مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 4

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 4

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#71
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۲۸ صبح
:فصل پانزدهم:تیک تاك ، تیک تاك ، تیک تاك«؟ هی جیک ، فکر می کردم موقع غروب من رو می خواي . چرا به لی نگفتی قبل اینکه غش کنه بیدارم کنه »« . چون من بهت احتیاجی نداشتم . هنوز خوبم »«؟ چیزي پیدا کردي » . او به سمت شمال پیش می رفت« نوچ. هیچ چی به جز هیچ چی »« ؟ تو گشت زدي »او متوجه راهی که می رفتم شد . راهش رو به طرف رد جدید کشید .آره- یه کم چرخ زدم. می دونی که، داشتم چک می کردم. اگر کالن ها قصد داشته باشن به یه سفر شکاري برن...زدي به هدف.سث به سمت مسیر اصلی برگشت.دویدن با اون آسونتر از انجام همین کار با لی بود.هرچند اون تلاش می کرد- سخت تلاش می کرد- همیشه یه تلخیدر افکارش داشت. اون نمی خواست اینجا باشه. اون نمی خواست اون جوري که داشت تو سر من اتفاق می افتادنسبت به خون آشام ها نرم بشه. اون نمی خواست با دوستانی عشقولانه ي سث با اونها کنار بیاد، دوستی اي که روز بهروز قوي تر می شد.هرچند، خنده دار بود، همیشه فکر می کردم بزرگترین مشکلش فقط منم. وقتی ما در گروه سام بودیم مدام روياعصاب هم راه می رفتیم. اما حالا هیچ خصومتی با من نداشت، فقط کالن ها و بلا. من در تعجب بودم که علتش چیه.شاید فقط قدرشناسی ازین بود که من مجبورش نکرده بودم بره. شاید به خاطر این بود که حالا خصومتش رو بهتردرك می کردم. به هر حال، کنار اومدن با لی اونقدرها هم که انتظار داشتم بد نبود.البته بدون شک اون اونقدرها هم کوتاه نیومده بود. همه ي غذاها و لباس هایی که ازمه براش فرستاده بود الآن داشتنیه سفري به طرف پایین رودخونه می رفتن.حتی بعد از اینکه من سهمم رو خوردم-نه به خاطر اینکه جدا از سوزشخون آشامی بوي غیرقابل مقاومتی داشت، بلکه به خاطر اینکه مثال خوبی از خود گذشتگی و تحمل واسه لی باشه- امااو قبول نکرد. گوزن شمالی کوچکی که طرف هاي ظهر کشته بود چندان راضیش نکرده بود .البته، اعصابش بدتر بههم ریخت. لی از خام خوردن متنفر بود.سث پیشنهاد داد : شاید باید یه سر به شرق بزنیم؟ جلوتر بریم. ببینم کمین کردن یا نه.موافقت کردم: خودمم تو همین فکر بودم. اما بذار وقتی همه بیداریم این کار رو انجام بدیم. نمیخوام گاردمون شکستهشه. ولی باید قبل اینکه کالن ها امتحان کنن این کارو انجام بدیم. به زودي.درسته.این باعث شد به فکر بیفتم.اگر کالن ها قادر بودن که از این مکان به سلامت خارج شن، می تونستن به راهشون ادامه بدن. باید همون موقع کهبهشون هشدار می دادیم می رفتن. دوستانی هم در شمال داشتن، درسته؟ بلا رو برمی داشتن و فرار می کردن. به نظرجواب واضحی براي مشکل اونها بود.احتمالا بایستی این پیشنهاد رو به اونها می دادم، اما می ترسیدم که به حرفم گوش کنن. و نمی خواستم بلا ناپدیدشه- و دیگه نفهمم که موفق شده یا نه.نه،این احمقانه بود. من به اونها می گم که برن. هیچ معنی نداشت که بمونن و، بهتر بود که نمونن- اگر بلا بره ، اگربلا اینجارو ترك می کرد دردش کم تر نمی شد، اما بهتر بود.حالا که بلا اینجا نبود که در حالی که با نوك ناخون هاش به زندگیش چنگ زده بود از دیدن من ذوق کنه، گفتن شراحت بود...سث فکر کرد: اوه، من قبلاً از ادوارد این درخواست رو کردم.چی؟من پرسیدم که چرا اونها تاحالا نرفتن. به خونه ي تانیا یا یه جایی. یه جا اینفدر دور باشه که سام نتونه بیاد دنبالشون.باید به خودم یاد آوري می کردم که این همون پیشنهادي بود که همین الان خودم تصمیم گرفته بودم به کالن ها بدم.که این بهترین راه بود. پس نباید از اینکه سث این فرصت رو از من گرفته عصبانی باشم. عصلا عصبانی نباشم.خب اون چی گفت؟ منتظر چراغ سبز هستن؟نه. اونها اینجا رو ترك نمی کنن.و بباید به نظر می رسید که این خبر خوبیه.چرا نه؟این دیوونگیه.سث با لحنی تدافعی گفت : نه واقعاً، یه مدت طول میکشه تا تمام تجهیزات درمانی اي رو که کارلایل اینجا بهشوندسترسی داره بشه سرهم کرد. اون همه ي وسایل لازم که براي مراقبت از بلا نیاز هست رو داره، و اختیار اینکه بیشترهم بگیره. این یکی از دلایلی هست که اونها می خوان به شکار برن. کارلایل فکر می کنه که اونها به زودي به خونهاي منفی رو که ذخیره کرده بودن مصرف کرده. کارلایل دوست o بیشتري براي بلا نیاز پیدا می کنن. اون همه ينداره که همه ي انبار خالی شه. می خواد مقدار بیشتري بخره. می دونستی که می تونی خون بخري؟ اگر دکتر باشیالبته.هنوز براي منطقی بودن آماده نبودم . هنوز م احمقانه اس . اونها می تونستن خیلی ازین چزها رو با خودشونببرن،درسته؟و هر جا که میرن چیزي رو که نیاز دارن بدزدن. وقتی مرگ در نزدیکی ات باشه کی به مزخرفات قانوناهمیت میده؟ادوارد نمی خواد با حرکت دادنش ریسک بکنه.اون نسبت به قبل حالش بهتره.سث به طور موافقت کرد: آره جداً بهتره. در سرش داشت خاطرات من از بلا رو که سرم بهش وصل بودبا آخرین باريکه اون رو دیده بود مقابسه می کرد. بلا بهش لبخند زده و دست تکان داده بود. اما می دونی، نمی تونه زیاد این وراون ور بره. اون موجود داره پدرشو در میاره.آب دهانم را قورت دادم. آره، می دونم.با ناراحتی به من گفت: ،یکی دیگر از دنده هایش را شکست.قدم هایم سست شد، و قبل از اینکه دوباره ریتم آن را منظم کنم تلوتلو خوردم.کارلایل یک بار دیگر او را پانسمان کرد،فقط یک ضربه ي دیگه. بعد روزالی یه چیزي در این باره گفت که حتی بچههاي عادي چقدر باعث شکسته شدن دنده می شن. قیافه ادوارد یه جوري بود انگار می خواست کله اش رو بکنه.خیلی بد شد که این کار را نکرد!حالا سث رو دور خبرگذاري بود- می دونست که همه ي این چیزها وحشتناك براي من جالبه، اما فکر کنم هیچ وقتنخواستم که اینها رو بشنوم. تب بلا امروز حالت نوسانی داشت. فقط درجه ي پایین - عرق می ریخت و بعد سرد میشد . کارلایل مطمئن نیست علائم چیه، ممکنه اون فقط مریض باشه . به نظر نمی رسه که سیستم دفاعی بدنش دربهترین حالت ممکن باشه.آره ، من مطمئنم که این فقط یه تصادف هست.البته خلق و خوش خوبه. اون داره با چارلی خوش و بش می کرد، می خندید و این چیزها-چارلی! چی؟ منظورت چیه، داشت یا چارلی حرف می زد؟!حالا پاهاي سث سست شده بود؛ خشم من اون رو شگفت زده کرد. به گمونم اون هر روز زنگ می زنه تا باهاشصحبت کنه. بعضی مواقع مادرش هم زنگ می زنه، به نظر می رسه حال بلا حالا خیلی بهتر شده باشه، واسه همینداشت بهش اطمینان می داد که رو به بهبودیه-رو به بهبودي؟ اون لعنتی ها چی فکر می کنن؟! امید چارلی رو بالا ببرن تا وقتی اون مرد چارلی بدتر نابود شه؟ فکرمی کردن تون ها دارن آمادش می کنن! سعی می کنن آمادگی پیدا کنه!چرا اون باید همچین کاري رو در حقش بکنه؟سث آهسته فکر کرد: ممکنه نمی ره.نفس عمیقی کشیدم. و تلاش کردم تا خودم رو آروم کنم. سث، حتی اگه دووم بیاره، انسان نمی مونه . خودشم میدونه، همین طور بقیه ي اونها. اگر نمیره، مجبور می شه نقش متقاعد کننده اي از یه جسد بازي کنه که همه باور کنن،بچه. یا این، یا اینکه ناپدید بشه. فکر کنم اونها می خواستن این رو براي چارلی راحت تر کنن. چرا...؟فکر کنم این ایده ي بلا بوده. کسی چیزي نگقته. اما یه جورهایی از صورت ادوارد معلوم بود که به همون چیزي فکرمی کرده تو الآن فکر می کنی.دوباره با خون مکنده هم فکر بودم.چند دقیقه اي در سکوت دویدیم. راه جدیدي پیش گرفتم، به طرف جنوب.خیلی دور نشو.چرا؟بلا به من گفت ازت بخوام یه سري بزنی.دندانهایم به هم ساییده شدند.آلیس هم می خوادت. گفت از اینکه عین یه خفاش خون آشام در برج کلیسا توي اطاق زیر شیروانی بپلکه خستهشده. سث خنده ي خرناس مانندي کرد . من قبلا با ادوارد جا عوض می کردم. سعی داشتیم درجه حرارت بدن بلا ثابتبمونه. سرد به گرم، تا جایی که نیازه. فکر کنم اگر تو نخواي این کار رو انجام بدمی، من می تونم برگردم-به تندي گفتم: نه، می رم.باشه، سث دیگه نظري نداد. سخت روي جنگل خالی تمرکز کرد.جهتم را به طرف جنوب ادامه دادم، به دنبال چیزي جدید. وقتی به اولین نشانه هاي سکنه نزدیک شدم، چرخیدم. هنوزنزدیک شهر نبودم، اما نمی خواستم هیچ شایعه ي گرگی دیگه اي بپیچه. حالا ما براي مدت طولانی خوب و نامرئیبودیم.همان مسیر رو برگشتم، به مست خونه راه افتادم. همون اندازه که فکر می کردم این کار احمقانه اس ، نمی تونستمجلوي جودم رو بگیرم. حتما خودآزاري چیزي داشتم.تو هیچ مرضی نداري، جیک. این موقعیت چندان نرمال نیست.لطفا، خفه شو، سث.خفه می شویم.این بار پشت در درنگ نکردم، فقط رفتم داخل انگار صاحب اونجا بودم. حدس زدم که این کار ممکنه باعث عصبانیتروزالی بشه، اما تلاش بی هوده اي بود. نه روزالی و نه بلا هیچ کدام در دید نبودند. وحشیانه به اطراف نگاه کردم ، وامیدوار بودم یه جایی بوده باشن که از قلم انداخته بودم ، قلبم با حالتی عجیب و نا راحت محکم به دنده هایم فشردهمی شد.ادوارد زمزمه کرد : "اون حالش خوبه. یا، بهتره بگم تغییري نکرده."ادوارد روي کاناپه نشسته بود و با دست هایش صورتش را پنهان کرده بود ، براي صحبت کردن سرش را بالا نیاورد؛ازمه هم در حالی که بازوانش را محکم دور شانه هاي او انداخته بود در کنارش بود.او گفت: "سلام جیکوب ، خوشحالم که برگشتی."آلیس هم با آه عمیقی گفت: " من هم همین طور" او خرامان از پله ها پایین آمد. چنان قیافه اي گرفته بود انگار دیربه یه قرار ملاقات رسیده بودم."آه،هی" از اینکه تلاش می کردم مودب باشم احساس عجیبی داشتم."بلا کجاست؟""آلیس به من گفت : "حمام ، رژیم آبکی، می دونی که. به علاوه اون طور که شنیدم حاملگی اون کارو باهات میکنه.""آه"من با حالت ناجوري آنجا ایستاده بودم و روي پاشنه ي پا به سمت عقب و جلو تکان خوردم.روزالی غرغرکنان گفت "اوه،فوق العادست" سرم را برگرداندم و دیدم که اون از هال نیمه پنهان پشت پلکان به سمتما میومد. بلا رو با ملایمت در بازوهایش گرفته بود ، و یک پوزخند زننده که علتش من بودم روي صورتش بود "دیدمیه بویگندي به مشام می رسه!"و بعد درست مثل قبل مثل بچه ها در روز کریسمس گل از گل بلا شکفت. طوري که انگار برایش بزرگترین هدیه راآورده باشم."جیکوب،تو اومدي""سلام بلز"ازمه و ادوارد هر دو بلند شدند ، متوجه شدم که روزالی به دقت بلا را روي کاناپه گذاشت ، دیدم که علارقم حرکتآرام ، رنگ صورت بلا سفید شد و نفسش را گرفت- انگار با خودش قرار گذاشته بود که هرچقدر هم درد داشت صداییدرنیاره.ادوارد دستش را روي پیشانی او و بعد روي گردنش کشید.و تلاش می کرد که کارش طوري به نظر برسه انگار که دارهپشت موهاش رو نوازش می کنه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#72
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۲۹ صبح
، اما به نظر من بیشتر شبیه معاینه ي یک دکتر بود.زمزمه کرد: "سردته؟""من خوبم."رزالی گفت: "بلا ، می دونی که کارلایل چی بهت گفت ، اصلا تعارف نکن .این کار به حفاظت از هیچ کدومتونکمکی نمی کنه.""باشه،من یه کم سردمه ادوارد،میشه اون پتو رو به من بدي؟"چشم هایم را چرخی دادم. "مگه این دلیل بودن من در اینجا نیست؟"بلا گفت : "تو تازه رسیدي ، شرط می بندم تمام طول روز رو داشتی می دویدي .یه کم بشین و استراحت کن ، من بهزودي گرمم میشه"به او توجهی نکردم، درحالی که داشت به من می گفت چی کار کنم رفتم و روي زمین و کنار مبل نشستم .با اوناشاره،فکر کنم چندان هم مطئن نبودم...به نظر شکننده می آمد،و می ترسیدم که او را جا به جا کنم،حتی از اینکهدستهایم را هم دورش بیندازم می ترسیدم.به همین خاطر درست روبرویش تکیه زدم،دستهایم را به سمتش دراز کردم ودستانش را گرفتم.و بعد دست دیگرم را روبروي صورتش گرفتم،خیلی سخت بود که بشه گفت از حالت همیشگی بیشترسردشه."مرسی جیک" براي یک بار لرزش بدنش را احساس کردم."آره"ادوارد کنار بلا و روي دسته ي صندلی نشست،مثل همیشه چشمانش به صورت بلا دوخته شده بود.امید زیادي وجود داشت که با وجود قدرت شنوایی بسیار بالاي افراد داخل اتاق ، هیچ کس صداي غار و قورشکم منونشنوه.آلیس گفت : "رزالی ، چرا براي جیکوب چیزي از آشپزخانه نمیاري؟" او حالا نامرئی شده بود و آرام پشت مبل نشستهبود.رزالی با ناباوري به جایی که صداي آلیس از آن جا آمده بود خیره شد."ممنونم آلیس، اما من نمی تونم غذایی رو که بلوندي توش تف انداخته رو بخورم. فکر نکنم سیستم بدنم با زهررابطه ي خوبی داشته باشه""رزالی هیچ وقت ازمه رو به خاطر به اندازه ي کافی مهمان نواز بودن شرمنده نمی کنه"بلوندي با صدایی به شیرینی شکر گفت: "البته که نه" که باعث شد به سرعت به آن بدگمان شوم. از جایش بلند شد وبه سرعت از اتاق خارج شد.ادوارد آهی کشید.گفتم : "اگه مسمومش کرد بهم میگی دیگه؟"ادوارد قول داد : "آره."و بنا به دلایلی حرفش رو باور کردم.سر و صداي زیادي داخل آشپزخانه وجود داشت - و به طور عجیبی –فلز درست مثل اینکه بخواهند ازش سوء استفادهکنند اعتراض می کرد.ادوارد آه دیگري کشید، اما لبخند کوچکی هم بر لب هایش بود. و بعد قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم رزالیبرگشت.در حالی که پوزخند رضایت بخشی بر لبانش بود،یک کاسه ي نقره اي رنگ را روي زمین و کنار من گذاشت."لذت ببر دو رگه"احتمالا این زمانی این یه کاسه ي بزرگ و مخلوط بوده ، اما به نظر می رسید که او اینقدر خمش کرده تا شبیه ظرفغذاي سگ شده.از هنرمندي سریعش تحت تاثیر قرار گرفتم،و دقتش به جزییات .در ی ک طرفش کلمه ي فیدو روتراشیده بود.یک دست خط زیباچون غذا ظاهر خیلی خوبی داشت-استیک و سیب زمینی پخته شده به همراه تمامی مخلفات من گفتم :مرسی بلونداو خرناسی کشید."هی،می دونی یه بلوند باهوش رو چی صدا می کنن" و بعد با همان نفس ادامه دادم "یه سگ طلایی"دیگه نمی خندید "این رو قبلا شنیدم""به تلاشم ادامه می دم" و بعد شروع به خوردن کردمصورتش حالت انزجار مانندي به خود گرفت و ابروهایش را بالا برد.و بعد روي یکی از مبل ها نشست و کانال هايتلویزیون بزرگ را با چنان سرعتی عوض می کرد که اصلا به نظر نمی رسید تمایل به دیدن هیچ برنامه اي داشتهباشد.غذا خوب وبد،حتی با وجود بوي بد خون آشام ها در هوا.فکر کنم دیگه داشتم بهش عادت می کردم.ها،این چیزي نبودکه می خواستم.دقیقا...وقتی غذایم را تمام کردم-و حتی ته کاسه را هم لیسیدم تا به رزالی بهانه اي براي بحث و دعوا بدهم دست هاي سردبلا درون موهایم را احساس کردم. او موهایم را به سمت گردنم نوازش می کرد."وقت عوض کردن مدل مو هست.نه؟""یه کم پشمالو شدي.شاید-""بذار حدس بزنم،یه نفر این اطراف عادت داره که موهاش رو در یه سالن در پاریس کوتاه کنهنخودي خندید و گفت : " تقریبا"قبل از اینکه واقعا بخواد این پیشنهاد رو بده گفتم " نه مرسی.فکر کنم براي چند هفته ي آینده خوب باشم"باعث تعجبم شده بود که چه چیزي باعث شده او این همه مدت حالش خوب بمونه.سعی کردم تا راه مودبانه اي برايپرسیدن این مساله پیدا کنم."خب...اممم...تاریخش کی هست؟می دونی که،منظورم تاریخ براي به دنیا اومدن اون هیولاي کوچیکه"او به پشت سرم ضربه زد،اما جوابی نداد."من جدي هستم ، می خوام بدونم که چند وقت لازمه که اینجا بمونم"در ذهنم این نکته رو هم اضافه کردم – و چند وقت تو باید اینجا باشی؟ -"نمی دونم،دقیق مشخص نیست.مطمئنا ما سبک نه ماه رو نداریم.و نمی تونیم پیشگویی کنیم.بنابراین کارلایل داره ازروي این که چه قدر بزرگ شدم حدس می زنه.مردم معمولی باید چهل سانتیمتري باشن."انگشتانش را روي قسمت برآمده ي شکمش کشید."وقتی که بچه کاملا رشد کنه.یک سانتیمتر براي هر هفته.من امروز صبح سی بودم ، و تقریبا روزي دو سانتیمتر بهشاضافه میشه.بعضی وقت ها هم بیشتر..."دو هفته تا امروز،روزها چه قدر سریع می گذرن.زندگی او با سرعت تند حرکت می کنه.چند روز بهش میده،اگر به چهلبرسه؟یک دقیقه طول کشید تا این قضیه رو درك کنم"حالت خوبه؟"سرم رو تکان دادم ، مطمئن نبودم که صدایی که از دهانم خارج می شود چگونه خواهد بود.صورت ادوارد همین که افکار من را شنید رویش را از ما دور کرد ، اما من تونستم انعکاس صورتش در دیوار شیشه ايرو ببینم.اون دوباره یه مرد آتشین شده بود.خنده داره که وجود خط مرگ باعث میشه تصمیم براي رفتن سختتر بشه ، یا اون رو مجبور کنه که بره.خوشحال بودمکه سث این رو بهم گفت ، پس می دونم که اونها همین جا می مونن.این غیر قابل تحمله،در تعجب بودم که اگه اونهامی خواستن برن،یک یا دو یا سه روز از اون چهار روز رو بگیرن.چهار روز من.و خنده دار بود از این جهت که می دونستیم تمام شده است،از بین بردن فشاري که اون روي من داشت سختتر میشد.و این تقریبا مربوط به شکم برآمده اش هم می شد-همون طور که بزرگتر می شد،اشتیاقش هم بیشتر می شد.براي یک دقیقه تلاش کردم از دور نگاش کنم ، تا خودم رو ازش جدا کرده باشم.می دونستم که احساس قوي تر شدناحساساتم نسبت به او و بیشتر ازه میشه خیالات نیست.چرا این طور شده؟چون داره می میره؟و یا حتی اگر بدونم کههنوز نمی میره-بهترین سناریو-آیا اون به چیزي که نه می دونم . نه می شناسم تبدیل میشه؟او انگشتش را روي استخوان گونه ام کشید،و جایی از پوستم که او دست زد مرطوب شد.با صداي آواز مانندي گفت: همه چیز خوب میشهمهم نبود که کلماتش هیچ معنی نمی دادند.لحنش مثل آدم هایی بود مه شعرهاي بی احساس را براي بچه هایشان میخواندند.-خوب بخوابی عزیزم-زیر لب گفتم : درستهاو خودش رو در مقابل بازویم پیچاند،و سرش رو روي شانه ام گذاشت."باور نمی کردم که بیاي،سث گفت که میاي و همین طور ادوارد هم گفت.اما من حرفشون رو باور نکردم"با صداي خشنی گفتم "چرا که نه؟""تو اینجا خوشحال نیستی اما به هر حال اومدي""تو اینجا به من احتیاج داري""می دونم،اما مجبور نبودي بیاي.چون انصاف نیست که من بخوام تو اینجا باشی.من این رو درك می کنم"براي چند دقیقه سکوت بود.ادوارد صورتش رو برگرداند.او به تلویزیون نگاه کرد در حالی که رزالی مشغول عوض کردنکانال ها بود.الان به ششصدمین شبکه رسیده بود.تعجب می کردم که اون چه طوره می خواد دوباره به شروع برگرده.بلا زمزمه کرد "ممنونم از اینکه اومدي""می تونم یه چیزي ازت بپرسم؟""البته"ادوارد طوري نگاه نمی کرد که انگار به ما توجهی می کنه،اما می دونست که می خوام چی بپرسم،بنابراین من رو دستنینداخت."چرا تو می خواي من اینجا باشم؟سث می تونه تو رو گرم نگه داره،و احتمالا براش راحت تره که این اطرافباشه،پانک کوچک و خوشحال.اما وقتی من از در وارد شدم،تو طوري لبخند زدي که انگار محبوبترین شخصیتت در دنیارو دیدي""تو یکی از اونها هستی""می دونی، خیلی مزخرفه""آره،" آهی کشید. "متاسفم."" اما چرا؟ تو جوابم رو ندادي."ادوارد دوباره به جاي دیگري نگاه می کرد، طوري که انگار به پنجره خیره شده است. انعکاس صورتش هیچ حالتی رانشان نمی داد."وقتی اینجا هستی...یه طوري همه چیز کامل به نظر می رسه، جیکوب. منظورم اینه که این طور به نظر می رسه.انگارتمام اعضاي خانواده ام پیش هم هستن-من قبلا خانواده ي بزرگی نداشتم-این خیلی خوبه"براي نیم ثانیه خندید."اما این تنها دلیلی نیست که تو اینجا هستی""من هرگز عضوي از خانواده ي تو نیستم بلا"می تونستم باشم.اونجا همه چیز خوب بود.اما این یه آینده ي دوره که عملا دست نیافتی هست."تو همیشه عضوي از خانواده ي من بودي"دندانهایم به هم خوردند "چه جواب مزخرفی.""یه جواب خوب چیه؟""این چه طوره؟ :'جیکوب، من از درد کشیدن تو حال می کنم.'"حس کردم برخود لرزید.زمزمه کرد : "اون رو بیشتر دوست داري؟""حداقل آسون تره ، می تونم باهاش کنار بیام."دوباره به صورتش نگاه کردم،که خیلی به صورت خودم نزدیک بود. چشم هایش را بسته بود و اخم کرده بود "ما ازجاده خارج شدیم، جیک. خارج از حد تعادل. تو باید بخشی از زندگی من باشی- می تونم احساسش کنم،و تو هم میتونی." براي چند لحظه و بدون اینکه چشمانش را باز کند مکث کرد- انگار منتظر بود تا حرفش رو رد کنم .وقتیچیزي نگفتم،دوباره ادامه داد "اما نه این طور. ما یه کار اشتباه کردیم.نه، من کردم، من اشتباه کردم و، از جاده خارجشدیم..."صدایش ارام تر شد،اخمی که روي صورتش بود کم کم از بین رفت اما گوشه ي لب هایش را کمی جمع کرده بود،امابعد خرناس ملایمی از پشتش شنیده شد.ادوارد زمزمه کرد "او خیلی خسته اس، روز طولانی بوده، یه روز سخت. فکر کنم باید زودتر می رفت و می خوابید امااون منتظر تو بود"بهش نگاه نکردم."سث گفت یکی دیگه از دنده هاش رو شکسته.""آره. داره نفس کشیدن رو براش سخت می کنه.""عالیه""هروقت خیلی گرمش شد بهم خبر بده""باشه"هنوز آن دستش که در تماس با من نبود سرد بود. هنوز سرم را بلند نکرده بودم تا دنبال پتو بگردم که ادوارد پارچه ايرا از دسته ي مبل برداشت و روي او انداخت.بعضی وقتها خواندن ذهن باعث ذخیره ي زمان می شد. مثلا شاید من مجبور نبودم که به خاطر چارلی زیاد سخنرانیکنم. در مورد آن خرابکاري، ادوارد دقیقا می شنوه که چه قدر عصبانی-موافق بود " آره.این نظر خوبی نیست""خب چرا؟چرا بلا به پدرش میگه که رو به بهبودي هست در حالی که این باعث میشه حالش بدتر شه؟""اون نمی تونه اضطرابش رو کاهش بده""خب بهتره که-""نه،بهتر نیست.من قصد ندارم کاري کنم که باعث ناراحتیش شه.هر اتفاقی بیفته،این باعث میشه که حالش بهترشه.بعد از این ماجرا باهاش توافق می کنم"به نظر درست نمیومد.بلا به خاطر یه زمان دیگه اضطراب و تشویش چارلی رو زیاد نمی کرد،براي ی ه نفر دیگه کهباهاش روبرو شه.حتی اگر می مرد.این مثل کارهاي بلا نبود.بلا اي که من می شناختم برنامه هاي دیگري داشت."اون می خواد زنده بمونه"اعتراض کردم "اما نه به عنوان یه انسان""نه،نه به عنوان انسان.اما اون به هرحال می خواد که دوباره چارلی رو ببینه""اوه به نظر بهتر و بهتر میشه"بالاخره بهش نگاه کردم "نگاه کن چارلی.بعد از مدتی، اون با پوست سفید درخشان و چشم هاي قرمز میره تا چارلی روببینه.من یه زالو نیستم،پس به نظر میاد چیزي رو از دست داده باشم،اما چارلی انتخاب عجیبی براي اولین وعده يغذایش خواهد بود"ادوارد آهی کشید و گفت "اون می دونه که نمی تونه حداقل براي یک سال بهش نزدیک شه.فکر می کنه که می تونهبا این قضیه کنار بیاد.به چارلی بگو که اون مجبوره یه یه بیمارستان در یه نقطه ي دیگه ي دنیا بره.و می تونن با تلفنبا هم در تماس باشن...""این احمقانه است""آره""چارلی احمق نیست.حتی اگه نکشتش،اون تفاوت رو متوجه میشه""اون همه چیز رو حساب کرده"بهش خیره شدم و منتظر توضیحش موندم."البته اون پیر نمیشه،بنابراین این یه محدودیت زمانی خواهد بود،حتی اگه چار لی همه ي توضیحات بلا راجع بهتغییراتش رو بپذیره "لبخند ضعیفی زد و گفت "یادت میاد که میخ واستی بهش راجع به تغییرشکلت بهش بگی؟چه طور باعث شدي کهحدس بزنه؟"دست هایم را مشت کردم."قضیه رو بهت گفت؟""آره.اون داشت...نظرش رو توضیح می داد.می بینی،اون نباید قضیه رو به چارلی بگه-این براي چارلی خطرناکه.اما اونمرد باهوشی هست.بلا فکر میک نه که اون توضیحات خودش رو داره.اون فرض کرده که چارلی اشتباه می کنه"ادوارد با صداي خرناس مانندي گفت "بعد از اینها،ما به قوانین خون آشام ها پایبند می مونیم.اون راجع به ما اشتباه فکرمی کنه،درست همون طور که بلا راجع به ما فکر می کرد.ما باهاش کنار میایم.اون فکر می کنه که بتونه ببیندش...بعداز یه مدتی"تکرار کردم "احمقانست"دوباره موافقت کرد "آره"این ضعفش رو نشون می داد که اجازه داده بلا هرکاري میخواد در این زمینه بکنه،تا فقط خوشحال نگهش داره.ایننتیجه ي خوبی نخواهد داشت.به این فکر افتادم که اون انتظار نداره که بلا زنده بمونه تا برنامش رو عملی کنه،با آروم نگه داشتنش باعث میشه کهاون براي یه مدت کوتاه دیگه خوشحال بمونه.درست مثل چهار روز.زمزمه کرد "من با هرچیزي که پیش بیاد کنار میام"سرش رو پایین انداخته بود و من نتونستم انعکاس صورتش رو ببینم."من نمیخ وام حالا باعث درد و رنجش بشم"پرسیدم "چهار روز؟"سرش رو بالا نیاورد "تقریبا""خب بعدش چی؟""دقیقا منظورت چیه؟"راجع به چیزي که بلا گفته بود فکر کردم.درست مثل اینکه چیز خوب و محکمی به چیز قوي اي تبدیل شود،درستمثل پوست خون آشام ها.پس چه طور کار می کنه؟بالاخره میخواد چه اتفاقی بیفته؟زمزمه کرد "ما با تحقیق کوچکی توانایی نجام این کار رو داشتیم،به نظر میرسه که این گونه موجودات باید ازدندانشون براي جداسازي رحم شکم استفاده کنن.مجبور شدم براي فرودادن آب دهانم صبر کنم.با صداي ضعیفی گفتم "تحقیق؟""به خاطر همین هست که تو جاسپر و امت رو این اطراف ندیدي .این کاري هست که کارلایل داره الان انجاممیده.داره در داستان ها و افسانه هاي قدیمی دنبال حل این ماجرا میگرده.هرچی که بتونیم که اینجا انجام بدیم،و دنبالهرچیزي بگردیم به ما در پیشگویی اخلاق و رفتار اون موجود کمک می کنه"داستان ها.اگه اونها افسانه هستن پس...ادوارد سوالی رو که منتظر جوابش بودم پرسید "پس این اولین نوع از خودش نیست؟شاید.جزییات زیادي نداریم.ممکنههمه ي این افسانه ها ناشی از ترس و خیالات باشه.فکر کنم...""افسانه هاي تو واقعی هستند.نیستن؟شاید اینها هم واقعیت داشته باشن.به نظر میرسه همه ي اینها به هم متصل ومربوط هستن...""چه طور پیدا کردي...؟""ما با یه زن در آمریکاي جنوبی برخورد کردیم.اون یه زندگی سنتی رو با مردمش داشت و راجع به این نوع موجوداتهشدار دریافت کرده بود.داستان هاي قدیمی،که سینه به سینه گشته"زمزمه کردم "چه هشدارهایی؟""که این موجودات باید به سرعت از بین برن.قبل از اینکه قدرت زیادي به دست بیارن"درست همون طور که سام می گفت.یعنی درست می گفت؟"البته،اونها راجع به ما چنین افسانه هایی دارن.که ما باید نابود شیم،و اینکه ما قاتل هاي بی روحی هستیم."دو براي دوادوارد با دهان بسته خندید"این داستان ها راجع به...مادرها چی گفتن؟"روي صورتش غم و اندوهی پدیدار شد،همین که صورتم را از روي صورتش برگرداندم فهمیدم که به من جوابی نخواهدداد.شک داشتم که بتونه صحبت کنه.اما این رزالی بود که از وقتی بلا به خواب رفت ساکت بود و من فراموشش کرده بودم جواب داد.با صداي تمسخرآمیزي گفت "معلومه که هیچکی زنده نمی موند. به دنیا آوردن یه بچه وسط یه باطلاق پر از مرض وچرك با یه پزشک قبیله که گل می کوبه تو صورتت تا روح شیاطین رو بیرون کنه متود چندان بی خطري نیست. اونموقع حتی زایمان هاي معمولی هم خوب پیش نمی رفتن-هیچ کدوم از اونها چیزي رو که این بچه داره رو ندا شتن .مراقب ها با این نظر که بچه ها چی نیاز دارن دارن تلاش می کنن تا این نیازها رو بفهمن،پزشکی که اطلاعات کاملیدر زمینه ي خون آشام ها داره.برنامه اي که باعث شه که تا بیشترین حد ممکن بچه سالم بمونه.سمی که همه چیز روبازسازي می کنه خوب کار نکرد.بچه سالم می مونه.و بقیه ي مادرها هم که اگه این رو داشتن جون سالم به در میبردن.حتی اگه اونها در اولین جایی که بودن پیدا می شدن.بعضی مواقع من متقاعد نمیشم"با حالت تحقیرآمیزي آب بینی اش را بالا کشید.بچه ، بچه ، انگار تنها چیزي که ارزش داشت بچه بود. .زندگی براي اون یه چیز جزئی بود – که راحت بی خیالشبشی.صورت ادوارد مثل برف سفید شد. دست هایش به مشت تبدیل شدند. رزالی با حالت خودپرست و بی تفاوتی در صندلیاش نشست طوري که پشتش به سمت او بود.ادوارد به سمت جلو آمد و خواست تا خم شه.من پیشنهاد کردم: به من اجازه بده.کاسه را بی صدا از روي زمین برداشتم.و بعد با تمام قدرت دستم اون رو به سمت پشت سر بلوندي پرت کردم -یکبنگ گوش خراش- قبل اینکه در طول اتاق کمانه کنه صاف شد و به قسمت پایه نرده ي پله ها برخورد کرد.بلا تکان ناگهانیخ ورد اما بیدار نشد.زیر بل گفتم "بلوندي زبان بسته"رزالی سرش رو به آرامی چرخاند.چشمهایش همچون آتش می سوختند"تو.روي.سر.من.غذا.ریختی"بالاخره عمل کردگیر افتادم.از بلا دور شدم تا بهش نخورم،و اونقدر خندیدم که اشک از چشم هام جاري شد.پشت تخت صداي خنده يآلیس نیز به گوش رسید.تعجب کردم که چرا آلیس عکس العملی نشون نمیده.یه جورایی قبولش کردم.اما بعد متوجه شدم که خنده ام باعثبیدار دشن بلا شده،انگار که اون درست داخل سر و صداي واقعی خوابیده باشه.زیر لب گفت "چی خنده داره؟"در حالی که دوباره خنده ام گرفته بود گفتم "من داخل موهاش غذا ریختم"رزالی با صداي هیس هیس مانندي گفت "من این رو فراموش نمی کنم سگ"در جوابش گفتم "پاك کردن ذهن بلوند ها کار سختی نیست.کافیه داخل گوششون بدمی""بهتره چند تا جک جدید یاد بگیري""جیک لطفا رز رو تنها بذ..."جمله اش را نیمه تمام گذاشت و نفس عمیقی کشید.در همون لحظه ادوارد از جلوي من عبور کرد و پتو رو از روشکشید.به نظر می رسید دچار تشنج شده،بدنش روي مبل حالت کمانی داشت.نفس نفس زنان گفت "اون فقط،کشیده شده"لبهاش سفید شده بودند.و دندان هاش رو طوري به هم می فشرد که انگار میخ واست از خارج شدن یه فریاد جلوگیريکنه.ادوارد هر دو دستش رو در دو طرف صورتش گذاشت.با صداي آرامی گفت "کارلایل؟"من صداي اومدنش رو نشنیدم.دکتر گفت "همین جا هستم"بلا که هنوز سخت نفس می کشید و آب دهانش را قورت می داد گفت "باشه،فکر کنم دیگه تمومه .این بچه يکوچک دیگه جا به اندازه ي کافی نداره.همش همینه،اون داره خیلی بزرگ میشه"پذیرفتن اینکه اون با این لحن زیبا راجع به موجودي که داشت اون رو از هم می درید صحبت می کرد خیلی سختبود.بعد از سخن هاي بی عاطفه ي رزالی،باعث شد که بخوام چیزي رو هم به سمت بلا پرت کنم"در حالی که
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#73
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۲۹ صبح
هنوز نفس نفس می زد با صداي تاثیر گذاري گفت "می دونی جیک،این من رو یاد تو میندازه""من رو با اون چیز مقایسه نکن""منظورم فقط سریع رشد کردنت بود"طوري به نظر می رسید که انگار احساساتش رو جریحه دار کردم."تو هم درست همین طور بودي.من می تونم ببینم که هر دقیقه بلندتر میشی.اون هم همین طوره.خیلی سریع رشدمی کنه"زبانم را براي جلوگیري از گفتن چیزي که می خواستم بگم گاز گرفتم-خیلی سخت بود که من خون رو در دهانم مزهکردم.بلا زود خوب میشه.چیزي که بلا نیاز داره اینه که مثل من قوي باشه،تا بتونه خوب بشه...نفس آرام تري کشید و به پشت مبل تکیه داد.کارلایل زمزمه کرد "همم" به چشم هاي من نگاه کرد."چیه؟"سر ادوارد بعد از اینکه فهمید در ذهن کارلایل چه می گذرد چرخید."می دونی که من راجع به ترکیب ژنتیک جنین در تعجبم.راجع به کروموزوم هاش""چه چیزیش؟""خب،شباهت هایی وجود داره که قابل ملاحظه هست..."با خشم گفتم "شباهت؟" جمع رو ارزیابی کردم."رشد سریع،و اینکه آلیس مال تو رو هم نمی تونه ببینه"فکر کنم صورتم خالی از هر احساسی شد.اون یکی رو فراموش کرده بودم."خب اینها باعث میشه که ما یه جواب داشته باشیم.اگر شباهت ها بخاطر ژنتی-خیلی عمیق باشن"ادوارد با صداي آرامی گفت "بیست و چهار جفت""تو اون رو نمی دونی"کارلایل با صداي آرامش بخشی گفت "اما براي دونستن جالبه""آره.فقط جالبه"خرخر ملایم بلا دوباره شروع شد، مرا به بازي گرفته بود.بعد اونها دور هم جمع شد و یه مکالمه راجع به ژنتیک داشتن که بعد کم کم من هیچ چیز به جز و و همین طور اسمشهرم رو نفهمیدم.آلیس هم با صداي پرنده و شاد گونه اش به آنها ملحق شد.حتی اگه اونها راجع به من صحبت می کردند،نمی خواستم بفهمم که چی میگن.من چیزهاي دیگه اي رو در ذهنمداشتم.چند حقیقت کوچک که باید آنها را با هم تطبیق می دادم.حقیقت اول،بلا گفته بود که این موجود به وسیله ي چیزي که به قدرتمندي پوست خون آشام ها هست محافظت میشود.چیزي که براي فراصوت ها محافظ بود و و خیلی سخت براي سوراخ شدن.حقیقت دو،رزالی گفته بود که اونها برنامه اي دارن تا بچه رو سالم به دنیا بیارن.حقیقت سه،ادوارد گفته بود –که در افسانه ها-که این گونه هیولاها براي خارج شدن از شکم مادر مجبورن راه خروجیرو بجون.احساس لرزشی بدنم رو فرا گرفت.و این باعث ناراحتی بود که تقریبا هیچ چیز نمی تونه پوست خون آشام ها رو پاره کنه.بر طبق افسانه ها این موجودنیمه دندون هاي قوي اي داره.دندون هاي من هم قوي هست.دندان هاي خون آشام ها هم به اندازه ي کافی قوي هست.خیلی سخته که واقعیت رو از دست بدي، اما امیدوار بودم که بتونم. اما مطمئنم که می دونم رزالی چه طور برنامه ریزيکرده تا اون موجود رو "سالم" خارج کنه .فصل شانزدهم:آژیر اطلاعات زیاده از حدزود برگشتم ، خیلی زودتر از بیرون اومدن خورشید . با تکیه دادن به کناره ي کاناپه کم و ناجور خوابیده بودم . وقتیصورت بلا ملتهب شده بود ادوارد منو بیدار کرد و خودش جاي منو گرفت تا اونو خنک کنه . کش و قوسی اومدم و بهاین نتیجه رسیدم که به اندازه کافی استراحت کردم تا بتونم کمی کار انجام بدم .« ممنونم . اگه مسیر خالی باشه امروز میرن » : ادوارد که نقشه هاي منو دیده بود به آرومی گفت« بهت خبر میدم »برگشتن به نفس حیوانی ام خیلی خوب بود . به خاطر یه جا بی حرکت نشستن بدنم لخت شده بود . سرعتم رو بیشترکردم .« صبح بخیر جیکوب » : لیا سلام کرد« ؟ چه خوب که بیداري . سثْ از کی خوابیده »« ؟ هنوز نخوابیدم ، تقریباً بیدارم . چیزي لازم داري » : سثْ خواب آلود جواب داد« ؟ فکر می کنی به اندازه ي یه ساعت دیگه انرژي داشته باشی »« حتماً . مسئله اي نیست » : سثْ بلافاصله رو پاهاش واستاد و خودشو تکوند« بیاید گشت عمیق بزنیم . سثْ تو دور محیط بچرخ » : به لیا گفتم« گرفتم » : سثْ قدم زنان گفت« بازم یه ماموریت خون آشامی دیگه » : لیا غر زد« ؟ مشکلی هست »« ابداً . من عاشق اینم که اون زالوهاي نازنین رو ناز کنم »« خوبه . ببینم چقدر تند می تونیم بدویم »« این یکی رو حتماً هستم »لیا حوالی محیط غربی می چرخید . به جاي نزدیک شدن به خونه ي کالن ها ، براي رسیدن به من از روي محیط دایرهحرکت می کرد . به سمت شرق جهیدم . می دونستم که با اعلام شروع ماموریت اگه یه لحظه دیر بجنبم بهم میرسه.« حواست به قدمهات باشه لیا . این که مسابقه نیست ، یه ماموریت شناساییه »« می تونم هر دوي این کارا رو انجام بدم و بازم ازت ببرم »« میدونم » : یکهو اعتراف کردمخندید .حرکت مارپیچی رو به سمت کوههاي شرقی شروع کردیم . مسیر آشنایی بود . وقتی یک سال پیش خون آشام ها ازاینجا رفته بودن ما این مسیر رو طی کرده بودیم . چون می خواستیم براي مراقبت بیشتر از مردم شهر این مسیر روتوي راههاي تحت کنترل مون قرار بدیم . بعد وقتی کالن ها برگشتن ما عقب نشینی کردیم . اینجا محدوده يقراردادي اونها بود .اما به احتمال زیاد این حقیقت الان براي سم اهمیتی نداشت . معاهده دیگه استوار نبود . سئوال این بود که اون حاظربود چقدر از قدرت خودش مایه بذاره . آیا منتظر غفلت کالن ها بود تا بتونه به منطقه شون تهاجم کنه ؟ آیا جرید راستگفته بود یا از سکوت بین ما سو استفاده کرده بود ؟بدون یافتن اثري از گله بیشتر و بیشتر وارد جنگل شدیم . ردپاهاي در حال محو شدن خون آشام ها همه جا پر بود ،اما الان بوها آشنا بودن . من تمام روز این بوها رو تنفس می کردم .روي ردپاهاي خاصی تمرکز کردم. همه ي اونها به جز ردپاي ادوارد میومدن و میرفتن. انگار قبل از اینکه ادوراد همسررو به مرگش رو برگردوند، اونها براي این رفت و آمدها دلیلی داشتن. دندونهامو فشردم. هرچی بود به من ربطینداشت.لیا سعی نکرد ازم جلو بزنه، با اینکه الان می تونست. بیشتر از اینکه حواسم به مسابقه ي سرعت باشه، به دنبال کردنردپاهاي تازه بود. اون سمت راستم حرکت می کرد و با من همقدم بود، ازم سبقت نمی گرفت.« داریم خیلی دور می شیم » : گفت« آره... اگه سم داشت دنبال راهگذر ها می گشت تا الان باید باهاش روبرو می شدیم »الان بیشتر منطقی به نظر میاد که بخواد نزدیک لاپوش بمونه. اون می دونه که ما داریم به خون آشام » : لیا فکر کرد« ها سه جفت چشم و پاي اضافه میدیم. نمی تونه سورپرایزشون کنه« این فقط یه محکم کاري بود . جدي می گم »« ما که نمی خوایم مکنده هاي عزیزمون با موقعیت هاي ناخوشایند روبرو بشن »« نه نمی خوایم » : بدون توجه به کنایه ي حرفش موافقت کردم« تو خیلی عوض شدي جیکوب. تو مایه هاي صد و هشتاد درجه »« تو هم دقیقا اون لیا اي که من میشناختم و دوست داشتم نیستی »« ؟ درسته. الان از پل کمتر آزاردهنده ام یا نه »« به طرز عجیبی کمتر »« آه ... موفقیت شیرین »« تبریکات »دوباره در سکوت دویدیم. احتمالا زمان برگشتن بود اما هیچ کدوممون نمی خواستیم برگردیم. اینجوري دویدن حسخوبی داشت. هردو براي مدت زیادي به یه ردپا خیره شده بودیم و آزاد کردن عضله ها و دویدن روي این زمین ناهموارخیلی خوب بود. عجله ي زیادي نداشتیم، واسه همین فکر کردم بهتر باشه تو راه برگشت شکار کنیم. لیا خیلی گرسنهبود.« چه خوشمزه » : به تلخی فکر کردهمش تو فکر توئه . گرگ ها اینجوري غذا می خورن . طبیعیه . مزه ي خوبی هم میده . اگر از جنبه ي » : بهش گفتم« ... انسانی بهش نگاه نکنی« نمیخواد مکالمه ي تشویقی داشته باشیم. شکار میکنم. لازم نیست خیلی ازش خوشم بیاد »اگه می خواست همه چیز رو براي خودش سخت تر کنه به من ربطی نداشت. « باشه باشه » : به سادگی قبول کردمبراي چند دقیقه چیزي نگفت. به برگشتن فکر کردم.« ممنونم » : ناگهان لیا با لحن متفاوتی گفت« ؟ براي »« براي اینکه گذاشتی باشم. که گذاشتی بمونم. تو رفتارت خیلی بهتر از چیزي بود که حق انتظارشو داشتم جیکوب »« ام... خواهش میکنم. راستش جدي میگم. انقدرها که فکرشو می کردم با اینجا بودنت مشکل ندارم »« چه جواب درخشانی » : غرولند کرد ، اما صداش سرحال بود« زیاد بهش فکر نکن »به نظر من تو آلفاي (رئیس) خوبی هستی. نه به سبک » . مکث کرد « ... باشه اگه قول بدي تو زیاد به این فکر نکنی »« سم، اما به شیوه ي خودت. ارزش داري آدم ازت دستور بگیرهذهنم از تعجب بی صدا موند . یه لحظه طول کشید تا تمرکزم رو به دست بیارم و بتونم جواب بدم.« ؟ ام... مرسی. اما قول نمی دم زیاد بهش فکر نکنم . اینو دیگه از کجات آوردي »بلافاصله جواب نداد و من رشته ي افکارشو دنبال کردم . داشت به آینده فکر می کرد . به حرفی که اون روز صبح بهجرید زده بودم . درمورد اینکه چه طور من گفته بودم فرصت به زودي تموم می شه و من به جنگلها برمیگردم و اینکهقول داده بودم وقتی کالن ها رفتن لیا و سثْ دوباره به گله برگردن...« من می خوام با تو بمونم » : بهم گفتشوك حرفش به پاهام اصابت کرد و مفصل هام قفل شدند . ازم گذشت و بعد ترمز گرفت ، برگشت تا به جایی که منرو پاهام یخ زده بودم برسه .اذیت نمی کنم . قول می دم . » : جلوي پام به سرعت جلو و عقب رفت و دم بلند و طوسی شو بی طاقت تکون داددنبالت نمیام . می تونی هرجا می خواي بري و منم می رم هرجا که بخوام . فقط وقتهایی که هردو گرگ هستیم بایدتحملم کنی . و از اونجاییکه من دارم سعی میکنم در اولین فرصت تمومش کنم ، فکر نکنم زیاد مجبور به تحملم« بشینمی دونستم چی بگم .« الان که تو گله ي تو هستم خیلی شادترم . شادتر از چند سال گذشته »وقتی که داشت دور محیط دایره میدوید « منم می خوام بمونم . این گله رو دوست دارم » : سث به آرومی فکر کردحس نکرده بودم که داره به حرفمون گوش میده.هی سثْ ، این گله مدت زیادي گله نخواهد موند . ما الان یه » : سعی کردم افکارم رو رو هم بذارم تا قانع کننده باشنهدف داریم . اما وقتی... وقتی که قضیه تموم بشه ، من فقط به شکل گرگ باقی میمونم . سثْ تو به یه هدف احتیاجداري . تو بچه ي خوبی هستی . از اون آدمهایی هستی که همیشه دنبال یه نهضت اند . و امکان نداره بذارم الانلاپوش رو ترك کنی. باید از دبیرستان فارغ التحصیل بشی و با زندگیت کاري کنی. باید از سو مراقبت کنی . مشکلات« من نباید آینده ي تورو خراب کنن« ... ولی »« جیکوب راست می گه » : لیا موافقت کرد« !؟ با من موافقت کردي »البته . اما چیزایی که گفتی در مورد من صدق نمی کنن . من به هرحال می خواستم بیام بیرون . دور از لاپوش جایی »یه کار پیدا می کنم . شاید یه دانشگاه دولتی برم . از یوگا و مدیتیشن کمک می گیرم تا رو اعصابم تسلط پیدا کنم . وجزئی از این گله میمونم تا وضعیت ذهنی خوبی داشته باشم . جیکوب تو می فهمی که چقدر اینها منطقی به نظر میان« مگه نه ؟ من باهات کاري نخواهم داشت و تو هم با من کاري نداشته باش . همه به چیزي که می خوان میرسنچرخیدم و به آرومی به سمت غرب شروع به حرکت کردم .« ؟ این مسئله فکر بیشتري میخواد ، بذار وقت بیشتري روش بذارم باشه »« حتما . هرچقدر که دوست داري »برگشتن مون بیشتر طول کشید . به سرعت فکر نمی کردم. سعی داشتم تمرکز کافی داشته باشم تا محکم نرم توي یهدرخت . انتهاي مغزم سثْ داشت یه کم غرولند می کرد ، اما تونستم مهارش کنم . می دونست حق با منه . اوننمی تونست مادرشو تنها بذاره . اون باید به لاپوش برمیگشت و از قبیله مراقبت میکرد .اما نمیتونستم لیا رو در همون شرایط ببینم و این خیلی ترسناك بود .گله اي که فقط من و لیا توش باشیم ؟ صرف نظر از فاصله ي فیزیکی، نمی تونستم به صمیمیت قضیه فکر کنم . باخودم فکر کردم که آیا به همه چیزش فکر کرده ، یا فقط می خواد هرجوري شده رها بشه ؟وقتی داشتم بهش فکر می کردم لیا چیزي نگفت . انگار می خواست بهم ثابت کنه که اگه فقط ما دوتا باشیم قضیهچقدر آسونه .درست وقت بالا اومدن خورشید به یه گله گوزن دم سیاه رسیدیم . لیا از درون آهی کشید اما مکث نکرد . حمله اشمنظم و بی نقص بود ، حتی باوقار . قبل از اینکه بزرگترین گوزن ، قوچ ، بفهمه چه خبر شده اون رو شکار کرد .براي اینکه کم نیاورده باشم ، دومین گوزن بزرگ رو زمین زدم و گردنش رو بین دو فک ام شکستم تا درد اضافهنکشه. می تونستم گرسنگی لیا که با حال به هم خوردگیش از اوضاع در تناقض بود ، حس کنم . براي اینکه حسبهتري پیدا کنه گذاشتم خوي حیوانیم به طور کامل دست به کار بشه . به اندازه ي کافی گرگ مونده بودم که بتونممثل یه گرگ فکر کنم و ببینم . گذاشتم غرایز طبیعی کار خودشونو بکنن تا لیا هم همین احساسو داشته باشه . کمیتامل کرد ، ولی بعد سعی کرد مثل من فکر کنه . حس عجیبی داشت . مغزهامون بیشتر از قبل با هم در ارتباط بودن ،چون هردو سعی داشتیم مثل هم فکر کنیم .عجیب بود ولی کمکش کرد . دندونهاش از بین موهاي بدن شکارش رد شدن و قسمتی از گوشت شونه ي اون روکندن . به جاي مشمئز شدن ، لیا به غرایزش عمل کرد . عمل کرخ کننده اي بود . عملی بی فکر . اجازه داد در آرامشغذا بخوره .براي من آسون بود . خوشحال بودم که این کار یادم نرفته بود ، به زودي قرار بود به همین زندگی برگردم.آیا لیا هم قرار بود قسمتی از اون زندگی باشه ؟ اگر الان یک هفته ي پیش بود فکر کردن به این مسئله برام چیزيفراتر از ترسناك بود . نمی تونستم تحملش کنم . اما الان اونو بهتر میشناختم . و بعد از رهایی از اون دردها ، اونمگرگ قبلی نبود . اون دختر قبلی نبود .با هم به خوردن ادامه دادیم تا سیر شدیم .ممنونم . به روش تو فکر کردن زیادم بد » : بعدتر وقتی مشغول پاك کردم پنجه ها و دهانش با علف خیس بود گفت« نبودمن تلاشی براي نظافت نکردم . نم نم بارون شروع شده بود و ما باید دوباره از رودخونه رد می شدیم .« خواهش می کنم »وقتی به محیط محدوده مون رسیدیم سثْ داشت از حال می رفت . بهش گفتم کمی بخوابه ، من و لیا نگهبانیمی دادیم . چند لحظه بعد افکار سثْ از هوش رفتند .« ؟ برمیگردي پیش خون مکنده ها » : لیا پرسید« شاید »« برات سخته که اونجا باشی ، اما دور موندن از اونجا هم سخته . میدونم چه حسی داره »می دونی چیه لیا ، بهتره کمی به آینده فکر کنی ، به اینکه واقعا می خواي چی کار کنی . من قرار نیست به شادترین »« مسائل فکر کنم و تو هم مجبور خواهی شد با من اذیت بشیممکنه بد به نظر برسه ولی برام راحت تره که با مشکل تو اذیت بشم تا » : به اینکه چه طور بهم جواب بده فکر کرد« اینکه با مال خودم روبرو بشم« اینم حرفیه »می دونم که اوضاع چقدر براي تو بد می شه. درکت می کنم شاید بیشتر از چیزي که فکرشو بکنی. من از بلا خوشم »نمیاد، ولی اون براي تو مثل سم براي من میمونه. اون همه ي چیزیه که تو می خواي و تنها چیزیه که نمیتونی داشته« باشینتونستم جواب بدم.می دونم که براي تو سخت تره . حداقل سم خوشحاله . حداقل اون زنده و سالمه . انقدر دوستش دارم که اینا رو »فقط نمیخوام اینجا بمونم و تماشا » . آهی کشید « براش آرزو کنم . دوست دارم چیزي رو داشته باشه که براش بهتره« کنم« ؟ مجبوریم راجع به این حرف بزنیم »فکر کنم هستیم . چون می خوام بدونی که من شرایط رو برات سخت تر نمی کنم . اصلا شاید کمک هم بکنم . من »« که یه حرومزاده ي بی احساس به دنیا نیومدم . قبلها تقریبا مهربون بودم« حافظه ي من که یاري نمی کنه »هردو خندیدیم.« متاسفم جیکوب . متاسفم که در عذابی . متاسفم که همه چی نه بهتر ، بلکه بدتر می شه »« ممنونم لیا »در حالی که ناموفق تلاش کردم توجهی نکنم ، لیا به چیزهایی فکر کرد که می تونستن بدتر باشن . به تصاویر تیره يتوي ذهنم . اون می تونست از فاصله و زاویه اي دیگه بهشون نگاه کنه و باید اعتراف کنم که این کمک کرد .می تونستم تصور کنم که در چند سال آینده منم از همین جنبه به قضیه نگاه خواهم کرد .اون به جنبه ي مضحک رویارویی روزانه با خون آشام ها فکر می کرد . از جر و بحث هام با روزالی خوشش اومد . توفکرش خندید و به چند تا جوك در مورد موبلوند ها فکر کرد تا من بتونم ازشون استفاده کنم . اما بعد افکارش جديشدن و به حالت عجیبی روي چهره ي روزالی معلق موندن که منو گیج کرد .« ؟ میدونی چی خیلی عجیبه » : پرسید« ؟ خب الان که تقریبا همه چی خیلی عجیبه ولی منظور تو چیه »« این خون آشام بلوندي که ازش این همه بدت میاد ، من به خوبی درکش می کنم »براي یک لحظه فکر کردم داره شوخی میکنه . که خیلی بی مزه بود . و بعد وقتی فهمیدم که جدي میگه ، خشمی کهتو وجودم سرازیر شد غیر قابل کنترل بود . خوب بود که براي نگهبانی از هم فاصله می گرفتیم ، اگر لیا تو فاصله ايبود که می تونستم گازش بگیرم...« ! صبر کن ! بذار توضیح بدم »« نمی خوام بشنوم . من میرم »« ! صبر کن... صبرکن » : در حالی که داشتم سعی می کردم آروم بشم تا به شکل انسانی برگردم التماس کرد« لیا اگر می خواستی منو قانع کنی که در آینده باهم تنها باشیم ، راه خوبی رو انتخاب نکردي »« اه ! چه قدر عکس العمل بیخودي نشون میدي . تو حتی نمیدونی منظور من چیه »« ؟ خب منظورت چی هست »« منظورم گیر کردن تو یه بن بست ژنتیکیه جیکوب » : ناگهان به لیا ي سرسخت قدیمی تبدیل شدلبه ي تیز و بدذات حرفهاش منو رو هوا معلق نگه داشت. خیال نداشتم عصبانیت ام رو پنهان نگه دارم .« متوجه نمی شم »با لحن سخت و کنایه اي به کلمات فکر کرد : « ... اگه مثل بقیه نبودي متوجه می شدي . اگه مسائل زنانه من »« باعث نمی شدن تو هم مثل هر موجود نر دیگه اي بدوي و قایم بشی می تونستی واقعا بفهمی که منظورم چیه »« ! اوه »آره ، خب هیچ کدوم ما دوست نداشتیم کنار اون راجع به اینجور مسائل فکر کنیم . کی دوست داشت ؟ البته که منهول شدن لیا رو یک ماه بعد از پیوستن به گله یادم بود . و یادمه که مثل همه سعی می کرد ازش کناره بگیره . چوناون نمی تونست حامله بشه . مگه اینکه مسئله ي معصومیت خاص مذهبی در کار بود . اون با هیچ کس جز سمدوست نبود . و بعد وقتی هفته ها گذشتند و هیچ به هیچ تر تبدیل شد ، اون فهمید که بدنش دیگه از قوانین طبیعیاطاعت نمی کنه . ترس اینکه الان اون چی بود . آیا بدنش به خاطر تبدیل شدن به گرگینه تغییر کرده بود ؟ یا آیا بهگرگینه تبدیل شده بود چون بدنش مشکلی داشت ؟ اون تنها گرگینه ي زن تاریخ بود . آیا دلیلش این بود که لیا بهاندازه ي کافی زن نبود ؟هیچ کدوم از ما نخواسته بودیم با این تفکیک سر و کله بزنیم . خب ما که نمی تونستیم روش تاکید کنیم .« ؟ می دونی سم فکر می کنه دلیل نشانه گذاري ما چیه » : لیا که الان آرومتر بود فکر کرد« آره واسه اینکه راهو ادامه بدیم »آره . واسه اینکه یه مشت گرگینه ي جدید درست کنیم . بقاي نسل ها . برتري ژنتیکی . تو از همه بیشتر از سمت »« اون کسی جذب میشی که فکر میکنی بهتر از بقیه می تونه ژن گرگها رو به نسل بعد منتقل کنهصبر کردم تا بهم بگه منظورش از این حرفها چیه.« اگر من به درد این کار می خوردم ، سم به من جذب میشدرنجش توي حرفش به قدري بود که قدم هام از نظم دراومدند.اما من به دردش نمیخورم . مشکلی دارم . علی رغم سابقه ي خوب فامیلی توانایی انتقال ژنها رو ندارم . پس من »می شم یه چیز عجیب غریب . دختر گرگی که به هیچ دردي نمیخوره . من یه بن بست ژنتیکی ام و هردو میدونیم که« این حقیقتهنمیدونیم . این فقط نظریه ي سمه . نشانه گذاري اتفاق میفته اما ما دلیلش رو نمیدونیم . بیلی به » : مخالفت کردم« چیز دیگه اي معتقدهمیدونم . میدونم . بیلی فکر میکنه ما نشانه گذاري میکنیم تا گرگ هاي قوي تري تولید کنیم . به خاطر اینکه تو و »سم دوتا غول بیابونی هستید ، بزرگتر از نسل قبلیتون . ولی به هر حال من بازم یه انتخاب نیستم . من یائسه هستم .« بیست سالمه و یائسه هستمتو که نمیدونی لیا . احتمالا مشکل همون موندن تو یک زمانه. » : اه . من واقعا دوست نداشتم این چیزا رو بشنوم« هروقت از گرگینگی بیرون بیاي و زندگی عادي رو ادامه بدي مطمئنم که همه چی... ام... به شکل طبیعی برمیگردهمن ممکنه این فکرو بکنم، اما علی رغم شجره نامه ي بینظیرم کسی روي من نشانه گذاري » : متفکرانه ادامه داد« ... نمیکنه. میدونی. اگر تو نبودي، احتمالا سثْ بیشترین شانس رو براي آلفا شدن داشت. کسی منو در نظر نمیگرفتتو واقعا دوست داري نشانه گذاري کنی؟ یا دوست داري کسی روت نشانه گذاري کنه؟ یا هرکدوم که شد؟ » : پرسیدممگه رفتن و عاشق شدن معمولی مثل همه آدم هاي دیگه چه اشکالی داره؟ لیا؟ نشانه گذاري فقط یه راه دیگه ست تا« اختیار و انتخاب ازت گرفته بشه« سم، پاول، جارید، کوئیل... به نظر نمیاد براشون مهم باشه »« هیچ کدوم اونها با مغز خودشون فکر نمیکنن »« ؟ تو دوست نداري نشانه گذاري کنی »« ! عمرا »اینو میگی چون الان عاشق بلا هستی. اگر نشانه گذاري کنی این عشق از بین میره، میدونستی؟ دیگه لازم نیست »« به خاطرش انقدر اذیت بشی« ؟ تو دوست داري احساسی رو که به سم داري فراموش کنی »« فکر کنم آره » : کمی صبر کردآهی کشیدم. اون حالش از من بهتر بود.اما برگردیم به منظور اصلی من جیکوب ، من درك میکنم چرا اون خون آشام بلوند انقدر سرده . اون تمرکز میکنه. »« اون میخواد به هدفش برسه. چون آدم همیشه همون چیزي رو میخواد که نمیتونه داشته باشهاگه تو بودي مثل اون رفتار میکردي؟ کسی رو براي هدفت می کشتی؟ چون روزالی داره این کارو میکنه. داره از »« ؟ اینکه کسی مانع مرگ بلا نشه اطمینان حاصل میکنه. از کی تا به حال تو یه پرورش دهنده اي« جیکوب من فقط انتخابی رو میخوام که ندارم. شاید اگه من مشکلی نداشتم هیچ وقت فکرشم نمیکردم »« !؟ یعنی براي بدست آوردنش آدم میکشتی » : نذاشتم از سوالم فرار کنه، مصرانه پرسیدماین چیزي نیست که اون داره انجام میده. انگار داره تو کارش دقت میکنه. اگر بلا از من میخواست کمکش کنم، با »« اینکه زیاد ازش خوشم نمیاد، همین کاري رو میکردم که بلونده داره میکنهغرش بلندي کردم.« چون اگه قضیه برعکس بود، من دوست داشتم بلا این کارو براي من انجام بده. روزالی هم همینطور »« ! اه... تو هم به بدي اونها هستی »« نکته ي جالب در مورد اینکه بدونی نمی تونی چیزي رو بدست بیاري همینه. باعث میشه به هر کاري دست بزنی »« من بیشتر از این تحمل ندارم. این بحث رو تموم کن. همینجا »« باشه »برام کافی نبود که لیا موافقت کرده بود بحث رو تموم کنه. یه پایان قوي تر میخواستم .فقط یه مایل با جایی که لباسامو در آورده بودم فاصله داشتم. پس تغییر شکل دادم و قدم زدم. به مکالمه مون فکرنکردم. نه به خاطر اینکه چیزي براي فکر کردن وجود نداشت، به خاطر اینکه طاقت اش رو نداشتم. من به قضیهاونطور نگاه نمیکردم، اما الان که لیا اون تصاویر رو تو ذهنم گذاشته بود، کار کمی سخت شده بود.آره. وقتی این قضیه تموم میشد من با لیا هیچ جا نمیرفتم. اون می تونست تو لاپوش به بدبختیش برسه. قبل از رفتنمیه دستور آلفا بهش میدادم که حق نداره باهام بیاد. یه دستور که کسی رو نمیکشه.وقتی به خونه رسیدم خیلی زود بود . احتمالا بلا هنوز خواب بود . به فکرم رسید سري بکشم و بهشون خبر بدم کهاومدم و اینکه میتونن به شکار برن . بعدشم تکه اي علف سبز پیدا کنم تا بتونم در شکل انسان روش بخوابم .نمی خواستم تا وقتی لیا بیداره تغییر شکل بدم.اما از توي خونه سر و صداي زیادي میومد . شاید بلا خواب نبود . بعد دوباره صداي دستگاه طبقه بالا رو شنیدم .دستگاه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#74
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۰ صبح
اشعه ي ایکس؟ چه عالی . انگار روز چهارم شمارش معکوس ما با یه انفجار شروع شده بود .قبل از اینکه خودم وارد شم آلیس در رو برام باز کرد .« سلام گرگ » : سرش رو تکون داد« ؟ سلام کوچولو. بالا چه خبره » : اتاق بزرگ خالی بود . همه ي زمزمه ها از طبقه بالا میومدسعی کرد کلماتش رو معمولی ادا کنه ، « احتمالا یه چیز دیگه شکسته » : شونه هاي کوچیک و تیزش رو بالا انداختاما من شعله ي خشم پشت حرفش رو میدیدم . ادوارد و من تنها کسایی نبودیم که از این قضیه آتیش میگرفتیم .آلیس هم بلا رو دوست داشت .« ؟ بازم یه دنده دیگه » : خشن پرسیدم« نه . این بار استخون لگن »جالب بود که هر دفعه تعجب میکردم . انگار هر چیز جدیدي برام سورپرایز کننده بود . کی قرار بود دست از متعجبشدن بردارم ؟ هر اتفاقی که میفتاد یه جورهایی قابل پیش بینی بود .آلیس به دستام خیره شده بود . داشتن می لرزیدن . بعد به صداي روزالی از طبقه ي بالا گوش دادیم .« دیدي من گفتم صداي شکستن نیومد . تو باید گوشهاتو بدي معاینه ادوارد »جوابی نیومد .به نظرم آخر سر ادوارد روزالی رو تکه تکه میکنه . عجیبه که روزالی اینو نمیفهمه . یا شایدم » : آلیس شکلک درآورد« فکر میکنه که امت میتونه جلوي ادوارد رو بگیره« من حساب امت رو میرسم . تو می تونی به ادوارد کمک کنی تکه تکه اش کنه » : پیشنهاد دادملبخند نیمه کاره اي زد.سپس صف جمعیت پایین اومدن . اینبار ادوارد بلا رو می آورد . بلا لیوان پر از خونش رو تو دستاش گرفته بود وصورتش سفید بود . می تونستم ببینم با اینکه ادوارد سعی داشت حرکات بدنش رو طوري تنظیم کنه که به بدن بلافشار نیاد ، بلا باز هم اذیت میشد .و بین دردش لبخند زد. « ! جیک » : بلا زمزمه کردبدون حرفی بهش خیره شدم .ادوارد بلا رو به دقت روي کاناپه گذاشت و خودش پاي مبل کنار سر بلا نشست . با خودم فکر کردم چرا نمیذارن بالابمونه و بلافاصله به این نتیجه رسیدم که خود بلا اینو خواسته . اون می خواست همه چی عادي به نظر برسه و ازتجهیزات بیمارستانی دوري کنه ، و اون پسربچه هم داشت به طور طبیعی مسخره اش میکرد .کارلایل آخر از همه پایین اومد . صورتش نگران بود . براي اولین بار صورتش به قدر دکتر بودن پیر به نظر میرسید.« کارلایل ، ما نصف راه تا سیاتل رو رفتیم . خبري از گله نیست . می تونید برید » : گفتمچشماش به سمت لیوانی چرخید که تو دست بلا « خیلی ممنونم جیکوب . خیلی چیزها هست که بهشون نیاز داریم »بود .« راستش ، من تقریبا مطمئنم که میتونید بیشتر از سه نفري هم برید . مطمئنم که سم روي لاپوش تمرکز کرده »اگر اینطور فکر میکنی، » : کارلایل سرش رو با موافقت تکون داد . برام عجیب بود که چه زود پیشنهاد منو قبول کرد« ... آلیس، جاسپر ، ازمه و من میریم . بعد آلیس میتونه امت و روزالی رو« امکان نداره . امت می تونه با شما بره » : روزالی گفت« تو باید بري شکار » : کارلایل به آرومی گفتو با غرش سرش رو به سمت « من وقتی می رم شکار که اون بره » : نرمش کارلایل لحن روزالی رو عوض نکردادوارد تکون داد و موهاشو عقب ریخت .کارلایل آه کشید .چاسپر و امت بلافاصله پایین اومدن و آلیس در یه چشم به هم زدن جلوي در شیشه اي عقبی بهشون ملحق شد . ازمهکنار آلیس واستاد .کارلایل دستش رو روي شونه ي من گذاشت . لمس یخی اش حس خوبی نداشت ، اما من نلرزیدم . بی حرکت ، نیمهمتعجب و نیمه مردد بودم چون نمیخواستم احساساتش رو جریحه دار کنم .و با چهار نفر دیگه از اتاق بیرون رفت . رفتن شون از کنار چمنها و ناپدید شدن سریع شون « ممنونم » : دوباره گفترو با چشمام دنبال کردم . نیازهاشون فوري تر از چیزي بود که تصور میکردم.براي دقیقه اي سکوت بود . حس میکردم نگاه کسی روي چشمامه و میدونستم کیه . دوست داشتم برم و کمی بخوابم،ولی فرصت خراب کردن صبح روزالی شیرین تر از خواب بود .پس جلو رفتم و جوري کنار بلا روي کاناپه نشستم که خودم نزدیک بلا باشم و پاهام نزدیک صورت روزالی .« اه... یکی این سگ رو ببره بیرون » : روي دماغش چین انداخت و زمزمه کرد« ؟ روانی ، این یکیو شنیدي ؟ می دونی سلول هاي مغز یه بلوند چه جوري میمیرن »جوابی نداد .« ؟ خب ؟ نکته شو میدونی یا نه » : پرسیدمبه تلویزیون خیره شد و توجه نکرد.« ؟ اینو قبلا شنیده » : از ادوارد پرسیدم« نه » : هیچ طنزي تو چهره ي سخت ادوارد نبود . چشماش رو از بلا برنداشت اما گفت« چه عالی . پس خوشت میاد زالو . سلول هاي مغز یه بلوند تنها میمیرن »« غول چندش آور ، یادت باشه من صدها برابر بیشتر از تو آدم کشتم » : روزالی بهم نگاه نکرد« ملکه زیبایی ، یه روز از فقط تهدید کردن من خسته میشی . بی صبرانه منتظر اون روزم »« جیکوب بسه » : بلا گفتبهش نگاه کردم . اخم کرده بود . انگار حال خوب دیروز خیلی وقت بود از بین رفته بود .« ؟ می خواي برم » : خب دوست نداشتم بلا رو ناراحت کنم ، پیشنهاد دادمقبل از اینکه امیدوار بشم یا بترسم که بلاخره از دستم خسته شده ، پلک زد و اخمش از بین رفت . از نتیجه اي که من« نه! البته که نه » : گرفته بودم شکه شده بودآه کشیدم . و شنیدم که ادوارد هم خیلی آروم آهی کشید . میدونستم که اونم دوست داشت بلا منو فراموش کنه .خیلی بد بود که ادوارد هیچ وقت چیزي از بلا نمیخواست که باعث ناراحتیش بشه .« به نظر خسته میاي » : بلا گفت« دارم میمیرم » : اعتراف کردم« من دوست دارم بکشمت » : روزالی ، خیلی آرومتر ازچیزي که بلا بتونه بشنوه زمزمه کردمن بیشتر و راحت تر توي کاناپه فرو رفتم . پاهاي برهنه ام بیشتر به صورت روزالی نزدیک شدن و اون صورتشو جمعکرد . بلا از روزالی خواست براش یه لیوان دیگه بیاره . وقتی روزالی رد شد و رفت ، باد رو حس کردم و به این نتیجهرسیدم که یه چرت بزنم .چون هیچ کس حرفی نزده بود و چون شنوایی ادوارد به اندازه « ؟ چیزي گفتی » : و بعد ادوارد با لحن متعجبی گفتمال من خوب بود .به بلا خیره شده بود و بلا هم به اون و هردو گیج بودند .« من؟ من چیزي نگفتم » : بعد از لحظه اي بلا گفتادوارد روي زانوهاش نشست و به سمت بلا خم شد . حالت صورتش به نوع دیگه اي سخت بود . چشماي سیاهشروي صورت بلا متمرکز شدن .« ؟ الان داري راجع به چی فکر میکنی »« ؟ به هیچی. چی شده » : بلا بی حالت به ادوارد زل زد« ؟ یه دقیقه پیش به چی فکر می کردي » : ادوارد پرسید« ... به... جزیره ي ازمه و پرها »به نظر من حرفهاش نامفهوم بودن ولی وقتی صورتش سرخ شد فهمیدم بهتره ندونم موضوع چیه .« ؟ یه چیز دیگه بگو » : ادوارد زمزمه کرد« ؟ مثلا چی ادوارد ؟ چه خبره »صورت ادوارد باز تغییر کرد و کاري انجام داد که باعث شد فک ام با صدا باز بمونه . صداي گرفته شدن نفسی روشنیدم و فهمیدم که روزالی هم برگشته و به اندازه ي من گیج شده .ادوارد ، خیلی آروم هر دو دستش رو دور شکم بزرگ و گرد بلا گذاشت .« اون... بچه از صداي تو خوشش میاد » : کلمه رو قورت داد « ... نطف »یک لحظه ي کاملا ساکت گذشت . نمیتونستم یه عضله هم تکون بدم ، یا حتی پلک بزنم . بعد ...و بعد ناله کرد . « ! واي! تو میتونی صداشو بشنوي » : بلا جیغ کشیدادوراد دستش رو بالاي شکم بلا برد و به نرمی اون قسمتی که احتمالا بچه لگد زده بود نوازش کرد .« سسس...، ترسوندیش » : زمزمه کرد« ببخشید عزیزم » : چشماي بلا گشاد و پر و از تعجب شدند . کنار شکمش رو نوازش کرد« ادوارد سخت گوش میداد . سرش به سمت شکم بلا خم شده بودمکثی کرد و به چشماي بلا نگاه کرد . چشماي ادوارد هم مملو از یه حس شده بودن . اما « ... اون... دختر یا پسر »« اون خوشحاله » : حسی ملاحظه کار و کینه اي تر . ناباورانه گفتنفس بلا بند اومد . و غیر ممکن بود کسی برق عاشقانه توي چشماشو نبینه . ستایش و از خودگذشتگی . قطره هايبزرگ اشک چشماشو پر کردند و از صورتش جاري شدن .همونطور که ادوارد بهش خیره شده بود ، چهره اش ترسیده یا عصبانی یا شعله ور یا هر چیز دیگري که تا امروز دیدهبودم ، نبود. اون داشت با بلا لذت میبرد .البته که خوشحالی بچه ي نازنینم ، البته . وقتی » : بلا در حالی که شکمش رو نوازش میکرد و اشک میریخت گفت« گرم و امن هستی و من دوستت دارم چه طور می تونی خوشحال نباشی ؟ خیلی دوستت دارم ایی جی کوچولو« ؟ چی صداش کردي » : ادوارد کنجکاوانه پرسید« ... من یه جورایی براش اسم گذاشتم . فکر نمی کردم تو بخواي... می دونی »« ؟ ایی جی »« اسم پدر تو هم ادوارد بود »« همم » : مکثی کرد و گفت « ؟ آره بود . چی »« ؟ چیه »« اون از صداي منم خوشش میاد »معلومه که خوشش میاد . تو زیباترین صداي توي دنیا رو داري کی ممکنه خوشش » : لحن صداي بلا پرافتخار بود« ؟ نیاد« ؟ نقشه ي دومی هم داري؟ اگه دختر باشه چی » : روزالی که از پشت کاناپه خم شده بود گفتیه فکرایی کردم . با رِنه و ازمه بازي کردم و فکر کنم رِنزمه » : بلا با پشت دستهاي خیسش اشک هاشو پاك کرد« خوب باشه« ؟ رِنزمه »« ؟ رِنه ازمه . خیلی عجیبه »« نه من خوشم میاد . قشنگه . بی نظیره . پس بهش میاد » : روزالی اطمینان داد« هنوز من فکر میکنم که اون یه ادوارده »ادوارد به فضا خیره شده بود . نگاهش خالی از حالت بود .« ؟ چیه؟ به چی فکر میکنه » : بلا پرسیداول ادوارد جوابی نداد . و بعد دوباره جلوي نگاه هاي متعجب ما سه نفر خم شد و گوشش رو به شکم بلا چسبوند :« اون دوستت داره . عاشقته »در اون لحظه من فهمیدم که تنهام . تنهاي تنها .وقتی به این فکر کردم که چقدر روي اون خون آشام تنفر انگیز حساب کرده بودم دلم خواست خودمو بزنم . چهاحمقانه . انگار میشد آدم به زالو اعتماد کنه . معلوم بود که در آخر بهم خیانت میکنه .من روي ادوارد حساب کرده بودم که طرف منو بگیره . روش حساب کرده بودم که بیشتر از اونی که من درد میکشمدرد میکشه . و از همه مهم تر روش حساب کرده بودم تا از اون موجود حال به هم زنی که داشت بلا رو می کشتبیشتر از من منتفر باشه .من به ادوارد اعتماد کرده بودم .و حالا هر سه اونها دور هم جمع شده بودن و چشماي دوتاشون از خوشحالی برق میزد ، درست مثل یه خانوادهخوشبخت .و من با تمام نفرت و دردي که داشت شکنجه ام میداد تنها بودم . انگار داشتند منو روي تخته اي تیغ می کشیدند.دردي بود که حاضر بودم بمیرم تا از شرش خلاص شم .گرما عضلات یخ زده ام رو باز کرد و من روي پاهام بلند شدم .هر سه به من خیره شدند و با خوندن فکرام ، رنج وجود من به چهره ي ادوارد منتقل شد .نفسش گرفت .همونجا واستادم ، نمیدونستم دارم چی کار میکنم . می لرزیدم و منتظر اولین راه فراري بودم که به ذهنم می رسید .ادوارد به سمت میزي جهید و چیزي رو از روش برداشت و به من پرتاب کرد ، ناخودآگاه تو هوا گرفتمش.حرفهاش ناراحت کننده نبودن . لحنش طوري بود که انگار داشت جون منو نجات « از اینجا برو جیکوب . دور شو »میداد . انگار میخواست کمک کنه اون فراري که دلم میخواست رو پیدا کنم .چیزي که توي مشتم گرفته بود م، یه سویچ ماشین بودفصل هفدهم:من شبیه چی هستم ؟ جادوگر شهر آز ؟ به مغز احتیاج داري؟به قلب ؟ بیا ، مال منو بگیر ، هرچی که دارم رو بگیر.وقتی به سمت پارکینگ کالن ها میدویدم تقریباً یه نقشه تو سرم داشتم . قسمت دوم نقشه ام داغون کردن ماشین اونخون مکنده سر راه برگشتم بود .پس وقتی دکمه ي روي دزدگیر رو زدم و ماشینی که چراغشو برام روشن کرد و صدا داد ولووي اون نبود ، یه کم ناامید شدم . اون ماشین خیلی خوشگل بود ، ماشینی که حتی تو صف بلند بالاي ماشین هاي بی نظیر کالن ها به چشممیومد .آیا ادوارد واقعاً از قصد سویچ ماشین آستون مارتین ونکوییش رو بهم داده بود یا اشتباه کرده بود ؟صبر نکردم که راجع به این سوال یا اینکه آیا این ماشین می تونست قسمت دوم نقشه ام رو خراب کنه فکر کنم . فقطخودمو روي صندلی پرت کردم و در حالی که زانوهام هنوز زیر فرمون خم شده بودن موتور رو روشن کردم . صداي نرمروشن شدن ماشین ، هر روز دیگه اي ممکن بود منو به وجد بیاره ، ولی الان فقط باید به اندازه کافی تمرکز میکردم تابتونم ماشین رو تکون بدم .دستگیره ي صندلی رو پیدا کردم و همراه با فشردن پدال گاز خودمو روي صندلی عقب دادم . ماشین مثل یه هواپیمابه حرکت دراومد .فقط چند ثانیه طول کشید تا از جاده ي باریک بگذرم . ماشین طوري به من جواب میداد که انگار به جاي دستهام ،افکارم داشتن اونو هدایت میکردن . وقتی از جاده ي سرسبز وارد بزرگراه شدم ، چهره ي طوسی رنگ لیا که از لايچمنها سرك می کشید ، به چشمم خورد .براي یک لحظه به این فکر کردم که با خودش چه فکري میکنه و بعد متوجه شدم که برام مهم نیست .به سمت جنوب پیچیدم . چون حوصله ي هیچ جور ترافیک و چهارراه و کلا هرچیزي که به معناي برداشتن پام از رويپدال گاز بود ، نداشتمبه طرز مسخره اي ، روز شانس من بود . اگر شانس به معنی این بود که بدون دیدن حتی یه ماشین گشت پلیس تويآزاد راه با سرعت صد و پنجاه گاز بدي . حتی توي شهري به این کوچیکی که حداکثر سرعتش 20 کلیومتر در ساعتبود .چه ناامیدکننده . به علاوه ي اینکه پلاك ماشین کاسه کوزه رو سر اون خون مکنده می شکست . البته بدون شکادوارد راه خودشو با پول باز میکرد ، ولی بازم ممکن بود یه کم از آسایش اش کم کنه .تنها نشانه ي زندگی که به چشمم خورد رنگ قهوه اي میون درخت ها بود که تا چند مایل بیرون از فورکس موازي بامن میدوید . به نظر میرسید کوئیل باشه . احتمالا اونم منو دیده بود ، چون بعد از یک دقیقه بدون روشن کردن آژیرغیبش زد . دوباره ، تقریبا فکر کردم که داستانش چی می تونه باشه ، و بعد یادم افتاد که برام مهم نبود .از بزرگراه به سمت بزرگترین شهري که در نزدیکی فورکس بود گذشتم . این قسمت اول نقشه ام بود .به نظر میرسید یه قرن طول کشیده باشه ، اما احتمالا به این خاطر بود که احساس راحتی نداشتم و حتی دو ساعت همطول نکشید که به این منطقه ي نامعلومی که نصفش تاکوما و نصفش سیاتل بود برسم . سرعتم رو کم کردم ، دلمنمی خواست چند تا بی گناه رو اشتباهی بکشم .این نقشه ي مسخره اي بود . جواب نمیداد . اما وقتی داشتم دنبال هر راهی میگشتم تا از شر این درد خلاص بشم ،حرفهاي لیا به مغزم برگشتن :« اگر نشانه گذاري کنی این عشق از بین میره، میدونستی؟ دیگه لازم نیست به خاطرش انقدر اذیت بشی »به نظرم میرسید گرفته شدن حق انتخاب و اختیارم بدترین چیزي نبود که می تونست برام اتفاق بیفته . شاید این حسیکه الان داشتم بدترین چیز بود .اما من همه ي دخترهاي توي لاپوش و ماکارز و فورکس رو دیده بودم . یه منطقه ي بزرگتري براي شکار لازم داشتم.خب ، آدم چه طوري توي یه جمعیت دنبال نیمه ي مشترك خودش میگرده ؟ خب ، اولا من به یه جمعیت احتیاجداشتم . براي همین کمی چرخیدم . از جلوي دو یا سه بازار خرید که جاي مناسبی براي پیدا کردن دخترهاي همسنخودم بود گذشتم ، اما نمی تونستم خودمو نگه دارم . آیا دلم می خواست روي دختري نشانه گذاري کنم که تمام روزرو توي بازارهاي خرید می چرخه ؟به شمال رفتم و جمعیت بیشتر و بیشتر می شدند . بلاخره یه پارك پیدا کردم پر از بچه ها و خانواده ها و اسکیت ودوچرخه و بادبادك و پیک نیک و هرچی که می خواستم . تا الان متوجه نشده بودم که روز خوبی بود . آفتابی و اینچیزا . مردم اومده بودن بیرون تا آسمون آبی رو جشن بگیرن .ماشین رو تو قسمت "ناتوایان جسمی" پارك کردم ، دلم فقط یه جریمه می خواست ، و به جمعیت ملحق شدم .براي مدت زمانی که به نظر ساعت ها میومد پرسه زدم . انقدر طولانی بود که جاي خورشید تو آسمون عوض شد . بهصورت هر دختري که از جلوم رد می شد زل می زدم . انقدر دقیق که متوجه بشم کدومشون خوشگل بود یا کدومچشمهاي آبی داشت و کدوم شلوار پیش بندي بهش میومد و یا کدوم زیادي آرایش کرده بود . سعی میکردم توي هرچهره اي دنبال یه چیز جذاب بگردم تا به خودم ثابت کنم که به قدر کافی دقت کردم . چیزهایی مثل : این دماغ صافیداشت ، اون باید موهاشو از تو صورتش کنار میزد ، اگر بقیه ي قسمت هاي صورت این به اندازه ي لبهاش خوشگلبودن میتونست تو تبلیغات رژ لب شرکت کنه ...بعضی وقتها اونها هم متقابلا زل می زدند . بعضی وقتها به نظر ترسیده میومدن ، انگار فکر می کردن " این گنده يترسناك کیه دیگه به من زل زده؟ " بعضی وقتها حس می کردم علاقه مند شدن ، شایدم این توهم نفس هیجانزده ي من بود .در هر صورت ، هیچ خبري نشد . حتی وقتی تو چشمهاي دختري که بدون شک خوشگل ترین دختر پارك و احتمالاشهر بود خیره شدم و اون هم با چیزي که به نظرم علاقه مندي رسید بهم نگاه کرد ، هیچ حسی نداشتم . فقط یه چیزو اون هم همون حس بیتابی براي راحت شدن از این درد .همونطور که زمان میگذشت ، به چیزهاي نامربوط فکر میکردم . چیزهایی که مربوط به بلا بودن . این دختره موهاشهمرنگ موهاي بلاست . چشمهاي اون یکی تقریبا شبیه مال بلا بودند . استخوان هاي گونه ي این یکی شبیه مالبلا شکل گرفته بودن . این یه خط شبیه مال بلا بین چشمهاش داشت که باعث شد به این فکر بیفتم که نگران چیبود ...اینجا بود که دست کشیدم . چون خیلی احمقانه بود که فقط چون خیلی ناامید بودم ، ممکن بود الان دقیقا در وقتمناسب سر جاي مناسب باشم تا با نیمه ي گمشده ام برخورد کنم .اصلا اینجا پیدا کردنش منطقی به نظر نمیرسید . اگر حق با سم بود ، نیمه ي دیگر ژنتیکی من تو لاپوش بود . و بهوضوح کسی اونجا نبود که به دردم بخوره . اگر حق با بیلی بود ، کی می دونست که چه کسی میتونه گرگهاي قويتري بسازه ؟به طرف ماشین قدم زدم و بعد به کاپوت تکیه دادم و با کلیدهام بازي کردم .شاید من همون چیزي بودم که لیا فکر میکرد هست . یه جور بن بست ژنتیکی که نباید به نسل دیگه اي منتقل میشد.یا شاید مسئله فقط این بود که زندگی من یه جوك بی رحمانه بزرگ بود که نمی شد از نکته ي اصلیش فرار کرد .« هی ، حالت خوبه ؟ سلام ؟! تو که اونجا واستادي ، با ماشین دزدي »ثانیه اي طول کشید تا بفهمم صدا با من حرف می زنه و یک ثانیه بیشتر تا سرم رو بلند کنم .دختري با چهره اي آشنا بهم خیره شده بود . طرز نگاهش نگران بود . میدونستم چرا چهره اش برام آشناست . قبلا اینودسته بندي کرده بودم . موهاي قرمز- طلایی روشن ، پوست سفید ، چند تا کک و مک اینور و اونور صورتش وچشمایی به رنگ دارچین .« میتونی خودتو معرفی کنی » . لبخندي زد و چاله اي روي چونه اش افتاد « ... اگه انقدر از کش رفتن ماشین ناراحتی »صدام داغون بود . انگار گریه کرده باشم یا یه همچین چیزي . چه افتضاح . « قرض گرفتم . ندزدیدم »« حتما . تو دادگاه همه باورشون میشه »« ؟ چیزي می خواستی » : غریدم« نه . در مورد ماشین شوخی می کردم . تو ... خیلی ناراحت به نظر می رسی . اوه ، سلام ، من لیزي هستم »دستش رو جلو آورد .انقدر بهش نگاه کردم تا آوردش پایین .به « گفتم شاید بتونم کمکی کنم . به نظر میرسید دنبال کسی میگشتی » : با لحن موذبی گفت « ... به هر حال »پارك اشاره کرد و شونه هاشو بالا انداخت .« آره »منتظر موند .« به کمک احتیاج ندارم . اون اینجا نیست » : آه کشیدم« اوه... متاسفم »« منم همینطور » : زمزمه کردمدوباره به دختر نگاه کردم . لیزي خوش قیافه بود . انقدر خوش برخورد بود که به یه غریبه که به نظر دیوونه میرسیدکمک کنه . چرا امکان نداشت این خودش باشه ؟ چرا همه چی باید انقدر پیچیده می بود ؟ دختر خوب ، خوشگل و یهجورایی بامزه ، چرا نه ؟ماشین خوشگلیه . خیلی بده که دیگه از اینها نمیسازن . منظورم اینه که بدنه ي مدل ونتیج نازه ولی مدل » : گفت« ... ونکوییش چه چیزي داره کهدختر خوبی که از ماشین ها سر در میاره . واو ! به چهره اش دقیقتر شدم . اي کاش میدونستم چه طوري انجامش بدم.زودباش جیک ! نشانه گذاري کن دیگه !« ؟ چه طور میره » : پرسید« جوري که باورت نمیشه »لبخند زد . معلوم بود از اینکه یه جواب نیمه آدمیزادانه ازم بیرون کشیده خوشحاله . منم یه لبخند با اکراه بهش زدم .اما لبخند اون تاثیري روي تیغه هایی که تمام بدنم رو خراش میدادن نذاشت . هرچقدر هم که دلم میخواست ، زندگیماینجوري درست نمیشد .من تو مسیر سالمی که لیا توش بود نبودم . قرار نبود مثل یه آدم عادي عاشق بشم . نه وقتی که داشتم به خاطر کسدیگه اي خون میریختم . شاید اگه ده سال بعد ، وقتی قلب بلا خیلی وقت بود که مرده بود و منم از مراحل عذاداريگذشته بودم و با قضیه کنار اومده بودم ، به لیزي تعارف می کردم توي یه ماشین پرسرعت دور بزنیم و راجع بهاتومبیل ها صحبت کنیم و من میشناختمش و به عنوان یه انسان ازش خوشم میومد . اما الان این چیزها قرار نبوداتفاق بیفتن .جادو قرار نبود جون منو نجات بده . مجبور بودم مثل یه مرد شکنجه رو تحمل کنم .لیزي منتظر موند . شاید امیدوار بود اون تعارف رو بهش بکنم . شایدم نه.« بهتره این ماشین رو به صاحبش برگردونم » : زیر لب گفتم« خوشحالم که راه درست رو میري » : دوباره لبخند زد« آره. تو متقاعدم کردي »سوار شدنم رو نگاه کرد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#75
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۰ صبح
. هنوز نگران به نظر میرسید . احتمالا قیافه ام شبیه کسایی بود که میخوان خودشونو از درهپرت کنن پایین . که احتمالا من این کار رو میکردم اگر چنین چیزي روي یه گرگینه عمل میکرد . یک بار برام دستتکون داد . دور شدنم رو دنبال کرد .تو راه برگشت ، اول خیلی عاقلانه تر رانندگی کردم . عجله نداشتم . نمیخواستم به جایی که داشتم می رفتم برگردم .به اون جنگل . به اون دردي که ازش فرار کرده بودم . جایی که با اون درد تنها بودم .خب ، زیادي ناله کردم . کاملا هم که تنها نبودم. اما این چیز خوبی نبود . لیا و سثْ مجبور بودند درد منو بکشند .خوب بود که سثْ زیاد این درد رو تحمل نمیکرد . حقش نبود آرامش روحیش ازش گرفته بشه . حق لیا هم نبود . اماحداقل اون درك میکرد . این درد چیز جدید براي لیا نبود.وقتی به چیزي که لیا ازم می خواست فکر کردم آهی کشیدم . چون الان میدونستم که میخوام به حرفش گوش بدم .هنوز از دستش ناراحت بودم ، اما نمیتونستم اینو نادیده بگیرم که میتونستم زندگیشو راحت تر کنم . و الان که بهترمیشناختمش ، میدونستم اگه جامون عوض میشد ، اونم همین کارو برام میکرد .به شکار امروز فکر کردم . و به اینکه چقدر افکارمون به هم نزدیک بودند . چیز بدي نبود . متفاوت بود. یه کمترسناك ، یه کم موذب . اما به طرز عجیبی خوب هم بود .لازم نبود من کاملا تنها باشم .و میدونستم که لیا به اندازه ي کافی قوي بود تا ماههایی که منتظر ما بودند رو با من بگذرونه . ماهها و سالها . فکرکردن بهش خسته ام می کرد . احساس میکردم روبروي یه اقیانوس واستادم و قبل از اینکه بتونم استراحت کنم بایدساحل به ساحلش رو شنا کنم .زمان طولانی اي منتظرم بود و تا شروع اون زمان ، مدت خیلی کمی باقی مونده بود . تا زمان پریدنم توي اوناقیانوس . سه روز و نیم دیگه . و من اینجا واستاده بودم و وقت کمی که داشتم رو تلف میکردم .سم و جرید رو دیدم . وقتی به سمت فورکس سرعت گرفتم ، هر کدومشون مثل سربازهاي نگهبان یک طرف جادهمیدویدن . لاي شاخ و برگ ها پنهان بودن ، اما من انتظارشونو داشتم و میدونستم دنبال چی بگردم . از کنارشون کهگذشتم یه بار سر تکون دادم ، بدون اینکه زحمت فکر کردن به خودم بدم که اونها درمورد سفر من چه فکري کردهبودن .وقتی به جاده ي خونه ي کالن ها رسیدم براي لیا و سثْ هم سر تکون دادم . هوا داشت تاریک می شد و ابرها توآسمون زیاد بودن ، اما برق چشماشون رو زیر نور چراغ هاي ماشین دیدم . بعدا براشون توضیح میدادم . وقت براي اینکار زیاد بود .در کمال تعجب ادوارد توي پارکینگ منتظرم بود . خیلی وقت بود که دور از بلا ندیده بودمش . از چهره اش معلوم بودکه اتفاق بدي براي بلا نیفتاده . در واقع آرام تر از قبل به نظر میرسید . وقتی به دلیل این آرامش فکر کردم دلم به همخورد .خیلی بد شد که با همه ي ظاهرسازي هام ، ماشین رو داغون نکردم . به هر حال فکر کنم دلم نمیومد که این ماشینرو خراب کنم . شاید ادوارد هم حدس اینو زده بود و واسه همینم ماشین رو بهم قرض داده بود .« چند چیز هست که باید بهت بگم جیکوب » : به محض اینکه موتور رو خاموش کردم گفتنفس عمیقی کشیدم و دقیقه اي نگه اش داشتم . بعد به آرامی از ماشین پیاده شدم و سویچ رو براش انداختم .« ؟ حالا چی میخواي » . احتمالا در عوضش چیزي میخواست « بابت قرضت ممنون » : به تلخی گفتم« ... اولا... میدونم که چقدر از استفاده از قدرتت به عنوان آلفا بدت میاد ، ولی »« ؟ چی » : با تعجب از اینکه حتی فکر کرده بود میتونه چنین چیزي ازم بخواد پلک زدم« ... اگه نمیتونی یا نمیخواي لیا رو کنترل کنی من مجبورم« ؟ چی شده » : حرفشو قطع کردم و از لاي دندون هام گفتم « ؟ لیا »اومد که بپرسه چرا انقدر ناگهانی رفتی . سعی کردم براش توضیح بدم . فکر کنم » : چهره ي ادوارد سخت بود« منظورمو درست نفهمید« ؟ چی کار کرد »« ... به شکل انسانی اش دراومد و بعد »دوباره حرفشو قطع کردم . این بار شوکه بودم . لیا دفاعش رو در مقابل دشمن پایین آورده بود ؟ « ؟ واقعا »« اون می خواست... با بلا حرف بزنه »« ؟ با بلا »من دیگه هیچ وقت نمیذارم بلا انقدر ناراحت بشه . برام مهم نیست لیا فکر میکنه تا چه حد » : بعد ادوارد عصبی شدحق با اونه . من کاري باهاش نداشتم . البته هیچ وقت بهش صدمه نمی زنم . ولی از خونه ام میندازمش بیرون . روي« رودخونه فرود میارمش« ؟ صبر کن. لیا چی گفت » : هیچ کدوم این حرفها منطقی نبودندلیا بدون لزوم خیلی تند برخورد کرد . من وانمود نخواهم کرد که متوجه هستم چرا بلا » : ادوارد نفس عمیقی کشیددست از تو برنمیداره . اما میدونم که دلیل رفتار بلا ناراحت کردن تو نیست . اون به خاطر وقتی از تو میخواد بمونی و« ... رنجی که تو و من می کشیم خیلی ناراحته . رفتار لیا غیرمنتظره بود . بلا مدام گریه میکنه« ؟ واستا ببینم . لیا به خاطر من سر بلا داد کشیده »« با حرارت تو رو به قهرمان بزرگی تبدیل کرد » : موافقت تندي کرد« من ازش نخواستم این کارو بکنه »« میدونم »چشمامو چرخوندم . البته که می دونست . اون همه چیزو میدونست .اما کی فکرشو میکرد لیا به صورت انسان وارد خونه ي مکنده ها بشه تا از طریقی که اونها با من رفتار میکردن شکایتکنه؟من قول نمیدم لیا رو کنترل کنم . این کارو نمیکنم . اما باهاش حرف میزنم . خب ؟ و فکر نمی کنم » : بهش گفتم« تکراري وجود داشته باشه . لیا عقب نمیشینه . احتمالا خودشو امروز تخلیه کنه« باید بگم آره »« به هر حال من با بلا حرف میزنم . لازم نیست ناراحت باشه . این یکی تقصیر منه »« من اینو بهش گفتم »« ؟ میدونم که گفتی . حالش چطوره »« الان خوابه . رز پیششه »دیگه خیلی از مرز رد شده بودند . « رز » حالا اسم اون روانی شده بوداز خیلی جهات بهتره . اگر سخنرانی دراز لیا و احساس گناه » : افکارم رو نادیده گرفت و به سوالم جواب کاملتري داد« حاصل از اونو در نظر نگیریمبهتر بود . چون الان ادوارد صداي اون هیولا رو میشنید و همه چیز عالی پیش میرفت .قضیه کمی پیچیده تره . حالا که من میتونم صداي ذهن پسره رو بشنونم ، یعنی تا حدي رشد مغزي » : زمزمه کرد« پیدا کرده . میتونه تا حدودي ما رو درك کنه« ؟ داري شوخی میکنی » : دهنم باز موندنه . الان کمی متوجه می شه که چه چیزهایی بلا رو عذاب میده . سعی میکنه اون کارا رو نکنه . اون بلا رو خیلی »« دوست دارهبه ادوارد خیره شدم ، جوري که انگار چشمام داشتن از حدقه در میومدن . از زیر اون ناباوري می تونستم ببینم کهعامل حیاتی این بود . این مسئله بود که ادوارد رو عوض کرده بود . اون هیولا ادوارد رو در مورد این دوست داشتنقانع کرده بود . ادوارد نمیتونست از چیزي که عاشق بلا بود بدش بیاد . احتمالا واسه همینم از من بدش نمیومد . اما یهفرقی وجود داشت . من در حال کشتن بلا نبودم .پیشرفت اون بیشتر از چیزیه که ما فکر » : ادوارد به صحبت ادامه داد ، انگار همه ي این افکارم رو نشنیده بود« ... میکردیم. وقتی کارلایل برگردهبه سم و جرید فکر کردم که مواظب جاده بودن . ممکن بود کنجکاو « ؟ هنوز برنگشتن » : به تندي حرفشو بریدمبشن که چه اتفاقی داره رخ میده ؟آلیس و جاسپر برگشتن . کارلایل هرچقدر خون که تونسته بدست بیاره فرستاده . اما کافی نیست . با این رشدي که »تو اشتهاي بلا به وجود اومده تا یه روز دیگه تمام این منبع رو تموم می کنه . کارلایل مونده تا یه منبع دیگه پیدا کنه.« من فکر نمیکنم نیازي باشه ، اما اون میخواد واسه هرچیزي آماده باشه« ؟ چرا لازم نیست؟ مگه نمیگی اون بیشتر میخواد »میخوام کارلایل رو راضی کنم تا بلافاصله بعد از برگشتنش » : میدیدم که مراقب هر کلمه و تاثیرش روي من هست« بچه رو به دنیا بیاریم« ؟ چی »بچه داره سعی میکنه حرکات شدید نکنه . اما براش سخته . خیلی بزرگ شده . صبر کردن دیوونگیه . وقتی که »« بیشتر از حدس هاي کارلایل رشد کرده . بلا ضعیف تر از اینه که بتونه صبر کنهزیرپاهاي من مدام خالی میشدن . اول که در مورد ادوارد و تنفرش از اون چیز ، و حالا در مورد اون چهار روز باقیمونده که من خیلی روشون حساب کرده بودم .اقیانوس غصه که تا حالا صبر کرده بود جلوي روم باز شد .سعی کردم نفس بکشم .ادوارد صبر کرد . همونطور که بهش خیره شده بودم منتظر موندم تا حالم بهتر بشه. تغییر دیگه اي تو صورتش بود.« تو فکر میکنی که بلا زنده می مونه » : زمزمه کردم« آره . چیز دیگه اي که میخواستم در موردش باهات صحبت کنم این بود »نتونستم چیزي بگم . بعد دقیقه اي ، ادامه داد .آره . منتظر موندن براي تولد بچه ، یعنی کاري که ما انجام دادیم ، بی اندازه خطرناك بود . هر لحظه » : دوباره گفتممکن بود خیلی دیر باشه . اما اگه زودتر عمل کنم ، اگه به موقع اقدام کنیم ، دلیلی نمیبینم که همه چیز خوب پیشنره . با در نظر داشتن اینکه ذهن بچه بی اندازه مفیده . خداروشکر که بلا و رز باهام موافقن . حالا که متقاعدشون« کردم عمل به برنامه من براي بچه امنه ، مانعی سر راهمون وجود ندارههنوز نفسم سر جاش نیومده بود. « ؟ کارلایل کی برمیگرده » : دوباره زمزمه کردم« تا فردا ظهر »زانوهام خم شدن. مجبور شدم از ماشین بگیرم تا خودمو سر پا نگه دارم . ادوارد دستاشو جلو آورد انگار میخواست کمککنه ، اما بعد خودش فهمید که بهتره این کارو نکنه و دستاشو پایین انداخت .متاسفم . واقعا براي دردي که به این خاطر متحمل میشی متاسفم جیکوب . با اینکه تو از من متنفري ، » : زمزمه کردباید اعتراف کنم من همچین حسی به تو ندارم . من در خیلی موارد به تو به عنوان یه ... برادر نگاه میکنم . حداقلشاینو که گفت صداش سخت بود . « همنورد . من بیشتر از چیزي که تو بفهمی از رنجش تو ناراحتم. اما بلا زنده میمونه« و من میدونم این چیزیه که واقعا برات اهمیت داره » . حتی خشناحتمالا حق با ادوارد بود . نمی دونم . سرم داشت گیج میرفت .و خیلی ناراحتم که باید الان این کارو بکنم ، وقتی تو مشکلات زیاد دیگه اي داري . اما ظاهرا ، وقت کمی داریم . »« من باید ازت چیزي بخوام . اگر لازم باشه التماست کنم« چیز دیگه اي ندارم » : با صداي خفه گفتمدستش رو بلند کرد . انگار میخواست بذاره رو شونه ام . اما مثل دفعه قبل انداخت و آهی کشید .میدونم چقدر از خودت مایه گذاشتی . اما این یکی چیزیه که تو داري . و فقط خود تو . دارم این رو از » : آروم گفت« آلفاي حقیقی میخوام جیکوب . از ولیعهد افرایموضعیتم خیلی بدتر از چیزي بود که بتونم جوابی بدم .من ازت میخوام از معاهده مون با افرایم سرپیچی کنیم . میخوام در مورد ما استثنا قائل بشی . میخوام اجازه بدي که »جونشو نجات بدم . می دونی که من هرجوري هست این کارو میکنم . اما دوست ندارم معاهده رو زیر پا بذارم اگر اینکار در توانم باشه . ما زیر حرفمون نمیزنیم. الانم این کارو نمیکنیم . من ازت میخوام درك کنی جیکوب . چون تودقیقا می دونی ما چرا این کارو میکنیم . دلم میخواد وقتی این قضیه تموم شد ، دوستی بین خانواده هاي ما باقی« . بمونه« . تو می خواي سم رو راضی کنم » . سعی کردم هضمش کنم . به سم فکر کردمنه . مقام سم ساختگیه . در واقع به تو تعلق داره . هیچ وقت هم ازش نخواهی گرفت ولی هیچ کس جز تو نمیتونه »« با حق مسلم با چیزي که من ازت میخوام موافقت کنه« . این تصمیم من نیست »هست جیکوب . اینو خودتم میدونی . قول تو در این مورد میتونه مارو متهم یا بیگناه کنه . فقط تو میتونی اینو به من »« بدي« . نمیتونم فکر کنم. نمیدونم »« وقت زیادي نداریم » : به خونه نگاه کردنه . وقت زیادي نداشتیم . چند روز من تبدیل به چند ساعت شده بودن .« ؟ نمیدونم . بذار فکر کنم . یه دقیقه بهم فرصت بده . خب »« باشه »به سمت خونه به راه افتادم و ادوارد دنبالم کرد . جالب بود که توي تاریکی کنار یه خون آشام راه رفتن برام چه آسونبود . نا امن یا ناراحت کننده به نظر نمیرسید . انگار کنار هر کس دیگه اي راه میرفتم . خب... هر کس دیگه اي کهبوي بدي میداد .شاخ و برگ هاي کنار باغچه بزرگ تکون خوردن و سثْ به سمت ما بیرون پرید .« سلام بچه » : زیر لب گفتمسرش رو پایین آورد و گردنش رو مالیدم .« بعدا برات توضیح میدم. ببخشید اونطوري از اینجا رفتم » . دروغ گفتم « همه چیز مرتبه »خندید.« به خواهرت بگو بس کنه خب ؟ کافیه »یه بار سرشو تکون داد .« برگرد سر کارت. یه کم دیگه میام » : شونه شو فشردمسثْ به سمت من خم شد و بعد بین درخت ها جهید .اون یکی از خالص ترین ، روراست ترین و مهربون ترین ذهن هایی » : وقتی سثْ از دید خارج شد ادوارد زمزمه کرد« رو داره که تا به حال شنیدم . خوش شانسی که میتونی تو افکارش شریک باشی« میدونم » : غریدمبه سمت خونه به راه افتادیم . وقتی صداي مکیدن چیزي از یه نی به گوش رسید هردومون سرمون رو بالا آوردیم.سپس ادوارد عجله کرد و غیبش زد .« بلا . عشقم . فکر کردم خوابیدي . ببخشید ، اگه میدونستم ترکت نمیکردم » : شنیدم که گفتنگران نباش . انقدر تشنه ام شد که از خواب پریدم . چه خوب که کارلایل داره خون بیشتري میاره . این بچه وقتی »« ازم بیرون بیاد قراره خیلی مصرف کنه« درسته »« ؟ به این فکر میکنم که چیز دیگه اي هم خواهد خورد » : بلا فکر کرد« فکر کنم که به زودي بفهمیم »وارد خونه شدم .و چشماي بلا به سمت من چرخیدند . اون لبخند دیوونه کننده و غیر قابل گریز براي « چه عجب » : آلیس گفتلحظه اي تو صورتش پیدا شد . و بعد از بین رفت . صورتش تغییر شکل داد و لبهاش قفل شدن ، انگار میخواست سعیکنه که گریه اش نگیره .دلم میخواست یه مشت بزنم تو دهن لیا .« ؟ سلام بلز. چه طوري » : سریع گفتم« خوبم » : گفت« امروز چه روز بزرگیه . کلی اتفاق جدید داره میفته »« لازم این کارو بکنی جیکوب »کنار کاناپه رفتم و نزدیک صورتش نشستم. ادوارد روي زمین بود . « نمیدونم منظورت چیه »« ... من خیلی متاس » : نگاه سرزنش آمیزي بهم کرد و گفتبا انگشت شست و اشاره لبهاشو رو هم نگه داشتم .سعی کرد دستامو عقب بزنه . انقدر نیروش کم بود که به نظر نمیرسید واقعا در حال تلاش باشه . « ... جیک »« وقتی می تونی حرف بزنی که نخواي چرت و پرت بگی » : سرم رو تکون دادم« خیله خب. نمیگم » : زیر لب انگار گفتدستم رو برداشتم .و خندید. « متاسفم » : سریع ادامه دادوقتی به چشماش نگاه میکردم ، همه چیزي که توي پارك دنبالش بودم میدیدم.فردا اون قرار بود کس دیگه اي باشه . اما زنده ، این مهم ترین چیز بود ، نه ؟ با همون چشم ها نگاهم می کرد . تقریباهمون چشم ها . با همون لبها لبخند میزد . تقریبا همون لبها . هنوز از همه کسایی که به مغزم دسترسی کامل نداشتنبهتر منو میشناخت .لیا میتونست همراه خوبی باشه . شاید حتی یه دوست واقعی . کسی که از من حمایت میکرد . اما جوري که بلا بهتریندوست من بود ، لیا نمیتونست باشه . جدا از عشق غیر قابل وصفی که نسبت به بلا حس میکردم ، رابطه ي دیگه ايوجود داشت که تا عمق استخونام میرفت .فردا ، اون دشمن من خواهد بو د. یا حامی من . و انگار فرق این دو تا به تصمیم من بستگی داشت .آه کشیدم .کارتو بکن . » . با خودم فکر کردم و آخرین چیزي که داشتم از دست دادم . باعث شد حس پوچی کنم . « باشه »تجاتش بده . به عنوان ولیعهد افرایم بهت این اجازه رو میدم . قول میدم که این مسئله معاهده رو نخواهد شکست .« . بقیه میتونن تقصیر رو گردن من بندازن . حق با توئه . اونها نمیتونن حق منو در مورد این تصمیم انکار کننادوارد زمزمه کرد . آرومتر از حد شنوایی بلا . اما کلماتش انقدر از ته دل بودن که از گوشه چشم دیدم « ممنونم »خون آشام هاي دیگه به ما خیره شدن .« ؟ خب... روزت چه طور بود » : بلا در حالی که سعی میکرد خونسرد باشه پرسید« عالی . یه چرخی با ماشین زدم . کمی توي پارك گشتم »« به نظر خوب میرسه »« حتما...حتما »« ؟ رز » : ناگهان چهره اش تغییر کرد. گفت« ؟ دوباره » : صداي نیشخند بلونده رو شنیدم« فکر کنم تو یه ساعت گذشته دو گالن نوشیدم » : بلا توضیح دادمن و ادوارد هردو از سر راه کنار رفتیم تا روزالی بلا رو بلند کنه و به دستشویی برسونه.« میشه راه برم ؟ پاهام خیلی بی حرکت موندن » : بلا پرسید« ؟ مطمئنی » : ادوارد پرسید« اگه پام لیز بخوره رز منو میگیره . که از اونجاییکه پاهامو نمیبینم فکر کنم احتمالش زیاده »روزالی با دقت بلا رو روي پاهاش گذاشت و دستاشو روي شونه هاي بلا نگه داشت . بلا دستاشو روبروي اون باز کردو دردش گرفت .« حس خوبی داره . ولی اه چقدر گنده شدم » : آهی کشیدواقعا بزرگ شده بود . شکمش به تنهایی یه بدن بود .« یه روز دیگه مونده » : شکمش رو ناز کرد و گفتنمیتونستم جلوي دردي که ناگهانی و آزاردهنده تو وجودم پیچید بگیرم . اما سعی کردم تو چهره ام نشونش ندم .میتونستم یه روز دیگه هم قایمش کنم . مگه نه؟« ... خب پس... آخ... واي »فنجونی که بلا روي کاناپه گذاشته بود به یه طرف خم شد و خون قرمز تیره داخلش روي مبل رنگ روشن خالی شد .ناخودآگاه ، با اینکه سه جفت دست دیگه پیش قدم شده بودن، بلا خم شد تا فنجون رو بگیره.از وسط بدنش ، عجیب ترین و خفه ترین صداي پارگی به گوش رسید .« ! اوه » : نفس بلا بند اومدو بعد کاملا روي زمین رها شد . روزالی همون لحظه بلا رو گرفت . قبل از اینکه به زمین بخوره . ادوارد هم اونجا بود .دستاشو دراز کرده بود . افتضاح روي مبل یادشون رفت .و بعد چشمهاش از تمرکز در اومدن و ترس تو تمام اعضاي صورتش سایه انداخت . « ؟ بلا » : ادوارد گفتنیم ثانیه بعد ، بلا جیغ کشید .فقط یه جیغ نبود . زجه ي خون آلودي از عذاب بود . صداي ترسناك جیغش تو گلو خفه شد و چشمهاي بلا به سمتسرش عقب رفتند . بدنش ، خمیده بین بازوان روزالی لرزید و بعد ، بلا یه فواره خون بالا آورد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#76
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۱ صبح
فصل هجدهم:هیچ لغتی برای توصیف این وجود ندارهبدن بلا غرق در خون شروع به لرزیدن کرد ، طوري در دست هاي روزالی تکون می خورد که انگار اونو برق گرفتهبود. در تمام مدت صورتش خالی بود- ناهشیار . حرکت وحشی منشانه اي تو مرکز بدنش بود که حرکتش می داد . درحال تشنج ، صداي شکستن و جیغ گاه و بی گاه بلا شنیده می شد .روزالی و ادوارد براي نیم ثانیه خشکشون زد و بعد ، به تکاپو افتادن . روزالی به سرعت بدن بلا رو روي بازوهاش بلندکرد . اون و ادوارد مثل تیر از پله ها ، به طبقه ي دوم رفتند.پشت سرشون دویدم.« ! مورفین » : ادوارد سر روزالی فریاد کشید« ! آلیس- زنگ بزن کارلایل » : روزالی با صداي جیغ مانندي گفتاتاقی که به دنبالشون واردش شده بودم ، مثل اتاق اورژانس وسط یک کتابخونه بود . چراغ ها پر نور و سفید بودند . بلاروي یه میز قرار داشت و پوستش زیر نورافکن ها روح مانند شده بود . مثل یک ماهی بیرون از آب ، به خودشمی پیچید . وقتی ادوارد سرنگ رو تو دست بلا فرو می کرد ، روزالی محکم بلا رو نگه داشته بود و لباس هاشو کهمانع کار بودند می شکافت .من چند بار بدن برهنه بلا رو تصور کرده بودم ؟ اما حالا نمی تونستم نگاش کنم . می ترسیدم این خاطراتو تو سرمداشته باشم .« ؟ داره چه اتفاقی میفته ، ادوارد »« ! بچه داره خفه می شه »« ! حتما جفت جدا شده »در همین بین ، بلا به هوش آمد . چنان در پاسخ به حرف هاي آنها جیغ کشید که پرده ي گوشم تیر کشی د.« ! بیارش بیرون ! اون نمی تونه نفس بکشه ! همین حالا این کارو بکن » : فریاد زدوقتی فریاد می کشید قطره هاي خون رو می دیدم که بیرون می پاشید انگار رگهاي چشم هاش پاره می شدند .« مورفین » . ادوارد غریدفواره اي دیگري از خون فریاد دلخراش اش رو خاموش کرد . ادوارد سرشو بلند کرد ، با « - نه ! همین حالا » : بلانا امیدي سعی داشت دهن بلا رو خالی کنه تا بتونه دوباره نفس بکشه .آلیس وارد اتاق شد و هندزفري آبی رنگی رو زیر موهاي روزالی گذاشت . بعد برگشت ، چشم هاي طلائیش گشاد شدهو می سوختند .در نور ، پوست بلا بیشتر شبیه بنفش و سیاه به نظر میرسید تا سفیدي که قبلاً بود . خون زیر پوست برآمدگی بزرگ ومرتعش شکم او پخش می شد . تیغ جراحی تو دست روزالی بالا اومد .« ! بذار مورفین تاثیر کنه » : ادوارد سر روزالی داد زد« ! وقت نیست، پسره داره می میره » : روزالی صداي هیس مانندي درآورددستش روي شکم بلا پایین اومد ، از جایی که پوست رو شکافت ، خون براقی بیرون پاشید . مثل این بود که ظرفپري برعکس شده باشه ، یا اینکه شیر آب رو تا آخر باز کرده باشن . بلا تکانی ناگهانی خورد ، ولی فریاد نکشید . اوهمچنان در حال خفگی بود.و بعد روزالی تمرکزشو از دست داد . دیدم که حالت چهره اش تغییر کرد، دیدم که لبهاش عقب رفتند و دندون هاشعریان شدن و چشماش از عطش برق زد .ولی دست هاي ادوارد بند بودن ، سعی می کرد بلا رو راست نگه داره تا اون بتونه « ! نه، رز » : ادوارد نعره کشیدتنفس کنه .بدون اینکه به خودم زحمت تبدیل شدن بدم ، از روي میز پریدم و به طرف روزالی راه افتادم . همون طور که بدنسنگیشو به طرف در پرت می کردم ، حس کردم چاقویی که تو دستش بود عمیقا تو بازوي چپم فرو رفت. کف دستراستم رو به صورتش کوبیدم ، آرواره اش رو قفل کردم و راه تنفس اش رو بستم .تا وقتی که اونو از در بیرون ننداخته بودم تا بتونم لگد محکمی به شکم حریصش بزنم ، صورتشو ول نکردم . اون بهسمت در پرتاب شد و به یک طرفش برخورد کرد . بلندگوي کوچیکی که تو گوشش بود خورد شد . و بعد آلیس ظاهرشد ، گلوي روزالی رو گرفت و کشید تا اونو به تالار ببرهاما باید اینو اعتراف کنم ، بلونده یک ذره هم از خودش دفاع نکرد . اون می خواست که ما برنده شیم . اجازه داداونجوري لگدمالش کنم تا بلا نجات نجات پیدا کنه . خوب ، یا اینکه همون چیز نجات پیدا کنه .چاقوي جراحی رو از دستم بیرون کشیدم .آلیس ، اونو از اینجا ببر بیرون ! ببرش پیش جاسپر و همونجا نگهش دار ! جیکوب ، من به تو احتیاج » : ادوارد داد زد« ! دارمندیدم آلیس کار رو تمام کنه . به سمت میز جراحی برگشتم جایی که بلا با چشم هاي گشاد و خیره ، داشت آبی رنگمیشد .« ؟ تنفس مصنوعی بلدي » : ادوارد با صداي خراشدار ، تند و ملتمسانه به من گفت« ! آره »دنبال علامتی میگشتم که نشون بده اونم مثل روزالی تعادلش رو از دست داده ، به تندي چهره شو از نظر گذروندم.هیچ چیز جز اراده اي وصف ناپذیرش توي چشماش ندیدم .« یه کاري کن نفس بکشه ! من باید اول بچه رو بکشم بیرون »صداي شکستگی دیگه اي از بدن بلا به گوش رسید ، از همه ي صداهاي قبلی بلندتر بود ، به قدري بلند بود کههردوي ما در حالی که منتظر فریاد بلا بودیم خشکمون زد . خبري نشد . پاهاي بلا که تا حالا از درد بالا جمع شدهبودند ، حالا بی حس ، به طرز غیر طبیعی از بدنش آویزون بودن .« ! ستون فقراتش » : نفس ادوارد از وحشت بند اومداونو ازش دربیار ! حالا که دیگه هیچی احساس » : در حالی که تیغ جراحی رو به سمتش پرت می کردم، عصبانی گفتم« ! نمی کنهو بعد روي سرش خم شدم . دهنش به نظر تمیز می آمد ، بنابراین لبهامو به لبهاي اون فشردم و دمیدم . منبسط شدنبدنش رو حس کردم ، پس چیزي راه گلوشو نبسته بود .لبهاش طعم خون می دادن .میتونستم صداي تپش بی نظم قلبش رو بشنوم . در حالی که بار دیگه هوا رو در بدنش می دمیدم ، تو فکرم گفتم :« ادامه بده . تو قول دادي . قلبت رو زنده نگه دار »صداي آروم تیغ روي شکم بلا رو شنیدم . خون بیشتري روي زمین چکید .صداي دیگه اي به طور ناگهانی و دلهره آوري منو تکون داد . یه چیزي مثل خورد شدن فلز . این صدا منو یاد جنگیکه ماه ها پیش تو جنگل پیش اومده بود انداخت ، صداي تکه پاره شدن بدن تازه متولد شده ها . نگاهی به بالا انداختمو صورت ادوارد رو دیدم .همون طور که تو دهن بلا می دمیدم بدنم لرزید .بلا سرفه کرد ، پلک می زد و چشم هاش مثل کورها می چرخید .« ! با من بمون ، بلا ! صدامو می شنوي ؟ بمون ! حق نداري ترکم کنی . ضربان قلبتو نگه دار » : فریاد کشیدمچشماش به دنبال من، یا ادوارد گشتند ، ولی چیزي نمی دیدن .در هر حال به اونها خیره شدم و نگاهمو درونشون ثابت نگه داشتم .و بعد ناگهان بدنش زیر دست هاي من بی حرکت موند ، هرچند به سختی نفس می کشید و قلبش همچنان می زد .فهمیدم که معناي این بی حرکتی اینه که دیگه تموم شده است . ضربات درونی تموم شده بودن . اون چیز احتمالا ازبلا بیرون اومده بود .« ! رِنزمه » : ادوارد زمزمه کردپس بلا اشتباه می کرد . این ، اون پسري که بلا تصور می کرد نبود . چندان غافلگیر نشدم . بلا درمورد چه چیزياشتباه نمیکرد؟نگاهمو از چشماي قرمز بلا نگرفتم ، اما حس کردم دست هاي ضعیفشو بالا آورد .« بذار... اونو بدش من » : با صداي خشک و شکسته اي زمزمه کردحدس می زدم که ادوارد همیشه چیزي که بلا می خواست رو بهش میداد ، فرقی نداشت که خواسته ي بلا چقدراحمقانه باشه . ولی فکرشم نمیکردم که حالا به حرفش گوش بده . بنابراین فکر کردم که نباید جلوشو بگیرم.چیز گرمی با بازوم تماس پیدا کرد . قابل توجه بود . هیچ چیز تو اون خونه گرم نبود .ولی نمی تونستم نگاهمو از صورت بلا بگیرم . او پلک زد و به اون چیز خیره شد ، بالاخره چیزي می دید . ناله يضعیف و عجیبی کرد.« رنز...مه . خیلی... قشنگه »وقتی که نگاه کردم ، دیگه دیر بود . ادوارد اون چیز گرم و خونی رو از دستاي بی حس بلا قاپید. نگاهم روي پوستبلا لغزید . غرق در خون بود- خونی که از دهن بچه جاري شده بود ، و ، خون تازه از جاي گازي که درست بالايسینه ي چپ بلا و به شکل دو هلال رو به روي هم بود بیرون می ریخت .انگار داشت به هیولا ادب یاد می داد . « نه، رنزمه » : ادوارد غرو لندکنان گفتبه ادوارد یا اون بچه نگاهی ننداختم . فقط بلا رو دیدم که چشم هاش به پشت سرش برگشتن .قلبش آخرین ضربه رو زد ، مکثی کرد و خاموش شد .من دستم رو روي سینه اش گذاشتم و کمپرس قلبی رو انجام دادم . تعدادش رو تو فکرم می شمردم ، سعی داشتمریتمشو منظم نگه دارم . یک . دو . سه . چهار .لحظه اي توقف کردم تا یه بار دیگه بهش تنفس بدم .دیگه نمی تونستم ببینم . چشم هام از اشک خیس بودن و تار میدیدن . ولی از صداهاي داخل اتاق کاملا باخبر بودم .صداي گلاگ - گلاگ قلب بی میل بلا زیر دستاي مصر من ، کوبش قلب خودم و ، ضربان دیگه اي که خیلی سریع وسبک بود . نمی تونستم جهت آن را تشخیص بدم.هواي بیشتري داخل ریه ي بلا کردم .یک ، دو ، سه ، چهار . « ؟ منتظر چی هستی » : با نفس هاي بریده ، در حالی که همچنان قلب او را می فشردم ، گفتم« بچه رو بگیر » : ادوارد با جدیت گفتیک. دو. سه. چهار. « پرتش کن از پنجره بیرون »« اونو بده به من » . صداي آهسته اي از در شنیده شدادوارد و من در آن واحد دندان هایمان را به هم ساییدیم .یک. دو. سه. چهار.« ... من کنترلمو به دست آورد م. بچه رو بده به من ادوارد . ازش مراقبت می کنم تا وقتی بلا » : روزالی قول دادزمانی که تعویض صورت می گرفت در دهان بلا دمیدم . صداي تاپ تاپ دور شد .« دستاتو تکون بده ، جیکوب »در حالی که همچنان پمپاژ قلب را انجام می دادم ، نگاهم را از چشم هاي سفید بلا برگرفتم . سرنگی تمام نقره اي دردست ادوارد بود ، انگار آن را از آهن ساخته بودند .« ؟ اون چیه »دست سنگی او دست مرا کنار زد . صداي شکستن چیزي به گوش رسید ، ضربه ي او انگشت کوچکم را شکسته بود .در همان حال ، او سوزن سرنگ را مستقیم در قلب بلا فرو کرد .« سمِّ من » : در حالی که آن را پایین می فشرد جواب دادصداي تکان قلبش رو شنیدم ، انگار بهش شُک وارد کرده بودن .صداش مثل یخ بود ، مرده بود . تندخو و بی فکر . انگار یک ماشین بود . « حرکتش بده » : ادوارد دستور داددرد انگشت در حال ترمیمم را نادیده گرفتم و باز به پمپاژ قلب اون ادامه دادم . سخت تر بود ، انگار خون او در آنجامنجمد شده بود . در حالی که به کار ادوارد نگاه می کردم ، خون را به طرف رگ هاي او فرستادم .مثل این بود که اونو می بوسه ، لبش را روي گلوي او می گذاشت ، مچ دست هاش ، خمیدگی داخل بازوي او . ولیمی تونستم صداي پاره شدن پوست بلا را زمانی که با دندان گازش می گرفت بشنوم . دوباره و دوباره ، راندن سم درسیستم او از هر جایی که می شد . زبان کم رنگ او را دیدم که روي بریدگی هاي خون آلود حرکت می کرد ، اما قبلاز اینکه عصبانی بشم یا حالم بهم بخوره ، متوجه شدم چه کار می کنه . جایی که زبان او سم را روي پوست اومی کشید ، محکم بسته می شد . زهر و خون را در بدن او نگه می داشت .بازهم در دهان او دمیدم ، ولی هیچ چیز آنجا نبود . فقط واکنش سینه ي بی جان او که بالا می آمد . زمانی که ادوارددیوانه وار روي او کار می کرد و سعی داشت دوباره او را سرهم کند ، به پمپاژ قلب او ادامه دادم ، می شمردم .هیچ چیز آنجا نبود ، فقط من ، فقط ادوارد .در حال کار کردن روي یک جنازه .زیرا آن تمام چیزي بود که از دختري که که هردوي ما عاشقانه دوستش داشتیم باقی مانده بود . این جسد خون آلود ازشکل افتاده . ما دیگر نمی توانستیم بلا را سرپا کنیم .می دونستم که خیلی دیر شده . می دونستم که او مرده . در این باره مطمئن بودم چون کشش از بین رفته بود . هیچدلیلی براي اینجا ، در کنار او بودن حس نمی کردم . اون دیگه اینجا نبود . به همین خاطر این بدن دیگه جاذبه ايبراي من نداشت . احتیاج بی معناي کنار او بودن ناپدید شده بود .یا شاید جابه جا شده بود کلمه ي مناسب تریه . انگار حالا کشش را از طرف دیگه اي حس می کردم . از پایین پله ها ،بیرون در . اشتیاق براي از اون دور شدن و هیچوقت برنگشتن .و دوباره دست من رو از سر راهش کنار زد ، این بار جاي مرا گرفت . به نظر « پس ، برو » : ادوارد با خشم گفترسید ، سه انگشتم شکسته باشه .با بی حسی آنها را باز و بسته کردم ، درد اهمیتی نداشت .او قلب خاموش بلا را سریع تر از من فشار می داد .« اون نمرده، اون حالش خوب می شه » : با صداي خرناس مانندي گفتمطمئن نبودم هنوز با من حرف می زد یا نه.روي خودم رو برگردوندم و به طرف در رفتم ، او را با از دست رفته اش تنها گذاشتم . بسیار آهسته . نمی توانستمپاهایم را مجبور کنم سریع تر حرکت کنند .حالا که هدفم را از دست داده بودم ، دوباره احساس پوچی می کردم . خیلی وقت بود که براي نجات بلا می جنگیدم .و او با کمال میل خودش را فداي آن بچه هیولا کرده بود . همه چیز تمام شده بود .همان طور که به زحمت از پله ها پایین می رفتم با شنیدن صداي پشت سرم لرزه بر اندامم افتاد- صداي قلب مرده ايکه وادار به تپیدن می شد .دلم می خواست به گونه اي در سرم مواد شیمیایی بریزم تا مغزم آتش بگیرد . تا تصاویر آخرین دقایق زندگی بلا رابسوزاند . اگر می شد از شر آن خلاص بشم آسیب مغزي را به جون می خریدم- فریاد کشیدن ها ، خون ریزي ها ،صداي غیر قابل تحمل خرد شدن استخوان زمانی که نوزاد هیولا از درون او را از هم می پاشید...می خواستم بیرون بپرم ، پله ها را ده تا یکی طی کنم و از در فرار کنم . ولی پاهایم به سنگینی آهن بودند و بدنم ازهمیشه خسته تر بود . مانند یک پیرمرد زمین گیر آهسته آهسته از پله ها پایین آمدم .روي پله ي آخر به استراحت نشستم ، تا توانم را براي بیرون رفتن از در بدست آورم .روزالی در طرف تمیز کاناپه در حالی که پشتش به من بود و براي چیزي که دورش پتو پیچیده شده و آن را دربازوهایش گرفته بود زمزمه می کرد . احتمالا صداي مرا شنیده بود که توقف کردم ، ولی مرا نادیده می گرفت ، سختگرفتار لحظات دزدي مادري اش بود . شاید حالا دیگر شاد شده بود . روزالی چیزي را که می خواست داشت و بلاهرگز نمی آمد تا آن جانور را از او بگیرد . در این فکر بودم که نکند این همان چیزي بود که بلوند شرور در تمام اینمدت انتظارش رو داشت .او شی تیره اي را در دستش نگه داشته بود و صداي مکیدن حریصانه ي قاتل کوچک در آغوش او به گوش می رسید .بوي خون در هوا پیچیده بود . خون انسان . روزالی داشت به آن غذا می داد . مسلما آن خون می خواست . چه غذايدیگري می شد به هیولایی داد که وحشیانه مادر خودش را نابود کرده بود ؟ ممکن بود خون بلا را هم خورده باشد .شاید خورده بود .هنگامی که به صداي غذا خوردن جلاد کوچک گوش می دادم نیرویم را بازیافتم .قدرت و تنفر و گرما- خون داغ به سرم هجوم آورد . می سوخت ولی هیچ چیزي را پاك نمی کرد . تصاویر داخل سرمدر اشتعال پذیر بودند ، جهنم به پا کرده بودند ولی از تخریب کردن امتناع می کردند . حس می کردم سر تا پایم بهلرزه درآمده و سعی نکردم جلوي آن را بگیرم.روزالی کاملا محو تماشاي آن جانور شده بود و اصلا به من توجه نمی کرد . حواسش به حدي پرت بود کهنمی توانست به اندازه ي کافی براي متوقف کردن من سریع باشه .سم درست می گفت . این یک خطا بود- وجود آن هیولا بر خلاف قوانین طبیعت بود . یک روح سیاه و پلید عاري ازاحساس . چیزي که حقی براي ماندن نداشت .چیزي که باید نابود می شد .در آخر به نظر می رسید که آن کشش مرا به سمت در هدایت نمی کند . حالا آن را احساس می کردم ، مرا تشویقمی کرد ، به جلو می کشید . مرا هل می داد تا کارش را تمام کنم ، تا دنیا را از پلیدي آن دور پاك کنم .روزالی بعد از مرگ آن جانور سعی می کرد مرا بکشد و من هم متقابلا می جنگیدم . مطمئن نبودم که تا قبل از آمدندیگران براي کمک وقت کافی براي کشتن او دارم یا نه . شاي د، شاید هم نه . چندان اهمیتی نمی دادم .مهم نبود اگر گرگ ها انتقام مرا می گرفتند و کالن ها را به سزاي عملشان می رساندند و عدالت را اجرا می کردند .هیچ کدام مهم نبود . به تنها چیزي که اهمیت می دادم دادستانی خودم بود . انتقام خودم . چیزي که بلا را کشته بودنمی توانست دقیقه اي بیشتر زندگی کند .اگر بلا زنده مانده بود ، به خاطر این از من
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#77
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۱ صبح
متنفر می شد . احتمالا می خواست با دست هاي خودش مرا بکشد .ولی اهمیتی نمی دادم . او به کاري که با من کرد اهمیتی نداده بود - به خودش اجازه داد مثل یک حیوان کشته شود .چرا باید احساسات او را به حساب می آوردم ؟و سپس ادوارد بود . احتمالا الآن خیلی سرش بود - در تلاش براي حیات تازه بخشیدن به یک نعشه ، در انکار احمقانهاش به قدري فرو رفته بود که به نقشه هاي من گوش نمی داد .پس این شانس نصیبم نمی شد تا قولی که به او دادم را عملی کنم ، مگر اینکه - مبارزه را در برابر روزالی ، جاسپر وآلیس، سه تا به یک نفر پیروز می شدم . اما اگر هم می بردم ، فکر نمی کردم آن را در خود داشته باشم که ادوارد رابکشم .زیرا به قدر کافی دل رحم نبودم که آن کار را انجام دهم . چرا باید می گذاشتم از کاري که انجام داده بود فرار کند ؟آیا عادلانه تر - لذت بخش تر- نبود که اجازه دهم با هیچ و پوچ زندگی کند ؟تصور آن این باعث شد لبخند نصفه نیمه اي بزنم . بدون بلا . بدون وجود کسی که خودش را بکشد . و از دست دادنهر تعداد از خانواده اش که می شد با خود ببرم . به طور حتم ، از آنجایی که نمی توانستم آنها را بسوزانم ، احتمالامی توانست آنها را از نو سرهم کند . برخلاف بلا که دیگر هرگز باز نمی گشت .در این فکر بودم که آیا آن جانور هم می توانست سرهم شود ؟ شک داشتم . آن قسمتی از بلا هم بود- پسمی بایست کمی از آسیب پذیري بلا به ارث برده باشد . می توانسم صداي ضربان کوبنده ي قلب کوچک آن را بشنوم.قلب آن می تپید . قلب او نه .فقط یک لحظه گذشت تا این تصمیم ها را بگیرم.لرزش سریع تر و شدیدتر می شد . چرخیدم ، آماده می شدم تا به طرف خون آشام بلوند بپرم و و با دندان هایم موجودمرگبار را از دست او بدرم .روزالی دوباره چیزي را با جانور زمزمه کرد ، بطري فلز مانند را کنار گذاشت و جانور در هوا بلند کرد تا صورتش را بهگونه ي آن بمالد .عالی شد . این حالت براي یورش من بسیار عالی بود . به طرف جلو خم شدم و وقتی کشش به طرف قاتل بیشترمی شد ، حس کردم گرما در حال تغییر من بود - از آنچه پیش تا به حال حس کرده بودم قوي تر بود ، به قدري قويکه مرا به یاد فرمان آلفا انداخت ، انگار اگر از آن اطاعت نمی کردم مرا در هم می شکست .این بار می خواستما طاعت کنم .قاتل از پشت شانه ي روزالی به من چشم دوخت ، نگاه خیره اش از هر جانور نوزاد دیگري متمرکزتر بود .با چشم هاي گرم قهوه اي ، شکلاتی رنگ - دقیقا همان رنگی که بلا داشت .لرزشم ناگهان متوقف شد ؛ گرما در من به به جریان افتاد ، قوي تر از هر زمان دیگر ، ولی این نوع جدیدي از گرما بود- نمی سوزاند .داشت می درخشید .هنگامی که به صورت کوچک و ظریف کودك نصف خون آشام ، نصف انسان نگاه کردم همه چیز در درونم ویران شد.تمام خط هایی که مرا به زندگیم وصل می کرد به سرعت از هم جدا شده بودند ، مانند این بود که طناب هاي متصلبه بالون را از آن کنده باشند . هرچیزي که مرا تبدیل به آنچه بودم می کرد - عشقم براي دختر مرده ي طبقه ي بالا،عشقم به پدرم ، وفاداریم به گروه جدیدم ، عشقم براي دیگر برادرانم ، تنفرم از دشمنانم ، خانه ام ، اسمم ، خودم - درهمان ثانیه از من جدا شده بودند و به طرف فضا غوطه ور می شدند .جاذبه مرا رها نکرده بود . ریسمان جدیدي مرا در جایی که بودم نگه می داشت .نه یک ریسمان ، بلکه یک میلیونشان . ریسمان نه ، بلکه سیم هاي پولادین . میلیون ها سیم پولادین همگی مرا بهیک چیز متصل می کردند - به مرکزي ترین نقطه ي دنیا .حالا آن را می دیدم - اینکه چطور دنیا به دور این یک نقطه می چرخید . پیش از این هیچ گاه تناسب جهان را نظارهنکرده بودم ، ولی حالا واضح شده بود .دیگر جاذبه ي زمین مرا در جایی که ایستاده بودم بند نمی کرد .این نوزاد دختر در بازوهاي خون آشام بلوند بود که مرا اینجا نگه می داشت .رنزمه.از بالاي پله ها ، صداي جدیدي به گوش می رسید . تنها صدایی که در این لحظه ي بی پایان می توانستم احساسکنم .ضربانی آشفته ، تپشی که شدت می یافت ...یک قلب در حال تغییر .

پایان کتاب جیکوب

آغاز کتاب سوم:بلا
فصل نوزدهم:سوختن

محبت شخصی نعمتی است که فقط وقتی تمام دشمنانت از بین رفته اند میتوانی داشته باشی. تا آن زمان، هرکسی که
دوستش داري تنها گرویی است که جرئت ات را می مکد و قضاوت ات را خدشه دار میکند.
اورسن اسکات کارد
کتاب "امپراتوري"

مقدمه
این بار رویا نبود. صف تیره پوشان از میان مه اي که زیر قدم هاي آنها به وجود آمده بود به ما نزدیک میشدند.
با دلهره اندیشیدم "ما می میریم.". براي ارزشمند ترین کسی که از او دفاع میکردم ناامیدانه در تلاش بودم، اما حتی
اندیشیدن به این مسئله ضعفی در تمرکز بود که توان جبرانش را نداشتم.
نزدیک تر شدند. شنل هاي تیره شان با حرکت آنها موج می خوردند. میدیدم که دستهایشان به مشت هاي استخوانی
رنگ تبدیل میشدند. از هم جدا شدند تا از هر سو ما را محاصره کنند. از ما بیشتر بودند. اینجا پایان راه بود.
و بعد، مانند انفجار نور از یک فلاش، تمام صحنه شروع به تغییر کرد. اما چیزي عوض نشده بود. ولتوري ها هنوز به
سمت مان می آمدند. تشنه ي کشتن. تمام چیزي که تفاوت داشت جنبه ي نگاه من به قضیه بود. ناگهان، من تشنه
اش بودم. من می خواستم که آنها حمله کنند. دلهره ام به تشنگی خون تبدیل شد، با لبخندي روي لبهایم و غرشی از
میان دندان هاي عریان ام ، آماده حمله شدم.
درد گیج کننده اي بود.دقیقا همین. من گیج شده بودم. نمیفهمیدم. نمی توانستم از آنچه در حال رخ دادن بود سر در آورم.بدنم سعی داشت درد را پس بزند، و من دوباره و دوباره در تاریکی اي فرو می رفتم که لحظه ها و دقایق تقلا را میشکافت و رسیدن به حقیقت را دشوارتر می ساخت.تلاش کردم حقیقت و رویا را از هم جدا کنم.قسمت غیر حقیقت تاریک بود. و درد چندانی نداشت.حقیقت قرمز رنگ بود، و احساس میکردم در آن واحد از وسط به دو نیم اره شده ام، با اتوبوسی برخورد کرده ام، از یکبوکسور مشت خورده ام، زیر پاهاي گاومیش ها له و در اسید غوطه ور شده ام.حقیقت باعث چرخش و پیچش بدنم بود، در حالی که من از درد نمی توانستم حرکت کنم.حقیقت، دانستن این بود که چیزي مهم تر از همه ي این شکنجه و رنج وجود دارد، اما به خاطر نمی آوردم که آن چیزچه بود.حقیقت خیلی سریع رسیده بود.لحظه اي، همه چیز آنطور بود که باید باشد، کسانی که دوستشان داشتم اطرافم بودند. لبخند می زدند. یه جورهایی، بااینکه خیلی بعید به نظر می رسید، انگار به آنچه می خواستم رسیده بودم.و بعد یک اشتباه کوچک و نامربوط رخ داده بود.دیدم که فنجانم قل خورد، خون قرمز تیره بیرون ریخت و سفیدي را پوشاند و من به سمت فنجان خم شدم. دستهايسریع از خودم را دیدم اما بدنم به خم شدن ادامه داده بود.درون من، چیزي در جهت خلاف خم شدنم ضربه زده بود.پارگی . شکستن. درد.تاریکی پیشی گرفت و به موجی از عذاب تبدیل شد. نمی توانستم تنفس کنم. من یک بار قبلا غرق شده بودم، اما اینفرق داشت. گلویم می سوخت.تکه هاي بدنم در حال شکستن بودند. در حال گسیختن، خرد شدن.تاریکی بیشتر.این بار با برگشتن درد، صداي فریادهایی را می شنیدم."احتمالا جفت جدا شده!"چیزي تیزتر از چاقو تا اعماق وجودم را شکافت. کلمات. با وجود شکنجه معنی شان را درك می کردم. "جفت جداشده." می دانستم این به چه معنی ست. به این معنی بود که بچه درون من در حال مردن بود."بیارش بیرون!" سر ادوارد فریاد زدم. چرا این کار را نمی کرد؟ "داره میمیره. همین الان این کارو بکن.""مورفین..."او می خواست صبر کند. می خواست مسکن ها اثر کنند. درحالی که بچه من رو به مرگ بود؟!"نه همین حالا..." گلویم گرفت. نتوانستم حرفم را تمام کنم.در حالی که درد جدید سردي درون شکم ام پیچید، لکه هاي سیاه روشنی اتاق را پوشاندند. اشتباه به نظر میرسید.ناخودآگاه تلاش کردم از رحم ام محافظت کنم، از کودکم، از ادوارد جیکوب کوچکم. اما ضعیف بودم. ریه هایمدردناك بودند. اکسیژن گلویم را می سوزاند.با اینکه در فکرش بودم، درد دوباره از بین رفت. بچه ام... بچه ام... در خطر مرگ...چقدر گذشته بود؟ ثانیه ها یا دقایق؟ درد از بین رفته بود. بی حس بودم. نمی توانستم احساس کنم. هنوز نمی توانستمببینم. اما می توانستم بشنوم. دوباره هوا در ریه هایم جریان داشت."با من بمون بلا. صدامو می شنوي؟ بمون! نمی تونی ترکم کنی. ضربان قلبت رو نگه دار!"جیکوب؟ جیکوب، هنوز اینجا بود. هنوز سعی داشت نجاتم دهد.می خواستم به او بگوم البته. البته که ضربان قلبم را نگه می داشتم. مگر به هردویشان قول نداده بودم؟سعی کردم قلبم را حس کنم. سعی کردم پیدایش کنم. اما درون بدن خودم گم شده بودم. نمی توانستم چیزهایی را کهباید، حس کنم. و همه چیز در جاي اشتباه به نظر می رسید. پلک زدم و چشمانم را پیدا کردم. می توانستم نور را ببینم.دنبال نور نبودم، اما از هیچ چیز بهتر بود.همانطور که چشمانم براي عادت به نور در تلاش بودند، ادوارد زمزمه کرد: "رنزمه."رنزمه؟به لبهایم دستور حرکت دادم. حباب هاي هوا را به نجواهاي روي لبم رساندم. دستان بی حسم را مجبور به حرکتکردم: "بذار... اونو بده به من."نور روي دستهاي کریستال ادوارد رقصید. شعشعه ها با قرمزي خونی که روي صورتش بود مخلوط شده بودند. دستانشقرمزتر بودند. ادوارد بدن گرمی را به بازوانم چسباند. تقریبا انگار در آغوش من بود. بدن بچه گرم بود. به گرمی بدنجیکوب.چشمانم تمرکز کردند. ناگهان همه چیز واضح بود.رنزمه گریه نکرد اما بریده بریده و به سرعت نفس نفس زد. چشمانش باز بودند. نگاهش چنان متعجب بود که به نظرخنده دار میرسید. سر کوچک و گرد بی نقص اش با لایه اي از طره موهاي خیس و خونین پوشیده شده بود. گرديهاي چشمانش آشنا و به رنگ قهوه اي بی نظیري بودند. زیر لایه خون، صورتش رنگ پریده به نظر میرسید. البته بهجز گونه هایش که در سرخی می سوختند.چهره ي کوچکش چنان بدون نقص بود که متحیر ام می ساخت. او حتی از پدر خودش هم زیباتر بود. باور نکردنی.غیر ممکن.زمزمه کردم: "رنزمه... چه قدر زیباست."صورت بی همتایش لبخندي ناگهانی و از روي قصد زد. پشت لبهاي صورتی رنگش ردیف کاملی از دندان هاي سفیدشیري وجود داشت.سرش را به سمت سینه ي من پایین آورد و در کنار گرماي تنم پنهان شد. پوستش گرم و لطیف بود اما نه به گرمیپوست من.و سپس دوباره درد برگشت. فقط یک لحظه دردي گرم درونم پیچید. نفسم بند آمد.و بعد او ناپدید شد. کودك فرشته مانندم نبود. نمیتوانستم او را حس کنم یا ببینم.نه! می خواستم فریاد بزنم. اونو بدید به من.اما زیاده از حد ضعیف بودم. براي یک لحظه حس کردم دستانم شلنگ هاي پلاستیکی هستند، و بعد، اصلا نمیتوانستم دستانم را حس کنم. نمی توانستم خودم را حس کنم.تاریکی واضح تر از قبل چشمانم را پوشاند. مانند یک چشم بند زخیم، محکم و سریع. که نه تنها چشمانم را، بلکهوجودم را با وزن خرد کننده اي می پوشاند. مقاومت در برابرش خسته کننده بود. می دانستم تسلیم شدن آسان تر بود.که اجازه دهم تاریکی مرا پایین، پایین، پایین تر بکشد، به جایی که دیگر درد و خستگی و نگرانی و ترس وجود نداشت.اگر فقط پاي خودم در میان بود، نمیتوانستم انقدر مقاومت کنم. من فقط یک انسان بودم. با چیزي در حد نیرويانسانی. خیلی وقت بود براي هم توان شدن با ماوراي طبیعی ها تلاش میکردم. همانطور که جیکوب گفته بود.اما فقط پاي من در میان نبود.اگر انتخاب آسان را میکردم، اگر میگذاشتم تاریکی وجودم را پاك کند، آنها را می آزردم.ادوارد. ادوارد. زندگی من و ادوارد در یک نقطه به هم پیچیده بودند. اگر یکی قطع میشد، دیگري نیز از کار می افتاد.اگر او نبود، بدون او من نمیتوانستم زندگی کنم. و اگر من نبودم، او نیز نمیتوانست بدون من زندگی کند. و دنیایی بدونادوارد به نظر کاملا بی هدف می رسید. ادوارد باید زندگی می کرد.جیکوب، که بارها و بارها از من خداحافظی کرده بود ولی زمانی که به او نیاز داشتم بازگشته بود. جیکوبی که آنقدرآزرده بودمش که باید مجرم محسوب میشدم. آیا می خواستم دوباره بیازارمش؟ آن هم از بدترین نوع؟ او علی رغم همهچیز براي من مانده بود. اکنون تمام خواسته اش این بود که من نیز براي او بمانم.اما اینجا آنقدر تاریک بود که چهره ي هیچ کدامشان را نمیدیدم.هیچ چیز واقعی به نظر نمیرسید. این مسئله تسلیمنشدن را سخت تر میکرد.به مقاومت در برابر تاریکی ادامه دادم. من سعی نمیکردم دورش کنم. فقط مقاومت میکردم. فقط نمیگذاشتم مرا کاملااز بین ببرد. من یک اطلس نبودم اما این درد به بزرگی یک سیاره بود. تمام کاري که از من برمی آمد این بود که بهطور کامل از صحنه محو نشوم.این تقریبا الگوي زندگی من بود. من همیشه ضعیف تر از آن بودم که با عوامل خارج از کنترل ام روبرو شوم. بهدشمنانم حمله کنم یا شکست شان دهم. که از درد دور باشم. همیشه انسان و همیشه ضعیف بودم. تنها کاري کههمیشه موفق به انجامش شده بودم ادامه دادن بود. تحمل. زنده ماندن.میدانستم ادوارد هرکاري از او برمی آمد انجام میداد. هیچ گاه تسلیم نمیشد. من هم نمیشدم.تاریکی عدم وجود را چند سانتیمتر دور نگه داشته بودم.اما این دلیل کافی نبود. همانطور که زمان می گذشت و سانتی مترهاي من تغییر میکردند، به چیزي نیاز داشتم کهنیروي بیشتري از آن دریافت کنم.حتی نمیتوانستم چهره ادوارد را به خاطر بیاورم. نه مال جیکوب و نه مال آلیس یا رزالی یا چارلی یا رنه یا کارلایل یاازمه یا... هیچ. ترسناك بود. به این اندیشیدم که آیا خیلی دیر بود؟حس کردم در حال لغزش ام. چیزي نبود که به آن چنگ بزنم.نه! باید جان سالم به در میبردم. ادوارد به من بستگی داشت. جیکوب، چارلی، آلیس، رزالی، کارلایل، رنه، ازمه...رنزمه.و بعد، با اینکه چیزي نمیدیدم، ناگهان چیزي حس کردم. حس کردم دوباره میتوانم بازوانم را و درون بازوانم چیزيکوچک و مستحکم و خیلی خیلی گرم را حس کنم.کودکم. ضربه زننده کوچکم.من موفق شده بودم. به قدر کافی نیرومند مانده بودم تا رنزمه سالم بماند. توانسته بودم آنقدر از
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#78
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۲ صبح
او مراقبت کنم تا زمانیبرسد که بدون من بتواند زندگی کند.جاي گرما در بازوان خیالی ام خیلی واقعی به نظر میرسید. محکم تر فشردم. گرما دقیقا در نقطه قرار گرفتن قلبم بود. بایادآوري خاطره دخترم، میدانستم که میتوانم تا هرزمان که بخواهم زنده بمانم.گرماي کنار قلبم حقیقی تر و حقیقی تر شد. گرم و گرم تر. داغ تر. گرمایش چنان حقیقی بود که سخت بود باور کنماینها را تصور میکنم.داغ تر.اکنون ناراحت کننده بود. زیادي داغ بود. خیلی خیلی زیادي.مانند گرفتن سمت اشتباه یک اتو بود. اولین عکس العمل ام انداختن آن چیز داغ درون بازوانم بود. اما درون بازوانمچیزي نبود. بازوان من روي سینه ام حلقه نشده بودند. آنها مانند دو چیز مرده در اطراف بدنم قرار داشتند. گرما درونمن بود.گرما رشد کرد. اوج گرفت و دوباره رشد کرد تا جایی که تمام چیزهایی که حس می کردم را پوشاند.آرزو کردم که اي کاش وقتی فرصت اش را داشتم تاریکی را می پذیرفتم. دلم میخواست دستانم را بلند کنم و سینه امرا شکافته، قلبم را بیرون بکشم. هرکاري که بتوانم از شر این شکنجه خلاص شوم. اما دستانم را حس نمیکردم. یکانگشت هم تکان نمیخورد.جیمز که پایم را زیر پایش له کرد بود، هیچ بود. آن مانند آرمیدن در تختی از پر بود. اگر میشد اکنون آن را با آغوش بازقبول میکردم. صدبار. قبول میکردم و قدرش را میدانستم.آتش داغتر شد و من می خواستم فریاد بکشم. تا التماس کنم چیزي مرا هم اکنون بکشد، قبل از اینکه لحظه اي دیگراز این درد را زندگی کنم. اما نمیتوانستم لبهایم را تکان دهم. هنوز وزنش سنگینی میکرد.فهمیدم که این تاریکی نبود که مرا پایین نگه میداشت. بلکه جسمم بود. خیلی سنگین بود و داشت مرا میان شعلههایی که از قلبم بیرون می آمدند دفن میکرد. شعله هایی که با دردي عجیب میان شانه ها و دلم میپیچیدند و تا گلویمبالا آمده، صورتم را می شستند.چرا نمی توانستم حرکت کنم؟ چرا نمی توانستم جیغ بکشم؟ این قسمتی از داستان هایی که خوانده بودم نبود.ذهن من به طرز غیر قابل تحملی خالی بود. و به محض پرسیدن سوالم پاسخ را یافتم.مورفین.گویی صدها مرگ قبل از این بود که راجع به این قضیه بحث کرده بودیم. ادوارد، کارلایل و من. ادوارد و کارلایلامیدوار بودند که مقدار کافی مسکن کمک کند درد ناشی از زهر را تحمل کنم. کارلایل این را روي امت امتحان کردهبود ولی زهر زودتر از مسکن در خون امت پخش شده و رگ ها را بسته بود. فرصتی براي پخش شدن دارو نمانده بود.من چهره ام را خونسرد نشان داده و تشکر کرده بودم و از این مسئله که ادوارد نمی توانست مغز مرا بخواند قدر دانبودم.چرا که من یک بار قبل از این مورفین و زهر را با هم در خونم داشتم و حقیقت را میدانستم. می دانستم که بی حسیناشی از مسکن، زمانی که زهر درون رگ هایم پخش شده بود، کاملا بی اثر بود. اما امکان نداشت چنین حقیقتی رابیان کنم. من حرفی نمی زدم که ادوارد را بیشتر از حالا مخالف تغییر من کند.وقتی نمی توانستم فریاد بکشم چه گونه باید به آنها می گفتم که مرا بکشند؟تمام چیزي که میخواستم مرگ بود. اینکه کاش هرگز به دنیا نمیامدم. تمام وجودم با این درد برابري نمیکرد. ارزشنداشت یک لحظه دیگر برایش زنده بمانم.بگذارید بمیرم. بگذاریم بمیرم. بگذارید بمیرم.و براي مدتی بی پایان تنها چیز موجود همین بود. شکنجه، و زجه هاي بی صداي من در حال التماس براي مرگ. چیزدیگري وجود نداشت. حتی زمان. و این باعث میشد وضعیت ابدي باشد. بدون شروع و پایان. یک لحظه ي بی پایان ازرنج و درد.تنها تغییري که رخ داد این بود که ناگهان، به طور غیر ممکنی درد دوبرابر شد. قسمت پایینی بدنم که از زمان تزریقمورفین بی حس بود، ناگهان شعله ور شده بود.سوزش بی پایان سرکش شد.میتوانست ثانیه ها یا روزها گذشته باشد. هفته ها یا سالها، اما کم کم زمان معنا پیدا کرد.سه چیز با هم اتفاق افتادند، یا از هم نشئت گرفتند و من نفهمیدم کدام اول بود: زمان شروع شد، سنگینی مورفین ازبین رفت، و من قوي تر شدم.میتوانستم حس کنم که کنترل بدنم با پشیرفت بازمیگردد و این پیشرفت اولین نشانه هاي من از گذشت زمان بود. میفهمیدم که کی انگشتان پایم را خم می کردم یا دستانم را مشت میکردم. می فهمیدم اما عکس العملی نشان ندادم.با اینکه از گرماي آتش یک ذره هم کم نشد، من موفق به یافتن ظرفیت جدیدي در خودم براي تحمل آن شدم.حساسیتی در من به وجود آمده بود که ارزش هر زبانه ي آتش درون رگ هایم را جداگانه می فهمیدم. به این نتیجهرسیدم که می توانستم فکر کنم.به خاطر آوردم که چرا نباید فریاد بکشم. دلیل اینکه به چنین درد غیر قابل تحملی دچار شده بودم را به یاد آوردم. بهیاد آوردم هرچند اکنون، غیر ممکن به نظر میرسید چیزي ارزش چنین شکنجه اي را داشته باشد.این اتفاق هم زمان با وقتی افتاد که من قسمتی از بدنم را که سنگینی از آن برداشته شده بود حس کنم. براي کسانیکه مرا می دیدند تفاوتی ایجاد نشده بود، اما براي من که فریاد ها و ناله ها را درون خودم ریخته بودم، تا کسی رانیازارند، انگار از گرفتار بودن در آتش گذشته و کنترل آتش را در دست گرفته بودم.فقط به قدر کافی نیرو داشتم تا آنجا دراز بکشم و بی حرکت منتظر زغال شدن خود بمانم.شنوایی ام واضح و واضح تر شد. و من می توانستم براي در دست داشتن زمان ضربان کوبنده و عصبانی قلبم رابشمارم.می توانستم نفس هاي بی عمقی که از لابلاي دندان هایم بیرون می آمد را بشمارم.می توانستم نفس هاي منظم و آرام کسی دیگر در نزدیکی را بشمارم. اینها آرامتر بودند، پس روي آنها تمرکز کردم.سرعت کم آنها به معنی گذشت بیشتر زمان بود. این نفس ها مرا به لحظات سوزان پایان نزدیک می کردند.افزایش نیروي من ادامه داشت. صداهاي جدیدي شنیده می شدند. من گوش دادم.صداي قدم هایی سبک و گردش هوا توسط باز و بسته شدن در به گوش رسید. قدم ها نزدیک شدند و من فشاري دورمچ دستانم حس کردم. سردي انگشتان را نمی فهمیدم. آتش درونم خاطره سرما را از بین می برد."هنوز تغییري نکرده؟""هیچی."نفس ضعیفی را روي پوستم حس کردم."بوي مورفین باقی نمونده.""میدونم.""بلا، صدامو میشنوي؟"میدانستم اگر قفل دندانهایم را باز کنم، کنترلم را از دست خواهم داد. فریاد و داد و بیداد به راه خواهم انداخت. اگرچشمانم را باز می کردم، اگر کوچکترین کاري انجام میدادم، حتی یک انگشت را تکان میدادم، به معناي پایان کنترلمبود."بلا؟ بلا. عشق؟ می تونی چشماتو باز کنی؟ می تونی دستم رو فشار بدي؟"جواب دادن به او با حالتی که در صدایش وجود داشت سخت بود. اما من فلج باقی ماندم. می دانستم که عذاب درونصدایش در مقایسه با آنچه می توانست باشد، چیزي نبود. الان او فقط می ترسید که نکند من در عذاب باشم."شاید کارلایل... شاید من دیر انجامش داده باشم." صدایش خفه بود و روي کلمه دیر شکست.تصمیم ام براي لحظه اي متزلزل شد."به صداي قلبش گوش بده ادوارد. از مال امت هم قوي تره. تا به حال چیزي به این حیاتی به گوشم نخورده. اونحالش خوب میشه."آره. من باید آرام می ماندم. کارلایل اطمینان لازم را به ادوارد میداد. لازم نبود او با من زجر بکشد."و ... و ستون فقراتش؟""صدمات بدنش بدتر از مال ازمه نبودن. زهر تمام زخم هاي ازمه رو خوب کرد.""اما اون خیلی بی حرکته. حتما جایی رو اشتباه کردم.""نه ادوارد. تو همه ي کارهاي منو انجام دادي و حتی بیشتر. من مطمئن نیستم که من چنین پافشاري اي که توداشتی رو داشته باشم تا نجاتش بدم. انقدر خودتو سرزنش نکن. بلا حالش خوب میشه."یک زمزمه ي شکسته: "حتما در عذابه."زمزمه اي دیگر: "بلا. من دوستت دارم. متاسفم."چقدر دلم می خواست جوابش را بدهم. اما نمی خواستم دردش را بیشتر کنم. نه زمانی که قدرت کنترل خودم را داشتم.در خلال همه ي اینها، آتش به سوزاندن من ادامه داد. اما اکنون فضاي خالی درون ذهنم زیاد شده بود. جا براي تفکردر مورد مکالمه آنها وجود داشت. فضا براي یاد آوري آنچه رخ داده بود. فضا براي نگریستن به آینده. اما بیشترین فضاهنوز به عذاب کشیدن من اختصاص داشت.هم چنین فضا براي نگرانی.کودکم کجا بود؟ چرا کنار من نبود؟ چرا در مورد او با هم صحبت نمیکردند؟ادوارد به سوالی ناگفته پاسخ داد: "نه من اینجا میمونم. خودشون حل اش میکنند."کارلایل پاسخ داد: "موقعیت جالبیه. منو باش که فکر می کردم دیگه همه جورش رو دیدم!""من بعدا در موردش فکر میکنم. ما بعدا در موردش فکر میکنیم." چیزي کف دستانم را فشرد."مطمئنم که بین خودمون پنج نفر میتونیم از خونریزي جلوگیري کنیم."ادوارد آهی کشید: "نمی دونم طرف کیو بگیرم. دوست دارم هردو رو تنبیه کنم. ولش کن."کارلایل اندیشید: "به نظرت بلا طرف کدومو میگیره؟"یک خنده ي خفه و آرام: "مطمئنم که از عکس العملش سورپرایز میشم. همیشه همینطوره."قدم هاي کارلایل دوباره ناپدید شدند و من ناراحت بودم که توضیح بیشتري ندادند. آیا فقط براي آزار من این طوررمزي صحبت میکردند؟براي دانستن زمان به شمردن نفس هاي ادوارد برگشتم.ده هزار و نهصد و چهل و سه نفس بعد، قدم هاي جدید وارد اتاق شدند. سبک تر. موزون تر.جالب بود که می توانستم تفاوت زمانی بین قدم هاي مختلفی که تا به حال نشنیده بودم را حس کنم.ادوارد پرسید: "چقدر مونده؟"آلیس گفت: "زیاد طول نمیکشه. میبینی چقدر واضح شده؟ الان تو ذهنم خیلی بهتر میبینمش.""هنوز یه کم ناراحتی؟"آلیس غر زد: "آره. مرسی که یادم انداختی. تو هم اگه بودي اعصابت خورد میشد. اگه می فهمیدي که طبیعت خودتدست و پات رو بسته. من خون آشام ها رو خیلی خوب میبینم چون خودم خون آشامم. آدم ها رو میبینم چون یه زمانیآدم بودم. اما این موجودها با نژاد عجیب و غریب شون رو نمیبینم چون تجربه اش نکردم. اه.""آلیس تمرکز کن."سکوتی طولانی ایجاد شد. و بعد ادوارد آهی کشید. صداي جدیدي بود. خوشحال تر.ادوارد زمزمه کرد: "اون واقعا حالش خوب میشه.""معلومه که خوب میشه.""دو روز پیش انقدر مطمئن نبودي.""دو روز پیش نمی تونستم درست ببینمش. اما الان مثل آب خوردنه.""می تونی تمرکز کنی رو زمان؟ بهم یه حدس بدي؟"آلیس آهی کشید. "چقدر عجولی. یه لحظه صبر کن."نفس هاي آرام.صداي ادوارد روشن تر بود: "ممنونم آلیس."چه قدر دیگر؟ ممکن بود به خاطر من هم که شده بلند بگویند؟ آیا این خواسته زیادي بود؟ چند ثانیه دیگر من بهسوختن ادامه میدادم؟ ده هزار؟ بیست؟ بیشتر از آن؟"اون خیلی زیبا میشه."ادوارد به آرامی غر زد: "همیشه زیبا بود."آلیس غرولند کرد: "میدونی منظورم چیه. نگاش کن!"ادوارد جوابی نداد اما حرف هاي آلیس باعث شد حس اینکه شبیه یک زغال شده بودم از بین برود. به نظرم تا کنونباید یک مشت استخوان سوخته از من باقی مانده باشد. تک تک سلول هایم به خاکستر رسیده بودند.وقتی آلیس بیرون رفت، صداي باد ملایم بیرون خانه را شنیدم. من می توانستم همه چیز را بشنوم.طبقه پایین کسی مشغول دیدن بازي فوتبال بود. تیم مارین دو امتیاز جلو بود.شنیدم رزالی سر کسی جیغ زد: "نوبت منه." و غرش کمی در جوابش شنید.امت اخطار داد: "آروم."کسی هیس کرد.بیشتر گوش فرا دادم. اما فقط صداي بازي فوتبال میامد. دوباره به شمردن نفس هاي ادوارد ادامه دادم.بیست و یک هزار و نهصد و هفده و نیم ثانیه بعد، نوع درد عوض شد.قسمت خوب این بود که از انگشتان دست و پایم شروع به خروج کرد. به آرامی. اما حداقل در حال انجام تغییري بود.همین بود. درد داشت از بین میرفت.قسمت بد این بود که آتش درون گلویم دیگر فقط گلویم را نمیسوزاند. اکنون گلویم خشک خشک بود. تشنه بودم.تشنگی سوزنده.همچنین یک قسمت بد دیگر: آتش درون قلبم شدید تر شده بود.چه طور چنین چیزي ممکن بود؟تپش قلبم نیز سریعتر شد. اوج گرفت و بعد ریتم جدیدي پیدا کرد.ادوارد با صداي آرام ولی واضحی صدا زد: "کارلایل." می دانستم کارلایل اگر درون یا نزدیک خانه باشد میشنود.آتش از کف دستهایم خارج شد و آنها را خنک و بی درد رها کرد. اما به قلبم نزدیک تر شد.ادوارد به آنها گفت: "گوش کنید."بلندترین صداي اتاق صداي قلب من بود که با ریتم آتش به سرعت می تپید.کارلایل گفت: "دیگه داره تموم میشه."احساس خوبی که با حرف کارلایل پیدا کرده بودم توسط درد سوزان قلبم از بین رفت.مچ دستانم و پاهایم کاملا بی درد بودند. آتش درونشان به کلی از بین رفته بود.آلیس با اشتیاق موافقت کرد: "نزدیکه. میرم به بقیه بگم. آیا باید به رزالی بگم که...""آره. بچه رو دور نگه دارید"چی؟ نه. نه! منظورش چی بود که بچه منو دور نگه دارید؟ با خودش چه فکري می کرد؟دستی انگشتان سرکش مرا فشرد: "بلا؟ بلا، عشق؟"آیا می توانستم بدون فریاد پاسخش را بدهم؟ لحظه اي به آن فکر کردم. و بعد آتش داغ تر از قبل درون سینه ام خزید.از آرنج ها و زانوانم بیرون رفت. بهتر بود امتحان نکنم.آلیس بی قرار گفت: "میرم بقیه رو بیارم." با رفتنش صداي باد حرکتش را شنیدم.و بعد... اوه!ضربان قلبم شدت گرفت و مانند پره هاي هلیکوپتر به چرخش ادامه داد. به نظر میرسید می خواست قفسه سینه ام رابشکند. درد از اعضاي بدنم جمع شده بود و دردناك ترینش را درون قلبم ساخته بود. قدرتش براي میخکوب کردن منکافی بود. میتوانست تمرکز قدرتمند مرا از بین ببرد. پشتم تیر کشید. خم شد. گویی آتش مرا از قلبم گرفته بودم و بالامیکشید.درونم نزاعی به وجود آمده بود. قلبم در مقابل آتش مقاومت میکرد و هردو در حال باخت بودند. آتشی که تمام وجودمرا به اختیار خود درآورد، در حال نابودي بود. قلبم دوبار تپید و بعد یک بار دیگر به آرامی زد.دیگر صدایی نبود. نفس کشیدن نبود. حتی من نیز نفس نمیکشیدم.براي لحظه اي، فقدان درد تنها چیزي بود که می توانستم بفهمم.و بعد من چشمانم را باز کردم و با تعجب به بالا خیره شدمپایان فصل 19فصل بیستم:تازههمه چیز بسیار شفاف بودواضح.مشخص.چراغ تابان بالاي سر همچنان به طرز کورکننده اي روشن بود , و با این حال من میتوانستم به سادگی رشته هايدرخشان فیبر داخل لامپ چراغ را بینم. من میتوانستم تک تک رنگهاي رنگین کمان را در نور سفید ببینم و درست درلبه ي طیف رنگ, رنگ هشتمی که هیچ نامی براي آن نداشتم.در پشت چراغ , میتوانستم تک تک خرده هاي چوب را در سقف چوبی تیره ي بالاي سر, تشخیص دهم.در جلوي آنمیتوانستم گرده هاي خاك را در هوا ببینم , چه سمتهاي روشن شده با نور و چه سمت هاي تاریک و تیره, متفاوت وجدا از هم. آنها همچون سیاره هاي کوچک میچرخیدند , به دور هم در یک رقص آسمانی حرکت میکردند.غبار انقدر زیبا بود که نفسی به تعجب فرو بردم. هوا سوت کشان از گلویم پایین رفت و گرد ها را به چرخشی گردباديواداشت. این عمل اشتباه و متفاوت به نظر میرسید. من متوجه این قضیه شدم و فهمیدم که مشکل از آنجاست کههیچ حس آسودگی اي به دنبال آن عمل نبود. من به هوا احتیاجی نداشتم. ریه هایم در انتظار آن نبودند. آنها در برابراین هجوم بی تفاوت بودند.به هوا احتیاجی نداشتم اما از آن خوشم می آمد. در آن, میتوانستم اتاق اطرافم را مزه کنم_ ذره هاي دوست داشتنیغبار و آمیزه ي هواي ساکن در حال آمیختن با جریان هواي کمی خنک تر فضاي باز را , بچشم. رایحه ي شادابابریشم را مزه کنم.مزه ي جز کوچکی از چیزي گرم و خواستنی را تجربه کنم, چیزي که باید نمناك میبود اما نبود... آنبو, با اینکه توسط ذره اي از کلر و بخار آمونیاك آلوده شده بود, گلوي من را به سوزش خشکی انداخت, اکوي ضعیفیاز سوزش زهر. و بیشتر از همه, من میتوانستم بویی تقریبا شبیه به عسل, یاس بنفش و طعم خورشید گرفته اي بود راحس کنم که قوي ترین بود, نزدیک ترین به من.صداي دیگران را که دوباره با نفس کشیدن من نفس میکشیدند را شنیدم. نفس هاي آنان آمیخته بود با بویی از عسل,یاس بنفش, و نور آفتاب, که طعم هاي جدیدي میساختنند. دارچین, گل سنبل, گلابی, آب دریا, نان در
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#79
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۲ صبح
حال پخت,صنوبر, وانیل, چرم, سیب, خزه, عطر سنبل, شکلات... یک جین تشبیهات متفاوتی را در ذهنم زیر و رو کردم اما هیچکدام دقیقا مناسب نبودند. خیلی شیرین و دوست داشتنی.تلویزیون طبقه ي پایین بی صدا شده بود و من صداي جا بجایی وزن کسی را شاید رزالی , در طبقه ي اول شنیدم.من همچنین صداي ضعیف ریتم تاد تادي که کسی با عصبانیت موزون با بیت آن فریاد میزد را شنیدم.آهنگ رپ؟ منبراي لحظه اي گیج شدم و سپس صدا محو شد مثل یک ماشین در حال گذر با پنجره هاي پایین کشیده.در یک لحظه, متوجه شدم که این میتواند دقیقا درست باشد. آیا میتوانستم تمام راه تا آزاد راه را بشنوم؟من متوجه نشدم که کسی دستم را نگه داشته است تا زمانی که هر کسی که بود با آرامی آن را فشرد. همانند قبل تادردم را پنهان کند, بدنم دوباره با تعجب قفل شد. این لمسی نبود که انتظار آن را داشتم.آن پوست کاملا صاف بود امابا دمایی غلط. نه سرد.بعد از خشک زدن من از تعجب, بدنم به لمس نا آشنا به گونه اي جواب داد که مرا بیشتر شکه کرد.هوا با صداي هیسی از گلویم با آمد و از لاي دندانهاي به هم قفل شده ام با صداي ضعیف و تهدید کننده اي مثل گلهاي زنبور بیرون زد. قبل از آنکه صدا بیرون بیاید عضلاتم منقبض و گرد شدند و از نا آشنا فاصله گرفتند.پشتم درچرخشی آنچنان سریع به حرکت افتاد که باید اتاق را تبدیل به لکه ي تیره ي نا مفهومی میکرد اما نکرد. من تمام ذرههاي غبار , همه ي تراشه هاي دیوار چوبی را میدیدم, همه ي ذره هاي جزیی میکروسکوپی نا معلوم را در حالی کهچشمانم از آنها رد میشد میدیدم.بنابراین زمانی که خودم را در گوشه ي دیوار به حالت تدافعی قوز کرده یافتم ,در حدود یک شصتم ثانیه ي بعد, فهمیدهبودم که چه چیزي مرا از جا پرانده بود و اینکه بیش از حد واکنش نشان داده بودم.آه. البته. ادوارد دیگر براي من سرد نبود. ما حالا دیگر یک دما بودیم.من حالتم را براي یک هشتم ثانیه ي دیگر نگه داشتم و به صحنه ي مقابلم عادت کردم.ادوارد بر روي میز عمل, که کوره ي آدم سوزي من بود, خم شده, تکیه کرده بود . دستش به طرف من دراز شده بود وحالتش نگران بود.صورت ادوارد مهمترین چیز بود, اما دید ثانویم محض اطمینان چیزهاي دیگر را هم در نظر میگرفت. غریضه اي برايدفاع به راه افتاده بود و من به طور اتوماتیک به دنبال هر گونه نشانه اي از خطر بودم.خانواده ي خون آشام من با امت و جاسپر در جلو , محتاطانه در کنار دیوار دورتر کنار در منتظر بودند. انگار که خطريبود. مجراي بینیم, در جستجوي تهدید به سوزش افتاد. من نمیتوانستم بوي چیز غیر عادي اي را بشنوم. بوي ضعیفچیزي خوشمزه اما با مواد شیمیایی تند آلوده شده, گلویم را دوباره به خارش انداخت, و آغاز به درد کردن و سوختنکرد.آلیس داشت دزدکی از دور آرنج جاسپر با لبخند وسیعی سرك میکشید. نور روي دندانهایش میدرخشید , یک رنگینکمان هشت رنگ دیگر.آن لبخند مرا مطمئن ساخت و سپس قطعات پازل در کنار هم قرار گرفتند. جاسپر و امت جلو بودند تا از دیگرانهمانگونه که من حدس زده بودم محافظت کنند. چیزي که من سریع نگرفته بودم این بود که خطر من بودم.همه ي اینها یک کار اضافه برسازمان بود. بخش اعظم ذهن و حسهایم هنوز بر روي صورت ادوارد متمرکز بود.من هرگز قبل از این ثانیه آن را ندیده بودم.چندین بار من به ادوارد خیره شده بودم و از زیباییش به حیرت افتاده بودم؟ چندین ساعت , روز , هفته از زندگیم راصرف رویا پردازي چیزي کرده بودم که من آن زمان آن را کمال میپنداشتم.من فکر میکردم که صورت او را بهتر ازصورت خودم میشناختم. من فکر میکردم که این تنها چیز مطمئن فیزیکی ام در تمام دنیایم بود . بی عیب بودن چهرهي ادوارد.من میتوانستم به سادگی کور بوده باشم.براي اولین بار با برداشته شدن سایه هاي نیمه تاریک و ضعف محدود کننده ي بشریت , صورت او را دیدم. نفسی فروبردم و سپس با کلمات, نا توان از پیدا کردن لغات درست, به تقلا افتادم. من به کلمات بهتري احتیاج داشتم.اینجا بود که, بخش دیگري از توجهم بر این متمرکز بود که اینجا هیچ خطر دیگري جداي از خودم نبود و به طرزاتوماتیکی قوزم را صاف کردم. تقریبا یک ثانیه از زمینی که روي میز بودم گذشته بود.من به طور لحظه اي با طریقه ي حرکت بدنم مشغول بودم. در وهله اي که صاف ایستادن را در نظر گرفته بودم پیشاز این صاف شده بودم. هیچ لحظه اي از زمان طول نکشید تا این حرکت انجام شود. تغییر ناگهانی بود.تقریبا انگار کهاصلا حرکتی نبود.من به زل زدن به صورت ادوارد ادامه دادم. دوباره بی حرکت.او به آرامی میز را دور زد. هر قدم نزدیک به نصف ثانیه زمان میبرد. هر قدم به طرز مواج گونه اي سرازیر میشد,همانند آب رودخانه اي که از روي سنگهاي صیقلی میگذشت. دستش همچنان دراز شده بود.من وقار پیشرفتنش را تماشا کردم. با چشمان جدیدم تمامش را جذب کردم.او با صداي آرام و آرامش دهنده اي گفت: بلا؟ اما نگرانی در صدایش اسمم رابا لایه اي از تنش در بر گرفت.من همانطور که در لایه هاي مختلف صداي مخملینش گم شده بودم, نمیتوانستم سریعا جواب دهم. آن والاترینسمفونی بود. سمفونی اي با یک ساز, سازي ژرف تر از هر ساز دیگري که توسط بشر ساختهشده.بلا؟ عشقم؟ من متاسفم. میدونم که گیج کننده است. اما تو حالت خوبه. همه چیز خوبه.همه چیز؟ ذهنم به گردش افتاد و اخرین ساعت بشر بودنم رسید. پیشاپیش این خاطره هم نیمه تاریک به نظر میرسید,مثل اینکه از میان یک حجاب کلفت تاریک نگاه میکردم. چون چشمان انسانیم نیمه کور بودند. همه چیز بسیار مهآلود بود.وقتی او گفت همه چیز خوب بود, آن شامل رنزمه هم میشد؟ او کجا بود؟ با رزالی؟ من سعی کردم که صورت او را بهخاطر بیاورم. میدانستم که او زیبا بود. اما بسیار آزار دهنده بود که سعی کنم از میان خاطرات انسانیم ببینم. صورت او درزیر حجاب تاریکی قرار داشت. خیلی کم روشن شده بود...جیکوب چطور ؟ او خوب بود؟ آیا بهترین دوست من که مدت طولانی اي رنج کشیده بود الان از من متنفر بود؟ آیا اوبه گروه سم بازگشته بود؟ سث و لی هم همینطور؟آیا کالن ها در امان بودند یا تغییر فرم من آتش جنگ با گروه گرگینه ها را افروخته بود؟ آیا تضمین کلی ادواد همه يآنها را شامل میشد؟ یا او فقط سعی در آرام کردن من داشت؟و چارلی؟ من الان باید به او چه میگفتم؟ او باید زمانی که من میسوختم تماس گرفته باشد. آنها به او چه گفته بودند؟او فکر میکرد چه بلایی سر من آمده است؟همانطور که من براي ثانیه اي مکث کردم تا تصمیم بگیرم کدام سوال را اول بپرسم, ادوارد به طور آزمایشی نزدیکشد و با نوك انگشتانش گونه هایم را لمس کرد. صاف چون ساتن. نرم چون پر. و حالا دقیقا هم دماي پوست من.انگار که لمس او سطح زیرین پوست من را نوازش میکرد. دقیقا در میان استخوانهاي صورتم.آن احساس مورمورانه ومثل برق گرفتگی بود , استخوانهایم را تکان میداد و ازستون فقراتم پاییم میرفت.و شکمم را به لرزه می انداخت.صبر کن! من باه این فکر افتادم در حالی که لرزش به کشش تبدیل میشد که آیا من نباید این را از دست میدادم؟ آیا ازدست دادن این حس بخشی از معامله نبود؟من من یک خون آشام تازه متولد بودم. درد سوزناك خشک در گلویم اثباتی بر این امر بود. و من میدانستم که تازهمتولد بودن چه چیزهایی را شامل میشود. احساسات انسانی و کشش ها و خواستن ها بعدا به شکلی به من باز خواهندگشت. ولی من قبول کرده بودم که من نمیتوانستم آنها را در آغاز حس کنم. فقط تشنگی. آن قرار و عهد ما بود. بهايآن. که من پذیرفته بودم که بپردازم.اما همانطور که دست ادوارد به دور نقش صورن من چون فلز پوشیده با ساتن شکل میگرفت ,میل و آرزو در رگهايخشکیده ي من شعله میکشید ,در حالی که از جمجمه تا سر انگشتان پایم به آواز درآمده بود.او یکی از ابروان بی نظیرش را بالا برد در حالی که منتظر من بود تا صحبت کنم.من بازوانم را به دور او انداختم.دوباره, انگار هیچ حرکتی در کار نبود. یک لحظه من صاف و ساکن چون یک مجسمه ایستادم و در همان وهله او درمیان بازوان من بود.گرم, یا لااقل این احساس من بود. همراه با بوي شیرین خوشمزه که من هیچگاه قادر به واقعا در بر گرفتن آن بااحساسات کند انسانیم نبودم, اما او 100 درصد ادوارد بود. من صورتم را به سینه ي صاف او چسباندم.و سپس او وزنش را به طرز ناخوشایندي جا به جا کرد. و از آغوش من خودش را عقب کشید. من به صورت اودر حالیکه سردرگم و ترسیده از رد شدنم بودم, خیره شدم .امممممم......مراقب باش بلا...آي!من بازوانم را به سرعت عقب کشیدم و آنها را به همان سرعتی که فهمیدم, در پشتم بستم. من خیلی قوي بودم.گفتم:اوپس.......او لبخندي را زد که باعث میشد قبلم از حرکت بایستد اگر همچنان میتپید.نترس, عشقم . او این را در حالی گفت که دستش را بالا می آورد تا لبهایم را که از ترس نیمه باز شده بودند, لمس کند. تو فقط یه ذره از من قوي تري اونم زودگذره.سگرمه هایم در هم رفت. این را هم قبلا میدانستم. اما این بیش از بقیهی قسمتهاي این لحظه تا ابد مجازي, غیرواقعی به نظر میرسید. من قوي تر از ادوارد بودم. من باعث میشدم او آي بگوید.دست او دوباره صورت من را نوازش کرد و من تمام پریشانی ام را در حالی که موج دیگري از میل و آرزو بدن بیحرکتم را تکان میداد, فراموش کردم.این احساسات آن چنان قوي تر از آن چیزي بودند که من به آن عادت داشتم که بر خلاف فضاي اضافی در سرم,بسیار سخت بود تا رشته اي از افکارم را دنبال کنم . هر حس جدیدي من را غوطه ور میکرد.من یکی از گفته هايادوارد را, در حالی که صدایش در ذهنم در مقایسه با وضوح موسیقی روشنی که هم اکنون میشنیدم سایه ي ضعیفیبود, به یاد آودم که میگفت که نوع او , نوع ما , به راحتی حواسشان پرت میشد . من حالا میفهمیدم چرا.من تلاش متمرکزي کردم تا تمرکز کنم. چیزي بود که من نیاز به گفتن آن داشتم. مهم ترین چیزخیلی با احتیاط, آنقدر با احتیاط که حرکت واقعا قابل تشخیص بود, دست راستم را از پشتم بیرون آوردم و دستم را بالابردم تا گونه هایش را لمس کنم.امتنا کردم از اینکه به خودم اجازه دهم تا با رنگ پریده ي دستم یا ابریشم نرم پوستاو یا انرزي عظیمی که در نوك انگشتانم بود گیج شوم.به چشمان او خیره شدم و صداي خودم را باي اولین بار شنیدم.گفتم:دوست دارم. ولی بیشتر به آواز خواندن شبیه بود. صدایم زنگ میزد و موج دار بود, مثل یک زنگ.لبخند او در جواب مرا بیش از زمانی که انسان بودم خیره کرد. من میتوانستم آن را حالا واقعا ببینم.او به من گفت:همانطور که من تو رو دوست دارم.او صورت مرا بین دستانش گرفت و چهره اش را به من نزدیک کرد , به اندازه ي کافی آرام تا به من یادآوري کند کهمراقب باشم. مرا بوسید,در آغاز مثل یک زمزمه , و سپس ناگهان قوي تر , محکم تر. من سعی کردم که به یاد آورم تابا او ملایم باشم اما واقعا کار سختی بود که چیزي را در هجوم شور و احساس به یاد آوري. آنقدر سخت که نمیتوانیهیچ فکرمنسجمی را شکل دهی.انگار که او هرگز مرا نبوسیده بود. انگار که این اولین بوسه ي ما بود. و حقیقتا, او هرگز مرا اینگونه نبوسیده بود.این تقریبا باعث شده بود که احساس گناه کنم. مطمئنا من در حال نقض عهد و قرارداد بودم. به من نباید اجازه دادهمیشد که این را هم داشته باشم.اگرچه من به اکسیژن احتیاج نداشتم اما نفسهایم بخه شماره افتادند. به اندازه ي همان زمانی که در آتش میسوختم تندمیزدند. این نوع دیگري از آتش بود.کسی گلویش را صاف کرد. امت. من در آن واحد صداي عمیق او را که هم شوخی میکرد و هم اذیت شده بود راشناختم.فراموش کرده بودم که تنها نیستیم.و سپس متوجه شدم که طوري که من الان به دور ادوارد حلقه زده بودم برايحضور در جمع مودبانه نبود.خجالت زده, من دوباره در یک حرکت ناگهانی یک نیم قدم به عقب ورداشتم.ادوارد با دهان بسته خندید و با من قدم برداشت, در حالی که بازوانش را دور کمر من سفت نگه داشته بود. چهره اشمیدرخشید, انگار که شعله اي سفید در پشت پوست الماسی اش می سوخت.من نفس غیر ضروري اي کشیدم تا خودم را جمع و جور کنم.چقدر این بوسه متفاوت بود! من حالت چهره اش را خواندم در حالی که خاطرات نامعلوم انسانیم را با این احساس واضحو قوي و شدید مقایسه میکردم. او کمی از خود راضی به نظر میرسید.من او را با صداي آوازگونه ام در حالی که چشمانم را کمی باریک میکردم , متهم کردم: تو خیلی چیزها رو رو نکردهبودي!او خندید. در حالی که از او آسودگی ساطع میشد که همه چیز تمام شده بود. ترس, درد, بلاتکلیفی ها, انتظار, همه ياینها دیگر پشت سر ما بودند.او به من یادآوري کرد: اون موقع یه جورایی لازم بود. حالا نوبته توئه که منو نشکنی. او دوباره خندید.در حالی که به آن فکر میکردم اخم کردم. و سپس ادوارد تنها کسی نبود که میخندید.کارلایل از پشت امت بیرون آمد و به سرعت به سمت من آمد. چشمهایش تنها کمی محتاط بودند. اما جاسپر پشت اوحرکت میکرد. من چهره ي کارلایل را هم هرگز قبلا ندیده بودم, نه واقعا. من نیاز سریع و عجیبی به پلک زدن داشتم.مثل اینکه به خورشید خیره شده بودم.کارلایل پرسید:چه حسی داري بلا؟من براي شصت چهارم ثانیه فکر کردم .غوطه ور و سردرگم. خیلی چیز هست... صدایم به آرامی محو شد در حالی که دوباره به تون زنگ مانند صدایم گوشمیکردم.آره میتونه خیلی گیج کننده باشه.به علامت تایید سري به سرعت تکان دادم.اما یه جورایی مثل خودم حس میکنم. توقع اینو نداشتم.بازوان ادوارد به آرامی دور کمر من فشار آوردند. او زمزمه کرد: گفته بودم بهت که.کارلایل در فکر و شگفت بود: تو تقریبا کنترل شده اي. بیشتر از اون چیزي که من توقعش رو داشتم حتی با زمانی کهصرف آماده کردن ذهنی خودت براي این کردي.من راجع به تغییرات ناگهانی و وحشیانه ي حالتم و سختی تمرکز کردن, فکر کردم و زمزمه کردم: زیاد راجع بهشمطمئن نیستم.او سرش را با جدیت به نشانه ي موافقت تکان داد و سپس چشمان جواهري اش با علاقه درخشیدند.به نظر میاد ما ایندفعه کار درستی با مورفین کردیم . بگو بهم ببینم, چی از پروسه ي تغییر شکل یادت میاد؟مکث کردم در حالی که شدیدا آگاه از نفسهاي ادوارد که گونه ام را نوازش میکرد در حالی که جریان هاي الکتریکی ازطریق پوستم به من وارد میکرد, بودم .همه چی قبلا خیلی مه آلود بود . یادمه بچه نمیتونست نفس بکشه...من به ادوارد در حالی که براي لحظه اي با یادآوري آن خاطره نگران شده بودم, نگاه کردم.او در حالی که درخششی که هرگز قبلا در چشمانش ندیده بودم را داشت, قول داد:رنزمه سالم و سرحالهاو اسمش را با اشتیاق کمتري گفت. یک حرمت. به طریقی که عابدان درباره ي خدایانشان حرف می زنند.بعد از اون چی یادته؟روي حالت بلافم تمرکز کردم. من هرگز دروغگوي خوبی نبودم.خیلی به یا آوردنش سخته. قبلا خیلی تاریک بود. و بعدشم من چشمامو باز کردم و میتونستم همه چیو ببینم.کارلایا نفسی کشید. چشمانش برقی زدند:فوق العاده ست.غم و غصه مرا در بر گرفت. انتظار داشتم هر لحظه گرما به گونه هایم هجوم آورد و رازم را برملا کند. و سپس به یاآوردم که من هرگز دوباره سرخ نمیشوم. من نمیخواستم به دروغ گفتن ادامه دهم . چون ممکن بود اشتباه کنم. و مننمیخواستم راجع به سوختن فکر کنم. بر خلاف خاطرات انسانیم, آن بخش کاملا واضح بود و فهمیدم که میتوانم آن رابا دقت زیادي به یاد آورم.کارلایل سریعا معذرت خواهی کرد: من خیلی متاسفم بلا. البته که تشنگیت الان باید خیلی ناراحت کنده باشه. اینبحث باشه براي بعد.تا زمانی که او ذکر نکرده بود تشنگی غیر قابل کنترل نبود. جاي خیلی زیادي در سرم بود. قسمت جدایی از مغزمحساب سوزش گلویم را داشت , تقریبا مثل یک واکنش. به طریقی که مغز قدیمی ام تنفس و پلک زدن را کنترلمیکرد.اما فرض کارلایل سوزش را به جلوي ذهنم آورد. ناگهان, درد خشک تمام چیزي بود که میتوانستم راجع به آن فکرکنم. و هر چه بیشتر راجع به آن فکر میکردم بیشتر اذیت میکرد. دستم بالا رفت تا دور گلویم را بگیرد. انگار کهمیتوانستم شعله ها را از بیرون ملایم تر کنم. پوست گردنم در زیر انگشتانم عجیب به نظر میرسیدند. خیلی صاف و یکجورایی نرم. اگر چه به سختی سنگ هم بود.ادوارد بازوانش را انداخت و دست دیگرم را گرفت و با ملایمت کشید.بیا بریم شکار بلا.چشمانم گرد شدند و درد خودش را عقب میکشید و جایش را به شکه اي میداد.من؟ شکار؟ با ادوارد؟ ولی چطور؟ نمیدونستم چی کار کنم.او هشدار را در حالیت چهره ام خواند و لبخند تشویق و ترغیب کننده اي به من زد.خیلی آسونه عشقم.غریزي. نگران نباش نشونت میدم.وقتی حرکت نکردم آن لبخند کجش را زد و ابروهایش را بالا برد.من فکر میکردم که تو همیشه میخواستی من رو در حال شکار ببینیمن از شوخی او خندیدم ( بخشی از من با تعجب به صداي طنین زنگی متناوب گوش داد) در حالی که حرفش من را بهیاد مکالمه هاي مه الود انسانی انداخت. و بعد یک ثانیه ي تمام طول کشید تا همه ي اولین روزهاي با ادوارد را ,شروع راستین زندگی ام را , در ذهنم مرور کنم تا هرگز آنها را فراموش نکنم. من هرگز انتظار نداشتم که آنقدر یادآورياش ناراحت کننده باشد. انگار که تلاش میکردم با چشمان نیمه باز از لاي آبگل آلود ببینم. از تجربیات رزالی میدانستمکه اگر درباره ي خاطرات انسانی ام به اندازه ي کافی فکر کنم در طول زمان آنها را از دست نمیدادم. من نمیخواستمدقیقه اي از زمانی را که با ادوارد گذرانده بودم را فراموش کنم, حتی حالا, هنگامی ابدیت در مقابل ما گشوده شدهاست. من باید مطمئن میشدم که ذهن خطا ناپذیر خون آشامی من با آن خاطرات انسانی میچسبد.ادوارد پرسید:بریم؟او جلوي آمد تا دستی را هنوز دور گردنم بود را بگیرد. انگشتانش گلویم را نرم کرد.با صداي ضعیفی اضافه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#80
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۳ صبح
کرد:نمیخوام که اذیت بشی. چیزي که من قبلا قادر به شنیدن آن نبودم.از روي عادت هاي انسانی به جا مونده گفتم: خوبم . اول صبر کن.خیلی چیزها بود. من هرگز به سوالاتم نرسیده بودم. چسزهاي مهم تري از درد وجود داشتند.حالا کارلایل بود که صحبت کرد: بله؟من میخوام ببینمش . رنزمه رو.به طرز عجیبی سخت بود تا اسمش را بگویم. دخترم. این کلمات حتی سخت تر بود تا بهشان فکر کنم. خیلی دور بهنظر میرسید من سعی کردم که به یاد آورم که سه روز پیش چه حسی داشتم. و به طور اوتوماتیکی دستم از دستانادوارد آزاد شدند و به سمت شکمم رفتند.صاف. خالی. من به ابریشم کمرنگی که پوستم را پوشانده بود چنگ زدم. دوباره به وحشت افتادم. درحالی که بخشغیر قابل توجهی از ذهنم متوجه بود که حتما آلیس من را لباس پوشانده بود.میدانستم چیزي در درونم به جا نمانده است. و من کمی صحنه ي برداشت خون آلود را به یاد آوردم. اما اما اثباتفیزیکی همچنان قابل فهم نبود. تنها چیزي که میدانستم دوست داشتن لگد زدن کوچک درونم بود. بیرون از من اوچیزي به نظر میرسید که من خیال کرده باشم. یک رویاي در حال محو شدن. رویایی که نیمی کابوس بود.در حالی که با سردرگمی ام در کشمکش بودم, ادوارد را دیدم که با کارلایل نگاه سر بستهاي رد و بدل کردند.من جویا شدم: چیه؟ادوارد با حالت تسکین دهندهاي گفت: بلا این زیاد فکر خوبی نیست. اون نصفی انسانه عشقم. قلبش مزنه و خون دررگهاش جاریه. تا وقتی که تشنگیت به طرز مثبتی کنترل نشده تو نمیخواي اونو به خطر بندازي میخواي؟اخم کردم. البته که من نباید آن را میخواستم.من خارج از کنترل بودم؟ سردرگم. بله . به راحتی تمرکزم را از دست میدادم بله. اما خطرناك؟ براي او؟ دخترم؟نمیتوانستم قطعا بگویم که جواب نه است . بنابراین باید صبور میبودم. سخت به نظر میرسید. چرا که تا زمانی که او رادوباره میدیدم او واقعی نبود. تنها یک رویا از غریبه اي که در حال محو شدن بود...اون کجاست؟به سختی گوش دادم و صداي تپش قلبی را در طبقه ي زیرینم شنیدم. من میتوانستم نفس کشیدن آرام بیش از یکنفر را بشنوم. انگار که آنها هم گوش میدادند. صداي بال زدنی هم بود. یک ارتعاش... که نمیتوانستم جایی برایشبیابم.وصداي تپش قلب آنقدر آبدار و جذاب بود که دهانم به آب افتاد.پس من باید حتما یاد میگرفتم که چگونه شکار کنم قبل از اینکه او را ببینم. کودك ناشناسم را.رزالی پیششه؟با تون صداي منقطعی ادوارد جواب داد: آره.و من میتوانستم ببینم که چیزي او را ناراحت کرده است. فکر میکردم او و رز از تفاوتهایشان گذشته بودند.آیا دوبارهدشمنی و کینه شروع شده بود؟ قبل از آنکه بتوانم بپرسم او دستانم را از شکم صافم برداشت و دوباره با ملایمت کشید.در حالی که سعی به تمرکز داشتم دوباره اعتراض کردم:صبر کن! جیکوب چی ؟ و چارلی؟ تمام چیزایی که از دستدادم رو بهم بگین. چه مدت بیهوش بودم؟ادوارد به نظر نمیرسید که متوجه مکثم روي لغت آخر شده باشد. درعوض او داشت نگاه محتاط دیگري با کارلایل رد وبدل میکرد.زمزمه کردم: چی شده؟کارلایل در حالی که به طرز عجیبی روي لغت آخر تاکیید میکرد گفت: هیچی نشده!هیچی تغییر زیادي نکرده . در واقعتو فقط براي دو روز هشیار نبودي. مثل این جور چیزا که پیش میرن , خیلی سریع بود. ادوارد کارشو عالی انجام داد.خیلی خلاقانه. تزریق زهر مستقیم به قلبت ایده ي اون بود.مکثی کرد تا لبخند غرورانه اي به پسرش بزند و آهی کشید: جیکوب همچنان اینجاست و چارلی همچنان باور داره کهتو مریضی. اون فکر میکنه تو الن تو آتلانتایی. در حال گذروندن آزمایشات توي سی دي سی. به اون یه شماره ي بددادیم و خیلی مصتاصله . اون با ازمی حرف میزده.پیش خودم در حالی که به صداي خودم گوش میدادم زمزمه کردم: باید بهش زنگ بزنم...متوجه مشکلات جدید شدم. او صداي من رو نمیشناخت. این کار او را مطمئن نمیساخت. و بعد تعجب اولیه ام سر زد. :صبر کن ببینم... جیکوب هنوز اینجاست؟یک نگاه دیگر بین آنها.ادوارد به سرعت گفت: بلا خیلی چیزها براي بحث کردن هست. ولی ما باید اول به تو برسیم. تو باید الان درد داشتهباشی...وقتی او این را متذکر شد, سوزش گلویم را به یاد آوردم و با تشنج آب هانم را قورت دادم: اما جیکوب؟او با ملایمت به من یادآوري کرد که: ما تمام وقت دنیا رو براي توضیح داریم عشقم.البته. میتوانستم کمی بیشتر براي جواب صبر کنم. زمانی که دیگر این دردشدید از تشنگی آتشین دیگر تمرکزم راخدشه دار نمیکرد, گوش کردن آسان تر میشد: باشه.آلیس دراز دم در گفت:وایسا . وایسا وایسا.او با وقار رویا گونه اي از میان اتاق رقصید و گذشت. مثل ادوارد و کارلایل زمانی که به چهره ي او براي اولین بارنگاه کردم کمی شکه شدم. خیلی دوست داشتنی بود. : تو قول دادي که من دفعه ي اول اونجا باشم. اگه از بقله چیزمنعکس کننده اي رد شین چی؟ادوارد با اعتراض گفت: آلیس...آلیس گفت: فقط یک ثانیه طول میکشه... و سپس مثل گلوله از اتاق خارج شد.ادوارد آهی کشید.او راجع به چی حرف میزنه؟ولی آلیس برگشته بود . در حالی که یک آیینه ي بزرگ زراندود از اتاق رزالی را حمل میکرد. که نزدیک به دو برابرخودش قد داشت و چند برابرش پهن بود.جاسپر آنچنان ساکت و صامت بود که من از زمانی که پشت سر کارلایل آمده بود متوجه او نشده بودم. و حالا او دوبارهحرکت کرد تا هواي آلیس را داشته باشد در حالی که چشمانش بر روي حالت چهره ي من قفل شده بود. چرا که منخطر اینجا بودم.من میدانستم که او حال و هواي مرا هم میچشد. و بنابراین او باید تعجب مرا از خواندن چهره ي او که از نزدیک براياولین بار به آن نگاه میکردم دیده باشد.به چشمان انسانیه نابیناي من زخم هاي باقی مانده از زندگی گذشته ي او با ارتش تازه متولد ها در جنوب , تقریبانامریی بود. فقط با وجود نور برروي سطح کمی برآمده ي انها میتوانستم به انها معنی بخشم و وجودشان را دریابم.حالا میتوانستم ببینم که زخم ها برجسته ترین ویژگی جاسپر بودند. خیلی سخت بود تا نگاهم را از گردن و آرواره يویران او بر دارم. سخت بود حتی براي یک خون آشام هم باور کنم که میتواند از این همه سري دندانهاي درنده يگردنش جان سالم به در ببرد.به طور غریزي , عصبی شدم تا از خودم دفاع کنم. هر خونآشامی که جاسپر را دیده باشد باید این واکنش را داشته باشد.زخم ها مثل یک بیلبورد روشن بودند. آنها جیغ میکشیدند , خطرناك. چندین خون آشام سعی کرده بودند جاسپر رابکشند؟ صدها؟ هزاران؟ همان تعدادي که در تلاششان مرده بودند.جاسپر برآورد من را هم دید و هم احساس کرد. هوشیاري ام را. و لبخند کجی زد.آلیس در حالی که توجه مرا از معشوق ترسناکش دور میکرد گفت:ادوارد منو خیلی ناراحت کرد براي اینکه تو رو قبل ازعروسی جلوي آیینه نبرده بودم.ایندفعه دیگه نمیذارم مخمو بخوره.ادوارد با شک در حالی که یکی از ابروانش را بالا می انداخت گفت: مختو خوردم؟در حالی که با پریشان خیالی زمزمه میکرد آیینه را گرداند تا طرف من قرار بگیرد: شاید دارم یک کلاغ چهل کلاغمیکنم.او مقابله به مثل کرد:و شایدم این فقط از لذت کنجکاوانه و فضولیته.آلیس به او چشمک زدمن از این تبادل تنها با بخش کمتري از تمرکزم آگاه بودم. بخش بزرگتر توسط شخص در آیینه میخکوب شده بود.اولین واکنشم لذت بی فکري بو. موجود فضایی داخل شیشه بدون چون و چرا زیبا بود. هر ذره اش به زیبایی آلیس وازمی. او حتی در سکون هم روان بود. و چهره ي بی عیب و نقصش رنگ پریده بود مانند ماه در فریمی از موهاي تیرهي سنگینش. اعضاي بدنش بسیار صاف و قوي بودند. پوستش زیرکانه میدرخشید, تابان چون مروارید.دومین واکنشم وحشت بود.او که بود؟ در نگاه اول من نمیتوانستم چهره ام در هیچ کجاي نقوش صاف و عالی چهره اش بیابم.و چشمهایش! اگرچه من میدانستم که باید انتظار آنها را داشته باشم,هنوز هم چشمهایش موجی از وحشت را به درونمسرازیر میکرد.در تمام این مدت که من مطالعه میکردم و واکنش نشان میدادم, چهره اش کاملا خونسرو بود, تراشه اي از یک الهه.هیچ چیزي از پریشانی جوشان دل من نشان نمیداد. و سپس لب هاي پرش حرکت کردند.من در حالی که مایل به گفتن کلمه ي چشمهایم نبودم زمزمه کردم:چشمها؟ چه مدت اینطوریه؟ادوارد با صداي تسلی و نرمی گفت: اونا در عرض چند ماه تیره میشن. خون حیوون رنگ رو زودتر از رزیم خون انسانیرقیق میکنه. اول کهربایی میشن بعد طلایی.چشمانم براي ماهها با شعله هاي شریر قرمز میدرخشند.صدایم حالا بلند تر شده بود پریشان:چند ماه؟ ... در آیینه ابروان بی نقص ناباورانه بالاي چشمان خونی درخشانم روشنتر از آنچه که قبلا دیده بودم, بالا رفتند.جاسپرآگاه از شدت عصبانیت ناگهانی من, قدمی به جلو برداشت. او خون آشام هاي جوان را زیادي خوب می شناخت.آیا این احساس نشان از اشتباه در قضاوتی از سمت من داشت؟هیچ کس جوابی به سوالم نداد. من نگاهم را به سمت ادوارد و آلیس گرداندم. چشمان هر جفت آنها در واکنش بهناراحتی جاسپر, کمی نا متمرکز بود. یکی در حال گوش دادن به علت آن و دیگري نگاهی به آینده داشت.نفس عمیق دیگري کشیدم.من به آنها قول دادم: نه من خوبم. _ چشمانم به سمت غریبه ي در آیینه میرفت و برمیگشت. _ فقط هضمش یه دفعه سخته...پیشانی جاسپر در حالی که دو زخم در بالاي چشم چپش را نشان میداد , خط افتاد.ادوارد زمزمه کرد: نمیدونم...زن در آیینه اخمی کرد: چه سوالی رو از دست دادم؟ادوارد خندید: جاسپر میخواد بدونه چطوري این کارو میکنی.چی کار میکنم؟جاسپر جواب داد: کنترل احساساتت بلا. من هرگز ندیدم یه تازه متولد این کارو بکنه. یک حس رو در ابتداش سرکوبکنه. تو ناراحت و آشفته بودي. ولی وقتی نگرانی ما رو دیدي ,مانعش شدي و دوباره قدرت خودت رو به دست گرفتی.من آمادهی کمک بودم ولی تو بهش احتیاج نداشتی.این غلطه؟_ بدنم به طور خودکار در انتظار قضاوت و نظر او منجمد شده بود. پرسیدم:ادوارد دستش را به نرمی از بالا تا پایین بازوان من کشید انگار که میخواست من را تشویق به ذوب شدن کند. : اینخیلی تاثیر گذاره بلا ولی ما نمیفهمیمش. نمیدونیم چقدر میتونه دووم داشته باشه.براي کسري از ثانیه به فکر فرو رفتم . هرلحظه ممکن بود کنترل خودم را از دست بدهم؟ به یک هیولا تبدیل شوم؟نمیتونستم حس کنم که کی اتفاق می افته... شاید هیچ راهی براي پیشبینی همچین چیزي وجود نداشت.آلین حالا با کمی بی صبري در حالی که به آینه اشاره میکرد پرسید: ولی نظرت چیه؟من با طفره در حالی نمیخواستم اعتراف کنم که چقدر ترسیده بودم گفتم: مطمئن نیستم.به زن زیبا با چشمان ترسناك در پی تکه هایی از خودم, خیره شدم. چیزي در شکل لب هایش وجود داشت اگر اززیبایی گیج کننده اش می گذشتی این حقیقت داشت که لب بالایی اش کمی دور از تعادل بود کمی پرتر از آنچه کهباید تا با لب پایینی جور شود. پیدا کردن این نقص آشنا ي کوچک باعث شد من کمی بهتر شوم. شاید بقیه ي من همآنجا بود.من دستم را به طور ازمایشی بالا بردم و زن داخل آینه هم حرکت مرا تقلید کرد. در حالی که او نیز صورتش را لمسمیکرد چشمان خونی اش مرا محتاطانه مینگریست.ادوارد آهی کشید.از زن در حالی که یک ابرویم را بالا می انداختم ,چشم برداشتم تا به او نگاه کنمبا صداي زنگ دار خونسردم پرسیدم:مایوسی؟او خندیدو اعتراف کرد : آره.من حس کردم که شک به ماسک خونسرد چهره ام نفوذ کرد. و به دنبال آن ناراحتی.آلیس غرید. جاسپر دوباره غوز کرد. منتظر بود کنترلم را از دست بدهم.اما ادوارد به آنها توجهی نکرد و بازوانش را محکم دور بدن یخ زده من انداخت و لبهایش را به گونه ام فشرد. زمزمهکرد:"امیدوار بودم حالا که شبیه من هستی بتونم صداي مغزت رو بشنوم. و الان عصبی، به این فکر میکنم که تومغزت چی میگذره؟"احساس بهتري پیدا کردم.با خوشحالی از اینکه افکارم هنوز مال خودم بودند گفتم: "خب، فکر کنم مغزم هیچ وقت خوب کار نکنه. حداقلخوشگلم."وقتی سعی کردم خودم باشم، شوخی کردن با اون آسان تر بود.ادوارد درون گوشم غرید: "بلا، تو هیچ وقت فقط خوشگل نبودي."و بعد سرش را دور کرد و آهی کشید و به کسی گفت: "خیله خب خیله خب."پرسیدم: "چیه؟""داري جاسپر رو عصبی میکنی. وقتی به شکار بري اون خیالش راحت تر میشه."به چهره نگران جاسپر نگاه کردم و سر تکان دادم. اگر قرار بود کنترلم را از دست بدهم، ترجیح میدادم در جنگل و میاندرختان باشم تا بین اعضاي خانواده.موافقت کردم: "باشه. بریم شکار."یک سري احساس عصبی و آینده نگري دلم را پیچاند. دست ادوارد را از روي شانه ام برداشتم و پشتم را به زن زیبايدرون آینه کردم.فصل بیست و یکم:اولین شکاردر حالی که از طبقه ي دوم به پایین خیره شده بودم، پرسیدممن هیچ وقت چندان از ارتفاع نمی ترسیدم، اما توانایی دیدن تمام جزئیات با چنین وضوحی باعث شده بود چشم اندازناخوشایندتر شود. گوشه هاي صخره هاي زیرین از آنچه تصور کرده بودم تیزتر بودند.« این مناسب ترین راه خروجه. اگه می ترسی، من می تونم حملت کنم » . ادوارد لبخند زد« ؟ ما ابدیت رو داریم و تو نگران وقتی هستی که راه رفتن به طرف در پشتی می گیره »« . ... رنزمه و جیکوب طبقه ي پایین هستن ». او اندکی اخم کرد« اوه »درسته. حالا من هیولا بودم. باید از بوهایی که ممکن بود ذات وحشی مراتحریک کند دوري می کردم. مخصوصاً ازافرادي که دوستشان داشتم. حتی آنهایی که هنوز واقعاً نمی شناختم.به طرزي عجیب دیر متوجه شده بودم که « ؟ رنزمه... با جیکوب... اونجا مشکلی براش پیش نمیاد » : زمزمه وار گفتماین باید صداي قلب جیکوب باشد که از طبقه ي پایین می شنیدم . دومرتبه به
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 6 7 8 9 10 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12206')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.