مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 … 3 4 5 6 7 … 30 بعدی »
› رمان گرگ و میش 4

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
UNKGarnet امروز
Jcicucfufuf دیروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶
asra_mehrabi ۳-۴

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 5 رأی - میانگین امتیازات: 3.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان گرگ و میش 4

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#61
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۰۲ عصر
« ادوارد بیچاره . حتماً دیوونه میشه »
« اونم به معناي واقعی »
اسم ادوارد باعث شد که بقیه خاطرات دوباره به ذهنم برسند . سثْ آنها را با سردرگمی خواند .
اوه پسر ! امکان نداره ! تو این کارو نکردي ! این حرف مسخره ست و خودت هم اینو » و بعد او داشت زوزه می کشید
« می دونی . من باور نمی کنم که تو گفتی که اونو می کشی . این یعنی چی ؟ تو باید به ادوارد بگی نه
« ! خفه شو ، خفه شو ، تو یه احمقی ! الان اونا دارن فکر می کنند که گروه داره می یاد »
زوزه اش را قطع کرد . « اووه نه »
« سثْ ، ادامه بده . کل دایره از الان براي توئه » . چرخیدم و با تنبلی به سمت خانه راه افتادم
سثْ شروع به تکان خوردن کرد و من به او توجهی نکردم .
هشدار اشتباه بود ، هشدار اشتباه بود . ببخشید، سثْ »، هنگامی که داشتم به خانه نزدیک می شدم فکر می کردم
« جوونه . یادش می ره . کسی حمله نکرده . هشدار اشتباه بود
وقتی به چمن ها رسیدم ، می توانستم ادوارد را ببینم که از پنجره ي تاریک به بیرون نگاه می کرد .
دویدم ، می خواستم مطمئن بشوم که او پیغام را گرفته است.
« ؟ چیزي آنجا نبود.، پیغلمو گرفتی »
سرش را یکبار تکان داد .
خیلی راحت تر می شد اگر فقط یک راه براي ارتباط وجود نداشت . بعد دوباره ، یه جورایی خوشحال شدم که توي سر
ادوارد نبودوم .
از روي شانه اش به توي خانه نگاه کردم . و من دیدم که تمام بدنش لرزید . بدون اینکه به طرف من نگاه کند ، به من
اشاره کرد که بروم و بعد از دیدم خارج شد .
« ؟ چه خبره »
انگار که خوابم را خواهم گرفت .
روي چمن نشستم و گوش دادم . با این گوشها می توانستم صداي قدم هاي آرام سثْ را بشنوم که مایل ها دورتر در
جنگل بود . خیلی آسون بود که تمام صداهایی را که درون خانه ي تاریک وجود داشت بشنوم .
ادوارد داشت با همان صداي بی احساس همان چیزي را که به او گفته بود ، توضیح « یک هشدار اشتباهی بود »
سثْ در مورد یه چیزي دیگه اي ناراحت شده بود و یادش رفته بود که ما منتظر یه علامت هستیم . اون » . می داد
« خیلی جوونه
فکر می کنم امت بود . « خیلی قشنگه که بچه ها رو براي نگهبانی گذاشتیم » صداي عمیق تري غرید
« اونا امشب به ما خدمت بزرگی کردند . به ما فداکاري بزرگی کردند » : کارلایل گفت
« آره می دونم . من فقط حسودي می کنم . کاش بیرون بودم »
سثْ فکر نمی کنه که سم الان حمله کنه ، اونم با وجود آگاهی ما و اینکه دو نفر رو » : ادوارد مثل یک ماشین گفت
« تو گروه کم داره
« ؟ جیکوب چی فکر می کنه » : کارلایل پرسید
« اون خوش بین نیست »
کسی حرفی نزد .
صداي آرام کردن می آمد که نمی توانستم تشخیصش دهم . من صداي تنفس آنها را می شنیدم . و می توانستم ماله
بلا را از بقیه تشخیص دهم . خشن تر بود و به زور در می آمد . با ریتمی عجیب قطع و وصل می شد . می توانستم
صداي قلبش را بشنوم . به نظر خیلی...سریع می آمد . با قلب خودم مقایسه ش کردم ولی به نظر مقیاس خوبی نیامد ،
به نظر نمی آمد که من طبیعی باشم .
« بهش دست نزن ! بیدارش می کنی » رزالی زمزمه کرد
کسی آه کشید .
« رزالی » : کارلایل زمزمه کرد
دوباره با من شروع نکن ، کارلایل . ما به زودي اجازه می دیم که کارتو انجام بدي ، ولی این تنها چیزیه که اجازه »
« می دیم
به نظر می آمد که بلا و رزالی با هم یک حرف را می زنند . گویی الان آنها هم دو گروه خود را داشتند .
جلوي خانه به آرامی شروع به قدم زدن کردم . هر قدم مرا نزدیک تر می کرد . پنجره ي تاریک مثل یک سریال
تلویزیونی بود که در اتاق هاي انتظارهاي گرفته پخش می شد غیر ممکن بود که بتوانم براي مدتی چشم از آن بر
بگیرم . دقایق بیشتري که می گذشتند ، قدم هاي بیشتري که بر می داشتم و پشم هایم که در هنگامی که راه
می رفتم به لبهء ایوان کشیده می شدند .
می توانستم از درون پنجره داخل را ببینم . بالاي دیوارها و سقفی را که از آن لوستري خاموش آویزان شده بود را .
انقدر بلند بودم که تمام کاري که باید انجام می دادم این بود که کمی گردنم را بکشم...
دزدکی به اتاق بزرگ روبه رویی نگاه انداختم . انتظار صحنه اي شبیه آنچه را که بعد از ظهر دیده بودم را داشتم . ولی
آنقدر تغییر کرده بود که اولش گیج شدم . براي یک ثانیه فکر کردم که اتاق را اشتباه گرفتم .
دیوار شیشه اي نبود ، الان به نظر فلزي می آمد . تمام وسایل خانه از سر راه کنار رفته بودند . و بلا که به طرز
ناهنجاري در تخت باریکی در وسط فضاي خالی قرار داشت ، جمع شده بود . یه تخت معمولی نبود . تختی با نرده
هایی مثل بیمارستان بود و مانیتورهایی که سر مبل هایشان به بدنش وصل شده بودند مثل بیمارستان بود . نورهاي
روي مانیتور چشمک می زدند . ولی صدایی نمی آمد . صداي چک کردن مربوط به سر می بود که به بازوي بلا فرو
رفته بود . مایعی که در آن بود سفید و غلیظ بود ، صاف نبود .
بلا کمی در خواب ناآرامش تکان خورد و ادوارد و رزالی هردو دورش را گرفتند . بدنش به شدت تکان خورد و ناله اي
کشید . رزالی دستش را به پیشانی بلا کشید . بدن ادوارد منقبض شد . پشتش به من بود ، ولی چهره اش باید چیزي
دیدنی می بود ، چون امت در یک چشم بهم زدن بین آن دو قرار گرفت . دستش را به سمت ادوارد بالا برد .
ادوارد از او روي برگرداند . او دوباره داشت می سوخت « ادوارد ، امشب نه . ما چیزهاي دیگه اي براي نگرانی داریم »
. چشمانش براي یک لحظه به چشم من تلاقی کردند و بعد من به روي چهار پایم برگشتم .
به درون جنگل تاریک فرار کردم . فرار کردم تا به سثْ ملحق شوم . از آن چه که پشت سرم بود فرار کردم .
بدتر . درسته ، بلا بدتر شده بود .
فصل دوازدهم:بعضیا ذاتا نمیتونن مفهوم مزاحم رو درک کنن

در یک خواب عمیق بودم .
یک ساعت پیش خورشید بالا اومده بود و از پشت ابرها در حال تابیدن بود . جنگل حالا از سیاه به رنگ خاکستري
دراومده . سثْ به خاطر نگهبانی گیج شده بود و هوشیاریش رو از دست داده بود ، و من هوشیارش کردم تا اوضاع رو
سبک سنگین کنیم . حتی بعد از اینکه تمام شب رو دویده بودم ، بازم خیلی سخت بود که ذهنم رو آروم کنم و اجازه
بدم که مغزم استراحت کنه ، اما دویدن ریتمیک سثْ خیلی کمک کرده بود . یک ، دو ، سه ، چهار ، یک ، دو ، سه ،
چهار – دام دام – دام دام ، زمانی که دور محدوده بزرگ و وسیع کالن ها گشت میزد صداي خیلی خفیفی از پاش روي
زمین شنیده میشد ، از دنبال کردن یه ردپا روي زمین خسته بودیم . سثْ فکر کرد ، اینجا هیچ چی نیست ، فقط یه اثر
نامشخص از فرار اونها در گذشته توي جنگل سبز و خاکستري باقی مونده بود . این خیلی آرامش بخش بود .کمک
می کرد تا ذهنم رو از چیزایی که اون دیده بود خالی کنم و درعوض چیزایی رو که ترجیح میدادم جایگزینشون کنم .
ناگهان صداي زوزه تیز و کشیده سثْ سکوت صبح رو شکست .
از جا پریدم ، پاهاي جلوییام با سرعت قبل از اینکه پاهاي عقبیام از زمین کنده بشه به جلو خم کردم و با سرعت به
طرف جایی که سثْ بود دویدم ، همراه سثْ به صداي پاهایی که به طرف ما میدویدند گوش دادم .
« صبح بخیر پسرا »
صداي نالهي شوکه شدهایی از بین دندانهاي سثْ خارج شد و بعد هر دوي ما با بدخلقی نگاه عمیق تري به افکار
تازه اي که وارد شده بودند انداختیم .
« اه پسر ، برو لیا » : سث غرید
سثْ سرش رو به عقب پرت کرد و آماده شد که دوباره زوزه بکشه . من سعی کردم جلوي زوزه کشیدنش رو بگیرم و با
« صداتو بِبر ، سثْ » : خشونت گفتم
« باشه، اه ، اه ، اه » : سثْ گفت
اون غرغر کرد و به زمین چنگ انداخت و جاي پنجههاش روي زمین خطوط عمیقی رو حفر کرد
لیا به آرامی وارد منطقه ایی که در اون نگبانی میدادیم شد . بدن کوچک و خاکستري لیا از بین بوته هاي به هم
پیچیده نمایان شد .
« دست از غرغر کردن بردار سثْ ، تو فقط یه بچهایی پسر » : لیا
در حالیکه گوشهام رو به حالت تهدید کننده ایی خوابانده بودم با عصبانیت براش خرناس کشیدم و لیا اتوماتیکوار یک
قدم به عقب برداشت .
« ؟ با خودت فکر کردي داري چی کار میکنی ، لیا »
کاملا مشخصه که دارم چیکار میکنم ، اینطور نیست؟ من اومدم که به گروه » اون با عصبانیت یه آه طولانی کشید
و با صداي بلند خنده طعنه آمیزي کرد . « . کوچیک خائنها ملحق بشم ، سگهاي نگهبان خونآشامها
« . نه ، تونمیتونی ، قبل از اینکه بخوام یکی از پاهات رو بشکونم ، برگرد و برو »
و در حالیکه بدنش رو پیچ و تاب میداد خودش رو براي حمله « !! خوب مثله اینکه تو میتونی به من صدمه بزنی »
« ؟ هی فرمانده شجاع ، میخواي مسابقه بدي » آماده کرد
من یه نفس عمیق گرفتم ، تا جاییکه احساس کردم شش هام پر هواشدن و زمانیکه مطمئن شدم نه فریاد میزنم و نه
عصبانی میشم ، هواي درون سینهام رو ناگهان بیرون دادم.
و این افکار رو با نهایت « ! سثْ ، برو و بذار کالنها بدونن که این فقط خواهر احمق تو هستش که به اینجا اومده »
خشونتی که میتونستم ادا کردم .
سثْ فقط به خاطر اینکه داشت اونجا رو ترك میکرد خیلی خوشحال به نظر میرسید ، باسرعت « . باشه ، دارم میرم »
به طرف خونه به راه افتاد .
« ؟ تو واقعاً میخوایی اجازه بدي تنهایی به طرف خون آشامها بره » : لیا
« . من مطمئنم که سثْ ترجیح میده که اونا بگیرنش تا اینکه بخواد وقتش رو با تو و کنار تو بگذرونه » : گفتم
« . خفه شو جیکوب ، منظورم اینه که ..... خفه شو آلفاي بلند مرتبه »
« !؟ تو اینجا چه غلطی میکنی لیا »
جیک ، تو واقعا فکر کردي من میرم تو خونه میشینم ، اونم وقتیکه برادر کوچیکم به عنوان عروسک دندونگیر 1 »
« خونآشامها داوطلب شده
1( chew toy: یک نوع عروسک یا اسباب بازی که مختص حیواناتی مثل سگ است و این حیوانات
با گاز گرفتن با آن بازی میکنند.)
« . مطمئن باش سثْ احتیاجی به حمایت تو نداره ، در واقع هیچکس اینجا تو رو نمیخواد »
بهم » و در حالیکه با عصبانیت بهم پارس میکرد ادامه داد « !! اوه ، اوه ، حالا من باید گریه کنم » : لیا با تمسخر گفت
« . بگو کی اینجا بهم احتیاج نداره ، و اونوقت من از اینجا میرم
« ؟ پس اینهمه جوش زدنت اصلا در مورد سث نیست ، هست »
البته که هست ، من فقط دارم سعی میکنم توضیح بدم این اولین بارم نیست که بهم گفته میشه بهم نیازي ندارند ، و »
« !! این واقعاً یه عامل محرك نیست ، البته اگه تو بتونی بفهمی که منظورم چیه
من دندونام رو نشون دادم و سعی کردم که وضعیت رو کمی آرومتر کنم .
« ؟ سم تو رو فرستاده » : ازش پرسیدم
اگه من از طرف سم پیغام آورده بودم شما مجبور بودید به حرفام گوش بدید ، اما من از طرف اون نیومدم . راستشو »
« . بخواي جیک ، اون لیاقت وفاداري منو نداره
من با دقت به افکار اون که در قالب کلمات بیان میشدند گوش میدادم ، باید کاملاً هوشیار میبودم تا اگه لیا نقشهاي
براي فریب دادنم داشت ، متوجه میشدم و اونو خنثی میکردم .
اما اونجا هیچ اثري از فریب و نیرنگ نبود . اضهارات لیا هیچ چیزي به غیر از حقیقت محض نبود.
« !؟ تو الان به من وفداري ؟ هان ؟! واقعاً » : با نیشخد پرسیدم
من انتخابهاي محدودي دارم ، من روي اختیارات خودم کار میکنم ، بهم اعتماد کن . این وضعیت بیشتر از اون »: لیا
« . چیزي که براي تو لذت بخشه براي من نیست
این حرفش حقیقت نداشت . توي ذهنش میتونستم یه جور هیجان عصبی رو ببینم . اون به خاطر این موضوع ناراحت
بود ، اما در عین حال به طور غریبی داشت افکارش رو به سمت خاصی هدایت میکرد . من توي ذهنش رو جستجو
کردم و در عین حال سعی کردم که متوجه این موضوع نشه ، سعی داشتم منظور واقعیش رو بفهمم .
ناگهان لیا حالت حمله به خودش گرفت ، اون فهمید و از اینکه افکارش رو مورد کند و کاو قرار داده بودم واقعا منزجر و
عصبانی شده بود .
من معمولا سعی میکردم که به افکار لیا گوش ندم . هیچ وقت سعی نمیکردم قبل از اینکه اون کاري بکنه من
حساسیتش رو به چیزي زیاد کنم و یا تحریکش کنم .
ناگهان افکارمون به وسیله سثْ قطع شد ، اون داشت ادوارد رو میدید و توضیحاتی در مورد اون میداد . لیا با نگرانی
نالید . صورت ادوارد در همان پنجره اي که شب گذشته دیده شده بود ، دیده میشد . این نشون میداد که هیچ
عکسالعملی در مقابل اخبار نشون نداده بود . اون یه صورت کاملا سفید بود ، مرده .
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#62
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۰۲ عصر
خونآشام به هیچکدام از این افکار عکسالعملی نشون « . واو ، اون خیلی بد به نظر میرسه » : سثْ با خودش گفت
نداد . اون داخل خونه ناپدید شد . سثْ دور زد و به طرف ما برگشت . لیا کمی آرامش پیدا کرد .
« . چه اتفاقی افتاده ؟ یالا زودباش ، سریعتر باش » : لیا پرسید
« ! اینجا هیچ چیز قابل ذکر دیگه اي غیر از چیزي که دیدید نیست ، یالا شما هم اونجا نایستید » : سثْ گفت
البته باید بگم که ، حضرت آقا . آلفا منم و من فرمانده هستم . و ظاهراً از وقتیکه قرار شده من به کسی تعلق » : گفتم
داشته باشم . و فکر نکن که من از اینکه خودم باشم خسته شدم ، و لابد با خودتم فکر کردي که تو وظیفه منو بهتر از
و رو به لیا ادامه « خودم انجام میدي ، البته اگر قرار باشه کسی رو به جاي خودم انتخاب کنم، تو رو انتخاب میکنم
« ... لیا ، نه من تو رو تحمل میکنم و نه تو منو تحمل میکنی » دادم
متشکرم کاپیتان آبویوس 2 ، براي من اهمیتی نداره که تو از چه چیزي خوشت میاد ، براي من تنها چیزي که الان »
« . مهمه اینه که همراه سثْ باشم
« ! اما تو از خونآشامها خوشت نمییاد » : گفتم
خوب تو هم خوشت نمییاد . اما من برعکس تو به اتحاد پایبندم . من فاصلهام رو با اونها حفظ میکنم و فقط به » : لیا
« . گشت زنی دور محدوده اونها ادامه میدم ، مثل سثْ
« !؟ لیا با تمام اینها من باید به تو اعتماد کنم »
جیک ، من » : لیا گردنش رو کشید و روي پنجه پاهاش بلند شد تا هم قد من بشه و توي چشمهام خیره شد و گفت
« گله ام رو به دشمن نمیفروشم
این » : میخواستم سرم رو به عقب بگیرم و زوزه بکشم ، درست مثل کاري که سثْ انجام داده بود ، با تشر به لیا گفتم
گله تو نیست ! این فقط من هستم ، این حتی یه گله نیست ، لیا از محدودهایی که متعلق به منه خارج شو . شما
« !؟ کلیر واترها چتونه ، چرا منو تنها نمیذارید
سثْ رسید و پشت ما ایستاد ، اون داشت ناله میکرد ، من رجونده بودمش و از اینکه ناراحت شده بود خوشحال بودم.
« ؟ من خیلی کمک کردم ، نکردم جیک » : سثْ با ناراحتی گفت
2( Captain Obvious : یکی از شخصیتھای داستانھای کمیک نوشتھ جان مادن ، شخصیتی شبیھ بھ ابر قھرمانھایی مانند سوپرمن یا بتمن)
راستش رو بخواي تو خودت دردسري درست نکردي بچه ، اما هر جا که باشی ظاهرا لیا هم همون جاست . بنابراین »
تنها راهی که میشه از دست لیا خلاص شد اینه که به تو بگم ، بري خونه .... حالا میتونی از من به خاطر اینکه ازت
« !؟ خواستم بري ناراحت باشی
« ! لیا تو همه چیز و خراب کردي ، لعنتی » سثْ غرید
« . آره ، من میدونم » : لیا در حالیکه افکارش پر از یأس و ناامیدي بود به آرامی گفت
من درد و ناراحتی رو توي اون سه واژه لیا حس کردم ، شایدم ناراحتی اون خیلی بیشتر از چیزي بود که من حدس
میزدم . راستش من دوست نداشتم یه همچین چیزي رو حس کنم ، چون نمیخواستم این احساس بد رو بهش بدم ،
البته گله گرگها همیشه با لیا خشن بود اما خوب ، اون تمام این خشونتها رو تحمل میکرد و این همون موضوعی بود
که باعث میشد افکارش تلخ و گزنده باشه و شاید دلیل وجود اون کابوس همیشگی توي ذهنش همین بود .
جیک .... تو واقعاً دوست نداري منو بفرستی خونه ، دوست داري ؟ راستش لیا خیلی » سثْ هنوز احساس گناه میکرد
هم بد نیست ، واقعاً میگم ، حرفمو باور کن ، منظورم اینه که همراه اون ، اینجا ، ما میتونیم منطقه بزرگتري رو تحت
کنترل خودمون داشته باشیم و با این کارمون گروه سم هفت نفره میشه و اون مجبور میشه حمله به خونآشامها رو
« ! عقب بندازه چون تعدادشون کمتر از اونها میشه ، میدونی حتی شاید این یه چیزه خوب باشه
« . میدونی سثْ ، من واقعاً نمیخوام که رهبر یه گروه باشم »
« . پس بنابراین به ما دستور نده و ما رو رهبري نکن » : لیا پیشنهاد کرد
« . خوب ، نظراتتون رو شنیدم ، همین الان به طرف خونه برید » من غریدم
جیک ، من متعلق به اینجا هستم ، من خونآشامها رو دوست دارم . کالنها یا هر چیزي که میگید ، اونا مردم » : سثْ
« . منن و من میخوام که ازشون محافظت کنم ، بنابراین ، این چیزي هست که ما انجام میدیم
شاید تو به اینجا تعلق داشته باشی بچه ، اما خواهرت به اینجا تعلق نداره ، اون فقط میخواد هر جایی باشه که » : گفتم
مکث کوتاهی کردم ، براي اینکه وقتی اون جمله رو میگفتم چیزي رو که میخواستم دیده بودم . چیزي « . تو هستی
که لیا سعی میکرد که بهش فکر نکنه ، چیزي که میخواست پنهانش کنه . لیا در واقع قصد نداشت هر جایی که سثْ
بود باشه .
« !؟ لیا ، این درباره سثْ بود » : با تندي و کج خلقی گفتم
« . البته ، من براي خاطر سثْ اینجا هستم » اون سعی کرد از جواب دادن طفره بره
« و براي فرار از سم » ادامه دادم
جیک ، من مجبور نیستم دلایلم رو براي تو توضیح بدم . من فقط اینجا هستم تا کاریو که گفتم » فکش منقبض شد
« . انجام بدم . من به گله تو تعلق دارم جیک . حالا هم تمومش کن
در حالیکه غرغر میکردم با سرعت ازش دور شدم .
مزخرف بود . من هرگز واقعاً قصد نداشتم از دستش خلاص بشم . همونقدر که از من متنفر بود ، از کالنها هم متنفر
بود و به همون اندازه خوشحال میشد اگه میتونست تمام خونآشامها رو در یه لحظه بکشه و به همون اندازه دلخور و
ناراحت میشد اگر مجبور میشد که از اونها حمایت کنه و همه اینها در مقایسه با احساسی که از خلاص شدن از دست
سم داشت هیچی نبود .
لیا از من خوشش نمیومد ، بنابراین براي منم اصلاً ناراحت کننده نبود که براش آرزوي ناامیدي داشته باشم . اون هنوزم
عاشق سم بود . اون آرزو داشت که از سم دور بشه و این براش خیلی خوشایندتر از این بود که همراه با درد زیادي که
تحمل می کرد کنار سم باشه و با این موضوع زندگی کنه . و حالا اون یه انتخاب دیگه داشت . اون میتونست یه گزینه
دیگه رو انتخاب کنه . حتی اگه به این معنی باشه که به عنوان سگ دستآموز کالنها ، باهاشون همراه بشه .
اون سعی میکرد واژهها رو خشن و پرخاشگر ادا کنه ، « من نمیدونم اگه این کارو نمیکردم چی میشد » اون فکر کرد
من مطمئنم که حتی قبل از اینکه بخوام خودمو بکشم ، بازم تمام تلاشم » اما یه چیز خیلی شکننده توي ظاهرش بود
« . رو میکنم
« ... گوش کن لیا »
نه ، تو گوش کن جیکوب ، و سعی نکن براي من دلیل تراشی کنی ، این به هیچ وجه کار خوبی نیست . من از سر »
راه تو کنار میایستم ، باشه ؟ هر کاري که تو بخوایی انجام میدم . بجز اینکه به گله سم برگردم و تبدیل بشم به
اون روي « .... همون دوست دختر سابقی که اون نمیتونه از شرش خلاص بشه . اگه تو واقعاً میخوایی که من برم
« . باید منو مجبور به رفتن کنی ... » پاهاي عقبش نشست و به چشمهاي من زل زد و ادامه داد
من براي یه دقیه طولانی و ناراحت کننده ، با عصبانیت دندان قروچه کردم . نسبت به سم احساس همدردي میکردم ،
حتی با وجود کاري که با من و سثْ کرده بود . جاي هیچ شکی نبود که اون همیشه میخواست تا گله رو دور هم نگه
داره . حالا چی میشد اگه هیچ چیزي ، هیچ وقت درست انجام نمیشد ؟
« !؟ سثْ ، ناراحت میشی اگه من خواهرت رو بکشم » : با عصبانیت به سثْ گفتم
« . خوب ... آره ، شاید » : اون براي یه دقیقه فکر کرد و گفت
من آه کشیدم .
بسیار خوب سرکار خانم . هر کاري که بگم انجام میدي . خوب چرا سعی نمیکنی یه کم مفید باشی و بگی که چی »
« ؟ میدونی؟ بعد از اینکه شب گذشته ما از گله جداشدیم ، چه اتفاقی افتاد
یه زوزه خیلی بلند و ترسناك . البته ، خوب من فکر میکنم شما این قسمت رو شنیدید . چون اون خیلی » : لیا گفت
بلند بود . همین زوزه به ما یه کم فرصت داد تا فکر کنیم ، شما انقدر دور شده بودید که ما صداي هیچکدوم شما رو
به اینجا که رسید لیا جملهاش رو ناتموم گذاشت اما من و سثْ میتونستیم اون « ... دیگه نمیتونستیم بشنویم . سم
چیزي رو که توي ذهنش میگذشت و بهش فکر میکرد رو ببینیم اما هر دو ساکت موندیم تا خودش جملهاش رو ادامه
بعد از اینکه شما رفتید ، کاملا مشخص بود که ما باید خیلی سریع درباره اتفاقاتی ... » بده . لیا بعد از یه مکث ادامه داد
که افتاده بود تجدید نظر کنیم . سم تصمیم گرفت با بقیه بزرگترهاي قبیله راجع به مسئله هاي پیش اومده مشورت کنه
، امروز صبح . البته خوب ما قصد داشتیم مقدمات رو فراهم کنیم و یه نقشه طرح کنیم و سعی کنیم مشکل رو یه جور
دیگه حلش کنیم . من میخواستم بهش بگم که اون نباید یه جنگ دیگه رو راه بندازه ، البته خوب این نظریه شماها
هم ، اینکه تو و سثْ همراه زالوها باشید ، یه خودکشی به معنی واقعیه . من دیگه مطمئن نیستم که اونها چکار میخوان
انجام بدن ، اما اینو مطمئنم که حتی اگه یه خفاش خونآشام هم باشم نمیخوام که توي جنگل تنها باشم . راستش ،
« . خوب میدونین ، این یه جور فصل شکار براي زنهاي جذابه
شب قبل وقتی براي گشت زنی از همدیگه جدا شدیم ، من اجازه مرخصی گرفتم که به خونه برم و به » لیا ادامه داد
« ... مادرم بگم که چه اتفاقی افتاده
« ؟ مزخرف ، تو همه چیز و به مامان گفتی » : سثْ با عصبانیت غرید
« . سثْ براي یه ثانیه هم که شده حرف خواهرت رو قطع نکن . لیا ، ادامه بده » : به تندي گفتم
من یه بار دیگه به بدن انسانیم برگشتم و به اندازه یه دقیقه وقت پیدا کردم که در مورد اتفاقات پیش اومده » : لیا گفت
فکر کنم . خوب راستش ، من تمام شب رو مرخصی گرفتم . حاضرم شرط ببندم که بقیه فکر میکردن من خوابیدم .
من به تو و سثْ که جدا شده بودین و حالا یه گله بودین ، و گله سم ، فکر میکردم . و افکار دو تا گلهاي رو که از هم
جدا شده بودن رو با هم مقایسه میکردم . و این به من اجازه میداد ، در مورد چیزي که درسته فکر کنم . و در آخر ،
به این نتیجه رسیدم که امنیت و سلامت سثْ برام از هر چیزي مهمتره ، حتی اگه قرار باشه بهم لقب خائن رو بدن و
مجبور بشم بوي گند اون خوآشامهاي متعفن رو تحمل کنم . خوب من تصمیم گرفتم که براي مادرم یه یادداشت بذارم
« ... و امیدوارم که سم هم اون رو ببینه
لیا گوشش رو به طرف غرب بلند کرد.
« . آره ، منم امیدوارم » و من هم موافقت کردم
« ؟ خوب جیک ، این همه چیزي بود که من باید میگفتم . حالا ما باید چی کار کنیم » لیا پرسید
هر دوي اونها ، لیا و سثْ ، به من چشم دوخته بودند و این واقعا یکی از اون کارهایی بود که من اصلا دوست نداشتم
و « . تنها کاري که الان ما میتونیم انجام بدیم اینه که با دقت مراقب اطراف باشیم » انجامش بدم . من حدس زدم که
« . شاید بهتر باشه تو یه کم استراحت کنی » رو به لیا ادامه دادم
« . من به همون اندازه که شما خوابیدین ، خوابیدم » : لیا با اعتراض گفت
« ؟ فکر کنم تو گفتی ، تمام دیشب رو در حال انجام اون کارایی بودي که برامون گفتی »
خوب اصلا » سپس خمیازهاي کشید و ادامه داد « . اه خیلی خوب . اون اتفاقا دیگه قدیمی شده » : لیا با غرغر گفت
« . هر چی ، من هیچ اهمیتی نمیدم
« . من تو حاشیه جنگل نگهبانی مید م، جیک ، من اصلا خسته نیستم » : سثْ گفت
سثْ از اینکه اونها رو مجبور نکرده بودم که به خونه برگردند ، واقعا خوشحال به نظر میرسید . اون تقریبا با هیجان
« . باشه ، منم میرم که داخل محدوده رو با کالنها چک کنم » : حرکت میکرد . گفتم
شاید یکی دو راند » . سثْ روي زمین مرطوب و در امتداد مسیر به حرکت دراومد ، لیا داشت متفکرانه نگاش میکرد
« . مسابقه بدیم ، قبل از اینکه من بخوابم ، ... هی سثْ ، میخواي بدونی که چند بار میتونم به زمین بزنمت
« ! نه »
صداي خنده ریز لیا که به سثْ میخندید توي جنگل شنیده میشد . من خرناسی کشیدم ، انگار بحث با صلح و دوستی
به پایان رسیده بود .
لیا هر کاري رو صرفا براي خاطر خودش انجام میداد . اون خودشو با هر چیزي راحت تطبیق میداد ، حتی کوچکترین
چیزها هم باید در محدوده قضاوت اون جا میگرفت . اما غیر ممکن بود که توي یه کار غرورش رو در نظر نگیره . براي
یه مدتی من فکر میکردم که این شراکت "دو نفره" هست . اما اون واقعا محقق نشد ، به نظرم یه نفرم براي انجام
این کار کافی بود . اما حالا ما سه نفر بودیم . حالا، این خیلی سخت بود که روي نفر دیگه هم بخوام فکر کنم ، اونم
در حالیکه من براي پذیرفتن لیا باهاش معامله کرده بودم .
« ؟ پل » لیا اشاره کرد
« . شاید » من موافقت کردم
لیا با حالتی عصبی و رنجیده خاطر خندید . و من شگفت زده بودم از اینکه لیا تا کی میتونه از سم فرار کنه . لیا گفت
« . جیک ، من این رو هدف خودم قرار میدم که برات کمتر از پل آزار دهنده باشم »
« . خوب ، روش کار کن »
وقتیکه چند یارد با چمنزار فاصله داشتم ، به فرم انسانیم تغییر حالت دادم ، اصلا هیچ تصوري از اینکه که چه مدت
میتونم اینجا ، اونم به شکل انسان بمونم نداشتم . اما در عین حال دوست هم نداشتم که لیا بتونه توي ذهنم رو ببینه .
وقتیکه به چمنزار رسیدم ، شلوارك کهنهام رو پوشیدم و سپس از چمنزار عبور کردم. همینکه به طرف در قدم برداشتم ،
در باز شد و من واقعا جا خوردم وقتیکه به جاي ادوارد ، کارلایل رو در حالیکه قدم به بیرون میگذاشت تا با من ملاقات
کنه دیدم . صورتش بسیار خسته و شکسته به نظر میرسید . با دیدنش براي یه ثانیه قلبم وایساد . زبونم گیر کرد و
نمیتونستم چیزي بگم.
« ؟ بلا »: انگار یه چیزي راه گلوم رو بسته بود، به آرومی پرسیدم
اون درست مثل شب قبله ، من تو رو ترسوند م؟! اه ، ببخشید ، متاسفم . ادوارد گفت که تو داري به اینجا میایی و »
من اومدم بیرون که بهت سلام کنم ، بلا بیدار شده ، ادوارد نمیخواد حتی براي یه لحظه هم از کنارش دور بشه . اون
« . وقت زیادي نداره ، ادوارد هم نمیخواد حتی یه ثانیه ازش دور باشه
کارلایل این حرفها رو با صداي بلندي نگفت اما تا اونجا که ممکن بود آروم گفت .
از زمانی که خوابیده بودم مدت کوتاهی میگذشت - مدتی قبل از اینکه گشت بزنیم . من واقعا میتونستم اونو احساس
کنم . یه قدمی به جلو برداشتم و روي یه نیمکت راحتی ، که مثل یه ردیف روي ایوان چیده شده بودند نشستم .
کارلایل به آرامی حرکت کرد ، طوریکه فقط از یه خوآشام برمیومد ، و روي یه صندلی در مقابل من نشست .
من شب گذشته فرصت پیدا نکردم که ازت تشکر کنم ، جیکوب . تو نمیدونی که من چقدر از محبتی که در حقمون »
کردي ممنونم . میدونم که هدفت حمایت کردن از بلا بوده ، اما من امنیت و آرامش خانوادهام رو بهت مدیونم . ادوارد
« .... بهم گفت که تو براي حمایت از ما مجبور به انجام چه کاري شدي
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#63
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۰۳ عصر
« . حرفشم نزن » : من زیر لب گفتم
« . باشه هر طور تو مایلی »
ما در سکوت نشسته بودیم ، میتونستم صداي دیگران رو که توي خونه بودن بشنوم . امت و آلیس و جاسپر خیلی
آهسته با هم صحبت میکردند ، صداهاي جدید از طبقه بالا میومد . ازمه توي یه اتاق دیگه به آرومی چیزیو زمزمه
میکرد . صداي آهسته نفس کشیدن ادوارد و رزالی رو میشنیدم ، اما نمیتونستم بگم که کدوم مال کدوم یکی بود .
همینطور میتونستم صداي نفس کشیدن متفاوت بلا رو بشنوم ، عمیق و تند . من میتونستم صداي قلبش رو هم بشنوم
. اون ..... یکنواخت نبود .
این اتفاقا مثل یه سرنوشت بود، چیزي که منو مجبور به انجام هر کاري میکرد که تا قبل از اون ممکن نبود انجامش
بدم ، اما من توي این بیست و چهار ساعت گذشته هیچ کاري از دستم برنیومده بود . من اینجا بودم بدون اینکه بتونم
کاري انجام بدم . اینجا بودم و فقط انتظار میکشیدم ، تا اون بمیره .
به هیچ وجه نمیخواستم گوش بدم ، صحبت کردن بهتر از گوش دادن بود .
من از کارلایل این سوالو پرسیدم در حالی که خودم جوابش رو قبل « ؟ اونو مثل یکی از اعضاي خونوادت میدونی »
گرفته بودم ، زمانی که اون گفته بود که من به آرامش و امنیت خونوادهاش کمک کردم .
« . بله، بلا حالا دخترمه . یه دختر خیلی عزیز »
« . اما تو اجازه دادي که اون بمیره »
بهش خیره شده بودم ، و اون براي مدت زیادي سکوت کرد . صورتش خیلی خیلی خسته بود . میدونستم که چه حسی
داره . اون بالاخره جواب داد .
میتونم تصور کنم که تو بخاطر این اتفاق چه حسی داري و چه فکري در مورد من میکنی . اما من نمیتونستم جلوش »
« . رو بگیرم . این اصلا درست نیست که موقعیتی رو به وجود بیاري ، که تحت فشارش قرار بدي
دوست داشتم از دستش عصبانی بشم ، اما اون این اجازه رو به من نمیداد ، مثله این بود که هر کلمه اي رو که بخوام
بگم در واقع به خودم گفته باشم . اونا قبل از این خوب به نظر میرسیدند ، اما نه توي یه همچین موقعیتی . نه با مرگ
بلا . هنوز .... به خاطر میاوردم که چطور پشت سم رو به خاك مالیدم تا مجبور به انتخاب دیگهاي نشم . اما اگه کسی
که دوسش داشتم میمرد ، همه چیز خیلی پیچیده میشد . این شبیه اون چیزي که فکر میکردم نبود . بلا عاشق
چیزهایی شده بود که نباید میشد .
تو فکر میکنی که شانس دیگهاي داشته باشه ؟ منظورم اینه که ، به عنوان یه خونآشام یا یه همچین چیزي . اون »
« . درباره .... ازمه به من گفته بود
من همیشه گفتم ، اگه حتی یه شانس دیگه وجود داشته باشه من اونو انتخاب میکنم ، من دیدم که وقتی زهر »
خونآشامها وارد بدن میشه ، چقدر معجزهآسا عمل میکنه ، اما موقعیتهایی وجود داره که حتی این زهر هم نمیتونه
کمکی بکنه . قلب بلا خیلی سخت داره کار میکنه و اگه اون نتونه مقاومت کنه ... هیچ چاره دیگه اي براي من باقی
« ! نمیمونه بجز ، یه کار
نکته دردناکی که توي حرفهاي کارلایل بود این رو نشون میداد که ، تپش قلب بلا نامنظم و با وقفه بود . شاید تنها
توضیح منطقی براي اینکه چرا همه چیز برخلاف اون چیزي که من آرزوش رو میکردم شده بود ، این بود که زمین
شروع کرده بود به وارونه چرخیدن دور خودش !
دیشب حالش خیلی بد بود ، من از » و به آرومی ادامه دادم « ؟ حالا این چیز باهاش چی کار میکنه » سوال کردم
« پنجره همه اون سرمها و سیمهایی رو که بهش وصل بود رو دیدم
جنین با بدنش سازگار نیست . راستش اون به عنوان یه جنین خیلی قویه ، اما فکر میکنم بلا بتونه براي یه مدتی »
تحمل کنه . مشکل بزرگتر اینه که جنین اجازه نمیده مواد غذایی رو که بدن بلا احتیاج داره ، بهش برسه . بدنش هر
ماده مغذي رو که بهش میرسه پس میزنه . من سعی کردم که از طریق تزریق وریدي بهش غذا برسونم ، اما باز هم
بدنش اون رو جذب نکرد . همه چیز در مورد موقعیت و شرایط بلا روند بسیار سریعی داره اما با همه اینها من مراقبش
هستم . یعنی نه فقط مراقب اون ، مراقب جنین هم هستم . وگرنه در غیر اینصورت ، شاید بلا در کمتر از یه ساعت از
کمبود مواد غذایی بمیره . راستش من نمیتونم این روند رو متوقف کنم و یا حتی نمیتونم سرعتش رو کم کنم . من
« !؟ واقعا نمیتونم که این جنین چی میخواد
و صداي خسته کارلایل در آخر جمله شکست . انگار من دوباره به همون جایی برگشته بودم که ، دیروز بودم . زمانی
که من شکم بالا اومده بلا رو دیدم – عصبانی و کمی دیوونه کننده .
براي اینکه بتونم جلوي لرزش دستهام رو بگیرم اونها رو مشت کردم . نمی تونستم جلوي چیزي رو که داشت بهش
آسیب میرسوند رو بگیرم . اون هیولا نه تنها داشت از داخل بهش ضربه میزد بلکه داشت بهش گرسنگی هم میداد . تا
زمانی که به اندازه کافی بزرگ نشده بود که بخواد زندگی کس دیگهاي رو بگیره داشت با مکیدن زندگی بلا کارش رو
شروع میکرد . من دقیقا میتونستم بگم که اون چی میخواد ...
مرگ و خون ، خون و مرگ .
تمام بدنم داغ شده بود ، به کندي نفس میکشیدم و به کندي هم نفسهام رو بیرون میدادم . سعی میکردم روي آروم
کردن خودم متمرکز بشم .
آرزو داشتم که واقعا میتونستم یه نظریه بهتري بدم که اون موجود واقعا چی هست . از » کارلایل به آرومی زمزمه کرد
اون جنین به خوبی داره حمایت میشه و این یه چیزي فراتر از تمام چیزاییه که من تا حالا دیدم . البته من شک دارم ،
اما شاید یه راهی وجود داشته با شنه که بشه یه سوزن رو وارد کیسه آمینوتی 3 کرد . اما رزالی به شدت با این کار
« . مخالفه و به هیچ عنوان اجازه نمی ده که من بخوام این تئوري رو امتحان کنم
« . یه سوزن ؟ یا یه چیزي شبیه سوزن به چه دردي میتونه بخوره »
میتونه بهم کمک کنه که بیشتر راجع به جنین بدونم و همینطور میتونه بهم کمک کنه که بتونم تخمین بزنم که اون »
اول مستعد چه چیزیه . حتی اگر هم بتونم یه مقدار از مایع آمینوتی رو بگیرم یا بدونم تعداد کرومزومهاش چند تاست
«...
« ؟ تو داري منو گیج میکنی دکتر ، میتونی اینو یه کم بازش کنی و به زبون ساده تر بگی »
باشه ، بسیار خوب . چند واحد بیولوژي » . کارلایل نخودي خندید ، حتی صداي خندهاش هم خسته به نظر میرسید
« ؟ گذروندي جیک ؟ تو در مورد جفت کروموزمها هم چیزي خوندي
« فکر کنم ، حدس ما بیست و سه جفت داریم »
3( amniotic sac کیسه آمینوتی غشایی است که وقتی جنین در رحم به وجود میاید دور جنین
را فراگرفته و داخل این کیسه از مایع آمینوتی پر شده که جنین داخل این مایع
شناور است.)
« . انسانها ، بله »
« ؟ شما چند تا دارین » چشمک زدم و گفتم
« . بیست و پنج جفت »
« ؟ الان معنی این چیه » براي یه لحظه به مشت هام خیره شدم و گفتم
من فکر میکنم ، معنیش این باشه که تمام اندامهاي ما به نوعی کاملا متفاوت باشه . یه چیزي مثل تفاوت یه شیر و »
کارلایل آه غمآلودي « یه گربه خونگی . اما این موجود جدید از لحاظ ژنتیکی همسازتر از اون چیزیه که فکر میکنم
« ! من واقعا نمی دونم که باید بهشون اخطار بدم یا نه » کشید و ادامه داد
من هم یه آه کشیدم و برام خیلی راحت تر شده بود که به خاطر یه همچین حماقتی ، از ادوارد بیشتر متنفر بشم . البته من از ادوارد همیشه متنفر بودم . اما با این وجود برام خیلی سخت بود که همچین حسی رو نسبت به کارلایل هم
داشته باشم . شاید به این دلیل که من نسبت به کارلایل احساس حسادت نداشتم .
دونستن اینکه تعداد کروموزمها چند تاست ممکنه که کمک کنه تا بدونم ، کرومزومهاي جنین به ما نزدیکتره یا به »
حتی این ممکنه » کارلایل شونه هاش رو بالا انداخت و ادامه داد « . بلا . اینکه بدونیم در آینده باید منتظر چی باشیم
اصلا کمکی نکنه . من فقط حدس میزنم ، در واقع من آرزو دارم که حداقل چیزي داشته باشم که بتونم بررسیش کنم،
« . مهم نیست چه کاري ، فقط کاري که بشه انجامش داد
و ناخودآگاه یاد اون داستان المپیک و تست دوپینگ افتادم و با « ؟ کروموزمهاي من چند تاست » ناگهان زمزمه کردم
« ؟ هم انجام میدن DNA گفتم اونا تست » خودم
« . تو بیست و چهار جفت داري جیکوب » : کارلایل گلوش رو صاف کرد و گفت
من آهسته برگشتم و بهش خیره شدم و از تعجب ابروهامو بالا دادم .
من ، راستش من ... خیلی کنجکاو بودم ، ژوئن گذشته وقتی درمانت » اون دسپاچه و خجالت زده به نظر میرسید
« میکردم ازت نمونه برداشتم
«. حدس میزنم که باید عصبانی بشم . اما من بهش اهمیتی نمیدم » : دربارهاش یه ثانیه فکر کردم و گفتم
« . متاسفم من باید ازت اجازه میگرفتم »
« ؟ خیلی خوب دکتر ، منظورت این نبود که بهم صدمه بزنی »
نه ، بهت قول میدم که منظورم این نبود . من هیچ صدمهاي بهت نمیزنم . من فقط میخواستم روي گونهي خیلی »
جالب تو تحقیق کنم . میدونی بعد از گذشت قرنها ، عامل به وجود آورنده طبیعت خونآشامی ، یه جورایی به نظرم
« . پیشپا افتاده است . همنوعهاي تو از نوع بشر مشتق شدهان ، که این خیلی جالبه . در واقع به نظرم جادوییه
« اجی مجی لاترجی » با خودم زمزمه کردم
در برخورد با این جادوي آشغال ، رفتار کارلایل خیلی شبیه رفتار بلا بود . کارلایل خندید ، یه خنده خسته دیگه . بعد
صداي ادوارد رو از طبقه بالا شنیدیم و مکث کردیم تا صداش رو بهتر بشنویم .
« ؟ همین الان برمیگردم بلا ، باید با کارلایل صحبت کنم . رزالی امکان داره تو هم با من بیایی »
صداي ادوارد فرق کرده بود . انگار کمی زندگی توي صداي مردهاش وجود داشت . یه جرقه از چیزي ! البته نمیشد
گفت که امید بود اما شاید آرزوي امید بود .
« ؟ چی شده ادوارد » : بلا با صداي آروم و گرفتهاي پرسید
« ؟ عشق من ، چیزي نیست که لازم باشه تو نگرانش باشی ، فقط یه ثانیه وقت میگیره . رزالی ، لطفا »
« ؟ ازمه ؟ میتونی جاي من کنار بلا بمونی » رزالی صدا زد
من صداي زمزمه وزش بادي رو که در اثر پایین آمدن ازمه از پله ها بوجود آمده بود شنیدم .
« البته » : اون گفت
کارلایل جهت نگاهش رو تغییر داد و به در چشم دوخت . ابتدا ادوارد و بعد درست پشت سرش رزالی از در خارج شدند.
صورتش هم مثل صداش بود ، کاملا مرده و بیروح بود . خیلی متمرکز به نظر میرسید و در مقابلش رزالی خیلی بد
بین به نظر میومد . ادوارد در رو پشت سر رزالی بست .
« ؟ کارلایل »
« ؟ چی شده ادوارد »
شاید ما در مورد این مساله اشتباه میکردیم ، شاید داشتیم راه رو خطا میرفتیم . من داشتم به » : ادوارد با زمزمه گفت
گفتگوي تو جیکوب گوش میدادم ، فقط این یه بار ، و وقتی تو داشتی در مورد اینکه جنین ... چی میخواد صحبت
« . میکردي ، یه فکر جالب به ذهن جیکوب رسید
من ؟ من راجع به چی فکر کردم ؟ بجز کینه آشکاري که نسبت به اون چیز دارم ؟ حداقل در این یه مورد من تنها
نبودم . میتونستم بگم که ادوارد هم در اینکه اون جنین رو دوست داشته باشه و نسبت بهش مهربان باشه مشکل
داشت و ساعتهاي سختی رو گذرونده بود
ما سعی میکردیم به بلا اون چیزي رو که بهش احتیاج داره بدیم. » ادوارد ادامه داد « . البته ما هنوز نقشهاي نداریم »
و بدنش به همون خوبی که بدن ما اونو قبول کرد ، میتونست اون رو بپذیره . اما شاید ما اول باید به نیازهاي ... جنین
« . توجه کنیم . شاید اگه ما بتونیم نیاز جنین رو برطرف کنیم ، بتونیم کمک موثرتري به بلا کنیم
« . من از تو پیروي نمیکنم ادوارد » : کارلایل گفت
در موردش فکر کن کارلایل . اگر این مخلوق بشتر از اونکه به انسانها شباهت داشته باشه ، یه خونآشام باشه ،چی . »
« . نمیتونی حدس بزنی به چی احتیاج داره ؟ چیزي که بهش نرسیده ؟ جیکوب بهش فکر کرد
من بهش فکر کردم ؟ من به سرعت اون مکالمه رو مرور کردم ، سعی کردم به یاد بیارم من به چه چیزي فکر کرده
بودم . و ناگهان یادم اومد و درست در همون لحظه هم کالایل متوجه منظور ادوارد شد .
« ؟ تو فکر کردي اون ... تشنه است » : اون با لحنی شگفتزده گفت « اوه »
رزالی نفس عمیقی کشید . اون دیگه بدگمان به نظر نمیرسید . صورت زیبا و بدون نقصش حالا کاملا باز شده بود ،
کارلایل »: و بعد بدون اینکه به من نگاه کنه گفت « . البته ، درسته » چشمهاش از هیجان میدرخشیدند . زمزمه کرد
« 4 رو که ذخیره کردیم براي بلا نیاز داریم . این ایده خیلی خوبیه O- من همه گروه خونی
من واقعا گیج شدم ... در نهایت بهترین را کدومه ؟! » کارلایل دستش رو زیر چونهاش گذاشت و در افکارش غرق شد
«
ما وقت کافی براي فکر کردن روي راههاي جدید نداریم . فکر میکنم ما باید از » : رزالی سرش رو تکون داد و گفت
« . طریق همون راه باستانی و قدیمی خودمون عمل کنیم
شما دارین ... شما دارین راجع به اینکه به بلا خون بدید که بنوشه ، » من زمزمه کردم « . یه لحظه صبر کنین »
« !؟ صحبت میکنید
و رو به من شروع به غرغر کرد ، بدون اینکه حتی یه نگاه کوتاه بهم « . این نظریه خود تو بود ، سگ » : رزالی گفت
بندازه . من اون رو نادیده گرفتم و فقط به کارلایل نگاه میکردم . یه چیزي شبیه به امیدي که توي صورت ادوارد
دیدم ، توي چشمهاي دکتر هم دیده میشد . کارلایل لبهاش رو جمع کرده بود و فکر میکرد .
« . این فقط ... من نمیتونم لغت درست رو پیدا کنم »
« ؟ هیولا، موجود تنفرآور » : ادوارد زیر لب گفت
(پادزایی RH ، وجود دارد RH ٤ بر سطح گلبول های قرمز خون انسان ها عاملی به نام
محسوب م یشود. کسانی که این پادزا را ندارند- +RH ، است که هر کس آن را داشته باشد
محسوب م یشوند یا اصطلاحا گروه خونی مثبت یا منفی دارند. اگر شخصی که دارای RH
گروه خون منفی است، گروه خون مثبت دریافت کند بدنش علیه آن پادتن ساخته و خون
لخته میشود و برای دریافت کننده مشکلات جدی به وجود میاورد. بنابراین گروه خون
O- تنها گروه خونی است که به تمام افراد سازگار است.)
« . کاملا درسته »
« ؟ اما اگه بهش کمک کنه چی » : ادوارد گفت
« ؟ شماها میخواین چی کار کنین ؟ یه لوله به زور تو حلقش فرو کنید » باعصبانیت سرم رو تکون دادم
« من میخواستم ازش نظرش رو بپرسم . یعنی قبل از اینکه کارلایل انجامش بده »
اگه تو بهش بگی که این ممکنه به بچه کمک کنه، اون حتما » رزالی سرش رو به علامت توافق تکون داد گفت
« . قبول میکنه . حتی شاید ما بتونیم به هردوشون از طریق یه نی غذا بدیم
من دلیل تمایل شدید رزالی براي محافظت از بلا رو درك کردم- وقتیکه اون حتی از کلمه بچه استفاده میکرد صداش
عاشقانه میشد - بلوندي 5 هر کاري میکرد تا از اون هیولاي کوچک زندگی خوار محافظت کنه . واقعا داشت چه اتفاقی
میافتاد ؟ این دنیاي عجیب و غریب داشت دو تا تیکه گمشده رو به هم میرسوند ؟ رزالی واقعا دنبال یه بچه بود ؟
از گوشه چشمم ادوارد رو دیدم که با پریشان خاطري ، بدون اینکه به من نگاه کنه ، یکبار سرش رو به علامت توافق
تکون داد . اما من میدونستم که اون داشت به سوال من جواب میداد .
هاه ! برام خیلی سخت بود که فکر کنم اون باربی سردتر از یخ داره نقش یه مادر مهربون رو بازي میکنه – اونم براي
حمایت از بلا ، خیلی زیادي بود . شاید اگه لازم بود ، رزالی خودش نی رو به زور توي دهان بلا فرو میکرد .
دهان ادوارد تبدیل به خط صاف و سخت شد و من میدونستم که دوباره درست حدس زده بودم و اینجام حق با من بود.
چی » و ادامه داد « خوب ، ما به اندازه وقت نداریم که بشینیم و در این مورد بحث کنیم » : رزالی با بی صبري گفت
« ؟ فکر میکنی کارلایل ؟ میتونیم امتحانش کنیم
« . خوب من فکر میکنم باید از بلا بپرسیم » کارلایل یه نفس عمیق گرفت ، و بعد روي پاهاش بلند شد و گفت
بلوندي لبخند خودبینانهاي زد ، اطمینان داشت که اگه از بلا بخواد ، اون بهش اجازه هر کار رو میده .
خودم رو از پله ها بالا کشیدم و به دنبال کالنها به طبقه بالا رفتم . مطمئن نبودم که چه حسی داشتم ، فقط یه جور
حس کنجکاوي ، وحشت ، شایدم حسی که وقت دیدن یه فیلم وحشتناك داري . هیولاها و خون همه جا بود .
شاید فقط من نمیتونستم .
بلا روي تخت بیمارستانی دراز کشیده بود ، شکم باد کردهاش از زیر ملحفه ها شبیه به یه کوه به نظر میرسید . اون
شبیه یه مجسمه مومی بود - بیرنگ و تا حدي قابل تشخیص . بجز حرکت ضعیف قفسه سینهاش و نفسهاي
نامنظمش ، فکر میکردي که مرده . و بعد چشماش با سوءظن و خستگی به طرف ما چهارتا برگشت. بقیه قبل از من
٥( موطلایی Blondie)
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#64
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۴۱ عصر
وارد اتاق شده بودند، و کنار تخت بلا ایستاده بودند. با حرکتهایی سریع وارد اتاق شده بودند. حرکتشون انقدر سریع بود
که از نگاه کردن بهش وحشت زده میشدي . من به آرامی و با قدهاي آهسته وارد اتاق شدم .
« ؟ چه اتفاقی افتاده » : بلا با زمزمهاي آهسته و خراش دار پرسید
و بعد دستهاي بیرنگش رو بالا آورد ، انگار که میخواد از شکم بالون شکلش محافظت کنه.
« . راستش جیکوب ایدهاي داره که ممکنه بتونه به تو کمک کنه » کارلایل گفت
من با خودم آرزو میکردم که اي کاش اون من رو وارد این جریان نمیکر د. من که هیچ چیزي پیشنهاد نکرده بودم !!
« . البته اون خیلی ..... خوشایند نیست » کارلایل ادامه داد
اما به بچه خیلی کمک میکنه . ما روي یه راه بهتر براي غذا دادن به پسره فکر کردیم . » رزالی با اشتیاق ادامه داد
« !! شاید پسر باشه
و بعد زمزمه کرد « ؟ ناخوشایند » پلکهاي چشم بلا باز و بسته شدند. و اون بعد از یه خنده کوتاه سرفه کرد و گفت
« . خدایا ، فقط این وضع عوض بشه »
بلوندي با خودش خندید .
به نظر میرسید که بلا فقط یه ساعت وقت داره و واقعا داره درد میکشه اما با همه اینها سعی میکرد که بخنده . ادوارد
نزدیک رزالی ایستاده بود و هیچ شوخی نمیتونست شرایط سختش رو براش آسونتر کنه. و من براي شرایط سختی که
داشت واقعا خوشحال و راضی بودم . این میتونست فقط به اندازه کمی از رنج و عذاب من کم کنه.
بلا دستهاي ادوارد رو گرفت. البته نه با اون دستی که هنوز سعی میکرد تا از شکم بادکردهاش محافظت کنه .
« بلا ، عشق من ، ما اینجاییم که ازت بخواییم تا یه کار شاق و هیولا گونه رو انجام بدي »
با خودم فکر کردم که ادوارد از صفاتی استفاده میکنه که در واقع من ازشون استفاده کرده بودم.
« یه کار منزجر کننده » ادوارد ادامه داد
« ؟ چقدر بد » خوب انگار اون بالاخره رك و پوست کنده بهش گفت . بلا یه نفس عمیق و نا منظم کشید و پرسید
ما فکر میکنیم که جنین بیشتر از اونکه شبیه تو باشه ، شبیه ماست . در واقع ما فکر میکنیم که » کارلایل جواب داد
« . اون ..... تشنه هست
« . آهان » : بلا یه چشمک زد و گفت
وضعیت تو ، در واقع وضعیت هر دوي شما ، به سرعت در حال بد شدنه . ما وقتی براي هدر دادن نداریم . در واقع »
وقتی نداریم که بتونیم راه خوشایندتري رو براي انجام اینکار پیدا کنیم . سریعترین را ممکن براي امتحان کردن این
«... تئوري
من میتونم » بلا به آرامی سرش رو به علامت توافق تکون داد و ادامه داد « ؟ من باید بنوشمش » بلا زمزمه کرد
« ؟ انجامش بدم . فکر کردن بمونه براي بعد . همین حالا انجامش بدین . باشه
و وقتیکه به ادوارد نگاه میکرد لبهاي بیرنگش با لبخند دردناکی باز شد ، اما ادوارد جواب لبخندش رو نداد .
رزالی با بیصبري با انگشتاي پاش ضرب گرفته بود ، اون صدا واقعا داشت منو عصبی میکرد . خیلی دوست داشتم
بدونم ، اگه من اونو همین الان به دیوار بکوبم ، چی کار میکنه ؟
« ؟ خوب حالا کی میخواد بیاد به من خون بده ، یه خرس گریزلی » بلا زمزمه کرد
کارلایل و ادوارد نگاه مختصري رو با هم رد و بدل کردند و رزالی دست از ضرب گرفتن برداشت .
« ؟ چی شده » بلا پرسید
« این آزمایش خیلی تاثیر گذاتره اگه ما صرفه جویی نکنیم ، بلا » کارلایل گفت
« . اگر جنین هوس خون کرده ، اون ...... اون هوس خون حیوون نکرده » ادوارد توضیح داد
« . بلا این نمیتونه براي تو فرقی داشته باشه ، در این مورد فکر نکن » رزالی ادامه داد
و نگاه خیره شده از وحشتش به طرف من بود . « ؟ چه کسی » . چشمهاي بلا از تعجب گشاد شده بود
اون چیز دنبال خون انسانیه ، و فکر » و با غرغر ادامه دادم « . من به عنوان یه اهدا کننده خون اینجا نیستم ، بلز »
« ... نمیکنم که خون من مصرفی براي اون داشته با شه
درست مثله « ما توي انبار خون داریم » رزالی قبل از اینکه اجازه بده من جملهام رو تموم کنم ، رو به بلا کرد و گفت
براي تو فقط یه دفعهاس ، درباره هیچ چیز نگران نباش ، همه چیز درست » اینکه من اصلا اونجا نبودم و ادامه داد
« . میشه ، من احساس خوبی راجع به این موضوع دارم ، فکر میکنم حال بچه خیلی بهتر بشه
دستهاي بلا کنار شکمش قرار گرفت .
« . من دارم از گرسنگی میمیرم ، و شرط میبندم که پسره هم همینطوره » و با صدایی رسا ادامه داد « بسیار خوب »
سعی میکرد که دوباره شوخی کنه .
« بزن بریم ، اولین تجربه خونآشامی من
فصل سیردهم»خوبه که من حالم به این زودیا بهم نمیخوره

رزالی و کارلایل به سرعت برق از پله ها پایین رفتند . میتونستم صداي صحبتشون رو که داشتند در مورد اینکه باید
براش گرمش کنند یا نه رو بشنوم . اَه ، چندشآور بود . کنجکاو بودم بدونم که اونا چقدر دیگه از این چیزایی که
فقط توي خونههاي وحشت پیدا میشد رو این دورو برا داشتند . یخچال پر از خون ؛ چیز دیگهاي هم بود ؟ اتاق
شکنجه؟ یا یه اتاق پر از تابوت ؟
ادوارد کنار بلا ایستاده بود و دستهاي بلا رو گرفته بود . دوباره همون حالت مرده توي صورتش دیده میشد . انرژیی
که در اثر اون امید کوچک بدست آورده بود توي صورتش دیده نمیشد . اونها توي چشمهاي هم خیره شده بودند ، اما
نه از راه احساسات . نگاهشون شکل خاصی داشت ، مثله این بود که داشتند با هم صحبت میکردند . یه چیزي که سم
و امیلی رو به یادم میاورد .
نه ، این یه نگاه احساساتی و رمانتیک نبود ، اما خیلی سخت بود که بشه بهش نگاه کرد .
من میدونستم که یه همچین چیزي براي لیا چه احساسی رو به وجود میاورد ، اینکه یه همچین حالتی رو همیشه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#65
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۴۱ عصر
ببینه.
اینکه همچین چیزي رو همیشه توي سر سم بشنوه . البته همه ما به خاطر تفکراتی که لیا داشت همیشه احساس بدي
داشتیم . به هر حال ما بیانصاف نبودیم ، به خاطر اون احساسی که داشتیم . اما من فکر میکردم چیزي که ما به
خاطرش لیا رو سرزنش میکردیم نوع احساساتش نبود بلکه طرز رفتارش بود . همیشه نسبت به همه هتاکی میکرد ،
سعی میکرد تا همه ما به همون اندازه که خودش احساس بدبختی میکرد ، احساس بدبختی کنیم و زجر بکشیم .
تصمیم گرفته بودم که دیگه هر گز سرزنشش نکنم ، یا اینکه بهش انتقاد نکنم . چطور کسی میتونه به خودش اجازه
بده که یه همچین احساس بدي رو همه جا پخش کنه ؟ چطور کسی میتونه سعی نکنه که با یه کم همدردي چنین
وضعیت مشکلی رو براي کس دیگه راحتتر کنه ؟
و اگه معنیش این بود که من باید یه گله داشته باشم ، چطور میتونستم اونو به خاطر اینکه باعث میشد تا آزادیم رو
بگیره سرزنش کنم ؟ میخواستم یه همچین کاریو انجام بدم . اگه راهی براي فرار از این درد وجود داشت خوب ، منم
میخواستم انجامش بدم .
بعد از یه ثانیه که رزالی به طبقه پایین رفته بود ، همون بوي سوزنده بلند میشد ، اون مثل یه نسیم پرواز میکرد . توي
آشپزخونه ایستاده بود و من صداي برخورد در یه قفسه رو شنیدم .
و چشمهاش رو چرخوند . « . شفاف نباشه ، رزالی » : ادوارد در حالی که غرغر میکرد گفت
بلا با کنجکاوي نگاه کرد ، ولی ادوارد فقط سرش رو براش تکون داد .
رزالی به اتاق اومد و دوباره ناپدید شد .
به خودش فشار میاورد تا صداش رو بلندتر کنه که من بتونم صداش رو بشنوم. « ؟ این ایده تو بود » : بلا زمزمه کرد
انگار فراموش کرده بود که من خیلی خوب میتونم تمام صداهاي اطرافم رو بشنوم . بیشتر اوقات من شبیه چیزي غیر از
انسان بودم ، اما انگار اون فراموش کرده بود که من کاملاً یه انسان نیستم . نزدیکتر رفتم که اون مجبور نشه اینقدر به
خودش فشار بیاره .
« . به خاطره این پیشنهاد منو سرزنش نکن . خونآشام تو با حقّه به فکرهایی که تو ذهنم بود دستبرد زد » : گفتم
« . انتظار نداشتم که دوباره ببینمت » : یه کم لبخند زد
« . درسته ، منم همینطور » : گفتم
از اینکه فقط اونجا سرپا بودم احساس عجیبی داشتم . خونآشامها همه وسایل رو بیرون برده بودند که یه اتاق پزشکی
به وجود بیارند . با خودم فکر کردم نبودن اثاثیه اتاق باید اونا رو به زحمت انداخته باشه ، اما در واقع نشستن یا سرپا
ایستادن اونم وقتی که مثل یه سنگ باشی نباید فرق زیادي برات داشته باشه . خوب ، هیچکدام از این چیزا براي منم
اشکالی به وجود نمیآورد . البته به جز اینکه واقعاً خسته بودم .
« . ادوارد بهم گفت که چی کار کردي ، متاسفم » : بلا گفت
مهم نیست ، این احتمالاً تا وقتی مهم بود که من چیزیو که سم ازم خواسته بود انجام بدم رو کنار » : به دروغ گفتم
« . گذاشتم
« و سثْ »: زمزمه کرد
« . خوب مسلماً اون از اینکه کمک میکنه خیلی خوشحال میشه »
« . متنفرم از اینکه تو براي خودت دردسر درست میکنی »
خندیدم - البته بیشتر شبیه عوعو کردن بود تا خندیدن .
« ؟ البته حدس میزنم این چیز جدیدي نیست ، هست » : آه خفیفی کشید و ادامه داد
« . نه ، نه واقعاً »
« . تو مجبور نیستی وایسی و این منظره رو نگاه کنی » : در حالیکه کلمات رو به سختی ادا میکرد گفت
میتونستم اونجا رو ترك کنم . این احتمالاً ایده خوبی بود . اما اگه این کارو میکردم ، اونم حالا که اون داشت نگاه
میکرد ، این کار میتونست رابطه بین مارو خراب کنه و ممکن بود این آخرین لحظاتی بود که باهاش میگذروندم و
شاید اونو از دست میدادم .
خوب ، از » سعی کردم که حالت صدام تغییر نکنه و ادامه دادم « من واقعاً جاي دیگهاي ندارم که برم » : بهش گفتم
« . وقتیکه لیا بهمون ملحق شده مسایل مربوط به گرگینه بودنم یه مقدار ناخوشایند شده
« !! لیا » : ناگهان گفت
« ؟ تو بهش نگفتی »: رو به ادوارد گفتم
بدن اي نکه چشمهاش رو از صورت بلا برگردوند ، فقط شونههاش رو بالا انداخت . میتونستم بفهمم که این خبر
هیجانانگیزي براي اون نبود ، هیچ چیزي نمیتونست براي اون بدتر از ، اتفاق مهمی که در طبقه پایین در حال رخ
دادن بود ، باشه .
بلا باهاش راحت کنار نیومده بود ، به نظر میرسی این براش خبر خوبی نبود .
« ؟ اما چرا »
« . براي اینکه مراقب سثْ باشه » : نمیخواستم اون داستان طولانی رو دوباره تعریف کنم ، بنابراین جواب دادم
« ! اما لیا از ما متنفره » : زمزمه کرد
ما ! عالیه . میتونستم بفهمم که این موضوع واقعاً اونو ترسونده بود .
اون توي گله منه- با گفتن کلمه گله ادا درآوردم - » البته به جز من « لیا قصد ناراحت کردن کسی رو نداره »
اَه . « . بنابراین اون از دستورات من پیروي میکنه
به نظر نمیرسید که بلا متقاعد شده باشه .
« ؟ تو از لیا میترسی ، اما اونوقت بهترین رفیقت اون بلوند روانیه » : گفتم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#66
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۴۲ عصر
یه صداي هیس آهسته از طبقه پایین شنیدم . این عالی بود ، اون حرفمو شنیده بود .
« . این حرفو نزن . رز ..... درك میکنه » بلا بهم اخم کرد
آره ، اون درك میکنه ، که تو میخوایی بمیري و اونم هیچ اهمیتی نمیده ، از کی تا حالا اون اینقدر » غرغر کردم
« ؟ عوض شده
« . بس کن جیکوب ، سعی کن اینقدر عوضی نباشی » زمزمه کرد
یه جوري » : ضعیفتر از اون به نظر میرسید که بخواد عصبانی باشه . سعی کردم در عوض بهش لبخند بزنم و گفتم
« ! گفتی عوضی نباش ، انگار واقعیت داره
براي یه ثانیه سعی کرد لبخند بزنه اما میتونست و آخرش ، گوشه هاي لبهاي بیرنگش کمی بالا رفتن .
و بالاخره کارلایل و اون دختره روانی اومدن . کارلایل توي دستش یه لیوان سفید پلاستیکی داشت- از اونایی که
درپوش و نی دارن ؛ اُه، شفاف نبود ؛ حالا فهمیدم . ادوارد نمیخواست بلا به هیچ وجه در مورد کاري که قرار بود انجام
بده تصوري داشته باشه . اصلا نمیتونستی ببینی که داخل فنجون چی هست. اما من میتونستم بوش رو حس کنم .
کارلایل کمی مکث کرد ، توي دستش فنجونی بود که تا نیمه پر بود . بلا بهش نگاه کرد ، دوباره به نظر میرسید که
ترسیده .
« . ما میتونیم روش دیگهاي رو امتحان کنیم » : کارلایل به سرعت گفت
« .... من میخوام اول اینو امتحان کنم . ما و قت کافی نداریم » : بلا زمزمه کرد « ! نه »
اولش که ترسش رو دیدم یه لحظه فکر کردم که بالاخره عقلش برگشته یه کم براي سلامتی خودش نگران شده ،
ولی بعد دستهاي لرزان و ضعیفش رو دوباره روي شکمش قرار داد .
بلا دستش رو جلو برد و لیوان رو گرفت . دستاش کمی میلرزید ، و من میتونستم صداي چلپ چلوپ کردن مایع لزجی
رو که داخل لیوان بود ، بشنوم . سعی کرد به آرنجش تکیه بده .
وقتیکه میدیدم چطور در عرض کمتر از یه روز اینقدر ضعیف شده ، ستون فقراتم از عصبانیت تیر میکشید .
رزالی بازوهاش رو درو شونهها بلا قرار داده بود و سرش رو هم روي بازوهاي خودش گذاشته بود تا بهش تکیه بده ،
درست مثل همون کاري که با یه نوزاد میکنن ، وقتیکه میخوان بهش شیر بده . انگار بلوندي یه بچه رو بغل کرده بود.
تمام حرکاتش مثل این بود که داره از یه بچه مراقبت میکنه .
چشماش روي همه ما چرخید . هنوز اونقدر هوشیار بود که به خاطر کارش بخواد شرمنده « ممنونم » بلا زمزمه کرد
باشه . و اگر اونقدر ضعیف و بیرنگ نبود ، میتونستم شرط ببندم که قرمز هم شده بود .
« . بهشون توجه نکن » : رزالی گفت
باعث شد تا احساس خامی و احمق بودن بهم دست بده . باید همون موقع که بلا شانسشو بهم داده بود از اونجا
میرفتم. من به اینجا تعلق نداشتم ، که بخوام یه قسمتی از این اتفاق باشم . یه لحظه با خودم در مورد رفتن فکر کردم،
اما بعد با خودم گفتم که رفتنم ممکنه فقط این موقعیت رو براي بلا سختتر بکنه . ممکن بود اون فکر کنه من اونقدر
منزجر شده بودم که نتونستم وایسم ، بین رفتن و موندن کدوم یکی درستتر بود .
هنوز نمیخواستم مسئولیت این ایده رو به عهده بگیرم ، و از طرفی نمیخواستم در این مود هم سرزنش بشم .
بلا لیوان رو تا نزدیک صورتش بالا آورد ، و انتهاي نی رو بو کرد.. به خودش پیچید ، این حالتش توي صورت من هم
منعکس شد .
و دستش رو برد که لیوان رو بگیره . « . بلا ، عزیز دلم ، ما میتونیم یه راه آسونتر پیدا کنیم » : ادوارد گفت
به دستهاي ادوارد خیره شده بود ؟، درست مثله اینکه میخواست گازش بگیره . « بینیت رو بگیر » : رزالی پیشنهاد داد
آرزو میکردم که این کارو بکنه . میتونستم شرط ببندم که اگه این کارو بکنه ادوارد هم همونطور سر جاش نمیشینه ،
عاشق این بودم که ببینم بلوندي یه آسیب جدي ببینه .
با صداي بچگانهاي ادامه داد « ... نه به خاطر بوش نیست . فقط به خاطر اینه که » : بلا یه نفس عمیق کشید و گفت
« . بوي خوبی میده »داشتم به سختی با خودم مبارزه میکردم که حالت ناخوشایندي توي چهرهام نباشه .
این چیز خوبیه . معنیش اینه که ما راه درستی رو انتخاب کردیم . یه بار دیگه امتحان » : رزالی با اشتیاق به بلا گفت
« . کن
بلوندي طوري کلمات رو ادا کرده بود که من از اینکه ناگهان شروع به رقصیدن نکرده بود واقعاً تعجب کردم .
بلا نی رو بین لبهاش گذاشت ، چشمهاش رو بست و به بینیش چین کوچکی انداخت . من میتونستم دوباره صداي
چلپ چلوپ کردن خون توي فنجون رو که به خاطر لرزش دستهاي بلا بود رو بشنوم . براي یه ثانیه مقداریش رو
چشید و بعد با چشمهاش که هنوز بسته بودند نارضایتیش رو نشون داد .
ادوراد و من همزمان به جلو رفتیم . اون صورتش رو لمس کرد و و من دستهام رو پشت سرم گره کرده بودم .
« ... بلا ، عشق من »
چشمهاش رو باز کرد و بهش خیره شد . طرز اداي کلماتش عذرخواهانه بود . یه حالتی مثل « . من خوبم » زمزمه کرد
« . مزهاش خوبه » اینکه میخواد از چیزي دفاع کنه . و همینطور هم ترسیده بود . ادامه داد
اسید توي معدهام چرخ میخورد و احساس میکردم دارم بالا میارم . دندونام رو به هم فشار دادم .
« . نشانه خوبیه ». و صداش هنوز شادمانه بود « خوبه » بلوندي تکرار کرد
ادوارد فقط دستش رو روي گونهي بلا فشار میداد ، انگشتاش دور استخوانهاي شکنندهاش پیچ خورده بودند .
بلا آه کشید و دوباره نی رو روي لبهاش گذاشت . این دفعه واقعاً یه جرعه بالا کشید . این حرکتش مثل بقیه حرکاتش
ضعیف نبود . مثله این بود که یه چیزي مثله غریزه داره کنترلش میکنه.
« ؟ معدهات چطوره ؟ احساس تهوع نداري » : کارلایل پرسید
« ؟ اولیش بود » زمزمه کرد « . نه ، احساس ناخوشی ندارم » بلا دستش رو تکون داد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#67
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۴۳ عصر
« . عالیه » : رزالی با خوشحالی گفت
« . رز ، فکر میکنم یه کم زود باشه که یه همچین چیزي بگی » : کارلایل گفت
ببینم اینم جز سابقه من » : بلا دهانش رو با یه جرعه بزرگ دیگه پر کرد. بعد یه نگاه سریع به ادوارد انداخت و پرسید
یا اینکه سوابق منو بعد از خوآشام شدنم ثبت » و بعد با زمزمه ادامه داد « ؟ حساب میشه و اونو خراب میکنه
« ؟ میکنیم
اون لبخند زد ، « . هیچکس اینو حساب نمیکنه ، بلا . براي این خونی که میخوري هیچکس به هیچ شکلی نمرده »
« . پرونده تو هنوز پاکه » یه لبخند مرده دیگه و ادامه داد
اونا منو فراموش کرده بودن .
« . من بعدا توضیح میدم » ادوارد با صدایی آروم ادامه داد
« ؟ چی » : بلا با صداي آروم گفت
به راحتی دروغ گفته بود . « . هیچی ، فقط داشتم با خودم صحبت میکردم »: اون به آرومی گفت
لبهاي ادوارد با لبخند جنگجویانهاي بازه باز شد .
بلا مقدار دیگري نوشید و به پشت سر ما ، به پنجره خیره شد . احتمالاً وانمود میکرد که ما اونجا نیستیم . یا شاید فقط
منو نادیده میگرفت . هیچکس توي این جمع از کاري که اون داشت انجام میداد منزجر نمیشد . یا شاید برعکس ،
شاید اونها هم ساعات سختی رو براي دادن اون لیوان بهش داشتند .
ادوارد چشمهاش رو چرخوند .
خداي من ، چطور یه نفر میتونه با اون زندگی کنه ؟ خیلی بد بود که اون نمیتونست به افکار بلا نگاه کنه . اگه اینطور
میشد ، اون از افکار بلا عصبانی میشد و بلا هم ازش خسته میشد .
ادوارد با دهان بسته خندید . ناگهان نگاه بلا به طرفش برگشت ، و اون هم لبخندي بهش تحویل داد ، من حدس
میزدم که اون متوجه چیز خاصی نشده بود و در واقع اون چیزي رو که واقعا توي لبخند ادوارد بود رو ندیده بود .
« ؟ چیز خندهداري وجود داره » : پرسید
« . جیکوب » : ادوارد گفت
« . جیک جسماً و روحاً مریض شده » بلا با یه لبخند عجیب و غریب بهم نگاه کرد و در جواب ادوارد موافقت کرد
عالیه، حالا تبدیل به یه دلقک شده بودم .
یه لبخند دیگه زد و یه جرعه دیگه از لیوان رو نوشید . وقتی صداي هوا رو از توي نی شنیدم ، به خودم پیچیدم ، یه
صدایی شبیه مکیدن چیزي از یه لیوان خالی ، که صداي بلندي داشت .
« . تمومش کردم » : گفت
در عمق صداش شادمانی وجود داشت . اما در عین حال صداش کاملاً خراشدار به نظر میرسید ، اما براي اولین بار
توي اون روز زمزمه نمیکرد .
« ؟ کارلایل اگه من این کارو انجام بدم این سوزنها رو ازم جدا میکنی » : گفت
« . به زودي ، هر وقت که ممکن باشه » کارلایل قول داد
رزالی پیشانی بلا رو به آرامی نوازش کرد و آنها نگاهی پر از امیدواري به هم انداختند .
همه چیز روند تندي گرفته بود .
اون سایهاي از شبح امیدواري که توي چشمهاي ادوارد بود حالا تبدیل شده بود به یه امیدواري واقعی .
« ؟ بازم میخواي » : رزالی به سرعت گفت
تو در حال حاضر ، دیگه بیشتر از این نباید » : ادوارد قبل از اینکه بلا صحبت کنه نگاه تندي به رزالی کرد و گفت
« . بنوشی
« ...... درسته ، میدونم . اما ..... من میخوام » : اون تایید کردوگفت
تو نباید به خاطر کاري کردي خجالت زده باشی، » : رزالی انگشتهاي بلند و لاغرش رو توي موهاي بلا فرو برد و گفت
صداش اول تُن آروم و ملایمی داشت ولی بعد به صداش « . بدن تو بهش نیاز داشت . همه ما اینو درك میکنیم
« . و هر کسی که اینو درك نکنه نباید اینجا باشه » خشونت رو اضافه کرد و ادامه داد
منظورش من بودم ، کاملا مشخص بود ، اما اصلا قصد نداشتم به بلوندي اجازه بدم که منو گیر بندازه . از اینکه بلا
احساس بهتري داشت خوشحال بودم . بنابراین اگه منظورش این بود که بهم احساس بدي بده ؟ خوب این شبیه چیزي
نبود که من گفته بودم .
« . برمیگردم » : کارلایل لیوان رو از دست بلا گرفت و گفت
وقتی اون ناپدید شد بلا به من خیره شده بود .
« . جیک ، خیلی ترسناك به نظر میرسی » : گفت
« ! ببین کی داره اینو میگه »
« ؟ جدي میگم . آخرین بار کی خوابیدي »
« . هاه . خوب ، واقعا مطمئن نیستم » : براي یه ثانیه بهش فکر کردم و گفتم
« . آه ، جیک . حالا باید درگیر سلامتی تو هم بشم . احمق نباش »
دندونهام رو به هم فشار دادم . اون به خودش اجازه میداد که به خاطر یه هیولا بمیره ، اما من اجازه نداشتم براي دیدن
اون یه مقدار از خواب شبانهام رو بزنم ؟
خواهش میکنم یه کم استراحت کن ، چند تا تختخواب توي طبقه بالا هست ، میتونی از هر کدومشون که خواستی »
« . استفاده کنی
یه نگاه به صورت بلوندي کاملاً بهم فهموند که من از هیچکدومشون نمیتونم استفاده کنم . کنجکاو بودم که بدونم
این زیباي بیخواب یه تختخواب رو میخواد چی کار کنه . یعنی تمام اینا رو فقط براي نمایش میخواد ؟
« . ممنونم بلا ، اما ترجیح میدم رو زمین بخوابم . دور از بوي زننده ، خودت که میدونی »
« . خیلی خوب » : با دهن کجی گفت
بالاخره کارلایل برگشت ، با یه لیوان دیگه . بلا به خاطر خون ، یه مقدار پریشان بود ، مثله اینکه داشت راجع به یه
چیز دیگه فکر میکرد . درست مثله این بود که گیج شده باشه ، و دوباره شروع به مکیدن کرد .
واقعاً بهتر به نظر میرسید . خودش رو به جلو کشید و در همون حال مراقب سرم هایی که بهش وصل شده بودند بود.
به سرعت نشست . رزالی مردد بود ، دستهاش آماده بودند همینکه بلا احساس ضعف کرد ، بگیرنش . اما بلا بهش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#68
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۴۳ عصر
احتیاج نداشت . با دهانش یه نفس عمیق گرفت ، و فنجان دوم رو به سرعت تمام کرد .
« ؟ حالا چی حس میکنی » : کارلایل پرسید
احساس مریضی ندارم . یه جوري احساس گرسنگی دارم ... میدونی ، فقط مطمئن نیستم که گرسنه هستم یا »
«؟ تشنه
رزالی بود که زمزمه کرده بود ، از گفتن این جملات خیلی از خود راضی به نظر « کارلایل فقط یه نگاهی بهش بنداز »
« . کاملاً مشخصه این چیزیه که بدنش بهش نیاز داره . اون باید بیشتر بنوشه » میرسید و ادامه داد
اون هنوز یه انسانه ، رزالی . به غذا هم احتیاج داره . بذارید یه کم بهش وقت بدیم تا ببینیم چه اثري روي اون »
میذاره ، اونوقت شاید بتونیم یه مقداري غذا هم بهش بدیم . بلا ، احساس نمیکنی که دلت میخواد چیز خاصی بخوري،
« ؟ هوس چه چیزي کردي
و بعد مسیر نگاهش رو عوض کرد و به ادوارد لبخند زد . لبخندش ضعیف و بیرمق بود « تخم مرغ » : بلا ناگهان گفت
، اما یه کم زندگی هم نسبت به قبل توي صورتش دیده میشد .
من پلک زدم ، تقریباً فراموش کردم که چشمهام رو دوباره باز کنم .
تو به خواب نیاز داري . همونطور که بلا گفت ، تو از هر کدوم از وسایل اینجا که » ادوارد زمزمه کرد « جیکوب »
بخوایی میتونی استفاده کنی ، ما خوشحال میشیم هر چیزیو که نیاز داري در اختیارت بذاریم ، اما فکر میکنم احتمالاً
تو بیرون از اینجا راحتتري . نگران نباش ، قول میدم اگه اینجا بهت نیاز پیدا کردیم حتماً پیدات کنم و بهت خبر
«. بدم
حالا که بلا بهتر بود و به نظر میرسید فرصت بیشتري براي زندگی داره ، میتونستم از « ! حتماً ، حتماً » زمزمه کردم
اینجا برم . برم یه جایی زیر یه درخت .... به اندازه کافی دور بشم که اون بو بهم نرسه . زالوها باید اگه اتفاقی میافتاد
منو از خواب بیدار میکردند . اون بهم بدهکار بود .
« . این کارو میکنم » : ادوارد گفت
سرم رو به علامت موافقت تکون دادم و دستم رو براي خداحافظی با بلا جلو بردم . هنوز دستهاش به سردي یخ بود .
« ؟ بهتري » : گفتم
دستش رو بالا آورد و دستم رو فشار داد . احساس کردم حلقه عروسیش داره از انگشت لاغرش « . ممنونم جیکوب »
در میاد .
و درحالیکه غرغر میکردم به طرف در چرخیدم . « . یه پتو یا یه همچین چیزي روش بنداز »
قبل از اینکه پامو از در بیرون بذارم ، صداي دو زوزه پیاپی سکوت صبح رو شکست . بدون هیچ شکی اون صداي
مخصوص موارد اضطراري بود . هیچ شکی نبود .
و خودم رو از در به بیرون پرتاب کردم . خودم رو روي ایوان پرت کردم و اجازه دادم گرما توي سرم « . لعنتی » غریدم
بپیچه . صداي تیز و تند پاره شدن شلوارکم بلند شد . لعنتی . اینا تنها لباسایی بودند که داشتم . دیگه مهم نبود . روي
پنجههام بودم و به طرف غرب حرکت کردم .
« ؟ چی شده » : توي ذهنم گفتم
« حداقل سه نفرن » : سثْ بود که اینو گفت « . دارن میان »
« ؟ اونها هم از گله جدا شدن »
لیا اینو گفت و من میتونستم هوایی رو که با خشم از ریههاش بیرون « . من دارم به سرعت نور به طرف سثْ میرم »
میداد رو حس کنم و اینکه با یه سرعت باور نکردنی میدوید . صحنههاي جنگل رو که به سرعت باد در اطرافش به
حرکت دراومده بود رو میدیدم .
« . خیلی بعید به نظر میرسه . اما نشونهاي از حمله نیست » : سثْ
« . سثْ ، باهاشون درگیر نشو منتظر من بمون »
« ... اونا حرکتشون رو آهسته کردند . آه - سخته ، نمیتونم بهشون گوش بدم . فکر میکنم » : سثْ
« ؟ چی »
« . فکر میکنم اونا ایستادن » : سثْ
« ؟ براي استراحت »
« ؟ ششش . احساسش میکنی » : سثْ
من جذب چیزي که توي ذهنش بود شدم . صداي ضعیفی توي هوا موج میخورد .
« ؟ کسی تغییر کرده »
« . همچین چیزي رو احساس میکنم » سثْ تایید کرد
لیا به طرف فضاي باز کوچکی که سثْ در اونجا منتظر بود به پرواز درآمده بود . پنجههاشو در خاك فرو برد و دور زد ،
درست مثله یه ماشین مسابقه .
«. اونا دارن میان . آهسته . دارن قدم میزنن » : سثْ در حالیکه عصبی بود گفت
«. تقریباً رسیدم » : بهشون گفتم
سعی کردم مثل لیا پرواز کنم . احساس وحشتناکی داشتم ، از اینکه خطر به اونها نزدیکتر بود تا به من احساس گناه
میکردم . اشتباه کرده بودم که ترکشون کرده بودم . باید با اونا میموندم ، بین اونها و با هر چیزي که داشت میومد
روبرو میشدم .
« ؟ ببین کی داره احساس پدرانه پیدا میکنه » : لیا با دهنکجی فکر کرد
« . سرت به کار خودت باشه لیا »
« . چهارتا ، سه تا گرگ و یک آدم » : سثْ قاطعانه گفت
اون بچه گوشهاي بینظیري داشت . دیگه رسیده بودم . کمی موقعیت رو بررسی کردم و سپس به طرف جایی که سثْ
ایستاده بود حرکت کرد م. سثْ با دیدن من و لیا با آسودگی خاطر آه کشید و کنار من در سمت راستم ایستاد . لیا با
ذوق و شوق کمتري در سمت چپم قرار گرفت .
« . خوب ، من نسبت به سثْ مقام پایینتري دارم » : لیا باخودش غرغر کرد
کسی که اول بیاد موقعیت بهتري بدست میاره . از طرف دیگه تو در حال حاضر نفر سوم » سثْ با خودبینی فکر کرد
« . گله هستی در حالیکه قبلاً هرگز چنین موقعیتی نداشتی . پس با این وجود نسبت به قبل موقعیت بهتري داري
« . پایینتر از برادر کوچولوي خودم ، موقعیت بالاتر نیست »
« . من اهمیتی نمیدم که شما کجا ایستادید . خفه شید و آماده باشید » من غرلند کردم « ششش »
چند ثانیه بعد اونها در دیدرس قرار گرفته بودند . قدم میزدند ، همونطور که سثْ گفته بود . جرید جلوتر از همه بود ، به
شکل انسان ، و دستهاش بالا بود . پل ، کوئیل و کالین روي چهارتا پاشون و پشت سرش در حرکت بودند . هیچ حالتی
از حمله در ظاهرشون به چشم نمیخورد . اونها پشت سر جرید بودند ، با گوشهاي خوابیده ، آماده باش بودند ولی
حالتشون آروم بود .
اما ...... یه کم عجیب بود که سم ترجیح داده بود که به جاي امبري ، کالین رو بفرسته . اگر قرار بود که من یه گروه
دیپلماتیک رو به منطقه دشمن بفرستم ، این کاري نبود که انجام میدادم . من یه بچه رو نمیفرستادم . ترجیح میدادم
یه جنگجوي با تجربهتر رو بفرستم .
« ؟ یه جور رد گم کنیه » لیا فکر کر
سم،امبری و برادي داشتند کجا میرفتند ؟ این اصلاً جالب به نظر نمیومد .
« . میخواي برم کنترل کنم؟ در عرض دو دقیقه برمیگردم »
« ؟ من باید به کالنها اخطار بدم » : سثْ گفت
اما اگه قصدشون این باشه که ما رو از هم جدا کنن چی ؟ کالنها میدونن که یه اتفاقی افتاد ه. اونها » :
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#69
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۴۴ عصر
پرسیدم
« . آماددهاند
ترسی رو که توي ذهنش بود ، احساس کردم . اون سم رو در حالی « ... سم نمیتونه احمق باشه » : لیا زمزمه کرد
مجسم کرد که فقط با دو نفر از افرادش که باقی مونده بودند ، به کالنها حمله کرده .
فکر کردم به خاطر تصوري که توي ذهنش دیده بودم ، « . نه اون احمق نیست » : من خاطر جمعش کردم و گفتم
احساس بدي بهم دست داد .
در تمام این مدت ، جرید و اون سه تا گرگ به ما زل زده بودند و منتظر بودند . خیلی ترسناك بود که نمیتونستم
بشنوم که کوئیل ، پل و کالین به جرید چی میگفتن . موقعیتشون خیلی مستتر و غیرقابل درك بود .
پرچم سفید براي صلح موقت ، جیک . اینجا اومدیم که با هم ». جرید گلوش رو صاف کرد ، و با سر به من اشاره کرد
« . صحبت کنیم
« ؟ فکر میکنی راست میگه » : سثْ پرسید
« ... معقول به نظر میرسه ، اما »
« ... آره ، اما » : لیا موافقت کرد
اصلاً احساس آرامش نداشتیم .
« . صحبت کردن خیلی راحتتر میشد ، اگه میتونستیم حرفهاي تو رو هم بشنویم ، جیک » جرید ادامه داد
بهش خیره شدم و به پایین اشاره کردم . نمیخواستم تغییر حالت بدم ، اونم تا وقتیکه توي همین وضعیتی که بودم
احساس راحتی میکردم ، تا وقتیکه این وضعیتم معقول به نظر میرسید نمیخواستم تغییرش بدم . چرا کالین؟ این
بخش قضیه چیزي بود که خیلی منو نگران میکرد .
« . جیک ، ما میخوایم تو برگردي » و ادامه داد « ... بسیار خوب ، فکر میکنم که فقط من باید حرف بزنم . پس »
کوئیل پشت سرش ناله کوتاهی کرد . دومین نشانه .
« . تو خانواده ما رو دو تیکه کردي . این کارت نمیتونه به این معنی باشه که حتماً کار درستیه »
با این قسمت مخالف نبودم ، اما این درست همون بخش سخت قضیه بود . در حال حاضر بین من و سم اختلاف نظر
و یه جور تصویه حسابهاي حل نشده به وجود اومده بود .
ما میدونیم که تو احساس .... قویی نسبت به این وضعیت و همینطور کالنها داري . میدونیم که این مشکلیه که به »
« . وجود اومده . اما این واکنشت دیگه خیلی افراطیه
« ؟ واکنش افراطی ؟ اونوقت حمله افراد ما اونم بدون هیچ اخطار قبلی ، یه واکنش افزاطی نیست » سثْ غرید
« ؟ سثْ ، تو هیچوقت راجع به اینکه صورتت رو بدون احساس و در کنترل خودت نشون بدي چیزي شنیدي »
« . متاسفم »
سم میخواد که همه چیز آروم بشه ، جیکوب . اون ». چشمهاي جرید روي سثْ چرخید و بعد دوباره به من برگشت
حالا دیگه اون هیجان قبلی رو نداره ، با بزرگترهاي قبیله صحبت کرده و اونها قاطعانه گفتندکه توي این مورد
« . بخصوص یه حرکت نسنجیده و ناگهانی به نفع هیچکس نیست
« . ترجمه درست این جمله میشه : اونها عامل غافلگیري رو از دست دادند » لیا فکر کرد
عجیب بود که توي افکارمون هم اینطوري شده بودیم ، خودمون رو از اونها جدا کرده بودیم . قبلاً گله فقط گله سم
بود ، قبلاً به جاي اونها میگفتیم ما. حالا یه جور دیگه شده بود ، مثله خارجی یا دیگران . مخصوصاً افکار لیا برام
عجیب بود ، اینکه اونو به عنوان یکی از ما پذیرفته بودیم .
بیلی و سو با تو موافقند ، جیکوب . آنها هم فکر میکنند که باید منتظر باشیم تا بلا زایمان کنه ... تا اینکه به خاطر »
این مشکل از هم جدا بشیم . کشتن اون چیزي نیست به هیچکدام از ما احساس خوبی بده یا باعث بشه تا خیالمون
« . راحت بشه
فکر کردم توي این قمار فقط سثْ رو کنار خودم داشتم . نتونستم جلوي غرش کوچکی رو که از دهانم خارج شده بود
رو بگیرم . خوب ، جالب بود ، اونها با کشتن بلا " احساس راحتی " پیدا نمیکردن ، ها ؟
آروم باش جیک . میدونی که منظورم چیه . نقشه اینه ، ما قصد داریم صبر کنیم و » جرید دوباره دستهاش رو بالا برد
« . موقعیت رو بسنجیم و اوضاع رو سبک سنگین کنیم و بعدا تصمیم بگیریم ، البته اگه مشکلی با اون ... چیز داشتیم
« . هاه ، چه عاقبت اندیش » لیا فکر کرد
« ؟ تو اینو نمیخواي »
من میدونم اونا دارن به چی فکر میکنن جیک . من میدونم سم داره به چی فکر میکنه . اونا به هر حال دارن روي »
مردن بلا شرطبندي میکنن و یه چیز دیگه هم هست اونا روي عصبانیت تو و اینکه خیلی عصبانیت کنن حساب کردن
« ...
گوشهام دوباره کنار سرم خوابیدند . حدس لیا تا حدي درست بود. « . و اونوقت شروع کنم به سرزنش کردن خودم ... »
و البته ممکن . وقتیکه ... البته اگه اون چیز بلا رو میکشت ، خوب خیلی راحت میشد احساسی رو که حالا نسبت به
خانواده کارلایل داشتم فراموش کنم و احتمالاً بعد از اون ، اونها براي من فقط دشمن بودند ، دیگه هیچچیزي بیشتر از
« . خفاشهاي خونآشام نبودند
« . اگه اون زمان برسه من بهت یادآوري میکنم » : سثْ زمزمه کرد
« ؟ میدونم ، که تو این کارو میکنی ، بچه . اما سئوال اینه که اون موقع من بهت گوش میدم یا نه »
« ؟ جیک » : جرید پرسید
لیا برو یه گشتی بزن ، فقط مطمئن شو اتفاقی در حال رخ دادن نیست . میخوام باهاشون صحبت کنم ، میخوام »
کاملاً مطمئن بشم در طول مدتی که من تغییر کردم و دارم باهاشون صحبت میکنم ، چیز دیگهاي بهمون نزدیک
« . نشه
یه لحظه صبر کن ، جیکوب . تو میتونی جلوي من تغییر کنی . با وجود تمام تلاشهاي من ، خوب ، من قبلاً هم تو »
« . رو لخت دیدم . برام خیلی مهم نیست ، نگران من نباش
من دارم سعی نمیکنم که از پاکدامنی خودم در مقابل چشمهاي تو محافظت کنم . فقط سعی دارم از پشت سر »
« . حمایت بشیم و کسی بهمون حمله نکنه . بنابراین از اینجا برو
لیا یه بار دیگه غرغر کرد و بعد به طرف جنگل دوید . میتونستم صداي پنجههاشو که داخل زمین گلآلود فرو میرفتند
رو بشنوم ، و اینکه خودش رو هر چه سریعتر به جلو پرتاب میکرد .
خوب ، البته ، برهنگی یه جورایی ناراحت کننده بود اما به عنوان بخشی از زندگی گله ، اجتناب ناپذیر بود . البته
هیچکدام ما قبل از اینکه لیا بهمون ملحق بشه ، به این موضوع فکر نکرده بودیم . بعد از اینکه لیا بهمون ملحق شده
بود این موضوع خیلی زشت به نظر میومد. لیا کنترل متوسطی روي تغییر کردنش داشت ، و این باعث عصبانیتش
میشد ، این موضوع که همیشه مجبور بود براي تغییر کردن لباسهاشو دربیاره و لخت بشه بیشتر عصبانیش میکرد .
تقریباً همه ما یه نگاه اجمالی هم که شده ، دیده بودیمش و البته چیزي که باعث ناراحتی میشد این نبود . چیزي که
بیشتر باعث ناراحتی میشد این بود که بعدا وقتی داشتی بهش فکر میکردي مچت رو میگرفت .
جرید و بقیه به جایی که لیا با احتیاط در آن ناپدید شده بود خیره شدند .
« ؟ اون کجا رفت » : جرید پرسید
من اونو ندیده گرفتم ، چشمهامو بستم و دوباره تو خودم جمع شدم . احساس کردم هواي اطرافم به لرزش دراومده ، و
به شکل موجهاي کوچک ازم خارج میشه . خودم رو روي پاهاي عقبیم بلند کردم ، فقط یه دقیقه وقت گرفت تا کاملاً
تغییر حالت بدم و به غالب انسانیم در بیام .
« . اوه ، سلام ، جیک » : جرید گفت
« . سلام جرید »
« ممنونم که باهام صحبت میکنی » : جرید
« ! خوب »
«. هی پسر، ما میخواییم تو برگردي » : جرید
کوئیل یه بار دیگه نالید .
« . جرید ، نمیدونم . اگه این کار راحتی بود ، شاید میشد برگردم »
ما نمیتونیم به این دو دستگی ادامه بدیم . تو به اینجا تعلق » و با لحنی عذرخواهانه ادامه داد « برگرد به خونه »
« . نداري . بذار سثْ و لیا هم به خونه برگردند
« ! درسته ، آخه از همون ساعت اولی که دنبالم اومدن ازشون التماس نکردم که برگردن و اینکارو نکن » خندیدم
سثْ پشت سرم غرید .
« ؟ خوب حالا چی میشه » . جرید این حرکتش رو ارزیابی کرد ، و چشمهاش دوباره محتاط ش د
بهش فکر کردم و گذاشتم براي یه دقیقه منتظر بمونه .
نمیدونم . اما ، جرید ، فکر نمیکنم که دیگه هیچ چیزي به حالت عادي برگرده . من نمیدونم چی ممکنه پیش بیاد و »
این چیزي که درونم هست چطور ممکنه عمل کنه ، اما احساسم شبیه اینه که هیچ وقت نمیتونم این قدرت آلفا بودن
« . رو که درونم شعله کشیده رو کنار بذارم . احساس میکنم این یه جدایی همیشگیه
« . تو هنوزم به ما تعلق داري »
دو تا آلفا نمیتونن با هم توي یه منطقه باشن ، جرید . یادت میاد که دیشب چقدر نزدیک » ابروهام رو بالا انداختم
« . بود؟ غریزه غیر قابل رقابته
بنابراین همه شما قصد دارین براي همیشه زندیگیتون رو اینجوري بگذرونین ؟ شما اینجا نه خونهاي دارید و نه حتی »
میخوایید همیشه به صورت گرگ باقی بمونید ؟ تو میدونی که لیا غذا » اون داشت کنایه میزد ، و ادامه داد « . لباسی
« . خوردن اینطوري رو دوست نداره
لیا هر وقت گرسنهاش شد میتونه هر کاري که دوست داشت انجام بده . اون با انتخاب خودش اینجاست . من به »
« . هیچکس نمیگم چی کار کنه
« . سم در مورد کاري که با تو کرده متاسفه » جرید آه کشید
« . من دیگه عصبانی نیستم » با سر تایید کردم
« ؟ اما »
اما من برنمیگردم . حداقل حالا برنمیگردم . ما هم قصد داریم صبر کنیم و ببینیم که چی میشه . و همینطور قصد »
داریم تا هر موقع که لازم باشه صبر کنیم و مراقب کالنها باشیم . براي اینکه ، برعکس اون چیزي که شما فکر
میکنید ، این فقط به بلا مربوط نمیشه . ما از هر کسی که باید مراقبش باشیم ، مراقبت میکنیم . و این شامل حال
« . کالنها هم میشه . حداقل یه تعدادي از اونا ، هر چندتا که شده
سثْ براي تایید من زوزه نرمی کشید .
« . فکر میکنم چیز دیگهاي نیست که بتونم بهت بگم » : جرید اخم کرد
« . نه حالا. آینده نشون میده که همه چیز چطور پیش میره »
جرید به صورت سثْ نگاه کرد ، حالا روي اون تمرکز کرده بود ، سعی داشت از من جداش کنه .
سو ازم خواست بهت بگم ... نه ، خواسته ازت خواهش کنم ، برگردي خونه ، اون دلش شکسته ، سثْ . تنهاي »
تنهاست . نمیدونم تو و لیا چطور تونستید یه همچین کاري باهاش کنید . چطور تونستید اینجوري ترکش کنید ، اونم
« .... وقتیکه پدرتون مرده
سثْ زوزه کشید .
« . تمومش کن جرید » : اخطار دادم
« . فقط بذار بدونه اوضاع چطوریه ، جیک »
« بسیار خوب » غرلند کردم
سو سرسختتر از هر کس دیگهاي بود که من میشناختم . سرسختتر از پدرم و حتی خود من . به اندازه کافی
سرسخت بود که براي برگردوندن بچههاش به خونه ، حتی احساساتشون رو هم به بازي بگیره . اما به نظر نمیرسید که
آره، درسته و سو چند ساعت روي این موضوع فکر کرده ؟ و حتماً بیشتر این وقت رو » . این ترفند روي سثْ عمل کنه
با بیاي و کویئل پیر و سم گذرونده، درسته ؟ آره ، مطمئنم که اون داره از تنهایی هلاك میشه . البته ، سثْ تو آزادي
« . هر کاریو که دوست داري انجام بدي ، خودت اینو میدونی
سث من من کرد .
سپس ، یه ثانیه بعد ، گوشش رو به سمت شمال گرفت . لیا نزدیک بود . خدایا، اون واقعاً سریع بود . فقط دو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#70
۱۳۹۹-۱۱-۱۸، ۰۸:۴۵ عصر
ثانیه
طول کشید ، و لیا چند یارد اون طرفتر توقف کرد . با قدمهاي آهسته به طرفمون اومد و جلوي سث ایستاد . بینیش رو
تو هوا گرفته بود ، کاملاً مشخص بود که به طرفی که من ایستاده بودم نگاه نمیکنه .
تشکر کردم .
« ؟ لیا » : جرید گفت
اون بهش خیره شد و دندوناش رو بهش نشون داد .
لیا خودت میدونی که دوست نداري » . به نظر نمیرسید جرید از این عکسالعمل غیر دوستانه لیا شگفتزده شده باشه
« . اینجا باشی
اون به طرفش غرش کرد . سعی کردم بهش علامت بدم ولی لیا اصلاً منو ندید . سثْ به سمتش رفت ، کنار شونهاش
ایستاد تا ازش حمایت کنه .
« . متاسفم ، حدس میزدم نباید پیشنهاد بدم . اما لیا ، هیچ علاقهاي به زالوها نداري » : جرید گفت
لیا نگاه دقیقی به برادرش و بعد به من انداخت .
جرید به من نگاه کرد و دوباره به سمت لیا برگشت و ادامه داد « . بنابراین تو براي مراقبت از سثْ اینجایی ، گرفتم »
صدا و صورت « . اما جیک اجازه نمیده هیچ اتفاقی براش بیافته ، در ضمن ضاهراً اون از اینکه اینجاست نمیترسه »
« . به هر حال ، خواهش میکنم لیا ، ما میخوایم تو برگردي » جرید حالت دلسوزانهاي به خودش گرفت و ادامه داد
لیا ناگهان به خودش پیچید .
سم بهم گفته که ازت خواهش کنم . گفته اگه مجبور شدم زانو بزنم و روي زانوهام ازت التماس کنم که برگردي، »
« . اون میخواد تو توي خونه باشی ، لیلی ، جاییکه بهش متعلقی
دیدم وقتیکه جرید لیا رو با اسمی که قبلاً سم صداش میزد مورد خطاب قرار داد ، لیا به خودش پیچید . و بعد، وقتیکه
اون سه تا کلمه آخر رو اضافه کرد ، عصبانیت لیا شعله کشید و صداي پارس خشمآلودي از بین دندوناش خارج شد .
من توي ذهن لیا نبودم که بدونم اون چه فحشهایی رو نثار جرید کرد ، و همینطور هم جرید نفهمید . اما میتونستی
کلماتی رو که لیا به کار برده بود رو دقیقاً حدس بزنی .
میخوام موقعیت رو یه کم خطرناك کنم و بگم که لیا به هر جایی که خودش » : صبر کردم تا آروم بشه. بعد گفتم
« . بخواد تعلق داره
لیا غرید، اما نه از نوعی که به جرید کرد ، فهمیدم که این به معناي تایید بود .
ببین ، جرید ، ما هنوز یه خانوادهایم ، باشه ؟ دشمنی رو کنار میذاریم ، اما ، تا وقتیکه ما اینکارو میکنیم ، شما هم »
باید توي سرزمین خودتون باقی بمونید . فقط براي اینکه سوتفاهمی به وجود نیاد . هیچکس یه دعواي خانوادگی رو
« ؟ نمیخواد ، درسته ؟ سم هم یه همچین چیزي رو نمیخواد ، میخواد
البته که نمیخواد . ما توي سرزمین خودمون میمونیم . اما ، سرزمین شما کجاست جیکوب؟ » : جرید به سرعت گفت
« ؟ توي قلمرو خونآشامها
یه نفس « . نه جرید ، در حال حاضر بیخانمانیم . اما نگران نباش ، این وضعیت قرار نیست تا ابد اینطوري باقی بمونه »
وقت زیادي براي ... تلف کردن نیست، درسته ؟ بعد کالنها میرن ، و سثْ و لیا هم به خونه » گرفتم و ادامه دادم
« . برمیگردن
لیا سثْ باهم نالیدند و بینیهاشون رو به طرف من گرفتن.
« ؟ و در مورد خودت چی میشه ، جیک »
برمیگردم به جنگل ، فکر میکنم . من واقعاً نمیتونم اطراف لاپوش بمونم . دو تا آلفا توي یه منطقه فقط به معنی »
« . کشمکش و درگیري بیشتره . از طرف دیگه این چیزي بود که قبلاً هم توي سرم بود . حتی قبل از این اتفاقات
« ؟ اگه نیاز داشتیم با هم صحبت کنیم چی » : جرید پرسید
زوزه ... اما به جاده هم نگاه کن ، باشه ؟ من بر میگردم پیشت . سم نیازي پیدا نمیکنه افراد بیشتري رو بفرسته . ما »
« . دنبال جنگ نیستیم
این » جرید اخم کرد ، اما سرش رو به علامت تایید تکون داد . اونم منو به عنوان یه مقام زیردست سم نمیخواست
برگشت که بره. «؟ دورو برا میبینمت جیک ، یا نه
« ؟ جرید صبر کن ، امبري حالش خوبه »
« ؟ امبري ؟ البته ، اون خوبه . چطور » صورتش متعجب شد
« . هیچی ، فقط تعجب کردم که چرا سم کالین رو فرستاده »
مراقب عکسالعملش بودم ، هنوز هم مشکوك بودم که اتفاقی در حال رخ دادن هست . من برقی رو توي نگاهش
دیدم که نشون میداد چیزي رو به یاد آورده ، اما از اون نوعی که من انتظارش رو داشتم نبود .
« . این دیگه واقعاً به تو مربوط نیست ، جیک »
« . حدس میزدم ، فقط کنجکاو بودم »
از گوشه چشمم یه حرکت ناگهانی رو دیدم ، اما نادیده گرفتمش ، چون نمیخواستم کوئیل رو از دست بدم . اون به
موضوع مورد بحث عکسالعمل نشون داده بود .
« . من به سم راجع به ... راهنماییات میگم . خداحافظ ، جیکوب »
درسته. خدانگهدار ، جرید. هی، به پدرم بگو که حالم خوبه، میگی ؟ و اینکه متاسفم ، و همینطور ». آه کشیدم
« . عاشقش هستم
« . بهش میگم »
« . ممنونم »
جرید اینو گفت و پشتش رو به ما کرد . به جاي دیگهاي رفت تا تغییر کنه، چون لیا اونجا بود . پل و « . بیاید بچهها »
کالین درست پشت سرش بودند ، اما کوئیل مردد بود . اون به نرمی پارس کرد ، و من یه قدم به طرفش برداشتم .
« . درسته ، منم دلم براي تنگ شده ، برادر »
اون نالید .
« . به امبري بگو دلم براي هر دوي شما تنگ شده »
سرش رو تکون داد و بینیش رو به پیشونی من چسبوند . لیا غرلند کرد . کوئیل به بالا نگاه کرد . اما نه به اون . از بالا
شونههاش به پشت سرش و به دیگران که داشتند میرفتن نگاه کرد .
« . آره ، برو خونه » : بهش گفتم
کوئیل دوباره پارس کرد و بعد دنبال دیگران رفت . میتونستم شرط ببندم که جرید نمیتونست صبرکنه . به محض
اینکه اون رفت ، من گرما رو به بدنم هدایت کردم و اجازه دادم تا موج گرما به طرف قسمت پایینی بدنم بره . در
عرض یه چشم به هم زدن دوباره روي چهار تا پاهام بودم .
« . فکر میکردم تو هم براي تغییر کردن با اون میري یه جاي دیگه » لیا پوزخند زد
ندیده گرفتمش .
من نگران این بودم که حرفی رو از طرف اونها گفته باشم که اونا نمیخواستن . اونم « ؟ خوب بود » : ازشون پرسیدم
درست زمانیکه واقعا نمیتونستم بفهمم اونا چی فکر میکنن . من نمیخواستم مسئولیت چیزي رو به عهده بگیرم .
دوست نداشتم شبیه جرید بشم وقتیکه میگفت : چیزي رو گفتم که تو ازم نخواسته بودي؟ چیزي رو گفتم که نباید
میگفتم ؟
« . تو خیلی خوب انجامش دادي ، جیک » سثْ تشویقم کرد
« . تو میتونستی از طرف من جرید بزنی ، من اهمیتی نمیدادم » لیا فکر کرد
« . حدس میزنم میدونیم چرا امبري اجازه نداشت بیاد » سثْ فکر کرد
« ؟ اجازه نداشت » نتونستم منظورش رو درك کنم
جیک ، تو کوییل رو دیدي ؟ اون علامتش رو دیدي ؟ ده به یک شرط میبندم که امبري مردده که با اونها بمونه . از »
طرفی امبري مثل کوئیل یه کلیر نداره . هیچ شکی نیست که با وجود کلیر ، کوئیل نمیتونه لاپوش رو ترك کنه . اما
امبري ممکنه . بنابراین سم نمیخواد هیچ شانسی بهش بده که بتونه ترکشون کنه . اون نمیخواد گله ما بزرگتر از
« . اینی که هست بشه
واقعاً ؟ تو اینطور فکر میکنی ؟ من یه کم به امبري شک کرده بودم ، فکر میکردم که اون میخواد یکی از کالنها »
« . رو تیکه پاره کنه
اما اون بهترین دوست تویه جیک . اون و کوئیل ترجیح میدن کنار تو و پشت تو باشن ، تا اینکه توي یه مبارزه »
« . رودرروي تو باشن
بسیار » آه کشیدم « . خوب ، خوشحالم که سم اونو توي خونه نگه داشته . این گله به اندازه کافی بزرگ هست »
خوب ، بنابراین در حال حاضر خوبیم و مشکلی نداریم . سثْ ، میتونی براي یه مدتی مراقب اوضاع باشی ؟ من و لیا ،
هردومون نیاز به استراحت داریم . به هر حال توي این مرحلهاي که هستیم یه جورایی احساس آرامش میکنم ، اما کی
« . میدونه ؟ شایدم یه جور دیونگی باشه
من همیشه این حالت پارانویایی 1 رو نداشتم ، اما احساس تعهدي رو که سم نسبت به مردمش و گلهاش داشت رو به
خاطر آوردم ، و همینطور تمرکزش رو روي از بین بردن خطري که فکر میکرد تهدیدشون میکنه . اون نمیخواست
این مسئاله به ضررش تموم بشه و سوال این بود که آیا در حال حاضر و با شرایط موجود اون میتونست به ما دروغ
بگه یا نه ؟
میخوایی من برم به کالنها خبر » سثْ همیشه مشتاق بود که هر کاریو که میتونست انجام بده « مشکلی نیست »
« . بدم ؟ احتمالاً همشون یه جورایی عصبی و هیجانزده هستن
« . گرفتم ، من باید برم یه چیزایی رو بیرون اینجا کنترل کنم »
هر دوي اونا سوسوي چیزي رو که توي ذهنم بود دیدند .
« ! واو » : سثْ در حالیکه نالهاي از روي تعجب میکشید گفت
لیا سرش رو به جلو و عقب تکون داد ، مثله اینکه میخواست تصویري رو که توي ذهنش بود رو از سرش بیرون کنه و
بذار راحت بهت بگم ، این چندشآورترین چیزیه که توي عمرم شنیدم . اَه، حالم به هم خورد . راستشو بگم ، » : گفت
« . اگه من جاي تو بودم هر چیو که تو معدهام بود بالا میاوردم
(پارانویایی، شخص کھ مبتلا بھ بیماری پارانویا است. = Paranoid ١
عقل). این گونھ از افراد مدام در این = nous خارج و نوس = para پارانویا، در معنای اصیل یونانی خود، بھ معنای دیوانگی است (پارا
فکر ھستند کھ عواملی انسانی، طبیعی یا ماورا طبیعی خودشان، دارایی و افراد خانواده شان را تھدید می کنند و ھمھ، در فکر توطئھ چینی بر
ضد آنھا ھستند.)
سثْ بعد از یه مکث براي جبران عکسالعمل لیا گفت : « .... فکر میکنم اونا خونآشام هستن ، حدس میزنم »
منظورم اینه که به هر حال این معقول به نظر میرسه. و اگه این به بلا کمک کنه ، خوب میتونه چیز خوبی باشه ، »
« ؟ درسته
هر دوي ما ، منو لیا بهش خیره شدیم .
« ؟ چی » : گفتم
« . نگران نباش ، وقتی بچه بود و مامانم بغلش میکرد ، بارها از دستش افتاده بود زمین » : لیا بهم گفت
« . و اینطور که معلومه معمولاً با سرش زمین میخورد » : جیک
« . البته عادت داشت نردههاي تختخوابش رو هم مثل موش بجوه » : لیا
« ؟ که چی ؟ روشون نقاشی کنه » : جیک
« . یه همچین چیزي » : لیا
« !!؟ ها ! جالب بود . چرا شما دوتا خفه نمیشید و نمیخوابید » سثْ غرغر کرد
فصل چهاردهم:وقتی میفهمی اوضاع چقدر خرابه که واسه ی بی ادبی نسبت به خون آشام ها احساس گناه میکنی

وقتیکه به طرف خونه برگشتم ، کسی اون دوروبرا نبود که بخواد گزارش منو بشنوه . یعنی هنوزم تو حالت آماده باش
بودن؟
« . همه چیز خوبه » : با خستگی با خودم گفتم
چشمام فوراً تغییر کوچکی رو که توي اون منظرهي آشنا به وجود اومده بود رو گرفتن . مقدار زیادي پارچهي رنگ
روشن روي آخرین پله ایوان بود . براي بررسی اونا خیز برداشتم . نفسم رو حبس کرده بودم ، براي اینکه بوي
خونآشامها طوري توي پارچهها نفوذ کرده بود که نمیشد باور کرد . با بینیام بسته رو تکون دادم .
یه کسی با نقشه قبلی اون لباسها رو بیرون گذاشته بود . هاه . ادوارد باید متوجه ناراحتی و عصبانیت من به خاطر لباسم
، وقتیکه از در بیرون میپریدم شده باشه.
خوب ، این .... عالی بود . و البته مرموز .
من با احتیاط لباسا رو بین دندونام گرفتم - آه- و اومنا رو بین درختا بردم . اگه توي اون بسته فقط یه سري لباس
دخترانه بود ، کار هیچکس نمیتونست باشه به جز اون بلوند روانی که شرط میبستم عاشق این بود که منو برهنه و در
ظاهر انسانیم و درحالی که یه لباس رکابی دخترانه پوشیده بودم ببینه.
در پناه درختا ، اون بسته بدبو رو انداختم و به حالت انسانیم تغییر کردم . لباسا رو تکون دادم و اونها رو به یه درخت زدم
که مقداري از اون بوي بد ازشون خارج بشه . قطعاً اونا لباساي پسرونه بودن – شلوار و یه بلوز سفید دکمهدار.
هیچکدامشون اندازه من نبودن اما به نظر میرسید که به تنم بره . حتماً مال امت بودند . پیراهنو پوشیدم و آستینهاش.
بالا زدم ، اما در مورد شلوار کار زیادي نمیتونستم انجام بدم . اوه خوبه ، به هر حال باید به همینا رضایت میدادم ، توي
لباسهاي خودم احساس بهتري داشتم ، حتی یکی از اونایی که اندازم نبود . سخت بود که نمیتونستم به سرعت به
خونه برگردم و یکی از اون شلوار ورزشیهاي کهنهام رو وقتی که بهشون احتیاج داشتم بردارم . دوباره مشکلات
بیخانمانی- جایی نیست که بخوایی بهش برگردي . هیچ ملکی، هیچ جایی که متعلق به خودت باشه، اما هیچکدوم از
این چیزا در حال حاض باعث ناراحتی من نبود ولی شاید به زودي باعث نگرانیم میشد .
خسته و تحلیل رفته ، در لباسهاي مجلل جدید و دست دومم به آرامی به طرف پلههاي ایوان کالنها حرکت کردم ، اما
براي یه لحظه مکث کردم . باید در میزدم ؟ احمقانه بود ، اونم وقتیکه اونا میدونستن من اونجام . کنجکاو شدم ، چرا
کسی بهم نگفت "بیا تو" یا اینکه "برو گم شو". حالا هر چی . شونههام رو بالا انداختم و به خودم اجازه داخل شدن
دادم .
تغییرات زیادي رخ داده بود . اتاق به حالت عادي خودش برگشته بود- تقریباً- نسبت به بیست دقیقه پیش . تلویزیون
صفحه تخت بزرگ روشن بود ، با صداي پایین ، چیزي رو نشون میداد که به نظر میرسید کسی نگاه نمیکنه . کارلایل
و ازمه نزدیک پنجره پشتی که به طرف رودخانه باز میشد ایستاده بودند ، آلیس، جاسپر و امت از دید خارج بودند ، اما
میتونستم صداي نجواي اونها رو از طبقه بالا بشنوم . بلا مثل دیروز روي تخت دراز کشیده بود ، اما فقط یکی از اون
که پشت مبل آویزون بود بهش وصل شده بود . یه پتو دورش پیچیده بود . بالاخره اونها به طرف من IV سرمها و یه
برگشتند . رزالی زیر پاهاي بلا روي زمین چهارزانو نشسته بود . ادوارد در انتهاي دیگه تخت زیر پاهاي بلا نشسته بود ،
وقتی وارد شده به طرفم نگاه کرد و بهم لبخند زد - البته فقط یه کمی لباش به بلا رفتند و دهنش کمی باز شد - انگار
یه چیزي باعث خوشحالیش شده بود .
بلا صداي ورود منو نشنید . فقط وقتی که ادوارد لبخند زد به بالا نگاه کرد و بهش لبخند زد . با یه انرژي واقعی ،
صورت خالی از انرژیش درخشید . نمیتونستم آخرین باري رو که اونو هیجانزده دیده بودم رو به خاطر بیارم .
آخرین باري که اونو هیجانزده دیده بودم ، چه اتفاقی براش افتاده بود ؟ درحال گریه کردن با صداي بلند بود ؟ آه، آره،
ازدواج کرده بود ، یه ازدواج شاد - شکی نبود که از ازدواجش خوشحال بود و عاشق اون شوهر خونآشامش . و حالا با
یه شکم بالا اومده و کاملاً حامله .
اي کاش نمیخواست بهم اهمیتی بده ..... یا حتی بیشتر- واقعاً نمیخواست که من اون اطراف باشم . این خیلی راحتتر
بود تا اینکه بخوام اونجا بمونم .
به نظر میرسید ادوارد با افکار من موافق بود- این خیلی دیوونگی به نظر میرسید ، ولی انگار اخیراً هر دوي ما روي
طول موج یکسانی بودیم . وقتی بلا صورتش رو به طرفم برگردوندو بهم لبخند زد ، اون اخم کرد .
اونها فقط میخواستن صحبت کنن . هیچ جنگی » : در حالیکه صدام خستگیم رو نشون میداد ، با صداي آرومی گفتم
« . در کار نیست
« . بله ، بیشترش رو شنیدم » : ادوارد جواب داد
از این جوابش یه کم جا خوردم . ما حداقل سه مایل دورتر از اینجا بودیم .
« ؟ چطور » : پرسیدم
من افکارتو رو واضحتر میشنوم – این به آشنایی افراد و تمرکز من روي اونا مربوط میشه ، وقتی روي یه فرد آشنا »
تمرکز میکنم صداشون رو راحتتر میشنوم . و البته افکار تو وقتی به شکل انسانیت هستی راحتتر شنیده میشه . بنابراین
« . من افکارت رو از فاصله دورتري میشنوم
خوبه ، متنفرم از اینکه » : این یه کم غافلگیرم کرد و ناراحت شدم ، بنابراین شونههام رو بالا انداختم و گفتم « اُه »
« . مجبور باشم چیزي رو دوباره تعریف کنم
« . بهت گفتم بري و یکم بخوابی . حدس میزنم تا شش ثانیه دیگه غش میکنی و روي زمین میافتی » : بلا گفت
شگفت انگیز بود ، صداش چقدر بهتر شده بود . چقدر قویتر به نظر میرسید . من بوي خون تازه رو حس کردم و یه
فنجون دیگه توي دستش دیدم . اون چیز چقدر دیگه باید خون میخورد تا اونو یه کم راحت بذاره ؟ از طرف دیگه ،
شاید اونا روند اینو که اونو تبدیل به یکی از خودشون بکنن رو شروع کرده بودن .
به طرف در به راه افتادم ، وقتی شروع به قدم برداشتن به طرف در کردم همزمان شروع کردم به شمردن
و درسته ! « .... یک میسیسیپی ، دو میسیسیپی »
« ؟ هی سگ ، میدونی جاي غرق کردن کجاست » : رزالی زمزمه کرد
بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم و یا بایستم « ؟ رزالی ، میدونی چطور میشه یه بلوند رو غرق کرد » : پرسیدم
« . باید یه آیینه کف یه استخر بچسبونی » خودم جواب دادم
وقتی در رو هل دادم که ببندم صداي ادوارد رو که با دهان بسته میخندید رو شنیدم. به نظر میرسید که وضعیت
روحی اون به بهبودي و سلامتی بلا بستگی داشت .
«. قبلاً هم اینو شنیده بودم » : رزالی پشت سرم گفت
با خستگی خودم رو از پلهها پایین کشیدم ، تنها هدفم این بود که به اندازه کافی از اونجا دور بشم و خودم رو به جنگل
برسونم ، جاییکه هوا دوباره پاك و خالص بود . ترجیح میدادم به جاي اینکه لباسهارو مثله همیشه به پاهام ببندم ، اونها
رو یه جایی توي یه فاصله مناسب از خونه پنهان کنم تا در آینده بتونم ازشون استفاده کنم ، اینجوري مجبور نبودم
علاوه بر خود لباسا بوي زننده اونها رو هم با خودم همه جا حمل کنم . از عرض چمنزار که میگذشتم صداهایی رو
شنیدم .
« ؟ کجا میري »
« . یه چیزي رو فراموش کردم بهش بگم 
« . بذار جیکوب بره بخوابه ، هر چیزي که هست میتونه منتظر بمونه »
« . فقط یه دقیقه وقت میگیره »
به آهستگی چرخیدم . ادوارد از در خارج شده بود . همانطور که به طرفم میومد به نظر میرسید که یه چیزي شبیه
عذرخواهی توي صورتش دیده میشد .
« ؟ آه ، خدایا ، چی شده »
و بعد کمی تردید کرد ، مثله اینکه نمیدونه که چطور چیزي رو که بهش فکر میکرد رو به جمله بیاره . « متاسفم »
« ؟ چی تو فکرته ، فکر خوان »
من تمام چیزایی رو » دوباره مکث کرد و ادامه داد « وقتی تو داشتی با نماینده سم صحبت میکردي » : زمزمه کرد
«..... که میشنیدم در همون حال براي کارلایل و ازمه و دیگران میگفتم . میدونی اونا خیلی مضطرب شده بودن
ببین ما کار نگهبانی خودمون رو ول نمیکنیم . تو اونطوري که ما به سم ایمان داریم ، بهش ایمان نداري . با این »
« . وجود ما چشمهامون رو باز نگه میداریم و مراقب هستیم
نه ، نه ، جیکوب . در مورد این نیست . ما به قضاوت و نظر تو ایمان داریم . ازمه با این قضیه که تو گلهات به خاطر »
این مساله توي همچین شرایط سختی باشین خیلی مشکل داره . اون از من خواست که خیلی خصوصی راجع به این
« . موضوع باهات صحبت کنم
« ؟ شرایط سخت ». برام غیر منتظره بود
مخصوصاً اون قسمت "بیخانمان" میدونی اون از اینکه شما تمام چیزایی رو که داشتید از دست دادید خیلی »
« . ناراحته
غرلند کردم . احساسات مادرانه یه خونآشام !
« . ما به شرایط سخت عادت داریم . بهش بگو نگران نباشه »
اون هنوز دوست داره هر کاري رو که میتونه انجام بده . من فهمیدم که لیا دوست نداره طبق عادت گرگینهها و در »
« . ظاهر گرگینهایش غذا بخوره
« ؟ و بعد »
خوب ، جیکوب ، ما اینجا غذاي معمولی انسانها رو هم تهیه میکنیم . براي حفظ ظاهر و البته براي بلا . لیا میتونه »
« . از هر چیزي که دوست داره استفاده کنه . و البته همه شما
« . چیزایی رو که گفتی بهشون میگم »
« لیا از ما متنفره »
« ؟ بنابراین »
«. بنابراین طوري بهش بگو که سریعاً مخالفت نکنه و راجع به پیشنهادمون فکر کنه . البته اگه خودت مشکلی نداري »
« . هر کاري بتونم میکنم »
« و یه مساله مهم دیگه ، مساله لباساست »
« اُه ، بله . ممنونم » : به پایین نگاه کردم ، به لباسایی که خودم پوشیده بودم و گفتم
احتمالاً دور از ادب بود اگه میگفم که چه بوي بدي میدن .
لبخند زد ، فقط یه کمی.
ما به راحتی میتونیم در مورد هر چیزي که مورد نیازتون بود کمکتون کنیم . آلیس به ندرت اجازه میده که یه لباس »
رو دوبار بپوشیم . ما مقدار زیادي لباسهاي کاملاً نو داریم ، و من تصور میکنم که اندازه لیا به سایز ازمه نزدیک
«... باشه
آه ، مطمئن نیستم اون چه احساسی در مورد چیزایی که یه خونآشام قبلاً ازشون استفاده کرده داره . اون به اندازه »
« . من اهل عمل نیست
مطمئن هستم تو میتونی پیشنهادمون رو به بهترین شکل ممکن بهش بگی . پیشنهادمون در مورد هر کدوم از »
نیازهاي مادي که داشته باشین مثله ، حمل و نقل و هر چیز دیگهاي هم هست . و همینطور هم حمام ، از وقتیکه
بیرون خوابیدید فکر کنم بیشتر به حمام نیاز دارید . خواهش میکنم ... به هر چیزي که نیاز دارید اصلاً ملاحظه نکن و
« . به خاطر خونه خودت رو به زحمت ننداز
آخرین جمله رو به نرمی گفت- سعی نکرد تو این موقعیت ساکت باشه ، با یه جور شور اشتیاق صحبت میکرد . براي
یه ثانیه بهش خیره شدم ، با خوابآلودگی پلک زدم .
این ، ا ا ا ، خوب ، خیلی خوبه . به ازمه بگو ، آآآ ، از اینکه به فکر ما بوده ممنونیم . اما اطراف ما رو چند تا رودخونه »
« . گرفته ، بنابراین ما کاملاً تمیز هستیم ، ممنون
« . با وجود این اگه خواستی ، پیشنهادمون رو به بقیه هم انتقال بده »
« . حتماً ، حتماً »
« . ممنونم »
چرخیدم و پشتم رو بهش کردم که برم ، اما هنوز دور نشده بودم که صداي آهسته چیزي رو شنیدم ، صداي گریه
دردناکی از داخل خونه . همون لحظه برگشتم ، ادوارد رفته بود .
« ؟ دیگه چی شده »
دنبالش رفتم ، مثله یه زامبی حرکت میکردم و به همون اندازه هم از سلولهاي مغزم استفاده میکردم . احساسم شبیه
کسی بود که انتخاب دیگهاي نداره . یه چیزي اشتباه بود . میخواستم برم ببینم اون چی بود . اونجا کاري نبود که من
بتونم انجام بدم و این احساس بدتري بهم میداد .
به نظر اجتناب ناپذیر میومد . دوباره به خودم اجازه ورود دادم .
بلا نفس نفس میزد ، قسمت مرکزي بدنش ورم کرده بود و به هم پیچیده بود . رزالی اون رو تا وقتی که ادوارد ،
کارلایل و ازمه رسیدند نگه داشته بود . چشمهام متوجه یه حرکت ناگهانی شد ؛ آلیس بالاي پلهها ایستاده بود و در
حالیکه دستهاش رو به شقیقههاش فشار میداد به پایین و داخل اتاق خیره شده بود . این عجیب بود- مثله این بود که
یه چیزي از درون آزارش میداد .
« . یه لحظه بهم وقت بده کارلایل » : بلا نفس نفس زد
« . صداي شکستن چیزي رو شنیدم ، باید یه نگاهی بهش بندازم » : دکتر با نگرانی گفت « بلا »
به قسمت سمت چپ بدنش « . اون یه دنده بود . آو . درسته ، همینجاست » : دوباره نفس نفس زد « کاملاً مطمئنم »
اشاره کرد ، مواظب بود که بهش دست نزنه .
اون چیز حالا دیگه شروع کرده بود به شکستن استخونهاش .
« . باید با اشه ایکس نگاه کنم . ممکنه کاملاً شکسته باشه . ممکنه باعث بشه جایی از بدنت سوراخ بشه »
« بسیار خوب » : بلا یه نفس عمیق کشید
رزالی با دقت بلا رو بلند کرد . براي یه لحظه به نظر رسید که ادوارد میخواد بحث کنه ، اما رزالی دندوناش رو بهش
« . من قبلاً برش داشتم » : نشون داد و بهش خرناس کشید
بلا قویتر شده بود ، همینطور هم اون چیز . امکان نداره گرسنگی بکشی ، به دیگران گرسنگس ندي ، پس معالجه
اینطوري عمل کرده بود . انگار راهی براي پیروزي وجود نداشت .
اونها یه بانک خون و یه دستگاه اشعه ایکس توي خونه داشتند ؟ حدس میزدم دکتر محل کارش رو همراه خودش به
خونه آورده بود . خسته تر از اون بودم که دنبالشون برم ، حتی خسته تر از اون بودم که بخوام حرکت کنم . پشتم رو به
دیوار تکیه دادم و روي زمین سر خوردم . در هنوز باز بود ، سرم رو روي ستون گذاشتم و گوش دادم .
میتونستم صداي دستگاه اشعه ایکس رو از بالاي پلهها بشنوم . یا شاید فقط خیال میکردم که ممکنه اون باشه . بعد
صداي نرم و آهسته قدمهایی رو که از پلهها پایین اومدن رو شنیدم . نگاه نکردم که ببینم کدوم یکی از اونها بود .
آلیس بود که ازم پرسید . « ؟ یه بالش میخوایی »
چه چیزي پشت این مهماننوازي اجباري بود ؟ منو بیرون پرت میکرد ! « نه » زمزمه کردم
« به نظر راحت نمیرسه » : اون با ملاحظه ادامه داد
« نه نیست »
« ؟ خوب ، پس چرا یه کم جاتو عوض نمیکنی »
« ؟ خستگی ، چرا تو با بقیه اون بالا نیستی »
« سردرد » : جواب داد
سرم رو چرخوندم که بتونم ببینمش.
آلیس یه موجود کوچولو و ظریف بود . به زور به اندازه یکی از بازوهاي من میشد . اما حالا حتی کوچکتر هم به نظر
میرسید ، تا اندازهاي قوز کرده بود . صورت کوچکش رنگ پریده بود .
« ؟ خونآشامها هم سردرد میگیرند »
« نه اونایی که معمولیند »
غرلند کردم . خونآشام معمولی .
با این سئوالم یه جورایی مورد اتهام قرار داده بودمش . قبلاً بهش فکر نکرده « ؟ چرا تو هیچوقت همراه بلا نیستی »
بودم ، چون ذهنم با مسایل دیگه پر شده بود ، اما خیلی عجیب بود که آلیس هرگر دوروبر بلا نبود ، نه از وقتی که من
فکر میکردم شما » . اونجا بودم . شاید اگه آلیس کنار بلا میموند ، رزالی به خودش اجازه موندن کنار بلا رو نمیداد
و دوتا انگشتامو بهم چسبوندم . « یه چیزي مثله این هستین
چند متر دورتر از من روي موزاییک نشست و بازوهاي لاغرش رو دور پاهاي استخوانیش « ... همونطور که گفتم »
« سردرد .... » . پیچید
« ؟ بلا باعث سردردت شده »
« آره »
اخم کردم . براي حل یه معما خیلی خسته بودم . سرم رو به جلو و عقب بردم و چشمهامو بستم .
«. اون ..... جنین » و اصلاح کرد « ، البته نه واقعاً ، بلا »
آه ، یه نفر دیگه که احساسی شبیه من داره . واقعاً تصدق کردنش راحت بو د. اون کلمات رو با کینه ادا کرده بود . مثله
ادوارد .
فکر کردم داره با خودش حرف میزنه . براي تمام چیزایی که اون میدونست و من « نمیتونم ببینمش » : بهم گفت
« من نمیتونم هیچ چیزي رو در مورد اون ببینم . درست مثله تو » قبلا گفته بودم . ادامه داد
به خودم پیچیدم ، دندونام رو به هم فشار دادم . اصلا دوست نداشتم با اون مخلوق مقایسه بشم .
بلا جلوي دیدم رو گرفته. هر چیزي رو در این مورد فقط پیچیدهتر کرده ، میدونی ... اون خیلی مبهم و گنگه . »
درست مثله دریافت سیگنالهاي ضعیف تلوزیون . مثله اینکه سعی کنی چشمهات رو روي اون نقاط سیاه رنگ برفکهاي
تلوزیون که مدام حرکت میکنن متمرکز کنی . نگاه کردن بهش سرم رو میترکونه ، به هر حال بیشتر از چند دقیقه
کوتاه نمیتونم به چیزي نگاه کنم . اون ... جنین یه بخش بزرگ از آینده بلاست . وقتیکه اون اولین تصمیم قطعی رو
بگیره ... وقتیکه اون بدونه که واقعاً اون بچه رو میخواد ، این تصاویر مبهم از جلوي چشمم میرن . این منو میترسونه
« . ..... از مرگ
باید تصدیق کنم ، این بوي تو برام مثله یه مسکنه ، یه بوي خاصی میدي » براي یه ثانیه ساکت شد ، بعد اضافه کرد
« ... شبیه بوي یه سگ خیس . سدرد ام داره میره ، درست مثله اینکه چشمام رو بسته باشم . سردردم رو تسکین میده
« خوشحالم که میتونم مفید باشم ، بانو » زمزمه کردم
« تعجب میکنم این چه وجه اشتراکی با تو داره .... چرا شما شبیه هم هستید »
ناگهان عصبانیت درونم شعله کشید . مشت کردم که جلوي لرزش دستهام رو بگیرم .
« من هیچ وجه اشتراکی با اون زالوي زندگیخوار ندارم » : از بین دندونام گفتم
« خیلی خوب به هر حال یه چیزي هست »
جواب ندادم . عصبانیتم از بین رفته بو د. از خستگی داشتم میمردم ، خستهتر از اونی بودم که بخوام عصبانی بشم .
« ؟ تو اهمیتی نمیدي اینجا کنارت بشینم ، میدي » : پرسید« . فکر نمیکنم ، به هرحال همه جا بوي بدي میده »
« . ممنونم ، از وقتی که آسپرین نخوردم بوي تو بهترین مسکن سردردم بوده »
« ممکنه ساکت باشی ؟ میخوام همینجا بخوابم »
واکنشی نشون نداد ، ناگهان همه چیز در سکوت فرو رفت . در عرض یه ثانیه خوابم برد .
خواب دیدم که خیلی تشنه بودم و یه لیوان پر از آب اونجا بود - کاملاً سرد ، طوریکه میتونستی قطرات سرد آب رو که
از لیوان میچکید رو ببینی- لیوان رو قاپیدم و یه جرعه بزرگ ازش نوشیدم ، فقط یه لحظه طول کشید تا فهمیدم اون
آب نیست . قطعاً مایع سفید کننده بود ، شوکه شدم و اونو به عقب پرت کردم ، به همه جا پرتاب شد و مقداري ازش از
بینیم به بیرون فوران کرد . میسوخت . بینیم آتش گرفته بود...
درد توي بینیم کافی بود تا از خواب بپرم و به یاد بیارم کجا هستم .
کسی با صداي بلند خندید ، یه خنده آشنا ، کسی که اون بو رو نمیداد . کسی که اون بو ماله اون نبود . اونو ندیده
گرفتم و چشمهامو باز کردم . آسمان خاکستري و گرفته بود . انگار روز بود ، اما کاملاً مشخص نبود چه وقتی از روز.
شاید نزدیک غروب خورشید- خیلی تاریک بو د.
« انگار اره برقی یه کمی خسته شده بود » : بلوندي از یه جایی که خیلی دور نبود زمزمه کرد
چرخیدم و نشستم . در یک لحظه کشف کردم که اون بو از کجا میومد . یه کسی یه بالش پر زیر سرم گذاشته بود.
حدس زدم احتمالاً هر کسی بوده سعی کرده خوب و مهربان باش ه. البته هر کسی به جز رزالی .
به جز بوي زنندهاي که از پرها میومد ، عطرهاي دیگهاي هم به مشام میرسید . مثل گوشت بیکن و دارچین و البته
همه اینا با بوي خونآشامها مخلوط شده بود .
نبود. IV اشیا و چیزهاي توي اتاق زیاد تغییر نکرده بودند ، البته به جز بلا که حالا وسط مبل نشسته بود، دیگه اثري از
بلوندي کنار پاهاش نشسته بود ، سرش مقابل زانوهاي بلا بود .
ادوارد طرف دیگر بلا نشسته بود و دست بلا توي دستش بود . آلیس هم روي زمین نشسته بود ، مثله رزالی . صورتش
دیگه رنگ پریده نبود ، خوب ، خیلی راحت میشد فهمید چر ا؟ اون یه مسکن دیگه پیدا کرده بود .
« هی ، جیک بیدار شده » : سثْ داد زد
اون در طرف دیگه بلا نشسته بود ، دستش رو با بیدقتی روي شونههاي بلا قرار داده بود و دست دیگرش یه ظرف پر
از غذا بو د.
« ؟ این دیگه چه کوفتیه »
اون اومد دنبال تو که پیدات کنه و ازمه متقاعدش کرد که براي » : ادوارد در حالیکه من روي پاهام بلند میشدم گفت
« صبحانه بمونه
سثْ وسط حرفش پرید ، عجله داشت که خودش توضیح بده .
درسته ، جیک من اومدم اینجا که ببینم تو حالت خوبه . آخه تو دیگه تغییر حالت نداده بودیو دوباره به صورت گرگ »
درنیومده بودي . لیا خیلی نگران شده بود . من بهش گفتم که تو احتمالاً در حالت انسانیت خوابت برده ، اما میدونی که
هی مرد ، توي آشپز » به طرف ادوارد برگشت « ! اون چطوري ه. به هر حال ، اونا تمام این غذاها رو دارند و دنگ
« ! خوبی هستی
« ممنونم » : ادوارد گفت
به آرامی نفس کشیدم ، سعی کردم دندونام رو که محکم به هم فشار میدادم یه کمی شل کنم . نمیتونستم نگاهم رو
از بازوي سثْ که روي شونههاي بلا بود بردارم .
« بلا سرما خورده بود » : ادوارد به سرعت گفت
درسته ، به هرحال هیچکدام اینا به من ربطی نداشت . اون متعلق به من نبود .
سثْ توضیح ادوارد رو شنید ، به صورت من نگاه کرد و فوراً با هر دوتا دستش شروع به غذا خوردن کرد . بازوش رو از
بلا دور کرد و روي سینهاش جمع کرد . بلند شدم و چند قدم به طرف تخت برداشتم . هنوز سعی میکردم خونسردي
خودم رو حفظ کنم .
صدام در اثر خواب هنوز گرفته بود . « ؟ لیا براي گشتزنی رفته » : از سثْ پرسیدم
سثْ هم لباسهاي تازه پوشیده بود . لباسهاي اون بیشتر از لباسهاي من « آره » در حایکه لقمهاش رو میجوید جواب داد
اون به کارش وارده ، نگران نباش . اگه اتفاقی بیافته زوزه میکشه . ما حدود نیمه شب » اندازه بودن و دوباره ادامه داد
« شیفتمون رو عوض کردیم . من 12 ساعت دویدم و پست دادم
« ؟ نیمه شب ؟ یه دقیقه صبر کن ، حالا ساعت چنده »
نگاه مختصري به پنجره انداخت تا کنترلش کنه . « حدودا سپیده دم »
خیلی خوب ، لعنتی من نیمی از روز و تمام شب رو خوابیده بودم .
« . لعنتی ، متاسفم ، سثْ . واقعاً . تو باید منو از خواب بیدار میکردي »
نه ، پسر ، تو واقعاً به یه مقدار خواب احتیاج داشتی . از کی استراحت نکردي ؟ از شب قبل از گشتزنی با سم ؟ مثلاً »
« 40 ساعت ؟ 50 ؟ تو که ماشین نیستی جیک . در هر صورت ، مطمئن باش به هیچ وجه چیزي رو از دست ندادي
هیچ چیزي ؟ به هیچ وجه ؟ به سرعت نگاهی به بلا انداختم . رنگش تقریباً همونطوري شده بود که من به یاد داشتم .
رنگ پریده اما با یه سایهاي از صورتی . لبهاش دوباره صورتی شده بودند . حتی موهاش هم بهتر به نظر میرسید ...
درخشانتر . اون منو در حال ارزیابی خودش دید و بهم لبخند زد .
« ؟ دندهات چطوره »
« خیلی خوب آتل بندي شده و خیلی سفت . حتی نمیتونم حسش کنم »
اما چشماش به سرعت پایین « املت » : چشمهام رو چرخوندم . شنیدم که ادوارد دندوناش رو به هم سایید. اون گفت
افتادند ، و من فنجون محتوي خون رو که بین پاهاي اون و ادوارد بود رو دیدم .
« برو و یه مقداري صبحانه بردار ، جیکوب . تو آشپزخونه یه عالمه هست . به نظر خیلی گرسنه میایی » : سثْ گفت
غذایی رو که روي پاهاش بود رو بررسی کردم . به نظر میرسید یه مقداري املت پنیر و حدود یکچهارم رولت دارچینی و
بیکن توي بشقابش بود . معدهام به قار و قور افتاد اما ندیده گرفتمش .
« ؟ لیا براي صبحانه چی داره » : با انتقاد از سثْ پرسیدم
هی ، من قبلا براش غذا بردم و خودم هیچی خوردم . اون گفت ترجیح میده که شکار خودش رو بخوره . اما شرط »
حرفش رو قورت داد . « .... میبندم که گرسنهاش هست . هی این رولتهاي دارچینی
وقتی چرخیدم که برم سثْ آه کشید . « میرم باهاش شکار کنم »
« ؟ یه دقیقه ، جیکوب »
کارلایل بود که صدام کرده بود ، بنابراین دوباره برگشتم ، احتمالاً اگه کس دیگهاي ازم میخواست که وایسم ، خیلی
بیاعتنا رد میشدم .
« ؟ بله »
کارلایل در حالیکه ازمه به طرف اتاق دیگه میرفت بهم نزدیک شد . توي چند قدمی ایستاد ، فاصلهاش فقط کمی
بیشتر از فاصله معمول بین دونفر با هم صحبت میکنند بود و البته من واقعاً ازش ممنون بودم .
این وضعیت به خاطر خانواده » . با صداي آروم و غمزدهاي شروع به صحبت کرد « در مورد شکار صحبت میکردي »
من پیش اومده . من درك میکنم که معاهدهاي که قبلاً بین ما بوده در حال حاضر باطل شده ، بنابراین ازت میخوام
که باهات مشورت کنم . امکان داره که سم خارج از این محدودهاي که تو به وجود آوردي دست به شکار ما بزنه ؟ ما
نمیخوایم وضعیتی پیش بیاد که هیچکدام از افراد خانواده تو آسیب ببینن یا اینکه ما یکی از افراد خانوادهمون رو از
« ؟ دست بدیم . اگه تو در موقعیت ما بودي چی کار میکردي
برگشتم ، کمی شگفتزده شده بودم ، اونم زمانیکه اون این موضوع رو اینطوري باهام مطرح میکرد . من در مورد
موقعیت یه زالو چی میتونستم بدونم ؟ اما از طرف دیگه سم رو خیلی خوب میشناختم .
سعی کردم بقیه چشمهایی رو که نگاهشون رو روي خودم احساس میکردم نادیده بگیرم و « این یه جور خطر کردنه »
سم کمی آروم شده ، اما کاملا مطمئن هستم از نظر اون ، معاهده لغو شده . تا » فقط با اون صحبت کنم و ادامه دادم
زمانیکه اون فکر میکنه که قبیله یا انسانهاي دیگه واقعاً توي خطر هستن ، براي حمله کردن از کسی اجازه نمیگیره ،
اگه منظورم رو درك میکنی . اما با همه اینها ، اولویت اول اون لاپوشه . اونا تعدادشون براي محافظت از لاپوش در
« حال حاضر کافی نیست بنابراین من میتونم شر ببندم که نزدیک محدوده خودشون میمونن
کارلایل درحالیکه فکر میکرد سرش رو تکون داد .
بنابراین حدس میزنم باید بگم ، شما میتونید با دهم از خونه بیرون برید ، فقط این یه بار . و احتمالا مجبورید که در »
طول روز برید بیرون ، براي اینکه ما باید منتظر شب بشیم و مراقب باشیم که شب اتفاقی نیافته . شما سریع هستید ،
« بالاي کوه برید و شکار کنید و سریع برگردید
« ؟ و بلا رو تنها بذاریم ، بدون محافظ »
« ؟ پس ما چی هستیم ، برگ چغندر » : من غریدم
کارلایل خندید و بعد دوباره صورتش جدي شد .
« جیکوب توي نمیتونی در مقابل برادرات و علیه اونها مبارزه کنی »
نمیگم که این کار آسونه ، اما اگه اونا براي کشتن بلا اینجا بیان من توانایی متوقف کردنشون رو » چشمهام تنگ شدن
« دارم
نه منظور من اصلاً این نیست که .... تو بیعرضه هستی . اما این واقعا » . کارلایل سرش رو با اضطراب تکون داد
« اشتباه به نظر میرسه . من نمیتونم سنگینی بار یه همچین مسئولیتی رو روي وجدانم تحمل کنم
فکر میکنم این بهترین » و بعد از یه ثانیه اضافه کرد « خوب سه تا از ما اینبار میریم بیرون » اون با تفکر ادامه داد
« کاریه که در حالحاض میتونیم انجام بدیم
« نمیدونم دکتر . اما تقسیم کردن خودتون به گروههاي کوچکتر نمیتونه بهترین استراتژي ممکن باشه »
ما توانایی هایی داریم که در هرصورت باعث برتریمون میشه . اگه ادوارد یکی از سه نفري باشه که میره میتونه یه »
« محدوه چند مایلی رو با قدرتی که داره بررسی کنه و یه منطقه امن به وجود بیاره
هر دو با هم به ادوارد نگاه کردیم . توي صورتش فورا مخالفت رو دیدیم و در نگاهش اونو به کارلایل فهموند .
« البته مطمئنم راه دیگهاي هم هست » : کالایل گفت
کاملاً مشخص بود که هیچ نیروي فیزیکی قدرتمندي نمیتونست باعث بشه که ادوارد از بلا جدا بشه .
« آلیس داشتم فکر میکردم شاید تو بتونی راههایی رو که ممکنه خطرناك باشن رو ببینی »
« میتونه راحت باشه » و با سرش تایید کرد « اونایی رو که ممکنه مشکل ساز بشن ، آره » : آلیس موافقت کرد و گفت
ادوارد ، کسی که نقشه اولیه کارلایل رو نقش برآب کرده بود ، لم داد . بلا براي آلیس نگران بود . همون اخم کوچکی
که وقتی مضطرب میشد بین ابروهاش میافتاد بازم بین ابروهاش بود .
خوب ، پس همه چیز معین شد . من فقط باید کار خودم رو انجام بدم . سثْ من شب وقتیکه گرگ و میش » : گفتم
« ؟ شد منتظرت هستم . پس الان برو و یه جایی یه کم چرت بزن ، باشه
تو به من احتیاج » و یه کم با تردید به بلا نگاه کرد و پرسید « ... باشه جیک . به محض اینکه بتونم تغییر میکنم »
« ؟ داري
« اون میتونه چند تا پتو براي خودش برداره »
« من خوبم سثْ، ممنونم » : بلا به سرعت گفت
و بعد ازمه وارد اتاق شد ، یه ظرف بزرگ درپوش دار توي دستش بود . با تردید پشت سر کارلایل ایستاد و چشمهاي
درشت و طلایی تیرهاش روي صورت من متمرکز شد .
میدونم که غذا خوردن تو اینجا برات » . صداش مثله صداي اوناي دیگه تیز و نافذ نبود « جیکوب » : به آرومی گفت
جذاب نیست ، جاییکه بوي خوبی برات نمیده ، میدونم که این دلپذیر نیست . اما وقتیکه داري میري اگه یه مقداري
غذا با خودت ببري ، باعث میشی که احساس خیلی بهتري داشته باشم . من میدونم که نمیتونی خونه بري ، و این به
ظرف « خاطر ماست . خواهش میکنم یه کمی این پشیمونی منو برام راحتتر کن . یه چیزي براي خوردن با خودت ببر
غذا رو به طرفم گرفت ، صورتش خیلی نرم و پوزشخواهانه بود . من نمیدانم اون چطور این کارو کرد براي اینکه
بیشتر از بیست و چند سال به نظر نمیرسید و همینطور هم صورتش رنگپریده و استخوانی بود اما یه چیزي توي
ظاهرش ، توي صورتش بود که منو یاد مادرم انداخت .
خدایا!
« البته ، البته . لیا هم باید هنوز گرسنه باشه یا یه همچین چیزي » : زمزمه کردم
نزدیکتر رفتم و غذا رو با یه دستم گرفتم . باید یه جایی زیر یه درخت می ریختمش . اما نباید باعث میشدم که احساس
بدي پیدا کنه .ناگهان یاد ادوارد افتادم .
بهش چیزي نگو ، بذار فکر کنه من خوردمش .
به ادوارد نگاه نکردم که ببینم موافقت کرد یا نه ، بهتر بود که موافقت کرده باشه . اون زالو بهم مدیون بود .
و بهم لبخند زد . چطور یه صورت سنگی زن خندان داشت . شاید براي گریه کردن با « ممنونم جیکوب » : ازمه گفت
صداي بلند بود .
و صورتم داغ شد- داغتر از همیشه . « آآم ، من متشکرم »
این هم مشکل گذروندن روزگار با خونآشامها بود - بهشون عادت میکردي . اونا شروع کرده به تغییر دادن روشی که
عادت داشتی باهاش به زندگی نگاه کنی . شروع کرده بودن که احساسی شبیه دوستان رو بهشون داشته باشی .
« ؟ بعداً برمیگردي جیک » : بلا ازم سوالی پرسید که من میخواستم ازش فرار کنم
« آآآ ، نمیدونم »
خواهش میکنم . من ممکنه سرما » . اون لبهاش رو به هم فشار داد و مثله اینکه میخواست جلوي خندهاش رو بگیره
« بخورم
« شاید » : نفس عمیقی کشیدم و تصمیم رو گرفتم، خودم رو تکون دادم و گفتم
من یه سبد لباس بیرون رو ایوان گذاشتم . ». ازمه صدام کرد ، داشتم به طرف در میرفتم که ادامه داد « ؟ جیکوب »
اونا براي لیا هستن . کاملاً شسته شدن . تا اونجا که ممکن بود سعی کردم بهشون دست نزنم . میتونی اونا رو براش
« ؟ ببري
و قبل از اینکه کسی بتونه چیز دیگهاي بگه از در خارج شدم . « انجامش میدم »
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (13): « قبلی 1 … 5 6 7 8 9 … 13 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12206')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.