مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 4

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 4

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#51
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۳ عصر
جاسپر ، هم پشت سرش بود .واقعاً برام مهم نبود . شاید گله ي من بعد از اینکه اینها تکه تکه ام کردن ، کار کسایی که باقی مونده بودن رو تموممی کردند . شاید هم نه ، اهمیتی نداشت .براي لحظه ي کوتاهی چشمم به اونهایی افتاد که عقب تر واستاده بودن د.ازمه. آلیس . با جثه هاي کوچیک و بی اندازه حواس پرت کن . خب ، من مطمئن بودم که دیگران قبل از اینکه بتونمکاري به اونها داشته باشم منو می کشند . من نمی خواستم دختر بکشم . حتی دختراي خون آشام رو .با اینکه ممکن بود در مورد اون بلونده استثنا قائل بشم .و بدون تعادل به جلو لغزید تا بازوي ادوارد رو بگیره . رزالی باهاش حرکت کرد . مثل اینکه زنجیري « نه » : بلا گفتاون دوتا رو به هم وصل کرده باشه .مخاطب اش فقط بلا بود . دستش را « من فقط می خواهم باهاش صحبت کنم ، بلا » : ادوارد با صداي آرامی گفتدراز کرد تا صورت بلا رو لمس کنه ، تا نوازشش کنه . این باعث شد که اتاق به چشمم قرمز رنگ بشه ، که من همهجا رو برافروخته ببینم . بعد از همه ي بلاهایی که سر بلا آورده بود ، هنوز اجازه داشت که اونو انطور نوازش کنه .خودت رو اذیت نکن ، لطفاً استراحت کن ، هر دوي ما بعد از چند دقیقه بر » : ادوارد با حالت تدافعی ادامه داد« می گردیمبلا به صورت ادوارد نگاه کرد . به دقت اونو خواند . بعد سرشو تکون داد و خودشو روي مبل انداخت . رزالی به او کمککرد تا پشتش را روي روي کوسن قرار دهد . بلا به من خیره شد . سعی می کرد چشمامو کنترل کنه .« درست رفتار کن و زود برگرد » : اصرار کردجواب ندادم . من امروز هیچ قولی نمی دادم . نگاهمو برگردوندم و بعد ادوارد رو که داشت از در جلو خارج می شد دنبال کردمصدایی معمولی و افسار گسیخته در سرم به من یاد آوري می کرد که جدا کردن ادوارد از خانواده ش زیادم سخت نبود،بود؟ادوارد به راه رفتن ادامه داد . برنگشت تا ببینه که شاید من بخوام بهش حمله کنم . خب به این فکر کردم که او نیازيبه چک کردن پشت سرش نداره . هروقت که من تصمیمم رو بگیرم اون متوجه می شه . یعنی من باید به سرعتتصمیم می گرفتم .این رو وقتی که داشت به سرعت از خانه دور می شد ، زمزمه « جیکوب بلک ، من هنوز آماده نیستم که منو بکشی »« باید کمی صبر کنی » . کرد« صبر کردن جزو اخلاق من نیست » : انگار من به برنامه ریزي اون اهمیت می دادم! غریدمبه راه رفتم ادامه داد . شاید دویست مایل پایین تر از خونه ، در حالیکه من پا به پاش می رفتم . کاملا داغ بودم .انگشتام می لرزید . رو مرز قرار داشتم . آماده و منتظر .بی مقدمه ایستاد و به سمت من برگشت . حالت چهره اش دوباره منو میخکوب کرد .براي یک لحظه حس کردم که من کودکی بیش نبودم . کودکی که تمام زندگیش تو یه شهر کوچیک بوده . فقط یهبچه . چون می دونستم که باید خیلی زندگی کنم ، خیلی رنج بکشم تا یه روز بتونم درد سوزاننده ي چشماي ادوارد رودرك کنم .دستش رو بلند کرد ، انگار می خواست عرق پیشونیش رو پاك کنه ، اما دستش محکم رو پوست صورتش کشیده شدجوري که انگار قرار بود پوست مرمر مانندش رو بدره . چشماي سیاهش در حدقه آتیش گرفته بودن ، انگار تمرکزنداشتند . یا اینکه چیزي رو می دیدن که وجود خارجی نداشت . دهانشو باز کرد تا فریاد بزنه ، ولی صدایی از گلوشخارج نشد .این چهره ي مردي بود که انگار ایستاده تو آتیش می سوخت .براي لحظه اي نتونستم صحبت کنم . این چهره خیلی واقعی بود . من ازش فقط سایه اي تو خونه دیده بودم .سایه اي تو چشمهاي بلا و رد چشمهاي ادوارد . ولی این قضیه رو قطعی می کرد . آخرین میخی بود که به تابوتشکوبیده می شد .و می دونستم که وقتی این حرفو می زدم ، صورتم بازتاب کمرنگی از « داره اونو می کشه نه ؟ بلا داره میمیره »صورت ادوارد بود . ضعیف تر . متفاوت . چون من هنوز در شوك بودم . هنوز نمی تونستم قبولش کنم . خیلی سریعداشت اتفاق میفتاد . اون وقت داشته بود تا به این نتیجه برسه . و متفاوت بود چون من بلا رو چندین بار به چندینطریق ، تو ذهنم از دست داده بودم . فرق می کرد چون اون هیچ وقت مال من نبود که از دستش بدم .و متفاوت بود ، چون این یک بار من مقصر نبودم.و زانوهاش خم شد . روبه روي من روي زمین مچاله شد ، بی دفاع . « . من مقصر بودم » : ادوارد زمزمه کردراحت ترین هدفی که بشه تصور کرد .ولی من به سردي یخ بودم ، آتیشی درونم وجود نداشت .« آره ، اون داره بلا رو می کشه » : این رو تو خاك فریاد زد . گویی به زمین اعتراف می کند « آره »درماندگی شکسته شده اش حال منو به هم میزد . من می خواستم مبارزه کنم ، نه اینکه اعدامش کنم . خودبزرگ بینیاون کجا رفته بود ؟« خب ، چرا کارلایل کاري انجام نداده ؟ اون یه دکتره ، درسته؟ اون موجود رو از بلا بیاره بیرون » : غریدمادوارد بالا رو نگاه کرد و بعد با صداي خسته اي جواب داد ، انگار می خواد موضوع رو براي دهمین بار واسه یه بچه« بلا نمیذاره » : کودکستانی توضیح بدهدقیقه اي طول کشید تا کلمات در ذهنم فرو برون . خداي من اون واقعاً داشت به خودش برمیگشت . چرا که نه ،خودت رو واسه یه تخم هیولا بکش ! بلا همینطور بود .تو اونو خوب می شناسی . به اون سرعتی که این موضوع رو متوجه شدي ، من متوجه نشدم . به موقع » : زمزمه کردمتوجه نشدم . اون تو راه برگشت به خونه با من حرف نزد . نه زیاد . من فکر کردم که ترسیده . این طبیعی بود . فکرکردم از اینکه اونو در چنین موقعیتی قرار دادم عصبانیه . براي اینکه دوباره زندگیشو به خطر انداختم . من اصلا تصورنمی کردم که اون به چه چیزي فکر می کرد . چه تصمیمی گرفته بود . نه تا وقتی که در فرودگاه خانواده مو دیدیم وبلا بلافاصله به آغوش رزالی دوید . رزالی ! و بعد فکر رزالی رو شنیدم . من تا وقتی که اونو نشنیدم متوجه نشدم . باآهی کشید که با غرش آمیخته بود . « .... این حال تو بعد از یک ثانیه متوجه شديتا حالا متوجه شدي که بلا » : طعنه مثل نیشی رو زبونم بود « ؟؟ فقط یه ثانیه برگرد عقب . بلا به تو اجازه نمی ده »به اندازه ي هر انسان صد و ده پوندي دیگه نیرو داره ؟ شما خون آشام ها چقدر احمق هستید . بیگیرینش و با دارو« بیهوشش کنین« ... منم می خواستم، اما کارلایل می خواست » : زمزمه کردچی میگفت ؟ اینکه خیلی شریف تشریف داشتن ؟« نه ! شریف نه ، بادي گارد بلا کارو پیچیده کرده »اوه ، داستان ادوارد قبلا چندان عاقلانه به نظر نمی رسید . ولی الان همه چیز جور شده بود . تا حدودي نقشه بلوندهمعلوم بود . اما این مسئله به اون چه ربطی داشت . آیا ملکه ي زیبایی انقدر تشنه ي مرگ بلا بود ؟« شاید ، اما رزالی بهش از این جنبه نگاه نمیکنه » : او گفتخب ، اول بلونده رو بیرون ببرین . شما می تونین با هم نوع خودتون مقابله کنین درسته ؟ اونو ببریدش و مراقب بلا »« باشینامت و ازمه هواشو دارن . امت هیچ وقت به ما اجازه نمی ده... و کارلایل هم در مقابل ازمه به من کمکی نخواهد »حرفشو ادامه نداد . صداش محو شد. « ... کرد« باید بلا رو با من میذاشتی »« آره »کمی براي این موضوع دیر بود . شاید اون باید به همه ي این چیز ها قبل از این که بلا رو با چنین موجودي حاملهکنه ، فکر میکرد .از درون جهنم وجود خودش به من نگاه کرد . و من می تونستم ببینم که با من موافق بود .من هیچ وقت خوابش رو هم نمی دیدم . تا » : کلماتش به آرومی نفس کشیدن بودن « ما نمی دونستیم » : او گفت« ... حالا موردي شبیه من و بلا وجود نداشته . ما چطوري باید می دونستیم که یک انسان می تونه از ما بچه دار بشه« وقتی که یه انسان او این روند تیکه تیکه بشه می فهمید »اونا وجود دارن ، سادیسمی ها . پري هاي خون آشام و مردهاي وسوسه گر . اونا » : با نگرانی زمزمه کرد « آره »سرشو تکون داد ، انگار این « وجود دارن . ولی این وسوسه گري مقدمه اي براي عیاشی هاشونه. کسی زنده نمی مونهفکر حالشو بهم می زد . انگار خودش خیلی با اونها فرق داشت .« من نمی دونستم براي موجودي که تو هستی اسم دارین » : با تحقیر گفتمحتی تو ، جیکوب بلک ، نمی تونی بیشتر » : او به من با صورتی که به نظر می رسید هزاران سال عمر داره نگاه کرد« از خودم از من متنفر باشیعصبانی تر از اونی بودم که بلند بگم . « اشتباه میکنی » : با خودم فکر کردم« الان کشتن من اونو نجات نمی ده » : آرام گفت« ؟ پس چی نجاتش میده »« جیکوب تو باید کاري برام انجام بدي »« به جهنم که باید بدم ، انگل »« ؟ براي بلا » : با چشمهاي نیمه دیوانه ، نیمه خسته اش به من نگاه کرد« من هر کاري کردم که اونو از تو دور نگه دارم ، هر کاري . الان خیلی دیره » : دندون هامو محکم به هم فشار دادمجیکوب تو اونو میشناسی ، تو در ارتباط با بلا تا مرحله اي پیش رفتی که حتی من هم از درکش عاجزم. تو جزئی از »وجود اون هستی و او جزئی از وجود توئه . اون به حرف من گوش نمیده . چون فکر می کنه که من اونو دست کمبغش گلوشو گرفت ، اونو فرو داد « ... می گیرم . او فکر می کنه براي تحمل این وضعیت به اندازه ي کافی قوي هست« شاید به حرف تو گوش کنه » : و گفت« ؟ چرا باید این کارو بکنه »روي پاهاش بلند شد . تو چشماش آتیش شعله ورتري می سوخت . وحشی تر . فکر کردم که شاید واقعا داره دیوونهمی شه . آیا خون آشام ها هم می تونستن عقلشونو از دست بدن ؟من باید اینو از بلا پنهان کنم، » : سرشو تکون داد « شاید ، نمی دونم ، اینطور به نظر می رسه » : به فکرم جواب دادچون استرس حالشو بدتر می کنه . نمی تونه این موضوع رو تحمل کنه . من باید آروم باشم ، نمی تونم شرایط رو« سخت تر کنم . ولی این الان اهمیت نداره ، اون باید به حرف تو گوش کنهمن نمی تونم حرف هایی بیشتر از اونی که تو بهش گفتی رو بهش بگم . می خواي چی کار کنم ؟ بهش بگم که یه »« احمقه ؟ اون حتما این رو می دونه . بهش بگم میمیره ؟ شرط می بندم که اینو هم می دونه« تو می تونی چیزي رو که می خواد بهش بدي »عاقلانه حرف نمی زد . این جزوي از دیوانگیش بود ؟اگر بچه می خواد ، می تونه داشته » : متمرکز بود « من به چیزي به غیر از زنده موندش اهمیت نمی دم » : گفتاگه این راه نجاتش باشه » : براي لحظه اي مکث کرد « باشه . اون می تونه ده تا بچه داشته باشه ، هرچقدر که بخواد« ، حتی می تونه توله سگ داشته باشهبراي لحظه اي به من نگاه کرد و صورتش زیر لایه اي از خونسردي دیوانه وار بود . وقتی کلماتشو درك کردم ، خشممفرو نشست و حس کردم که فکم پایین افتاد .ولی اینطوري نه ، نه با این موجودي که وقتی من درمانده ایستادم زندگی رو از » : قبل از اینکه به خودم بیام گفتنفس عمیقی کشید ، مثل « وجودش بمکه . که ببینم که ضعیف تر و تلف می شه ، ببینم که اون چیز داره آزارش میدهاینکه کسی لگدي بین پاهاش زده بود .تو باید قانعش کنی جیکوب ، او اصلاً به من گوش نمی کنه . رزالی همیشه اون جاست ، دیوانگیش رو تقویت »« می کنه . دلگرمش می کنه ، حمایتش می کنه . نه ، اون موجود رو حمایت می کن ه. بلا براش اهمیتی نداردمثل اینکه در حال خفه شدن باشم ، صدایی از گلویم خارج شد . اون چی می گفت ؟ که بلا باید ، چی ؟ بچه دار بشه؟از من ؟ چطور ممکن بود ؟ آیا حاضر بود بلا رو از دست بده ؟ یا شایدم فکر می کنه که براي بلا مهم نیست که بهاشتراك گذاشته بشه ؟« هر کدوم که بشه ، هر چیزیکه باعث بشه که اون زنده بمونه » : به فکرم جواب داد« این مسخره ترین چیزیه که تا حالا گفتی » : زیر لب گفتم« اون تو رو دوست داره »« نه به اندازه ي کافی »« اون آماده است که براي بچه دار شدن بمیره . شاید چیزي کم تر رو هم قبول کنه »« ؟ تو اصلا بلا رو می شناسی »می دونم ، می دونم . خیلی طول می کشه تا قانع بشه . براي همینه که به تو احتیاج دارم . تو می دونی اون چطوري »« فکر می کنه . باید مجبورش کنی سر عقل بیادمن نمی تونستم راجع به پیشنهادي که داده بود فکر کنم . بیش از حد بود . غیر ممکن بود . اشتباه بود . بیمارگونه بود.اینکه بلا رو براي آخر هفته قرض بگیرم و صبح روز دوشنبه پسش بیارم ، مثل اجاره کردن یک فیلم ؟ خیلی بغرنجبود.خیلی وسوسه کننده .من نمی خواستم این راهو حتی در نظر بگیرم ، نمی خواستم تصورش کنم . ولی در هر صورت تصاویر به ذهنم اومدند.من بارها در مورد بلا خیال بافی کرده بودم . زمانی که هنوز هم برامون امکان باهم بودن وجود داشت . بعد از اوندوران واضح بود که دنیاي خیالی من ، فقط زخمهاي چرکین برام به جا می ذاشت . چون دیگه امکانی وجود نداشت .به هیچ وجه . اون موقع ها نمی تونستم جلوي خودمو بگیرم و الان هم نمی تونستم خودمو متوقف کنم . تصور بلا درآغوش من ، بلا در حالیکه اسم منو زمزمه می کرد...این تصویر جدید ، تصویري که مقیر با تمام قانون هایی بود که برام وجود داشت ، بدتر بود . تصویري که می دونستماگه ادوارد الان تو مغزم نکرده بود ، تا صد سال دیگه هم آزارم نمیداد . ولی الان اونجا بود . مثل یک علف هرز توذهنم می پیچید . سمی و نابود ناشدنی . بلا ، سالم ، درخشان ، تفاوت زیادي با الانش داشت . ولی یه چیزي فرقنکرده بود . بدنش ، از بین نرفته بود ، به صورتی طبیعی تغییر کرده بود . با بچه ي من گرد و سالم بزرگ شده بود .باعث بشم بلا سر عقل بیاد؟ تو داري توي کدوم دنیا زندگی » : سعی کردم از دست این فکر سمی فرار کنم« ؟ می کنی« حداقل سعی کن »سرم را به سرعت تکان دادم . ادوارد منتظر بود . جوابهاي منفی رو رد میکرد چون می تونست تردید رو از چهره امبخونه .« ؟ این مزخرفات رو از کجا آوردي ؟ نکنه داري همین الان از خودت میسازي »من از وقتی که فهمیدم بلا چه تصمیمی داره به چیزي به جز راه هاي نجاتش فکر نمیکنم . کاري که او میمیره تا »انجامش بده . ولی نمی دونستم که چه طوري باهات ارتباط برقرار کنم . می دونستم که اگه بهت زنگ بزنم جوابنمی دي . اگه امروز نمیومدي مجبور می شدم براي پیدا کردنت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#52
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۵ عصر
بیام . ولی ترك کردن بلا خیلی سخته . حتی براي« چند لحظه . حالش خیلی زود تغییر میکنه . اون... چیز خیلی سریع رشد میکنه . الان من نمی تونم ازش دور باشم« ؟ اون چیز چیه »« هیچ کدوم از ما نمی دونیم . ولی قویتر از بلاست »ناگهان من تونستم هیولاي برآمده رو ببینم که از درون بلا رو نابود میکرد.« کمکم کن جلوش رو بگیرم . کمکم کن جلوي اتفاق افتادنش رو بگیرم » : زمزمه کردتو » : با شنیدن این جمله حتی تکون هم نخورد ، ولی من تکون خوردم « ؟ چطوري؟ با ارائه ي خدمات درخشانم »« واقها مریضی . اون هیچ وقت به این حرف گوش نمی کنه« ؟ سعی ات رو بکن ، الان دیگه چیزي براي از دست دادن وجود نداره . ضرري که نداره »ولی براي من داشت . آیا همین الان بدون مطرح کردن چنین موضوعی ، بلا به اندازه ي کافی منو رد نکرده بود؟« ؟ براي نجات اون ، این درد زیادیه ؟ بهاي زیادیه »« ولی نتیجه نمیده »شاید هم نه . شاید گیجش کنه . شاید در تصمیمش متزلزل بشه . فقط یک لحظه شک تمام چیزیه که من احتیاج »« دارم« و بعدش چی، زیر حرفات بزنی ؟ بگی این فقط یه شوخی بود بلا »« اگر اون یه بچه می خواد ؛ می تونه داشته باشه ، من زیر حرفم نمی زنم »نمی تونستم باور کنم که من داشتم به این موضوع حتی فکر میکردم . بلا میکوبید تو صورتم . من اهمیتی به اوننمی دادم ولی این باعث می شد که دوباره دستش بشکنه . من نباید میذاشتم ادوارد با من حرف بزنه . مغزمو آشفتهکنه . الان باید فقط میکشتمش .الان نه ، هنوز نه ، درست یا غلط ، این کار بلا رو نابود می کنه ، اینو میدونی . نیازي نیست که عجله » : زمزمه کردکنی . اگر اون به تو گوش نداد ، تو خودت این فرصت رو پیدا می کنی . در لحظه اي که قلب بلا بایسته ، من به تو« التماس میکنم که منو بکشی« فکر نکنم التماست زیاد طول بکشه »« براي اون موقع ، لحظه شماري می کنم » : نشانی از لبخند با تقلا در گوشه ي لبش ظاهر شد« ؟ پس این معامله که گفتی ، قبوله »سرشو تکون داد و دست سنگی شو جلو آورد . حال تهوع ام را فرو خوردم و دستم رو دراز کردم . انگشتام دور دستايسختش پیچیدن و یه بار تکونش دادم .« قبوله » : موافقت کرد
فصل دهم:چرا راهمو نکشیدم و برم؟آهان درسته چون من یه احمقم
احساسم شبیه بود به... نمی دونم شبیه به چی بود ، در واقع اصلاً نمیدونم چه جور احساسی هست ، که بخوام شرحشبدم . درست مثل این بود که اصلاً واقعیت نداشته باشه . خیلی مضحک بود ، مثل یه دلقک توي یه موقعیت بد بودم ،مثله یه بچه اُسکُل که ازش خواسته باشن توي مراسم رقص دبیرستان رهبر گروه تشویق کنندهها باشه .واقعا مسخره بود ، که بخواي با همسر یه خونآشام راجع به زایمانش صحبت کنی !!نه ، من نمیخواستم کاري رو که اون ازم خواسته بود رو انجام بدم . این اصلاً درست نبود ، اصلا منطقی نبود، غیرقابل قبول و اشتباه به نظر میرسید . میخواستم تمام چیزهایی رو که بهم گفته بود رو فراموش کنم . اما در عین حالدوست داشتم با بلا حرف بزنم . میخواستم سعی کنم که به حرفام گوش بده .و اون نمیخواست که این کار و بکنه.... مثله همیشه.ادوارد وقتی که تو راه برگشت به خونه بودیم به افکار من جواب نمیداد ، حتی هیچ توضیحی هم نمیداد . به جاییکهاون متوقف شده بود فکر می کردم . آیا به این دلیل اونجا رو انتخاب کرده بود که به اندازه کافی دور بود تا دیگراننتونند صداي زمزمه هاي اون رو بشنوند ؟فایده اش چی بود ؟شاید وقتی که از در میگذشتیم ، نگاه باقی کالن ها گیج و منگ شده بود ، اما هیچکس منزجر یا عصبی به نظرنمیرسید . خوب اونها نباید هیچکدوم از سؤالاتی رو که ادوارد قصد داشت از من بپرسه رو میشنیدند .براي یه لحظه توي راهرو مکث کردم ، مطمئن نبودم که چی کار میخوام بکنم . اما وقتی که با یه نفس کوتاه مقداريهواي تازه رو به ریه هام فرستادم ، احساس بهتري پیدا کردم .ادوارد با شونههاي صاف و مستقیم به طرف دیگران قدم برمیداشت . بلا با نگرانی نگاهش میکرد و بعد براي یه ثانیهنگاهش رو به من برگشت . و بعد دوباره شروع کرد به نگاه کردن به ادوارد .صورت بلا از تیره به بیرنگ تغییر رنگ داد . من میتونستم احساس ادوارد رو در مورد وارد کردن استرس به اون و اینکهچقدر براش ضرر داره ، رو درك کنم .به هیچ وجه لحن نرمی «. ما تصمیم گرفتیم که بذاریم جیکوب و بلا، خصوصی با هم صحبت کنن » : ادوارد گفتتوي صداش دیده نمی شد ، مثل یه ربات بی احساس بود .« ! مگه از روي خاکستر من رد بشی » : رزالی با نارضایتی بهش گفتاون هنوز با حالت حمایتگرانهاي بالاي سر بلا بود و یکی از دستهاي سردش روي گونه بلا قرار داشت .جیکوب میخواد باهات صحبت کنه . از » : و با همون لحن خالی از هر حسی ادامه داد « بلا » : ادوارد بهش نگاه نکرد« ؟ اینکه باهاش تنها باشی ، میترسیرز ، همه چیز مرتبه ، جیک » بلا با گیجی یه نگاه به من انداخت و بعد دوباره به رزالی نگاه کرد و رو به اون گفت« . نمیخواد بهم آسیبی برسونه ، با ادوارد برو« . ممکنه یه حقه باشه » بلوندي اخطار داد« اما من همچین چیزي نمیبینم » : بلا گفتصداي خالی از احساسش « ! کارلایل و من همینکه صدامون کنی خودمون رو میرسونیم ، رزالی » ادوارد ادامه دادتنها کسایی که باعث ترس بلا میشن ، ما » : شکست و اینبار رگهاي از عصبانیت درش وجود داشت . ادامه داد«. هستیم« .... نه ، ادوارد . من » چشمهاش درخشیدند و از اشک تر شدند « ! نه » بلا زمزمه کردمن همچین منظوري نداشتم ، بلا. من خوبم . » . اون سرش رو تکون داد و کمی لبخند زد . لبخندش پر از درد بود« . نگران من نباشتهوع آور بود. حق با اون بود ، بلا همیشه خودش رو به خاطر جرحیه دار کردن احساسات اون ، اذیت میکرد . اوندختر یه فدایی کلاسیک بود ، از اونایی که توي این دوره و زمونه کم پیدا میشن . اون توي یه قرن و دوره اشتباهیبه دنیا اومده بود . اون باید به گذشته میرفت ، به زمانی که میتونست خودش رو به عنوان قربانی تقدیم شیرها کنه!« . لطفاً ». و با دستش به در اشاره کرد « همه » : ادوارد گفتآرامش و خونسردي که ادوارد به خاطر بلا سعی میکرد حفظش کنه ، خیلی شکننده به نظر میرسی د. میتونستم دركکنم که چقدر نزدیکه که اون آرامش رو از دست بده . و دیگران هم این رو درك کردند . اونها در سکوت از در خارجشدند و در همون حال من در خلاف جهت اونها به حرکت در اومدم . اونها به سرعت خارج شدن د. همه به جزء رزالی ،که وسط اتاق ایستاده بود و ادوارد که هنوز براي بستن در منتظرش بود . ضربان قلبم دو برابر شده بود.« . رز ، ازت خواهش میکنم که تو هم بري » : بلا به آرامی گفتبلوندي به ادوارد خیره شد و بهش اشاره کرد که بره . ادوارد از در بیرون رفت و ناپدید شد . رزالی با ترشرویی یه نگاهخیره و هشدار دهنده بهم تحویل داد ، و بعد اون هم ناپدید شد .یکدفعه تنها شدیم، من عرض اتاق رو طی کردم و کنار بلا نشستم . من هر دو تا دست سردش رو توي دستهام گرفتمو با دقت نوازششون کردم .« . ممنونم جیک ، حس خوبی داره »« . اصلاً قصد ندارم که اغراق کنم بلز ، ولی تو خیلی وحشتناك به نظر میرسی »« . من واقعا وحشتناك به نظر میرسم » : در حالیکه آه میکشید ادامه داد « میدونم »« . خوب معلومه ، چیزي که از باتلاق در اومده باشه ، بایدم ظاهر وحشناکی داشته باشه » : تایید کردم و گفتمخیلی خوبه که اینجا کنارم هستی ، جیک . لبخند زدن احساس خوبی داره . این مثله یه رویا به نظر » : خندید و گفت« . میرسه ، نمیدونم چقدر دیگه میتونه ادامه داشته باشهچشمامو چرخوندم .« . خیلی خوب ، خیلی خوب ، پس من سعی میکنم تو این رویا باقی بمونم » : اون گفت« ؟ آره همین کارو بکن . سعی کن جدي باشی ، به چی فکر میکنی بلز »« ؟ اون ازت خواسته که بیایی و سرم داد بکشی »« . تقریباً . نمیدونم چرا اون فکر کرده که تو به حرفهاي من گوش میدي . تو هیچوقت این کارو نکردي »اون آه کشید .« ... من که » شروع به صحبت کردمو ادامه داد « ؟ جیکوب ، میدونستی که جمله “من که گفتم” یه بردار دوقلو داره » : صحبتم رو قطع کرد و گفت« . اسمش “خفه شو و بهم گوش بده” هست »« . درسته ، خودشه »براي یه دقیقه صحبت نکردیم ، دستاش یه کم گرم شده بودن .« ؟ اون واقعاً ازت خواسته باهام صحبت کنی »باید راجع به بعضی از احساسات تو صحبت کنیم . میدونم که مبارزهاي رو » سرم رو به علامت مثبت تکون دادم« . شروع کردم که قبل از اینکه حتی بخواد شروع بشه ، محکوم به شکسته« ؟ خوب ، با این وجود چرا قبول کردي »من جواب ندادم ، مطمئن نبودم که چه جوابی براي این سوال دارم .میدونستم هر ثانیهاي رو که باهاش میگذرونم فقط دردي رو به دردهام اضافه میکنه که میخواستم فکر کردن بهش ودر نتیجه تحمل کردنش رو به تاخیر بندازم . اما انگار باید باهاش روبرو میشدم ، برام مثله یه ماده مخدر بود و من بایدشروع میکردم که ترکش کنم .میدونی ، من فکر میکنم که این، تصمیم درستی باشه . من بهش ایمان دارم » : بعد از یه دقیقه سکوت ناگهان گفت« . فکر میکنم همه چیز درست پیش بره« ؟ ببینم ، نکنه جنون هم یکی از علایم بیماریت هست » : این حرفش به شدت عصبانیم کرد . با نیش و کنایه گفتمخندید ، عصبانیتم واقعی بود . اما دستهاش همچنان توي دستهام بود .شاید . ببین جیک ، من نمیگم همه چیز خیلی راحت پیش میره . اما تنها راه من ، در حالیکه با این همه » : گفتاتفاقاي ناجور محاصره شدم ، اینکه بخوام از این اتفاقا جون سالم درببرم و زنده بمونم اینه که به جادو ایمان داشته« . باشم« ؟ جادو »لبخند میزد . یکی از دستهاش رو از دستم بیرون کشید و « . تو که باید بیشتر از هر کسی بهش ایمان داشته باشی »« . روي گونهام گذاشت ، گرمتر از قبل بود اما بازهم در مقابل پوست من سرد به نظر میرسید ، مثل بیشتر چیزا« . تو بیشتر از هر کس دیگهاي از جادو سهم بردي ، جادوهایی که اتفاقها رو برات درست میکنند » : ادامه داد« ؟ چرا داري آسمون ریسمون سرهم میکنی ، راجع به چی حرف میزنی »یه دفعه ادوارد بهم گفت که اون شبیه چی هست... منظورم نشانه گذاریه . اون گفت یه » . هنوز داشت لبخند میزدچیزیه مثله رویاي نیمه شب تابستان 1 ، مثله جادو . جیکوب تو بالاخره اون کسی رو که دنبالش هستی رو پیدا میکنی .« . و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#53
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۷ عصر
شاید اونوقت تمام این اتفاقها معقول به نظر برسن
( A Midsummer Night's Dreamرویای نیمه شب تابستان اثری کمدی-عاشقانه از ویلیام شکسپیر است که در بین١۵٩۴ نوشته شده و موضوع آن در مورد گروهی از جوانان آتنی است که با - سالهای ١۵٩۶دخالت پریان و تحت تاثیر جادوی آنان به طرزی عجیب عاشق یکدیگر میشوند .)
اگه اون اینقدر ضعیف و شکننده به نظر نمیرسید حتما سرش فریاد میکشیدم ، اما اون اینطور به نظر میرسید ،بنابراین فقط کمی خرناس کشیدم .نتونستم جملهام رو « ... اگه تو فکر میکنی که نشانه گذاري همیشه میتونست عاقلانه به نظر برسه ، توي این جنون »تو ، واقعا فکر میکنی ممکنه من یه روزي روي یه غریبه » . تموم کنم ، در واقع نتونستم واژه مناسبی رو پیدا کنم« ؟ نشونه گذاري کنم و اونوقت همه چیز درست بشهبلا ، بهم بگو در این مورد نظرت چیه ! نظرت راجع به اینکه من » : با انگشت به شکم بادکردهاش اشاره کردم و گفتمدوستت دارم چیه ؟ در مورد عشق خودت به اون چی فکر میکنی ، آخرش چی میشه؟ وقتی تو بمیري ، برام خیلیسخت بود که واژههاي مناسب رو پیدا کنم ، اونوقت چطور همه چیز میتونه روبراه بشه ؟ راجع به تمام این درد ورنجهایی که هممون رو احاطه کردند چی فکر میکنی ؟ رنج و دردهاي من ، تو ، اون ! تو اونو میکشی ، نه اینکه فکرراجع به سرانجام این داستان عشق عجیب و غریبت » به خودش پیچید اما من ادامه دادم « . کنی بهش اهمیتی میدم« . چی فکر میکنی ؟ اگه واقعاً هیچ احساسی باقی مونده ، لطفاً ، بهم نشون بده . چون من چیزي نمیبینم، بلامن هنوز چیزي نمیدونم ، جیک . اما من فقط ... حس میکنم ... تمام این اتفاقا بالاخره به یه سرانجام » . آه کشیدخوب ختم میشه . خیلی سخته که الان بخوایی درکش کنی . اما فکر میکنم میتونی اسم تمام این اتفاقا رو سرنوشت«. بذاري« ! تو داري براي هیچی میمیري بلا ! براي هیچی »دستش از روي صورتم پایین افتاد و روي شکم بادکردهاش قرار گرفت ، و اونو نوازش کرد . اون این حرفا نگفته بود کهمن درك کنم . واقعا به چی فکر میکنه . اون هر چی که بود بلا داشت براش میمرد .و من میتونستم بگم هر جمله اي رو قبل از اینکه به زبون بیاره « . من قصد ندارم که بمیرم » : از بین دندوناش گفتمن میخوام ضربانهاي قلبم رو نگه دارم . من به اندازه » : و به من بگه در واقع داشت به خودش میگفت . ادامه داد« . کافی قوي هستم که اینکارو بکنمصورتش رو بین دستام گرفتم . سعی نداشتم آقامنش و متین باشم ، تمام ترسم از اینکه ناگهان جیغ بکشه از بین رفتهاین یه قمار بزرگه ، بلا . تو داري سعی میکنی کاري رو انجام بدي که انجامش حتی براي یه شخص مافوق » . بودطبیعی هم سخته و امکان پذیر نیست . هیچ فرد عادیی نمیتونه یه همچین کاریو انجام بده . تو به اندازه کافی قوي« ! نیستی بلا« . من میتونم از پسش بربیام ، من میتونم از پسش بربیام » : با من و من گفت« . خیلی خوب ، اینجوري بهم نگاه نکن . نقشهات چیه ؟ امیدوارم نقشهاي داشته باشی » : گفتمبدون اینکه بهم نگاه کنه سرش رو تکون داد و نشون داد که یه نقشه داره .« . تو میدونستی ازمه از یه صخره پایین پریده بود ؟ منظورم زمانیه که هنوز یه آدم بود » : گفت« !؟ خوب »خوب ، ازمه به حدي به مرگ نزدیک بود که اونا حتی به خودشون زحمت ندادن که به اتاق فوریتهاي پزشکی »« ... ببرنش - اونو یه راست به اتاق مردهها بردن - اما وقتی کارلایل پیداش کرد ، قلبش هنوز میزددرسته ، وقتیکه داشت راجع به حفظ ضربان قلبش صحبت میکرد منظورشو درك کردم ، اون همینو میخواست بگه .« !؟ نقشه تو این نبود که بخوایی به عنوان یه انسان زنده بمونی » : با گیجی پرسیدمبه هر حال من حدس میزدم که تو عقیده خودت » : به نگاه خیره من نگاه کرد و گفت « . نه ، من که احمق نیستم »« . رو در این مورد داشته باشی« . فوریتهاي پزشکی خونآشامی » : زبونم بند اومده بود ، با من و من گفتماین در مورد ازمه کار کرد و همینطور امت ، رزالی و حتی ادوارد . هیچکدام اونها حالشون بهتر از من نبود . کارلایل »فقط براي این اونا رو تغییر داد چون راه دیگهایی نبود ، یا این و یا مرگ . در واقع اون به زندگیشون پایان نداد ، بلکه« . نجاتشون داداحساس عذاب وجدان میکردم ، از اینکه نسبت به اون دکتر خوب خونآشام بدبین بودم احساس گناه میکردم ، درستمثل قبل . سعی کردم این فکر رو از ذهنم بیرون کنم و بحث رو دوباره شروع کردم .« . بهم گوش کن بلز ، این کارو نکن . این راهش نیست »درست مثل قبل بود ، همون وقتی که چارلی تماس گرفته بود و گفته بود که اون مریضه ؛ دقیقاً همون احساس روداشتم . فهمیدم که اگه بلایی سرش بیاد چقدر عذاب میکشم و این چقدر میتونه روم تاثیر بذاره . با خودم فکرمیکردم که چقدر بهش احتیاج دارم ، نیاز دارم که اون زنده بمونه ، حالا به هر شکل و غالبی که باشه .اونقدر صبر نکن که دیگه دیر بشه ، بلا . نه به این طریق . زنده بمون ، باشه؟ فقط » : یه نفس عمیق کشیدم و گفتممیدونی که، وقتی تو » صدام سخت تر و بلندتر شد « . زنده بمون . این کارو با من نکن . این کارو با اون نکنبمیري ، اون قصد داره چی کار کنه . تو اینو قبلا دیدي ، مگه نه ؟ تو میخوایی اون دوباره برگرده پیش اون قاتلهاي« !؟ ایتالیاییتوي مبل فرو رفت .اون موقعی رو که به وسیله تازه متولد شدهها خرد و خمیر شده بودم رو » : سعی کردم صدام رو نرمتر کنم ، پرسیدم« ؟ یادت میاد ؟ تو بهم چی گفتیصبر کردم ، اما اون جوابی نداد . فقط لبهاش رو روي هم فشار داد .و من » سعی کردم بهش یادآوري کنم « تو بهم گفتی که یه پسر خوب باشم و به حرفهاي کارلایل گوش کنم »« . چی کار کردم ؟ من به حرفهاي اون خونآشام گوش دادم . به خاطر تو« . تو گوش دادي ، چون اون کار درستی بود » : گفت« . بسیار خوب ، تو هم یه دلیل خوب پیدا کن »نگاه خیرهاش روي شکم گرد و « . اما این کا ر، حالا دیگه کار درستی نیست » : نفس عمیقی کشید و جواب داد« . من نمیخوام پسرم رو بکشم 2 » : برآمدهاش ثابت مونده بود ، و زمزمه کرد« ؟ اوه ، من این خبرهاي خوب رو نشنیده بودم . یه پسربچه سالم و قوي ، هاه » دستهام دوباره شروع به لرزش کردنرنگ صورتش دوباره صورتی شد . چه رنگ زیبایی بود ، یه چیزي مثل کارد توي دلم پیچ میخورد ، یه چیزي نه مثلیه کارد ، مثله یه اره ، یه اره کهنه و زنگ زده .من داشتم دوباره اونو از دست میدادم .من نمیدونم که اون یه پسره یا نه . سونوگرافی چیزي رو نشون نداده . غشاي محافظ دور بچه » : با کمی ترس گفتخیلی محکمه- مثله پوستشون- بنابراین اون تبدیل شده به یه راز کوچولو . اما من همیشه توي ذهنم یه پسر« . میبینم« . بچه ي خوشگلی اینجا نیست ، بلا »« !! خواهیم دید » : تقریباً با خودبینی گفت« ؟ یعنی تو واقعاً اونو میخواي » : با دلخوري گفتم« . توخیلی بدبینی جیکوب . مطمئناً شانسی هست که من به طرفش برم »نمیتونستم جوابی بهش بدم . نفس عمیقی کشیدم و به آهستگی بیرونش دادم ، سعی داشتم به احساس خشمی کهداشتم غلبه کنم .همه چیز درست میشه . اه ، یعنی » : و دستشو توي موهام برد و گونهام رو نوازش کرد. ادامه داد « جیک » : اون گفت« . همه چیز درست هست
(٢ I won’t kill himدر اینجا بلا وقتی راجع به جنینش صحبت میکند از ضمیر سوم شخص مذکر استفادهکرده. معنی دقیق این جمله این است (من نمیخوام بکشمش)
اما اگر همینطور ترجمه میشددر جمله بعد کمی به مشکل برمیخوردیم و معنی متن درست نمیشد، بنابراین ما در ترجمهجمله رو کمی تغییر دادیم.)« . نه بلا ، هیچ چیز درست نیست » : به بالا نگاه نکردم ، گفتم« ششش » یه چیز مرطوب رو از روي گونهام پاك کرد« ؟ داري روي چی معامله میکنی بلا »به فرش کمرنگ خیره شده بودم . پاهاي برهنهام کثیف بودند و لکههایی رو ایجاد کرده بودند ، خیلی خوب بود !!!من فکر میکردم تو خونآشامت رو بیشتر از هر چیز دیگهاي میخواي و حالا تو داري اونو تسلیم میکنی ؟ این به »هیچ وجه معقول به نظر نمیرسه . از کی خواستی یه مامان فداکار باشی ؟ اگه انقدر دوست داشتی که یه مادر باشی ،« !؟ چرا با یه خونآشام ازدواج کرديداشتم به طرز خطرناکی چیزي رو که ادوارد ازم خواسته بود بهش پیشنهاد میکردم. میتونستم درك کنم که هر واژهاییکه ازش استفاده میکردم چقدر منو پریشان میکرد . اما نمیتونستم کار دیگهایی کنم .موضوع اصلاً این نیست . من واقعاً اهمیتی به بچهدار شدن نمیدم . من حتی هیچ وقت راجع بهش » : آه کشید و گفت« . فکر هم نکرده بودم . اما فقط موضوع بچهدار شدن نیست . اون ... خوب ... این فقط یه بچهاست« . اون یه قاتله ، بلا ... یه نگاهی به خودت بنداز »نه ، اون قاتل نیست . مشکل اون نیست ، منم . این منم که یه انسان ضعیفم . اما مطمئن باش که میتونم اینو از »« ... سر بگذرونم ، جیک ، من میتونماه بس کن . خفه شو ، بلا . تو میتونی این چرندیات رو تحویل اون زالوت بدي ، اما نمیتونی منو هم احمق فرض »« . کنی و گولم بزنی . تو نمیتونی از پسش بر بیایی . خودت هم این میدونی« . نمیدونم که میتونم یا نه . اما خوب ، نگرانش هستم » بهم خیره شد« !؟ نگرانش هستی » از بین دندونام تکرار کردمناگهان به نفس نفس افتاد و بعد به شکمش چنگ زد . عصبانیتم ناپدید شد ، درست مثله اینکه کلید یه چراغ روشن روزده باشید که خاموش بشه .« . هیچی نیست » : و دوباره نفس نفس زدو گفت « من خوبم » : به سختی گفتاما من نمیشنیدم . از درد به خودش میپیچید و دستهاش ملحفه روش رو کنار زده بود ، من با وحشت به پوستشخیره شده بودم . مثله این بود که رو شکمش با جوهر بنفش تیره لک انداخته بودند . یه لکه خیلی بزرگ کبود رويشکمش بود .نگاه خیره منو دید و در حالیکه به خودش میپیچید پارچه رو سر جاي خودش برگردوند و بعد با حالتی مدافعانه گفت :« . اون خیلی قویه ، فقط همین »دهنم باز مونده بود . تازه متوجه شده بودم که ادوارد چی میخواست بگه ، وقتیکه گفته بود “اون چیز داره بهش آسیبمیزنه” ناگهان حس کردم که دارم دیوونه میشم .« ! بلا » : گفتماون متوجه تغییر صدام شد . به بالا نگاه کرد . هنوز سنگین نفس میکشید و چشمهاش گیج به نظر میرسیدن.« . بلا ، اینکارو نکن »« ... جیک »« .... بهم گوش کن . شانست رو از دست نده ، باشه ؟ فقط گوش کن و چیزي نگ و. چی میشد اگه »« ؟ چی میشد اگه چی »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#54
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۷ عصر
با خودت فکر کردي ، چی میشه اگه توي این معامله اي که داري میکنی شانس دومی نباشه ؟! چه اتفاقی میافته اگه »
تمام این کارات براي هیچی باشه ؟! چی میشه اگه مثله یه دختر خوب به حرف کارلایل گوش بدي و خودت رو زنده
« ؟ نگه داري
«..... من نمیخوام »
هنوز حرفم تموم نشده . خوب ، تو زنده میمونی . و بعد دوباره میتونی از اول شروع کنی . این راهش نبوده و نیست. »
« . دوباره سعی کن ، یه باره دیگه هم میشه امتحان کرد
اون اخم کرد . یکی از دستهاش رو بالا آورد و بین ابروهام رو نوازش کرد ، انگشتهاش اخمامو باز کردن ، براي یه مدت
کوتاه سعی کرد تا معقول به نظر برسه .
من نمیفهمم .... منظورت از ، دوباره سعی کن ، چیه؟ تو نمیتونی فکر کنی که ادوارد این اجازه رو داده ... ؟ چه »
« ... فرقی میکنه چی پیش بیاد ؟ مطمئنم هر بچه دیگهاي
« . درسته ، هر بچه دیگه اي هم که مال اون باشه ، همین طوریه ، همین بلا رو سرت میاره » : ناگهان گفتم
صورت خستهاش گیج تر شده بود .
« ؟ چی »
چیز دیگهاي نگفتم . هیچ ایدهاي نداشتم . من هرگز نمیتونستم در مقابل خودش ازش محافظت کنم . هرگز
نمیتونستم .
اون پلک زد و من میتونستم بفهمم که منظورم رو درك کرده .
اوه .اه . خواهش میکنم ، جیکوب . تو فکر میکنی من باید بچهام رو بکشم و به جاش یه چیز عمومی رو جایگزین »
چرا من باید بخوام بچه یه غریبه رو داشته باشم ؟ باید فکر کنم » . حالا اون عصبانی بود « !؟ کنم ؟ لقاح مصنوعی 3
« !؟ این هیچ فرقی با بچه خودم نداره ؟! واقعاً هر بچهاي میتونه جاي بچه خودمو بگیره
« . منظورم یه غریبه نبود » : زمزمه کردم « . منظور من این نبود »
« ؟ خوب پس تو چی گفتی » . به جلو خم شد
« . هیچی . من هیچی نگفتم . مثله همیشه »
« ؟ این ایده از کجا اومده بود »
« . فراموشش کن بلا »
« ؟ اون بهت گفت اینو بگی » . با سوءظن اخم کرد
« . نه » : مکث کردم ، اما سریع گفتم
« ؟ اون گفت ، نگفت » : پرسید
« . نه ، واقعا . اون هیچ چیزي راجع به لقاح مصنوعی و این چیزا نگفت »
بالاخره صورتش باز ش د. دوباره به بالش تکیه داد ، خسته به نظر میرسید . وقتی شروع به صحبت کرد به اطراف
خیره شده بود . صحبت میکرد اما داشت با من حرف نمیزد .
اون هر کاري براي من میکن ه. در حالیکه من همیشه اذیتش میکنم ... اون چی فکر میکنه ؟ اینکه من دارم »
اون قسمت آخر رو زیر لب گفت و صداش « ... براي غریبهها » دستهاش روي شکمش قرار گرفتن « . معامله میکنم
پایین اومد . چشماش از اشک خیس شدند .
٣( Artificial insemination
لقاح مصنوعی : اساس این روش انجام عمل لقاح به صورت مصنوعی در شرایط آزمایشگاهی
است. به طور خلاصه در این روش ،"تخمک اماده باروری" را به کمک روش های جراحی از
بدن زن گرفته و" اسپرم های دارای قدرت باروری" را از مرد گرفته و در شرایط
کنترل شده در لوله آزمایش قرار می دهند. البته در این روش از اسپرم و تخمک یک
زوج استفاده میشود و یا در صورت لزوم از شخص سومی هم ممکن است تخمک یا اسپرم
گرفته شود. که البته در کشور ما استفاده از اسپرم یک شخص غریبه برای انجام لقاح
مصنوعی بنا به فتوای آیت الله فاضل لنکرانی (جامع المسائل ، آیت اللّه فاضل
لنکران ی، ج ١، ص ۶٠۴ ۶٠۵ .) جایز نیست.)
« . تو هیچ آسیبی بهش نزدي بلا »: زمزمه کردم
اینکه بخوام براي اون التماس کنم خیلی سخت بود ، هر کلمهاي که قرار بود بگم ، مثله یه زهر توي دهنم بود و اونو
میسوزوند . اما میدونستم احتمالاً این زالو تنها شانس من براي اینه که بلا رو زنده نگه دارم . هنوز شانسم یک به
هزار بود .
« . تو میتونستی دوباره اونو خوشحال کنی بلا . و من فکر میکنم که اون فراموش میکن ه. قول شرف میدم »
به نظر نمیرسید که گوش میده ؛ دستاش مثله یه حلقه روي شکم بادکردهاش بودند و لبهاش رو میجوید . براي یه
مدت طولانی ساکت بود . کنجکاو بودم که بدونم کالنها چقدر دور هستند . آیا اونا به تلاش رقت انگیز من براي قانع
کردن بلا گوش میدادند ؟
« ؟ یه غریبه نباشه » : زمزمه کرد
به خودم پیچیدم .
« ؟ ادوارد دقیقا به تو چی گفت » : با صداي ضعیفی پرسید
« . هیچی . اون فقط فکر کرد تو ممکنه به حرف من گوش بدي »
« . نه منظورم این نبود . منظورم تلاش دوباره بود »
چشمهاش به چشمهاي من دوخته شده بودند و من میتونستم بفهمم که قبلا همه چیز رو لو داده بودم.
« . هیچی »
« . واو » دهنش کمی باز شد
دوباره سکوت برقرار شد . به پاهام نگاه کردم ، آمادگی نداشتم که به نگاه خیرهاش نگاه کنم .
« ؟ اون میخواست هیچی رو انجام بده ، نمیخواسته » : زمزمه کرد
« . بهت که گفتم اون داشت از ناراحتی دیوونه میشد ، البته به معنی لفظی کلمه ، بلز »
« . سورپرایزت کردم ، نري پبشش چغلی کنی . تو دردسر انداختیش »
وقتی سرم رو بالا آوردم داشت پوزخند میزد .
و سعی کردم پوزخندش رو بهش برگردونم . اما میفهمیدم که لبخند روي صورتم « . در موردش فکر میکنم »
ماسیده بود . در واقع اون فهمیده بود که در مورد چی باهاش صحبت کرده بودم ، و مشخص بود که اصلاً نمیخواد
دوباره راجع بهش فکر کنه . اینو میدونستم . اما بازم احساس عذاب وجدان داشتم .
فکر نمیکنم که اینجا کار دیگهاي باشه که تو بتونی برام انجام بدي ، براي هیچکدوممون ، هست ؟! » : زمزمه کرد
به هر حال تو تلاش خودت رو کردي . من نمیدونم تو چرا خودت رو تو دردسر میندازي . من هچکدوم از این چیزها
« . رو شایسته تو نمیدونم
« ؟ به هر حال فرقی نداره ، داره »
آرزو داشتم که میتونستم برات طوري توضیح بدم که تو هم بتونی درك کنی . بتونی » آه کشید « حالا دیگه نه »
بفهمی که چرا دارم این کارو میکنم . من نمیتونم بهش آسیبی برسونم - به شکمش اشاره کرد- همونطور که
« . نمیتونم یه اسلحه بردارم و به طرف تو شلیک کنم . من عاشقشم
« ؟ بلا ، چرا تو همیشه عاشق چیزاي خطرناك میشی »
« . فکر نمیکنم اینطور باشه »
« بهم اعتماد کن » : لحن صدام رو محکم و سخت کردم و گفتم
به بالا نگاه نکردم . به پاهام خیره شده بودم.
« ؟ کجا میري »
« . من اینجا هیچ کار مثبتی انجام ندادم »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#55
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۸ عصر
« نرو » دستهاي لاغرش رو ملتمسانه نگه داشته بود و التماس کرد
من به اینجا » : یه چیزي درونم بود که منو به طرفش میکشید ، احساس میکردم که میخوام کنارش بمونم . اما گفتم
« . تعلق ندارم . باید برم
« ؟ پس چرا امروز برگشتی » هنوز توي صداش التماس وجود داشت
« . ف قط براي اینکه ببینم تو واقعا زندهایی . حرفهاي چارلی که گفته بود تو مریضی رو باور نکرده بودم »
نمیتونستم از روي صورتش بخونم که حرفم رو باور کرده بود یا نه !
« .... دوباره برمیگردي؟ قبل از اینکه »
« . بلا ، من دوست ندارم این اطراف بگردم و منتظر باشم . و ببینم که تو میمیري »
« . حق با توئه. حق با توئه . باید بري »
به طرف در قدم برداشتم .
« . دوستت دارم جیک » و پشت سرم زمزمه کرد « خداحافظ »
تقریباً برگشتم . نزدیک بود روي زانوهام بیافتم و همه چیزو دوباره از اول شروع کنم . اما میدونستم که باید ترکش
کنم . باید این اعتیادي رو که بهش داشتم ، حتی اگه خیلی سخت بود ترك میکردم . قبل از اینکه منو بکشه . بلا با
این کاراش داشت اون رو هم میکشت .
« . مطمئنم ، مطمئنم » : زمزمه کردم
هیچکدوم از خونآشامها رو ندیدم . از موتور سیکلتم که وسط چمنزار رها شده بود چشمپوشی کردم . نمیخواستم با
اون برم ، در حال حاضر سرعتش برام به اندازه کافی نبود ، من به سرعت بیشتري براي رفتن از اونجا احتیاج داشتم .
احتمالاً دیگه پدرم طاقتش رو از دست داده بود- و البته سم - . اگه تغییر حالت میدادم و گله تمام اتفاقهاي تو ذهنم
رو میدیدند و از حقیقت مطلع میشدن د، چی کار میکردند ؟ آیا اونا فکر میکردند که کالنها قبل از اینکه من
شانسی پیدا کرده باشم منو گرفتن ؟
لخت شدم و شروع به دویدن کردم . اهمیتی نمیدادم که کسی من رو ببینه . به ظاهر گرگینهایم در اومدم .
اونها منتظرم بودند ... البته که اونها منتظرم بودند .
جیکوب . »: همینکه تغییر کردم هشت تا صدا در حالیکه آسودگی خاطر توشون مشهود بود با هم توي ذهنم گفتند
« . جیک
مشخص بود که سم عصبانی و ناراحت بود . « . همین الان به خونه برمیگردي » : صداي آلفا هم اومد ، دستور داد
احساس کردم که پل داره دور میشه ، و میدونستم که بیلی و ریچل منتظر بودند که بشنوند که چه اتفاقی براي من
افتاده . پل خیلی مشتاق بود که خبراي خوب رو بهشون برسونه و همه داستان رو براشون تعریف کنه و خبر بده که من
شکار خونآشامها نشده بودم .
من نمیخواستم بهشون بگم که قصد دارم به خونه برم . البته اونها میتونستند منظره محو جنگل رو که به سرعت
پشت سر میذاشتم رو ببینند . نباید بهشون میگفتم که تقریباً دارم دیوونه میشم ، البته اونها میتونستند هر چیزي رو
که توي سرم بود رو ببینند .
اون خیلی قویه » : اونها تمام ترسهاي منو دیده بودند - شکم بالا اومده بلا رو - . صداي خراش دارش رو که میگفت
اون بهش آسیب » : صورت خسته ادوارد که بیماري و مقاومت بلا رو میدید . وقتیکه داشت میگفت « . ، فقط همین
زندگی بلا هیچ ارزشی براي » : اونها میتونستند صورت رزالی رو هم ببینند که کنار بلا بود- یکی گفت « . میزنه
و یکباره هیچکس حرفی براي گفتن نداشت . حالت شوکه شده اونها یه سکوت سهمگین رو توي ذهنم - « اون نداره
ایجاد کرده بود ، یه سکوت غیر قابل توصیف . ! ! ! !
قبل از اینکه اونها از شک در بیان تقریباً توي نیمه راه خونه بودم و بعد همه اونها شروع به دویدن کردند که باهام
ملاقات کنند . خورشید کاملاً غروب کرده بود و در پناه ابرهاي تیره و تاریکی بودم . به بزرگراه رسید ، خطر کردم و
بدون اینکه نگاه کنم از عرض بزرگراه گذشتم .
تقریباً در ده مایلی خارج لاپوش ، توي منطقهاي که بوسیله الوارسازها 4 صاف شده بود همدیگر رو دیدیم .اونجا
منطقهاي بود بین دو صخره تیز که از کوه جدا شده بودند، اونجا جایی بود که در مسیر رفت وآمد نبود و کسی به اونجا
نمیرفت ، هیچکس در اونجا نمیتونست ما رو ببینه . پل هم درست همون موقعی که من اونها رو دیدم تونسته بود به
گله برسه ، بنابراین همه بودند و گله کامل شده بود .
همگی با هم و یکباره شروع به صحبت کردند و ناگهان شلوغی و هرج و مرج ، فضاي ذهنم رو پر کرد .
عصبانیت و ناراحتی سم کاملا مشهود بود ، و در حالی که یه ریز خرناس میکشید به طرف بالاي جمع رفت و در راس
گله قرار گرفت ، پل و جرید درست مثله سایه باهاش حرکت میکردند . تمام گروه هیجانزده بودند . روي پاهاشون
ایستاده بودند و یا اینکه با هیجان خرناس میکشیدند .
اول دلیل عصبانیتشون رو نفهمیدم ، ولی متوجه شدم که من در مرکز توجه اونها هستم ، و هر چی که بود دلیل
عصبانیتشون من بودم . اینطور که به نظر میرسید ، من توي یه دردسر افتاده بودم . اونها قادر بودند به خاطر اینکه من
از دستورات سرپیچی کردم ، هر کاري که میخوان باهم بکنند .
و بعد نگاهاي پریشانشون رو به همدیگه انداختند و افکارشون شروع کرد به حرکت در افکار همدیگه !
« ؟ چطور چنین چیزي امکان داره »
« ؟ معنیش چی میتونه باشه »
« ؟ چه اتفاقی ممکنه پیش بیاد »
« ! این درست نیست . اصلاً امنیت نداره . خطرناکه »
« . غیرعادیه. هیولاگونه و یه چیز پلید و نفرتانگیزه »
« . هی ما نمیتونیم با یه همچین چیزي کنار بیایم »
حالا دیگه گله هماهنگ شده بود و هماهنگ با هم فکر میکردن ، البته همشون به جزء من و یکی دیگه .
(Logger
الوارسازی: بیشتر در کانادا و آمریکا رایج است و شغلی است که در آن درختان را
تبدیل به الوار میکنند. یا درختان را قطع کرده و الوارها را حمل و نقل میکنند.)
من کنار یکی از برادرانم که گیج بود و با چشمهاش من رو بازرسی نمیکرد و داخل ذهنم رو جستجو نمیکرد ، نشستم .
وحالا متوجه شدم که کنار کی نشسته بودم .
گله دور و برم رو گرفته بود .
« . همچین موردي توي معاهده ذکر نشده »
« . یه همچین چیزي همه رو توي خطر قرار میده »
سعی میکردم که صداهاي درهم و برهم رو از هم تشخیص بدم . سعی میکردم که درك کنم که اونها به چه چیزي
دارن اشاره میکنن . اما این کار عاقلانه به نظر نمیرسید .
در واقع تصاویري که توي مرکز توجه همه قرار داشت همون صحنههایی بود که توي ذهن من بودن . خوب ، بدترینِ
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#56
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۹ عصر
اونها . تصاویر کبودیهاي بدن بلا و صورت وحشتزده ادوارد بودش .
« . اونها هم ازش میترسند »
« . اما انگار اونها نمیخوان کاري انجام بدن »
« . اونها دارن از بلا سوان حمایت میکنند »
« . ما نمیتونیم اجازه بدیم اونها به ما غلبه کنن »
« . امنیت خونوادههاي ما ، امنیت هر کسی که تو این منطقه هست ، خیلی مهمتر از جان یک انسانه »
« . اگر اونها نمیخوان بکشنش ، خوب ، ما این کارو انجام میدیم »
« . ما باید از قبیلهمون حمایت کنیم »
« . ما باید از خونوادههامون حمایت کنیم »
« . ما باید اونو بکشیم ، قبل از اینکه خیلی دیر بشه »
یکی دیگه از خاطراتم ، کلمات ادوارد بود که ناگهان در ذهنم شکل گرفت که میگفت :" این چیز داره به سرعت رشد
میکنه ."
« ! به سرعت » : یکی گفت
« . ما وقتی براي تلف کردن نداریم » : جرید ناگهان گفت
« . این میتونه به این معنی باشه که ما یه جنگ در پیش داریم ... یه جنگ خیلی سخت » : امبري اخطار داد
« . خوب ، ما هم آمادهایم »: پل فکر کرد
« ما باید غافلگیرشون کنیم » : سم گفت
و در اینجا بود که جرید شروع کرد به فکر کردن در مورد استراتژي جنگی که در پیش داشتیم و دنباله صحبت سم رو
اگه بتونیم اونها رو از هم جدا کنیم میتونیم به راحتی هر کدمشون رو تنها گیر بیاریم و بکشیم . » : ادامه داد و گفت
« . این شانس پیروزیمون رو افزایش میده
سرم رو تکون دادم و پاهام رو به آرومی بلند کردم . احساس بیثباتی میکردم ، مثل این بود که جمع گرگها میخواست
منو گیج کنه . گرگ کنار من بلند شد و شونههاش رو به من زد و بهم اشاره کرد که من هم بلند شم .
« . صبر کن » فکر کردم
افکار گرگها براي یک لحظه متوقف شد و بعد دوباره شروع به تبادل نظر کردند .
« . وقتمون خیلی کمه » : سم گفت
اما .... شماها چی فکر میکنین ؟ همین امروز بعدازظهر به خاطر معاهده ، قصد نداشتید بهشون حمله » : به تندي گفتم
« !؟ کنید . اما حالا دارید نقشه یه حمله رو طرح میکنید ؟ اونم در حالیکه هنوز معاهده شکسته نشده
این چیزي نیست که توي معاهده پیش بینی شده باشه . این یه اخطار براي همه آدمهاي این منطقه است . ما » : سم
نمیدونیم که کالنها دارند چه جور مخلوقی رو پرورش میدن ، اما میدونیم که اون هرچی که هست خیلی قویه ، و
داره به سرعت رشد میکنه . اون خیلی جوونتر و بیتجربهتر از اونیه که بخواد پیرو هر نوع معاهدهایی باشه . جیک ،
تازه متولد شدههایی رو که باهاشون جنگیدیم یادت میاد ؟! وحشی ، سرسخت و مهار نشدنی ، و مشتاق براي شکار .
« . حالا یکی از اونها رو تصور کن ، اما به این یکی حمایت کالنها رو هم اضافه کن
« .... ما نمیدونیم » سعی کردم حرفش رو قطع کنم
درسته ما نمیدونیم و به همین دلیل ، نمیتونیم به موجودي که ازش هیچ شناختی نداریم شانس حمله رو بدیم . ما »
فقط به کالنها این اجازه رو میدیم که اینجا زندگی کنن ، البته اونهم تا وقتیکه ما کاملاً مطمئن بشیم که اونها قابل
« . اعتمادند و هیچ انگیزه و اشتیاقی براي آسیب رسوندن به ما یا مردممون ندارن . این چیز .... غیرقابل اعتماده
« اما اونها هم احساسشون مثل ماست . کالنها هم ازش خوششون نمیاد ، همونطور که ما ازش خوشمون نمیاد » : گفتم
سم چهره حمایتگرانه روزالی رو از ذهن من بیرون کشید و اون رو به دیگران هم نشون داد .
« !؟ ما میتونیم براش مبارزه کنیم . خوب اشکال این کار کجاست » : سم
« . اما اون فقط یه بچهاست . میخواین عصبانیتتون رو روي یه بچه خالی کنین » : با تعجب گفتم
« . اون براي همیشه بچه باقی نمیمونه »: لیا زمزمه کرد
« . هی رفیق ، این یه مشکل بزرگه ، ما نمیتونیم همینطوري از کنارش رد بشیم »: کوئیل گفت
شما فقط دارین قضیه رو از چیزي که هست بزرگتر میکنین . تنها کسی که این » : سعی کردم براشون دلیل بیارم
« . وسط تو خطره ، بلاست
آره حق با تو هست ، اما دوباره با انتخابی که خودش کرده در خطره . با این تفاوت که این بار این » : سام گفت
« . انتخاب فقط به خودش مربوط نیست و همه رو تحت تاثیر انتخابش قرار داده
« . اما من اینطوري فکر نمیکنم » : به آرومی گفتم
« . ما نمیتونیم این شانس رو بهش بدیم ، ما به یه خونآشام اجازه نمیدیم که توي سرزمین ما شکار کنه » : سم
« . خوب بهشون بگو که از اینجا برن »
گرگی که کنارم نشسته بود و ازم پشتیبانی میکرد ، این جمله رو با عصبانیت گفت . اون گرگ سثْ بود .
و این مشکل رو از سر خودمون باز کنیم و به جون دیگران بندازیم ؟ وقتیکه یه خونآشام از سرزمین » : سم جواب داد
ما عبور میکنه ، ما اون رو از بین میبریم . فرقی هم نداره که اونها قصد شکار داشته باشن یا نه . ما از هر کسی که
« . بتونیم و تا جاییکه توان داشته باشیم حمایت میکنیم
« . این دیوونگیه . همین بعداز ظهر تو از این میترسیدي که مبادا گله رو تو خطر بندازي » به سرعت جواب دادم
« ! امروز بعداز ظهر نمیدونستم که مردممون در معرض چه خطري قرار دارند »
« ؟ من نمیتونم درك کنم ! شما چطور میخواین این چیز رو بکشین ، بدون اینکه بلا کشته بشه » : باعصبانیت گفتم
هیچکس حتی یک کلمه هم نگفت ، اما تو اون سکوت ناگهانی ، حرفهاي زیادي بود .
« !؟ اونم یه آدمه ! این حمایت کردن شماها از آدمها شامل حال اون نمیشه » فریاد کشیدم
« . در هر صورت اون میمیره »
« . ما فقط این روند رو کوتاهترش میکنیم » : لیا بود که اینو گفت و ادامه داد
کاري که کردم این بود . از کنار سثْ به طرف خواهرش خیز برداشتم، قصد داشتم با دندونام پاي چپش رو بِکَنم .
نزدیک بود تصمیم رو عملی کنم که دندونهاي سم رو توي پهلوم احساس کردم ، اون منو به عقب کشید . از روي درد
و عصبانیت زوزه کشیدم و به طرفش چرخیدم .
« ! بس کن »
اون یه دستور داده بود ، با صداي پر طنینی که از طرف آلفا صادر شده بود . مثل این بود که پاهام زیر بدنم خم شده
بودن . خیلی سریع توقف کردم و تنها چیزي که احساس کردم ، اطاعت کردن من و نگاه خیره سم بهم بود .
تو نباید اینقدر باهاش بیرحم باشی ، لیا . فداکاري بلا بهاي » : اون نگاه خیرهاش رو از من برگردوند و رو به لیا گفت
سنگینی داره و همه ما این رو تصدیق میکنیم . گرفتن زندگی یه انسان بر ضد تمام باورهایی که ما سعی داریم بهش
پایبند باشیم . اما این یه استثناء هست ، یه چیز غمانگیز . مطمئناً همه ما براي کاري که امشب خواهیم کرد ، عزادار
« . خواهیم بود
سم ... من فکر میکنم ما باید بیشتر راجع به این » و ادامه داد « !؟ امشب » : سثْ در حالیکه شوکه شده بود گفت
موضوع صحبت کنیم و در نهایت باید با بزرگترهاي قبیله مشورت کنیم . مطمئناً منظور تو در مورد ما نمیتونه این
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#57
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۹ عصر
« ... باشه که
ما نمیتونیم نسبت به احساسی که به کالنها داري اهمیتی بدیم ، سث . وقتی » : سم صحبتش رو قطع کرد و گفت
« . براي مذاکره نیست
ما به تمامی افراد گله براي این جنگ نیاز داریم ، » : سم در محیط دایرهایی به دور ما دو نفر قدم میزد و ادامه داد
جیکوب . و تو قویترین جنگجوي ما هستی پس تو هم امشب همراه با ما میجنگی . البته من درك میکنم که این
جنگ براي تو خیلی سخته . اما باید با قویترین جنگجوهاشون بجنگی ، یعنی جاسپر و امت . تونباید خودت رو
درگیر بقیه قسمتها کنی ، کوئیل و امبري هم با تو میجنگن . پل ، جراد و من در مقابل ادوارد و رزالی قرار میگیریم ،
با اطلاعاتی که جیکوب برامون آورده میدونیم که اونها تنها محافظاي بلا هستن . به احتمال زیاد کارلایل و آلیس هم
نزدیک ازمه میمونند ، برادي و کالین و سثْ و لیا هم باید با اونا بجنگن . هر کی که راهش به طرف اون باز بود همه
ما میتونستیم ببینیم که حتی توي ذهنش هم از گفتن اسم بلا طفره میرفت - باید به طرفش بره ، و اون رو بکشه .
« . اولویت اول گله از بین بردن اونه
افراد گله با غرلند و حالتی عصبی موافقت کردند . تنش موجود بالاخره افراد رو عصبی کرده بود . اونها شروع به حرکت
کردند ، گامها سریعتر شده بود . صداي برخورد پنجهها با زمین پوشیده از سرخس، سریعتر و تیزتر به گوش میرسید .
انگشتها به شدت داخل زمین فرو میرفت . فقط من و سثْ باقی مانده بودیم و حرکت نمیکردیم . ما در مرکز یک
طوفان قرار داشتیم ، طوفانی از دندانها برهنه و گوشهاي خوابیده و بدنهاي آماده براي حمله .
بینی سثْ زمین رو لمس کرد . اون در مقابل دستور سم تعظیم کرد و من میتونستم دردي که تحمل میکرد رو حس
کنم ، دردي که ناشی از خیانت بود ، البته این براي سثْ یه خیانت بود - روزي که ما با غریبهها جنگیده بودیم - اون
کنار ادوارد کالن جنگیده بود و بعد از اون روز سثْ به یکی از دوستان خونآشامها تبدیل شده بود .
دیگه هیچ مقاومتی در سثْ نبود ، اون میخواست از دستور سم اطاعت کنه ، هرچند که این اطاعت کردن باعث میشد
صدمه ببینه اما اون انتخاب دیگهاي نداشت .
من چه انتخابی داشتم ؟!
وقتیکه آلفا صحبت میکرد ، همه گله بی چون و چرا ازش پیروي میکردن . قبل از این سم هرگز از اختیاراتش براي
تحت فشار قرار دادن دیگران استفاده نکرده بود . من میدونستم که اون از اینکه میدید سثْ درست مثله یک برده که
در مقابل اربابش زانو زده ، جلوش زانو زده بود ، متنفر بود . اگر واقعاً میدونست و اطمینان داشت که چارهایی به غیر از
این کار داره ، مسلماً دیگران رو تحت فشار قرار نمیداد .
وقتیکه تلهپاتی داشتیم ، مثله همین الان، اون نمیتونست بهمون دروغ بگه . سم ایمان داشت که ما باید بلا و اون
هیولایی که حملش میکرد رو از بین ببریم . اون ایمان داشت که ما وقتی براي تلف کردن نداریم و اونقدر به این
موضوع ایمان داشت که حتی حاضر بود براش بمیره .
میتونستم ببینم که میخواست خودش با ادوارد روبرو بشه ، ادواردي که توانایی این رو داشت که افکار ما رو بخونه و
این بزرگترین ترس سم بود و داشت باهاش کلنجار میرفت . سم نمیخواست به کسی اجازه بده که با یه همچین
خطري روبرو بشه . اون جاسپر رو دومین حریف بزرگ میدید و به همین دلیل بود که اون رو به من واگذار کرده بود.
اون میدونست که در بین افراد گله ، شانس پیروزي من در مواجه با جاسپر بیشتره . و آسونترین هدف رو هم براي
گرگها جوونتر و لیا گذاشته بود . آلیس کوچولو ، بدون قدرت پیشگوییش ، به هیچ عنوان یه خطر محسوب نمیشد . و
از تجربه جنگ قبلی که با تازهمتولدها داشتیم ، میدونستیم که ازمه به هیچ وجه یک جنگجو به حساب نمیاد . و تنها
کسی که ممکن بود کار رو کمی مشکل کنه کارلایل بود که البته به خاطر نقطه ضعف بزرگش یعنی تنفر عجیبی که از
خشونت و جنگ داشت بسیار آسیبپذیر بود .
وقتیکه به نقشه سم نگاه کردم احساس کردم که حالم از حال سثْ بدتره . اون روي دامی که قرار بود براي کالنها
پهن کنه ، طوري کار کرده بود که افراد گله بیشترین شانس رو براي زنده موندن داشتن .
این احساس بدي بهم میداد .
همه چیز برعکس شده بود . همین امروز بعدازظهر بود که من داشتم اونها رو براي حمله به کالنها تحریک میکردم .
اما حق با سثْ بود ، من براي این جنگ آمادگی نداشتم . نفرت منو کور کرده بود و به من اجازه نداده بود موضوع رو با دید بازتري بررسی کنم . من باید نمیدونستم که اگر با یه همچین چیزي روبرو بشم چی کار باید بکنم .
به کارلایل فکر کردم ، بدون اون نفرتی که جلوي چشمهام رو گرفته بود . من واقعاً نمیتونستم اجازه بدم که اون توي
این کشتار به قتل برسه . اون خیلی خوب بود ، به خوبی هر آدم دیگهاي که ما ازشون حمایت میکردیم . و یا شاید
حتی بهتر از دیگران . من احساس قویی نسبت بقیه کالنها نداشتم . من باقی کالنها رو به اندازه کارلایل ، خوب و
نجیب نمیدونستم . این کارلایل بود که از جنگیدن متنفر بود ، حتی اگه جنگ براي نجات زندگی خودش بود .
دلیل اینکه ما میخواستیم اونو بکشیم این بود : اون نمیخواست ما ، دشمنانش ، بمیریم .
این اشتباه بود . نه به این دلیل که کشتن بلا ، مثله کشتن من بود . این یه احساسی مثله خودکشی بود .
« . من در اشتباه بودم ، سم »
« . امروز دلایل تو اشتباه بودن . اما ما حالا وظیفهاي داریم که باید انجامش بدیم »
« . نه » : با ناخوشایندي گفتم
سام عصبانی شد و روبروي من ایستاد ، توي چشمهام خیره شد و غرش عمیقی از بین دندونهاش خارج شد .
دستوري از طرف آلفا صادر شد . و صداي طنین دارش اجازه هیچ نافرمانی رو نمیداد .
آره جیکوب ، امشب راه گریزي نیست . تو همراه ما میایی و با کالنها میجنگی . تو همراه کوءیل و امبري مراقب »
جاسپر و امت خواهی بود . تو موظف هستی که از قبیله حمایت کنی . این دلیل بودن توئه و تو امشب این وظیفه رو
« . انجام میدي
شونه هام خم شدند همونطور که دستورش منو خرد کرده بود . پاهام رو خم کردم و در مقابلش کرنش کردم .
هیچکدام از اعضاي گله نمیتونستند در مقابل آلفا نافرمانی کنند .
فصل یازدهم:دو مورد مهم در صدر لیست کارهایی که من هیچوقت دوست ندارم انجام بدم

وقتی که من هنوز روي زمین بودم ، سم شروع کرد به صف کردن دیگران . امبري و کوئیل در دو طرف من منتظر
بودن تا دوباره حواسمو جمع کنم . می تونستم نیرویی رو حس کنم ، نیازي که باعث می شد روي پاهام بایستم و اونها
رو رهبري کنم . این اضطرار در من رشدي کرد و من بی فایده باهاش می جنگیدم و روي زمین سر جام به خود
می پیچیدم .
امبري به آرامی تو گوشم ناله اي کرد . نمی خواست که فکر کنه . می ترسید که باعث جلب توجه سم به من بشه . من
تقاضاي بی کلام او را براي این که بلند شوم حس می کردم . تقاضایش براي اینکه بس کنم و کاري را که براي خودم
به اندازه ي دیگران مهم نبود رو انجام بدم .
ترسی در گروه وجود دشت . ما نمی توانستیم تصور کنیم که امشب کداممان جان سالم به در می بریم . کدام برادرمان
را از دست می دهیم . کدام ذهن براي همیشه مارا ترك خواهد کرد ؟ کدام خانواده اي ناراحت ، فردا تسلی داده خواهد
شد ؟ ذهنم با ذهن آنها شروع به کار کرد . هماهنگ ، به اندازه اي که با این ترس ها سرو کار داشتیم . ناخودآگاه از
زمین بلند شدم و با تکانی نیم تنه ام را انداختم . امبري و کوئیل از آرامش نفسی کشیدند . کوئیل با بینی اش پهلویم را
لمس کرد . ذهن هایشان از نبردمان پر بود . از ماموریتمان . با هم شب هایی را به خاطر آوردیم که کالن ها را در حال
تمرین براي تازه متولد شده ها تماشا می کردیم . امت کالن قوي ترین بود ولی جاسپر مشکل بزرگتري بود . او مثل
نور حرکت میکرد . قدرت و سرعت مرگباري در یک نفر جمع شده بودند . او چند قرن تجربه داشت ؟ به اندازه اي بود
که بقیه ي کالن ها به او به عنوان راهنما نگاه می کردند .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#58
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۰۰ عصر
اگه از یه زاویه ي دید دیگه نگاه ممیکردي ، هیجان بیشتري نسبت « من می تونم نشونت بدم » : کوئیل پیشنهاد داد
به بقیه در سرش وجود داشت . هنگامی که کوئیل در آن شب راهنمایی هاي جاسپر را دیده بود ، می مرد تا مهارتش را در برابر خون آشام ها امتحان کند . براي او این اتفاق مثله مسابقه بود . حتی با وجود اینکه می دانست در لبه ي مرگ
و زندگی است . پل مثل کوئیل مشتاق بود و حتی پپِه هایی که تا به حال نجنگیده بودند ، کالین و برادي . سثْ هم اگه
حریفمون جزو دوستانش نبودند همینجوري بود .
فقط سرم را تکان دادم . نمی توانستم تمرکز « ؟ تو چطوري می خواي بجنگی » کوئیل به من سقلمه زد « ؟ جیک »
کنم . جبري که در پیروي کردن از دستورات روي من بود ، مانند این بود که نخ هاي خیمه شب بازي را در تمام
عضلاتم فرو کرده باشند . یک پایم را جلو گذاشتم و بعد دیگري را.
سثْ داشت پشت سر کالین و برادي به زور کشیده می شد . لیا متوجه چیزي شده بود . او سثْ را در طول نقشه
کشیدن با دیگران نادیده گرقته بود. و من می توانستم ببینم که او ترجیح می دهد که سثْ را در مبارزه داخل نکنیم .
لیا چیزي مثل احساسات مادرانه نسبت به برادر کوچک خود داشت . او آرزو می کرد که سم ، سثْ را به خانه بفرستد
سثْ متوجه تردید هاي لیا نشد . او هم داشت خودش را با نخ هاي خیمه شب بازي سازگار می کرد .
« ... شاید اگر تو مخالفت کردنت رو متوقف می کردي » : امبري زمزمه کرد
ما می تونیم اونارو شکست بدیم . ما اونارو نفله « فقط روي قسمت خودمود تمرکز کن . بزرگترین قسمتش »
می کنیم . کوئیل داشت به خودش دلگرمی می داد . مثل تشویق هایی که قبل از یک مسابقه ي بزرگ انجام
میدند .
می توانستم ببینم که چقدر ساده است به چیزي به جز نقش خودم فکر نکنم . تصور حمله به امت و جاسپر سخت نبود.
ما قبلا تا این مرحله رسیده بودیم . ما به آنها براي مدتی طولانی به عنوان دشمن نگاه می کردم . الان دوباره فقط باید
همان کار را انجام می دادم .
من فقط باید فراموش می کردم که آنها داشتند از همان چیزي محافظت می کردند که من باید می کردم . من باید
دلیلی را که باعث می شد که بخواهم آنها پیروز شوند را فراموش می کردم .
« جیک ، سرتبه کاره خودت باشه » : امبري هشدار داد
پاهایم به آرامی برخلاف جهت کشش نخهایم حرکت کردند .
« با مبارزه کردن به هیچ جایی نمی رسی » : امبري دوباره زمزمه کرد
حق داشت . اگر سم می خواست مجبورم کنه ، آخر سر کاري را که می خواست انجام می دادم . و او این کار را
می کرد . واضح بود ..
دلیل خوبی براي قدرت آلفا وجود داشت . حتی گروهی به قدرت ما هم قدرت چندانی بدون رهبرشان نداشتند . ما باید
با هم حرکت می کردیم ، با هم فکر می کردیم ، تحت فرمان یک نفر بودیم تا می توانستیم که اثرگزار باشیم . و این
باید بدنی وجود می داشت تا سري وجود داشته باشد .
خب اگر سم الان اشتباه کنه چی ؟ کسی نمی تونست حرفی بزنه . کسی نمی تونست با تصمیم او مخالفت کنه .
به جزء .
و بعد فکري به سرم زد که من هیچ وقت ، هیچ وقت نمی خواستم به آن دست پیدا کنم . ولی الان با پاهایی که به بند
کشیده شده بودند ، استثنائی را با آرامش دریافتم . چیزي بیشتر از آرامش ، با لذتی آکنده از خشم .
کسی نمی توانست با تصمیمات آلفا مخالفت کند ، استثنا من بودم . من به چیزي دست نیافته بودم . ولی چیزي از
زمان تولد در من وجود داشت که هیچو قت آن رو نمیخواستم .
من هیچ وقت نخواسته بودم که گروه را رهبري کنم . من نمی خواستم الان آن کار را بکنم . من نمی خواستم که
مسئولیت تمام سرنوشت هایمان روي شانه هاي من باشد . سم در این کار از من بهتر بود .
ولی او امشت در اشتباه بود .
و من براي این متولد نشده بودم که در برابر او زانو بزنم .
بند هایی که مرا نگه داشته بودند در لحظه اي ، وضایفی را که در زمان تولد به من تعلق گرفته بود را پذیرفتم ، از بین
رفتند .
من می توانستم حس کنم که آزادي و قدرتی عجیب و پوچ در من جمع شدند . پوچ چون قدرت یک آلفا از گروهش
نشئت می گرفت ومن هیچ گروهی نداشتم . براي لحظه اي تنهایی مرا در بر گرفت.
من اکنون گروهی نداشتم .
ولی هنگامی که به سمت سم می رفتم صاف و محکم بودم جایی که او داشت با پل و جرید نقشه می کشید . اون به
سمت صداي پیشروي من برگشت و چشم هاي سیاهش نزدیک شدند .
« نه » : دوباره به او گفتم
او شنید . سم انتخاب مرا که در ذهنم با صداي آلفا می گفتم شنید .
اون با فریادي که از تعجب بود به عقب رفت .
« ؟ جیکوب ؟ چی کار کردي »
« . من از تو پیروي نمی کنم سم ، نه براي کاري که اشتباهه »
« ؟ تو... تو دشمنانت رو به خانواده ات ترجیح میدي » . او به من نگاه کرد .حیرت زده بود
اونا دشمن ما نیستند و هیچ وقت نبودند . من تا وقتی که به نابود کردن » توضیح دادم « ، اونا این طوري نیستند »
« . اونها فکر میکردم ، این موضوع رو متوجه نشده بودم
اون هیچ وقت ماله تو نبوده ، اون » : سم با ناراحتی گفت « این به خاطر اونا نیست . این کار فقط براي بلاست »
« . هیچ وقت تو رو انتخاب نکرده ، ولی تو داري زندگیت رو براي اون خراب می کنی
کلمات آزار دهنده اي بودند ولی حقیقت داشتن د. جرعه ي بزرگی از هوا را به داخل کشیدم .
شاید حق با توئه ولی تو داري به خاطر بلا گروه رو نابود می کنی سم . اهمیتی نداره که چند نفر زنده می مونن ، اونا »
« . جونشون کف دستاشونه
« . ما باید از خانواده خودمون محافظت کنیم »
« من می دونم که تو چه تصمیمی گرفتی سم . ولی نمی تونی براي من هم تصمیم بگیري ، به هیچ وجه »
« جیکوب تو نمی تونی به قبیله خودت پشت کنی »
من صداي اکودار فرمان آلفا را شنیدم ولی این بار تاثیري نداشت . سم دندان هایش را به هم فشرد ، سعی می کرد تا
منو مجبور کنه که حرفاش رو اجرا کنم .
به چشمهاي ترسناکش خیره شدم ، پسر افرایم بلک زاده نشده تا دنباله روي پسر لوي اُولی باشه .
عصبانی شد و دهانش به پشت لبهایش کشیده شدند . جرید و پل غرش کردند و « ؟ پس موضوع اینه جیکوب بلک »
« حتی اگر تو بتونی من رو شکست بدي ، گروه هیچ وقت از تو پیروي نمی کنه » . در کنار او آماده ي حمله ایستادند
حالا نوبت من بود که میخکوبش کنم . ناله اي از سر حیرت از دهانم خارج شد .
« شکست بدم ؟ من نمی خوام با تو بجنگم سم »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#59
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۰۰ عصر
پس نقشه ات چیه ؟ من وقتی که افراد طایفه ام دارن خودشون رو فدا می کنن ، یه گوشه نمی ایستم تا تو بتونی از »
« توله ي خونآشام ها محافظت کنی
« من نمی گم که تو کنار واستی »
« ... اگر تو به اونا دستور بدي که از تو پیروي کنن »
من هیچ وقت نمی خواستم که اونارو از سم دور کنم
دم سم هنگامی که او داشت رد مورد حرفهایم قضاوت می کرد ، با سرعت بالا رفت . سپس قدمی به جلو برداشت تا با
من پنجه در پنجه شود . دندان هاي عریانش چند اینچ با ماله من فاصله داشتند . من تا آن لحظه متوجه ندشه بودم
که از او بلند تر شده ام .
وجود بیشتر از یک آلفا امکان نداره . گروه منو انتخاب کرده و تو میخواي امشب مارو از هم بپاشونی ؟ میخواي »
تمام کلمات در لفافه اي « ؟ برادرانت رو تحریک کنی ؟ یا میخواي این دیوانگی رو تموم کنی و دوباره به ما بپیوندي
از فرمان پوشیده شده بودند ، ولی نمی توانستند روي من اثر بگذارند . چون خون آلفا در رگ هایم جریان پیدا کرده بود.
می توانستم ببینم که چرا هیچ وقت بیشتر از یک آلفاي مرد در گروه وجود نداشت .
بدنم داشت به یک مبارزه پاسخ می داد . می توانستم غریزه اي را که در بدنم براي دفاع از حقم داشت رشد می کرد
را حس کنم . هسته ي قسمت بدوي نیمه ي گرگی ام ، مبارزه اي براي برتري هیجان زده بود .
من تمام انرژي ام را براي کنترل آن واکنش به کار گرفتم . من هیچ وقت تن به مبارزه ي بی نتیجه و مخرب با سم
نمی دادم . هنوز برادرم بود . با وجود اینکه او را نپذیرفته بودم.
« . فقط یک آلفا براي این گروه وجود داره . من اینو نقض نمی کنم . فقط می خوام راه خودمو برم »
« ؟ جیکوب تو الان به گروهی تعلق داري »
به خودم پیچیدم .
« ... نمی دونم سم ، ولی اینو می دونم »
هنگامی که سنگینی صداي آلفا را در تُن صدایم شنید به عقب رفت . تُن صداي من بیشتر روي او تاثیر داشت تا
صداي او روي من . چون من زاده شده بودم تا بر او رهبري کنم .
من بین تو و کالن ها خواهم ایستاد . من نمی ایستم تا تماشا کنم که گروه ، مردم بیگناه رو ... - کارسختی بود که »
این کلمه رو براي اون خون آشام ها هم به کار ببرم ، ولی حقیقت داشت- ... می کشه . گروه بهتر از اونه ، اونارو به
« . سمت درست راهنمایی کن سم
پشتم را به او کردم و زوزه هاي هماهنگ ، اطراف مرا شکافتند . در حالیکه ناخن هایم در زمین فرو می رفتند ، از
بلوایی که به پا کرده بودم گریختم . وقت زیادي نداشتم . حداقل لیا تنها کسی بود که دعا میکرد از من جلو بیافتد .
ولی من زودتر شروع کرده بودم .
من باید قبل از اینکه گروه متوجه شود و مرا متوقف کند ، به کالن ها خبر می دادم . اگر کالن ها آماده می شدند ،
ممکن بود به سم قبل از اینکه دیر شود فرصتی براي دوباره فکر کردند بدهم . با حداکثر سدعت به سمت خانه ي
سفید دویدم که از هنوز از آن نفرت داشتم . خانه ام را در پشت سرم ترك می کردم .اون خونه دیگه به من تعلق
نداشت . من به اون پشت کردم .
امروز مثل همه ي روزهاي دیگر شروع شده بود . برگشتن از گشت زنی در یک صبح بارانی ، خوردن صبحانه با بیلی و
راشل ، تلویزیون خراب ، دعوا با پل... ، چطوري همه چیز کاملاً عوض و غیر واقعی شد ؟ چجوري همه چیز بهم ریخت
و پیچیده شد و باعث شد که من الان اینجا باشم ، تنها ، یک آلفاي ناخواسته ، از برادرمان جدا شده ام و خون آشام ها
را به جاي آنها انتخاب کردم ؟
صدایی که از آن هراسان بودم افکار گیج مرا قطع کرد . صداي نرم اصابت پنجه هایی بزرگ روي زمین بود که مرا
دنبال می کردند . خودم را به سوي جنگل سیاه پرتاب کردم . من باید فقط یه اندازه اي نزدیک می شدم که ادوارد
بتواند هشدار را از ذهنم بخواند . لیا آماده نبود تا تنهایی مرا متوقف کند . و بعد حالت فکري را که پشت سرم بود را
دریافتم . خشم نبود ، اشتیاق بود . تعقیب کردن نبود ، پیروي کردن بود . قدم هایم سست شدند . قبل از اینکه بتوانم
قدم هایم را هماهنگ کنم دو قدم تلو تلو خوردم .
« . صبر کن . پاهاي من به اندازه ي ماله تو بلند نیستند »
« ! سثْ ! فکر می کنی داري چی کار می کنی ؟ برو خونه »
جواب نداد . ولی می توانستم اشتیاقش را درست پشت سرم حس کنم . من می توانستم از درون چشمهایش ببینم ،
همان طوري که او از درون چشمهاي من می دید ، چشم انداز شب براي من غمناك بود ، پر از نامیدي ، براي او ،
امیدوارانه بود .
متوجه نشدم که سرعتم را کم کرده ام ، ولی ناگهان او در کنار من بود و با من می دوید .
« . شوخی نمی کنم سثْ ! تو جات اینجا نیست ، از این جا برو »
من پشتتم جیکوب . من فکر می کنم حق با توئه . و من نمی رم پشت » . گرگ بلند و لاغر قهوه اي خرناسی کشید
« ... سم قایم بشم وقتی
اوه، بله، تو میري و گورتو پشت سم گم می کنی ! باسن پشمالوتو بردار و برگرد به لاپوش و هرکاري که سم می »
« گه رو انجام بده
« نه »
« ! برو سثْ »
« ؟ این یه دستوره ، جیکوب »
سئوالش باعث شد که دیگه کوتاه بیام .
براي ایستادن ترمز کردم ، ناخن هایم در گل فرو رفت .
« من به هیچ کس دستور نمی دم که کاري رو انجام بده . من فقط دارم چیزي رو بهت میگم که خودت هم میدونی »
من به تو می گم که چی می دونم . من می دونم که به طرز تهوع » با صداي بلندي روي پاهایش کنار من ایستاد
« ؟ آوري اینجا ساکته. متوجه نشدي
پلک زدم . وقتی که فهمیدم در وراي حرفهایش به چه چیزي می اندیشد ، دمم عصبی شروع کرد به تکان خوردن . از
یه لحاظ ساکت نبود . صداي زوزه ها در شرق ، از دور می آمد .
« اونا به شکل اولیه شون تغییر شکل ندادند » : سثْ گفت
اینو می دونستم . گروه الان در وضعیت قرمز بود . آنها می بایست از حلقه ي ذهن ها استفاده می کردند تا تمام جوانب
را به وضوح ببینند . زوزه ها هنوز فضا را پر کرده بود ولی نمی توانستم فکر هاي آنها را بشنوم . من فقط می توانستم
ماله سثْ را بشنوم ، نه ماله هیچ کس دیگر .
براي من اینطور به نظر آمد که گروه هاي منشعب شده ، با هم ارتباط ندارند . حدس می زدم که دلیلی وجود »
نداشت که پدران من این موضوع را بدانند . چون قبلا هیچ دلیلی براي جدا شدن گروه وجود نداشت . هیچ وقت گرگها
به دو گروه تقسیم نمیشدند . واي . واقعاً ساکته . یه جورایی ترسناکه ، ولی خوب هم هست ، اینطور فکر نمی کنی؟
شرط می بندم که اینجوري براي افرایم و کوئیل لوي آسون تر بوده . وز وز زیادي براي سه نفر وجود نداره . یا فقط دو
« نفر
« خفه شو سثْ »
« بله ، قربان »
« صبر کن ! دو تا گروه وجود نداره . فقط یه گروهه و بعد منم ، همین . براي همین می تونی الان بري خونه »
اگه دو تا گروه وجود نداره ، پس چرا ما می تونیم فقط فکر هم دیگه رو بخونیم ولی ماله بقیه رو نه ؟ من فکر می »
کنم وقتی که تو به سم پشت کردي ، یه معنی داشت . یه تغییر بود و بعد وقتی من تورو دنبال کردم ، فکر می کنم که
« . اونم یه معنی داشت
داري درست می گی ، ولی چیزي که می تونه به ایم راحتی تعییر بکنه ، پس می تونه دوباره به شکل اولش » : گفتم
« هم برگرده
الان فرصتی براي بحث کردن سر این موضوع نداریم . ما » . سثْ بلند شد و شروع به یورتمه رفتن به سمت شرق کرد
« ... باید به راهمون ادامه بدیم قبل از اینکه سم
در این مورد حق با او بود . وقتی براي این دعوا نمانده بود . دوباره شروع به دویدن کردم ، نه اینکه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#60
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۰۱ عصر
خودم را با شدت به
جلو قشار دهم . سثْ پشت سرم ماند و مکان سنتی دومین نفر را در کنار من تصرف کرد .
من تورو دنبال نکردم که مقامم رو » . من می تونم به یه جاي دیگه برم . فکر کرد . بینی اش کمی پایین آمده بود
« ترفیع بدي
« هر جایی که دلت می خواد برو ، براي من فرقی نمی کنه »
صدایی که نشان از دنبال کردن ما داشته باشد شنیده نمی شد . ولی هر دوي ما هم زمان سرعتمان را بالا بردیم . من
دیگر نگران شده بودم . اگر من نمی توانستم در ذهن گروه نفوذ کنم ، کارم سخت می شد . من چیزي بیشتر از
کالن ها در مورد حمله ي آنها نمی دانستم .
« خب ما نگهبانی می دیم » ، سثْ پیشنهاد داد
« ؟ به برادرانمان حمله کنیم ؟ به خواهرت ». چشمانم جمع شدند « ؟ و اگر گروه با ما جنگید چی کار می کنیم »
« نه... ما اعلام خطر می کنیم و بعد عقب نشینی میکنیم »
« ... جواب خوبیه . ولی بعدش چی؟ من فکر نمی کنم »
موافقت کرد . می دونم . اطمینانش کمتر شده بود . من فکر نمی کنم که منم بتونم با اونا بجنگم . ولی اونا هم از »
ایده ي حمله به ما چندان خوشحال تر از ما نیستند . شاید این باعث متوقف شدن اونا بشه . همچنین ، الان اونا فقط
« . هشت تا هستند
« خوشبین نباش. منو عصبی می کنه » . دقیقه اي طول کشید تا کلمه ي مناسب رو پیدا کنم « ... بسه انقدر »
« ؟ مشکلی نیست . تو می خواي من افسرده و عبوس باشم یا فقط خفه شم »
« فقط خفه شو »
« می تونم اینکار رو بکنم »
« واقعا ؟ اینطور که به نظر نمی یاد »
بالاخره ساکت شد .
و بعد ما از جاده گذشتیم و در جنگلی حرکت کردیم که خانه ي کالن ها را احاطه کرده بود. آیا ادوارد می توانست فکر
ما را بخواند ؟
شاید ما باید به چیزي مثل " ما با صلح آمده ایم" فکر می کردیم
شاید ما باید به چیزي مثل " ما با صلح آمده ایم" فکر می کردیم 
« امتحان کن »
« ادوارد؟ اونجایی؟ باشه ، من الان احساس احمق بودن می کنم » . براي امتحان اسمش را صدا زد « ؟ ادوارد »
« به نظر احمق هم می یاي »
« ؟ فکر می کنی اون می تونه فکرمون رو بخونه »
فکر کنم . هی ، ادوارد ؟ اگر می تونی ذهنم رو بخونی ، خودت رو برسون. » . ما الان کمتر از یک مایل فاصله داشتیم
« مشکلی براتون پیش اومده
« براي ما پیش اومده » : سثْ تصحیح کرد
و بعد ما ا زمیان درختان گذشتیم تا به چمنزاري بزرگ رسیدیم . خانه تاریک بود ، ولی خالی نبود . ادوارد در ایوان بین
امت و جاسپر ایستاده بود . آنها در آن نور کم مثل برف سفید بودند .
« ؟ جیکوب ؟ سثْ ؟ چی شده »
سرعتم را کم کردم و بعد چند قدم به عقب برداشتم وقتی گرگ بودم بوي آنها واقعا زننده بود و بینیم رو میسوزوند .
سثْ به آرامی ناله اي کرد ، مردد بود . و بعد به پشت سر من برگشت .
براي جواب دادن به سوال ادوارد ، اجازه دادم که ذهنم به سمت کشمکش با سم سوق پیدا کند ، به عقب حرکت
می کرد . سثْ با من فکر می کرد . شکاف ها را پر می کرد ، صحنه را از زاویه ي دیگري نشان می داد . هنگامی که
به قسمت "نفرت انگیزش" رسیدیم ، متوقف شدیم ، چون ادوارد هیس هیس خشمگینی کرد و از ایوان پایی پرید .
« ؟ اونا می خوان بلا رو بکشن » : با خشمی آشکار گفت
امت و جاسپر که قسمت اول گفتگو را نشنیده بودند ، پرسش او را که بدون حالت ذکر شده بود مثل یک جمله خبري
درك کردند . در یک چشم بهم زدن کنار ادوارد بودند . دندان هایشان در هنگامی که به ما نزدیک می شدند آشکار
بود .
سث فکر کرد ، اونا رو منصرف کن. « هی ، حالا »
« ام (مخفف اسم امت) ، جاز (مخفف اسم جاسپر) ، اونا نه ! بقیه شون . گروه داره می یاد »
امت و جاسپر روي پاهایشان برگشتند . هنگامی که جاسپر چشمهایش را روي ما قفل کرده بود ، امت به سمت ادوارد
برگشت .
« ؟ مشکلشون چیه » : امت پرسید
ولی اونا نقشه خودشون رو براي رفع این مشکل دارند . بقیه رو صدا » ادوارد آرام ادامه داد « همونی که من دارم »
« کن . به کارلایل زنگ بزن . اون و ازمه باید الان باید برگردند
به سختی ناله اي کردم
ادوارد با همان صداي مرده ي قبلی این را گفت . « اونا دور نیستند »
« من میرم یه نگاهی بندازم ، قسمت هاي غربی رو گشت می زنم » : سثْ گفت
« ؟ سثْ ، شماها در خطر هستین » : ادوارد پرسید
« ... شاید من باید برم فقط یه این خاطر که » و بعد من اضافه کردم « فکر نکنم » با هم فکر کردیم
« اونا کمتر دوست دارن که با من بجنگند . من براي اونا فقط یه بچه ام » سثْ اشاره کرد
« تو براي من فقط یه بچه اي ، بچه »
من از اینجا میرم . تو باید با کالن ها هماهنگ کنی.
من نمی خواستم که به سثْ فرمان بدهم ، براي همین گذاشتم » . او برگشت و به با سرعت درون تاریکی فرو رفت
« که بروه
من و ادوارد رو به روي یکدیگر در چمن زار تاریک ایستادیم . می توانستم صداي امت را بشنوم که در تلفنش پچ پچ
میکرد. جاسپر داشت به جایی که سثْ در جنگل ناپدید می شد ، نگاه می کرد . آلیس روي ایوان ظاهر شد و بعد از
اینکه با چشمانی متفکر براي لحظه اي طولانی به من نگاه کرد ، سریع کنار جاسپر رفت . حدس زدم که رزالی در خانه
بپیش بلا بود و هنوز از او محافظت می کنرد . از خطري نادرست .
این اولین باري نیست که بهت یه تشکر بدهکار شدم ، جیکوب . من هیچ وقت چنین چیزي رو » : ادوارد زمزمه کرد
« ازت نخواستم
به چیزي فکر کردم که او امروز پیش از این از من خواسته بود . وقتی که پاي بلا در میان بود، کاري نبود که او انجام
« بله ، تو خواستی ». ندهم
« من فرض می کنم که حق با توئه » در موردش فکر کرد وبعد سرش را تکان داد
« خب ، این اولین باري نیست که کار رو براي تو انجام نمی دم » : آه بلندي کشیدم
« درسته » زمزمه کرد
« ببخشید من امروز هیچ کار خوبی انجام ندادم . بهت گفتم که بلا به من گوش نمی کنه »
« ... می دونم . من هیچ وقت باور نکردم که اون این کارو بکنه ، ولی »
« ؟ باید امتحان کنی . فهمیدم . بلا بهتر شده »
« بدتر شده » : صدا و چشمانش خالی شدن د. آرام گفت
من نمی خواستم که آن کلمات را درك کنم .هنگامی که آلیس صحبت کرد ازش ممنون شدم .
« جیکوب می شه تغییر شکل بدي؟ می خوام بدونم که چه خبر شده » : آلیس پرسید
هم زمان با پاسخ دادن ادوارد ، سرم را تکان دادم .
« اون باید با سثْ در ارتباط بمونه »
« ؟ خب ، پس می شه به من بگی چه خبره »
گروه فکر می کنه که بلا یه دردسر شده . اونا خطري رو از » : ادوارد با جملاتی مقطع و بدون احساس توضیح داد
جانب ... اون چیزي که بلا حمل می کنه ، پیش بینی کردند . اونا احساس می کنند که این وظیفه ي اوناست که خطر
رو رفع کنند . جیکوب و سثْ از گروه جدا شدند تا به ما هشدار بدن . بقیه دارن نقشه می کشند که امروز به ما حمله
« کنند
آلیس نفسش را بیرون داد و از من دور شد . امت و جاسپر نگاهی به هم انداختند و بعد چشم هایشان به سمت جنگل
چرخید .
« هیچ کسی نیست . همه چی در شرق ساکته » سثْ گزارش داد
« ممکنه همون نزدیکی باشند »
« یه حلقه رو دور می زنم »
« کارلایل و ازمه تو راه هستن ، حداکثر تا بیست دقیقه ي دیگه می رسن » : امت گفت
« ما باید به وضعیت دفاعی در بیایم » : جاسپر گفت
« بیاین بریم تو » ادوارد سرش را تکان داد
من براي گشت زنی با سثْ می رم . اگر آنقدر دور شدم که نمی توانستی فکرم را بخوانی، حواست به صداي زوزه ام »
« باشه
« باشه »
آنها به خانه برگشتند . چشمها یشان همه جا می گشت . قبل از اینکه داخل شوند ، من برگشتم و به سمت شرق
دویدم.
« هنوز چیزي چندانی پیدا نکردم » : سثْ به من گفت
« من نصف دایره رو دور می زنم . زودباش. ما نمی خوایم به اونا فرصت بدیم تا ما رو دور بزنن »
با سرعتی ناگهانی ، به سمت جلو چرخ زد .
در سکوت می دویدیم و دقایق می گذشتند . من به صداهاي اطراف سثْ گوش کردم، دوباره نظرش را چک
« می کردم
« ! هی ، یه چیزي داره به سرعت نزدیک می شه » بعد از پانزده دقیقه سکوت به من هشدار داد
« دارم می یام »
« وضعیتت رو حفظ کن . فکر نمی کنم که گروه باشه . به نظر فرق داره »
« ... سثْ »
ولی او بویی را که با باد می آمد حس کرد و من از ذهنش خواندم .
« . شرط می بندم کارلایله » . خون آشام
« سثْ ، برگرد. ممکنه یکی دیگه باشه »
« نه ، اونان. من بوشون رو حس می کنم . من تغییر شکل می دم که براشون توضیح بدم »
« ... سثْ من فکر نمی کنم که »
ولی او رفته بود.
با نگرانی به سمت حاشیه ي غربی دویدم . جالب نمی شد اگر نمی توانستم یه شب مهیج از سثْ مراقبت کنم؟ چه
می شد اگر در هنگامی که تحت نظر من بود بلایی سرش می آمد ؟ لیا ریز ریزم می کرد .
حداقل زیاد طولش نداد . هنوز دو دقیقه نگذشته بود که حضورش را در سرم احساس کردم .
« درسته . کارلایل و ازمه . پسر از دیدنم شگفت زده شدند . اونا الان رسیدن خونه . کارلایل تشکر کرد »
« اون آدم خوبیه »
« آره . این یکی از دلایله اینه که حق با ما بوده »
« امیدوارم »
چرا انقدر ناراحتی جیک ؟ شرط می بندم که سم گروه رو امشب نمی یاره . اون این کار رو که به منزله ي خودکشیه »
« نمی کنه
آهی کشیدم . به نظر مهم نمی آمد ، هر دوتاشون .
« ؟ اوه ، این خیلی هم به خاطر سم نیست ، اینطور نیست »
در خاتمه ي گشت زنی ام چرخیدم . بوي سثْ را جایی که آخرین بار چرخ زده بود را حس کردم . هیچ جایی رو خالی
نگذاشته بودیم .
« تو فکر می کنی بلا در هر صورت می میره » : سثْ زمزمه کرد
« آره ، همین طوره »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 4 5 6 7 8 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12206')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.