۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۳ عصر
جاسپر ، هم پشت سرش بود .واقعاً برام مهم نبود . شاید گله ي من بعد از اینکه اینها تکه تکه ام کردن ، کار کسایی که باقی مونده بودن رو تموممی کردند . شاید هم نه ، اهمیتی نداشت .براي لحظه ي کوتاهی چشمم به اونهایی افتاد که عقب تر واستاده بودن د.ازمه. آلیس . با جثه هاي کوچیک و بی اندازه حواس پرت کن . خب ، من مطمئن بودم که دیگران قبل از اینکه بتونمکاري به اونها داشته باشم منو می کشند . من نمی خواستم دختر بکشم . حتی دختراي خون آشام رو .با اینکه ممکن بود در مورد اون بلونده استثنا قائل بشم .و بدون تعادل به جلو لغزید تا بازوي ادوارد رو بگیره . رزالی باهاش حرکت کرد . مثل اینکه زنجیري « نه » : بلا گفتاون دوتا رو به هم وصل کرده باشه .مخاطب اش فقط بلا بود . دستش را « من فقط می خواهم باهاش صحبت کنم ، بلا » : ادوارد با صداي آرامی گفتدراز کرد تا صورت بلا رو لمس کنه ، تا نوازشش کنه . این باعث شد که اتاق به چشمم قرمز رنگ بشه ، که من همهجا رو برافروخته ببینم . بعد از همه ي بلاهایی که سر بلا آورده بود ، هنوز اجازه داشت که اونو انطور نوازش کنه .خودت رو اذیت نکن ، لطفاً استراحت کن ، هر دوي ما بعد از چند دقیقه بر » : ادوارد با حالت تدافعی ادامه داد« می گردیمبلا به صورت ادوارد نگاه کرد . به دقت اونو خواند . بعد سرشو تکون داد و خودشو روي مبل انداخت . رزالی به او کمککرد تا پشتش را روي روي کوسن قرار دهد . بلا به من خیره شد . سعی می کرد چشمامو کنترل کنه .« درست رفتار کن و زود برگرد » : اصرار کردجواب ندادم . من امروز هیچ قولی نمی دادم . نگاهمو برگردوندم و بعد ادوارد رو که داشت از در جلو خارج می شد دنبال کردمصدایی معمولی و افسار گسیخته در سرم به من یاد آوري می کرد که جدا کردن ادوارد از خانواده ش زیادم سخت نبود،بود؟ادوارد به راه رفتن ادامه داد . برنگشت تا ببینه که شاید من بخوام بهش حمله کنم . خب به این فکر کردم که او نیازيبه چک کردن پشت سرش نداره . هروقت که من تصمیمم رو بگیرم اون متوجه می شه . یعنی من باید به سرعتتصمیم می گرفتم .این رو وقتی که داشت به سرعت از خانه دور می شد ، زمزمه « جیکوب بلک ، من هنوز آماده نیستم که منو بکشی »« باید کمی صبر کنی » . کرد« صبر کردن جزو اخلاق من نیست » : انگار من به برنامه ریزي اون اهمیت می دادم! غریدمبه راه رفتم ادامه داد . شاید دویست مایل پایین تر از خونه ، در حالیکه من پا به پاش می رفتم . کاملا داغ بودم .انگشتام می لرزید . رو مرز قرار داشتم . آماده و منتظر .بی مقدمه ایستاد و به سمت من برگشت . حالت چهره اش دوباره منو میخکوب کرد .براي یک لحظه حس کردم که من کودکی بیش نبودم . کودکی که تمام زندگیش تو یه شهر کوچیک بوده . فقط یهبچه . چون می دونستم که باید خیلی زندگی کنم ، خیلی رنج بکشم تا یه روز بتونم درد سوزاننده ي چشماي ادوارد رودرك کنم .دستش رو بلند کرد ، انگار می خواست عرق پیشونیش رو پاك کنه ، اما دستش محکم رو پوست صورتش کشیده شدجوري که انگار قرار بود پوست مرمر مانندش رو بدره . چشماي سیاهش در حدقه آتیش گرفته بودن ، انگار تمرکزنداشتند . یا اینکه چیزي رو می دیدن که وجود خارجی نداشت . دهانشو باز کرد تا فریاد بزنه ، ولی صدایی از گلوشخارج نشد .این چهره ي مردي بود که انگار ایستاده تو آتیش می سوخت .براي لحظه اي نتونستم صحبت کنم . این چهره خیلی واقعی بود . من ازش فقط سایه اي تو خونه دیده بودم .سایه اي تو چشمهاي بلا و رد چشمهاي ادوارد . ولی این قضیه رو قطعی می کرد . آخرین میخی بود که به تابوتشکوبیده می شد .و می دونستم که وقتی این حرفو می زدم ، صورتم بازتاب کمرنگی از « داره اونو می کشه نه ؟ بلا داره میمیره »صورت ادوارد بود . ضعیف تر . متفاوت . چون من هنوز در شوك بودم . هنوز نمی تونستم قبولش کنم . خیلی سریعداشت اتفاق میفتاد . اون وقت داشته بود تا به این نتیجه برسه . و متفاوت بود چون من بلا رو چندین بار به چندینطریق ، تو ذهنم از دست داده بودم . فرق می کرد چون اون هیچ وقت مال من نبود که از دستش بدم .و متفاوت بود ، چون این یک بار من مقصر نبودم.و زانوهاش خم شد . روبه روي من روي زمین مچاله شد ، بی دفاع . « . من مقصر بودم » : ادوارد زمزمه کردراحت ترین هدفی که بشه تصور کرد .ولی من به سردي یخ بودم ، آتیشی درونم وجود نداشت .« آره ، اون داره بلا رو می کشه » : این رو تو خاك فریاد زد . گویی به زمین اعتراف می کند « آره »درماندگی شکسته شده اش حال منو به هم میزد . من می خواستم مبارزه کنم ، نه اینکه اعدامش کنم . خودبزرگ بینیاون کجا رفته بود ؟« خب ، چرا کارلایل کاري انجام نداده ؟ اون یه دکتره ، درسته؟ اون موجود رو از بلا بیاره بیرون » : غریدمادوارد بالا رو نگاه کرد و بعد با صداي خسته اي جواب داد ، انگار می خواد موضوع رو براي دهمین بار واسه یه بچه« بلا نمیذاره » : کودکستانی توضیح بدهدقیقه اي طول کشید تا کلمات در ذهنم فرو برون . خداي من اون واقعاً داشت به خودش برمیگشت . چرا که نه ،خودت رو واسه یه تخم هیولا بکش ! بلا همینطور بود .تو اونو خوب می شناسی . به اون سرعتی که این موضوع رو متوجه شدي ، من متوجه نشدم . به موقع » : زمزمه کردمتوجه نشدم . اون تو راه برگشت به خونه با من حرف نزد . نه زیاد . من فکر کردم که ترسیده . این طبیعی بود . فکرکردم از اینکه اونو در چنین موقعیتی قرار دادم عصبانیه . براي اینکه دوباره زندگیشو به خطر انداختم . من اصلا تصورنمی کردم که اون به چه چیزي فکر می کرد . چه تصمیمی گرفته بود . نه تا وقتی که در فرودگاه خانواده مو دیدیم وبلا بلافاصله به آغوش رزالی دوید . رزالی ! و بعد فکر رزالی رو شنیدم . من تا وقتی که اونو نشنیدم متوجه نشدم . باآهی کشید که با غرش آمیخته بود . « .... این حال تو بعد از یک ثانیه متوجه شديتا حالا متوجه شدي که بلا » : طعنه مثل نیشی رو زبونم بود « ؟؟ فقط یه ثانیه برگرد عقب . بلا به تو اجازه نمی ده »به اندازه ي هر انسان صد و ده پوندي دیگه نیرو داره ؟ شما خون آشام ها چقدر احمق هستید . بیگیرینش و با دارو« بیهوشش کنین« ... منم می خواستم، اما کارلایل می خواست » : زمزمه کردچی میگفت ؟ اینکه خیلی شریف تشریف داشتن ؟« نه ! شریف نه ، بادي گارد بلا کارو پیچیده کرده »اوه ، داستان ادوارد قبلا چندان عاقلانه به نظر نمی رسید . ولی الان همه چیز جور شده بود . تا حدودي نقشه بلوندهمعلوم بود . اما این مسئله به اون چه ربطی داشت . آیا ملکه ي زیبایی انقدر تشنه ي مرگ بلا بود ؟« شاید ، اما رزالی بهش از این جنبه نگاه نمیکنه » : او گفتخب ، اول بلونده رو بیرون ببرین . شما می تونین با هم نوع خودتون مقابله کنین درسته ؟ اونو ببریدش و مراقب بلا »« باشینامت و ازمه هواشو دارن . امت هیچ وقت به ما اجازه نمی ده... و کارلایل هم در مقابل ازمه به من کمکی نخواهد »حرفشو ادامه نداد . صداش محو شد. « ... کرد« باید بلا رو با من میذاشتی »« آره »کمی براي این موضوع دیر بود . شاید اون باید به همه ي این چیز ها قبل از این که بلا رو با چنین موجودي حاملهکنه ، فکر میکرد .از درون جهنم وجود خودش به من نگاه کرد . و من می تونستم ببینم که با من موافق بود .من هیچ وقت خوابش رو هم نمی دیدم . تا » : کلماتش به آرومی نفس کشیدن بودن « ما نمی دونستیم » : او گفت« ... حالا موردي شبیه من و بلا وجود نداشته . ما چطوري باید می دونستیم که یک انسان می تونه از ما بچه دار بشه« وقتی که یه انسان او این روند تیکه تیکه بشه می فهمید »اونا وجود دارن ، سادیسمی ها . پري هاي خون آشام و مردهاي وسوسه گر . اونا » : با نگرانی زمزمه کرد « آره »سرشو تکون داد ، انگار این « وجود دارن . ولی این وسوسه گري مقدمه اي براي عیاشی هاشونه. کسی زنده نمی مونهفکر حالشو بهم می زد . انگار خودش خیلی با اونها فرق داشت .« من نمی دونستم براي موجودي که تو هستی اسم دارین » : با تحقیر گفتمحتی تو ، جیکوب بلک ، نمی تونی بیشتر » : او به من با صورتی که به نظر می رسید هزاران سال عمر داره نگاه کرد« از خودم از من متنفر باشیعصبانی تر از اونی بودم که بلند بگم . « اشتباه میکنی » : با خودم فکر کردم« الان کشتن من اونو نجات نمی ده » : آرام گفت« ؟ پس چی نجاتش میده »« جیکوب تو باید کاري برام انجام بدي »« به جهنم که باید بدم ، انگل »« ؟ براي بلا » : با چشمهاي نیمه دیوانه ، نیمه خسته اش به من نگاه کرد« من هر کاري کردم که اونو از تو دور نگه دارم ، هر کاري . الان خیلی دیره » : دندون هامو محکم به هم فشار دادمجیکوب تو اونو میشناسی ، تو در ارتباط با بلا تا مرحله اي پیش رفتی که حتی من هم از درکش عاجزم. تو جزئی از »وجود اون هستی و او جزئی از وجود توئه . اون به حرف من گوش نمیده . چون فکر می کنه که من اونو دست کمبغش گلوشو گرفت ، اونو فرو داد « ... می گیرم . او فکر می کنه براي تحمل این وضعیت به اندازه ي کافی قوي هست« شاید به حرف تو گوش کنه » : و گفت« ؟ چرا باید این کارو بکنه »روي پاهاش بلند شد . تو چشماش آتیش شعله ورتري می سوخت . وحشی تر . فکر کردم که شاید واقعا داره دیوونهمی شه . آیا خون آشام ها هم می تونستن عقلشونو از دست بدن ؟من باید اینو از بلا پنهان کنم، » : سرشو تکون داد « شاید ، نمی دونم ، اینطور به نظر می رسه » : به فکرم جواب دادچون استرس حالشو بدتر می کنه . نمی تونه این موضوع رو تحمل کنه . من باید آروم باشم ، نمی تونم شرایط رو« سخت تر کنم . ولی این الان اهمیت نداره ، اون باید به حرف تو گوش کنهمن نمی تونم حرف هایی بیشتر از اونی که تو بهش گفتی رو بهش بگم . می خواي چی کار کنم ؟ بهش بگم که یه »« احمقه ؟ اون حتما این رو می دونه . بهش بگم میمیره ؟ شرط می بندم که اینو هم می دونه« تو می تونی چیزي رو که می خواد بهش بدي »عاقلانه حرف نمی زد . این جزوي از دیوانگیش بود ؟اگر بچه می خواد ، می تونه داشته » : متمرکز بود « من به چیزي به غیر از زنده موندش اهمیت نمی دم » : گفتاگه این راه نجاتش باشه » : براي لحظه اي مکث کرد « باشه . اون می تونه ده تا بچه داشته باشه ، هرچقدر که بخواد« ، حتی می تونه توله سگ داشته باشهبراي لحظه اي به من نگاه کرد و صورتش زیر لایه اي از خونسردي دیوانه وار بود . وقتی کلماتشو درك کردم ، خشممفرو نشست و حس کردم که فکم پایین افتاد .ولی اینطوري نه ، نه با این موجودي که وقتی من درمانده ایستادم زندگی رو از » : قبل از اینکه به خودم بیام گفتنفس عمیقی کشید ، مثل « وجودش بمکه . که ببینم که ضعیف تر و تلف می شه ، ببینم که اون چیز داره آزارش میدهاینکه کسی لگدي بین پاهاش زده بود .تو باید قانعش کنی جیکوب ، او اصلاً به من گوش نمی کنه . رزالی همیشه اون جاست ، دیوانگیش رو تقویت »« می کنه . دلگرمش می کنه ، حمایتش می کنه . نه ، اون موجود رو حمایت می کن ه. بلا براش اهمیتی نداردمثل اینکه در حال خفه شدن باشم ، صدایی از گلویم خارج شد . اون چی می گفت ؟ که بلا باید ، چی ؟ بچه دار بشه؟از من ؟ چطور ممکن بود ؟ آیا حاضر بود بلا رو از دست بده ؟ یا شایدم فکر می کنه که براي بلا مهم نیست که بهاشتراك گذاشته بشه ؟« هر کدوم که بشه ، هر چیزیکه باعث بشه که اون زنده بمونه » : به فکرم جواب داد« این مسخره ترین چیزیه که تا حالا گفتی » : زیر لب گفتم« اون تو رو دوست داره »« نه به اندازه ي کافی »« اون آماده است که براي بچه دار شدن بمیره . شاید چیزي کم تر رو هم قبول کنه »« ؟ تو اصلا بلا رو می شناسی »می دونم ، می دونم . خیلی طول می کشه تا قانع بشه . براي همینه که به تو احتیاج دارم . تو می دونی اون چطوري »« فکر می کنه . باید مجبورش کنی سر عقل بیادمن نمی تونستم راجع به پیشنهادي که داده بود فکر کنم . بیش از حد بود . غیر ممکن بود . اشتباه بود . بیمارگونه بود.اینکه بلا رو براي آخر هفته قرض بگیرم و صبح روز دوشنبه پسش بیارم ، مثل اجاره کردن یک فیلم ؟ خیلی بغرنجبود.خیلی وسوسه کننده .من نمی خواستم این راهو حتی در نظر بگیرم ، نمی خواستم تصورش کنم . ولی در هر صورت تصاویر به ذهنم اومدند.من بارها در مورد بلا خیال بافی کرده بودم . زمانی که هنوز هم برامون امکان باهم بودن وجود داشت . بعد از اوندوران واضح بود که دنیاي خیالی من ، فقط زخمهاي چرکین برام به جا می ذاشت . چون دیگه امکانی وجود نداشت .به هیچ وجه . اون موقع ها نمی تونستم جلوي خودمو بگیرم و الان هم نمی تونستم خودمو متوقف کنم . تصور بلا درآغوش من ، بلا در حالیکه اسم منو زمزمه می کرد...این تصویر جدید ، تصویري که مقیر با تمام قانون هایی بود که برام وجود داشت ، بدتر بود . تصویري که می دونستماگه ادوارد الان تو مغزم نکرده بود ، تا صد سال دیگه هم آزارم نمیداد . ولی الان اونجا بود . مثل یک علف هرز توذهنم می پیچید . سمی و نابود ناشدنی . بلا ، سالم ، درخشان ، تفاوت زیادي با الانش داشت . ولی یه چیزي فرقنکرده بود . بدنش ، از بین نرفته بود ، به صورتی طبیعی تغییر کرده بود . با بچه ي من گرد و سالم بزرگ شده بود .باعث بشم بلا سر عقل بیاد؟ تو داري توي کدوم دنیا زندگی » : سعی کردم از دست این فکر سمی فرار کنم« ؟ می کنی« حداقل سعی کن »سرم را به سرعت تکان دادم . ادوارد منتظر بود . جوابهاي منفی رو رد میکرد چون می تونست تردید رو از چهره امبخونه .« ؟ این مزخرفات رو از کجا آوردي ؟ نکنه داري همین الان از خودت میسازي »من از وقتی که فهمیدم بلا چه تصمیمی داره به چیزي به جز راه هاي نجاتش فکر نمیکنم . کاري که او میمیره تا »انجامش بده . ولی نمی دونستم که چه طوري باهات ارتباط برقرار کنم . می دونستم که اگه بهت زنگ بزنم جوابنمی دي . اگه امروز نمیومدي مجبور می شدم براي پیدا کردنت


