو توضیح دیگه اي براش داري، الیزار؟ تو می تونی گرماي بدنش رو توي هوا احساس کنی . خون »«. توي رگهاي اون جریان داره، الیزار. تو بوش رو حس می کنی«؟ آخه چطوري » . کیت نفسی کشیدبلا مادر تنی اونه . بلا وقتی که هنوز انسان بود رنزمه رو باردار شد، حمل کرد و » : ادوارد به او گفت«. زایید. تقریباً اون رو کشت. من با مشقت تونستم زهر لازم رو به قلبش برسونم تا نجاتش بدمشانه هایش همچنان سخت بودند، حالت چهره « ، من که تا حالا همچین چیزي نشنیدم » : الیزار گفتاش سرد.حالا رگه ي طنز «. رابطه ي فیزیکی بین خون آشام ها و اتنسان ها زیاد رایج نیست » : ادوارد جواب دادانسان هایی که ازین روابط نجات پیدا می کنن کمتر هم هستن . شما موافق » . غم افزایی در صدایش بود«؟ نیستید، دخترخاله هاکیت و تانیا هردو به او اخم کردند.«. دست بردار، الیزار. مطمئنم تو می تونی شباهت رو ببینی »این کارمن بود که به کلمات ادوارد جواب داد . او الیزار را دور زد، هشدار نیمه مفهوم او را نادیده گرفت وبا احتیاط قدم برداشت تا مست قیم رو به روي من بایستد. او اندکی به پایین خم شد، با دقت در صورت رنزمهخیره شد.و بعد، به «. انگار چشمات به مادرت رفته، اما صورت پدرت رو داري » : با صداي آهسته و آرامی گفترنزمه لبخند زد، گویی نمی توانست خودداري کند.لبخند رنزمه در جواب گیج کننده بود. او بدون اینکه از کارمن چشم بردارد صورت مرا لمس کرد.هنوز به قدري « ؟ اشکالی نداره رنزمه یه چیزي رو درباره ي خودش بهت بگه » : از کارمن پرسیدم«. اون براي توضیح چیزها یه قابلیتی داره » . استرس داشتم که نمی توانستم بلندتر از زمزمه حرف بزنم«؟ تو حرف می زنی، کوچولو » . کارمن هنوز به رنزمه لبخند می زدهمه ي اعضاي خانواده ي تانیا به جز «، بله » : رنزمه با صداي زیر و زنگدار کودکانه اش جواب داد«. اما بیش از اونچه بتونم بهتون بگم می تونم نشونتون بدم » . کارمن با شنیدن صداي او به خود پیچیدنداو دست کوچک و تپلش را روي گونه ي کارمن گذاشت.کارمن طوري از جا پرید انگار شوك الکتریکی به او وطل کرده بودند . الیزار فوراً کنار او ظاهر شد، دستهایش رل روي شانه هاي کارمن گذاشت تا او را کنار بکشد.«، صبر کن » : کارمن که چشمانش به چشم هاي رنزمه گره خورده بود، نفس نفس زنان گفتتوضیح رنزمه به کا رمن به طول انجامید. چهره ي ادوارد همچنان که با کارمن تماشا می « نشان دادن »کرد مصمم بود .خیلی دلم می خواست که من هم آنچیزي که او می شنوید را بشنوم . جیکوب با بی قرار پشتسر من این پا و آن پا می کرد و، می دانستم که او هم همین آرزو را داشت.«؟ نسی داره چی نشونش می ده » : او زیر لب غرولندکنان گفت«، همه چیز رو » : ادوارد آهسته گفتیک دقیقه بعد، رنزمه دستش را از صورت کارمن انداخت . او به خون آشام حیرت زده لبخند پیروزمندانهاي زد.اون واقعاً دخترته، نه؟ چه هدیه ي » . کارمن نفسی کشی و چشمان طلاییش را روي صورت ادوارد برد«. زنده اي بهش داده شده! این فقط می تونه از یه پدر خیلی بااستعداد اومده باشه«؟ چیزي که بهت نشون داد رو باور می کنی » : ادوارد با چهره ي مطممش، گفت«، بدون شک » : کارمن به سادگی گفت«! کارمن » . چهره ي الیزار از اضطراب درهم رفته بوددرسته که غیر مم کن به نظر میاد، اما ادوارد هیچ چیزي جز » . کارمن دست هاي او را گرفت و فشرد«. حقیقت نگفته. بذار بچه نشونت بدهعزیز دلم. ) mi querida ، نشونش بده » . کارمن الیزار زا به من نزدیک تر کرد و بعد به رنزمه اشاره کرد«( به زبان اسپانیاییرنزمه که معلوم بود از رفتار کارمن شادمان است نیشخند زد و به نرمی پیشانی الیزار را لمس کرد.و به تندي خودش را کنار کشید. «!( اوه لعنت ) Ay caray»کیت هم آهسته جلو آمد. «؟ چیکارت کرد » : تانیا در حالی که محتاطانه نزدیک تر می آمد، پرسید«. اون فقط سعی داره داستان رو از زبون خودش برات بگه » : کارمن با صداي آرام بخشی به الیزار گفتدستش را به سوي او دراز «، ببین، خواهش می کنم » : رنزمه با بی قراري اخم کرد . به الیزار دستور دادکرد و در چند اینچی صورت او نگه داشت و منتظر ماند.الیزار با بدگمانی به او نگاه کرد و بعد براي کمک به کارمن نگاهی انداخت . کارمن سرش را با حرکتسرش او را تشویق کرد . الیزار نفس عمیقی کشید و بعد بیشتر خم شد تا جایی که پیشانیش دوباره به دست اوخورد.وقتی شروع شد او برخود لرزید اما این بار بی حرکت ماند، چشم هایش در تمرکز بسته شدند.«! متوجه ام » : او آهی کشید. چند دقیقه بعد گفت «،... آه ه »رنزمه به او لبخند زد. الیزار مکث کرد، سپس در جواب کمی با اکراه لبخند زد.«؟ الیزار » : تانیا پرسید«. همه اش حقیقت داره تانیا. این یه بچه ي نامیرا نیست. اون نیم- انسانه. بیاو خودت ببین »در سکوت، تانیا در نوبت خود محتاطانه ایستاد، و بعد کیت، هر دو وقتی با تماس دست رنزمه اولینتصویر را دیدند شوك زده شدند . اما پس از اتمام آن، درست مثل کارمن و الیزار، به نظر می رسید کاملاًمتقاعد شده اند.نگاهی به صورت آرام ادوارد انداختم، در عجب بودم که آیا به همین راحتی بود؟ چشمان طلایی اوشفاف بودند. پس گمراهی اي درکار نبود.«. مرسی گه گوش دادید » : او آهسته گفتاما اون خطر جدي اي که ازش به ما خبر داري، می دونم که مستقیم از طرف این بچه » : تانیا گفت«؟ نیست، پس حتماً از طرف ولتوریه. اونها چطور در مورش فهمیدن؟ کی میاناز اینکه اینقدر سریع متوجه جریان شده بود تعجب نکردم . در هر صورت چه چیزي امکان داشتتهدیدي براي خانواده ي قوي اي مثل خانواده ي من محسوب شود؟ فقط ولتوري.«. وقتی اون روز بلا ایرینا رو توي ك.هستان دید، رنزمه همراهش بود » : ادوارد توضیج دادایرینا این کارو کرد؟ با تو؟ با » . کیت صداي هیس مانندي درآورد، چشمانش تنگ و شکاف مانند شدندکارلایل؟ ایرینا؟«... نه، یه نفر دیگه » : تانیا آهسته گفتدر عجب بودم که آیا دیگران هم متوجه شدند «، آلیس دیدش که پیش اون ها می رفت » : ادوارد گفتکه وقتی او اسم آلیس را گفت چگونه لرزید یا نه.«؟ اون چطور تونسته همچین کاري بکنه » : الیزار از خود پرسیدتصور کنید که رنزمه رو فقط از فاصله ي دور می دیدید . اگه که منتظر نمونده بودید که ما توضیح«. بدیم«. اهمیتی نداره اون چه فکري کرده... شما خانواده ي مائید » . چشمان تانیا تنگ شدندحالا واسه انتخاب انتخاب ایرینا هیچ کاري از دست ما بر نمیاد . دیگه دیر شده. آلیس یه ماه به ما »«. وقت دادهسر تانیا و الیزار با هم به یک طرف خم شد. ابروهاي کیت در هم رفت.«؟ اینقدر طولش می دن » : الیزار پرسید«. اون ها همشون دارن میان. حتماً این نیاز به یه کم آمادگی داره »«؟ کل گارد » . الیزار نفسش را با صداي بلند حبس کرد«. نه فقط گارد. آرو، کایوس، مارکوس، حتی همسرها » : ادوارد که آرواره اش سخت شده بود، گفتچشمان همه ي آنها از شوك برق زد.«، امکان نداره » : الیزار به سردي گفت«. من هم دو روز پیش همینو می گفتم » : ادوارد گفتاما اون هیچ معنایی نداره. چرا اونها » . الیزار اخم کرد و وقتی به حرف آمد صدایش تقریباً یک غرش بود«؟ باید خودشون و همسران رو به خطر بندازناز اون زاویه ي دید هیچ مفهومی نداره . آلیس گفت جریان بیشتر از فقط مجازات واسه اون چیزیه که »«. فکر می کنن ما انجام دادیم.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#103
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۶ صبح
اون فکر می کرد تو می تونی کمکمون کنیالیزار شروع به قدم زدن کرد، به آرامی به سمت « ؟ بیش از مجازات؟ مگه پاي چه چیز دیگه اي وسطه »در می رفت و دومرتبه بر می گشت انگار که در اینجا تنها بود، همچنانکه به زمین چشم دوخته بود ابروهایشدر هم رفته بودند.«؟ دیگران کجان، ادوارد؟ کارلایل و آلیس و بقیه » : تانیا پرسیددنبال دوستانی که » . مکث ادوارد تقریباً غیر قابل تشخیص بود . او قفط به بخشی از سوال جواب داد«. ممکنه بهمون کمک کننادوارد، فرقی نداره چه تعداد دوست رو دور » . تانیا به طرف او خم شد و دستهایش را جلویش دراز کردهم جمع کنی د، ما نمی تونیم کمکتون کنیم که برنده شید. ما قفط مس تونیم با شما بمیریم. باید اینو بدونید .البته، حالا شاید بعد از کاري که ایرین ا کرد، بعد از اینکه اونطوري در گذشته شمارو تنها گذاشتیم - به خاطر«. اون زمان هم ما چهارتا سزاوار مرگ باشیمما ارتون نمی خوایم که بجنگید و با ما بمیرید، تانیا . می دونی که » . ادوارد سریع سرش را تکان داد«. کارلایل هیچ وقت همچین تقاضایی نمی کنه«؟ پس چی، ادوارد »ما فقط دنبال شاهد می گردیم . اگه بتونیم کاري کنیم که مکث کنن، فقط واسه یه لحظه . اگه بهمون »او به گونه ي رنزمه دست کشید؛ او دستش را گرفت و آن را به صورتش فشرده «... اجازه بدن که توضیح بدیم«. وقتی خودت داستان مارو ببینی سخته که بهش شک کنی » . نگه داشت«؟ فکر می کنی گذشته ي اون خیلی واسشون اهمیت داره » . تانیا آهسته سر تکان دادفقط به این دلیل که از آینده ي اون خبر می ده . هدف این ممنوعیت این بوده که ما رو از خطر افشاء »«. شدن محافظت کنه، از زیاد شدن بچه هایی که رام نشدنی بودنبا گوش هاي جدیدم به صداي شفاف و زیر او گوش «. من اطلاً خطرناك نیستم » . رنزمه مداخله کردمن هیچ وقت بابا بزرگو اذیت نکردم یا سو یا » . کردم، می خواستم تصور کنم او در نظر دیگران چگونه استاو دست ادوارد را رها کرد تا به عقب برگردد «. بیلی. من آدمارو دوس دارم . و آدماي گرگ ی مثل جیکوبِ خودمو بازوي جیکوب را نوازش کند.تیانیا و کیت نگاه تندي رد و بدل کردند.اگه ایرینا اونقدر زود نیومده بود، می تونستین از تمام این ها جلوگیري کنیم . » . ادوارد به فکر فرو رفترنزمه با سرعت بی مانندي رشد می کنه . وقتی که یه ماه تموم شه، اون یه نیم سال دیگه از مرحله ي«. رشدش رو گذروندهخوب، اون چیزیه که ما قطعاً می تونیم براش شهادت بدیم . ما می » : کارمن با صداي مصممی گفت«؟ تونیم قسم بخویم که خودمون رشد کردنشو دیدیم. چطور ولتوري می تونه همچین مدرکی رو نادیده بگیرهاما سرش را بلند نکرد و به قدم زدن ادامه داد گویس اصلا هیچ « ؟ جداً چطوري » : الیزار غرولندي کردتوجهی نداشت.آره، ما می تونیم واسطون شهادت بدیم . به فکر اینکه دیگه چیکار می تونیم بکنیم هم » : تانیا گفتهستیم.تانیا، ما انتظار نداریم که شما با ما » : ادوارد که بیشتر از افکارش می شنید تا حرف هایش، اعتراض کرد«. بجنگیداگه ولتوري صبر نکنه تا به شهادت ما گوش بده، نمی تونیم همون جا بایستیم که . » : تانیا مصرانه گقت«. البته، من باید از طرف خودم حرف بزنم«؟ تو واقعاً اینقدر به من شک داري، خواهر » . کیت صداي خرناس مانندي درآورد«. هی چی باشه، این یه مأموریت خودکشیه » . تانیا لبخند جانانه اي به او زد«. من که پایه ام » . کیت در جواب نیشخندي زد و بعد با خونسردي شانه هایش را بالا انداختسپس، انگار که نمی «. من هم هرکاري می تونم واسه محافظت از بچه می کنم » . کارمن موافقت کردنی نی ) bebe Linda ، می شه بغلت کنم » . توانست مقاومت کند، بازوانش را به سمت رنزمه دراز کرد«؟( کوچولوي دوست داشتنیرنزمه که با دوست جدیدش در پوست خود نمی گنجید، مشتاقانه به طرف او خم شد . کارمن او را درآغوشش فشرد و به زبان اسپانیایی برایش زمزمه کرد.همان طور که با چارلی پیش رفته بود و قبل از او با تمام کالن ها . رنزمه مخقاومت ناپذیر بود. چه چیزيدر راب طه با او وجود داشت که همه را به طرف خودش می کشید؟ که باعث می شد آنها مایل باشند حتیزندگیشان در راه دفاع از او گرو بگذارند؟براي یک لحظه فکر کردم که شاید چیزي که برایش در تلاش بودیم امکان پذیر باشد . شاید رنزمه میتوانست کار غیر ممکن را انجام دهد و همان طور که در دل دوستانمان جا گرفته بود بر دشمنان نیز غلبه کند.و بعد به خاطر آوردم که آلیس ما را ترك کرده بود و امیدم، به همان سرعتی که ظاهر شده بود ناپدیدشد.فصل سی و یکم:با استعدادتانیا در حالیکه جیکوب را برانداز می کرد این را گفت . « ؟ گرگینه ها چه نقشی دارن »اگر ولتوري ها نایستادند تا راجع به نسی بشنوند ، منظورم رِنزمه » : جیکوب قبل از اینکه ادوارد بتواند پاسخ دهد گفتما اونارو » . حرفش را اصلاح کرد ، به خاطرآورد که تانیا منظورش را از آن اسم خودمانی احمقانه نمی فهمد « است« متوقف می کنیم« خیلی شجاعانه است ، بچه . ولی این کار براي جنگجویانی با تجربه تر از شما هم غیر ممکنه »« تو نمی دونی که ما چه کارهایی می تونیم بکنیم »« این زندگیه خودتونه ، هر جور که دلتون می خواد بگذرونینش » : تانیا شانه اش را بالا انداخت و گفتچشمان جیکوب به سمت رِنزمه چرخید - که هنوز در دستان کارمن بود و کیت دورآنها می چرخید - و به آسانیمی شد اشتیاق را در آنها حس کرد .« اون خاصه ، کوچولوئه رو می گم ، مقاومت کردن در مقابلش سخته » : تانیا متفکرانه گفتسرعتش زیاد شد . در هر ثانیه، « خانواده ي خیلی با استعدادي هستند » : الیزار در حالیکه به سرعت راه می رفت گفتیک ذهن خوان به عنوان پدر ، یک حفاظ دار به عنوان مادر و » . از در به سمت کارمن می رفت و دوباره برمی گشتبعد هر جادویی که این بچه باهاش مارو تحت تاثیر قرار داده . فکر می کنم شاید اسمی براي این کاري که اونمی کنه وجود داشته باشه ، یا شاید این کار براي یک خون آشام دورگه عادي باشه . اگر بشه این کار معمولی دونست !« ! یه خون آشام دورگه واقعیدستش را دراز کرد و شانه ي الیزار را وقتی که داشت به سمت در بر « ، ببخشید » : ادوارد با صداي بهت آوري گفت« ؟ همسر منو چی صدا کردي » می گشت گرفتیه حفاظ دار ، فکر » : الیزار با تعجب به ادوارد نگاه کرد . براي لحظه اي راه رفتن دیوانه وارش را فراموش کرد و گفت« . می کنم . اون الان مانع من شده . در نتیجه نمی تونم مطمئن باشمبه الیزار نگاه کردم ابروهایم با سردرگمی در هم فرو رفته بود . حفاظ دار ؟ منظورش از مانع شدن او چه بود ؟ من دقیقاکنار او ایستده بودم ، و هیچ دفاعی در کار نبود .تعجب کرده بود . « ؟ حفاظ » ادوارد تکرار کرد« ؟ ادوارد ، بسه ! اگر من نمی تونم ذهنش رو بخونم ، پس تو هم نمی تونی . الان می تونی ذهنش رو بخونی »« نه ! ولی من هیچ وقت نمی تونستم این کارو بکنم . حتی وقتی اون یه انسان بود » ادوارد زمزمه کردهیچ وقت ؟ جالبه ! اگر قبل از تغییر شکلش هم به این واضحی معلوم بوده ، نشون دهنده ي یه » الیزار پلک زداستعداد قدرتمند پنهانیه . من نمی تونم هیچ احساسی رو از وراي حفاظش حس کنم . اون هنوز باید خام باشه ، فقط بهو ظاهراً از کاري که بلا می کنه » . نگاهی که به ادوارد انداخت تقریباً از روي خشم بود « . اندازه ي چند ماه سن دارهکاملا بی خبر بودي . کاملا بی خبر . خنده داره . آرو من رو فرستاد تا به دنبال چنین غریزه اي تمام دنیا رو بگردم . والیزار « . تو به سادگی مثل یه اتفاق ساده با این موضوع برخورد کردي و حتی متوجه چیزي که در اختیار داري نشديسرش را با ناباوري تکان داد .فقط « ؟ داري درمورد چی حرف می زنی ؟ من چطوري می تونم حفاظ داشته باشم ؟ این چه معنی داره » اخم کردممی توانستم تصویري از زره مسخره مربوط به قرون وسطی را تصور کنم .من تصور می کنم که ما در این مورد قرار دادي » الیزار در حالیکه مرا تست می کرد ، سرش را به طرفی خم کردنداریم . در حقیقت ، دسته بندي استعداد ها بر اساس موضوع و اتفاقیه ، هر استعدادي بی همتاست ، هیچ وقت دواستعداد یکسان نداریم . ولی تو بلا ، خیلی راحت می شه دسته بندیت کرد . استعدادهایی که کاملاً دفاعین و یهمنظري از دارنده اشان را محافظت می کنند ، همیشه حفاظ خوانده می شوند . تا حالا توانایی هات رو امتحان کردي ؟« ؟ مانع کسی به جز من و جفتت شديبا وجود اینکه مغزم با سرعت زیادي کار می کرد چند لحظه طول کشید تا پاسخم رو آماده کنم .فقط روي چیزاي معینی کار می کنه . سرم یه جورایی یه محیط...خصوصیه . ولی نمی تونه جاسپر رو از آشفته » : گفتم« . کردن حالم و یا آلیس رو از دیدن آینده ام باز داره« کاملا یه دفاع ذهنیه ، محدود ، اما قوي » الیزار سرش را تکان دادآرو نمی توانست ذهنش را بخواند . با وجود اینکه وقتی یکدیگر را ملاقات کردند ، بلا » ادوارد به میان حرفش پرید« انسان بودچشمان الیزار گشاد شد .جین سعی کرد به من آسیب برسونه ، ولی نتونست . ادوارد فکر می کنه دیمیتري نمی تونه منو پیدا کنه و » : گفتم« ؟ آلک هم نمی تونه به من آزار برسونه .این خوبه« خیلی » الیزار که هنوز دهانش باز بود ، سرش را به نشانه ي موافقت تکان دادمن هیچ وقت اینجوري به این موضوع فکر نکرده بودم . تنها » صدایش پر از رضایت بود « ! یه حفاظ » : ادوارد گفت« کسی که قبلا دیده بودم رناتا بود و اون خیلی فرق داشتدرسته ، هیچ استعدادي هیچ وقت با همون خصوصیات قبلی ظاهر نمی شه ، چون هیچ » الیزار به آرامی به خود آمد« کس مثل دیگري فکر نمی کنهرِنزمه هم علاقه مند شده بود ، از کارمن دور شده بود در نتیجه « ؟ رناتا کیه ؟ اون چی کار می کنه » : پرسیدممی توانست اطراف کیت را ببیند .« . رناتا محافظ شخصی آرو است ، یه حفاظ دار به درد بخور و یکی از اون قدرتمندهاش » : الیزار گفتبه طور مبهم ، جمعیت کوچکی از خون آشام ها را به یاد آوردم که در کاخ مرگبار آرو ، نزدیک او می پلکیدند . بعضیمرد بودند و بعضی زن . نمی توانستم صورت زنها را در خاطره ي ناراحت کننده و ترسناك به یاد آورم . یکی از آنهامی باست رناتا می بود .فکر می کنم.... ببین ، رناتا در مقابل حملات فیزیکی یه حفاظ قدرتمنده . اگر کسی به اون یا » : الیزار متفکرانه گفتآرو ، - تا وقتی که در وضعیت هاي خطرناك در کنار اونه- ضربه بزنه ، منحرف می شه . نیرویی در اطراف اون وجودداره ، که با وجود اینکه تقریبا نمی شه متوجهش شد ، از ضربه جلوگیري می کنه . تو خودت رو کاملا در یه مسیريبرخلاف اون چیزي که قصد داشتی پیدا می کنی با خاطره ي گنگی از اینکه چرا می خواستی به اون مسیر اولیت بري. اون می تونه حفاظش رو تا چند متر به اطراف بسط بده . اون در موارد مورد نیاز از مارکوس و کایوس هم محافظت« . می کنه ، ولی در قبال آرو وظیفه دارهدر واقع اون چیزي که داره ، فیزیکی نیست . مثل هدیه هاي ما وسیعه . و جاي خودش رو در ذهن گرفته . دارم »من هیچ وقت » سرش را تکان داد « ؟ فکر می کنم که اگر اون بخواد سعی کنه مانع تو بشه کدوم پیروز می شین« . نشنیده بودم که هدیه هاي آرو یا جین خنثی شده باشندرِنزمه بی هیچ تعجبی این حرف را زد ، گویی در مورد رنگ لباسم نظر می دهد . « مامان ، تو استثنایی هستی »احساس گیجی می کردم . من از قبل هدیه ام را نمی دانستم ؟ من کنترل نفس خاصی داشتم که به من اجازه می دادکه از هراس سال اول تازه متولد شدنم بگریزم . خون آشام ها می توانستند حداکثر یک توانایی داشته باشن ، درسته ؟یا اینکه در آغاز حق با ادوارد بود ؟ قبل از اینکه کارلایل پیشنهاد این را بدهد که کنترل نفس من چیزي غیر طبیعیاست ، ادوارد فکر می کرد که این مانع فقط در اثر آمادگی قبلی من بوده است ، حاصل تمرکز و طرز برخوردم ، اینچیزي بود که گفته بود .حق با کدامشان بود ؟ کار دیگري بود که بتوانم انجام دهم ؟ یه اسم و یه دسته براي چیزي که بودم وجود داشت ؟« ؟ می تونی گسترشش هم بدي » کیت با اشتیاق پرسید« ؟ گسترش » پرسیدم« ؟ اونو از خودت دور کنی و براي کسی که کنارته حفاظ قرار بدي » کیت توضیح داد« . نمی دونم . تاحالا این کارو نکردم . نمی دونم که می تونم این کارو انجام بدم یا نه »اوه ، ممکنه نتونی این کارو بکنی ، خدا می دونه که من براي قرن ها روي این کار کردم و » : کیت به سرعت گفت« . بهترین کاري که تونستم بکنم این بود که جریان برق را روي پوستم گسترش بدمبا سردرگمی نگاهش کردم .« کیت توي حالت هاي تهاجمی مهارت داره ، یه جوري مثله جینه » : ادوارد گفتناخودآگاه از کیت دور شدم و او خندید .« من مردم آزاري ندارم ، این فقط چیزیه که موقع مبارزه به درد می خوره » او به من اطمینان دادکلمات کیت در من نفوذ کردند و باعث شدند که در ذهنم ارتباطاتی شکل بگیرند . او گفته بود ، براي کسی که درکنارت است حفاظ درست کنی . گویی راهی برایم وجود داشت که کسی را مشمول این سر عجیب و ساکتم کنم .ادوارد را به خاطر آوردم که روي سنگهاي قدیمی قصر ولتوري به خود می پیچید . با وجود این که این یه خاطره يانسانی بود ، ولی قوي بود و از بقیه دردناك تر . گویی در بافت هاي مغزم حک شده بود .چه می شد که از ین اتفاق براي همیشه جلوگیري می کردم ؟ چه می شد اگر می توانستم از او محافظت کنم ؟ ازرِنزمه محافظت کنم ؟ چه می شد اگر کوچکترین ذره ي احتمالی براي اینکه از آنها محافظت کنم وجود داشت ؟تو باید به من نشون » بدون فکر به بازوي کیت می زدم « ! تو باید به من یاد بدي که چی کار کنم » اصرار کردم« بدي چجوري این کارو کنم« شاید ، اگر از شکستن استخوان دستم ، دست برداري » کیت از ضربه ي من خودش را کنار کشید« اوپس ! ببخشید »« ؟ تو حفاظ داري ، درسته . اون حرکت باید دستت رو پرتاب می کرد . تو هیچ چی حس نکردي » : کیت گفتهیچ کدام از ما به او توجه « . واقعا نیازي نیست کیت ، اون هیچ ضربه اي رو احساس نکرده » : ادوارد زیر لب گفتنکردیم .« ؟ نه ، من چیزي حس نکردم ، تو از جریان برقت استفاده کردي »« آره . هممم ، من کسی رو ندیده بودم که اونو حس نکنه ، چه نامیرا چه چیز دیگه اي »« ؟ گفتی که اونو گسترشش دادي ؟ روي پوستت »« قبلا فقط در کف دستانم بود ، مثل آرو » کیت سرش را تکان داد« یا رِنزمه » ادوارد به میان حرفش پریدولی بعد از تمرین هاي زیادي که کردم ، می تونم این جریان رو در تمام بدنم برقرار کنم . وسیله ي دفاعی خوبیه . »هر کسی که سعی کنه منو لمس کنه مثل انسانی که بهش شوك الکتریکی وارد کنن ، روي زمین پرتاب می شه . فقط« . براي چند ثانیه باعث سقوطش می شه ولی این زمان برام کافیهمن نصفه نیمه به کیت گوش می دادم ، ذهنم در گیر این ایده بود که اگر به اندازه ي کافی سریع باشم می توانم ازخانواده ي کوچکم محافظت کنم . با تمام وجودم آرزو می کردم که در این گسترش دادن هم خوب عمل کنم مثلوقتی که به طرز عجیبی در بقیه ي جنبه هاي خون آشام بودن خوب بودم . زندگی انسانیم مرا براي چیزهاي معمولیآماده نکرده بود ، و نمی توانستم خودم را قانع کنم که این استعداد من خاتمه یافته باشد .احساس کردم هیچ وقت چیزي را به این شدت نخواسته ام ، این که بتوانم از چیزي که دوست داشتم حمایت کنم .چون فکرم خیلی مشغول بود ، متوجه سکوت میان ادوارد و الیزار نشدم ، تا اینکه شروع به صحبت کردند .« ؟ با این وجود می تونی حتی به یه استثنا هم فکر کنی » ادوارد پرسیدبه اطراف نگاه کردم تا متوجه منظورش بشوم و فهمیدم که بقیه هم دارن به آن دو مرد نگاه می کنند . آنها مشتاقانهبه سمت یکدیگر خم شده بودن . چهره ي ادوارد از تردید در هم فرو رفته بود و چهره ي الیزار بی میل و ناراحت بود .من از تغییر ناگهانی جو تعجب کردم. « . من نمی خوام این طوري به اونا فکر کنم » : الیزار از میان دندان هایش گفت« ... اگه حق با تو باشه » الیزار دوباره شروع کرد« این فکره توئه ، نه من » ادوارد حرفش را قطع کرداگر حق با من باشه... من حتی نمی تونم بفهمم این چه معنی اي می ده . اون تمام دنیاي که ساخته بودیم رو تغییر »« . می ده . اون تمام معناي زندگی منو تغییر می ده . چیزي که من یه قسمتی ازش هستم« الیزار ، تصمیم هاي تو همیشه بهترین بوده »« ... این اهمیت داره ؟ من چه کار کرده ام ؟ چند تا زندگی رو »ما چی رو از دست دادیم دوست من ؟ من » . تانیا دستش را با حالتی آرامش بخش روي شانه ي الیزار گذاشت« . می خوام بدونم موضوع چیه تا بتونم در این بحث شرکت کنم . تو هیچ وقت این قدر از خودت انتقاد نکرده بوديسپس از زیر دست تانیا خارج شد و دوباره شروع به قدم زدن کرد ، تند تر از « ؟ اوه ، نکرده بودم » الیزار زمزمه کردقبل.« توضیح بده » تانیا براي چند لحظه به او نگاه کرد و بعد رو به ادوارد کرداون سعی داره بفهمه چرا » ادوارد سرش را تکان داد ، وقتی حرف می زد چشمان نگرانش الیزار را دنبال می کردندتعداد زیادي از ولتوري می یان تا مارو مجازات کنن . این جزو عادت هاي اونا نیست . در واقع ما بزرگترین وکامل ترین گروهی هستیم که اونا باهاشون روبه رو می شن ، ولی در گذشته گروه هایی بودند که براي حفاظت ازخودشون با هم متحد شده بودند و ولتوري ها هیچ وقت با وجود اینکه تعدادشون کمتر بوده ، نجنگیدند . احتمال بردن« . ما تقریبا زیاده ، و تعدادمون یه عامله مهمه ، ولی عامل اصلی نیستاون داره دفعات دیگه رو به یاد می یاره که گروه هاي دیگه تحت مجازات قرار گرفته بودند و طرحی که براي »خودش اتفاق افتاده . طرحی بوده که بقیه گارد ها هیچ وقت به اون توجه نکرده بودند تا اینکه الیزار کسی بود که این« . اطلاعات را به طور محرمانه به آرو داد . طرحی که فقط در هر قرن یا همین حدود تکرار شدهمثل ادوارد الیزار را تماشا می کرد . « ؟ این طرح چی بود » کارمن پرسیدآرو به شخصه به اعزام نیرو براي مجازات کردن علاقه اي نداره . ولی در گذشته ، وقتی آرو چیزي » : ادوارد گفتخاصی می خواست ، طولی نمی کشید که شواهد موجود در مورد اینکه این یا اون گروه کار غیر قابل بخششی انجامداده اند اثبات می شد . خون آشام هاي کهنه کار تصمیم می گرفتند تا بروند و حکم مامورانشان را تماشا کنند . و بعد ،وقنی که تقریبا تمام گروه نابود می شدند ، آرو کسی را که افکارش - ارو اینطور ادعا می کرد - استثنائا پشیمان بود ،عفو می کرد . همیشه ، معلوم می شد که آن خون آشام هدیه اي را دارد که آرو دوست دارد . همیشه ، جایگاه اینشخص در بین گارد بود . خون آشامی که هدیه داشت ، به سرعت پیشرفت می کرد ، و همیشه می درخشید . هیچ« . استثنایی وجود نداشت« . انتخاب شدن باید چیز وحشتناکی بوده باشه » کیت نظر دادهنوز در حرکت بود. « ! ها » الیزار غرولند کرداسمش چلسی بود . او » واکنش خشمگینانه ي الیزار را توضیح داد « کسی در بین گارد وجود داشت » : ادوارد گفتمی توانست روي وابستگی هاي احساسی بین مردم تاثیر بذاره ، هم می توانستم آنها را قطع کند و هم می توانست آنهارا تقویت کند . او می توانست کاري کند که یه نفر به ولتوري وابسته شود ، کاري کند که خودش را به آنها متعلق بداند« .... ، کاري کند که بخواهد که ولتوري ها را خشنود کندما همه فهمیده بودیم که چرا چلسی مهمه . در یه جنگ ، اگر می توانستیم وفاداري میان » الیزار توقفی ناگهانی کردگروه هاي متحد شده را از بین ببریم ، می توانستیم خیلی راحت تر با آنها مبارزه کنیم . اگر می توانستیم اعضايبی گناه یک گروه را به طور احساسی از گناه کار دور کنیم ، عدالت بدون خونریزي اجرا می شد ، گناهکار بدون دخالتکسی مجازات می شد و بی گناهان می توانستند بخشیده شوند . در غیر این صورت ، غیر ممکن بود که بتوان از اینکههمه ي گروه با هم مبارزه کنند جلوگیري کرد . در نتیجه چلسی تمام بند هایی که آنها را بهم متصل می کرد را از بینبرد . این به نظر من موهبت بزرگی بود ، مدرکی بود بر مهربانی آرو . شک کردم که چلسی گروه ما را هم به یکدیگرمتصل کرده است ، ولی آن هم به نظرم کار خوبی بود . باعث کارآیی بیشتر ما می شد . به ما کمک می کرد که« . آسان تر با هم زندگی کنیماین موضع باعث شد تا خاطرات گذشته برایم روشن شوند . قبلا نمی فهمیدم که چگونه گارد از فرمان هاي اربابانشانبا خشنودي اطاعت می کنند ، تقریبا مثل یک عاشق از خود گذشته .چشمانش به سرعت روي اعضاي خانواده اش بر « ؟ هدیه اش چقدر قدرتمند بود » : تانیا با زیر ترین صدایش گفتمی گشت .ولی هر چیزي که » سرش را تکان داد « . من توانستم با کارمن آن را ترك کنم » الیزار شانه اش را بالا انداختضعیف تر از رابطه ي بین جفت ها باشه در خطره . حداقل در یک گروه معمولی . با وجود این در اونجا پیوند هاییضعیف تر از پیوند هاي بین خانواده ي ما وجود داشت . اجتناب از خون انسان ما را با فرهنگ تر کرده ، به ما اجازه داده« تا پیوند عشق واقعی را تجربه کنیم . شک دارم که چلسی بتونه پیمان مارو بشکنه ، تانیاتانیا سرش را تکان داد ، هنگامی که الیزار تحلیلش را ادامه می داد ، به نظر می آمد که اطمینان خاطر یافته است .من فقط می توانم به این فکر کنم که آرو تصمیم گرفته است که خودش بیاید ، تا افراد زیادي را با خودش ببرد ، »اون باید اونجا باشه تا وضعیت رو کنترل کنه . » الیزار ادامه داد « . چون هدفش مجازات نیست ، بلکه تملک افرادهولی اون به تمام گاردش احتیاج داره تا در برابر یه گروه بزرگ که استعداد هایی هم داره دفاع کنه . ولی با این وجود ،این باعث می شه که بقیه ي خون آشام هاي پیر توي ولترا بی دفاع بمونن . خیلی خطرناکه ، کسی ممکنه سعی کنهکه از ین موقعیت سوءاستفاده کنه . در نتیجه همه شون با هم می یان . آرو چه جور دیگه اي می تونه مطمئن بشه کهالیزار در حالیکه در فکر فرو رفته بود این حرف را « . هدیه هایی که می خواد حفظ بشن ؟ اون باید اونارو بدجور بخوادزد .از چیزهایی که من در افکارش دیدم ، آرو هیچ چیزي رو به اندازه ي » : ادوارد با صدایی به آرامی نفس کشیدن گفت« . آلیس نخواستهاحساس کردم دهانم باز شد . تصاویر کابوس مانندي را به خاطر آوردم که خیلی وقت پیش تصور کرده بودم . ادوارد وآلیس در رداهایی سیاه و با چشمانی به رنگ خون . صورتهایشان در حالیکه که کنار سایه هایی ایستاده بودند ، سرد ودور به نظر می رسید ، دستان آرو در دستانشان بود... آیا آلیس اخیراً این را دیده بود ؟ آیا او دیده بود که چلسی عشق اوبه مارا از بین می برد و او را به آرو ، کایوس و مارکوس پیوند می دهد ؟صدایم با گفتن نامش شکست . « ؟ دلیل رفتن آلیس اینه » پرسیدمفکر می کنم همین باشه . اینکه آرو رو از چیزي که بیشتر از همه » : ادوارد دستش را روي گونه ام گذاشت و گفت« . محروم کنه . اینکه قدرتش رو از دسترس آرو دور کنهشنیدم که تانیا و کیت با سردرگمی با هم پچ پچ می کنند و به یاد آوردم که آنها چیزي از آلیس نمی دانستند .« اون تورو هم می خواد » زمزمه کردمنه به اون اندازه . من واقعا نمی تونم به اون » ادوارد شانه اش را بالا انداخت ، چهره اش ناگهان خیلی خونسرد شدچیزي اضافه تر از چیزي که خودش داره بدم . و بی تردید این بستگی داره که اون راهی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#104
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۶ صبح
پیدا کنه تا من رو مجبور کنهیکی از ابروهایش را « . که خواسته اش رو انجام بدم . اون منو می شناسه و می دونه که چقدر احتمال این کار کمهطعنه آمیز بالا برد .الیزار دستش را دراز کرد و بعد به من « اون ضعف هاي تورو هم می دونه » الیزار به سهل انگاري ادوارد اخم کردنگاه کرد .« چیزي براي بحث کردن نمونده » : ادوارد به سرعت گفتبا وجود این آرو بی تردید جفت تورو هم می خواد . اون حتما به استعدادي » الیزار به تذکر او توجهبی نکرد و ادامه داد« . که در تجسم انسانی اش هم او را به مبارزه طلبیه ، علاقه دارهادوارد با این موضوع احساس معذب بودن می کرد . من هم دوست نداشتم . اگر آرو کاري از من می خواست - هرچیزي- فقط باید ادوارد را آزار می داد تا من درخواستش را انجام دهم . و بالعکس .آیا مرگ کمتر اهمیت نداشت ؟ آیا این کشته شدن بود که ما باید از آن می ترسیدیم ؟من فکر می کنم که ولتوري منتظر چنین چیزي بوده ، یه بهانه . اونا نمی دونستن که » ادوارد موضوع را عوض کرداین بهانه چطوري جور میشه ، ولی نقشه شان براي چنین زمانی آماده بوده . به همین دلیل آلیس تصمیم اونارو قبل از« . اینکه ایرینا محرك بشه دیده بود . تصمیم از قبل گرفته شده بود ، فقط منتظر بودند تا بهانه شان را توجیه کنند« ... اگر ولتوري از اعتماد ما سوءاستفاده کنه ، همه ي نامیرایان اونارو برکنار می کنند » : کارمن زیر لب گفتاهمیتی داره ؟ کی باور می کنه ؟ و حتی اگه بقیه هم متقاعد بشن که ولتوري داره از قدرتش » : الیزار گفت« سوءاستفاده می کنه ، چه فرقی می کنه ؟ کسی نمی تونه در مقابل اونا ایستادگی کنه« ولی ظاهرا چند نفر از ما به اندازه ي کافی دیوانه هستند که این کارو امتحان کنن » : کیت گفتکیت ، شما فقط براي شهادت اینجایین . هدف آرو هر چی که باشه فکر نکنم که آماده » ادوارد سرش را تکان دادباشه که شهرت ولتوري رو براي این کار لکه دار کنه . اگر بتونیم از مجادله با او اجتناب کنیم ، مجبور می شه که« . اینجارو در صلح ترك کنه« درسته » تانیا زمزمه کردبه نظر نمی آمد که کسی متقاعد شده باشد . براي چند دقیقه ي طولانی کسی حرفی نزد .سپس صداي ایستادن چرخ هاي ماشینی را روي سنگفرش گلی ي خانه شنیدم .« ... اوه ، گندش بزنن ، چارلیه شاید دنالیس ها بتونن برن طبقه ي بالا تا » زمزمه کردم« پدر تو نیست » . چشمانش به دور نگاه می کرد ، به دور خیره شده بود « نه » : ادوارد با صدایی خشک گفتبالاخره آلیس پیتر و شارلوت رو فرستاده . وقتشه که براي مرحله ي بعدي آماده » چشمانش روي من متمرکز شدند« . بشیمفصل سی و دوم:گروهخانه ي بزرگ کالن ها شلوغتر از آن بود که کسی بتواند وانمود کند که راحت است .با وجود این ، غذا خوردن خطرناك بود . دسته ي ما تا جایی که می توانستند تلاش کردند . آنها از لاپوش و فورکسفراتر رفتند و شکار کردن فقط در خارج از ایالت آزاد شد . ادوارد میزبان سخاوتمندي بود ، همه ي ماشینهایش رادرمواقع لزوم ، بدون ذره اي نارحتی قرض می داد . با وجود اینکه سعی می کردم که به خودم بگویم که آنها درهمه ي جاي دنیا شکار می کنند ، این سازش با آنها مرا معذب می کرد .جیکوب بیشتر ناراحت بود . گرگ نما ها علاقه داشتند که از از بین رفتن جان یک انسان جلوگیري کنند ، و حالا باید ازگروهی از قاتلان ، که نزدیک مرزهاي گروه بودند چشم پوشی می کردند . ولی در این وضعیت که رِنزمه در معرضخطري جدي بود ، جیکوب دهانش را می بست و ترجیحاً به جاي خون آشام ها به زمین نگاه می کرد .من از راحت پذیرفته شدن جیکوب ، توسط خون آشام هایی که براي دیدار آمده بودند ، تعجب کردم . مشکلی کهادوارد انتظارش را داشت به وجود نیامد . جیکوب کم و بیش براي آنها نامرئی بود ، یک آدم کامل نبود ، و از طرفی غذاهم محسوب نمی شد . آنها جوري با او رفتار می کردند که یک نفر که حیوانات را دوست ندارد ، با حیوان خانگیدوستانش بر خورد می کند .لیا، سث ، کوئیل و امبري مامور شدند که با سم بروند و جیکوب هم با خوشحالی آنها را همراهی کرد ، به استثناياینکه نمی توانست دوري از رِنزمه را تحمل کند و رِنزمه با جادو کردن مجموعه ي جدیدي از دوستان کارلایل مشغولبود .ما صحنه ي معرفی رِنزمه به دسته ي دنالی ها را نیم دو جین تکرار کردیم . اول براي پیتر و شارلوت که آلیس وجاسپر آنها را بدون هیچ توضیحی فرستاده بودند ، مثل بیشتر کسانی که آلیس را می شناختند ، به انجام دستورهایشبدون کمترین اطلاعات ، باور داشتند . آلیس به آنها چیزي راجع به نقشه اي که او و جاسپر در سر داشتند نگفته بود .او قول نداده بود که باز هم آنها را ببیند .نه پیتر و نه شارلوت یک بچه ي نامیرا را ندیده بودند . با وجود اینکه آنها قوانین را می دانستند ، واکنش منفی آنها بهاندازه ي خون آشام هاي دنالی شدید نبود . کنجکاوي آنها را به سمت اینکه اجازه بدهند تا در مورد رِنزمه توضیحبدهیم سوق داد . و همین شد . آنها به اندازه ي خانواده ي تانیا ، تسلیم شدند که جزو شاهدان باشند .کارلایل دوستانی را از مصر و ایرلند فرستاد .گروه ایرلندي ها اول رسیدند و به طرز شگفت آوري به راحتی متقاعد شدند . شیوان- زنی با شخصیتی فوق العاده کهجثه بزرگش زمان حرکت نوسانی نرمش ، هم زیبا بود و هم رعب آور - رهبر گروه بود ، ولی او و جفتش که صورتخشنی داشت ، لیام ، مدت زمان زیادي بود که به قضاوت جدیدترین عضو گروهشان اعتقاد داشتند . مگی کوچک ، باحلقه هاي قرمز رنگ و فنري شکل موهایش ، مثل دو عضو دیگر گروه ، از نظر جسمانی با ابهت نبود ولی او هدیه ايداشت که با آن می توانست بفهمد که چه زمانی به او دروغ می گویند ، و کسی به قضاوت او اعتراض نمی کرد . مگیاظهار داشت که صحبت هاي ادوارد حقیقت دارد و در نتیجه شیوان و لیام داستان ما را قبل از آنکه رِنزمه را لمس کنندباور کردند.آمون و بقیه ي مصري ها داستان دیگري داشتند . حتی بعد از آنکه دو عضو جوانتر گروهش ، بنجامین و تیا ، با توضیحرِنزمه قانع شدند ، آمون از دست زدن به رِنزمه خودداري کرد و به گروهش دستور داد تا بروند . بنجامین ،- خونآشامی که به طرز عجیبی خوشرو بود و به نظر می آمد که از یک پسر جوان بزرگتر باشد و می توانست هم زمان همکاملا متقاعد شده به نظر بیاید و هم حواس پرت- با چند تهدید ماهرانه در مورد اینکه آنها را ترك می کند ، آمون رامتقاعد کرد که بماند . آمون ماند ولی باز هم از دست زدن به رِنزمه امتناع ورزید و حتی به جفتش ، کبی ، اجازه نداد تابه رِنزمه دست بزند . به نظر می آمد که افراد گروه شبیه هم نیستند ، با این که مصري ها از نظر ظاهر خیلی شبیه بههم بودند ، با موهایی به سیاهی شب و پوستی زرد زیتونی رنگ ، می توانستند به عنوان اعضاي یک خانواده شناختهشوند . آمون بزرگترین عضو و سخنگوي گروه بود . کبی هیچ وقت از آمون بیشتر از سایه اش دور نمی شد و من هیچگاه نشنیدم که او حتی کلمه اي حرف بزند . تیا ، جفت بنجامین هم زن ساکتی بود، با وجود این ، وقتی که حرفمی زد در هر چیزي که می گفت ، بینش فراوان و جاذبه وجود داشت . باز هم بنجامین بود که در همه جا می گشت ،گویی او نیروي جاذبه ي نامرئی اي داشت که دیگران را به سوي خود می کشید . دیدم که الیزار با چشمانی گشادشده به پسر نگاه می کند و فکر می کند که بنجامین استعداد جذب کردن افراد را به خود دارد .این طور نیست . هدیه اون باید خیلی خارق العاده تر از این باشه که آمون » : شب ، هنگامی که تنها بودیم ادوارد گفتآمون » آه کشید « . نمی خواد اونو از دست بده . شبیه وقتیه که ما نقشه می کشیدیم آرو در مورد رِنزمه چیزي ندونهبنجامین رو از توجه آرو دور نگه داشته . آمون بنجامین رو خون آشام کرده ، و می دونسته که اون یه خون آشام خاص« . می شه« ؟ اون چی کار می تونه بکنه »« . چیزي که الیزار قبلا ندیده ، چیزي که من تا به حال در موردش نشنیدم . چیزي که حفاظ تو در مقابلش هیچه »اون می تونه عناصر طبیعت رو به کار بگیره ، زمین ، باد ، آب و آتش . تغییر » لبخندي کج به من زد و ادامه دادفیزیکی ، نه فقط توهمی که در ذهن افراد به وجود می یاد . بنجامین هنوز داره روي این موضوع تحقیق می کنه وآمون سعی می کنه که از بنجامین یه سلاح بسازه . ولی خودت دیدي که بنجامین چقدر مستقل عمل می کنه .« نمی شه از اون استفاده کرد« تو از اون خوشت می یاد » از روي لحن صداي ادوارد حدس زدم« اون درك درستی از بد وخوب داره . من از برخوردش خوشم می یاد »برخورد آمون چیز دیگري بود . او و کبی خودشان را می گرفتند ، با وجود این بنجامین و تیا با روش خودشان به سرعتبا دنالی ها و گروه ایرلندي ها دوست شدند . ما امیدوار بودیم که بازگشت کارلایل ، باقیمانده ي کشمکش با آمون راتخفیف دهد .امت و رزالی تکاور ها را فرستادند- هر دوست خانه بدوش کارلایل که توانسته بودند محلش را پیدا کنند .گَرِت اول آمد - خون اشامی دراز و لاغر با چشمانی به رنگ یاقوت و موهایی بلند و خاکی رنگ که آنها را با تسمه ايچرمی ، پشت سرش بسته بود - و فورا می شد دریاف که او یک ماجراجو است . من تصور کردم که ما می توانیم براياو هر مبارزیه اي را آماده کنیم و او می پذیرد ، فقط براي اینکه خودش را تست کند . او به سرعت با خواهران دنالیاُخت شد و سوالات بی پایانی در مورد زندگی غیر معمول آنها پرسید . فکر کردم که شاید گیاه خواري براي او مبارزه يدیگري باشد که می خواهد امتحانش کند ، فقط براي اینکه بداند می تواند آن را انجام دهد یا نه .مریو رندال هم آمدند ، با یکدیگر دوست بودند ، ولی با هم نیامدند . آنها به داستان رِنزمه گوش کردند و مثل دیگرانبراي شهادت آمدند . مثل دنالی ها ، آنها فکر می کردند که اگر ولتوري براي توضیح صبر نکند باید چه کنند . هرسهخانه بدوش ، با ایده ي اینکه در کنار ما بمانند ، خودشان را سرگرم می کردند .جیکوب ، بی تردید با همه ي افراد جدید با ترشرویی برخورد می کرد . وقتی می توانست فاصله اش را با آنها حفظمی کرد و وقتی نمی توانست ، پیش رِنزمه غرولند می کرد که اگر از او انتظار دارند که نام همه ي زالو هاي جدید راحفظ کند ، کسی باید یک فهرست برایش تنظیم کند .کارلایل و ازمه یک هفته بعد رفتنشان برگشتند و امت و رزالی چند روز بعد از آنها . همه ي ما با وجود آنها در خانهاحساس بهتري داشتیم . کارلایل یک دوست دیگر را نیز با خودش به خانه آورده بود ، "دوست" شاید اصطلاحمناسبی نبود . آلیستر خون آشام انگلیسی مردم گریزي بود که کارلایل را نزدیک ترین آشنایانش به شمار می آورد ، باوجود اینکه کارلایل به سختی می توانست در هر قرن یکبار به او سر بزند . آلیستر ترجیح می داد که تنها باشد وکارلایل با زحمت فراوان او را به اینجا آورد . او از همه ي دسته ها دوري می کرد و واضح بود که کسی از میان جمعبه او علاقه اي نداشت .خون آشام متفکر سیاه مو ، از اولین کلمات کارلایل موضوع رِنزمه را دریافت و مثل آمون از دست زدن به او خودداريکرد ادوارد به کارلایل ، ازمه و من گفت که آلیستر از بودن در آنجا می ترسد . ولی بیشتر از آن از ندانستن نتیجه يکار می ترسد . او به همه چیز شک داشت و به طور طبیعی به ولتوري هم شک داشت . چیزي که در حال حاضر درحال رخ دادن بود ، به نظرمی آمد تمام ترس هایش را تایید می کند .بدون شک در حال حاضر اونا می دونن که من اینجام . » شنیدیم که با خودش در اتاق زیر شیروانی غرغر می کندنمی شه چنین چیزي رو از آرو مخفی کرد . یعنی باید قرن ها از دستشون فرار کنم . هر کسی که کارلایل در دهه يگذشته صحبت کرد در لیست اوناست . باور نمی کنم که خودم رو توي چنین دردسري انداختم . اینجوري دوستان رو« دیدن خیلی کار خوبیهولی اگر اون در مورد فرار کردن از دست ولتوري راست می گفت ، حداقل بیشتر از بقیه به این کار امید داشت . آلیستریه ردیاب بود ، البته نه به خوبی و دقت دیمیتري . او نیرویی داشت که باعث می شد در مسیر متضاد هر چیزي کهمی خواست حرکت کند . ولی آن نیرو باید آنقدر قوي می بود تا به او راه فرار را نشان دهد ، راهی مخالف جهت راهدیمیتري و بعد ، گروهی از دوستانی که انتظارشان را نداشتیم رسیدند ، انتظارشان را نداشتیم چون نه کارلایل و نهرزالی نتوانسته بودند با دسته ي آمازون ارتباط برقرار کنند .یکی از دو زن بلند قد و گربه مانند که قد بلندتري داشت این جمله را گفت . به نظر می آمد هر دوي آنها « کارلایل »را کشیده اند- دست و پاي کشیده ، انگشتان کشیده ، موهاي سیاه بافته شده ي بلند ، صورت کشیده و دماغی بلند ،چیزي به جز پوست حیوانات نپوشیده بودند . زیر پوش هایی از چرم ، و شلوارهاي چسبان که در کنار پاها با بندهاییچرمی سوراخ شده بودند . فقط طرز لباس پوشیدنشان نبود که آنها را وحشی نشان می داد ، بلکه همه چیز ، ازچشمهاي نا آرام قرمز رنگشان، تا حرکات ناگهانی و سریعشان نشان از وحشی بودن آنها داشت . من تا به حالخون آشام هایی به این بی تمدنی ندیده بودم .ولی آلیس آنها را فرستاده بود و این موضوع حاکی از خبرهاي جالبی بود که باعث می شد نرمتر باشیم . چرا آلیس درآمریکاي جنوبی بود ؟ فقط به این خاطر که دیده بود که کس دیگري نمی تواند با آمازونی ها تماس بگیرد ؟« زفرینا و سنا ! ولی کچیري کجاست ؟ من هیچ وقت شما سه تا رو جدا از هم ندیده بودم » کارلایل پرسیدآلیس گفت که ما باید از هم جدا بشیم . این که » زفرینا با صدایی خشن و عمیق که به ظاهرش می خورد جواب دادما از هم دور شدیم ناراحت کننده است ، ولی آلیس به ما اطمینان داد وقتی که شما اینجا به ما احتیاج دارید ، او هم به«؟ ... کچیري در جاي دیگري احتیاج دارد . این تمام چیزي بود که اون به ما گفت ، به جز اینکه باید خیلی عجله کنیمجمله زفرینا به سوال تبدیل شد و من با لرزشی از اضطراب که هر قدر هم این کار را انجام می دادم از بین نمی رفت ،رِنزمه را بیرو آوردم تا آنها را ببیند.با وجود ظاهر خشنشان ، به آرامی به داستان ما گوش کردند و به رِنزمه اجازه دادند تا موضوع را شرح دهد . آنها درکنار رِنزمه همانقدر وقت صرف کردند که خون آشام هاي دیگر کردند ، ولی من نمی توانستم جلوي نگرانی ام را ازحرکات سریع و متنائب آنها نزدیک به رِنزمه بگیرم . سنا همیشه کنار زفرینا بود و هیچ وقت حرف نمی زد ولی مثلآمون و کبی نبودند . کبی حالتی فرمانبردارانه داشت ؛ سنا و زفرینا مثل دو عضو بدن بودند ، زفرینا مثل یک دهان بود .اخبار مربوط به آلیس به طرز عجیبی آرامش بخش بود . معلوم بود که او در حال انجام ماموریت مشکوکی است که تااز هر نقشه اي که آرو برایش کشیده دوري کند .ادوارد از اینکه آمازونی ها با ما بودند هیجان داشت . چون زفرینا به طرز عجیبی استعداد داشت . هدیه ي اومی توانست یک اسلحه ي تهاجمی بسیار خطرناك باشد . نه اینکه ادوارد از زفرینا بخواهد که در نبرد کنار ما ایستادگیکنند ، ولی اگر ولتوري با دیدن شاهدان ما دست نگه نداشت ، احتمال اینکه با صحنه اي متفاوت روبه رو می شد زیادبود .زفرینا از مصونیت من « این فقط یه توهمه » وقتی مثل همیشه معلوم شد که روي من اثر ندارد ادوارد توضیح دادتعجیب کرده بود و به آن علاقه مند شده بود ؛ چیزي بود که تا به حال با آن مواجه نشده بود . و وقتی که ادوارد برایمدر مورد چیزي که از دست داده بودم توضیح می داد ، زفرینا در اطراف می گشت . چشمان ادوارد وقتی شروع کرد بهاون می تونه کاري کنه که مردم چیزي رو اون می خواد ببینند ، » حرف زدن تمرکزشان را به آرامی از دست دادنندفقط ببینند ، نه چیز دیگه . براي مثال ، الان من در وسط جنگل هاي استوایی ظاهر شدم . انقدر واقعیه که اگر تورو« . توي بازوانم حس نمی کردم ، باورش می کردملب هاي زفرینا به لبخند سختی باز شدند ، یک ثانیه بعد ، چشمان ادوارد دوباره متمرکز شدند و او به زفرینا لبخند شد.« تاثیر گذاره » : گفترِنزمه محو گفتگو شده بود و دستش را بدون ترس به سمت زفرینا دراز کرد .« ؟ می تونم ببینم » پرسید« ؟ چی می خواي ببینی » زفرینا پرسید« چیزي رو که به بابا نشون دادي »زفرینا سرش را تکان داد و من با نگرانی چشمان رِنزمه را نگاه کردم که بدون هیچ حسی به فضا خیره شده بودند . یکلحظه بعد ، لبخند مبهوت کننده ي رِنزمه صورتش را درخشان کرد .« بیشتر » دستور دادبعد از آن ، دور کردن رِنزمه از زفرینا و تصاویر قشنگش سخت شد . نگران بودم ، چون من مطمئن بودم که زفرینامی تواند تصاویري بیافریند که زیبا نباشند . ولی از ذهن رِنزمه می توانستم تصاویر زفرینا را ببینم . آنها به اندازه يهمه ي خاطرات رِنزمه واضح بودند ، گویی واقعی بودند ، و بدین ترتیب می توانستم قضاوت کنم که آنها مناسبهستند یا نه .با وجود اینکه من زفرینا را به آسانی ترك نمی کردم ، باید اقرار می کردم که براي سرگرم کردن رِنزمه مفید بود . مندستاتنم را نیاز داشتم من خیلی چیزها باید یاد می گرفتم ، هم فیزیکی و هم ذهنی ، و زمان کم بود .اولین تلاشم براي یاد گرفتن مبارزه خوب پیش نرفت .ادوارد براي دو ثانیه با من گلاویز شد ، ولی به جاي اینکه مرا کمی آزاد کند ، عقب رفت و از من دور شد . فهمیدم کهچیزي اشتباه است ؛ او مثل سنگ بی حرکت بود و به زمینی که در آن تمرین می کردیم خیره شده بود .« من متاسفم بلا » : گفت« نه ، من خوبم . بیا دوباره شروع کنیم » : گفتم« نمی تونم »« منظورت چیه که نمی تونی ؟ ما تازه شروع کردیم »پاسخی نداد .« ببین ، می دونم که توي این کار خوب نیستم ، ولی اگه به من کمک نکنی بهتر نمی شم »چیزي نگفت . با سرخوشی روي او پریدم . دفاعی نکرد و هر دو روي زمین افتادیم . وقتی که لبهایم را روي گلویشفشار دادم ، بی حرکت بود .« من بردم » اعلام کردمچشمانش نزدیک شدند ولی چیزي نگفت .« ؟ ادوارد ؟ چی شده ؟ چرا نمی خواي به من یاد بدي »من نمی تونم تحمل کنم . امت و رزالی هم به » یک دقیقه ي تمام گذشت تا او دوباره شروع به صحبت کردن کرد« . اندازه ي من می دونند . تانیا و الیزار حتما بیشتر می دونند ، از یه نفر دیگه بخواهاین انصاف نیست ! تو توي مبارزه خوبی . تو قبلا به جاسپر کمک کردي . تو با اون و بقیه جنگیدي . چرا من نه ؟ »« ؟ من چه کار اشتباهی کردمآهی از روي خشم کشید . چشمانش سیاه بود و تقریبا هیچ رنگ طلایی اي در آن دیده نمی شد .اون جوري به تو نگاه کردن ، اینکه تو رو به عنوان یه هدف بررسی کردن . تمام راه هایی که می تونم تورو »خیلی به نظرم واقعی می یاد . ما اونقدر وقت نداریم که برامون فرقی بکنه که کی تورو » به خودش پیچید «... بکشم« تعلیم بده . هر کسی می تونه بهت اصولش رو یاد بدهاخم کردم .به علاوه ، این کار لازم نیست ، ولتوري متوقف می شن ، اونا متوجه » لبانم را که آویزان بودند لمس کرد و لبخند زد« . خواهند شد« ولی اگه نشدند ؟ من باید یاد بگیرم »« یه معلم دیگه پیدا کن »این آخرین گفتگوي ما در مورد این موضوع نبود ؛ اما من نتوانستم حتی ذره اي او را از تصمیمش برگردانم .امت پیشتر از همه مشتاق کمک بود ، با وجود اینکه درس دادنش بیشتر شبیه انتقام گرفتن که از همه ي مبارزه هاییبود که در آنها باخته بود . اگر هنوز می توانستم کبود شوم ، باید از سر تا پایم بنفش می شد . رز ، تانی و الیزار همهصبور و محتاط بودند . درس هایشان مرا به یاد راهنماهاي جاسپر براي مبارزه در ژوئن گذشته بود ، با وجود اینکه آنخاطرات مبهم و غیرواضح بودند . بعضی از مهمانان آموزش مرا سرگرم کننده می یافتند و بعضی دیگر از آنها پیشنهادکمک می دادند . گَرِت خانه بدوش چند بار امتحان کرد ، او به طرز عجیبی معلم خوبی بود ، به سادگی با همه مثلخودشان رفتار می کرد و من تعجب کردم که چطور او به دسته اي تعلق ندارد . من حتی یکبار وقتی که رِنزمه درآغوش جیکوب بود و ما را تماشا می کرد با زفرینا مبارزه کردم ، تکنیک هاي زیادي از او یاد گرفتم ، ولی هرگز دوبارهازش کمک نخواستم . در واقع ، با وجود اینکه من زفرینا را خیلی دوست داشتم و می دانستم که او واقعاً به من اسیبنمی رساند ، ولی این زن وحشی مرا تا سر حد مرگ می ترساند .من چیزهاي زیادي از هر کدام از معلمانم یاد گرفتم ، ولی حسی به من می گفت که دانسته هایم هنوز در حد پایه است. نمی دانستم که چند ثانیه در مقابل آلک یا جین دوام می آورم . فقط دعا می کردم که براي کمک به اندازه ي کافیباشد.هر زمانی از روز که با رِنزمه یا در حال یاد گرفتن جنگ نبودم ، در حیاط پشتی با کیت کار می کردم ، سعی می کردمکه حفاظ داخلی ام را از مغزم خارج کنم تا از کس
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#105
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۷ صبح
دیگري محافظت کنم . ادوارد مرا در این کار تشویق می کرد .می دانستم که آرزو دارد که راهی پیدا کنم که هم مرا راضی کند و هم مرا از خط آتش دور نگه دارد .خیلی سخت بود . چیزي نبود که به آن متوسل بشم ، جسم جامدي نبود که بتوانم با آن کار کنم . اشتیاق شدید تنهاچیزي بود که داشتم . اشتیاق به اینکه بتوانم ادوارد ، رِنزمه و هر چقدر از افراد خانواده ام را امن در کنارم نگه دارمبارها و بارها سعی کردم ابر محافظم را از بدنم دور کنم ، موفقیت کم و گاه و بیگاهی به دست آوردم . احساسمی کردم که سعی می کنم با گروهی دزد مبارزه کنم ؛ گروهی که گاه و بیگاه از بتنی قابل لمس به دوديبی شکل تبدیل می شود .تنها ادوارد حاضر بود خوکچه ي هندي ما شود و شوکی پس از شوك دیگر را زمانی که من در حال کشمکش درونسرم بودم ، از کیت دریافت کند . ما به مدت چند ساعت کار کردیم و من احساس می کردم که باید از عرق پوشیدهشده باشم ، واي بی تردید بدن بی نقص من اینطور تسلیم نمی شد . خستگی من ذهنی بود .این موضوع که ادوارد کسی بود که باید رنج می کشید مرا در حد مرگ ناراحت می کرد ، من دستانم را بی فایده درهنگامی که او به خاطر تنظیمات کیت ، خودش را پشت سرهم عقب می کشید ، دورش حلقه کرده بودم . من بیشترینسعی خود را می کردم که حفاظ را دور هردوي ما قرار دهم ، هر از چندگاهی موفق می شدم ، ولی باز فاصلهمی گرفتم .از این تمرین متنفر بودم ، ترجیح می دادم زفرینا به جاي کیت کمک می کرد . بعد ، ادوارد باید به افسون هاي زفرینانگاه می کرد تا زمانیکه من او را از دیدنش متوقف بسازم . ولی کیت اصرار داشت که من به محرك بیشتري احتیاجدارم ، منظورش نفرت من از دیدن ادوارد در حال درد بود . من از اولین روزي که را کیت دیدم ، شک کردم که دراستفاده از هدیه اش مردم آزاري نداشته باشد . به نظرم می آمد که از این کار لذت می برد .سعی می کرد تا هر نشانه اي از درد را در صدایش پنهان کند . هر چیزي که مرا از « ! هی » : ادوارد با سرخوشی گفت« این یکی کمتر سوزش داشت . کارت خوب بود بلا » . تمرین مبارزه دور نگه داردنفس عمیقی کشیدم ، سعی کردم تمام کارهایی که انجام داده بودم را درك کنم . من با نوار لاستیکی درون ذهنم درکشمکش بودم تا دوباره از من دور شود .« دوباره ، کیت » : از میان دندان هاي کلید شده ام گفتمکیت دستش را به شانه ي ادوارد فشار داد .« این بار هیچی نشد » ادوارد آهی از سر آسودگی کشید« این بار حتی خفیف هم نبود » کیت یک ابرویش را بالا برد« خوبه » : با رنجش گفتمو بعد دستش را به سمت ادوارد دراز کرد . « آماده شو » : کیت به من گفتاینبار ادوارد لرزید و بازدم آرامی از میان دندان هایش خارج شد .لبم را گاز گرفتم . چرا نمی توانستم درست انجامش دهم ؟ « ببخشید ، ببخشید ، ببخشید » : با ریتم گفتمتو واقعا فقط چند روز روي این » مرا محکم به خود فشرد « تو کار فوق العاده اي رو انجام می دي بلا » : ادوارد گفت« موضوع کار کردي و به طرز غیرقابل باوري موفق شدي . کیت ، بهش بگو که چقدر کارش خوب بودهنمی دونم . واضحه که اون توانایی عجیبی داره ، و ما تازه کشفش کردیم . » : کیت لبانش را خیس کرد و گفت« . می تونه بهتر باشه ، من مطمئنم . فقط انگیزه ندارهبا ناباوري نگاهش کردم ، لبهایم به طور ناخودآگاه از روي دندان هایم کنار رفتند . اون چطوري می تونه فکر کنه کهمن با وجود اینکه او به ادوارد رو به روي من شوك وارد می کند ، انگیزه ندارم ؟هنگامی که تمرین می کردم ، زمزمه هایی را از تماشاگران می شنیدم که به تدریج اوج می گرفتند . در اول فقط الیزار، کارمن و تانیا بودند ، ولی بعد گَرِت هم آن اطراف پیدایش شد و بعد بنجامین و بعد تیا ، شیوان و مگی. و حالا آلیستیرهم از پنجره طبقه ي سوم سرش را بیرون آورده بود و نگاه می کرد . تماشاچی ها با ادوارد موافق بودند که من کارم راخوب انجام می دهم .ولی کیت حرکت کرده بود . « ... کیت » : هنگامی که کیت حرکت جدیدي انجام داد ادوارد به لحن هشدار آمیزي گفتاو با سرعت از کنار رودخانه رد می شد تا به جایی که زفرینا ، سنا و رِنزمه به آرامی راه می رفتند برود . زفرینا تصاویر رابه جلو و عقب حرکت می داد . جیکوب چند قدم آنورتر آنها را دنبال می کرد .می خواي بیاي و به مامانت » افراد تازه وارد به سرعت اسم خودمانی اش را انتخاب کرده بودند « نسی » : کیت گفت« ؟ کمک کنی« نه » خرناس کشیدمادوارد براي اطمینان دادنم ، مرا بغل کرد . هنگامی که رِنزمه به سرعت به سمت من آمد ، ادوارد را کنار زدم . کیت ،زفرینا و سنا پشت سر رِنزمه بودند .« به هیچ وجه ، کیت » زمزمه کردمرِنزمه دستش را به سمتم دراز کرد و بازوان من ناخودآگاه باز شدند . خودش را جمع کرد و سرش را روي گودي بینگردن و شانه ام فشار داد .دستش را روي گونه ام گذاشت و خواسته اش را با « ولی مامان ، من می خوام کمک کنم » : با صدایی مصمم گفتتصاویري از ما دو نفر بازتاب داد . یک تیم .به سرعت قدمی به عقب برداشتم . کیت قدمی به سمت من برداشت ، دستش به سمت ما دراز شده بود. « نه » : گفتم« کیت ، از ما دور بمون » هشدار دادممثل یک شکارچی به صیدش لبخند می زد . « نه » شروع کرد به جلو آمدنرِنزمه را جابه جا کردم تا روي پشتم قرار بگیرد ، هنوز عقب عقب راه می رفتم ، سرعت قدم هایم را با کیت تنظیمکرده بودم . حالا دستانم آزاد بودند و اگر کیت می خواست که دستانش به مچش وصل بمانند ، بهتر بود فاصله اش راحفظ می کرد .کیت درك نمی کرد . هیچ وقت احساسات یک مادر به فرزندش را نداشته بود . او متوجه نمی شده که چقدر پایش رافراتر گذاشته است . آنقدر عصبانی بودم که ته رنگی قرمز در دیدم به وجود آمده بود و زبانم مزه ي یک فلز گداخته رامی داد . قدرتی که همیشه سعی در مهار کردنش داشتم به درون عضلاتم جریان یافت ، و من می دانستم که اگرمجبورم کند ، کیت را به دو تکه سنگ الماس نصف خواهم کرد .خشم از همه لحاظ مرا قوي تر کرده بود . من حتی می توانستم حس کنم که حفاظ دور سرم کش میآید ، حسمی کردم تبدیل به یک لایه شده است ، فیلم نازکی که را از سر تا پا پوشانده است . با وجود خشمی که درون بدنمجریان داشت می توانستم بهتر حسش کنم . دسترسی بهتري بهش داشتم . به دور خودم کشیدم و بیرون از خودمرِنزمه را کاملا درونش قرار دادم ، فقط براي وقتی که کیت از مانع من بگذرد .کیت قدم حساب شده ي دیگري برداشت ، و غرشی خشمناك از گلوي من بالا آمد و از میان دندان هاي کلید شده امبیرون آمد .« کیت ، مراقب باش » ادوارد هشدار دادکیت قدم دیگري برداشت ، و بعد اشتباهی کرد که کسی با تجربه ي من هم متوجه آن می شد . در حالیکه با منفاصله ي کمی داشت ، طرف دیگري را نگاه کرد و حواسش را از من به ادوارد معطوف کرد .رِنزمه در پشت من جایش امن بود . خم شدم تا بپرم .صدایش آرام و راحت بود . « ؟ می تونی ذهن نسی رو بخونی » کیت از ادوارد پرسیدادوارد به میان ما شیرجه رفت ، راه من را به سمت کیت سد کرد .نه ، هیچ چی ، کیت . حالا به بلا اجازه بده تا آرووم بشه . تو نباید اونو اینجوري تحریک کنی . من » جواب داد« . می دونم که به اندازه ي سنش به نظر نمی یاد ، ولی اون فقط چند ماه سن دارهما وقت نداریم تا این کارو به آرومی انجام بدیم ، ادوارد . باید اونو مجبور کنیم ، فقط چند هفته وقت داریم و اون این »« ... پتانسیل رو داره که« کیت ، براي یک دقیقه صبر کن »کیت اخم کرد ولی هشدار ادوارد را جدي تر از هشدار من دانست .دست رِنزمه روي گردنم بود ؛ او داشت حمله کیت را به خاطر می آورد ، مرا نشان می داد که هیچ چیز برایم مفهومینداشت ، که بابا پرید وسط این مرا آرام نکرد . هنوز در دیدم لکه هاي قرمز رنگی وجود داشت . ولی من خودم را بیشترتحت کنترل داشتم و می توانستم نکته موجود در حرفهاي کیت را درك کنم .خشم کمکم کرد . من تحت فشار سریعتر یاد می گرفتم .این معنی رو نمی داد که من از این کار خوشم می یاید .دستم را بر پشت ادوارد گذاشتم . من هنوز می توانستم حفاظم را مثل یک ورقه ي قوي و « کیت » خرناس کشیدمغیرقابل تغییر دور خودم و رِنزمه حس کنم . به سمت دورتر هلش دادم تا ادوارد را هم در بر بگیرد . نشانی از عیبدیدگی در ماده یکسانی نبود ، احتمالی براي گسستنش وجود نداشت . در حالیکه سعی می کردم . نفس نفس می زدم و« دوباره ، فقط ادوارد » : کلماتی که می گفتم صداي کمبود هوا را در من می دادند . به کیت گفتمکیت چشمانش را گرداند ولی جلو آمد و دستش را روي شانه ي ادوارد فشار داد .لبخندش را حس کردم . « هیچی » : ادوارد گفت« ؟ و حالا » کیت پرسید« هنوز هیچی »این بار تقلایی در صدایش وجود داشت . « ؟ و حالا »« کلا هیچی »کیت خرناس کشید و عقب رفت .مشتاقانه به ما سه نفر زل زده بود . لهجه ي « ؟ می تونی اینو ببینی » زفرینا با صداي عمیق و وحشی اش پرسیدعجیبی در انگلیسی داشت ، کلمات به طرز غیرمنتظره اي ادا می شدند .« چیزي که قرار باشه نبینم رو نمی بینم » : ادوارد گفت« ؟ و تو رِنزمه » زفرینا پرسیدرِنزمه به زفرینا لبخند زد سرش را به نشانه ي نفی تکان داد .خشمم فروکش کرده بود و من دندان هایم را روي هم فشار می دادم . هر چقدر بیش تر سعی می کردم تا حفاظ رادورتر کنم ، بیشتر نفس نفس می زدم ، گویی هر چقدر بیشتر نگه اش می داشتم سنگین تر می شد . وقتی به سمتعقب هل می دادم ، به داخل کشیده می شد .کسی نترسه ، من می خوام ببینم که تا چه مسافتی رو می تونه » : زفرینا به گروه کوچکی که مرا نگاه می کردند گفت« پوشش بدهبه نظر می آمد همه غافلگیر شده باشند ، الیزار ، کارمن ، تانیا ، گَرِت ، بنجامین ، تیا ، شیوان ، مگی، همه به جز سناکه به نظر می آمد براي کاري که زفرینا انجام می داد آماده بود . چشمان بقیه بی حالت بودند ، چهره هایشان نگرانبه نظر می رسید .« وقتی که بیناییتون برگشت دستتون رو بالا ببرید . حالا، بلا ببین چقدر رو می تونی محافظت کنی » زفرینا دستور دادبا صداي بلندي بازدمم را بیرون دادم . در کنار ادوارد و رِنزمه ، کیت نزدیک ترین فرد به من بود ، ولی حتی او همده پا اون ور تر بود . دهانم را بستم و هل دادم ، سعی کردم که حفاظ را که در مقابلم عکس العمل نشان می داد ومقابله می کرد را از خودم دور کنم . اینچ به اینچ آن را به سمت کیت هدایت کردم و با هر نیروي متقابلی که با جلورفتنم می جنگید مقابله کردم . هنگامی که کار می کردم فقط صورت نگران کیت را می دیدم و هنگامی که چشمانشرا دیدم که پلک زدند و متمرکز شدند ، آهی از سر آسودگی کشیدم .کیت دستش را بالا برد .سحرآمیزه ! مثل شیشه هاي آینه اي میمونه . من می تونم هرچیزي رو که فکر می کنند بخونم . » ادوارد زمزمه کردولی اونا نمی تونن پشت این به من دسترسی داشته باشند . و من با وجود اینکه وقتی بیرون بودم نمی تونستم ذهنرِنزمه رو بخونم ، الان می تونم اینکارو بکنم . شرط می بندم که کیت الان می تونه به من شوك وارد کنه ، چون اونهم زیر این چتر قرار داره ، ولی من هنوز هم نمی تونم ذهن تورو بخونم ، چه طوري کار می کنه ؟ فکر می کنم«... اگرشروع کرد با خودش حرف زدن ، ولی من نمی توانستم به حرفهایش فکر کنم . دندان هایم را درهم فرو بردم ، کوششکردم حفاظ را به سمت گَرِت ببرم که نزدیک ترین فرد به کیت بود . دستش را بالا برد .« ... خیلی خوبه، حالا » زفرینا تشویقم کردولی اون خیلی زود حرف زده بود ، با یک بازدم قوي ، احساس کردم که حفاظم مثل یک کش پلاستیکی که خیلیکشیده شده باشد ، به شکل اصلی خودش برمی گردد . رِنزمه که براي اولین بار کوري را که زفرینا براي بقیه ایجادکرده بود تجربه می کرد ، بر پشتم لرزید . با خستگی جمع شدن حفاظ مبارزه کردم تا دوباره رِنزمه را در برگیرد .از زمانی که خون آشام شده بودم ، هیچ وقتی احساس نکرده « ؟ یه دقیقه به من مهلت می دین » : با نفس نفس گفتمبودم که استراحت احتیاج دارم . خیلی وحشتناك بود که به طور هم زمان هم احساس تهی بودن و هم احساس قويبودن کنم .و تماشاگران وقتی که دوباره اجازه داد آنها ببینند ، راحت شدند . « البته » : زفرینا گفتهنگامی که همه پچ پچ کنان و به خاطر لحظاتی که کوري را تجربه کرده بودند ، آشفته بودند- خون آشام ها عادتگَرِت با قد بلند و موهایی به رنگ شن ، تنها نامیراي « کیت » نداشتند ناقص باشند- دور می شدند ، گَرِت صدا زدبی هدیه اي بود که به درون تمرین من کشیده شده بود . فکر کردم که اینبار این ماجراجو به دنبال چه چیزي است .« من اجازه اینکارو نمیدم گَرِت » ادوارد هشدار داداونا می گن که تو می تونی ادوارد رو » گَرِت با وجود هشدار رو به کیت ادامه داد ، لبهایش از تفکر جمع شده بودند« بزنی« ؟ منظور » سپس ، با لبخندي شیطنت آمیز ، انگشتانش را به سمت او نشان داد « بله » : کیت گف« ... من تا به حال همچین چیزي رو ندیدم . به نظر می یاد که یکم اغراق باشه » گَرِت شانه اش را بالا انداختشاید فقط روي ضعیف ها یا روي جوونا کار می نکه . مطمئن » . چهره اش ناگهان جدي شد « شاید » : کیت گفتدستش را به سمت « . نیستم . با این وجود تو قوي به نظر می یاي . شاید تو بتونی در مقابل هدیه من ایستادگی کنیگَرِت دراز کرد ، کف دستانش رو به بالا بود ، براي یک تماس کامل . لبانش جمع شدند و من کاملا مطمئن بودم کهچهره ي وحشتناکش براي هشدار دادن به گَرِت است .گَرِت لبخند زد . خیلی مطمئن با انگشت اشاره اش کف دست کیت را لمس کرد .و سپس ، با صدایی بلند زانوانش خم شد و به پشت افتاد . سرش به سنگ گرانیتی برخورد کرد و صداي شکستنبلندي آمد . دیدن این صحنه خیلی غافلگیر کننده بود . غریزه من با دیدن اینکه یک نامیرا اینطوري ناتوان می شود ،عقب نشینی کرد . خیلی اشتباه بود .« بهت گفته بودم » : ادواردزیر لب گفتپلک هاي گَرِت براي چند لحظه لرزیدند و سپس باز شدند . به کیت خندان نگاه کرد و خنده اي از روي شگفت زدگیصورتش را پوشاند .« ! واي » : گفت« ؟ لذت بردي » کیت با تردید پرسیدولی » هنگامی که به آرامی روي زانوانش بلند می شد سرش را تکان داد « دیوونه نیستم » : گَرِت خندید و گفت« قاعدتا یه چیزي هست« این چیزیه که شنیدم »ادوارد چشمانش را چرخاند .صدایی از حیاط جلویی می آمد . صداي کارلایل را می شنیدم که در میان صداهاي شگفت زده ي دیگر سخنمی گفت .تردید در صدایش بود ، نارحتی هم بود . « ؟ آلیس شمارو فرستاده » از کسی پرسیدیه میهمان غیر منتظره ي دیگر ؟ادوارد به داخل خانه رفت و بیشتر افراد هم همراهیش کردند . من کمی آرام تر رفتم ، رِنزمه هنوز به پشتم چسبیده بود.من به کارلایل مهلت دادم . اجازه دادم تا مهمان یا مهمانان را براي موجودي که می آمد آماده کند .هنگامیکه به آرامی خانه را دور می زدم تا از در آشپزخانه وارد شوم ، رِنزمه را در میان بازوانم گرفتم ، و به صدايافرادي که نمی توانستم ببینمشان گوش دادم .من ناگهان به یاد صداي باستانی آرو و « کسی مارو نفرستاده » صداي عمیق و زمزمه مانندي جواب کارلایل را دادکایوس افتادم ، و در داخل آشپزخانه خشکم زد .می دانستم که اتاق جلویی شلوغ است - همه رفته بودند تا مهمانان جدید را ببینند - ولی صداي کمی می آمد . فقطصداي نفس کشیدن .« ؟ پس چه چیزي شما رو به اینجا کشونده » . صداي کارلایل محتاطانه بودما شنیدیم که ولتوري علیه شما راه افتاده . » به نرمی صداي قبلی بود « شایعات » صداي دیگري پاسخ دادزمزمه هایی بود که شما به تنهایی ایستادگی نمی کنید . واضحه که این زمزمه ها حقیقت دارن . یه اجتماع قابل« توجههما با ولتوري نمی جنگیم . فقط یه سوءتفاهم پیش اومده . یه سوءتفاهم بزرگ ، » : کارلایل با صداي محکمی گفتولی ما امیدواریم که برطرف بشه . اینایی که می بینی شاهدان ما هستند . ما فقط احتیاج داریم که ولتوري به حرفمون« ... گوش بده ، ما نمی خوایمما اهمیتی نمی دیم که اونا می گن شما چه کاري انجام دادین ، و ما اهمیتی » صداي اولی حرفش را قطع کرد« نمی دیم که شما قانون رو شکستید« هر چقدر هم بزرگ باشه » : صداي دوم گفتما هزار سال و نیمه که منتظر هستیم تا با گروه ایتالیایی مبارزه بشه ، اگر امیدي به شکستشون » : صداي اول گفت« باشه ما اینجاییم تا سقوطشون رو ببینیمآنها به ترتیب حرف می زدند . صداهایشان آنقدر شبیه هم بود « . یا حتی براي دفاع کمک کنیم » : صداي دوم گفتاگر فکر کنیم که شما » . که گوشهایی با حساسیت کمتر فکر می کردند که یک نفر در حال صحبت کردن است« شانسی براي موفقیت داریدبلا ؟ لطفا رِنزمه رو بیار ، شاید باید ادعاي مهموناي رومانیایی خودمون رو آزمایش » ادوارد با صداي خشنی مرا صدا زد« . کنیماینکه می دانستم نصف خون آشام هاي آن اتاق ، اگر ببینند رومانیایی ها از دیدن رِنزمه ناراحت میشوند ، به کمکبراي دفاع از رِنزمه می آیند ، کمکم می کرد . من صداي آنها را دوست نداشتم . تهدید شومی که در کلماتشان وجودداشت . هنگامی که وارد اتاق شدم ، دیدم که من در این نظر تنها نیستم . بیشتر خون آشام ها بی حرکت ، با نگاهیخصومت آمیز به آنها نگاه می کردند و چند نفر از آنان ، کارمن، تانیا ، زفرینا و سنا ، خودشان را در وضعیت دفاعی بینرِنزمه و تازه واردان قرار دادند .خون آشامهایی که دم در ایستاده بودند هر دو باریک اندام و کوتاه بودند . یکی از آنها سیاه مو بود و دیگري موهاییطلایی داشت که بسیار نزدیک به خاکستري بود . پوست آنها همان حالت و رنگ پودري خاصی را که ولتوري هاداشتند را داشت ، با وجود اینکه فکر می کنم چندان واضح نبود . نمی توانستم مطمئن باشم ، من ولتوري را همیشه باچشمان انسانی ام دیده بودم . نمی توانستم خوب مقایسه کنم . چشمان تیز بین و باریک آنها قرمز تیره بود . آنهالباس هاي ساده ي مشکی اي پوشیده بودند که مدرن بودند ، ولی طرح کمی قدیمیتر داشتند .« ؟ خب ، خب ، کارلایل، تو نافرمان بودي ، نه » . هنگامی که وارد دید آنها شدم ، خون آشام مو سیاه لبخند زد« استفان ، اینطوري که فکر می کنی نیست »« و همون طور که قبلا گفتیم براي ما اهمیتی نداره » خون آشام مو طلایی جواب دادخب پس براي تماشا خوش اومدي ، ولادیمیر ، ولی قطعا این نقشه ي ما نیست که با ولتوري مبارزه کنیم . قبلا هم »« گفتماستفان شروع کرد . « ... خب پس ما فقط انگشتامونو گره می زنیم »« و امیدواریم که شانس باهامون باشه » ولادیمیر جمله اش را تمام کردو در آخر ، ما هفده شاهد جمع کردیم ؛ ایرلندي ها : شیوان ، لیام و مگی ؛ مصریها : آمون ، کبی، بنجامین و تیا ؛آمازونی ها : زفرینا و سنا ؛ رومانیایی ها : ولادیمیر و استفان ، و خانه بدوش ها : شارلوت و پیتر ،گَرِت ، آلیستر ، مري ورندال خانواده ما را کامل می کردند . تانیا ، کیت ، الیزار و کارمن هم عضوي از خانواده ي ما محسوب می شدند .به جز ولتوري ، این بزرگترین گردهمایی دوستانه ي خون آشام ها در طول تاریخ نامیرایان بود .همه ما کمی امیدوار شده بودیم . با وجود اینکه نمی توانستم کمکی کنم . رِنزمه همه را در مدت کوتاهی به خودشعادت می داد . ولتوري فقط باید براي چند ثانیه به ما گوش می دادند .آخرین رومانیایی هاي باقی مانده- فقط خشم خودشان از کسانی که پانزده قرن پیش امپراطوري را از دستشان گرفتهبودند فکر می کردند - همه چیز را از نظر می گذراندند . آنها به رِنزمه دست نمی زدند ، ولی بیزاري خودشان را همنشان نمی دادند . به طرز مرموزي از همکاري ما با گرگینه ها لذت می بردند . آنها مرا دیدند که با زفرینا و کیت رويحفاظ کار می کنم ، ادوارد را دیدند که به سوالهاي بیان نشده پاسخ می دهد ، بنجامین را دیدند که از درون رودخانهفواره هاي آبی بیرون می کشد یا تندبادي از هواي آرام فقط به وسیله ي ذهنش می سازد ، و چشمانشان از امید بهآنکه ولتوري بالاخره رقیب خود را یافته است ، می درخشید .ما براي یک چیز مشترك امید نداشتیم ، اما همه امیدوار بودیم .فصل سی و سوم:سند جعلیچارلی ، ما باید دقیقا بذاریم وضعیت گروهی که باید بدونی همین باشه . من می دونم بیشتر از یه هفته است که »« ؟ رِنزمه رو ندیدي ، ولی دیدنش براي الان فکر خوبی نیست . چطوره که رِنزمه رو بیارم اونجا تا ببینیشچارلی براي مدت طولانی اي ساکت موند ، فکر کردم شاید خستگی درونی من رو احساس کرده .و من متوجه شدم که احتیاطی که در مورد ماوراءالطبیعه به کار می برد باعث « باید بدونی ، اوق » ولی بعد زمزمه کردتاخیر در جواب دادنش شده بود .باشه دختر ، می تونی امروز صبح بیاریش ؟ سو برام ناهار می یاره. اون هم همونقدر از دستپخت من » : چارلی گفتچارلی خندید و بعد به یاد روزهاي گذشته آه کشید . « وحشت زده شد که تو بار اول وحشت زده شديهر چه زودتر بهتر ، من این کار رو خیلی عقب انداخته بدوم . « امروز صبح عالیه »« ؟ جیک هم باهاتون می یاد »با وجود اینکه کسی به چارلی در مورد نشانه گذاري گرگینه ها نگفته بود ، ولی هیچکس نمی تونست پیوند بینجیکوب و رِنزمه را انکار کند .نمیشد جیکوب را به طور داوطلبانه از بودن با رِنزمه بدون زالوها در یک بعد از ظهر ، معاف کرد . « . شاید »« شاید باید بیلی رو هم دعوت کنم . ولی...هممم . شاید یه دفعه ي دیگه » : چارلی اندیشه کنان گفتنیمی از توجه ام با چارلی بود ، انقدر که وقتی از بیلی حرف می زد اکراه را در صدایش تشخیص دادم ، ولی نه آنقدر کهنگران این باشم که چرا . چارلی و بیلی با هم بزرگ شده بودند ، اگر چیزي بین آنها اتفاق افتاده بود ، می توانستند بینخودشان موضوع را حل کنند . من چیزهاي خیلی مهمی داشتم که ذهنم رو مشغول کنه .و گوشی را گذاشتم . « می بینمت » : گفتماین سفر چیزي بیشتر از محافظت از پدرم در برابر بیست وهفت خون آشامی بود که به طرز عجیبی در کنار هم قرارگرفته و قسم خورده بودند که در شعاع سیصد مایلی منطقه کسی را نکشند ، ولی هنوز واضح بود که هیچ انسانی نبایددر نزدیکی این گروه قرار می گرفت . این بهانه اي بود که براي ادوارد آورده بودم : من رِنزمه را پیش چارلی می بردمتا مجبور نشه که به اینجا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#106
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۸ صبح
بیاد . این دلیل خوبی بود تا از خانه دور بشم ، ولی این هم کل دلیلم نبود .من در آن موقع به همراه « ؟ چرا نمی تونیم با فراري تورو ببریم » جیکوب هنگامی که مرا در گاراژ دید غر غر کردرِنزمه در ولووي ادوارد بودم .ادوارد به آنجا آمد تا ببینند چه ماشینی را بر می دارم ، همانطور که فکر می کرد ، من هنوز توانایی آن را نداشتم کهشور و شوق مناسبی را از خود نشان دهم . بی تردید ماشین خیلی سریع و قشنگ بود ، ولی من دویدن را دوستداشتم.« خیلی جلب توجه می کنه ، می تونستیم پیاده بریم ، ولی باعث می شد که چارلی بترسه » جواب دادمجیکوب غرغر کرد ولی روي صندلی جلو نشست . رِنزمه از آغوش من به آغوش او رفت .« ؟ چطوري » هنگامی که از گاراژ خارج می شدیم پرسیدمصورتم را دید و قبل از « . چی فکر می کنی ؟ حالم از این زالوهاي بوگندو بهم می خوره » : جیکوب طعنه آمیز گفتآره ، می دونم ، می دونم . اونا آدماي خوبین . اونا براي کمک اومدند اینجا . اونا » اینکه حرفی بزنم ادامه دادمی خوان مارو نجات بدن و از این حرفا . هر چی دلت می خواد بگو ، من هنوز فکر می کنم که دراکولاي شماره یک« . و دراکولاي شماره دو ، هر دو چندش آورن« . من با تو در این مورد مخالف نیستم » . لبخند زدم . رومانیایی ها هم مهمانان مورد علاقه ي من نبودندرِنزمه سرش را تکان داد ، ولی چیزي نگفت . برخلاف بقیه ما او رومانیایی ها را به طرز عجیبی جذاب می دانست . اواز وقتی که آنها به او دست نزدند ، تلاش می کرد که با آنها با صداي بلند صحبت کند . سوال او در مورد پوست غیرعادي آنها بود ، و با وجود اینکه می ترسیدم آنها ازین سوال دلخور شوند ، خوشحال بودم که این سوال را پرسید . خودمن هم کنجکاو بودم بدانم .به نظر نمی آمد که آنها از سوال او ناراحت شده باشند . شاید کمی خلاف ادب بود .استفان سرش را تکان می داد ولی بر « . فرزندم ، ما براي مدت زیادي بی حرکت نشستیم » ولادیمیر جواب داددر جایگاه الهی خومون تفکر می کردیم . این نشانه ي قدرت ما بود » . خلاف معمول جمله ي ولادیمیر را ادامه ندادکه همه چیز به سمت ما می آمدند . شکار ، دیپلمات ها ، به دنبال مرحمت ما بودند . ما روي صندلی قدرت خود نشستهبودیم و خودمان را خدا می پنداشتیم . ما متوجه نشدیم که براي مدت بسیار طولانی اي بی حرکت ماندیم . فکرمی کنم که ولتوري به ما لطف کردند که قصر ما رو سوزانددند . استفان و من ، حداقل دیگر بی حرکت نبودیم . حالاچشمان ولتوري ها را گرد و خاك پوشانده بود ، ولی براي ما کاملا روشن و باز است . تصور می کنم که این یک مزیت« . است براي ما ، وقتی که چشمان آنها را از حدقه در می آوریم

بعد از آن سعی کردم رِنزمه را از آن دو دور نگه دارم .وقتی از خانه با ساکنین جدیدش دور « ؟ چقدر با چارلی می مونیم » جیکوب رشته ي افکارم را پاره کرد و پرسیدمی شدیم ، به طرز واضحی آرام شده بود . این منو خوشحال می کرد که براي او یک خون آشام محسوب نمی شدم .من هنوز فقط بلا بودم.« در واقع یه کم می مونیم »لحن صدایم توجه اش را جلب کرد .« ؟ به غیر از دیدن پدرت ، چیز دیگه اي هم هست »« ؟ جیک ، تو می دونی که چقدر در مقابل ادوارد می تونی ذهنت رو خوب کنترل کنی »« ؟ آره » یکی از ابروهاي کلفتش را بالا بردسرم را تکان دادم . چشمانم را به رِنزمه دوختم . رِنزمه از پنچره به بیرون نگاه می کرد و نمی توانستم بگویم که اوچقدر به صحبت هاي ما علاقه پیدا کرده است ، ولی تصمیم گرفتم ریسک دیگري نکنم و ادامه ندهم .جیکوب صبر کرد تا چیز دیگري بگویم ، وقتی که به چیز هاي کمی که به او گفته بودم فکر می کرد ، لب زیرینشبیرون زد .هنگامی که در سکوت حرکت می کردیم ، از درون چشمان مثل اوایل هیولا مانند نبودند ، لنزهاي آزار دهنه با بارانسرد نگاه می کردم انقدر سرد نبود تا برف ببارد . تقریبا نزدیک به نارنجیه تیره و کدر بودند تا قرمز روشن . به زوديبراي من به اندازه ي کافی کهربایی می شدند که بتوانم لنزها را از چشمانم خارج کنم . امیدوار بودم این تغییر چارلی رازیاد ناراحت نکند .وقتی به خانه ي چارلی رسیدیم ، جیکوب هنوز به گفتگوي ناقص ما فکر می کرد . هنگامی که باسرعتی انسانی در زیرباران راه می رفتیم ، حرفی نزدیم . پدرم منتظرمان بود ، قبل از اینکه در بزنم ، در را باز کرده بود .سلام رفقا ! مثله اینه که چند سال گذشته ! نسی رو نگاه کن ! بیا بغل بابابزرگ ! قسم می خوردم بیشتر از نیم متر »« ؟ اونجا بهت غذا نمی دن » به من نگاه کرد « قد کشیدي . و به نظر لاغر می رسیبوي مرغ ، گوجه فرنگی ، « سلام سو » از روي شانه ي چارلی صدا زدم « . به خاطر رشد سریعه » : زیر لب گفتمسیر و پنیر از آشپزخانه می آمد . قاعدتا به نظر بقیه بوي خوبی بود . همچنین بوي کاج تازه ، و گرد گیري.گونه هاي رِنزمه سرخ شدند . او هیچ وقت در مقابل چارلی حرف نمی زد .« ؟ خب ، بچه ها بیاین تو . دامادم کجاست چارلی تو خیلی خوش شانسی که بیرون این ماجرا » و خرناس کشید « . دوستان رو سرگرم می کنه » : جیکوب گفت« هستی . این تمام چیزي که می تونم بگموقتی چارلی تکانی غیر ارادي خورد ، آرام به پهلوي جیکوب زدم .خب ، فکر می کردم که آرام زدم . « اوه » : جیکوب زیر لب گفت« خب ، در واقع چارلی ، من یه سري کار دارم که باید برم »جیکوب به من نگاه کرد ، ولی چیزي نگفت .بله ، خرید » : من من کنان گفتم « خریدهاي کریسمس هم جزوشونه ، بلز ؟ می دونی که چند روز دیگه وقت داري »حالا معلوم می شد چرا بوي گرد و خاك می آمد ، چارلی تزئینات قدیمی را از بالا آورده بود . « کریسمس« نسی ، نگران نباش ، اگه مامانت خرابکاري کنه من هواتو دارم » چارلی در گوش رِنزمه زمزمه کردچشمانم را به سمتش گرداندن ، ولی در حقیقت اصلا در مورد تعطیلات فکر نکرده بودم.« ناهار حاضره ، بیاین بچه ها » سو از آشپزخانه داد زدنگاه سریعی به جیکوب انداختم . حتی با وجود اینکه نمی توانست کمک دیگري به جز « بعدا می بینمت بابا » : گفتماینکه به این موضوع نزدیک ادوارد فکر نکند ، انجام دهد ، ولی چیز زیادي هم براي تقسیم کردن با ادوارد نداشت ، اواصلا نمی دانست من چه کار می خواستم بکنم .هنگامی که سوار ماشین می شدم با خودم فکر کردم که بی تردید خود من هم چیز زیادي در مورد کارم نمی دانستم .جاده تاریک و لغزنده بود ، ولی رانندگی اصلا مرا نمی ترساند . حواسم به کارم مشغول بود و توجه کمی به مسیر داشتم. مشکل این بود که وقتی بقیه بودند باید جلوي خودم را در مقابل این موضوع می گرفتم . می خواستم که ماموریتمامروز تمام شود ، که همه ي رازها امروز افشا شود ، تا بتوانم سر آموزشم که کار واجبی بود بازگردم . آموزش برايمحافظت کردن از یک عده ، و آموزش براي کشتن عده اي دیگر .من در کار با حفاظم بهتر و بهتر می شدم . به نظر نمی آمد که کیت نیازي به تحریک کردن من داشته باشد ، پیداکردن دلیلی براي احساس عصبانیت ، چندان سخت نبود ؛ کاري که فهمیده بودم راه حل مشکل است ، بیشتر اوقات بازفرینا کار می کردم . اون از وسعت توانایی من لذت می برد . من می توانستم تقریبا 10 فوت محوطه را تا مدت یکدقیقه پوشش دهم . امروز صبح او می خواست ببیند که می توانم حفاظ رو به طور کل از ذهنم دور کنم یا نه .نمی دانستم فایده ي این کار چیست ، ولی فکر زفرینا به قوي شدن من کمک می کرد . مثل اینکه به جاي بازوها ،عضلات شکم و پشت را تمرین می دادم . بی تردید وقتیکه همه ي عضلات قوي شوند ، بار بیشتري را می توان بلندکرد.من در این کار چندان خوب نبودم . فقط توانستم براي چند لحظه ، نگاهی به رودخانه اي جنگلی که سعی داشت آن رابه من نشان دهد بندازم .ولی برا آماده شدن براي چیزي که در راه بود ، راه هاي مختلفی وجود داشت ، و با وجود دو هفته ي باقی مانده ،نگران بودم که مهمترین چیز را فراموش کنم . امروز غفلتم را جبران می کردم .من نقشه ي مربوطه را در یاد داشتم ، و مشکلی براي پیدا کردن آدرسی که براي کسی به نام جی جنکس ، آنلاینوجود نداشت ، نداشتم . قدم بعدي من جیسون جنکس با آدرسی دیگر بود ، همانی که آلیس آدرسش را به من ندادهبود.اینکه آنجا محلی چندان خوبی نبود ، به نوعی دست کم گرفتنش بود . بدتر از همه این بود که ماشین کالن ها در اینخیابان به نظر ظلم می آمد . ماشین قدیمی من در این جا به نظر مناسب تر بود . در دوران زندگی انسانی ام ، من درهارا قفل می کردم و با بیشترین سرعتی که می توانستم می رفتم ، کمی وحشت زده بودم . سعی کردم براي بودن آلیسدر چنین مکانی دلیلی بیابم ولی موفق نشدم .ساختمان ها - همه سه طبقه ، باریک و کمی به جلو خشم شده بودند ، گویی در زیر باران تعظیم می کردند- تقریباهمه خانه هایی قدیمی بودند که در میان آپارتمان هایی سر بر آورده بودند . تشخیص رنگ هاي پوسته شده اشانسخت بود . همه چیز ته رنگی خاکستري داشت . چند ساختمان در طبقه ي اول ، ساختمان هایی تجاري بودند : یکبار کثیف با پنجره هایی که سیاه رنگ شده بودند ، یک مغازه ي پیشگویی با دست هایی نئونی با کارتهاي پیگویی درآنها که کل در را گرفته بودند ، یک اتاق خالکوبی ، و یک مهد کودك که با نوارهایی پنجره ي شکسته اش را پوشاندهبودند . با وجود اینکه بیرون انقدر تاریک شده بود که انسان ها نیاز به چراغ پیدا کنند ، ولی هیچ نوري از اتاق ها بیروننمی زد . می توانستم صداهایی مبهم را از دور بشنوم ، صداي تلویزیون بود .آدم هاي کمی بودند ، دو نفر درون باران در جهت هاي مخالف هم راه می رفتند ، و یکی دیگر زیر سقف کوچک یکدفتر وکالت ارزان قیمت نشسته بود و روزنامه خیسی را می خواند و سوت می زد . صدایش براي آن حالت خیلیخوشحال بود .ترمز را فشار دادم و براي چند لحظه بی حرکت ماندم ، من دو راه در ذهن داشتم ، ولی چطور می توانستم بدون جلبتوجه آدمی که سوت می زد ، انجامش دهم ؟ می توانستم آن طرف خیابان پارك کنم و بازگردم... ممکن بود آن طرفآدم هاي کم تري وجود داشته باشد . شاید از طبقات بالا نگاه می کردند ، آیا آنقدر تاریک بود تا نتوانند چیزي ببینند ؟« هی ، آقا » کسی که سوت می زد مرا صدا زدمثل اینکه نمی شنیدم ، پنچره ي ماشین را پایین کشیدم .مرد روزنامه را کناري گذاشت ، و لباس هایش که دیگر می توانستم آنها را ببینم ، مرا متعجب کرد . زیر بالاپوشقدیمیش ، به نظر خوش لباس می آمد . بادي نمی وزید تا بویش را حس کنم ، ولی برق پیراهن قرمز تیره اش نشانمی داد که ابریشمی است . موهاي سیاه و مواجش آشفته و در هم بود ، ولی پوست تیره اش صاف و خوب بود .دندان هایش مرتب و سفید بود . یک تناقص .« شاید نباید اون ماشین رو اینجا پراك کنید ، خانم . تردید دارم که وقتی برگردید ، اینجا باشه » : گفت« به خاطر هشدارتون ممنون » : گفتمموتور را خاموش کردم و پیاده شدم . شاید دوست سوت زن من ، زودتر از چیزي که فکرشو می کردم مرا به جوابسوالهایم می رساند . چتر بزرگ خاکستري ام را باز کردم. ، نه به خاطر اینکه به حفاظت بارانی کشمیري که پوشیدهبودم اهمیت می دادم . این کاري بود که انسان ها می کردند .مرد با چشمانی نیمه باز به من نگاه می کرد ، و بعد چشمانش گشاد شدند ، آب دهانش را قورت داد و هنگامی کهنزدیک شدم ، توانستم صداي ضربان قلبش را بشنوم .« من دنبال کسی هستم » شروع کردم« ؟ من اون یه نفرم ، چه کاري می تونم برات بکنم ، خوشگله » با لبخندي جواب داد« ؟ تو جی جنکسی » پرسیدمچهره اش از حدس و گمان به فهمیدن چیزي تغییر حالت داد . ایستاد و با چشمان باریکش مرا برانداز « اوه » : گفت« ؟ چرا دنبال جی می گردي » . کرد« ؟ تو جی هستی » به علاوه ، خودم هم نمی دانستم « به خودم مربوطه »« نه »براي چند لحظه روبه روي هم ایستادیم تا او با چشمان دقیقش ، سرتاپاي لباس خاکستري براق مرا برانداز کند،« شبیه مشتري هاي معمولی نیستی » بالاخره نگاهش به صورت من افتاد« من معمولی نیستم . ولی باید هر چه زودتر اونو ببینم » موافقت کردم« مطمئن نیستم باید چه کار کنم » : گفت« ؟ چرا اسمتو به من نمی گی »« مکس » : لبخند زد و گفت« ؟ از دیدنت خوشبختم مکس . خب ، چرا نمی گی که براي آدماي معمولی چه کار می کنید »خب ، ارباب رجوع هاي عادي جی مثل تو نیستند . افرادي مثل تو به دفتر پایین شهر » لبخندش تبدیل به اخم شد« . نمی یان . باید بري به دفتر خوشگلش توي آسمون خراش هاآدرس دیگري را که داشتم تکرار کردم ، تمام سوالات یکی شده بودند .« ؟ چرا اونجا نرفتی » دوباره مشکوك شده بود « درسته ، همین جاست » : گفت« این آدرسی بود که من دریافت کردم ، از یه منبع قابل اطمینان »« . اگه براي کار خوب اومدي ، نباید این جا باشی »لبانم را به هم فشار دادم . من در دروغ گفتن خوب نبودم ، ولی آلیس برایم چاره ي دیگري نگذاشته بود .« شاید براي کار خوبی نیومدم »« ... نگاه کنید ، خانم » چهره ي مکس عذرخواهانه شد« بلا »درسته ، بلا. نگاه کنید ، من اینکارو لازم دارم . جی به من پول خوبی می ده تا تمام روز اینجا باشم . من می خوام »به شما کمک کنم ، ولی واقعا ... و البته اینا فقط یه فرضه ، نه ؟ و اینا پیشه خودمون می مونه ، و یا هر کار دیگه ايکه بهتون کمک می کنه . ولی اگر من کسی رو بفرستم که براي اون دردسر درست کنه ، اخراج می شم . می تونید« ؟ مشکل منو بفهمیدتو کسی مثل منو قبلا ندیدي ؟ یعنی ، یه جورایی شبیه من . خواهر » . براي دقیقه اي فکر کردم ، لبم را می جویدم« من خیلی از من کوتاه تره و موهاي سیاهی داره« ؟ جی خواهرت رو می شناسه »« فکر می کنم »بهت می گم چی کار می کنم . به جی زنگ » . مکس براي چند لحظه فکر کرد . به او لبخند زدم و نفس اش بند آمد« می زنم و و تورو براش توصیف می کنم . می ذارم خودش تصمیم بگیرهجی جنکس چه می دانست ؟ آیا ظاهر من براي او مفهومی داشت ؟ فکر نگران کننده اي بود .فکر کردم شاید این اطلاعات ، بیش از حد لزوم باشد . داشتم از دست « نام خانوادگی من کالنه » : به مکس گفتمآلیس ناراحت می شدم . آیا واقعا من باید انقدر بی اطلاع می بودم ؟ او می توانست به من چند کلمه بیشتر بگوید .« کالن ؟ ، فهمیدم »هنگامی که شماره را می گرفت نگاهش کردم . به راحتی شماره را حفظ شدم . خب ، اگر نتیجه اي نداشت ، خودممی توانستم به جی جنکس زنگ بزنم .« ... هی جی . مکسم . می دونم که به جز در موارد اضطراري نباید به این شماره زنگ بزنم »« ؟ کار فوري ایه » . از آن طرف خط صدایش را می شنیدم« ... خب ، نه دقیقا ، یه دختریه که می خواد تورو ببینه »« ؟ من که فوري بودنی در این موضوع نمی بینم . چرا روش همیشگی رو دنبال نکردي »« ... من روش همیشگی رو دنبال نکردم چون که اون شبیه هیچ کدوم از »« ؟ پلیسه »« نه »« ؟ نمی تونی مطمئن باشی شبیه یکی از کوبارو ها نیست »« نه ، بذار حرف بزنم . می گه که تو خواهرش یا یه همچین چیزي رو می شناسی »« ؟ به نظر نمی یاد چه شکلیه »خب، اون شبیه یه سوپرمدل می مونه ، اون » چشمانش به سرعت از صورتم تا کفشهایم حرکت کرد « ... اون شبیه »بدنش مثل سنگه ، مثل کاغذ سفیده . موهاي » لبخند زدم و او به من چشمکی زد ، سپس ادامه داد « این شکلیه« ؟ قهوه اي تا کمر داره ، به یه خواب شبونه ي خوبم احتیاج داره ، اینا برات آشنا نیستند« ... نه . من خوشحال نیستم که ضعف تو در مقابل یه زن خوشگل باعث قطع »« آره ، من آب دهانم براي خوشگله راه افتاده ، چه مشکلیه ؟ ببخشید که مزاحمت شدم مرد ، فراموشش کن »« اسم » زمزمه کردم« ؟ اوه ، درسته ، صبر کن . می گه اسمش بلا کالنه ، این کمکی می کنه » : مکس گفتسکوتی مرگبار حکم فرما شد ، و سپس صدایی که از آن طرف خط آمد ، به سرعت فریاد می زد ، و کلمات زیادي را بهکار می برد که نمی تواست به جز با گوشی ، آنها را بشنوید . چهره ي مکس به کلی تغییر کرد . حالت خندانش محوشد و لبهایش به رنگ سفید در آمد .« به خاطر اینکه قبلا نپرسیده بودي » مکس ترسان ، داد زدمکثی طولانی برقرار شد تا جی خودش را کنترل کند .کمی آرامتر شده بود . « ؟ سفید و زیباست » . جی پرسید« ؟ گفتم که ، نگفتم »زیبا و سفید ؟ این مرد چه چیزي در مورد خون آشام ها می دانست ؟ آیا خودش یکی از ما بود ؟ براي چنین رویایوییآماده نبودم . دندان قروچه کردم . آلیس مرا در چه هچلی انداخته بود ؟ولی تو ارباب » مکس براي یک دقیقه زیر رگباري از دستورات صبر کرد . سپس با چشمانی ترسان به من نگاه کردتلفن را قطع کرد . « رجوع هاي پایین شهر رو فقط پنجشنبه ها می بینی ، باشه ، باشه ، فهمیدم« ؟ می خوا د منو ببینه » : به آرامی پرسیدم« می تونستی به من بگی که جزو سفارش شده هایی » : مکس با اخم گفت« نمی دونستم که هستم »شانه ام را بالا « فکر کردم که پلیسی ، منظورم اینه که شبیه اونا نیستی ، ولی تویه جورایی مرموزي ، زیبایی » : گفتانداختم .« ؟ واسطه ي موادي » حدس زد« ؟ کی ؟ من » : پرسیدم« آره ، یا دوست پسرت یا از این چیزا »« نه ببخشید ، من واقعا مواد دوست ندارم ، همسرم هم همینطور . فقط می گم نه »« ازدواج کرده. نمی شه کاریش کرد » مکس زیر لب فحشی دادلبخند زدم« ؟ مافیا »« نه »« ؟ قاچاق الماس »« لطفا ! اینا اون آدمایین که تو باهاشون سرو کار داري ؟ شاید باید کارتو عوض کنی »باید اعتراف می کردم که داشتم لذت می برد . من به غیر از چارلی و سو با انسان هاي دیگري ارتباط نداشتم . تماشايتکان خوردنش برایم سرگرم کننده بود . اینکه می دیدم جلوگیري از کشتنش چقدر آسان است ، لذت می بردم .« . تو باید عضو یه گروه بزرگ و بد باشی » : با تعجب گفت« واقعا اینطوریا هم که می گی نیست »این چیزیه که همه شون می گن . ولی دیگه کی به اون مدارك احتیاج داره ؟ یا بهتریه بگم ، کی می تونه از »و سپس کلمه ازدواج را دوباره « عهده ي مخارج این کاري که جی می کنه بر بیاد ؟ در هر صورت به من ربطی ندارهزمزمه کرد .به من آدرس کاملا جدیدي را داد ، و سپس رفتن مرا با چشمانی پشیمان و مشکوك نگاه کرد .در آن لحظه ، تقریبا براي هر چیزي آماده بودم ، یه چیزي مثل مکان هاي پیشرفته تبه کاران در جیمز باند . در نتیجهفکر کردم که مکس باید براي امتحان به من آدرس اشتباهی داده باشد . شاید آن محل زیر زمین قرار داشت ، زیر یکفروشگاه معمولی روي یه تپه در یک محله ي خوب .به سمت پارکینگ راندم و سپس به سردر دلربا و زیرکانه نگاهی انداختم که نوشته شده بود :جیسون اسکات ، وکیل دادگستري .داخل دفتر قهوه اي رنگ با تزئیناتی به رنگ سبز کمرنگ بود . ساده و بی آزار . هیچ نشانه اس از خون آشام نبود ، واین باعث آرامش من شد . چیزي به جز یک انسان غریبه آنجا نبود . آکواریمی داخل دیوار قرار گرفته بود و و یکمنشی ظریف و بلوند ، پشت میز نشسته بود .« ؟ سلام ، می تونم کمکتون کنم » : به من خوش آمد گفت« می خوام آقاي اسکات رو ببینم »« ؟ وقت قبلی دارید »« نه دقیقا »« ... ممکنه یکمی طول بکشه ، چرا شما نمی شنید تا من » پوزخند زد« . من منتظره خانم کالن هستم » . صداي مصر مردي از تلفن روي میز منشی بلند شد « ! آپریل »لبخند زدم و به خودم اشاره کردم .« . فورا بفرستش تو . متوجه شدي ؟ اهمیتی نمی دم که باعث متوقف شدن چیزي بشه »من می توانستم چیزي به جز بی صبري را در صدایش حس کنم . استرس و عصبی بودن .« اون تازه رسیده » آپریل به محض آنکه تواست جواب داد« ؟ چی ؟ بفرستش تو ! براي چی داري صبر می کنی »منشی بلند شد ، هنگامی که مرا به سمت راهرویی راهنمایی می کرد ، دستانش را تکان « . همین الان آقاي اسکات »می داد واز من می پرسید که چاي ، قهوه یا چیز دیگري می خواهم یا خیر .هنگامی که مرا به دفتر اصلی که با وجود میزي با چوبی سنگین و دیوارهایی که حالتی متظاهرانه داشتند راهنمایی« بفرمایید » می کرد گفتوقتی آپریل عجولانه خارج می شد ، مردي که پشت میز نشسته بود را بررسی کردم . او کوتاه و کچل بود وحدوداپنجاه و پنج ساله به نظر می رسید و شکم داشت . کراواتی از ابریشم قرمز و پیراهن آبی و سفید راه راهی پوشیده بود ،و کت آبیش روي پشت صندلی آویزان شده بود ، او می لرزید و به سفیدي گچ شده بود ، پیشانیش عرق کرده بود .جی بلند شد و صداي آرامی از صندلیش بلند شد . دستش را دراز کرد .« خانم کالن، چه سعادتمندي اي »به سمتش رفتم و به سرعت با او دست دادم . از سردي پوستم کمی لرزید ، ولی به نظر نمی آمد که از این موضوعتعجب کرده باشد.« ؟ آقاي جنکس ، یا ترجیح می دید اسکات صداتون کنم »« هر کدوم رو که دوست دارید » دوباره لرزید« ؟ چطوره که شما من رو بلا صدا بزنید ، و من شمارو جی »دستمال ابریشمی را روي پیشانی اش کشید . صندلی اي به من تعارف کرد و « مثل دوستان قدیمی » موافقت کرد« ؟ باید بپرسم که آیا بالاخره من دارم همسر دوست داشتنی آقاي جاسپر رو می بینم » . سپس روي صندلیش نشستلحظه اي موضوع را سبک سنگین کردم پس این مرد جسپر را می شناخت ، نه آلیس . جاسپر را می شناخت و به نظر« در واقع زن برادرشم » می آدمد که از او می ترسدلبانش را خیس کرد ، گویی با نومیدي اي به اندازه ي من ، حریصانه حرف هایم را درك می کرد .« ؟ می تونم مطمئن باشم که آقاي جاسپر حالشون خوبه » با دقت پرسید« مطمئنم که در سلامتی کامل به سر می بره . در این لحظه اون در حال مسافرته »به نظر می آمد که این جمله ، همه چیز را براي جی روشن کرد . سرش را تکان داد و انگشتانش را خم کردهمینطوره . شما باید به دفتر اصلی می آمدید . دستیارانم حتما شما را مستقیما پیش من می فرستادند ، لازم نبود به »« . جایی برید که ازتون پذیرایی نکردندسرم را تکان دادم . مطمئن نبودم که چرا آلیس به من آدرس محله فقرا را داده است .« ؟ آه ، خب . حالا اومدید . چه کاري می تونم براتون انجام بدم »سعی کردم صدایم جوري باشد که گویی می دانم در چه موردي حرف می زنم . « مدارك » : گفتمدرسته . ما باید در مورد چه چیز حرف بزنیم ؟شناسنامه ، گواهی مرگ ، گواهینامه ي رانندگی ، » جی موافقت کرد« ؟ ... پاسپورت ، کارت تامین اجتماعی یانفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم ، خیلی به مکس بدهکار بودم.ولی بعد لبخندم محو شد . آلیس به دلیلی مرا به اینجا فرستاده بود و مطمئن بودم که براي محافظت از رِنزمه بود.آخرین هدیه ي او به من . چیزي که او می دانست به آن نیاز دارم .تنها دلیل رِنزمه براي احتیاج داشتم به یک جاعل ، این بود که بتواند فرار کند و تنها دلیلی که رِنزمه براي فرار داشت ،این بود که ما شکست بخوریم .اگر قرار بود من و ادوارد همراه او برویم ، نیازي به آن مدارك نداشتیم . مطمئن بودم که کارت شناسایی چیزي بود کهادوارد می دانست چطور آن را پیدا و یا خودش درست کند ، و مطمئن بودم که او می داند چطور می شود بدون نیاز بهمدارك جعلی فرار کرد . ما می توانستیم هزاران مایل با رِنزمه بدویم . ما می توانستیم با او از اقیانوس عبور کنیم .اگر ما بودیم و می توانستیم او را نجات دهیم .و تمام این
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#107
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۸ صبح
پنهان کاري ها به خاطر این بود که ادوارد نفهمد . به خاطر اینکه امکان زیادي داشت که هر چیزي را کهمی فهمد آرو نیز بفهمد . اگر می باختیم ، آرو مطمئنا قبل از اینکه ادوارد را بکشد ، اطلاعاتی را که می خواست از اومی گرفت .این چیزي بود که فکر می کردم . می نمی توانستیم برنده شویم . ولی ما این شانس را داشتیم که قبل از اینکهشکست بخوریم دیمیتري را بکشیم و به رِنزمه فرصتی براي فرار کردنش بدهیم .قلب بی حرکتم مثل سنگی درون سینه ام بود ، وزن زیادي داشت . تمام امدیدم مثل یک مه در مقابل نور خورشید بود.چشمانم حرکت کردند.من باید چه کسی را انتخاب می کردم ؟ چارلی ؟ ولی او یک انسان بی دفاع بود . و چطور می توانستم رِنزمه را به اوبرسانم ؟ او به هیچ وجه نزدیک این نبرد نبود . در نتیجه فقط یک نفر باقی می ماند . واقعا شخص دیگري وجودنداشت .انقدر سریع فکر کردم که جی متوجه مکث من نشد .« دو تا شناسنامه ، دو تا پاسپورت ، یه گواهینامه ي رانندگی » : با صداي صاف و آرام گفتماگر هم متوجه تغییر حالت چهره ام شده بود ، تظاهر کرد که چیزي نفهمیده است .« ؟ اسم ها »نسی می توانست مخفف ونسا هم باشد . جیکوب می بایست از دیدن وولف « جیکوب... وولف. و ... ونسا وولف 1 »شوکه می شد .« ؟ اسم میانی » قلمش به سرعت روي برگی حقوقی حرکت می کرد« یه چیز معمولی بذارین »« ؟ هر جور مایلید . سن »جیکوب داشت رشد می کرد . یه هیولا بود . و با سرعتی که رِنزمه رشد « مرد بیست و هفت ساله ، دختر پنج ساله »می کرد ، ترجیح دادم بزرگتر بگم . جیکوب می توانست پدر خوانده اش باشد .اگر می خواید که مدارك کامل بشند به عکس احتیاج دارم ، آقاي جاسپر » : جی رشته ي افکارم را پاره کرد و گفت« . ترجیح می دادن خودشون این کار رو انجام دهندخب ، پس به همین دلیل بود که جی نمی دانست آلیس چه شکلی است .« صبر کنید » : گفتمخوش شانس بودم . من عکس هاي خانوادگی زیادي را در کیف پولم داشتم و آخرین آنها - جیکوب رِنزمه را رويپله هاي ایوان جلویی خانه بغل کرده بود - ماله یک ماه پیش بود . آلیس آن را چند روز قبل از اینکه... اوه شاید این ازروي خوش شانسی نبود . آلیس می دانست من این عکس را دارم . شاید او چیزهاي دیگري را که نیاز داشتم را هم بهمن داده بود .« بفرمایید »« دخترتون خیلی شبیهتونه » جی عکس را براي چند لحظه بررسی کرد« بیشتر شبیه پدرشه » : عصبی گفتم« این مرد که نیست » به صورت جیکوب شدچشمانم تنگ شدند ، و قطرات عرق جدیدي روي پیشانی جی ظاهر شدند .« نه ، این یه دوست خانوادگی خوبه »« ؟ این مدارك رو براي کی لازم دارید » . و قلمش دوباره شروع کرد به نوشتن « منو ببخشید » زمزمه کرد« ؟ می تونم براي یه هفته ي بعد اونارو بگیرم »« این یه درخواست سریعه. قیمتش دوبرابر می... منو ببخشید . یادم رفت دارم با کی صحبت می کنم »واضح بود که او جاسپر را می شناخت .« فقط به من قیمتش رو بگید »به نظر می آمد براي گفتن قیمت مردد است ، با وجود اینکه من مطمئن بودم که با وجود کار با جاسپر، می داند کهقیمت مساله ي مهمی نیست . مقدار پولی که در حساب هاي بانکی خانواده ي کالن ها با نام هاي مختلف ، وجودداشت که هیچ ، بلکه در خانه به اندازه یک دهه گرداندن یک جزیره پول به اندازه ي کافی وجود داشت . من را یادخانه ي چارلی می انداخت که در ته هر کشوي خانه ، صد تا قلاب ماهیگیري پیدا می شد . شک داشتم که کسیمتوجه گم شدن مقدار پولی که براي امروز آماده کرده بودم ، شده باشد .جی، قیمت را زیر کاغذ حقوقی نوشت .سرم را به ارامی تکان دادم . پول بیشتري همراه خود داشتم . در کیفم را باز کردم و شروع به شمردن کردن ، همه ياسکناس ها را در دسته هاي پنجهاه هزار دلاري قرار داده بودم و در نتیجه زیاد طول نکشید.« بفرمایید »اه ، بلا لازم نیست کل پول رو الان بدي. عادي یه که نصف پول را تا بعد از گرفتنش براي اطمینان پیش خودت »« نگه دارياما من به تو اطمینان دارم . در ضمن وقتی اون مدارك رو تحویل » یک لبخنده کم رنگ به اون مرده دستپاچه زدم« بگیرم همین مقدار بهت پاداش می دم« این کار لزومی نداره.من راضیت می کنم »پس هفته ي دیگه همین موقع اینجا می » مثل چیزي نبود که بتونم با خودم بیارمش «. در این مورد اشتباه نکن »« ؟ بینمت« در حقیقت ، من این جور معاملات رو به کارهاي دیگم ترجیح می دم » یک نگاه دردمند به من کرد« البته ، من مطمئینم این کار اونطوره که تو انتظار داري »او شکلکی در اورد بعد به سرعت مثل قبل « وقتی اون امد به خانواده ي کالن من بدون هیچ توقعی این کار کردم »ما همدیگه رو یک هفته ي دیگه از امشب ساعت هشت در پسیفیکا می بینیم؟اون در اتحادیه دریاچه اس، و غذا ». شد«. هم عالیهنمی خواستم اون رو در شام همراهی کنم. در حقیقت اگه این کار رو نمی کردم اون این کار رو زیاد دوست « خوبه »نداشت.بلند شدم و دوباره باهاش دست دادم . این بار به خودش نپیچید . اما به نظر می رسید نگرانی جدیدي داره.»؟ تو با زمانبندي مشکلی داري » ازش پرسیدمزمانبندي؟ اه ، نه. براي هیچ چیز نگران نباش . من مطمئینن » حالت دفاعیش رو با این سوال از دست داد «؟ چی «.» مدارك رو به موقع دارمخیلی خوب می شد اگه ادوارد اینجا بود . اونوقت میفهمیدم که ج واقعا برا چی نگرانه .آه کشیدم . مخفی نگه داشتنمسائل از ادوارد به اندازه ي کافی بده ولی دور بودن ازش هزار بار بدتره.» پس یک هفته ي دیگه می بینمتفصل سی و چهارم:اعلانقبل از اینکه از ماشین پیاده شم صداي موزیک رو شنیدم.از شبی که آلیس اینجا رو ترك کرد ادوارد حتی به پیانوشدست نزده بود.اما به محض اینکه در ماشین را بستم نت هاي موسیقی همچون صداي لالایی در ذهنم تداعیکردند.ادوارد به این روش به من خوش آمد می گفت.همون طور که آرام حرکت می کردم رنزمی رو هم بلند کردم -که به خواب عمیقی فرو رفته بود.ما تمام روز خارج ازماشین بودیم.جیکوب رو پیش چارلی ترك کردیم -اون گفت که با سو به خونه میره.در این فکر بودم که او احتمالاذهنش رو با چیزهاي بی اهمیتی راجع به طرز نگاهم بهش وقتی که وارد خونه ي چارلی شدم داره پر می کنه.همون طور که به آرامی وارد خانه ي کالن ها می شدم،متوجه شدم امید و نشاطی که از نماي بیرونی خانه ي سفیددرخشنده و نورانی بود به وجود من هم سرایت پیدا کرده.اخلاق امروزم براي خودم هم عجیب بود.همین که ادوارد دوباره پیانو نواخت خواستم دوباره گریه کنم.اما به خودم مسلط شدم.نمی خواستم مشکوك بشه.نمیخواستم هیچ مدرکی در ذهنش باشه که مبادا ارو از اونها استفاده کنه.وقتی وارد اتاق شدم ادوارد سرش رو چرخاند و لبخند زد، اما به نواختن ادامه داد.طوري حرف میزد انگار امروز هم مثل هر روز عادي دیگه اي بود. انگار نه انگار که دوازده «، به خونه خوش اومدي »امروز پیش چارلی » . خون اشام در اتاق داشتند با هم بحث می کردند و عده ي دیگري هم اطراف آنجا پراکنده بودند«؟ بهت خوش گذشتآره. ببخش که این همه طول کشید. رفتم یه خورده خرید کریسمس واسه رنزمه بکنم. می دونم که آنچنان مراسمی »شانه هایم را بالا انداختم. «... نمی شه، اما به هر حاللب هاي ادوارد کمی پایین رفتند. از نواختن دست کشید و روي نیمکت چرخید تا بدنش کاملاً روبرو به من قرار بگیرد.یک دستش را روي کمرم گذاشت و من رو نزدیک تر کشید.«- راجع به این موضوع خیلی فکر نکرده بودم. اگر می خواي ما می تونیم همچین مراسمی داشته باشیم »از فکر اینکه سعی کنم به شور و شوق داشتن بیشتر وانمود کنم از درون به خود «، نه » : حرفش را قطع کردم و گفتم«. فقط نمی خوام کریسمس بدون دادن چیزي بهش بگذره » . لرزیدم«؟ میشه ببینمش »«. اگه می خواي. فقط یه چیز کوچیکه »رنزمه کاملاً خواب بود و کنار گردنم خیلی آرام خروپف می کرد. به او حسودي کردم، خوب بود اگر می توانستم حتیبراي چند ساعت هم که شده از واقعیت فرار کنم.با احتیاط، بدون اینکه کیفم را به حدي باز کنم که ادوارد پول نقدیی را که همراه داشتم ببیند، دنبال جعبه ي مخملیجواهر گشتم.«. وقتی داشتم از کنار ویترین یه مغازه ي عتیقه فروشی می گذشتم چشمم رو گرفت »آویز طلاي کوچک را در دست او انداختم. گرد بود و نخ باریکی هم دورش بسته شده بود.ادوارد قفل بسیار کوچکش را باز کرد و به داخل آن نگاه کرد.جاي کوچیکی براي گذاشتن عکس داشت و طرفدیگرش یک نوشته به زبان فرانسوي به چشم می خورد.«؟ می دونی معنی این جمله چیه » : او با یک لخن متفاوت که نسبت به قبل ملایم تر بود، پرسید«؟ فروشنده گفت که معنیش شبیه به اینه " چیزي بیشتر از زندگی خودم." درسته »«. آره. درست گفته »به من نگاه کرد، چشم هاي طلایی رنگش در جستجوي چیزي بودند. براي یک لحظه نگاه خیره اش را ملاقات کردم،بعد وانمود کردم که تلویزیون حواسم رو پرت کرده.زیر لب گفتم "امیدوارم ازش خوشش بیاد"و در آن لحظه مطمئن شدم که می دانست من چیزي را از او «، البته که خوشش میاد » : با حالت ملایم و عادي گفتمخفی می کنم. همینطور اطمینان داشتم که از چزئیات کاملاً بی اطلاع است.«. بیا ببریمش خونه » : بلند شد و بازویش رو دور شونه هایم گذاشت. پیشنهاد کرددرنگ کردم.«؟ چیه » : پرسیدمن کل روز رو براي ماموریت حیاتی ام از دست داده بودم، این باعث شده «... می خواستم یه کم با امت تمرین کنم »بود حس کنم عقب هستم.امت که با رز روي کاناپه نشسته بود و مسلماً کنترل هم در دستش بود، سرش را بلند کرد و امیدوارانه پوزخند زد. او«. ایول. جنگل احتیاج به هرس شدن داره » : گفت«، فردا براي اون کار وقت زیاده » : ادوارد اول به او و بعد به من اخم کرد. گفتشوخی نکن. دیگه چیزي به اسم زمان زیاد نیست. همچین معنی و مفهومی دیگه وجود نداره. چیزهاي زیادي هست »«– که باید یاد بگیرم و«. فردا » : حرفم را قطع کردقیافه اش طوري بود که حتی امت هم جرات نکرد مخالفت کند.از اینکه برگشتن به یک زندگی معمولی که کاملاً هم تازگی داشت اینقدر سخت بود شگفت زده شدم. اما دور ریختنهمان یک ذره امیدي که داشتم پرورشش می دادم باعث شده بود همه چیز غیر ممکن به نظر برسد.سعی کردم روي نکات مثبت تمرکز کنم. این احتمال وجود داشت که دخترم از این ماجرا جان سالم به در ببرد، و همینطور جیکوب. اگر آنها آینده اي داشتند، پس آن خودش یکجور پیروزي به حساب می آمد، نه؟ اگر در اول این شانسنصیب جیکوب و رنزمه می شد که فرار کنند، گروه کوچکی از ما حتماً جایی به زندگی خود ادامه می داد. بله، استراتژيآلیس فقط وقتی جواب میداد که ما یک جنگ واقعا خوب راه بیندازیم. پس، در نظر گرفتن اینکه ولتوري در طیهزارسال تا به حال هرگز به طور جدي مبارزه نکرده بود هم یک جور پیروزي حساب می شد.دنیا که به آخر نمی رسید. این فقط پایان کالن ها بود. پایان ادوارد، پایان من.من اینطور ترجیح می دادم- حداقل قسمت آخر را. من دوباره بدومژن ادوارد زندگی نمی کردم؛ اگر او این دنیا را تركمی کرد، پس من هم درست پشت سرش می رفتم.حالا هر از گاهی به این فکر می افتادم که آیا در آن دنیا براي ما چیزي بود یا نه. هرچند می دانستم که ادوارد چندانباور نداشت که براي ما جهان دیگري هم باشد، اما کارلایل داشت. خودم نمی توانستم تصورش کنم. از سوي دیگر،نمی توانستم تصور کنم که ادوارد یکجوري، در یک جایی وجود نداشته باشد. اگر ما می توانستیم در هر جایی با همباشیم، پس آن پایان خوشی بود.و همینطوربرنامه ي روزهاي من ادامه می یافت، فقط سخت تر از گذشته بود.روز کریسمس ادوارد، رنزمه، جیکوب و من رفتیم تا چارلی را ببینیم. تمام اعضاي گروه جیکوب آنجا بودند، به علاوهي سام، امیلی و سو. بودن همه ي آنها در اتاق هاي کوچک چارلی با آن بدن هاي گنده و گرمشان در گوشه کنارهایدرخت کریسمس او پراکنده بودند کمک زیادي می کرد. درخت نامنظم تزیین شده بود و دقیقاً می توانستید ببینید کهکجا دیگر حوصله ي چارلی سر رفته و آن را رها کرده بود. فرقی نداشت چقدر کشنده و خطرناك، همیشه می توانستیدروي گرگینه ها حساب کنید که براي جنگی که در پیش بود هیجان زده باشند. جریان شور و اشتیاق آنها فضاي خوبیرا ایجاد کرده بود که بی روحیه بودن مرا پنهان می کرد. ادوارد، مثل همیشه، از من بازیگر بهتري بود.پلیري که ادوارد به او MP رنزمه آویزي که من در اول به او داده بودم را به گردنش آویخته بود و در جیب ژاکتش 3داده بود- یک شی کوچک که که پنج هزار آهنگ را نگه می داشت، از قبل با آهنگ هاي مورد علاقه ي ادوارد پرشده بود. روي مچ دستش یک حلقه ي عهد درهم پیچیده از نوع کوئیلیتی بود. ادواردسر این یکی دندان هایش را برهمساییده بود، اما مرا اذیت نکرد.بزودي، خیلی زور، من او را حفظ از خطر به جیکوب می دادم. چطور می توانستم بخاطر هر سمبولی از تعهدي کهرویش حساب می کردم آزرده شوم؟ادوارد هم با سفارش یک هدیه براي چارلی همه را نجات داد. هدیه دیروز رسیده بود - اولویت پست شبانه- و چارلیتمام صبح را صرف خواندن دفترچه راهنماي قطور سیستم سونار ماهیگیري جدیدش کرده بود.از آنطوري که گرگینه ها می خوردند، می شد گفت که ناهار سو خوشمزه بوده. در عجب بودم که این مهمانی به چشمکسی که از دور شاهد بود چگونه است. آیا ما نقش هایمان را به حد کافی خوب بازي می کردیم؟ آیا یک غریبه ما راجمعی دوستان شاد می پنداشت که با یک دلخوشی عادي از تهطیلات لذت می برد؟فکر می کنم زمانی که وقت رفتن رسید ادوارد و جیکوب هر دو به اندازه ي من احساس راحتی خاطر می کردند. وقتیچیزهاي بسیار مهم دیگري براي انجام دادن بود، احساس عجیبی داشت که با انسان نمایی انرژي صرف کنی. در حالتمرکز به من سخت گذشت. ضمناً، شاید این بار آخري بود که چارلی را می دیدم. شاید این چیز خوبی بود که به قدريبی حس بودم که نمی شد واقعاً این موضوع را هضم کنم.از زمان عروسی مادرم را ندیده بودم، اما متوجه شدم که به خاطر این فاصله ي تدریجی که از دوسال پیش آغاز شدهبد باید خوشحال باشم. او براي دنیاي من خیلی شکننده بود. من نمی خواستم او که در هیچ قسمتی از این سهیم باشد.چارلی قوي تر بود.شاید حتی به قدري قوي که حالا خداحافظ بگوید، اما من نبودم.در اتومبیل سکوت برقرار بود، بیرون، باران را مبهم می دیدم. رنزمه روي زانوي من نشسته بود و با گردنبندش بازيمی کرد، آن را می بست و باز می کرد. او را تماشا کردم و به چیزهایی که اگر حالا مجبور نبودم کلماتم را از سر ادوارددور نگه دارم می خواستم به جیکوب بگویم فکر کردم.اگه دوباره همه چیز در امن و امان بود، رنزمه رو ببر پیش چارلی. یه روزي تموم داستان رو به چارلی بگو. بهش بگوچقدر دوستش داشتم، چطور نمی تونستم طاقت بیارم که حتی بعد از اینکه زندگی انسانیم بسر رسید ترکش کنم. بهشبگو که بهترین پدر دنیا بود. بهش بگو عشق منو به رنی برسونه، بهش بگه که از ته دل امیدوارم شاد و سلامت باشه...باید پیش از آنکه خیلی دیر می شد مدارك را به جیکوب می دادم. یادداشتی براي چارلی نیز روي آم می گذاشتم. ویک نامه براي رنزمه. چیزي که وقتی دیگر نمی توانستم به او بگویم عاشقش هستم بخواند.وقتی وارد چمنزار شدیم بیرون خانه ي کالن ها هیچ چیز غیر عادي اي نبود، اما می توانستم همهمه خفیفی را از داخلبشنوم. صداهاي آهسته ي زیادي زمزمه می کردند و می غریدند. مثل صداي یک دعوا بود، و شدید هم بود. صدايکارلایل و آمون بیشتر از بقیه به گوشم می خورد.ادوارد به جاي رفتن در گاراژ جلوي خانه پارك کرد. قبل از اینکه از ماشین خارج شویم نگاه نگرانی رد و بدل کردیم.طرز ایستادن جیکوب تغییر کرد، چهره اش جدي و محتاط شد. حدس می زدم که حالا در حالت آلفا رفته باشد. معلومبود، اتفاقی افتاده است و او قصد داشت اطلاعاتی را که خودش و سام احتیاج داشتند را بگیرد.«. الیستر رفته » : همان طور که به سرعت از پله ها بالا می رفتیم ادوارد زیر لب گفتداخل اتاق جلویی، کشاکش اصلی محسوس و مشهود بود. ، تمام خون آشام هایی که به ما پیوسته بودند، به جز الیسترو سه نفري که درگیر جر و بحث بودند. ازمهریال کبی و تیا از همه به سه خون آشامی که در مرکز بودند نزدیکتر بودند،در وسط اتاق ، آمون داشت با خشم با کارلایل و بنجامین بحث می کرد.آرواره ي ادوارد سخت شد و سریع کنار ازمه رفت و دست مرا هم با خود کشید. رنزمه را محکم تر به سینه ام فشردم.«. آمون، اگه تو می خواي بري، برو. هیچ کس مجبورت نکرده که بمونی » : کارلایل به آرامی گفتتو داري نصف گروه منو می دزدي، کارلایل! واسه » : آمون در حالی که با یک انگشت به بنجامین می زد، جیغ کشید«؟ همین به من گفتی بیام اینجا؟ که ازم دزدي کنیکارلایل آه کشید و بنجامین چشمانش را چرخی داد.بله، کارلایل جنگو با ولتوري راه انداخت، تمام خونوادش رو به خطر انداخت، تا منو گول بزنه » : بنجامین با طعنه گفتبیام اینجا بمیرم. منطقی باش، آمون. من اومدم اینجا که کار درست رو انجام بدم- عضو یه گروه دیگه که بشم. البته،«. همونطور که کارلایل گفت تو می تونی هرکاري که دلت خواست بکنیاین جریان به خیر و خوشی تموم نمی شه. الیستر تنها فردي بود که اینجا عقل تو کلش بود. ما همه مون » : آمون غرید«. باید فرار کنیم«! به کیم میگه عاقل » : تیا از کنار آهسته زیر لب گفت«! ما همه قتل عام می شیم »«. قرار نیست جنگی سر بگیره » : کارلایل محکم گفت«! حتماً »«. اگه گرفت، تو هر وقت خواستی می تونی تغییر جهت بدي، آمون. من مطمئنم ولتوري از کمک تو قدردانی می کنه »«. شاید جواب همین باشه » : آمون با تمسخر به او گفتمن ازون برضدت استفاده نمی کنم، آمون. ما براي مدت زیادي دوست بودیم، اما » . جواب کارلایل ملایم و خالصانه بود«. من هیچ وقت ازت نمی خوام که به خاطر من بمیري«. اما بنجامینم هم با خودت می بري اون دنیا » . صداي آمون هم کنترل شده تر بودکارلایل دستش را روي شانه ي آمون گذاشت، آمون آن را پس زد.من می مونم، کارلایل، اما ممکنه این به ضررت بشه. اگه راه زنده موندن اون باشه، من به اونها ملحق می شم. شما »او اخم کرد، سپس آه کشید، نگاهی به رنزمه و من «. همتون احمقید که فکر می کنید می تونید با ولتوري مبارزه کنیدمن شهادت می دم که بچه رشد کرده. این چیزي به جز واقعیت نیست. » : انداخت و با لحن خشمگینی اضافه کرد«. هرکسی می تونه اونو ببینه«. ما که چیز دیگه اي نخواستیم »من بهت زندگی دادم. » . او رو به بنجامین کرد «. اما انگار تمام چیزي نیست که بدست میارین » . آمون شکلکی درآورد«. تو داري حرومش می کنیچهره ي بنجامین از هر زمان دیگري که دیده بودم سردتر به نظر می رسید، آن حالت تضاد عجیبی با قیافه ي پسرانهحیف که نتونستی طی جریان کار قدرت اختیار من رو با مال خودت عوض کنی؛ شاید اونوقت از دستم » . اش داشت«. راضی می شديچشمان آمون تنگ شدند. او فوراً به کبی اشاره کرد، آنها به دنبال هم از جلوي ما گذشتند و از در جلویی بیرون رفتند.اون نمیره، اما ازین به بعد حتی ازمون بیشتر فاصله می گیره. وقتی گفت که به ولتوري » : ادوارد آهسته به من گفت«. ملحق میشه بلوف نمی زد«؟ الیستر چرا رفت » : زمزمه کردمهیچکی مطمئن نیست؛ یادداشتی نذاشته. از غرولندهاش معلوم بود که فکر می کنه جنگ اجتناب ناپذیره. علارغم »رفتارش، اون واقعاً به قدري به کارلایل اهمیت میده که نره سمت ولتوري. به گمونم مطمئن بوده که خطر خیلیادوارد شانه هایش را بالا انداخت. «. جدیههرچند مکالمه ي ما شفافاً فقط بین ما دوتا بود، مسلماً همه می توانستند آن را بشنوند.الیزار در جواب نظریه ادوارد،طوري که اون غرغر می کرد، معلوم قضیه یه خورده بیشتر از این » : طوري که انگار روي صحبت او همه بوده اند گفتچیزهاست. ما زیاد از دستور کارهاي ولتوري حرف نزدیم، اما الیستر نگرانیش این بود که فرقی نداره که چقدر قاطعانهبتونیم بیگناهی خودمون رو ثابت کنیم، ولتوري گوش نمی ده. اون فکر می کنه اونها یه بهانه اي پیدا می کنن که«. هدف هاسشون رو اینجا بدست بیارنخون آشام ها نگاه نا راحتی به یکدیگر انداختند. فکر اینکه ولتوري بخواهد براي منافعش قوانین مقدس خود رادستکاري کند، ایده ي چندان قابل قبول و توده پسندي نبود. فقط رومانیایی ها آرام بودند، لبخندهاي کمرنگشان طعنهآمیز بود. به نظر می رسید از اینکه چطور دیگران دشمنان دیرینه شان را خوب می پنداشتند متحیر شده اند.چند مباحثه ي آهسته درآن واحد شروع شد، اما من به رومانیایی ها گوش دادم. شاید به این خاطر که ولادیمیِر موبلوند مرتب به سمت من نگاه می انداخت.من جداً امیدوارم در این مورد حق با الیستر باشه. نتیجه فرقی نداره، حرفش » : استفان زیر لب به ولادیمیر می گفتهمه جا خواهد پیچید. الآن وقتشه که دنیاي ما همون جوري که هستن ببینه. اگه همه این ومخرفات رو که اونها از«. طریقه ي زندگی ما محافظت می کنن رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#108
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۹ صبح
باور داشته باشن، ولتوري هیچ وقت سقوط نمی کنه«. حداقل وقتی ما حکمرانی می کردیم، راجع به اون چیزي که بودیم صداقت داشتیم » : ولادیمیر جواب داد«. ما هیچ وقت کلاه سفید سرمون نذاشتیم و خودمونو قدیس نخوندیم » . استفان سرش را به نشانه ي موافقت تکان دادفکر می کنم زمان جنگ رسیده. چطور می تونی نصور کنی که ما دیگه هیچ وقت نیروي بهتري براي » : ولادیمیر گفت«؟ ایستادگی خواهیم داشت؟ یه شانسی به این خوبی«- هیچ چیزي غیر ممکن نیست. شاید یه روزي »ولادیمیر مکثی کرد و دوباره به «. ما پونزده هزار سال منتظر بودیم، استفان. و اون ها فقط سال به سال قوي تر شدن »اگه ولتوري برنده ي این مبارزه » . من نگاه کرد. وقتی دید که من هم او را نگاه می کنم هیچ تعجبی از خود نشان ندادبشه، با قدرتی بیش از اونچه باهاش اومدن برخواهند گشت. با تمام فتوحاتی که به نیروشون اضافه کردن. فکرشو بکنتازه الآن داره یه خورده » - او چانه اش را به طرف من تکان داد - « فقط همون تازه متولد شده چه چیزي بهشون میدهولادیمیر به طرف بنجامین سر تکان داد، که شق و رق ایستاده «. قابلیتش رو کشف می کنه. و اون زمین-تکان دهندهبا اون دوقلوهاي جادوگرشون هیچ » . بود. تقریباً همه مثل من داشتند حرفهاي رومینیایی ها را استراق سمع می کردندچشمان او به سمت زفرینا و بعد، کیت حرکت کرد. «. احتیاجی به تردستی یا آتیش بازي ندارننه اینکه اون ذهن خون دقیقاً الزامی نیست. ولی می فهمم چی میگی. در هر حال، اگر » . استفان به ادوارد نگاه کرد«. پیروز بشن خیلی بدست میارن«؟ بیش از اونچه ما تلاش می کنیم بذاریم داشته باشن، تو موافق نیستی »«... فکر کنم باید موافقت کنم. و اون یعنی » . استفان آه کشید«. که ما باید وقتی که هنوز امید هست جلوي اونها بایستیم »«... اگه فقط بتونیم فلجشون کنیم، یا حتی، چره ي واقعیشونو نشون بدیم »«. بعداً، یه روزي، بقیه کار رو تموم می کنن »«. و انتقام دیرینه ي ما گرفته میشه. حداقل »«. انگار این تنها راهه » : آنها براي لحظه اي چشمانشان را بهم دوختند و بعد هم صدا با هم زمزمه کردند«. بنابراین ما می جنگیم » : استفان گفتهرچند می توانستم ببینم که آنها مرددند، و صیانت نفسشان با خونخواهی در کشمکش است، لبخندي که رد و بدلکردند سرشار از امید بود.«. ما می جنگیم » . ولادیمیر موافقت کردبه نظر این چیز خوبی بود؛ مثل الیستیر، من مطمئن بودم که نبرد اجتناب ناپذیر است. در آن صورت، دو خون آشامدیگر که در کنار ما می جنگیدند می توانست کمکی باشد. اما تصمیم رومانیایی ها همچنان باعث می شد برخود بلرزم.ما باور داریم که ولتوري داره از حد » . صداي معمولاً بم او موقرانه تر از همیشه شده بود «. ما هم می جنگیم » : تیا گفتچشمان او روي جفتش درنگ کردند. «. حقوق خودش تجاوز می کنه. ما هیچ علاقه اي نداریم که بنده ي اونها بشیمظاهراً، من تو بورسم. انگار باید حق آزادي رو » . بنجامین نیشخند زد و نگاه موزیانه اي به سمت رومانیایی ها انداخت«. برنده بشماین اولین باري نیست که من براي اینکه خودمو از زیر سلطه ي شاه بودن دور نگه » : گرت با لحن استحزاءآمیزي گفت«. این رهایی از ستمه » . او جلو آمد و به پشت بنجامین زد «. دارم می جنگم«. ما با کارلایل می ایستیم. و باهاش می جنگیم » : تانیا گفتانگار اظهار عقیده ي رومانیایی ها باعث شده بقیه حس کنند باید آنها هم موضع خودشان را اعلان کنند.او به همراه کوچک اندامش نگاه کرد؛ لبهاي شارلوت نارضایتی او را نشان می «. ما تصمیمی نگرفتیم » : پیتر گفتدادند. به نظر می رسید که او تصمیمش را گرفته است. در عجب بودم که این تصمیم چه بود.«، این براي منم صدق می کنه » : رندل گفت«، و همین طور من » : مري اضافه کرد«. ما از خون آشاما نمی ترسیم » : با پوزخندي اضافه کرد «. دسته ي گرگا با کالنا می جنگن » : ناگهان جیکوب گفت«، بچه کوچولوها » : پیتر زیر لب گفت«، نوزادها » : رندل تصحیح کردجیکوب پوزخندي زد.خوب، منم هستم. من می دونم که » : مگی که خودش را از زیر دست نگهدارنده ي سیوبهان بیرون می کشید، گفت«. حق با طرف کارلایله. نمی تونم نادیده اش بگیرماو فضاي اجتماع را که با انفجار غیر «، کارلایل » . سیوبهان با چشم هاي نگران به جوانترین عضو گروهش خیره شدمنتظره ي اعلان وجودها ناگهان رسمی شده بود نادیده گرفت و طوري حرف می زد انگار خودشان دوتا تنها بودند.«. من نمی خوام به جنگ ختم بشه »او لبخند نصفه نیمه اي زد. «. منم نمی خوام، سیوبهان. خودت می دونی که اون آخرین چیزیه که من خواهانشم »«. شاید تو باید روي با صلح حل شدنش تمرکز کنی »«. خودت می دونی که کمکی نمی کنه »گفتگوي رز و کارلایل را درمورد رهبر ایرلندي ها به یاد آوردم؛ کارلایل معتقد بود که سیوبهان یکجور قابلیت ناپیدا اماقدرتمند داشت تا کاري کند که چیزها باب میلش پیش بروند- و با اینهال سیوبهان خودش به این موضوع باور نداشت.«، ضرري نداره » : کارلایل گفت«؟ نتیجه اي که می خوام رو هم باید تجسم کنم » : سیوبهان چشمانش را چرخ داد. با طعنه گفت«. اگه لطف کنی » . حالا کارلایل داشت آشکارا نیشخند می زدپس احتیاجی نیست که خانواده ي من حظورشو اعلام کنه، هست؟ چون دیگه احتمالش نیست که » : او جواب داداو دستش را روي شانه ي مگی برگرداند و دختر را به خودش نزدیک تر کرد. زوج سایوبهان، لیام، «. جنگی دربگیرهساکت و بی حالت ایستاده بود.تقریباً همه در اتاق به خاطر بده بستان شوخی هاي واضح کارلایل و سایوبهان حیرت کرده بودند، اما آنها توضیحیبراي کارشان ندادند.آن پایان سخنرانی هاي دراماتیک آنشب بود. گروه به آرامی پراکنده شدند، بعضی ها براي شکار رفتند، بعضی ها رفتندتا وقتشان را با کتابهاي کارلایل یا تلویزیونها و کامپیوترها سپري کنند.ادوارد، رنزمه و من، به شکار رفتیم. جیکوب هم دنبال ما راه افتاد.صداي خرناس «. زالوهاي احمق، خیال کردن یه کی هستن » : وقتی از خانه خارج شدیم زیر لب غرولندکنان گفتمانندي درآورد.«؟ وقتی نوزادها زندگی هاي برترشونو نجات بدن شوکه میشن، مگه نه » : ادوارد گفت«. آره، چه جورم » . جیک لبخند زد و مشتی به شانه ي او زداین آخرین سفر شکاري ما نبود. ما همه دوباره وقتب به زمانی که انتظار داشتیم ولتوري ها بیایند نزدیک تر می شدیمشکار می کردیم. از آنجایی که موعد دقیق نبود، قصد داشتیم چند شبی را بیرون در زمین بیسبالی که آلیس دیده بودبمانیم، فقط براي احتیاط. تمام چیزي که می دانستیم این بود که آنها روزي می آمدند که برف روي زمین نشسته بود.نمی خواستیم ولتوري خیلی به شهر نزدیک شود و، دیمیتري آنها را به هرجایی که ما بودیم هدایت می کرد. در اینفکر بودم که رد چه کسی را می گرفت و حدس زدم از آنجایی که نمی توانست مرا ردیابی کند دنبال ادوارد می گشت.در حین شکار به دیمیتري فکر کردم، توجه کمی به صیدم یا دانه برف هایی که بالاخره ظاهر شده بودند اما قبل ازاینکه به زمین خاکی تماس پیدا کنند آب می شدند داشتم. آیا دیمیتري می فهمید که نمی تواندرد مرا بگیرد؟ دراینباره چه برداشتی می کرد؟ آرو چطور؟ یا اینکه ادوارد اشتباه می کرد؟ انتظارات کمی از آنچه می توانستم دور بر حفاظمتحمل کنم می رفت. هرچیزي که بیرون از ذهن من بود آسیب پذیر بود- در برابر چیزهایی که جاسپر، آلیس وبنجامین قادر به انجامش بودند باز بود. شاید استعداد دیمیتري هم کمی متفاوت عمل می کرد.و بعد فکري به ذهنم رسید که سریع مرا به خود آورد. گوزن شمالی نیمه خشک شده از دست هایم به زمین پر سنگلاخافتاد. دانه هاي برف چند اینچ بالاتر از بدن گرم گوزن با صداي ضعیفی تبخیر می شدند. با حواسپرتی به دستهاي خونآلودم خیره شدم.ادوارد واکنش مرا دید، با عجله پیش من آمد و صید خودش را نیمه کاره رها کرد.چشمانش جنگل اطرافمان را جستجو کردند، به دنبال هرچیزي که باعث رفتار «؟ چی شده » : با صداي ضعیفی پرسیدمن شده بود.«، رنزمه » : با صداي خفه اي گفتماون درست بین اون درخت هاست. می تونم افکار اون و جیکوب رو هردو بشنوم. اون حالش » : مرا خاطرجمع کرد«. خوبهمنظورم این نبود، داشتم به حفاظم فکر می کردم- تو واقاً فکر می کنی که یه ارزشی داره، که به یه دردي می » : گفتمخوره، من می دونم دیگران امیدوارن که من بتونم زفرینا و بنجامین رو از خطر حفظ کنم، حتی اگه بتونم اون موقع«؟ فقط واسه چند ثانیه نگهش دارم. اگه اون یه اشتباه باشه چی؟ اگه اعتماد تو به من دلیل شکستمون باشهصدایم داشت هیستریایی می شد، هرچند به قدري کنترل داشتم که آهسته نگهش دارم. نمی خواستم رنزمه ناراحتشود.بلا، چی شد که همچین فکري کردي؟ معلومه، این فوق العادست که تو می تونی از خودت محافظت کنی، اما تو »«. مسئول نجات دادن هیچکی نیستی. خودتو بی خودي عذاب ندهاما اگه نتونم از هیچ چیزي حفاظت کنم چی؟ این چیزي که من انجام میدم، این ناقصه، » : بریده بریده زمزمه کردم«. نامنظمه! هیچ ریتم یا قانونی براش نیست. شاید دربرابر المکس اصلاً کاري نکنهوحشت زدهنشو. و نگران الک هم نباش. کاري که اون می کنه هیچ تفاوتی با کاري که » . او مرا آرام کرد «... هییش »«. جین یا زفرینا انجام میدن نداره. فقط یه حقه اس - اون بیش از اونچی که من می تونم نمی تونه وارد سرت بشهاما رنزمه می تونه! خیلی طبیعی و عادي به نظر میومد، » : مثل ویوتانه ها از بین دندان هایم با صدایی هیس مانند گفتمقبلاً هیچ وقت بهش شک نکرده بودم. همیشه بخشی کسی بود که اون هست. ولی اون افکارشو درست مثل بقیه توي«! سر من هم میذاره. حفاظ من حفره هایی داره، ادواردبا ناامیدي به او خیره شدم، منتظر بودم الهام ناگهانی و وحشتناك مرا تصدیق کند. لبهایش بهم فشرده شده بودند، انگارداشت سعی می کرد تصمیم بگیرد یک چیزي را چگونه ادا کند. حالت چهره اش کاملاً آرام بود.براي ماه ها چشم پوشی از چیزي که واضح بود حس می «؟ تو خیلی وقت پیش بهش فکر کردي، درسته » : پرسیدمکردم احمقم.«. اولین باري که بهت دست زد » . او با سر تائید کرد، لبخند کمرنگی گوشه ي لبهایش را بالا می بردو این تورو اذیت نمی کنه؟ فکر نمی کنی یه » . به خاطر حماقت خودم آه کشیدم، اما آرامش او کمی مرا نرم کرده بود«؟ مشکل باشه«. من دو تا نظریه دارم، یکیش احتمالش از اون یکی بیشتره »«. اول اون که بعید تره رو بهم بگو »خوب اون دختر توا، از نظر ژنتیکی نیمی از تو تو وجودشه. من قبل درباره ي اینکه چطور ذهن تو روي » : او اشاره کرد«. یه فرکانس متفاوت از بقیه ي ماست باهات شوخی می کردم. شاید اون هم روي همون فرکانسهاما تو می تونی خیلی خوب ذهنشو بخونی. همه ذهنشو می شنون. و اگه الک هم روي یه » . این مرا متقاعد نمی کرد«؟- فرکانس متفاوت باشه چی؟ چی میشه اگهمن فکر اونو هم کردم. واسه همینه که فکر می کنم نظریه ي بعدي محتمل » . او انگشتش را روي لبهاي من گذاشت«. ترهدندان هایم را به هم فشردم و منتظر شدم.«؟ یادته کارلایل، دئرست بعد از اون که اون اولین خاطره اش رو بهت نشون داد، درمورد اون به من چی گفت »اون گفت، "چه چرخش جالبی. انگار اون می تونه دقیقاً عکس اون کاري رو انجام بده که » . معلوم بود که به یاد داشتم«". تو میدي«. آره. و سر همون بود که به فکرش افتادم. شاید اون استعداد تورو هم گرفته و وارونش کرده »به آن فکر کردم.«، تو همه رو بیرون از سرت نگه میداري » : او شروع کرد«؟ و هیچ کس نمی تونه اونو بیرون نگه داره » : با تردید جمله را تمام کردماین نظریه ي منه. و اگه اون میتونه وارد سر تو بشه، شک دارم هیچ حفاظی توي این سیاره باشه که بتونه » : او گفتاونو دور نگه داره. این کمک می کنه. از اون چیزهایی تا حالا دیدیم، مشخصه که هیچ کس نمی تونه وقتی اجازه میدهاون افکارش رو بهشون نشون بده، به صداقت اون تصاویر شک کنه. و من فکر می کنم اگه نزدیکش بیان، هیچ کس«... نمی تونه نذاره اون بهش نشون بده. اگه آرو بهش اجازه ي توضیح بدهاز فکر نزدیک بودن رنزمه به چشم هاي حریص و مه گرفته ي آرو، لرزیدم.خوب، حداقل هیچ مانعی نیست که اون رو از دیدن حقیقت » : ادوارد در حالی شانه هاي سخت مرا می مالید، گفت«. بازداره«؟ اما حقیقت براي متوقف کردن اون کافیه » : زیر لب گفتمبراي این یکی، ادوارد جوابی نداشت .فصل سی و پنجم:ضرب العجلیک جور لحن القاي خون سردي در جمله اش بود . رِنزمه رو « ؟ داري میري بیرون » ادوارد با بی علاقگی پرسیدکمی تنگ تر در آغوش گرفت و به سینه اش فشار داد .خود به خود جوابش رو دادم . « ... آره یه سري کارهاي دقیقه ي نودي دارم »« زود برگرد پیشم » : ادوارد لبخند مورد علاقه ي من رو زد« همیشه همین کارو میکنم »دوباره ماشین ولوو اش را برداشتم . مطمئن نبودم که بعد از آخرین برگشتم کیلومتر شمار را نگاه کرده است یا نه .اینکه چقدر مسائل را کنار هم چیده و فهمیده بود که من یک راز دارم ، آیا فهمیده بود که چرا رازم را به او نمی گویم ؟آیا حدس زده بود که آرو به زودي تمام چیزهایی که اون می دانست را خواهد فهمید ؟ فکر می کردم ادوارد به ایننتیجه رسیده باشد . این توضیح میداد که چرا هیچ دلیلی از من نخواسته بود . حدس میزدم که او سعی داشت زیاد بهاین موضوع فکر نکند . سعی می کرد رفتار من را از ذهنش دور نگه دارد . آیا اون این مساله را از رفتار عجیب من درروزي که آلیس رفت فهمیده بود ؟ از سوزوندن کتابم در آتش ؟ نمی دانستم او توانسته نتیجه گیري کند یا نه؟بعد از ظهر دلتنگی بود . هوا مثل غروب تاریک بود . درمیان تاریکی سرعت گرفتم . چشمهایم رو به ابرهاي سنگینبود . آیا ممکن بود امشب برف ببارد ؟ آیا این برف براي پوشاندن زمین و ساختن صحنه اي که آلیس در ذهنش دیدهبود کافی بود ؟ ادوارد پیش بینی کرده بود که حدوداً دو روز دیگه وقت داشتیم و بعد باید شروع می کردیم به کشیدنولتوري ها به جایی که انتخاب کرده بودیم .همانطور که در میان جنگل رو به تاریکی پیش می رفتم آخرین سفرم را به سیاتل بیاد آوردم . فکر کردم هدف آلیس رااز فرستادنم به دفتر ویرانه ي جی جنکس ، جایی که او مشتري هاي مشکوکش را می فرستاد ، فهمیده ام . اگر بهیکی از دفترهاي قانونیش رفته بودم ، آیا اصلا می توانستم بفهمم چه چیزي باید درخواست کنم ؟ اگر او را به عنوانجیسون جنکس یا جیسون اسکات "وکیل قانونی" ملاقات می کردم آیا هرگز می فهمیدم که جی جنکس یک جاعلاسناد غیر قانونی است ؟ باید از راهی وارد می شدم که بفهمم مشغول انجام کار غیر قانونی هستم . این سرنخ من بود .وقتی به داخل پارکینگ رستوران پیچیدم هوا تاریک بود . چند دقیقه زود رسیده بودم . پیشخدمت هاي مشتاقی را کهدر ورودي ایستاده بودن نادیده گرفتم . داخل رستوران منتظر شدم . با اینکه من عجله ي زیادي براي اتمام این کارواجب اما ناراحت کننده ، و برگشت نزد خانواده ام داشتم ، به نظر می رسید جی سعی داشت در مقابل مخاطب پایین تراز خودش بی تفاوت جلوه کند . حس کردم که تبادل پول و مدارك در پارکینگ تاریک احساساتش را جریحه دار خواهدکرد .اسم جی جنکس را در لژ مخصوص گفتم و سر پیشخدمت چاپلوس من رو به طبقه بالا راهنمایی کرد یک فضايخصوصی کوچیک با یک شومینه سنگی داشت . کُت چرم گوساله با شیارهاي عاجی رنگم را به او دادم تا این حقیقترا پنهان کنم که براي لباس پوشیدن از ایده آلیس در مورد لباس مناسب استفاده کرده ام . در پیراهن مهمانی صدفیخودم نفس راحتی کشیدم . نمی توانستم چاپلوسی دیگران راتحمل کنم . هنوز به زیبا بودن براي کسی بجز ادواردعادت نداشتم . وقتی پیشخدمت تلوتلو خوران برمی گشت ، با لکنت تعریف و تمجید نصف و نیمه اي کرد .من در کنار آتش منتظر شدم و انگشتانم را نزدیک شعله ها قرار دادم ، و قبل از دست دادن اجتناب ناپذیرم آنها را باشعله آتش گرم کردم . با این که جی کاملاً از این موضع آگاه بود که چیز متفاوتی در مورد کالن ها وجود دارد ، ولیاین کار می تونست عادت خوبی براي تمرین باشد .براي یک صدم ثانیه با خود فکر کردم چه احساسی خواهم داشت اگر دستهایم را درون آتش فرو ببرم . سوختن چهحسی خواهد داشت .ورود جی من را از این حالت بیمار گونه بیرون آورد . سرپیشخدمت کُت او را هم گرفت و کاملاً مشخص بود که منتنها کسی نبودم که براي این ملاقات خودش را آراسته کرده بود .« متاسفم که دیر کردم » : به محض اینکه تنها شدیم جی گفت« نه ، دقیقاً سروقت اومدین »دستش را دراز کرد و هنگامی که دست می دادیم متوجه شدم انگشتان او هنوز به طور قابل توجهی از انگشتان منگرمتر است . به نظر نمی رسید از این مسئله ناراحت شده باشد .« اگه جسارت من رو ببخشید ، شما به طرز گیج کننده اي زیبا به نظر می رسید خانم کالن »« متشکرم جی ، لطفاً من رو بلا صدا کنید »او با « باید بگم تجربه کار کردن با شما خیلی از کار کردن با آقاي جاسپر متفاوته . خیلی کمتر ... ناراحت کننده است »دو دلی لبخند زد .« واقعا ؟! همیشه فکر می کردم جاسپر حضور دلگرم کننده اي داره »در حالی که به طور واضح اصلا موافق نبود . « !؟ واقعا اینطوره » ابروهایش درهم رفت . مودبانه با خودش زمزمه کردچقدر عجیب ! جاسپر با این مرد چه کرده بود ؟« ؟ آیا مدت زیادیه که جاسپر رو میشناسید »من بیشتر از بیست ساله که با آقاي جاسپر کار می کنم و همکار قدیمه من او رو از » : با ناراحتی آهی کشید و گفتماهیچه هاي او نامحسوس منقبض شد . « پانزده سال قبل از اون زمان می شناخته ، او هیچ وقت تغییر نمی کنه« آره جاسپر از این نظریه جورایی جالبه »جی سرش را تکان داد . انگار که با این کار می توانست افکار مزاحمش را از بین ببرد .« ؟ چرا نمی نشینید بلا »همانطور که حرف می زدم پاکت « راستش یکم عجله دارم . رانندگی طولانی براي برگشت به خونه در راه هم دارم »ضخیم سفیدي را که مبلغ پاداش اضافه اي هم در آن بود از کیفم بیرون آوردم و به او دادم .امیدوار » . کمی ناامیدي در صدایش بود . پاکت را بدون چک کردن مبلغ ، درون جیب داخلی کتش قرار داد « اوه »« بودم بتونیم براي یک دقیقه صحبت کنیم« ؟ در چه موردي » : با کنجکاوي پرسیدم« راستش ، بذارید اول مدارك شما رو بدم ، می خوام مطمئن بشم که راضی هستید »برگشت و سامسونتش را روي میز گذاشت ، چفتش را باز کرد و از آن یک پاکت مانیلی استاندارد بیرون آورد .با این که نمی دانستم باید دنبال چه چیزي بگردم پاکت را باز کردم و نگاه سرسري به محتویاتش انداختم . جی عکسجیکوب را جدا و رنگش را عوض کرده بود . به همین خاطر در نظر اول مشخص نبود که عکس روي گواهی نامهرانندگی و گذرنامه یکی است . هر دو کاملا بی عیب به نظر می رسیدند . براي کسري از ثانیه به عکس پاسپورتونسا ولف نگاه کردم . به سرعت نگاهم را برگرفتم . یک غده داشت درون گلویم رشد می کرد .« متشکرم » : به او گفتممن بهتون » . چشمهایش کمی باریک شدند . حس کردم از اینکه چک کردن من دقیق تر نبود ، ناراحت شده است« اطمینان می دم که همه مدارك کاملاً بی نقصن . همه اونها دقیق ترین اقدامات امنیتی تخصصی رو هم رد می کنند« مطمئنم که همینطوره جی . من واقعاً از کاري که برام کردید قدر دانی می کنم »« باعث خوشحالی من بود بلا . در آینده براي هرچیزي که خانواده کالن نیاز داشتند ، راحت باشید و پیش من بیایید »او صریحاً به منظورش اشاره اي نکرد ، ولی این یک دعوت نامه به نظر می رسید براي گرفتن جاي جاسپر به عنوانرابط .« ؟ می خواستید راجع به چیزي صحبت کنید »او به حالتی پرسشگرانه به شومینه ي سنگی اشاره کرد . من روي لبه سنگ نشستم ، او هم کنار « ... ام... بله . کمی »من نشست . عرق از پیشانیش می بارید ، یک دستمال آبی ابریشمی از جیبش بیرون آورد و شروع کرد به پاك کردن .« ؟ شما خواهر خانم آقاي جاسپر هستید یا با برادرش ازدواج کردید » او پرسید« با برادرش ازدواج کردم » در حالی که نمی دانستم می خواهد به کجا برسد تصحیح کردم« پس شما باید همسر آقاي ادوارد باشید »« بله »می بینید ، من همه اسم ها را خیلی زیاد دیده ام . با تاخیر تبریک میگم ، خیلی خوبه که » او عذرخواهانه لبخند زد« آقاي ادوارد بعد از این همه مدت همچین همراه دوست داشتنی اي پیدا کردند« خیلی ممنون »می تونید تصور کنید که من طی این سالها چه درجه بالایی از احترام براي آقاي » او مکث کرد و عرقش را پاك کرد« جاسپر و کل خانواده او پیدا کردممن هوشیارانه سرم را تکان دادم .او نفس عمیقی کشید و بدون صحبت کردن نفسش را بیرون داد .« جی ،خواهش می کنم هر چیزي که می خواهید ، بگید »فقط اگه شما به من اطمینان بدید که قصد ندارید اون دختر کوچولو » او یک نفس دیگر کشید و با عجله زمزمه کرد« رو از پدرش بدزدید ، من امشب خیلی راحتر می خوابمیک دقیقه طول کشید تا نتیجه غلطی را که او گرفته بود بفهمم . « اوه » : با گیجی گفتمدر تلاش براي اطمینان دادن به او به سختی لبخند زدم . « اوه نه ، اصلاً چنین چیزي نیست »« من فقط دارم یک جاي امن براي او آماده می کنم ، براي موقعی که اتفاقی براي من و شوهرم بیفته »« ؟ آیا انتظار اتفاقی رو می کشید » چشمهایش باریک شدند« البته به من ربطی نداره » او سرخ شد و بعد معذرت خواهی کرددیدم که سرخی پشت تمام اجزاي صورتش منتشر شد و مثل همیشه از اینکه مانند دیگر تازه متولد ها نبودم خوشحالشدم . جی جدا از کار غیر قانونی اش مرد خوبی به نظر میرسید و کشتنش واقعاً شرم آور بود .« آدم هیچ وقت نمی دونه چه چیزي پیش میاد » آه کشیدممن بهترین شانس رو براتون آرزو می کنم . پس لطفا از من نرنجید ، ولی اگه آقاي جاسپر پیش من اومد و » اخم کرد« ... پرسید که این اسناد رو به چه نامهایی تنظیم کردم« حتما فوراً بهش بگید . هیچ چیز براي من بهتر از این نیست که آقاي جاسپر کاملاً از معامله ما با خبر باشه »« ؟ و آیا من میتونم براي موندن و صرف شام به شما غلبه کنم » : او گفت« همین الآنش هم وقت کمی دارم »پس دوباره بهترین آرزوها رو براي سلامتی و خوشحالیتون میکنم ، اگر خانواده کالن چیزي نیاز داشتند لطفاً براي »« . تماس با من درنگ نکنید« متشکرم جی »با محموله قاچاقم او را ترك کردم . وقتی به عقب نگاه کردم دیدم که به رفتن من خیره شده بود . حالتی بین نگرانی وپشیمانی داشت .راه برگشتم وقت کمتري گرفت . شب سیاه بود و من براي غلبه بر تاریکی چراغهاي جلوي اتوموبیل را روشن کردم .وقتی به خانه رسیدم بیشتر ماشین ها که شامل پورشه آلیس و فراري من هم میشد ، نبودند . خون آشام هاي سنتی بهدور ترین جاهاي ممکن می رفتند تا عطششان را سیر کنند . سعی کردم به شکار آنها در شب فکر نکنم . تصویر ذهنیقربانیانشان باعث انقباض عضلاتم میشد .فقط کیت و گَرِت در اتاق جلویی حضور داشتند . آنها مشغول بحث تفریحی در مورد ارزش غذایی خون حیوانات بودند .به نظرم رسید که گَرِت براي یک رژیم غذایی گیاهخوارنه تلاش کرده و آن را بسیار طاقت فرسا دیده بود .حتما ادوارد رِنزمه را براي خواب به خانه برده بود . جیکوب - بدون شک - در میان درختان اطراف کلبه بود . بقیهخانواده هم حتماً براي شکار رفته بودند ، شاید با بقیه دنالی ها بیرون بودند .همه اینها به طور کلی باعث میشد خانه در اختیار من باشد . و من براي استفاده از موقعیت ، سریع عمل کردم .می توانستم این راحس کنم که بعد از مدت ها من اولین نفري بودم که وارد اتاق آلیس و جاسپر میشدم ، شاید اولیننفر بعد از شبی که ما را ترك کردند . در سکوت کمد بزرگشان را گشتم تا کیفی را که میخواستم پیدا کنم . حتما قبلامتعلق به آلیس بود . یک کیف چرمی کوچک سیاه ، از آن نوعی که معمولاً به عنوان کیف پول استفاده میشد . بهاندازه کافی کوچک بود که حتی رِنزمه هم به راحتی آن را حمل کند . سپس به اندك دارایشان هجوم بردم که حدودادو برابر در آمد یک خانواده متوسط آمریکایی بود . چون این اتاق همه را غمگینم میکرد ، دزدي از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#109
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۴۹ صبح
اینجا به نظرم کمتراز هر جاي دیگري جلب توجه میکرد . پاکت کارت شناسایی و پاسپورت هاي جعلی را روي پول هاي درون کیفگذاشتم . سپس روي لبه تخت آلیس و جاسپر نشستم و با رقت به کوله بار ناچیزي که می توانستم براي کمک به جاندخترم و بهترین دوستم به آنها بدهم ، نگاه کردم . احساس درماندگی کردم . یکباره از تخت پایین افتادم .ولی چه کار دیگري می توانستم بکنم ؟قبل از اینکه اشاره یک ایده خوب به ذهنم برسد ، چندین دقیقه با سري خمیده همانجا نشستم .اگر....اگر من قرار بود این را باورکنم که رِنزمه و جیکوب می خواستند فرار کنند ، پس این شامل قبول مرگ دیمیتري هممیشد . و این به باقیماندگان فرصت نفس کشیدن میداد ، که این مساله شامل آلیس و جاسپر هم میشد .پس چرا آلیس و جاسپر نتوانند به جیکوب و رِنزمه کمک کنند ؟ اگر دوباره به هم می پیوستند رِنزمه می توانستبهترین حمایت ممکن را داشته باشد . هیچ دلیلی وجود نداشت که این اتفاق نیافتد ، غیر از اینکه رِنزمه و جیکوب هردو نقاط کور آلیس بودند . چطور او می توانست به دنبال آنها بگردد ؟یک لحظه فکر کردم و بعد اتاق را ترك کردم . از حال گذشتم و به سوئیت ازمه و کارلایل رسیدم . مثل همیشه میزتحریر ازمه پوشیده بود از طرح ها و نقشه هاي آبی رنگ . همه چیز مرتب در ستون هاي بلند جاي گرفته بود . رويمیز بالاي صفحه کارش یک دسته کاغذ دان قرار داشت ، در یکی از آنها یک جعبه لوازم تحریر بود . یک کاغذ سفید ویک خودکار برداشتم .پنج دقیقه تمام به صفحه عاجی رنگ خالی خیره شدم . روي تصمیمم تمرکز کردم . شاید آلیس نتواند جیکوب یا رِنزمهرا ببیند ، ولی من را می توانست . من او را در حال دیدن این صحنه تصور کردم . با نا امیدي آرزو کردم که او آنقدرمشغول نباشد که توجهی نکند .عمداً به آرامی کلمه ریو د ژانیرو را در تمام صفحه نوشتم ریو به نظر بهترین مکان براي فرستادن آنها بود . به اندازهکافی از اینجا دور بود ، و طبق آخرین گزارشها آلیس و جاسپر هم از قبل در آمریکاي جنوبی به سر می بردند . اکنونکه مشکل بزرگتري پیش آمده بود مشکل قدیمی ما کنار رفته بود ، ولی هنوز راز آینده رِنزمه ، یعنی وحشت افزایشرقابت وار سنّ او وجود داشت . به هر حال ما قبلا تصمیم داشتیم به سمت جنوب برویم و حالا این جیکوب و - امیدواربودم- آلیس بودند که وظیفه داشتند به دنبال افسانه ها بروند .دوباره سرم در مقابل هجوم انگیزه گریه پایین افتاد . دندان هایم را به هم فشردم . بهتر بود رِنزمه بدون من ادامه دهد .ولی از حالا دلم برایش تنگ شده بود به حدي که از تحملم خارج بود .یک نفس عمیق کشیدم و یادداشت را در کیف گذاشتم . جایی که جیکوب خیلی زود آن را پیدا کند . چون بعید بود کهدر دبیرستان زبان پرتغالی ارائه شود ، امیدوار بودم جیک حداقل به عنوان زبان اختیاري اسپانیایی را گذرانده باشد .دیگر چیزي به جز انتظار وجود نداشت .ادوارد و کارلایل این دو روز را در جایی که آلیس رسیدن ولتوري ها را دیده بود گذراندند . آنجا همان کشتارگاهی بودکه تازه متولد هاي ویکتوریا تابستان گذشته به آن حمله کرده بودند . به نظرم این براي کارلایل یک تکرار بود ،صحنه اي که قبلا آن را دیده بود . ولی براي من کاملاً جدید بود . اینبار من و ادوارد در کنار خانواده مان می ماندیم .فکر می کردیم که ولتوري ها هم ادوارد و هم کارلایل را رد یابی کنند . با خودم فکر می کردم که آیا آنها از دیدناینکه شکارشان فرار نکرده شگفت زده خواهند شد ؟ آیا این باعث احتیاط آنها میشد ؟ نمی توانستم تصور کنم کهولتوریها نیازي به هوشیاري و احتیاط داشته باشند .با وجود اینکه احتمالا من براي دیمیتري نامرئی بودم ، باز هم پیش ادوارد می ماندم . حتما همین کار را میکردم ! فقطچند ساعت براي با هم بودن وقت داشتیم .براي من و ادوارد لحظه ي خداحافظی وجود نداشت . من هم نمی خواستم وجود داشته باشد . صحبت کردن از آنمثل این بود که واقعا به انتها برسیم . دقیقا مثل نوشتن "پایان" در آخر نوشته . بنابراین باهم خداحافظی نکردیم . تماماین مدت کنار هم بودیم و یکدیگر را لمس می کردیم . هر چیزي که به دنبال ما بود نمی توانست ما را جدا از هم پیداکند .چند یارد عقب تر ،میان جنگل حفاظت شده ، براي رِنزمه خیمه اي بر پا کردیم . وقتی با جیکوب در سرما چادرمی زدیم بیشتر به صحنه هاي از پیش دیده شده شبیه بود . تقریبا باورش غیر ممکن بود که چقدر از ماه ژوئن گذشتههمه چیز تغییر کرده است . هفت ماه پیش رابطه ي سه طرفه ما غیر ممکن به نظر میرسید ، سه نوع مختلف از دلشکستن هاي اجتناب ناپذیر . اما همه چیز در یک توازن کامل به سر میبرد . به طور وحشتناکی خنده دار بود که تمامقطعه هاي پازل درست قبل از کامل شدن آن نابود میشدند .شب قبل از عید دوباره برف بارید . اینبار بلور هاي کوچک برف در زمین سنگی آب نشدند . وقتی جیکوب و رِنزمهخواب بودند- جیکوب آنقدر بلند خرناس می کشید که من تعجب کردم چطور رِنزمه بیدار نمی شود- برف اولین لایهنازك یخی را روي زمین تشکیل داد و بعد تبدیل شد به توده هاي ضخیم تر . همزمان با سرخ شدن خورشید ،صحنه اي که آلیس دیده بود کامل شد . من و ادوارد همانطور که به زمینه سفید درخشان نگاه می کردیم دستهايیکدیگر را گرفتیم . هیچ کدام حرفی نزدیم .در امتداد صبح بقیه افراد هم جمع شدند . چشمهاي خاموششان بر آمادگی آنها گواهی می داد ، بعضی طلایی روشن وبعضی قرمز سیر . کمی بعد از اینکه همه ما جمع شدیم صداي حرکت گرگ ها هم در جنگل شنیده شد . جیکوب باسرعت از چادر خارج شد . او رِنزمه را در خواب ترك کرد تا به آنها بپیودند .ادوارد و کارلایل بقیه را در صف هاي بی قاعده اي منظم می کردند . شاهدان ما مثل لژ نشینها در کناره ها قرارگرفتند .من کنار چادر رِنزمه منتظر بیدار شدنش ایستاده بودم و آنها را تماشا می کردم . وقتی او بیدار شد به او کمک کردم تالباسهایی را که با دقت دو روز پیش برایش انتخاب کرده بودم ، بپوشد . لباسهایی که دخترانه و پر زرق و برق بهنظرمی رسیدند ، ولی در واقع آنقدر ضخیم بودند که وقتی در پشت یک گرگینه اي غول پیکر از ایالتی به ایالتی دیگرمی رفت کاملا او را بپوشانند . روي ژاکتش کیف چرمی سیاه را قرار دادم . کیفی که در آن مدارك ، پول ، سرنخ ویادداشت هاي محبت آمیزم را براي خودش ، جیکوب ، چارلی و رِنه را گذاشته بودم . آنقدر قوي بود که بتواند آن راتحمل کند .وقتی غم را در چشمانم دید ، چشمهایش گشاد شد . ولی حدس زد که نباید درباره کاري که می کردم از من سئوالی« دوستت دارم ، بیشتر از هر چیزي » : بپرسد . به او گفتمآویزش را که حالا یک عکس کوچک از خودش ، من و ادوارد در آن بود « منم تورو دوست دارم مامان » جواب داد« ما همیشه با هم خواهیم بود » : لمس کرد و گفتتوي قلب هامون همیشه با هم خواهیم بود ، ولی » جمله اش را با زمزمه اي در حد یک نفس کوچک تصحیح کردم« وقتی امروز زمانش برسه تو باید من رو ترك کنیي بیصدایی که در ذهنش بود از فریاد زدنش هم « نه » چشمانش دوباره گشاد شد و دستش را روي گونه ام کشیدبلند تر بود .خواهش می کنم ، این کار رو براي من » . سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم . احساس کردم گلویم متورم شده است« ؟ می کنی« ؟ چرا » انگشتانش را محکمتر به صورتم فشار داد« نمی تونم بهت بگم ولی به زودي می فهمی . قول می دم » زمزمه کردمدر ذهنم چهره ي جیکوب را دیدم .بهش فکر نکن و تا وقتی که » سرم را به نشانه موافقت تکان دادم . انگشتانش را پس زدم و در گوشش زمزمه کردم« ؟ بهت نگفتم که باید فرار کنی به جیکوب نگو ، باشه؟این را فهمید و سرش را تکان داد .آخرین جزئیات را هم از جیبم بیرون آوردم .وقتی وسایل رِنزمه را جمع می کردم یک درخشش رنگی غیر منتظره به چشمم خورده بود . یک اشعه اتفاقی آفتاب بهجواهرات جعبه نفیس روي قفسه گوشه اتاق برخورد کرده بود . براي یک لحظه به آن نگاه کرده و بعد شانه هایم رابالا انداخته بودم . طبق سرنخ هاي آلیس ، نمی توانستم امیدوار باشم چیزي که قرار بود با آن مواجه شویم ، مسالمتآمیز حل شود . ولی چرا نباید سعی می کردم از راه دوستانه وارد شوم . از خودم پرسیده بودم چه ضرري خواهد داشت ؟وقتی به سمت قفسه می رفتم و هدیه آرو را بر می داشتم با خودم حدس زده بودم احتمالا هنوز کمی امید برایم باقیمانده است . یک امید کورکورانه غیر منطقی .حالا وقتی بند کلفت طلایی رنگش را دور گردنم محکم می کردم حس کردم که سنگینی الماس بزرگ ، روي گلويخالیم جاي گرفت .و بعد دستهایش را مثل یک گیره دور گردنم حلقه کرد . او را به سینه ام فشردم . « خوشگله » رِنزمه زمزمه کردهمینطور که به هم پیچیده بودیم او را از چادر بیرون بردم و به سمت چمنزار می رفتیم .وقتی نزدیک می شدیم ادوارد یکی از ابروهایش را بالا انداخت ولی اشاره اي به چیز هایی که به من و رِنزمه آویزانبود نکرد . فقط بازوانش را براي مدتی به دور ما حلقه کرد و بعد با یک اه عمیق ما را رها کرد .نتوانستم در هیچ جاي چشمانش اثري از خداحافظی ببینم . شاید حالا او بیشتر از قبل به چیزي بعد از این زندگی امیدداشت .سر جاهایمان قرار گرفتیم . رِنزمه با چابکی از پشتم بالا رفت تا دستهایم آزاد باشند .من چند قدم عقب تر از خط مقدمی که به وسیله ادوارد ، کارلایل ،رزالی ، تانیا ، کیت و الیزار تشکیل شده بود ،ایستادم. بنجامین و زفرینا نزدیک تر به من قرار داشتند . وظیفه من این بود که تا جایی که میتوانستم از آنها محافظتکنم . آنها بهترین سلاح هاي تهاجمی ما بودند . اگر ولتوري ها کسانی بودند که نمی توانستند حتی براي چند لحظهببینند ، همه چیز تغییر می کرد .زفرینا که سنا مثل یه آئینه در کنارش ایستاده بود ، کاملا جدي و خشمگین به نظر می رسید . بنجامین روي زمیننشسته و کف دست هایش رو در خاك فشرده بود و به آرامی درباره کم و کاستی ها غرولوند می کرد . شب گذشتهمقدار زیادي سنگ را با نگاه طبیعیش پخش کرده بود و حالا تپه هاي برفی که سرتاسرچمنزار را پوشانده بودند .این براي اسیب رساندن به یک خون آشام کافی نبود ، ولی به اندازه اي بود که حواسش را پرت کند .شاهدها در چپ و راستمان جمع شدند . بعضی ها از بقیه نزدیک تر بودند . آنهایی که از قبل اعلام کرده بودند ،نزدیک ترین افراد بودنند . دیدم که شیوان شقیقه هایش را می مالید . چشمهایش را براي تمرکز بسته بود . آیا داشت باکارلایل شوخی می کرد ؟ آیا سعی داشت یک تحلیل دیپلماتیک را نشان دهد ؟در جنگل پشت سرمان گرگهاي نامرئی آماده و بی حرکت بودند ، فقط صداي نفس هاي سنگین و ضربان قلبشان رامی توانستیم بشنویم .ابرها آسمان را پوشاندند ، نور را طوري پراکنده می کردند که هم می توانست صبح باشد هم بعد از ظهر . ادواردچشمهایش را براي بررسی صحنه مقابلش تنگ کرد . مطمئن بودم که او این صحنه را براي دومین بار می دید . اولینبار تصویر ذهنی آلیس بود . وقتی ولتوري ها می رسیدند دقیقا همان اتفاق می افتاد . فقط چند ثانیه وقت داشتیم .خانواده و متحدان مان خودشان را اماده کردند .آلفاي بزرگ خرمائی رنگ از جنگل پشت سرمان بیرون آمد و در کنار من ایستاد . حتما برایش خیلی سخت بود کهفاصله اش را با رِنزمه حفظ کند ، آن هم وقتی او در معرض چنین خطر بدیهی قرار داشت . رِنزمه دستش را دراز کرد تاانگشتانش را در خز بالاي شانه بزرگ او فرو ببرد و با این کار آرامش پیدا کرد . وقتی جیکوب نزدیک بود او آرام تر بود.من هم کمی احساس بهتري پیدا کردم . تا وقتی که رِنزمه با جیکوب بود ، می توانست سالم بماند.ادوارد بدون اینکه براي نگاه کردن به پشت سرش ریسک کند به سمت من آمد . دستم را براي گرفتن دستش درازکرد و او انگشتانم را فشرد .یک دقیقه دیگر سپري شد و من از انتظار براي شنیدن صداي نزدیک شدن آنها خسته شدم .سپس ادوارد صاف ایستاد و از میان دندانهاي درهم گره خورده اش هیسی کرد . چشمهایش بر روي جنگل شمالیجاي که ما ایستاده بودیم ثابت ماند .ما هم به همان جا نگاه کردیم و همانطور که آخرین لحظه می گذشت ، منتظر ماندیم .فصل سی و ششم:خون تشنگیآنها با شکوه می آمدند ، با نوعی زیبایی.با آرایشی محکم و رسمی . با هم حرکت می کردند ولی مانند رژه نبود . با هماهنگی کامل با درختان پرواز میکردندیک شکل تیره و متصل که انگار چند اینچ بالاي برف سفید شناور بود . پیشرفتشان خیلی کند بود .محیط شکل خاکستري بود ، رنگ در هر ردیف تیره تر میشد تا اینکه در مرکز شکل مشکی خالص میرسید . همه يصورت ها پوشیده و سایه افکنده بودند . صداي ضعیف تماس پاهاشان آنقدر یکنواخت بود که مثل موسیقی شده بود .یک ضرب پیچیده که هیچوقت نا موزون نمیشد.با یک اشاره که من ندیدم- یا شاید هم اشاره اي در کار نبود ، فقط هزار ها سال تمرین- شکل به بیرون باز شد .حرکت خیلی خشک بود . زاویه دار تر از آن بود که به شکفتن گل تشبیه شود ، هر چند که رنگ بندیش آنطور نشانمیداد ؛ مثل باز شدن بادبزن بود ، با وقار ولی تیز ، پیکرهاي خاکستري پوش به دو طرف منتشر میشدند در حالی کهپیکرهاي تیره تر در مرکز دقیقا به جلو موج می خوردند . هر حرکت با دقت کنترل شده بود .پیشرفتشان آرام ولی سنجیده بود ، بدون هیچ عجله اي ، هیچ اضطراب و نگرانیی . اینها قدم هاي شکست ناپذیرهابودند.این تقریبا همان کابوس قدیمی من بود . تنها چیزي که کم داشت آن میل حسرت آمیزي بود که در خوابم درصورتهایشان دیده میشد - لبخندهاي لذت انتقام جویی . تا حالا ولتوري ها منتظم تر از این بودند که هیچ گونهاحساسی را نمایش دهند . آنها حتی از دیدن گروه خون آشام هایی که اینجا انتظارشان را می کشیدند ترس یاغافلگیري نشان ندادند - گروهی که ناگهان در مقابل آنها بی نظم و نامجهز به نظر می رسید . آنها از گرگ بزرگی کهدر وسط ایستاده بود نیز متعجب نشدند .نمی توانستم جلوي شمردن خودمو بگیرم . آنها 32 تا بودند ، حتی اگر آن دو نفر دور افتاده و شناور سیاه پوش در آخرصف را حساب نمی کردي - موقعیت حفاظت شدشان بیانگر این بود که در حمله درگیر نخواهند بود - آنها باز همبیشتر بودند . ما فقط 19 تا بودیم که می جنگیدیم و 7 نفر هم که ما را در حالی که نابود می شدیم تماشا می کردند .حتی با حساب کردن 10 تا گرگ کمتر بودیم .و بعد « . سرباز هاي انگلیسی دارن میان ، سرباز هاي انگلیسی دارن میان » : گَرِت موزیانه زیر لب به خودش گفتپیش خودش خندید . خودش رو یک قدم به طرف کیت کشاند .« . اونها واقعا اومدن » : ولادیمیر رو به استفان زمزمه کرد« . همسرها ، تمام نگهبانان . همشون باهم . خوب شد ولترا رو امتحان نکردیم » : استفان با هیس جواب دادو بعد ، انگار که تا حال به اندازه ي کافی زیاد نبودند ، در حالی که ولتوري ها آرام و شاهانه جلو می آمدند ، خون آشامهاي بیشتري به پشت آنها اضافه شدند .در این هجوم به ظاهر تمام نشدنی خون آشام ها صورت متضاد صورتهاي بی احساس و منتظم ولتوري ها بود- آنها پراز احساسات جورواجور بودند – اول ، وقتی عده ي غیر قابل پیش بینی که آماده ایستاده بودند رو دیدند غافلگیر شدند وحتی کمی اضطراب داشتند . ولی این نگرانی بزودي رفع شد ، با تعداد امیدوار کنندشان در امان بودند . در موقعیتشانپشت سر ولتوري شکست ناپذیر امنیت داشتند . قیافه هاشان به حالت هایی که قبل از اینکه غافلگیرشان کنیم داشتندبرگشت .قیافه هاشان آنقدر صریح بود که میشد براحتی طرز فکرشان را فهمید . این یه گروه عصبانی بود ، همراه با هیجان وتشنگی براي عدالت . قبل از خواندن این صورت ها هیچ وقت کاملاً احساس دنیاي خون آشام ها را نسبت بهبچه هاي فناناپذیر درك نکرده بودم.روشن بود که این گروه مختلط و نامنظم - که باهم بیش از 40 تا خون آشام میشدند- براي ولتوري ها نقش شاهد هارا بازي می کردند . وقتی که ما مردیم آنها همه جا پخش می کنند که مجرم ها ریشه کن شده بودند ، اینکه ولتوریهابا بی طرفی کامل عمل کرده بودند . به نظر می رسید بیشترشان امیدوار بودند که فرصتی بهتر از فقط شاهد بودنبدست آورند . آنها می خواستند بکشند و بسوزانند.ما تقاضایی نداشتیم . حتی اگر بصورتی می توانستیم برتري هاي ولتوري ها را خنثی کنیم آنها هنوز قادر بودند ما راقتل عام کنند . حتی اگر دیمیتري هم می کشتیم ، جیکوب نمی توانست فرار کند .در حالی که همین نتیجه گیري در اطرافم رسوخ میکرد حسش میکردم ، ناامیدي هواي اطراف رو سنگین کرده بود ومنو با فشاري بیشتر از قبل به زمین میکشید .یک خون آشام در گروه مقابل به هیچ کدام از گروه ها تعلق نداشت ؛ ایرینا را که در بین دو گروه درنگ کرده بودشناختم ، حالتش با بقیه متفاوت بود . نگاه خیره ي وحشت زده ي ایرینا روي تانیا که در ردیف اول ایستاده بود قفلشده بود . ادوارد با صدایی خیلی ضعیف ولی تب دار غرید .« . حق با آلیستر بود » : زیر لب به کارلایل گفتدیدم که کارلایل نگاهی پرسشگر به ادوارد انداخت .« ؟ حق با آلیستر بود » : تانیا زمزمه کرداونها - کایوس و آرو- اومدن که نابود کنن و » : ادوارد به آرامی طوري که فقط طرف ما می توانست بشنود جواب دادغارت کنن . اونا در حال حاضر استراتژي هاي مختلفی رو آماده دارن . حتی اگه یه جوري خلاف تهمت ایرینا ثابتبشه ، اونا موظفن که دلیل دیگه اي براي قانون شکن دونستن ما پیدا کنن . ولی حالا چون می تونن رِنزمه رو ببینن ،کاملا در مورد روششون مطمئنن . ما هنوز هم میتونیم تلاش کنیم و در مقابل بقیه اتهام هاي ساختگی شون دفاعکه اصلا » : و بعد حتی آروم تر از قبل اضافه کرد « . کنیم ولی اول باید صبر کنن و حقیقت رو در مورد رِنزمه بشنوند« . قصد همچین کاري رو ندارنجیکوب هاف عجیب کوتاهی کرد.و بعد ، غیرمنتظرانه ، دو ثانیه بعد پیشرفتشان متوقف شد . موسیقی آرام حرکت کاملاً هماهنگشان به سکوت تبدیلشد. نظم بی عیبشان هنوز ادامه داشت ؛ ولتوري ها همگی به یکباره با بی حرکتی مطلق ثابت شدند . آنها هنوز حدود100 یارد با ما فاصله داشتند .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#110
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۵۱ صبح
پشت سرم ، در دو طرف ، صداي ضربان قلب هاي بزرگی را شنیدم . از قبل نزدیکتر بودند . ریسک کردم و از گوشه
چشمم نگاهی کوتاه به چپ و راستم انداختم تا ببینم چی باعث شده ولتوري ها بایستند .
گرگ ها به ما ملحق شده بودند .
گرگ ها در هر دو طرف صف ناصاف ما به شاخه هاي بلند و حاشیه اي منشعب شده بودند . کمتر از یک ثانیه طول
کشید تا بفهمم که بیشتر از 10 گرگینه بودند ، اونهایی که می شناختم و اونهاي که هرگز ندیده بودم رو تشخیص دادم.
16 تا بودند که به طور مساوي دور ما جاي گرفته بودند- با جیکوب 17 تا - از قد ها و سایز بزرگ پنجه ها معلوم بود
که افراد جدید خیلی خیلی جوان بودند . فکر کنم که باید این رو پیش بینی می کردم . با این همه خون آشام که در
منطقه زندگی می کردند ، ازدیاد جمعیت ناگهانی گرگینه ها بدیهی بود .
مرگ بیشتر بچه ها ، تعجب کردم که سم چطور گذاشته بود همچین اتفاقی رخ دهد و بعد متوجه شدم که هیچ چاره ي
دیگري نداشته . اگر هر کدوم از گرگ ها با ما همراه می شدند ولتوري ها حتما به دنبال بقیه نیز می گشتند . اونها
تمام گونه شان رو با این همراهی به خطر می انداختند .
ناگهان عصبانی شدم . فرا تر از عصبانی ، در حد مرگ خشمگین بودم . نا امیدیم کاملا از بین رفته بود . یه حاله ي
کمرنگ قرمز پیکر هاي جلوي رویم را برجسته میکرد . در آن لحظه هیچ چیز جز شانس اینکه دندانهام رو توي آنها
فرو کنم نمی خواستم ، اینکه گوشت هاشان را از بدنشان جدا کنم و واسه سوزاندان کُپه کنم . آنقدر عصبانی شده بودم
که می تونستم در حالی که زنده زنده می سوختند دور آتششان برقصم و در حالی که خاکستر هاشان دود میکرد بخندم.
لبهایم به طور خودکار به عقب کشیده شدند و غرشی آروم و درنده از ته شکمم از گلوم خارج شد . متوجه شدم که
گوشه هاي لبهام با خنده به بالا کشیده شده بودند .
در کنارم ، زفرینا و سنا غرش خاموشم را بازتاب کردند . ادوارد دستی که هنوز نگه داشته بود را فشرد و بهم هشدار داد.
صورت ولتوري هاي سایه افکنده شده اکثرا هنوز بدون احساس بودند . فقط دو جفت چشم به آنها خیانت کرده و
واکنش نشان دادند . در وسط ، آرو و کایوس در حالی که دست هاي هم رو گرفته بودند مکث کرده بودند تا اوضاع را
ارزیابی کنند و تمام گروه نیز با آنها ایستاده بودند و منتظر دستور کشتار بودند . آن دو به یکدیگر نگاه نمی کردند ولی
روشن بود که در ارتباط هستند . هر چند مارکوس که دست دیگر آرو را نگاه داشته بود به نظر نقشی در گفتگو نداشت .
حالتش به اندازه ي نگهبانان بی علاقه نبود ولی تقریبا به همان اندازه خالی بود . همانطور که دفعه ي پیش دیده
بودمش ، به نظر می رسید که کاملا حوصله اش سر رفته باشد .
بدن هاي شاهدان ولتوري به طرف ما خم شدند ، چشم هایشان خشمگینانه روي من و رِنزمه قفل شد ولی در
حاشیه ي جنگل ماندند و فاصله ي زیادي رو بین خودشان و سرباز هاي ولتوري حفظ کردند . تنها ایرینا بود که در
نزدیکی ولتوري ها ، پشت سرشان می پلکید . فقط چند قدم با بانوان باستانی - که هر دو مو هاي لطیف ، پوست هاي
سفید و چشم هاي خیره شده داشتند- و دو محافظ درشت هیکلشان فاصله داشت .
یک زن در شنل خاکستري تیره درست پشت سر آرو قرار داشت . مطمئن نبودم ولی به نظر می رسید که دارد پشت او
را لمس میکند . آیا این همان حفاظ دیگر رناتا بود ؟ همانطور که الیزار قبلا فکر کرده بود اندیشیدم که آیا میتواند با من
مقابله کند .
ولی من عمرم رو صرف کایوس یا آرو نمی کردم . هدف هاي اساسی تري داشتم .
حال داشتم در ردیف به دنبال آنها می گشتم و هیچ مشکلی در پیدا کردن دو شنل کوچک و خاکستري تیره که نزدیک
به قلب تشکیلات بودند نداشتم . آلک و جین ، براحتی کوچک ترین اعضاي گروه ، دقیقاً کنار ماکوس ایستاده بودند و
کنارشان دیمیتري قرار داشت . صورت هاي زیباشان لطیف بود و هیچی را بروز نمیداد . شنل هاشان در کنار مشکی
خالص باستانی ها تیره ترین بود . ولادیمیر آنها را دوقلو هاي جادوگر صدا کرده بود قدرتهاشان بنیاد و اساس حمله ي
ولتوري ها بود ، جواهرات گروه آرو .
عضلاتم منقبض شدند و زهر در دهانم جاري شد .
چشم هاي قرمز و تیره ي کایوس و آرو روي افراد ما می چرخید . می توانستم ناامیدي آرو را در حالی که نگاهش
دوباره و دوباره روي صورتهاي ما گردش میکرد و دنبال یکی که نبود می گشت ببینم . آزردگی لبهایش را بهم فشرد .
در اون لحظه فقط احساس قدردانی میکردم که آلیس فرار کرده بود .
در حالی که مکثشان طولانی تر میشد ، شنیدم که نفس کشیدن ادوارد تند شد .
« ؟ ادوارد » : کارلایل به آرامی و نگرانی پرسید
اونا مطمئن نیستن که چه شکلی عمل کنن . دارن انتخاباشونو بررسی میکنن ، هدف هاي اصلی رو مشخص »
میکنن- قطعا من ، تو ، الیزار و تانیا - مارکوس داره قدرت وابستگی هامون به همدیگه رو میخونه ، دنبال نقطه
ضعف ها میگرده . حضور رومانیایی ها اعصابشون رو خورد میکنه . در مورد افرادي که نمیشناسن - مخصوصا زفرینا و
« سنا - و طبیعتا گرگ ها نگرانن . قبلا تا حالا هیچ وقت در اقلیت نبودن . این چیزیه که متوقفشون کرده
« ؟ اقلیت » : تانیا با ناباوري زمزمه کرد
اونا شاهداشون رو حساب نمیکنن . اونا وجود ندارن ، براي نگهبانان بی ارزشن . آرو فقط از تماشاگر » : ادوارد گفت
« . خوشش میاد
« ؟ یه چیزي بگم » : کارلایل پرسید
« . این تنها شانسیه که پیدا میکنی » : ادوارد درنگ کرد و بعد سرشو به نشانه ي موافقت تکون داد
کارلایل صاف ایستاد و قدم هاي متعددي به بیرون خط دفاعیمون برداشت . از اینکه او را تنها ، بدون محافظت ببینم
متنفر بودم .
آرو ، دوست قدیمی من . بعد از قرن ها » : بازوانش باز کرد و کف دستهایش را به منظور خوش آمد رو به بالا گرفت
« . همدیگه رو میبینیم
سطح سفید براي لحظه اي کوتاه در سکوتی خوفناك به سر برد . می تونستم اضطراب ادوارد رو هنگامی که به تجزیه
و تحلیل آرو از حرف هاي کارلایل گوش می داد حس کنم . فشار با گذر ثانیه ها بیشتر میشد .
و بعد آرو از مرکز تشکیلات ولتوري ها یک قدم به جلو برداشت . حفاظ دار ، رناتا ، هم با اون حرکت میکرد انگار که
سرانگشتانش به شنل آرو دوخته شده بودند . براي اولین با ر، مقامات ولتوري واکنش نشان دادند . زمزمه اي شکوه
آمیز از میان گروه بلند شد ، ابرو ها پایین آمده و به اخم تبدیل شدند ، لب ها از دندان ها به عقب کشیده شدند . بعضی
از نگهبانان هم به جلو خم شدند .
« آرامش » : آرو یکی از دستانش را رو به آنها بالا گرفت
چند قدم دیگري نیز پیش آمد و بعد سرش را به یک طرف خم کرد . چشم هاي شیري اش از کنجکاوي می درخشید .
جملات زیباییه ، کارلایل . هر چند با توجه به ارتشی که براي کشتن » : با صداي ظریف و نجوا گونه اش جواب داد
« . من و عزیزانم گرد آورده اي هماهنگی نداره
» : کارلایل سرش رو تکان داد و دست راستش را جلو برد انگار که فاصله ي 100 یاردي بینشان وجود نداشت
« . می تونی دستم رو بگیري تا بفهمی که من هیچ وقت همچین قصدي نداشتم
اخم « ؟ چطور ممکنه قصد تو در برابر کاري که انجام دادي اهمیت داشته باشه » : چشم هاي موزي آرو تنگ شدند
کرد و سایه اي از غم صورتش را پوشاند- هر چند نمیدونستم که آیا واقعی است یا نه - .
« . من اون جرمی رو که تو براي مجازات کردنم ، بخاطرش اینجایی رو مرتکب نشدم »
پس برو کنار و بذار ما کسایی رو که مسئولن رو مجازات کنیم . باور کن کارلایل ، هیچی بیشتر از اینکه امروز جون »
« . تورو حفظ کنم خوشحالم نمیکنه
« . هیچ کس قانونی رو نشکسته آرو . بذار توضیح بدم » : کارلایل دوباره دستش رو جلو برد
قبل از اینکه آرو مهلت جواب دادن داشته باشد ، کایوس با سرعت خودش را به کنار آرو رساند .
همه ي این ارزش هاي بی اهمیت ، همه ي این قوانین بیهوده که » : باستانیه مو سفید با صداي هیس مانند گفت
« ؟ براي خودت درست میکنی کارلایل . چطور ممکنه که از شکستن چیزي که واقعاً داراي اهمیته دفاع کنی
« ... قانون شکسته نشده . اگه فقط گوش کنید »
« . ما می تونیم بچه رو ببینیم کارلایل . لطفا با ما مثل احمقها رفتار نکن » کایوس غرید
« ... اون فناناپذیر نیست . اون خون آشام نیست . اگه یکم بهم وقت بدین میتونم براحتی بهتون ثابت کنم که »
اگه یکی از ممنوعه ها نیست ، پس چرا براي حفاظت ازش همچین ارتشی رو جمع » : کایوس حرفش را قطع کرد
« ؟ کردي
کارلایل به گروه عصبانی در مرز جنگل اشاره کرد ، « . شاهد کایوس ، دقیقا همونجوري که تو با خودت آوردي »
هر کدوم از این دوستان میتونن به شما حقیقت رو در مورد این بچه بگن . یا فقط » بعضی هاشان در جواب غریدند
« . میتونین بهش نگاه کنین ، کایوس . جریان خون انسان رو در گونه هاش ببینی
سرش را چرخاند تا اینکه ایرینا را پشت سر « ! ساختگیه ! خبر رسان کجاست ؟ بذارید بیاد جلو » کایوس داد زد
« ! تو ! ، بیا » همسر ها ، مردد پیدا کرد
ایرینا طوري به او خیره شد که انگار هیچی نفهمیده ، صورت کسی را داشت که تازه از یک کابوس وحشتناك بیدار
شده . کایوس بی صبرانه بشکن زد ؛ یکی از محافظان بزرگ همسر ها محکم به پشتش ضربه زد . ایرینا دو بار پلک
زد و بعد با نگاهی خیره آرام به طرف کایوس حرکت کرد . چندین یارد پشت سرش ایستاد ، چشم هایش هنوز روي
خواهرانش بود .
کایوس بهش نزدیک شد و به او سلیی زد .
نمی توانست زیاد درد داشته باشد ولی چیز بسیار تحقیر آمیزي در موردش وجود داشت . مانند این بود که سگی را در
حال کتک خوردن تماشا کنی . تانیا و کیت همزمان هیس کردند .
بدن ایرینا منقبض شد و بالاخره چشم هایش روي کایوس متمرکز شدند . با انگشت چنگال مانندش به رِنزمه اشاره
کرد ، جایی که به پشتم چسبیده بود ، انگشتاش هنوز به موهاي جیکوب چنگ زده بودند . کایوس در چشم هاي
خشمگین من کاملا قرمز به نظر می آمد . غرشی از سینه ي جیکوب خارج شد .
« ؟ آیا این همون بچه ایه که دیدي ؟ همون که مطمئنا از انسان بیشتر بود » : کایوس پرسید
ایرینا با دقت به ما خیره شد ، براي اولین بار از وقتی وارد منطقه شده بود رِنزمه رو بررسی میکرد . سرش به طرفی خم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 9 10 11 12 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 56 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12206')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.