مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 4

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 2 3 4 5 6 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 4

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#31
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۰۸ عصر
موجهاي کم تلاطم کنار او می شکستند انگار به یک صخره برخورد می کردند . به خط هاي صیقلی پشت او خیره
شدم ، شانه هایش ، بازوانش ، گردنش ، پیکر بی نقص او...
آتش دیگر پوستم را به سوزش نمی انداخت - حالا آهسته و عمیق بود ؛ تمام ایرادهاي مرا خاموش کرده بود ، در مورد
خجالتم مطمئن نبودم . بی درنگ حوله را انداختم ، آن را زیر درخت در کنار لباس هاي او رها کردم و قدم به زیر نور
سفید گذاشتم ؛ نور مرا هم مانند ماسه هاي برفی، رنگ پریده کرد .
زمانی که به لبه ي آب قدم گذاشتم نمی توانستم صداي پاهایم را بشنوم ، ولی حدس می زدم او می تواند . گذاشتم
موج ها به انگشتان پایم تماس پیدا کنند و متوجه شدم در مورد دما حق با او بود- خیلی گرم بود ، مانند آب حمام . در
آن قدم گذاشتم ، با احتیاط در میان کف نامرئی اقیانوس پیش رفتم ، ولی احتیاجی به احتیاط نبود ، ماسه به طور کاملا
همواري به طرف ادوارد پیش رفته بود. در جریان آب بی وزن راه رفتم تا اینکه به کنار او رسیدم و بعد ، دستم را به
نرمی روي دست خنک او روي آب گذاشتم.
« زیباست » : من هم به ماه نگاه کردم و گفتم
آهسته چرخید تا با من رودررو شود ؛ با حرکت او موج ها « درسته » : او که تحت تاثیر قرار نگرفته بود جواب داد
چرخیدند و به پوست من برخورد کردند . چشمانش در مقابل پوست سفید او نقره اي رنگ به نظر می رسیدند . او
دستانش را برعکس کرد تا انگشتانمان را روي سطح آب گره کند . به حدکافی گرم بود که دستان سرد او باعث لرزش
در من نشود .
« ولی من اسم اون رو زیبا نمی ذارم ، نه وقتی تو اینجا در برابرش ایستادي » : او ادامه داد
اندکی لبخند زدم ، سپس دست آزادم را بلند کردم - حالا دیگر نمی لرزید - و آن را روي قلب او گذاشتم . اندکی از
تماس دست گرم من لرزید . حالا نفس هایش نا منظم تر شده بود .
اگه... اگه کار اشتباهی انجام » . صدایش ناگهان عصبی بود « من قول دادم که امتحان می کنیم » : او زمزمه کرد
« دادم اگه اذیتت کردم ، باید همون موقع بهم بگی
در حالی که نگاهم را به روي چشمان او نگه می داشتم ، به سنگینی سر تکان دادم . قدم دیگري از میان موج ها
برداشتم و سرم را به سینه ي او تکیه دادم .
« ما متعلق به همدیگه ایم » ، زیر لب گفتم : نترس
تحت تاثیر حقیقت نهفته در کلماتم قرار گرفتم . این لحظه فوق العاده کامل بود ، خیلی درست ، به هیچ وجه نمی شد
در آن شک کرد .
بازوهاي او به دور من حلقه شدند و مرا به او چسباندند، تابستان و زمستان. حس می کردم تمام عصب هاي بدنم فعال
شده اند .
و بعد به نرمی ما را درون آبهاي عمیق تر کشید . « براي همیشه » : او گفت
صبح ، گرماي خورشید روي پوست بی پوشش پشتم ، مرا از خواب بیدار کرد . از صبح گذشته بود ، شاید بعد از ظهر ،
مطمئن نبودم . هرچند هرچیز دیگري غیر زمان واضح بود ؛ دقیقاً می دانستم کجا هستم - اتاق روشن با تخت بزرگ
سفید ، نور درخشان آفتاب از بین درهاي باز به داخل می تابید .
چشمانم را باز نکردم. به قدري شاد بودم که دلم نمی خواست چیزي را تغییر دهم ، فرقی نداشت چقدر اندك . تنها صدا
، صداي موج هاي بیرون بود ، نفس هاي ما و طپش قلب من ...
من راحت بودم ، حتی با وجود خورشیدي که پوستم را می سوزاند . پوست سرد او پادزهري عالی براي گرما بود . با
خوابیدن روي سینه ي زمستانی او و حلقه ي بازوانش دور من ، حس آسودگی و راحتی داشتم . در عجب بودم چرا
اینقدر براي دیشب می ترسیدم . حالا ترس هایم همه احمقانه به نظر می رسید .
انگشتان او آهسته از ستون فقراطم پایین رفتند و فهمیدم که او می داند بیدار شده ام . چشمانم را بسته نگه داشتم و
حلقه ي دستانم را به دور گردن او تنگ تر کردم ، خودم را به او نزدیک تر نگه داشتم .
او چیزي نگفت ؛ انگشتانش روي کمرم بالا و پایین می رفتند ، به نرمی روي پوستم کشیده می شدند و به سختی با
آن تماس داشتند .
خوشحال می شدم اگر می شد تا ابد همینجا دراز بکشم ، تا هرگز این لحظه بهم نخورد ، ولی بدنم نظر دیگري داشت.
به شکم بی صبرم خندیدم . بعد از تمام اتفاقاتی که دیشب افتاده بود ، گرسنگی به گونه اي خالی از لطف بود . انگار از
بلندترین ارتفاعات به زمین برگردانده شده باشی .
لحن صداي او ، جدي و خشک بود. « ؟ چی خنده داره » : ادوارد که همچنان پشتم را نوازش می کرد ، زیر لب گفت
سیلی از خاطرات شب گذشته به خاطرم آمد و احساس کردم صورت و گردنم سرخ می شوند .
« اینکه نمی شه واسه مدت زیادي از انسان بودن فرار کرد » . براي پاسخ به سوال او ، شکمم غرید . دوباره خندیدم
منتظر ماندم ، ولی او با من نخندید . آهسته ، از پس لایه هاي متعدد خوشی که ذهنم انباشته بود گذشتم ، به این
نتیجه رسیدم که جو متفاوتی خارج از شادي درونی ام در جریان است .
چشمانم را باز کردم ؛ اولین چیزي که دیدم پوست رنگ پریده و تقریبا نقره فام گلوي او بود ، قوس چانه ي او بالاي
صورتم قرار داشت . آرواره اش سخت بود . خودم را روي آرنجم بالا کشیدم تا بتوانم چهره ي او را ببینم .
او به پرده هاي پف دار بالاي سرمان چشم دوخته بود و زمانی که سعی می کردم صورت جدي او را بخوانم به من نگاه
نکرد . حالت چهره ي او مرا شوکه کرد- مرا تکان داد .
« ؟ چیه؟ چی شده » . به طور عجیبی کمی صدایم گرفته بود « ؟ ادوارد » : گفتم
صدایش خشک و طعنه آمیز بود . « ؟ یعنی نمیدونی »
اولین غریزه ام ، محصولی از یک عمر عدم اعتماد به نفس این بود که به این فکر بیفتم چه خطایی از من سرزده است.
هرچیزي که اتفاق افتاده بود را مرور کردم ، ولی هیچ نقطه ي تلخی در آن خاطره نیافتم . همه چیز از آنچه تصور کرده
بودم ساده تر بود ؛ ما مثل تکه هایی که براي بهم پوستن ساخته شده بودند ، با هم جور شده بودیم . این به من
خشنودي اسرار آمیزي داده بود- ما از نظر فیزیکی سازگار بودیم ، مانند دیگر چیزها . آتش و یخ ، بدون نابود کردن
یکدیگر به گونه اي با هم زیسته بودند . اثبات بیشتر بر اینکه ما بهم تعلق داشتیم.
نمی توانستم چیزي را به خاطر آورم که باعث شده بود او اینطور باشد- بسیار جدي و سرد . من چه چیزي را ندیده
بودم؟
با انگشتانش خط هاي نگرانی را از روي پیشانیم پاك کرد .
« ؟ به چی فکر می کنی » : زمزمه وار گفت
« ؟... تو ناراحتی . من نمی فهمم. من کاري »
« چقدر بد صدمه دیدي ، بلا ؟ حقیقتو بگو- سعی نکن کم نشونش بدي » . چشمانش تنگ شدند
صدایم بلندتر از حد معمول خارج شد زیرا کلمات او مرا متحیر کرده بودند . « ؟ صدمه » : تکرار کردم
در حالی که لبهایش را به هم می فشرد ، یکی از ابروهایش را بالا برد .
به طور خودکار بدنم را کش دادم ، عضلاتم را خم کردم و منقبض ساختم . خشک بودند و همین طور دردناك ، حقیقت
داشت ، ولی بیشتر این حس عجیب را داشتم که انگار استخوان هایم از مفصل ها جدا شده اند و در حال تبدیل شدن
به یک ستاره ي دریایی هستم . این احساس ناخوشایندي نبود .
و بعد اندکی عصبانی بودم ، زیرا او داشت بی نقص ترین صبح مرا با بدبینی اش تیره می کرد .
« چی باعث شد همچین فکري بکنی؟ من هیچ وقت بهتر از الآن نبودم »
او چشمانش را بست .
« بس کن »
« ؟ چی رو بس کنم »
« اینکه وانمود کنی من واسه اینکه با این موافقت کردم یه هیولا نیستم »
او داشت خاطره ي درخشان مرا به سمت تاریکی می کشید ، « ! ادوارد » : حالا واقعا آشفته شده بودم ، زمزمه کردم
« هیچ وقت اون حرفو نزن » . آن را لکه دار می کرد
او چشمانش را باز نکرد ؛ انگار نمی خواست مرا ببیند.
« یه نگاه به خودت بنداز ، بلا . بعد به من بگو که هیولا نیستم »
مات و مبهوت ، بی آنکه فکر کنم دستور او را اجرا کردم و بعد نفسم را با صداي بلند حبس کردم .
چه اتفاقی براي من افتاده بود؟ نمی توانستم از پرهاي سفید و برف مانندي که پوستم را پوشانده بود سردرآورم . سرم را
تکان دادم و آبشار سفیدي از موهایم پایین ریخت .
« ؟ چرا من پوشیده از پر شدم » : هاج و واج پرسیدم
« من یه بالشو گاز گرفتم . یا دوتا . این چیزي نیست که دارم ازش حرف می زنم » . او با بی قراري نفسش را بیرون داد
« ؟ تو... یه بالشو گاز گرفتی؟ چرا »
« اونو نگاه کن » . او دستم را گرفت- بسیار با احتیاط- و بازویم را دراز کرد « ! ببین ، بلا » : او تقریبا غرید
این بار، متوجه منظور او شدم .
زیر توده ي پرها ، خون مردگی هاي مایل به ارغوانی روي پوست رنگ پریده ي بازویم کبود شده بود . چشم هایم رد
آن را تا شانه ام دنبال کردند و بعد ، پایین روي دنده هایم آمدند . دستم را بیرون کشیدم تا با انگشت لکه ي روي
ساعد چپم را فشار دهم ، محو و دوباره ظاهر شدن آن را در جایی که لمس کرده بودم دیدم . کمی لرزید .
بسیار آهسته طوري که به سختی با من تماس داشت ، ادوارد دستش را روي خون مردگی روي بازویم گذاشت ،
انگشتان کشیده اش را با طرح آن تطبیق میداد .
« اوه » : گفتم
سعی کردم این را به یاد آورم - درد را به یاد آورم - ولی نتوانستم . لحظه اي که فشار او خیلی سخت شده بود را به
خاطر نداشتم ، زمانی که دستانش در برابر من خیلی محکم بوده باشند . فقط یادم می آمد که می خواستم مرا محکم
تر نگه دارد و وقتی این کار را انجام داده بود خشنود شده بودم...
« من... خیلی متاسفم ، بلا . من بهتر ازینا می دونستم . من نباید » : در حالی که به کبودیها خیره شده بود زمزمه کرد
« متاسف تر از اونم که بتونم بهت بگم » . صداي ناله مانندي از گلویش خارج شد
او دستش را روي صورتش انداخت و کاملا بی حرکت شد .
براي لحظه اي طولانی در حیرت کامل نشستم ، سعی می کردم آن را قبول کنم- حالا که با غم او فهمیده بودم چه
شده است . به قدري با احساس من مغایرت داشت که سخت بود آن را پردازش کنی .
شوك به آرامی برطرف شد و در نبودش هیچ چیزي به جاي نگذاشت . پوچی . ذهنم خالی بود . چیزي براي گفتن به
فکرم نمی رسید . چطور می توانستم به طریق درست به او توضیح دهم ؟ چطور می توانستم او را به اندازه اي که
خودم شاد بودم شاد کنم - یا بهتر بگویم ، به حدي که تا دقایق پیش بودم ؟
بازوي او را لمس کردم و او عکس العملی نشان نداد . انگشتانم را دور مچ دست او حلقه کردم و سعی کردم تا بازوي او
را از روي صورتش بردارم ، ولی اگر می توانستم یک مجسمه را تکان دهم او را هم می توانستم .
« ادوارد »
او تکان نخورد .
« ؟ ادوارد »
خبري نشد . پس بنابراین یک صحبت یک نفره در پیش بود .
من متاسف نیستم ، ادوارد. من... حتی نمی تونم برات توصیفش کنم . من خیلی خوشحالم . این چیزي از شادیم کم »
« - نمی کنه . عصبانی نباش . نباش . من واقعا خ
« اگه به شعور من بها میدي، نگو که حالت خوبه » . صداي او به سردي یخ بود « کلمه ي خوب رو نگو »
« ولی هستم » : زمزمه کردم
« بلا... نکن » : با صداي ناله مانندي گفت
« نه. تو نکن، ادوارد »
او بازویش را حرکت داد ؛ با چشمان طلاییش با نگرانی به من خیره شد .
« خرابش نکن . من خوشحالم » : به او گفتم
« من همین حالاشم خرابش کردم » : زیر لب گفت
« دیگه نکن » : با طعنه گفتم
صداي ساییده شدن دندانهاي او را به هم شنیدم .
« اه ! تو چرا نمی تونی الان فکر منو بخونی ؟ خیلی بده که آدم صامت ذهنی باشه » . فریاد کشیدم
چشمانش کمی گشاد شدند ، حواس او از کینه ورزیدن به خودش پرت شده بود .
« این دیگه جدیده . تو خوشت میاد که من نمی تونم ذهنت رو بخونم »
« امروز نه »
« ؟ چرا » . به من خیره شد
با ناامیدي دست هایم را بالا بردم ، دردي را که در شانه ام نادیده گرفته بودم احساس کردم . کف دستانم محکم به
واسه اینکه اگه می دیدي من الان ، یا حداقل پنج دقیقه ي پیش چه حالی داشتم تمام این » . سینه ي او کوبیده شدند
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#32
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۱ عصر
وحشت و نگرانی بی مورد بود ! من بی نهایت خوشحال بودم . داشتم از سرخوشی می مردم . حالا - خوب ، راستش یه
« جورایی دلخور شدم
« تو باید از دست من عصبانی باشی »
« ؟ خوب ، هستم . این طوري حالت بهتر می شه »
« نه. فکر نمی کنم الآن چیزي بتونه حالمو بهتر کنه » . آهی کشید
« همین . واسه همینه که عصبانیم . تو داري شوق و ذوق منو می کشی ، ادوارد » : با لحنی طعنه آمیز گفتم
او چشمانش را چرخی داد و سرش را تکان داد .
نفس عمیقی کشیدم . حالا بیشتر درد را احساس می کردم ، ولی آنقدرها هم بد نبود . مانند این بود که روز قبل وزنه
بلند کرده باشی . در طی یکی از وسواس هاي تناسب اندامی رِنی آن کار را انجام داده بودم . شست و پنج مرتبه حرکت
به جلو و عقب با ده پوند وزنه در هر دست . روز بعد نمی توانستم راه بروم . این نصف آن هم دردناك نبود .
ما می دونستیم که این کار آسون نیست . فکر » . آزردگی ام را فرو خوردم و سعی کردم صدایم تسکین دهنده باشد
« می کردم می دونستیم . و بعدش - خوب ، این خیلی آسون تر از اونی بود که فکر می کردم . این واقعا هیچی نیست
من فکر می کنم واسه بار اول ، با اینکه نمی دونستیم انتظار چی رو باید داشته » . انگشتانم را روي بازویم کشیدم
« - باشیم ، فوق العاده انجامش دادیم . با یه خورده تمرین
ناگهان چهره اش به کبودي گرایید و جمله ام را ناتمام گذاشتم .
می دونستیم؟ تو انتظار این رو داشتی، بلا ؟ پیش بینی کرده بودي که من بهت صدمه می زنم ؟ فکر می کردي بدتر »
از این ها می شه ؟ تو این تجربه رو یه موفقیت به حساب میاري چون بعدش می تونی راه بري ؟ بدون استخان هاي
« ؟ شکسته - این برات با یه پیروزي برابري می کنه
صبر کردم ، گذاشتم او خودش را خالی کند . بعد کمی بیشتر صبر کردم تا تنفسش به حالت عادي بازگردد . وقتی
چشمانش آرام شدند ، با ملایمت جواب دادم .
« من نمی دونستم باید انتظار چیرو داشته باشم - ولی اصلا انتظار نداشتم اینقدر... اینقدر... عالی و بی نقص باشه »
منظورم اینه که ، » . صدایم نجوا گونه شده بود ، چشم هایم از صورت او پایین لغزیدند و به دست هایم دوخته شدند
« من نمی دونم براي تو چطور بود ، واسه من که این جوري بود
انگشتان سردي چانه ام را بالا آورد .
« ؟ این چیزیه که نگرانشی؟ که من واسه خودم لذت نبرده باشم » : از بین دندانهایش گفت
می دونم که یه جور نیست . تو انسان نیستی . من فقط سعی داشتم اونو به عنوان یه » . چشمانم را پایین نگه داشتم
« انسان توضیح بدم ، خوب ، من حتی نمی تونم تصور کنم زندگی از ین بهتر بشه
او براي مدتی طولانی ساکت بود ، بالاخره ، مجبور شدم بالا را نگاه کنم . حالا چهره ي او ملایم تر بود ، متفکر.
تصورشم نمی کردم احساسی » . اخم کرد « . انگار چیزهاي بیشتري هست که باید به خاطرشون معزرت خواهی کنم »
که به خاطر کاري که با تو کردم دارم رو این طوري تفسیر کنی که شب پیش... خوب ، بهترین شب در طول تمام
« ... زندگیم نبوده . ولی نمی خوام این جوري بهش فکر کنم ، نه وقتی تو
« ؟ واقعا؟ از همه بهتر » : لبم اندکی به بالا متمایل ش د. با صداي آهسته اي پرسیدم
وقتی تو و من با هم توافق کردیم ، با کارلایل حرف زدم ، امیدوار بودم » . با احتیاط صورتم را بین دست هایش گرفت
سایه اي بر چهره اش « اون بتونه کمکم کنه . مطمئناً بهم هشدار داد که این کار ممکنه براي تو خیلی خطرناك باشه
« اون به من ایمان داشت ، هر چند لیاقتش رو نداشتم » . افتاد
خواستم مخالفت کنم و او قبل از اینکه بتوانم نظري بدهم دوتا از انگشت هایش را روي لب هایم گذاشت .
این رو هم ازش پرسیدم که من باید انتظار چه چیزي رو داشته باشم . نمی دونستم این واسه ي من چه طوري »
کارلایل به من گفت که این چیز فوق العاده » . لبخند بی رمقی زد « . می شه... با وجود اینکه یه خون آشام شدم
قدرتمندیه ، به هیچ چیزي شباهت نداره و برابري نمی کنه . اون بهم گفت که عشق فیزیکی چیزیه که نباید سرسري
بگیرمش . با وجود خلق و خوي ما که چندان تغییري نکرده ، احساسات قوي می تونه یه دگرگونی همیشگی در ما
این بار « ایجاد کنه . ولی گفت که نیازي نیست نگران اون قسمتش باشم- تو قبلا منو کاملا عوض کرده بودي
لبخندش حقیقی تر بود .
من با برادرهام هم صحبت کردم . اونها به من گفتن که این فوق العاده لذتبخشه . فقط خوردن خون انسان می تونه »
ولی من خون تورو چشیده بودم و هیچ خونی نیست قویتر از اون باشه... فکر » . پیشانیش چین افتاد « بهتر از این باشه
« نمی کنم اشتباه می کردن . فقط این براي ما فرق داشت . یه چیز بیشتر بود
« بیشتر بود. همه چیز بود »
« این اون حقیقت رو تغییر نمی ده که کار غلطی بود . حتی اگر ممکن باشه که تو همچین احساسی داشتی »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#33
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۱ عصر
« ؟ این یعنی چی؟ تو فکر می کنی من دارم چیزهارو کم نشون می دم؟ چرا »
که عذاب وجدان منو کم کنی . من نمی تونم شواهد رو نادیده بگیرم ، بلا یا سابقه ي تلاش هاي تو رو ، براي »
« اینکه وقتی اشتباه کردم اجازه بدي من از عواقبش فرار کنم
گوش کن ، » . چانه ي او را گرفتم و به طرف جلو خم شدم تا جایی که صورت هایمان چند اینچ بیشتر فاصله نداشت
ادوارد کالن . من واسه خاطر تو تظاهر به هیچ چیزي نمی کنم ، باشه ؟ من حتی نمی دونستم دلیلی واسه بهتر کردن
حال تو هست تا وقتی زانوي غم بغل گرفتی . من هیچ وقت تو زندگیم اینقدر خوشحال نبودم . وقتی تو فهمیدي بیش
تر از اونی که بخواي منو بکشی دوسم داري اینقدر خوشحال خوشحال نشدم ، یا اون روز اولی که از خواب پا شدم و تو
با به یاد آوردن خاطره ي قدیمی مرگ قریب الوقوع « اونجا منتظرم بودي... نه وقتی توي استودیوي باله صداتو شنیدم
یا وقتی گفتی 'بله' و من متوجه شدم که ، یه » من توسط یک خون آشام شکارچی برخود لرزید ، ولی من مکث نکردم
جورهایی ، می تونم براي همیشه تو رو داشته باشم . این ها شادترین خاطراتیه که من دارم و این از همه ي اونها بهتره
« . پس باهاش کنار بیا
« من الآن باعث ناراحتیت شدم . دلم نمی خواد ناراحتت کنم » . او به خطی که بین ابروهایم افتاده بود دست کشید
« پس ناراحت نباش. این تنها چیزیه که اینجا درست نیست »
حق با توا . گذشته ها گذشته و من » . چشمان او تنگ شدند ، سپس نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد
نمی تونم هیچ جوري تغییرش بدم . درست نیست بذارم رفتارم این زمان رو برات تلخ کنه . حالا هرکاري از دستم
« بربیاد انجام می دم تا تو خوشحال باشی
با تردید حالت چهره اش را سبک سنگین کردم ، لبخند ملایمی به من زد .
« ؟ هرچیزي که منو خوشحال کنه »
همان موقعی که پرسیدم شکمم فریاد اعتراض آمیزي برآورد .
به سرعت از تخت خارج ، و باعث شد بارانی از پرها به هوا برود . و همه چیز را به « تو گرسنه اي » : به تندي گفت
من یادآوري کند .
حالا دقیقا چرا تصمیم گرفتی بالش هاي » : در حالی که می نشستم تا بقیه ي پرها را از موهایم پایین بریزم، پرسیدم
« ؟ ازمه رو خراب کنی
او شلوار خاکی رنگی پوشیده و کنار در ایستاده بود ، موهایش را می تکاند .
فکر نکنم دیشب تصمیم به انجام کاري گرفته باشم . شانس آوردیم که بالش رو گاز گرفتم ، نه تو » : زیر لب گفت
هوا را عمیق به داخل کشید و بعد سرش را تکان داد ، انگار داشت افکار تیره اي را کنار می زد . لبخند به اصطلاح « رو
خالصانه اي روي صورتش نقش بست ، ولی گمان می کردم براي زدن آن تلاش زیادي به کار برده است .
با احتیاط از تخت بزرگ پایین آمدم و دوباره به خودم کش و قوس دادم ، حالا از نقطه هاي دردناك بیشتر آگاهی
داشتم . صداي حبس شدن نفس او را شنیدم . رویش را از من بازگرداند و دستانش را در هم پیچید ، بند انگشتانش
سفید شده بودند .
او برنگشت ، « ؟ یعنی اینقدر وحشتناك شدم » : در حالی که سعی می کردم تن صدایم را ملایم نگه دارم، پرسیدم
احتمالاً به این خاطر که حالت چهره اش را از من مخفی کند . به طرف حمام رفتم تا نگاهی به خودم بیندازم.
در آینه ي قدي پشت در به بدن لخت خودم نگاه کردم .
مسلماً وضعی بدتر از این هم داشته ام . تیرگی کمرنگی روي یکی از گونه هایم بود و لبهایم کمی ورم کرده بودند ، اما
به غیر از آن ، صورتم خوب بود . بقیه ي بدنم با کبودي هاي آبی و بنفش تزیین شده بود . روي خون مردگی هایی که
پنهان کردنشان سخت تر بود تمرکز کردم ، بازوها و شانه هایم . آنقدر ها بد نبودند . بدن من به راحتی صدمه میدید.
انقدر بدنم کبود شده بود که با گذشت زمان دیگر توجه نمی کردم از کجا به وجود آمده اند . به طور حتم ، به مرور
پررنگ تر می شدند . فردا قیافه ام از این هم بدتر می شد . این کمکی به بهتر شدن اوضاع نمی کرد .
سپس به موهایم نگاه کردم و، ناله کردم .
به محض اینکه صدایی از من خارج شد ، او پشت سرم ظاهر شده بود . « ؟ بلا »
به سرم اشاره کردم ، جایی که انگار یک مرغ لانه درست « ! هیچ وقت نمی دونم همه ي اینها رو از موهام
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#34
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۲ عصر
دربیارم »
کرده بود . شروع به بیرون ریختن پرها کردم .
ولی پشت سر من آمد و با سرعت بیشتري پرها را بیرون کشید . « بایدم نگران موهات باشی » : غرولندکنان گفت
« چطوري می تونی به این نخندي؟ قیافم مسخره شده »
او جوابی نداد ؛ به پاك سازي ادامه داد . در هر صورت جواب را می دانستم - با این حال و روز او هیچ چیزي وجود
نداشت که برایش خنده دار باشد .
چرخیدم و دستم را دور کمر خنک او « فایده نداره ؛ گیر کردن . باید با آب درشون بیارم » . پس از چند دقیقه آه کشیدم
« ؟ می خواي کمکم کنی » . حلقه کردم
به آرامی دستهایم را جدا کرد . آهی کشیدم و او به سرعت ناپدید « بهتره یه خورده غذا برات گیر بیارم » : آهسته گفت
شد .
به نظر می رسید ماه عسل من به اتمام رسیده است . فکر آن باعث شد بغضی راه گلویم را ببندد .
وقتی تقریباً از دست پرها راحت شدم و پیرهن سفید و کتانی ناآشنایی که بدترین لکه هاي بنفش رنگ را می پوشاند به
تن کردم ، با پاهاي برهنه به سمت جایی که بوي تخم مرغ و گوشت و پنیر چدار از آن می آمد رفتم .
ادوارد جلوي اجاق گاز آهنی ایستاده بود ، املت را در بشقاب آبی روشنی که در پیشخان انتظار من را می کشید
می گذاشت . بوي غذا مرا گیج کرد . حس می کردم می توانم بشقاب و ماهیتابه را هم بخورم ؛ شکمم غار و قور کرد .
با لبخندي روي لبهایش به سمت من چرخید و بشقاب را روي میز کوچک کاشی کاري شده گذاشت . « بیا » : او گفت
روي یکی از دو صندلی فلزي نشستم و شروع به خوردم تخم مرغ هاي داغ کردم . گلویم را سوزاندند ، ولی اهمیتی
ندادم .
« من به اندازه ي کافی بهت غذا نمی دم » . او رو به روي من نشست
من خواب بودم . به هرحال ، این واقعاً خوبه . واسه کسی که غذا نمی خوره » : فرو بردم و به او خاطرنشان کردم
« تاثیربرانگیزه
« کانال آشپزي » : در حالی که لبخند کج مورد علاقه ي مرا می زد ، گفت
از دیدن لبخند او خوش حال بودم ، خوش حال بودم که به نظر می رسید دوباره خودش شده است .
« ؟ تخم مرغ ها از کجا اومدن »
از گروه تمیزکاري خواستم یخچال اینجارو پر کنم . اولین باره که اینجا غذا اومده . باید ازشون بخوام یه فکري به حال
او حرفش را قطع کرد و نگاهش روي جایی بالاي سر من ثابت ماند . جواب ندادم ، سعی داشتم از « ... پرها بکنن
گفتن هرچیزي که دومرتبه باعث پریشانی او شود بپرهیزم .
من همه را خوردم ، هرچند به اندازه ي دونفر درست کرده بود .
روي میز خم شدم تا او را ببوسم . او به طور اتوماتیک متقابلاً مرا بوسید و بعد ، ناگهان « مرسی » : به او گفتم
عضلاتش منقبض شد و عقب رفت.
تو دیگه » : دندان هایم را به هم ساییدم و سوالی که قصد پرسیدنش را داشتم با لحن اتهام آمیزي از دهانم خارج شد
« ؟ تا زمانی که اینجاییم نمی خواي به من دست بزنی ، نه
او مکث کرد ، سپس لبخند نصفه نیمه اي زد و دستش را دراز کرد تا گونه ام را لمس کند . انگشتان او روي پوست من
درنگ کردند و نتوانستم از تکیه دادن صورتم به کف دست او خودداري کنم .
« می دونی که منظورم این نبود » : گفتم
مکثی کرد و اندکی سرش را بالا آورد . و بعد با « می دونم و درست می گی » : او آهی کشید و سرش را پایین انداخت
من تا زمانی که تو تبدیل نشدي باهات نمی خوابم . من دیگه هیچ وقت بهت آسیب » : لحن محکم و عزم راسخ گفت
« نمی زنم
فصل ششم:حواس پرتی

تفریحات من به اولویت شماره یک در جزیره ي ازمه تبدیل شده بود . ما با لوله ي تنفس به شنا می رفتیم (خوب ، در
واقع من با لوله ي تنفس شنا می کردم در حالی که ادوارد مهارتش را در غواسی بدون تنفس به رخ می کشید .) ما در
جنگل کوچکی که قُله هاي کوتاه و صخره مانند را احاطه کرده بود به گشتن پرداختیم . طوطی هایی را که در جنوب
جزیره روي طاقه چتر ها زندگی می کردند دیدیم . غروب آفتاب را از خلیج کوچک و پرصخره ي غربی تماشا کردیم .
با دلفین هایی که در آب گرم و کم عمق آنجا بازي می کردند شنا کردیم . یا حداقل من با آنها شنا کردم ، وقتی ادوارد
وارد آب شد دلفین ها چنان ناپدید شدند که انگار یک کوسه نزدیک می شد .
من می دانستم جریان از چه قرار است . او سعی می کرد مرا مشغول نگه دارد و حواسم را پرت کند ، تا دیگر نخواهم او
را با موضوع عشق بازي اذیت کنم . هرگاه سعی کردم به او بگویم براي سرگرم کردن من به دیدن یکی از میلیون ها
دي وي دي زیر تلویزیون بزرگ پلاسما راضی شود ، مرا با کلمات جادویی اي مثل : مرجان هاي ساحلی ، غارهاي
زیردریایی و لاك پشت هاي آبی فریب می داد و از خانه بیرون می برد . ما تمام روز را می رفتیم ، می رفتیم و
می رفتیم تا اینکه خورشید بالاخره غروب می کرد و من خودم را در حال مردن از گرسنگی و خستگی می یافتم .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#35
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۲ عصر
من هرشب بعد از تمام کردن شام روي بشقابم می افتادم ؛ یک بار واقعاً سر میز خوابم برده بود و او مجبور بود مرا تا
تخت حمل کند . قسمتی از این به خاطر ادوارد بود که همیشه مقدار زیادي غذا براي یک نفر درست می کرد ، ولی من
بعد از شنا و کوهنوردي کردن در تمام روز به قدري گرسنه می شدم که بیشتر آن را می خوردم . پس از آن پر و خسته
و کوفته ، به سختی می توانستم چشم هایم را باز نگه دارم . تمام این ها جزئی از نقشه بود ، شک نداشتم .
خستگی چندان کمکی به پیشبرد تلاشم براي ترغیب او نمی کرد. ولی من تسلیم نشدم . دلیل تراشی ، التماس کردن
و بدخلقی را امتحان کرده بودم ، هیچ کدام اثر نداشت . معمولاً قبل از اینکه بتوانم قضیه را زیاد پیش ببرم بیهوش
می شدم . و بعد رویاهایم بسیار واقعی می نمودند - اغلب کابوسهایی که گمان می کردم به خاطر رنگ هاي بسیار
زنده ي این جزیره انقدر واضح هستند - که وقتی بلند می شدم فرقی نداشت که چه مدت خوابیده بودم ، هنوز احساس خستگی می کردم .
تقریباً یک هفته از زمانی که به این جزیره آمده بودیم می گذشت ، تصمیم گرفتم مصالحه و توافق را امتحان کنم .
این کار در گذشته براي ما جواب داده بود .
حالا در اتاق آبی می خوابیدم . تیم تمیزکاري تا روز آینده نمی آمدند ، و براي همین اتاق سفید همچنان پوشیده از پر
بود . اتاق آبی کوچک تر بود و تخت متناسب تري داشت . دیوارها تیره بودند ، با چوب درخت ساج تزئین شده و لوازم
آن از ابریشم آبی و مجللی بودند .
شروع به پوشیدن تعدادي از کلکسیون زیر پوش هاي زنانه ي آلیس کرده بودم تا شبها با آنها بخوابم- آنهایی که در
مقایسه با بیکینی هایی که او برایم جمع کرده بود آنقدرها باز نباشند . در عجب بودم نکند تصویري دیده باشد که نیاز
من به چنین چیزهایی را توجیه کند ، و بع د، بر خود لرزیدم ، به خاطر فکر کردن به آن خجالت زده شدم .
کم کم شروع به پوشیدن ساتن هاي عاجی رنگ ساده کردم ، نگران بودم که اگر بیشتر پوستم را در معرض دید قرار
دهم نتیجه ي معکوس داشته باشد ، ولی براي امتحان کردن هرچیزي آماده بودم . به نظر می رسید ادوارد متوجه هیچ
چیز نشده باشد ، انگار همان لباس هاي درب و داغونی را به تن داشتم که در خانه می پوشیدم .
کبودي ها حالا خیلی بهتر شده بودند - در بعضی جاها متمایل به زرد و در نقاط دیگر بدنم روي هم رفته در حال ناپدید
شدن بودند - بنابراین امشب زمانی که در حمام مجهز آماده می شدم یکی از آن تکه هاي ترسناك تر را بیرون کشیدم.
مشکی بود ، بند دار و تور مانند و حتی نگاه کردن به آن زمانی که بر تن نبود هم خجالت آور بود . مراقب بودم تا
زمانی که به اتاق خواب باز نگشته ام در آینه نگاه نکنم . نمی خواستم اعصابم را از دست بدهم .
فقط یک ثانیه قبل از اینکه حالت چهره اش را کنترل کند از تماشاي از حلقه بیرون زدن چشم هاي او لذت بردم.
روي پاشنه ي پا چرخیدم تا او بتواند از همه ي زاویه ها ببیند . « ؟ نظرت چیه » : پرسیدم
« زیبا به نظر میاي . مثل همیشه » . گلویش را صاف کرد
« متشکرم » . کمی با ترشرویی گفتم
به قدري خسته بودم که نمی توانستم در برابر به سرعت رفتن روي روي تخت نرم مقاومت کنم . او دستش را دور من
گذاشت و مرا به سینه اش چسباند ، ولی این کار عادي بود- هوا آنقدر داغ بود که بدون نزدیکی به بدن سرد او
نمی شد خوابید .
« باهات یه معامله می کنم » : با خواب آلودگی گفتم
« من با تو هیچ معامله اي نمی کنم » : او جواب داد
« حتی نشنیدي پیشنهادم چیه »
« مهم نیست »
« لعنت . واقعاً دلم می خواست... اوه باشه » . آهی کشیدم
او چشمانش را چرخی داد .
چشمانم را بستم و گذاشتم طعمه ام منتظر بماند . خمیازه کشیدم.
فقط یک دقیقه طول کشید ، هنوز دهانم را نبسته بودم.
« ؟ خیلی خوب . چی میخواي »
در حالی که با لبخندم مبارزه می کردم ، براي لحظه اي دندانهایم را به هم فشار دادم . اگر تنها یک چیز وجود داشت
که نمی توانست در مقابلش مقاومت کند ، فرصتی بود تا بتواند چیزي به من دهد.
خوب ، داشتم فکر می کردم... می دونم که کل قضیه ي دارتموث قرار بود یه داستان نمایشی باشه ، ولی » : گفتم
کلماتی را که او مدتها پیش براي اینکه مرا ترغیب کند دست از خون « . جداً، احتمالاً یه ترم کالج رفتن منو نمی کشه
شرط می بندم چارلی از داستان دارتموث ذوق می کنه . مطمئناً » . آشام شدن بکشم گفته بود ، تکرار کرده بودم
مایه ي خجالته اگه نتونم با همه ي اون نابغه ها سر کنم . حالا... هجده ، نوزده . چندان فرقی نمی کنه . قرار که
« نیست تا سال بعد تغییر زیادي توي من ایجاد بشه
« تو می خواي صبر کنی. تو می خواي آدم بمونی » : او براي لحظه اي ساکت بود . سپس ، با صداي آهسته اي گفت
زبانم را نگه داشتم ، گذاشتم پیشنهادم خوب جا بیفتد .
بدون همه ي این » . تن صدایش ناگهان عصبانی بود « ؟ چرا این کارو با من می کنی » : از بین دندان هایش گفت
او به یکی از بند هایی را که روي ران من گره خورده بود چنگ زد . براي « ؟ چیزها به اندازه ي کافی سخت نیست
مهم نیست . من با تو هیچ » . یک لحظه ، فکر کردم قصد دارد آن را محل اتصالش بکند . سپس دستش آزاد شد
« معامله اي نمی کنم
« من می خوام برم کالج »
نه ، نمی خواي . هیچ چیزي وجود نداره که ارزش دوباره به خطر انداختن جون تورو داشته باشه . این ارزش جریهه »
« دار کردن احساساتتو داره
ولی من واقعاً می خوام برم . خب ، این کالج نیست که خیلی دوست داشته باشم - من می خوام یه مدت دیگه انسان »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#36
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۳ عصر
« بمونم
تو داري دیوونم می کنی ، بلا. مگه ما تا الآن یه میلیون بار » . او چشم هایش را بست و هوا را از بینی اش بیرون داد
« ؟ این بحث رو نداشتیم ، تو همیشه التماس می کردي که بدون تاخیر یه خون آشام بشی
« آره، اما... خوب ، حالا براي انسان بودن یه دلیلی دارم که قبلا نداشتم »
« ؟ اون چیه »
و خودم را از بالشت بالا کشیدم تا او را ببوسم . « حدس بزن » : گفتم
او متقابلا مرا بوسید ، ولی نه آن گونه که فکر کنم دارم برنده می شوم . بیشتر مثل این بود که مراقب باشد قلبم را
نشکند ؛ او کاملاً ، به طور دیوانه کننده اي خودش را تحت کنترل داشت . با ملایمت ، بعد از یک دقیقه مرا کنار کشید
و به سینه اش چسباند .
« تو خیلی انسانی ، بلا . تحت تاثیر هورمون هایت هستی » . او آهسته خندید
قضیه سر همینه ، ادوارد . من این قسمت از انسان بودنو دوست دارم . نمی خوام فعلا بی خیالش بشم . نمی خوام »
سال هاي سال رو در حالی که یه تازه متولد شده ي تشنه ي خون هستم صبر کنم تا یه قسمت هایی از این حالات به
« . من برگرده
خمیازه اي کشیدم و او لبخند زد .
او شروع به زمزمه ي لالایی اي کرد که وقتی تازه همدیگر را دیده بودیم براي « تو خسته اي . بخواب عشق من »
من ساخته بود .
نمی دونم چرا اینقدر خسته ام . این نمی تونه قسمتی از توطئه ي تو یا چیز دیگه » : با لحنه طعنه آمیزي زمزمه کردم
« . باشه
او با خود خنده اي کرد و زمزمه را از سر گرفت .
« . فکر می کنی هرچی خسته تر باشم ، بهتر می خوابم »
تو مثل مرده ها می خوابی ، بلا . از وقتی اومدیم اینجا یه کلمه هم تو خواب حرف نزدي . اگه » . آهنگ شکسته شد
« واسه خروپف نبود ، نگران می شدم تو کما رفته باشی
به خودم نمی پیچیدم ؟ عجیبه . معمولاً وقتی کابوس » . قسمت خرو پف را نشنیده گرفتم ؛ من خر و پف نمی کردم
« می بینم روي تخت می غلتم و داد می زنم
« ؟ تو کابوس می دیدي »
باورم نمی شه تمام شبو راجع بشون پرت و پلا » . خمیازه کشیدم « . خیلی هم شفاف . منو خیلی خسته میکنن »
« نمی گفتم
« ؟ در باره ي چی هستن
« چیزهاي مختلف- ولی شبیه هم ، می دونی ، به خاطر رنگ ها »
« ؟ رنگ ها »
خیلی روشن و واقعی ان . معمولا، وقتی خواب می بینم ، می دونم که خوابم . اما در مورد اینا، فکر می کنم بیدارم. »
« این ترسناك ترشون میکنه
« ؟ چی تورو می ترسونه » . وقتی دوباره صحبت کرد به نظر آشفته می آمد
مکث کردم . « ... اغلب » . شانه هایم را کمی بالا انداختم
« ؟... اغلب »
مطمئن نبودم چرا ، ولی نمی خواستم به او درمورد کودك کابوس هاي مکررم بگویم ؛ چیزي شخصی در مورد آن
وحشت وجود داشت . بنانراین به جاي توضیح کامل به او ، فقط یکی از عوامل را گفتم . مطمئناً همان کافی بود که من
یا هرکس دیگري را به وحشت بیندازد .
« ولتوري » : زمزمه کردم
اونها دیگه مارو اذیت نمی کنن. تو به زودي جاودان می شی و هیچ بهونه اي » . او مرا محکم تر در آغوش گرفت
« واسشون نمی مونه
گذاشتم مرا تسکین دهد ، به خاطر اینکه درست نفهمیده بود کمی احساس گناه می کردم . کابوس ها دقیقا آن گونه
نبودند . من به خاطر خودم نمی ترسیدم- نگران آن پسربچه بودم.
او همان پسربچه ي اولین خوابم نبود- بچه ي خون آشام با چشمان به رنگ خون که روي توده ي اجساد کسانی که
دوست داشتم نشسته بود . پسري که در طول هفته ي گذشته چهار بار به خوابم آمده بود به طور حتم انسان بود ؛ گونه
هاي او سرخ بودند و چشمان درشتش به رنگ سبز روشن . اما درست مانند کودك دیگر ، با نزدیک شدن ولتوري به ما
از ترس و ناامیدي بر خود می لرزید .
در این خواب که هم جدید بود و هم قدیمی، به سادگی مجبور به حفاظت از کودك ناآشنا بودم . هیچ چاره ي دیگري
نبود . و همینطور ، می دانستم که ما شکست می خوریم .
« ؟ من چطوري می تونم کمک کنم » . ادوارد پریشانی را در صورت من دید
« اونها فقط خوابن ، ادوارد » . آن را از سرم بیرون کردم
« می خواي برات بخونم ؟ اگه کمک می کنه که خوابهاي بد سراغت نیان تمام شب رو می خونم »
همشون بد نیستن . بعضی ها خوبن. خیلی... رنگی. زیر آب ، با ماهی و مرجان . مثل این می مونه که واقعا اتفاق »
« میفتن- نمی فهمم که دارم خواب می بینم . شاید مشکل از این جزیره اس . اینجا خیلی روشنه
« ؟ می خواي بري خونه »
« ؟ نه . نه ، هنوز نه . نمی تونیم یه مدت بیشتر بمونیم »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#37
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۳ عصر
« ما تا هر وقت که تو بخواي می تونیم بمونیم ، بلا »
« ترم جدید کی شروع می شه؟ قبلا دقت نکرده بودم »
او آه کشید . احتمالا دوباره شروع به زمزمه کرده بود ، ولی قبل از اینکه مطمئن شوم به خواب رفته بودم .
کمی بعد ، زمانی که در تاریکی بیدار شدم ، حیرت کردم . آن رویا خیلی واقعی به نظر می رسید.... خیلی واضح ، خیلی
قابل لمس... با صداي بلندي نفسم را حبس کردم ، حالا ، از تیرگی اتاق غافلگیر شده بودم . همین یک ثانیه ي پیش،
به نظر می رسید ، زیر خورشید درخشان بودم .
« ؟ حالت خوبه، عزیزم » . بازوهایش محکم دور من حلقه بودند و مرا آهسته تکان می داد « ؟ بلا » : ادوارد زمزمه کرد
اوه ، دوباره نفسم را در سینه حبس کردم . فقط یک رویا بود . حقیقت نداشت . در واکنش به بهت و حیرتم ، اشک
بدون اخطار قبلی از چشمانم سراززیر شد و صورتم را خیس کرد .
او اشک ها را از گونه هاي داغم ، با انگشتان سردش پاك کرد « ؟ بلا! چی شده » : او که حالا ترسیده بود، بلندتر گفت
، ولی اشک هاي بعدي پایین ریختند.
نتوانستم جلوي هق هقی که صدایم را می شکست بگیرم. اشک هاي احمقانه آزار دهنده بودند، « فقط یه خواب بود »
اما نتوانستم اندوهی گه راه گلویم را بسته بود کنترل کنم . شدیداً می خواستم که آن خواب واقعی باشد .
کمی سریع تر » او مرا به جلو و عقب تکان داد « همه چیز مرتبه ، عشق ، خطري تورو تهدید نمی کنه . من اینجام »
« یه کابوس دیگه داشتی ؟ واقعی نبود، واقعی نبود » . از آن بود که تسکین دهنده باشد
صدایم دوباره شکست. « کابوس نه. یه خواب خوب بود » . سرم را تکان دادم و با پشت دستم چشم هایم را پاك کردم
« ؟ پس چرا گریه می کنی » : او هاج و واج پرسید
دست هایم را با فشار خفه کننده اي دور گردن او حلقه کردم و روي هق هق « چون بیدار شدم » : گریه کنان گفتم
گلویش گریه را سر دادم .
با شنیدن استدلال من خنده اي کرد ، ولی صداي آن عصبی و نگران بود .
« همه چیز مرتبه ، بلا . نفس عمیق بکش »
« خیلی واقعی بود. می خواستم واقعی باشه » : با گریه گفتم
« برام تعریف کن . شاید این کمک کنه »
ما روي ساحل بودیم... صدایم به خاموشی گرایید ، عقب برگشتم تا با چشم هاي اشک آلودم به صورت فرشته مانند ونگران اوکه در تاریکی تار شده بود نگاه کنم .
« ؟ و » : در آخر با لحن ترغیب کننه اي گفت
« ... اوه، ادوارد » . پلک زدم و اشک در چشم هایم، سرازسر شد
« بهم بگو ، بلا » : چشمانش به خاطر درد در صداي من از دلواپسی وحشی به نظر می رسیدند . ملتمسانه گفت
ولی من نتوانستم . در عوض دوباره بازوهایم را محکم دور گردن او گره کردم و با بی قراري دهانم را به لبهاي او
فشردم . این به هیچ وجه شهوت نبود- نیاز بود . او فورا جواب داد ولی به سرعت کنار کشید .
در اوج حیرت تا جایی که می توانست با ملایمت با من کلنجار رفت ، شانه هایم را گرفت و مرا عقب نگه داشت .
طوري به من نگاه می کرد انگار نگران این بود که عقلم را از دست داده باشم . « نه ، بلا » : با اصرار گفت
دست هایم افتادند ، سیل تازه ي اشک از چشمانم جاري شد ، هق هقی گلویم را از نو لرزاند . حق با او بود - من باید
دیوونه باشم .
با چشمان گیج و مضطرب به من خیره شد.
« م م م متاسفم » : زیر لب گفتم
ولی او مرا به طرف خودش کشید و محک در آغوش گرفت .
ناله ي او سرشار از درد و رنجی پنهان بود . « نمی تونم ، بلا ، نمی تونم »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#38
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۴ عصر
« ؟ خواهش می کنم. خواهش می کنم، ادوارد » : در حالی که صدایم در مواجهه با پوست او کم می شد ، التماس کردم نمی توانستم بگویم لرزش صدایم او را تکان داد ، یا اینکه براي مقابله با حمله ي ناگهانی من آماده نبود ، یا احتیاج او
هم در این لحظه به اندازه ي من مقاومت ناپذیر بود . اما دلیلش هرچه بود ، با ناله اي ، لبهاي مرا روي لبهاي خود
بازگرداند .
و ما آغاز کردیم ، از همانجایی که رویایم ترکم کرده بود.
صبح ، وقتی بیدار شدم ، سعی کردم نفس هایم را منظم نگه دارم و بی حرکت بمانم . می ترسیدم چشمانم را باز کنم .
روي سینه ي ادوارد آرمیده بودم ، ولی او تکان نمی خورد و دستانش دور من حلقه نشده بودند . این نشانه ي خوبی
نبود . می ترسیدم اعتراف کنم که بیدار شده ام و با خشم او روبه رو شوم .
با احتیاط از بین پلک هایم دزدکی نگاهی به او انداختم . چشم هایش را به سقف تیره دوخته و دست هایش را پشت
سرش گذاشته بود . خودم را روي آرنج بالا کشیدم تا بتوانم صورتش را بهتر بتوانم ببینم . آرام بود و مبهم.
« ؟ چقدر به دردسر افتادم » : آهسته پرسیدم
ولی سرش را برگرداند و به من پوزخند زد. « خیلی » : او گفت
من متاسفم . منظورم این نبود که... خب ، دقیقاً نمی دونم دیشب چی » : با خیال راحت نفسم را بیرون دادم. گفتم
« . با به یاد آوردن اشک هاي آزارنده و غمی مرا درهم می شکست ، سرم را تکان دادم « بود
« تو بهم نگفتی خوابت راجه به چی بود »
با نگرانی خندیدم. « . فکر کنم نگفتم - ولی یه جورهایی بهت نشون دادم درباره ي چی بود »
« چه جذاب » . اوه. چشمانش گشاد شدند و بعد پلک زد
« ؟ بخشیده شدم » : او نظري نداد ، بنابراین چند ثانیه بهد پرسیدم « خواب خیلی خوبی بود » : زیر لب گفتم
« دارم دربارش فکر می کنم »
بلند شدم ، می خواستم خودم را معاینه کنم- حداقل به نظر نمی رسید از پر خبري باشد . ولی تا جا به جا شدم تمام
اتاق دور سرم چرخید . تاب خوردم و روي بالش افتادم .
« ووآ... سرگیجه »
« خیلی خوابیدي. دوازده ساعت » . و بعد بازوهاي او دور من بودند
چقدر عجیب. « ؟ دوازده »
همان طور که حرف می زدم نگاه سریعی به خودم انداختم ، سعی کردم نامحسوس باشد . به نظر خوب می آمدم . یک
هفته بیشتر از کبودي هاي روي بازویم نمی گذشت ، در حال زرد شدن بودند . خودم را کش دادم . حالم خوب بود .
خوب ، در واقع بهتر از خوب.
« ؟ تجسس کامل شد »
« این طور که پیداس همه ي بالش ها جون سالم به در بردن » . با کمرویی سرم را تکان دادم
او سرش را به طرف پایه ي تخت ، جایی که بقایاي تور « متاسفانه ، نمی تونم همینو درمورد ، ام...لباس خوابت بگم »
روي ملافه هاي ابریشمی پخش شده بود خم کرد .
« حیف شد ، اون یکیو دوست داشتم » : گفتم
« منم همین طور »
« ؟ تلفات دیگه اي نبوده » : با خجالت پرسیدم
نگاه او را دنبال « باید یه بدنه ي تخت دیگه واسه ازمه بخرم » : او نگاهی به بالاي شانه اش انداخت اعتراف کرد
کردم و از اینکه دیدم تکه هاي کلفت چوب از طرف چپ تا بالاي تخت کنده شده حیرت زده شدم .
« ؟ فکر می کنی که چرا صداي شکستن اینا رو نشنیدم » . اخم هایم را در هم کشیدم « ... همم »
« تو وقتی توجهت یه جاي دیگه گیر کرده به طور اعجاب انگیزي ناهشیاري »
« یه کمی هشیار بودم » : در حالی که عمیقاً سرخ می شدم ، گفتم
« واقعا دلم براي این تنگ می شه » : او گونه هاي آتشین مرا نوازش کرد و آهی کشید
به صورت او نگاه کردم ، به دنبال هر نشانه اي از خشم یا پشیمانی اي که از آن می ترسیدم . او با خونسردي نگاهم را
پاسخ داد ، حالت چهره اش آرام و در عین حال غیر قابل خواندن بود .
« ؟ تو چه احساسی داري »
او خندید.
« ؟ چیه » : پرسیدم
« به نظر میاد عذاب وجدان داري - انگار یه جرمی مرتکب شدي »
« احساس گناه می کنم » . غرولندکنان گفتم
« خب شوهر فوق مشتاقتو از راه به در کردي . اون گناه مستوجب اعدام نیست »
به نظر می رسید شوخی می کند .
« از راه به در کردن مثل این میمونه که عمدي باشه » . گونه هایم داغ تر شدند
« شاید کلمه ي اشتباهی رو به کار بردم »
« ؟ تو عصبانی نیستی »
« من عصبانی نیستم » . او بخند بی رمقی زد
« ؟ چرا نیستی »
او « یکی اینکه، به تو صدمه نزدم . این بار راحت تر بود که خودمو کنترل کنم. افراط نکنم » . خوب... او مکث کرد
دوباره نگاهی به بدنه ي خسارت دیده انداخت .
« گفتم که با تمرین درست می شه » : گفتم
او چشمانش را چرخی داد .
« ؟ وقت صبحونه ي انسانه » : شکمم غرشی کرد و، او خندید. پرسید
از تخت پایین پریدم . خیلی سریع حرکت کردم و مجبور شدم مانند انسان هاي مست تلوتلو بخورم تا تعادلم « لطفاً »
را بدست آورم . او قبل از اینکه به میز آرایش بخورم ؛ مرا گرفت.
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#39
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۴ عصر
« ؟ تو حالت خوبه »
« اگه تو زندگی بعدیم تعادل بهتري نداشته باشم ، طلب خسارت می کنم »
آن روز صبح من آشپزي کردم و چند تخم مرغ سرخ کردم- به قدري گرسنه بودم که حوصله ي غذاي پرکارتري
نداشتم . بعد از چند دقیقه با بی صبري آنها را روي یک بشقاب انداختم .
« ؟ از کی تاحالا تخم مرغ نیم پز می خوري » : او پرسید
« از حالا »
او سطل زباله را از زیر سینک بیرون کشید- پر از کارتون « ؟ می دونی تو هفته ي گذشته چقدر تخم مرغ خوردي »
هاي آبی خالی بود.
عجیبه. این محل گند زده به اشتهام و خواب هایم و همین طور تعادل » : پس از فرو بردن یک لقمه ي داغ گفتم
همیشه سست ام . ولی من اینجارو دوست دارم . هرچند احتمالاً باید زود برگردیم ، نه؟ تا سر موقع بریم دارتموث؟ واي
« ، فکر کنم باید به فکر یه جایی واسه اونجا موندن هم باشیم
حالا دیگه می تونی تظاهر کالج رو کنار بذاري- تو چیزي رو که می خواستی گرفتی . و ما هم » . او کنار من نشست
« که معامله اي نکردیم ، پس شرطی در کار نبوده
« . من تظاهر نمی کردم ، ادوارد . من مثل بعضی ها تو وقت آزادم رو صرف نقشه کشیدن نمی کنم » . غرولند کردم
او بی آنکه خجالت کشیده باشد ، « ؟ امروز چی کار کنیم که بلا از پا بیفته » : با تقلید ضعیفی از صداي او ادامه دادم
به جلو خم شدم تا دستم را روي سینه ي برهنه ي او « . من واقعا می خوام یه کمی بیشتر انسان بمونم » . خندید
« به قدر کافی وقت نداشتم » . بکشم
واسه ي این؟ تمام این » : نگاه شکاکی به من انداخت . دستم را که به طرف شکم او پایین می رفت ، گرفت و پرسید
چرا به فکرم نرسیده بود ؟ » : چشمانش را چرخی داد . با کنایه زیر لب گفت « ؟ مدت چاره اش عشقبازي بود
« می تونستم خودمو از کلی جروبحث نجات بدم
« آره، احتمالا » . خندیدم
« تو خیلی انسانی » : دوباره گفت
« می دونم »
« ؟ داریم میریم دارتموث ؟ جداً » . لبخندي روي لبهایش نقش بست
« احتمالا همون ترم اول میندازنم بیرون »
« از کالج خوشت میاد » . حالا لبخندش بازتر شده بود « خودم بهت درس می دم »
« ؟ فکر می کنی بتونیم الآن دیگه یه آپارتمان پیدا کنیم »
خب ، یه جورهایی ما حالاشم یه خونه اونجا داریم . می دونی ، فقط » . او شکلکی درآورد ، انگار احساس گناه می کرد
« واسه احتیاط
« ؟ تو یه خونه خریدي »
« خرید املاك سرمایه گذاري خوبیه »
« پس، دیگه آماده ایم » . یکی از ابروهایم را بالا بردم و بعد رهایش کردم
« ... باید ببینم می تونیم ماشین 'قبل' رو یه مدت بیشتر نگه داریم »
« آره ، خدا به دادم برسه که از دست تانک ها محفوظ باشم »
او نیشخند زد.
« ؟ چقدر دیگه می تونیم بمونیم » : پرسیدم
مشکلی با وقت نداریم . یه چند هفته دیگه ، اگه بخواي . و بعدش می تونیم قبل اینکه به نیو همشایر بریم یه سر به »
« ... چارلی بزنیم . می تونیم کریسمس رو با رِنه بگزرونیم
کلمات او آینده ي نزدیک و شادي را به تصویر کشیدند ، آینده اي به دور از درد براي تمام کسانی که در آن حضور
داشتند.
از این ساده تر نمی شد . حالا که دقیقا کشف کرده بودم انسان بودم چقدر می تواند خوب باشد ، داشتم وسوسه
می شدم تغییري در برنامه هایم به وجود آورم . هیجده یا نوزده ، نوزده یا بیست ... واقعا اهمیتی داشت ؟ در طول یک
سال آنقدرها تغییر نمی کردم . و انسان بودن با ادوارد...انتخاب روز به روز سخت تر می شد .
و بعد ، به خاطر اینکه از قرار معلوم هیچ گاه وقت کافی نبود ، اضافه کردم : « یه چند هفته دیگه » . موافقت کردم
« ؟ داشتم فکر می کردم - می دونی قبلا راجع به تمرین چی می گفتم »
« می تونی چند دقیقه فکرت رو نگه داري ؟ صداي یه قایق می شنوم . تیم تمیزکاري باید رسیده باشن » . او خندید
او می خواست آن فکر را نگه دارم . پس این به آن معنا بود که دیگر قصد نداشت در مورد تمرین کردن مرا آزار دهد؟
لبخند زدم.
بذار به گوستاوو خرابکاري توي اتاق سفید رو توضیح بدم . بعدش می تونیم بریم بیرون . توي قسمت جنوبی جنگل »
« یه جایی هست
او « من نمی خوام برم بیرون . من امروز دورتادور جزیره نمی گردم . می خوام همینجا بمونم و یه فیلم تماشا کنم »
خیلی خوب ، هرچی تو دوست داري . چرا یکی » . لبهایش را بهم فشرد ، سعی می کرد به بدخلقی لحن من نخندد
« ؟ انتخاب نمی کنی تا من برم درو باز کنم
« من صداي در نشنیدم »
او سرش را به بغل خم کرد و گوش داد . در کمتر از یک ثانیه ، صداي ضعیف ضربه ي آهسته اي به در به گوش رسید
. ادوارد نیشخندي زد و به طرف تالار ورودي چرخید .
در قفسه ي زیر تلویزیون بزرگ گشتم و عنوان ها را از نظر گذراندم . سخت بود تصمیم بگیري از کجا شروع کنی .
آنها از یک ویدئو کلوب هم بیشتر دي وي دي داشتند .
می توانستم صداي آهسته و مخملین ادوارد را که داخل برمی گشت بشنوم ، با زبانی که به گمان من پرتغالی سلیس
بود صحبت می کرد . صداي خشن تر انسان دیگري با همان زبان جواب داد .
ادوارد آنها را داخل اتاق راهنمایی کرد ، در راه به طرف آشپزخانه اشاره می کرد . دو برزیلی به طرزي باور نکردنی در
کنار او کوتاه و تیره به نظر می رسیدند . یکی از آنها مرد چاقی بود و دیگري یک زن ریزنقش ، چهره ي هردویشان
چین افتاده بود . ادوارد با لبخند متکبرانه اي به طرف من ژست گرفت و من اسم خودم را در بین آن کلمات
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#40
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۵ عصر
ناآشنا
شنیدم . هنگامی که به پرهاي داخل اتاق سفید ، که به زودي با آن روبه رو می شدند فکر کردم کمی قرمز شدم . مرد ریزنقش لبخند مودبانه اي به من زد .
ولی زنی که پوست تیره داشت لبخند نزد . با ترکیبی از حیرت و دلواپسی به من خیره شدم بود و چشمانش از ترس
گشاد شده بودند . قبل از اینکه بتوانم عکس العملی نشان دهم ، ادوارد به آنها اشاره کرد تا به دنبالش به سمت لانه ي
مرغ ها بروند و آنها رفته بودند.
وقتی ادوارد دوباره ظاهر شد ، تنها بود . او به سرعت کنار من آمد و بازوهایش را دور من حلقه کرد .
« ؟ اون چش بود » : با به خاطر آوردن حالت چهره ي وحشت زده ي آن زن، زمزمه کردم
کوئر از سرخپوست هاي اهل تیکیوناست . اون یه کمی خرافاتی تر- » . ادوارد با بی خیالی شانه هایش را بالا انداخت
یا می تونی بگی هشیار تر - از کساییه که در دنیاي مدرن زندگی می کنن . اون شک کرده که من چی هستم ، یا یه
اونها اینجا افسانه هاي خودشونو دارن . مثلا » . او هنوز به نظر نمی رسید نگران باشد « چیزي نزدیک بهش
او نگاه شیطنت آمیزي به من « لیبیشامن - یه شیطان خون خواره که منحصرا زن هاي خوشگل رو شکار می کرده
انداخت .
فقط زن هاي زیبا ؟ خوب ، این به گونه اي تملق آمیز بود.
« به نظر وحشت زده میومد » : گفتم
« آره- ولی بیشتر نگران توئه »
« ؟ من »
او خنده ي آهسته و مرموزي کرد و بعد به طرف دیوار فیلم ها « نگران آینه که چرا من چرا اینجا با توام، تنهاي تنها »
« اوه ، خوب ، چرا یه چیزي انتخاب نمی کنی ببینیم ؟ این دیگه یه کار قابل قبول انسانیه » . نگاه کرد
خندیدم و در حالی که روي انگشتان پا بلند می شدم، « آره ، مطمئنم یه فیلم اونو قانع می کنه که تو انسانی »
بازوهایم را محکم دور گردن او گره کردم . به پایین خم شد تا بتوانم او را ببوسم و بعد، حلقه ي بازوانش دور من تنگ
تر شد ، مرا از روي زمین بلند کرد تا مجبور نباشد خم شود .
همان طور که لبهاي او روي گردن من می رفتند، انگشت هایم را در موهاي برنزي او فرو کردم . زیر لب غرولندکنان
« فیلم ، کی حوصله ي فیلم داره » : گفتم
سپس صداي حبس شدن نفسی را شنیدم و ، ادوارد فوراً مرا پایین گذاشت. کوئر در راهرو خشکش زده بود ، موي
مشکی پر از پر بود و کیسه ي بزرگی از پرهاي بیشتر در دست داشت، حالت بهت زده اي روي چهره اش نقش بسته
بود. با چشم هاي از حدقه بیرون زده به من خیره شد ، و به سرخ شدم و به پایین چشم دوختم . بعد او خودش را پیدا
کرد زیر لب چیزي گفت ، که حتی در زبانی ناآشنا ، به طور واضح یک عذر خواهی بود . ادوارد لبخند زد و با لحنی
دوستانه جوابش را داد . او چشم هاي تیره اش را برگرداند و به راهش ادامه داد .
« ؟ داشت به همون چیزي فکر می کرد که من فکر می کنم اون بهش فکر می کنه ، اینطور نیست » : زمزمه وار گفتم
« آره » . ادوارد به جمله ي پیچیده ي من خندید
« بیا، اینو بذار تا وانمود کنیم داریم نگاهش می کنیم » : دستم را دراز کردم و به طور تصادفی فیلمی را برداشتم. گفتم
فیلم موزیکالی بود با چهره هاي خندان ولباس هاي پف دار.
« خیلی ماه عسلیه » : ادوارد تایید کرد
زمانی که بازیگران در تصویر با آهنگ شاد اول فیلم می رقصیدن د، روي کاناپه لم دادم و در آغوش ادوارد رفتم .
« ؟ حالا به اتاق سفید برمی گردیم » : از سر بیکاري پرسیدم
نمی دونم... من قبلا تخته ي بالاي تخت اون اتاقو چنان خورد کردم که قابل تعمیر نیست - شاید اگه تخریب رو به »
« یه محدوده ي خونه محدود کنیم ، ازمه یه روزي باز دعوتمون کنه
پس خرابی هاي بیشتري درکاره؟ (منظورم این بود که اگر قرار بود خرابی بیشتري در کار باشد » . لبخند جانانه اي زدم
« ( پس عشقباري بیشتري نیز در راه بود
فکر می کنم اگه از قبل تصمیم شو بگیرم بی خطر تره تا اینکه صبر کنم تو باز بهم » . او به حالت چهره ي من خندید
« تعرض کنی
ولی ضربان قلبم بالا می رفت . « با زمان درست می شه » . با لحنی عادي موافقط کردم
« ؟ قلبت چیزیش شده »
« ؟ حالا می خواي به منطقه ي ویران سازي سر بزنی » . مکث کردم « نوچ . کاملا سالمه »
شاید مودبانه تر باشه تا صبر کنیم تنها بشیم . ممکنه تو وقتی که من اثاثیه رو داغون میکنم متوجه نشی ، ولی »
« احتمالا اونارو می ترسونه
« درسته. لعنتی » . در حقیقت ، کسانی را که در اتاق دیگر بودند فراموش کرده بودم
زمانی که با بی قراري منتظر بودم کار گوستاوو و کوئر تمام شود و سعی می کردم به آنها به خوبی و خوشی زندگی
کردند روي صفحه تلویزیون توجه کنم ، آنها بی صدا در خانه اینور آنور می رفتند . داشت خوابم می گرفت- اگرچه ، به
گفته ي ادوارد نصف روز را خوابیده بودم - تا اینکه صداي خشن مرا از جا پراند . ادوارد در حالی که مرا در بغل نگه
داشته بود بلند شد . و به پرتغالی سلیس جواب گوستاوو را داد . گوستاوو سري تکان داد و آهسته به سمت در ورودي رفت .
« کارشون تموم شده » : ادوارد به من گفت
« ؟ خوب معنیش اینه که ما حالا تنهاییم »
« ؟ اول ناهار، نظرت چیه » : او پیشنهاد کرد
لبم را گاز گرفتم . من بسیار گرسنه بودم .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 2 3 4 5 6 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12206')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.