مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 4

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
907
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
AlexandraM ۵-۲۸
Mehdi_Mohammadi ۵-۲۸
PRVWilhelm ۵-۲۷
UNKGarnet ۵-۲۷
Jcicucfufuf ۵-۲۶
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 4

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#41
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۶ عصر
او با لبخندي دست من را گرفت و به آشپزخانه برد . اهمیتی نداشت که نمی توانست ذهنم را بخواند ، او چهره ي مرا
به خوبی می شناخت.
« اشتهام داره از کنترل خارج می شه » : وقتی بالاخره سیر شدم شکایت کنان گفتم
« ؟ می خواي امروز بعد از ظهر با دلفین ها شنا کنی- کالري هارو بسوزونی » : ادوارد پرسید
« شاید بعداً . واسه کالري سوزوندن یه ایده ي دیگه دارم »
« ؟ و اون چیه »
« خوب، خوب نیست که اینقدر تخته اضافه بالاي تخت مونده »
ولی نتوانستم حرفم را تمام کنم . او پیش از آن مرا روي بازوانش بلند کرده و در حالی که با سرعت غیر انسانی به
سمت اتاق آبی می برد ، لبهایش ، لبهاي مرا خاموش کردند
فصل هفتم:غیر منتظره

صف تیره رنگ در میان مه لفاف مانند برایم واضح تر میشد . می توانستم چشمان یاقوت رنگ شان را که از تشنگی ،
از هوس براي کشتن می درخشید ببینم . لبهایشان روي دندان هاي تیز و خیس شان عقب رفت ، بعضی براي غرش و
بعضی براي لبخند .
صداي ناله ي کودك پشت سرم را میشنیدم ، اما نمی توانستم برگردم و نگاهش کنم . با اینکه ناامیدانه می خواستم از
امنیت او اطمینان حاصل کنم ، اکنون نمی توانستم بهاي هیچ گونه خطایی در تمرکز را بپردازم.
آنها جلوتر آمدند در حالی که شنل هاي مشکی شان با حرکت اندك آنها پشت سر موج می خوردند . دستهایشان به
پنجه هاي استخوانی رنگ تبدیل شدند . از یکدیگر فاصله گرفتند تا بتوانند از هر سمت به ما حمله کنند . ما محاصره
شده بودیم . ما قرار بود بمیریم .
و سپس ، مانند انفجار نور از یک فلاش ، تمام صحنه متفاوت بود . با این حال چیزي عوض نشده بود . ولتوري ها
هنوز مصمم به قتل ، به ما نزدیک می شدند . تنها چیزي که عوض شده بود نوع نگاه من به تصویر بود . ناگهان من
تشنه ي آنها بودم . می خواستم که آنها تقاص کارشان را پس دهند . در حالی که به جلو خیز برمی داشتم وحشتم به
خون خواهی تبدیل شد ، لبخندي روي لبم ظاهر شد و از میان دندان هاي عریان ام غرشی بیرون دادم .
با وحشت از خواب پریدم .
اتاق تاریک بود . همچنین گرم و شرجی . عرق از شقیقه هایم تا پایین گردنم سرازیر شد .
به ملحفه هاي گرم چنگ زدم ، خالی بودند .
« ؟ ادوارد »
همان لحظه ، انگشتانم به چیزي صاف و لطیف و سفت برخورد کردند . یک ورق کاغذ که از وسط تا شده بود .
یادداشت را برداشتم و به طرف دیگر اتاق ، جایی که کلیدهاي چراغ بودند ، حرکت کردم .
را مورد خطاب قرار داده بود . « خانم کالن » بیرون یادداشت
" امیدوارم بیدار و متوجه نبود ام نشی ، اما اگر شدي ، من خیلی زود برمی گردم . فقط براي شکار
به خشکی برگشتم . دوباره بخواب و تا وقتی بیدار بشی من برگشتم . دوستت دارم . "
آهی کشیدم . دو هفته از آمدن ما می گذشت پس من باید انتظار رفتن اش را می کشیدم ، اما به زمان فکر نکرده بودم
. انگار ما اینجا خارج از زمان در یک مکان بی نظیر حضور داشتیم.
عرق را از پیشانی ام زدودم . با اینکه ساعت روي میز بعد از یک را نشان می داد ، حس بیداري و هشیاري داشتم .
می دانستم با این حس گرما و چسبندگی نمی توانستم دوباره به خواب بروم . ناگفته نماند که می دانستم اگر به خواب
برگردم، دوباره آن پیکره هاي مشکی پوش آماده شکار را در سرم خواهم دید .
بلند شدم و با روشن کردن چراغ ها بی هدف اطراف خانه خالی پرسه زدم . بدون حضور ادوارد ، آنجا خیلی بزرگ و
خالی به نظر می رسید . خیلی متفاوت .
به آشپزخانه رسیدم و فکر کردم شاید غذایی براي آرامش چیزي بود که به آن نیاز داشتم .
در یخچال کنجکاوي کرده تا تمام مواد لازم براي مرغ سخاري را پیدا کردم . سرخ شدن و جلز و ولز مرغ در ماهیتابه
صدایی آشنا و خانگی بود ، از شکستن سکوت احساس اضطراب کمتري داشتم .
چنان بوي خوبی می داد که همانجا از ماهیتابه ، در حالی که زبانم را می سوزاندم ، شروع به خوردن کردم . بعد از پنج
یا ششمین لقمه آنقدر سرد شده بود که بتوانم طعم آن را حس کنم . جویدن ام آرام تر شد . طعم آن مشکلی داشت؟
گوشت را بررسی کردم . همه جاي آن سفید بود . اما ممکن بود کامل نپخته باشد. لقمه ي آزمایشی دیگري برداشتم .
دوبار جویدم . اه مطمئنا بدمزه بود . بلند شدم تا لقمه ي دهانم را درون سینک خالی کنم . بوي مرغ و روغن حال به
هم زن بود . تمام بشقابم را برداشتم و درون سطل زباله خالی کرده و پنجره را باز کردم تا بوي غذا را تهویه شود .
هواي بیرون به نسیم خنکی تبدیل شده بود که روي پوستم حس خوبی داشت .
به طور ناگهانی خسته بودم ، اما دلم نمی خواست به اتاق گرم برگردم . پس پنجره هاي اتاق تلویزیون را باز کرده و
زیر آنها روي کاناپه دراز کشیدم . همان فیلمی که روز قبل دیده بودیم را پخش کردم و به زودي با آهنگ ملایم اول
فیلم به خواب رفتم .
وقتی چشمانم را باز کردم خورشید در نیمه ي آسمان بود ، اما این نور خورشید نبود که مرا بیدار کرده بود . بازوان
خنکی دور من ، مرا به سمت او می کشیدند . همان موقع دردي ناگهانی در دلم پیچید .
متاسفم ، انگار زیادم دقیق نبودم به » : ادوارد دستی زمستانی مقابل پیشانی خیس و چسبناك من کشید و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#42
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۶ عصر
زمزمه کرد
« اینکه با رفتن من چه قدر گرمت می شه فکر نکردم . قبل از اینکه دوباره برم یه کولر نصب می کنم
« ! ببخشید » : نمی توانستم روي حرفهایم تمرکز کنم . نفس نفس زنان در حال رهایی از بازوانش گفتم
« ؟ بلا » : به سرعت آغوش اش را گشود
در حالی که دستانم را مقابل دهانم نگه داشته بودم به سمت دستشویی دویدم . چنان حس بدي داشتم که – در ابتدا –
وقتی شاهد خم شدن و بالا آوردن وحشیانه ام در توالت بود ، برایم اهمیتی نداشت .
« ؟ بلا چی شده »
هنوز نمی توانستم پاسخ دهم . او با نگرانی در آغوشم گرفت ، موهایم را از صورتم کنار زد و منتظر شد تا بتوانم دوباره
تنفس کنم.
« مرغ فاسد لعنتی » : ناله کردم
صدایش سخت و کشیده بود. « ؟ حالت خوبه »
« خوبم . فقط مسمومیت غذاییه . لازم نیست تو اینارو ببینی. برو » : نفس نفس زنان گفتم
« امکان نداره بلا »
او بدون توجه به هل دادن هاي ضعیف من به نرمی « برو » : در حال تلاش براي تمیز کردن دهانم دوباره ناله کردم
کمک ام کرد .
وقتی دهانم تمیز بود ، مرا به سمت تخت برد و با دقت آنجا نشان د، بازوانش هنوز پشتم بودند.
« ؟ مسمومیت غذایی »
« آره . دیشب مرغ سخاري درست کردم . مزه ي بدي میداد . همه شو ریختم دور ، اما اول چند لقمه خوردم » : غریدم
« ؟ الان حالت چطوره » . دست سردي روي پیشانی ام گذاشت . احساس خوبی داشت
براي یک لحظه به آن فکر کردم . حالت تهوع به همان سرعتی که آمده بود از بین رفته بود و حال من مانند همه ي
« خیلی نورمال » . صبح هاي دیگري بود که از خواب بلند می شدم
قبل از نیمرو کردن چند تخم مرغ او مجبورم کرد که ساعتی صبر کنم و یک لیوان آب را درون معده ام نگه دارم . من
حس کاملا عادي اي داشتم به غیر از اینکه به خاطر بیدار ماندن در نیمه شب خسته بودم . با تنبلی مقابل پاهایش لم
دادم و او کانال سی ان ان را گرفت . ما خیلی از دنیا دور مانده بودیم . اگر جنگ جهانی سوم هم به راه افتاده بود ما
خبري نداشتیم .
از اخبار خسته شده و برگشتم تا او را ببوسم . مانند امروز صبح ، با حرکتم دردي ناگهانی در دلم ایجاد شد . در حالی که
دستم را محکم روي دهانم گرفته بودم خود را از او عقب کشیدم . می دانستم که این بار به دستشویی نمی رسم
بنابراین به سمت سینک ظرفشویی دویدم.
او بار دیگر موهایم را عقب نگه داشت.
« شاید باید به ریو برگردیم و بریم پیش یه دکتر » : وقتی داشتم دهانم را پاك می کردم ، با نگرانی گفت
« دندونهامو بشورم حالم خوب می شه » : دکتر به معنی آمپول بود . سرم را تکان دادم و به سمت راهرو چرخیدم
وقتی دهانم طعم بهتري یافت در چمدان هایم به دنبال جعبه ي کمک هاي اولیه کوچکی گشتم که آلیس برایم
گذاشته بود . جعبه اي که پر از وسایل انسانی مانند باند و مسکن بود ، و حامل چیزي که الان نیاز داشتم ، قرص
دلپیچه . شاید می توانستم دلم و ادوارد را آرام نگه دارم .
اما قبل از اینکه قرص را بیابم ، دستم به چیز دیگري خورد که آلیس برایم گذاشته بود . جعبه ي کوچک آبی را برداشته
و براي لحظه اي طولانی همه چیز را فراموش کرده و به آن خیره شدم .
و سپس شروع به شمردن در ذهنم کردم . یک بار . دوبار . دوباره .
ضربه روي در غافلگیرم کرد . جعبه ي کوچک از دستم دوباره داخل چمدان افتاد .
« ؟ حالت خوبه؟ دوباره بالا آوردي » : ادوارد از پشت در پرسید
صدایم به نظر خفه می آمد . « هم آره هم نه »
« ؟ بلا؟ می شه بیام تو ؟ لطفا » : حالا با نگرانی گفت
« ؟... باشه »
او داخل شد و وضعیت مرا بررسی کرد : چهارزانو کنار چمدان با نگاهی خیره و بی حالت . کنارم نشست و دستش
بی درنگ به سمت پیشانی ام دراز شد .
« ؟ چی شده »
« ؟ چند روز از عروسی گذشته » : زمزمه کردم
« !؟ هفده. بلا چی شده » : به طور خودکار جواب داد
دوباره شمردم . انگشتی را بالا نگه داشته بودم ، به علامت این که صبر کند و شماره ها را زیر لب زمزمه می کردم . در
مورد روزها اشتباه می کردم . بیشتر از مدتی که فکر می کردم اینجا بودیم . دوباره از اول شمردم .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#43
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۷ عصر
« ! بلا! دارم دیوونه می شم » : با عجله گفت
سعی کردم هضم اش کنم . نتوانستم . پس درون چمدان دوباره به دنبال جعبه ي نوارهاي بهداشتی گشتم . آن را بی
صدا بالا گرفتم .
« ؟ منظورت چیه؟ داري می گی بیماریت به خاطر وضعیت روحی دوران قاعدگیه » : با سردرگمی نگاهم کرد
« نه ، نه ادوارد . دارم می گم که قاعدگی من پنج روز عقب افتاده » : توانستم با صدایی ضعیف بگویم
حالت چهره اش تغییر نکرد . انگار من چیزي نگفته بودم.
« فکر نکنم مسموم شده باشم » : اضافه کردم
جوابی نداد . به یک مجسمه تبدیل شده بود .
« ! رویا ها . این همه خوابیدن . گریه ها . این همه اشتها. اوه. اوه... اوه » : با صدایی ثابت براي خودم نجوا کردم
نگاه ادوارد به نظر شیشه اي می رسید ، گویی دیگر مرا نمی دید .
به طور خودکار ، تقریبا ناخودآگاه ، دستم به سمت شکم ام رفت.
« ! اوه » : دوباره گفتم
روي پاهایم پریدم و از دستان بی حرکت ادوارد رها شدم . از صبح زیرپوش و لباس زیر سیلکی را که براي خواب
می پوشیدم عوض نکرده بودم . پارچه ي آّبی را از سر راه کنار زده و به شکم ام خیره شدم.
« غیر ممکنه » : زمزمه کردم
من تجربه اي با حاملگی یا نوزادان یا هرچیزي که متعلق به دنیاي اینها بود نداشتم ، اما احمق هم نبودم . به قدر کافی
فیلم و سریال دیده بودم که بدانم قضیه اینطور پیش نمی رود . من فقط پنج روز عقب بودم . اگر در این مدت کوتاه
حامله شده بودم ، بدنم حتی فرصت نداشت این حقیقت را در خود ثبت کند . دچار تهوع صبحگاهی نمی شدم . عادت
غذایی و خوابیدن ام تغییر نمی کرد .
و به طور حتم ، این برآمدگی هرچند کوچک ولی مشخصی بین لگن هایم نداشتم .
کمرم را جلو و عقب کردم تا از هر زاویه نگاهش کنم ، جوري که انگار برآمدگی در نور مناسب از بین رفتنی بود .
انگشتانم را روي قلنبه ي کوچک کشیدم و از سختی و استحکام آن زیر پوست دستم تعجب کردم .
چراکه با برآمدگی یا بدون آن ، با قاعدگی یا بدون آن - که مطمئنا اکنون بدون آن بود ، « غیر ممکنه » : دوباره گفتم
با اینکه من در تمام عمرم یک روز هم عقب نیفتاده بودم - امکان نداشت که من حامله باشم . محض رضاي خدا ،
تنها کسی که در تمام عمرم با او سکس داشتم یک خون آشام بود .
ادوارد ، یک خون آشام که اکنون بدون اثري از حرکت ، روي زمین یخ زده بود .
پس حتما توضیح دیگري وجود داشت . من مشکلی داشتم . بیماري مخصوص به آمریکاي جنوبی که تمام علائم
حاملگی را داشت . فقط سرعتش بیشتر بود.
و سپس چیزي به خاطر آوردم . یک تحقیق اینترنتی صبحگاهی که به نظرم قرن ها از آن گذشته بود . در حالی که
پشت میزم در خانه چارلی نشسته بودم و نور خاکستري رنگ از پنجره داخل می تابید ، روي کامپیوتر کهنه ام به یک
صفحه ي اینترنتی به نام "خون آشام ها، الف تا ي" خیره شده بودم . کمتر از بیست و چهار ساعت از زمانی که
جیکوب بلک مرا با افسانه هاي کوئیلیت که خود هنوز باور نداشت جذب می کرد و به من میگفت ادوارد یک خون
آشام است ، می گذشت . مشتاقانه اولین پست هاي سایت را بررسی کرده بودم که به تمام افسانه هاي خون آشامی
دور دنیا تقدیم شده بود. داناگ فیلیپینی ، استري عبري ، واراکولاکی رومانیایی ، استرگونی بنفیچی ایتالیایی
- افسانه اي که بر اساس اولین برخورد پدر شوهر من با ولتوري ها بود ، که من آن زمان چیزي راجع به آن
نمی دانستم - وقتی افسانه ها بیشتر و بیشتر غیر معمول به نظر می رسیدند ، دقت و توجه من نیز کمتر و کمتر شده
بود . فقط قسمت هاي مبهمی از آخرین پست ها را به خاطر داشتم . همه شان به نظر داستان هاي رویایی و
بهانه هایی جهت توجیه مسائلی مانند میزان مرگ نوزادان یا خیانت در زناشویی به نظر می رسیدند . " نه
عزیزم من با کسی رابطه ندارم . اون زن زیبایی که تو دیدي از خونه بیرون رفت فقط یه پري
خون آشام بود . خیلی خوش شانسم که جون سالم به در بردم." - البته از زمانی که من با تانیا آشنا شده
بودم بعضی از این بهانه ها به نظر حقیقت محض می رسید - یک داستان در مورد زنان نیز وجود داشت. "چه طور
می تونی منو متهم به خیانت کنی ؟ فقط به این دلیل که تو از یک سفر دریایی دوساله برگشتی و
من حامله ام ؟ تقصیر اون خون آشام بود که منو با قدرت هاي خودش هیپنوتیزم کرد."
این قسمتی از تعریف یک مرد خون آشام بود . توانایی او براي تولید مثل با شکار بی چاره اش .
سرم را تکان دادم. مبهوت بودم، ولی...
به ازمه و روزالی اندیشیدم . خون آشام ها قادر به تولید مثل نبودند. اگر چنین چیزي امکان داشت، روزالی تا کنون
راهی پیدا کرده بود . افسانه ي مردان خون آشام چیزي جز دروغ نبود .
جز اینکه... خب تفاوتی وجود داشت. روزالی نمی توانست حامل بچه باشد ، چراکه در وضعیتی که هنگام تبدیل شدن به
خون آشام داشت ، منجمد شده بود . بدون تغییر و بدن زنان انسان می بایست براي حاملگی تغییر می کردند . تغییر
ماهانه ي شکل بدن و هم چنین تغییرات بیشتري که براي آماده سازي یک کودك در حال رشد لازم بود . بدن روزالی
توانایی تغییر نداشت .
اما بدن من می توانست تغییر کند. بدن من تغییر کرده بود. برآمدگی اي را که دیروز روي شکم ام وجود نداشت لمس
کردم.
تمام مردان انسان ، از زمان بلوغ تا مرگ بی نغییر باقی می ماندند . قسمتی اطلاعات که از جایی خوانده بودم به یادم
آمد : چارلی چاپلین در هفتاد سالگی صاحب جوان ترین فرزند خود شد . مردان چیزي مانند دوران حمل فرزند و یا
دوران باروري را تجربه نمی کردند .
و البته ، وقتی همسران آنها توانایی حمل نداشتند ، چه کسی می توانست بداند که آیا مردان خون آشام توانایی بچه دار
شدن دارند یا نه ؟ کدام خون آشام روي کره زمین لزوم آزمایش این فرضیه را با یک زن انسان حس کرده بود ؟ و یا
تمایل آزمایش آن را ؟
تنها یک نفر به ذهنم می رسید .
قسمتی از مغزم این حقایق ، خاطرات و گمان ها را بررسی می کرد ، در حالی که قسمت دیگر آن که وظیفه ي تکان
دادن بدن ، حتی کوچکترین ماهیچه را بر عهده داشت ، از انجام فعالیت هاي نورمال نیز بازمانده بو د. لبهایم تکان
نمی خوردند ، با اینکه می خواستم به ادوارد خواهش کنم برایم توضیح دهد چه در حال رخ دادن بود . باید به سمتی که
او نشسته بود می رفتم ، لمسش می کردم اما بدنم از دستورات مغزم اطاعت نمی کرد . فقط می توانستم در حالی که
انگشتانم را به نرمی روي برآمدگی شکم ام می فشردم ، به چشمان وحشت زده ام در آینه خیره شوم .
و سپس ، همانند رویاي شفاف دیشب، صحنه ناگهان عوض شد . تمام چیزي که در آینه می دیدم کاملا متفاوت بود ،
با اینکه در واقع هیچ چیز واقعا عوض نشده بود .
چیزي که تمام محیط را برایم تغییر داد ، تکان کوچکی بود که از داخل برآمدگی به انگشتانم وارد شد .
در همان لحظه تلفن ادوارد به صدا درآمد . مصصم و مصرانه . هیچ کداممان حرکت نکردیم . دوباره و دوباره زنگ
خورد . در حالی که انگشتانم را روي دلم فشار می دادم ، منتظر سعی کردم صداي تلفن را از مغزم مهار کنم . نگاهم در
آینه دیگر وحشت زده نبود . متفکر بود . به سختی متوجه اشک هاي عجیب و بی صدایی شدم که از گونه هایم پایین
می چکید .
تلفن به زنگ خوردن ادامه داد . دلم می خواست ادوارد جواب می داد . من در حال تجربه ي یک لحظه بودم ، احتمالا
مهم ترین لحظه ي عمرم .
زنگ! زنگ! زنگ!
سرانجام، صداي آزاردهنده ي تلفن به چیزهاي دیگر غالب شد . من کنار ادوارد زانو زدم، فهمیدم که با دقت بیشتري
حرکت می کنم . نسبت به هم حرکتم هزار بار دقیق تر بودم . جیبهایش را گشتم تا تلفن را پیدا کنم. انتظار داشتم
دستش را دراز کند و خود جواب تلفن را بدهد اما او کاملا بی حرکت بود .
شماره را شناختم و می دانستم که چرا تماس گرفته است.
صدایم بهتر از قبل نبود . گلویم را صاف کردم. « سلام آلیس »
« ؟ بلا؟ بلا؟ حالت خوبه »
« ؟ آره. ام... کارلایل اونجاست »
« ؟ آره. چی شده »
« من خودم صد در صد مطمئن نیستم »
صدایش محتاط بود . از آن سوي گوشی کارلایل را صدا زد و قبل از اینکه بتوانم سوال اولش را « ؟ ادوارد خوبه »
« ؟ چرا گوشی رو برنمی داشت » : جواب دهم پرسید
« نمی دونم »
« ... بلا... چی شده؟ من همین الان دیدم »
« ؟ چی دیدي »
« کارلایل اومد » : سکوت . بلاخره او گفت
حس کردم آب یخ به رگ هایم تزریق شده است . اگر آلیس تصویر من با یک کودك چشم سبز و صورتی پریایی در
آغوشم دیده بود حتما می گفت ، نمی گفت ؟
در آن نیم لحظه اي که منتظر بودم کارلایل پاي تلفن حاضر شود ، تصویري که فکر می کردم آلیس دیده بود ، پشت
پلک هایم رقصید . یک کودك کوچک و زیبا ، زیبا تر از کودك رویایم ، یک ادوارد کوچک در آغوش من . گرما جاي
یخ را در رگهایم پر کرد .
« ؟ بلا؟ کارلایل هستم. چی شده »
نمی دانستم چه گونه پاسخ دهم . آیا به نتیجه گیري من می خندید؟ می گفت که دیوانه شدم؟ آیا دوباره در « ... من »
« ؟ من کمی نگران ادوارد ام . خون آشام ها می تونن شوك زده بشن » ؟ حال دیدن رویایی رنگی بودم
« ؟ بهش صدمه اي وارد شده » . صداي کارلایل ناگهان مبرم بود
« نه ، نه . فقط سورپرایز شده » : به او اطمینان دادم
« بلا من متوجه نمی شم »
« حامله باشم » : نفس عمیقی کشیدم « ... من فکر می کنم... خب ، من فکر می کنم که... شاید... ممکنه من »
ضربه ي کوچک دیگري به شکم ام وارد شد ، گویی در تایید حرف من بود.
بعد از مکثی طولانی ، آموزش درمانی کارلایل دست به کار شد .
« ؟ اولین روز آخرین قاعدگی ات کی بود »
محاسبات ذهنی اش را آنقدر انجام داده بودم که بتوانم با حتم پاسخ دهم . « شانزده روز قبل از عروسی »
« ؟ چه احساسی داري »
ممکنه احمقانه به نظر برسه ، » . و صدایم شکست. قطره اشک دیگري از گونه هایم جاري شد « یه حس عجیب »
ببینید... می دونم واسه همه ي این چیزا خیلی زوده . شاید من دیوانه شدم . اما من رویاهاي عجیب غریب می بینم و
همیشه دارم می خورم و گریه ام می گیره و بالا میارم و ... و... قسم می خورم همین الان یه چیزي توي من حرکت
« کرد
ادوارد سرش را بالا آورد.
من آهی از سر آسودگی کشیدم .
ادوارد دستش را براي تلفن دراز کرد ، چهره اش سفید و سخت بود .
« ام... فکر کنم ادوارد می خواد باهاتون صحبت کنه »
« گوشی رو بده بهش » : کارلایل با صداي سختی گفت
نیمه مطمئن از توانایی ادوارد براي صحبت کردن ، تلفن را در دستش گذاشتم .
« ؟ این ممکنه » : او زمزمه کرد
براي مدتی طولانی ادوارد خیره به هیچ ، با نگاهی خالی ، گوش می داد .
در حال صحبت بازویش را دور من انداخته و به خودش نزدیکتر کشید . « ؟ و بلا چی »
« بله. بله. این کارو می کنم » : او براي مدتی که بسیار طولانی به نظر رسید گوش فرا داد و گفت
او تلفن را قطع کرده و بلافاصله شماره ي دیگري گرفت.
« ؟ کارلایل چی گفت » : من بی طاقت پرسیدم
« فکر می کنه که تو حامله باشی » : ادوارد با صدایی بی روح پاسخ داد
این کلمات لرزه ي گرمی به ستون فقرات من فرستادند . ضربه ي کوچک درونم لرزید .
« ؟ الان با کی تماس گرفتی » : وقتی دوباره تلفن را مقابل گوشش گرفت، پرسیدم
« به فرودگاه . می ریم خونه »
ادوارد بدون مکث ، بیشتر از یک ساعت پاي تلفن بود . حدس می زدم در حال برنامه ریزي پرواز برگشت مان باشد ،
اما مطمئن نبودم چرا که او انگلیسی صحبت نمی کرد . انگار عصبانی بود ، دفعات زیادي از میان دندانهایش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#44
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۸ عصر
صحبت
کرد .
همزمان با بحث کردن در حال جمع کردن وسایل بود . همانند یک گردباد خشمگین اطراف اتاق می چرخید و به جاي
خرابی، به اتاق نظم و ترتیب می بخشید . بدون نگاه کردن تعدادي لباس روي تخت انداخت و من به این نتیجه رسیدم
که زمان لباس پوشیدن من است . در مدتی که من لباس می پوشیدم با حرکات آشفته و ناگهانی به بحث ادامه داد .
وقتی دیگر تحمل انرژي خشمگینی که از او ساطع می شد را نداشتم به آرامی اتاق را ترك کردم . تمرکز دیوانه ي او
باعث تهوع من می شد . نه مانند تهوع صبحگاهی فقط از نوع ناراحت کننده اش . من جاي دیگري منتظر عوض شدن
حال اش می شدم . نمی توانستم با این ادوارد یخی و متمرکز که راستش ، کمی مرا می ترساند صحبت کنم .
بار دیگر به آشپزخانه رسیدم . بسته اي چوب شور روي میز بود . بی هدف شروع به جویدن کردم و از پنجره به ماسه و
صخره ها و درختان و اقیانوس خیره شدم . همه چیز در نور آفتاب می درخشید .
کسی از درونم ضربه زد.
« می دونم. منم دلم نمی خواد برم » : گفتم
کمی به بیرون زل زدم . اما ضربه زننده پاسخی نداد .
« ؟ نمی فهمم. چه مشکلی هست » : زمزمه کردم
شگفت آور ، مطمئنا بود . حتی تحیرانگیز . اما مشکل؟
نه.
پس چرا ادوارد انقدر عصبانی بود ؟ او کسی بود که با صداي بلند آرزوي یک ازدواج زود هنگام را کرده بود .
سعی کردم برایش دلیلی پیدا کنم.
شاید خواست ادوارد مبنی بر رفتن ما به خانه زیاد هم گیج کننده نبود . او می خواست کارلایل مرا معاینه کند ، مطمئن
شود که گمان هاي من درست هستند ، اگرچه در این مرحله هیچ گونه شکی در ذهن من باقی نمانده بود . احتمالا آنها
می خواستند بدانند من چرا انقدر زیاد در حاملگی پیش رفته ام . با این ضربه ها و برآمدگی و تمام اینها . این چیزها
نورمال نبود .
به قضیه که فکر کردم، مطمئن بودم که از آن سر در آورده ام. او حتما نگران بچه بود. من هنوز به مرحله ي نگرانی
نرسیده بودم. مغز من دیرتر از مال ادوارد کار می کرد. من هنوز درگیر تصویري بودم که مغزم قبلا ساخته بود: کودك
کوچک با چشمان ادوارد، سبز، همانند چشمان ادوارد زمانی که انسان بود، آرام و ساده آرمیده در آغوش من. امیدوار
بودم که دقیقا چهره ي ادوارد را داشته باشد. بدون هیچ شباهتی به من.
جالب بود که این تصویر چه قدر ناگهانی و لازم بود . از اولین تماس کوچک ، تمام دنیا برایم عوض شده بود . جایی
که قبلا یک چیز وجود داشت که بدون آن زندگی برایم ناممکن بود ، حالا دو چیز وجود داشت . تقسیمی وجود نداشت
عشق من بین آن دو تقسیم نشده بود ، اینطور نبود . گویی در آن لحظه قلبم متورم و اندازه اش دوبرابر شده بود . تمام
آن جاي اضافه اکنون پر شده بود . این افزایش ظرفیت تا اندازه اي برایم گیج کننده بود .
من هیچ وقت قبلا رنج و کناره گیري روزالی را درك نکرده بودم . هیچ گاه خودم را یک مادر نمی دیدم . هیچ گاه این
را نخواسته بودم . برایم قول دادن به ادوارد براي گذشتن از بچه اهمیتی نداشت. چون بچه داشتن برایم اهمیتی
نداشت . کودکان در واقع هیچ گاه برایم جذابیتی نداشتند . موجوداتی پر سر و صدا بودند که همیشه نوعی مایع از آنها
آویزان بود . هیچ وقت کاري به کار بچه ها نداشتم . وقتی به رنه و داشتن فرزندي دیگر فکر میکردم ، همیشه برادري
بزرگتر را در ذهن داشتم ، کسی که از من مراقبت کند ، نه برعکس .
این بچه ، بچه ي ادوارد ، داستان کاملا متفاوتی بود .
او را همانند هوایی که تنفس می کردم می خواستم ، خواستنش برایم یک انتخاب نبود ، یک نیاز بود.
شاید من خیالپردازي بدي داشتم . شاید به این دلیل بود که نمی توانستم قبل از زمانی که خود متاهل بودم ، تصور کنم
که ازدواج را دوست داشته باشم . نمی توانستم قبل از زمانی که خود بچه دار شدم ، تصور کنم که بچه را دوست داشته
باشم...
وقتی دستم را روي شکم ام گذاشته و منتظر ضربه ي بعدي شدم ، اشکهایم دوباره روي گونه هایم جاري شدند.
« ؟ بلا »
برگشتم . با صداي او هشیار شده بودم . صدایش زیادي سرد بود . زیادي محتاط . چهره اش با صدا همخوانی داشت ،
سخت و بی حالت .
و سپس گریه ام را دید.
« ؟ بلا! درد می کشی » : در یک لحظه اتاق را طی کرد و دستانش را روي صورتم گذاشت
« ... نه..نه »
نترس ، تا شانزده ساعت دیگه می رسیدم خونه . همه چیز درست میشه . وقتی برسیم » : مرا به سینه اش فشرد
« کارلایل حاضر خواهد بود . این موضوع رو حل می کنیم . تو چیزیت نمیشه
« ؟ منظورت چیه که این موضوع رو حل می کنید »
قبل از اینکه اون چیز بتونه به هر قسمتی از تو صدمه بزنه میاریم اش » : خود را عقب کشید و در چشمانم خیره شد
« بیرون . نترس . من نمی ذارم بهت صدمه بزنه
« ؟ اون چیز » : نفسم گرفت
لعنتی ، یادم رفته بود که گوستاوو قرار بود امروز بیاد . الان » : ناگهان او نگاهش را از من به سمت درب ورودي گرفت
« از شرش خلاص می شم و برمی گردم
براي تکیه به پیشخوان چنگ زدم . زانوهایم می لرزیدند.
ادوارد ضربه زننده ي کوچک مرا یک چیز خوانده بود . گفته بود کارلایل آن را بیرون میاورد .
« نه » : زمزمه کردم
پس من اشتباه فهمیده بودم . او اصلا به بچه اهمیتی نمی داد . او می خواست بچه را بیازارد . تصویر زیباي درون
ذهنم به سرعت به چیز تاریکی عوض شد . کودك نازنینم در حال گریه بود و بازوان من ضعیف تر از آن که
محفاظت اش کنند .
چه می توانستم بکنم؟ آیا می توانستم متقاعدشان کنم ؟ اگر نمی توانستم چه ؟ آیا این توضیح سکوت عجیب آلیس
پشت تلفن بود ؟ آیا آلیس این را دیده بود ؟ دیده بود که کارلایل و ادوارد آن کودك رنگ پریده و کامل را قبل از اینکه
فرصت زندگی داشته باشه می کشند ؟
این غیر ممکن بود . من اجازه ي چنین چیزي را نمی دادم . « نه » : دوباره نجوا کردم
شنیدم که ادوارد دوباره به زبانی پرتغالی صحبت می کرد . دوباره در حال بحث بود . صدایش نزدیک تر شد و شنیدم
که با غضب غرید . سپس صداي دیگري شنیدم . آرام و محجوب . صداي یک زن .
ادوارد جلوتر از او به آشپزخانه آمد و کنار من ایستاد . اشک ها را از صورتم زدود و در گوشم از میان لبهاي به هم
فشرده اش زمزمه کرد :
اگر ادوارد انقدر عصبانی و سرسخت « اصرار می کنه که غذایی رو که آورده بذاره و بره . برامون شام درست کرده »
« اینا بهانه است. می خواد مطمئن بشه که من هنوز نکشتمت » . نبود می دانستم که اکنون چشمهایش را می چرخاند
در انتها صدایش به سردي یخ شد .
کوئر با ظرفی در دستانش وارد شد . آرزو کردم که اي کاش پرتغالی یا اسپانیایی بلد بودم تا بتوانم از این زن که براي
اطمینان از سلامت من یک خون آشام را عصبانی کرده بود ، تشکر کنم .
چشمهایش بین ما دوتا چرخید . دیدم که رنگ چهره و خیسی چشمانم را بررسی کرد . در حالی که چیزي را من من
می کرد که من نمی فهمیدم ، ظرف را روي پیشخوان گذاشت .
ادوارد چیزي به او پراند . تا به حال ندیده بودم که او انقدر بی نزاکت رفتار کند . او برگشت تا برود و حرکت دامن بلند
او بوي غذا را به صورت من کشاند . بوي شدیدي بود . پیاز و ماهی . دهانم را بستم رو به سمت سینک شتافتم . ادوارد
دستش را روي پیشانی ام قرار داد و صداي زمزمه ي آرامش دهنده اش را از میان غرش درون گوشهایم شنیدم .
دستانش براي لحظه اي ناپدید شدند و من صداي باز و بسته شدن در یخچال را شنیدم. به لطف او، بوي غذا به همراه
صداي در قطع شد و دستان ادوارد دوباره براي خنک کردن پیشانی خیس و چسبناك من شتافتند. حالم به سرعت بهتر
شد .
در حالی که گونه هایم را نوازش می کرد دهانم را پاك کردم .
ضربه ي آزمایشی کوچکی در شکم ام نواخته شد .
« همه چیز مرتبه... ما خوبیم » : به سمت برآمدگی فکر اندیشیدم
ادوارد مرا چرخاند و به آغوش کشید . سرم را روي شانه هایش استراحت آسودم ، دستانم ناخودآگاه روي شکم ام جمع
شدند .
صداي بریده شدن نفس کسی را شنیدم و بالا را نگاه کردم .
زن هنوز آنجا بود و دستانش طوري به جلو باز شده بودند که گویی دنبال راهی براي کمک می گشت . چشمان گشاده
و خیره اش به برآمدگی روي شکم من خیره شده و دهانش با وحشت باز مانده بود .
سپس صداي بریده شدن نفس ادوارد را نیز شنیدم و او در حالی که مرا کمی به پشت سر هل می داد ، چرخید و رو به
زن ایستاد . دستانش دور کمر من حلقه شدند گویی می خواست مانع جلو رفتن من شود .
ناگهان کوئر شروع به فریاد زدن کرد . بلند ، عصبانی ، کلمات نامفهومش مانند چاقو سرتاسر اتاق به پرواز درآمدند .
مشت کوچکش را در هوا بلند کرد و با تکان دادن آن به سمت ادوارد ، دو قدم جلوتر آمد . در کنار وحشی گري هایش
دیدن ترس درون چشمانش کار سختی نبود .
در حالی که من بازوانش را از ترس براي زن ، می فشردم ادوارد جلوتر رفت . اما زمانی که او سخنرانی زن را قطع کرد
لحنش مرا متعجب ساخت ، به خصوص با در نظر گرفتن رفتاري که ادوارد با او داشت ، آن هم زمانی که اینطور در
مقابلش جیغ نمی زد . اکنون صدایش آرام بود . ملتمسانه . جدا از آن لحنش نیز متفاوت بود . از انتهاي گلویش حرف
می زد و وزن آن از بین رفته بود . فکر نمی کنم هنوز به زبان پرتغالی صحبت می کرد .
براي لحظه اي ، زن با تعجب به او خیره شد . و در حالی که یک سوال طولانی را به همان زبان بیگانه پرسید ،
چشمانش باریک و باریکتر شدند .
به چهره ي ادوارد خیره شدم که غمگین و جدي شد و سپس یک بار با سر تایید کرد . زن قدمی به عقب برداشت و
روي سینه اش صلیب کشید .
ادوارد دستش را به سمت او دراز کرد و دست دیگر را روي گونه ام گذاشت . او دوباره با عصبانیت جواب داد و دستانش
را به سمت ادوارد تکان داد و برایش قیافه گرفت . وقتی حرفش تمام شد ، ادوارد دوباره با همان صداي آرام و مبرم
قبلی صحبت کرد .
چهره ي زن عوض شد . وقتی ادوارد صحبت می کرد ، او با شک و تردید واضح در نگاهش به ادوارد می نگریست و
مدام نگاهش را به من می انداخت . حرف ادوارد تمام شد و به نظر می رسید زن به چیزي می اندیشد . نگاهش بین ما
دوتا چرخید و سپس ، گویی ناخودآگاه ، قدمی به عقب برداشت .
او با دستانش شکلی همانند یک بادکنک را نشان داد که از شکم اش بیرون پرید. من خیره شدم . آیا افسانه هایش
درباره ي خون آشام هاي درنده این را نیز در بر داشتند ؟ آیا ممکن بود او در مورد چیزي که درون من در حال رشد بود
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#45
۱۳۹۹-۱۱-۱۷، ۰۹:۲۸ عصر
اطلاعی داشته باشد ؟
او این بار عمدي چند قدم به جلو برداشت و چند سوال پرسید که ادوارد با عصبانیت جواب داد . سپس ادوارد سوالی
پرسید . زن مکث کرده و سپس به آرامی سر تکان داد . وقتی ادوارد دوباره صحبت کرد صدایش چنان دردناك بود که
نگاهم را به خود جلب کرد . صورت اش غرق در اندوه بود .
در جواب ، کوئر به قدري جلو آمد که بتواند دستش را روي دستان من بالاي برجستگی شکم ام ، بگذارد . او یک کلمه
به پرتغالی گفت .
سپس برگشت . شانه هایش طوري خم بودند که انگار این مکالمه پیرترش کرده بود . « مورت » : به آرامی آهی کشید
« مورت : مرگ » . آنقدر اسپانیایی می دانستم که معنی آن لغت را بفهمم
ادوارد دوباره یخ زده بود ، با نگاه شکنجه دیده اش رفتن او را تماشا کرد . لحظاتی بعد ، صداي روشن شدن موتو قایقی
به گوش رسید و بعد در دوردست ناپدید شد .
ادوارد تا زمانی که من به سمت دستشویی راه بیفتم حرکتی نکرد . سپس دستانش شانه هاي مرا گرفتند .
صدایش زمزمه اي از رنج بود . « ؟ کجا می ري »
« می رم دوباره مسواك بزنم »
« نگران چیزي که اون گفت نباش . اینها چیزي جز افسانه نیستند . دروغ هایی که براي سرگرمی گفته می شن »
با اینکه این کاملا حقیقت نداشت . انگار من می توانستم چیزي را « من از حرفهاش چیزي متوجه نشدم » : به او گفتم
فقط به خاطر اینکه افسانه بود نادیده بگیرم . زندگی من از هر طرف با افسانه ها پر شده بود . همه شان در زندگی من
حقیقت داشتند .
« من مسواك ات رو جمع کردم. الان میارم »
او جلوتر از من به اتاق خواب شتافت .
« ؟ زود حرکت می کنیم » : صدا زدم
« به محض اینکه تو حاضر بشی »
در حالی که صبر کرد تا کار من تمام شود ، طول اتاق را در سکوت طی کرد . کارم که تمام شد مسواك را به او
برگرداندم.
« من ساك ها رو می برم کنار قایق »
« ... ادوارد »
« ؟ بله » : او برگشت
می شه مقداري غذا براي راه برداري ؟ که » : درنگ کردم . سعی داشتم راهی پیدا کنم تا چند ثانیه تنها باشم. گفتم
« ؟ اگه دوباره گرسنه شدم
نگران هیچ چیز نباش . تا چند ساعت دیگه به کارلایل می رسیم . این به زودي تموم » : چشمانش نرم بودند « البته »
« میشه
از آنجاییکه به صدایم اعتماد نداشتم ، فقط سر تکان دادم .
او برگشت و با چمدان هایی بزرگ در هر دست از اتاق خارج شد .
من از جا پریدم و تلفنی را که روي پیشخوان جا گذاشته بود چنگ زدم . خیلی دور از ادوارد بود که چیزي را فراموش
کند . که آمدن گوستاوو را فراموش کند . که تلفن اش را اینجا جا بگذارد . آنقدر مضطرب بود که به سختی خودش را
حفظ می کرد .
تلفن را گشودم و شماره هاي برنامه ریزي شده را گذراندم . خوشحال بودم که صدایش را قطع کرده ، می ترسیدم
مچ ام را بگیرد . آیا الان کنار قایق بود؟ یا برگشته بود ؟ اگر زمزمه می کردم ، آیا می توانست صدایم را از آشپزخانه
بشنود؟
شماره اي که می خواستم را پیدا کردم . شماره اي که تا به حال هیچ وقت در زندگی ام نگرفته بودم . آن را گرفته و
امیدوارانه منتظر ماندم.
« ؟ الو » : صدایش مانند موسیقی بادهاي طلایی پاسخ
زمزمه کردم:روزالی؟بلا هستم.خواهش میکنم...تو باید کمکم کنی

پایان کتاب اول:بلا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#46
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۰ عصر
کتاب دوم:جیکوب
فصل هشتم:منتظرم که این جنگ لعنتی دیگه شروع بشه.
« !؟ اَه ، خدایا ، پل لعنتی مگه تو خودت خونه نداري »پل که روي کاناپهي من لم داده بود و یه مسابقهي بیسبال مسخره رو توي تلوزیون مزخرف من نگاه میکرد ، بهمنیشخند زد و خیلی آروم یه دوریتو (نوعی چیپس) از تو بسته اش برداشت و یه تیکه تو دهنش گذاشت .« ! اگه اینو خودت نیوورده باشی من میدونم و تو » : گفتمخواهرت بهم گفت بیام و با هرچی دوست دارم از خودم پذیرایی » : و ادامه داد « نه » در حالیکه جویدن جواب داد« کنم« ؟ ریچل خونه ست » : سعی کردم صدامو عوض کنم تا معلوم نشه دلم می خواد با مشت بکوبم تو صورتشاما نشد ، اون دستم رو خونده بود . بسته چیپسو انداخت پشتش . روي کوسن ها لم داد و صداي خرد شدن چیپس هابیا ببینم » : بلند شد . پل دستهاش رو بالا آورد ، اونها رو نزدیک به صورتش مشت کرد و مثله یه بکسور گارد گرفت« بچه ، من نیازي ندارم ریچل ازم مراقبت کنه« آره جون خودت ، انگار من نمی دونم در اولین فرصت با گریه مستقیم میري پیشش » : من غریدممن نمیرم پیش یه دختر گله کنم ، اگه تو بتونی وارد یه » : اون خندید . روي کاناپه ولو شد و دستهاش رو پایین آورد« ؟ دعواي شانسی بشی ، این فقط بین ما دوتا باقی میمونه و بالعکس ، درسته« درسته » : خوب بود که ازم براي مبارزه دعوت میکرد . من بدنم رو شل کردم ، جوریکه انگار تسلیم شدم و گفتمپل نگاهش رو دوباره به طرف تلوزیون برگردوند .من به طرفش خیز برداشتم .وقتی مشتم به صورتش برخورد کرد ، دماغش صدایی داد که دلم رو خنک کرد . پل به طرفم چنگ انداخت اما منقبل از اینکه دستش بهم برسه ، با بسته ي دوریتو تو دستم جا خالی دادم .« ! دماغم رو شکوندي احمق » : پل گفت« ؟ فقط بین ما دوتا ، درسته »رفتم چیپسها رو یه گوشه بذارم و وقتی که برگشتم پل در حال جا انداختن بینی شکستهاش بود ، قبل از اینکههمونجوري کج جوش بخوره . خون بند اومده بود و اون قسمتی که از بینیش جاري شده بود و روي لب و چانهاشمیچکید انگار منبعی نداشت . در حالیکه بینی شکسته شدهاش رو تکون میداد تا جا بیوفته فحش می داد و نالهمی کرد .« خیلی آدم آزاري جیکوب ، باور کن ترجیح می دم با لیا بگردم »واي خیلی ناراحت شدم ، شرط می بندم که لیا خوشحال می شه بفهمه می خواي باهاش وقت بگذرونی ، شرط »« می بندم که این قلبشو خیلی تسکین میده« ... فراموش کن که گفتم »« البته. از دهنم در نمیره »و دوباره روي کاناپه لم داد و شروع کرد به پاك کردن باقیمانده خونی که رو یقه تیشرتش « لعنتی » : پل غرغر کردمونده بود .و دوباره چشمهاش رو به طرف بازي برفکی بیسبال برگردوند . « تو خیلی سریعی . اینو باید اعتراف کنم »لحظه اي واستادم و بعد آروم ، درحالی که داشتم چیزي در مورد دزدي زمزمه می کردم ، به طرف اتاقم راه افتادم .قبلا ها ، می تونستی همیشه رو دعوا کردن پل حساب کنی. لازم نبود بزنیش ، هر توهین کوچیکی جواب می داد .هر موضوعی ممکن بود باعث بشه که پل کنترلش رو از دست بده . حالا که من واقعاً دلم دعوا و کتک کاريمی خواست ، جوري که درخت ها رو از جا درآره ، اون تصمیم گرفته بود خیلی خوددار و ملایم باشه .یعنی این به اندازه کافی بد نبود که چهار نفر از گروه نشانه گذاري کرده بودند ؟اما این مسخرهبازي کی تموم میشد؟! محض رضاي خدا ، این افسانه ها قرار بود نادر باشن ، این قضیه ي "عشق درنگاه اول" اجباري حال منو به هم میزد .چرا باید واسه خواهر من اتفاق میفتاد؟ اونم با پل؟زمانی که ریچل ، خرخونی که زودتر از موقع فارغ التحصیل شده بود ، براي تعطیلات تابستون از واشنگتن برگشت ،بزرگترین نگرانی من این بود که چه طور این رازها رو ازش مخفی نگه دارم . من به پنهون کاري تو خونه خودم عادتنداشتم . این باعث میشد تا با دوستایی مثل امبري و کوئیل که همیشه مجبور به پنهانکاري بودند احساس همدرديکنم چون والدینشون چیزي راجع به گرگینه بودن بچه هاشون نمیدونستن . مادر امبري فکر میکرد این سرکشیها بهخاطر گذر از مرحله نوجوانی هست . امبري در حال حاضر در تنبیه بود و نمی تونست شبها از خونه بره بیرون ، اما اینمسئله دست خودش نبود . مادرش هر شب اتاقش رو چک می کرد و هر شب هم می دید که اتاق خالیه ، عصبانیمی شد و سر امبري فریاد می کرد و اون هم در سکوت فقط گوش می داد . و روز بعد دوباره روز از نو روزي از نو. ماسعی کردیم با سم صحبت کنیم تا به امبري سخت نگیره و اجازه بده که مادرش در جریان قضایا باشه ، اما امبريمیگفت که نتبیه براش اهمیت نداره و راز ما خیلی مهمتره.من مجبور به رازداري بودم ، اما دو روز بعد که ریچل به خونه اومد ، پل اونو تو ساحل دیدم و... عشق واقعی ! و وقتیکهتو نیمه دیگه ات رو پیدا میکنی دیگه هیچ رازي اهمیت نداره و تمام اون داستان هاي نشانه گذاري مسخره گرگینه هاتکرار میشه .ریچل همه ي موضوع رو قبول کرد و من منم قبول کردم که بالاخره یه روزي باید بردار زن پل بشم . میدونستم کهبیلی هم خیلی از این قضیه خوشحال نیست ، اما اون بهتر از من با این موضوع کنار اومد . این روزها بیلی بیشتر از قبلبه دیدن کلیر واتر ها میرفت . من نمی فهمدیم که چه طور اونجا می تونه بهتر از اینجا باشه . پل اونجا نبود ، اما لیاکه بود .با خودم فکر کردم که شلیک یه گلوله به مغزم ، واقعا منو می کشه یا فقط یه گند به جا می ذاره تا تمیزش کنم ؟خودم رو روي تخت انداختم ، خسته بودم . از آخرین شیفت گشت ام نخوابیده بودم و الانم می دونستم که خوابمنمی بره . داشتم دیوونه میشدم . افکار مثل یه کندوي عسل جابه جا شده تو مغزم بالا و پایین می رفتن . پر سر وصدا و شلوغ . هر چند وقت یه بار بهم نیش میزدن . فکر و خیالها بیشتر شبیه زنبورهاي سرخ بودند نه زنبور عسل ،زنبور عسل بعد از یه بار نیش زدن میمیره اما این فکر و خیالها مدام به نیش زدن ادامه می دادن .این انتظار داشت منو دیوونه میکرد ؛ تقریباً چهار هفته شده بود . هرجوري بود خبرش باید تا الان می رسید . هر شببا خودم فکر میکردم که چه طور قرار بود اتفاق بیفته :چارلی پشت تلفن درحالیکه به شدت گریه میکرد خبر کشته شدن بلا و شوهرش تو یه حادثه رو میداد . یه حادثههوایی؟ جعل کردن سقوط هواپیما کار سختی بود . مگه اینکه کشته شدن یه عده از آدمها واسه حقیقی نشون دادنقضیه براي اون زالوها اهمیتی نداشته باشه. اصلا چرا اهمیت داشته باشه؟ شاید یه هواپیماي کوچیک؟ حتما اونا یههمچین چیزي واسه هدر دادن دارن .یا شاید قاتل تصمیم میگرفت تنها به خونه برگرده ، چون نتونسته بوده بلا رو با موفقیت به یکی از خودشون تبدیلکنه؟ شاید اصلا به اونجا نرسیده و بلا توي یه تصادف له و لورده شده تا اون بتونه کمی خون به دست بیاره ، چونزندگی بلا براش کم اهمیت تر از لذت خودشه ؟داستان غمگینی می شد . بلا جونش رو در یک حادثه از دست داده بود . قربانی یک کتک کاري ، یا خفگی سر میزشام ، توي یه تصادف رانندگی ، درست مثل مادر من . خیلی عادي و روزمره .آیا ادوارد اونو به خونه برمیگردوند ؟ تا بلا رو به خاطر پدرش ، چارلی ، براي همیشه اینجا خاك کنه ؟ تابوتش قبل ازرسیدن به اینجا بسته می شد . تابوت مادر من که با میخ محکم شده بود .من فقط میتونستم امیدوار باشم که ادوارد به اینجا برگرده ، جایی که دستم بهش برسه .شاید اصلاً داستانی در کار نبود . شاید چارلی یه روز به پدرم زنگ میزد تا بپرسه خبري از دکتر کالن داره یا نه ، چوناون مدتیه سر کارش حاضر نشده . خونه ي متروکه ي کالن ها و اینکه هیچ کدوم از کالنها به تلفنهاشون جوابنمیدادند ، خبرها رو توي کانال هاي دست دوم پخش می کرد و پلیس ها احتمال می دادن که قضیه قتل در کار باشه.شاید خونه بزرگ سفیدشون می سوخت و همه داخلش به دام میفتادن . البته واسه این یکی اونها به اجساد نیاز داشتند .هشت جسد انسان که بسختی اندازه درستی دارن و انقدر سوخته باشن که پزشکی قانونی و معاینه دندانی نتونه جوابیبده .هیچ کدوم از اینها نمیتونست من رو فریب بده ، اگر اونها نمی خواستن اثري ازشون به جا بمونه ، پیدا کردن ردپا کارسختی بود. البته من
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#47
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۱ عصر
تا ابد میتونستم دنبالشون بگردم . اگر تو تا ابد وقت داشته باشی ، میتونی تمام اون دانه هايکوچیک کاه رو تو انبار ، دونه به دونه بگردي تا بالاخره سوزن رو پیدا کنی .در حال حاضر گشتن یه انبار کاه براي من کاري نداشت . بالاخره یه چیزي واسه انجام دادن بود . از اینکه فرصتی رواز دست بدم متنفر بودم . از اینکه اگر نقشه شون فرار باشه ، بهشون وقت بدم .ما میتونستیم همین امشب حرکت کنیم، و هرکدومشون روکه میتونستیم، پیدا کنیم و بکشیم.من این نقشه رو واقعاً دوست داشتم چون به اندازه کافی ادوارد رو می شناختم تا بدونم با کشتن یک نفر از خانواده اش،فرصت دسترسی به خود ادوارد رو هم پیدا می کردم . اون براي انتقام برمیگشت و من این یه فرصت رو بهش می دادمو نمیذاشتم که برادرهام اونو گله اي شکار کنن . این جنگ فقط بین من و اون بود ، به این امید که مرد بهتر پیروزبشه .فقط به « ما نمیتونیم پیمان رو بشکونیم . بذار نقض پیمان از طرف اونها باشه » : اما سم حرف منو قبول نمی کردخاطر اینکه ما هیچ دلیلی مبنی بر اینکه کالنها پیمان رو شکستند و خطایی مرتکب شدند نداشتیم . فعلا نداشتیم . بایدروي " فعلاً " تاکید کنم چون همه می دونستن که دیر یا زود انجام شدنی بود.چه بلا به عنوان یه خونآشام برمیگشت ، یا اینکه اصلاً برنمیگشت ، در هر صورت زندگی یک انسان گرفته شده بود واین به معنی نقض پیمان بود و نقض پیمان به معنی شروع جنگ .تو اون یکی اتاق پل داشت مثل یه قاطر عرعر میکرد . شاید تلویزیون یه کمدي نشون می داد . شاید تیلیغات خنده داربود . هرچی بود رو اعصاب من راه می رفت . به این فکر افتادم که دوباره دماغش رو بشکونم . اما این پل نبود که دلممی خواست باهاش بجنگم . نه در حقیقت.سعی کردم حواسم رو با صداهاي دیگه مشغول کنم . به صداي باد که توي درختا میپیچید ، تو بدن انسان شنیدنمتفاوت بود . یه میلیون صدا توي باد بود که من با بدن انسانیم قادر به شنیدنشون نبودم.اما خوب ، گوشهاي من به قدر کافی حساس بودند . من میتونستم صداي ماشین هاي توي جادهي پشت جنگل ،توي آخرین پیچ منتهی به ساحل رو بشنوم . جاییکه میتونستی ساحل رو ببینی، منظرهاي از جزیرهها و سخرهها واقیانوس آبی بزرگی که تا افق گسترده شده بود و نگهبانان لاپوش دوست داشتند همون اطراف کمین کنند ، چونتوریست ها هیچ وقت علامت کم کردن سرعت رو کنار جاده نمی دیدند .من میتونستم صداهاي خارج از مغازهي سوغاتی فروشی روي ساحل رو بشنوم . صداي جرینگ جرینگ زنگولهيبالاي دري که باز و بسته میشد رو میشنیدم . صداي مادر امبري رو که روي صندوق پول بود و داشت رسید میدادمیشنیدم.من صداي موجهایی رو میشنیدم که در شکافهاي جزر و مدي صخرههاي ساحل حرکت میکردند . میتونستم صدايجیغ بچههایی که با موجهاي سرد دریا بازي میکردند و سعی داشتند از سر راهش کنار برن رو بشنوم و همینطورصداي شکایت مادرهاشون رو به خاطر لباسهاي خیسشون . می تونستم صداي آشنایی رو بشنوم ...انقدر به دقت گوش می دادم که صداي خنده ي مثل خر پل ، منو از جا پروند .و چون می دونستم هیچ توجهی نمی کنه خودم به توصیه .« از خونهي من برو بیرون » : ناراحت و عصبانی گفتمخودم عمل کردم . براي اینکه دوباره مجبور به دیدن قیافه پل نشم با یه حرکت سریع پنجره رو باز کردم و روي جادهپشتی پریدم . می دونستم اگه ببینمش دوباره می زنم ، اما ریچل از دونستن کارهایی که تا همین الان کرده بودم بهقدر کافی ناراحت می شد . لکه ها خون رو روي پیراهنش میدید و بدون هیچ مدرکی منو مقصر میدونست ، البته حقبا اون بود ، ولی به هر حال .با دست هاي مشت کرده توي جیبهام ، به سرعت به سمت ساحل رفتم . وقتی روي شنهاي ساحل قدم گذاشتمهیچکس دوبار بهم نگاه نکرد ، یه نکته ي خوب در مورد تابستون اینه که اگه فقط یه شلوارك تنت باشه براي کسیمهم نیست .دنبال اون صداي آشنا رفتم و به راحتی کوئیل رو پیدا کردم . اون در انتهاي جنوبی ساحل و دور از شلوغیتوریستهایی بود که کنار ساحل جمع شده بودند و مدام اخطار میداد :از آب بیا بیرون کلیر . بیا دیگه ، نه این کارو نکن ، اه! خیلی خوب بچه جدي میگم ، دوست داري امیلی سرم داد »بکشه؟ من دیگه هیچ وقت دوباره کنار دریا نمیارمت اگه تو ..... اه. نکن ......... اه! فکر میکنی این کار با مزهست؟!« ؟ واقعا این فکرو میکنی؟ کی الان داره میخنده هانوقتی من بهشون رسیدم اون بچه نوپا که در حال خنده بود ، رو از مچ پا گرفته بود . کلیر تو دستاش یه سطل داشت وشلوار جینش خیس شده بود . جلو تیشرت کوئیل یه لکه ي خیس بزرگ دیده میشد.« پنج دلار روي دختربچه شرط میبندم » : من گفتم« سلام جیک »« پایین، پایین » : کلیر جیغ کشان سطل رو به کوئیل میکوبید و میگفتعمو » : کوئیل با دقت اونو روي پاهاش زمین گذاشت . کلیر به سمت من دوید و دستهاش رو دور پاهاي من حلقه کرد« ! جی« ؟ چطوري کلیر »« کوئیل کلللللی خیس شده » : اون خندید« ؟ دارم میبینم. مامانت کجاست »به زبان بچه } « رفت ، رفت ، رفت . کلی هی یوز با کوئیل بازي کرد. دیه به خونه برنمیگده » : کلیر با شعر گفتگانه : کلیر هر روز با کوئیل بازي می کنه . دیگه به خونه برنمی گرده.}پاهاي من رو ول کرد و به طرف کوئیل دوید ، کوئیل کلیر رو روي شونهاش گذاشت .« به نظر میرسه یه نفر همبازي بدي پیدا کرده »مهمونی رو از دست دادي ، به سبک ملکه بود ، اون براي من » : و ادامه داد « دو همبازي » : کوییل اصلاح کرد« تاجگذاري کرد و بعد امیلی پیشنهاد داد که آرایش بازي جدیدشون رو روي من امتحان کنن« واو! من واقعاً متاسفم نبودم که این صحنه رو ببینم »« ! نگران نباش ، امیلی ازم عکس گرفت ، راستش ، خیلی خوشگل شده بودم »« ! خیلی ساده لوحی »« به کلیر خوش گذشت ، مهم اینه » : کوئیل شونهاش رو بالا انداختمن چشمهام رو گردوندم . بودن میون مردمی که نشانه گذاري کردن خیلی سخته . صرف نظر از اینکه تو چه مرحلهايباشن، چه یکی مثل سم در آستانه ازدواج و یا یکی مثل کوئیل که پرستار بچه ست ، این آرامش و اطمینانی که ازخودشون ساطع می کنن حال به هم زنه .کلیر روي شونههاي کوییل شروع به جیغ کشیدن و اشاره به چیزي روي زمین کرد .« سنگهاي رنگی ، کودیل! براي من ، براي من »« ؟ کدوم یکیو میخواي کوچولو ؟ این قرمزه » : کوییل گفت« نه »کوئیل روي زانوهاش نشست و کلیر جیغ زنان موهاي کوییل رو مثل افسار اسب کشید .« ؟ این آبیه رو میخواي »دختربچه از این بازي که تازه شروع کرده بود خیلی لذت میبرد . « نه ، نه ، نه » : کلیر با شعر گفتقسمت عجیب قضیه این بود که کوییل به اندازه کلیر از بازي لذت می برد . حالت خستگی که روي چهره خیلی از پدرکی وقت » : و مادرهاي توریست ، وجود داشت توي چهره کوئیل دیده نمیشد . حالتی که انگار از خودش می پرسیدنمیتونستی هیچ پدر و مادري رو ببینی که هر بازي بچهگانه و احمقانه ي فرزندش رو انجام بده . « ؟ خوابش می رسهمن کوئیل رو میدیدم که بدون اینکه حوصلهاش سر بره حدود یک ساعت با کلیر بازي پیکابو {همان بازي "داللی"که با بچه هاي کوچک انجام می شود} بازي میکرد .براي این کار کوئیل حتی نمیتونستم دستش بندازم . راستش خیلی بهش حسودیم میشد .« ؟ کوئیل تو تا حالا به قرار گذاشتن با یه دختر فکر کردي » : از کوئیل پرسیدم« ؟ هان »« نه ، نه ، زردددددد » : کلیر جیغ کشید« میدونی ، یه دختر واقعی ، یه دوستی فعلی . واسه شبهایی که از وظیفه ي پرستاري بچه برکناري »کوئیل بهم خیره شد . دهنش باز مونده بود .و وقتیکه کوئیل بهش توجه نکرد با مشتهاي کوچیکش به سر « سنگهاي رنگی ، سنگهاي رنگی » : کلیر جیغ کشیدکوئیل ضربه زد .« ؟ ببخشید کلیر ، این یکی بنفشه چطوره »« نه ، بنفش نمی خوام »: خندید« ! یه راهنمایی کن بچه. دارم التماست می کنم »« سبز » : کلیر فکر کرد و بالاخره گفتکوئیل شروع به گشتن بین سنگها کرد و چهار تا سنگ سبز رنگ از طیفهاي مختلف انتخاب کرد و بهش نشون داد .« ؟ درسته »« آره »« ؟ کدوم یکی »« همممممممممه شون »کلیر دستهاي خودش رو به هم چسبوند و جلوي کوئیل گرفت و اون هم سنگها کوچیک رو داخل دستهاش ریخت .کلیر هم خندید و فوراً با اون سنگها توي سر کوئیل زد . کوئیل هم مثله یه بازیگر تئاتر ادا درآورد که دردش گرفته وبعد روي پاهاش بلند شد و به طرف محوطه پارکینگ کنار ساحل حرکت کرد . شاید نگران بود که کلیر به خاطرلباسهاي خیسش سرما بخوره . وقتی موضوع مراقبت از کلیر مطرح بود کوئیل حتی از مادر وسواسی بچه هم بدتر بود.« هی پسر ، راجع به اون قضیه دوستی با دختر ، متاسم که تحت فشار گذاشتمت » : گفتم« نه مهم نیست . براي خودمم سئوال شد . بهش فکر نکرده بودم »شرط میبندم که اون درك میکنه . می دونی ، وقتی بزرگ شه از اینکه زمانیکه خودش یه نوزاد بود و تو واسه »« خودت یه زندگی داشتی ناراحت نمیشه« نه منم اینو میدونم . اون اینو درك میکنه »و
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#48
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۱ عصر
بعد ساکت شد و چیز دیگهاي نگفت .« ؟ اما تو این کارو نخواهی کرد. مگه نه » : من حدس زدممن نمیتونم چیزي غیر از اینو ببینم . من حتی نمیتونم تصورش کنم . من واقعا » : کوئیل با صداي آرومی گفت« نمیتونم .....کس دیگه اي رو با اون دید ببینم . دیگه به دخترها توجه نمیکنم . صورتشونو نمی بینم« این چیزایی که می گی رو بذار کنار آرایش و تاجگذاري ، شاید کلیر باید نگران رقابت از نوع دیگه اي باشه »« ؟ این جمعه بیکاري جیکوب » : کوئیل خندید و برام بوس فرستاد« راستش رو بخواي آره » : و بعد گفتم « تو رویا ببینی » : با ناز گفتم« ؟ تو تا حالا در مورد دوستی با یه دختر فکر کردي » : کوئیل مکثی کرد و گفتآه کشیدم . خودم بحث رو باز کرده بودم .« ! میدونی جیک، شاید بهتر باشه یه زندگی پیدا کنی »اون این حرف رو به عنوان شوخی نگفت ، توي صداش همدردي رو احساس کردم و این چیزي بود که بدترش میکرد.« من هم به هیچ دختر دیگه اي توجه نمی کنم کوئیل. صورتشونو نمی بینم »کوئیل هم آهی کشید.در دوردست ، بیرون از جنگل ، از جایی که غیر از ما دوتا کسی نمی شنید ، صداي زوزه اي اومد .دستهاش رو بالا برد که کلیر رو لمس کنه ، انگار میخواست مطمئن بشه که « اه لعنتی، صداي سمه » : کوییل گفت« من نمیدونم مامانش کجاست » . هنوز سر جاش هستهی تو » : و ادامه دادم « میرم ببینم چه خبره . اگه به تو احتیاج داشته باشیم بهت اطلاع میدم » : من به سرعت گفتم« چرا کلیر رو پیش کلیرواترها نمیبري ، سو و بیلی میتونن مراقبش باشن ، شاید بدونن قضیه چیه« خیله خب. تو برو جیک »من به سرعت از جا کنده شدم و شروع به دویدن کردم ، از بین راهی باریک و پر از خار و علف دویدم راهی کهکوتاهترین مسیر منتهی به جنگل بود . مستقیم به طرف جنگل میدویدم . از روي کنده درختی که آب آورده بود پریدمو مسیرم رو از بین بوته هاي گلهاي وحشی باز کردم و به دویدن ادامه دادم . خراش تیغ بوته هارو روي پوستماحساس کردم اما اهمیتی ندادم. قبل از رسیدن به درخت ها زخمشون خوب میشد .از پشت مغازهاي گذشتم و به سرعت تیر از عرض بزرگراه عبور کردم بعضی از ماشینهابراي من بوق زدند . تو فضايامن بین درخت ها سریع تر دویدم . با قدمهاي بلند مسیر رو طی میکردم . مسلما اگر در یک فضاي باز با این سرعتحرکت میکردم مردم به من خیره میشدند چون مردم عادي هرگز نمیتونستن با این سرعت بدوند . با خودم فکر کردمچه قدر جالب می شد اگه وارد یه مسابقه دومیدانی ، مثل المپیک یا یه چیزي تو همین مایه هابشم . دیدن قیافهقهرمانها و ستاره هایی که ازشون جلو میزدم میتونست خیلی جالب باشه . فقط اطمینان داشتم که بعدش ، وقتی از منتست دوپینگ میگرفتند تا مطمئن بشن که من استروئید مصرف نکردم ، توي خونم مزخرفات خیلی عجیبتر ازاستروئید پیدا میکردند .در مدت کوتاهی به جنگل رسیدم ، جاییکه نه خونهاي وجود داشت و نه جادهاي . اینجا راحت و آزاد بودم ، میتونستمتغییر کنم . ناگهان ایستادم و با چابکی شلوارکم رو درآوردم و تا کردم و با یک بند چرمی به دور قوزك پام بستم و درحالیکه هنوز خم بودم و شلوارك رو میبستم شروع به تغییر کردم . گرماي انرژي از انتهاي ستون فقراتم به طرف بالااومد و تمام بازوها و پاهام رو فرا گرفت . تمام انها فقط یه ثانیه وقت گرفت . گرماي زیادي رو در بدنم احساسمیکردم و در حالیکه مرتعش بودم به شکل دیگري در اومدم . پنجه هاي سنگین و بزرگم روي خاك کشیدم و پشتم درامتداد زمین قرار گرفت .وقتی اینجوري رو اعصابم کنترل داشتم ، تغییر شکل خیلی آسون بود . دیگه با عصبانیت ام مشکلی نداشتم ، جزاوقاتی که کنترلم رو ازم می گرفت .براي حدود نیم ثانیه ، من اون دقایق ترسناك و غیر قابل وصف اون عروسی مسخره رو به یاد آوردم . داشتم ازعصبانیت و خشم دیوونه میشدم . حتی نمیتونستم خودم رو کنترل کنم که درست کار کنم . انگار توي یه تله افتادهبودم . هیجانزده و لرزان از اینکه چرا نمیتونستم تغییر کنم و با تبدیل شدن به یه گرگینه ، اون هیولایی رو که فقطچند متر با من فاصله داشت رو بکشم . خیلی گیج کننده بود ، تنها چیزي که من رو از این کار منع میکرد این بود کهممکن بود بلا رو برنجونم . دوستانم در کنارم بودند و سرانجام زمانی که من فرصتی رو که انتظارش رو میکشیدم بهدست آوردم تا تغییر شکل بدم ، ناگهان دستوري از طرف رهبر گروه دریافت کردم . یه دستور از طرف رئیس . اگه اونشب فقط امبري و کوئیل کنارم بودند و سم حضور نداشت ، آیا می شد اون قاتل رو بکشم؟ من متنفر بودم از وقتاییکه سم قانونهایی مثل اون رو وضع میکرد . من متنفر بودم از اینکه حق انتخابی نداشته باشم . از اطاعت کردن ومطیع بودن متنفر بودم.سپس با صدایی که تو ذهنم پیچید هوشیار شدم . توي فکرام تنها نبودم.« همیشه همینقدر خودخواه » : لیا فکر کرد« درسته ، توي ذهن من ریاکاري و دورویی وجود نداره لیا » : در جواب فکر کردم« بس کنید بچه ها » : سم بهمون گفتهر دو ساکت شدیم و من احساس کردم که لیا با شنیدن کلمه بچه ها خودش رو از قضیه کنار کشید . حساس بودمثله همیشه .« ؟ کوئیل و جرید کجا هستن » : سم وانمود کرد که متوجه حرکت لیا نشده« کوئیل از کلیر نگهداري میکنه . اون رو پیش کلیرواترها میبره »« خوبه، سو ازش نگهداري میکنه »« جرید هم رفته پیش کیم . احتمالش زیاده که صداتو نشنیده باشه » : امبري فکر کردپچ پچ آرومی بین گله راه افتاد . من هم همراه اونها شروع به زمزمه کردم . بالاخره جرید هم به ما اضافه شد ، وهیچکدوم از ما شکی نداشتیم که هنوز داره در مورد کیم فکر میکنه و کسی نمیخواست بدونه که وقتی پیش کیممیره به چه کاري مشغول میشن !!سم با آرامش روي پاهاي پشتی خودش نشست و زوزه بلندي کشید . این هم یک علامت بود و هم یک دستور.محل گردهمایی گله چند مایل دورتر در سمت مشرقِ جاییکه من واستاده بودم ، بود . من با جست و خیز از وسطجنگل بزرگ به سمت محل حرکت کردم . لیا، امبري و پل هم همین کار رو کردن . لیا نزدیک بود و من خیلی زودتونستم صداي پاهاي اون رو که به صورت موازي و با فاصله از من حرکت میکرد رو بشنو م. نمیخواستیم که کنار همحرکت کنیم .« خوب ، ما نمیتونیم تمام روز رو براي اون صبر کنیم . بعدا باید خودشو به ما برسونه »« ؟ چه خبر رئیس » : پل می خواست بدونه قضیه از چه قراره« ما باید با هم صحبت کنیم، یه اتفاقی افتاده »من احساس کردم که افکار سم دور و بر من دور میزنه ، البته فقط سم نبود ، سثْ ، کالین و برادي هم همینطور بودند.کالین و برادي افراد جدید گروه بودند و امروز همراه سم براي شیفت گشتزنی رفته بودند . بنابراین هر اتفاقی که افتاده بود اونها هم اطلاع داشتند . براي من عجیب بود که چرا سثْ براي جمعآوري اطلاعات رفته بود در حالیکه امروز نوبت گشتزنی اون نبود.« سثْ بهشون بگو چی شنیدي »من سریعتر حرکت کردم که اونجا باشم . لیا هم سرعتش رو زیاد کرد . از اینکه کسی ازش تندتر بدوه متنفر بود ، سریع ترین گرگینه بودن ، تنها چیزي بود که همیشه ادعاشو داشت .و سرعتش بالاتر رفت . من پنجههامو رو به زمین فشار « اگه می تونی تو ادعا کن، احمق » : لیا عصبانی زیر لب گفتدادم و خودم رو مثله یه گلوله به جلو پرتاب کردم .« لیا ، جیک! بس کنید » : انگار سم حوصله ي مسخره بازي مارو نداشتاما هیچکدوممون سرعتشو کم نکرد .« ؟ سثْ » . سم غرید اما بیخیال شد« چارلی دنبال بیلی میگشت تا اینکه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#49
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۱ عصر
بالاخره اون رو توي خونهي ما پیدا کرد »« درسته من هم باهاش صحبت کردم » : پل اضافه کردوقتیکه سثْ اسم چارلی رو آورد انگار یه چیزي منو تکون داد . همین بود . انتظار به پایان رسیده بود . سریعتر دویدم وسعی کردم تنفس کنم اما احساس سنگینی توي ششهام داشتم . مثله یه تیکه سنگ شده بودن.کدوم یکی از داستانهاي فکر من میتونستن حقیقت داشته باشن؟چارلی کاملاً کنترلش رو از دست داده بود. مثل اینکه ادوارد و بلا هفته گذشته به خونه رسیده » : سثْ ادامه داد« برگشتنقلبم آروم گرفت .اون زنده بود . حداقل نمرده بود .قبلا متوجه نشده بودم که این مسئله چه تفاوتی میتونست ایجاد کنه . من تمام این مدت داشتم به مرده ي بلا فکرمی کردم و الان اینو فهمیده بودم . الان فهمیدم که باور نداشتم اون بلا رو زنده برگردونه . این اهمیتی نداشت . چونمن میدونستم چها تفاقی قرار بود بیفته .بسیار خوب برادرا ، خبرهاي بد رو بشنوید . چارلی با دخترش صحبت کرده بود و گفته بود که صداش خیلی سرحال »به نظر نمیومد . بلا به پدرش گفته بود که مریضه . کارلایل بلا را معاینه کرده بود و به چارلی گفته بود که بلا درآمریکاي جنوبی دچار یک نوع بیماري نادر و کمیاب شده . گفته بود که اونو قرنطینه کردن . چارلی داشت دیونه میشدچون حتی بهش اجازه نمیدادن دخترش رو ببینه . اون بهشون گفته بود که اهمیتی نمیده که مریض بشه ، اما کارلایلتسلیم نشد . در واقع هیچکس حق ملاقات با بلا رو نداشت . به چارلی گفتن که موضوع قرنطینه کاملاجدي و خیلیمهمه اما چارلی حاضر بود براي دیدن بلا هر کاري بکنه . ناراحتی و ندیدن بلا داشت چند روزه که چارلی رو دیونه« میکرد ولی اون در مورد نگرانیش تازه امروز با بیلی صحبت کرد . بیلی گفت امروز حال چارلی بدتر بودوقتیکه صحبتهاي سثْ تمام شد سکوت عمیقی بر جمع حکمفرما شد . همه ما میدونستیم چه خبره . بنابراین تا جاییکه چارلی میدونست اون قرار بود از این بیماري بمیره . آیا به چارلی اجازه دیدن جسد دخترش رو میدادن؟ بهش اجازهمیدادن که اون بدن سفید رو که دیگه نفس نمکشید ببینه ؟ مسلماً نمیتونستند اجازه بدن که چارلی پوست سرد بلا رولمس کنه ، ممکن بود چارلی به استحکام بدنش مشکوك بشه . اونها باید تا زمانی که بلا بتونه خودش رو کنترل کنهصبر میکردن ، تا زمانی که بتونه خودش رو در مورد کشتن چارلی و باقی عزادارها کنترل کنه . اما این چقدر وقتمیگرفت ؟آیا اونها دفنش میکردند ؟ آیا اون خودش رو از قبر بیرون میکشید یا زالوها براي بیرون آوردنش میآمدند ؟افراد گله در سکوت به افکار من گوش میدادند . من بیشتر از هر کس دیگه در این مورد فکر کرده بودم .لیا و من هر دو همزمان وارد چمنزاري که وسط جنگل بود شدیم . لیا در هر حال مطمئن بود که خودش راه درست روپیدا کرده ، اون کنار برادرش روي پاهاي عقبیش نشستو من هم به طرف سم رفتم و طرف راست اون نشستم و درهمین حال پل خودش رو جمع کرد و براي من جا باز شد .اما من متوجه فکرش نشدم . ، « دوباره کلت رو خوابوندم » : لیا فکر کردمتعجب بودم که چرا من تنها کسی بودم که رو چهارتا پاهاش واستاده . موهاي روي شونههام از بی طاقتی سیخ شدهبودن .« ؟ خب منتظر چی هستیم » : پرسیدمهیچکس چیزي نمیگفت اما احساس کردم اونها مردد هستن .« اه، یالا دیگه ، معاهده شکسته شده » : گفتم« ! ما هیچ دلیلی نداریم شاید اون واقعا مریض باشه » : سمواي!!! بس کنید دیگه!و ادامه داد « خب شواهد عینی مبنی بر شکسته شدن قوانین هستن، اما با همه ي این وجود » : سم به آرامی گفت« مطمئنی که این چیزیه که تو میخواي؟ آیا این کار درسته؟ همهي ما میدونیم که خواسته ي بلا چی بود »« معاهده هیچ اشارهایی به انتخاب و اختیار قربانی نکرده »« ؟ آیا واقعا اون یه قربانیه؟ دوست داري که این لقبو بهش بدي »« ! آره »« جیک اونا دشمناي ما نیستن » : سثْ فکر کردخفه شو بچه ، این که تو براي خودت از اون زالو یه قهرمان ساختی و به یکی از طرفداراي » : با عصبانیت گفتمسرسختش تبدیل شدي قانون رو عوض نمیکنه . اونا دشمناي ما هستن . اونا توي قلمرو ما هستن . ما اونها رو بیرون« میکنیم و براي من مهم نیست که تو یه زمانی با مبارزه در کنار ادوارد کالن حال کردي« ؟ خوب جیکوب ، چیکار میکنی اگر ببینی که بلا همراه کنار اونا میجنگه » : سثْ پرسید« اون دیگه بلا نیست »« ؟ یعنی تو میخواي کسی باشی که اونو میکشه »نمیتونستم خودم رو کنترل کنم تا دردي رو که تحمل میکردم توي چهرم اثر نذاره.خوب، نه، تو نمیتونی. پس چی؟ میخواي یکی از ما رو مجبور به انجام این کار بکنی؟ و بعد از هر کسی که این »« ؟ کارو کرده تا ابد کینه داشته باشی« ... من همچین کاري نمی »« البته که نمیکنی . تو براي این مبارزه آماده نیستی جیکوب »غریزه هام به من غلبه کردن و من با عصبانیت به طرف گرگ شنی رنگی که در کنار حلقه گروه نشسته بود خیزبرداشتم .« سثْ یه لحظه خفه شو » و ادامه داد « جیکوب » : سم باعصبانیت گفتلعنتی ، من چی رو از دست دادم ؟ در مورد » : سثْ دستهاي بزرگش رو جمع کرد . ناگهان افکار کوئیل رو شنیدیم« چارلی چیزهایی شنیدمما داشتیم آماده میشدیم که بریم . چرا سر راحت سراغ جرید » : اون داشت به طرف چمنزار میدوید، من بهش گفتم« نمیري و اونو با دندونات به اینجا بکشی. ما به همهي افراد گروه احتیاج داریم« مستقیم به اینجا بیا کوئیل. ما هنوز تصمیم خاصی نگرفتیم » : سم دستور دادجیکوب من باید به بهترین تصمیم براي گله فکر کنم و بهترین راهی رو که از همه شما حمایت میکنه » : سام گفتانتخاب کنم . زمان و موقعیت از وقتی که اجداد ما معاهده رو تنظیم کردن خیلی فرق کرده . من ..... خوب ، بذارصادقانه بگم ، من واقعا باور ندارم که کالنها براي ما خطري داشته باشن ، همهي ما میدونیم که اونها براي مدتطولانیی اینجا نخواهند موند . وقتی داستانشون رو تعریف کنن از اینجا میرن و اونوقت زندگی ما میتونه با حالت عادي« برگرده« ؟ عادي »« جیکوب ، اگر ما امنیت اونها رو به چالش بکشیم ، مسلماً اونها هم از به خوبی از خودشون دفاع میکنن » : سم« ؟ شماها ترسیدید »و مکث کوتاهی کرد و بعد از کمی فکر اضافه کرد : « ؟ آیا تو آمادگی از دست دادن یکی از برادرانت رو داري » : سم« ؟ یا یه خواهر »« من از مردن نمیترسم »« جیکوب ، من اینو میدونم و این تنها دلیلیه که ازت خواستم تا خودت منصفانه قضاوت کنی » : سم« ؟ تو به معاهده اجدادمون احترام میذاري یا نه » : به چشمهاي سیاه رنگش خیره شدم و گفتم« من به گلهام احترام میذارم و همون کاري رو انجام میدم که براشون بهترین باشه »« بزدل »سم با عصبانیت غرید به طوري که دندانهاش از زیر پوزهاش نمایان شد . صداي فکر سم عوض شد و با لحنی غیر« کافیه جیکوب . تمومش کن . تقاضاي تو رد میشه » : عادي که نمیشد ازش نافرمانی کرد گفتگروه بدون هیچ تحریکی از طرف » : صدا از رئیس بود . اون خیره به همه گرگهایی که اونجا بودند نگاه کرد وگفتکالنها بهشون حمله نمیکنه . قوانین نوشته شده در معاهده پایدار میمونن . اونها براي مردم ما و همینطور براي مردمفورکس خطرناك نیستن . بلا سوان یه انتخاب آگاهانه کرد و ما به خاطر انتخاب اون با همپیمانان سابقمون درگیر« نمیشیم« درسته » : سثْ با خوشحال فکر کرد« سثْ بهت گفته بودم که دهنت رو ببندي »« ببخشید سم »« ؟ جیکوب کجا داري میري »من از دایره بیرون اومد م. پشتم رو به طرف سم کردمو به طرف غرب رفتم.« دارم می رم که از پدرم خداحافظی کنم . انگار لازم نبود این همه مدت منتظر بمونم »« اه، جیک دوباره شروع نکن »« خفه شو سثْ » : چند صدا با هم گفتن« جیک ما نمیخوایم که تو اینجارو ترك کنی » : سم در حالی که صداش از قبل ملایمتر شده بود بهم گفت« خوب مجبورم کن بمونم . اختیارم رو ازم بگیر. ازم یه برده بساز » : جواب دادم« میدونی که من همچین کاري نمیکنم »« پس دیگه چیزي براي گفتن نیست »اونهارو ترك کردم و به شدت تلاش میکردم که به اتفاقات پیش رو فکر نکنم ، در عوض توي ذهنم به ماههايطولانی گرگینه بودن فکر میکردم میکردم ، به زمانی که خوي انسانی از من خارج میشد تا من بیشتر از اونچه کهانسان باشم حیوان باشم . به زندگی کردن فقط در زمان حال . غذا خوردن وقتیکه گرسنه بودم . خوابیدن زمانیکهخسته بود م. نوشیدن وقتیکه تشنه بودم . و دویدن فقط براي دویدن . آرزوها و خواسته ها ساده ، و جوابهاي ساده براي تمایلات ساده . درد به راحتی و ساده ترین شکلش درمیومد. درد گرسنگی ، درد سرما و یخ که زیر پنجههات احساسمیشه . درد تکه تکه کردن شام با پنجه هاي قدرتمندت . هر دردي یه جواب ساده داشت ، یه حرکت خالص براي پایانبخشیدن بهش.چیزي که شبیه انسان بودن نبود .به محض اینکه به نزدیک خونه رسیدم به بدن انسانی خودم تغییر حالت دادم . نیاز داشتم که به تنهایی تو ذهن خودمفکر کنم .در حال دویدن به سرعت شلوارکم رو پوشیدم.موفق شده بودم . چیزي که بهش فکر می کردم رو از سم قایم کرده بودم و الان دیگه خیلی دیر بود . نمی تونستجلوي منو بگیره.سم یه قانون واضع گذاشته بود . گله نباید به کالنها حمله کنه .بسیار خوب ، اون به فرد خاصی اشاره نکرده بود .نه ، امروز گله به کسی حمله نمی کر د.اما من میکنم .فصل نهممن قصد نداشتم از پدرم خداحافظی کنم .اگه این کارو می کردم، یه تماس تلفنی کافی بود تا سم همه چیو بفهمه و بعد بازي تموم می شد. بعد اونها منو از گلهمینداختن بیرون، عقب نگهم می داشتن، احتمالاً سعی می کردن منو عصبانی کنن، یا حتی بهم آسیب برسونن، تا یهجوري مجبورم کنن تغییر شکل بدم و سم بتونه یه قانون جدید وضع کنه.اما بیلی منتظرم بود ، می دونست تو وضعیت خاصی هستم . تو حیاط ، روي ویلچرش نشسته بود و به نقطه اي که مناز میان درختان به سمتش می آمدم خیره شده بود . می دیدم که داره رو مسیر راه رفتنم قضاوت میکنه . مستقیم ازخونه گذشتم تا به گاراژ دست سازم برسم .« ؟ یه دقیقه وقت داري جیک »واستادم ، به بیلی و بعد به گاراژ نگاه کردم.« . اي بابا ، بچه حداقل کمکم کن برم تو خونه »دندون هامو به هم فشردم ، ولی بعد تصمیم را گرفتم که اگه چند دقیقه بهش دروغ نگم احتمال اینکه بره و با سم براممشکل ساز بشه بیشتره .« ؟ از کی تا حالا کمک لازم داري پیرمرد »« بازوهام خسته ان . تموم راه از خونه سو تا اینجا رو خودم هل دادم » : با صداي بلند خندید« . راه که سرازیریه ، تو تمام راه رو سر خوردي »صندلیش را از سطح شیب دار کوچکی که براش ساخته بودم بالا و به اتاق نشیمن بردم.« . پس فهمیدي . فکر کنم با سرعت حدود سی مایل در ساعت حرکت می کردم عالی بود« . بلاخره این چرخ رو داغون می کنی و بعد باید خودت رو روي آرنج هات این ور و اون ور بکشی »« . عمراً . وظیفه ي تو می شه که من رو حمل کنی »« . اونجوري فکر نکنم جاهاي زیادي بتونی بري »« ؟ غذایی مونده » : بیلی دستاشو روي چرخ ها قرار داد و خودش را به سمت یخچال برد« . حرف دل منو زدي ، اما پل تمام روز رو اینجا بوده در نتیجه جوابت مسلماً خیره »« . اگر نخوایم از گرسنگی بمیریم باید خوراکی ها رو قایم کنیم » : بیلی آه کشید« . به ریچل بگو بره پیش پل بمونه »تا چند هفته دیگر اون پیش ما می مونه . بعد از این همه » : صداي شوخ بیلی ناپدید شد و چشماش مهربون شدنمدت اولین باره که اومده اینجا . سخته ، وقتی که مادرتون مرد ، دخترا از تو بزرگتر بودند . براي اون ها سخت تره که« . توي این خونه بمونن« می دونم »رِبه کا از وقتی ازدواج کرده بود ، اصلاً به خونه برنگشته بود . به هر حال او دلیل خوبی داشت . بلیط هواپیما از هاواییتا اینجا خیلی گرون بود . ایالت واشنگتن به قدر کافی نزدیک بود که ریچل همچین دفاعی رو واسه خودش نداشتهباشه. اون دقیقاً کلاسهاي ترم تابستونی می گرفت و در تعطیلات، تو کافه اي نزدیک دانشگاه دو شیفت کار می کرد .اگر به خاطر پل نبود ، حتماً خیلی زود به واشنگتن برمیگشت . شاید به همین دلیل بیلی پل رو بیرون نمی کرد .« ... خب من می رم که رو چند تا چیز کار کنم » : وقتی داشتم به سمت در پشتی می رفتم ، گفتم« ؟ جیک ، صبر کن . تو نمی خواي به من بگی چی شده ؟ براي اینکه ببینم چه خبره باید به سم زنگ بزنم »براي قایم کردن صورتم ، در حالیکه پشتم بهش بود واستادم .« . هیچی نشده . سم داره براشون دست تکون میده . فکر کنم الان دیگه هممون جزو دوستاران زالوها هستیم »« . جیک »« . نمی خوام در موردش حرف بزنم »« ؟ می خواي اینجا رو ترك کنی ، پسرم »ریچل می تونه اتاقش رو » : تا تصمیم بگیرم که چه جوري قضیه رو مطرح کنم ، اتاق براي مدتی طولانی ساکت بود« پس بگیره . من می دونم که اون از تشک بادي متنفره« اون ترجیح می ده که روي زمین بخوابه تا تو رو از دست بده ، منم همینطور »غرولند کردم.« جیکوب لطفاً . اگر نیاز به تنهایی نیاز داري برو ، ولی دوباره طولانیش نکن ، زود برگرد »شاید دوران ظهور من عروسی ها باشه . واسه عروسی سم برمیگردم و بعد واسه ریچل . البته ممکنه جارید و کیم »« زودتر ازدواج کنن . احتمالاً باید کت شلوار بگیرم« جیک به من نگاه کن »« ؟ چیه » : به آرامی برگشتم« ؟ کجا میري » : براي دقایقی طولانی به چشمانم خیره شد« واقعاً جاي خاصی رو در نظر ندارم »« ؟ واقعاً » : سرشو به سمتی خم کرد و چشماش نازك شدندبا ناراحتی به هم خیره شدیم . زمان می گذشت .« جیکوب » : گفت« این کارو نکن ، ارزش نداره » : صداش خفه بود« نمی دونم راجع به چی حرف می زنی »« . بذار بلا و کالن ها به حال خودشون باشن . حق با سمه »براي یه لحظه اي بهش خیره شدم و بعد با دو قدم بلند اتاق را طی کردم ، تلفنو قاپیدم و کابلشو از بدنه و از پریز جدا« خداحافظ بابا » : کردم . سیم خاکستري رو تو دستام فشار دادمولی من از در گذشته بودم و بیرون میدویدم. « جیک ، صبر کن » : از پشت سرم صدا زدموتور سیکلت به اندازه ي دویدن سرعت نداشت . ولی استفاده از آن عاقلانه تر بود . فکر کردم چقدر طول می کشید تابیلی خودشو به مغازه برسونه و بعد کسی رو پیدا کنه که پیغامشو به سم بد ه. شرط می بستم که سم هنوز هم به شکلگرگ بود . مشکل این بود که اگه پل به زودي به خونه ي ما برمیگشت ، میتونست در عرض چند ثانیه تغییر شکل بده و به سم خبر بده که من چی کار می کردم...من نگران نبودم . با بیشترین سرعتی که می تونستم حرکت می کردم و اگه اونها منو میگرفتن ، مجبور می شدمباهاشون روبرو بشم .با پام موتور رو روشن کردم . و بعد به سمت راه گلی روندم . وقتی که از خونه گذشتم به عقب نگاه نکردم .بزرگ راه به خاطر توریست ها شلوغ بود . بین ماشین ها ویراژ می دادم و کلی بوق و چند تا هم فحش نصیبم شد . ازمسیر هفتاد به مسیر صد و یک پیچیدم . براي اینکه توسط یک مینی ون خونی نشم ، مجبور بودم روي خط حرکتکنم . این کار منو نمی کشت ولی از سرعتم کم می کرد . خوب شدن شکستگی استخوانهاي بزرگ ، حداقل چندروزي طول می کشید . قبلاً چنین اتفاقی براین افتاده بود که بدونم .بزرگراه خلوت شد . در نتیجه من سرعتم رو به هشتاد رساندم . تا وقتی که به جاده فرعی خونه شون نرسیدم ، ترمزنکردم . بعد متوجه شدم که در معرض دید بودم . سم تا این جا دنبالم نمی کرد . خیلی دیر شده بود .تا اون موقع ، تا موقعی که مطمئن شدم به مقصد رسیدم ، فکر نکرده بودم که چیکار می خواستم بکنم . سرعتم رو تابیست پایین آوردم . با دقتی بیش از حد لازم از لاي درخت ها میپیچیدم .می دونستم که اونها صداي اومدنم رو با موتور یا بی موتور می شنون. در نتیجه سورپرایزي وجود نداشت . هیچ راهیبراي پنهان کردن نیت هاي من وجود نداشت . ادوارد به محض اینکه به اندازه ي کافی نزدیک می شدم ، نقشه ام رومی خوند . شاید همین الان هم می تونست بخونه . ولی فکر می کردم که بازم میتونم نقشه رو عملی کنم ، چون مننفس او را در اختیار داشتم. اون می خواستکه با من تنهایی بجنگه .براي همین من فقط وارد می شدم ، مدرك با ارزش سم رو به چشم خودم می دیدم و بعد ادوارد رو به مبارزهمی طلبیدم . غریدم . اون انگل حتماً از چنین نمایشی لذت میبرد .وقتی کارش تموم می شد ، قبل از اینکه دستشون به من برسه ، حساب هر تعدادشون رو که می تونستم می رسیدم .هاه ! با خودم فکر کردم سم اسم مرگ منو " جزاء " میذاره ، حتماً میگه که حقم بوده . دلش نمی خواد به دوستايزالو ي جون جونیش آسیبی برسه .مسیر خونه شون دیده شد و بو مثل بوي یک گوجه فرنگی گندیده به صورتم رسید . اه! خون آشام هاي بوگندو . حالمبهم می خورد . اینجوري تحمل بوي گند خیلی سخت بود . حتی وجود انسان هایی که اینجا می اومدند ، از شدت اشکم نکرده بود . البته بو ، بهتر از وقتی بود که تبدیل می شدم .مطمئن نبودم که باید انتظار چه چیزي رو داشته باشم . ولی هیچ نشانی از زندگی در اطراف دخمه ي بزرگ وسفیدشون وجود نداشت . بی تردید اونها می دونستند که من اون جا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#50
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۷:۵۲ عصر
هستم .موتور رو خاموش کردم . در سکوت گوش فرا دادم . حالا می تونستم زمزمه هاي نگران و عصبانی رو از اون طرف دربزرگ بشنو م. کسی تو خونه بود . اسم خودمو شنیدم و لبخند زدم . خوشحال بودم که کمی باعث نگرانیشان شده بودم.جرعه ي بزرگی از هوا تنفس کردم ، توي خونه وضع بو بدتر بود . و با یک جهش از روي پله ها پریدم .قبل از اینکه به در دست بزنم ، خودش باز شد . و دکتر در چارچوب در ایستاد . چشماش جدي بودن.آرام تر از اونی بود که انتظارشو داشتم . « ؟ سلام جیکوب، چطوري » : گفتنفس عمیقی کشید م. بوي بدي که از در به بیرون تراوش می کرد ، غیرقابل تحمل بود .ناراحت بودم که کارلایل در رو جواب داده بود . ترجیح می دادم ادوارد ، با دندون هاي نیش بیرون زده تو چارچوب درواستاده بود . کارلایل خیلی ... انسان بود ، یا یه همچین چیزي.شاید به خاطر اینکه پاسال براي معاینه هاي پزشکی به خونمون میومد این حس رو داشتم . ولی اینکه تو صورتش نگاهکنم و بدونم که اگه بتونم براي کشنتش نقشه میکشم ، منو معذب می کرد .« شنیدم که بلا زنده برگشته » : گفتماممم ، جیکوب الآن وقت مناسبی » : دکتر هم به نظر معذب می آمد . ولی نه از آن لحاظ که من انتظارشو داشتم« ؟ نیست . می تونیم بعداً با هم صحبت کنیمبا تعجب بهش نگاه کردم . آیا اون داشت ازم درخواست می کرد که این مبارزه ي مرگ رو عقب بندازیم ؟و بعد صداي بلا رو شنیدم ، شکسته و ناهنجار بود . و من نتونستم به چیز دیگه اي فکرکنم .« ؟ چرا نه ؟ می خوایم از جیکوب هم قضیه رو قایم کنیم ؟ چه فایده اي داره » : اون از کسی پرسیدصداش اونجوري نبود که انتظارش رو داشتم . سعی کردم که صداي خون آشام جوانی که بهار باهاش مبارزه کردهبودیم رو به یاد بیارم ، ولی تنها چیزي که تو ذهنم مونده بود ، صداي غرش بود . شاید تازه متولد شده هاي اونها همصداي زنگدار و نافذ قدیمی تر ها رو نداشتن . شاید همه ي خونآشام هاي جدید صداشون خشن بود .« لطفا بیا تو ، جیکوب » : بلا بلندتر غریدچشم هاي کارلایل جمع شدند . فکر کردم شاید بلا تشنه باشد . چشم هاي من هم جمع شدند .کار سختی بود . این برخلاف تمام غرایزم بود که بدون « ببخشید » : وقتی داشتم از کنار دکتر رد می شدم به او گفتمجنگ به یکی از اونها پشت کنم . با این وجود غیر ممکن نبود . اگر چیزي به نام خون آشام قابل اطمینان وجود داشت،اون همین رهبرشون بود که به طرز عجیبی آرام به نظر می رسید .وقتی مبارزه شروع می شد ، من به کارلایل نزدیک نمیشدم . به اندازه ي کافی خون آشام براي کشتن وجود داشت که اونو قاطی ماجرا نکنم .وارد خونه شدم و پشتم رو به دیوار کردم . چشم هام روي اتاق چرخید . نا آشنا بود . آخرین باري که اینجا بودم همهچیز براي مهمونی درست شده بود . الان همه چیز رنگ پریده و سفید بود ، حتی شش خون آشامی که دور یه مبلسفید واستاده بودند .همه شون با هم اونجا بودند . ولی این چیزي نبود که باعث شد من سر جایم خشک شم و فکم بیفته پایین.دلیلش ادوارد بود . حالتی که در صورتش بود .من اونو عصبانی ، متکبر و یه بار هم رنجور دیده بودم . ولی این ، این وراي رنج بود . چشمانش نشان از نیمه دیوانگیمی دادند . اون سرشو براي دیدن من بلند نکرد . به پایین و به مبلی که کنارش قرار داشت خیره شده بود ، با حالتی کهانگار کسی آتش اش زده باشه . دستاش مثل چنگال هایی سخت در دو طرف بدنش قرار داشتن .من حتی نمی تونستم از رنج ادوارد لذت ببرم . فقط می تونستم به چیزي فکر کنم که باعث این رنج شده بود ، و ردچشماشو دنبال کردم .بلا را در همان لحظه اي دیدم که بوش به مشامم رسید .بوي گرم و تمیز و انسانی اش .بلا ، پشت دسته ي مبل نیمه پنهان شده بود . مثل یک جنین جمع و بازوهاش دور زانوانش حلقه شده بود . برايلحظاتی طولانی من چیزي ندیدم جز اینکه اون همون بلایی بود که من عاشقش بودم . هنوز پوستش نرم بود ،صورتی کم رنگ . چشمانش هنوز همان قهوه اي شکلاتی بودند . قلبم یه طرز عجیبی نامرتب می زد و با خودم فکرکردم که این هم یه رویاي دروغه که قراره ازش بیدار بشم .بعد ، من واقعا بلا رو دیدم.دایره هاي عمیقی زیر چشماش وجود داشت ، دایره هاي تیره اي که به خاطر نحیف بودن صورتش بیرون زده بودن .آیا لاغرتر شده بود ؟ پوستش به نظر کشیده و تنگ به نظر می رسید ، انگار استخوان هاش داشتند از زیر پوست بهبیرون می شکستن . بیشتر موهاي تیره رنگش از روي صورتش جمع شده و پشت سرش به شکل نا مرتبی بسته شدهبودن . ولی چند طره از موهاش به خاطر عرقی که روي پوستش نشسته بود ، به نرمی به پیشونی و گردنش چسبیدهبودند . یه چیزي باعث می شد مچهاش ضعیف تر به نظر برسد . ترسناك بود.اون مریض بود . خیلی مریض.دروغ نبود . داستانی که چارلی به بیلی گفته بود یک قصه نبود . وقتی داشتم پنهانی نگاهش می کردم پوستش به سبز کمرنگ تغییر رنگ داد .زالوي مو طلایی- از خود راضیه ، رزالی- به طرز دفاعی و تهاجمی روي بلا خم شد و جلوي دید منو گرفت .این اشتباه بود . من همیشه می دونستم بلا چه فکري تو سرشه . افکارش آشکار بودن، مثل اینکه روي پیشونیشچاپ شده باشن . در نتیجه اون نیازي نداشت که همیشه در مورد هر موضوعی همه ي جزئیات رو توضیح بده تا منمتوجه بشم . من می دونستم که بلا از رزالی خوشش نمیومد . من این رو وقتی در مورد رزالی حرف می زد ، از رويلباش می خوندم . نه تنها از رزالی خوشش نمیومد ، بلکه ازش می ترسید . یا قبلاً اینطور بود.الآن وقتی که بلا به اون نگاه می کرد ، ترسی در چهره اش نبود . در صورتش حالتی مثل... عذرخواهی یا یه همچینچیزي وجود داشت . بعد رزالی تشتی رو از روي زمین قاپید و اونو زیر چونه ي بلا نگه داشت تا بلا توش بالا بیاره .ادوارد ، کنار بلا ، روي زانوهاش افتاد . چشمهاش در حال عذاب کشیدن بودن . رزالی دستشو دراز کرد تا بهش اخطاربده فاصله شو حفظ کنه .این کارها همه بی معنی بودن .« باید ببخشی » : وقتی که بلا تونست سرش رو بلند کنه ، لبخند ضعیفی به من زد . شرمگین بود . زمزمه کردادوارد خیلی آروم ناله کرد . سرشو روي زانوهاي بلا خم کرده بود . بلا یکی از دستاشو روي گونه ي اون گذاشت .انگار تسلی اش می داد .من متوجه نشده بودم که پاهام منو به سمت جلو می برند ، تا وقتی که رزالی در حال هیس کردن ناگهان بین من ومبل ظاهر ش د. اون مثل فردي رو صفحه ي تلویزیون بود . اهمیت نمیدادم که اونجاست . به نظر واقعی نمی رسید .« رز ، نکن . مسئله اي نیست » : بلا زمزمه کردبلونده از سر راهم کنار رفت . با این حال معلوم بود که از این کار متنفر بود . به من اخم کرد و کنار سر بلا خم شد ،آماده براي حمله ، توجه نکردن بهش آسونتر از چیزي بود که فکر می کردم .بدون فکر کردن ، من هم روي زانوهام افتادم ، از پشت مبل روش خم شده بود ، « ؟ بلا چی شده » : زمزمه کردمروبروي ... شوهرش . به نظر نمی اومد که ادوارد متوجه من شده باشه . و من هم بهش نگاهی نکردم . دستامو به« ؟ حالت خوبه » : سمت دست آزاد بلا دراز کردم و اونو تو هر دو دستم فشردم . پوستش مثل یخ سرد بودسئوال احمقانه اي بود . جواب نداد .« خیلی خوش حالم که امروز به دیدنم اومدي ، جیکوب » : گفتبا وجود اینکه می دونستم ادوارد نمی تونست فکر بلا رو بخونه ، انگار او چیزهایی رو برداشت کرده بود که مننمی فهمیدم . ادوارد دوباره روي پتویی که بلا را پوشونده بود ناله کرد . بلا گونه اشو نوازش کرد.دستانمو محکم دور انگشتاي سرد و ضعیفش پیچیدم . « ؟ چی شده بلا » : اصرار کردمبه جاي اینکه جواب بده ، به اطراف اتاق نگاه کرد . انگار دنبال چیزي می گشت . تو نگاهش هم تمنا بود و هم هشدار.شش جفت چشم زرد رنگ و نگران بهش خیره شدند . بالاخره ، به سمت رزالی برگشت .« ؟ کمک می کنی بلند بشم » : پرسیدلب هاي رزالی پشت دندونهاش جمع شدند و به من طوري نگاه کرد که انگار می خواست گلومو از هم بدره . مطمئنبودم که دقیقاً همین حس رو داشت.« رز ، لطفاً »بلونده صورتشو در هم کشید ولی دوباره ، کنار ادوارد روي بلا ، خم شد . ادوارد حتی یک اینچ هم تکون نخورد . رزالیدستاشو به دقت پشت شونه هاي بلا قرار داد .به نظر خیلی ضعیف می اومد . « نه ، بلند نشو » : زمزمه کردمصداش کمی بیشتر شبیه مواقعی شد که با من حرف می زد . « دارم جواب سوال تورو می دم » : به طور ناگهانی گفترزالی بلا رو از روي مبل بلند کرد . ادوارد همونجا خم شده باقی موند تا وقتی که صورتش در کوسن ها مخفی شد .پتو کنار پاي بلا روي زمین افتاد .بدن بلا ورم کرده بود . شکمش به طرز عجیب و بیمارگونه اي باد کرده بود و باعث کشیدگی سوئیت شرت خاکستريرنگی می شد که براي شونه ها و بازوهاش خیلی بزرگ بود . بقیه ي بدنش به نظر لاغرتر می آمد . انگار برآمدگی بامکیدن باقی اندام بلا به وجود اومده بود. لحظه اي طول کشید تا بفهمم قسمت نافرم بدن بلا چیه . تا وقتی کهدستاشو به طرز محبت آمیزي ، یکی بالا و یکی پایین ، روي شکم بر آمده اش ، نذاشت متوجه قضیه نشدم .بعد اونو دیدم ، ولی هنوز نمی توانستم آن را باور کنم . من یه ماه پیش بلا رو دیده بود م. نمیتونست حامله باشه . نهانقدر حامله .ولی اون بود .من نمی خواستم چنین چیزي رو ببینم . نمی خواستم راجع بهش فکر کنم . من نمی خواستم ادوارد رو درون بلا تصورکنم . من نمی خواستم بدونم چیزي که اونقدر ازش نفرت داشتم درون بدنی که عاشقش بودم ریشه دوونده بود . حالمبهم خورد و مجبور شدم فرو بدمش .ولی این بدتر بود . خیلی بدتر . بدن بدشکل شده ي بلا . استخوان هایی که از زیر پوست صورتش بیرون زده بودن .فقط می تونستم حدس بزنم که اون به خاطر هر چیزي که درونش بود ، چنین به نظر میرسید : باردار و خیلی مریض.چون هر چیزي که درونش بود ، داشت زندگیشو می گرفت تا خودش تغذیه کنه ...چون اون یک هیولا بود . دقیقاً مثل پدرش .

من همیشه می دونستم که ادوارد باعث مرگ بلا می شه .ادوارد وقتی کلمات توي ذهن منو شنید ، به سرعت سرشو بلند کرد و در یک لحظه هر دوي ما از روي زانوهامون بهروي پاهامون بلند شدیم و اون به سمت من متمایل شد . چشماش کاملا سیاه بودن ، دایره ي بنفش رنگی زیرشونوجود داشت .« بیرون جیکوب » : خشمگین گفتمن هم روي پاهام واستاده بودم و اونو نگاه می کردم . این همون دلیلی بود که من خاطرش اونجا بودم . موافقت« بریم تمومش کنیم » : کردمبزرگ تره ، امت ، جلو اومد تا کنار ادوارد واسته . اون یکی که چشماش گرسنه بودن ،
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 3 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12206')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.