مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده آنلاین رایگان عطاملک › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#41
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۵ عصر
قرصخوابیدم همون دو تا قرصهم باعث شد خواب بمونمطاهر: باز وضعه تو خوبه... من حال و روزم خیلی بدتره... کسی که جنازه ي ترنم رو شناسایی کرد من بودمبا ناباوري نگاهش میکنم... چشمم به دستاش میفته... دستاش میلرزنطاهر: هیچی از اون همه خوشگلی باقی نمونده بود... صورتش سیاهه سیاه شده بود...براي اطمینان به وسایلایی کههمراهش بود نگاه کردم تا مطمئن بشم ترنمه... هر چند از روي مشخصات جنازه هم میشد فهمید اون فرد سوخته شدهکسی نیست به جز ترنم ولی خب کیفش که از ماشین به بیرون پرت شده بود و اون دستبندي که من چندین سالپیش بهش هدیه دادم مدرکی بود براي اطمینان از مرگ خواهرمباورم نمیشه ترنم با اون همه درد و رنج رفته باشهطاهر: تا چشمام رو میبندم چهره ي سوخته شدش جلوي چشمام جون میگیرنبه زحمت میپرسم:ماشین مال کی بود؟طاهر: مال دوست صمیمیش بود- بنفشه؟طاهر: نه بابا... بنفشه همون چهار سال قبل رابطه اش رو با ترنم قطع کردبا تعجب نگاش میکنمطاهر پوزخندي میزنه و ادامه میده: ماها قبولش نداشتیم انتظار داشتی بنفشه باورش کنه... بعد از اون اتفاقا خونواده يبنفشه به شدت با رابطه ي این دو نفر مخالف بودن... حتی مادر بنفشه چند بار مامان رو دیدو بهش گفت به ترنم بگیندور و بر دختر من آفتابی نشه- به همین راحتی اون همه دوستی به باد فنا رفت؟طاهر: از این هم راحت تر... این روزا دوست کجا بود... من و تو که از نزدیکانش بودیم براش چیکار کردیم که دوستاشبکنند- تا اونجایی که یادمه ترنم دوست صمیمیه دیگه اي نداشتطاهر: درسته با هیچکس به اندازه ي بنفشه صمیمی نبود ولی توي دانشگاه با یه نفر دیگه هم زیاد رفت و آمد میکردمتفکر به زمین خیره میشم... به چهار سال قبل فکر میکنم... ترنم دوستاي زیادي داشت اما تنها دوست صمیمیش تااونجایی که من یادمه بنفشه بود- ترنم بعد از اون اتفاق بیشتر با مانی صمیمی شدبه سرعت سرمو بالا میارمو میگم: با کی؟طاهر متعجب میگه: مانی... قبلنا ماندانا صداش میکرد ولی وقتی صمیمیتشون بیشتر شد بهش مانی میگفتبهت زده بهش خیره میشم... باورم نمیشه... یعنی مانی دخترهصداي ترنم تو گوشم میپیچهترنم: سروش فردا شب نامزدي دوستمه... میذاري با بنفشه برم؟- کدوم دوستت؟ترنم: تو نمیشناسی؟- پس اجازه بی اجازهترنم: سروش- ترنم اصرار نکنترنم: سروش ازت اجازه گرفتم که بدونی یه کاري نکن بدون خبر برما- شما بیجا میکنی که بدون خبر جایی بريترنم: سروش- ترنم هیچ جا نمیريترنم: سروش چرا حرف زور میزنی؟- نکنه از من انتظاري داري تنهایی بفرستمت؟ترنم: میگم بنفشه هم با منه- اون هم یه دختره... اگه بلایی سرتون بیاد کی میخواد مراقبتون باشهترنم: خب تو هم بیا... تازه امیر نامزد ماندانا بهم گفته خیلی دوست داره تو ببینه- خودت که میدونی این روزا چقدر سرم شلوغهترنم: سروش- ترنم اصرار بیخود نکنترنم: سروش باور کن ماندانا دختر خوبیه- عزیزم من که نمیگم دوستتت دختر بدیه... فقط میگم چون مهمونی شبه و من هم شناختی از خونواده ي دوستتندارم نمیتونم دو تا دختر رو تک و تنها اون وقت شب به مهمونی بفرستمبه زحمت دهنمو باز و میکنمو میگم: دوست ترنم ازدواج هم کرده؟طاهر: آره.. یه پسر بچه هم به اسم امیر ارسلان دارهآه از نهادم بلند میشه... مانی... امیر ارسلان... امیر... مطمئننا مهران هم نسبتی با ماندانا داره... دوباره بهش شک کردم...دوباره عجله کردمبا صداي طاهر به خودم میامطاهر: از اونجایی که ماشین مال ماندانا بود اولین کسی هم که باخبر شد خودش بود... ماندانا به ما خبر داد... مانداناهمون روز به پلیسا گفت که ترنم روزاي آخر احساس خطر میکرد... ماندانا مدام با گریه میگفت ترنم خودکشی نکردهاون رو کشتن ولی ما طبق معمول باور نکردیم... شاید باورت نشه ماندانا به ما التماس میکرد که این دفعه پیگیري کنیمولی باز هیچکس به حرفاي ماندانا گوش نکرد... دقیقا مثل چهار سال پیش که اومده بود دمه خونه و با التماس میگفتترنم بیگناهه.... پلیس هم بعد از کمی بررسی وقتی دید به نتیجه اي نرسید اقدامی نکرد اما با پیدا شدن تو همه چیزتغییر کرد...- با ماندانا صحبت کردي؟هزار بار رفتم جلوي خونشون ولی حتی حاضر نشد من رو ببینه.... از اونجایی که مثله چهار سال پیش که بارها و بارهابیگناهی ترنم رو فریاد زد و ما باور نکردیم الان حاضر نیست ماها رو ببینه... اونجور که فهمیدم همه چیز رو به پلیسگفته.... چند بار جلوي برادرش مهران رو گرفتم... چند بار با شوهرش امیر حرف زدم ولی نتیجه اي نداد... آخرین بار کهجلوي در خونشون رفتم فقط و فقط فحش نثارم کرد... مدام میگفت شماها به کشتنش دادین... شماهایی که باورشنکردین قاتل ترنم هستین... شماهایی که حتی بعد از مرگش هم باورش نکردین قاتل ترنم و احساس پاکشهستید...اون روز اونقدر داد و بیداد کرد که حالش بد شد... شوهرش بهم گفت دیگه اون طرفا آفتابی نشم... مثله اینکهماندانا دوباره بارداره دکتر به شوهرش گفته که این فشارهاي عصبی براش مضره- پلیسا چیزي پیدا نکردن؟طاهر: هیچ چیز... به اون آدرسی هم که داده بودي رفتن خونه خالیه خالی بودپوزخندي میزنمو میگم: همون روز هم که من و ترنم اونجا بودیم چیز چندانی تو اون نبودطاهر: پلیسا از قبل دنبالشون بودن ولی تا الان نتونستن به چیزي برسنآهی میکشمو نگاهی به اطراف میندازم... خونه خیلی خیلی دلگیرهطاهر: درسته که ترنم روزاي آخر تو شرکت شماها کار میکردسري تکون میدمو چیزي نمیگمطاهر: چه جوري راضی شد؟- مجبور شد... آقاي رمضانی مجبورش کردروم نشد بگم با قلدري خودم مجبورش کردم- مثله اینکه به پولش احتیاج داشت وگرنه قبول نمیکردبا شرمندگی نگاهش رو از من میگیره و میگه: مادرم قسمم داده بود کمکش نکنمنمیپرسم چرا... چون خودم همه چیز رو میدونم... هیچ چیز رو به روش نمیارم... درکش میکنم خودم هم به اندازه يهمه ي دنیا شرمنده ام... شرمنده ي ماجراي ته باغ... شرمنده ي تهمتهایی که دیشب به ترنم زدم... شرمنده ي آلاگلکه اون رو بازیچه ي دست خودم کردم... من خودم شرمنده ي همه ي عالم هستم... پسچی میتونم بگمبا همه ي اینا زمزمه وار میگم:طاهر خودت رو اذیت نکن... الان باید به فکر اثبات بیگناهی ترنم باشیمطاهر: خیلی سخته سروش... خیلی سخته... وقتی به گذشته فکر میکنم تازه میفهمم چقدر کوتاهی کردم... طاها کههیچوقت به ترنم روي خوش نشون نمیداد و همیشه بخاطر ترانه با ترنم درگیر میشد الان هیچی نمیگه.. باورت میشهسروش طاهاي کینه اي حتی یه کلمه هم از ترنم بد نمیگه... اون دفعه خودم دیدم که ته باغ بابابزرگ نشسته بود وگریه میکرد.... باورم نمیشد... خیلی جلوي خودم رو گرفتم که به سمتش نرم... خونوادم بدجور از هم پاشیده- شاید دلیلش اینه که خیلی زود کنار کشیدیم... ما بعد از مرگ ترانه، ترنم رو فراموش کردیمطاهر: سروش ولی قبول کن من و تو دنبال هر چیزي که میرفتیم به بن بست میخوردیم... یادت نیست بعد از مرگترانه دور از چشم همه حتی ترنم باز هم در به در دنبال کاراي ترنم بودیمبه اون روزا که فکر میکنم حالم خراب میشه... همه ي اون روزا یادمه... من و طاهر با هم قرار گذاشته بودیم دور ازچشم خونواده ها دنبال مدرك بگردیم اما با پیدا شدن اون فیلم من و طاهر هم ناامید شدیم...طاهر: اگه ترنم بیگناهه پس اون حرفایی که تو اون فیلم زده بود چی بود- نمیدونم.. شاید مربوطبه گذشته ها بود.... طاهر چرا هیچوقت به این فکر نکردم که ممکنه ترنم عاشق من شده باشه وسیاوش رو فراموش کرده باشهمتفکر میگه: چه اون فیلم... چه اون عکسا... چه اون ایمیلا... چه اون اس ام اسا... همه نشون دهنده ي این بود یه نفراز همه چیز ترنم خبر داشت... حتی علاقه اي که ترنم در اون اوایل به سیاوش داشت- تنها کسی که از همه چیز خبر داره کسیه که اون فیلم رو گرفتهطاهر: من فکر میکنم که برادر مسعود میخواست تلافی کنه واسه ي همین........وس حرفش میپرمو میگم: تو اینکهمنصور یه طرف قضیه هست شکی نیست مهم اینه که طرف دیگه ي قضیه کیه؟طاهر: به قول تو... شاید یه آشنا- شاید نه... دارم مطمئن میشم حتما یه آشنا بوده... طاهر ما از اول اشتباه کردیم ما اون موقع به جاي دنبال کردن اثباتبیگناهی ترنم، باید دنبال اون فردي میگشتیم که طرف دیگه ي ماجرا بود... صد در صد اگه اون طرف رو پیدا میکردیمهمه چیز حل میشدسري تکون میده و میگه: حق با توهه... باید دنبال اون فرد میگشتیم...- هر چند الان خیلی دیره ولی میخوام سر از همه چیز در بیارم... به نظر من باید از کسایی شروع کنیم که در چهار سالپیش همیشه همراه ترنم بودنطاهر: بنفشه و ماندانا همیشه ي همیشه با ترنم بودن ولی انگیزه اي وجو...........- طاهر مهم نیست انگیزه اي براي کار اونا پیدا کنیم یا نه... ما باید از نزدیک ترینها شروع کنیم... چون اون فرد اونقدربه ترنم نزدیک بود که همه چیز رو درباره ي اون بدونه... حتما ترنم اونقدر به اون فرد اعتماد داشته که در مورد علاقهاش به سیاوش هم به اون گفته باشهطاهر: یعنی کی میتونه باشه؟- نمیدونم... فقط این رو میدونم که غریبه نیست... باید از نزدیک ترینها شروع کنیمطاهر: ماندانا که حاضر نیست باهامون حرف بزنهاخمام تو هم میره- باید حرف بزنه... همین که این همه سال با ترنم دوستیشو بهم نزد به نظرت مشکوك نیست... وقتی ما که خونواده يترنم بودیم باورش نکردم... وقتی بنفشه که دوست صمیمیش بود باورش نکرد... ماندانا که یه دوست دانشگاهی بود چهجوري باورش کرد؟طاهر: واقعا نمیدونم... تا حالا به ماجرا اینجوري نگاه نکرده بودم- اون فیلمی که تو اتاق ترانه پیدا کرده بودي رو چیکار کردي؟طاهر: هنوز همونجاست... به کسی چیزي نگفتم... همه تا حد مرگ از ترنم متنفر بودن اگه اون فیلم رو میدیدن وضع ازاونی که بود بدتر میشد... حتی به خود ترنم هم چیزي نگفتم چه فایده اي داشت نشون دادن فیلمی که باز میخواستانکارش کنه- نباید تنهات میذاشتمطاهر: حق داشتی... خودم هم بعد از پیدا شدن اون فیلم دیگه انگیزه اي براي دنبال کردن بیگناهی ترنم نداشتم- نه طاهر حق نداشتم... من اون لحظه فقط به غرور شکسته شده ي خودم فکر میکردمطاهر: سروش خودت هم میدونی که هرکس به جاي تو بود خیلی زودتر از اینا جا خالی میکردحرفو عوضمیکنم- میشه لپ تاپ ترنم رو بیاري؟... شاید یه چیز بدرد بخوري توش باشهبا لحن غمگینی میگه: بابا همه چیز رو ازش گرفته بود... لپ تاپ نداشت- یعنی چی؟ پس چه جوري به کاراي ترجمه میرسیدطاهر: یه کامپیوتر قدیمی تو اتاقش بود که با همون به کاراش سر و سامون میدادبغضی تو گلوم میشینه... چشمامو میبندمو به زحمت دهنمو باز میکنمو میگم: طاهر اون شب ته باغ یه حرفایی در موردترنم زدي میخوام بدونم...........طاهر: همه اش حقیقت بود سروش... شک نکن... این همه عذاب فقط و فقط براي مرگ ترنم نیست... بیشتر از مرگترنم ترس از بیگناهی ترنم داریم... من، مامان، بابا حتی طاها همه ترسیدیم...هنوز ته دلم امیدوار بودم درست نباشه... ولی انگار خیلی از دنیا عقب بودم... چه خوش خیال بودم تموم اون سالها فکرمیکردم ترنم من رو بدبخت کرد ولی خودش در کمال آرامش داره زندگی میکنهبی مقدمه میگم: آدرس خونه ي دوست ترنم رو بنویس... میخوام ببینمشباید اون فرد رو پیدا کنم... باید بفهمم موضوع از چه قراره... براي تموم اون رنج هایی که من و ترنم کشیدیم... براياون اشکهایی که برادرم براي از دست دادن عشقش ریخت... براي غمی که به دل ترانه نشست و از زندگی دستشست... باید اون طرف رو پیدا کنم اون فرد هر کسی بود قصدش نابود کردن همه ي ما بود چون همه رو به بازيداد... همه رو...طاهر: سروش اون حامله هست میترسم حالش بد بشه- به جهنم... من باید بفهمم اون فرد کی بوده؟طاهر: ولی این فقط یه حدسه... ممکنه ماندانا هم در حد خودمون بدونه- من کاري ندارم حدسمون درسته یا نه ولی حتی اگه حدسمون غلط هم باشه باز ماندانا بزرگترین کمکه... چون تماماین سالها با ترنم بودهطاهر: پس لااقل بذار باهم بریم- تو سرت شلوغه.........طاهر: نه سروش... بذار من هم باشم... بذار این دفعه تا آخرش ادامه بدمآهی میکشمو میگم: باشهلبخندي میزنه و زیر لب زمزمه میکنه: ممنونسري تکون میدمو نگامو به زمین میدوزم... حرفی براي گفتن ندارم... دلم میخواد زودتر از همه چیز سر دربیارمبعد از چند لحظه مکث میگه: هنوز هم میخواي اتاق ترنم رو ببینی؟چنان با سرعت نگامو از زمین میگیرمو بهش زل میزنم که خندش میگیره... بلند میشه و با لبخند تلخی ادامه میده:خودت که میدونی اتاقش کجاست برو یه سر به اتاقش بزن... من هم برم ببینم تو آشپزخونه چیزي واسه خوردن پیدامیشهته دلم یه جوري میشه... بعد از مدتها میخوام برم توي اتاقی که ترنم توش نفس میکشید... به زحمت از روي مبل بلندمیشمو بی توجه به طاهر راه اتاق ترنم رو در پیش میگیرمهر لحظه که به اتاق نزدیک تر میشم ضربان قلبم بالاتر میره... بالاخره به در اتاق میرسم... دلم میخواد راه اومده روبرگردم... دستم میلرزه... چشمامو میبندمو در رو باز میکنم... چه سخته بعد از سالها تو اتاقی قدم بذاري که برات سرشاراز خاطرات تلخ و شیرینه... نفس عمیقی میکشمو چشمامو باز میکنم... به آرومی وارد اتاق میشم... نمیدونم چرا تحملاین اتاق اینقدر سخته... تحمل این اتاق بدون ترنم، بدون حرفاش، بدون خنده هاش خیلی سخته...« سروشی »بغضتو گلوم میشینه و نفس کشیدن رو برام سخت میکنه« دوست دارم موش موشی من »در رو پشت سرم میبندم... همه چیز تمیز و مرتبه به جز رختخوابش که اون هم باید کار طاهر باشه... بر خلاف گذشتهها که همیشه اتاقش بهم ریخته بود الان همه چیز سر جاي خودشه« ... سروش »صداش مدام تو گوشم میپیچه و داغ دلم رو تازه میکنه... به زحمت خودم رو به صندلی پشت میز میرسونم... حتی جونندارم رو پام واستم... صندلی رو از پشت میز کنار میکشمو روش میشینم... نفس نفس میزنم... انگار یه مسافت طولانیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 507رو دوییدم... سرم رو بین دستام میگیرمو سعی میکنم آروم باشم... ولی صداي سروش سروش گفتناي ترنم تو گوشمه...حواسم به کامپیوترش میره... ناخودآگاه دکمه ي پاورش رو میزنمو منتظر میشم تا روشن بشه... چند تا کتاب روي میزافتاده...هیچ چیز خاصی روي میز پیدا نیست.... چشمم به کشوي نیمه باز میز میفته... کشو رو کاملا باز میکنم... چند تا خودکار،یه سر رسید، چند تا کارت ویزیت و یه خورده خرت و پرت دیگه توش پیدا میشه... سررسید رو بیرون میارمو روي میزمیذارم... یه خورده دیگه وسایل کشو رو زیر و رو میکنم... هیچ چیز بدرد بخوري توش پیدا نمیشه... نگاهی به چند تادونه کارت ویزیت میندازم... یکی مال شرکت خودمه... یکی مال شرکت آقاي رمضانیه... اما سومی ناآشناست- روانشناس.... بهزاد نکویشاخمام تو هم میره... یاد روز آخر میفتم ترنم تو شرکت با یه دکتري داشت حرف میزد... نگاهی به شماره میندازمبا دیدن شماره لبخندي رو لبم میشینه... شمار برام آشناست.. دیشب که داشتم به لیست تماسها نگاه میکردم چشمم بهچنین شماره اي برخورد کرد ولی چون همه ي حواسم به شماره ي مانی بود دقت نکردم... دقیقا نمیدونم همین بود یانه... ولی حس میکنم شبیه همین بود... کارت رو برمیدارم و روي سررسید میذارم... کشو رو میبندمو حواسمو بهکامپیوتر میدم... با دقت به همه جا سر میزنم ولی دریغ از یه چیز که حرفی براي گفتن داشته باشه... هیچ چیزي تو اینکامپیوتر پیدا نمیشه که نمیشه... به جز چند تا آهنگ و چند تا ورد که ترجمه ي متون انگلیسیه... با غصه میخوامکامپیوتر رو خاموش کنم که چشمم به یه فایل صوتی میفته... با کنجکاوي روش دابل کلیک میکنمو منتظر میشم تاآهنگ پخش بشهبعد از چند لحظه صداي غمگین علی لهراسبی تو اتاق میپیچهبا اینکه می دونم دلت با من یکی نیستبا اینکه می بینم به رفتن مبتلاییلبخند تلخی رو لبام میشینه... سررسید رو برمیدارمو نگاهی به داخلش میندازم... سفیده سفیده... هیچی توش نوشتهنشده... از روي صندلی بلند میشمو با ناراحتی سررسید رو روي میز پرت میکنمچشمامو می بندم که بمونی کنارمبا اینکه میدونم کنار من کجاییسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 508یه تیکه کاغذ از داخل سررسید بیرون میفته... با کنجکاوي کاغذ رو برمیدارم... از وسط پاره شده... سررسید رو دوبارهبرمیدارمو نگاهی بین برگه هاش میندازم... تیکه ي دیگه ي کاغذ هم پیدا میشه... همونجور که به سمت تخت ترنممیرم چشمم به نوشته هاي روي کاغذ میفتهچشمامو می بندم که رویاتوببینمبا سرانگشتان لرزان مینویسم نامه اي »تا بخوانی قصه ي پرغصه ي دیوانه ايجاي پاي اشکها بر هر سطور نامه ام« با جوابت چلچراغان میشود ویرانه ايرو لبه ي تخت میشینم... همه نوشته ها درهم برهمه... وسطاش کلی خط خوردگی داره...معلومه اون زمانی که داشتمینوشت حال و روز خوبی نداشت... هنوز هم به راحتی میشه اشکهایی که روي کاغذ ریخته شده رو دید... چشمم بهتاریخ نوشته ها میفته... مال شبی هست که میخواستم بهش تعرض کنم... ته دلم یه جوري میشهچشمامو می بندم تو رو یادم بیارمحرف هاي من رویاییه می دونم اماکاغذا رو کنار هم قرار میدم... چشمم به نوشته هاي وسط کاغذ میفتهنه تو امشب سروش من نبودي... سروش من مهربونتر از این حرفاست که بخواد اشک من رو ببینه و به جاي دلداري »« پوزخند بیرحمانه اي تحویلم بدهچشمم بین سطور میچرخهامشب آغوشت گرم نبود... امشب جواب ترسهاي من نوازشهاي عاشقانه ات نبود... امشب بوسه هایت از عشق نبود... »« امشب هیچ چیز مثله گذشته نبود... امشب اصلا یک شب نبود... امشب فقط و فقط یه کابوس بود... یه کابوس تلخمن ازتمام تو همین رویا رو دارمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 509تمام این چهار سال بودم... تمام این چهار سال چشم به راه بودم... تمام این چهار سال عاشق و دل خسته بودم... تمام »این چهار سال محکوم به خیانت بودم... تمام این چهار سال دیوونه وار دوستدار تو بودم... تمام این چهار سال منتظر توبودم... تمام این چهار سال با همه ي نبودنم بودم... آره سروش به خدا تمام این چهار سال من زنده بودم و چشمانتظار...اما تمام این چهار سال نبودي... نه چشم به راهم... نه عاشقم.... نه دوستدارم... هیچی نبودي... حداقل براي من« هیچی نبودياز تو نمی رنجم تو حق داري نمونی«... سروش به خدا جواب این همه سال انتظار من این نبود... من دوستت داشتم دیوونه... من دوستت داشتم »با بغضزمزمه میکنم: داشتی؟... نگو روزاي آخر از من متنفر شدي ترنمم... نگوجلوي چشمام تار میشن ولی باز به خوندن ادامه میدمشاید توهم مثل خودم مجبور باشیهر چند حق داري... اشتباه میکردم که ازت انتظار محبت داشتم وقتی پدر و مادرم باورم نکردن چور باید از تو انتظار »باور میداشتم؟... نه تو همون چهار سال پیش جوابم رو دادي...ولی من دیر به حرفت رسیدم.... امشب باور کردم که واقعا« از من متنفري... امشب باور کردم- نیستم ترنم... به خدا نیستمحالا معنی این جمله رو میفهمم... عشق یعنی اختیار بدي که نابودت کنند ولی ”اعتماد“ کنی که این کار را نمیکنند... »« اي کاش زودتر از اینا میفهمیدم... شاید حالا وضعم این نبودهمه ي نوشته ها پر از گلایه هست ... پر از ناراحتی... پر از فریاد... پر از دلتنگیباور کن این ثانیه ها دست خودم نیستحالا میفهمم که دور بودن در عین نزدیکی خیلی بهتر از نزدیک بودن در عین دوریه همیشه بودم ولی هیچوقت »« نبودينوشته هاش با غم عجین شده... همه ي جمله هاش بوي عشق میدن...من پشت رد تو به یه بن بست می رمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 510با همه ي فاصله ها باز هم عشقم دیدنی بود.... نگاهم قلبم دستم جونم همه ي وجودم...همه و همه تو رو طلب »میکردن...... تویی که تنفر تک تک سلول هاي بدنت رو پر کرده... همیشه بودمو هیچوقت نبودي... چه سخت بودنبودنت هرچند این روزا سخت تر از نبودنت بودنته... میدونی چرا چون تو این چهار سال نبودي ولی امید بودنت بود ولی« این روزا هستی ولی امید بودنت نیست... ایکاش هنوز هم مال من بودي... چه رویاي تلخیه بودنت در عین نبودنتهیچ حرفی در جواب درداي ترنم ندارم... اون زجر میکشید و من هر روز بیشتر از روز قبل آزارش میدادمحس میکنم این لحظه رو صدبار دیدممیخوام بگم ازت متنفرم... دوست دارم روزي هزار بار این جمله رو تکرار کنم ولی نمیتونم... واقعا نمیتونم... لعنتی »هنوز دوستت دارم... هنوز دیوونه وار دوستت دارم... هنوز دلتنگ آغوش گرمتم... هنوز میخوامت... سروش به خدا هنوزمیخوامت... چرا رفتی سروش؟ چرا رفتی؟... چرا همه ي امیدم رو ناامید کردي... فکر میکردم برمیگردي... فکر میکردم« برمیگرديزیر لب با بغضزمزمه میکنم: برگشتم خانمی... تو رو خدا حالا تو برگرد... من برگشتممن روبروي چشم تو از دست می رمامشب تصمیم گرفتم فراموشت کنم... سخته... خیلی خیلی بیشتر از سخت ولی من میتونم... مگه تو نتونستی؟... پس »« من هم میتونم... مگه این همه آدم نتونستن؟... پس من هم میتونم... وقتی همه دنیا میتونند چرا من نتونمنفسم بالا نمیاد... چشمام
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#42
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۶ عصر
هر لحظه بیشتر سیاهی میره...امشب من رو شکوندي اما من تو رو نمیشکونم به حرمت عشقی که ازت در دل دارم ولی یه چیز رو خوب میدونم »دیگه هیچی مثله سابق نمیشه... امشب با همه ي بد بودنش به من درس بزرگی داد.... تعرض تو... شکوندن حرمتعاشقانه ات امشب بهم فهموند دیگه هیچی مثله اون روزا نمیشه... آره این درس بزرگیه... حیف که من همه يفهمیدنی ها رو دیر فهمیدم.... دوره ي عشق ما سررسیده عشق من... آره سروشم... تو دیگه سروش من نیستی... عشقما اشتباه بود... از همون اوله اول... که اگه درست بود هیچوقت بین مون جدایی نمیفتاد.... خداحافظ عشق من...خداحافظ... برو با عشق جدیدت سر کن... من ازت گذشتم به حرمت همه روزایی که بهم عشق هدیه کردي... من اینروزا دارم قیمت عشقت رو میپردازم... قیمت عاشق شدنم اشکهامه... هر چیزي تاوانی داره تاوان عشق من هم حال و« روز الانمه... فقط آرزو میکنم قدر عشق جدیدت رو بدونی... ببخش که بزرگترین اشتباه زندگیت بودمحرفایی که یه روزي به ترنم تحویل دادم تو گوشم میپیچهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 511« تو بزرگترین اشتباه زندگی منی... بهترین تصمیمی که گرفتم جدایی از تو بود »قلبم عجیب میسوزه... فقط میدونم تا مرز جنون فاصله اي ندارم... اون حرفا... اون شب... اون التماسا... همه و همهجلوي چشمام به نمایش در میانچشمم به شعر پایین صفحه میفتهمن روبروي چشم تو...........از دست میرماین دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم »خداحافظ نامهربون میخوام ازت دل بکنمسخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم« این جمله رو اینقد میگم تا که فراموشت کنمآخرین جمله اي که زیر شعر نوشته شده باعث میشه تا حد مرگ از خودم متنفر بشم«! تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توضیح تر از این اتفاق نیست که آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد »تنفر همه ي وجودم رو پر میکنه.... آره لبریز از تنفرم... تنفر از خودم... از خودخواهیم... از حرفام... از غرورم... آخکهچقدر از خودم متنفرم... اون شب توي اون باغ... من نباید باهاش اون کار رومیکردم... نباید... حتی اگه ترنم دنیاي منرو تباه کرد باز هم نباید باهاش اون کار رو میکردم... اون عشقم بود... حتی توي این سال با همه ي تنفر باز همدوستش داشتم... من نباید اون کار رو میکردم... نباید... لعنت به منبه زحمت از روي تخت بلند میشم ... کاغذ از بین انگشتهام به زمین میفته... تو همین موقع در اتاق باز میشه و طاهروارد اتاق میشه.... دلم میخواد با همه ي وجودم فریاد بزنم اما حتی قدرت همین رو هم ندارم... اصلا قدرت هچی روندارم... حتی نفس کشیدنطاهر: سر...........طاهر با دیدن من حرف تو دهنش میمونه... نوشته هاي ترنم جلوي چشمم به نمایش در میان« ببخش که بزرگترین اشتباه زندگیت بودم »سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 512طاهر با نگرانی میپرسه: سروش چی شده؟«! تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توضیح تر از این اتفاق نیست که آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد »زانوهام خم میشن... طاهر با سرعت خودش رو به من میرسونهطاهر: سروش با خودت چیکار کردي؟زیر لب زمزمه میکنم: من نابودش کردم طاهر... من اونشب نابودش کردمطاهر: سروش چی میگی؟- دوستم داشت... هنوز دوستم داشت... من نابودش کردم طاهر... من نابودش کردم« لعنتی هنوز دوستت دارم »همه دنیا جلوي چشمام تار میشه« هنوز دیوونه وار دوستت دارم... هنوز دیوونه وار دوستت دارم.... هنوز دیوونه وار دوستت دارم »طاهر زیر بغلم رو میگیره و بعدش دیگه هیچی نمیفهممچشمام رو باز میکنم... نگاهی به دور و برم میندازم... هنوز توي اتاق ترنم هستم... روي تخت ترنم... طاهر هم صندلیرو کنار تخت گذاشته و روي صندلی نشسته... سرش رو بین دستاش گرفتهبه زحمت اسمش رو زمزمه میکنمسرش رو بالا میاره... چشماش سرخه سرخه...با صدایی گرفته میگه: بالاخره به هوش اومدي؟سري تکون میدمو میگم: چی شد؟نوشته هاي ترنم رو بالا میگیره و با صداي گرفته اي میگه: فکرکنم به خاطر اینا از حال رفتینگاهی بهش میندازم کم کم همه چیز رو به یاد میارم... قلبم عجیب میسوزهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 513چشمم به طاهر میفته... یه قطره اشک از گوشه ي چشمش سرازیر میشه... با ناباوري نگاش میکنم... باورم نمیشه طاهراشک بریزه... طاهر با اون همه غرور که در بدترین شرایط حتی در زمان مرگ ترانه شکسته نشد امروز جلوي چشمايمن داره اشک میریزهدهنشو باز میکنه تا یه چیز بگه.. رگ گردنش متورم شده... انگار بین گفتن و نگفتن یه چیز مرددهنگامو از طاهر میگیرم... به زحمت روي تخت میشینمبالاخره شروع میکنه: نوشته هاش خیلی دلمو سوزوند... خیلیهیچی واسه ي گفتن ندارم... فقط صداي تند نفسهام سکوت اتاق رو بهم میزنهبعد از چند لحظه مکث به سختی ادامه میده: اون شب ته باغ ترنم مرد... روحش... عشقش... امیدش... همه ي دلیلبودنش نابود شد فقط جسمش مونده بود... فقط و فقط یه تیکه گوشتاي کاش ادامه نده... تحمل شنیدن این حرفا رو ندارمطاهر همونجور که دستاشو مشت کرده و صداش میلرزه زیر لب زمزمه میکنه: اونشب وقتی کبودي رو گردنش رو دیدممن هم شکستم چه برسه به ترنمی که...........با داد میگم: طاهر نگو... تو رو خدا ادامه نده... من تحملش رو ندارمنگاش به من میفته... انگار تازه متوجه ي حالم خرابم شده... سري به نشونه ي تاسف تکون میده و آه عمیقی میکشه...آهی که دل من رو میسوزونه... اونقدر میسوزه که با همه ي وجود سوختنش رو احساس میکنمنگاش رو از من میگیره و به پنجره ي اتاق زل میزنهطاهر: نمیدونم چرا همه جا احساسش میکنم... نگاه آخرش رو نمیتونم از یاد ببرمبعد از تموم شدن حرفش شعري رو زمزمه میکنه که داغ دلم رو تازه میکنه... هر چند داغ دلم کهنه نشده بود که بخوادتازه بشهدارم آتیش میگیرم... واقعا دارم آتیش میگیرم... قلبم بدجور میسوزهطاهر با بغضشعري رو که روي سنگ قبر ترنم نوشته شده رو زمزمه میکنهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 514آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرماز شیشه نبودم که با سنگ بمیرمبه سختی از روي تخت بلند میشم... تعادل درست و حسابی ندارم... خودم رو به پنجره ي اتاق ترنم میرسونممن آمده بودم که تا مرز رسیدنهمراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرمبغضی که تو گلوم نشسته رو به زحمت قورت میدمتقصیر کسی نیست که اینگونه غریبمشاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرمبا همه ي مقاومتی که میکنم یه قطره اشک از گوشه ي چشمم سرازیر میشهبا همون بغضمیگه: صفحه ي اول دفتري بود که شعراي مورد علاقش رو توش مینوشت... از اونجا برداشتم... خیلیدلتنگشمدستاي لرزونم رو مشت میکنم و با خشم به دیوار میکوبمطاهر با نگرانی میگه: سروش چیکار میکنی؟با خشونت به عقب برمیگردمو با صداي بلندي میگم: حق ترنم این نبودبه دیوار تکیه میدمو با صداي آرومتري ادامه میدم: انتقام مرگ ناحقش رو میگیرمطاهر از روي صندلی بلند میشه... همونجور که از روي دیوار سر میخورم و روي زمین میشینم زیر لب زمزمه میکنم:انتقامش رو میگیرم به هر قیمتی که شده انتقامش رو میگیرمطاهر خودش رو به سرعت به من میرسونه و میگه: سروش خوبی؟- طاهر باید باعث و بانیش رو پیدا کنیمطاهر: سرو......سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 515- نمیخوام اون طرف راست راست تو خیابون بچرخهطاهر به شدت تکونم میده و با تحکم میگه: پیداش میکنیمچشمامو میبندمو سرمو به دیوار تکیه میدمطاهر: سروش حالت خوبه؟با همون چشمهاي بسته سرم رو تکون میدم... بعد از چند دقیقه سکوت یه خورده حالم بهتر میشه... از بس محکمدستم رو به دیوار کوبیدم احساس درد میکنم اما این دردا برام چیزي نیست چون درد من عمیق تر از این حرفاست...درد من دردیه که تو قلبم میپیچه و یه لحظه هم رهام نمیکنهچشمام رو باز میکنم... طاهر رو مقابل خودم میبینم که روي زمین رو به روي من نشسته و با نگرانی بهم زل زده...لبخند غمگینی تحویلش میدمو از جام بلند میشم... انگار تا الان باور نکرده بود چقدر حالم وخیمه دیگه هیچی از ترنمنمیگه... شاید میترسه دوباره حالم بد بشه ولی نمیدونه با مرگ ترنم این حال و روزه همیشگیم شده... به سمت کمداتاق میرم... همه چیز رو زیر و و میکنم... کمد ها، کشوها، زیر تخت حتی لابه لاي کتابها رو هم نگاه میکنم اما هیچچیز درست و حسابی دیگه اي به جز اون کارت ویزیت که اول دیدم پیدا نمیکنمهمونجور که متفکر دور تا دور اتاق رو زیرنظر گرفتم تا شاید چشمم به یه چیز بیفته که کمکم کنه به این فکر میکنمکه چقدر اتاق ساده تر از گذشته شدهبا صداي طاهر به خودم میامطاهر: هزار بار گشتم هیچ چیزي که بتونه کمکمون کنه پیدا نمیشهبا صداي گرفته اي میگم: یه چیز پیدا کردمطاهر با هیجان از روي زمین بلند میشه و میگه: چی؟- یه کارت ویزیتطاهر:چی؟- یه کارت ویزیت که مربوط به دکتر بهزاد نکویشه... میشناسیش؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 516یه خورده فکر میکنه و با اخمایی در هم میگه: نه... یادم نمیاد- روز آخر ترنم توي شرکت داشت با یه دکتر حرف میزد... واسه همین فکر کنم این دکتر ترنم رو میشناسهبه سمت میز ترنم میرمو کارت رو برمیدارم... نگاهی به شماره ي روش میندازم... طاهر به سمتم میاد... کارت رو ازدستم میگیره و نگاهی بهش میندازهزیرلب زمزمه میکنه: روانشناس بهزاد نکویشبعد از چند لحظه متفکر دست به جیبش میکنه... گوشیش رو از جیب شلوارش در میاره و مشغول گرفتن شماره ي رويکارت میشهمنتظر نگاش میکنمو هیچی نمیگمبعد از چند لحظه ناامید بهم خیره میشه و میگه: خاموشهبا حرصنفسمو بیرون میدم- شماره ي مطب رو بگیرسري تکون میده و شماره ي مطب رو میگیرهبعد از چند لحظه میگه: سلام خانم... مطب آقاي نکویش...طاهر: بله... بله...- بنده یه نوبت میخواستم...طاهر: دو هفته ي دیگه خیلی دیرهبا شنیدن دو هفته اخمام تو هم میرهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 517...طاهر: اما......طاهر: کار من خیلی ضروریه...طاهر: باشه، مثله اینکه چاره اي نیست...طاهر: بله، ممنون... خداحافظتماس رو قطع میکنه- چی شد؟طاهر: دکتر مسافرت رفته و یه هفته اي نیست... وقتش هم واسه ي هفته ي بعدش پره... بهم گفت دو هفته يدیگ......- بیخیال... این یه هفته رو منتظر میمونیم تا بیاد... بعد بدون نوبت میریم میبینیمشفکري میکنه و میگه: بد هم نمیگی... همین کار رو میکنیمطاهر کارت ویزیت رو روي میز میذاره... یه نگاه دیگه به کارت میندازم... چشمم به آدرسش میفته... یه ربع بیستدقیقه فقط با شرکت فاصله داره... یاد ترنم میفتم که ماشین نداشت معلوم نیست این راه یه ربع بیست دقیقه اي رو چندساعت تو راه بودطاهر: بیا بریم یه چیز بخوربا بی میلی سري تکون میدم- باید برم... خیلی کار دارمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 518طاهر: یه چیز میخوري بعد میري دیگهآهی میکشم... خوردن بخوره تو سرم... غذا میخوام چیکار؟... وقتی ترنم رو ندارم نفس کشیدن هم برام حرومه چه برسهبه غذا خوردن- نه طاهر... باید برم یه سر و سامونی به خودم بدم...طاهر نگاهی به قیافم میندازه و لبخند کمرنگی رو لبش میشینه... هر چند لبخندش از هر گریه اي تلخ ترهبا لحن غمگینی زمزمه میکنه: وضعت خیلی داغونه... شنیدم مستقل زندگی میکنی؟سري تکون میدمطاهر: بهتره زیاد تنها نمونی... اینجور که معلومه حال و روزت زیاد خوب نیستلبخندي رو لباي من هم میشینه- دیگ به دیگ میگه روت سیاهطاهر: من هر جا برم همه حال و روز من رو دارن تغییر مکان اثر مثبتی تو روحیه ي من نداره چون خونوادم همه حالو روزشون همینه ولی وضعه تو فرق دارهدلم براش میسوزه... دستم رو روي شونش میذارمو میگم: هر وقت کمک خواستی میتونی رو کمک من حساب کنیآهی میکشه و هیچی نمیگهطاهر: سروش اگه میخواي بیگناهی ترنم رو ثابت کنی ثابت کن اما زندگیتو خراب نکنفقط نگاش میکنم... هیچی نمیگم... زندگیم رو خراب نکنم؟... چطوري؟... پوزخندي رو لبام میشینه... زندگیه من کهخیلی وقته خراب شده... همون 4 سال پیش... همین چند روز پیش... با ترك ترنم... با مرگ ترنمطاهر: سروش شنیدي چی گفتم؟بدون اینکه جوابشو بدم به این فکر میکنم که آیا واقعا با مرگ ترنم زندگی من خراب نشد؟طاهر: سروش با توام؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 519نه با مرگ ترنم زندگیه من خراب نشد... زندگی من همون چهار سال پیش داغون شد. با مرگ ترنم فقط وضعم بدترازگذشته شد... من تصمیمم رو گرفتم... امروز میخوام همه چیز رو تموم کنم... میخوام با آلاگل حرف بزنم... حوصله ينصیحت ندارمفقط سري به نشونه ي باشه تکون میدمطاهر نامطمئن نگام میکنه... برام مهم نیست- پس باهات تماس میگیرم و خبرت میکنم که کی به دیدن دوست ترنم بریم؟طاهر: سروش مطمئن باشم.........با خشم وسط حرفش میپرم- طاهر تمومش کن... من دیگه میرم تو هم یه خورده به سر و وضعت برس اگه بدتر از من نباشی بهتر از من همنیستیسري به نشونه ي تاسف تکون میده و میگه: بهتره با این حال و روزت رانندگی نکنی بذار یه ماشی...........با بی حوصلگی میگم: با همین حال و روزم تا شمال رفتمو زنده برگشتم این چند قدم راه که دیگه چیزي نیستطاهر: میترسم خودت رو به کشتن بدي- نترس.. بادمجون بم آفت نداره... کار نداري؟طاهر: برو به سلامتنگاه دیگه اي به اتاق میندازمو زیر لب کلمه خداحافظ رو زمزمه میکنم... پشتم رو بهش میکنمو به سرعت از اتاق وبعدش هم از خونه خارج میشمفصل بیست و سومتوي ماشینم میشینمو به سرعت به سمت آپارتمانم میرونم... دلم عجیب گرفته... حرفاي طاهر مدام تو سرم میپیچهزیرلب زمزمه میکنم: بیچاره طاهرسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 520از یه طرف مرگ ترانه... از یه طرف مرگ ترنم... از یه طرف هم پدرش که روي تخت بیمارستان افتاده... از یه طرفمادرش که حال و روز خوبی نداره... از یه طرف هم غصه هاي مخفیانه ي طاها... واقعا زندگی براش جهنم شدهسري به نشونه ي تاسف تکون میدمو متفکر میگم: هر چند زندگی براي من هم جهنم شدهبالاخره بعد از بیست دقیقه خودم رو جلوي آپارتمانم میبینم... ماشین رو گوشه اي پارك میکنم و پیاده میشم... چشممبه ماشین آلاگل میفته... پوزخندي رو لبام میشینه... هنوز زنم نشده ولی رسما صاحب خونه و زندگیم شده... انتظارنداشتم هنوز اینجا ببینمش... اومده بودم یه سرو سامونی به خودم بدمو بعدش به خونه شون برم تا با خودش وخونوادش حرف بزنم... میخواستم قبل از حرف زن با خونواده ي خودم به آلاگل و خونوادش همه چیز رو بگم فقطاینجوري میتونم خونوادم رو راضی کنم.. حوصله ي سر و کله زدن باهاشون رو ندارم بهترین راه اینه که تو عمل انجامشده قرارشون بدمشونه اي بالا میندازمو زیر لب زمزمه میکنم: چه بهتر... همین الان تکلیفشو روشن میکنمکار من رو آسونتر کرد... دیگه مجبور نیستم بیخودي این همه مسیر رو تا خونه شون رانندگی کنم... جعبه ي یادگاريهاي ترنم رو از داخل ماشین برمیدارمو به سمت آپارتمانم میرم... بعد از چند دقیقه انتظار براي آسانسور بالاخره میرسهو من هم به داخل میرم... دکمه ي طبقه ي موردنظر رو میزنم و نگاهی به پسر توي آینه میندازم... بعد از یه هفتهحموم نرفتن و عوضنکردن لباس واقعا ظاهرم غیرقابل تحمل شده... هر چند دیگه چه فرقی میکنهزیرلب زمزمه میکنم: سروش نباید بشکنی... حداقل در برابر دیگران باید همون سروش مغرور و محکم باشیسري تکون میدمو منتظر میشم آسانسور به طبقه ي مورد نظر برسه... بعد از خارج شدن از آسانسور با قدمهاي محکمبه سمت در مورد نظر حرکت میکنم... همونطور که جعبه رو با یه دست گرفتم با اون یکی دستم دنبال کلید میگردم....بعد از چند ثانیه بالاخره کلید رو پیدا میکنم... همینکه میخوام در رو باز کنم در باز میشه و آلاگل جلوي در ظاهرمیشه... لباس بیرون تنشه... اینجور که معلومه میخواست بیرون بره... با دیدن من بهت زده بهم خیره میشهبعد از چند لحظه وقتی میبینم که از جلوي در کنار نمیره با بی حوصلگی میگم: برو کنارآلاگل: هان؟با کلافگی با دست به عقب هلش میدمو وارد میشمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 521آلاگل تازه به خودش میادو با صدایی که از خشم میلرزه میگه: هیچ معلومه تو این مدت کدوم گوري بودي؟ اون ازرفتار اون شبت... اون هم از غیب زدنت... این هم از بی تفاوتی الانت... داري چیکار میکنی سروش؟بدون اینکه جوابشو بدم از کنارش رد میشم.... در رو میبنده و پشت سرم میادآلاگل: با توام؟ چرا جواب نمیدي؟... من به جهنم حداقل به پدر و مادرت فکر میکردي؟... یه دختره ي......به عقب برمیگردمو چنان نگاهی بهش میندازم که حرف تو دهنش میمونه- اگه میخواي زنده از این خونه بیرون بري بهتره مواظب حرف زدنت باشیبعد از تموم شدن حرفم به سمت اتاقم میرم...آلاگل: بعد از این همه مدت با هم بودن باز هم اونو به من ترجیح میدي؟بی تفاوت به حرفاي آلا با آرنج در اتاقم باز میکنمو وارد میشم... آلاگل هم وارد اتاق میشه و میگه: دارم باهات حرفمیزنما- برو بیرونآلاگل:داري بیرونم میکنی؟پوزخندي رو لبام جا خشک میکنه... انگار اگه من بیرونش کنم خانم واقعا واسه ي همیشه گورشونو گم میکنهبا حرصمیگم: آلا از اتاقم برو بیرون... الان من هم میامبا خشم به سمت تخت بهم ریخته ي من میره... معلومه این چند روز که من نبودم خودش رو مهمون اتاق من کردهآلاگل: دوست دارم تو اتاق نامزدم بمونم حرفیه؟با تموم شدن حرفش روي تختم میشینههر چی من میخوام با آرامش برخورد کنم خودش نمیذاره... با عصبانیت نگام رو ازش میگیرمو جعبه رو گوشه ي اتاقمیذارمآلاگل: اون جعبه چیه؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 522بیخیال عوض کردن لباس میشم... دوست ندارم این روز آخري با جنگ و دعوا ازش جدا شمبه سمت آلاگل میرمو با خونسردي ظاهري به بازوش چنگ میزنم.... به زور بلندش میکنمو بدون اینکه جوابشو بدماون رو با خودم به سمت سالن میکشمآلاگل: سروش چیکار میکنی؟اون رو به سمت مبل هدایت میکنمو در آخر بازوش رو ول میکنم... خودم روي یکی از مبلا میشینمو با اخم و در عینحال تحکم میگم: بشین... کارِت دارمبا خشم رو به روم میشینه و میگه: هنوز جوابمو ندادي- لابد دلیلی ندیدم که بخوام بهت جواب پس بدمبا عصبانیت میخواد چیزي بگه که با داد من خفه میشه- گفتم بتمرگ کارت دارمبهت زده بهم خیره میشه... ترس رو توي چشماش میبینمدلیل تعجبش رو میفهمم تا الان باهاش اینطوري حرف نزده بودم ولی دست خودم نیست... حال و روز الانم خیلیخرابه... دوست دارم یکی درکم کنه... یکی آرومم کنه.... ولی کسی رو ندارم... دوست ندارم هیچ کس به پر و پام بپیچهاما آلاگل مدام آزارم میده... شاید خواسته ش این نباشه ولی وجودش اذیتم میکنه... منی که الان از اتاق نامزد سابقماومدم... منی که لحظاتی قبل نوشته هاي عشقم رو خوندم... منی که پرپر شدن ترنم رو با چشمام دیدم... الان حوصلهي دلسوزي براي کسی مثله آلاگل رو ندارم... تا همین الان هم خیلی تحمل کردم که از خونه بیرونش نکردمخیلی دارم سعی میکنم آروم باشم... با ناراحتی چنگی به موهام میزنمو سعی میکنم لحنمو ملایمتر کنم- بشین کارت دارمتازه به خودش میاداشک تو چشماش جمع میشه... با حرصاشکاش رو پاك میکنه و با جیغ میگه: تو...تو... تو یه احمقی... واقعا برايخودم متاسفم که عاشق آدم احمقی مثله تو شدمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 523بعد هم با حرصنگاشو از من میگیره و به سمت در خونه حرکت میکنهدیگه صبرم لبریز میشه... با خشم از جام بلند میشمو با چند قدم بلند خودم رو بهش میرسونم... بازوي آلاگل رو با خشمچنگ میزنمو با داد میگم: که من احمقم... آره؟آلاگل با حرصمیخواد بازوش رو از بین دستهاي من خارج کنه... با پوزخند نگاش میکنم... با شدت به سمت دیوارهلش میدم و خودم رو به در ورودي میرسونم... کلیده آلاگل روي دره... در رو قفل میکنم و کلید رو از روي دربرمیدارم... همونجور که کلید رو توي جیبم میذارم با جدیت میگم: بهتره زیاد با اعصاب من بازي نکنی... امروز حوصلهي هی.......با چشمهاي اشکی و لحن غمگینی میگه: بله... بله میدونم آقا طبق معمول حوصله ي هیچکس رو ندارن و از قضاکسی که جز اون هیچکسه فقط و فقط من هستمنه مثله اینکه میخواد امروز عصبانیم کنه... سرم رو با حرص تکون میدم- آلاگل داري اون روي منو بالا میاریا... برو مثله ي بچه ي آدم بشین میخوام باهات حرف بزنمآلاگل: وقتی جوابی واسه ي سوالاي من نداري چه دلیلی داره که به حرفات گوش کنمبه سمتش میرمو بدون اینکه جوابشو بدم مچ دستشو میگیرمو به سمت مبل هدایتش میکنم... با جیغ و داد میخوادخودش رو از دست من خلاصکنه... توجهی به جیغ و دادش نمیکنم... وقتی به مبل میرسیم رو مبل پرتش میکنمو بایه دستم فکش رو میگیرم... با عصبانیت چنان فکش رو فشار میدم که از شدت درد صورتشجمع میشه از بیندندوناي کلید شده میگم: خفه میشی یا خفت کنم؟چنان با تحکم و جدیت جمله مو میگم که از شدت ترس چشماشو میبنده... وقتی مطمئن میشم که خفه خون گرفتهولش میکنمو روي مبل مقابلش میشینماز شدت ترس گریه اش بند اومده... قیافش خیلی مظلوم شده ولی نمیدونم چرا هیچ احساسی بهش ندارم... نمیدونم چهجوري بهش بگمبا چشمایی که از شدت گریه متورم شده نگام میکنهدهنمو باز میکنم تا در مورد بهم خوردن نامزدي بگمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 524تو چشماش ترس و عشق رو باهم میبینمکلافه از گم کردن کلمات دهنمو میبندمو با حرصدستم رو بین موهام فرو میکنمهنوز هم منتظر نگام میکنهبالاخره دل رو به دریا میزنمو میگم: آلاگل دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدممتعجب نگام میکنه و هیچی نمیگهانگار متوجه ي منظورم نشدهنگامو ازش میگیرمو به زمین خیره میشمزیر لب زمزمه میکنم: میخوام نامزدي رو بهم بزنماز بس آروم گفتم نمیدونم شنیده یا نه؟... هیچ صدایی ازش بلند نمیشه.. فقط صداي نفساي عمیقش رو میشنومهمونجور که نگام به زمینه با صداي بلندتري ادامه میدم: آلاگل تو دختر خوبی هستی ولی من و تو براي هم ساختهنشدیم... تو هم باید زندگی کنی با کسی که دوستت داره با کسی که دوستش داري... با کسی که عاشقته با کسی کهعاشقشی... عشق یه طرفه فقط و فقط عذابت میده... باور کن همه ي سعیم رو کردم ولی نشد...من خیلی وقت پیشدلمو به کسی باختم دیگه دلی ندارم که تقدیمت کنم... برو سراغ زندگیت... تو در کنار من آینده اي نداريبا تموم شدن حرفم لبخندي رو لبم میشینه... باورم نمیشه که بعد از مدتها تونستم حرف دلم رو بزنم.... آره بالاخرهتونستم بگم...سرمو بالا میارم... چشمم به آلاگل میفته که با ناباوري بهم خیره شده... هیچی نمیگم... بالاخره خودش بعد از چنددقیقه به حرف میاد و با لکنت میگه: سروش اصلا شوخی قشنگی نبوداخمام تو هم میره- آلاگل من کاملا جدیم... من دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدمنمیدونم چرا اینقدر از سنگ شدم... دستاش میلرزه... یه قطره اشک از گوشه ي چشمش سرازیر میشه- سروشم داري شوخی میکنی مگه نه؟... چون باز بی اجازه اومدم خونت داري اینجوري........سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 525بعد از مدتها دلم بدجور براش سوخت... لحنمو ملایمتر میکنمو با مهربونی میگم: آلاگل میتونی همیشه روي کمک منحساب کنی... هر جا به هر مشکلی برخوردي کمکت میکنم اما باور کن تو این یه مورد کاري ازم برنمیاد... من همه يسعیم رو کردم ولی دیگه نمیتونم خودم رو گول بزنم... دیگه نمیتونم با دلم کنار بیامبا هق هق میگه: سروش من دوستت دارم... برام مهم نیست دوستم نداشته باشی... همینکه من دوستت دارم برامکافیه.... فقط بذار کنارت بمونم... من به همین هم راضی هستمبا کلافگی سرمو تکون میدمو میگم: آلاگل چرا نمیفهمی؟عصبانی از جاش بلند میشه و با چشماي اشکیش بهم زل میزنه و با داد میگه: اونی که نمیفهمه تویی... بعد از این همهمدت الان تازه یادت اومده من رو نمیخواي- آلا من واقعا متاسفم ولی میگی چیکار کنم... آره اشتباه کردمآلاگل: مگه تاسف تو بدرد منه بیچاره میخوره؟...وقتی از جانب من جوابی نمیشنوه با داد میگه: هان؟... تاسف تو کجاي مشکلم رو حل میکنه؟از رو مبل بلند میشم میگم: میگی چیکار کنم؟... دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدم... بفهم آلاگل.. تویی که ادعايعاشقی میکنی دل عاشق من رو هم درك کنآلاگل: نمیفهمت سروش... نمیخوام هم بفهممت... میدونی چرا؟... چون تو عاشق یه عوضی شدي... یه عوضی که بعداز مرگ.........نمیدونم چی شد... اصلا نفهمیدم کی دستم بالا رفت... کی به روي صورتش فرود اومد... کی یه طرف صورتش سرخشد... کی اثر انگشتم موندگار شد... اصلا نفهمیدم.... هیچی نفهمیدمتنها چیزي که به یاد میارم خشمی بود که به خاطر توهین به ترنم در وجودم زبانه کشید و در یک لحظه همه ي اوناتفاقا رو شکل دادبا نگاهی شماتت بار بهم خیره شده و دستش رو روي صورتش گذاشتهبا بغضمیگه: ممنون به خاطر این همه لطفی که بهم داري
با فریاد میگم: چی از جونم میخواي؟... چرا واسه همیشه نمیري؟... خستم کردي... از اول هم بهت گفتم هیچ علاقه ايبهت ندارم... از اول هم بهت گفتم از من انتظار هیچی رو نداشته باش... از اول هم بهت گفتم حتی اگه زن من همشدي نمیتونم مرد کاملی برات باش... از اول هم بهت گفتم به اصرار خونوادم قبول کردم... از اول همه چیزو بهتگفتم... گفتم اگه بخواي تو خاطراتم پا بذاري باهات مقابله میکنم... گفتم دوست ندارم بهم بچسبی... گفتم نمیخوام بیاجازه وارد حریم من بشی... گفتم فقط یه زن زندگی میخوام نه چیزي بیشتر از اون اما جنابعالی همه جا و همه جا دقیقااون رفتارایی رو انجام دادي که من ازش متنفر بودم... هزار بار اومدي شرکتو خودت رو نامزد من معرفی کردي... تويهر مهمونی آیزون من شدي... تو کوچه و خیابون بهم چسبیدي... بی اجازه تو وسایلاي شخصیم سرك کشیدي... تماممدت کارایی رو کردي که من دوست نداشتم... مگه از قبل نگفتم عاشقت نیستم پس چرا هر وقت که دعوامون شد بهترنم توهین کردي؟... مگه نگفتم هیچوقت حق نداري اسمش رو به زبون بیاري؟با داد میگم: گفتم یا نه؟با هق هق میگه: هر چی تو بگی سروش ولی ترکم نکن.... دیگه هیچکدوم از این کارا رو نمیکنم- خسته ام آلاگل... خسته ام... بریدم... چند بار بهم قول دادي... به خدا شدي مایه ي عذابم... خودت بگو چند بار بهمقول دادي و عمل نکردي؟جوابمو نمیده- چیه؟... ساکت شدي... آره من آدم بدي هستم... دوستت ندارم... عاشقت نیستم... دیوونه ي عشقی هستم که حالا زیرخروارها خاك خوابیدهبا ناباوري سري تکون میده و میگه: دروغه... داري بهم دروغ میگی... تو فقط دلت براش میسوزه... سروش این عشقنیست... اون بهت خیانت کرده تو نمیتونی هنوز عاشقش............با داد میگم: نه خانم خانما... دروغ نیست... حقیقته... میخواي بدونی الان از کجا دارم میام... از خونه اي که عشقمساکنش بود... از اتاقی که یه روزي عشق من توش نفس میکشید... از مکانی که یه روزي میعادگاه عشقم بودحس میکنم شکست.... شکستنش رو با همه ي وجود حس میکنم... اما با بی رحمی تمام ادامه میدم- آره... من هنوز دوستش دارم... حتی حالا که نیست... امروز بیشتر از همیشه دلتنگشم
صورتش از اشک خیسه... ایکاش از من متنفر بشه... ایکاش واسه همیشه بره... وقتی ملایمت جواب نمیده... وقتیخشونت جواب نمیده... وقتی هیچی جواب نمیده... شاید حقیقت جواب بده... شاید حرف دل من جواب بدهبدون توجه به حضورش بهش پشت میکنمو به سمت اتاقم میرم... صداي قدمهاشو میشنوم که بهم نزدیک میشهآلاگل: سروش به خدا میخواستم تو رو براي خودم نگه دارم... از این به بعد هر جور تو بگی رفتار میکنم.. همونی میشمکه تو میخوايمیخوام به سمتش برگردمو یه چیزي بهش بگم که از پشت دستاشو دور کمرم حلقه میکنه و میگه: سروش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#43
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۸ عصر
تو رو خداترکم نکن... من دوستت دارم... ببین به خاطر تو چقدر غرورم رو شکستم... چطور راضی میشی اینجور من رو بشکنیزمزمه وار میگم: من نمیخوام بشکنمت آلاگل... باور کن دست خودم نیست من هنوز هم دوستش دارم... برو آلاگل...دیگه نمیتونم تحملت کنم... دیگه نمیتونم هیچ دختري رو تحمل کنم... زندگی من توي ترنم خلاصه میشه... حتی اگهخائن باشه... حتی اگه دوستم نداشته باشه... حتی اگه زنده نباشه... تو رو به خدا برودستاشو محکمتر دورم حلقه میکنه و میگه: سروش تو رو خدا حرف از رفتن نزنخدایا متنفرم از دخترایی که به زور خودشون رو به آدم تحمیل میکنند... چیکار کنم؟... خدایا چیکار کنم؟آلاگل: سروش قول........با خشم خودم رو از بین دستاش آزاد میکنمو با صداي بلندي میگم: آلاگل چرا نمیفهمی نمیخوامت... آخه به چه زبونیبهت بگم... بابا تو خوب... تو فرشته... تو بهترین... ولی میگی چیکار کنم دلم برات نمیتپهعقب عقب به سمت در میرهبا صداي خشداري میگه: خیلی پستی سروش... خیلی- آره من پست... فقط از زندگیم برو بیرون... همه ي تقصیرا رو خودم به گردن میگیرم... خودم با خونواده ها صحبتمیکنم... ف.........با داد وسط حرفم میپره: این جوابه محبتهاي من نبوددیگه حوصله ي جر و بحث کردن رو ندارم... کلید رو از جیبم در میارمو به سمتش پرت میکنم

بدون توجه به حرفش میگم: فقط گم شو بیرون... میخوام تنها باشمشاید بهتر باشه پست به نظر برسم... آره نمیخوام آینده ي آلاگل هم مثل خودم خراب بشه... بی رحم بودن رو تو اینموقعیت به هر چیزي ترجیح میدم... اینجوري واسه هردومون بهتره... بذار فکر کنه پستم... ولی من میگم اینجوريبراي آینده ي هردومون بهتره... آره اینجوري واسه هردومون بهترهنگاه غمگینشو از من میگیره و روي زمین خم میشه... کلید رو بر میداره و با پشت دستش اشکاشو پاك میکنه.... باحسرت بهم نگاه میکنه و چند قدم عقب عقب میره... بعد از چند لحظه مکث نگاشو از من میگیره و با سرعت به سمتدر میره...در رو باز میکنه و در آخرین لحظه به سمتم برمیگرده و با بغضمیگه: سروش هنوز هم دوستت دارم مثلههمیشه... نه نه... بیشتر از همیشه... آره من هنوز هم دوستت دارم حتی بیشتر از قبل... نمیدونم چرا فقط میدونم دوستتدارمته دلم خالی میشه... نه از دوست داشتنش... از غم صداش... از بغضکلامش... منو یاد خودم میندازه.... یاد روزایی کهبا همه ي بدي هایی که راجع به ترنم میشنیدم باز دیوونه وار دوستش داشتم.... مثله همین الان که هیچکس باورشنداره ولی من هنوز عاشقشمبعد از تموم شدن حرفش منتظر نگام میکنه... شاید منتظره که بگم بمون... که بگم ببخش... که بگم باهات میمونم...اما نمیگم... چون دلم با همه ي وجود ترنم رو صدا میزنه... چون نمیتونم زن دیگه اي رو در آغوش بگیرمو به ترنم فکرکنم... آره من دیگه نمیخوام اشتباه گذشته رو مرتکب بشمبا صداي بسته شدن در به خودم میام... وسط سالن روي زمین میشینمو سرم رو بین دستام میگیرم...آهی میکشمو زیر لب زمزمه میکنم: ایکاش تو رو وارد این بازي نمیکردم... ایکاش... هم خودم عذاب کشیدم... همعشقم رو عذاب دادم... هم باعث عذاب تو شدمبعضی مواقع چقدر براي پشیمونی دیره... ببخش آلاگل... منو ببخش.. بخاطر همه ي خاطره هاي بدي که بهت هدیهکردمنمیدونم چقدر گذشته... اختیار مکان و زمان رو از دست دادم... به زحمت از روي زمین بلند میشم... مموري و سیمکارت ترنم رو از جیبم در میارم... حس میکنم دارم از درون آتیش میگیرم... دارم میسوزم... دارم نابود میشم... اما هیچکار نمیتونم کنم... هیچ چیز نمیتونه آرومم کنه... راه اتاقم رو در پپش میگیرم... وقتی به اتاقم میرسم چشمم به جعبه يیادگاریها میفته

آهی میکشمو سیم کارت و مموري رو روي جعبه میذارم... به سمت حموم حرکت میکنم... همینکه وارد میشم آب سردرو باز میکنم... حتی حوصله ندارم لباسم رو از تنم در بیارم... با همون لباسم زیر آب سرد میرم... چشمام رو میبندم وسعی میکنم آتیش وجودم رو با لمس سرماي قطره قطره هاي آب از بین ببرم...« امشب تصمیم گرفتم فراموشت کنم »باز آلاگل فراموش میشه... باز خونواده فراموش میشن... باز همه ي دنیا رو از یاد میبرم... باز زندگی رو غیر قابل تحملمیبینم« سخته... خیلی خیلی بیشتر از سخت ولی من میتونم »باز غرق میشم... غرق عشق... غرق ترنم... غرق گذشته ها«؟ مگه تو نتونستی »باز میبینم... باز میشنوم... خودش رو... حرفاش رو... نوشته هاش رو... باز همه چیز جلوي چشمام به نمایش در میان« پس من هم میتونم »چشمام رو باز میکنمو با ناله میگم: تو نمیتونی ترنم... تو نمیتونی«؟ مگه این همه آدم نتونستن »با داد ادامه میدم تو نمیتونی ترنم.. تو هیچوقت نمیتونی« پس من هم میتونم... وقتی همه دنیا میتونند چرا من نتونم »قطره اشکی از گوشه ي چشمم خارج میشه و با قطره هاي آب ترکیب میشهبا حالی خراب میگم: تو مثله من نیستی ترنم... تو مثل هیچکس نیستی.... تو نمیتونی من رو از یاد ببرياز بس زار میزنم... از بس داد میزنم.. از بس با فریاد ترنم رو صدا میکنم که خودم هم خسته میشمبالاخره از حموم دل میکنم... حس میکنم آرومتر شدم... حس میکنم آتیش وجودم کمتر شده.. حس میکنم قلبم کمترمیسوزهاز حموم خارج میشمو لباسام رو از تنم خارج میکنم... بر خلاف گذشته که ساعتها وقت صرف انتخاب لباس میکردماولین لباسی که به دستم میاد رو برمیدارمو به تن میکنم... با بی حوصلگی به سر و صورتم میرسم و بعد دنبال سوئیچماشین میگردمزیر لب زمزمه میکنم: باید قضیه بهم خوردن نامزدي رو علنی کنم... اینجوري نمیتونم ادامه بدمسري تکون میدمو بعد از چند دقیقه گشتن بالاخره سوئیچ رو پیدا میکنمبعد از برداشتن عابر بانک و مقداري پول نقد از خونه بیرون میزنم... آلاگل کلید خونه رو روي در گذاشته... امیدوارم بهفکر برگشت نباشه... دوست دارم بی دردسر ازش جدا شم... از روي بی حواسی به جاي اینکه از آسانسور برم راه پله هارو در پیش میگیرم... از اونجایی که حوصله ي برگشت ندارم با سرعت راه پله ها رو طی میکنمو خودم رو به ماشینمیرسونم... بعد از سوار شدن ماشین، اون رو روشن میکنمو راه خونه ي پدریم رو در پیش میگیرمبعد از رسیدن به خونه پدریم ماشین رو گوشه اي پارك میکنم و از ماشین پیاده میشم...نفس عمیقی میکشمو خودم رو براي یه جنگ درست و حسابی آماده میکنم... مطمئنم کار سختی رو در پیش دارم....پدر... مادر... سیاوش... حتی سها... همه و همه آلاگل رو دوست دارن و این به ضرر منهچشمام میبندم و زیر بل زمزمه میکنم: تو سروشی... هر کاري رو که بخواي میتونی به سرانجام برسونیسري تکون میدم و چشمم رو باز میکنم... با قدمهاي محکم و استوار به سمت در خونه حرکت میکنم از اونجایی کهکلید خونه ي پدریم رو نیاوردم به اجبار زنگ خونه رو به صدا در میارمو منتظر میشمصداي جیغ سها رو از پشت آیفون میشنومسها: داداش خودتی؟لبخند محوي رو لبم میشینهبا حفظ لبخندم میگم: باز کن آجی کوچولو... خودممسها: مامان داداش اومدانگار نه انگار که بزرگ شدهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 531- سها اول این در رو باز کنسها: آخ ببخشید داداشی یادم رفتدر رو باز میکنه... سري به نشونه ي تاسف تکون میدمو وارد خونه میشمهمینکه چند قدم توي حیاط پیش میرم در ورودي به شدت باز میشه و مامان با سرعت وارد حیاط میشهبا سر وضعی آشفته به سمتم هجوم میاره... همینه خودش رو به من میرسونه صورتمو بین دستاش میگیره... انگارمیخواد مطمئن بشه سالم هستممامان: سروش خودتی؟- م........یه قطره اشک از گوشه ي چشمش سرازیر میشهمامان: فکر کردم دوباره از دستت دادمبا لحن ملایمی میگم: مامان خانم من خوبممامان: سروش باور کنم خودتی؟فقط خدا میدونه که چقدر از خودم متنفر میشم وقتی خونوادمو این طور میبینمتو بغلم میگیرمشو آهی میکشم- خوبم مامان... خوبمهمین که تو بغلم میگیرمش با صداي بلند زیر گریه میزنهمامان: سروش چرا با ما این کار رو میکنی... میدونی چه بلایی سر ما آوردي؟با ناراحتی از بغلم بیرون میادو میگه: فکر کردیم دوباره بلایی سرت اومدهلبخند تلخی رو لبم میشینهچه بلایی بدتر از اینکه عشقم مردهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 532آه عمیقی میکشمو میگم: مامان من خوبم... من دنبال آرامش بودم و اون رو توي جمع شلوغ شماها که پر از قضاوتهاي الکی و بیجا بود پیدا نمیکردم... اون شب باید میرفتممامان: س......با کلافگی میگم: خانم من عزیز من مادر من تو رو خدا این حرفا رو تمومش کنسري به نشونه ي تاسف تکون میده و با خشم هلم میدهمامان:تو آدم نمیشی... بیچاره آلاگل... دلم براش میسوزه اون شب سنگ رو یخش کرديخدایا خدایا خدایا باز دلسوزي مادر من عود کرد- از اول هم نباید میومدم... اصلا میدونید چیه؟ من اشتباه کردم... خداحافظبا خشم میخوام راه اومده رو برگردم که مامان با ترس به بازوم چنگ میزنه و میگه: سروش به خدا اگه این دفعه همبري باید سینه ي قبرستون به دیدنم بیايبا حرصنفسمو بیرون میدمو میگم: مامان این حرفا چیه؟دوباره اشکاش جاري میشنمامان: سروش نرو... دیگه تحمل ناپدید شدنت رو ندارمبا حرصنفسمو بیرون میدمو میگم: میخوام برم خونه ي خودم... نمیخوام که برم گم و گور بشممامان: نروچشمامو میبندمو سعی میکنم آروم باشمنمیدونم چیکار کنم... خیر سرم اومدم نامزدي رو بهم بزنمسري تکون میدمو میگم بریم داخل حرف بزنیمهمونجور به بازوم چنگ زده و بازوم رو ول نمیکنه و سریع میگه: بریمخندم میگیره انگار یه پسربچه شیطون هستم که ممکنه هر لحظه فرار کنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 533با لبخند میگم: مامان باور کن بنده فرار نمیکنممامان: از تو هیچ چیز بعید نیستسري تکون میدمو با مامان به سمت سالن حرکت میکنمهمینکه پام به سالن میرسه دوباره بازخواستهاش شروع میشهمامان: سروش نگفتی این مدت کجا بودي؟- شما این بازوي منو ول کنید یه زنگ هم به بابا و سیاوش بزنید کارشون دارم بعد بهتون میگمبازوم رو ول میکنهبه سمت مبل میرمو خودم رو روي اولین مبل میندازممشکوك نگام میکنه و میگه: چیکارشون داري؟رو به روي من میشینه و منتظر نگام میکنهخندم میگیره...ولی خندمو قورت میدمو با جدیت میگم: مامان خواهش میکنم خبرشون کنید کارم خیلی مهمه... موضوع حیاتیهچپ چپ نگام میکنهمامان: سروش باز چه نقشه اي داري- مادر من این همه راه اومدم تا باهاتون در مورد موضوع مهمی حرف بزنم... نقشه چیه؟... این حرفا رو تموم کنیدمامان: داري نگرانم میکنی... بابات خیلی از دستت عصبانیه تو رو خدا دوباره یه دعواي دیگه راه ننداز... اول باید یهخورده آرومش کنم بعد حرف از اومدنت بزنم... اون از رفتاره بدي که با آلاگل داشتی... اون از یه دفعه اي غیبشدنت... این هم از بی خبر اومدنت حالا هم که میگی بابات رو خبر ك......- مامانچنان با جدیت صداش میگم که حرف تو دهنش میمونهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 534به ناچار از جاش بلند میشه با غرغر به سمت تلفن میره... سها که تا این لحظه که ساکت بود به سمت من میادو بهآرومی کنارم میشینهسها: داداش کجا رفته بودي؟با مهربونی نگاش میکنمو میگم یه مدت رفته بودم شمال به تنهایی احتیاج داشتمسها میخواد چیزي بگه که مامان اجازه نمیدهمامان: سیاوش و بابات هم دارن میان حالا بگو این مدت کجا بودي- شمالمامان: چی؟- گفتم رفته بودم شمال... حوصله ي شلوغی و سرو صدا رو نداشتم به آرامش احتیاج داشتممامان: خب آلاگل رو هم با خودت میبرديهمونجور که داره رو به روم میشینه ادامه میده: طفلکی از نگرانی هزار بار مرد و زنده شداخمام تو هم میره... یکی از دلایل رفتنم آلاگل بود... بعد مادر گرامی میگن آلاگل رو هم با خودت میبرديمامان: به فکر من و پدرت نیستی مهم نیست ولی اون دختر با هزار تا امید و آرزو پا به خونت گذاشت.......وسط حرفش میپرمو میگم: مادر من هنوز پا به خونم نذاشتهبا خشم میگه: تو آدم بشو نیستی- حالا که میدونید اینقدر اصرار به آدم کردنم نکنیدبا حرصمیگه: از امروز تا زمانی که ازدواج نکردي تو همین خونه زندگی میکنیلبخندي رو لبم میشینه... خانم خانما میخواد سواستفاده کنه و من رو به این خونه برگردونه... هیچوقت راضی نبود تنهازندگی کنمبا مهربونی میگم: مامان میدونی که راضی نمیشمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 535نگرانی رو از یاد میبره و میگه: جنابعالی خیلی غلط میکنی- ما قبلا هم در مورد این مسئله بحث کردیم پس اصار بیخودي نکنیدبا ناامیدي بهم خیره میشه و میگه: سروش چرا اینقدر حرصم میدي؟... به خدا تا حالا هزار بار تا مرز سکته رفتموبرگشتم... تا کی میخواي با لجبازي پیش بري ...گفتی میخواي تو کار مستقل بشی حرفی نزدیم با اون همه سختیتونستی رو پاي خودت واستی نمیگم ناراحتم نه اصلا.... حتی بهت افتخار هم میکنم اما این همه مال و ثروت آخرشمال شماهاست چرا انقدر به خودت سخت میگیري... اصلا از لحاظ مالی از ما جدا باش مسئله اي نیست خدا رو شکر ازهمین حالا میدونم اونقدر داري که هیچ چشمداشتی به مال و اموال پدرت هم نداشته باشی... توي این چهار سالاونقدر موفقیت کسب کردي که همه مون بهت افتخار میکنیم اما این جدا زندگی کردنت دیگه چیه؟... چند ماه دیگهخدا رو شکر ازدواج میکنی و میري سر خونه زندگیت... اگر اون اتفاق نمیفتاد تا حالا عروسیتون هم گرفته شده بود...تاریخ عروسی مهسا هم به خاطر اتفاقات اخیر عوضشد... از اونجایی که همگیتون دوست داشتین تو یه روز عروسیبگیرید تصمیم بر سه ماه دیگه شدیاد اون روزا میفتم که براي در آوردن حرص ترنم اصرار میکردم عروسی چهارنفرمون تو یه روز باشه... از اونجایی کهآلاگل هم تو مهمونی ها با مهسا صمیمی شده بود قبول کد... همیشه میدونستم ترنم تا چه حد از مهسا متنفرهمیخواستم اینجوري خوردش کنم اما خودم خورد شدم.. خودم داغون شدم... خودم پشیمون شدم... چه سخته وقتیبفهمی پشیمونی ولی هیچ راهی پیش روت نباشه... هیچ راهیبا صداي مامان به خودم میاممامان: سروش- هانمامان: هان و کوفت... سروش حواست کجاست؟- همینجامامان: کاملا معلومه... مبگم برگرد همین جا... این چند ماه رو با خودمون زندگی کن... من موندم تو اون آپارتمان دلتنمیگیره؟.... آخه تنهایی اونجا چه غلطی میکنی؟- براي بار هزارم میگم من تنها راحت ترم... ناسلامتی سی سالمه... بچه که نیستم یکی تر و خشکم کنهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 536مامان: مگه سیاوش بچه ست- نه ولی من نمیتونم مثله سیاوش باشممامان: مثله همیشه کله شقی............نگاهی به مادرم میندازم... هنوز خیلی جوونه... از اونجایی که از بچگی دیوونه ي پسرعموش بود در سن کم با بابام کههمون پسرعموش بود ازدواج کرد... اخلاق و رفتار سها فتوکپی مامانمه... بابا و سیاوش من رو دوست دارن ولی مامان وسها بدجور بهم وابسته هستن... هر چند مامان به همه ي بچه هاش وابسته هست تحمل دوریه سیاوش و سها رو همنداره اما رابطه ي من و سها از بچگی همین طور شکل گرفتهبا داد مامان به خودم میاممامان: سروش- چی شده مامان؟... چرا داد میزنیدمامان: من یک ساعته دارم باهات حرف میزنم اونوقت جنابعالی تو هپروت سیر میکنیسها: مامان چقدر به جون داداشم غر میزنیلبخندي رو لبم میشینهسها: گناه داره طفلکیبا صداي بلند میخندمو میگم: بله سارا خانمی من گناه دارم اینقدر به جونم غر نزنمامان با دهن باز نگام میکنه و من و سها میخندیم... سها رو بغل میکنمو موهاش رو بهم میریزمتو همین موقع صداي ماشین شنیده میشه و باعث میشه مامان به خودش بیاداز جاش بلند میشه با غرغر میگه:به جاي اینکه طرف من رو بگیره میگه گناه داره طفلکیبه سمت در ورودي ادامه میده: اگه اون خرس گنده طفلکیه پس تو چی هستیمن و سها ریز ریز میخندیمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 537- ممنون جوجوي خودمسها: قابلی نداشت داداشی... میزنم به حسابت- اینطوریه... فکر کردم مجانی بوداخم قشنگی میکنه و میگه: از این خبرا نیست... باید برام یه چیز خوشگل بخري- که اینطورسها با مظلومیت نگام میکنه- باشه بابا چرا اونجوري نگاه میکنی... باذر فکر کنم یه چیز خوب برات میخرمسها: خودم انتخاب کردمیا چشماي گشاد شده نگاش میکنمو میگم: سها... این همه سرعت عمل رو از کجا آوردي؟سها: داداشی- احتیاجی نیست هندونه زیر بغلم بذاري بگو چی میخواي؟سها: یه سرویسه طلاي سفید- سها تو که اون همه طلا داريسها: داداشی جونمچشمامو ریز میکنمو میگم: چرا به بابا نمیگیمظلومانه با انگشتاش بازي میکنه و میگه: گفتم قبول نکرد- حق هم داره بیچارهسها: داداشی من ازت طرفداري کردم- اون که وظیفت بودسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 538سها: داداشاخمامو تو هم میکنمو میگم: دیگه نبینم از من طرفداري کنیابا خنده میگه: چشم فقط همین یه دفعه برام بخرسري تکون میدمو میگم: امان از دست تو... بیچاره شوهرتسها: باید از خداش هم باشه چنین زنی داشته باشه- بچه پررو... یه خورده شرم و حیا و خجالت هم بد نیستاسرشو میندازه پایینو اداي دختراي خجالتی رو درمیاره با شیطنت با گوشه ي چشم نگام میکنهاز بغلم بیرون پرتش میکنم- گم شو اونور... تو آدم نمیشیسها: به خودت رفتم داداشی... دسته چکت رو در بیار... خودم زحمت خریدشو میکشم- بگو از قبل برات نقشه کشیده بودم که تار و مارت کنمسها: یه بیست میلیون که این حرفا رو نداره... ببین داداشاي دیگه چیکارا که واسه آجی هاشون نمیکنند- برو به سیاوش بگو از اون کارا برات کنهسها: داداشینفسی از روي حرصمیکشم و میگم: حالا دست چک همرام نیست بعد بیا ازم بگیرجیغی از خوشحالی میکشه و میگه: حقا که داداش خودمی... عاشقتم داداشیبعد هم کلی منو تف مالی میکنه و به سمت اتاقش میرهبا لبخند نگاش میکنم... وقتی سها بغلم باشه همه ي غصه هاي عالم رو از یاد میبرم... مثله ترنمه... شاد و سرحال...شیطون و مهربوناز یادآوري گذشته ها دلم میگیره و خاطره هاي گذشته باعث میشن دوباره یاد ترنم بیفتمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 539بالاخره بابا و مامان وارد سالن میشن... بابا با اخمایی در هم و مامان با لبخند به سمت من میان... میدونم مامان با باباصحبت کرده و آرومش کرده... سیاوش هم پشت سر مامان و بابا وارد میشه و به سمت من میاد... نمیدونم چه جوريباید بهشون بگم اما این رو خوب میدونم که چاره اي ندارماز جام بلند میشم... میدونم میتونم... مثله همیشه باید حرفم رو به کرسی بنشونم... چاره اي ندارم... باید بشه... بایدبشه... باید بشهبابا: سلاملبخند کمرنگی میزنمو میگم: سلامسیاوش دلخور نگام میکنه و با طعنه میگه: چه عجب بالاخره اومدي؟مامان: سیاوشسیاوش هیچی نمیگه و روي یکی از مبلا میشینهمامان و بابا هم مقابلم میشینند... بابا باهام سرسنگینه... سیاوش از دستم دلخوره... مامان هم نگرانه...با صداي بابا به خودم میامبابا: منتظرم... مادرت میگه حرفاي زیادي براي گفتن داريبه چشماي پدرم زل میزنم یاد حرفاي اون شبش میفتم... شب خواستگاري... شبی که میخواستیم به خواستگاري آلاگلبریمبابا: سروش مطمئنی؟- بیشتر از همیشهبابا: سروش اگه نامزد کنید کار تمومه ها.... بیشتر فکر کن- من خیلی وقته دارم فکر میکنم الان میخوام عمل کنمبابا: وقتی دوستش ندا...........- تو زندگی علاقه و دوست داشتن به وجود میادسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 540بابا: اون چیزي که تو ازش نام میبري دوست داشتن نیست... به اون میگن عادت- من تصمیمم رو گرفتم میخوام این دفعه با انتخاب مادرم ازدواج کنمصداي بابا باعث میشه به زمان حال برگردمبابا: پس چی شد؟آهی میکشمو میگم: میخوام در مورد آلاگل حرف بزنمپوزخندي رو لباي بابام میشینههمه به چشماي من زل میزنندو منتظر نگام میکنند- من....لعنتی چقدر گفتنش سختهسیاوش: تو چی؟نفسمو با حرصبیرون میدمو میگم: من دیگه نمیتونم آلاگل رو تحمل کنممامان و سیاوش با چشماي گرد شده بهم خیره میشنپوزخند بابام پررنگ تر میشهمامان: تو... تو چ ی گفتی؟سعی میکنم خونسرد باشم- گفتم دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدممامان: ت و... ت و دی وونه شدي- مامان دیگه نمیخوام اینجوري ادامه بدم من هیچ علاقه اي به آلاگل ندارمسیاوش: سروش هیچ معلومه چی داري میگی؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 541- باز هم باید تکرار کنم؟... من آلاگل رو نمیخوام... دوستش ندارم... هیچکدوم از رفتاراش رو نمیپسندم... تو قلبم هیچعشقی نسبت به اون احساس نمیکنممامان میخواد چیزي بگه که بابا دستشو بالا میاره و میگه: خب که چی؟با تعجب بهش خیره میشمبابا: مگه خودت نگفتی عشق و علاقه تو زندگی به وجود میاد؟نگام رو ازش میگیرمسخته اعتراف... آره خیلی سخته اعتراف کنی همه ي حرفاي اون روزات فقط براي حفظ غرورت بود...زمزمه وار میگم: اشتباه میکردمصداي پوزخندش رو میشنومبا لحن خشنی میگه: پس باید تحملش کنی... وقتی داشتی یه دختر بی گناه رو وارد بازیه کثیفت میکردي باید بهاینجاش هم فکر میکرديهیچ حرفی واسه گفتن ندارم... جوابی واسه ي حرفایی که حقیقته محضه ندارممامان: شماها چی دارین میگین؟بابا: بهتره از عزیزدردونت بپرسی که براي اینکه ثابت کنه میتونه بدونه ترنم هم زندگی کنه آلاگل رو قبول کردسیاوش و مامان با ناباوري بهم خیره میشنبا اعصابی داغون به بابام خیره میشم... پس میدونست... از همون روز اول... از همون روز اول که پیشنهاد خواستگاریهمامان رو قبول کردم... از همون روز همه چیز رو میدونست... واسه همین هم بود که بر خلاف مامان اصراري نمیکرد...از اول هم میدونست هنوز ترنم رو دوست دارمبابا: چیه؟... باورت نمیشه؟... تعجب نکن تقصیر تو نبود... از بس تو گذشته ها غرق بودي متوجه ي اطراف نمیشديفکر میکردي بقیه هم مثله خودت هستن... مرگ ترنم باعث شد همه ي حساب کتابات بهم بخور........با عصبانیت از جام بلند میشمو میگم: بابا تمومش کنید...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 542بابا: چرا تمومش کنم... تا الان هم که میبینی لالمونی گرفتم فکر میکردم اونقدر مرد هستی که پاي حرفت بمونی وآلاگل رو خوشبخت کنیمامان از جاش بلند میشه و به طرف من میادمامان: دروغه مگه نه؟....مامان: با توام سروش... یه چیزي بگو... بگو که همه ي این حرفا دروغه... من چنین پسري رو بزرگ نکردم... بچه هايمن هیچوقت بخاطر خودشون بقیه رو بازي نمیدن... مگه نه؟....دقیقا رو به روم وایمیستهبا
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#44
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۸ عصر
مشت میکوبه تو سینمو میگه: لعنتی یه حرفی بزنبا فریاد ادامه میده: چرا هیچی نمیگی؟.. میگم حرفاي بابات دروغه... مگه نه؟چی میتونم بگمزیر زمزمه میکنم: نهبا ناباوري بهم نگاه میکنه و قدمی به عقب میره... دستش رو جلوي دهنش میگیرهسیاوش با خشم به طرف من میاد و به یقه ي لباسم چنگ میزنهسیاوش: تو چه غلطی کردي سروش؟ توي این مدت همه مون رو به بازي دادي....وقتی میبینه جوابش رو نمیدم به شدت هلم میده و با داد میگه: غرور لعنتیت اونقدر ارزش داشت که زندگی یه نفر روتباه کنیتو همین موقع در اتاق سها باز میشه و سها بیرون میاد... با دیدن اوضاع درهم برهم سالن میگه: اینجا چه خبره؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 543مامان به زحمت خودش رو به مبل میرسونه و میگه: سها بیا اینجا مادر.. بیا اینجا که بدبخت شدیم... داداشت تمام مدتداشت همه مون رو به بازي میدادسها با تعجب به ما نگاه میکنهمامان: آقا میخواد نامزدیش رو بهم بزنهبابا از روي مبل بلند میشه و به طرف مامان میره و کنارش میشینهبابا: سارا تو خودت رو ناراحت نکن... من اجازه نمیدم چنین اتفاقی بیفتهبا خشم خودم رو از چنگ سیاوش آزاد میکنمو میگم: چی واسه خودتون میگید... آره من احمق... من خودخواه.. اصلامن آدم نیستم ولی دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدممامان: سروش اگه نامزدي رو بهم بزنی هیچوقت ازت نمیگذرمسها هاج و واج اون وسط مونده و با دهن باز به ما خیره شدهبا خشم به موهام چنگ میزنمو میگم: نکنه دلتون میخواد با آلاگل ازدواج کنم و دو فرداي دیگه به دلیل عدم تفاهمازش جدا بشم... اونجوري دیگه نامرد نیستمسیاوش: آخه احمق باید از اول فکر اینا رو میکردي- من درسته از لج و لجبازي قبول کردم ولی قصدم ازدواج بودسیاوش: پس الان چه مرگته؟- آلاگل اونی نیست که من میخوام... رفتاراش.. حرکاتش... محبتاش همه و همه براي من خسته کننده هستنبابا: تو از آلاگل انتظار داري مثله ترنم رفتار کنه... سروش چرا نمیفهمی آلاگل نامزدته... این رفتاراش عادیه... رفتارايدو نفر شبیه به هم نیست.... اون ترنم بود... این دختر آلاگله- من نمیگم رفتاراي آلاگل بده... من میگم من نمیتونم با رفتاراش کنار بیاممامان: سروش تا قبل از مرگ ترنم که همه چیز خوب بود تو که توي اون روزا با رفتار آلاگل مشکلی نداشتی... الانچرا داري همه چیز رو خراب میکنیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 544- مادر من هیچ چیز خوب نبود... من فقط داشتم تحمل میکردم... به خاطر شماها... به خاطر خودم... به خاطر غرورممادر: پس الان هم تحمل کن... به خدا آلاگل عاشقته... دیوونته... خوشگل و مهربونه... مطمئنم عاشقش میشیبا داد میگم: مامان چی دارین میگین؟بابا: صداتو بیار پایینبا حرص دستی به صورتم میکشمیه چیزي بدجور تو قلبم سنگینی میکنه... حالم بدجور خرابهمامان: سروش مثله بچه ي آدم چند ماه دیگه سر سفره ي عقد میشینی و بعد هم میري سر خونه و زندگیت وگرنه نهمن نه توبا حرصمیگم: باشه... شما عروسی بگیرید ولی اگه داماد اون شب حضور نداشت از من گله نکنیدمامان با ناله میگه: سروش- چیه؟... مگه شماها به فکر من هستید... عشق من مرده... اونوقت شماها در کمال خودخواهی به فکر جشن و عروسیهستید... من میگم به احتمال 90 درصد ترنم بیگناه بوده اما شماها حتی اظهار دلسوزي هم نمیکنید... شماها در کمالخودخواهی به خودتون و خوشیتون فکر میکنیدمامان: چی میگی پسر... آخه چی میگی؟... چرا بیشتر ته دلمون رو میسوزونی... چرا داغ دل همه مون رو تازه میکنی....خودت هم خوب میدونی ترنم هر چی که نباشه کم کمش خائن ه.........با داد میگم: تمومش کنید... از این حرفاي تکراري خسته نشدین... شما مادر من هستید درست... احترامتون رو باید نگهدارم درست... دیوونه وار دوستتون دارم درست... اما تمام این سالها ترنم از منی که الان ادعاي عاشقی دارم عاشق تربود... شاید یه روزي من رو دوست نداشت ولی مطمئنم روزاي آخر عاشقم بود.... امروز صبح تو اتاقش بودم... همه ياتاقش بوي غم میداد... توي دلنوشته هاش پر بود از گله و شکایت... گلایه توي تک تک نوشته هاش بیداد میکرد...ترنم عاشق بود... عاشق من.... من همه خاطراتم رو سوزوندم ولی اون همه ي خاطراتش رو نگه داشت... تک تکهدیه هاش رو نگه داشته بود... اون لحظه لحظه هاي با من بودن رو توي قلبش حک کرده بودبابا: سروشسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 545- چیه بابا... باز میخواین بگید با آلاگل بمونم نه من نمیتونم... اصلا من پست ترین موجوده دنیا ولی دیگه نمیخواماینجوري زندگی کنمسها: داداش- چیه سها... تو که نبودي حال و روزش رو ببینی... ترنم رو اون آدما نکشتن من کشتم... شماها کشتین... خونوادشکشتن... آره ترنم من خیلی وقته مرده بوداشک تو چشماي سها جمع میشهولی من نگام رو ازش میگیرم.... به چشماي بابام زل میزنمو میگم: وقتی من باورش نکردم مرد... وقتی زیر دست وپاي پدرش کتک خورد مرد... وقتی توي همه مهمونی ها همه با تمسخر نگاش کردن مرد.... وقتی همه اون رو مثله یهجزامی از خودشون دور کردن مرد... آره بابا ماها قاتل ترنم هستیم... من دوستش داشتم اون هم عاشقم بود ولی من بهخاطر غرورم پسش زدم... اون حتی اگه به خاطر سیاوش هم با من نامزد شده بود با وجود من سیاوش رو از یاد برد...این رو بفهمیدسیاوش: سروش تو رو خدا........دستام میلرزه... دستام رو مشت میکنمو میگم: هیچی نگو سیاوش... هیچی نگو... من بیشتر از همه مقصرم... من ضربهي نهایی رو بهش وارد کردم... من بیشتر از همه داغونش کردم... با ترك کردنم... با طعنه هام... با رفتارام... باقضاوتهاممامان: ترنم چه خوب چه بد دیگه نیست... چرا نمیخواي این رو قبول کنیپوزخندي رو لبم میشینه- این بود اون همه ادعاي دست داشتن... یادتونه همیشه میگفتین ترنم رو مثله سها دوست دارین اگه همین بلاها سرسه..........مامان: سروش خفه شو... سها رو با ترنم مقایسه نکندارم دیوونه میشم... واقعا دارم دیوونه میشم... چرا درکم نمیکنند... من ساعتها هم در مورد ترنم بگم باز همه حرفخودشون رو میزنندسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 546- خوبه... خیلی خوبه... با زبون بی زبونی دارین میگین ترنم یه........با خشم از جاش بلند میشه و با داد میگه: آره میگم یه هرزه ست... میگم یه خائنه... میگم یه زندگی خراب کنه که بهخواهرش هم رحم نکرده... این رو هم میگم که تو یه احمقی که هنوز هم چنین دختري رو دوست داري... تو لیاقتآلاگل رو نداري... لیاقت تو ترنم و امثال اونهبابا بازوي مامان رو میگیره و دوباره اون رو کنار خودش مینشونهبابا با ملایمت میگه: سارا آروم باشدستاي مشت شدم رو به شدت فشار میدم... از شدت خشم دارم منفجر میشم... خوب میدونم از شدت عصبانیت رگگردنم متورم شده... خوب میدونم چشمام قرمزه قرمزهجلوي چشم من عزیزترین کسم داره به عشقم توهین میکنه... مادرم.... کسی که به اندازه ي همه ي دنیا دوستش دارمداره به عشقم توهین میکنه و منه احمق هیچ غلطی نمیتونم کنمبا خشم میگم: تا تونستین توهین کردین... تا تونستین حرف بار ترنم کردین... فقط امیدوارم یه روز به حال و روز مندچار نشین... آره مادر من هم یه روز مثله شما خیلی ادعام میشد... با غرور جلوي ترنم راه میرفتمو همه ي این حرفا روبارش میکردم اما اون در برابر همه ي توهینام سکوت میکرد... چون میدونست باورش ندارم... چون میدونست باورشنمیکنم... چون میدونست باورش نخواهم کرد... اما الان به اندازه ي همه دنیا شرمنده ام... دوست دارم فقط یکی از اونروزا برگرده تا جبران کنم... تا جبران همه ي اون بدرفتاریهام رو کنم... تا جبران همه ي اون بی تفاوتی هام رو بکنم...تا جبران همه ي اون بی محبتیهام رو بکنم...سکوت تلخی توي سالن حکم فرماستبابا با لحن ملایمی میگه: سروش میدونم خسته اي... میدونم ناامیدي... میدونم شکست خورده اي اما با این بیقراري هاهیچی درست نمیشه... ترنم رفته- ولی یادش هستبابا: اون زیر خروارها خاکهدستم رو روي قلبم میذارمو ادامه میدمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 547- اما عشقش براي همیشه ي همیشه اینجا موندگارهمامان: سروش- مامان نمیخوام دیگه به این بحث ادامه بدم فقط موضوع بهم خوردن نامزدي رو به اطلاع خونواده ي آلاگل برسوننیدمامان با بی حالی میگه: سروش این کارو با اون دختر معصوم نکن- فقط بخاطر خودم نیست... مطمئن باشین اینجوري به نفع هردومونهاشک تو چشماش جمع میشهبابا: سروش براي .........- بابا با همه ي احترامی که براتون قائلم ولی دوست ندارم کسی تو زندگیم دخالت کنه... من فقط میخواستم شماها رومطلع کنم... اگه شماها به خونواده ي آلاگل نمیگید پس مجبور میشم خودم بگممامان: اگه این کار رو کنی حلالت نمیکنم- دیگه آب از سر من گذشته فقط میخوام از این مخمصه خلاصبشمسیاوش: سروش آلاگل بدونه تو دووم نمیاره... باهاش این کار رو نکنمامان: حق با سیاوشه.. سروش چرا اینکار رو با ما میکنی؟... آلاگل اگه بفهمه........وسط حرفش میپرمو میگم: من خودم به آلاگل همه چیز رو گفتم شماها فقط به خونوادش خبر بدینهمه با داد میگن: چی؟- میگم آلاگل میدونه.....بابا: تو چه غلطی کردي؟... رفتی به اون دختره ي بیچاره چی گفتی؟- همین چیزي که به شماها گفتممامان بیحال تر از قبل میشه و زیرلب زمزمه میکنه: بیچاره آلاگلنگاهی بهشون میندازم.... انگار باورشون نمیشه که خود آلاگل همه چیز رو میدونه...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 548- مادر من اگه از روي دلسوزي باهاش بمونم اون موقع آلاگل خوشبخت میشه؟...وقتی میبینم جواب نمیدن ادامه میدم: نه به خدا اون موقع هم به جز بدبختی چیزي نصیبش نمیشه... پس بذارینآزادش کنممامان: از اول هم اشتباه کردم برات خواستگاري رفتمبابا: من که بارها و بارها بهت گفته بودم ولی جنابعالی گوشت بدهکار نبودمامان: منه احمق فکر میکردم آقا واقعا از آلاگل خوشش اومده نگو داشت همه مون رو به بازي میدادبابا فقط سري به نشونه ي تاسف تکون میده و مامان ادامه میده: سروش میري از آلاگل عذرخواهی میکنی و میگیاشتباه کردي وگرنه شیرم رو حلالت نمیکنمسرم به شدت درد میکنه... عجیب خسته ام... از این همه کلنجار بیجا عجیب خسته ام- مامان یه کاري نکنید واسه همیشه قید خونه و زندگی و ایران رو بزنم و ترکتون کنم... وقتی میگم نمیتونم تحملشکنم چه جوري برم بگم اشتباه کردمبابا: واقعا برات متاسفم سروش... واقعا... برو هر غلطی دلت میخواد بکن ولی از ما انتظار هیچ کمکی نداشته باشسیاوش: بابابابا: هان؟... چه انتظاري از من داري؟... یک ساعته داریم سعی میکنیم منصرفش کنیم آقا تازه میگه من همه چیز روگفتم تو که نامزدي رو بهم زدي اجازه گرفتنت دیگه چیه؟سیاوش: اما........بابا نگاه تندي بهم میندازه و ادامه میده: نمیبینی مرغ آقا یه پا داره... تا حرف میزنیم ما رو از رفتنش میترسونهبا داد سها همگی به خودمون میایمسها: مامانهمگی به طرف مامان هجوم میبریم... مامان از حال رفتهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 549بابا: سها برو یه لیوان آب بیارسیاوش: خیلی بیشعوري سروش... ببینم میتونی مامان رو به کشتن بديبابا نگاه تندي بهم میندازه که با اومدن سها نگاش رو با خشم از من میگیرهسها: بابا آب رو چیکار کنمبابا لیوان رو با خشم از دست سها میگیره و چند قطره آب به صورت مامان میپاشهمامان به زحمت چشماش رو باز میکنه و با بغضنگام میکنهدلم براش میسوزهاشک تو چشماي خوشگلش جمع میشهزمزمه وار میگه: سروش چرا این همه اذیتم میکنی؟... تو که میدونی چقدر برام عزیزيبه آرومی تو بغلم میگیرمش و من هم با بغضمیگم- ببخش مامان... ببخش... من رو با همه ي خودخواهیهام ببخشهیچکس هیچی نمیگهمامان: اخه....- مامان باور کن آلاگل با من خوشبخت نمیشهآهی میکشه... یه آه عمیق... یه آه پر از حسرت... پر از افسوس... پر از غصهدلم میگیره.... دلم از این همه خودخواهیه خودم میگیرهمامان: خیلی دوستش دارم... از همون اول که دیدمش مهرش به دلم نشست... همیشه دوست داشتم عروسم بشه...توي این دو سالی که اینجا رفت و آمد میکرد همیشه خانم و مهربون بودمیدونم ناامید شده... همه میدونند وقتی یه چیز میگم تا اون رو انجام ندم ساکت نمیشینم... خوب میدونم توي این جمعهیچکس امیدي به درست شدن ماجرا نداره... خودشون هم خوب میدونند حریف من نمیشن... شاید تقصیر خودشونسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 550بوده از کوچیکی هر چی خواستم در اختیارم گذاشتن از همون اول تخس و لجباز از آب در اومدم... در برابر تنها کسیکه آروم بودم ترنم بود.... با تنها کسی که لجبازي نمیکردم ترنم بود... توي اون پنج سالی که باهاش نامزد بودم یه بارهم باهاش لجبازي نکردم- ببخش که نمیتونم تو رو به آرزوت برسونممامان: آلاگل خیلی خوبهلبخند غمگینی میزنمو میگم: میدونممامان: عاشقته- میدونممامان: حتی جونش رو هم برات میده- میدونممامان: پس چه مرگته؟- عاشقش نیستممامان: شاید عاشقش شدي- نمیشم... باور کن نمیشم... مطمئنم که نمیشممیدونم همه شون آخر تسلیم میشن... پدر و مادرم هیچوقت بهم زور نگفتن.. توي تمام عمرم حتی یه بار هم از بابامسیلی نخوردم... اون یه آدم کاملا منطقی و صدالبته کاملا احساسیه... تمام زندگیمون با عشق و محبت گذشته تحملاین همه مصیبت براي ماهایی که همیشه در آرامش زندگی کردیم خیلی سختهتمام صورت مامان از اشک خیس شدهمامان: چیکارت کنم سروش... آخه من چیکارت کنم... از یه طرف تو که پاره ي جیگرمی... از یه طرف آلاگل که به جزعشق و محبت هیچی ازش ندیدم... نمیتونم ببینم در حقش چنین ظلمی بشهآهی میکشه و ادامه میده: واقعا نمیدونم چیکار باید کنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 551بابا: سارا اینقدر حرصنخور.. این پسرت که هر کار خواست کرد... خونواده ي آلاگل هم حتما تا الان با خبر شدنسیاوش هم با ناراحتی سري تکون میده و میگه: بابا درست میگهمامان رو به آرومی از بغلم بیرون میارمتو چشمام زل میزنه و میگه: خیلی خودخواهی سروش... خیلی- میدونممامان: چیکار کنم که جگرگوشمی... هر کاري هم کنی باز برام عزیزي... باز پسرمی... باز نیمی از وجودمیآهی میکشه و با نارارحتی بهم زل میزنهبابا: واسه همین کاراي تو اینقدر سرخود شده دیگه وگرنه حداقل قبل از بهم زدن نامزدي به ماها یه خبر میدادمامان بی توجه به حرف بابا تو چشمام زل میزنه و زیرلب زمزمه میکنه: دیگه حرف از رفتن نزنسري تکون میدم و با شرمندگی میگم:ببخشید... اون لحظه عصبانی بودم یه چیز گفتممامان: دیگه نگو... تحملش رو ندارمسري تکون میدم و زیر لب میگم: باشهبعد از چند ثانیه سکوت سیاوش به حرف میادسیاوش: بابا بهتر نیست یه زنگی به خونواده ي آلاگل بزنیدبابا با خشم نگام میکنه و میگه: مگه این شازده چاره ي دیگه اي هم برام گذاشته... تنها کاري که میتونم بکنم اینه کهیه زنگ بزنم و عذرخواهی کنممامان: شاید آلاگل هنوز به خونوادش نگفته باشهبابا: چه گفته باشه چه نگفته باشه اونا بالاخره میفهمن... مطمئن باش اگه الان هم چیزي نفهمن این پسره خودش بلندمیشه و میره به خونواده ي آلاگل همه چیز رو میگهخوشم میاد... از این همه تیزي بابا خوشم میاد... قصدم همین بودسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 552مامان با تاسف نگاهی به من میندازه و میگه: فقط امیدوارم پشیمون نشی- نمیشمهیچکس حرفی نمیزنه... همگی روي مبل میشینیمو در سکوت به همدیگه زل میزنیم... نمیدونم بقیه به چی فکرمیکنند ولی من به آینده ي مبهمم فکر میکنم... اینکه بدون ترنم چه طوري میتونم ادامه بدمنمیدونم چقدر گذشته که با صداي بابا به خودم میامبابا: سروش مطمئنی بعدا پشیمون نمیشی- میدنم بهم اعتماد ندارین... هر چند تقصیر خودمه ولی باور کنید این به نفعه خوده آلاگل هم هست... اون با من حروممیشه هر چند من هم نمیتونم باهاش سر کنم... زندگی با آلاگل خیلی خیلی سختهمامان آهی میکشه و هیچی نمیگهبابا هم با ناراحتی سري تکون میده و از روي مبل بلند میشه... به سمت تلفن میره و گوشی رو برمیداره... یه نگاه دیگههم به من میندازه انگار میخواد مطمئن بشه که بعدا پشیمون نمیشم... بعد از چند لحظه مکث نگاشو از من میگیره وشروع به شماره گیري میکنهبعد از چند دقیقه میگه: چرا کسی جواب نمیده؟مامان: یه بار دیگه تماس بگیرسري تکون میده و دوباره تماس میگیرهبابا: اصلا نمیدونم چه جوري باید بهشون بگممامان: از همین الان خجالت میکشم چشم تو چشم مهلا بشمبابا بعد از چند بار تماس گرفتن میگه: فکر کنم خونه نیستنمامان: مهلا امروز کلاس داشتبابا: یعنی تا الان آرش خونه نرسیدهمامان: به گوشیش زنگ بزنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 553بابا: فکر خوبیهبابا دوباره مشغول شماره گرفتن میشهبعد از مدتی انگار پدر آلاگل جواب میدهبابا: سلام آرش جان...بابا: ممنون... بد نیستم... تو چطوري؟....بابا: خدا رو شکر....بابا: سروش.... آره برگشت........بابا: همین امروز برگشته....بابا: آره.... راستش یه کار مهم باهات داشتم...بابا: در همین مورد هم میخواستم باهات حرف بزنم....بابا: نه باید ببینمت... حضوري بهتره...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 554بابا: آخه الان چه وقت مسافرت رفتنه...بابا: که اینطور... چه ساعتی میرسه؟...بابا: نه بابا......بابا: آره دیگه.... در مورد آلاگل و سروشه...بابا: آخه اینجوري خیلی بده...بابا نگاه درمونده اي به ما میکنه و بعد سري به نشونه ي تاسف تکون میدهبابا: مثل اینکه چاره اي نیست...همونجور که گوشیه بیسیم تو دستشه از ما دور میشهبابا: راستش سروش یه حرفا.......با دور شدن بابا صداش اونقدر ضعیف میشه که دیگه نمیشنوم چی به آقاي تقوي میگهمامان به آرومی زمزمه میکنه: دلم بدجور شور میزنه... خیلی نگرانمسها: اه.. مامان ته دلمون رو خالی نکنبابا که با فاصله ي زیادي اون طرف سالن با لحن آرومی صحبت میکنه با خشم چنگی به موهاش میزنه و با ناراحتی یهچیزایی میگهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 555مامان: چه طور تا الان آلاگل چیزي بهشون نگفته؟سیاوش: لابد هنوز پدر و مادرش به خونه نرسیدنمامان: آخه خودش هم تلفن خونه رو جواب ندادسها: مامان... چرا اینقدر بهمون استرس وارد میکنی- همینو بگو والله... آخه مادر من وقتی مهلا خانم دانشگاهه... وقتی آرش خان بیمارستانه... اونوقت انتظار داري از همهچی باخبر بشن... آلاگل شاید صداي زنگ تلفن رو نشنیده شاید هنوز خونه نرفتهمامان: آخه........سیاوش: بابا داره میادهمه مون به بابا زل میزنیم که با ناراحتی گوشی رو سر جاش میذاره و به سمت ما میادمامان: فرزاد چی شد؟بابا آهی میکشه و کنار مامان میشینهبابا: میخواستی چی بشه؟... خیلی جلوي خودش رو گرفت که یه چیزي بارم نکنهمامان: ایکاش حضوري میگفتیبابا: نمیخواستم تلفنی بگم ولی مثله اینکه میخواست فرودگاه بره... از اونجایی که دخترخاله ي آلاگل داره از مالزيبرمیگرده و هیچکدوم از اعضاي خونوادش هم ایران نیستن آرش مجبور بود خودش دنبالش بره... من هم که دیدمآرش چیزي از بهم خوردن نامزدي نمیدونه ترجیح دادم از زبون خودم بشنوه... اگه از زبون آلاگل میشنید خیلی بد میشدمامان: وقتی در مورد بهم خوردن نامزدي گفتی چه عکس العملی نشون داد؟بابا: خیلی بهش برخورد مطمئنم اگه دستش به سروش میرسید کم کمش یه کتک مفصل حواله ش میکردمامان: حق داشت... هیچی نگفت؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 556- چی میتونست بگه فقط گفت ما که آقا سروش رو مجبور نکرده بودیم بیاد آلاگل رو بگیره ولی از جانب من به پسرتبگو اصلا کارش درست نبوده ... معلوم بود داره همه ي سعیش رو میکنه که بهم توهین نکنه... حتی اگه چیزي هممیگفت حق
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#45
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۲۹ عصر
داشتمامان: خونواده ي محترمی بودنبابا: آره... من خودم رو واسه خیلی چیزا آماده کرده بودمحوصله ي شنیدن این حرفا رو ندارم... از جام بلند میشمو میگم: من دیگه میرم..........مامان با اخم بهم نگاه میکنه و میگه: کجا؟... حداقل بعد از این همه خرابکاري بیا همین جا.............با بی حوصلگی وسط حرفش میپرم: مامانبابا: پسرت رو نمیشناسی حرف آدمیزاد تو گوشش نمیرهمامان: تو این جور مواقع میشه پسر من؟بابا با کلافگی میگه: چه پسر من چه پسر تو مهم اینه که حرف تو گوشش نمیرهخوبه جلوشون واستادم اگه جلوشون نبودم چیا در موردم میگفتن... لبخند محوي رو لبم میشینهمامان که لبخندم رو میبینه با خشم میگه: باید هم بخندي دیگه برامون آبرو نذاشتی... میدونی از فردا مردم در موردمونچقد بد میگن- حرف مردم برام مهم نیست... خوشم نمیاد کسی براي من تصمیم بگیرهمامان: اصلا ما به جهنم ولی آلاگل دختره... فردا هزار تا حرف براش در میارن...- مادر من این افکار دیگه قدیمی شده... دوران نامزدي براي آشنایی طرفینه... من یه مدت با آلاگل بودم دیدم آلاگلاون دختري نیست که میخوام حالا هم ازش جدا شدم... در طول دوران نامزدي هم پامو از گلیمم درازتر نکردم... همهمرزایی هم که براي خودم تعیین کرده بودم رعایت کردم... پس مشکل چیه؟مامان: مشکل نفهمیه توهه که هنوز نمیدونی این حرف توهه نه بقیه- مام........سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 557مامان: مامان و کوفت... هر حرفی میزنم هزار تا برام دلیل و برهان میاره... من که از هیچ جهتی حریف تو نمیشمحداقل یه امشب رو اینجا بمون... این یکی رو که دیگه میتونیبه ناچار سري تکون میدمو دوباره سر جام میشینممامان و بابا مشغول حرف زدن میشن... سها به اتاقش میره... من هم نگاهی به سیاوش میندازم و میگم: سیاوش اونیکی گوشیت رو هنوز داريبا سردي جوابمو میده: برو تو اتاقم بردارسري تکون میدم... بی تفاوت به لحن سردش از جام بلند میشمو به سمت اتاقش میرم... همینکه وارد اتاقش میشم پامروي یه چیزي میره... نگاهی به زیر پام میندازم و با شلوار مچاله شدش رو به رو میشملبخندي رو لبم میشینه...زیر لب زمزمه میکنم- از این بشر شلخته تر تو عمرم ندیدمبرعکس من و سها همیشه اتاقش درهم برهمه... در اتاقش رو میبندمو نگاهی به اطراف میندازم... هنوز هم عکسهايترانه روي دیوار خودنمایی میکنند... اتاقش از عکسهاي ترانه در ژستهاي مختلف پر شده... هیچوقت اجازه نمیده هیچغریبه اي وارد اتاقش بشه... رو به روي تختش یه عکس بزرگ از ترانه که با لبخند کنار خودش واستاده چسبونده... دلممیگیرهیعنی سیاوش از من عاشق تره؟... درسته در دوران نامزدي سیاوش بعضی مواقع از دست ترانه عصبی میشد و با همدعواي سختی میگرفتن اما هیچوقت به فکر بهم زدن نامزدیش نیفتاد در صورتی که من و ترنم توي اون دورانهمیشه مراعات میکردیم و در برابر همدیگه کوتاه میومدیم ولی آخرش نامزدیمون بهم خورد... سیاوش در دوره ينامزدي دو بار به ترانه سیلی زد ولی من توي اون دوران هیچوقت روي ترنم دست بلند نکردم... پس چرا آخرشاینجوري شد؟... منی که همیشه سعی میکردم با عشقم بهترین رفتار رو داشته باشم و سیاوش رو هم نصیحت میکردمدست از تعصباي بیجاش برداره چرا عاقبتم این شد؟... اگه سیاوش توي اون روزا جاي من بود چیکار میکرد؟... آیا اونهم ترانه رو ترك میکرد؟با صداي باز شدن در به خودم میامسیاوش وارد اتاق میشه و نگاهی به من میندازهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 558سیاوش: چی شد؟... پیدا نکردي؟با حواسپرتی میپرسم: چی رو؟سیاوش: گوشی رو میگم... حواست کجاست؟تازه یادم میاد براي چی به اتاق سیاوش اومدم- حواسم پرت شد اصلا یادم رفت براي چی اومده بودم... خودت بدهدر رو میبنده و وارد اتاق میشهبه سمت تختش میرمو کت اسپرتش رو که روي تخت افتاده برمیدارمو گوشه اي مذارم بعد هم به آرومی روي تختشدراز میکشم- بد نیست به اتاقت یه سر و سامونی بدي... حتما باید زهرا خانم برات تمیز کنه؟سیاوش: چقدر هم که تو اجازه میدي... این چند روز در به در دنبال تو بودیم... از این بیمارستان به اون بیمارستان... ازاین سردخونه به اون سردخونه.. از این کلانتري به اون کلانتري... تو که این چیزا حالیت نیست فقط سرتو میندازيپایینو گم و گور میشی- تحمل مرگش برام سخت بودآهی میکشه و به سمت کشوي میزش میرهبه عکس ترانه و سیاوش خیره میشم... هیچ عکسی از ترنم ندارم... هیچی... همه رو توي اون روزا سوزوندم... چقدراحمق بودم... الان محتاج یکی از همون عکسامبا صداي سیاوش به خودم میامسیاوش: بگیرگوشی رو به طرفم گرفته و منتظر نگام میکنه... گوشی رو ازش میگیرمسیاوش: سیم کارت داري؟- نه... موقع برگشت میخرمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 559سیاوش: مگه امشب نیستی؟- فردا که دارم برمیگردم میخرمسري تکون میده و لبه ي تخت میشینهسیاوش: سروش- هوم؟سیاوش: مطمئنی؟آه عمیقی میکشم- بیشتر از همیشه... شک نکنسیاوش: دلم براش میسوزه- خودم هم پشیمونم که اون رو وارد این بازي کردمسیاوش: آخه چرا؟- چی چرا؟سیاوش: چرا این کار رو کردي؟- فکر میکردم میتونم... فکر میکردم میتونم با وارد کردن آلاگل به زندگیم ترنم رو فراموش کنمسیاوش: یعنی هیچ تغییري حاصل نشد؟- هیچیسیاوش: تمام این سالها فکر میکردم ازش متنفري- تمام این سالها از دور میدیدمشبا داد میگه: چی؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 560- دست خودم نبود... هر بار به خودم قول میدادم که امروز آخرین باره و دفعه ي بعدي در کار نیست ولی بعد از چند روزدوباره طافت نمی یاوردم و دوباره به دیدنش میرفتمسیاوش: پس اون حرفا اون تنفرا اون دوستت ندارما اونا چی بود؟- به خاطر غرورم... نمیتونستم تحمل کنم توسط یه دختر بچه ي هفده هجده ساله بازي خوردم و پنج سال هم احمقفرضشدمسیاوش: دلم میخواد تا میتونم کتکت بزنم... بدجور از دستت حرصی ام- میدونم... ولی اگه خودت جاي من بودي چیکار میکردي؟سیاوش: من حتی اگه جاي تو هم بودم باز این غلطاي اضافه اي که تو کردي رو نمیکردم... تو اگه میدونستی ترنم رودوست داري نباید آلاگل رو وارد ماجرا میکردي- حماقت کردم... هم ترنم رو واسه ي همیشه از دست دادم هم نتونستم با آلاگل دووم بیارم... شاید ترنم اشتباه کرد امااشتباهش اونقدرا هم بزرگ نبود.. به احتمال زیاد اشتباهش مال گذشته ها بود که یه نفر فهمیدو باعث تمام اون چیزاشدسیاوش: یعنی واقعا برات مهم نیست به چه دلیل باهات نامزد شد- مهم که هست ولی مهمتر از اون این بود که عاشقم شدسیاوش: دیگه واسه ي این حرفا خیلی دیره- ترنم اون روزا بارها و بارها به دیدنم می اومد و میگفت عاشقمه... همیشه میگفت باورم کن... مدام تکرار میکرد فقطمن عشق زندگیش بودم...تو اگه جاي من بودي چیکار میکردي؟... یه طرف عشقت بود که میگفت بیگناهه یه طرف یهدنیا که عشقت رو گناهکارترین میدونستنسیاوش: نمیدونم... اگه احساس تو رو داشتم حتی اگه گناهکارترین هم بود باهاش میموندم هر چند مثله گذشته رفتارنمیکردم ولی باز تحمل نبودنش رو نداشتم- غرورم اجازه نمیدادسیاوش: پس چرا الان داري اعتراف میکنی؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 561با آه میگم: نمیدونم... شاید چون دیگه نیست... شاید چون حالا میدونم که وقتی همه ي عشقت زیر خاکه دیگه غرورمعنایی ندارهسیاوش: حتی براي یه لحظه هم فکر نمیکردم عاشق مونده باشی... وقتی عکساشو سوزوندي.. وفتی همه چیزش رودور ریختی... وقتی قید کار تو شرکت بابا رو زدي... وقتی از این خونه رفتی.... وقتی قلبتو از سنگ کردي... فکر کردمبه معناي واقعی ازش متنفر شدي- فقط داشتم خودم رو گول میزدم... تمام این سالها خودم هم میدونستم دوستش دارم ولی باز خودم رو گول میزدم...قبول کن سخت بود... یه طرف خونوادت باشن یه طرف عشقت... همه ي اعضاي خونوادت ازش متنفر باشن خودتهم اون رو گناهکار بدونی سخته بخواي بري و براي همیشه باهاش بمونیسیاوش: آره سخته.... خیلی زیاد... ولی یادت باشه وقتی دلت شکست حق نداري دل بقیه رو هم بشکنی- باور کن نمیخواستم آلاگل رو بشکنمسیاوش: ولی شکوندي... هم خودش رو هم دلش رو.... بدجور خوردش کردي- نمیخواستم اینجوري بشه... خودت رو بذار جاي من بعد از این همه سال هنوز به ترانه وفاداريسیاوش: خودت داري میگی هنوز به ترانه وفادارم... یعنی کسی رو وارد زندگیم نکردم چون میدونم در کنار منخوشبخت نمیشه اما تو آلاگل رو وارد زندگیت کردي و بعد با بی رحمی تمام پسش زدي- میدونم کارم اشتباههسیاوش: دونستنش چه فایده اي داره؟زیرلب زمزمه میکنم: هیچیآهی میکشه و زمزمه وار میگه: واقعا هیچیبعد از چند لحظه مکث تو چشمام زل میزنه و به آرومی ادامه میده: سروش ماجراي آلاگل که تموم شد ولی با کسدیگه این کار رو نکن... هیچوقت این کار رو با هیچکس دیگه نکن... تاوان دل شکسته شده خیلی سنگینههنوز حرف سیاوش تموم نشده که در اتاق به شدت باز میشه و سها با قیافه اي نگران وارد اتاق میشهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 562سیاوش با اخم میگه: چه خبرته سهاسها بی توجه به حرف سیاوش همونطور که نفس نفس میزنه میگه: آل....آل اگ.... آل اگ لبه سرعت روي تخت میشینمسیاوش با داد میگه: آلاگل چی؟سها یهو زیر گریه میزنهمن و سیاوش نگاهی بهم میندازیم و سیاوش با ترس از جاش بلند میشه و به سمت سها میرهبا ترس به سها خیره میشمخدایا دیگه تحمل یه ماجراي جدید رو ندارمسیاوش لحنش رو ملایمتر میکنه و میگه: سها بهمون بگو چی شدهسها با هق هق میگه: آل اگ ل ت ص ادف ک ردهیه لحظه حس میکنم قلبم از حرکت وایمیستهسیاوش با داد میگه: چی؟سها گریه اش شدت میگیره... من مات و مبهوت به دو نفرشون خیره شدم و هیچی نمیگم... سیاوش کلافه دستش رولاي موهاش فرو میکنه و چند قدم فاصله اي که با سها داره رو طی میکنه... بعد با لحن مهربونی میگه: خواهري منمطمئنم همه چیز خوب میشه... پس اشک نریزو سعی کن آروم باشیسها سعی میکنه آروم بشهسیاوش: چند تا نفس عمیق بکش و دوباره بگو چی شده؟سها به آرومی تو بغل سیاوش میره و چند تا نفس عمیق میکشهاین دفعه آرومتر از قبل میگه: همین الان آیت زنگ زده و به بابا گفت آلاگل تصادف کرده... اون بابا رو تهدید کردهکه اگه بلایی سر آلاگل بیاد داداش سروش رو زنده نمیذارهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 563سیاوش با نگرانی به من زل میزنهبه زحمت از روي تخت بلند میشمو گوشی رو توي جیبم میذارمسیاوش به آرومی سها رو از بغلش خارج میکنه و به طرف من میادسیاوش: سرو........دستمو بالا میارم و میگم: هیچی نگو سیاوش... خودم باید این مشکل رو حل کنمبه سرعت از اتاق خارج میشمو به سمت سالن حرکت میکنم... صداي قدمهاي سیاوش و سها رو میشنوم که پشت سرمن میان ... مامان و بابا که در حال صحبت کردن بودن با دیدن من ساکت میشنبدون مقدمه چینی سریع سر اصل مطلب میرم و میپرسم: بابا چی شده؟بابا سعی میکنه خودش رو آروم نشون بدهبابا: مگه قراره ........- سها همه چیز رو گفت پس الکی چیزي رو از من مخفی میکنیدمامان چشم غره اي به سها که الان دقیقا کنار من واستاده میره و با اخم میگه: دو دقیقه نتونستی جلوي دهنتو بگیريسها به بازوم چنگ میزنهبا اخم میگم: مامان چیکار به سها دارید میگم چی شده؟مامان: سروش تا همین جا هم به اندازه ي کافی خرابکاري کردي بهتره بیشتر از این سرخود کاري انجام ندي- مامانبابا با حرصنفسش رو بیرون میده و میگه: وقتی داشتی نامزدیت رو بهم میزدي باید به اینجاش هم فکر میکردمبا عصبانیت میگم: تصادف آلاگل چه ربطی به من دارهبابا:مثله اینکه جنابعالی مثل همیشه بی توجه به احساسات آلاگل با بدترین شکل ممکن باهاش حرف زدي حرف زديو همین باعث شد آلاگل با حالی خراب سوار ماشینش بشه و به سمت خونه برونه... توي راه هم واسه ي آیت زنگ زدسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 564و شروع به تعریف ماجرا کرد... ازیه طرف خرابکاریه جنابعالی از یه طرف حواسپرتیه خودش ازیه طرف هم صحبت باآیت و گریه و زاریهاش باعث شد که با کامیونی که از رو به رو داشت میومد تصادف کنه... این طور که آیت میگفتمقصر هم خود آلاگل بوده... الان هم توي اتاق عملهآه از نهادم بلند میشه... بازوم رو از بین دستاي ظریف سها خارج میکنمو خودم رو به سختی به مبل میرسونم... سرم روبین دستام میگیرمو با ناراحتی به زمین خیره میشمبابا: سروش این چه کاري بود که کردي؟همینجور که نگام به زمینه میگم- نمیخواستم باهاش اون طور حرف بزنم خودش باعث شدبابا: تو حق نداشتی از خونه بیرونش کنی- هر چقدر میگفت نمیتونم این رابطه رو ادامه بدم قبول نمیکردبابا: انتظار داشتی با اون همه علاقه به همین راحتی قبول کنهجوابی براي حرفش ندارمبابا: فکر کنم بهتر باشه یه سر به بیمارستان بزنیمسها: بابا آیت تهدي.........حرف تو دهن سها میمونه... نگام رو از زمین میگیرمو به بابا خیره میشماخمی میکنه و با لحن محکمی میگه: آیت عصبانی بود یه چیزي گفت... بهتره شماها خونه بمونید من و مادرتون یه سربه بیمارستان میزنیم ببینیم اوضاع از چه قرارهبه سرعت از روي مبل بلند میشمو میگم: من هم میامبابا: حرفشم نزن- درسته آلاگل رو به عنوان نامزدم قبول ندارم ولی راضی به این حال و روزش هم نیستممامان: سروش خونواده ي آلاگل بدجور از دستت شاکی هستن بهتره فعلا دور و برشون آفتابی نشیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 565- مادر من چرا اینقدر شلوغش میکنید... من کاري نکردم که بخوام قایم بشمبابا: آیت همه چیز رو در مورد رفتارت با میدونه حالا با چه رویی میخواي به بیمارستان بیايمستاصل نگاشون میکنمبابا که سکوتم رو میبینه ادامه میده: حالا که قید آلاگل رو زدي بهتره به قول مادرت زیاد دور و بر خونواده ي آلاگلپیدات نشه... یه خورده صبر کن تا ببینیم بعد چی میشه... مطمئننا الان هیچ کس از دیدن تو خوشحال نمیشهآهی میکشمو دوباره روي مبل میشینمبابا با سر به مامان اشاره اي میکنه مامان هم سري تکون میده از جاش بلند میشه و به سمت اتاقشون حرکت میکنهحس بدي دارم... درسته عاشقش نبودم... درسته دوستش نداشتم.. درسته رفتاراش رو نمیپسندیدم اما هرگز دلمنمیخواست این اتفاق براش بیفتهسیاوش کنارم میشینه و دستاش رو دور شونه هام حلقه میکنهتو چشماش زل میزنمو میگم: من نمیخواستم اینجوري بشهلبخند مهربونی میزنه و به آرومی میگه: میدونم... من مطمئنم هیچی نمیشهاه عمیقی میکشمو دوباره به بابا خیره میشم.. متفکر به رو به رو نگاه میکنه... بعد از چند لحظه مامان وارد میشه... بابا بادیدن مامان میگه: حاضر شدي؟مامان سري تکون میده و میگه: بریمبابا تو چشمام خیره میشه و به آرومی زمزمه میکنه: نگران نباش همه چیز درست میشه- خبرم کنید، خیلی نگرانمبابا: هر چی شد خبرتون میکنم- منتظرمسیاوش: حالا میدونید کدوم بیمارست.......
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#46
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۳۰ عصر
بابا همونطور که داره از روی مبل بلند میشه وسط حرف سیاوش میپره
بابا: به زور از زیر زبون آیت کشیدم... بیمارستان--
سیاوش: فقط بی خبرمون نذارید
بابا: باشه
بعد از کلی سفارش بالاخره بابا و مامان میرن و من رو با یه دنیا نگرانی توی خونه موندگار میکنند
از جام بلند میشم
سیاوش: کجا؟
-میرم یه خورده استراحت کنم سردرد بدی دارم
سیاوش: اول یه چیز بخور بعد برو
-بیخیال بابا... تو این موقعیت غذا میخوام چیکار
بعد از تموم شدن حرفام منتظر جوابی از جانب سیاوش نمیشم... به سمت اتاق سابقم میرمو بعد از رسیدن در رو باز میکنم... همینکه وارد اتاق میشم در رو پشت سرم میبندمو بدون اینکه لامپ رو روشن کنم به سمت تختم میرم... حتی نمیدونم ساعت چنده... فقط میدونم هوا یه خورده تاریک شده...
حس میکنم ظرفیتم تکمیله تکمیله... سرم بدجور درد میکنه... خودم رو روی تخت پرت میکنمو سعی میکنم به هیچی فکر نکنم ولی هر کار میکنم نمیشه... ذهنم از اتفاقات اخیر پر شده... چشمام رو میبندم... چشمای اشکی ترنم جلوی چشمام نقش میبندن.. سریع چشمام رو باز میکنم
حتی توی این موقعیت هم به جای اینکه نگران آلاگل باشم به ترنم فکر میکنم... یاد ترنم باعث میشه همه چیز و همه کس رو از یاد برم
از بس فکر و خیال میکنم پلکام خسته میشن و رو هم میفتن... بعد از مدتی هم به آرومی به خواب میرم
با شنیدن سر و صدایی که از سالن میاد چشمام رو باز میکنم... اتاق تاریکه تاریکه... نگاه گنگی به اطراف میندازمو تازه همه ی اتفاقات رو به یاد میارم... نمیدونم چقدر خوابیدم ولی سر و صدایی که از بیرون میاد نشون از برگشتن پدر و مادرم داره
از جام بلند میشمو به سمت در میرم... در رو باز میکنم صدای مامان رو که میشنوم از برگشتنشون مطمئن میشم
زیر لب زمزمه میکنم: پس برگشتن
مامان: عجب دختره ی مزخرف..........
بابا: ســــارا
مامان: مگه دروغ میگم... انگار اومده بود عروسی... با اون عینک آفتابیه مسخرش... همه عینک رو به چشماشون میزنند این خانم به موهاش زده بود.... هر چی حرف بود بارمون کرد
بابا: انتظار نداشتی که از ما تشکر و قدردانی کنند
مامان: اگه مهلا یا آرش چیزی میگفتن این همه دلم نمیسوخت
به آرومی در رو میبندم
سیاوش: حالا مگه چی گفت؟
بابا: چیز خاص............
مامان: هر چی فحش و بد و بیراه بود نصیب خودمون جد و آبادمون کرد... آیت که خودش از دست سروش شاکی بود به خاطر بزرگتر کوچیکتری به ما توهین نکرد اما اون دختره ی بیشعور هر چی لایق خودش بود رو نثار.........
بابا: ســــارا
مامان: تو هم که قرص سارا سارا خوردی
بابا: سروش هم بی تقصیر نبود... حالا من و تو پدر و مادرش هستیم ولی دلیل نمیشه که اشتباهش رو قبول نداشته باشیم
مامان: من نمیگم کار سروش درست بوده ولی این حق رو به یه دختر غریبه نمیدم که بهم توهین کنه من فقط به احترام مهلا و آرش چیزی بهش نگفتم
سیاوش: وضع آلاگل چطور بود؟
بابا: خدا رو شکر عملش موفقیت آمیز بود
مامان: آره... خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت
سها: مثلا قرار بود خبرمون کنید من و سیاوش از نگرانی مردیم
بابا: همین که فهمیدیم همه چیز خوبه راه افتادیم
مامان با صدای تقریبا بلندی میگه
مامان: پس سروشم کجاست؟
لبخندی رو لبم مبشینه
سها و سیاوش با هم دیگه میگن: مامان
با لبخند به طرفشون میرم... مامان پشتش به منه... سیاوش و سها با دیدن من لبخند میزنند ولی عکس العملی نشون نمیدن
مامان: اینقدر عرضه نداشتین دو ساعت نگهش دارین... دلم براش تنگ شده... طفل معصو....
از پشت بغلش میکنم که باعث میشه حرف تو دهنش بمونه
-قربون مامان خانم خودم برم... من همینجام
مامان که روی مبل نشسته سرش رو میچرخونه و نگاهی به من میندازه... بعد برمیگرده به سمت سها و سیاوش
مامان: پس چرا نمیگین هنوز نرفته
سها: اصلا شما اجازه میدین ما حرف بزنیم
خم میشم و سر مامانمو به آرومی میبوسم
از جاش بلند میشه و خودش رو از بغلم بیرون میکشه
مامان: گم شو اونور که خیلی از دستت کفری ام
با لبخند نگاش میکنمو میگم: اگه مزاحمم برم؟
مامان: ســــروش
بابا: سروش بشین اینقدر مادرت رو حرص نده
با لبخند رو به روی بابا میشینم
بابا: شنیدی چی شد یا دوباره بگم؟
-شنیدم
بابا: یه عذرخواهی به آلاگل و خونوادش بدهکاری
به زمین خیره میشمو چیزی نمیگم
مامان حرف بابا رو ادامه میده: من و پدرت امروز از جانب خودمون از خونواده ی آلاگل عذرخواهی کردیم... هر چند باهامون سرسنگین بودن ولی حق داشتن... بهتره تو هم برای معذرت خواهی پیش قدم بشی.... هم به خاطر بهم زدن نامزدی هم بخاطر رفتارای بدی که با آلاگل داشتی
بابا: البته نه الان که همه به خونت تشنه هستن... مخصوصا آیت و دخترخاله ی آلاگل که اگه دستشون به تو برسه زندت نمیذارن
-شما دارین زیادی شلوغش میکنید
مامان: اونجا نبودی رفتار دخترخاله ی آلاگل رو ببینی
-رابطه ی من با آلاگل ربطی به دخترخالش نداره
سها وسط حرفم میپره و میگه: کدوم دختر خالش؟
مادر: اسمش رو یادم نیست... مهلا هم چیز زیادی در موردشون نگفته بود فقط خیلی وقت پیش بهم گفته بود آلاگل و دختر خالش خیلی با هم صمیمی بودن ولی چند سال پیش مهدیه خواهر مهلا با شوهر و بچه هاش زندگیشون رو میفروشند و برای همیشه از ایران میرن... اینجوری بین آلاگل و دخترخالش هم جدایی میفته... اصلا از دختره خوشم نیومد برعکس آلاگل اصلا آداب معاشرت بلد نیست
بابا: توقعت خیلی بالاست ساراجان... بالاخره دختر خاله ی آلاگله... خودت که شنیدی آرش آخرش چی گفت... گفت مثله دو تا خواهر برای همدیگه عزیز هستن پس نباید انتظار برخورد بهتری رو میداشتیم
مامان: بیچاره مهلا... چقدر از کار آخرش خجالت کشیدم بخاطر رفتار اون دختر از ما عذرخواهی کرد... با اینکه از دست ما ناراحت بود ولی باز اظهار شرمندگی کرد
بابا آهی میکشه و با لحن گرفته ای میگه: من هم واقعا از رفتارش شرمنده شدم... آرش و مهلا خیلی بزرگواری کردن که هیچی بهمون نگفتن... حتی آرش بابت رفتار آیت هم از من عذرخواهی کردو گفت باز جای شکرش باقیه که آقا سروش قبل از ازدواج به بی علاقگی خودش نسبت به آلاگل پی برد
سکوت بدی تو سالن حکم فرما میشه
بعد از چند لحظه سکوت مامان چند تا سرفه ی مصلحتی میکنه و زهراخانم رو برای چیدن میز شام صدا میکنه
بابا هم که قیافه ی ماتم زده ی من رو میبینه حرف رو عوض میکنه
بابا: سروش نمیخوای کارت رو از سر بگیری؟
با بی حوصلگی جواب میدم
-فعلا حوصله ی شرکت و کار و این حرفا رو ندارم
بابا: اینجوری هم که نمیشه
بی مقدمه میپرسم: از منصور و دار و دسته اش خبری نشده؟
بابا به نشونه ی نه سری تکون میده
-معلوم نیست این پلیسا دارن چه غلطی میکنند
مامان: سروش دوباره خودت رو تو دردسرنندازی... من دیگه تحمل یه ضربه ی دیگه رو ندارما
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
بعد از چند دقیقه با صدایزهرا خانم همگی به خودمون میایم
زهرا: خانم شام آماده ست
مامان: میتونی بری
زهرا: بله خانم
مامان: بلند شین بریم یه چیز بخوریم... با اینجا نشستن و ماتم گرفتن که مشکلی حل نمیشه
دلم عجیب گرفته.... قاتلین ترنم راست راست دارن تو خیابون میگرن و اونوقت من توی رختخواب گرم و نرمم دراز کشیدم و غذاهای رنگا ورنگ میخورم
آهی میکشمو از جام بلند میشم... باز خدا رو شکر که آلاگل سالمه تحمل یه مصیبت دیگه رو نداشتم
بقیه هم بلند میشن و همگی به سمت آشپزخونه میریم... پشت میز روی یکی از صندلی ها میشینمو یه خورده غذا برای خودم میکشم... مامان طبق معمول به زهرا خانم سفارش کرده که غذای مورد علاقه ی من رو درست کنه... خورشت کرفس.... ولی من هیچ اشتهایی ندارم... ده دقیقه ای میگذره ولی من به زور چند قاشق رو میخورم... مامان و بابا نگاهی به هم میندازن
مامان: سروش مگه خورشت کرفس دوست نداری؟
چون جدا از خونوادم زندگی میکنم هر بار که نهار یا شام میمونم مامان سفارش غذاهایی رو به زهرا خانم میده که من دوست دارم
- چرا
همونجور که با غذام بازی میکنم ادامه میدم: خوبه
مامان: پس چرا نمیخوری؟
-ممنون میل ندارم... سیرم
با تموم شدن حرفم از پشت میز بلند میشمو در برابر چشمهای بهت زده ی خونوادم راهیه اتاق میشم... همین که وارد اتاق میشم خودم رو به تخت میرسونمو طاق باز روی تخت دراز میکشم
زیر لب زمزمه میکنم: میبینی آخرین آرزوی من چه کم حرف است...«تو»
آهی میکشم... آخرین اس ام اسی بود که ترنم 4 سال پیش برام فرستاد... لبخند تلخی رو لبام میشینه... چشمام رو میبندمو به این فکر میکنم چه دیر فهمیدم که آرزوهامون مشترک بود
فصل بیست و چهارم
با تکون های دستی چشمام رو به زحمت باز میکنم
اشکان: سروش بیدار شو مگه با طاهر قرار نداری؟... دیرت شدا از من گفتن بود بعد نگی چرا بیدارم نکردی
به سرعت روی تخت میشینم و به ساعت نگاه میکنم... ساعت هنوز هشته.. با خشم بالش رو برمیدارمو به طرفش پرت میکنم که بالش رو روی هوا میگیره
-بمیری اشکان... هنوز دو ساعت تا قرار مونده
اشکان: گفتم زودتر بیدار بشی تا خودت رو برای فحش شنیدن و کتک خوردن آماده کنی
-چه غلطی کردم گفتم تو هم باهام بیای
اشکان: اتفاقا تنها کار درستی که تو این چند وقته انجام دادی همین بود
دوباره رو تخت دراز میکشم و به سقف خیره میشم
یه هفته از اون روزا میگذره... یه هفته که به اندازه ی یه قرن برام گذشته... تو این هفته هیچ اتفاق خاصی نیفتاده فقط آلاگل از بیمارستان مرخص شد و اینجور که از زبون بابا شنیدم حالش خوبه... هنوز بهش سر نزدم... چرا دروغ... میترسم... واقعا میترسم برم یهش سر بزنم دوباره کنه بازی دربیاره...
با پرت شدن یه چیزی روی صورتم به خودم میام... باز این پسره مسخره بازیاش رو شروع کرد... بالیش رو که اشکان روی صورتم پرت کرد برمیدارمو زیر سرم میذارم
-اشکان خواهشا یه امروز رو آدم باش باور کن الان حوصله ی خودم رو ندارم
اشکان: آخه کار سختیه... آدم باشم اون هم نه یه ثانیه نه دو ثانیه بلکه یــــــک روز... حرفشم نزن که راه نداره
-اشـــکان
صداش رو نازک میکنه و با لحن بامزه ای میگه:واه... واه... چرا صداتو برام بلند میکنی... مظلوم گیر آوردی
-اشکان گم میشی بیرون یا بیرونت کنم
میخواد چیزی بگه که روی تخت نیم خیز میشمو اشکان هم با خنده پا به فرار میذاره و در رو پشت سرش میبنده... دوباره خودم رو روی تخت پرت میکنمو به این هفته فکر میکنم... بابا که هر چقدر اصرار کرد نتونست راضیم کنه به شرکت برگردم... حتی حوصله ی دستور دادن و حرف زدن ندارم
چه برسه بخوام به کارای شرکت سر و سامون بدم... سیم کارت ترنم رو هم به گوشیه سیاوش زدم... حدسم درست بود یکی از شماره های سیو نشده برای دکتر بود... بقیه ی شماره ها یا به اسم خیره شده بودن یا مربوط به تماسهای کاریه ترنم بودن.... با ماندانا هم بارها و بارها تماس گرفتم ولی وقتی میفهمید من هستم اول همه ی عقده هاش رو سر من خالی میکرد و کلی فحش نثارم میکرد بعد هم بدون توجه به حرفام تماس رو قطع میکرد واقعا نمیدونم چه پدرکشتگی با من داره طوری با من حرف میزد انگار مرتکب قتل شدم... با طاهر قرار گذاشتم که امروز به خونه ی ماندانا بریم باید تکلیفم رو با این دختره ی زبون دراز روشن کنم... اشکان هم که از کل ماجرا باخبره از دیشب اومده تو خونه ی من بدبخت بسط نشسته و قراره باهام بیاد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#47
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۳۰ عصر
زیر لب زمزمه میکنم: ایکاش حداقل یه راهی برام باز بشه... بعد از یک هفته به هیچی نرسیدم.. با همه ی شماره های غریبه ی گوشیش تماس گرفتم هیچی دستگیرم نشد... ماندانا هم که کمکم نکرد... خونواده ی بنفشه هم که کلا خونشون رو عوض کردن... طاهر هم از اونا بیخبره... دکتر هم که مسافرت بود... از همه طرف بدشانسی آوردم...
صدای اشکان رو میشنوم که با داد میگه: سروش بیا یه چیزی کوفت کن تا برای کتک خوردن جون داشته باشی
خندم میگیره... این پسره هم پاک خل و چل شده
روی تخت میشینم و خمیازه ای میکشم...
اشکان: پسر کجایی بیا صبحونمون یخ کرد
-پسره ی دیوونه
کش و قوسی به بدنم میدمو ا روی تخت بلند میشم... به سمت دستشویی میرم و بعد از شستن صورتم از دستشویی خارج میشم... بعد از عوض کردن لباسام گوشیم رو از عسلی کنار تخت برمیدارمو داخل جیبم میذارم... چند روز پیش یه سیم کارت خریدمو شماره اش رو به اشکان و طاهر و خونوادم دادم از این لحاظ هم خیالم راحته... بعد از برداشتن سوئیچ ماشین از اتاقم خارج میشمو به سمت آشپزخونه میزم
با دیدن اشکان که تند تند داره صبحونه میخوره چشمام گرد میشن
-خفه نشی
با شنیدن صدای من دست پاچه میشه لقمه تو گلوش میپره
با تاسف سری تکون میدمو چند بار محکم به پشتش میکوبم... همونجور که سرفه میکنه دستش رو بالا میاره به معنیه این که بسه ولی من به تلافی ایت و آزاراش چند بار دیگه محکم به پشتش میکوبمو بعد پشت میز میشینم... چند جرعه چایی میخوره و چپ چپ نگام میکنه
اشکان: قاتل... جانی.... این چه کاری بود که کردی؟... نزدیک بود به کشتنم بدی
اون همونجور حرف میزنه و من با کمال خونسردی چند لقمه ی گوچیک میخورم
اشکان: اگه میمردم تو جوابه عشق منو میدادی
...
اشکان: نفسم خودش نفست رو میگرفت آدم کش
...
اشکان: هی...
...
اشکان: هوی... با تواما
-من صبحونم رو بخورم میرم... حالا اگه میخوای با من بیای بهتره بری آماده بشی
با لبخند خبیثانه ای میگم: ولی اگه میخوای بمونی خونه و به پخت و پزت برسی............
با خشم میگه: نه دادا... اشتباه گرفتی...
میخندمو میگم: ولی خونه داری عجیب بهت میاد
اشکان: این شغل شریف شایسته ی خودته
-ولی این صبحونه که یه چیز دیگه نشون میده
اشکان: بچه پررو
-آفرین اشکان... عجب صبحونه ایه... راستی نهار هم بلدی درست کنی؟
اشکان: ســـروش
-باشه بابا... چه مرگته... حقوق هم بهت میدم
اشکان: تو اول حقوق همین صبحونه رو بده
-صبحونه که اشانتیون محسوب میشه... اگه همینجور به کارت ادامه بدی آیندت تضمین شده ست...
همونجور که از پشت میز بلند میشه میگه:لازم نکرده جنابعالی نگران آینده ی من باشی شما نگران کتکایی باش که فراره از ماندانا خانم نوش جان کنی
اخمام در هم میره
-من عمرا از زن جماعت کتک بخورم... گم شو برو لباست رو عوض کن باید بریم
اشکان: خواهیم دید داداش... خواهیم دید
با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج میشه... سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو مشغول خوردن ادامه ی صبحونم میشم... چون میل زیادی به غذا ندارم یه لیوان آب پرتقال رو لاجرعه سر میکشمو همون جا پشت میز منتظر اشکان میشم
روی میز اشکال متفاوت میکشمو به دوست ترنم فکر میکنم... طاهر میگفت چند بار براش زنگ زده جواب نداده آخرین بار هم که براش زنگ زد یه نفر گفت این خط واگذار شده...
با تکون های دستی به خودم میام... سرمو برمیگردونم و اشکان رو میبینم که با شدت تکونم میده
-چه مرگته؟... چیکار داری میکنی؟
دست از تکون دادنم بر میداره و نفسی از سر آسودگی میکشه
با تعجب نگاش میکنم
وقتی تعجبمو میبینه میگه: طبق معمول تو هپروت سیر میکردی... نمیشه دو دقیقه تنهات گذاشت
با حرص از پشت میز بلند میشم
-حرف اضافه نزن... راه بیفت
اشکان: باشه بابا... چرا میزنی؟
بی توجه به حرف اشکان ازخونه خارج میشمو راه پارکینگ رو در پیش میگیرم... اشکان هم خودش رو به من میرسونه و دیگه حرفی نمیزنه..
وقتی به ماشین میرسم سریع سوار میشمو ماشین رو روشن میکنم.. با سوار شدن اشکان به سرعت ماشین رو از پارکینگ خارج میکنمو به سمت مقصد میرونم
اشکان: آرومتر... اینجور که تو میرونی زنده به مقصد نمیرسیم
بی توجه به حرفش میگم: اشکان اونجا حرف اضافه نمیزنیا
اشکان: چرا مثله پدربزرگا نصیحت میکنی
-نصیحت نمیکنم دارم بهت هشدار میدم که اگه از اون خزعبلاتی که تحویل من میدی تحویل بقیه هم بدی با دستای خودم میکشمت
اشکان: اوه... اوه... چه خشن
-اشکان باهات شوخی ندارما... دارم جدی میگم اگه بخوای حرف بیخود بزنی حسابت رو میرسم
اشکان: برو بابا... من کی حرف بیخو.............
-اشـــکان
اشکان: جان اشکان
نفسمو با حرص بیرون میدمو تا رسیدن به مقصد باهاش حرف نمیزنم
نزدیکای خونه ی ماندانا با طاهر قرار گذاشتم با دیدن ماشین طاهر سریع ترمز میکنم از اونجایی که اشکان کمربند نبسته سرش محکم به شیشه برخورد میکنه و دادش بلند میشه
اشکان: مرتیکه این چه وضع رانندگیه
بدون اینکه جوابشو بدم ماشینو خاموش میکنم و از ماشین پیاده میشم... طاهر هم با دیدن من از ماشین پیاده میشه و به طرفم میاد
طاهر:بالاخره اومدی؟
سری تکون میدم
-آره... خیلی وقته رسیدی؟
طاهر: نه بابا... ده دقیقه ای میشه
-خوبه
اشکان هم تو همین لحظه از ماشین پیاده میشه
طاهر با دیدن اشکان متعجب نگام میکنه
-مثله کنه بهم چسبید مجبور شدم بیارمش... مثله سیاوش برام عزیزه... بهترین دوستمه از همه چیز خبر داره
اشکان با لبخند میگه: حالا بده بادیگاردت شدم
طاهر: اما.....
اشکان نگاهی به طاهر میندازه و میگه: اشکانم... قبلنا چند باری باهات حرف زده بودم یادت نیست
طاهر متفکر به اشکان نگاه میکنه
اشکان: همون که سه چهار بار تلفنی در مورد هک ایمیلا از من پرسیده بودی
لبخندی رو لبای طاهر میشینه... سرشو به آرومی تکون میده
طاهر: آها... یادم اومد
دستش رو جلو میاره و میگه: از آشنایی باهات خیلی خیلی خوشبختم
اشکان: منم همینطور
طاهر: با همه ی اینا دلیلی نداشت خودت رو به زحمت بندازی
اشکان: سروش داداشمه... برای داداشم هر کای میکنم... تو این شرایط ت و سروش زیادی احساساتی برخورد میکنید فکر کنم وجود من به عنوان یه غریبه کمک بزرگی براتون باشه
طاهر سری تکون میده و هیچی نمیگه
-طاهر کدوم خونه هست؟
طاهر: اون آپارتمانه
-بریم ببینیم چی میشه
طاهر: سروش زیاد تند برخورد نکن... بارداره... میترسم مشکلی براش پیش بیاد
بی حوصله سرمو تکون میدمو دیگه اجازه ی صحبت به هیچکدومشون رو نمیدم... به سرعت به سمت آپارتمانی که طاهر اشاره کرد میرم... همینکه به جلوی آپارتمان میرسم دستمو بی اراده بالا میارم تا زنگ رو فشار بدم... اما دو تا زنگ وجود داره... نگاهی به طاهر میندازم
-کدوم زنگو فشار بدم
طاهر: اولی برای آپارتمان امیر و مانداناست دومی برای آپارتمانه مهرانه
دستمو میوام به سمت زنگ اولی ببرم که اشکان اجازه نمیده و با خونسردی زنگ دومی رو فشار میده
-اشکان چیکار میکنی؟
اشکان: کاری که شماها باید از اول انجام میدادین
-اشکان
صدای مرد غریبه ای رو از پشت آیفون میشنوم
مرد: بله
اشکان :بدون توجه به من و طاهر میگه: آقا اگه میشه چند لحظه بیاین جلوی در کار واجبی باهاتون دارم
مرد: شما؟
اشکان: آشنا میشین
مرد: چند لحظه صبر کنید
طاهر: آقا اشکان چیکار دارین میکنید؟
اشکان: اولا آقا رو فاکتور بگیر و با من راحت باش... همون اشکان صدام کن... دوما مگه نمیبینی ماندانا اضی نیست شماها رو ببینه پس باید اول اطرافیانش رو قانع کنید تا اونا بتونند راضیش کنند
طاهر: اما....
اشکان دستش رو روی شونه ی طاهر میذاره و به آرومی میگه: طاهر به من اطمینان کن
طاهر لبخندی میزنه... توی همین لحظه در باز میشه و پسری جلوی در ظاهر میشه
پسر میخواد چیزی بگه که با دیدن طاهر حرف تو دهنش میمونه
اشکان: ببخش...
پسر بی توجه به اشکان میگه: باز هم این طرفا پیدات شد
طاهر: آقا مهران باور کنید اگه مجبور نبودم نمیومدم
مهران: نمیخوام باور کنم آقا... نمیخوام... داشتین بچه ی خواهرم رو به کشتن میدادین... دکتر گفته اگه یه بار دیگه شک عصبی بهش وارد بشه ممکنه بچه اش رو از دست بده
اشکان: آقا ما اومدم حرف.....
مهران وسط حرف اشکان میپره: ولی من حرفی با شماها ندارم
اخمام تو هم میره تا همین الان هم زیادی ساکت موندم... میخوام چیزی بگم که اشکان میفهمه و بهم اشاره میکنه ساکت باشم... با اخمایی در هم به زحمت خودم رو کنترل میکنم... اشکان به سمت مهران میره و اون رو با خودش به گوشه ای میکشه... شروع به حرف زدن میکنه.. مهران اولش با اخم و سردی یه چیزایی میگه ولی بعد از چند لحظه مکث با تاسف به من و طاهر نگاه میکنه و سری تکون میده
طاهر: دوستت چی داره به مهران میگه
-نمیدونم ولی حس میکنم حرفاش هر چی که هست داره روی مهران اثر میاره
طاهر: آره
بعد از چند دقیقه مهران و اشکان شونه به شونه ی هم به طرف ما میان... صدای مهران رو میشنوم که میگه: از همین حالا میگم هیچ قولی نمیدم فقط سعیم رو میکنم
اشکان: همین هم برای شروع خوبه... فقط باهاش حرف بزن شاید راضی شد
مهران: هر چند چشمم آب نمیخوره ماندانا کله شقتر از این حرفاست ولی باهاش حرف میزنم... چند دقیقه ای منتظر بمونید ببینم چیکار میتونم کنم اول باید با امیر حرف بزنم
اشکان سری تکون میده و به سمت من و طاهر میاد مهران هم بی توجه به ما به داخل میره
-چی بهش گفتی؟
اشکان: در مورد ترنم.. اینجور که فهمیدم ماندانا همه چیز رو در مورد زندگیه ترنم بهش گفته بود من هم بهش گفتم ما فهمیدیم که ترنم بیگناهه و میخوایم ثابت کنیم... یادتون باشه در حضور ماندانا حرفی از اون فیلمی که پیدا کردین نزنید خیلی روی ترنم تعصب داره... میترسم یه چیزی بگید بعد بگه شماها هنوز باورش ندارین
طاهر آهی میکشه و با لبخند تلخی میگه: خجالت آوره... یه غریبه این همه روی خواهرم تعصب داره اونوقت منه بی غیرت تمام این سالها هیچ کاری براش نکردم... حالا که افتاده گوشه ی قبرستون در به در دنبال اثبات بیگناهیش هستم
دلم عجیب از این حرف طاهر میسوزه... بهش حق میدم... من هم به ماندانا غبطه میخورم... مگه میشه تمام این سالها یه لحظه هم به ترنم شک نکرده باشه... من که عشقش بودم باورش نکردم بعد ماندانا یه دوست معمولی چطور میتونه این همه به ترنم وفادار بمونه... حتی بعد از مرگ ترنم هم برای ترنم دل بسوزونه
اشکان: طاهر همه چیز درست میشه
طاهر: نه اشکان جان... دیگه هیچی درست نمیشه..
به سمت دیوار میرمو به دیوار تکیه میدم
طاهر: حتی اگه بیگناهی ترنم هم ثابت بشه باز ترنم زنده نمیشه... تو این هفته خیلی رو حرفای سروش فکر کردم... به نظر من هم یکی از نزدیک ترینها این کار رو کرده میتونم قسم بخورم 4 سال پیش وقتی که ترانه مرد ترنم عاشق بود.. ولی نه عاشق سیاوش بلکه عاشقه سروش... فقط میتونم بگم یکی از علاقه ی اولیه ی ترنم نسبت به سیاوش خبر داشت و این طور با زندگیه همه ی ما بازی کرد
زیرلب زمزمه میکنم: ایکاش میبخشیدمش.. ایکاش بهش فرصت حرف زدن میدادم
حق با طاهره.. حتی اگه بیگناهی ترنم رو هم ثابت کنیم باز هم ترنم زنده نمیشه... عشق من رفت.. برای همیشه...
تو همین موقع یه مرد دیگه که حدس میزنم امیره جلوی در ظاهر میشه و با دیدن طاهر میگه: انتظار دیدن دوبارت رو داشتم
طاهر: امیر بذار باهاش حرف بزنم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#48
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۳۱ عصر
امیر: حالش زیاد خوب نیست ولی خوب میشناسمش بخاطر ترنم حاضره جونش رو هم بده
واقعا چرا... چرا حاضره از جونش مایه بذاره
-چرا؟
تازه متوجه ی من و اشکان میشه
لبخند تلخی رو لباش میشینه
امیر: باید سروش باشی
فقط نگاش میکنم چیزی نمیگم
امیر: ندیده هم میشناختمت... ترنم زیاد ازت میگفت ولی با همه ی اینا خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت
بهت زده بهش خیره میشم و هیچی نمیگم... نه اینکه نخوام نگم... نه... اصلا زبونم نمیچرخه... نمیدونم چرا؟... واقعا نمیدونم چرا
امیر: تعجب نکن... همه زندگیش بودی... هر وقت که برای ماندانا زنگ میزد از هر ده تا کلمه نه تاش سروش بود...
آهی میکشه و ادامه میده: در مورد علاقه ی ماندانا هم به ترنم باید بگم ترنم فوق العاده بود واقعا یه دوست واقعی برای من و ماندانا بود... این همه علاقه برای یه دوست اونقدرا هم تعجب آور نیست... ما اون رو دوستمون نمیدونستیم ترنم برای من و ماندانا یه خواهر بود....بارها و بارها اصرار کردیم که با ما بیاد
طاهر با تعجب میگه: کجا؟
امیر: کاندانا
-چـــی؟
پوزخندی میزنه
امیر:گفتم کاندانا... آره گفتم بارها و بارها بهش اصرار کردیم با ما به کانادا بیاد اما قبول نکرد... به خاطر خونوادش... به خاطر عشقش... میگفت اگه بیام ممکنه همین پیوند هم ازبین بره
باورم نمیشه
امیر: تا لحظه ی آخر هم منتظر سروش بود
به من نگاه میکنه و تو چشمام زل میزنه
امیر: منتظرت بود... همیشه ی همیشه... حتی اون روز آخر هم که دیدمش عشق تو چشماش بیداد میکرد... هر چند اون روز خیلی چیزا رو میشد از تو چشماش خوند... عشق... سرخوردگی... حقارت... شکستگی... چشماش پر بودن... پر از غم... پر از درد... عجب دلی داشت ترنم....
سری تکون میده و میگه: عجب دلی داشت اون دختر بیچاره... واقعا مثله خواهرم برام عزیز بود... وقتی ماندانا ماجرای زندگیش رو برام گفت برای اولین بار توی زندگیم پرپر شدن احساس یه نفر رو با تمام وجودم لمس کردم... لمس احساس ترنم خیلی آسون بود... چون رفته رفته شادابیش رو ازش گرفتین.. شیطنت کلامش خیلی زود از بین رفت... نگاهش خیلی زودتر از اونچه که فکر میکردم رنگ باخت... وقتی برای ماندانا زنگ میزد و با عشق از سروش و خونوادش حرف میزد من و ماندانا اشک تو چشمامون جمع میشد... واقعا برامون جای تعجب داشت با اون همه بی محلی با اون هم بدرفتاری چطور هنوز هم با عشق حرف میزنه.... از علاقه ی ماندانا تعجب نکنید ترنم مظهر عشق و محبت بود به دوستاش به خونوادش به غریبه به آشنا محبت میکردو انتظار هیچ چیزی رو در قبال محبتش نداشت... همین مهربونی و سادگیش هم بود که توجه ی من و ماندانا رو جلب کرد... ماندانا دوستای زیادی داشت ولی ترنم یه چیز دیگه بود... من اجازه نمیدم ماندانا با هر کسی دوست بشه ولی برای ترنم احترام زیادی قائل بودم... مطمئن بودم دروغه.. همه ی اون حرفا در مورد ترنم دروغ بود
به طاهر نگاه میکنه و میگه: بارها خودم همراه ماندانا جلوی در خونه تون اومدیم یادته؟... یادته طاهر؟... اما شماها چیکار کردین حتی به حرفای ما هم گوش ندادین... من تا قبل از اینکه این اتفاقات برای ترنم بیفته آشنایی زیادی با ترنم نداشتم فقط به آشنایی جزئی که نشون دهنده ی این بود که ترنم دوست خوبی برای مانداناست اما وقتی این اتفاقات افتاد و من از زبون ماندانا اون حرفا رو شنیدم تو رفتار ترنم دقیق شدم... بارها و بارها تو چشماش زل زدم تا حرف نگاش رو بخونم ولی هیچ چیز تو چشماش ندیدم به جز حقیقت... حرف نگاش با حرف زبونش یکی بود... وقتی با ترس و استرس از از دست دادن سروش حرف میزد میشد بیگناهیش رو از توی چشماش خوند... من به راحتی همه ی اینا رو تشخیص میدادمولی حیف که هیچکدومتون نخواستین بشنوین
به سختی تکیه مو از دیوار میگیرم... بغض بدی تو گلوم میشینه... نگام به طاهر میفته... چشماش سرخه سرخه... معلومه خیلی داره جلوی خودش رو میگیره که اشک نریزه... که بغض نکنه... که نشکنه... که از این داغون تر نشه... مثله من که دارم همه ی سعیم رو میکنم که از بیشتر خورد نشم
دستای اشکان رو روی شونم احساس میکنم
به آرومی زمزمه میکنه:هیس... سروش آروم باش
خیلی سخته آروم بودن... ولی من میتونم... باید بتونم... بغضم رو قورت میدم... به سختی دست اشکان رو کنار میزنمو میگم: آرومم
امیر که انگار تازه متوجه ی حال خراب من و طاهر میشه
سری با تاسف تکون میده و از جلوی در کنار میره... راه رو برای ما باز میکنه و میگه: بیاین داخل... تو این هفته خیلی روی ماندانا کار کردم... نه به خاطر شماها... فقط و فقط به خاطر ترنم... باید به همه ثابت بشه که اون دختر تمام این سالها بیگناه متهم شده بود... ماندانا هم زودتر از این منتظر شما بود... فقط یادتون باشه رفتار تندی نشون ندین... ماندانا از مرگ ترنم خیلی ناراحته ممکنه یه چیزی بگه که باب میلتون نباشه... همین الان هم که قبول کرده باهاتون حرف بزنه فقط به خاطر ترنمه... پس خواهشا برخورد تندی باهاش نداشته باشین... این روزا به خاطر شرایط روحی و جسمیش خیلی عصبی میشه که همه ی این عصبانیتا براش مثل سم میمونه
طاهر سری تکون میده و وارد میشه... من هم و اشکان هم بعد از طاهر وارد خونه میشیم... دلم بدجور گرفته... حرفای امیر بدجور داغونم کرد... نمیدونم چرا هر لحظه که میگره حال و روزم بدتر میشه
اشکان پشت سرش در رو میبنده و بعد هم همگی پشت سر امیر راه میفتیمو به داخل خونه میریم... همین که داخل ساختمون میشم صدای گریه ی دختری رو میشنوم که حدس میزنم ماندانا باید باشه
دختر: مهران اونا باعث مرگ ترنم شدن
مهران: خواهری آروم باش... مگه نمیخوای بیگناهی ترنم ثابت بشه
با کلمه ی خواهر که مهران برای اون دختر به کار میبره مطمئن میشم که صدایی که شنیدم صدای ماندانا بود... قبلا چند باری دیده بودمش ولی الان چیز زیادی ازش یادم نیست... با صدای ماندانا به خودم میام
ماندانا: مهران تو چه ساده ای... من که میدونم باز این احمقا هیچ غلطی نم...........
با وارد شدن ما به سالن حرف تو دهن ماندانا میمونه
طاهر و اشکان سلام میکنند... من هم بعد از مکثی نسبتا طولانی یه سلام زیر لبی میکنم... بهم خیره شده.... نگاهش پر از کینه و نفرته... نمیدونم چرا؟... حس میکنم دوست داره با دستای خودش خفه ام کنه.... حتی نگاهش به طاهر هم این همه کینه رو به همراه نداره
امیر: ماندانا، عزیزم یادته که بهم چه قولی دادی؟
ماندانا پوزخندی میزنه و میگه: نگران نباش... نگران نباش امیر... آرومم... قولم هنوز یادم نرفته... نباید این آدما رو از خونه ام بیرون کنم
تمام مدتی که حرف میزد نگاهش به من بود... یه نگاه پر از خشم... پر از کینه... پر از دشمنی... پر از نفرت
بی توجه به نگاه و لحن تلخش به سمت مبلا حرکت میکنم... یه مبل یه نفره رو واسه نشستن انتخاب میکنمو به آرومی میشینم
اشکان و طاهر هم به سمت مبلا میان و کنار هم میشینند...امیر هم در برابر جواب ماندانا چیزی نمیگه و به سمت آشپزخونه میره
بعد از چند دقیقه سکوت بالاخره ماندانا همونطور که پوزخندش رو حفظ میکنه با لحنی بی نهایت سرد میگه: چی میخواین بدونید
بدون لحظه ای مکث میگم: همه چیز رو
پوزخندش پررنگ تر میشه
ماندانا: جالبه... واقعا جالبه... آقای سروش راستین جلوی من نشسته و میخواد همه چیز رو در مورد ترنم بدونه
اخمام تو هم میره
ماندانا: راستی از نامزدتون چه خبر؟
دستام مشت میشه....
ماندانا: ترنم میگفت قراره چند ماه دیگه عروسی کنید فکر نمیکنید الان باید مشغول خرید عروسیتون باشین
مهران: مانـــدانا
رگ گردنم متورم میشه و با اخم میگم: فکر نمیکنم زندگی خصوصی من به شما ربطی داشته باشه
ماندانا: من هم فکر نمیکنم مسائل مربوط به ترنم به شما ربطی داشته باشه
-ترنم در گذشته نامزد من بود
ماندانا: خوبه خودتون هم دارید میگید بود
خیلی دارم خودم رو کنترل میکنم که یه چیزی بهش نگم
-من اینجا نیومدم که با شما بحث کنم
ماندانا: من هم علاقه ی چندانی برای بحث با شما نمیبینم
از شدت خشم به نفس نفس افتادم
-پس بهتره زودتر در مورد ترنم بگی تا بیشتر از این مجبور به تحمل همدیگه نباشیم
ماندانا: من موندم ترنم عاشق چیه تو شده بود که بعد از 4 سال هم نتونست فراموشت کنه... تو یه موجود نفرت انگیزی که حتی لایق بخشیدن هم نیستی.. هیچوقت به خاطر بلایی که سر ترنم آوردی نمیبخشمت
نمیدونم در مورد چی حرف میزنه... لعنتی بدجور داره عصبانیم میکنه
با صدای تقریبا بلندی میگم
-من به بخشش جنابعالی احتیاجی ندارم
تو همین موقع امیر وارد سالن میشه و جلوی هر کدوم ما یه لیوان شربت میذاره... بعد از تموم شدن کارش کنار ماندانا میشینه و به آرومی زیرگوشش چیزی زمزمه میکنه
اشکی از گوشه ی چشم ماندانا سرازیر میشه
ماندانا با بغض میگه: خیلی سخته امیر... خیلی...
امیر به آرومی ماندانا رو بغل میکنه و نوازشش میکنه و میگه: اینجوری داغون میشی خانمی... نکن با خودت... ترنم هم به این همه ناراحتیه تو راضی نیست
ماندانا: امیر دلم براش یه ذره شده... دلم میخواد الان کنارم باشه
تو تک تک کلماتش محبت و علاقه نسبت به ترنم موج میزنه... دستش رو روی شکمش میذاره و به آرومی میگه: عاشق بچه ها بود... شای چون خودش هم مثله بچه ها پاک بود... معصوم و مهربون... دلتنگ مهربونیاش هستم
امیر: خانمی پس کمکش کن... نذار بعد از مرگش هم همه اون رو یه گناهکار بدونند
ماندانا: امیر تو که میدونی این آقای به اصطلاح عاشق پیشه چه بلایی میخواست سر ترنم بیاره... یادته گفتی اگه اون لحظه اونجا بودی خودت گردنشو میشکستی... خودت دستشو خورد میکردی به خاطر کاری که با ترنم کرد و بخاطر کارایی که میخواست بکنه... کاری که برادرای ترنم باید میکردن و نکردن
بعد با دست به طاهر اشاره میکنه و میگه: این آقا اون شب اونجا بود و هیچ غلطی نکرد... امیر میفهمی؟... هیچ غلطی نکرد... من اگه جای ترنم بودم به خاطر داشتن چنین خونواده ای خودم رو حلق آویز میکردم
امیر: هــیس... خانمی... آروم باش
نمیدونم از چی حرف میزنه... با تعجب نگاش میکنم... طاهر هم متعجب به ماندانا نگاه میکنه... هر چند از عصبانیت رگ گردنش متورم شده... میدونم اون هم مثله من خودخوری میکنه
ماندانا: چه جوری امیر... ترنم مرده و قبل از مرگش کلی عذاب کشیده
طاهر دیگه طاقت نمیاره و با لحن خشنی میگه: ما اینجا هستیم تا بتونیم کسایی رو که مایه ی عذاب ترنم شدن گیر بندازیم اما جنابعالی.........
ماندنا با خشم از بغل امیر بیرون میادو با خشونت میگه: واقعا میخواین گیرشون بندازین
طاهر با ناراحتی سری تکون میده و صدای گرفته ای ادامه میده: مطمئن باش
پوزخند ماندانا بدجور رو اعصابمه... با دست به من اشاره میکنه و میگه: این مرد مایه ی عذاب ترنم شده بود
بهت زده بهش خیره میشم
ماندانا بی توجه به نگاه خیره ی من ادامه میده:اون میخواست اون شب ته اون باغ لعنتی به ترنم تجاوز کنه خب تو چیکار کردی؟
نوک انگشتام یخ زده... باورم نمیشه ترنم همه ی اون ماجراها رو برای ماندانا تعریف کرده... نگاهم به امیر و مهران میفته تو چشماشون تاسف رو میبینم
ماندانا با نفرت نگام میکنه و میگه: اومدی تو خونه ی من نشستی و میخوای در مورد گذشته ی کی بدونی
از جاش بلند میشه و با داد میگه: هان؟... در مورد کی؟... مگه نمیگفتی ترنم خائنه؟
نفسم به سختی بالا میاد
امیر بازوشو میگیره و اون رو مجبور میکنه بشینه
ماندانا:آقای مهرپرور در برابر کار سروش چیکار کردی... هان؟
طاهر هیچی نمیگه
ماندانا با نیشخند میگه: لازم به گفتن نیست خودم میگم هیچ غلطب نکردی... فقط ترنم رو مقصر دونستی...
مهران:م........
نمیذاره مهران حرف بزنه خودش ادامه میده: دلیلش هم روشنه چون دیواری کوتاه تر از ترنم پیدا نکردی... همه ی دق و دلیت رو سر ترنم بدبخت خالی کردی... اون شب ترنم پر از ترس بود... تنهای تنها... بعد از اون همه ترسو لرز به خاطرتجاوز این آقا
با دست به من اشاره میکنه و بعد هم با تاسف سری تکون میده
ماندانا: از عکس العمل تو و خونوادت میترسید... پس تو هم مایه ی عذابش بودی... تو اون مادرت که ترنم تا آخرین لحظه بهش بی حرمتی نکرد... مادری که حق مادری رو به جا نیاورد...
همونجور که صورتش از اشکای بی امونش خیس شده ادامه میده: حالا اومدین اینجا که چی بشه... که کیا رو پیدا کنید؟... دنبال قاتل میگردین؟... دنبال عامل نابودیه ترنم میگردین؟... دنبال دلیل مرگ ترنم میگردین؟... این همه راه لازم نبود... توی خونه ی خودتون هم آینه پیدا میشد... کافی بود میرفتین جلوش مینشستین و به خودتون زل میزدین... شماهایی که هر لحظه هر ثانیه هر دقیقه مهر هرزگی رو به پیشونیش چسبوندین شماها قاتلین...دلیل مرگش شماها هستین... شماهایی که باورش نکردین... رویاشو ازش گرفتین... آرزوهاشو زیر پاهاتون له کردین
امیر: ماندانا تو رو خدا آروم بگیر
ماندانا با صدای بلند زیر گریه میزنه و میگه: میخوام ولی نمیتونم... تک تک جمله های ترنم تو ذهنم تکرار میشن... امیر نمیدونی چه سخته... نمیدونی... وقتی با حسرت از عشقش میگفت... از التماساش... از اون شب... از اون برادرای بی غیرتش که به جای اینکه سروش رو شماتت کنند اون رو خار و ذلیل کردن... از نامادریش که براش حکم مادر رو داشت
نگاهی به طاهر میندازم...از شدت ناراحتی سرخ شده... هیچی نمیگه... معلومه فشار زیادی روشه...
ولی ماندانا بی توجه به حال من و طاهر ادامه میده: نه امیر... تو نمیفهمی ترنم چه جوری از تیکه تیکه شدن قلبش حرف میزد... کسایی که ترنم رو کشتن اون دزدا نبودن قاتلای اصلی الان رو به روی من نشستن و تازه دنبال اثبات بیگناهی ترنم میگردن... اون بدبخت تا زنده بود محتاج کمک بود حالا که رفت دیگه چه فایده ای داره
نگای پراز نفرتشو به من و طاهر میدوزه و میگه: همین آقای برادر که جلوی در خونه ی من برای شنیدن گذشته ی ترنم بسط نشسته نخواست حرفای ترنم رو بشنوه... آره امیر نخواست و بدبختی اینجاست ترنم بارها و بارها التماس کرد که بشنوید که به حرف من گوش کنید... اما هیچکس نشنید هیچکس گوش نکرد... مگه من چی میخوام بگم...
با داد رو به طاهر میگه: آخه لعنتی حرفای من همون حرفای ترنمه... تو حرفه من غریبه رو باور داری بعد حرف ترنم که از گوشت و خون خودت بود رو باور نداشتی
سرم داره منفجر میشه... حرفای ماندانا... دلسوزی امیر... التماسای ترنم... نگاه های مهران بدجور داغونم میکنند
ماندانا همینجور میگه و میگه... در هم و برهم از گذشته از حال... از 4 سال پیش... از همه ی اتفاقاتی که ما در عین دونستن نمیدونستیم... از ترسای ترنم... از سختی های ترنم... از اشک های ترنم... از غصه های ترنم... از تلاش ترنم برای اثبات بی گناهیش.... از همه چیز میگه با همه ی درد و نجی که برای خودش داره دست از گفتن نمیکشه و من شکستن طاهر رو لحظه به بحظه با چشم های خودم میبینم و خورد شدن خودم رو با تک تک سلولهای بدنم احساس میکنم... ماندانا با بی رحمانه ترین کلمات خودخواهی ما رو به رخمون میکشه و ما رو داغون تر از گذشته میکنه... نگرانی رو تو چشمای اشکان، امیر و حتی مهران میبینم... ولی ماندانا مراعات نمیکنه اصلا براش مهم نیست با همه ی اشتباهات گذشته مون ما هم داغداریم...
صداش رو میشنوم که با هق هق میگه: حق با ترنم بود جمله ی قشنگی رو که وصف حال و روزش بود روز آخر به خورد من داد و رفت ... اون روز نفهمیدم چی گفت... اون روز درکش نمیکردم... مثله خیلی از روزا... درسته خیلی وقتا سعی میکردم درکش کنم ولی بیشتر وقتا موفق نمیشدم... به قول ترنم بعضی حرفا رو نمیشه گفت باید خورد...ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت ،نه میشه خورد ..میمونه سردلت..میشه دلتنگی میشه بغض..میشه سکوت!!
وضع ترنم همین بود... تک تک لحظه هاش همین طور گذشت... چه سخت بود پر از حرف باشی و هیچکس حرفات رو نشنوه...
جمله ی آخر ماندانا بدجور دلم رو میسوزونه
ماندانا: ترنم توی این دنیا فقط و فقط عذاب کشید... شاید مرگ بهترین راه نجاتش بود
دیگه تحملش رو ندارم... با حالی خراب از جام بلند میشمو بدون توجه به اشکان که صدام میکنه با سرعت از سالن و بعد از خونه خارج میشم... سریع خودم رو به ماشینم میرسونم میشم... دستام عجیب میلرزن... قلبم تند میزنه... سرم از شدت درد داره منفجر میشه با حالی داغون سوار ماشین میشمو اون رو روشن میکنم... اشکان تو همین لحظه از خونه خارج میشه ولی من به سرعت از کنارش رد میشم و به سمت مقصد نامعلومی که خودم هم ازش بی خبرم میرونم
وقتی به خودم میام که کنار قبر ترنم نشستم و به سنگ قبرش زل زدم نمیدونم چقدر طول کشید... چه قدر زمان گذشت.... چه قدر بی وقفه رانندگی کردم... چه جوری خودم رو به اینجا رسوندم... فقط میدونم با حرفای تلخ ماندانا هزار بار شکستم و بعد از شکستن دنبال یه مرهم گشتم و هیچ مرهمی رو هم بهتر از ترنم پیدا نکردم... نمیدونم چه جوری خودم رو به این گور سرد رسوندم تا با گرمی وجود عشقی که وجودش رو از من دریغ کرده دلگرم بشم....فقط وقتی اسم ترنم رو دیدم فهمیدم کجام... جایی که ترنم برای همیشه ی همیشه موندگار شده
با دستهای لرزون سنگ قبر ترنم رو لمس میکنم
لبخند تلخی رو لبم میشینه
به ترنم پناه آوردم...مثله همیشه... آره مثله همیشه که وقتی لبریز از غم بودم به ترنم پناه میبردم... حتی توی اون چهار سال که وقتی داشتم از غم نبودش منفجر میشدم ساعتها نزدیک محل کارش منتظر میشدم تا از دور ببینمش... تا از دور ببینمش و درد نبودش رو تحمل کنم... الان هم لبریز از غمم... لبریز از دلتنگی... لبریز از غصه... لبریز از هزاران احساس ناگفته... دلم ترنم رو میخواد... دلم آغوشش رو میخواد... دلم بغلش رو میخواد... دلم بوسه های عاشقانه اش رو میخواد.... دلم میخواد سرمو بین موهاش فرو کنم و عطر تنش رو با همه ی وجودم استشمام کنم... دیگه برام مهم نیست من رو برای چی انتخاب کرده...الان فقط و فقط دلم لحظه های با ترنم بودن رو میخواد
یه چیزی توی قلبم بدجور سنگینی میکنه...
همونجور که دستام میلرزه و سنگ قبر ترنم رو لمس میکنه زمزمه وار میگم: سلام خانمی
...
-نمیخوای جواب بدی ترنمی؟
بغض بدی تو گلوم میشینه
-باهام قهری خانومم؟ تو که اهل قهر نبودی... تو که همیشه در بدترین شرایط میبخشیدی این بار هم ببخش و جواب بده... آره خانمی جوابمو بده... یه این دفعه رو هم خانمی کن ... من هم میبخشمت... آره گلم میبخشمت که به خاطر داداشم باهام نامزد شدی... میبخشمت که با حرفات دلم رو شکوندی... میبخشمت که دنیام رو خراب کردی... میدونی چرا؟... چون فهمیدم بعدها تو هم عاشقم شدی... آره خانمی تو هم عاشق شدی اما نه عاشق داداشم عاشقه من.... تو هم ببخش خانمی... تو هم ببخش که باورت نکردم...
...
- آره گلم ببخش که باورت نکردم... طاهر راست میگفت عزیزم... طاهر راست میگفت... تو یه بار اشتباه کردی ولی من بارها و بارها مجازاتت کردم...
صدام میلرزه و سرم از شدت درد تیر میکشه ولی من بی تفاوت به دردم ادامه میدم
-میدونی دارم از کجا میام؟
...
-از پیش صمیمی ترین دوستت... از خونه ی ماندانا
...
-کلی حرف بارم کرد... آره ترنم کلی حرف بارم کرد.. به جای دل شکسته ی تو کلی حرف نثارم کرد... همه ی اون حرفایی که قرار بود تو بهم بگی رو اون بهم گفت
نفسم به سختی بالا میاد
- اون میگفت هیچوقت به سیاوش علاقه ای نداشتی
اشک تو چشمام جمع میشن... سرم رو روی سنگ قبرش میذارم
زیرلب زمزمه میکنم: اما اون که نمیدونه من چی دیدم... اون که نمیدونه من چی شنیدم.... آره خانمی اون که نمیدونه یه روز تو با همه ی مهربونیات دل من رو چه جوری شکستی
سعی میکنم نفس بکشم... ولی این روزا ساده ترین کارا هم سخت به نظر میرسن
یاد اون روز نحس میفتم... اون روز که طاهر به شرکت اومد و اون فیلم رو برام آورد... سرم رو از سنگ قبر جدا میکنم و به خاک روی زمین رو توی مشتم میگیرم
-خانمی تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟
...
-تو اگه اون حرفا رو از جانب من میشنیدی باز هم باورم میکردی؟
...
چشمام رو میبندم و با بغض ادامه میدم
-وقتی صدات رو شنیدم باورم نمیشد... آره ترنم باورم نمیشد این تویی که با اون همه نفرت داری از من بد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#49
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۳۱ عصر
میگی... صدات برام غریبه بود... با همه شباهتت انگار خودت نبودی... انگار ترنم من نبودی ولی اون حرفا اون تیکه کلاما اون دونستنا همه ی نشونه ی ترنم بودنت بود
....
صدای ترنم تو گوشم میپیچه
«هدف من سیاوشه... از اول هم هدفم سیاوش بود»
-فکر کردم تمام اون 5 سال من رو به بازی دادی... فکر کردم همیشه برات یه بازیچه بودم
«من دیوونه ی سیاوشم محاله ازش بگذرم به هر قیمتی شده بدستش میارم»
-اون لحظه شکستم ترنم...آره خانمی اون لحظه شکستم... بخاطر حرفای تو... تویی که همه وجودم بودی من رو شکوندی
«سروش برای من فقط یه مهره ست... یه مهره برای رسیدن به عشقم»
-هیچوقت بهت نگفتم که چرا از سنگ شدم... چرا در عین عاشق بودن ازت متنفر شدم... هیچوقت دلیل اصلیه جداییم رو بهت نگفتم
...
چشمام رو باز میکنمو به سنگ قبر زل میزنم
-میدونی چرا؟... چون نمیخواستم بیشتر از اینا بشکنم
...
-بهم حق بده خانمی... بهم حق بده
...
عجیب احساس سرما میکنم... آهی میکشمو همینطور به سنگ قبر خیره میشم.... دلم عجیب گرفته... تازه متوجه ی گلبرگهای پرپر شده ی سر قبر میشم... یه دونه از گلبرگا رو برمیدارم... هنوز تازه ست... اخمام در هم میره
پدر و مادر ترنم که نمیتونند بیان
یاد حرف ماندانا میفتم
«مادری که حق مادری رو به جا نیاورد»
پوزخندی رو لبام میشینه... مادر ترنم حتی اگه میتونست هم نمی یومد... ماندانا و طاهر هم که با خودم بودن.... طاها هم که مراقب پدر و مادرش بود... ترنم که کس دیگه ای رو نداره؟
با گیجی نگاهی به اطراف میندازم
زمزمه وار میگم: قبل از من کی میتونسته اینجا باشه
به حرفای ماندانا فکر میکنم... حرفی از دوست دیگه ای نزد... از تمام اتفاقاتی که این 4 سال افتاده برای من و طاهر گفت... باورم نمیشد ترنم این همه تنهایی رو تحمل کرده باشه... در مورد اون دکتر هم گفت... در مورد دکتری که کارتش رو توی اتاق ترنم پیدا کردم... در مورد تلاش بی وقفه ی ترنم برای اثبات بیگناهیش گفت... باورم نمیشد تا یکسال ترنم در به در دنبال مدرکی میگشت تا بیگناهیش رو ثابت کنه ماندانا میگفت ترنم حتی یه چیزایی هم پیدا کرده بود اما از بس ناامید شده بود بهش نگفت
حرفای ماندانا تو گوشم میپیچه
ماندانا: حماقت شماها باعث شد که ترنم دست بکشه... آره حماقت شماها باعث شد... ترنم یه شب برام زنگ زدو گفت ماندانا من دارم به یه نتایجی میرسم فقط برام دعا کن... اون شب خیلی ازش پرسیدم چی شده اما اون میگفت باید مطمئن بشم ماندانا... باید مطمئن بشم
طاهر: بعد چی شد؟
صدای پوزخند ماندانا هنوز تو گوشمه و بعد فریادش که دنیا رو سر من و طاهر خراب کرد
ماندانا: توی احمق با باور نکردنش باعث شدی از تلاشش دست برداره... بهم گفت طاهر باورم نکرد مانی... هیچکس باورم نکرد... سروش هم که اصلا نیست... یعنی هست ولی پیش من نیست... هر چی ازش میپرسیدم حداقل به من بگو چی شده... فقط با ناامیدی میگفت... ماندانا باورم ندارن حتی اگه کسی که این بلا رو سر من آورد بیاد جلوی اینا قسم بخوره که همش یه نمایش بود باز هم باورم نمیکنند... بیخیال مانی... من دیگه بریدم... فراموش کن... من حتی نمیتونم حرفامو ثابت کنم چه برسه بخوام حرف از این موضوع هم بزنم... من میخوام فراموش کنم کی بودم چی شدم... تو هم فراموش کن ماندانا... تلاش برای ترنم موندن بی فایدست... همه میخوان ترنم رو بکشن... خبر ندارن که ترنم خودش داره لحظه به لحظه جون میده
مشت محکمی به زمین میکوبم و با داد میگم: ترنم دارم دیوونه میشم... میفهمی؟... دیوونه
چند نفری که اطراف من هستند نگاهی بهم میندازن و سرشون رو به نشونه ی تاسف تکون میدن... تو نگاهشون ترحم موج میزنه ولی برای من مهم نیست... دیگه نگاه پر از ترحم و دلسوزی دیگران برام مهم نیست.. حالا میفهمم که تحمل نگاه های پر ازتمسخر خیلی سخت تر از تحمل نگاه ای پر از ترحمه... ببخش که همیشه با تمسخر نگات کردم... ببخش خانمی
آه عمیقی میکشم
اومدم اینجا که آروم بشم ولی بیشتر داغون شدم... یه معمای دیگه به معماهای داستان زندگیم اضافه شد... یعنی کس دیگه ای هم هست که تو این روزای آخر با ترنم در ارتباط بوده باشه... نگاه خیره ام به گلبرگا به این نشونه هست که چنین کسی وجود داره
با همه دلبستگیم باید برم... باید برم تا بتونم ثابت کنم... آره باید ثابت کنم که ترنم عاشقم شد... که ترنم پشیمون شد... که ترنم اونقدرا هم گناهکار نبود... اون اس ام اسا اون ایمیلا اون عکسا کار عشق من نبود... باید برم تا بتونم ثابت کنم ترنم من فقط یه بار اشتباه کرد اون همه اول راه بود... به آرومی روی سنگ قبر دست میکشمو زمزمه وار میگم: باز میام خانمی... خیلی زود برمیگردم... خیلی زود
به سختی دل میکنم... به سختی از روی زمین بلند میشم.. به سختی نگامو از سنگ قبرش میگیرم و به سختی از همه ی وجودم فاصله میگیرم
همونجور که از عشقم دور میشم به این فکر میکنم که چقدر بده دیر بخشیدن و دیر بخشیده شدن... ایکاش آدما میفهمیدن که همیشه فرصت جبران ندارن... امثال من تو این دنیا زیادن ایکاش ازشون درس میگرفتیم و من زود میبخشیدم... فرصت ترنم رو ازش گرفتم و الان فرصت با ترنم بودن رو از دست دادم... چه تلخه نبودن عشقی که همه ی سالها میدونستی عاشقشی ولی تکذیبش کردی
همین که به ماشین میرسم سریع سوارش میشم... نگام به آینه میفته... چشمام رو که میبینم خودم هم متعجب میشم... چقدر بی روح و شیشه ای شده... انگار هیچی از اون سروش مغرور باقی نمونده... نه ظاهرم برام مهمه نه لباسم... دیگه برام مهم نیست بهترین مارکا رو تنم کنم و تو شرکت حاضر بشم
نگام رو از آینه میگیرمو ماشین رو روشن میکنم... وقتی ترنم نیست غرور رو میخوام... لباس و ظاهر رو میخوام چیکار... وقتی ترنم نیست کار و شرکت به چه دردم میخوره؟... حالا میفهمم که تمام این سالها ترنم رو بخشیده بودم ولی فقط و فقط داشتم لج و لجبازی میکردم... با خودم، با عشقم، با همه... آره با همه ی دنیا لج کرده بودم... اما بدجور تاوان پس دادم تاوان حماقتی که خودم باعثش بودم رو بدجور پس دادم
دستم به سمت پخش میره... پخش رو روشن میکنمو ماشین رو به حرکت در میارم... صدای خواننده توی ماشین میپیچه و باعث میشه دلم بیشتر بگیره...
آهی میکشمو همونجور که آهنگ رو گوش میدم به سمت خونه حرکت میکنم... برای امروز دیگه بسه... امروز دیگه ظرفیت این رو ندارم که حرف بشنوم... واقعا دیگه نمیکشم...
من از این حس دلتنگی کنارت سخت دلگیرم
«سروشم تو رو خدا جواب بده... به خدا همش دروغه... تو رو خدا جواب بده سروش... خیلی دلتنگتم»
صدای هق هق گریه هاش هنوز تو گوشمه
میدونم بی تو و چشمات یه روز این گوشه می میرم
«-خانم مهرپرور دیگه با من تماس نگیرید من هیچ علاقه ای به ادامه ی این رابطه ی ندارم
ترنم: سروش تو رو خدا اینجوری حرف نزن... باهام این همه غریبه نباش...
-شما برای من از هر غریبه ای غریبه ترین
ترنم: سروش به خدا دروغه
-خانم محترم دیگه مزاحم من نشین... من نه علاقه ای به شما نه علاقه ای به گذشته تون دارم
ترنم: سروش من میمیرم... من بدون تو میمیرم... این کار رو باهام نکن... همه ترکم کردن تو این کار رو باهام نکن... التماست میکنم سروش... تو تنها دلیل بودنمی... این کار رو باهام نکن»
یاد اون روزا داغونم میکنه هنوز یادمه بدون توجه به التماسای ترنم گوشی رو خاموش کردمو بعد از اون هم خطمو عوض کردم... چقدر شکوندمش... چقدر اذیتش کردم... چقدر بهش طعنه زدم
سکوتی روی لبهامه یه روزی بغض من میشه
صدای ترنم تو گوشم میپیچه
« وقتی بریدم ترجیح دادم سکوت کنم تا شاید سکوتم شما رو به این باور برسونه که شاید ترنم بیگناه باشه »
می بینی مثل این بارون می شینه رو دل شیشه
چقدر بهم التماس کرد و نادیده گرفتمش... ایکاش میبخشیدمش... شاید اگه باهاش میموندم الان ترنم زنده بود
قفسه سینم میسوزه... عجیب هم میسوزه
صدام کن تا که بسپارم خودم رو توی آغوشت
چند روز پیش آهنگهایی که رو مموری گوشیه ترنم بود رو سی دی زدم... دلم میخواست توی ماشین آهنگهایی رو گوش بدم که یه روزی ترنم گوش میداد
قدم با قلب من بردار بذارم سر روی دوشت
همه ی آهنگها لبریز از دلتنگی و غصه هستن و همین باعث میشه دلم بیشتر بگیره نه از صدای خواننده
بگیر دل خستگی هام و از احساسی که میدونی
دلیل اصلی من ترنمه... وقتی فکر میکنم ترنم با یاد من این آهنگا رو گوش میداد با همه ی وجودم آتیش میگیرم
یه بار آرامش من باش به جای چتر بارونی
چقدر از حرفام دلگیرم... فکر کنم خدا داره مجازاتم میکنه واسه ی حرفایی که یه روز به ترنم زدم و دل شیشه ایش رو شکوندم... یاد حرفای بی رحمانه ام میفتم...« موندن تو واسه ی همه مون عذابه... ترنم ایکاش هیچوقت نمیدیدمت »
کجا قاب نگاهت رفت که با عشق تو می خوابم
که حتی توی این رویا واست بی تاب بی تابم
«نگو سروش... اینجور نگو... من اگه هزار بار هم به دنیا بیام تنها آرزوم اینه که توی اون هزار بار همزادم تو باشی.... همراهم تو باشی... همسفرم تو باشی... همه دنیام تو باشی... خوشحالم که دیدمت خوشحالم که عاشقت شدم»
میگم شاید نمی فهمی چقدر دل تنگ تو میشم
با تو خوشبختی می ارزه باید برگردی تو پیشم
ببخش خانمی... ببخش... من هم خوشحالم که دیدمت... من هم خوشحالم که عاشقت شدم... تموم لحظه ها رو فراموش کن ترنم... همه دروغ بودن
با بغض زمزمه میکنم: به خدا همه دروغ بودن
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#50
۱۳۹۹-۱۱-۲۲، ۰۹:۳۲ عصر
آه عمیقی میکشم... ایکاش میشد به گذشته فکر نکرد.... دلم عجیب گرفته... بین این همه سردرگمی کخ دنبال یه نقطه ی امیدم هیچ مدرک درست و حسابی هم در دست ندارم... تنها چیزی که میدونم اینه که ترنم یه چیز فهمیده بود... یه چیز که میتونست بهم کمک کنه ولی بخاطر اینکه کسی باورش نکرد اونو تو دلش نگه داشت... زمزمه وار میگم: یعنی به هیچکس نگفته«اون روزا بنفشه در به در دنبال کاراش بود ترنم بعضی وقتها باهاش درد و دل میکرد بنفشه هم دورا دور جویای حال ترنم بود اما از همه ی جزئیات باخبر نبود»-پس نمیتونه به بنفشه گفته باشه«بعد از اینکه خونواده ی ترنم اون رو از خودشون طرد کردن بنفشه هم برای همیشه قید دوستی با ترنم رو زد... نمیدونم چرا؟... واقعا نمیدونم چرا؟»-محاله بنفشه چیزی در مورد ترنم در سالهای اخیر بدونهیاد حرفای ماندانا میفتم«اون روز ترنم کلی دنبال گوشیش گشت اما خبری از گوشی نبود من و بنفشه هم خیلی دنبال گوشیه ترنم گشتیم اما نبود که نبود ولی روزهای بعدش من و بنفشه متوجه شدیم که ترانه خودکشی کرده و ترنم باز هم گناهکار شناخته شده و چیزی که باعث تعجب من و بنفشه شد حرف ترنم بود که میگفت اون روز توی ماشین گوشی توی زیپ کناریه کیفش پیدا شده و من خودم به شخصه میتونم بگم از جز محالاته... چون من خودم شاهد بودم که ترنم بارها و بارها به اون قسمت کیف هم نگاه کرده بود»اگه ماندانا این همه نگرانه ترنمه و گناهکار نیست پس کار کی میتونه باشه؟...زیرلب زمزمه میکنم: بنفشهتنها کسی که اون روزا به لپ تاپ و گوشیه ترنم دسترسی داشت بنفشه بود... ماندانا هم بود... البته دوستای دیگه ی ترنم هم بودن ولی کسی که از جزئیات زندگی ترنم با خبر بود بنفشه بودزمانی که من با ترنم نامزد شدم ترنم هنوز با ماندانا دوست نشده بود پس اگه ترم قرار بود با کسی درد و دل کنه اون کس کسی نمیتونست باشه به جز بنفشه-ولی چرا؟....-اصلا بنفشه الان کجاست؟پیدا کردنش کار سختی نیست... میتونم به اشکان بسپرم شرکت پدرش رو برام پیدا کنه... سه سوته ترتیبش رو میده ولی چیزی که برام قابل هضم نیست اینه که مگه میشه بنفشه با اون هم صفا و صمیمیت و مهربونی با بهترین دوستش این کار رو کرده باشه؟باز هم سردرگمی... باز هم بی جوابی... باز هم سوال پشت سوال... معما پشت معما و مثل همیشه دریغ از یه جواب... یه حواب درست و حسابی که منو قانع کنه... که دیگران رو قانع کنه... تو این موقعیت که خبری از بنفشه نیست فعلا همه ی امیدم به دکتره... ماندانا میگفت ترنم روزای آخر حال و روزش خیلی خراب بود برای همین به یه روانشناس مراجعه کرد و روانشناس هم بهش کمک کرد که خاطراتش رو مرور کنه... تنها امیدم اینه که اون روانشناس چیز بیشتری بدونه... چیزی بیشتر از ماندانا... بیشتر از من.. بیشتر از طاهرتو این یه هفته یا گوشیه روانشناس در دسترس نبود یا کلا خاموش بود... از اونجایی که امروز جمعه هست قرار شده من و طاهر فردا یه سر به مطب بزنیم... هر چند با این حال خرابی که من از طاهر دیدم بعید میدونم بتونه بیاد ولی من به هر قیمتی که شده خودم رو میرسونم... میدونم اشکان هم تنهام نمیذاره... نمیدونم چیکار باید کنم؟... واقعا نمیدونم؟... تنها چیزی که میدونم اینه که این بار نباید کوتاه بیاماونقدر تو فکر بودم اصلا نفهمیدم چه جوری به خونه رسیدم... این روزا هوش و حواس درست و حسابی برام نمونده... فقط موندم با این همه بی حواسی چه جوری تا حالا خودم رو به کشتن ندادم... همینطور میشینم پشت فرمون و رانندگی میکنم در صورتی که هیچ تسللطی به رانندگی ندارم تا همین الان هم که زنده موندم خیلیه... بی ترنم زنده بودن سخت ترین کار دنیاست... ماشین رو گوشه ای پارک میکنمو پیاده میشم... همینکه از ماشین پیاده میشم چشمم به اشکان میفته که با اخم جلوی در خونه واستاده و به دیوار تکیه داده... حواسش به اطراف نیست داره شماره ای رو میگیره و زیر لب برای خودش چیزی رو زمزمه میکنهبا تعجب به سمت اشکان میرمصداش رو میشنوماشکان: لعنتی کجایی؟...اشکان: به خدا اگه دستم بهت برسه میکشمتمیخوام چیزی بگم که با نزدیک شدن من سرش رو بالا میگیره... وقتی چشمش به من میفته اخماش بیشتر میشهاز بین دندونای کلید شده میگه: هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟بهت زده میگم: اشکان تو اینجا چیکار میکنی؟با حرص تکیه شو از دیوار میگیره و میگه: واقعا نمیدونی؟... اومدم جلوی در خونت گدایی میکنم... از اونجایی که کار و کاسبی خرابه تغییر شغل دادمسرم رو با بی حوصلگی تکون میدمو میگم: اشکـــاناشکان: مرگهمونجور که داره فاصله ی کمی که بینمون هست رو طی میکنه میگه: سروسش وافعا با خودت چی فکر کردی؟... میونی چند بار بهت زنگ زدم-اشکان مگه بچه ام... تحمل اون فضا رو نداشتم... برای آروم شدن به تنهایی نیاز داشتمصداشو بلند میکنهاشکان: به جهنم که تحملش رو نداشتی... دلیل نمیشه که همه رو نگران خودت کنی... حتی طاهر بیچاره هم با اون حال و روزش نگرانه تو بودسرم درد میکنه-مگه بچه ام که دم به دم نگران من میشین... اشکان حرفای ماندانا خیلی برام سنگین بود... خودت رو جای من بذار... برای یه بار هم شده بهم حق بده... خداییش یه بار اون گوشی رو از جیبت دربیار و یه نگاه بهش بندازبا کلافگی گوشی رو از جیبم در میارمو نگاهی بهش میندازم... دهنم از تعجب باز میمونه... 40 مرتبه اشکان برام زنگ زده و 15 بار هم طاهر باهام تماس گرفته... کم کم بیست تا هم اس ام اس از طرف دو تاشون برام فرستاده شدن ولی از اونجایی که گوشی رو سایلنت بود من اصلا متوجه ی تماسا و اس ام اساشون نشدمنگام رو صفحه ی گوشی میگیرمو میخوام چیزی بگم که با صدای دختری که از پشت سرم میشنوم حرف تو دهنم میمونهدختر: آقای راستین؟به عقب برمیگردمو با تعجب میگم: بله... خودم هستم... شما؟دختر: دخترخاله ی آلاگل هستماخمام تو هم میره-فرمایش؟عینک آفتابیش رو با یه حرکت سریع برمیداره و میگه: میخواستم در مورد آلا باهاتون حرف بزنم
-فکر کنم حرفای زدنی قبلا در این مورد زدمبا اخمایی درهم و با لحنی عصبانی میگه: ولی فکر نکنم آلا هم حرفتون رو قبول کرده باشهگوشیم رو تو جیب شلوارم میذارم و پوزخندی میزنم -من حرفام رو هم به آلاگل هم به خونواده ها گفتم... خونواده ی آلاگل هم با این مسئله کنار اومدن بهتره تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنیصداش رو بلند میکنه و با لحن بدی جواب میده: هر غلطی دلت خواست کردی حالا که وقت عروسی شده پا پس کشیدیبعد از این همه شوک که امروز از طریق ماندانا بهم وارد شد فقط این دختره ی مزخرف با حرفای مسخرش رو کم داشتمبا حرص میگم: ببین دختر خانم من نه حوصله ی تو رو دارم نه حوصله ی اون دختر خاله ی سیریشت رو.... من از اول هم بهش گفته بودم هیچ علاقه ای بهش ندارم یه حرفی زدم و پس از مدتی هم پسش گرفتم... هیچ خوشم نمیاد راه به راه یا خودش یا فک و فامیلش برام مزاحمت ایجاد کنند بهتره مثله بچه ی آدم راهتو بگیری و بریبا داد میگه: خفه ش.........با فریادی بلندتر از خودش میگم صداتو برای من بلند نکننگاه چند نفری از رهگذرا به طرف ما جلب میشهاشکان به طرف من میادو میگه: سروش آروم باشمیخوام چیزی بگم که اشکان به طرف دخترخاله ی آلاگل برمیگرده و میگه: خانم بهتره از اینجا برید پدر و مادر آلاگل هم با این موضوع کنار اومدن من فکر نکنم خود آلاگل هم دوست باشه خودشو به سروش تحمیل کنهدخترخاله آلاگل: شمایی که اینجا واستادین دارین برای من سخنرانی میکنید هیچ خبر دارین که آلاگل تا مرز مردن فاصله ای نداشت... حالا هم که به هوش اومده یه چشمش اشکه یه چشمش خونه... حتی غذای درست و حسابی نمیخوره... این آقا حتی به خودش زحمت نداده یه سر به دخترخاله ی بیچاره ی من بزنهاشکان: من درکتون میکنم اما وقتی سروش علاقه ای به آلاگل نداره به نظرتون ادامه ی این رابطه درسته؟... سروش هرچقدر بیشتر دور و بر آلاگل بچرخه وابستگی آلاگل هم نسبت بهش بیشتر میشهدختر خاله ی آلاگل: شماها فقط به فکر خودتون هستین.... تو این موقعیت که آلاگل یه تیکه پوست و استخون شده بجای اینکه به بهبودش کمک کنید میگید ممکنه وابستگیش بیشتر بشهبا اعصابی داغون به گفتگوی این دو نفر گوش میدمدخترخاله آلاگل همینطو ادامه میده: روز اولی که داشت میومد خواستگاری نمیدونست ممکنه آلا بهش وابسته بشه... اون موقع که از این حرفا نمیزدین الان که کار از کار گذشته شما تازه به فکر وابستگی افتادین... نه آقا الان خیلی خیلی برای فکر به این موضوع دیره... من اجازه نمیدم به خاطر یه دختره ی مرده که معلوم نیست چه غلطی در گذشته کرده با زندگیه کسی که برام حکم خواهرم رو داره بازی کنیدرگ گردنم متورم میشه... حالم از آلاگل بهم مبخوره که اونقدر فهم و شعور نداشت که در مورد نامزد سابق من با یه دخت غریبه حرف بزنهبا صدای تقریبا بلندی میگم: اگه جرات داری یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن تا خودم دهنت رو گل بگیرمدستام رو مشت میکنمو میخوام به طرفش برم که اشکان دستش رو روی شونه ام میذاره و اجازه نمیدهاشکان: سروش تو رو............بی توجه به حرف اشکان دستش رو باعصبانیت پس میزنم ولی اشکان این دفعه محکم به بازوم چنگ میزنه... میدونه وقتی عصبانی بشم دتر و پسر حالیم نیستدخترخاله ی آلاگل که حتی اسم نحسش رو هم نمیدونم با پوزخند نگام میکنه و با تمسخر میگه: چیه بهت برخورده؟... حقیقت تلخه آقا... فکر کردی من هم مثله آلاگل آروم میشینمو اجازه میدم هر کار دلت خواست بکنی... نه آقا اشتباه گرفتی من آلاگل نیستم که اجازه بدم هر کسی تو سرم بزنه و من بشینمو با گریه نگاش کنمبا خشم نگاش میکنم.. میخوام بازوم رو از دست اشکان خارج کنم که محکمتر میگیره و به آرومی میگه: سروش برای خودت دردسر درست نکن... همین الان هم کلی دردسر داریماصلا حرفای اشکان رو درک نمیکنم همه ی توجهم به دختریه که جلوم واستاده... -بببین دختره ی احمق این رو بهت میگم برو به اون آلا هم بگو... هر چی بین ما بوده تموم شده... بهش بگو با فرستادن این و اون نظر من عوض نمیشه... اگه بخوای باز هم اینجا بمونی و برای من بلبل زبونی کنی زنگ میزنم پلیس به جرم مزاحمت بیاد از اینجا جمعت کنهپوزخندش از روی لباش جمع میشه از شدت عصبانیت سرخ شده... دستاش رو مشت میکنه و با چشمایی که ازشون آتیش میباره به طرف من میاددخترخاله ی آلاگل: تو... تو... یه آدم پست و احمقی که هیچ چیز به جز خودت برات مهم نیستبا تمسخر نگاش میکنم-پس بهتره دنبال یه شوهر دیگه برای دخترخالت بگردی... فکر نکنم یه آدم پست و احمقی مثله من مناسب آلاگل باشههمینجور که به طرف من میاد میگه: مطمئن باش حتی اگه آلاگل رو به موت هم باشه محاله اجازه بدم توی احمق شوهرش بشی-جه بهتر... حالا گورت رو گم کن... دیگه هم دوست ندارم این طرفا ببینمت... نه تو رو نه واسطه های دیگه ای که آلاگل ممکنه برام بفرستهدخترخاله ی آلاگل: تو یه احمق به تمام معنایی-فکر میکنم این رو قبلا گفته بودی.. به سلامتبی توجه به حرف من میگه: فکر کردی آلاگل خواستگار ندیدست... نه آقا... بهتر از تو براش سر و دست میشکنند... ولی دختره ی احمق فقط تو رو دوست داره... اون حتی روحش هم خبر نداره که من اینجا اومدم... من چون تحمل درد کشیدنش رو نداشتم این همه راه اومدم تا باهات صحبت کنم-حرفاتو زدی جواباتم شنیدی... خیرپیشدخترخاله ی آلاگل: تو یه زبون نفهمی که لیاقت عشق آلا رو نداریکلافه ام... با این حرفاش کلافه تر میشم.. بازوم رو به شدت از دست اشکان بیرون میکشمو به سمت آپارتمانم میرمدخترخاله ی آلاگل: چیه؟ داری فرار میکنی؟ داری از حرفای من که همه و همه حقیقت محضه فرار میکنیبا خشم به عقب برمیگردمو با داد میگم: بابا من احمق، بیشعور، خائن، زبون نفهم... ولی این آدم احمق و زبون نفهم نمیخواد با دختری که دوستش نداره زیر یه سقف بره... زوره؟... آره یه غلطی کردم اومدم با آلاگل نامزد شدم ولی الان پشیمونم... من نمیتونم بی عشق زندگی کنم ترجیح میدم اصلا ازدواج نکنمفاصله ی اندکی که بین من و خودش هست رو طی میکنه و خودش رو به من میرسونهدخترخاله ی آلاگل: جنابعالی خیلی بیجا میکنی که وقتی از خودت مطمئن نیستی دختر مردم و علاف خودت و عشق مزخرفت میکنی-کسی دخترخاله ی جنابعالی رو مجبور نکرده بود که من رو قبول کنه... از اول همه چیز رو دید... تردیدم رو... عشقم رو... بی توجه ای هام رو... همه و همه رو دید و با چشم باز انتخاب کرد پس حقی برای اعتراض نداره... جنابعالی هم بهتره زودتر گورتو گم کنی تا باهات یه جور دیگه برخورد نکردمهمونجور که صداش از شدت عصبانیت میلرزه دستش رو بالا میاره و میگه: خیلی پررویی... تو عمرم آدمی به بی احساسی و خودخواهی تو ندیدم... تو یه دیوونه ای عوضی هستیمیخواد یه سیلی بهم بزنه که با یه حرکت سریع دستش رو تو هوا میگیرم و به شدت فشار میدماز شدت درد رنگش کبود میشه-حالا که دیدی پس بهتره حواست رو جمع کنی که این دیوونه ی عوضی یه بلایی سرت نیاره.... بهتره حواست به رفتارات باشه.. من همیشه اینقدر خوب برخورد نمیکنماشکان خودش رو به من میرسونه و مجبورم میکنه که مچ دستش رو ول کنمچند نفری اطرافمون جمع شدن... بی توجه به آدمای فوضولی که به جز سرک کشیدن تو زندگی دیگران کار دیگه ای ندارن به سمت خونه میرم... صدای داد و فریادش رو میشنوم ولی توجهی نمیکنمو سریع وارد آپارتمان میشم... صدای اشکان رو میشنوم که دخترخاله ی آلاگل رو آروم و آدمایی که اطراف جمع شدن رو متفرق میکنه ولی من با بی حوصلگی به سمت آسانسور میرمو سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم
دکمه ی آسانسور رو میزنمو منتظر میشم... بعد از چند دقیقه صدای قدمهای آشنای اشکان رو میشنوم... آسانسور هم تو همین لحظه میرسه... میخوام وارد آسانسور بشم که با صدای اشکان سرجام متوقف میشماشکان: سروشبدون اینکه به عقب برگردم میگم: فعلا میخوام تنها باشماشکان: اما....-نترس خودم رو به کشتن نمیدم... فردا ساعت ده بیا به همون آدرسی که بهت دادماشکان: سروش قول میدم حرف نزنم بذار پیشت بمونم-خوشم نمیاد یه حرف رو دو بار تکرار کنم... فقط برو... فعلا به تنها چیزی که احتیاج دارم تنهایی و آرامشهآهی میکشه و هیچی نمیگهبدون توجه به اشکان وارد آسانسور میشم... در آخرین لحظه چشمم به اشکان میفته که با نگاه غمگینی بهم زل زده... دکمه ی طبقه ی مورد نظر رو میزنم و در آسانسور بسته میشهدستم رو تو جیبم فرو میکنم و ربان آشنایی رو از جیبم خارج میکنم... دلم عجیب گرفته... ربان رو بالا میارمو بوسه ای بهش میزنم... دلم هوای ترنم رو کرده... تو همین لحظه آسانسور از حرکت وایمیسته... از آسانسور خارج میشم بعد از مدتی وارد خونه میشم... دلم بدجور ضعف میره ولی حوصله ی هیچی رو ندارم با بیحالی به سمت یخچال میرم... بعد از کلی زیر و رو کردن یخچال دو تا شیرینی برمیدارمو به زور میخورم و در آخر بعد از خوردن چند جرعه آب شیر به اتاقم میرم و باز هم طبق معمول این چند روز دو تا قرص آرام بخش میخورمو بدون عوض کردن لباسم خودم رو روی تخت پرت میکنم... خستگی رو با تک تک سلولهای بدنم احساس میکنم ولی این خستگی جسمی نیست این خستگی از چیزای دیگه نشات میگیره... چیزایی مثله ناامیدی... دلمردگی... نبود ترنم... حرفای دیگران... ترحمهای هزاران غریبه...خمیازه ای میکشم و چشمام رو میبندم... انگار باز این قرصا دارن اثر میکنند... بعد از مدتی خودم هم نمیفهمم کی به خواب میرمفصل بیست و پنجمچشمام رو باز میکنم و نگاه گنگی به اطراف میندازم... سرم بدجور درد میکنه... روی تخت میشینم... چشمم به ساعت میفته... ساعت ده و نیمه... اما هوا روشنه روشنهبا تعجب از روی تخت بلند میشمو به سمت پنجره میرم و نگاهی به آسمون میندازم... تا اونجایی که یادم میاد دیروز ساعت چهار و نیم پنج خوابیدمزیر لب زمزمه میکنم یعنی ساعت ده و نیم صبحهباورم نمیشه این همه خوابیده باشم... یاد قرارم با اشکان میفتم... قرار بود ساعت ده به مطب اون روانشناس بریمبه سرعت گوشی رو از جیبم برمیدارمو نگاهی به گوشی میندازم باز هم کلی تماس بی پاسخ از طرف اشکان دارم... سریع شماره ی اشکان رو میگیرمو منتظر میشم تا گوشی رو برداره... بعد از چند تا بوق بالاخره اشکان با داد و فریاد گوشی رو برمیدارهاشکان: هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟-اشکان خواب موندم... الان میاماشکان: با اون قرصایی که تو میخور.........-اشکان گفتم که حرکت میکنماشکان: زحمت میکشی-اشکانصدای نفسای عصبیش رو میشنوماشکان: زودتر بیا... من و طاهر تو مطب نشستیم-باشهیکم آرومتر از قبل ادامه میده: با منشی صحبت کردمو گفتم کار زیادی با دکتر نداریم... گفتم فقط چند تا سوال از دکتر داریم... قرار شد اگه یکی از بیمارا نیومد ما رو بفرسته داخل... پس سریع خودت رو برسون بعد از چند تا سوال و جواب در مورد طاهر از اشکان خداحافظی میکنم و میرم تا لباسام رو عوض کنمنمیدونم چرا حس خوبی ندارم... میترسم... خیلی زیاد میترسم... شاید دلیلش اینه که آخرین سرنخ زنده ای که سراغ دارم همین دکتره... آخرین کسیه که ترنم تمام زندگیه ترنم رو میدونه... اون طور که ماندانا میگفت دکتر باید از همه چیز خبر داشته باشه... ترسم از اینه که دکتر هم همون حرفای ماندانا رو تحویلم بدهآهی میکشمو با ناراحتی از خونه بیرون میزنم... سوار ماشین میشمو به سرعت به سمت مطب میرونم... بعد از نیم ساعتی که توی ترافیک بودم بالاخره به مطب میرسم... ماشین رو گوشه ای پارک میکنمو به سرعت خودم رو به طبقه ی موردنظر میرسونم... بعد از چند لحظه مکث و تازه کردن نفس نگاهی به اطراف میندازمو بالاخره در مورد نظر رو پیدا میکنم... نفس عمیقی میکشمو به سمت در حرکت میکنم وقتی وارد مطب میشم طاهر و اشکان رو نمیبینمبا تعجب نگاه دقیقی به کسایی میندازم که روی صندلی نشستن ولی باز هم خبری از اشکان و طاهر نیست... با صدای دختری به خودم میامدختر: ببخشید آقای راستین؟با تعجب سری تکون میدم-بلهدختر: دکتر گفتن به محض اینکه رسیدین بفرستمتون داخللبخندی رو لبام میشینه... سری تکون میدمو زیر لبی تشکر میکنمبا دست به در اتاقی اشاره میکنه... با سرعت خودم رو به در میرسونمو بعد از اینکه چند ضربه به در میزنم وارد اتاق میشم
اولین کسی که به چشمم میاد به پسر هم سن و سال خودمه که پشت میز نشسته.... بعد از چند لحظه که با نگاه عمیقش حالتهای من رو کنکاش میکنه با لبخند تلخی از پشت میز بلند میشه و میگه:سلام... باید سروش باشی؟طاهر و اشکان هم از جاشون بلند میشن... چشمهای طاهر خیسه... ته دلم یه جوری میشهبا سر جواب سوال اون پسر جوون رو که به راحتی میشه گفت همون روانشناسه میدمدر رو پشت سرم میبندمو زیر لب سلامی رو زمزمه میکنمبا دست به مبل اشاره میکنه و میگه: بشین.. راحت باشسری تکون میدمو نزدیک ترین مبل رو برای نشستن انتخاب میکنم... بعد از نشستن من بقیه هم به آرومی میشیننداشکان: آقای دکتر داشتین میگفتین؟دکتر: آره... هنوز باورم نمیشه که دلیل غیبت ترنم مرگ اون بوده باشهبعد نگاهش رو به طاهر میدوزه و میگه: فکر کردم به زور مجبور به ازدواجش کردنطاهر نگاهش رو از دکتر میگیره و به زمین زل میزنه... دکتر هم دیگه بحث رو ادامه نمیده و مسی صحبت رو عوض میکنهدکتر: هر چند ترنم روز آخری که اینجا اومده بود در مورد ماشینای مشکوکی که تعقیبش میکردن صحبت میکرد... من بهش گفته بودم راجع به این موضوع به خونوادت بگو ولی مثله اینکه اجل مهلتش ندادطاهر به سختی میگه: نه... در موردش با من حرف زده بود ولی من جدی نگرفتم... نباید میذاشتم تنها به شرکت بره... شب قبلش همه چیز رو بهم گفته بود... اون لعنتیا چند تا عکس برا....دکتر: خودت رو اذیت نکن... میدونم... ولی فکر میکردم در مورد تعقیب و گریز چیزی بهت نگفتهطاهر آهی میکشه و میگه: نه اون شب همه چیز رو بهم گفت... ایکاش موضوع رو جدی میگرفتم... ایکاشاشکان: دکتر در مورد گذشته ها ترنم چیزی بهتون نگفتدکتر: ترنم به یکی احتیاج داشت تا باهاش حرف بزنه و من هم این فرصت رو در اختیارش گذاشتم تا بدون ترس و نگرانی از قضاوت اطرافیان خودش رو سبک کنه... تا اونجایی که من میدونم ترنم همه چیز رو در مورد گذشته ها برام تعریف کردهبه سرعت میگم: در مورد مدرک یا چیزی که نشونه ی بیگناهیش باشه حرفی نزده... دوستش ماندانا میگفت ترنم به یه نتایجی رسیده بود ولی چون کسی باورش نکرد سکوت رو به حرف زدن ترجیح داددکتر: ترنم خیلی جاها اشتباه کرد و یکی از بزرگترین اشتباهاتش سکوتش بود-سکوت در برابر چی؟دکتر: اون نمیخواست سکوت کنه ولی وقتی کسی باورش نکرد قید همه چیز رو زد-ترنم بهتون در مورد گذشته ها چی گفتهدکتر: خیلی چیزابا کنجکاوی به دهن دکتر زل میزنمو اون هم در مورد حرفای ترنم میگه... با هر حرف دکتر بیشتر تو فکر میرم... دکتر از همه چیز میگه... دقیقا حرفای ترنمه... شک ندارم... همه ی حرفای دکتر برام آشناست... دقیقا همون حرفای گذشته ها... فقط فرق الان و گذشته در اینه که تو اون روزا بی تفاوت از کنار این حرفا میگذشتمو الان حاضرم همه ی زندگیمو بدم تا بیشتر از اون روزا بدونم... با تموم شدن حرف دکتر دهن من و طاهر باز میمونه... باورم نمیشه که ترنم به چنین چیز مهمی رسیده بود ولی باز هم کسی به حرفش ترتیب اثر نشون نداده بوداشکان: یعنی میخواین بگین ترانه قبل از مرگش کسی رو ملاقات کرده؟یه دختر... که هیچی ازش نمیدونیمدکتر: من فقط دارم حرفایی رو میزنم که یه روزی ترنم به من زد... یه روزی ترنم این حرفا رو به من زد و من هم الان دارم به شماها میگم... البته دلایلش منطقی بود ولی مثله همیشه مدرکی نداشت تا حرفاش رو ثابت کنهیعنی اون دختر کی میتونست باشه؟طاهر سرشو بین دستاش میگیره و میگه: ترنم اون روزا یه چیزایی میگفت ولی من هم بیخیالش شده بودم... با پیدا شدن اون فیلم من به کل از ترنم ناامید شده بودم... فکر میکردم یه بازیه جدیدهدکتر متعجب میگه: کدوم فیلم؟از فک اون دخت بیرون میامو با لحن تلخی میگم: فیلمی که از اتاق ترانه پیدا شد... ترنم توی اون فیلم داشت با یه نفر در مورد عشقش صخبت میکرد... در مورد عشقش به سیاوش... دستامو مشت میکنمو همونطور که از شدت عصبانیت صدام میلرزه ادامه میدم: ترنم توی اون فیلم خیلی چیزا گفت... از تنفرش به من... از عشقش به سیاوش... از اینکه به هر قیمتی حاضره به سیاوش برسه... اونجا بود که تصمیم گرفتم برای همیشه قیدش رو بزنم... اونجا بود که همه ی باورهام رو نسبت به ترنم از دست دادم... اونجا بود که همه ی غرور و شخصیتم رو خورد شده دیدمدکتر با ناباوری میگه: ولی این غیرممکنه... ترنم تا لحظه ی آخر فقط و فقط از عشق تو حرف میزد... وقتی اسم تو میومد اشک تو چشماش جمع میشداشکان: ما فکر میکنیم ترنم به خاطر سیاوش با سروش نامزد شد ولی بعد از مدتی به سروش علاقه مند شد ولی یه نفر که از خیلی چیزا باخبر بوده همه چیز رو خراب میکنه... هر چند نمیدونیم به خاطر چی؟... ولی با این کارش باعث نابودیه زندگیه خیلیا میشه... ترنم... ترانه... سروش.. سیاوش... طاهر: همین طور زندگی من و خونوادمدکتر سری به نشونه ی نه تکون میده و میگه: محاله... من میتونم به جرات بگم ترنم چنین آدمی نبود... نمیدونم اون فیلم چی بود ولی میدونم ترنم هیچوقت هیچ علاقه ای به سیاوش نداشته... من شغلم طوریه که با یه نگاه با یه حرف با یه اشاره میتونم طرف مقابلم رو بشناسم... ترنم دیوونه ی سروش بود... وقتی ترنم از سیاوش حرف میزد لحنش کاملا عادیه عادی بود ولی وقتی از سروش میخواست چیزی بگه صداش میلرزید... اشک تو چشماش جمع میشد... وسط حرفاش از شعر استفاده میکرد... بغض میکرد... عشق از تک تک حرکاتش پیدا بود
فصل بیست و پنجمچشمام رو میبندم... هر چند در مورد سیاوش حرفای دکتر رو قبول ندارم اما به عشق ترنم که بعدها به وجود اومد کاملا ایمان دارم... اون شب توی اون اتاق بسته که اسیر دستهای اون دزدا بودیم بین اشکاش عشق رو دیدم... اون شب عشق تو چشماش بیداد میکرد... اون شب بعد از مدتها نتونستم جلوی خودم رو بگیرمو با همه ی وجودم عشق اون رو احساس کردم... اونقدر عشقش برام واثعی و ملموس بود که من هم اختیارم رو ازدست دادمو اون رو مهمون آغوش خودم کردم طاهر: آقای دکتر شما چیزی نمیدونید... اون فیلم همه ی راه های بیگناهی ترنم رو بست...دکتر: از کجا مطمئنید اون شخص ترنم بوده؟طاهر: یعنی میخواین بگید من خواهرم رو نمیشناسم؟دکتر: نه ولی میخوام بگم افرادی که تا اونقدر حرفه ای بودن که تونستن تا این حد پیش برن صد در صد به راحتی میتونستن یه فیلم هم تهیه کنند نمیدونم چطوری ولی امکانش زیادهیه لحظه با فکر به اینکه اون فیلم هم واقعی نباشه لرزشی رو توی بدنم احساس میکنم... به سرعت چشمام رو باز میکنمدکتر: من نمیخوام قضاوتی کنم من هیچوقت توی داستان زندگی شماها نقش نداشتم ولی از یه چیز مطمئنم ترنم چیزی رو از من مخفی نکرد... معلوم بود صاف و صادقه... اون اومده بود زندگیش رو بسازه نه اینکه از خودش پیش من یه فرشته بسازه... همونطور که از بیگناهیهاش میگفت اشتباهاتش رو هم قبول داشت... حتی اگه خودش هم میخواست چشماش اجازه نمیدادن چیزی رو مخفی کنهنگاهم به طاهر میفته.. اون هم بهم خیره میشه... ترسی رو تو چشماش میبینم که توی وجود خودم هم زبانه میکشه... محاله... میدونم محاله که اون فیلم دروغی بوده باشه... طاهر اون
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.