مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 4

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
PRVWilhelm دیروز
UNKGarnet دیروز
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 7 8 9 10 11 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 4

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#81
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۳ صبح
شدت گوش دادم ، اما فقط می توانستم« جیکوب زیاد اون رو دوست نداره » . ضربان ثابت را بشنومبه من اعتماد کن، اون کاملاً در امانه. من دقیقاً می دونم جیکوب » . لب هاي ادوارد به طرز عجیبی برهم فشرده شدند« به چی فکر می کنهو دوباره به زمین نگاه کردم. « مسلماً » : غرولندکنان گفتم« ؟ وقت کشی » : ادوارد گفت« ... یه کمی. من نمی دونم چطوري »و کاملاً حواسم به خانواده ام، که در سکوت از پشت سرم تماشا می کردند بود. البته چندان هم سکوت نکرده بودند.امت پیش تر یک بار زیر لب بی صدا خندیده بود. یک اشتباه کافی بود تا روي زمین بیفتد و از شدت خنده به خودبپیچد. بعد جوك هایی درمورد تنها خون آشام دست و پا چلفتی دنیا شروع می شد...از آن گذشته، این پیراهن - که حتماً وقتی به قدري غرق در سوختن بودن که متوجه نبودم آلیس به من پوشانده بود -چیزي نبود که اگر خودم بودم چه براي شکار و چه براي پریدن برمی داشتم. ابریشم تنگ و بدن نماي آبی یخی؟خیال کرده بود براي جه به این احتیاج پیدا می کنم؟ بعداً مهمانی عصرانه به صرف نوشیدنی داشتیم؟و بعد، بسیار عادي، قدم به بیرون پنجره ي بلند و باز گذاشت و پرید. « منو ببین » : ادوارد گفتبا دقت تماشا کردم، تا حالت و زاویه ي خم کردن زانوهایش را بفهمم. صداي فرود آمدن او بسیار آهسته بود - صداییخفه مثل دري که به آرامی بسته شود، یا کتابی که به نرمی روي میز قرار گیرد.به نظر سخت نمی رسید.هنگام تمرکز دندان هایم را به هم می ساییدم، سعی کردم از قدم ساده ي او در فضاي خالی تقلید کنم.هاه! انگار زمین بسیار آهسته به طرفم حرکت می کرد گویی هیچ چیزي نبود که پایم به آن بخورد- آلیس مرا در چهکفش هایی کرده بود؟ پاشنه بلند؟ او عقلش را از دست داده بود – و پاهایم را دقیقاً در جاي درست قرار دادم، طوریکهفرود آمدن از قدم زدن روي یک سطح صاف هیچ سخت تر نبود.روي کف پا به زمین آمدم، نمی خواستم پاشنه هاي باریک کفش بشکنند. فرود من به نظر به آهستگی او می رسید. بهاو نیشخند زدم.« درسته. سخت نبود »« ؟ بلا » . او متقابلاً لبخند زد« ؟ بله »« واقعاً با وقار بود – حتی واسه یه خون آشام »براي لحظه اي آن را سبک سنگین کردم و بعد، ذوق زده شدم. اگر فقط همین طوري آن جمله را گفته بود، امت حتماًمی خندید. هیچ کس این حرکت را خنده دار نیافته بود، پس می بایست حقیقت داشته باشد. این اولین بار بود که تابحال در تمام عمرم کسی کلمه ي باوقار را براي من به کار برده بود.« ممنونم » : به او گفتمو بعد کفش هاي ساتن نقره اي رنگ را یکی یکی درآوردم و باهم به طرف پنجره ي باز پرتاب کردم. شاید، کمیمحکم، اما شنیدم که کسی قبل از اینکه قاب چهارچوب را خراب کنند آنها را گرفت.« حس مدش به اندازه ي تعادلش بهتر نشده » . آلیس غرغر کردادوارد دستم را گرفت- نمی شد تحت تاثیر لطافت و حرارت آرامش بخش پوست او قرار نگیرم – و به سرعت از حیاطپشتی به طرف حاشیه ي رودخانه دویدیم. من بی اراده با او همراهی می کردم.هرچیزي که فیزیکی بود به نظر ساده می رسید.« ؟ شنا می کنیم » : وقتی در کنار آب توقف کردیم از او پرسیدم« تا لباس خوشگلت خراب شه؟ نه. می پریم »در حالی که به آن فکر می کردم، لب هایم را به هم فشردم. رودخانه در اینجا حدود پنجاه یارد وسعت داشت .« اول تو » : گفتماو به گونه ام دست کشید، دو قدم به عقب برداشت و بعد، آن دو قدم را به دو برگشت، روي سنگ صافی که به طورمحکم که در کنار رودخانه قرار داشت پرید. همچنان که به حالت قوس دار از بالاي رودخانه می گذشت حرکت تند وسریع او را بررسی کردم. در آخر درست قبل از اینکه در درختان انبوه آن طرف رودخانه ناپدید شود معلق زد.و صداي خنده ي آهسته ي او را شنیدم. « خود نما » : زیرلب گفتمپنج قدم به عقب رفتم، فقط براي احتیاط و، نفس عمیقی کشیدم.ناگهان، دوباره عصبی بودم. نه براي افتادن و صدمه دیدن – بیشتر نگران این بودم که جنگل آسیب ببیند.این باید کم کم بر من غلبه می کرد، اما حالا می توانستم حسش کنم - قدرت خام و عظیم که در اندام هایم میچرخید. ناگهان مطمئن بودم که اگر می خواستم زیر دریاچه تونل بکنم، با پنجه یا مشت راهم را مستقیم در بستر سنگباز کنم، زیاد وقتم را نمی گرفت. اشیاء در اطراف من - درخت ها، بوته ها، صخره ها... خانه- همه به نظر شکننده میرسیدند.در حالی که شدیداً امیدوار بودم که ازمه علاقه ي ویژه به هیچ درخت خاصی در آن طرف رودخانه نداشته باشد، اولینقدم بلند را برداشتم. و بعد وقتی که ساتن تنگ شش اینچ بالاي رانم چاك خورد متوقف شدم. آلیس!خوب، همیشه به نظر می رسید آلیس با لباس ها طوري رفتار می کند که انگار براي یک بار استفاده ساخته شده بودند،بنابراین نباید این کار باعث ناراحتی خاطرش می شد. خم شدم تا با دقت لبه هاي درز سمت راست لباس که سالم بودرا بین انگشتانم بگیرم و، با به کار گرفتن کم ترین مقدار فشار ممکن ، پیرهن را تا بالاي رانم شکافتم . سپس همانکار را با طرف دیگر کردم تا به هم تطبیق داده شوند.خیلی بهتر شد.می توانستم قهقهه ي کر کننده را از درون خانه بشنوم و، حتی صداي کسی که دندان هایش را به هم می سایید.صداي قهقهه هم از طبقه ي بالا می آمد و هم پایین و، من به آسانی متوجه تغییر بزرگ بین آن دو شدم، صدايقهقهه ي خشن و بم از طبقه ي پایین می آمد.پس جیکوب هم در حال تماشا بود؟ نمی توانستم تصور کنم که او حالا به چه فکر می کرد، یا اینکه هنوز اینجا چه کارمی کرد. تجسم کرده بودم دیدار دوباره مان – اگر او می توانست زمانی مرا ببخشد- در آینده ي دور اتفاق بیفتد،زمانی که من پر استقامت تر بودم و زمان، زخم هایی را که به قلب او وارد کرده بودم شفا داده باشد.برنگشتم تا حالا به او نگاه کنم، از نوسان وضع روانی ام آگاه بودم. خوب نبود اجازه دهم هیچ کدام از احساساتم زیاد درکالبد ذهنم قوي شود. ترس هاي جاسپر هم مرا عصبی کرده بودند. باید قبل از اینکه با هر چیز دیگر روبه رو می شدمشکار می کردم. سعی کردم چیزهاي دیگر را فراموش کنم تا بتوانم تمرکز کنم.« ؟ می خواي دوباره ببینی » . صدایش نزدیک تر می شد « ؟ بلا » : ادوارد از بین درختان صدا زداما من همه چیز را به وضوح با یاد داشتم، بدون شک، نمی خواستم به امت بهانه اي براي خنده ي بیشتر به دوره يآموزشی ام بدهم. این یک کار فیزیکی بود- باید غریزي باشد. بنابراین نفس عمیقی کشیدم و به طرف رودخانه دویدم.حالا که دامنم مانعم نبود، فقط یک پرش بلند می خواست تا به لبه ي آب برسم. فقط کسري از ثانیه گذشته، و هنوززمان زیادي باقی بود - چشم ها و ذهنم به قدري سریع حرکت کردند که یک قدم کافی بود. ساده بود که پاي راستم راروي سنگ صاف قرار دهم و با استفاده از فشار کافی بدنم را به حالت چرخشی به هوا بفرستم.چیزي عجیب، سبک بالانه، هیجان انگیز اما کوتاه بود. یک ثانیه بیشتر نگذشته بود و من، در آن طرف بودم.انتظار داشتم درختان نزدیک به هم مشکل ایجاد کنند، اما به طرز متحیر کننده اي مفید واقع شدند. زمانی که دوبارهدر اعماق جنگل به طرف زمین برمی گشتم آسان می شد دستم را دراز کنم و خودم را به شاخه ي راحتی بگیرم؛چرخیدم و به نرمی و روي نوك پاهایم فرود آمدم، روي تنه ي عریض کاج سیتکا که پانزده پا تا زمین فاصله داشت.معرکه بود.به دور از طنین متناوب خنده ام، می توانستم صداي ادوارد را بشنوم که براي یافتن من می دوید. پرش من دو برابربلندتر از او بود. وقتی به درخت من رسید، چشمانش گشاد شده بودند. با چابکی از روي شاخه پریدم و تا کنار او بروم،بی صدا روي پاهایم فرود آمدم.« ؟ خوب بود » : در حالی که از هیجان به نفس نفس افتاده بودم ، پرسیدماو لبخند رضایت آمیزي زد، اما لحن عادي صدایش با حالت متحیر چشم هایش نمی خواند . « خیلی خوب »« ؟ می شه یه بار دیگه انجامش بدیم »« تمرکز داشته باش ، بلا- ما توي یه سفر شکاري هستیم »« شکار » . سرم را به علامت تایید تکان دادم « اوه ، درسته »او نیشخند زد، حالت چهره اش ناگهان تمسخر آمیز شده بود و، شروع به دویدن کرد. او « . دنبالم بیا... اگه می تونی »از من سریع تر بود. نمی توانستم تصور کنم چه طور پاهایش را با چنین سرعت کور کننده اي حرکت می دهد، اما اینفراتر از من بود. در هر صورت، من قوي تر بودم و، هر گام بلند من با طول سه قدم او برابري می کرد. پس با او درمحوطه ي سبز به پرواز در آمدم، در کنار او، نه پشت سرش. همان طور که می دویدم، نمی توانستم جلوي خنده ي بیصدایم را از شدت هیجان این کار بگیرم؛ خنده نه از سرعتم کاست و تمرکزم را برهم زد.بالاخره می توانستم بفهمم که چرا ادوارد وقتی می دوید هیچ گاه به درخت ها اصابت نمی کرد- سوالی که همیشهبرایم یک معما بود. حس غریبی بود، یک تعادل بین سرعت و شفافیت. به همین جهت، وقتی من به بالا، زیر و در بینراه پر پیچ و خم سبز و انبوه موشک وار، با سرعتی که می بایست همه چیز را در اطراف من به اشکال غیر قابلتشخیص درمی آورد می دویدم، هنگام رد شدن به سادگی می توانستم هر برگ ریز را بر روي بوته هاي کوچک توتفرنگی ببینم.به خاطر باد ناشی از سرعت من، مو و پیرهن پاره ام پشت سرم به اهتزاز درآمده بود و، با اینکه می دانستم نباید اینگونه باشد، در برابر پوستم گرم می نمود. همان طور که زمین خشن جنگل زیر پاهاي برهنه ام مثل مخمل بود و، شاخههایی که به پوستم اصابت می کرد نباید حسی مانند نوازش پر در من به وجد می آورد.جنگل از آنچه تا به حال شناخته بودم زنده تر بود- موجودات کوچکی که به فکرم نمی رسید وجود داشته باشند دربرگ ها فراوان بودند. آنها همه پس از رد شدن ما ساکت می شدند و نفس هایشان از ترس تند می شد. انگار حیوان هابه بوي ما نسبت به انسان ها عکس العمل هاي خیلی عاقلانه تري داشتند. مسلماً، این موضوع روي من تاثیر برعکسداشت.منتظر بودم از نفس بیفتم، اما نفسم به آسانی می آمد و می رفت. منتظر ماندم تا ماهیچه هایم به سوزش بیفتند، اماهرچه به گام هایم بیشتر عادت می کردم به نظر می رسید قدرتم افزایش می یابد. قدم هایم بلندتر شد و چیزينگذشت که او براي با من پیش رفتن تلاش می کرد. دوباره خندیدم، وقتی شنیدم که او عقب افتاده است در پوستخود نمی گنجیدم. حالا که پاهاي برهنه ام به ندرت با زمین تماس پیدا می کردند بیشترحس پرواز داشتم تا دویدن.صدایش آرام و سست بود. دیگر هیچ چیزي نمی توانستم بشنوم ؛ او توقف کرده بود . « بلا » : او مرا صدا زدلحظه اي به فکر یاغیگري افتادم.اما، با یک آه، چرخیدم و به نرمی کنار او پریدم، چند صد یارد به عقب. امیدوارانه به او نگاه کردم. او که یک ابرویش رابالا برده بود، داشت لبخند می زد. او به قدري زیبا بود که فقط می توانستم خیره نگاهش کنم.« ؟ می خواستی تو کشور بمونی؟ یا قصد داشتی تا بعد از ظهر به کانادا برسی » : متحیر پرسیدتمرکزم کم تر بر چیزي که می گفت بود و بیشتر روي حرکت هیپنوتیزم کننده ي لبهاي « همین خوبه » : تایید کردم« ؟ می خوایم چی شکار کنیم » . او هنگامی که صحبت می کردوقتی با شنیدم کلمه ي آسان چشم هایم تنگ شدند « ... گوزن شمالی. فکر کردم واسه بار اولت یه چیز آسون باشه »صدایش به خاموشی گرایید.اما قصد نداشتم جرو بحث کنم؛ من خیلی تشنه بودم. به محض اینکه شروع به فکر کردن درباره ي سوزش خشکداخل گلویم کردم، تمام چیزي شد که می توانستم به آن بیندیشم. مطمئناً بدتر می شد. دهانم مانند ساعت چهار دریکی از روزهاي ماه جون در کوچه ي مرگ بود بود.حالا که توجهم را به عطش داده بودم، « ؟ کجا » : در حالی که با بی صبري درخت ها را از نظر می گذراندم، پرسیدمگویی هرفکر دیگر در سرم رنگ باخته بود، به افکار خوشایند ترم نفوذ کرد : مانند دویدن و لب هاي ادوارد و بوسیدنو... عطش سوزان. نمی توانستم از دست این خلاص شوم .با تماس دست او « واسه یه دقیقه بی حرکت بایست » : او دست هایش را به نرمی روي شانه هایم گذاشت و گفتبراي یک لحظه فوریت تشنگی از من دور شد.وقتی اطاعت کردم، دست هایش را به طرف صورتم بالا برد، گونه هایم را « حالا چشم هاتو ببند » : او زیر لب گفتنوازش می کرد. حس کردم به نفس نفس می افتم و براي لحظه اي دوباره منتظر سرخ شدنی که نمی آمد شدم.« ؟ گوش کن... چی می شنوي » : ادوارد دستور دادمی توانستم بگویم: همه چیز؛ صداي بی نقص او، نفس هایش، تماس لب هایش به هم وقتی که صحبت می کرد،زمزمه ي پرندگان که بال هایشان را در نوك درختان تمیز می کردند، تپش قلبشان، افتادن برگ هاي افرا روي هم،صداي ضعیف مورچه ها که در یک صف طولانی پشت هم از تنه ي نزدیک ترین درخت بالا می رفتند. اما می دانستمکه منظور او یک چیز خاص است، بنابراین به دنبال چیزي متمایز از زمزمه ي آهسته ي حیات اطراف خودم، شنوایی امرا وسعت دادم. یک دشت در نزدیکی ما بود- باد بر فراز چمن هاي روباز صداي دیگري داشت- و یک جویبار کوچک،با بستر پرصخره. و در آنجا، نزدیک به صداي آرام آب، حرکت زبان هایی که لیس می زدند، صداي بلند ضربان قلبهاي سنگین، پمپاژ پرقدرت جریان خون...« ؟ کنار نهر، به طرف شمال شرقی » : در حالی که هنوز چشم هایم بسته بودند، پرسیدم« ؟ درسته. حالا... منتظر باش دوباره باد بوزه و... چی به مشامت می رسه » : تایید کردبیشتر او - عطر عجیب عسل-یاس -و-آفتابی عجیب او. اما هم چنین بوي غنی و زمینی خزه و پوسیدگی، صمغ همیشهبهارها، رایحه ي گرم و تا حدودي معطر موش هایی که زیر ریشه ي درختان خود را جمع کرده بودند. و بعد، دوباره آنرا گسترش دادم، بوي آب زلال، که علارقم تشنگی من به طرز حیرت انگیزي نچسب بود. به سمت آب تمرکز کردم ورایحه اي را یافتم که باید مربوط به صداي لیس زدن و قلب هاي تپنده می بود. یک بوي گرم دیگر، غنی و تند، قويتر از بقیه. و با این حال تقریباً به غیر جذابی جویبار. بینی ام را چین انداختم.« می دونم- یه کم طول می کشه تا بهش عادت کنی » . او بی صدا خندیدسه تا هستن؟ » : حدس زدم« . پنج تا. دو تا دیگه توي درختهاي پشت اونها هست »« ؟ حالا چی کار کنم »« ؟ حس انجام چه کاري رو داري » . صدایش مثل این بود که دارد لبخند می زنددر آن باره فکر کردم، هنگامی که گوش می دادم و در رایحه تنفس می کردم چشم هایم هنوز بسته بودند. دور دیگرياز عطش گدازنده به هشیاري ام هجوم آورد و، ناگهان رایحه ي گرم و تند چندان هم نامطبوع نبود. حداقل چیزي داغو مرطوب در دهان خشکم می ریخت. چشمانم به سرعت باز شدند.راجع بهش » : او همان طور که دستانش را از روي صورت من برمی داشت و یک قدم به عقب می رفت توصیه کرد« . فکر نکن. فقط غرایزت رو دنبال کناجازه دادم عطر مرا برباید، هم چنان که از سراشیبی باریک چمنزار جایی که نهر جریان داشت شبح وار پایین می رفتم،چندان از حرکاتم آگاه نبودم. هنگامی که در حاشیه ي سرخس دار درخت ها درنگ کردم، بدنم به طور خودکار خم شدو به حالت حمله رفت. می توانستم یک گوزن نر بزرگ را در لبه ي جوي ببینم که دو شاخ پر انشعاب سرش را تاخ دارکرده بود و، چهار پیکر خالدار دیگر با فرافت خاطر رو به مشرق داخل جنگل گام بر می داشتند.گذاشتم عطر حیوان نر مرا در بر بگیرد، نقطه ي داغ گردن پشمالوي او جایی بود که گرما قویتر از اندام هاي دیگرساطع می شد. فقط سی یارد بین ما فاصله بود. خودم را براي اولین پرش محکم گرفتم.اما ماهیچه هاي من براي آماده شدن حرکت می کردند، باد تغییر مسیر داد، حالا از طرف شرق می وزید و عطر قويتري با خودذ می آورد. صبر نکردم تا فکر کنم، بین درختان در مسیري خلاف نقشه ي اصلی ام به پرواز درآمدم. گوزنترسید و به طرف جنگل
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#82
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۴ صبح
رفت، دنبال رایحه ي جدید رفتم که به قدري جذاب بود که انتخاب دیگري باقی نمی گذاشت.اجباري بودعطر کاملاً بر من حاکم شده بود. وقتی دنبالش می کردم فقط یک هدف در سرم بود، فقط از عطش و بویی که قولفرونشاندن آن را می داد آگاه بودم. عطش بدتر شد، حالا به قدري دردناك بود که تمام افکار دیگرم را مغشوش کردهبود و داشت سوختن سم در رگ هایم را به من یادآوري می کرد.فقط یک چیز بود که حالا شانسی براي رسوخ در تمرکزم داشت، یک غریزه ي نیرومندتر، اساسی تر از نیاز به خاموشکردن آتش- این غریزه براي محافظت خودم از خطر بود. دفاع شخصی.ناگهان از این حقیقت که کسی مرا تعقیب می کرده بحالت آماده باش درآمدم. کشش عطر غیرقابل مقاومت با انگیزهبراي برگشتن و دفاع از شکارم می جنگید. صدایی در سینه ام خروشیدن گرفت، لبهایم با هماهنگی کنار رفتند تا براياخطار دندان هایم را آشکار سازند. قدم هایم آهسته شدند، نیاز به حفاظت از پشتم با میل به فرو نشاندن عطش درکشمکش بود.

و سپس می توانستم صداي تعقیب کننده ام را بشنوم که نزدیک می شد و، حس دفاع برنده شد. صداي درون سینه امراه خود را از گلوي من باز کرد و خارج شد.غرش حیوان واري روي لبهاي خودم آمد، به قدري غیر منتظره بود که مرا به خود آورد. گیجم کرد .، براي ثانیه ايذهنم شفاف شد- غبار عطش کنار رفت،باد تغییر مسیر داد، بوي زمین خیس و بارانی که در راه بود را به صورتم وزاند، مرا بیشتر از چنگال آتشین عطر رهاییداد- عطري به قدري لذیذ که فقط می توانست متعلق به یک انسان باشد.ادوارد چند قدم آن طرف تر مکث کرد، بازوانش بالا رفتند گویی می خواست مرا در آغوش بگیرد- یا مهارم کند.هنگامی که از وحشت خشک شدم، چهره اش مصمم و محتاط بود.متوجه شدم که نزدیک بوده به او حمله کنم. با حرکتی تند خودم را صاف کردم و از حالت تدافعی خارج شدم. همچنانکه دوباره تمرکز می کردم نفسم را نگه داشتم، می ترسیدم نیروي رایحه از طرف جنوب بوزد.او می توانست بازگشت منطق را به چهره ي من ببیند و، درحالی که دست هایش را پایین می آورد یک قدم به طرفمن برداشت.« من باید از اینجا دور شم » : با استفاده از هوایی که در شش هایم داشتم، از بین دندان هایم گفتم« ؟ می تونی بري » . شک بر صورت او سایه انداختوقت نداشتم از او بپرسم که منظورش از آن حرف چه بود. می دانستم که قابلیت شفاف فکر کردن فقط تا زمانی ادامهمی یافت که می توانستم خودم را از فکر کردن به-دوباره شروع به دویدن کردم، با حداکثر سرعت به طرف شمال، تنها روي احساس نا راحت محرومیت که به نظر میرسید تنها واکنش بدن من نسبت به عدم وجود هوا باشد تمرکز کردم. هدفم این بود که تا حد لازم از عطر پشت سرمفاصله بگیرم تا دیگر آن را حس نکنم. تا پیدا کردن آن غیر ممکن شود، حتی اگر تغییر عقیده می دادم...یک بار دیگر، می دانستم که کسی دنبالم می کند، اما این دفعه عقلم سر جایش بود. با غریزه ام براي تنفس جنگیدم -تا از رایحه مطمئن شوم که او ادوارد است. نیازي نبود براي مدت زیادي بجنگم؛ هرچند از هر زمان دیگري سریع ترمی دویدم؛ پس از چند لحظه ي کوتاه ادوارد به من رسید.فکر جدیدي به ذهنم خطور کرد و توقف کردم، پاهایم روي زمین قرار گرفتند. مطمئن بودم که اینجا امن بود، اما براياحتیاط نفسم را حبس کردم.ادوارد مثل باد از من رد شد، از توقف ناگهانی من متحیر شده بود. چرخی زد و یک ثانیه بعد در کنار من بود. دستانش راروي شانه هایم گذاشت و در چشم هایم خیره شد، هنوز شوك احساس حاکم بر چهره اش بود.« ؟ چطور اون کار رو کردي » : او پرسیدمن خیال کرده بودم که « ؟ قبلاً گذاشتی ازت جلو بزنم، این طور نیست » : سوال او را نادیده گرفتم و در مقابل پرسیدمخیلی خوب می دوم !وقتی دهانم را باز کردم، می توانستم هوا را مزه کنم - حالا تمیز بود، بدون هیچ ردي از عطر ترغیب کننده اي که بهعطشم دامن می زد. با احتیاط نفسی کشیدم.« ؟ بلا، چطور انجامش دادي » . او شانه هایش را بالا انداخت و سرش را تکان داد، نمی خواست منحرف شود« . فرار؟ نفسم رو حبس کردم »« ؟ چطور از شکار دست کشیدي »« . وقتی تو اومدي پشت سرم... خیلی از اون متاسفم »چرا داري از من معزرت می خواي؟ من اون کسیم که به طرز وحشتناکی بی ملاحظه بود. گمون کردم هیچ کی »نزدیک این محدوده نمیاد، اما اول باید چک می کردم. اشتباه احمقانه اي بود! تو هیچ کاري نکردي که بخواي واسش« . عزرخواهی کنیهنوز از اینکه از لحاظ فیزیکی قادر به چنین توهینی به مقدسات بودم وحشت زده بودم. « ! من بهت غریدم »« . معلومه که کردي. این خیلی طبیعیه. نمی تونم درك کنم چطور فرار کردي »ممکن » ؟ رفتار او مرا سردرگم کرده بود- او انتظار داشت چه اتفاقی بیفتد « ؟ چی کار می تونستم بکنم » : پرسیدم« . بود کسی باشه که می شناسماو مرا از جا پراند، ناگهان با صداي بلند قهقهه می زد، سرش را عقب می برد و باعث شد صداي آن بین درخت هابپیچد.« ؟ چرا داري به من می خندي »فوراً خنده اش متوقف شد و، می توانستم ببینم که دوباره محتاط شده.با خودم فکر کردم: خشمت رو کنترل کن! باید مراقب خلق و خویم می بودم. درست مثل این بود که یک گرگینه يجوان بودم نه یک خون آشام.« . من به تو نمی خندم، بلا. می خندم چون تو شوکم. و شک زده ام واسه اینکه به کل حیرت کردم »« ؟ چرا »تو نباید بتونی هیچ کدوم از این کارهارو انجام بدي. تو نباید اینقدر... اینقدر منطقی باشی. نباید قادر باشی اینجا »بایستی و در کمال آرامش سر این موضوع با من بحث کنی. و، خیلی بیشتر از همه ي این ها، تو نباید می تونستی بابوي خون انسان تو هوا شکارت رو نصفه ول کنی. حتی خون آشام هاي باتجربه با این موضوع مشکل دارن - ما خیلیمراقبیم که کجا شکار می کنیم تا خودمون رو در مسیر هوس قرار ندیم. بلا، تو یه جوري رفتار می کنی انگار دهه ها از« . سنت گذشته نه چند روزاما من می دانستم که سخت خواهد بود. براي همین بود که اینقدر گوش به زنگ بودم. انتظار داشتم که « ، اوه »سخت باشد.چه چیزها که حاضر نیستم بدم، تا قادر » . او دوباره دست هایش را روي صورتم گذاشت، چشمانش پر از حیرت بودند« . باشم فقط در این لحظه درون ذهنت رو ببینمچه احساسات نیرومندي. من براي قسمت عطش آماده شده بودم، اما براي این نه. بسیار مطمئن بودم که دیگر وقتی اومرا لمس می کند همچین حسی به من دست نخواهد داد. خوب، راستش، مثل قبل نبود.قوي تر بود.دستم را دراز کردم تا به سطوح صورت او دست بکشم؛ انگشتانم روي لب هاي او درنگ کردند.عدم اطمینانم باعث شده بود کلمات « ؟ فکر می کردم واسه یه مدت طولانی دیگه این احساس رو نخواهم داشت »« . من هنوزم تو رو می خوام » . سوال گونه خارج شوند« ؟ چطور حتی می تونی روي اون تمرکز کنی؟ به طور غیرقابل تحمل تشنه نیستی » . او با تعجب پلک زدمسلماً حالا بودم، حالا که او دوباره این موضوع را به میان آورده بود !سعی کردم آب دهانم را فرو دهم و بعد آهی کشیدم، براي کمک به تمرکزم مثل دفعه ي قبل چشم هایم را بستم.ادوارد دست هایش را انداخت، وقتی به دوردست ها در اعماق حیات سبز گوش سپرده بودم حتی نفس هم نمی کشید،از بین بوها و صداها به دنبال چیزي که زیاد در تضاد با عطشم نبود می کاوویدم. رایحه ي ضعیفی از یک چیز متفاوتبه مشامم رسید، رد آن به سمت شرق می رفت...چشم هایم به تندي باز شدند، اما همچنان که چرخیدم و بی صدا مثل تیر به طرف شرق دویدم تمرکزم هنوز رويحس هاي تیزتر بود. در اول می شد گفت زمین به سمت بالا شیب دار شد و من در حال دویدن به حالت شکار خمشدم، نزدیک به زمین، اگر راحت تر بود دستم را به درخت ها می گرفتم. حضور ادوارد را با خودم بیشتر احساس میکردم تا اینکه بشنوم، او به نرمی آهسته بین درختان حرکت می کرد، اجازه می داد من جلودار باشم.هرچه بالاتر می رفتیم پوشش گیاهی کم تر می شد، عطر و صمغ کاج قوي تر می شد- رایحه ي گرمی بود، تیزتر ازبوي گوزن شمالی و همین طور خوشایندتر. چند ثانیه بعد می توانستم صداي قدم هاي آهسته ي پنجه هاي غولپیکري را بشنوم که بسیار ضعیف تر از صداي حیوانات سم دار بود. صدا بلند بود - روي بوته ها قدم برمی داشت نهزمین. من هم به طور خودکار به طرف یک درخت پریدم تا در جاي مرتفع تري باشم، تا نیمه هاي یک صنوبر نقره فامبالا رفتم.حالا صداي آهسته ي پنجه ها از پایین به گوش می رسید؛ عطر غنی خیلی نزدیک بود. چشم هایم حرکت مربوط بهصدا را تشخیص دادند و گربه ي عظیم الجثه ي گندمی رنگی را دیدم که پنهان شده بود، درست سمت چپ زمین زیرپاي من در جلوي تنه ي تنومند یک درخت کاج آهسته حرکت می کرد. او بزرگ بود- به راحتی می شد گفت که چهاربرابر من است. چشم هایش به زمین زیرش دوخته شده بودند؛ گربه هم شکار کرده بود. بوي چیز کوچک تري بهمشامم رسید، در کنار رایحه ي شکار من بی مزه بود، زیر درخت از ترس خودش را جمع کرده بود. وقتی شیر آماده يجهیدن شد دمش به طور غیرعادي اي تکان خورد.به سبکی خیز برداشتم، در هوا به پرواز درآمدم و روي بوته ي کنار شیر فرود آمدم. او لرزش درخت را احساس کرد وچرخید. از مبارزه طلبی و حیرت جیغ می کشید. در فضاي بینمان چنگ زد، چشمانش از خشم برق می زدند. من که ازشدت عطش داشتم دیوانه می شدم دندان هاي در معرض نمایش و پنجه هاي قلاب مانند او را نادیده گرفتم و خودمرا به طرف او پرت کردم، هردو روي زمین جنگل افتادیم.زیاد به نبرد شباهت نداشت.تمام تاثیر پنجه هاي چنگک مانند او روي پوست من مثل تماس انگشت هایی بود که نوازش می کردند. دندان هاي اوروي شانه یا گلوي من فرو نمی رفتند. وزنش هیچ بود. دندان هایم فقط گلوي او را می طلبیدند و مقاومت غریزي اودر برابر قدرت من به طرز رقت انگیزي ضعیف بودند. آرواره ام به راحتی روي نقطه ي معین جایی که گرما از آن ساتعمی شد قفل شدند.به آسانی گاز گرفتن کَره بود. دندان هایم تیغ هاي آهنین بودند؛ از بین مو و گوشت و رگ و پی او رد شدند گوییاصلاً آنجا نبودند.مزه اشتباه بود، اما زمانی که خون داغ و مرطوب را با ولع و اشتیاق می نوشیدم، عطش ظالم و سوزاننده را آرام می کرد.کشمکش هاي گربه کم زور و کم زور تر و فریادهایش با صداي خس خسی خفه شدند. گرماي خون در سراسر بدنمپخش شد، حتی نوك انگشت هاي پایم را گرم کرد.قبل از اینکه سیرشوم، شیر تمام شده بود. وقتی او خشک شد آتش دومرتبه زبانه کشید، لاشه ي او را با انزجار رو رويبدنم کنار کشیدم. چطور می توانستم بعد از خورن همه ي آن هنوز تشنه باشم؟با یک حرکت سریع خودم را پیچ دادم و بلند شدم. وقتی ایستادم متوجه شدم که چقدر کثیف و ژولیده هستم. صورتم رابا پشت بازویم پاك و سعی کردم پیراهن را درست کنم. پنجه هایی که در برابر پوستم بسیار بی تأثیر بودند، برايدریدن ساتن نازك بیشتر موفقیت کسب کرده بودند.سرم را بلند کردم و او را دیدم که با بی خیالی به تنه ي یک درخت تکیه داده است و با قیافه « ... هم م » : ادوارد گفتي متفکري من را تماشا می کند.سرتاپایم کثیف شده بود، موهایم درهم گره خورده بود، لباسم با « . فکر کنم بهتر از این ها می تونستم انجامش بدم »لکه هاي خون پوشانده شده و فقط تکه پارچه هاي آن از من آویزان بودند. ادوارد این جوري از سفرهاي شکاري بهخانه برنمی گشت.تو کاملاً خوب انجامش دادي. این فقط... فقط موضوع اینه که نگاه کردنش خیلی برام سخت » : او مرا خاطر جمع کرد« . تر از اونی بود که باید می بودبا سردرگمی یکی از ابروهایم را بالا بردم.« . این برخلافه قانونه که بذارم تو با شیرها کشتی بگیري. تمام مدت حمله ي عصبی داشتم » : او توضیج داد« . دیوونه »« . می دونم . عادت هاي قدیکی سخت می میرن. بهرحال، پیرهنت بهتر شده، خوشم میاد »« ؟ چرا من هنوز تشنمه » . اگر می شد سرخ شوم، می شدم. موضوع را عوض کردم« . چون جوونی »« . و فکر نمی کنم دیگه شیر کوهی اي این دورو بر باشه » . آهی کشیدم« . در عوض یه عالمه آهوي کوهی هست »« . بوي اون ها به این خوبی نیست » . شکلکی درآوردم« . گیاهخواران . بوي گوشت خوارها به انسان نزدیک تره » : او توضیح داد« . خیلی هم مثل انسان ها نیست » : درحالی که سعی می کردم به یاد نیاورم، مخالفت کردمهرکسی » . لحنش موقرانه بود، اما برق شیطنت آمیزي در چشم هایش وجود داشت « می تونیم برگردیم » : او گفتنگاهش دوباره « . که اونجا بود، اگه که مرد بودن، احتمالاً از مرگ هم باکشون نبود، اگه که تو ازرائیلشون می شديدر واقع ، ممکن بود لحظه اي که تورو می بینن فکر کنن قبلاً مردن و رفتن » . روي پیراهن نابودشده ي من برگشت« . بهشت« . بیا بریم یه چندتا گیاه خوار نفرت انگیز شکار کنیم » . چشم هایم را چرخی دادم و صداي خرناس مانندي درآوردمهمان طور که به طرف خانه برمی گشتیم یک گله ي بزرگ از آهو ها پیدا کردیم. این بار، حالا که لم آن دستم آمدهبود او با من شکار کرد. یک آهوي نر بزرگ را به زمین انداختم، تقریباً به اندازه ي درگیري ام با شیر کثیف کاري کردم.قبل از اینکه کارم با اولی تمام شود، او دوتا را تمام کرده بود، یک تار مویش هم جابه جا نشده بود، یک لکه هم رويپیراهن سفیدش نبود. گله ي پراکنده و وحشت زده را دنبال کردیم، اما این بار به جاي خوردن، با دقت تماشا کردم تاببینم او چطور اینقدر تمیز شکار می کند.تمام زمان هایی که آرزو کرده بودم اي کاش ادوارد مجبور نمی شد موقع شکار مرا ترك کند، در نهان کمی در آسایشبودم. زیرا مطمئن بودم که دیدن این ترسناك خواهد بود. وحشت انگیز. اینکه دیدن او در حال شکار کردن بالاخرهباعث می شد او به چشمم مثل یک خون آشام باشد.به طور قطع حالا که خودم خون آشام بودم، از این پرسپکتیو خیلی متفاوت تر بود. اما شک داشتم که حتی چشم هايانسانی ام می توانستند زیبایی را در اینجا نبینند.دیدن شکار کردن ادوارد به طرز حیرت انگیز یک تجربه ي شهوانی بود. جهش بدون اشکال او مثل حمله ي مارپیچییک مار بود؛ دستانش بسیار
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#83
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۵ صبح
مطمئن بودند، بسیار قوي، کاملاً گریزناپذیر؛ او با شکوه بود. یک تکان ناگهانی از غرور وهم هوس احساس کردم. او مال من بود. حالا هیچ چیز نمی توانست او را از من جدا کند. من به قدرري قوي بودم کهنمی شد از کنار او جدایم کنند.او بسیار سریع بود. به طرف من برگشت و با کنجکاوي به چهره ي عاشق و حسرت بار من نگاه کرد« ؟ دیگه تشنه نیستی » : پرسید« . تو حواسم رو پرت کردي. تو توي این کار خیلی از من بهتري » . شانه هایم را بالا انداختماو لبخند زد. حالا چشمانش یک رنگ عسلی طلایی داشتند که به طرزي ویرانگر دوست داشتنی « . قرن ها تمرین »بود.« . فقط یه قرن » : او را تصحیح کردم« ؟ واسه امروز تمومه ؟ یا می خواستی ادامه بدي » . او خندیدخیلی احساس پري می کردم. مطمئن نبودم چقدر مایع در بدنم جا می گرفت. اما سوزش گلویم « . تمومه ، فکر کنم »خاموش شده بود. ولی می دانستم که عطش بخش اجتناب ناپذیري از این زندگی است.و ارزشش را داشت.حس می کردم برخودم مسلط هستم. شاید حس حفاظتی ام اشتباه می کرد، اما از اینکه امروز کسی را نکشته بودمحس خوبی داشتم. اگر کاملاً می توانستم در برابر انسان هاي غریبه مقاومت کنم، قادر نبودم از پس گرگینه و کودكنصف خون آشامی که عاشقش بودم برآیم؟حالا که عطشم رام شده بود (البته اگر چیزي نزدیک به پاك شده نبود)، « . من می خوام رنزمه رو ببینم » : گفتمفراموش کردن نگرانی هاي گذشته ام سخت بود.دلم می خواست غریبه اي که دخترم بود را با موجودي که سه روز پیش دوستش داشتم تطبیق دهم. خیلی عجیب بود،خیلی اشتباه بود که او را هنوز در درونم نداشته باشم. ناگهان، احساس خالی بودن و نا راحتی کردم.ادوارد دستش را به سوي من دراز کرد. آن را گرفتم، پوست او از قبل گرم تر بود. گونه هایش کاندکی قرمز و سایههاي زیر چشم او تقریباً محو شده بودند.نمی توانستم از دوباره و دوباره نوازش کردن صورت او خودداري کنم.هنگامی که در چشم هاي طلایی و براق او خیره شدم به گونه اي فراموش کردم که منتظر جوابی به درخواستم هستم.تقریباً به همان سختی پشت کردن به رایحه ي خون انسان بود، اما به طریقی لزوم به احتیاط را محکم در سرم نگهداشتم، روي نوك پا بلند شدم و بازوهایم را دور او حلقه کنم. به آرامی.او در حرکاتش چندان مردد نبود؛ بازوانش دور کمر من قفل شدند و مرا محکم به بدنش چسباند. لبهاي او محکم بهلبهاي من فشرده شدند، اما لطیف بودند.مانند گذشته، مثل این بود که انگار تماس پوست او، لب هایش، دستانش، درست جذب پوست صیقلی و سخت واستخوان هاي جدید من می شود. به اعماق وجودم نفوذ می کند. تصور نکرده بودم که می شد بیشتر از گذشته عاشقاو باشم.ذهن قدیمی من قادر به نگه داشتن این میزان عشق نبود. قلب کهنه ام به قدري قوي نبود که تاب آن را داشته باشد.شاید این قسمتی از من بود که به زندگی تازه ام آورده بودم تا تقویت شود. مثل دلرحمی کارلایل و صمیمیت ازمه.حتماً هرگز قادر نمی بودم تا کار جالب یا خاصی مانند ادوارد، آلیس و جاسپر انجام دهم. شاید فقط می توانستم ادوارد رابیشتر از هرشخص دیگر در تاریخ دنیا که کس دیگري را دوست داشته، دوست داشته باشم.می توانستم با آن زندگی کنم.قسمت هایی از این را به خاطر آوردم - پیچیدن انگشتانم در موي او، نوازش سطوح سینه اش - اما بخش هاي دیگربسیار جدید بودند. او جدید بود. ادوارد بی پروایانه و زورمندانه مرا می بوسید، تجربه اي کاملاً متفاوت بود. من هم درجواب پرهیجان جوابش را دادم و بعد، ناگهان در حال افتادن بودیم.« ؟ نمی خواستم اونجوري بزنمت زمین . تو حالت خوبه » . و او در زیر من خندید « ! اوه نه » : گفتماو صورتم را نوازش کرد. یه خورده بهتر از خوب. و بعد حالت سردرگمی بر چهره اش سایه انداخت. در حالی که سعیسوال سختی براي « ؟ رنزمه » : داشت چیزي که بیش تر در این لحظه می خواستم را مشخص کند، با دودلی پرسیدجواب دادن بود، چراکه در آن واحد خیلی چیزها می خواستم.می توانستم بگویم که چندان براي به تأخیر انداختن سفر بازگشت به خانه بی میل نیست و سخت بود که به جز تماسپوست او با خودم زیاد به چیز دیگري فکر کنم - واقعاً چیز زیادي از لباس باقی نمانده بود. اما خاطره ي من از رنزمه،قبل و بعد از تولدش، داشت بیشتر و بیشتر برایم رویاگونه می شد. غیر محتمل تر. تمام خاطراتی که از او داشتمخاطرات انسانی بودند؛ هاله اي مصنوعی به آنها چسبیده بود. هرچیزي که با این چشم ها ندیده بودم، با این دست هالمس نکرده بودم، واقعی به نظر نمی رسید.هر دقیقه، حقیقت آن غریبه ي کوچک بیشتر دور از ذهن می شد.با حرکت تندي روي پاهایم بلند شدم و او را هم با خودم کشیدم . « ، رنزمه » : اندوهناك، موافقت کردمفصل بیست و دوم:قولاندیشیدن به رِنزمه او را به مرکز ذهن عجیب ، جدید و جادار ، ولی قابل گیج کردن من می آورد . با سوالات فراوان .متصل بودن به ادوارد هیچ از « . راجع بهش برام بگو » : همانطور که ادوارد دستم را میگرفت با اصرار پرسیدمسرعت مان نمی کاست .عشقی عرفانی در صدایش موج میزد . « . مثل هیچ چیز دیگه تو دنیا نیست » : ادوارد گفتحسادت برّنده اي به ادوارد در مورد این غریبه حس کردم . ادوارد او را می شناخت و من نمی شناختم . این انصافنبود.« . چقدر شبیه توئه؟ چقدر شبیه منه ؟ یا شبیه چیزي که من بودم »« . به نظر میاد شباهتش به ما عادلانه تقسیم شده باشه »« . خون گرم بود » : یادم آمدآره . قلبش هم می تپه . با اینکه سرعت ضربانش کمی بیشتر از مال انسانه . دماي بدنش هم کمی بیشتر از دماي »« . معمولی بدنه . اون می خوابه« ؟ واقعا »به عنوان یه نوزاد به خوبی میخوابه . ما تنها پدر و مادر دنیا هستیم که نمی خوابیم ، و بچه مون به » : ادوارد خندید« ! راحتی شبها خوابش میبرهاز بیان کلمه بچه مان توسط ادوارد خیلی خوشم آمد . این کلمات او را حقیقی تر میکردند .« . چشماش دقیقا رنگ چشماي توئن . خب حداقل این یکی از بین نرفته . خیلی خوشگل اند » : ادوارد لبخند زد« ؟ و قسمت هاي مربوط به خون آشامی چی » : پرسیدم« . پوستش به اندازه پوست ما غیر قابل نفوذ به نظر می رسه . البته کسی جرئت آزمایش این مسئله رو نداره »کمی شوکه به ادوارد نگاه کردم .البته که کسی جرئت نمی کنه . رژیم غذاییش... خب ، اون ترجیح میده که خون بنوشه . » : دوباره به من اطمینان دادکارلایل تشویقش می کنه که کمی از ویتامین هاي کودك هم بخوره . اما اون زیاد خوشش نمیاد . نمی تونم مقصر« . بدونمش . این چیزا حتی واسه انسان هم بدبو اندتشویقش » : با تعجب بیشتر به او نگاه کردم . طوري صحبت میکرد که انگار با رِنزمه مکالمه می کنند ! . پرسیدم« ؟ میکنهاون خیلی باهوشه و با سرعت زیادي در حال پیشرفته . با اینکه هنوز صحبت نمی کنه، به خوبی می تونه با بقیه »« . ارتباط برقرار کنه« . هنوز - صحبت – نمیکنه »کمی از سرعت مان کاست تا قضیه را هضم کنم .« ؟ منظورت چیه به خوبی می تونه با بقیه ارتباط برقرار کنه » : تمنا کردم« . فکر می کنم اگه خودت... ببینی راحت تر باشه . کمی توضیحش سخته »این را در نظر گرفتم . می دانستم که چیزهاي زیادي وجود داشتند که براي باور کردنشان باید به چشم خودم می دیدم.نمی دانستم آمادگی شنیدن چه چیزهاي دیگري را دارم . براي همین موضوع را عوض کردم .صدایم کمی لرزید. « ؟ جیکوب هنوز اینجاست ؟ چه طور می تونه تحملش کنه ؟ اصلا چرا باید تحمل کنه » : پرسیدم« ؟ چرا باید بیشتر عذاب بکشه »با اینکه من مشتاقم این » : از میان دندان هایش اضافه کرد « . جیکوب عذاب نمیکشه » : با لحن جدید عجیبی گفت« . مسئله رو تغییر بدمکمی از اینکه موفق به نگه داشتن او شده بودم احساس غرور کردم . ) ) « ! ادوارد » : او را متوقف کرده و هیس کردمچه طور می تونی این حرف رو بزنی ؟ جیکوب براي حمایت از ما ، از همه چیزش گذشت . میدونی به خاطر من چی »با به یاد آوردنش احساس خجالت و گناه کردم . اکنون به نظر عجیب می رسید که زمانی آنقدر به جیکوب « ؟ کشیدهاحتیاج داشتم . حس فقدانی که بدون حضور او در من به وجود می آمد از بین رفته بود . احتمالا یک ضعف انسانی بود .خواهی دید که چه طور می تونم همچین حرفی بزنم . بهش قول دادم بذارم توضیح بده ، ولی » : ادوارد زمزمه کردلبهایش را فشرد و « ؟ بعید می دونم دیدگاه تو با من فرق کنه . البته ، من همیشه در مورد افکار تو اشتباه می کنم ، نهمرا نگریست.« ؟ چی رو توضیح بده »دندانهایش را « . من قول دادم . با اینکه مطمئن نیستم هنوز براي چیزي مدیونش باشم » : ادوارد سري تکان دادفشرد.« . ادوارد ، متوجه نمیشم » : حس خشم و عصبانیت وجودم را فرا گرفتبرات سخت تر از چیزیه که » : به آرامی صورتم را نوازش کرد و وقتی در جواب آن صورتم آرام شد ، ادوارد لبخند زد« . نشون میدي . می دونم . یادمه« . دوست ندارم حس سردرگمی داشته باشم »در حال صحبت از بازگشت به خانه چشمانش روي باقی « . میدونم . پس بیا برگردیم خونه . تا بتونی خودت ببینی »کمی اندیشید ، بلوز سفیدش را در آورد و براي من گرفت تا بپوشم . « . همم » . مانده پیراهن من چرخید و اخم کرد« ؟ انقدر بده »خندید .دستانم را در آستین هایش لغزاندم و دکمه هایش را روي لباس زیر پاره ام بستم . البته این باعث می شد بدن ادواردبرهنه باشد و این حواس پرت کن بود .« . این بار بازي رو خراب نمی کنی » : و اخطار دادم « . باهات مسابقه میدم » : گفتم« ... با شمارش تو » : دستم را رها کرد و خندیدپیدا کردن راه خانه برایم از راه رفتن تا خانه چارلی آسان تر بود . بوي ما رد پاي خوبی به جا گذاشته بود ، حتی باسرعت زیادي که ما هنگام دویدن داشتیم .تا قبل از رسیدن به رودخانه ، ادوارد از من جلوتر بود . من پرش زودتري انجام دادم تا از قدرت جدیدم براي شکست اواستفاده کنم .« ! ها » : وقتی پاهایم قبل از مال او با زمین برخورد کرد با خوشحالی گفتمدر حالی که منتظر فرود آمدن پاهاي ادوارد بودم صدایی شنیدم که انتظارش را نداشتم . ضربان قلب .در همان لحظه ادوارد کنارم ایستاد و دستانش مرا از شانه ها به زمین فشردند .« . نفس نکش » : سریعاً هشدار داددر حالی که وسط یک نفس مانده بودم ، تلاش کردم تا هول نکنم . تنها چیزي که حرکت می کرد چشمانم بود . بهطور غریزي به دنبال منبع صدا میگشتند.جیکوب دست به سینه ، با دندان هاي قفل شده روي مرز جنگل و باغچه کالن ها ایستاده بود . با اینکه در جنگل پشتسر او چیزي دیده نمیشد ، صداي قلب هاي بزرگتري به گوشم رسید . همچنین صداي خرد شدن تکه چوب زیرپنجه هایی پر سرعت .شاید این » . غرشی از درون جنگل نگرانی صداي ادوارد را منعکس کرد « . مراقب باش جیکوب » : ادوارد گفت« ... بهترین راهش نباشه کهفکر می کنی بهتره که بذاریم اول نزدیک بچه بشه ؟ به نظرم بهتره ببینیم بلا با من » : جیکوب میان صحبتش پرید« . چکار می کنه . زخم هاي من زودتر خوب میشناین یه آزمایش بود ؟ تا ببینیم آیا میتونم از کشتن جیکوب خودداري کنم ، قبل از اینکه بخوام از کشتن رِنزمه خودداريکنم ؟ به عجیب ترین حالت ممکن حالم بد شد که ربطی به معده ام نداشت . فقط ذهنم . آیا این ایده ي ادوارد بود ؟با تشویش به صورت ادوارد نگاه کردم . کمی فکر کرد و بعد حالت چهره اش از نگرانی به چیزي دیگر تبدیل شد .« . گردن خودته » : شانه هایش را بالا انداخت و بعد انگار جریان پنهانی از خصومت در صدایش پدیدار شدغرش داخل جنگل این بار خشمگین بود . شک نداشتم صداي لیا بود .ادوارد چه اش بود ؟ بعد از این همه مدت نباید کمی محبت به دوست من نشان میداد ؟ من فکر کرده بودم - شایداحمقانه بود - که ادوارد نیز اکنون دوست جیکوب باشد . احتمالا اشتباه برداشت کرده بودم .اما جیکوب داشت چه کار میکرد ؟ چرا باید خودش را به عنوان آزمایشی براي رِنزمه آماده می کرد ؟سردر نمی آوردم . حتی اگر دوستی ما همچنان پایدار بود...اکنون که به چشمان جیکوب نگاه می کردم ، گویی پایدار مانده بود . هنوز هم به نظر دوست خوب من میرسید . اما اوکسی نبود که تغییر کرده بود . من براي او چه شکلی بودم ؟و بعد او لبخند آشنایش را زد . لبخندي که متلعق به یک وجود خویشاوند بود ، و من فهمیدم که دوستی ما دستنخورده پابرجا بود . مانند گذشته بود . وقتی که در گاراژ ساختگی او می نشستیم و به عنوان دو دوست وقت میگذراندیم . ساده و عادي . دوباره حس کردم که احتیاجم به او به کلی از بین رفته بود . او فقط دوست من بود . طوريکه می بایست باشد .با این حال باز هم کاري که اکنون داشت انجام می داد برایم بی معنی بود . آیا انقدر از خود گذشته بود که حاضر بودجلوي مرا بگیرد ، تا کاري نکنم که تا آخر عمر در رنج و عذاب زندگی کنم ؟ این فراتر از تحمل وجود جدید من یادوست ماندن با من بود . جیکوب یکی از بهترین کسانی بود که می شناختم ، ولی انتظار این کار از هیچ کسینمی رفت.« . باید بگم بلز... ترسناك شدي » : لبخند جیکوب پهن تر شد و کمی لرزیدمن هم لبخند زدم . این روي جیکوب را می شناختم .« . حواست باشه، دورگه » : ادوارد غریدنه راست میگه . چشمام واقعاً » . باد از پشتم وزید و من ریه هایم را از هواي تازه پر کردم تا بتوانم صحبت کنم« ؟ ترسناکن ، نه« . خیلی ! ولی به اون بدي نیستی که من تصور می کردم »« . واي . واقعا از این تعریف ات ممنونم »خودت میدونی منظورم چیه . تو هنوز شبیه خودتی ، یه جورایی . شاید ظاهر انقدر اهمیت » : چشمانش را چرخانددوباره بدون نشانی از تلخی « . نداشته باشه چون تو هنوز بلا هستی . فکر نمیکردم هنوز حس کنم تو وجود داري« . به هرحال فکر کنم به زودي به چشمات عادت کنم » : لبخند زد . بعد خندید و گفتاینکه هنوز دوست بودیم عالی بود . اما فکر نمی کردم وقت زیادي را با هم بگذرانیم . « ؟ واقعا » : گیج پرسیدمعجیب ترین حالت در چهره اش پدیدار شد و لبخندش را از بین برد . چیزي شبیه... حس گناه ؟ بعد به ادوارد نگاه کرد.ممنونم . نمی دونستم میتونی بهش چیزي نگی . چه قول داده باشی چه نداده باشی . معمولا هرچی » : جیکوب گفت« . می خواد بهش میدي« . شاید امیدوارم اون مشمئز بشه و کله تو بکنه » : ادوارد پیشنهاد دادجیکوب غرید .« ؟ چه خبره ؟ شما دارین چیزي از من قایم می کنین » : دیرباورانه تمنا کردمبعد موضوع را عوض « . بعدا توضیح میدم » : جیکوب خودآگاهانه ، جوري که انگار قرار نبود چنین اتفاقی بیفتد گفتاکنون که جلوتر از ما به راه افتاد ، لبخندش چالش بزرگی به نظر « . اول بیایید این نمایش رو شروع کنیم » : کردمیرسید .ناله ي اعتراض آمیزي از پشت سر به گوش رسید و بعد بدن خاکستري لیا از میان درختان پشت جیکوب بیرون خزید .سثْ ، بلندقد تر و ماسه اي رنگ پشت سرش بود .« . آروم باشید بچه ها . خودتونو قاطی این ماجرا نکنید » : جیکوب گفتمن خوشحال بودم که آنها به حرف جیکوب گوش ندادند و فقط آرامتر او را دنبال کردند .باد آرام بود و بوي جیکوب را دور نمیکرد .آنقدر به من نزدیک شد که می توانستم گرماي بدنش را در فضاي بین ما حس کنم . گلویم در جواب سوخت .« ؟ زود باش بلز . بدترین عکس
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#84
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۵ صبح
العمل ات چیه »لیا هیس کرد .نمی خواستم تنفس کنم . این طور استفاده از جیکوب درست نبود ، حتی اگر خودش پیشنهاد داده بود . اما نمی توانستماز منطق این قضیه فرار کنم . چه طور میتوانستم مطمئن باشم که به رِنزمه صدمه نمی زنم ؟دارم پیر میشم ها . خب در عمل نه نمیشم ولی میدونی منظورم چیه . زود باش . یه بو » : جیکوب متلک انداخت« . بکش« . منو نگه دار » : در حالی که به سینه ادوارد می چسبیدم گفتمدستان ادوارد دور بازوهایم محکم شدند .ماهیچه هایم را سر جایشان قفل کردم به این امید که اینطور یخ زده نگه شان دارم . بدترین حالت اش این بود کهتنفس را قطع می کردم و دور می شدم . عصبی ، آماده ي هرچیزي شدم و نفس کوچکی کشیدم .کمی اذیت کرد . اما گلوي من پیشاپیش در حال سوختن بود . جیکوب بیشتر از آن شیر کوهی بوي انسان نمیداد .لبه ي حیوانی در بویش وجود داشت که مرا کنار میزد . با اینکه صداي نم دار و بلند قلب تپنده اش لذت بخش بود ،بویی که به همراهش می آمد باعث جمع شدن بینی ام میشد . در واقع با حس کردن بوي او ، کنترل عکس العملمنسبت به صداي تپش قلبش آسان تر بود .هاه . حالا می فهمم همه راجع به چی حرف می زدند . تو بوي گند می دي » : نفس دیگري کشیدم و با آرامش گفتم« . جیکوبادوارد زد زیر خنده . دستانش از روي شانه ام لغزیدند و دور کمرم جمع شدند . سثْ همراه ادوارد خنده ي زیر لبی کرد ووقتی لیا چند قدم عقب رفت سثْ کمی نزدیکتر شد . و بعد من متوجه تماشاچی دیگري شدم ، صداي خنده خفه يامت را از پشت شیشه ي نازکی که بین مان بود شنیدم .وقتی ادوارد مرا در آغوش گرفت و یا حتی « ! ببین کی به کی میگه » : جیکوب در حال جمع کردن بینی اش گفتچهره جیکوب در هم نرفت . فقط به لبخند زدن ادامه داد . این « . دوستت دارم » وقتی خم شد و در گوشم زمزمه کردباعث شد حس کنم قضیه بین ما خوب پیش خواهد رفت . طوري که تا کنون هیچ گاه پیش نرفته بود . شاید حالا منمی توانستم واقعا دوست او باشم . چرا که از لحاظ فیزیکی آنقدر حالش را به هم می زدم که دیگر نمی توانست مانندقبل دوستم داشته باشد . شاید این تمام چیزي بود که ما نیاز داشتیم .« ؟ خب پس من قبول شدم نه ؟ حالا بهم می گین راز بزرگ چیه » : گفتم« ... چیزي نیست که الان بخواي نگرانش باشی » : چهره ي جیکوب عصبی شددوباره صداي خنده ي امت را شنیدم .می خواستم روي حرفم پافشاري کنم . اما همان طور که به صداي خنده ي امت گوش می دادم ، صداي تنفس هفتریه ي دیگر به گوشم رسید . یکی سریع تر از بقیه حرکت می کرد . فقط یک قلب مانند بالهاي یک پرنده پرپر می زد.سبک و سریع .کاملا منحرف شده بودم . دخترم آن سوي دیوار نازك شیشه اي قرار داشت . نمی توانستم ببینم اش . نور از رويشیشه هاي انعکاسی بازتاب می کرد . فقط میتوانستم خودم را ببینم که در مقایسه با جیکوب خیلی عجیب به نظرمیرسیدم . سفید و بی حرکت . و در مقایسه با ادوارد ، کاملا عادي .استرس دوباره مرا به یک مجسمه تبدیل کرده بود . رِنزمه قرار نبود بوي حیوانی داشته باشد. « . رِنزمه» : زمزمه کردمآیا به او حمله می کردم ؟« . بیا و ببین . میدونم از پس اش برمیاي » : ادوارد نجوا کرد« ؟ تو کمکم می کنی » : از میان لبهاي بی حرکتم زمزمه کردم« . البته که کمک میکنم »« . و امت و جاسپر... اگه چیزي بشه »ما مراقبت هستیم بلا . نگران نباش . ما آماده ایم . هیچ کدوم ما در مورد رنزمه ریسک نمیکنیم . فکر کنم که خیلی »« . متعجب بشی که چه طور همه ي مارو درگیر خودش کرده . در هر شرایطی اون جاش امنهاشتیاق من براي دیدن رنزمه، براي درك ستایش در صداي ادوارد ، حالت یخ زده ام را شکست . قدمی به جلوبرداشتم.و بعد جیکوب سر راهم ایستاد . چهره اش ماسکی از نگرانی بود .صدایش تمناگر بود . تا به حال نشنیده بودم با ادوارد این چنین « ؟ مطمئنی خون مکنده » : ملتمسانه از ادوارد پرسید« . من احساس خوبی ندارم. شاید بلا باید صبر کنه » . صحبت کند« . تو آزمایش ات رو کردي جیکوب »این آزمایش جیکوب بود ؟« ... ولی » : جیکوب شروع کرد« . ولی هیچی . بلا باید دختر ما رو ببینه . از سر راه برو کنار » : ادوارد گفتجیکوب نگاه عجیب و از کوره در رفته اي به من انداخت و بعد برگشت و جلوتر از ما داخل خانه شد .ادوارد غرید .از رو در رویی هایشان سر در نمی آوردم و نیز نمی توانستم روي آنها تمرکز کنم . فقط می توانستم در مورد تصویر تارکودك درون ذهنم فکر کنم و سعی کنم چهره اش را دقیقا به خاطر بیاورم .صدایش دوباره آرام بود . « ؟ بریم » : ادوارد گفتدستم را محکم در دست خود گرفت و وارد خانه شد .همه با لبخند در صفی منتظر من بودند که هم خوش آمدگویانه و هم تدافعی بو د. رزالی چندین قدم دورتر از بقیه ،نزدیک درب جلویی بود . تنها بود تا زمانی که جیکوب به سمتش رفت و نزدیک تر از حد طبیعی جلوي او ایستاد . هیچحس راحتی در آن نزدیکی نبود . به نظر می رسید عضلات هردو از این فاصله ي کم منقبض شده اند .کسی بسیار کوچک از آغوش رزالی و پشت جیکوب به جلو خم شده بود . در همان لحظه ، او تمام تمرکز مرا تصاحبکرد . تمام افکارم را . طوري که از زمان به هوش آمدنم کسی اینطور مرا به خود جلب نکرده بود .« ؟ من فقط دو روز نبودم » : نفسم بند آمد ، ناباورانه پرسیدمکودك در آغوش رزالی ، اگر نه ماهها ، هفته ها سن داشت . شاید دو برابر اندازه ي کودك درون آغوشم در خاطراتمبود و از حالت خم شدنش به سمت من به نظر می رسید به راحتی بالاتنه ي خود را تحت کنترل دارد . طره هايپیچان موهاي برنزي رنگش تا زیر شانه هایش می رسیدند . چشم هاي شکلاتی رنگش با چنان دقتی مرا بررسیمی کردند که اصلا کودکانه نبود . بالغانه بود . آگاه و باهوش . براي لحظه اي یکی از دستانش را بلند کرده و به سمتمن دراز کرد ، و بعد به عقب برگشت و گلوي رزالی را لمس کرد .اگر چهره ي او به آن زیبایی و خیره کنندگی نبود ، باورم نمی شد که او همان کودك خاطراتم استاما ادوارد درون قسمت هاي بدن کودك وجود داشت و من در رنگ چشمها و گونه هایش بودم . حتی چارلی نیز درحلقه هاي ضخیم موهایش وجود داشت با اینکه رنگشان همانند رنگ موهاي ادوارد بود . او حتما مال ما بود .غیر ممکن بود . ولی حقیقت داشت .دیدن این انسان کوچک غیر قابل پیش بینی او را واقعی تر نکرد . فقط خارق العاده تر کرد .« . آره ، اون خودشه » : رزالی دست روي گلویش را نوازش کرد و گفتچشمان رِنزمه روي چشمان من قفل شده ماندند . و بعد همانند لحظاتی بعد از تولدش ، به من لبخند زد . تلالوبی نظیري از دندان هاي کوچک کاملش به چشم خورد .با درون در حال پیچش ام قدمی به جلو برداشتم .همه به سرعت حرکت کردند .امت و جاسپر با دست هاي آماده درست روبروي من شانه به شانه ایستادند . ادوارد مرا از پشت گرفت و انگشتانشدوباره بالاي شانه هاي من قفل شدند .حتی کارلایل و ازمه نیز به سمت امت و جاسپر شتافتند و رزالی با کودك درآغوشش به سمت در رفت . جیکوب نیز با حفظ فاصله ي حفاظتی اش با آنها حرکت کرد .آلیس تنها کسی بود که تکان نخورد .اَه یه فرصت بهش بدین . اون که نمی خواست کاري بکنه . شما هم بودید دوست داشتید از » : با سرزنش گفت« . نزدیک تر ببینید اشآلیس درست می گفت . من کاملا در کنترل خودم بودم . خودم را براي هر چیزي آماده کرده بودم . براي بویی غیرقابل اجتناب مانند بوي انسان درون جنگل . وسوسه اي که اینجا وجود داشت با آن قابل مقایسه نبود . رایحه ي رِنزمه چیزي در تعادل کامل بین بوي خوشبوترین عطرها و خوش طعم ترین غذاها بود و به حد کافی بو در قسمت خونآشامی اش وجود داشت که او را وسوسه آمیز کند .می توانستم از پس اش بربیایم . مطمئن بودم .« . اما نزدیکم بمون » : بعد مکث کردم و گفتم « . حالم خوبه » : در حال نوازش دست ادوارد روي بازویم گفتمچشمان جاسپر تنگ بودند . متمرکز . میدانستم که دارد روي وضعیت روحی من کار میکند و من سعی داشتم دروضعیت آرام پایداري بمانم . حس کردم ادوارد با دیدن افکار جاسپر دستانش را از بازوانم جدا کرد . اما با اینکه جاسپرکسی بود که در حال کنترل احساساتم بود ، به اندازه ي ادوارد مطمئن به نظر نمیرسید .وقتی بچه زیادي - آگاه درون آغوش رزالی صدایم را شنید ، به تقلا افتاد و به سمت من خم شد . یک جوراییچهره اش ناشکیبا به نظر میرسید .« . جاز 1 ، بذار ما رد بشیم . بلا میتونه »« ... ادوارد ، خطرش » : جاسپر گفتکمینه ست . گوش بده جاسپر ، موقع شکار بلا بوي یک سري شکارچی که در زمان غلط در مکان غلطی بودن به »« ... مشامش خوردصداي گرفته شدن نفس کارلایل را شنیدم . چهره ي ازمه ناگهان مملوء از نگرانی و همچنین همدردي شد . چشمانجاسپر گشاد شدند ، اما سرش را کمی تکان داد گویی حرف ادوارد چیزي درون ذهن او را جواب داده بودند . دهانجیکوب به شکلک تبدیل شد . امت شانه هایش را بالا انداخت . رزالی در حال نگه داشتن کودك در آغوشش ، از امتبی تفاوت تر به نظر میرسید .چهره ي آلیس به من میگفت که او گول نخورده است . روي بلوز قرض گرفته شده ي من تمرکز کرده بود و به نظرمی رسید بیش از هر چیز نگران بلایی بود که من سر پیراهنم آورده بودم .« ؟ ادوارد ! چه طور تونستی انقدر بی مسئولیت باشی » : کارلایل گفتمیدونم کارلایل . میدونم . کارم احمقانه بود . باید وقت میذاشتم و قبل از بیرون بردن بلا مطمئن میشدم که در »« . منطقه امنی هستیماز طرز نگاهشان خجالت زده بودم . گویی در چشمانم به دنبال قرمزي روشن تري « . ادوارد » : زمزمه کردممی گشتند .حق با اونه که منو سرزنش کنه بلا . اشتباه بزرگی کردم . این مسئله که تو از همه ي » : ادوارد با لبخندي گفت« . کسایی که میشناسم قوي تري اینو عوض نمیکنه« . شوخی بامزه اي بود » : آلیس شکلک درآورد"شوخی نکردم . داشتم براي جاسپر توضیح میدادم که چرا فکر میکنم بلا میتونه از پسش بر بیاد . تقصیر من نیست« . همه زود داوري کردن« ؟ صبر کن ببینم . به انسانها حمله نکرد » : جاسپر گفتکاملا روي » . کاملا از تعریف قضیه لذت میبرد . دندانهایم را به هم فشردم « شروع به حمله کرد » : ادوارد گفت« . شکارش تمرکز کرده بودچهره اش ناگهان روشن شده بود . لبخندي روي لبهایش شکل می گرفت . مرا یاد « !؟ چی شد » : کارلایل پرسیدگذشته انداخت . وقتی در مورد جزئیات تغییرم از من سوال می کرد . لذت دریافت اطلاعات جدید .صداي منو پشتش شنید و حالت تدافعی گرفت . به محض اینکه من تمرکزش رو » : ادوارد به سمت کارلایل خم شداز بین بردم سریعاً از حمله دست کشید . تا به حال چیزي شبیه اونو ندید م. سریع فهمید چه اتفاقی داره میفته و بعد...« . نفسش رو نگه داشت و فرار کرد« ؟ وااااو ... جدي » : امت زمزمه کرد« . درست تعریف نمیکنه . اونجاشو نگفت که من سرش غریدم » : من آرام گفتم« ؟ وارد چند تا دعواي حسابی شدید » : امت مشتاقانه پرسید« . نه ! معلومه که نه »« ؟ واقعا نه ؟ واقعا بهش حمله نکردي »« ! امت » : اعتراض کردماه چه حیف . و تو شاید تنها کسی باشی که میتونه شکست اش بده . چون نمیتونه بره تو مغزت و تقلب » : امت نالیدبدجور دلم میخواد بدونم ، بدون این قدرتش چه طور عمل » . آهی کشید « . کنه . و تازه بهانه ي خوبی هم داشتی« . میکنه« . من هیچ وقت چنین کاري نمیکنم » : عصبانی نگاهش کردماخم جاسپر توجهم را جلب کرد . حتی از قبل نیز ناراحت تر به نظر میرسید .« ؟ میبینی منظورم چیه » : ادوارد به شوخی مشتش را به شانه ي جاسپر زد« . این طبیعی نیست » : جاسپر زمزمه کرددستش را روي قلبش « ! اون فقط چند ساعت سن داره . می تونست بهت حمله کنه » : ازمه با اوقات تلخی گفت« . اوه... ما باید باهات میومدیم » . گذاشتاکنون که ادوارد شوخی خود را تعریف کرده بود من توجه زیادي نمیکردم . به کودك زیباي دم در که هنوز مرامینگریست خیره شده بودم . دستان تپل کوچکش به سمت من دراز شدند گویی دقیقا مرا میشناخت . به طور خودکاردستان من همانند مال او دراز شدند .« ؟ ادوارد ، لطفا » : در حالی که از کنار جاسپر خم می شدم تا او را بهتر ببینم گفتمدندان هاي جاسپر قفل شده بودند . تکان نخورد .« . جاز ... این مثل چیزهایی که تا به حال دیدي نیست . باور کن » : آلیس به آرامی گفتلحظه اي به هم نگاه کردند و سپس جاسپر سري تکان داد . از سر راهم کنار رفت ولی یکی از دستانش را رويشانه ام گذاشت و با من جلو آمد .در حال بررسی حالت هایم ، به هریک از قدم هایی که برمیداشتم فکر می کردم . سوزش گلویم . موقعیت بقیه دراطرافم . اینکه چقدر قوي بودم و چه قدر آنها می توانستند جلوي مرا بگیرند . روند دسته جمعی کندي بود .و کودك در آغوش رزالی ناله ي بلند و زنگ داري کرد . همه ، گویی آنها نیز مانند من صدایش را نشنیده باشند ،عکس العمل نشان دادند.براي لحظه اي دور او حلقه زده و مرا رها کردند . صداي گریه رِنزمه وجودم را تراشید ، مرا به زمین زد . چشمانم بهطرز عجیبی می سوختند انگار می خواستند پر از اشک شوند .گویی هر کس دستی براي نوازش رِنزمه پیش برده بود . همه غیر از من .« ؟ چی شد ؟ چیزیش شده ؟ مشکل چیه »صداي جیکوب بود که از باقی صداها بلندتر بود . وقتی جیکوب دستانش را براي در آغوش گرفتن رِنزمه دراز کرد ورزالی بدون اعتراض او را
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#85
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۶ صبح
در بازوان جیکوب رها کرد ، با تعجب نگاه می کردم .« . نه حالش خوبه » : رزالی اطمینان دادرِنزمه با رغبت به آغوش جیکوب رفت و در حالی که دستش را روي گونه ي او میفشرد به سمت من خم شد .« . میبینی؟ فقط بلا رو میخواد » : رزالی گفتچشمان رِنزمه - چشمان خود من - بی صبرانه به من خیره شدند .الان نزدیک سه » : ادوارد به سمت من برگشت . دستش را به نرمی روي شانه ام گذاشتو به جلو هدایت ام کرد . گفت« . روزه که منتظر توئهاکنون فقط چند متر با او فاصله داشتم . به نظر میرسید شعله هاي گرما از او براي لمس من می آمدند .و یا شاید این جیکوب بود که میلرزید . همانطور که نزدیک میشدم لرزش دستانش را میدیدم . و با وجود تنشآشکارش ، چهره او آرام تر از هر زمان دیگري بود که من دیده بودم .دیدن رِنزمه در دستان لرزان او مرا عصبی میکرد . اما تحمل کردم . « . جیک من حالم خوبه » : گفتمجیکوب اخم کرد . انگار او نیز با اندیشیدن در مورد رِنزمه در آغوش من عصبی می شد .رِنزمه تکان خورد و تقلا کرد . دستانش بارها و بارها به مشت تبدیل شدند .در آن لحظه چیزي درون من کامل شد . صداي گریه رِنزمه ، آَشنایی چشمانش ، بی طاقتی او ، حتی بیشتر از من براياین پیوند ، تمام اینها به هم پیچیدند و هنگام چنگ زدن او به فضاي بین ما ، به طبیعی ترین الگوي دنیا تبدیل شدند .ناگهان او حقیقی بود و البته که من می شناختم اش . کاملا طبیعی بود که من باید قدم آخر را برمیداشتم و دستانم رابه سویش دراز می کردم، در بهترین جاي بدنش قرار می دادم و به سمت خود می کشیدمش .جیکوب بازوان بلندش را دراز کرد تا من بتوانم رِنزمه را در آغوش بگیرم ، اما رهایش نکرد . وقتی پوست دستانمان بههم برخورد کردند کمی لرزید . پوست او که همیشه برایم گرماي مطبوعی داشت ، اکنون حس آتش شعله وري داشت .تقریبا دمایی نزدیک به دماي بدن رِنزمه . شاید یکی دو درجه تفاوت داشتند .رِنزمه نسبت به دماي پوست من بی تفاوت به نظر می رسید . یا شاید به چنین دمایی عادت کرده بود .سرش را بلند کرد و دوباره به من لبخند زد ، دندانها و دو چال گونه اش را به نمایش گذاشت و سپس کاملا عمدي ،دستش را به سوي صورتم دراز کرد .بلافاصله ، تمام دستان روي من محکم شدند . منتظر عکس العمل من . چندان متوجه شان نشدم .نفسم بر اثر تصویري که در ذهنم شکل می گرفت بند آمده بود . شبیه یک خاطره خیلی واضح بود . در حالی که درذهنم نگاهش می کردم ، می توانستم با چشمهایم نیز ببینم ، اما کاملا نا آشنا بود . در برابر نگاه بی طاقت رِنزمه بهتماشاي تصاویر ادامه دادم ، سعی میکردم بفهمم چه خبر است و آرامش ام را حفظ کنم .علاوه بر هولناك و ناآشنا بودن ، تصویر یک جورهایی غلط هم بود . چهره ي خودم را درونش تشخیص دادم . امااشتباه بود . وارونه بود . بلافاصله متوجه شدم که چهره ام را از دید دیگران میدیدم ، نه از دید خودم مانند بازتابصورتم درون یک آینه .چهره ي درون خاطراتم دردآلود بود ، عذاب کشیده ، غرق در عرق و خون . با وجود این حالت صورتم در تصویر بهلبخند ستایشگري تبدیل شد . تصویر بزرگتر شد ، صورتم به آن نقطه ي برتر غیر قابل دیدن نزدیک شده و بعد محوشد .دست رِنزمه از صورتم کنار رفت . لبخندش عریض تر شد و چالهایش را به نمایش گذاشت .اتاق ساکت بود و فقط صداي ضربان قلبهاي جیکوب و رنزمه شنیده میشد . سکوت ادامه داشت . انگار منتظر حرفزدن من بودند .« ؟ این... چی... بود » : توانستم بگویم« ؟ چی دیدي؟ چی بهت نشون داد » : رزالی از پشت جیکوب ، که سر جایش نبود ، کنجکاوانه پرسید« ؟ اون به من اینو نشون داد » : زمزمه کردم« . بهت گفتم توضیحش سخته . اما خیلی تاثیرگذاره » : ادوارد در گوشم نجوا کرد« ؟ چی بود » : جیکوب پرسید« . ام... من . فکر کنم . اما خیلی داغون بودم » : چند بار در سکوت پلک زدماین تنها خاطره ایه که از تو داره . داره به تو می فهمونه که ارتباط برقرار کرده . که می دونه تو » : ادوارد توضیح داد« . کی هستی« ؟ ولی چه طور میتونه این کارو بکنه »رِنزمه نسبت به شگفتی من بی تفاوت به نظر میرسید . با لبخند روي لبش به بازي با طره اي از موهایم ادامه داد .« ؟ چه طور من میتونم افکار رو بخونم ؟ چه طور آلیس آینده رو میبینه » : ادوارد سوالی پرسید که نیاز به جواب نداشت« . اون استعداد داره » . و بعد شانه اش را بالا انداختپیچ و تاب جالبیه . انگار دقیقا برعکس اون عملی رو انجام می ده که تو می تونی انجام » : کارلایل به ادوارد گفت« . بدي« ... جالبه ، به نظرم » : ادوارد موافقت کردمیدانستم در مورد آینده فکر میکردند . براي من مهم نبود . من داشتم به زیباترین چهره ي دنیا نگاه میکردم . بدنشدر آغوش من گرم بود . مرا به یاد لحظه اي می انداخت که تاریکی بر من چیره شده بود و فکر میکردم که دیگر چیزيدر دنیا براي زندگی وجود ندارد . و بعد به یاد رِنزمه افتاده بودم و دلیلی براي ادامه پیدا کرده بودم .« . منم تو رو یادمه » : آرام به او گفتمخیلی طبیعی بود که خم شوم و پیشانی اش را ببوسم . بوي بی نظیري میداد . بوي پوستش انتهاي گلویم را میسوزانداما میشد از آن چشم پوشی کرد . لذت آن لحظه را از بین نمیبرد . رِنزمه حقیقی بود و من او را میشناختم . همان کسیبود که از ابتدا برایش جنگیده بودم . ضربه زننده کوچکم . نیمه ادوارد عالی و دوست داشتنی . و نیمه من . که در کمالتعجب او را بهتر ساخته بود .تمام مدت حق با من بود . او ارزش جنگیدن را داشت .احتمالا با جاسپر بود . میتوانستم عدم اطمینان شان را حس کنم . « . اوضاعش خوبه » : آلیس زمزمه کردبراي امروز کافی نیست؟ آره، بلا کارش عالی بود ، » : جیکوب ، با صدایی که در اثر استرس کمی بالا رفته بود پرسید« . ولی بیایید زیاده روي نکنیمبا احساس چندش کامل به او نگاه کردم . جاسپر با ناراحتی کنارم حرکت کرد . همگی آنقدر نزدیک به هم ایستادهبودیم که هر حرکت کوچک به نظر خیلی بزرگ میرسید .از بازوانش که به سمت رِنزمه دراز شده بود عقب رفتم و او جلوتر آمد . آنقدر « ؟ مشکلت چیه جیکوب » : پرسیدمنزدیک بود که رِنزمه با سینه هردویمان برخورد داشت .این که من متوجه ام دلیل نمیشه نندازمت بیرون . بلا داره عالی پیش میره ، این لحظه رو براش خراب » : ادوارد غرید« . نکنپس ظاهرا تغییري توي این « . من کمکش میکنم بندازتت دور ، سگ . بهت یه اردنگی بدهکارم » : رزالی قول دادرابطه به وجود نیومده بود .به حالت نیمه عصبانی جیکوب خیره شدم . چشمانش روي صورت رِنزمه قفل شده بودند . من در آن حالت با ششخون آشام برخورد داشتم و او اهمیتی نمیداد .آیا او همه ي این کارها را کرده بود تا مرا از خودم حفظ کند ؟ در طول تغییر من چه اتفاقی افتاده بود که باعث شده بوداو نسبت به چیزي که آنقدر ازش متنفر بود بی تفاوت شود ؟به آن اندیشیدم . به نگاهش که روي دخترم قفل شده بود خیره شدم . طوري به او نگاه میکرد که... که گویی یک مردکور براي اولین بار به خورشید مینگرد .« ! نه » : نفسم گرفتدندانهاي جاسپر به هم فشرده شدند و بازوان ادوارد دور من حلقه زدند . در همان لحظه جیکوب رِنزمه را از آغوش منبیرون کشید . و من مخالفت نکردم . چون میدانستم آن از کوره در رفتنی که آنها منتظرش بودند در راه بود .« . رز ، رِنزمه رو بگیر » : از میان دندان هایم گفتمرزالی جلو آمد و جیکوب رِنزمه را به او داد . هردو از من دور شدند .« . ادوارد نمیخوام به تو صدمه اي بزنم واسه همین لطفا از اینجا برو »او درنگ کرد .« . برو جلوي رِنزمه واستا » : پیشنهاد دادمصبر کرد و بعد مرا رها کرد .آماده حمله شدم و دو قدم در جهت جیکوب برداشتم .« . بگو که همچین کاري نکردي » : به او غریدم« . تو که میدونی این دست من نیست » : با دستهایش در هوا عقب رفت . سعی داشت متقاعدم کند« ؟ سگ احمق . چه طور تونستی ؟ بچه ي من »« . بلا تقصیر من که نبود » . حالا از پله ها عقب عقب میرفت و من به دنبالش« ! من اونو پرورش دادم و حالا تو فکر میکنی یه مالکیت احمقانه گرگینه اي روش داري ؟ او مال منه »« . میتونم تقسیم کنم » : در حالی که از فضاي سبز می گذشت تمنا کرد« . یالا پول رو بده » : امت به کسی گفتبا خود اندیشیدم سر چنین موضوعی با چه کسی شرط بسته ، زیاد وقتم را روي این تلف نکردم . خیلی عصبانی بودم .« ؟ چه طور جرئت کردي روي بچه ي من نشانه گذاري کنی ؟ عقلت رو از دست دادي »« . داوطلبانه که نبود » : به سمت درختان عقب عقب رفته و اصرار کردو سپس او دیگر تنها نبود .دو گرگ دیگر دوباره ظاهر شدند و از هر سو حمایت اش کردند .« . بلا یه دقیقه گوش میدي به حرفم ؟ لیا برو عقب » : جیکوب التماس کرد« ؟ چرا باید گوش بدم » . عصبانیت در مغزم بیداد میکردچون تو به من اینو گفتی یادته ؟ تو گفتی ما به زندگی هم تعلق داریم . نه ؟ گفتی ما یه خانواده ایم . گفتی که من و »« . تو باید اینجوري باشیم . حالا اینجوري هستیم... این چیزیه که تو میخواستیخشمگین نگاهش کردم . این کلمات را به سختی به یاد می آوردم . اما مغز جدیدم دو قدم جلوتر از این مزخرفات کارمیکرد .صدایم به دو اکتاء تقسیم شد و باز هم به زیبایی « ؟ فکر میکنی به عنوان داماد من میتونی عضو خانواده ام بشی »بیرون آمد .امت خندید.« . ادوارد جلوشو بگیر . اگه بلایی سرش بیاره پشیمون میشه » : ازمه زمزمه کرداما من حس نکردم کسی دنبالم بیاید .« ! نه ! چه طور میتونی همچین فکري کنی ؟ این هنوز بچه ست » : جیکوب اصرار میکرد« ! منم همینو میگم » : فریاد زدمتو میدونی که من بهش اینطور نگاه نمیکنم . فکر میکنی اگه اینطور بود ادوارد میذاشت من تا » : او نیز فریاد می زدالان زنده باشم ؟ من فقط میخوام اون امن و شاد باشه . این چیز بدیه ؟ خیلی با چیزي که تو براش میخواي فرق«؟ دارهغریدم .« ؟ اون بی نظیره ، نه » : شنیدم ادوارد زمزمه کرد« . یه بارم به گلوش حمله نکرده » : کارلایل با شگفتی موافقت کرد« . باشه این یکیو تو بردي » :امت با کینه گفت« . ازش دور میمونی » : به جیکوب هیس کردم« ! نمی تونم »« . سعی کن . از همین الان » : از میان دندان هایم گفتمغیر ممکنه . یادت نیس سه سال پیش چقدر میخواستی من پیشت باشم ؟ چقدر سخت بود دور از من باشی ؟ الان از »« ؟ بین رفته مگه نهنگاهش کردم . نمیدانستم منظورش چه بود .« . اون نیاز ، رِنزمه بود . از همون اول . حتی اون موقع هم باید با هم میبودیم » : به من گفتبه یاد آوردم. و بعد متوجه شدم . قسمتی از من خوشحال بود که این دیوانگی توجیه شده است . اما آیا او فکر میکردمیتواند اینطور فرار کند ؟ که یک توضیح کوچک همه چیز را درست میکند ؟« . تا وقت داري فرار کن » : تهدید کردم« . بلا اذیت نکن . نسی هم منو دوست داره » : او اصرار کردخشکم زد . تنفسم قطع شد . صداي دیگري نمی آمد که نشانه ي تنش بود .« ؟ دخترم رو چی صدا کردي »« ... خب ، اسمی که تو واسش گذاشتی یه کم سخته » : جیکوب یک قدم دیگر به عقب برداشت و مظلومانه گفت« ؟ تو اسم هیولاي لاچ نس رو گذاشتی رو دختر من » : جیغ کشیدمو بعد به سمت گلویش حمله ور شدم .فصل بیست و سوم:خاطراتمن خیلی متاسفم سث،من باید نزدیک تر می بودمادوارد هنوز داشت معذرت خواهی می کرد . من فکر نمی کردم که این کارش عادلانه و مناسب باشد . هر چه باشد اوکاملاً و به طرز غیر قابل بخششی کنترل رفتارش را از دست نداده بود . ادوارد سعی نکرده بود که سر جیکوب رابشکافد- جیکوب ، کسی که حتی تغییر شکل نداده بود تا از خودش محافظت کند - و در ضمن ، این ادوارد نبود کهوقتی سثْ وسط پریده بود به طور تصادفی شانه و تر قوه اش را شکسته بود . ادوارد تقریباً دوست صمیمی ش را نکشتهبود .نه اینکه دوست صمیمی چیزي زیادي براي جواب دادن داشته باشد ، ولی جیکوب هر کاري کرده بود چیزي از زشتیرفتار من کم نمی کرد .پس ، آیا نباید من کسی می بودم که باید معذرت خواهی می کردم ؟« .. سثْ ، من »بلا ، عشق من ، کسی در مورد تو » : سثْ این را جمیه را همزمان با ادوارد گفت « نگران نباش بلا ، من خوبم »« قضاوت نمی کنه . تو خیلی خوب بودياونا هنوز به من اجازه نداده بودند که جمله ام را تمام کنم .چیزي که اوضاع را بدتر می کرد این بود که ادوارد به سختی جلوي لبخند زدنش را می گرفت . من می دانستم کهجیکوب استحقاق این واکنش افراطی من را نداشت ، ولی به نظر می آمد که ادوارد چیز رضایت بخشی در این اتفاقمی بیند . شاید او هم آرزو می کرد که بهانه ي تازه متولد شده بودن را داشت تا بتواند براي ناراحتی اش ، برخوردفیزیکی با جیکوب انجام دهد .من سعی کردم که خشم را به طور کامل از بدنم خارح کنم . ولی وجود اینکه می دانستم جبکوب بیرون ، با رِنزمهاست ، این کار را سخت می کرد . جیکوب داشت رِنزمه را از دست من محافظت می کرد ، از دست یه تازه متولدشده ي دیوانه .کارلایل قست دیگر آتل را روي بازوي سثْ محکم کرد و سثْ از درد خود را عقب کشید .می دانستم که هیچ وقت نمی توانم معذرت خواهی طولانی اي بکنم . « ببخشید ، ببخشید » : زیر لب گفتمسث این را گفت و همراه با ادوارد که بازویم را در طرف دیگر نوازش می کرد ؛ با دست سالمش « دیوونه نشو بلا »آهسته زانویم را نوازش می کرد .به نظر می آمد که سثْ با نشستن کنار من روي مبل در هنگامی که کارلایل او را درمان می کرد مخالفتی نداشت .هنوز داشت زانویم را نوازش می کرد ، بطوریکه « . من تا نیم ساعت دیگه مثل قبل می شم » شروع به صحبت کردهر کسی بود همین کارو می کرد ، با چیزي که جیک » . می باید خیلی پوست کلفت می بود تا سرما را احساس نکندمنظورم اینه که حداقل من یا کس دیگه » . حرفش را قطع کرد و به سرعت موضوع صحبت را عوض کرد « ... و نس« . اي رو گاز نگرفتی . می تونست خیلی افتضاح بشهصورتم را میان دستهایم پنهان کردم و از احتمالی که واقعی می نمود و از فکر هایم به خود لرزیدم . این اتفاقمی توانست خیلی عادي بیفتد . و گرگینه ها مثل انسان ها نسبت به زهر خون آشام ها پاسخ نمی دادند ، اونا الان بایدبه من می گفتند . براشون مثل سم می موند .« من آدم بدیم »« ... معلومه که اینطور نیست . من باید » ادوارد شروع به صحبت کردنمی خواستم مثله همیشه که همه تقصیر هارو گردن خودش می انداخت ، خودش را سرزنش « بسه » : آه کشیدمکند .خوشبختانه نس... رِنزمه زهر نداره ، چون همیشه در حال گاز گرفتنه » : سثْ بعد از یک ثانیه سکوت زحر آور گفت« جیکه« ؟ واقعا این کارو می کنه » : دستهایم افتادنددقیقاً . هر وقت که جیک و رز به سرعت لازم شامش رو تو دهنش نمی ذارن . رز فکر می کنه این کارش خیلی »« خنده دارهبه سثْ خیره شدم ، حیرت زده بودم و همچنین احساس گناه می کردم ، چون باید اعتراف می کردم که اینکارش باعثشد به طرز شرم آوري کیف کنم .بی تردید ، من از قبل می دانستم که رِنزمه زهرندارد . من اولین نفري بودم که او گازش گرفت . این نظر را با صدايبلند نگفتم . و من وانمود کرده بودم در اون واقعه هوشیاري ندارم .خب سثْ ، فکر می کنم هر کاري رو که از دستم » : کارلایل در حالیکه بلند شده بود و داشت از ما دور می شد گفتکاش » : کارلایل زیر لب خندید « بر می اومد رو برات انجام دادم ، سعی کن براي، اوه ، چند ساعت حرکت نکنیدستش را براي لحظه اي روي موهاي سیاه سثْ « درمان همه انسان ها هم با چنین سرعت دلپذیري انجام می شدو بعد در طبقه ي بالا ناپدید شد . صداي بسته شدن در دفترش را شنیدم و فکر « اینجا بمون » فرار داد و دستور دادکردم که آثار وجود من در آنجا را برداشته اند .و بعد « شاید بتونم براي یه مدتی یه جا نشستن رو تحمل کنم » : سثْ بعد از اینکه کارلایل رفت موافقت کردخمیازه ي بلندي کشید . با دقت این کار را کرد که شانه اش درد نگیرد ، سثْ سرش را روي پشت مبل خم کرد وچشک هایش را بست . چند ثانیه بعد دهانش باز شد . سثْ طوري به نظر می آمد که انگار خوابیدن هدیه اي است کهآرزویش را دارد ، درست مثل جیک . در حالیکه می دانستم که براي مدتی نمی توانم دوباره معذرت خواهی کنمایستادم . حرکتم باعث هیچ حرکتی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#86
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۶ صبح
به مبل نشد . تمام چیزهاي فیزیکی آسان بودند . ولی بقیه...ادوارد مرا تا پشت پنچره دنبال کرد و دستم را گرفت .لیا داشت کنار رودخانه قدم می زد ، گهگداري می ایستاد تا به خانه نگاه کند . خیلی آسون بود تا تشخیص بدم که چهموقع دنبال من است و چه موقع دنبال برادرش . نگاههایش مرتب بین نگاه نگران و نگاه مرگبار عوض می شد .می توانستم صداي رزالی و جیکوب را بشنوم که بر سر اینکه نوبت چه کسی است تا غذاي رِنزمه را بدهذ ، دعوامی کنند . آنها خصومت آمیز ترین رابطه اي را که امکان داشت با هم داشتند . تنها چیزي که با آن موافق بودند اینبود که مرا باید از بچه ام دور نگه میداشتند تا زمانی که به طور صد در صد خشمم فروکش کند . ادوارد مخالف نظرآنها بود ، ولی من کوتاه آمده بودم . من هم می خواستم مطمئن شوم . من نگران بودم ، با وجود اینکه صد در صداطمینان من با صد در صد اطمینان آنها ممکن بود خیلی فرق کند .به غیر از دعواي آنها و تنفس آرام سثْ و صداي نفس کشیدن خشمگین لیا ، همه جا خیلی ساکت بود . امت، آلیس وازمه در حال شکار بودند . جاسپر عقب ایستاده بود تا مراقب من باشد . او به طور مخفیانه در پلکان مارپیچ ایستاده بودو سعی می کرد که احساس نفرت انگیزي در این مورد نکند .سعی کردم آرام باشم تا به تمام چیزهایی که ادوارد و سثْ زمانی که کارلایل داشت بازوي سثْ را می بست به منگفتند فکر کنم . من خیلی چیزها را وقتی که داشتم می سوختم از دست داده بودم و تازه فرصتی براي فهمیدن اوضاعیافته بودم .موضوع اصلی ، پایان دشمنی با گروه سم بود - که این دلیلی بود براي اینکه چرا بقیه در رفت و آمدشان دوبارهاحساس راحتی لذتبخشی می کنند . آتش بس این دفعه قویتر از هر زمان دیگري بود . یا اجباري تر از همیشهبستگی داشت که از چه زاویه اي به موضوع نگاه کنی . من اجباري تصورش می کردم چون یکی از مهمترین قوانینگروه این بود که هیچ گرگی حق کشتن کسی را که توسط گرگ دیگري نشانه گزاري شده باشد را ندارد . درد چنیناتفاقی می توانست دردي تحمل ناپذیر براي کل گروه باشد . چنین گناهی چه از روي قصد و چه اتفاقی ، غیرقابلبخشش بود . گرگها مورد بحث مبارزه می کردند تا بمیرند ، راه دیگري نبود . این اتفاق یکبار در گذشته افتاده بود ،سثْ این را به من گقت ، ولی تصادفی بود . هیچ گرگی عمدا برادرش را از این راه از بین نمی برد .درنتیجه رِنزمه به خاطر احساسی که جیکوب بهش پیدا کرده بود غیر قابل دسترسی شده بود . من سعی کردم رويقسمت آرامش بخش این حقیقت متمرکز کنم تا اینکه به قسمت آزاردهنده اش . ولی آسان نبود . ذهن من به اندازه يکافی جا داشت تا هر دو این احساسات را به طور قوي داشته باشم.حتی سم هم نمی توانست به خاطر تقییر شکل من عصبانی باشد چون جیکوب - در مقام آلفایی بر حق - اجازه ياینکارم را داده بود . این عذاب آور بود که بارها و بارها متوجه بشوم که چقدر به جیکوب بدهکارم ، درست زمانی کهمی خواستم از دستش عصبانی باشم .عمداً مسیر فکرهایم را عوض کردم تا بتوانم احساساتم را کنترل کنم . به اتقاق جالب دیگري که اتفاق افتاده بود فکرکردم . با وجود سکوتی که بین گروه هاي منشعب شروع شده بود ، سم و جیکوت متوجه شده بودند که آلفا هامی تواند وقتی به شکل گرگیشان هستند باهم حرف بزنند . مثل قبل نبود ؛ که نمیتوانستند صداي یکدیگر را بشنوند ،سثْ گفته بود و بیشتر شبیه با صداي بلند حرف زدن بود . سم فقط می توانست فکرهایی را که جیکوب می خواست بهاشتراك بگذارد را بشنود ، و برعکس . آنها دریافته بودند که می توانند در فاصله ي هاي زیاد هم با هم ارتباط داشتهباشند و در آن هنگام هم داشتند با هم حرف می زدنند .آنها این موضوع را تا وقتی که جیکوب تنها - با وجود اعتراض هاي لیا و سثْ - پیش سم رفته بود تا به او درباره يرِنزمه توضیح دهد فهمیدند . این تنها باري بود که جیکوب ، رِنزمه را از وقتی که چشمش به او افتاده بود تنها گذاشت .به محض اینکه سم فهمید چگونه اوضاع تغییر کرده است ، با جیکوب برگشت تا با کارلایل صحبت کند . آنها در حالتانسانیشان با هم صحبت کرده بودند ( ادوارد براي اینکه مرا ترك نکند ، از ترجمه سر باز زده بود ) و عهدنامه تجدیدشده بود . احساس دوستانه در این رابطه ، در هر صورت ، هیچ وقت مثل قبل نمی شد .یکی از نگرانی ها رفع شده بود .ولی چیز دیگري نیز وجود داشت ، با وجود اینکه خطر فیزیکی اش به اندازه ي یک گروه گرگ عصبانی نبود ، ولیحیاتی به نظر می آمد .چارلی .او امروز صبح زود با ازمه صحبت کرده بود . ولی این باعث نمی شد که او دوباره چند دقیقه پیش وقتی که کارلایلداشت سثْ را درمان می کرد زنگ نزند . کارلایل و ادوارد گذاشتند تا تلفن به زنگ زدنش ادامه دهد .چه چیزي را باید به او می گفتیم ؟ آیا حق با کالن ها بود ؟ آیا اینکه به او می گفتند من مرده ام بهترین راه بود ؟مهربانانه ترینش ؟ آیا آمادگی این را داشتم وقتی که او و مادرم روي قبر من گریه می کنند من توي تابوت بخوابم ؟به نظرم کار درستی نمی آمد . ولی اینکه چارلی و رِنه را به خاطر وسواس ولتوریها در پنهان کاري در خطر انداختن ،خارج از بحث بود .ولی من نیز نظري داشتم ، به چارلی وقتی که آمادگی داشتم ، اجازه ي دیدنم را بدهیم . و بگذاریم او پیش خود فرضیاشتباه داشته باشد . در این صورت قوانین خونآشام ها نقض نمی شد . این براي چارلی بهتر نبود که بداند که من زنده- به نوعی - و خوشحالم ؟ حتی با وجود اینکه من قوي و متفاوت بودم . آیا باعث ترس او می شدم ؟به خصوص چشمهایم در آن موقع خیلی ترسناك بودند ، چقدر طول می کشید که روي خودم کنترل داشته باشم ورنگ چشمهایم براي چارلی آماده باشند ؟کسی از » . او نگرانیم را که داشت افزایش پیدا میکرد رو حس کرده بود « ؟ چی شده بلا » : جاسپر به آرامی پرسیدیا حتی » صداي غرولندي از کنار رودخانه با او مخالفت کرد ، ولی جاسپر به آن توجهی نکرد « دستت عصبانی نیستشگفت زده شدیم ، واقعا ! . خب فکر می کنم که ما واقعا شگفت زده شدیم . شگفت زده به خاطر اینکه تو خیلی زود از« . آن حالت در آمدي . تو خیلی خوب عمل کردي بهتر از هرکس ، به جز خودتهنگامی او داشت حرف می زد ، اتاق خیلی آرام شد . تنفس سثْ به خرناسی آرام تبدیل شده بود احساس آرامشبیشتري می کردم ولی هنوز نگرانی ام را از خاطر نبرده بودم .« در واقع من داشتم به چارلی فکر می کردم »در بیرون ، دعوا تمام شده بود .« آه » : چاسپر زمزمه کرد« ما واقعا باید اینجا را ترك کنیم ، نه؟ حداقل براي مدتی ، وانمود می کنیم در آتلانتا یا یه جاي دیگه ایم » : پرسیدممی توانستم نگاه ادوارد را حس کنم که روي صورتم قفل شده بود ، ولی من به جاسپر نگاه کردم . او تنها کسی بودکه با صداي محکم به من حواب داد .« . بله ، این تنها راه حفاظت از پدرته »« من دلم براش خیلی تنگ می شه . من دلم براي همه در اینجا تنگ می شه » براي لحظه اي فکر کردمبه جیکوب فکر کردم .با وجود اینکه این دلتنگی کم می شد و فقط اثري از آن باقی می ماند- و من خیلی از این موضوع آرامش یافتم- اوهنوز دوست من بود کسی که من واقعی را می شناخت و آن را پذیرفته بود . حتی به عنوان یم هیولا.به چیزي که جیکوب قبل از اینکه بهش حمله کنم با التماس به من گفته بود فکر کردم . تو گفتی ما به زندگی همتعلق داریم . نه ؟ گفتی ما یه خانواده ایم . گفتی که من و تو باید اینجوري باشیم . حالا اینجوري هستیم... این چیزیهکه تو میخواستی .ولی من به یاد نمی آوردم که چگونه همچین چیزي را می خواستم . نه به طور دقیق . به عقب برگشتم ، به خاطراتضعیف و مه آلود زندگی انسانی ام . برگشتم به سخت ترین قسمت خاطرات ، زمانی که بدون ادوارد بودم . زمانی سیاهکه سعی می کردم که در سرم دفنش کنم . من نمی توانستم دقیقا کلمات را به یاد بیاوردم . فقط به خاطر می آوردمکه آرزو کرده بودم که جیکوب برادرم بود تا بتوانیم بدون مانع و بدون درد همدیگر را دوست داشته باشیم . خانواده .ولی من هرگز فاکتور دخترم را وارد معادله نکرده بودم .کمی بعد را به خاطر آوردم - یکی از دفعاتی که با جیکوب وداع کرده بودم- با صداي بلند فکر کرده بودم که جیکوبدر آخر با چه کسی خواهد بود . چه کسی زندگیش را بعد از کاري که من با او کرده بودم درست می کرد . من چیزيدر مورد اینکه آن نفر هر کسی که باشد ، به اندازه ي کافی براي جیکوب خوب نخواهد بود ، گفته بودم.غرولندي کردم و ادوارد ابرویش را با حالتی پرسشی بالا برد . من فقط سرم را برایش تکان دادم .ولی به همان اندازه اي که من دلم براي دوستم تنگ شده بود، می دانستم که مشکلی بزرگ وجود دارد . آیا سم یاجرید یا کوئیل تا حالا یک روز بدون دیدن کسانی که رویشان حساس بودند ، امیلی ، کیم و کلر، گذرانده بودند ؟می توانستند ؟ با جدا کردن رِنزمه از جیکوب چه اتفاقی می افتد ؟ آیا باعث درد کشیدنش می شد ؟ هنوز مقدار کمیخشم در وجودم مانده بود که باعث خوشخالی ام شود . نه براي درد کشیدن جیکوب . به خاطر ایده ي دور نگه داشتنرِنزمه از او . این فکر چطور بود که معامله اي به این صورت بکنم که جیکوب بتواند رِنزمه را وقتی داشته باشد کهرِنزمه کاملا به من تعلق داشته باشد ؟صداي حرکتی در ایوان روبه رو افکارم را پاره کرد . شنیدم که آنها بلند شدند و به سمت در می آمدند . دقیقا در همانزمان ، کارلایل با دست هایی پر از اشیاي عجیب از پله ها پایین آمد - یک متر و یک ترازو . جاسپر با سرعت به سمتمآمد . انگار که من متوجه علامتی نشده بودم ، حتی لیا که بیرون بود ، نشست و به با صورتی که انگار منتظر چیزيآشنا و کامل غیر جالب بود ، از پنجره به اتاق نگاه کرد .« . باید ساعت شش باشه » : ادوارد گفتچشمهایم روي رزالی ، جیکوب و رِنزمه فقل شده بود . آنها در راهرو ایستاده بودند . رِنزمه در « ؟ که چی » : پرسیدمبازوان رزالی بود . رز محتاط ، جیکوب نگران و رِنزمه زیبا و بی صبر به نظر می آمدند .« . وقته وزن کردن و اندازه گیریه نس... ام ، رِنزمه است » : کارلایل توضیح داد« ؟ اوه ، هر روز این کارو انجام می دي »فکر « چهار بار در روز » کارلایل در حالی که بقیه را به سمت کاناپه هدایت می کرد ، بدون فکر کردن تصحیح کردکردم که آه کشیدن رِنزمه را دیدم.« ؟ چهار بار؟ هر روز؟ چرا »صدایش بسیار آرام و صاف بود . دستم را فشرد و « اون هنوز به سرعت رشد می کنه » : ادوارد با صداي آرامی گفتدست دیگرش محافظانه دور کمرم پیچید ، گویی به حمایت احتیاج داشت .من نمی توانستم چشمانم را از رِنزمه برگیرم تا به صورت ادوارد نگاه کنم.رِنزمه خالی به نظر می آمد ، کاملا سالم بود . پوستش سرخ بود ، مثل اینکه سنگ مرمري را روشن کرده باشند ؛ رنگگونه هایش مثل گلبرگ گل سرخ بودند . چنین زیبایی درخشانی نمی توانست مشکلی داشته باشد . مطمئنا برايزندگیش چیزي خطرناك تر از مادرش نمی توانست وجود داشته باشد ، می توانست ؟تفاوت میان کودکی که من به دنیا آورده بودمش و کودکی که یک ساعت پیش دیده بودم ، براي همه واضح بود.تفاوت بین رِنزمه یک ساعت پیش و رِنزمه الان ، ظریف بود . چشمان انسان ها هرگز نمی توانست متوجه آن شود .ولی وجود داشت .بدنش کمی بلندتر شده بود . کمی لاغرتر شده بود . صورتش کاملا گرد نبود . به اندازه ي یک درجه بیضی تر شدهبود. طره ي موهایش به اندازه ي یک شانزدهم اینچ پایین تر از شانه هایش قرار داشت . وقتی که کارلایل متر را بهاندازه ي قد رِنزمه و بعد براي اندازه گیري دور سرش باز می کرد ، رِنزمه براي کمک خودش را در بازوان رزالی کشید .کارلایل چیزي ننوشت ؛ حافظه ي خوبی داشت .متوجه شدم که بازوان جیکوب روي سینه اش به همان فشردگی بازوان ادوارد دور من ، حلقه شده بودند . ابروانپرپشتش در هم فرو رفته بودند و تبدیل به خطی بالاي چشمان عمیقش شده بودند .رِنزمه در عرض چند هفته از یک سلول به یک بچه با اندازه ي
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#87
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۷ صبح
طبیعی تبدیل شده بود . به خوبی به نظر می آمد کهچند روز بعد از تولدش به راه افتاده است . اگر این رشد به همین صورت ادامه پیدا می کرد...ذهن خون آشامی من هیچ مشکلی با ریاضی نداشت .« ؟ چه کار کنیم » : با ترس زمزمه کردم« نمی دونم » . بازوانم ادوراد تنگ تر شدند . او آن چیزي را که پرسیده بودم دقیقا درك کرده بود« سرعتش داره کم می شه » : جیکوب از میان دندان هایش گفتما به اندازه گیري در روز هاي زیادي نیاز داریم تا بتوانیم الگویش را پیش بینی کنیم ، جیکوب . من نمی تونم هیچ »« . قولی بدهمدیروز دو اینچ قد کشیده بود ، امروز کمتر بود" »« سی و دوم هر اینچ ، اگر اندازه گیري ام درست باشد » : کارلایل آهسته گفتکلماتش را تهدید آمیز ادا کرد . رزالی سیخ شد . « بهتره که باشه دکتر » : جیکوب گفت« . می دونی که من به بهترین وجه دکتریم رو انجام می دم » : کارلایل به او اطمینان خاطر داد« حدس می زنم که این تمام اون چیزي باشه که می تونم درخواست کنم » : جیکوب آه کشید و گفتدوباره احساس خشم کردم . انگار حیکوب حرفهاي مرا دزدیده بود . و همه را اشتباه انتقال داده بود .رِنزمه نیز به نظر خشمگیم می آمد . شروع به پیج و تاب خوردن کرد و بعد دستش را آمرانه به سمت رزالی دراز کرد .رزالی به جلو خم شد تا رِنزمه بتواند صورتش را لمس کند . بعد از یک ثانیه ، رز آه کشید .دوباره حرف مرا زده بود . « ؟ چی می خواد » : جیکوب پرسیدحالت » و سخنانش درون مرا کمی گرم کرد . سپس به من نگاه کرد « بی تردید ، بلا رو » : رزالی به او گفت« ؟ چطورهو ادوارد مرا فشار داد . « نگران » اقرار کردم« . همه ي ما این احساس رو داریم ، ولی منظورم این نبود »تشنگی الان در آخر لیست قرار داشت . به علاوه ، بوي خوشی به دور از « من روي خودم کنترل دارم » قول دادمبوي خوردنی می داد .جیکوب لبش را گزید ولی هنگامی که رزالی رِنزمه را به من داد حرکتی نکرد . جاسپر و ادوارد تردید داشتند ولی اجازهدادند . می توانستم ببینم که رزالی چقدر نگران است و فکر کردم که اتاق براي جاسپر در آن لحظه چگونه بود . اوآنفدر سخت روي من تمرکز کرده بود که بقیه را نمی توانست حس کند ؟رِنزمه همانگونه که بغلش کرده بودم بغلم کرد . لبخندي پنهان صورتش را روشن کرده بود . او به راحتی در بازوان منجا شد . گویی آنها فقط براي او شکل گرفته بودند . بی درنگ دست کوچک و گرمش را روي گونه ام گذاشت .با وجود اینکه آماده شده بودم ، خاطراتی که به صورت تصاویر بودند هنوز باعث می شد که نفسم بند بیاید . روشن ورنگی ولی شفاف بودند .او مرا به خاطر می آورد که به جیکوب حمله کردم . سثْ را به خاطر می آورد که خودش را بین ما انداخت او همه چیزرا به طور واضح شنیده و دیده بود . شکارچی مطبوعی که به سوي شکارش مثل تیري که از چله زها می شود حملهمی کرد ، شبیه من نبود . باید شخص دیگري می بود . اینکه جیکوب بی دفاع با دستهایش که جلویش دراز شده بود ،ایستاده بود ، باعث شد تا کمی احساس گناه کنم . دستهایش نمی لرزیدند .ادوارد خندید . داشت افکار رِنزمه را با من نگاه می کرد . و سپس هر دو با شنیدن صداي شکستن استخوان هاي سثْبه خود لرزیدیم .رِنزمه لبخند درخشانش را زد . و چشمان خاطره اش جیکوب را در آشفتگی بعد از آن ترك نکرد . من مزه ي جدیدي رادر خاطره - کاملا حمایت کننده نبود ، بیشتر حالت مالکانه اي داشت .- هنگامی که او جیکوب را نگاه می کرد حسکردم . من احساسات ساده ي را درك کردم که رِنزمه خوشحال بود که سثْ خودش را جلوي پریدن من قرار داد . اونمی خواست جیکوب صدمه ببیند . جیکوب متعلق به او بود .« عالیه » فریاد کشیدم « اوه فوق العاده است »صدایش « این به خاطر اینه که جیکوب مزه ي بهتري نسبت به بقیه ي ما داره » ادوارد به من اطمینان خاطر دادمحکم بود و آزردگی مخصوص خودش را داشت .چشمانش روي رِنزمه بود . « بهت گفته بودم که من رو هم دوست داره » : جیکوب از سمت دیگر اتاق با لودگی گفتشوخی اش بی روح بود . هنوز گوشه ي ابروانش شل نشده بودند .رِنزمه بی صبرانه به صورتم زد . می خواست توجه کنم . یک خاطره ي دیگر . زرالی به آرامی تک تک طره يموهایش را شانه می کرد . احساس خوبی بود .کارلایل و مترش . رِنزمه می دانست که باید خودش را بکشد و تکان نخورد ، این برایش جالب نبود.« به نظر می یاد که می خواد تمام خاطراتی رو که از دست دادي بهت بده » : ادوراد درگوشم نظر دادهنگامی که در خاطره ي بعدي فرو رفت ، بینی ام چین خورد . بویی که از یک فنجان آهنی سخت - به اندازه اي کهنشه به آسانی آن را گاز زد- می آمد که باعث شد که ناگهان گلویم بسوزد . اوف .و بعد رِنزمه در بازوانم که محکم به پشتم چسبیده شده بودند نبود . من با جاسپر کشمکشی نکردم ؛ فقط به چهره يهراسان ادوارد نگاه کردم .« ؟ چی کار کردم »ادوارد به جاسپر که پشت سر من بود نگاه کرد و بعد دوباره رو به من کرد .اون داشت مزه ي خون » . پیشانی اش چین خورد « ولی اون داشت تشنگی رو به یاد می آورد » : ادوارد زمزمه کرد« . انسان را به یاد می آوردبازوانم جاسپر بازوان مرا محکم تر بهم فشردند . قسمتی که او من را گرفته بود به طور خاص ناراحت کننده و یا دردآورنبود ، آن طور که باید براي یک انسان درد آور باشد . فقط مزاحم بود . مطمئن بودم که می توانم دستانش را جدا کنم ،ولی مبارزه نکردم .« ؟ آره ، و » : موافقت کردمو هیچی . این طور به نظر می یاد این » ادوارد براي یک لحظه با اخم به من نگاه کرد . و بعد صورتش باز شد . خندید« . بار من در عمل زیاده روي کردم . جاز ، بذار برهدستهایی که مرا گرفته بودند ، ناپدید شدند به محض اینکه آزاد شدم ، دستم را به سوي رِنزمه دراز کردم . ادوارد او رابی درنگ به من داد .« . من متوجه نمی شم ، نمی تونم این رو تحمل کنم » : جاسپر گفتمن با شگفتی جاسپر را نگاه کردم که با قدم هاي بلند از در پشتی خارج شد . هنگامی که جاسپر داشت به سمترودخانه قدم می زد لیا خودش را کنار کشید تا به او فضاي بیشتري بدهد و بعد جاسپر از روي رود با یک جهش پرید.رِنزمه گردنم را لمس کرد .می توانستم پرسشی را در ذهنش حس کنم . که بازتابی از سوال هاي من بود. من هنوز در در شگفتی هدیه ي کوچکرِنزمه بودم . به نظر می آمد که جزئی طبیعی از او باشد . اینطور انتظار می رفت . شاید حالا که من قسمتی از نیرويماورا طبیعی خود بودم ، دیگر مشکوك نمی شدم .ولی چه اتفاقی براي جاسپر افتاده بود ؟اون فقط چند لحظه نیاز به تنها بودن داره تا » . با من بود یا با رِنزمه ، مطمئن نبودم « اون برمیگرده » : ادوارد گفتلبخندي گوشه ي لبش خودنمایی می کرد . « دیدش رو نسبت به زندگی اصلاح کنهیک خاطره ي انسانی دیگر به سراغم آمد : ادوارد به من گفته بود که اگر من زمان سختی را در هنگام وفق دادن خودمبراي خون آشام شدن ، بگذرانم، آنگاه جاسپر احساس بهتري راجع به خودش می کند . این حرف را هنگامی زده بودکه در مورد اینکه من در سال اول تازه متولد شدگیم ، چند نفر را خواهم کشت ، بحث می کردیم .« ؟ از دست من عصبانیه » : آرام پرسیدم« ؟ نه، چرا باید باشه » : چشمهاي ادوارد گشاد شدند« ؟ پس اون چشه »« .... اون از دست خودش ناراحته نه تو ، بلا . اون در مورد این نگرانه »« ؟ نمیتونه به خودش دروغ بگه »« می تونی اینطوري بگی »اون داره در مورد این فکر می کنه که اگر دیوانگی تازه متولد شده ها به اون » : کارلایل قبل از اینکه من بپرسم گفتسختی ایه که ما همیشه فکر می کردیم ، یا اگر احتیاج به تمرکز و رفتار درست داشت ، هرکس می تونست بهاندازه ي بلا خوب رفتار کنه . حتی الان ، شاید اون همیشه این سختی رو داشته چون فکر می کرده که این چیزطبیعی و غیر قابل انکاره . شاید اگر او انتظار بیشتري از خودش داشت ، می توانست چنین آرزویی را در خود پرورش« . بده . بلا ، تو باعث به وجود آمددن سوالات ریشه دار زیادي در پندار جاسپر شديولی این عادلانه نیست . همه با هم متفاوتند . هر کس مبارزه ي مخصوص به خودش رو داره . شاید » : کارلایل گفت« کاري که بلا می کنه غیرطبیعی باشه ، شاید این هدیه ي او باشه ، جاي بحث دارهاز تعجب خشک شدم . رِنزمه این تقییر را احساس و مرا لمس کرد . او یک لحظه ي قبل را با یاد آورد و و فکر کردچرا .« این یه فرضیه ي جالبه و کاملا امکان پذیره » : ادوراد گفتبراي یک لحظه ي کوتاه من دچار سر خوردگی شدم . چی ؟ نه قدرت پیش گویی جادویی داشتم ، نه قابلیت تهاجمیترسناك ، مثل ، اوه ، پرتاب کردن تیرهاي مشتعل از چشمانم یا یه همچین چیزي ؟ هیچ چیزي که به دردبخور و یاباحال نداشتم ؟و بعد فهمیدم که این می تواند چه معنی اي داشته باشد ، که اگر قدرت غیرطبیعی من ، بیشتر از قدرت کنترل کردنخودم به طرز غیرمعمول نباشد .یه چیزي وجود داشت ، اینکه من حداقل یک هدیه داشتم . می توانست چیزي نباشد .ولی بیشتر از همه ، اگر حق با ادوارد می بود ، من می توانستم قسمتی از ماجرا را که بیشتر از همه از آن می ترسیدمرد کنم .چه می شد اگر من مجبور نمی شدم یک تازه متولد شده باشم ؟ به هر حال ، یه ماشین کشتار دیوانه نمی شدم . چهمی شد اگر من از همان روز اول در گروه کالن ها جا می افتادم ؟ چه می شد اگر ما مجبور نمی شدیم که براي یکسال در یک جاي دوردست تا زمانی که من رشد کنم پنهان بشویم ؟ چه می شد اگر من هم مثل کارلایل ، حتی یکنفر را هم نمی کشتم ؟ چه می شد اگر من از همین حالا یک خون آشام خوب می شدم ؟من می توانستم چارلی را ببینم .به محض اینکه واقعیت به آرزویم رخنه کرد ، آه کشیدم . من در آن هنگام نمی توانستم چارلی را ببینم . چشمها ، صدا،صورت بی نقص . چه چیزي می توانستم به او بگویم ؟ چطور می توانستم شروع کنم ؟ در باطن خوشحال بودم کهبراي مدتی چند بهانه براي به تعویق انداختن این چیز ها دارم . به همان اندازه اي که دلم می خواست که راهی براينگه داشتن چارلی در زندگی ام پیدا کنم ، از اولین دیدار هراسان بودم . دیدن چشمهایش که با مشاهده ي صورتجدیدم ، پوست جدیدم از حدقه بیرون می زند . می دانستم که خواهد ترسید . فکر کردم که چه توضیحات تاریکی درذهنش شکل خواهد گرفت .من به اندازه کم سن بودم که یک سال براي سرد شدن چشمهایم صبر کنم . و فکر می کردم که از هنگام فنا ناپدیریم، باشهامت تر شده ام .آیا تا به حال به مورد مشابه اینکه کنترل نفس یک استعداد محسوب بشه برخورد کردي ؟ » : ادوراد از کارلایل پرسید« ؟ واقعا فکر می کنی که این یک هدیه است یا فقط نتیجه ي آمادگی قبلی بلا بودهاین تا حدي شبیه کاریه که شیوان 1 همیشه توانایی انجامش رو داره . با » : کارلایل شانه هایش را بالا انداخت و گفت« . وجود اینکه اون بهش یه هدیه نمی گهشیوان ، دوستت توي دسته ي ایرلندي ها ؟ من نمی دونستم که اون می تونه کار خاصی بکنه . فکر » : رزالی پرسید« . می کردم که مگی 2 تنها کسیه که توي اون گروه استعداد خاصی دارهدرسته . شیوان هم اینطور فکر می کنه . ولی روش اون اینه که هدف هایش را مشخص می کند به و بعد تقریبا... »اونا رو به واقعیت تبدیل می کنه . اون این رو نتیجه ي برنامه ریزي خوب می دونه ، ولی من همیشه فکر می کردم کهشاید چیزي بیشتر از این باشد . براي مثال وقتی که او مگی را وارد گروه کرد ، لیام 3ادوارد ، کارلایل و رزالی در حالیکه شروع به بحث می کردند ، روي صندلی نشستند . جیکوب با حالتی محافظه کارانهکنار سثْ نشست ، به نظر خسته می آمد . از طرز افتادن پلک هایش مطمئن بودم که او همان لحظه بی هوش شدهاست .من گوش دادم ، اما تمرکزم بهم ریخت . رِنزمه هنوز داشت در مورد روزش به من می گفت . کنار پنجره ي سراسرياو را بغل کردم . هنگامی که در چشمهاي یکدیگر خیره شده بودیم ، دستهایم بطور ناخودآگاه او را تکان می دادند .متوجه شدم که دیگران دلیلی براي نشستن نداشتند . من ایستاده احساس راحتی کامل می کردم . به اندازه که کش وقوس آمدن روي تخت خواب آرامش بخش بود . می دانستم که می توانم براي یک هفته همینطور بی حرکت بایستمو در آخر هفت روز همان قدر احساس راحتی کنم که در اول می کردم.آنها بر خلاف عادت می نشستند . انسان متوجه می شدند که یک نفر براي ساعت ها بدون اینکه وزنش را ازین پا بهآن پا بندازد ایستاده است . حتی حالا ، رزالی را می دیدم که انگشتهایش را در موهایش فرو می برد و کارلایل پاهایشرا روي هم انداخته بود .حرکاتی کوچک براي دوري از زیادي بی حرکت بودن ، زیادي خون آشام بودن . باید بهکارهاي که می کردند دقت و شروع به تمرین می کردم .وزنم را روي پاي چپم انداختم . احساس احمق بودن می کردم .شاید آنها فقط سعی داشتند به من زمانی براي تنها بودن با بچه ام بدهند - تنها ، به اندازه اي که امن باشد..رِنزمه در مورد هر دقیقه هاي که روز برایم گفت . و من از رویه ي داستان هاي کوچکش احساس کردم که به هماناندازه اي که من می خواهم ، او هم می خواهد که من هر ذره اي درباره ي او را بدانم . این او را نگران می کرد کهمن چیزهایی را از دست داده بودم . مثل گنجشک هایی که وقتی جیکوب او را بغل کرده بود ، نزدیک تر و نزدیک ترپرواز می کردند . هر دوي آنها منار یک شوکران بزرگ بی حرکت ایستاده بودند . پرنده ها نزدیک رزالی نمی شدند . یااون چیز سفید رنگ حال بهم زن مسخره- غذاي بچه- که کارلایل توي فنجان رِنزمه ریخته بود ؛ بوي تند خاكمی داد . یا آهنگی که ادوارد برایش خوانده بود که آنقدر فوقالعاده بود که رِنزمه برایم دوبار آن را زد ؛ وقتی خودم رادرپس زمینه ي آن خاطره دیدم شگفت زده شدم . کاملا بی حرکت ولی هنوز آسیب دیده بودم . لرزیدم . آن زمان را ازدید خودم به یاد آوردم . آتش ترسناك...بعد از تقریبا یک ساعت- بقیه غرق در گفتگویشان بودند و سثْ و جیکوب هم با هم آهنگی روي کاناپه خروپفمی کردند - خاطرات رِنزمه شروع کردند به کند شدن . قبل از اینکه به پایان خود برسند ، کم کم حاشیه هاي آنها تارشد و تمرکزشان بهم ریخت . هنگامی که پلک هایش افتاد و بسته شد ، می خواستم با وحشت حرف ادوارد را قطعکنم- براي رِنزمه مشکلی پیش اومده بود ؟ رِنزمه خمیازه کشید . لبهاي گوشتالود صورتی رنگش تبدیل به دایره اي شد، و چشمهایش دیگر باز نشد .هنگامی که به خواب فرو رفت ، دستش از صورتم کنار رفت . پشت پلک هایش به رنگ بنفش روشن ابرهاي رقیققبل از طلوع خورشید بود . براي اینکه بیدارش نکنم ، با احتیاط دستش را دوباره روي پوستم قرار دادم و آن راکنجکاوانه همانجا نگه داشتم . در ابتدا چیزي حس نکردم و بعد از چند دقیقه ، رنگ هایی سوسو کنان مثل دسته اياز پروانه ها در ذهنش در اهتزاز بودن .مسحور ، رویایش را نگاه می کردم . هیچ مفهومی نداشت . فقط رنگ ها بودند و شکلها و صورت ها . لذت می بردم ازاینکه می دیدم چقدرر صورتم- هر دو صورتم ، انسانی زشت ، و باشکوه فنا ناپذیر - در افکار غیر هوشیارانه اش ظاهرمی شد . بیشتر از ادوارد یا رزالی . من شانه به شانه ي جیکوب بودم . سعی کردم که اجازه ندهم این اتفاق بیافتد..براي اولین بار متوجه شدم که چطور ادوارد میتوانست خوابیدن مرا بعد از یک شب خسته کننده ببیند ، اینکه فقط حرفزدن من در خواب را گوش کند . من می توانستم تا ابد خوابهاي رِنزمه را تماشا کنم .توجه مرا جلب کرد و برگشتم تا از پنجره به بیرون نگاه کنم . « بالاخره » : تغییر تن صداي ادوارد هنگامی که گفتشب تاریک و عمیقس بود . ولی من دور را به همان خوبی قبل می دیدم . هیچ چیز در تاریکی پنهان نشده بود . فقطرنگشان عوض شده بود .لیا هنوز اخم کرده بود ، هنگامی که آلیس در سمت دیگر رودخانه ظاهر شد ، بلند شد و به آرامی کنار رفت . آلیس قبلاز اینکه با یک چرخش افقی از روي رودخانه بپرد ، خودش را مثل یک ژیمناستکار به عقب و جلو تاب داد بطوریکهدستانش به پنجه پاهایش رسید . هنگامی که امت درست درون رودخانه پرید و باعث شد که آب به اندازه ي بیرونبیاید که قطرات آن به پنجره ي پشتی بر خورد کند ، ازمه یک پرش سنتی انجام داد . در کمال شگفتی من ، جاسپردنبال آنها امد . پرش موثر او ، بعد از بقیه ، به نظر ناموزون یا حتی ماهرانه می آمد .لبخند بزرگی که صورت آلیس را پوشانده بود به طرز مبهم و عجیبی آشنا می آمد . ناگهان همه به من لبخند زدند.لبخند ازمه شیرین ، براي امت هیجان زده ، رزالی همراه با برتري ، براي کارلایل سخاوتمندانه و لبخند ادواردآرزومندانه بود .آلیس زودتر از بقیه وار خانه شد ، دستهایش به جلو دراز شده بود و هاله اي از ناشکیبایی به طور آشکار دورش را گرفتهبود . در کف دستش ، یک کلید برنزي روزانه همراه با کمانی صورتی بزرگتر از حد معمول که به آن وصل شده بو د.او کلید را براي من گرفته بود و من به طور ناخود آگاه رِنزمه را محکم تر با دست راستم چسبیدم در نتیجه می توانستمدست چپم را دراز کنم . آلیس کلید را در دستم انداخت .هیچ کس در همون روز تولد شروع به شمردن تولد نمی کنه . اولین » : چشمانم را چرخاندم و به او یاد آوري کردم« سالروز تولد بعد از یک ساله ،
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#88
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۸ صبح
آلیسما تولد خون آشامی تورو جشن نمیگیریم ، فعلا . امروز سیزدهم » : لبخندش تبدیل به حالتی حق به جانب شد« ! سپتامبره ، بلا ، تولد نوزده سالگیت مباركفصل بیست و چهارم:سورپرایزسرم را با شدت تکان دادم و نگاهی به چهره ي از خود راضی همسر هفده ساله ام انداختم . « ! نه ، امکان نداره »« . نه ، این حساب نمی شه . من از سه روز پیش افزایش سنم متوقف شده . من واسه همیشه هجده ساله ام »ما در هر صورت » . به تندي شانه اش را بالا انداخت تا از اعتراض من سر باز کند « . حالا هرچی » : آلیس گفت« . جشن می گیریم ، پس باهاش کنار بیاآهی کشیدم . جرو بحث با آلیس چندان سودي نداشت .وقتی که عقب نشینی را در چشم هاي من دید نیشخندش به طرز غیر قابل باوري عریض تر شد .« ؟ آماده اي کادوت رو باز کنی » : آلیس با لحن آهنگ گونه اي گفتو کلید دیگري را- این یکی درازتر و نقره اي بود با یک ربان آبی کم زرق و برق دار « . کادوها » : ادوارد تصحیح کردتر - از جیبش درآورد .ماشین » : با خودم کلنجار رفتم تا از چرخ دادن چشم هایم جلوگیري کنم . فوراً فهمیدم که این کلید مال کجا بوددر عجب بودم که آیا باید هیجان زده باشم یا نه . به نظر می رسید به خون آشام تبدیل شدن هیچ علاقه ي «. بعدفوري اي نسبت به ماشین هاي اسپرت در من ایجاد نکرده است .و بعد درحالی که جوابش را پیش بینی می کرد زبانش را بیرون آورد . « . اول مال من » : آلیس گفت« . مال من زودتره »تمام روز داشت منو می کشت . » . کلمات آلیس به ناله شباهت داشت « . اما نگاه اون چطوري لباس پوشیده »« . واضحه که که اولویت با اونهدر این فکر بودم که چطور یک کلید مرا به لباس هاي جدید می رساند ، ابروهایم در هم رفتند . نکند یک صندوق پر ازلباس برایم گرفته بود ؟« . می دونم - سرش باهات بازي می کنم . سنگ ، کاغذ ، قیچی » : آلیس پیشنهاد دادجاسپر بی صدا خندید و ادوارد آهی کشید .« ؟ چرا فقط بهم نمی گی کی برنده میشه » : ادوارد به خشکی گفت« . من می برم . عالی شد » . آلیس با شوق و ذوق لبخند زدادوارد به من لبخند موذیانه اي زد و بعد سرش را به طرف جیکوب « . در هر حال ، شاید بهتر باشه تا صبح صبر کنم »و سثْ که به نظر می رسید به خواب شبانه فرو رفته اند تکان داد ؛ در عجب بودم که آنها این دفعه چه مدت بیدارفکر کنم اگه جیکوب واسه افشاگري بزرگ بیدار بشه کیفش بیشتره ، موافقی ؟ این جوري یه نفر هست » . مانده اند« ؟ که یه ابراز احساسات درست بکنهدر جواب نیشخند زدم . او خوب مرا می شناخت .« . آخ جون . بلا ، نس... رِنزمه رو بده رزالی » : آلیس گفت« ؟ اون معمولاً کجا می خوابه »تو بغل رزالی . یا جیکوب . یا ازمه . بقیه اش رو خودت برو . اون هیچ وقت تو » . آلیس شانه هایش را بالا انداخت« . تمام زندگیش زمین گذاشته نشده . اون لوس ترین نصفه خون آشام تاریخ می شهاون هیچم لوس ترین نصفه » : زمانی که رزالی استادانه رِنزمه را در بازوهایش می گرفت ادوارد خندید . رزالی گفت« . خون آشام تاریخ نمی شه. اون زیبایی می شه که در نوع خودش بی بدیلهرزالی به من نیشخند زد و من خوشحال بودم که می دیدم رفاقت تازه ایجاد شده ي بین ما هنوز در لبخند او وجود داردکاملاً مطمئن نبودم که این دوستی پس از آنکه زندگی رِنزمه دیگر به زندگی من بستگی نداشت ادامه یابد . اما شاید مابه حد کافی درکنار هم جنگیده بودیم که حالا بتوانیم براي همیشه دوست باقی بمانیم . من بالاخره همان انتخابی راکرده بودم که اگر او جاي من بود می کرد . انگار به نظر می رسید آن تمام خشم او نسبت به انتخاب هاي دیگر مرا ازدرون او پاك کرده .آلیس کلید ربان پیچی شده را در دست من هل داد ، بعد آرنجم را گرفت و مرا به سمت در پشتی راند . آهنگ گونه« . بزن بریم ، بزن بریم » : گفت« ؟ بیرونه »« یه جورهایی » : آلیس که مرا به طرف جلو هل می داد، گفت« . از کادوت لذت ببر ، این از طرف همه ي ماست . مخصوصاً ازمه » : رزالی گفت« ؟ مگه شما نمیاین » . متوجه شدم که هیچ کس از جایش تکان نخورده بود« بهت این فرصت رو می دیم که به تنهایی ازش قدردانی کنی ، می تونی درباره اش بهمون بگی... بعداً » : رزالی گفتامت قاه قاه خندید . چیزي در خنده ي او وجود داشت که باعث شد حس کنم دارم سرخ می شوم ، هرچند مطمئننبودم چرا .متوجه شدم که خیلی چیزها درمورد من- مثل تنفر حقیقی از سورپرایزها و در کل ، علاقه نداشتن به هدیه- یک ذرههم تغییر نکرده است . کشف اینکه چقدر از خصوصیات ذاتی و حیاتی ام با من به این بدن جدید آمده باعث آسودگیخاطر بود .من انتظار نداشتم که خودم باشم . لبخند جانانه اي زدم .آلیس با زور آرنجم را کشید ، همچنان که در شب ارغوانی او را دنبال می کردم نمی توانستم جلوي لبخندم را بگیرم .فقط ادوارد با ما آمد .سپس بازوي مرا ول کرد ، به نرمی دوبار خیز « . این همون شور و شوقیه که دنبالشم » : آلیس با رضایت گفتبرداشت و به آن طرف رودخانه پرید .« زودباش بیا ، بلا » : از آن طرف نهر صدا زدادوارد هم زمان با من پرید ؛ این کار درست به اندازه ي امروز عصر جذاب بود . شاید اندکی جالب تر چون که شبهمه چیز را جدید و پررنگ کرده بود .آلیس روي پاشنه هایش جهید و به طرف شمال روانه شد . دنبال کردن صداي زمزمه ي پاهاي او بر روي زمین و ردتازه ي عطر او از اینکه در بین پوشش گیاهی انبوه چشم هایم را روي او نگه دارم ساده تر بود .او بدون اطلاع قبلی چرخید و به سرعت جایی که من مکث کرده بودم برگشت .و به طرف من پرید . « ، بهم حمله نکنی ها » : او هشدار دادنیاز به « ؟ داري چیکار می کنی » : وقتی از پشت با من گلاویز شد و دستهایش را دور صورت من حلقه کرد ، پرسیدمکنار انداختن او را حس می کردم ، اما کنترلش کردم .« . می خوام مطمئن شم تو نمی تونی ببینی »« . من بدون نمایش هم می تونستم ترتیبش رو بدم » : ادوارد پیشنهاد کرد« . تو ممکنه بذاري اون تقلب کنه . دستش رو بگیر ببرش جلو »« - آلیس ، من »« . اذیت نکن ، بلا . ما این رو به سبک من انجام می دیم »فقط چند ثانیه مونده ، بلا . بعدش اون می ره » . انگشتان ادوارد را حس کردم که دور انگشت هاي من می پیچیدنداو مرا به طرف جلو کشید . به راحتی پا به پاي او رفتم . نگران برخورد به یک درخت « . یکی دیگه رو اذیت کنهنبودم؛ احتمالاً آن درخت تنها چیزي بود که در آن سناریو آسیب می دید .« . بد نیست یکم قدرشناس تر باشی . این به همون اندازه که واسه اونه مال تو هم هست » : آلیس از او گله کرد« . راست می گی . بازم ممنونم ، آلیس »همونجا وایسا . فقط یه خورده اونو به » : یکدفعه صداي آلیس از هیجان بالا رفت . جیغ کشید « . آره ، آره . باشه »« ؟ طرف راست برگردون . آره، همون جوري . آماده ايبوي جدیدي که آنجا می آمد توجه ام را جلب کرد و کنجکاوي ام را بر انگیخت . رایحه اي که به اعماق « آماده ام »جنگل تعلق نداشت . پیچ امین الدوله . دود . گل هاي رز . خاك اره ؟ چیزي آهنی هم بود . به طرف معما خم شدم .آلیس از پشت من پایین پرید و دستش را از روي چشم هایم برداشت .در تاریکی ارغوانی خیره شدم . آنجا ، در محوطه ي کوچکی از جنگل آشیان گرفته بود . یک کلبه ي کوچک سنگی ،که در نور ستاره ها خاکستري مایل به بنفش به نظر می رسید .به قدري با اینجا همخوانی داشت که انگار از داخل صحنه سربرافراشته بود ، چیزي که در طبیعت آفریده شده بود .پیچ امین الدوله از یکی از دیوارها به فرم شبکه اي بالا رفته بود ، در راه خود به دور پوشش چوبی پیچیده بود . رزهاییکه در اواخر تابستان می روییدند در باغچه ي اي به اندازه ي یک دستمال گردن که در زیر پنجره هاي میانی قرارداشت شکفته بودند . باریکه اي از سنگ هاي مسطح ، به رنگ یاغوت ارغوانی در شب ، چشم را به سمت در چوبیقوسی شکل که با مهارت ساخته شده بود هدایت می کرد .دستم را دور کلیدي که در دست داشتم پیچیدم ، شوکه شده بودم .صداي آلیس حالا ملایم بود ؛ با خاموشی محض این صحنه ي کتاب داستان همخوانی داشت . « ؟ نظرت چیه »دهانم را باز کردم اما چیزي نگفتم .ازمه فکر کرد ممکنه که ما واسه یه مدت یه جایی رو واسه خودمون بخوایم . و اون » : ادوارد با صدایی نجواگونه گفت«. عاشق اینه که یه بهانه واسه ساخت و ساز پیدا کنه . این خونه ي کوچیک حداقل تا صد سال گذشته فروریخته بودههمچنان خیره نگاه می کردم ، دهنم مثل یک ماهی باز و بست می شد .منظورم اینه که ، اگه می خواي مطمئنم می تونیم یه جور دیگه » . چهره ي آلیس دمق شد « ؟ دوستش داشتی »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#89
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۸ صبح
درستش کنیم . امت می خواست یه چند هزارتایی اسکوئر فیت اضافه بشه ، یه برج با ستون و این چیزها ، اما ازمه فکرصدایش کم کم داشت بلندتر و کلمات تندتر ادا « . می کرد اگه اون جوري به نظر بیاد که باید باشه بیشتر خوشت میاد« - اگه اشتباه می کرده ، می تونیم برگردیم سر کار . زیاد طول نمی کشه تا » . می شد« ! هییس » : به زحمت گفتماو لب هایش را بر هم فشرد و منتظر ماند . چند ثانیه طول کشید تا به حالت عادي برگردم .« ؟ دارین واسه تولدم یه خونه بهم می دین » : زمزمه وار گفتم« . به ما . تازه این یه کلبه بیشتر نیست . به نظرم کلمه ي خونه به فضاي بیشتر دلالت داره » : ادوارد تصحیح کرد« . از خونه ام بدگویی نکن » : آهسته به او گفتم« . تو دوسش داري » . آلیس ذوق زده شدسرم را تکان دادم .« ؟ عاشقشی »سرم را به نشانه ي رضایت تکان دادم.« ! نمی تونم واسه گفتن به ازمه صبر کنم »"چرا اون نیومد؟"اوه ، می دونی... اونا همه یادشونه تو با هدیه » . لبخند آلیس کمی محو شد ، انگار جواب دادن به سوال من سخت بود« . چه جوري هستی . نمی خواستن خیلی تحت فشارت بذارن تا خوشت بیاد« ؟ اما بدون شک عاشقشم . چطور می تونم دوسش نداشته باشم »به هرحال ، کمدت پر شده . عاقلانه ازش استفاده » . او به بازویم دست کشید « . از این حرفت خوشحال می شن »« . کنی . دیگه... به گمونم همش همین بود« ؟ تو نمیاي داخل »ادوارد جاها رو بلده . من بعداً... سر می زنم . اگه نتونستی لباس هاتو با » . او چند قدم عادي به طرف عقب برداشتجاز می خواد بره شکار . » . او با سوءظن نگاهی به من انداخت و بعد لبخند زد « . هم ست کنی بهم زنگ بزن« . می بینمتاو مثل برازنده ترین گلوله ها داخل درخت ها شتافت .عجیب بود . من واقعاً اونقدر بدم ؟ نمی خواست اونا فاصله بگیرن . » : وقتی نواي پرواز او کاملاً محو ناپدید شد گفتم« - حالا احساس گناه می کنم . حتی ازش درست تشکر نکردم . باید برگردیم ، به ازمه بگیم« . بلا ، احمق نشو . هیچ کس فکر نمی کنه تو بی منطقی »« - پس چی »« . تنهایی هدیه ي دیگه ي اون هاست . آلیس سعی داشت در این باره زیرك باشه »« . اوه »فقط همین حرف کافی بود تا خانه ناپدید شود . ممکن بود هرجایی باشیم . دیگر درختان یا سنگ ها یا ستاره ها راندیدم . فقط ادوارد بود .او از این حقیقت که یک جریان الکتریسیته « . بذار بهت نشون بدم اون ها چیکار کردن » : او دستم را کشید و گفتمانند آدرنالین در خون در بدنم موج می زند غافل بود ؟یک بار دیگر به طرزي عجیب احساس بی تعادلی کردم ، منتظر عکس العمل هایی شدم که دیگر بدنم قادر بهانجامشان نبود . قلبم باید طوري می تپید گویی چیزي نمانده بود یک موتور بخار به ما برخورد کند . با صداییکَر کننده . گونه هایم باید به رنگ قرمز پررنگ در می آمدند .از آن باب ، باید فوق العاده خسته می بودم . این طولانی ترین روز زندگی ام بود .وقتی که متوجه شدم که امروز هرگز به اتمام نمی رسد ، با صداي بلند خندیدم - فقط یک خنده ي سریع ناشی ازشوك .« ؟ منم می تونم جوك رو بشنوم »این یکی خیلی خوب نیست . فقط داشتم » : همان طور که راه را به طرف در کوچک گرد هدایت می کرد به او گفتمفکر می کردم که... امروز اولین و آخرین روز از ابدیته . یه جورهایی سخته تو ذهنم هضمش کنم . حتی با وجود ایندوباره خندیدم . « . همه جاي اضافه اي که هستاو با من آهسته خندید . دستش را به طرف چفت در دراز کرد ، منتظر من شد تا افتخارش نصیبم شود . کلید را داخلکردم و آن را چرخاندم .تو در این باره خیلی خوبی ، بلا ؛ من فراموش کردم که تمام این ها چقدر زیاد باید واسه ي تو عجیب باشه . کاش »او خم شد و به قدري سریع من را روي بازوانش بلند کرد که متوجه نشدم چه می کند- و این « . می تونستم بشنومشحتماً نشان می داد که خبرهایی هست .« ! هی »عبور از چهارچوب در قسمتی از شرح کار منه . ولی کنجکاوم . بهم بگو الآن داري راجع به چی » : به من یادآوري کرد« ؟ فکر می کنیاو در را باز کرد- در با صداي غژغژي که به سختی شنیده می شد عقب رفت - و قدم به داخل اتاق نشیمن سنگیگذاشت .همه چیز . می دونی ، همه در آن واحد . چیزهاي خوب و چیزهایی که باعث نگرانی هستن و چیزهایی » : به او گفتمکه جدیدن . اینکه چطور این همه رو تو سرم نگه می دارم . الآن ، به این فکر می کنم که ازمه یه هنرمنده . این« ! فوق العادستداخل کلبه چیزي از یک قصه ي شاه و پري بود . زمین با سنگ هاي صاف و صیقلی پوشانده شده بود . سقف کوتاهتیرهاي بلند و آشکاري داشت که مطمئناً سر شخصی به بلندي جیکوب به آن می خورد. در بعضی جاها دیوارها گرمو چوبی بودند ، در نقاط دیگر موزائیک هاي سنگی. شومینه ي روشن در گوشه ، بقایاي آتشی که آهسته سوسو می زدرا نگه می داشت . چوب آب آورده آنجا می سوخت- شعله هاي کوتاه به خاطر نمک ، آبی و سبز بودند .کلبه با قطعه هاي گلچین شده مجهز شده بود ، یک کدام از آنها با دیگري هم خوانی نداشت ، اما سازگار و موافق بود.یک صندلی به نظر تا حدودي قرون وسطایی به نظر می رسید ، در حالی که یک چهارپایه ي کوتاه کنار شومینه مدرنتر بود و قفسه ي کتاب داخل دیوار در برابر پنجره ي آن طرف مرا به یاد صحنه هاي فیلم برداري در ایتالیامی انداخت . به گونه اي هر قطعه با بقیه ، مثل یک پازل بزرگ سه بعدي در کنار هم قرار گرفته بودند . چند نقاشیروي دیوارها بود که آنها را می شناختم - چندتا از آنهایی که در خانه ي بزرگ خیلی دوستشان داشتم. نقاشی هاياصلی که بدون شک نمی شد روي آنها قیمت گذاشت، اما انگار جاي آنها هم اینجا بود، مثل بقیه. اینجا مکانی بود کههرکسی می توانست باور کند جادو وجود دارد. جایی که فقط انتظار داشتید سفید برفی با سیبش در دست اینجا قدمبزند، یا تکشاخی توقف کند و بوته هاي رز را بجود.ادوارد همیشه فکر می کرد که متعلق به دنیاي داستان هاي ترسناك است . مطمئناً من می دانستم که او سخت دراشتباه بود . واضح بود که او به اینجا تعلق داشت . در افسانه ي پریان .و حالا من با او در داستان بودم .می خواستم از این فرصت که او مرا روي پاهایم نگذاشته بود و صورت زیباي از هوش برنده اش فقط چند اینچ آنطرفخوش شانسیم ازمه به فکر یه اتاق اضافی بود . هیچ کس نقشه اي واسه نس... رِنزمه » : تر بود استفاده کنم که گفت« . نداشتبه او اخم کردم ، افکارم به مسیري رفتند که کمتر خوشایند بود .« . تو دیگه نه » : گله کنان گفتم« ببخش ، عشقم . می دونی ، من این رو همش توي فکر اونها می شنوم . داره روم اثر می ذاره »آهی کشیدم . کودك من ، شیطان دریاها . شاید اجتناب ناپذیر بود . خوب ، من کوتاه نمی آمدم.« مطمئنم دل تو دلت نیست که کمد رو ببینی . یا ، حداقل من به آلیس می گم که اینجوري بوده ، تا خوشحال بشه »« ؟ باید بترسم »« . وحشت زده »او مرا به طرف یک هال باریک سنگی با با تاقی هاي کوچک در سقف حمل کرد ، مثل این بود که این قلعه يمینیاتوري ماست .اون اتاق رِنزمه می شه . » : او که سرش را به طرف اتاق خالی که کف آن چوبی و کم رنگ بود تکان می داد ، گفت« ... اونا زیاد وقت نداشتن که کاري باهاش بکنن ، با وجود گرگینه هاي عصبانیبی صدا خندیدم ، از اینکه چقدر سریع همه چیز درست شده بود ، آن هم زمانی که همین هفته ي پیش تماماً کابوسمانند به نظر می رسید حیرت زده شده بودم .لعنت به جیکوب که همه چیز را این طور عالی کرده بود .ایجا اتاق ماس. ازمه سعی کرد یه کم از جزیره اش رو واسه ي ما اینجا برگردونه . فکر می کرد ممکنه باهاش رابطه »« . برقرار کنیمتخت بزرگ و سفید بود ، با ابرهاي ظریفی که از سایبان به طرف پایین معلق بودند . زمین چوبی روشن با اتاق دیگرهمخوانی داشت و حالا ، درك کردم که این دقیقا به رنگ ساحل باستانی است . دیوارها تقریباً به همان آبی-سفیديیک روز درخشان و آفتابی بودند و دیوار پشتی درهاي شیشه اي داشت که به سمت باغ مخفی کوچک باز می شدند .رزهاي رونده و یک حوض کوچک گرد ، به صافی آینه و لبه هایی از سنگ هاي درخشان . یک اقیانوس کوچک و آرامبراي ما .تنها چیزي بود که توانستم بگویم . « اوه »« . می دونم » : او زمزمه کردبراي دقیقه اي آنجا ایستادیم ، خاطرات در ذهنمان زنده شدند . گرچه خاطرات انسانی و مه گرفته بودند ، تمام ذهنم راانباشتند .کمد پشت اون درهاي دوتایی ه. باید بهت هشدار بدم - از این اتاق » . او لبخند جانانه و خیره کننده اي زد و بعد خندید« . هم بزرگ ترهحتی نگاهی به درها نینداختم . بازهم به جز او چیزي در دنیا نبود- بازوهایی که زیر من حلقه شده بودند ، نفس شیریناو روي صورت من ، لبهایش فقط چند اینچ با لب هاي من فاصله داشتند - و هیچ چیز وجود نداشت که حالا بتواندحواس مرا پرت کند ، چه خون آشام تازه متولد شده بودم و چه نه .ما به آلیس » : در حالی که انگشت هایم را داخل موي او فرو و صورتم را به او نزدیک تر می کردم ، آهسته گفتممی گیم که من مستقیم دویدم تو کمد . بهش می گیم ساعت ها اونجا موندم و لباس هارو پوشیدم و بازي کردم . ما« . دروغ می گیماو حالت مرا گرفت ، یا شاید خودش قبلاً آنجا بود و فقط سعی داشت مثل یک مرد اصیل بگذارد من از هدیه ي تولدمقدردانی کنم . با هیجانی ناگهانی صورت مرا به طرف صورت خودش کشید ، ناله ي خفیفی در گلویش پیچید . صدايآن جریان الکتریسیته را در بدنم به چیزي نزدیک به جنون آنی فرستاد ، حس می کردم نمی توانم به حد کافی سریعخودم را به او نزدیک کنم .صداي شکافتن پارچه را زیر دست هایمان شنیدم و خوشحال بودم که حداقل ، لباس هاي من قبلاً نابود شده بودند .دیگر براي لباس هاي او خیلی دیر بود . تقریباً چشم پوشی کردن از تخت خوشگل سفید به نظر بی ادبی بود ، ولی ماقصد نداشتیم تا آنجاها پیش برویم .این ماه عسل دوم مثل اولی نبود .زمان ما در جزیره خلاصه اي از زندگی انسانی ام بود . بهترین بخش آن . من آماده بودم تا زندگی انسانی ام را طولانیتر کنم ، تا فقط چیزي که با او داشتم را مدتی بیشتر نگه دارم . چونکه قسمت فیزیکی دیگر قرار نبود آن طور باشد.پس از روزي مانند امروز ، باید حدس می زدم که بهتر خواهد بود .حالا واقعاً می توانستم قدر او را بدانم- می توانستم با چشم هاي قوي تازه ام ، تک تک خطوط زیباي چهره يبی نقصش ، بدن متناسب و بی عیب او ، هر زاویه و تمام سطوح او را ببینم . می توانستم رایحه ي خالص واقعی او راروي زبانم بچشم و لطافت باورنکردنی پوست مرمرینش را زیر انگشتان حساسم حس کنم پوست من هم زیر دست او بسیار حساس بود .او تماماً جدید بود ، یک شخص متفاوت وقتی که بدن هاي ما باوقار روي زمین رنگ پریده ي ماسه اي رنگ به همپیچیده و یکی شده بودند . نه احتیاط ، نه خودداري و محدودیت . بدون ترس - مخصوصاً بدون آن . ما می توانستیمباهم عشق بازي کنیم- حالا هر دو با هم سهیم بودیم . بالاخره برابر .مانند بوسه هایمان در قبل ، هر تماس بیش از چیزي بود که به آن عادت داشتم . او خیلی از خودش را نگه داشته بود.البته در آن زمان لازم بود ، اما نمی توانستم باور کنم چه چیزهایی را از دست داده بودم .سعی کردم در ذهن نگه دارم که من قوي تر از او هستم ، اما خیلی سخت بود که با احساساتی تا به این حد شدید رويهر چیزي تمرکز کنم و توجه ام را هر دقیقه روي یک میلیون جاي مختلف از بدنم بکشم ، اگر هم آزاري به او زدم ،شکایتی نکرد .یک بخش خیلی خیلی کوچک در سرم به معماي جالبی در این موقعیت پی برد . من هرگز خسته نمی شدم و او همهمین طور بود . ما نیاز نداشتیم نفس هایمان را نگه داریم یا استراحت کنیم یا بخوریم یا حتی از دستشویی استفادهکنیم ؛ ما دیگر هیچ نیاز انسانی دنیوي اي نداشتم . او زیباترین ، بی نقص ترین بدن کل دنیا را داشت و من همه ي اوبراي خودم داشتم و حس اینکه زمانی به نقطه اي می رسم که فکر کنم : حالا واسه یه روز بسمه ، به من دستنمی داد . من همیشه بیشتر می خواستم . و روز هرگز به پایان خود نمی رسید . بنابراین ، در چنین موقعیتی ، چطورمی شد زمانی توقف کنیم ؟اینکه هیچ جوابی نداشتم به هیچ وجه باعث ناراحتی ام نشد .وقتی آسمان شروع به روشن شدن کرد به طور مبهمی متوجه شدم . اقیانوس کوچک در بیرون ، از سیاه به خاکستريگرایید و یک چکاوك جایی در همین نزدیکی ها شروع به خواندن کرد - شاید او در رزها لانه داشت.« ؟ دلت براي این تنگ می شه » : وقتی آواز او تمام شد از ادوارد پرسیدماین اولین باري نبود که حرف می زدیم ، اما دقیقاً نمی شد گفت مکالمه اي را دنبال می کردیم.« ؟ براي چی » : زیر لب گفتهمه اش- گرما ، پوست نرم ، بوي خوش... من هیچ چیزي رو از دست ندادم ، و فقط تو این فکر بودم این که تو از »« . دست دادي یه کمی برات ناراحت کننده باشهسخته یه نفر رو پیدا کنی که حالا از من کم تر ناراحت باشه . غیر ممکنه ، شرط » . او خندید، آهسته و ملایممی بندم . تعداد زیادي از مردم به تک تک چیزهایی که می خوان نمی رسن ، به اضافه ي تمام چیزهایی فکرشو« . نکرده بودن درخواست کنن ، اون هم تو یه روز« ؟ داري از سوال طفره می ري »« . تو گرم هستی » : او دستش را روي صورتم فشرد. به من گفتاین به جهتی حقیقت داشت . براي من ، دست او گرم بود . نه مثل لمس پوست داغ آتشین جیکوب ، اما راحت تر بود.طبیعی تر.او بسیار آهسته انگشتانش را از صورتم به پایین کشید، به نرمی از آرواره ام تا گلویم و بعد تمام راه را به طرف میانتنه ام نوازش کرد . چشمانم کمی داخل سرم چرخیدند .« . تو نرمی »انگشتان او در برابر پوست من مانند ساتن بودند ، از این رو منظور او را متوجه می شدم .« ؟ و در مورد بو ، خوب... نمی تونم بگم دلم براش تنگ شده . عطر اون راهپیما هارو موقع شکارمون یادت هست »« . خیلی سخت تلاش کردم جلوي خودمو بگیرم »« . فرض کن ببوسیش »گلویم شعله ور شد ، انگار ریسمان هواي داغ یک بالون را کشیده باشی.« . اوه »دقیقاً . پس جواب نه ا . من تمام وجودم سرشار از لذته ، چون هیچ چیزي رو از دست ندادم . هیچ کس بیش تر از »« . الآنه من چیزي ندارهمی خواستم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#90
۱۳۹۹-۱۱-۱۹، ۰۸:۳۹ صبح
او را از یک استثناء براي گفته اش باخبر کنم ، اما ناگهان لب هایم خیلی مشغول بودند .وقتی هنگام طلوع آفتاب استخر کوچک به رنگ مروارید درآمد ، به فکر سوال دیگري از او افتادم .این چقدر ادامه پیدا می کنه ؟ منظورم اینه که ، کارلایل و ازمه ، ام و رز، آلیس و جاسپر - اون ها تمام وقتشون رو »پشت در قفل شده ي اتاقشون نمی گذرونن . اونها تمام مدت بیرون بین مردم هستن ، کاملاً لباس پوشیده . این...خودم را بیشتر به او پیچاندم تا مشخص کنم از چه حرف می زنم . « ؟ شهوت هیچ وقت فروکش می کنهگفتنش سخته . هر کسی فرق داره و خوب ، تا اینجا تو از همه خیلی متفاوت تر بودي . اکثر خون آشام هاي جوون »به قدري عطش فکر و ذکرشونه که تا یه مدت متوجه چیزهاي زیادي نیستن . به نظر نمیاد اون مصداق تو باشه . البتهتوي اکثر خون آشام ها ، بعد از اون یه سال اول ، احتیاجات دیگه خودشون رو نشون می دن . نه عطش و نه هیچهوس دیگه تا ابد واقعاً کمرنگ نمی شه . بحث به سادگی سر یادگیري و متعادل کردن اون هاست ، یاد گرفتن درجه« ... بندي اولویت ها و کنترلشون« ؟ چقدر »رزالی و امت از همه بدتر بودن . قبل از اینکه بتونم تحمل کنم بین » . او لبخند زد و اندکی بینی اش را چین انداختشعاع پنج مایلی شون بمونم یه دهه ي ناب طول کشید . حتی ازمه و کارلایل به سختی طاقت می آوردن . بالاخرهزوج خوشحال رو انداختن بیرون . ازمه واسه ي اونها هم یه خونه ساخت . از این بزرگتر بود ، اما ازمه می دونه رز چی« . دوست داره و از طرف دیگه می دونه تو چی دوست داريمطمئن بودم که رزالی و امت هیچ ربطی به ما ندارند ، اما اگر من ده سال را « ؟ پس ، با این حساب بعد از ده سال »« ؟ همه دوباره نرمال می شن ؟ مثل اینی که الآن هستن » . رد می کردم یک جورهایی خودنمایانه بودخوب ، مطمئن نیستم منظورت از نرمال چیه . تو خانواده ي من رو دیدي که مثل مردم » . ادوارد دوباره لبخند زدبه من چشمک زد . وقتی مجبور نباشی بخوابی یه مقدار « . عادي زندگیشون رو می کنن ، اما شب هارو خواب بوديزیادي وقت می مونه . این باعث می شه... غرایزت رو راحت متعادل کنی . واسه اینکه چرا توي خانواده من بهترینموزیسین ام یه دلیلی هست، اینکه چرا- غیر از کارلایل- من بیشترین کتاب هارو خوندم ، بیشتر علوم رو مطالعه کردم، تو بیشتر زبان ها روون شدم... ممکنه امت باعث شده باشه باور کنی که من به خاطر فکر خوانی یه جور همه چیز« . دانم ، اما حقیقت اینه که فقط یه عالمه وقت آزاد داشتمبا هم خندیدیم و تکان حاصل از خنده کارهاي جالبی با طرزي که بدن هایمان به هم متصل بود کرد . به طور موثرگفتگو را پایان داد .فصل بیست و پنجم:طرفداریتنها کمی بعد ادوارد اولویت ها را بهم یادآوري کرد.« ... رِنزمه » فقط یک کلمه را به زبان آوردآهی کشیدم . او به زودي از خواب بیدار می شد . فکر کنم ساعت هفت صبح بود . آیا دنبالم می گشت ؟ ناگهان حسینزدیک به وحشت من را میخکوب کرد ! یعنی امروز چه شکلی خواهد شد ؟ادوارد تمام استرس ناشی از گیج بودنم را احساس کرد .« همه چیز روبراهه عشق من . لباست رو بپوش ، ما دو ثانیه ي دیگه خونه خواهیم بود »کاملا شکل یه شخصیت کارتونی شده بودم . برگشتم و نگاهش کردم- بدن الماس مانندش در نور ضعیف اتاقمی درخشید ، بعد به سمت غرب ، جایی که رِنزمه بود برگشتم ، دوباره به سمت او برگشتم و دوباره به سمت رِنزمهچرخیدم . احساس سرگیجه ي شدیدي داشتم . ادوارد لبخندي زد اما نخندید - هر چی باشه اون مرد قوي بود .عشق من ، همه چیز به خاطر ایجاد تعادله . تا حالا که فوق العاده عمل کردي ، مطمئنم که زمان زیادي طول »« میکشه تا همه چیز به حالت عادي برگرده« ؟ و ما تمام شب رو خواهیم داشت . درسته »« ؟ فکر می کنی اگه این موضوع اصلی نبود اجازه می دادم الان لباست رو بپوشی » لبخندش وسیع تر شدهمین براي من کافی بود تا بتونم ساعت هاي روز را پشت سر بذارم.من این آرزوي دیرینه و مخرب رو در حالت تعادلکنترل می کردم تا بتونم خوب باشم -خیلی سخت بود که بخوام راجع به کلمش فکر کنم،رِنزمه براي من یه چیزحقیقی و حیاتی در زندگی بود،اما هنوز سخت بودم که بخوام به خودم به عنوان یه مادر فکر کنم.فکر کنم هر کسیهمچین احساسی رو داشته باشه اگر مجبور نشده باشه که نه ماه براي به دنیا آوردن بچه صبر کنه...و داشتن بچه ايکه هر ساعت تغییر پیدا میکنه.فکر کردن به اینکه زندگی رِنزمه چقدر سریع می گذرد دوباره من را براي لحظه اي دچار استرس کرد.حتی جلوي دودر بیش از حد مزین و کنده کاري شده نایستادم تا نفسم را حبس کنم،قبل از اینکه بفهمم آلیس چه کار کرده است.بدون هیچ مقدمه اي وارد اتاق شدم،و قصد داشتم اولین چیزي را که لمس کردم ، بپوشم اما باید می دانستم که اینکار چندان آسان نیست.« ؟ کدومش مال منه » زمزمه کردمهمون طور که قول داده بود این اتاق خیلی بزرگتر از اتاق خواب ما بود. فکر کنم حتی اگه بقیه ي خونه رو هم کنار هممی ذاشتیم باز از اینجا کوچیک تر بود اما من مجبور بودم به جنبه ي مثبت قضیه نگاه کنم.به یاد آوردم که آلیس تلاش می کرد تا ازمه سبک قدیمی رو فراموش کنه و به این شرارت رضایت بده.باعث تعجبمبود که آلیس چه طور تونسته این کار رو انجام بده !همه چیز در کیف هاي لباس بسته بندي شده بود،دست نخورده و پشت سر هم .« تا اونجایی که من می دونم ، همه چیز به جز جالباسی اینجاست ، همه ي اینها مال تو هست »او میله اي را که در سرتاسر اتاق کشیده شده بود لمس کرد.« ؟ همشون »شانه هایش را بالا انداخت.« آلیس » : هر دو با هم گفتیماو اسمش را به عنوان یک توضیح و من آن را به خاطر یک تکمیل کننده بر زبان آوردم.« خوبه »و بعد زیپ نزدیک ترین کیف را بالا کشیدم . وقتی لباس شب ابریشمی را دیدم زیر لب غرغر کردم- رنگش صورتیبچه گانه اي بود .فکر کنم پیدا کردن یک لباس مناسب تمام روز طول می کشید !« بذار کمکت کنم » ادوارد پیشنهاد کرداو هوا را به دقت بو کرد و بعد براي دنبال کردن رایحه هایی به عقب اتاق برگشت.در آنجا یک جالباسی قرارداشت.دوباره بو کشید و بعد کمد را باز کرد.با یک پوزخند پیروزمندانه،شلوار جینی را به من داد.« ؟ چه طور این کار رو انجام دادي » به جایی که ایستاده بود رفتم« ؟ پارچه ي کتان هم مثل هرچیز دیگه اي بوي مخصوص خودش رو داره . حالا...لباس پنبه اي و استرچ »او دوباره در نیمه ي دیگر جالباسی جستجو کرد و این بار لباس سفید آستین بلندي را برایم انداخت.« مرسی » با شور و حرارت گفتمبوي هرکدام از لباس هاي نو را به خاطر سپردم تا اگر خواستم،بتونم دوباره لباسی را در این دیوونه خونه پیدا کنم.فقط چند ثانیه طول کشید تا اون لباس هاي مورد نیازش رو پیدا کنه- اگر اون رو بدون لباس ندیده بودم ، حاضر بودمقسم بخورم که هیچ کس زیباتر از ادوارد نیست وقتی که لباس نظامی و پلیورش رو می پوشه- دستم رو گرفت و بهسرعت از باغ مخفی عبور کردیم،به آرامی از روي دیوار سنگی پریدیم و با سرعت جنگل رو طی کردیم.دستش رو رها کردم تا بتونیم با هم مسابقه بذاریم اما اون دوباره من رو شکست داد !رِنزمه بیدار بود ، روي زمین نشسته بود و امت و رز کنارش بودند . داشت با یک ظرف نقره اي پیچ و تاب دار بازيمی کرد و یک قاشق در دست راستش بود . به محض اینکه من رو در شیشه دید قاشق رو چنان محکم به زمین زد کهجایش روي چوب باقی ماند . و با حالتی تحکم آمیز به جایی که من بودم اشاره کرد . کسانی که اطرافش بودندخندیدند ، آلیس ، جاسپر ، ازمه و کارلایل روي نیمکت نشسته بودند ، و چنان او را تماشا می کردند که انگار مشغولتماشاي جذاب ترین فیلم هستند .قبل از اینکه بخوان بخندن من وارد اتاق شدم،عرض اتاق را طی کردم و از زمین بلندش کردم.هر دو به هم لبخندزدیم.اون تغییر کرده بود،اما نه خیلی زیاد.مدتی بعد، حالت طفل مانندش به حالت بچه گانه اي تبدیل می شد.موهایش یکچهارم اینچ بلند تر شده بود،موهایش با هر حرکت مثل حلقه هاي فنر بالا می پرید.به چیزي که قبلا تصور می کردمفکر کردم،خیلی بدتر از این رو تصور کرده بودم.باید از احساس ترسم تشکر کنم،همین تغییرات کوچیک مایه ي آرامشبود.حتی با وجود سنجش هاي کارلایل،مطمئن بودم که تغییرات نسبت به دیروز به نسبت آهسته تر بوده.رِنزمه گونه ام را لمس کرد.خودم را عقب کشیدم،فکر کنم دوباره گرسنه بود.« ؟ چند وقته که اینجاست » به محض اینکه ادوارد از در آشپزخانه ناپدید شد پرسیدممطمئن بودم که میخواد براي رِنزمه صبحانه بیاره.و می تونستم تصور کنم که اون هم به روشنی ، چیزي رو که منبهش فکر می کنم رو تصور می کنه .فقط چند دقیقه ، میخواستیم زودتر خبرت کنیم ، همش سراغت رو می گرفت - مطالبه کردن توضیح » : رز گفت« بهتریه . ازمه اون رو با سري دست دوم نقره اش ترسوند تا این هیولاي کوچیک سرگرم شه« ما نمی خواستیم...مزاحمت بشیم » رز با نگاه حاکی از علاقه به رِنزمه لبخند زدرزالی لبش رو گاز گرفت و به جاي دیگري نگاه کرد ، و جلوي خندیدنش رو گرفت.می تونستم خنده ي پنهانی امت درپشت سرم رو احساس کنم،که احساس لرزه مانندي رو به تمام خونه می فرستاد.« ما اتاقت رو آماده کردیم . عاشق کلبه میشی . جادویی هست » سعی کردم نخندم« ممنونم ازمه ، فوق العادست » : به ازمه نگاه کردم گفتمقبل از اینکه ازمه بتونه جواب بده ، امت دوباره خندید . اما این بار اتاق ساکت نبود .پس هنوز سرجاشه ؟ من فکر کردم شما تاحالا خرابش کردید . دیشب چی کار می کردید ؟ راجع به قرض صحبت »« ؟ می کردیددوباره با صداي بلندي خندید .دندان هایم را به هم فشردم . و پیامدهاي منفی ناشی از از دست دادن کنترلم را به خودم یادآوري کردم . البته امت بهاندازه ي سثْ سست نبود...« ؟ یعنی گرگ ها امروز کجا هستن » فکر کردن به سث باعث تعجبم شدبه بیرون از پنجره نگاه کردم اما هیچ نشانه اي از لی نیافتم.« جیکوب امروز صبح زود رفت ، سثْ هم دنبالش » : رزالی با اخمی روي پیشانی اش گفت« ؟ راجع به چی ناراحته » : ادوارد که با فنجان رِنزمه به اتاق برگشته بود پرسیدبدون اینکه نفس بکشم ، رِنزمه رو به رزالی دادم تا بهش غذا بده- با کنترل کردن خودم به شکل استثنایی - شاید هیچراهی نباشه که من بتونم خودم بهش غذا بودم ،البته فعلا.« نمی دونم- و اهمیتی هم نمی دم » : رزالی با غرغر گفتاون دید که نسی خوابیده ، دهانش مثل یه آدم احمق باز شد و بعد روي پاهاش بلند » اما جواب ادوارد رو کامل تر دادشد و به سرعت از اتاق خارج شد . خیلی خوشحال بودم که از شرش خلاص شدم . هر چه بیشتر اون اینجا باشه ،« شانس کمتري وجود داره که ما از بوش خلاص بشیم« رز » ازمه با ملایمت او را سرزنش کرد« فکر کنم اهمیتی نداشته باشه . اون مدت طولانی اینجا نخواهد بود » : رزالی موهاش را تکانی داد و گفت« من که هنوز میگم بهتره به نیو همپشایر 1 بریم و سعی کنیم اوضاع رو به حالت عادي برگردونیم » : امت گفتبه نظر می رسید داره یه مکالمه ي تازه رو ادامه میده .« بلا تازه در دارتموث ثبت نام کرده . به نظر نمیرسه که مدت زمان زیادي طول می کشه تا اون مدرسه رو تموم کنه »من مطمئنم که تو کلاس هات رو با موفقیت پشت سر می ذاري...البته » اون برگشت و با پوزخندي به من خیره شد« براي تو به جز مدرسه چیزي جالب تر از کارهایی نیست که شب انجام میديرزالی با صداي بریده اي خندید .عصبانی نشو ! عصبانی نشو ! آهنگ ملایمی را براي خودم زمزمه کردم و بعد به خودم افتخار کردم که تونستم براعصابم مسلط باشم.اما از اینکه ادوارد نتونست خودش رو کنترل کنه خیلی تعجب زده شدم.او خرناسی کشید ، ناگهان صداي عجیبی درآورد و بعد انگار پرده ي سیاهی جلوي چشمانش را گرفت .قبل از اینکه کسی بتونه چیزي بگه آلیس از جاش بلند شد .اون داره چی کار می کنه ؟ اون گرگ داره چی کار می کنه که برنامه ي روزانم به طور کامل محو شده ؟ هیچ چیز »« ! نمی تونم ببینم . نهبراي یک ثانیه از هر کاري که جیکوب انجام داده بود خوشحال بودم.اون با چارلی صحبت کرده . فکر کنم که چارلی دنبالشه . » اما بعد دستهاي ادوارد مشت شدند و دندان قروچه اي کرد« اون داره یه راست میاد اینجا . امروزآلیس کلمه اي را بر زبان آورد که با صداي زنانه ي همیشگی اش کاملا متفاوت بود و بعد به سرعت از در پشتی خارجشد.اون به چارلی گفته ؟ بعنی اون نمی فهمه ؟چه طور تونسته این کار رو بکنه ؟ چارلی نباید » : نفس نفس زنان گفتمچیزي راجع به من بدونه ! و همین طور خون آشام ها ! خطري تهدیدش خواهد کرد که حتی کالن ها هم نمی تونن« ! نجاتش بدن . نه« جیکوب در راهه » : ادوارد با صدایی از میان دندان هایش گفتفکر کنم قسمت هاي دورتر شرقی باید بارانی باشند.جیکوب از در وارد شد و موهایش را مثل یک سگ تکان داد،دندانهایش پشت لب هاي سیاهش می درخشیدند و چشم هایش هیجان زده و درخشان بودند.او با حرکات نامنظم راه میرفت،انگار نه انگار که زندگی پدر من را به خطر انداخته است.« سلام به همگی » : در حالی که پوزخند می زد گفت:اتاق کاملا ساکت بودسثْ و لی به شکل انسانی شان پشت سر جیکوب بودند ، دست هاي هر دو به خاطر فشاري که بر اتاق حکمفرما بودمی لرزید .« رز » : در حالی که دست هایم را باز کردم گفتمرزالی رِنزمه را به من داد . او را به قلب بی حرکتم فشردم.اون رو تا وقتی در دستهایم نگه می دارم که مطمئن شم کهمی خوام جیکوب رو بر اساس منطق و نه به خاطر خشم و عصبانیت بکشم.اون هنوز صحنه رو نگاه می کرد و می شنید.یعنی چه قدر فهمیده بود؟« چارلی توي راهه . فکر کنم آلیس همه چیز رو بهت گفته » : جیکوب با لحن بی تفاوتی گفت« ؟ تو همه چیز رو فرض می کنی . چی . کار . کردي »لبخند جیکوب وسیع تر شد،اما هنوز قصد نداشت که جوابم رو به صورت جدي بده.امت و بلوندي امروز صبح به من فهموندن که تو می خواي از کشور بري . انگار من اجازه میدم بري ! چارلی بهترین »« انتخاب بود ، نه ؟ خب مشکل حل شد« ؟ اصلا میفهمی چیکار کردي ؟ و براي اون چه خطري درست کردي »من خطري براش درست نکردم . البته به جز تو . اما تو توانایی کنترل کردن خودت رو به » : خرناسی کشید و گفتصورت فوق العاده اي داري . این طور نیست ؟ البته اگر از من بپرسی میگم که به اندازه ي خوندن ذهن خوب نیست ،« یا به اون اندازه جالب نیستادوارد عرض اتاق را به سرعت طی کرد تا با روبروي جیکوب قرار بگیره . فکر کنم به اندازه ي یه سر از جیکوبکوتاه تر بود ، همین که ادوارد به سمتش رفت جیکوب از او دور شد تا از خشمش در امان بماند.این فقط یه تئوري هست دورگه،فکر می کنی ما باید این رو روي چارلی امتحان کنیم؟فکر کردي » : او با غرولند گفتکه چه عذابی رو براي بلا فراهم می کنی،حتی اگه اون بتونه در مقابلش مقاومت کنه،و یا چه صدمات روحی اگه نتونه« ؟ این کار رو انجام بده؟فکر کنم دیگه برات مهم نباشه که چه بلایی سر بلا در میادرِنزمه انگشت هایش را با دلواپسی در گونه ام فرو برد،که نشان دهنده ي چیزي بود که در ذهنش می گذشت.« ؟ بلا عذاب میکشه » : بالاخره کلمات ادوارد در جیکوب اثر کرد.دهانش را در هم کشید و گفت« مثل اینه که بخواي یه فلز داغ رو در گلوش فرو ببري »شانه هایم را بالا انداختم و به یاد صحنه ي خون خالص آن انسان افتادم .« من این رو نمی دونستم » جیکوب زمزمه کرد« خب بهتر بود قبل از اینکه این کار رو می کردي راجع بهش سوال می کردي » : ادوارد در جوابش گفت« تو من رو متوقف می کردي »« تو باید متوقف می شدي »« این راجع به من نیست » وسط حرفشون پریدمایستادم ، در حالی که هنوز رِنزمه رو بغل کرده بودم.این راجع به چارلیه، جیکوب.چه طور تونستی اون رو به این روش به خطر بندازي؟فکر نمی کنی که حالا فقط زندگی »« ؟ خون آشامی و یا مرگ در انتظارشهبه خاطر ریزش اشکهایم نتوانستم صحبتم را ادامه دهم.جیکوب هنوز به خاطر تهمت هایی که ادوارد بهش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 7 8 9 10 11 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12206')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.