۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۳ صبح
خواهرشزن اولی: واقعا بیچاره خواهرش... بدبخت نتونست دووم بیاره آخر هم خودکشی کردزن کم سن و سال: وای... خدا لعنتش کنهطاهر از جاش بلند میشه که مهران میگه: طاهر... مثله اینکه یادت رفته امشب عروسیه دخترخالته.. دعوا راه ننداززنا از بس مشغول غیبت و پشت سرگویی هستن که اصلا متوجه ی بلند شدن طاهر هم نمیشنطاهر: عروسیه که باشه... یعنی بشینم هر کسی هر چیزی خواست بار خواهرم کنهتلخ میشم
آره یه دفعه تلخ میشم و با بی رحمی میگم: آره بشین... 4 سال نشستی و هر کسی هر چیزی خواست بارم کرد مگه چی شد؟طاهر: ترنم-واقعا چی شد طاهر؟طاهر: عزیزم... این کارو با خودت نکناشک تو چشام جمع میشه ولی اجازه باریدن رو بهش نمیدمزن سالخورده:تا بوده همین بوده خوباش میرن و بداش میمونندزن اولی: خدا گل چینهزن سالخورده: خونوادش رو نابود کردزن اولی: خدا جای حق نشسته... میبینی که خودش هم نابود شدهآروم میگم: بشین طاهر... خواهش میکنم... در آینده محکومت نمیکنم که تو مهمونی ازم فاع نکردی... نمیخوام در آینده محکوم به حسادت بشم.. همین الانش هم زیادی بار گناه نکرده ام سنگینه... نمیخوام فردا مهسا همه جا جار بزنه ترنم چشم دیدنم رو نداشت و باعث شد عروسیم خراب بشه طاهر با ناراحتی میشینه و سرش رو بین دستاش میگیرهزن اولی: چنین آدمایی رو باید در ملاعام اعدام کنند تا درس و عبرتی بشه برای بقیه ولی خونوادش باز هم اون رو قبول کردنزن سالخورده: میخواستی چیکار کنند؟... چاره ای نداشتن؟... میترسیدن ولش کنند و چند روز بعدش با شکم بالا اومده پیداش بشهچشمم به دستای سیاوش میفته... دستاش میلرزه... چرا دروغ؟... برام لذت بخشه... شاید خودخواهیه ولی با همه ی وجودم دوست دارم اون زنا ادامه بدن تا اینایی که الان دورم نشستن بفهمن با من چیکار کردن؟... تا بفهمن من چهار سال چی کشیدممهران: ترنم... میخوای بریم؟خونسرد میگم: کجا؟مهران: ترنم-مهران اگه برای شماها سخته حرفی نیست ولی من عادت دارم... به این حرفا.. به این تیکه ها.. به این طعنه ها.. به این بی احترامی ها.. از اول گفتم اگه پام رو تو این مهمونی بذارم اینهطاهر: اما حالا که بیگناهیت ثابت شده حق ندارن راجع به تو اینجوری حرف بزنند-کسی که بخواد باورم داشته باشه ها بدون مدرک هم باورم دارهسروش دستم رو بالا میاره و بوسه ی آرومی روش میزنهنگاه یکی از زنا به من میفته و پوزخندی بهم میزنه... من هم در جواب پوزخندش زهرخندی میزنم و نگام رو ازش میگیرممیخوام دستم رو از دستاش بیرون بکشم که اجازه نمیده و میگه: این حرفا حتی ارزش شنیده شدن هم ندارن... این اجازه رو بهت نمیدم که به خاطر این حرفا داغون تر از قبل بشی... هر کی هر چی میخواد بگه من باورت دارم ترنم-دیره آقای راستین... خیلی دیرهخونسردی بیش از اندازه ی سروش برام جای سوال داره... نگاه مهران پر از نگرانیه.. در چشمای سیاوش هم رگه های قرمزی دیده میشه... طاهر هم از شدت عصبانیت داره منفجر میشه اما سروش واقعا آرومه... انگار هیچی نمیشنوه... انگار اصلا براش مهم نیستزن اولی: اینجور که شنیدم شوهرش از اون خرپولا بود اما باز هم چشم و دل دختره دنبل زندگیه این و اون بودزن کم سن و سال: باورم نمیشه... اصلا به قیافه اش نمیخورهزن اولی: تو هنوز خیلی جوونی دختر... هنوز زوده بخوای این آدما رو بشناسیزن کم سن و سال: آخر و عاقبت شوهرش چی شد؟زن اولی: چه میدونم... حتما تا حالا رفته یه زن دیگه گرفته دیگه... انتظار نداشتی که به خاطر یه دختر خراب زندگی و آیندش رو داغون کنهزن سالخورده: من تعجبم از اینه که الهام و امیرعلی چطور راضی به این وصلت شدن.. سروش با جدیت میگه: ترنمنگاش نمیکنم حتی به سیاوش و طاهر و مهران هم دیگه نگاه نمیکنمسروش بلند میشه و مجبورم میکنه که بلند شمبا تعجب نگاش میکنم... بقیه هم با تعجب نگامون میکننداما سروش بی توجه به بقیه دستم رو میکشه و دنبال خودش میبره طاهر: سروش کجا داری میری؟سروش با صدای تقریبا بلندی میگه: دارم خانومم رو همراهی میکنم تا لباسش رو عوض کنه... زود برمیگردیمکم کم لبای طاهر به لبخندی باز میشهطاهر: باشه.. زود بیا.. منتظرتون هستیمبعد از این حرف از جاش بلند میشه.. نگاه های اون زنها و آدمای اطرافمون پر از تعجب میشه.. خیلی از اطرافیانمون از فامیلای خودم هستن... نمیدونم تا چه حد از موضوع اطلاع دارنچشمم به سیاوش میفته تو نگاهش خوشحالی و آرامش برگشته رو احساس میکنمطاهر بدون توجه به من بدون عصبانیت چند دقیقه قبل به سمت میز اون خانوما حرکت میکنه با تعجب به رفتار سروش و طاهر نگاه میکنم اما سروش اجازه تعجب بیشتر رو بهم نمیده و من رو دنبال خودش میکشه.. حتی اونقدر فرصت نمیکنم که بفهمم طاهر چرا به سمت میز اون خانوما رفت.. برای یه لحظه که به عقب برمیگردم طاهر رو با قیافه ی خشن میبینم که داره یه چیزایی رو به اون زنا میگه و اون زنا هم با شرمندگی سرشون رو پایین انداختن
پیش فرضسروش: حواست به جلوت باشه... دلم نمیخواد فکرت رو درگیر حرفای خاله زنکیه این و اون بکنی میخوام یه اعترافی به خودم کنم... اعتراف میکنم که خیلی ضعیفم... خیلی... دلم هوای برگشتن رو کرده... برگردم پیش سروش و اون آروم من رو تو آغوشش بگیره... بعد تمام دقیقه ها و ثانیه ها از حرکت واستادن و ساعتها موهام نوازش بشن ولی نه با هر دستی فقط با دست سروش... بعضی وقتا میترسم کم بیارم... میترسم قید همه چیز رو بزنم و با خودخواهیه تموم سروش رو مال خودم کنمسروش: از این جلوتر نمیتونم بیام... برو لباست رو تو اون اتاقه عوض کن من همینجا منتظرتمگنگ نگاش میکنمسروش: ترنم با توام؟-سروش؟لبخند مهربونی میزنه و آروم میگه: جانمدست خودم نیست... اشک تو چشمام جمع میشه... عاشق این جانم گفتناش هستم... دارم تو آتیش عشقش میسوزم و حتی نمیتونم تظاهر به قوی بودن کنم... خوش به حال همه ی دخترای دنیا که میتونند حداقل برای حفظ غرورشون سرد باشن ولی من نمیتونمدوباره با بغض میگم: سروش؟سعی میکنه صداش نلرزه ولی لرزش صداش رو حس میکنم: جانم عشقم؟!قطره های اشک از چشمام سرازیر میشنسروش: جانم خانومم؟به زحمت میگم: میشه بری؟... میشه ازم دور بشی؟... به اندازه ی همه نیا ازم دور بشیفقط نگام میکنه... غمگین.. با بغض...-میشه بری دنبال زندگیت؟من رو به یه گوشه ی خلوت میبره و دستام رو محکم تو دستش میگیره... انگار میترسه فرار کنمسروش: نه... نمیشه-دارم کم میارم سروشاشکام روی دستاش فرود میان ولی اون نگاش به چشمای منهسروش: من هستم... نمیذارم کم بیاری خانومملرزشش صداش.. حرفای نگفته شده ی نگاش... غم تک تک اعضای صورتش به آتیشم میکشه-همین بودنته که باعث میشه کم بیارم ناخواسته ته جمله ام میگم: آقاییچشماش رو میبنده.. دستام رو محکمتر از قبل فشار میده و رو قلبش میذارهسروش: میبینی.. با تموم شرمندگیش باز هم میتپه.. این تپش ها فقط به خاطر توهه ترنمم.. تنها دلیل بودنم... با من این کار رو نکن.. جونم رو لخواه ولی از رفتن حرفی نزن... نرو و نخواه که برم-سخته سروش... سخته... هیچوقت فکر نمیکردم این همه سخت باشهچشماش رو باز میکنه و غمگین میگه: چی خانومم؟... چی داره اذیتت میکنه؟-همه چی؟... همه چی سخته.... نفس کشیدن هم این روزا سخته... برو سروش... بذار با درد خودم بمیرمسروش: نگو عشقم... نمیتونم ترنم... ازم نخواه-دارم از پا درمیارمسروش: خودم پشتت میشم.. خودم همراهت میشم.. خودم تکیه گاهت میشمسرم رو با استیصال تکون میدمو میگم: چرا نمیفهمی سروش این حمایتت داره من رو به مرز جنون میرسونه... ازم حمایت نکن.. تکیه گاهم نباش.. به خدا من به تنهاییهای خودم عادت کردم.. من رو وابسته ی محبت زودگذرت نکنسروش: زودگر نیست ترنمبه شدت تکونم میده و میگه: این محبتهای من زودگذر نیستن... چرا نمیفهمی؟-دل من هم بازیچه نیست سروش... تو چرا نمیفهمی؟... تو چرا نمیفهمی با رفتن دیروزت فرصت برگشت امروز رو از دست دادی.. چرا نمیخوای بفهمی؟با ناله ادامه میدم: میبینی سروش همه ی حرفامون به نفهمیدنامون ختم میشن... انگار تنها نقطه ی مشترک بین من و تو همین نفهمیدنا هستن... تو هر جمله ی ما یه نفهمیدن جا خشک کرده.. من تو رو نمیفهمم تو من رو نمیفهمی... ما همدیگه رو نمیفهمیم.. چون عوض شدیم.. به تو کار ندارم... خودم رو میگم.. نگاه کن... من کیه ام سروش؟... من کیه ام؟... همون ترنممسروش:نمیدونم.. نمیدونم همون هستی یا نه فقط میدونم مال منی.. فرقی نمیکنه همون باشی یا نه همین که تو ترنم منی کافیه-نیستم سروش... ببین دیگه نمیخندم... دیگه مثل گذشته ها نمیخندم... دیگه تو رو هم نمیخندونم... دیگه لبخندی رو لبم نمیاد... دیگه لبخندی به لبت نمیارم... دیگه آرزویی هم ندارم... آرزوهای تو رو هم ازت گرفتم.. هر چند ناخواسته بود ولی گرفتم... نگاه کن سروش... میبینی... دیگه ترنم تو نیستم... دیگه من ترنم هیچ کس نیستم... اصلا دیگه ترنم سابق نیستم... الان فقط یه جنازه ی متحرکم... که تنها همدمم اشکام هستن که خندیدنام ثانیه ای هستن که لبخند زدنام تصنعی هستن... محکم بغلم میکنه و کنار گوشم مدام زمزمه میکنه: تو هر چی هستی میخوامت... اصلا ترنم گذشته نباش.. نخند.. لبخن نزن.. گریه کن.. باهام دعوا بگیر.. نذار بهت نزدیک بشم ولی باش... ترنم فقط ازت میخوام تو زندگیم باشی..از شدت گریه به نفس نفس افتادم... به لباسش چنگ میزنم و اجازه میدم اشکام لباسش رو خیس کنند... عاشق بوی عطرش هستم... نفسای عمیق میکشم و بوی عطرش رو با همه ی وجودم به داخل ریه ام میفرستمبه سختی میگم: این بودن داره ذره ذره آبم میکنهسروش: نمیذارم تحلیل بری... حتی نمیذارم یه دونه مو از سرت کم بشهآروم من رو به دیوار میچسبونه و سرم رو از سینه اش جدا میکنه... تازه یاد موقعیت نه چندان خوبم میفتم و با ترس به اطراف نگاه میکنم که کسی من رو تو این وضع ندیده باشهبا دست صورتم رو به سمت خودش میچرخونه و تو چشمام خیره میشهسروش: نترس عشقم... حواسم به همه چیز هستآب دهنم رو قورت میدم و با صدای گرفته ای میگم: بهتره دیگه بریمسروش: هیس... آروم باش خانومم.. هیچکس این اطراف نمیاد-سروشسروش: جانم قشنگم.. جانم مایه ی افتخارم... جانم همه ی وجودمدستش رو آروم روی سینه ام میذاره و میگه: آخ ترنم تپشهای قلبت بهم زندگیه دوباره میدن... اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم که میتونم شونه به شونه ی تو راه برم و به هیچکس جواب پس ندممیخوام ازش فاصله بگیرم ولی اجازه نمیده.. ضربان قلبم بالاتر میره و اون آرومتر از قبل زمزمه میکنه: اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم وقتی نگاه خیلیا رو خیره به خودمون میبینماشکام همین جور جاری هستن و اون همینجور ادامه میده: اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم که میتونم ازت حمایت کنم و تو دهن خیلیا بکوبمدهنم رو باز میکنم.. میخوام چیزی بگم ولی حس میکنم ذهنم خالیه خالیهسروش: پس حرف از رفتن نزن خانومی... ولت نمیکنم.. هر جا بری باهاتم.. تا آخر دنیا... تو مایه ی افتخار منی... تپش های قلبت تنها بهونه ی برای نفس کشیدنمه... وقتی ضربان قلبت با این حرفام بالا میره دلم میخواد با صدای بلند دا بزنم و بگم خدایا شکرت... خدایا شکرت که با اون همه اشتباه هنوز دل عشقم رو پر از نفرت نکردیسرشو روی شونه ام میذاره و میگه: چهار سال بود که دیگه نتونسته بودم به خودم افتخار کنم... دیگه نتونسته بودم بخندم.. دیگه نتونسته بودم لبخند بزنم... دیگه نتونسته بودم آرزو کن ولی با وجود تو من دوباره همه ی اینا رو تجربه کردم.. میبینی ترنم تو برای من همیشه ترنمی... اگ امروز لبخند نمیزنی دلیلش اینه که منه خودخواه ازت اون لبخندا و خندیدنا رو گرفتیم.. الان میخوام دوباره همه ی اون چیزای خوب رو بهت برگردونم... میدونم که میتونم... با همه ی سختیش میتونم و این کار رو میکنم
-سروشسروش: هیس...فقط گوش بده.. وقتی تو تونستی همه اون شادیها رو بهم برگردونی پس چرا من نتونمفقط خدا میدونه تک تک حرفای سروش چه به روز من میارن و چه جوری دلم رو زیر و رو میکنند... خودداری برام در حد مرگ سخته و نمیدونم چیکار دارم میکنم... از شدت بغض و گریه لبام به شدت میلرزنآروم دستش رو بالا میاره و آروم چشما و بعد گونه هام و در آخر لبهام رو لمس میکنهسروش: نبینم غم نگاهت رو قشنگم....شالم رو روی سرم مرتب میکنه... درست رفتارش مثل باباهای مهربونه...گفتم بابا یاد بابام افتاد.. یعنی واقعا لایق این اسمه؟سروش موهام رو کاملا زیر شال میفرسته و بعد اشکام رو پاک میکنهسروش: این چشما نباید دیگه خیس بشن خانومی... دیگه حق نداری اشک بریزیحتی قدرت جواب دادن رو هم ندارمآروم صورتش رو به صورتم نزدیکتر میکنه... میخوام یه قدم به عقب برم که متوجه میشم به دیوار چسبیدم-سروش نهبا چشای بسته لحظه ای بین راه متوقف میشه ولی در نهایت به گوشه ی لبم بوسه ی کوتاهی میزنهبعد از چند لحظه مکث آروم ازم جدا میشه و میگه: از امروز تا آخر دنیا فقط و فقط مال خودمیحس میکنم تو آسمونا سیر میکنم اما این حس رو دوست ندارم... خدایا من این رابطه رو نمیخوام... من تحمل یه شکست دوباره رو ندارم... وقتی بهم محبت میکنه برام سخته مقاومت کردن منی که سالها از محبتش محروم بودم الان با ره ای محبت ناخواسته تسلیم میشم ... انگار متوجه ی حال و روز خرابم میشه چون یه خورده ازم فاصله میگیره و با شیطنت میگه: خب دیگه وقت رفتنه.. بیشتر از این بمونیم ممکنه لو بریم.. بقیش بمونه واسه ی فردا که اومدی تو شرکتحس میکنم یه خورده قلبم آروم گرفته.. ولی هنوز ناآرومی و هیجان رو تو وجودم احساس میکنم.. چشم غره ای بهش میرم که باعث خندش میشهسروش: خب حالا بهتره بریم تا خانوم خانومای خودم اول یه آبی به دست و صورتش بزنه و بعد لباسش رو عوض کنه... البته اگه دوست داشتی من خودم همینجا لباست رو عوض میکنماحرصم میگیره اتفاقات چند دقیقه پیش رو برای چند لحظه از یاد میبرم و میگم: خیلی پرروییسروش: چه عجب.. بالاخره خانوم کوچولوی من زبون باز کرد..پررویی چیه گلم؟... من فقط میخوام کار تو راحت کنمفقط چپ چپ نگاش میکنم که اصلا به روی خودش نمیاره و اطراف رو با دقت نگاه میکنهسروش: آخه این خراب شده هم جاست که اینا واسه عروسیشون انتخاب کردنبا تعجب میگم: مگه چشه؟.. جا به این خوبییه لحظه مستقیم نگام میکنهبا صدایی که به شدت میلرزه زمزمه میگه: ترنمآروم خم میشه و سرمو میبوسهمعلومه رفتاراش کاملا غیرارادیه با لحن غمگینی میگه: چه مظلوم شدی... بعضی وقتا حس میکنم اصلا نمیشناسمتپوزخندی بهش میزنم و ناخودآگاه میگم: من که میگم هر دومون عوض شدیم تو هم بهتره بری دنبال زندگیت ترنم سابقت خیلی وقته قربانیه رفتارای ناجوانمردانه ی شماها شدهبا اخم وسط حرفم میپره و بدون توجه به جمله ی من میگه: چیه کوچولو... قیافتو خبیث نکنا.. اصلا اون دختره ی بدعنق و شیطون گذشته چی بود.. همش اذیتم میکرد و حرصمو در میاورد... الان خیلی هم به نفع من شد... تازه دیگه از اون بلاها ملاهای رنگاورنگ هم خبری نیست... میبینی اینجوری چقدر برام بهتر شده؟... مگه دیوونه ام خودم رو به دردسر بندازمابرویی بالا میندازه و غرغرکنان میگه: خدایا دارم دیوونه میشم یه دستشویی اینجا پیدا نمیشه.. بعد تو بگو جا به این خوبی... حالا همه منتظر ما هستن ما داریم دنبال دستشویی میگردیم-چرا دستشویی؟سروش نگاهی به من میندازه و میگه: ترنم تو حالت خوبه؟سرمو متعجب تکون میدمسروش ابرویی بالا میندازه و میگه: خب مردم میرن دستشویی چیکار کنند؟با بی حوصگی میگم: خب اگه میخواستی بری دستشویی منو چرا دنبال خودت کشوندیسروش با مسخرگی میگه: گفتم تو رو هم ببرم تا آخر شب دستشوویی لازم نشیبا حرص میگم: سروشسروش:هوممم.... برای عروسیه خودمون...........-من با تو ازدواج نمیکنمسروش:چرا میکنی... چی داشتم میگفتم؟-سروش داری عصبانیم میکنیاسروش:آها... داشتم میگفتم عروسیه خودمون رو تو این جور خرابه ها که نمیگیرم... باید به فکر یه باغ بزرگتر باشم.. لباس عروست رو هم از اون ور آب سفارش میدمترنم: دیوونه
چونه اش رو میخارونه و میگه: راستی دوست داری لباس عروست چی شکلی باشه؟-من اصلا نمیخوام زنت بشم... لباس عروس دیگه چه کوفتیهسروش: حالا که تعارف میکنی به سلیقه ی خود سفارش میدم... هوم؟... نظرت چیه؟-تو مریضیسروش: چقدر صفتای خوب خوب به من نسبت میدی.. ادامه بده گلم.. همینجور ادامه بده-خدایا دارم دیوونه میشم... منه بدبخت رو از دست این دیوونه نجاتم بدهسروش: ایول.. پیدا کردم-چی رو؟سروش: دستشویی روپوزخندی میزنم و میگم: به سلامتیمن رو به سمت دستشویی بانوان میفرسته و میگه: ترنم زود بیا من همینجا منتظرمحیرون و سرگردون نگاش میکنم-سروش چرا مسخره بازی در میاری؟معلومه به زور خودش رو نگه داشته تا از خنده منفجر نشهسروش: مسخره بازی چیه؟... مگه نمیخوای بری یه آبی سر و صورتت بزنی-یه ساعته سرکارم گذاشتی؟به آسمون نگاهی میندازه و میگه: هوم... امشب چه هوای خوبیه... ایکاش شب عروسیه ما هم هوا همینطور باشهبا حرص نگام رو ازش میگیرم و به داخل دستشویی میرم... به جز خودم کسی رو داخل نمیبینم... نگاهی به آینه میندازم... چشمام از شدت گریه ی زیاد بدجور پف کردن-چیکارشون کنم؟آرایشی نداشتم که بخواد پخش بشه... اصلا لباس مجلسی هم نمیخواستم بپوشم ولی ماندانا با کلی شوق و ذوق مجبورم کرد و گفت باید بری حال هه رو بگیری... فکر میکردم وقتی بفهمه دارم به عروسه مهسا میام یه دعوا مرافعه ی حسابی راه بندازه اما همه چیز برعکس شد... تازه میخواست مجبورم کنه با مهران برم کل پاساژهای تهران رو زیر و رو کنم ولی وقتی دید حریف نمیشه لباسای دست نخورده ی خودش رو نشونم داد و با هزار تا تهدید و دعوا و کتک مجبور به انتخابم کردبه داخل کیفم نگاهی میندازم هیچ لوازم آرایشی ندارم که بخوام این قیافه ی زار رو باهاش مخفی کنم... به ناچار آبی به صورتم میزنم ولی تغییر چندانی حاصل نمیشهصدای سروش رو میشنومسروش: ترنم چیکار داری میکنی؟... بیا دیگهشونه ای بالا میندازم و میگم: بیخیالمیام بیرون و میگم: بریمسروش نگاهی به من میندازه و میگ: تو که تغییری نکردی-خودت گفتی برو آب به سر و صورتت بزن من هم همین کار رو کردم دیگهبا لحن بامزه ای میگه: خب من به طور غیر مستقیم گفتم برو یه خورده به خودت برس.. یه آرایشی.. یه چیزی... پس این همه مدت اون تو داشتی چیکار میکردی؟-داشتم فکر میکردم بدون داشتن لوازم آرایش چه جوری باید به سر و صورتم برسمچنگی به موهاش میزنه و من رو به کناری میشهسروش: اینجوری هم که نمیشهبا اخم نگاش میکنم و میگم: همش تقصیر توهه... تو عروسی هم دست از سر من بر نمیداریسروش: اینقدر غرغر نکن خانمی... من از زن غرغرو خوشم نمیادااخمام غلیظتر میشن ولی روی لبای سروش لبخندی میشینه و بعد بشکنی میزنهسروش: فهمیدمبا تعجب میگم: چی رو؟سروش: واستا حالا بهت میگمگوشیش رو از جیبش در میاره و بعد از نوشتن چیزی به یه نفر اس ام اس میده-چیکار داری میکنی؟سروش: تا سها هست غم لوازم آرایش رو نداشته باش... آرایشگاه سیار دارهبا بی حوصلگی نگام رو ازش میگیرم که دستش رو جلو میاره و مشغول باز کردن دکمه های مانتوم میشه-سروش داری چه غلطی میکنی؟سروش: تا همین الان هم خیلی دیر کردیم.. دارم سریع مانتوت رو در میارم تا بدم سها با خودش ببره ما هم برگردیم پیش بقیه-اه... سروش.. ولم کن.. خودم در میارمسروش: نمیشه تو کند عمل میکنیمانتوم رو سریع از تن در میاره و چشمش به لباسم میفته... اول لبخندی رو لبش میشینه ولی بعد از چند لحظه کم کم اخماش تو هم میرهبا جدیت میگه: این چه لباسیه که تنت کردی؟نگاهی به لباسم میندازم و میگم: مگه چیه؟
به لباس ساده ای که تنمه نگاه میکنم... یه لباس دکلته بلند که از زیر سینه گشاد میشه... اصلا به خاطر سادگی و راحتیش این لباس رو انتخاب کردم پس چرا باید ب به نظر برسه... بماند که رنگ آبیه خاصش هم خیلی تو چشم بود و من رو جذب این لباس کرد.. ماندانا وقتی انتخابم رو دید کلی غر زد که این چیه؟.. این خیلی سادست و این حرفا ولی آخر هم حریفم نشد و یه شال و کفش ست هم برام جور کردسروش: ترنم با توام؟
-هان؟سروش: این خیلی لختیه... بیا مانتوت رو تنت کن اصلا نمیخواد لباست رو عوض کنیاخمام تو هم میره-خیر سرمون اومدیم تا من لباسم رو عوض کنم بعد از این همه مدت برگردیم بدون اینکه تغییری در ظاهرم ایجاد شده باشه.. به نظر خودت مسخره نیست.. اصلا صبر کن ببینم من چه احمقیم که اینجا واستادم و دارم با ساز تو میرقصم.. تو مگه کیه من میشی که بخوای در مورد لباسم نظر بدیبه مانتوم چنگ میزنم و به شدت اون ر از دستش بیرون میکشم.. میخوام از کنارش رد بشم که بازوم رو میگیره و با اخم میگه: کجا؟-میرم سر میزمونسروش: با این قیافه.. مثله اینکه موضوع آرایش رو فراموش کردیتازه یاد آرایشم میفتم... با حرص وایمیستم و یگه چیزی نمیگمسروش: ترنم....سروش: آخه عزیز دلم این لباس خیلی لختیه-کجاش لختیه... تازه خیلی ساده و پوشیدستبا حرص میگه: آره... کاملا از بالاتنه ی لباس به پوشیدگیش پی بردمبا خونسردی میگم: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنسروش: اتفاقا چون بهم مربوطه دارم دخالت میکنمشالم رو با خشم از سرم میکشهبا نگرانی میگم: چی کار داری میکنی؟... ببین میتونی همین یه ذره آبرو و حیثیتم رو هم به باد بدیسروش با خشم من رو جلوی خودش نگه میداره و موهام رو با دستاش مرتب میکنه-سروش با تو هستمابدون اینکه جوابم رو بده شال رو یه جور خاصی رو سرم میذاره تا هم موهام پوشیده بمونه هم بالاتنه امبا نارضایتی
آره یه دفعه تلخ میشم و با بی رحمی میگم: آره بشین... 4 سال نشستی و هر کسی هر چیزی خواست بارم کرد مگه چی شد؟طاهر: ترنم-واقعا چی شد طاهر؟طاهر: عزیزم... این کارو با خودت نکناشک تو چشام جمع میشه ولی اجازه باریدن رو بهش نمیدمزن سالخورده:تا بوده همین بوده خوباش میرن و بداش میمونندزن اولی: خدا گل چینهزن سالخورده: خونوادش رو نابود کردزن اولی: خدا جای حق نشسته... میبینی که خودش هم نابود شدهآروم میگم: بشین طاهر... خواهش میکنم... در آینده محکومت نمیکنم که تو مهمونی ازم فاع نکردی... نمیخوام در آینده محکوم به حسادت بشم.. همین الانش هم زیادی بار گناه نکرده ام سنگینه... نمیخوام فردا مهسا همه جا جار بزنه ترنم چشم دیدنم رو نداشت و باعث شد عروسیم خراب بشه طاهر با ناراحتی میشینه و سرش رو بین دستاش میگیرهزن اولی: چنین آدمایی رو باید در ملاعام اعدام کنند تا درس و عبرتی بشه برای بقیه ولی خونوادش باز هم اون رو قبول کردنزن سالخورده: میخواستی چیکار کنند؟... چاره ای نداشتن؟... میترسیدن ولش کنند و چند روز بعدش با شکم بالا اومده پیداش بشهچشمم به دستای سیاوش میفته... دستاش میلرزه... چرا دروغ؟... برام لذت بخشه... شاید خودخواهیه ولی با همه ی وجودم دوست دارم اون زنا ادامه بدن تا اینایی که الان دورم نشستن بفهمن با من چیکار کردن؟... تا بفهمن من چهار سال چی کشیدممهران: ترنم... میخوای بریم؟خونسرد میگم: کجا؟مهران: ترنم-مهران اگه برای شماها سخته حرفی نیست ولی من عادت دارم... به این حرفا.. به این تیکه ها.. به این طعنه ها.. به این بی احترامی ها.. از اول گفتم اگه پام رو تو این مهمونی بذارم اینهطاهر: اما حالا که بیگناهیت ثابت شده حق ندارن راجع به تو اینجوری حرف بزنند-کسی که بخواد باورم داشته باشه ها بدون مدرک هم باورم دارهسروش دستم رو بالا میاره و بوسه ی آرومی روش میزنهنگاه یکی از زنا به من میفته و پوزخندی بهم میزنه... من هم در جواب پوزخندش زهرخندی میزنم و نگام رو ازش میگیرممیخوام دستم رو از دستاش بیرون بکشم که اجازه نمیده و میگه: این حرفا حتی ارزش شنیده شدن هم ندارن... این اجازه رو بهت نمیدم که به خاطر این حرفا داغون تر از قبل بشی... هر کی هر چی میخواد بگه من باورت دارم ترنم-دیره آقای راستین... خیلی دیرهخونسردی بیش از اندازه ی سروش برام جای سوال داره... نگاه مهران پر از نگرانیه.. در چشمای سیاوش هم رگه های قرمزی دیده میشه... طاهر هم از شدت عصبانیت داره منفجر میشه اما سروش واقعا آرومه... انگار هیچی نمیشنوه... انگار اصلا براش مهم نیستزن اولی: اینجور که شنیدم شوهرش از اون خرپولا بود اما باز هم چشم و دل دختره دنبل زندگیه این و اون بودزن کم سن و سال: باورم نمیشه... اصلا به قیافه اش نمیخورهزن اولی: تو هنوز خیلی جوونی دختر... هنوز زوده بخوای این آدما رو بشناسیزن کم سن و سال: آخر و عاقبت شوهرش چی شد؟زن اولی: چه میدونم... حتما تا حالا رفته یه زن دیگه گرفته دیگه... انتظار نداشتی که به خاطر یه دختر خراب زندگی و آیندش رو داغون کنهزن سالخورده: من تعجبم از اینه که الهام و امیرعلی چطور راضی به این وصلت شدن.. سروش با جدیت میگه: ترنمنگاش نمیکنم حتی به سیاوش و طاهر و مهران هم دیگه نگاه نمیکنمسروش بلند میشه و مجبورم میکنه که بلند شمبا تعجب نگاش میکنم... بقیه هم با تعجب نگامون میکننداما سروش بی توجه به بقیه دستم رو میکشه و دنبال خودش میبره طاهر: سروش کجا داری میری؟سروش با صدای تقریبا بلندی میگه: دارم خانومم رو همراهی میکنم تا لباسش رو عوض کنه... زود برمیگردیمکم کم لبای طاهر به لبخندی باز میشهطاهر: باشه.. زود بیا.. منتظرتون هستیمبعد از این حرف از جاش بلند میشه.. نگاه های اون زنها و آدمای اطرافمون پر از تعجب میشه.. خیلی از اطرافیانمون از فامیلای خودم هستن... نمیدونم تا چه حد از موضوع اطلاع دارنچشمم به سیاوش میفته تو نگاهش خوشحالی و آرامش برگشته رو احساس میکنمطاهر بدون توجه به من بدون عصبانیت چند دقیقه قبل به سمت میز اون خانوما حرکت میکنه با تعجب به رفتار سروش و طاهر نگاه میکنم اما سروش اجازه تعجب بیشتر رو بهم نمیده و من رو دنبال خودش میکشه.. حتی اونقدر فرصت نمیکنم که بفهمم طاهر چرا به سمت میز اون خانوما رفت.. برای یه لحظه که به عقب برمیگردم طاهر رو با قیافه ی خشن میبینم که داره یه چیزایی رو به اون زنا میگه و اون زنا هم با شرمندگی سرشون رو پایین انداختن
پیش فرضسروش: حواست به جلوت باشه... دلم نمیخواد فکرت رو درگیر حرفای خاله زنکیه این و اون بکنی میخوام یه اعترافی به خودم کنم... اعتراف میکنم که خیلی ضعیفم... خیلی... دلم هوای برگشتن رو کرده... برگردم پیش سروش و اون آروم من رو تو آغوشش بگیره... بعد تمام دقیقه ها و ثانیه ها از حرکت واستادن و ساعتها موهام نوازش بشن ولی نه با هر دستی فقط با دست سروش... بعضی وقتا میترسم کم بیارم... میترسم قید همه چیز رو بزنم و با خودخواهیه تموم سروش رو مال خودم کنمسروش: از این جلوتر نمیتونم بیام... برو لباست رو تو اون اتاقه عوض کن من همینجا منتظرتمگنگ نگاش میکنمسروش: ترنم با توام؟-سروش؟لبخند مهربونی میزنه و آروم میگه: جانمدست خودم نیست... اشک تو چشمام جمع میشه... عاشق این جانم گفتناش هستم... دارم تو آتیش عشقش میسوزم و حتی نمیتونم تظاهر به قوی بودن کنم... خوش به حال همه ی دخترای دنیا که میتونند حداقل برای حفظ غرورشون سرد باشن ولی من نمیتونمدوباره با بغض میگم: سروش؟سعی میکنه صداش نلرزه ولی لرزش صداش رو حس میکنم: جانم عشقم؟!قطره های اشک از چشمام سرازیر میشنسروش: جانم خانومم؟به زحمت میگم: میشه بری؟... میشه ازم دور بشی؟... به اندازه ی همه نیا ازم دور بشیفقط نگام میکنه... غمگین.. با بغض...-میشه بری دنبال زندگیت؟من رو به یه گوشه ی خلوت میبره و دستام رو محکم تو دستش میگیره... انگار میترسه فرار کنمسروش: نه... نمیشه-دارم کم میارم سروشاشکام روی دستاش فرود میان ولی اون نگاش به چشمای منهسروش: من هستم... نمیذارم کم بیاری خانومملرزشش صداش.. حرفای نگفته شده ی نگاش... غم تک تک اعضای صورتش به آتیشم میکشه-همین بودنته که باعث میشه کم بیارم ناخواسته ته جمله ام میگم: آقاییچشماش رو میبنده.. دستام رو محکمتر از قبل فشار میده و رو قلبش میذارهسروش: میبینی.. با تموم شرمندگیش باز هم میتپه.. این تپش ها فقط به خاطر توهه ترنمم.. تنها دلیل بودنم... با من این کار رو نکن.. جونم رو لخواه ولی از رفتن حرفی نزن... نرو و نخواه که برم-سخته سروش... سخته... هیچوقت فکر نمیکردم این همه سخت باشهچشماش رو باز میکنه و غمگین میگه: چی خانومم؟... چی داره اذیتت میکنه؟-همه چی؟... همه چی سخته.... نفس کشیدن هم این روزا سخته... برو سروش... بذار با درد خودم بمیرمسروش: نگو عشقم... نمیتونم ترنم... ازم نخواه-دارم از پا درمیارمسروش: خودم پشتت میشم.. خودم همراهت میشم.. خودم تکیه گاهت میشمسرم رو با استیصال تکون میدمو میگم: چرا نمیفهمی سروش این حمایتت داره من رو به مرز جنون میرسونه... ازم حمایت نکن.. تکیه گاهم نباش.. به خدا من به تنهاییهای خودم عادت کردم.. من رو وابسته ی محبت زودگذرت نکنسروش: زودگر نیست ترنمبه شدت تکونم میده و میگه: این محبتهای من زودگذر نیستن... چرا نمیفهمی؟-دل من هم بازیچه نیست سروش... تو چرا نمیفهمی؟... تو چرا نمیفهمی با رفتن دیروزت فرصت برگشت امروز رو از دست دادی.. چرا نمیخوای بفهمی؟با ناله ادامه میدم: میبینی سروش همه ی حرفامون به نفهمیدنامون ختم میشن... انگار تنها نقطه ی مشترک بین من و تو همین نفهمیدنا هستن... تو هر جمله ی ما یه نفهمیدن جا خشک کرده.. من تو رو نمیفهمم تو من رو نمیفهمی... ما همدیگه رو نمیفهمیم.. چون عوض شدیم.. به تو کار ندارم... خودم رو میگم.. نگاه کن... من کیه ام سروش؟... من کیه ام؟... همون ترنممسروش:نمیدونم.. نمیدونم همون هستی یا نه فقط میدونم مال منی.. فرقی نمیکنه همون باشی یا نه همین که تو ترنم منی کافیه-نیستم سروش... ببین دیگه نمیخندم... دیگه مثل گذشته ها نمیخندم... دیگه تو رو هم نمیخندونم... دیگه لبخندی رو لبم نمیاد... دیگه لبخندی به لبت نمیارم... دیگه آرزویی هم ندارم... آرزوهای تو رو هم ازت گرفتم.. هر چند ناخواسته بود ولی گرفتم... نگاه کن سروش... میبینی... دیگه ترنم تو نیستم... دیگه من ترنم هیچ کس نیستم... اصلا دیگه ترنم سابق نیستم... الان فقط یه جنازه ی متحرکم... که تنها همدمم اشکام هستن که خندیدنام ثانیه ای هستن که لبخند زدنام تصنعی هستن... محکم بغلم میکنه و کنار گوشم مدام زمزمه میکنه: تو هر چی هستی میخوامت... اصلا ترنم گذشته نباش.. نخند.. لبخن نزن.. گریه کن.. باهام دعوا بگیر.. نذار بهت نزدیک بشم ولی باش... ترنم فقط ازت میخوام تو زندگیم باشی..از شدت گریه به نفس نفس افتادم... به لباسش چنگ میزنم و اجازه میدم اشکام لباسش رو خیس کنند... عاشق بوی عطرش هستم... نفسای عمیق میکشم و بوی عطرش رو با همه ی وجودم به داخل ریه ام میفرستمبه سختی میگم: این بودن داره ذره ذره آبم میکنهسروش: نمیذارم تحلیل بری... حتی نمیذارم یه دونه مو از سرت کم بشهآروم من رو به دیوار میچسبونه و سرم رو از سینه اش جدا میکنه... تازه یاد موقعیت نه چندان خوبم میفتم و با ترس به اطراف نگاه میکنم که کسی من رو تو این وضع ندیده باشهبا دست صورتم رو به سمت خودش میچرخونه و تو چشمام خیره میشهسروش: نترس عشقم... حواسم به همه چیز هستآب دهنم رو قورت میدم و با صدای گرفته ای میگم: بهتره دیگه بریمسروش: هیس... آروم باش خانومم.. هیچکس این اطراف نمیاد-سروشسروش: جانم قشنگم.. جانم مایه ی افتخارم... جانم همه ی وجودمدستش رو آروم روی سینه ام میذاره و میگه: آخ ترنم تپشهای قلبت بهم زندگیه دوباره میدن... اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم که میتونم شونه به شونه ی تو راه برم و به هیچکس جواب پس ندممیخوام ازش فاصله بگیرم ولی اجازه نمیده.. ضربان قلبم بالاتر میره و اون آرومتر از قبل زمزمه میکنه: اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم وقتی نگاه خیلیا رو خیره به خودمون میبینماشکام همین جور جاری هستن و اون همینجور ادامه میده: اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم که میتونم ازت حمایت کنم و تو دهن خیلیا بکوبمدهنم رو باز میکنم.. میخوام چیزی بگم ولی حس میکنم ذهنم خالیه خالیهسروش: پس حرف از رفتن نزن خانومی... ولت نمیکنم.. هر جا بری باهاتم.. تا آخر دنیا... تو مایه ی افتخار منی... تپش های قلبت تنها بهونه ی برای نفس کشیدنمه... وقتی ضربان قلبت با این حرفام بالا میره دلم میخواد با صدای بلند دا بزنم و بگم خدایا شکرت... خدایا شکرت که با اون همه اشتباه هنوز دل عشقم رو پر از نفرت نکردیسرشو روی شونه ام میذاره و میگه: چهار سال بود که دیگه نتونسته بودم به خودم افتخار کنم... دیگه نتونسته بودم بخندم.. دیگه نتونسته بودم لبخند بزنم... دیگه نتونسته بودم آرزو کن ولی با وجود تو من دوباره همه ی اینا رو تجربه کردم.. میبینی ترنم تو برای من همیشه ترنمی... اگ امروز لبخند نمیزنی دلیلش اینه که منه خودخواه ازت اون لبخندا و خندیدنا رو گرفتیم.. الان میخوام دوباره همه ی اون چیزای خوب رو بهت برگردونم... میدونم که میتونم... با همه ی سختیش میتونم و این کار رو میکنم
-سروشسروش: هیس...فقط گوش بده.. وقتی تو تونستی همه اون شادیها رو بهم برگردونی پس چرا من نتونمفقط خدا میدونه تک تک حرفای سروش چه به روز من میارن و چه جوری دلم رو زیر و رو میکنند... خودداری برام در حد مرگ سخته و نمیدونم چیکار دارم میکنم... از شدت بغض و گریه لبام به شدت میلرزنآروم دستش رو بالا میاره و آروم چشما و بعد گونه هام و در آخر لبهام رو لمس میکنهسروش: نبینم غم نگاهت رو قشنگم....شالم رو روی سرم مرتب میکنه... درست رفتارش مثل باباهای مهربونه...گفتم بابا یاد بابام افتاد.. یعنی واقعا لایق این اسمه؟سروش موهام رو کاملا زیر شال میفرسته و بعد اشکام رو پاک میکنهسروش: این چشما نباید دیگه خیس بشن خانومی... دیگه حق نداری اشک بریزیحتی قدرت جواب دادن رو هم ندارمآروم صورتش رو به صورتم نزدیکتر میکنه... میخوام یه قدم به عقب برم که متوجه میشم به دیوار چسبیدم-سروش نهبا چشای بسته لحظه ای بین راه متوقف میشه ولی در نهایت به گوشه ی لبم بوسه ی کوتاهی میزنهبعد از چند لحظه مکث آروم ازم جدا میشه و میگه: از امروز تا آخر دنیا فقط و فقط مال خودمیحس میکنم تو آسمونا سیر میکنم اما این حس رو دوست ندارم... خدایا من این رابطه رو نمیخوام... من تحمل یه شکست دوباره رو ندارم... وقتی بهم محبت میکنه برام سخته مقاومت کردن منی که سالها از محبتش محروم بودم الان با ره ای محبت ناخواسته تسلیم میشم ... انگار متوجه ی حال و روز خرابم میشه چون یه خورده ازم فاصله میگیره و با شیطنت میگه: خب دیگه وقت رفتنه.. بیشتر از این بمونیم ممکنه لو بریم.. بقیش بمونه واسه ی فردا که اومدی تو شرکتحس میکنم یه خورده قلبم آروم گرفته.. ولی هنوز ناآرومی و هیجان رو تو وجودم احساس میکنم.. چشم غره ای بهش میرم که باعث خندش میشهسروش: خب حالا بهتره بریم تا خانوم خانومای خودم اول یه آبی به دست و صورتش بزنه و بعد لباسش رو عوض کنه... البته اگه دوست داشتی من خودم همینجا لباست رو عوض میکنماحرصم میگیره اتفاقات چند دقیقه پیش رو برای چند لحظه از یاد میبرم و میگم: خیلی پرروییسروش: چه عجب.. بالاخره خانوم کوچولوی من زبون باز کرد..پررویی چیه گلم؟... من فقط میخوام کار تو راحت کنمفقط چپ چپ نگاش میکنم که اصلا به روی خودش نمیاره و اطراف رو با دقت نگاه میکنهسروش: آخه این خراب شده هم جاست که اینا واسه عروسیشون انتخاب کردنبا تعجب میگم: مگه چشه؟.. جا به این خوبییه لحظه مستقیم نگام میکنهبا صدایی که به شدت میلرزه زمزمه میگه: ترنمآروم خم میشه و سرمو میبوسهمعلومه رفتاراش کاملا غیرارادیه با لحن غمگینی میگه: چه مظلوم شدی... بعضی وقتا حس میکنم اصلا نمیشناسمتپوزخندی بهش میزنم و ناخودآگاه میگم: من که میگم هر دومون عوض شدیم تو هم بهتره بری دنبال زندگیت ترنم سابقت خیلی وقته قربانیه رفتارای ناجوانمردانه ی شماها شدهبا اخم وسط حرفم میپره و بدون توجه به جمله ی من میگه: چیه کوچولو... قیافتو خبیث نکنا.. اصلا اون دختره ی بدعنق و شیطون گذشته چی بود.. همش اذیتم میکرد و حرصمو در میاورد... الان خیلی هم به نفع من شد... تازه دیگه از اون بلاها ملاهای رنگاورنگ هم خبری نیست... میبینی اینجوری چقدر برام بهتر شده؟... مگه دیوونه ام خودم رو به دردسر بندازمابرویی بالا میندازه و غرغرکنان میگه: خدایا دارم دیوونه میشم یه دستشویی اینجا پیدا نمیشه.. بعد تو بگو جا به این خوبی... حالا همه منتظر ما هستن ما داریم دنبال دستشویی میگردیم-چرا دستشویی؟سروش نگاهی به من میندازه و میگه: ترنم تو حالت خوبه؟سرمو متعجب تکون میدمسروش ابرویی بالا میندازه و میگه: خب مردم میرن دستشویی چیکار کنند؟با بی حوصگی میگم: خب اگه میخواستی بری دستشویی منو چرا دنبال خودت کشوندیسروش با مسخرگی میگه: گفتم تو رو هم ببرم تا آخر شب دستشوویی لازم نشیبا حرص میگم: سروشسروش:هوممم.... برای عروسیه خودمون...........-من با تو ازدواج نمیکنمسروش:چرا میکنی... چی داشتم میگفتم؟-سروش داری عصبانیم میکنیاسروش:آها... داشتم میگفتم عروسیه خودمون رو تو این جور خرابه ها که نمیگیرم... باید به فکر یه باغ بزرگتر باشم.. لباس عروست رو هم از اون ور آب سفارش میدمترنم: دیوونه
چونه اش رو میخارونه و میگه: راستی دوست داری لباس عروست چی شکلی باشه؟-من اصلا نمیخوام زنت بشم... لباس عروس دیگه چه کوفتیهسروش: حالا که تعارف میکنی به سلیقه ی خود سفارش میدم... هوم؟... نظرت چیه؟-تو مریضیسروش: چقدر صفتای خوب خوب به من نسبت میدی.. ادامه بده گلم.. همینجور ادامه بده-خدایا دارم دیوونه میشم... منه بدبخت رو از دست این دیوونه نجاتم بدهسروش: ایول.. پیدا کردم-چی رو؟سروش: دستشویی روپوزخندی میزنم و میگم: به سلامتیمن رو به سمت دستشویی بانوان میفرسته و میگه: ترنم زود بیا من همینجا منتظرمحیرون و سرگردون نگاش میکنم-سروش چرا مسخره بازی در میاری؟معلومه به زور خودش رو نگه داشته تا از خنده منفجر نشهسروش: مسخره بازی چیه؟... مگه نمیخوای بری یه آبی سر و صورتت بزنی-یه ساعته سرکارم گذاشتی؟به آسمون نگاهی میندازه و میگه: هوم... امشب چه هوای خوبیه... ایکاش شب عروسیه ما هم هوا همینطور باشهبا حرص نگام رو ازش میگیرم و به داخل دستشویی میرم... به جز خودم کسی رو داخل نمیبینم... نگاهی به آینه میندازم... چشمام از شدت گریه ی زیاد بدجور پف کردن-چیکارشون کنم؟آرایشی نداشتم که بخواد پخش بشه... اصلا لباس مجلسی هم نمیخواستم بپوشم ولی ماندانا با کلی شوق و ذوق مجبورم کرد و گفت باید بری حال هه رو بگیری... فکر میکردم وقتی بفهمه دارم به عروسه مهسا میام یه دعوا مرافعه ی حسابی راه بندازه اما همه چیز برعکس شد... تازه میخواست مجبورم کنه با مهران برم کل پاساژهای تهران رو زیر و رو کنم ولی وقتی دید حریف نمیشه لباسای دست نخورده ی خودش رو نشونم داد و با هزار تا تهدید و دعوا و کتک مجبور به انتخابم کردبه داخل کیفم نگاهی میندازم هیچ لوازم آرایشی ندارم که بخوام این قیافه ی زار رو باهاش مخفی کنم... به ناچار آبی به صورتم میزنم ولی تغییر چندانی حاصل نمیشهصدای سروش رو میشنومسروش: ترنم چیکار داری میکنی؟... بیا دیگهشونه ای بالا میندازم و میگم: بیخیالمیام بیرون و میگم: بریمسروش نگاهی به من میندازه و میگ: تو که تغییری نکردی-خودت گفتی برو آب به سر و صورتت بزن من هم همین کار رو کردم دیگهبا لحن بامزه ای میگه: خب من به طور غیر مستقیم گفتم برو یه خورده به خودت برس.. یه آرایشی.. یه چیزی... پس این همه مدت اون تو داشتی چیکار میکردی؟-داشتم فکر میکردم بدون داشتن لوازم آرایش چه جوری باید به سر و صورتم برسمچنگی به موهاش میزنه و من رو به کناری میشهسروش: اینجوری هم که نمیشهبا اخم نگاش میکنم و میگم: همش تقصیر توهه... تو عروسی هم دست از سر من بر نمیداریسروش: اینقدر غرغر نکن خانمی... من از زن غرغرو خوشم نمیادااخمام غلیظتر میشن ولی روی لبای سروش لبخندی میشینه و بعد بشکنی میزنهسروش: فهمیدمبا تعجب میگم: چی رو؟سروش: واستا حالا بهت میگمگوشیش رو از جیبش در میاره و بعد از نوشتن چیزی به یه نفر اس ام اس میده-چیکار داری میکنی؟سروش: تا سها هست غم لوازم آرایش رو نداشته باش... آرایشگاه سیار دارهبا بی حوصلگی نگام رو ازش میگیرم که دستش رو جلو میاره و مشغول باز کردن دکمه های مانتوم میشه-سروش داری چه غلطی میکنی؟سروش: تا همین الان هم خیلی دیر کردیم.. دارم سریع مانتوت رو در میارم تا بدم سها با خودش ببره ما هم برگردیم پیش بقیه-اه... سروش.. ولم کن.. خودم در میارمسروش: نمیشه تو کند عمل میکنیمانتوم رو سریع از تن در میاره و چشمش به لباسم میفته... اول لبخندی رو لبش میشینه ولی بعد از چند لحظه کم کم اخماش تو هم میرهبا جدیت میگه: این چه لباسیه که تنت کردی؟نگاهی به لباسم میندازم و میگم: مگه چیه؟
به لباس ساده ای که تنمه نگاه میکنم... یه لباس دکلته بلند که از زیر سینه گشاد میشه... اصلا به خاطر سادگی و راحتیش این لباس رو انتخاب کردم پس چرا باید ب به نظر برسه... بماند که رنگ آبیه خاصش هم خیلی تو چشم بود و من رو جذب این لباس کرد.. ماندانا وقتی انتخابم رو دید کلی غر زد که این چیه؟.. این خیلی سادست و این حرفا ولی آخر هم حریفم نشد و یه شال و کفش ست هم برام جور کردسروش: ترنم با توام؟
-هان؟سروش: این خیلی لختیه... بیا مانتوت رو تنت کن اصلا نمیخواد لباست رو عوض کنیاخمام تو هم میره-خیر سرمون اومدیم تا من لباسم رو عوض کنم بعد از این همه مدت برگردیم بدون اینکه تغییری در ظاهرم ایجاد شده باشه.. به نظر خودت مسخره نیست.. اصلا صبر کن ببینم من چه احمقیم که اینجا واستادم و دارم با ساز تو میرقصم.. تو مگه کیه من میشی که بخوای در مورد لباسم نظر بدیبه مانتوم چنگ میزنم و به شدت اون ر از دستش بیرون میکشم.. میخوام از کنارش رد بشم که بازوم رو میگیره و با اخم میگه: کجا؟-میرم سر میزمونسروش: با این قیافه.. مثله اینکه موضوع آرایش رو فراموش کردیتازه یاد آرایشم میفتم... با حرص وایمیستم و یگه چیزی نمیگمسروش: ترنم....سروش: آخه عزیز دلم این لباس خیلی لختیه-کجاش لختیه... تازه خیلی ساده و پوشیدستبا حرص میگه: آره... کاملا از بالاتنه ی لباس به پوشیدگیش پی بردمبا خونسردی میگم: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنسروش: اتفاقا چون بهم مربوطه دارم دخالت میکنمشالم رو با خشم از سرم میکشهبا نگرانی میگم: چی کار داری میکنی؟... ببین میتونی همین یه ذره آبرو و حیثیتم رو هم به باد بدیسروش با خشم من رو جلوی خودش نگه میداره و موهام رو با دستاش مرتب میکنه-سروش با تو هستمابدون اینکه جوابم رو بده شال رو یه جور خاصی رو سرم میذاره تا هم موهام پوشیده بمونه هم بالاتنه امبا نارضایتی


