مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
  [ مشاوره فردی] ] چطوری زندگیمو حفظ کنم جدا ... Rose محمدی پور مشاوره خانواده و ازدواج
  لیست لوازم مورد نیاز برای اتاق خواب عروس و دا... zizi_mg سایت_سوربان بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
906
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9482
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
UNKGarnet امروز
Jcicucfufuf دیروز
09125314583 ۳-۲۳
نیما_صادقی ۳-۱۷
Pepko_Akrapovik ۳-۱۱
atisalimi ۳-۷
conexbaron ۳-۶
asra_mehrabi ۳-۴

افشای تله جمعیت! | ویترین | طراحی و دوخت لباس | شاه دزد
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 10 11 12 13 14 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#111
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۳ صبح
خواهرشزن اولی: واقعا بیچاره خواهرش... بدبخت نتونست دووم بیاره آخر هم خودکشی کردزن کم سن و سال: وای... خدا لعنتش کنهطاهر از جاش بلند میشه که مهران میگه: طاهر... مثله اینکه یادت رفته امشب عروسیه دخترخالته.. دعوا راه ننداززنا از بس مشغول غیبت و پشت سرگویی هستن که اصلا متوجه ی بلند شدن طاهر هم نمیشنطاهر: عروسیه که باشه... یعنی بشینم هر کسی هر چیزی خواست بار خواهرم کنهتلخ میشم
آره یه دفعه تلخ میشم و با بی رحمی میگم: آره بشین... 4 سال نشستی و هر کسی هر چیزی خواست بارم کرد مگه چی شد؟طاهر: ترنم-واقعا چی شد طاهر؟طاهر: عزیزم... این کارو با خودت نکناشک تو چشام جمع میشه ولی اجازه باریدن رو بهش نمیدمزن سالخورده:تا بوده همین بوده خوباش میرن و بداش میمونندزن اولی: خدا گل چینهزن سالخورده: خونوادش رو نابود کردزن اولی: خدا جای حق نشسته... میبینی که خودش هم نابود شدهآروم میگم: بشین طاهر... خواهش میکنم... در آینده محکومت نمیکنم که تو مهمونی ازم فاع نکردی... نمیخوام در آینده محکوم به حسادت بشم.. همین الانش هم زیادی بار گناه نکرده ام سنگینه... نمیخوام فردا مهسا همه جا جار بزنه ترنم چشم دیدنم رو نداشت و باعث شد عروسیم خراب بشه طاهر با ناراحتی میشینه و سرش رو بین دستاش میگیرهزن اولی: چنین آدمایی رو باید در ملاعام اعدام کنند تا درس و عبرتی بشه برای بقیه ولی خونوادش باز هم اون رو قبول کردنزن سالخورده: میخواستی چیکار کنند؟... چاره ای نداشتن؟... میترسیدن ولش کنند و چند روز بعدش با شکم بالا اومده پیداش بشهچشمم به دستای سیاوش میفته... دستاش میلرزه... چرا دروغ؟... برام لذت بخشه... شاید خودخواهیه ولی با همه ی وجودم دوست دارم اون زنا ادامه بدن تا اینایی که الان دورم نشستن بفهمن با من چیکار کردن؟... تا بفهمن من چهار سال چی کشیدممهران: ترنم... میخوای بریم؟خونسرد میگم: کجا؟مهران: ترنم-مهران اگه برای شماها سخته حرفی نیست ولی من عادت دارم... به این حرفا.. به این تیکه ها.. به این طعنه ها.. به این بی احترامی ها.. از اول گفتم اگه پام رو تو این مهمونی بذارم اینهطاهر: اما حالا که بیگناهیت ثابت شده حق ندارن راجع به تو اینجوری حرف بزنند-کسی که بخواد باورم داشته باشه ها بدون مدرک هم باورم دارهسروش دستم رو بالا میاره و بوسه ی آرومی روش میزنهنگاه یکی از زنا به من میفته و پوزخندی بهم میزنه... من هم در جواب پوزخندش زهرخندی میزنم و نگام رو ازش میگیرممیخوام دستم رو از دستاش بیرون بکشم که اجازه نمیده و میگه: این حرفا حتی ارزش شنیده شدن هم ندارن... این اجازه رو بهت نمیدم که به خاطر این حرفا داغون تر از قبل بشی... هر کی هر چی میخواد بگه من باورت دارم ترنم-دیره آقای راستین... خیلی دیرهخونسردی بیش از اندازه ی سروش برام جای سوال داره... نگاه مهران پر از نگرانیه.. در چشمای سیاوش هم رگه های قرمزی دیده میشه... طاهر هم از شدت عصبانیت داره منفجر میشه اما سروش واقعا آرومه... انگار هیچی نمیشنوه... انگار اصلا براش مهم نیستزن اولی: اینجور که شنیدم شوهرش از اون خرپولا بود اما باز هم چشم و دل دختره دنبل زندگیه این و اون بودزن کم سن و سال: باورم نمیشه... اصلا به قیافه اش نمیخورهزن اولی: تو هنوز خیلی جوونی دختر... هنوز زوده بخوای این آدما رو بشناسیزن کم سن و سال: آخر و عاقبت شوهرش چی شد؟زن اولی: چه میدونم... حتما تا حالا رفته یه زن دیگه گرفته دیگه... انتظار نداشتی که به خاطر یه دختر خراب زندگی و آیندش رو داغون کنهزن سالخورده: من تعجبم از اینه که الهام و امیرعلی چطور راضی به این وصلت شدن.. سروش با جدیت میگه: ترنمنگاش نمیکنم حتی به سیاوش و طاهر و مهران هم دیگه نگاه نمیکنمسروش بلند میشه و مجبورم میکنه که بلند شمبا تعجب نگاش میکنم... بقیه هم با تعجب نگامون میکننداما سروش بی توجه به بقیه دستم رو میکشه و دنبال خودش میبره طاهر: سروش کجا داری میری؟سروش با صدای تقریبا بلندی میگه: دارم خانومم رو همراهی میکنم تا لباسش رو عوض کنه... زود برمیگردیمکم کم لبای طاهر به لبخندی باز میشهطاهر: باشه.. زود بیا.. منتظرتون هستیمبعد از این حرف از جاش بلند میشه.. نگاه های اون زنها و آدمای اطرافمون پر از تعجب میشه.. خیلی از اطرافیانمون از فامیلای خودم هستن... نمیدونم تا چه حد از موضوع اطلاع دارنچشمم به سیاوش میفته تو نگاهش خوشحالی و آرامش برگشته رو احساس میکنمطاهر بدون توجه به من بدون عصبانیت چند دقیقه قبل به سمت میز اون خانوما حرکت میکنه با تعجب به رفتار سروش و طاهر نگاه میکنم اما سروش اجازه تعجب بیشتر رو بهم نمیده و من رو دنبال خودش میکشه.. حتی اونقدر فرصت نمیکنم که بفهمم طاهر چرا به سمت میز اون خانوما رفت.. برای یه لحظه که به عقب برمیگردم طاهر رو با قیافه ی خشن میبینم که داره یه چیزایی رو به اون زنا میگه و اون زنا هم با شرمندگی سرشون رو پایین انداختن
پیش فرضسروش: حواست به جلوت باشه... دلم نمیخواد فکرت رو درگیر حرفای خاله زنکیه این و اون بکنی میخوام یه اعترافی به خودم کنم... اعتراف میکنم که خیلی ضعیفم... خیلی... دلم هوای برگشتن رو کرده... برگردم پیش سروش و اون آروم من رو تو آغوشش بگیره... بعد تمام دقیقه ها و ثانیه ها از حرکت واستادن و ساعتها موهام نوازش بشن ولی نه با هر دستی فقط با دست سروش... بعضی وقتا میترسم کم بیارم... میترسم قید همه چیز رو بزنم و با خودخواهیه تموم سروش رو مال خودم کنمسروش: از این جلوتر نمیتونم بیام... برو لباست رو تو اون اتاقه عوض کن من همینجا منتظرتمگنگ نگاش میکنمسروش: ترنم با توام؟-سروش؟لبخند مهربونی میزنه و آروم میگه: جانمدست خودم نیست... اشک تو چشمام جمع میشه... عاشق این جانم گفتناش هستم... دارم تو آتیش عشقش میسوزم و حتی نمیتونم تظاهر به قوی بودن کنم... خوش به حال همه ی دخترای دنیا که میتونند حداقل برای حفظ غرورشون سرد باشن ولی من نمیتونمدوباره با بغض میگم: سروش؟سعی میکنه صداش نلرزه ولی لرزش صداش رو حس میکنم: جانم عشقم؟!قطره های اشک از چشمام سرازیر میشنسروش: جانم خانومم؟به زحمت میگم: میشه بری؟... میشه ازم دور بشی؟... به اندازه ی همه نیا ازم دور بشیفقط نگام میکنه... غمگین.. با بغض...-میشه بری دنبال زندگیت؟من رو به یه گوشه ی خلوت میبره و دستام رو محکم تو دستش میگیره... انگار میترسه فرار کنمسروش: نه... نمیشه-دارم کم میارم سروشاشکام روی دستاش فرود میان ولی اون نگاش به چشمای منهسروش: من هستم... نمیذارم کم بیاری خانومملرزشش صداش.. حرفای نگفته شده ی نگاش... غم تک تک اعضای صورتش به آتیشم میکشه-همین بودنته که باعث میشه کم بیارم ناخواسته ته جمله ام میگم: آقاییچشماش رو میبنده.. دستام رو محکمتر از قبل فشار میده و رو قلبش میذارهسروش: میبینی.. با تموم شرمندگیش باز هم میتپه.. این تپش ها فقط به خاطر توهه ترنمم.. تنها دلیل بودنم... با من این کار رو نکن.. جونم رو لخواه ولی از رفتن حرفی نزن... نرو و نخواه که برم-سخته سروش... سخته... هیچوقت فکر نمیکردم این همه سخت باشهچشماش رو باز میکنه و غمگین میگه: چی خانومم؟... چی داره اذیتت میکنه؟-همه چی؟... همه چی سخته.... نفس کشیدن هم این روزا سخته... برو سروش... بذار با درد خودم بمیرمسروش: نگو عشقم... نمیتونم ترنم... ازم نخواه-دارم از پا درمیارمسروش: خودم پشتت میشم.. خودم همراهت میشم.. خودم تکیه گاهت میشمسرم رو با استیصال تکون میدمو میگم: چرا نمیفهمی سروش این حمایتت داره من رو به مرز جنون میرسونه... ازم حمایت نکن.. تکیه گاهم نباش.. به خدا من به تنهاییهای خودم عادت کردم.. من رو وابسته ی محبت زودگذرت نکنسروش: زودگر نیست ترنمبه شدت تکونم میده و میگه: این محبتهای من زودگذر نیستن... چرا نمیفهمی؟-دل من هم بازیچه نیست سروش... تو چرا نمیفهمی؟... تو چرا نمیفهمی با رفتن دیروزت فرصت برگشت امروز رو از دست دادی.. چرا نمیخوای بفهمی؟با ناله ادامه میدم: میبینی سروش همه ی حرفامون به نفهمیدنامون ختم میشن... انگار تنها نقطه ی مشترک بین من و تو همین نفهمیدنا هستن... تو هر جمله ی ما یه نفهمیدن جا خشک کرده.. من تو رو نمیفهمم تو من رو نمیفهمی... ما همدیگه رو نمیفهمیم.. چون عوض شدیم.. به تو کار ندارم... خودم رو میگم.. نگاه کن... من کیه ام سروش؟... من کیه ام؟... همون ترنممسروش:نمیدونم.. نمیدونم همون هستی یا نه فقط میدونم مال منی.. فرقی نمیکنه همون باشی یا نه همین که تو ترنم منی کافیه-نیستم سروش... ببین دیگه نمیخندم... دیگه مثل گذشته ها نمیخندم... دیگه تو رو هم نمیخندونم... دیگه لبخندی رو لبم نمیاد... دیگه لبخندی به لبت نمیارم... دیگه آرزویی هم ندارم... آرزوهای تو رو هم ازت گرفتم.. هر چند ناخواسته بود ولی گرفتم... نگاه کن سروش... میبینی... دیگه ترنم تو نیستم... دیگه من ترنم هیچ کس نیستم... اصلا دیگه ترنم سابق نیستم... الان فقط یه جنازه ی متحرکم... که تنها همدمم اشکام هستن که خندیدنام ثانیه ای هستن که لبخند زدنام تصنعی هستن... محکم بغلم میکنه و کنار گوشم مدام زمزمه میکنه: تو هر چی هستی میخوامت... اصلا ترنم گذشته نباش.. نخند.. لبخن نزن.. گریه کن.. باهام دعوا بگیر.. نذار بهت نزدیک بشم ولی باش... ترنم فقط ازت میخوام تو زندگیم باشی..از شدت گریه به نفس نفس افتادم... به لباسش چنگ میزنم و اجازه میدم اشکام لباسش رو خیس کنند... عاشق بوی عطرش هستم... نفسای عمیق میکشم و بوی عطرش رو با همه ی وجودم به داخل ریه ام میفرستمبه سختی میگم: این بودن داره ذره ذره آبم میکنهسروش: نمیذارم تحلیل بری... حتی نمیذارم یه دونه مو از سرت کم بشهآروم من رو به دیوار میچسبونه و سرم رو از سینه اش جدا میکنه... تازه یاد موقعیت نه چندان خوبم میفتم و با ترس به اطراف نگاه میکنم که کسی من رو تو این وضع ندیده باشهبا دست صورتم رو به سمت خودش میچرخونه و تو چشمام خیره میشهسروش: نترس عشقم... حواسم به همه چیز هستآب دهنم رو قورت میدم و با صدای گرفته ای میگم: بهتره دیگه بریمسروش: هیس... آروم باش خانومم.. هیچکس این اطراف نمیاد-سروشسروش: جانم قشنگم.. جانم مایه ی افتخارم... جانم همه ی وجودمدستش رو آروم روی سینه ام میذاره و میگه: آخ ترنم تپشهای قلبت بهم زندگیه دوباره میدن... اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم که میتونم شونه به شونه ی تو راه برم و به هیچکس جواب پس ندممیخوام ازش فاصله بگیرم ولی اجازه نمیده.. ضربان قلبم بالاتر میره و اون آرومتر از قبل زمزمه میکنه: اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم وقتی نگاه خیلیا رو خیره به خودمون میبینماشکام همین جور جاری هستن و اون همینجور ادامه میده: اگه بدونی چقدر به خودم افتخار میکنم که میتونم ازت حمایت کنم و تو دهن خیلیا بکوبمدهنم رو باز میکنم.. میخوام چیزی بگم ولی حس میکنم ذهنم خالیه خالیهسروش: پس حرف از رفتن نزن خانومی... ولت نمیکنم.. هر جا بری باهاتم.. تا آخر دنیا... تو مایه ی افتخار منی... تپش های قلبت تنها بهونه ی برای نفس کشیدنمه... وقتی ضربان قلبت با این حرفام بالا میره دلم میخواد با صدای بلند دا بزنم و بگم خدایا شکرت... خدایا شکرت که با اون همه اشتباه هنوز دل عشقم رو پر از نفرت نکردیسرشو روی شونه ام میذاره و میگه: چهار سال بود که دیگه نتونسته بودم به خودم افتخار کنم... دیگه نتونسته بودم بخندم.. دیگه نتونسته بودم لبخند بزنم... دیگه نتونسته بودم آرزو کن ولی با وجود تو من دوباره همه ی اینا رو تجربه کردم.. میبینی ترنم تو برای من همیشه ترنمی... اگ امروز لبخند نمیزنی دلیلش اینه که منه خودخواه ازت اون لبخندا و خندیدنا رو گرفتیم.. الان میخوام دوباره همه ی اون چیزای خوب رو بهت برگردونم... میدونم که میتونم... با همه ی سختیش میتونم و این کار رو میکنم
-سروشسروش: هیس...فقط گوش بده.. وقتی تو تونستی همه اون شادیها رو بهم برگردونی پس چرا من نتونمفقط خدا میدونه تک تک حرفای سروش چه به روز من میارن و چه جوری دلم رو زیر و رو میکنند... خودداری برام در حد مرگ سخته و نمیدونم چیکار دارم میکنم... از شدت بغض و گریه لبام به شدت میلرزنآروم دستش رو بالا میاره و آروم چشما و بعد گونه هام و در آخر لبهام رو لمس میکنهسروش: نبینم غم نگاهت رو قشنگم....شالم رو روی سرم مرتب میکنه... درست رفتارش مثل باباهای مهربونه...گفتم بابا یاد بابام افتاد.. یعنی واقعا لایق این اسمه؟سروش موهام رو کاملا زیر شال میفرسته و بعد اشکام رو پاک میکنهسروش: این چشما نباید دیگه خیس بشن خانومی... دیگه حق نداری اشک بریزیحتی قدرت جواب دادن رو هم ندارمآروم صورتش رو به صورتم نزدیکتر میکنه... میخوام یه قدم به عقب برم که متوجه میشم به دیوار چسبیدم-سروش نهبا چشای بسته لحظه ای بین راه متوقف میشه ولی در نهایت به گوشه ی لبم بوسه ی کوتاهی میزنهبعد از چند لحظه مکث آروم ازم جدا میشه و میگه: از امروز تا آخر دنیا فقط و فقط مال خودمیحس میکنم تو آسمونا سیر میکنم اما این حس رو دوست ندارم... خدایا من این رابطه رو نمیخوام... من تحمل یه شکست دوباره رو ندارم... وقتی بهم محبت میکنه برام سخته مقاومت کردن منی که سالها از محبتش محروم بودم الان با ره ای محبت ناخواسته تسلیم میشم ... انگار متوجه ی حال و روز خرابم میشه چون یه خورده ازم فاصله میگیره و با شیطنت میگه: خب دیگه وقت رفتنه.. بیشتر از این بمونیم ممکنه لو بریم.. بقیش بمونه واسه ی فردا که اومدی تو شرکتحس میکنم یه خورده قلبم آروم گرفته.. ولی هنوز ناآرومی و هیجان رو تو وجودم احساس میکنم.. چشم غره ای بهش میرم که باعث خندش میشهسروش: خب حالا بهتره بریم تا خانوم خانومای خودم اول یه آبی به دست و صورتش بزنه و بعد لباسش رو عوض کنه... البته اگه دوست داشتی من خودم همینجا لباست رو عوض میکنماحرصم میگیره اتفاقات چند دقیقه پیش رو برای چند لحظه از یاد میبرم و میگم: خیلی پرروییسروش: چه عجب.. بالاخره خانوم کوچولوی من زبون باز کرد..پررویی چیه گلم؟... من فقط میخوام کار تو راحت کنمفقط چپ چپ نگاش میکنم که اصلا به روی خودش نمیاره و اطراف رو با دقت نگاه میکنهسروش: آخه این خراب شده هم جاست که اینا واسه عروسیشون انتخاب کردنبا تعجب میگم: مگه چشه؟.. جا به این خوبییه لحظه مستقیم نگام میکنهبا صدایی که به شدت میلرزه زمزمه میگه: ترنمآروم خم میشه و سرمو میبوسهمعلومه رفتاراش کاملا غیرارادیه با لحن غمگینی میگه: چه مظلوم شدی... بعضی وقتا حس میکنم اصلا نمیشناسمتپوزخندی بهش میزنم و ناخودآگاه میگم: من که میگم هر دومون عوض شدیم تو هم بهتره بری دنبال زندگیت ترنم سابقت خیلی وقته قربانیه رفتارای ناجوانمردانه ی شماها شدهبا اخم وسط حرفم میپره و بدون توجه به جمله ی من میگه: چیه کوچولو... قیافتو خبیث نکنا.. اصلا اون دختره ی بدعنق و شیطون گذشته چی بود.. همش اذیتم میکرد و حرصمو در میاورد... الان خیلی هم به نفع من شد... تازه دیگه از اون بلاها ملاهای رنگاورنگ هم خبری نیست... میبینی اینجوری چقدر برام بهتر شده؟... مگه دیوونه ام خودم رو به دردسر بندازمابرویی بالا میندازه و غرغرکنان میگه: خدایا دارم دیوونه میشم یه دستشویی اینجا پیدا نمیشه.. بعد تو بگو جا به این خوبی... حالا همه منتظر ما هستن ما داریم دنبال دستشویی میگردیم-چرا دستشویی؟سروش نگاهی به من میندازه و میگه: ترنم تو حالت خوبه؟سرمو متعجب تکون میدمسروش ابرویی بالا میندازه و میگه: خب مردم میرن دستشویی چیکار کنند؟با بی حوصگی میگم: خب اگه میخواستی بری دستشویی منو چرا دنبال خودت کشوندیسروش با مسخرگی میگه: گفتم تو رو هم ببرم تا آخر شب دستشوویی لازم نشیبا حرص میگم: سروشسروش:هوممم.... برای عروسیه خودمون...........-من با تو ازدواج نمیکنمسروش:چرا میکنی... چی داشتم میگفتم؟-سروش داری عصبانیم میکنیاسروش:آها... داشتم میگفتم عروسیه خودمون رو تو این جور خرابه ها که نمیگیرم... باید به فکر یه باغ بزرگتر باشم.. لباس عروست رو هم از اون ور آب سفارش میدمترنم: دیوونه
چونه اش رو میخارونه و میگه: راستی دوست داری لباس عروست چی شکلی باشه؟-من اصلا نمیخوام زنت بشم... لباس عروس دیگه چه کوفتیهسروش: حالا که تعارف میکنی به سلیقه ی خود سفارش میدم... هوم؟... نظرت چیه؟-تو مریضیسروش: چقدر صفتای خوب خوب به من نسبت میدی.. ادامه بده گلم.. همینجور ادامه بده-خدایا دارم دیوونه میشم... منه بدبخت رو از دست این دیوونه نجاتم بدهسروش: ایول.. پیدا کردم-چی رو؟سروش: دستشویی روپوزخندی میزنم و میگم: به سلامتیمن رو به سمت دستشویی بانوان میفرسته و میگه: ترنم زود بیا من همینجا منتظرمحیرون و سرگردون نگاش میکنم-سروش چرا مسخره بازی در میاری؟معلومه به زور خودش رو نگه داشته تا از خنده منفجر نشهسروش: مسخره بازی چیه؟... مگه نمیخوای بری یه آبی سر و صورتت بزنی-یه ساعته سرکارم گذاشتی؟به آسمون نگاهی میندازه و میگه: هوم... امشب چه هوای خوبیه... ایکاش شب عروسیه ما هم هوا همینطور باشهبا حرص نگام رو ازش میگیرم و به داخل دستشویی میرم... به جز خودم کسی رو داخل نمیبینم... نگاهی به آینه میندازم... چشمام از شدت گریه ی زیاد بدجور پف کردن-چیکارشون کنم؟آرایشی نداشتم که بخواد پخش بشه... اصلا لباس مجلسی هم نمیخواستم بپوشم ولی ماندانا با کلی شوق و ذوق مجبورم کرد و گفت باید بری حال هه رو بگیری... فکر میکردم وقتی بفهمه دارم به عروسه مهسا میام یه دعوا مرافعه ی حسابی راه بندازه اما همه چیز برعکس شد... تازه میخواست مجبورم کنه با مهران برم کل پاساژهای تهران رو زیر و رو کنم ولی وقتی دید حریف نمیشه لباسای دست نخورده ی خودش رو نشونم داد و با هزار تا تهدید و دعوا و کتک مجبور به انتخابم کردبه داخل کیفم نگاهی میندازم هیچ لوازم آرایشی ندارم که بخوام این قیافه ی زار رو باهاش مخفی کنم... به ناچار آبی به صورتم میزنم ولی تغییر چندانی حاصل نمیشهصدای سروش رو میشنومسروش: ترنم چیکار داری میکنی؟... بیا دیگهشونه ای بالا میندازم و میگم: بیخیالمیام بیرون و میگم: بریمسروش نگاهی به من میندازه و میگ: تو که تغییری نکردی-خودت گفتی برو آب به سر و صورتت بزن من هم همین کار رو کردم دیگهبا لحن بامزه ای میگه: خب من به طور غیر مستقیم گفتم برو یه خورده به خودت برس.. یه آرایشی.. یه چیزی... پس این همه مدت اون تو داشتی چیکار میکردی؟-داشتم فکر میکردم بدون داشتن لوازم آرایش چه جوری باید به سر و صورتم برسمچنگی به موهاش میزنه و من رو به کناری میشهسروش: اینجوری هم که نمیشهبا اخم نگاش میکنم و میگم: همش تقصیر توهه... تو عروسی هم دست از سر من بر نمیداریسروش: اینقدر غرغر نکن خانمی... من از زن غرغرو خوشم نمیادااخمام غلیظتر میشن ولی روی لبای سروش لبخندی میشینه و بعد بشکنی میزنهسروش: فهمیدمبا تعجب میگم: چی رو؟سروش: واستا حالا بهت میگمگوشیش رو از جیبش در میاره و بعد از نوشتن چیزی به یه نفر اس ام اس میده-چیکار داری میکنی؟سروش: تا سها هست غم لوازم آرایش رو نداشته باش... آرایشگاه سیار دارهبا بی حوصلگی نگام رو ازش میگیرم که دستش رو جلو میاره و مشغول باز کردن دکمه های مانتوم میشه-سروش داری چه غلطی میکنی؟سروش: تا همین الان هم خیلی دیر کردیم.. دارم سریع مانتوت رو در میارم تا بدم سها با خودش ببره ما هم برگردیم پیش بقیه-اه... سروش.. ولم کن.. خودم در میارمسروش: نمیشه تو کند عمل میکنیمانتوم رو سریع از تن در میاره و چشمش به لباسم میفته... اول لبخندی رو لبش میشینه ولی بعد از چند لحظه کم کم اخماش تو هم میرهبا جدیت میگه: این چه لباسیه که تنت کردی؟نگاهی به لباسم میندازم و میگم: مگه چیه؟
به لباس ساده ای که تنمه نگاه میکنم... یه لباس دکلته بلند که از زیر سینه گشاد میشه... اصلا به خاطر سادگی و راحتیش این لباس رو انتخاب کردم پس چرا باید ب به نظر برسه... بماند که رنگ آبیه خاصش هم خیلی تو چشم بود و من رو جذب این لباس کرد.. ماندانا وقتی انتخابم رو دید کلی غر زد که این چیه؟.. این خیلی سادست و این حرفا ولی آخر هم حریفم نشد و یه شال و کفش ست هم برام جور کردسروش: ترنم با توام؟
-هان؟سروش: این خیلی لختیه... بیا مانتوت رو تنت کن اصلا نمیخواد لباست رو عوض کنیاخمام تو هم میره-خیر سرمون اومدیم تا من لباسم رو عوض کنم بعد از این همه مدت برگردیم بدون اینکه تغییری در ظاهرم ایجاد شده باشه.. به نظر خودت مسخره نیست.. اصلا صبر کن ببینم من چه احمقیم که اینجا واستادم و دارم با ساز تو میرقصم.. تو مگه کیه من میشی که بخوای در مورد لباسم نظر بدیبه مانتوم چنگ میزنم و به شدت اون ر از دستش بیرون میکشم.. میخوام از کنارش رد بشم که بازوم رو میگیره و با اخم میگه: کجا؟-میرم سر میزمونسروش: با این قیافه.. مثله اینکه موضوع آرایش رو فراموش کردیتازه یاد آرایشم میفتم... با حرص وایمیستم و یگه چیزی نمیگمسروش: ترنم....سروش: آخه عزیز دلم این لباس خیلی لختیه-کجاش لختیه... تازه خیلی ساده و پوشیدستبا حرص میگه: آره... کاملا از بالاتنه ی لباس به پوشیدگیش پی بردمبا خونسردی میگم: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنسروش: اتفاقا چون بهم مربوطه دارم دخالت میکنمشالم رو با خشم از سرم میکشهبا نگرانی میگم: چی کار داری میکنی؟... ببین میتونی همین یه ذره آبرو و حیثیتم رو هم به باد بدیسروش با خشم من رو جلوی خودش نگه میداره و موهام رو با دستاش مرتب میکنه-سروش با تو هستمابدون اینکه جوابم رو بده شال رو یه جور خاصی رو سرم میذاره تا هم موهام پوشیده بمونه هم بالاتنه امبا نارضایتی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#112
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۴ صبح
نگام میکنه میگه: اینجوری موهات خیلی بیرونه ولی باز بهتر از قبلهنگاهی به خودم میندازم من فقط میخواستم شال رو روی شونه هام بذارم... آخه با لباس دکلته کی شال سرش میکنه؟-سروشسروش: سروش بی سروش... ببینم به شالت دست زدی من میدونم با تو... من خوشم نمیاد زنم لباس دکلته بپوشه- تا حالا هزار بار بهت گفتم من زن تو نیستمبا خونسردی نگاش رو از من میگیره و میگه: من هم هزار بار جوابت رو دادم که در آینده ای نه چندان دور زن من میشی.. معلوم نیست این دختره کجاست؟سها: من اینجام داداشیسروش: چه عجب بالاخره اومدیسها با دیدن من با ذوق و شوق خاصی خودش رو بهم میرسونه و دستاش رو دور گردنم حلقه میکنه که باعث میشه کلا مدل شال بهم بخورهسها: وای ترنم... خیلی خوشحالم دوباره میبینمتسروش با حرص به سها نگاه میکنه میدونم از بهم خوردن شال داره حرص میخورهآهی میکشم و آروم دستم رو روی کمرش میذارم -من هم همینطور گلمسها: خیلی دلم برات تنگ شده بودفقط لبخند میزنم و چیزی نمیگم.. سخته جلوی خودت رو بگیری و نگی اگه دلتنگم بودی حداقل یه بار تو این چهار سال برا زنگ میزدیسروش به لباس سها چنگ میزنه و اون رو از من جدا میکنهغمگین نگاشون میکنمسروش: آوردی؟سها: اه... سروش بذار یه خورده با ترنم حرف بزنم.. آوردم دیگه.. کیفش رو به طرف سروش پرت میکنه و میگه... بگیرسروش هم مانتو رو به سمت سها میگیره و میگه: برای حرف زدن وقت زیاده... مانتوی ترنم رو ببر یه جا بذار شب که برات اس دادم برامون بیارسها: باشه...سها: خب ترنم.. بگو ببینم چه خبر؟... این مدت چیکار میکردی؟سروش کیف سها رو باز میکنه و چند قلم لوازم آرایش برمیدارهنگام رو از سروش میگیرم و میگم: هیچی... فقط کار و کار و کارسها: این داداشم خیلی ازت کار میکشه؟-نه بابا... بالاخره میرم شرکت کار کنم دیگهسروش: سهاسها: اه. دیگه چیه؟سروش: این کیفتم بگیر و برو سر میزی که سیاوش نشسته در مورد ترنم حرف بزن.. بگو توی راه ترنمو دیدی و کلی باهاش حرف زدی واسه همین تا حالا نیومدهسها با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه: بعد چی گیر من میاد؟
سروش کیف رو به سمت سها پرت میکنه و میگه: گم شو بچه پررو.. از من به تو زیاد رسیدهیه لحه به صمیمیتشون غبطه میخورم اما بعد یاد نریمان میفتم... درسته دیر پیداش کردم ولی از برادری چیزی برام کم نذاشتهسروش: ترنم کجایی؟... سها رفتا-هان؟سروش: میگم سها رفت ولی تو هنوز داری به جای خالیش نگاه میکنیسری تکون میدم و میگم: لوازم آرایش رو بده دستم رو میکشه و به یه نقطه ی پرت تر میبره و میگه: فقط سریع تر-باشههمه چیز رو از دستش میگیرم... خدا رو شکر اونقدر به فکرش رسیده که یه آینه هم برداره... کارم رو شروع میکنم... سروش هم دست به جیب به این طرف و اون طرف نگاه میکنه که کسی نیادسروش: تموم نشد؟-چرا... دیگه آخراشه رژ لبش زیادی جیغهشونه ای بالا میندازم و زمزمه میکنم: مثله اینکه چاره ای نیستوسایل آرایش رو تو کیفم میذارم و میگم: تموم شد بریمبعد بدون اینکه بهش اجازه بدم به طرفم برگرده و نگاهی بهم بکنه از کنارش رد میشمهنوز چند قدمی نرفتم که خودش رو بهم میرسونه و میگه: واستا ببینم.. کجا؟-خب معلومه سر میزبا عصبانیت نگام میکنه-چته؟سروش: آرایشت خیلی غلیظ شده.. کمرنگش کن-سروش بدجور داری رو اعصابم پیاده روی میکنیا.. خوشم نمیاد تو کارام دخالت کنیدستمالی به طرفم میگیره و میگه: نمیخوای که خودم دست به کار بشموقتی میبینه با حرص نگاش میکنم باشیطنت ادامه میده: خب از اول بگو عزیزم... دلت میخواد خودم آرایشت رو کمرنگ کنم-سروش دستت بهم بخوره میکشمتسروش: باشه کوچولو.. اگه تونستی حتما بکشدستش رو دراز میکنه با خشم کنارش میزنم اما اون با خونسردی کامل دستام رو میگیره و بدون توجه به تقلاهای من آرایشم رو کمرنگ میکنه... آخر سر هم شال رو دوباره همونجور که خودش دوست داره رو سرم میذاره و با لبخند بانمکی میگه: حالا خوب شد... بریماز شدت خشم نفس نفس میزنم اما اون با بیخیالی بازوم رو میگیره و دنبال خودش میکشه... اما بعد از چند لحظه یهو قدماش رو آروم میکنه و به طرف من برمیگردهخشمم جاش رو به کلافگی میده... واقعا نمیدونم دیگه میخوا چیکار کنه... انگار امشب بازیش گرفته... با بیچارگی به رفتارش نگاه میکنم.. ایاش حداقل زورم بهش میرسیدنگهم میداره و اجازه ی حرکت بهم نمیدهناخودآگاه لحنم مظلوم میشه-سروش جون من دیگه گیر نده.. امشب رو برام کوفت کردیسروش میخنده و ضربه ی آرومی به پیشونیم میزنهبع از چند لحظه که خندیدنش تموم شد میگه: فقط میخواستم بگم خاطرت خیلی عزیزه کوچولو.. اینو یادت نرهمن رو سرکار میذاره.. دوباره چهرم اخمالو میشه اما اون با چهره ای خندون من رو به سمت میز خودمون میبره...سروش: اخماتو باز کن کوچولو... طاهر تو رو اینجوری ببینه پوست از سر من میکنه هااصلا نگاش نمیکنم و فقط به رو به رو خیره میشموقتی میبینه جوابش رو نمیدم میگه: آخه عزیز دل من خودت یه کاری میکنه عصبانی بشم دیگه.. دختر به این خانومی و خوشگلی که نیازی به اون همه آرایش نداره-آرایش من غلیظ نبود ایرادای تو بنی اسرائلیهسروش: نه بابا.. واقعا؟...سروش: دوباره قهر کردی؟....سروش: حالا که میدونی نازت خریدار داره هی ناز میکنی آره؟به زور جلوی لبخندم رو یگیرم اما سروش پرروتر از این حرفاست با شیطنت میگه: لبخند بزن خانومی.. من خودم رو به ندیدن میزنم.. راحت باشمن همینجور سرد و آروم کنارش قدم برمیدارم و سروش هم با شیطنت برام حرف میزنه که یهو با شنیدن اسم خودم از زبون فرناز یکی از دخترای فامیل از حرکت وایمیستمدختر فامیل: ترنم جون؟!سروش هم اخماش تو هم میرهبه عقب برمیگردمو فرناز رو میبینم کسی که تو این چهار سال حتی یه بار هم جواب سلامم رو نداد... هیچی نمیگم فقط بی تفاوت نگاش میکنمسروش: کاری داشتین؟فرناز: نه... اقا سروش.. فق اومدم عرض ادبی با ترنم جون کنمسروش سری تکون میده و یه خورده از من فاصله میگیرهفرناز: ترنم جون وقتی حقیقت رو فهمیدم خیلی ناراحت شدمزهرخندی رو لبم میادآروم به طرفم میاد و بغلم میکنهفرناز: خوشحالم که بالاخره حق به حق دار رسیداز بغلم بیرون میاد و با خنده اشاره ای به سروش میکنه نمیدونم چرا ولی انکار نمیکنم فقط سرد زمزمه میکنم: ممنونم فرناز: وقت کردی حتما یه سر بهم بزن... کلی باهات حرف دارما.. سارا رو که یادته.. دخترداییم اون هم وقتی فهمید خیلی ناراحت شد... به زحمت میگم: ممنون شماها بهم لطف دارینفرناز: لطف چیه عزیزم.. حقیقتهسروش انگار متوجه بی میلی من میشه چون میگه: ببخشید خانوم... بچه ها منتظر ما هستنفرناز: اوه البته... بفرمایید... ترنم یادت نره چی گفتمافقط سری تکون میدم و بعد پشتم رو بهش میکنم... نه شماره ای ازش دارم نه آدرس خونه اش رو یادمه... دلیلی نمیبینم بخوام با آدمای این چنینی رابطه برقرار کنم... چشمم به میزمون میفته که سها اونجا نشسته و داره با شوق و ذوق چیزی میگه... از اون زنا هم دیگه خبری نیست به جای اونا پدر و مادر سروش رو میبینم که سر جای اونا نشستن و دارن با هم حرف میزنند.. مادر سروش یه لحظه سرش رو بالا میاره و بعد بی تفاوت برمیگردونه اما بعد از چند لحظه انگار تازه متوجه ی من شده باشه با شوق و وق از جاش بلند میشه... پدر سروش متعجب نگاش میکنه و نگاش رو دنبال میکنه... با دیدن من و سروش لبخندی میزنه... تو نگاهش خوشحالی رو میبینم... لبای مادر سروش هم از خنده باز شده و با لت به من و سروش نگاه میکنه... چند قدم بیشتر نمونده که به میز طاهر اینا برسیم که مادر سروش با خوشحالی به طرفم میاد و من رو محکم بغل میکنهمادر سروش: سلام عروس گلم
چشمام از شدت تعجب گرد میشه«عروس گلم»... اون هم من...پدر سروش هم از جاش بلند میشهامشب اینجا چه خبره؟...نمیتونم هیچ عکس العملی از خودم نشون بدم... حتی متوجه ی آدمای اطرافم هم نیستم... فقط دو تا کلمه مدام تو ذهنم تکرار میشن... عروس گلم... یعنی چی عروس گلم؟... من که عروسش نیستم... مادر سروش همونجور حرف میزنه و من هیچی از حرفاش نمیفهمپدر سروش: سلام دخترممادر سروش من رو از بغلش بیرون میاره و با محبت نگام میکنهبه زحمت دهنم رو باز میکنم و میگم: سلاممادر سروش: عزیزم حالت بهتره؟.. سروش میگفت یه خورده ناخوشی-ممنون... بهترمدست من رو میکشه و همونجور که داره به سمت میزشون میبره میگه: خدا رو شکر... نگرانت بودمچیزی نمیگمهمینکه به میز میرسیم سروش یکی از صندلی ها رو برام کنار میکشه و من آروم میشینم خودش هم بی سر و صدا کنارم میشینه و حرفی نمیزنهنگاه خیره ی پدر و مادرش رو روی خودم احساس میکنم اما سرم رو بالا نمیارم.. به انگشتام خیره میشم و باهاشون بازی میکنممادر سروش: خونوادت چیکار میکنند؟... خوب هستن؟پوزخندی رو لبم میشینهخیلی سرد میگم: خبری ازشون ندارمجو بدی بینمون حکم فرما میشهپدر سروش سرفه ای میکنه و میگه: خوب کاری کردی به عروسی دخترخالت اومدی.. واقعا به یه تنوع احتیاج داشتی... زیاد خونه نمونسرم رو بالا میارم و نگاهی به پدر سروش میندازم-زیاد خونه نیستم... بیشتر سر کار میرمپدر سروش: میدونم دخترم.. ولی زندگی که همش کار نیست.. یه خورده تفریح و گردش هم تو برنامه ات بذار-چشم.. حتماپدر سروش: تو شرکت سروش که بهت سخت نمیگذره؟لبخندی میزنم و میگم: نه همه چیز خوبهمادر سروش: اگه بد بود بگو خودم گوشش رو بپیچونم و تنبیهش کنمسروش: ای بابا... مادر من یهو بگو عقده های خودت رو میخوای سر من خالی کنی دنبال بهونه میگرده واسه ی تنبیه.. خوبه داره میگه همه چیز خوبه هامادر سروش: تو اینجا نشستی بعد انتظار داری پشت سرت حرف بزنه؟سروش: دست شما درد نکنه دیگهمادر سروش: من میدونم تو چه گنداخلاقی هستی...من پسر خودم رو نشناسم که بدرد لای جرز دیوار هم نمیخورم پس لازم نکرده الکی از خودت و شرکتت تعریف کنی... کارمندا همه از دستت کلافه ان بدبختا جرات ندارن اعتراض کنندسروش میخواد چیزی بگه که پدر سروش میگه: اگه احتیاج به استراحت داری خودتو بیخودی خسته نکن... یه مدت خونه بمون و استراحت کن-نه پدر... احتیاجی نیست.. بالاخره باید این چند ماه رو هم تا پایان قرارداد کار کنم بعد وقت واسه ی استراحت و این چیزا دارم؟مادر ترنم با تعجب میگه: چند ماه؟-آره... استخدام موقت شدم تا یه مترجم واسه ی شرکت پیدا بشهمادر سروش نگاهی به سروش میندازه که سروش با ناراحتی سرشو برمیگردونه و چیزی نمیگهمادر سروش: خب عزیزم... تو که کارت خوبه تو شرکت سروش بمون با زهرخند جواب میدم: من از اول هم قرار نبود برای همیشه موندگار بشم... من خودم مترجم یه شرکت دیگه امپدر سروش: ترنم جان ولی من با شرکت آقای رمضانی برای یه مترجم دائم صحبت کرده بودمشونه ای بالا میندازم و میگم: خب مسائلی پیش اومد که اون موضوع کنسل شدپدر سروش: که این طور... یعنی بعد از این چند ماه میخوای دوباره به شرکت آقای رمضانی بری؟سروش عصبی پاهاش رو تکون میده و چیزی نمیگه-نه... به احتمال زیاد میرم به شرکت شوهر دوستم میرممادر سروش: آخه چرا دخترم؟فقط بهش نگاه میکنم... یعنی نمیدونه چرا؟... انگار حرفای تو نگاهم رو میخونه چون خجالت زده نگاهش رو از من میگیرههمونجور که نگاش پایینه آروم زمزمه میکنه:عزیزم تو هنوز هم برامون حکم عروس خونواده ی راستین رو داریخدایا بازم گفت.. فکر کنم باید یه چیزایی رو روشن کنم-خانم راستین؟
مادر سروش: عزیزم مثل قبل مامان صدام کنبرای یه لحظه نفس تو سینه ام حبس میشه و چشمام سیاهی میرهبه یاد گذشته ها میفتم«من مادر تو نیستم... از خونه ی من برو بیرون»دستام رو مشت میکنم و سعی میکنم آروم باشمپدر سروش: ترنم جان حرفت رو بزندستای سروش رو روی دستام احساس میکنم-من... منسروش دستام رو آروم فشار میده-من میخواستم بگم....مادر سروش ک حال و روزم رو یبینه با ملایمت میگه: چی بگی دخترم؟بغضمو قورت میدمو ادامه میدم: میخواستم بگم من خیلی وقته که دیگه عروستون نیستمصدای مادر سروش تو گوشم میپیچهصداش به شدت میلرزه: اما عزیزم همه ی ما دوستت دارم... دقیقا مثل گذشتهغمگین میگم: دوست داشتن چیزی رو عوض نمیکنه... همه مون خوب میدونیم که رابطه ی من و سروش چهار سال قبل تموم شد الان دیگه هیچی بین مون نیست.. به جز یه مشت خاطرهمادر سروش: اما.....پدر سروش: سارا تمومش کنمادر سروش غمگین میگه:فرزاد فقط یه لحظهپدر سروش: بذار برای یه وقت دیگه نمیبینی حالش خوب نیست-پدر من حالم خوبهنگران نگام میکنه.. یه لبخند اطمینان بخش بهش میزنممادر سروش: عزیزم من میدونم همه مون در حقت بد کردیم این رو هم میدونم که خیلی خانومی میکنی که بدون اینکه گذشته ها رو به رومون بیاری اینجا میشینی و فقط گوش میدی اما عزیزم یه چیزی هست که از همه ی اینا بهتر میدونم اون هم اینه که با تمام اتفاقاتی که افتاده هنوز هم مثل سروش عاشقیپدر سروش: سارازهرخندی میزنم.. چقدر اطرافیانم بی انصاف شدن.. حتی بی انصاف تر از گذشتهمادر سروش: ترنم سروشم خیلی داغون شده... دیگه هیچی ازش نمونده... نمیدونم دارم با چه رویی این حرفارو میزنم ولی دلم میخواد بگم شاید معجزه شد.. شاید گفتی آره.. شاید شرمنده تر از همیشه امون کردی... به خاطر سروش نه ترنم... به خاطر سروش نه.. حداقل به خاطر دل منه مادر قبول کن... سروش پسرمه.. جیگر گوشمه... من تحمل عذاب بیشترش رو ندارم... من مرگ سروش رو با چشمام دیدم ترنم... اون خیلی دوستت داره ترنمسروش کلافه میگه: مامانپدر سروش: ادامه نده سارا... بذار این بچه هم یه نفس راحت بکشهنگاهی به پدر سروش میندازم و میگم: پدر مسئله ای نیستبعد خیره تو چشم مادر سروش میگم: حرمت من شکسته خانم راستین... تو خونه ی شما.. تو خونواده ی شما... به دست تک تک شماها.. تو خونه ی خودم... تو خونواده ی خودم.. به دست تک تک افراد خونواه ی خودم... فامیلای من، فامیلای شما، تمام آشناهامون از موضوع من خبر دارن... من چه طور میتونم برگردم؟... وقتی حرمتی نمونده.. وقتی غروری نمونده.. وقتی رابطه ای نمونده.. وقتی همه ی پیوندا از هم گسسته شده و همه ی پلهای پشت سر توسط اطرافیانم شکسته شده من چه طور میتونم برگردم؟...حتی یه دلیل هم واسه برگشت برام نمونده.. الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم هیچی برام نمونده به جز قلب تیکه پاره شده امپدر سروش از جاش بلند میشه و آروم بالای سر من میادمتعجب نگاش میکنم... آروم خم میشه و بوسه ای به سرم میزنهدر جواب تک تک حرفام فقط یه چیز میگه: میدونم حق با توهه دخترم... هر تصمیمی بگیری قبوولش میکنم به حرمت روزایی که حرفت رو باور نکردم... حرفای سارا رو هم بذار پای عشق مادرانشمادر سروش: اما....با اخم به سمت مادر سروش میره و بلندش میکنهپدر سروش: دیگه نه سارامادر سروش با چشمای خیس نگام میکنه و آروم به سمت من میاد.. اون هم خم میشه آروم پیشونیم رو میبوسهبا صدایی که به شدت میلرزه میگه: باشه عزیزم... اگه تو اینجور میخوای من دیگه اصرار نمیکنم... نمیخوام مجبورت کنم ولی بدون خیلی خاطرت عزیزه.. هم برای سروش هم برای تک تک ماها که یه روزی با اشتباهاتمون به این رابطه پایان دادیمبعد از این حرفش سریع روش رو از من برمیگردونه و میگه: امیدوارم خوشبخت بشی... واقعا مستحقش هستی دخترمبا تموم شدن حرفش به سرعت از ما دور میشه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#113
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۴ صبح
پدر سروش هم لبخندی میزنه و میگه: فقط به خودت فکر کن... ذهنت رو درگیر حرفای دیگران نکنفقط نگاش میکنم ولی اون با قدمهای بلند از ما دور میشهبعد از چند لحظه سکوت بالاخره صدای سروش رو میشنومسروش: ترنم-هوم؟سروش: چرا؟-چرا چی؟سروش: چرا اینقدر برای رفتن مصممی؟-من خیلی وقت پیشا جوابت رو دادم سروش... یادت نیست؟فقط نگام میکنه-من قبل از تموم این اتفاقا بهت گفته بودم که واسه ی همیشه از انتخابم حذف شدی... همون روزی که در جواب تمام حرفای من خندیدی و گفتی من تو رو حتی به عنوان کلفت خونه ام هم قبول ندارمسروش: ترنم داری انتقام میگیری؟-انتقام چی رو؟سروش: انتقام تمام رفتارام رو-نه... چه انتقامی؟آهی میکشم و با لحن غمگینی ادامه میدم: اگه میخواستم انتقام بگیرم الان اینجا نبودمسروش: پس چرا قبولم نمیکنی؟... اگه از من متنفر بودی... اگه حالت از من بهم میخورد.. اگه کس دیگه ای رو دوست داشتی از این نه شنیدن ها تعجب نمیکردم ولی الان که کنارم نشستی و داری بدون هیچ زد و خوردی باهام حرف میزنی برام جای سوال داره ترنم... برام واقعا جای سواله که چرا دست رد به سینه ام میزنیاشک تو چشمام جمع میشه-من که بهت گفتمسروش: آره ولی حقیقتو نگفتی.. میگی بهم اعتماد نداری ولی تا ته دنیا همراهم میشی... میگی باورم نداری ولی با هر دوستت دارم من عشق تو چشمای تو فوران میکنه... میگی من برم ولی با هر بار گفتن این حرفا اشک خودت هم سرازیر میشه.... اگه باورم نداری.. اگه بهم ایمان نداری... اگه بهم اعتماد نداری... اگه دلت نمیخواد من رو ببینی پس چرا وقتی کنارمی صدای تپشهای قلبت گوش فلک رو پر میکنه.. چرا با این همه تغییر باز هم عشقت مثل همون روزاست.. اگه نمیتونی من رو ببخشی پس این همه مهربونی و دوست داشتن از کجا سرچشمه میگیره... ترنم من با همه ی وجودم دارم سعی میکنم که عشقم رو بهت نشون بدم ولی نمیدونم چرا حس میکنم تو خودت عشقم رو باور داری... این کم آوردنات... این حرف از رفتن زدنات.. این اشک ریختنات فقط یه معنی داره ترنم.. که میدونی دوستت دارم واسه همینه که بی تابی میکنی... وقتی من دوستت دارم وقتی تو دوستم داری وقتی هر دومون این رو میدونیم پس چرا باید ردم کنی؟سروش: ترنم چت شده؟... چرا دستت اینقدر داره سرد میشه-«آنقدر مرا سرد کردی...ازخودت...ازعشقت...که حالا به جای دل یخ بسته ام »آروم دست چپم رو نوازش میکنه و میگه: دوستت دارم ترنم... باور کنیه قطره اشکم روی دستش فرود میادسروش: میبینی؟.. هنوز هم یخ نبستی.. همین اشکات نشونه ی عشقته... آهی میکشه و زمزمه وار میگه: فقط نمیدونم چرا این همه با خودت میجنگیاشکام رو پاک میکنم... ایکاش این همه ضعیف نبودم که همه حرف دلم رو از نگاهم راحت بخونندسروش: اینجور نگو ترنمبا تعجب نگاش میکنم.. یعنی فکرم رو با صدای بلند به زبون آوردمسروش: اگه نگاهت هم گویای عشقت نبود من داغون میشدمآخ پس بلند بلند فکر کردم.. نمیدونم چرا هر چی میگذره وضعیتم بدتر از قبل میشهسروش: عزیزم به من بگو مشکلت چیه؟... با من حرف بزن... من وقتی ندونم مشکل کجاست چه جوری باید برای حلش اقدام کنم؟دستم رو به شدت از دستش بیرون میکشم و میگم: من مشکلی ندارم.. فقط نمیتونم باورت کنم؟دستام به شدت میلرزن.. هر دو تا دستام رو تو دستش میگیرهنگام به دستام میفته که اسیر دستای سروشه.. چقدر این اسارت رو دوست دارم و در عین حال چقدر از این همه ضعفم در برابر سروش متنفرمبا اون یکی دستش چونمو بالا میاره و آروم زمزمه میکنه: برام حرف بزن خانوممدلم میخواد یه جوری از این مخمصه رها شم... حرفی واسه گفتن ندارممهران: خانوم خانوما افتخار یه دور رقص رو به من میدین؟با شنیدن صدای مهران نفسی از سر آسودگی میکشم که از چشمای ریزبین سروش دور نمیمونهبا نارضایتی نگاهی به مهران میندازه و میگه: قولش رو قبلا به من دادهمهران با خونسردی یه صندلی رو عقب میکشه و میگه: داده یا به زور گرفتی؟با گفتن این حرف رو به روم میشینه و با لبخند بهم زل میزنهسروش: جنابعالی فکر کن دادهمهران: پس معلوم میشه به زور گرفتیسروش: خوشم نمیاد نامزدم با هر کسی برقصهمهران: احتمالا که اون هر کس من نیستم؟سروش: خوشم میاد... که زود میگیری.. چرا دقیقا خودتیمهران خنده ی ریزی میکنه و ابرویی بالا میندازهمهران: خب هر وقت نامزد کردی من با نامزدت نمیرقصم... حالا این ترنم خانوم رو بهم برگردون که از بس بیکار نشستم حوصلم سر رفتسروش:مگه ترنم واسه رفع بیکاریه جنابعالیه؟ مهران:نفرمایین سروش خان ترنم تاج سر ماستسروش با خشم دستم رو فشار میده و میگه: ببین مهران داری اون روی من رو بالا میاریا ترنم فقط با من میرقصهبا تعجب به دو نفرشون نگاه میکنم... اصلا شاید من نخوام برقصم.. این دو تا چرا اینجوری میکنندمهران: نشد دیگه آقای زرنگ... ترنم خودش باید انتخاب کنه که با کی میرقصه؟با احساس دست کسی روی شونم سرم رو به عقب میچرخونمطاهر: بلند شو عزیزممتعجب میگم: چی؟طاهر با خونسردی دست من رو از دستای سروش جدا میکنه و در برابر قیافه های بهت زده ی سروش و مهران بلندم میکنه و میگه: دیگه خیلی استراحت کردی.. یه خورده تحرک برات بد نیستا خانوم خانوما.. نظرت در مورد رقص چیه؟مهران با این حرف طاهر پقی زیر خنده میزنه و یه قیافه ی برزخیه سروش اشاره میکنهطاهر هم بی توجه به مهران و سروش من رو با خودش همراه میکنه
-اما طاهر من نمیخوام برقصمطاهر: مگه میشه؟... من دوست دارم با خواهر کوچولوم برقصم... بیا ببینمهمینجور من رو به دنبال خودش میکشه و بین جمعیت میبره... چشمم به دختر و پسرای جوون دور و برم میفته که با ریتم شاد آهنگ خودشون رو تکون میدن و میرقصنطاهر: آماده ای کوچولو؟میخندم و به یاد گذشته ها سری تکون میدم... حواسم زیاد به صدای خواننده نیست بیشتر توجه ام به ریتم آهنگ و رقص طاهره... با دیدن رقص قشنگ و مردونش خاطره های گذشته تو ذهنم زنده میشن... با لذت بهش نگاه میکنم و لبخندم رو روی لبام حفظ میکنمطاهر: منتظر چی هستی؟.. شروع کن دیگهتازه متوجه میشم که اون وسط بیکار واستادم... چشمام رو به نشونه ی باشه باز و بسته میکنم و به یاد گذشته های خیلی دور باهاش همراه میشم... میخنده... من هم با خندیدنش میخندمبرای یه لحظه مکان و زمان رو فراموش میکنم و خودم رو تو گذشته ها میبینم... با صدای بلند میگم: هنوز هم عالی میرقصی؟طاهر: نه مثل توخودم هم باورم نمیشه هنوز مثل گذشته ها میتونم اینقدر بی نقص و هماهنگ با طاهر همراه بشم.. هر چند من و طاهر توی اکثر مهمونی ها پایه ی رقص بودیم اما این همه سال فاصله هم نتونست تاثیری روی رقصیدنمون بذارهچرخی میزنم و یهو خودم رو جلوی سها میبینم بدون اینکه اجازه توقف به من بده دست من رو میگیره و با خنده باهام میرقصهسها: چیه خوشگله؟با قیافه ای متعجب فقط نگاش میکنم ولی اون مجبورم میکنه هماهنگ با اون ادامه بدم.. نگام به طاهر میفته که دستی برام تکون میده و به سمت میزمون برمیگرده... بعد از اون اتفاقی که برای من افتاد طاهر هم دیگه دل و دماغ رقص و پایکوبی رو تو مهمونی ها نداشت اکثرا با پسر جوونای فامیل یه گوشه مینشست و حرف میزد... میدونم برای شاد کردن من الان این کار رو کرد وگرنه طاهر هم بعد از اون همه سختی دیگه اشتیاقی براش نمونده و که بخواد از این کارا بکنه.. سعی میکنم به چیزی فکر نکنم و همه ی حواسم رو به سها بدم اما در کمال تعجب سیاوش رو کنار خودم و سها میبینم-سیاوش.. تو؟!همونجور که داره دست میزنه چشمکی میزنه و با ابرو به سها اشاره میکنه: این خاله ریزه امشب همه رو مجبور به رقص میکنهلبخندی میزنم و چیزی نمیگم تا آخر آهنگ یه خورده با سها و یه خورده هم مجبوری با سیاوش میرقصم.. هر چند بعد از مرگ ترانه توی مهمونی هایی که شرکت کردم هیچوقت ندیدم که سیاوش بخواد مثل گذشته ها باشه.. الان هم فقط یه خورده دست میزنه.. غم نگاهش رو به راحتی درک میکنم.. به زحمت بغضم رو کنترل میکنم تا سر باز نکنه.. یاد اون روزا اذیتم میکنه.. بعضی وقتا تحمل خاطره های خوش هزار برابر سخت تر از تحمل خاطره های تلخههمین که آهنگ تموم میشه میخوام از بین جمعیت رقصنده خارج بشم که سها میگه: کجا؟لبخندی میزنم و میگم: میرم بشینم... فکر کنم واسه امشب کافی باشهسها: مگه من میذارم... زورم به سیا نمیرسه به تو که میرسه-اِ... مگه سیاوش رفت؟سها: آره خانمه حواس پرت.. رفت اون گوشه واستاده فقط داره نگامون میکنه-من هم دیگه بهتره برمهنوز حرفم تموم نشده که یه آهنگ شاد دیگه پخش میشه و سها با شنیدن آهنگ با صدای بلندی میگه: آخ جون... من عاشق این آهنگم-اما من...............بدون توجه به حرف من همونجور که داره میچرخه من رو هم با خودش میچرخهسها: حرف نباشه... باید تا آخرش باهام پایه باشیاز باید و نبایداش یاد رفتار سروش میفتم... سری تکون میدمو به ناچار دوباره باهاش همراه میشم... همین که آهنگ به وسطاش میرسه چشمم به مهران میفته که با لبخند به سمت ما میاد مهران: اجازه هست سها خانوم؟سها با بی میلی لبخندی میزنه و کنار میکشهسها: بله... حتمامهران با خنده دستم رو میگیره و باهام میرقصهشیطون میگه: این دختره ی چشم سفید چرا اینجوری نگام میکرد؟-چه جوری؟مهران: مثه داداششفقط میخندممهران: اینا خانوادگی چشماشون چپه ها-مهــرانمهران: مگه دروغ میگم... مدام چپ چپ نگام میکنندفقط میخندممهران: خانوم خانوما نگفته بودی اینقدر قشنگ میرقصی؟با خجالت نگاش میکنم مهران: چه سرخ و سفیدی هم میشه واسه منمیخندم و چرخی میزنممهران: این سروش خان تو هم دست بردار نبوداهمونجورکه خودم رو با ریتم آهنگ تکون میدم با اخم میگم: سروش خان من نه... سروش خان خالیبا شیطنت میگه: خب همون سروش خان خالی شما دست بردار نبودا مثه چی بهم چسبیده بود که مبادا نزدیکت بشم و یه دور باهات برقصممیخندم و میگم: از دست تومهران با شیطنت اضافه میکنه: همین که یکی از دخترای فامیل صداش کرد فلنگ رو بستم و زودی اومدم-یعنی میخوای بگی اینقدر ازش حساب میبری؟مهران:من؟... از اون نره غول حساب ببرم؟با خنده سری تکون میدممهران: اصلا هم این طور نیستم.. من گفتم عروسیه دخترخالته... بیچاره به زور یه شوهر پیدا کرده... گناه داره خون و خونریزی راه بندازم و اون بدبخت رو هم بی شوهر کنم-آره جون خودتمهران: مگه باهات دروغ دارم-اوهوممهران: اوهوم و کوفت... بچه پررووجود این همه آدم آشنا در اطرافم باعث میشه یه حس و حال خاصی داشته باشم.. لبخندای طاهر که از دور نگام میکنه دست زدنای سیاوش با اون نگاه غمگینش... قر و غمزه های سها با اون خنده های از ته دلش باعث میشه خودم هم ندونم که چه احساسی دارم.. هم یه جورایی شادم هم یه جورایی غمگین...چیزی به آخرای آهنگ نمونده که به آرومی دستای کسی دور کمرم حلقه میشن
مغزم هنگ میکنه با تعجب به عقب برمیگردم که چشمام به چشمای مهربون سروش میفته... تو چشماش برق خاصی رو میبینم ولی نمیتونم معنیش کنممیخوام ازش فاصله بگیرم که من رو محکم به خودش میچسبونه و خیره نگام میکنهمهران تک سرفه ای میکنه اما سروش بدون اینکه دستپاچه بشه نگاش رو از من میگیره و خطاب به مهران میگه: بله؟مهران ابرویی بالا میندازهسروش: کاری داری؟مهران: من که نه ولی انگار شما یه کاری داری؟سروش: آره یه خورده کار دارممهران: خب به کارت برس... فقط قبلش شریک رقص بنده رو پس بدهسروش: نه دیگه داداش.. اونجوری زیادی خوش به حالت میشه.. برو خدا روزیتو جای دیگه بدهمهران میخواد چیزی بگه که سروش اجازه نمیده و من رو به دنبال خودش میکشه-سروش داری چیکار میکنی؟سروش: همون کاری که باید از اول میکردممیخوام سرم رو به عقب برگردونم و به مهران نگاهی بندازم که سروش اجازه نمیده و میگه: به اون پسره ی پررو نگاه نکن.. همین کارا رو میکنی که هی روشو زیاد میکنه دیگه-هیچ معلومه چی واسه ی خودت سرهم میکنی؟نگاهی به عقب میندازه و وقتی خیالش از بابت مهران راحت میشه بالاخره وایمیسته و میگه: با اجازه ی کی با این پسره رقصیدی؟اخمی میکنم و میگم: مگه باید برای کارام از کسی اجازه بگیرم؟سروش: معلومه؟-لابد از توسروش: آفرین.. باهوش شدی-اون هم هیچ کس نه.. توسروش: مگه من چمه؟-چیزیت نیست.. فقط نسبتی با من نداریمیخوام خودم رو از دستش خلاص کنم و برم پیش طاهراما محکم نگهم میداره و میگه: کجا؟-میخوام برم بشینم... بین این همه جمعیت که مشغول رقص هستن جای جر و بحث نیستسروش سری تکون میده و میگه: حق با توهه.. من هم برای جر و بحث نیومدمبا تموم شدن این حرفش شروع به رقصیدن میکنه... میخوام ازش فاصله بگیرم که آروم زمزمه میکنه: امشب با همه رقصیدی به جز منمیخوام چیزی بگم که اجازه نمیده و من رو هم مجبور میکنه همراهیش کنم... همراهیه سروش برام خیلی سخته... دوباره بالا رفتن ضربان قلبم رو احساس میکنمدلم میخواد تا میتونم از سروش دور بشم ولی اون اجازه نمیده و با ریتم تند و شاده آهنگ من رو هم به همراه خودش وادار به رقص میکنه... وقتی در کنار سروشم ضعف رو با تمام وجودم احساس میکنم... نمیدونم چه جوری دووم میارم فقط این رو میدونم که هیچ کدوم از حرکاتی رو که انجام دادم دست خودم نبودبا تموم شدن آهنگ رهام میکنه و با لبخند میگه: عالی بود خانوممبدون اینکه جوابش رو بدم سریع نگام رو ازش میگیرممیخوام به سمت میزمون برم که دستم رو دوباره میگیرهبا تعجب نگاش میکنمسروش: کجا خانمی؟خدایا برای امشب دیگه بسه... من دیگه نمیتونم... خیی برام سخته مقاومت در برابر سروشدستم رو با ملایمت بالا میاره و آروم بوسه ای به سر انگشتام میزنهآب دهنم رو به زحمت قورت میدم و میخوام دستم رو از دستش بیرون بکشم که با فشار آرومی که به دستم میاره مانع این کار میشهسروش: هنوز کارم باهات تموم نشده خانومیبه زحمت میگم: سروش بذار برمصورتش رو جلو میاره و زمزمه وار میگه: نمیشه کوچولو... امشب میخوام به همه ی این آدما نشون بدم که تو فقط و فقط مال خودمیمیخوام حرفی بزنم که آهنگ بعدی شروع میشه و حرف تو دهنم میمونه اما آهنگ دیگه شاد به نظر نمیرسه... آهنگ این بار یه آهنگ عاشقانه مخصوصه عشاقهآرومتر از قبل زمزمه میکنه: میخوام همه ی حرف و حدیثا رو تموم کنم-سروشلرزش صدام کاملا معلومه-جانم عزیزم... امشب میخوام تک تک خاطره های گذشته رو دوباره زنده کنمهمونجور که دستم تو دستشه با ملایمت من رو به سمت خودش میکشه... دستاش از دستام جدا میشن و آروم آروم به دور کمرم حلقه میشن... تو چشمام خیره میشه و بدون اینکه بخوام با نگاهش جادوم میکنه... بدون اینکه نگام رو ازش بگیرم ناخودآگاه دستام رو بالا میارمو به دور گردنش حلقه میکنمبا این کارم لبخند عمیقی رو لباش میشینه اما نگاهش رو از چشمام نمیگیرهتک تک این حرکات برام آشنا هستن و در عین شیرین بود زیادی تلخ به نظر میرسن... یاد گذشته میفتم که سروش رو مجبور کرده بودم قبل از عروسی باهام تانگو تمرین کنه تا با هم هماهنگ باشیم... هر چند هیچوقت جشنی که در انتظارش بودم رو به چشم ندیدملرزش دستای حلقه شده ام رو به خوبی احساس میکنم اون هم انگار تمام این لرزشها رو با همه ی وجودش لمس میکنه چون خیلی آروم زمزمه میکنه: آروم باش خانومم... همه چیز خوبهحس میکنم هیچ کدوم از حرکاتم دست خودم نیست... صدای خواننده تو گوشم میپیچه و کم کم از زمان حال غافل میشم و حضور اطرافیانم رو از یاد میبرمکنار تو فقط آروم میشمفقط خودمو سروش رو میبینمپُر از دلشوره ام هر جای دیگهبا احساس نوازش گونه ی دستاش به روی کمرم نفس تو سینه ام حبس میشهتو تقدیر منی بی لحظه ای شکآروم آروم با هم تکون میخوریم... غرق چشماشم... بعد از چهار سال دنیا زیادی قشنگ به نظر میرسه... حس میکنم تو این ثانیه ها خوشبخت ترین آدم روی زمینم... نمیدونم ظرفیت این همه خوشبختی رو دارم یا نهچشات اینو بهم هر لحظه میگهخدایا من دارم کی رو گول میزنم؟... مگه میتونم از سروش بگذرم؟... باید بتونی ترنم... باید بتونیتو می خندی پُر از لبخند میشمبهم لبخند میزنه... لبهای من هم ناخواسته به لبخند باز میشنتمومِ زندگیم خوشرنگ میشهسروش: خانوممفقط نگاش میکنم... نمیدونم چرا هیچکدوم از اعضای بدنم همراهیم نمیکنند... حتی زبونم از گفتن تک تک کلماتی که تو ذهنم در حال فوران هستن قاصرهصدای پای تو تو خونه هر روزبغض بدی تو گلوم میشینهواسه من بهترین آهنگ میشهسروش: جوابم رو نمیدی خانومم؟یه قطره اشک از چشمام سرازیر میشههمونجور که آروم آروم تکون میخوریم میگه: خیلی برام عزیزی ترنم... خیلی بیشتر از قبلتو که باشی همه دنیا آهی میکشه و غمگین میگه: ایکاش اینقدر سخت مجازاتم نمیکردی ترنم... ریزش اشکات سخت ترین مجازات برای قلب شکسته شده ی من هستن... این اشکا جراحتهای قلبم رو هر لحظه بیشتر از قبل میسوزونهشبیه آرزوم میشهناخواسته میگم: ایکاش میدونستی سروش؟خیلی سریع میگه: چی رو عزیزم؟... به من بگو خانوممروزای سرد تنهایی-دردایی که داره تمام وجودم رو ذره ذره آب میکنهسروش: ترنمم تو بگو.. تو بگو تا من بدونمتو که باشی تموم میشهبدون اینکه جوابش رو بدم چشمام رو برای چند لحظه میبندم برای چند ثانیه همه چیز رو فراموش میکنم.. که سروش ترکم کرد... که باورم نکرد.. که نامزد کرد.. برای چند لحظه فقط به احساسی که الان در کنار سروش دارم فکر میکنم... حس فوق العاده ایه.. سالها بود دلم این آغوش رو میخواست... خدایا فقط این چند لحظه بذار فراموش کنم که نمیتونم با سروش باشمچقدر خوشبختی نزدیکهناامید نفس عمیقی میکشه... چشمام رو باز میکنم... غمگین و در عین حال مهربون نگام میکنهکنار من که راه میریسروش یکی از دستام رو بالا میاره و من میچرخم... دقیقا مثل سابق.. هماهنگ و بی نقصاز این دنیا رها میشمپشتم به سروشه و تکیه ام به سینه اش... این احساس نزدیکی رو دوست دارم... آرامشی رو که سالها ازم فراری بود رو تو این لحظه با تموم وجودم دارم لمس میکنم... سروش سرش رو خم میکنه و صورتش رو به صورت من میچسبونه.. تو که دستامو می گیریصورت خیس از اشکم صورت اون رو هم خیس میکنه... دستم رو که هنوز تو دستشه بالا میاره و روی شکمم میذاره... با نوک انگشتاش آروم پنجه هامو نوازش میکنه... لرزی که بدنم میفته رو احساس میکنه و با فشار دستش به دستام این رو بهم میفهمونهتو که خوشحال باشیزمزمه سروش رو کنار گوشم میشنوم: برای یه چرخش دیگه آماده ای؟فقط سرم رو تکون میدمدوباره من رو میچرخونه و از خودش دور میکنه اما دستام رو ول نمیکنه... با مهارت خاصی من رو به سمت خودش میکشونه و من رو مجبور میکنه که دوباره غرق نگاهش بشماشکام هیچ جوره باهام کنار نمیان فقط و فقط حرف خودشون رو میزنند و به بارش خودشون ادامه میدن... دلم میخواد برای همیشه تو این آغوش آرامش بخش باشمخوبه خوبمنمیدونم چی میشه که زیرلب میگم: سروشمبا لبخند نگام میکنه و زمزمه میکنه: جون دلمدیگه از زندگی چیزی نمی خوام-سروشمسروش: جانم خانومم.. هر چی تو دلت داری بریز بیرون... برام حرف بزن ترنمبا هق هق سرم رو روی سینه اش میذارم-سروشهمونجور که با حرکات آروم من رو هم مجبور میکنه میگه: از غم و غصه هات برام بگو عزیزم... تو بگو من همه رو برات حل میکنمنفسهای عمیق میکشم تا آروم بشم... تو داری باهام چیکار میکنی سروش؟... تو داری باهام چیکار میکنی... سروش که سکوتم رو میبینه دیگه چیزی نمیگهحالا که دستِ تو تو دستامهسرم رو آروم از روی سینش برمیدارم و با چشمای اشکیم بهش زل میزنم.. یهو تو نگاش برق عجیبی رو میبینم... به آرومی من رو یه چرخ میده و دستاش رو باز میکنه... قبل از اینکه اجازه هیچ عکس العملی رو بهم بده من رو میگیره و روم خم میشه... همین عملش باعث میشه تعادلم رو از دست بدم و حس کنم که دارم سقوط میکنم اما اون من رو با یه دستش محکم نگه میداره و با شیطنت میگه: واسه ی حرکت آخر آماده ای؟چه فرقی می کنه کجای دنیامبا چشمای گرد شده میگم: سروش دیوونه شدی؟کنار تو فقط آروم میشم...آهنگ تموم میشه ولی نمیدونم چرا صدایی از هیچ کس در نمیاد-سروش.. نه...ن...با شیطنت میخنده و میگه: فقط به عشق همین تیکه ی آخرش پا به پات اون همه روز رو تمرین میکردمهمینکه میخوام دهنم رو باز کنم یهو لبام رو با لباش قفل میکنه و باعث میشه صدام تو گلوم خفه شه... هنوز مات و مبهوت رفتار سروشم که بعد از چند لحظه صدای جیغ و داد دختر و پسرای اطرافمون با دست زدنای مهمونا بلند میشه
هیچ عکس العملی نمیتونم انجام بدم... فقط با چشمای گرد شده خشکم زده... مطمئنم اگه سروش ولم کنه پخش زمین میشم... آروم لباش رو از روی لبام برمیداره و با چشمایی که از شدت شیطنت میدرخشن نگام میکنه.. کنار گوشم زمزمه میکنه: عاشقتم خانومیوفتی میبینه عکس العملی نشون نمیدم میخنده و کمک میکنه راست
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#114
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۴ صبح
واستم... نگاهش هنوز به چشمامه و من هم مسخ نگاهشم... چشمکی برام میزنه و خیلی آروم من رو همراهی میکنه... تازه میفهمم که چه غلطی کردیم... هر چند منه بدبخت تو عمل انجام شده قرار گرفتم ولی با همه ی اینا باید یه کاری میردم... لبمو به شدت گاز میگیرم و با خجالت سرم رو پایین میندازم... اصلا روم نمیشه به کسی نگاه کنم... باورم نمیشه سروش بین این همه آدم این کارو کرده باشه... هنوز صدای خنده های ریز ریز جوونا رو میشنوماز کنار تک تک میزا که میگذریم صدای پچ پچای ضعیفی بلند میشه..آره طفلکی خیلی عذاب کشید.....مگه پسره نامزد نکرده بود؟..... خدا حفظشون کنه.. چقدر بهم میان..... نه بابا... باز با دوز و کلک پسره رو خام خودش کرده معلوم نیست اون دخترای بدبخت رو روونه ی کجا کرده؟.....خوب شد پسره زود فهمید..... عجب دوره و زمونه ای شده.. نگو گناهکار اصلی یکی دیگه بود این بیچاره رو مجازات میکردن..... تو چه ساده ای خواهر نقشه ی جدید دختره هست؟..... مگه نمیدونی این دختره کیه؟همه چیز رو میشنوم و خودم رو به نشنیدن میزنم... فقط نمیدونم چه جوری چشم تو چشم مهران و طاهر بشمهمین که به میز میرسیم سریع روی صندلی کنار طاهر میشینم و هیچ حرفی نمیزنم... این سروش هم مثله کنه ولم نمیکنه و کنارم میشینه... دلم میخواد زورم بهش میرسید و تا میتونستم کتکش میزدم... واقعا نمیدونم چیکار کنم؟... بدبختی اینجاست هیچ کس هم هیچی نمیگهوقتی سکوت جمع رو میبینم به ناچار سرم رو بالا میارم... چشمم به سیاوش میفته که با لبخندی معنی دار دست به سینه روی صندلی نشسته و پا روی پا انداخته... نگاهش مدام بین من و سروش در حرکته و این موضوع بیشتر از قبل اذیتم میکنهبا صدای طاهر به خودم میام: کجایی خانوم خانوما؟نگام رو از سیاوش میگیرم و به طاهر چشم میدوزم-همین جابا مهربونی لبخندی میزنه.. من هم با لبخندی که بی شباهت به دهن کجی نیست جوابش رو میدمسرشو به گوشم نزدیک میکنه و آروم زمزمه میکنه: خوب تلافیه این چهار سال رو در آوردیابا تموم شدن حرفش اخم کوچولویی میکنه.. حس میکنم از شدت خجالت قرمز شدم... سرم رو دوباره پایین میندازمکه صدای ریز ریز خنده ی طاهر رو میشنوم... دستم رو مهربون تو دستاش میگیره و و زیرلب میگه: قربون خجالتت برم... شوخی کردم عزیزمفشار آرومی به دستام وارد میکنه و ادامه میده: من که میدونم همش زیر سر این سروشه گور به گور شدست....با ساکت شدن یدفعه ایه طاهر و افتادن سایه ای به روی میز سرم رو بالا میارم و به طاهر نگاه میکنم که میبینم با اخم به رو به رو خیره شده... نگاهش رو دنبال میکنم و من هم با دیدن پدربزرگ و عموم اخمام تو هم میرهطاهر بلند میشه و میگه: آقاجون مگه نگفتم.......پدربزرگ دستش رو بالا میاره که باعث میشه طاهر ساکت بشه کلافگیه نگاهش رو احساس میکنمبه ناچار بقیه مون هم بلند میشیم و سرپا وایمیستیمپدربزرگ: ترنم جان من اومدم تو عروسیه دخترخالت تا این کدورتای ناچیز رو از بین ببرمسیاوش با اجازه ای میگه و از میز دور میشه... مهران هم که میبینه جمع خونوادگیه سیاوش رو صدا میکنه و با اون همراه میشه اما سروش دست به جیب کنارم میمونه و از جاش تکون نمیخورهعمو: عزیزم میدونم ما اشتباه کردیم ولی گذشته ها گذشته و ما همگیمون به فکر جبران هستیمطاهر: عموجان با همه ی احترامی که براتون دارم ولی هیچ خوشم نمیاد این جشن رو برای ترنم خراب کنیدپدربزرگ: طاهرطاهر: چیه آقاجون؟... مگه بهم نگفتید امشب رو مراعات میکنید پس این کارا چیه؟پدربزرگ: این موضوع بالاخره باید حل بشه... چه فرصتی از این بهترسروش متفکر به پدربزرگم نگاه میکنهطاهر: ولی نه امشب.. امش فقط ترنم رو آوردم اینجا تا غرور شکسته شده اش ترمیم بشه نه اینکه با حرفای ما ناراحت بشهپدربزرگ: اینجوری؟... با رقصیدن با یه پسر غریبه.. با زندگی کردن با یه پسری که اصلا نمیدونیم کیه؟... با نشستن بین چهار پنج تا پسر... اینجوری میخوای غرور شکسته شدش رو ترمیم کنی؟.. هیچ به آبروی خونوادگیه ما فکر کردی؟طاهر: آقاجون.........پدربزرگ: ساکت شو طاهرسروش با اخمایی درهم میگه: یهو بگین برای شنیدن عذرخواهی اومدین نه برای عذرخواهی کردنپدربزرگ: ببین جوون اگه چیزی بهت نمیگم فقط و فقط به خاطر شناختیه که از پدربزرگت دارمسروش: شما هم فکر نکنی اگه من چیزی نمیگم دلیلش بی زبونیه بندست.. نه آقا فقط احترام سن و سالتون رو میکنمطاهر: سروش؟!سروش: واستا طاهر... ببینید آقای محترم من خودم یکی از آدمای همین داستانیم که هنوز تو دهن تک تک این مهمونا داره میچرخه... پس برای من حرف از آبرو و آبروداری نزنید چون خودم هم مثل شماها گند زیادی به زندگیه این دختری که الان کنارمه زدم ولی اونقدر مرد هستم که پای اشتباهم واستم.. فکر نمیکنید الان به جای فکر کردن به آبرو و آبروداری باید به فکر به دست آوردن دل این دختر باشین
عمو: لازم نکرده تو به ما درس اخلاق و ادب بدی... ما خوب میدونیم چه طور با بچه هامون رفتار کنیمسروش با لحن تندی میگه: بعله... کاملا متوجه ام که چقدر توی این زمینه تبحر دارینطاهر: سروشعمو با قیافه ای که از شدت عصبانیت سرخ شده میگه: دیگه داری بزرگتر از دهنت حرف میزنیطاهر: عموجان خواهش میکنم تمومش کنیدبدون توجه به بحثاشون روی صندلی میشینم و بی تفاوت به اطراف نگاه میکنمسروش: من فقط دارم حقیقتو میگم ولی مثله اینکه حرف حقیقت.............پدربزرگ با عصبانیت مشتی به میز میکوبه و میگه:بسه دیگه... تمومش کنیدنگاه چند نفر به سمت میز ما برمیگردهعمو: اما بابا...پدربزرگ: تمومش کن.. ما نیومدیم دعوا کنیم ما فقط اومدیم با ترنم حرف بزنیمتو همین موقع صدای خاله رو از پشت سرم میشنوم که میگه: طاهر.. خاله کجایی؟... امشب کم پیدا شدی؟طاهر زیر لب چیزی میگه که من متوجه نمیشمسروش که میبینه نشستم اون هم کنارم میشینه آروم میگه: ترنم حالت خوبه؟با خونسردی میگم: آره.. چرا باید بد باشم؟سروش: اگه عصبیت میکنند بریم-اگه بخوام برم مهران هست... به کمک جنابعالی احتیاجی ندارمسروش با اخم میگه: ترنمخاله: طاهرجان... خاله.. بیا یه چند تا کار دارم که دست تو رو میبوسنطاهر: متاسفم خاله.. امشب دربست در اختیار خواهرم هستمخاله: خواهرت؟طاهر با اشاره من رو نشون میده.. خاله دقیقا رو به روی من میاد و سعی میکنه لبخند بزنهخاله:اِ... ترنم جون تو هم که اینجایی عزیزم.. فکر کردم پیش مامان و باباییبه نشونه ی احترام به ناچار نیم خیز میشم و یه سلام زیرلبی تحویلش میدمخاله یه طرفم میاد و مجبورم میکنه بشینم.. بوسه ای سرد سر گونه ام میذاره و میگه: بشین خاله.. میدونم خسته ای... بالاخره با اون هنرمایی خوشگلت دهن خیلیا رو باز گذاشتیاخمام تو هم میره میخوام جوابش رو بدم که سروش پوزخندی میزنه و میگه: اختیار دارین.. ما هر کار کنیم انگشت کوچیکه ی مهسا خانوم و آقاسامان نمیشیمبا این حرف سروش صورت خاله مثل گچ سفید میشهیه لبخند تصنعی میزنه و میگه: سروش جان تو هم خیلی شوخ شدیاسروش با تمسخر نگاش میکنه و میگه: بالاخره همنشینی با دوستان شوخ طبعی مثل شماها ناخواسته رو ما هم تاثیر میذارهخاله با خنده ای عصبی میگه: چی بگم والا... راستی ترنم جان؟سرد نگاش میکنم-بله؟خاله: نمیخوای به مامان و بابا سر بزنی؟زهرخندی میزنم و میگم: نمیدونستم اینقدر به ترمیم رابطه ی من و خونوادم علاقه دارین؟خاله:واه.. این چه حرفیه گلم.. بالاخره خاله اتم؟-جدا؟اخم ریزی میکنه و میگه: منظورت چیه خاله؟.. امشب همگیتون خیلی شوخ طبع شدیناسروش: شاید هم شما هستین که همه چیز رو به شوخی میگیریدپدربزرگ: مریم جانخاله: آقاجون شرمنده... از بس از دیدن دخترم خوشحال شدم یادم رفت بهتون سلام کنم... شما هم مثله اینکه امشب اومدین سبب خیر بشینپدربزرگ: آره دیگه.. بالاخره یه اشتباهی بود که گذشت و تموم شدسروش انگشتاش رو تو انگشتام فرومیکنه و آروم فشار میده... نگاهی بهش میندازمخاله: آره بابابعد خطاب به من ادامه میده: ترنم جان بالاخره اونا پدر و مادرت هستنطاهر با خشم میگه: خالهخاله: واه.. چیه طاهر.. ترسیدمطاهر: شما بهتر نیست برین به مهمونا سر بزنیدخاله: خب چه عجله ایه... دلم واسه ی ترنم تنگ شده بذار یه خورده ببینمشنفس عمیقی میکشم تا بتونم خشمم رو کنترل کنمخاله: عزیزم بهتره دیگه این قهر طولانی مدت رو تموم کنی و برگردی پیش پدر و مادرتفشار دست سروش هر لحظه بیشتر از قبل میشهعمو: آره عموجون... خودت که میدونی بابات چقدر دوستت دارهخاله بازوم رو میگیره و میخواد بلندم کنهخاله: پاشو خانمی... آفرین... مامان و بابات منتظرت هستندیگه صبرم تموم میشه... همه ی سعیم رو میکنم که صدام بلند نباشه و توجه کسی به این طرف جلب نشهچشمام رو میبندم و از بین دندونای کلید شده میگم:خاله جانخاله: چیه قربونت برم؟-بهتره بازوم رو ول کنیدخاله: چی؟بازوم رو به شدت از دستش میکشم بیرون و میگم: بهتره تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت نکنیدخاله: ترنم؟با نفرت نگاش میکنم... بعد از پدرم بیشتر از هر کسی از این خونواده متنفرم...-اگه میبینید اینجا آروم نشستم و هیچی نمیگم فکر نکنید جواب تو آستینم ندارم فقط حرمت نون و نمکتون رو نگه میدارمآقاجون: ترنمخاله: خیلی بی ادب شدی ترنم... رفتارت در برابر منی که خالتم خیلی گستاخانه و بی ادبانه ست-من با شما نسبتی ندارم... اگه میبنید اینجا نشستم فقط و فقط به اصرار طاهره... مهسا دخترخاله ی طاهر هستش و من هم به اصرار طاهر اومدم.. من با شما و دختر شما هیچ نسبتی ندارم.. مادر من الیکاست کسی که به خاطر من و خواهرم آوا از زندگیه خودش گذشت و با پدرم ازدواج کرد و تا اونجایی که من یادمه شما خواهر مادر من نبودین و نیستین...پس بهتره دایه ی بهتر از مادر نشین و برید به دخترتون برسین که امشب بیشتر از هر وقت دیگه ای بهتون احتیاج دارهخاله: من رو بگو که میخواستم بهت لطف کنمپوزخندی میزنم و نگام رو ازش میگیرم-من ممنونم بابت لطفی که به من دارین... از شما به بنده زیاد رسیده بهتره یه خورده از این لطف و محبتاتون رو برای دیگران نگه دارینخاله: خیلی نمک نشناسی-پس کاری به من نمک نشناس نداشته باشین... خواهشا از امروز تا آخر عمرم حتی رو به موت هم بودم هیچ لطفی در حق من نکنیدخاله: طاهر تو هیچی نمیخوای بگی؟ طاهر: متاسفم خاله.. من گفتم ترنم رو آزاد بذارین تا خودش تصمیم بگیره.. ما همه مون اشتباه کردیم الان خیلی ظلمه که شماها بخواین اون رو مجبور به بخشیدن کنیدخاله با حرص نگاش رو از ما میگیره و میگه: واقعا کهبا زدن این حرف به سرعت از میز ما دور میشهعمو: ترنم رفتارت خیلی زشت بود
تو چشمای عموم نگاه میکنم... تصمیمم رو گرفتم...تصمیم دیروز و امروزم نیست.. خیلی وقته دارم بهش فکر میکنم.. شک داشتم.. با خودم کلنجار میرفتم ولی امشب مطمئن شدم... مطمئنم که نمیتونم این افراد رو ببخشم... کسایی رو که حتی همین الان هم بخاطر آبروشون دنبالم اومدن... کسایی که حتی برای یه بار هم درست و حسابی ازم عذرخواهی نکردن و ادعای مرد بودن میکنندپدربزرگ: ترنم شنیدی عموت چی گفت... سروش آروم دستم رو نوازش میکنه.. میخوام دستام رو از دستاش بیرون بیارم که اجازه نمیده... از دست این پسر که آخر دیوونم میکنهبدون لحظه ای درنگ میگم: بعله.. شنیدم.. نه تنها حرفای عمو رو بلکه خیلی چیزای دیگه رو امشب شنیدماخمام رو تو هم میکنم و میگم: ببخشید عموجان میتونم بپرسم کجای رفتارم زشت بود؟عمو: اون زن خالته... نباید بهش بی احترامی کنی... تمام این سالها احترام همه مون رو حفظ کردی به نظرت درسته الان اینجور شخصیت خودت رو زیر سوال ببری-از کدوم احترام حرف میزنید عمو؟... نکنه نگاه های پر از حرف من رو که با زور کتک تو دلم نگه میداشتم و نمیگفتم رو احترام میدونیدعمو: ترنم این حرفا چیه؟-شما همون کسی نیستین که به اون شخصی که ادعای پدریه من رو داره پدربزرگ با صدای بلند میگه: ترنم-آقای مهرپرور داد نزنید.. شمایی که الان جلوم نشستین و دارین از پسر گناهکارتون دفاع میکنید حق دارین ادعای پدر بودن کنید نه پدر من که جلوی جمع نشست و من بیگناه رو از تمام حمایتهاش محروم کردپدربزرگ ساکت میشه... لبخند تلخی میزنم و خطاب به عموم ادامه میدم: داشتم میگفتم شما همون کسی نیستین که به اون مرد میگفتین زودتر این دختر رو شوهر بده چون ممکنه دفعه ی بعد با شکم بالا اومده وارد خونت بشه و بدبختت کنهصورت عموم سرخ میشه-میبینید... اون موفع به فکر آبروتون بودین الان هم به فکر آبروتون هستین... اون روزا شما میگفتین و من می سوختم... ناچار بودم که سکوت میکردم ولی دلیلش این نبود که واقعا دلم خواستار اون سکوت تلخ بود... اون چیزی که شما ازش به عنوان احترام یاد میکنید من اون رو خاری و ذلت میدونم... چون من با کوچیکترین حرفی در جواب شماها زیر دست و پای بابام باید کتک نوش جان میکردم... من به خاطر حفظ غرورم جواب شماها رو نمیدادم... پس فکر نکنید براتون ارزشی قائلم.. شماهایی که من رو خرد کردین همون روزا برای من مردین...تمام این سالها جلوی فامیل سکه ی یه پولم کردین و من به خاطر تظاهر به سرپاواستادن هیچی نگفتم... الان از من انتظار احترام دارین؟... فکر نمیکنید توقع زیادیه... تو کدوم قانونی گفته شده که به بزرگترت به هر قیمتی باید احترم بذاری هر چند من یادم نمیاد که بهتون بی احترامی کرده باشم.. من فقط دارم حرف میزنم... حرفایی که نمیخواستم بزنم ولی شماها با حضور دوباره تون مجبورم کردین که بگم.. که سکوت نکنم... که بهتون بفهمونم با من چیکارا کردینطاهر: ترنم میدونم عصبانی هستی-هیس.. طاهر... هیچی نگو... امشب باید حرفام رو بزنم تا این آقایون بدونند که چه به سر من آوردن... تا اینقدر راحت از اشتباهی که زندگی من رو نابود کرد حرف نزنند... اشتباه ناچیزیه؟... خیلی کوچیک به نظر میرسه؟... باورم نمیشه که الان هم شرمنده نیستین... حتی دنبال جبران هم نیستین.. فقط به حفظ آبروتون فکر میکنیدطاهر با ناراحتی سکوت میکنه و من ادامه میدم: حرف از شخصیت میزنین غموجان؟.. کدوم شخصیت؟.. مگه برام شخصیت و غروری هم گذاشتین؟پدربزرگم روی صندلی میشینه و میگه: دخترم....-نگین آقای مهرپرور..اینجوری صدام نکنید... نگین دخترم که اگه دخترتون بودم.. اگه عزیزتون بودم.. اگه ذره ای براتون اهمیت داشتم تنهام نمیذاشتین... من نمیخوام بی احترامی کنم ولی شماها با ظاهر شدن مداومتون جلوی من بیشتر از قبل وادارم میکنید که بعضی از حرمتا رو بشکنم.. بعضی از حرفا رو بزنم.. آقای راستین چرا دروغ؟... نمیتونم ببخشم... فکر نکنید نمیخوام واقعا نمیتونم... پدربزرگ: ترنم تو که اینجوری نبودی؟-آره شماها اینجوریم کردین.. تمام این سالها.. اون روز که اومدین جلوی در خونه ی مهران بهتون گفتم که دیگه نمیکشم... گفتم که دیگه ادامه ندین.. گفتمجلوم ظاهر نشین.. گفتم که بذارین زندگیم رو کنم.. من هنوز شماها رو نبخشیدم بعد شماها حرف از بخشیدن پدرم میزنیدعمو: عموجون حال بابات زیاد خوب نیستطاهر:عم......-مسئله ای نیست طاهر... حداقل میدونم توی این جمع هنوز هستن کسانی که نگران من هستن.. میدونم سعیت رو کردی که امشب اذیت نشم پس حرص نخورطاهر: ترنم-نگران نباش داداش من حالم خوبه... ازت ممنونم که به فکرمی ولی بذار امشب یه چیزایی رو روشن کنم تا شاید بتونم از این به بعد سرم رو با خیال راحت سر بالیش بذارم.. بدون فکر به اینکه دوباره جلوی در خونه یه عده منتظر من هستن که به زور من رو با خودشون همراه بسازندخطاب به عموم میگم: ببینید عموعمو: بگو دخترملبخند تلخی رو لبم میشینه-عمو گفتنام رو به پای همخون بودنمون نذارین فقط یه عادته... پس من رو دختر خودتون ندونید که از این کلمه به شدت متنفرمپدربزرگ: ترنم فکر نمیکنی داری زیاده روی میکنی؟-شما چی آقای مهرپرور.. شما فکر نمیکنید دارین بهم توهین میکنید.. اون هم جلوی خودمپدربزرگ سرش رو با دستاش میگیره و من تلخ تر از قبل ادامه میدم نمیخوام تلخ باشم ولی تک تک کلمه هام تلخ بیان میشین-داشتم میگفتم ببینید آقایون مهرپرور من دلم نمیخواد دیگه اینجور ادامه بدم... اگه به من بود اسم فامیلم رو عوض میکردم تا این همه از کارای پدرم احساس شرمندگی نکنمپدربزرگ: حق با خالته.. خیلی گتاخ شدی-اگه شما هم یه شبه میفهمیدین یه حروم زاده هستین گستاخ میشدینرنگ از رخ طاهر و پدربزرگ و عموم میپره... دستای سروش تو دستام یخ میزنهحق دارن که ندونند.. تو دادگاه حرفی از مسئله ی تجاوز نزده بودمبا پوزخند فقط نگاشون میکنم تا اول اونا این سکوت رو بشکونند
پدربزرگم با صدایی که به شدت میلرزه میگه: ترنم بازیه خوبی رو شروع نکردی؟-من؟عمو: ترنم با این چرت و پرتا حال پدر رو بد نکن.. خودت هم میدونی که غیرممکنه-چرا از جانب من حرف میزنید؟... من به هیچ عنوان قبول ندارم که یه حلال زاده امپدربزرگ: سروش میشه چند لحظه ما رو تنها بذاری؟قبل از اینکه سروش حرفی بزنه میگم: لابد برای حفظ آبروتون؟... درسته؟پدربزرگ: ترنم-این مرد باید اینجا بمونه... بالاخره زیادی مدعی به نظر میرسه باید دید با شنیدن این حرفا باز هم ادعای عشق و عاشقی میکنهسروش: ترنم؟!-چیه؟... یه بار ترکم کردی از کجا معلوم بعدها با فهمیدن این موضوع ترکم نکنی؟سروش: ترنم من میخوامت... هیچ کدوم از اینا برام مهم نیست... هر چی که بشه تا آخر پات واستادمپوزخندی میزنم و میگم: زیاد از این حرفا شنیدم ولی وقت عمل مرد عملش رو پیدا نکردمسروش: ترنم-آدما حرف زیاد میزنند باید دید تو شرایط سخت چقدر مرد عملندسروش آروم میگه: من میمونم و به همه چیز گوش میدم اصلا هم برام مهم نیست تو کی بودی و چه اتفاقایی برات افتاده... چیزی که برام ارزش داره فقط و فقط خودتیهی روزگار... چی میشد این حرفا رو چهار سال پیش میشنیدم... واقعا چی میشد؟عمو: اگه حرفای عاشقانه تون تموم شد بهتره یه خورده هم به حرف پدر گوش کنید-چه حرفی؟... مگه حرفی هم مونده؟... چشم و گوش بسته فقط و فقط انکار میکنیدپدربزرگ: ترنم هیچ موضوعی در کار نیست.. پدرت عاشق شد و مخفیانه ازدواج کرد.. فقط همین بعد هم تو و خواهرت به دنیا اومدین-کاملا درسته... فقط به خاطر راضی کردن مامان به ازدواج بهش تجاوز کرد که این هم اصلا مسئله ی مهمی نیستعمو: ترنم تمومش کن... پدر بهتره بقیه حرفا رو بذاریم واسه ی یه وقت دیگهپدربزرگ هم سری تکون میده و میگه: الان عصبانی هستی متوجه نیستی چی داری میگی؟... بهتره یه وقت دیگه واسه ی حرف زدن بیایملبم رو به دندون میگیرمو دست سرش رو به شدت فشار میدم... دلم میخواد جیغ بزنم و کلی داد و فریاد راه بندازمبا حرص میگم: من خوب میدونم چی دارم میگم شما هم خوب میدونید حرفام حقیقته واسه همینه که راه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#115
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۵ صبح
فرار رو در پیش گرفتین ولی واقعا خوشم میاد.. خوب بلدین خودتون رو به اون راه بزنید.. تا وقتی به نفعتون بود میخواستین حرف بزنید و حرف بشنوید حالا که به نفعتون نیست راه رفتن رو در پیش گرفتین... وقتی جنبه ی شنیدن حقیقت رو ندارین پس چرا جلوم ظاهر میشین... اگه رفتین دیگه هیچوقت برنگردین.. چون من از گفتن حقیقت ابایی ندارم... هر وقت به طرفم بیاین همینا رو میشنوین عمو: آقاجون بریم... این دختر عقده ی تمام این سالهاش رو جمع کرده و الان داره با این حرفای بی سر و ته عقده هاش رو خالی میکنهبعد خطاب به من ادامه میده: اما دخترجون این رو بدون که با این چرندیات قبل از ما آبروی خودت رو میبریمن واقعا نمیدونم چی باید بگم... حتی نمیدونم باید عصبانی باشم یا نه... فقط سرم رو با تاسف تکون میدم و میگم: چقدر برای خودم متاسفم که دارم وقتم رو با حرف زدن با کسایی صرف میکنم که حتی ارزش بخشیده شدن رو هم ندارنپدربزرگ میخواد بره و من هنوز مات و مبهوتم از اینکه مگه میشه اینقدر راحت با موضوع برخورد بکنندسروش پوزخندی میزنه و خونسرد میگه: ترنم تعجب نکنمتعجب به سروش نگاه میکنمسروش: این آقایون از همه چیز با خبر بودن-چی؟سروش: خیلی سادست دختر... فقطباید تو چشمای طرف نگاه کنی تا فرق تعجب و ترس رو بفهمی... تو چشمای این دو نفر فقط ترس وجود داره... عمو با اخم میگه: حرف دهنت رو بفهم.. سروش با خشم به عموم میگه: من حرف دهنم رو میفهمم... من مثل ترنم ساده نیستم که با چند حرف شماها گول بخورم... سالهاست با آدمای جورواجور در ارتباطم با یه نگاه به طرف تا آخرش رو میرمچشمام از شدت تعجب گرد شدهعموم با خشم به یقه ی سروش چنگ میزنه
عمو: بهتره دهنت رو ببندی تا خودم نبستمسروش دستم رو ول میکنه و با نفرت عموم رو به عقب هل میده و وایمیستهسروش: هر چقدر تمام این سالها دهنم رو بسته نگه داشتم کافیهعمو: تو کیه ترنم هستی که اینقدر تو مسائل خونوادگیش دخالت میکنی؟سروش: اون نامزدمه و من به زودی باهاش ازدواج میکنم... پس بیشتر از هر کسی بهش نزدیک هستمعمو: خوشم میاد که خوب برای خودت بریدی و دوختی... مگه ترنم بزرگتر ندارهسروش: اگه یه بزرگتر درست و حسابی داشت که وضعش این نبودعمو: طوری حرف میزنی انگار خوت هیچ اشتباهی مرتکب نشدیسروش: من چنین ادعایی ندارم ولی حداقل مثله شماها به خاطر حفظ آبروم ترنم رو مجبور به کاری نمیکنم.. اگه دارم کاری هم انجام میدم به خاطر دل خودم و ترنمهپدربزرگ: تمومش کنید..صدای خاله رو میشنومخاله: خدا مرگم بده... اینجا چه خبره؟مهمونا دورمون جمع شدن و این منو معذب میکنهطاهر بالاخره زبون باز میکنه و میگه: آقاجون این حرفا چه معنی ای میده؟پدربزرگ با ابرو اشاره به اطراف میکنه و میگه: طاهر تو بهتره به مهمونا برسی من خودم با ترنم حرف میزنم... بالاخره بعد از این همه مدت یه خورده دلخوری وجود دارهطاهر با کلافگی نگاهی به مهمونا میکنه و سعی میکنه اونا رو متفرق کنهخاله: ترنم داری چیکار میکنی؟... شر درست نکن دختر...سروش: کسی که شر درست کرده ترنم نیست.. این آقایون هستن.. شما هم بهتره به جای اینکه یقه ی ترنم رو بگیرین برین سراغ کسایی که جلوی ترنم رو گرفتن و این شر رو درست کردنخاله: پسرم امشب عروسیه دخترمه.......سروش با حرص وسط حرفش میپره و میگه: نترسین... عروسیه یکی یه دونتون بهم نمیخورهمادر سروش: سروش... عزیزم آروم باشسروش: چه آرومی مادر من... دوباره دارن اتفاقای چهار سال پیش رو تکرار میکنند؟... هر کسی هر اشتباهی میکنه میندازن گردن ترنم... معلومه ساده تر از این دختر گیر نیاوردنبه خاله ام نگاه میکنه و میگه: شما اصلا میدونید موضوع از چه قراره که میگید ترنم شر به پا نکنسروش دوباره کنارم میشینه... دستم رو از زیر میز تو دستش میگیره و رو پاش میذارهتو این شرایط هم دست از این حرص دادنام بر نمیدارهپدر سروش: آقای مهرپرور بهتر بود یه وقت دیگه رو واسه ی حرف زدن انتخاب میکردین... امشب زمان مناسبی واسه ی اینجور بحثا نبودآقاجون: والا چی بگم آقای راستین... من قصدم خیر بود نمیخواستم اینجوری بشه ولی انگار حق با شماستسروش پوزخندی میزنه و هیچی نمیگه...صدای نفس های عصبیه سروش رو میشنوم و چرا دروغ؟... خوشحال میشم.. مثل همه ی دخترای دنیا وقتی میبینم عشقم به خاطر من عصبی میشه تا از من دفاع کنه خوشحا میشم... یه جورایی کم کم داره باورم میشه که فقط من عشق زندگیه سروش بودم.. حرفای طاهر.. حرفای مهران.. ابراز علاقه هاش.. نترسیدناش در برابر حرفای مردم.. دفاع کردناش منو بهش وابسته تر از همیشه میکنه ولی با تمام این خوشحالیها یه چیزایی بدجور من رو عصبی میکنند و بدبختی اینجاست که نمیدونم اون چیزا چی هستن... سروش سرش رو نزدیک میاره و میگه: اونا میدونستن.. بیخود خودت رو خسته نکنخونواده ی سروش و خاله و عمو در میز جمع شدن و من و سروش و پدربزرگ نشستیمدهنم رو باز میکنم و با ناله میگم: یعنی حفظ آبروتون اینقدر مهمهسروش: لابد مهم بود دیگهپدربزرگ: ترنم الان وقت این حرفا نیستآروم زمزمه میکنم: چرا؟... چون آبروتون بین این آدما میره؟.. مگه روزی که داشتین من رو جلوی تک تک این آدما خرد میکردین به فکر آبروب من لودین که الان انتظار دارین من به فکر آبروتون باشم؟حرفام رو آروم زدم ولی میدونم تک تک شون شنیدن...-شماها میدونستین؟پدربزرگ: پسر بهتره شر به پا نکنیطاهر بعد از پراکنده کردن مهمونا میاد کنارم میشینه میگه: آقاجون ترنم چی میگه؟پدربزرگ با حرص میگه: یه مشت چرت و پرت-نشد دیگه پدربزرگ گرامی... الان که حرفام به نفعتون نیست شده چرت و پرتپدربزرگ: ترنم این حرفای بیخود رو ادامه نده... من نمیدونم کی این خزعبلات رو بهت گفته دلمم نمیخواد که بدونم ولی برای اینکه خیالت راحت باشه میگم که همه ی اینا دروغه... پس این بازی مسخره رو تموم کن-آقای مهرپرور شروع کننده ی این بازی من نبودم... پسر شما سالها پیش این بازیه به ظاهر مسخره رو شروع کرد... اون باعث مرگ دو تا از دختراش و تباهیه زندگیه من شدپدربزرگ: ترنم کم کم داری عصبیم میکنی؟عصبی میخندم و دستم رو به شدت از دست سروش بیرون میکشم... همونجور که سرم رو تکون میدم مشتی به میز میکوبم و میگم: خیلی جالبه.. واقعا برام خیلی جالبه.. من دارم عصبیتون میکنم؟... منی که خودم وقتی موضوع رو فهمیدم تا مرز سکته رفتم و برگشتم... الان به جای اینکه برین یه سیلی به گوش پسرتون بزنید جلوی من واستادین ترنم ترنم راه انداختینمادر سروش بالای سرم میاد و آروم شونه هام رو میمالهمادر سروش: عزیزم آروم باش
من میخوام آروم باشم.. میخوام کاری به کار هیچکس نداشته باشم ولی خودتون که میبینید با اینکه یه گوشه نشستم باز هم دست از سر من برنمیدارنخاله: خیلی پررو شدی ترنم... باورم نمیشه که همون دختر مظلومی باشی که تو نامزدیه مهسا اومده بودیسروش: تا وقتی از حقش دفاع نمیکنه دختره خوبیه وقتی حقیقت رو میگه میشه پرروجو بدی به وجود اومده... سرم رو بین دستام میگیرم و آروم با نوک انگشتام شقیقه ام رو میمالمطاهر: آقاجون چرا چیزی نمگین تا این ماجرا تموم بشه؟پدربزرگ نگاهی به سروش مبندازه و با عصبانیت میگه: ببین چیکار کردی جوون؟-به من نگاه کنید و یه کلمه به من بگینپدربزرگ: چی میخوای بدونی؟-دونستنی ها رو میدونم... تنها چیزی که میخوام بفهمم اینه که واقعا نمیدونید یا دارین من رو به بازی میگیرین؟عمو: صدات رو پایین بیار دختر-اوه.. شرمنده عموجان یادم رفته بود که آبرو براتون مهمتر از هر چیز دیگه ایهپدربزرگ: فکر میکردم عاقل تر از این حرفا باشینزهرخندی تحویلش میدم و میگم: شرمنده.. اشتباه فکر میکردینپدربزرگ: گذشته ها رو فراموش کن... ما همه آماده ی جبران هستیم-حرف از کدوم گذشته میزنید... این چهار سال؟... یا بیست و شش، هفت سال پیش؟پدربزرگ: ترنم اونقدر اون موضوع مزخرف رو پیش نکش... اون حرفا همش دروغه-مدرک رو کنید.. باور میکنیدهمه ساکت واستادن... خاله و خونواده ی سروش هم با تعجب به بحث من و پدربزرگم نگاه میکنندپدربزرگ: مدرکم کجا بود-پس چرا اینقدر با اطمینان حرف میزنید؟پدربزرگ از بین دندونای کلید شده میگه: ترنم نمیخوای تمومش کنی؟-شما یه دلیل قانع کننده بیارین من همینجا تمام این حرفا رو چال میکنمپدربزرگ: دلیل از این قانع کننده تر که پدربزرگت داره میگه اینا همش دروغهچشمام رو میبندم و چند تا نفس عمیق میکشم...-باشه آقای مهرپرور... خودتون خواستین... پس من دفعه ی بعد با مدرک میام... مطمئن باشین کسی که میخواست با اون حرفا داغونم کنه با دلایل و مدارک زیادی همه چیز رو برام ثابت کردهرنگ از روی پدربزرگم میپرهپدربزرگ: منظورت چیه؟-منظورم روشنه... تاریخ تولد من و خواهرم.. تاریخ ازدواج پدر و مادرم... نمیخواین بگین که من و خواهرم در ماهگی به دنیا اومدیمپدربزرگت: اونا از قبل صیغه بودن... حرف بیخود نزن-یعنی میخواین بگین شما از جزئیات ازدواج پدر و مادرم با خبر بودین و اجازه ازدواج دوباره رو به پدرم دادینپدربزرگ: ترنم بدجور داری رو اعصابم میری... پدرت خودش بعدها برام تعریف کرد-پس این همه ترس و لرزتون برای چیه؟پدربزرگ: ببین ترنم من نمیدونم با این حرفا میخوای به چی برسی تنها چیزی که میدونم اینه که اون عوضیا مغزت رو شست و شو دادن-باشه... فقط وقتی با خونواده ی مادریم برگشتم امیدوارم باز هم همین حرفا رو بزنیدپدربزرگ: کافیه بشنوم دنبال اون زنیکه ی هرزه و.........با دهن باز به پدربزرگم نگاه میکنمدستی به صورتش میکشه و میگه: نمیذاری که آروم باشم... خودت عصبیم میکنی-شما به مادر من چی گفتین؟پدر سروش: ترنم.. دخترمدستام از شدت خشم میلرزه-مادر من هرزه ست؟... مادره من که به خاطر من و آوا مجبور به ازدواج با یه مرد پست فطرت شدپدربزرگ: در مورد پدرت درست حرف بزن-مگه شما در مورد مادرم درست حرف میزنیدرگ گردنش از شدت عصبانیت متورم شدهپدربزرگ: حرف آخر رو میزنم و میرم ببین ترنم اگه بخوای به همین رفتارت ادامه بدی برای همیشه از خونواده طردت میکنم... اصلا هم برام مهم نیست که پسرم از دوریه تو چی میکشه-شما گوش کنید آقای مهرپرور.. من رو از چیزی که چهار سال از عمرم رو باهاش سپری کردم نترسونین.. من دنبال مادرم میرم و پیداش میکنم.......پدربزرگ: تو خیلی بیجا میکنی... مادر تو موناست کسی که پا به پای تو سوخت و هیچ حرفی نزد-مونا در حق من مادری کرد درست ولی در سخت ترین شرایط زندگیم تنهام گذاشت هر چند ازش انتظاری ندارم ولی فکر نکنم یه مادر در هیچ شرایطی از جگر گوشه اش بگذرهپدربزرگ: دیدی که مادر تو گذشت دختره ی احمق-پدر حقه باز من چیزی بهش نگفتپدربزرگ: خیلی نمک نشناسی... خیلی... همون سالها باید پدرت رو مجبور میکردم توی حروم زاده رو تو پرورشگاه ول بکنه نفس تو سینه ام حبس میشه... خودش هم شوکه از حرفی که زده با کلافگی نگام میکنهپدربزرگ: منظورم... نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: ترنم... من.......
نفسم بالا نمیاد.. پس میدونست.. حق با سروش بود اون میدونستطاهر: ترنم... عزیزم... ...سروش: ترنم... حالت خوبه؟گنگ به همه نگاه میکنم... یه دست جلو میاد و یه لیوان آب به سمتم گرفته میشهسیاوش: ترنم یه خورده بخورسروش با خشونت آب رو از دست سیاوش میگیره و میگه: اگه میخواین به کشتنش یه دفعه این کارو کنید.. این ذره ذره نابود کردنتون رو اصللا درک نمیکنمبا تموم شدن حرفش آب رو به لبم نزدیک میکنه و میگه: ترنم یه جرعه بخوریه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه... آب رو از دست سروش میگیرم و یه قلپ میخورم... پدربزرگ: ترنم من منظورم این نبود که........با خشم لیوان رو روی میز میکوبم به طوری که مقداری آب روی میز میریزه.. حتی خاله هم با تعجب به ماها نگاه میکنه-نمیخوام چیزی بشنوم آقای مهرپرور... منظورتون رو خوب رسوندین.. دیگه انکار فایده ای ندارهبا پوزخند ادامه میدم: تمام این سالها خوب کارای پسرتون رو ماست مالی کردین... از پسرتون اونقدر راحت گذشتین ولی منه بدبخت رو تا میتونستین چزوندین... به جرات میتونم بگم انتقام رفتارای پدرم رو هم از من گرفتینعمو: ترنم خجالت بکش... این مرد پدربزرگتهبا خشم به عموم نگام میکنم: عموجان من هیچ دلیلی برای هجالت کشیدن نمیبینم.. اون کسایی که باید خجالت بکشه شماها هستین... نه من؟پدربزرگ: ترنم من عصبانی بودم یه چیزی گفتم-حرف حقیقت رو باید تو این جور مواقع شنیدپدربزرگم دستاش رو مشت میکنه و میگه: که چی؟... اصلا پدرت تو گذشته یه گندی زد و رفت.. الان انتظار داری چیکار کنم؟.. میخوای شیپور دستم بگیرم و همه رو مطلع کنم-من همچین انتظاری ازتون نداشتم و ندارمپدربزرگ: فعلا که رفتارت همین رو نشون میده-شما اصلا میدوند حرف حساب من چیه که مدام حرف دروغ تحویل من میدینپدربزرگ نفسش رو با حرص بیرون میدهعمو: دخترجان چنابعالی حرف حساب نداری فقط قصد کردی آبروی چندین و چند ساله ی نا ر با این چرندیات ببریبا تمسخر نگاشون میکنم-من حرف حساب دارم ولی آدم حسابی نمیبینمعمو: حداقل حرمت منو نداری حرمت موی سفید پدربزرگت رو داشته باشطاهر: عموجان دیگه دارین بی انصافی میکنیدعمو: طاهر تو حرف نزن... همین طرفداریهای تو باعث شده این خانوم دم در بیارهسروش: بعله همه ی ما باید خفه بشیم تا شماها هر بلایی خواستین سرش بیارین آخر هم بگین ما بزرگترش بودیمپدر سروش خطاب به عموم میگه: آقای مهرپرور بهتره بیشتر از باعث به وجود اومدن ناراحتیه این دختر نشیم.. ما همه مون در گذشته اشتباه کردیم.. من دقیق نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی اینجور که از حرفای شماها معلومه ترنم باز هم بیگناهه و شماها دارین با بی انصافیتون داغونش میکنید... فکر نمیکنید باید مراعات حال خرابش رو بکنیدعمو: آخه آقای راستین شما که نمیدونید ما چی داریم میکشیم... ما اومدیم واسه جبرانسروش با خشم میگه: دِ... نیومدین... شماها فقط اومدین تا تظاهر به خوب بودن کنیدعمو: آقای راستین من به احترام شما چیزی به پسرتون نمیگماسروش: مگه جوابی در برابر حرفای منطقیه من داریپدربزرگ: ترنم وضع رو از این خرابتر نکن... ببین داری چیکار میکنی.. داری دو تا خونواده رو به جون هم میندازی... برو وسایلت رو از خونه ی اون آقا پسر جمع کن... بیا تو خونه ی خودم با هم اونجا صحبت میکنیم و مسئله رو حل میکنیم... میدونم این سالها عذاب کشیدی... میدونم ما هم اشتباهات زیادی کردیم ولی الان همه مون پشیمونیم و دنبال راهی هستیم که کمکت کنیم چشمام رو ریز میکنم و میگم: واقعا؟پدربزرگ خوشحال از نرم شدنم میگه: البته دخترم... تو فقط یه فرصت به ما بده-من که بهتون فرصت دادم خودتون نادیده گرفتین.. همین الان حقیقت رو در مورد گذشته گفتم و فکر میکردم از من حمایت میکنید اما به جای حمایت از من همه چیز رو انکار کردین.. من با چه پشتوانه ای بیام تو خونه تون زندگی کنم.. از کجا معلوم در آینده باز هم به خاطر حرف مردم و حفظ آبروتون من رو از خونه تون بیرون نکنید پدربزرگ: تو واقعا نمیخوای کوتاه بیای؟-نه... دلیلی نمیبینم.. کسایی رو که واقعا از ته دلشون از من طلب بخشش کردن رو میتونم یه جوری تحمل کنم اما کسایی که هنوز هم از کاراشون پشیمون نیستن رو محاله ببخشمعمو: با این کارات داری حمایت خونوادت رو واسه همیشه از دست میدی؟-کدوم حمایت اقای مهرپرور... من خیلی وقته از این خونواده طرد شدم... خرجم و مخارجم رو خودم تامین میکنم... در برابر مشکلاتم خودم قد علم میکنم... تو زندگیم خودم تنهای تنها به جو پیش میرم... یادم نمیاد حمایتی از شماها دیده باشم که الان بخوام از از دست دادنش بترسم عمو: مطمئن باش پشیمون میشی ترنم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#116
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۶ صبح
پوزخندی میزنم که باعث میشه عموم خشمگین تر از قبل ادامه بده:فکر کردی بدون ما و حمایت ما تا کی میتونی دووم بیاری؟... درسته این سالها کمکت نکردیم اما خیلی جاها هوات رو داشتیم
از این حرف عموم خندم میگیره... با حرص پا روی پام میندازم
-خوبه نمردم و معنیه واقعی حمایت رو فهمیدم.. اگه حمایت اینه که تو جمع طرف رو خرد کنید و تو مشکلات رهاش کنید من خیلی خوشحال میشم که من رو از داشتن چچنین حمایتهایی محروم کنید
عمو: هیچوقت فکر نمیکردم اینجور جواب زحمتای ما رو بدی
-کدوم زحمت... درسته من دختر الیکا هستم و مادرم مونا نیست اما این چه فرقی به حال شما داره.
با دست به پدربزرگ اشاره میکنم
-این مرد پدربزرگ پدریه منه.. چه فرقی میکنه من دختر الیکا باشم یا مونا... مهم اینه که دختر پسرشم... پس چرا باید با من این طور رفتار بشه
به خودش اشاره میکنم
-خود شما عموم هستید ولی طوری با من رفتار میکنید که انگار من رو از تو خیابون آوردین و بزرگ کردین.. اگه من امروز زنده هستم و نفس میکشم به خاطر اشتباه برادر شماست.. بماند که باید خیلی از گندایی که پدرم زد رو من تا آخر عمر مثله یه آدمه بدبخت به دوش بکشم
پدربزرگ: ترنم خودت خواستی... از این به بعد حق نداری رو کمک هیچ کدوم از ماها حساب کنی
پدر سروش: آقای مهرپرور چی دارین میگین؟
پدربزرگ: جبران اشتباهات گذشته که زوری نمیشه... وقتی محبت ما رو نمیبینه... فقط حرف خودش رو میزنه
-کدوم محبت؟... رفتارتون فقط تظاهر و ریاست... از وقتی من رو دیدین یه عذرخواهی از من نکردین؟
عمو: تو واقعا توقع داری پدر با این سنش بیاد دست بوس تو و ازت عذرخواهی کنه
-من از ایل و تباره شما آدمای خودخواه و ریاکار هیچ انتظاری ندارم
عمو: غرور کورت کرده دخترولی این رو همیشه یادت باشه که هیچکس به اندازه ی خونوادت برات دل نمیسوزونه.. میخوای بری برو وی به فکر برگشت نباش
سروش: تهدید نکنید آقای مهرپرور.. بهتره شما هم این رو آویزه ی گوشتون کنید که هر کسی کوچیکترین بی احترامی به ترنم بکنه با من طرفه... برام واقعا جالبه وقتی میبینم اینطور شمشیراتون رو از رو بستین و خودتون رو بیگناه نشون میدین که حتی منی که از اول بحث اینجا حضور داشتم کم کم داره باور میشه که چه ظلمی در حق شماها شده که این طور حق به جانب حرف میزنید
پدربزرگ: پسر احترام خودت رو نگه دار.. من هر چی هیچی نمیگم تو گستاخ تر میشی
سروش: من گستاخ تر میشم؟ یا شماها؟... بذارین یه چیز رو روشن کنم.. اگه من الان اینجا آروم نشستم دلیل بر آروم بودنم نیست... خیلی دارم احترامتون رو نگه میدارم که سرجام نشستم و به زحمت خودم رو کنترل میکنم
پدر سروش: سروش....
سروش یه دستش رو بالا میاره و میگه: اجازه بدین پدر... اینجا دیگه حرف این نیست که ترنم من رو قبول کنه یا نه... من ترنم رو نامزدم میدونم و تا آخر هم پای همه چیز واستادم.. برام اصلا مهم نیست چی میشه و آدمای اطراف چی میگن ولی میخوام یه چیز رو امشب برای تک تکه این آدما روشن کنم.. چه ترنم من رو قبول کنه چه قبول نکنه واسه ی همیشه ازش حمایت میکنم... من میخواستم بعد از یه مدت به خونواده ی ترنم کمک کنم تا همگی با هم برای به دست آوردن دل این دختر کاری کنیم ولی الان میبینم که این آدما به همه چیز فکر میکنند به جز ترنم... بی شرمی تا چه حد؟
پدربزرگ: پسرجون داری پات رو بیشتر از گلیمت دراز میکنی.. بهتره حواست به حرفات باشه.. داری ما رو متهم به بی شرمی میکنی؟
سروش با خونسردی تو چشمای پدربزرگم نگاه میکنه و میگه: من حواسم به همه چیز هست... من شما رو متهم نمیکنم دارم صفتای شماها رو بازگو میکنم... بهتره شما حواستون رو جمع کنید تا گند زدنای فک و فامیلتون رو به یه بیگناه نسبت ندین
زهرخندی میزنه و غمگین نگام میکنه و آروم زمزمه میکنه: الان معنی حرفات رو میفهمم ترنم... من حتی تو همین چند ساعت هم نتونستم در برابر این حرفا دووم بیارم
دستم رو آروم فشار میده
سروش: تو چه جوری موندی و این همه سال دووم آوردی
آهی میکشم و با درد میگم
-«حكايت موندن و رفتن نيست
حكايت قصه غريبي دليه كه نرفت و غريبه شد
از همهچيزش گذشت و همه ازش گذشتن
گفتن بري غم غربت مي گيرت
سادگي كردونرفت!
نرفت كه نكنه ترك بخوره
غافل از اينكه اينجا پر از سنگ برايشكستن..»
سروش: شرمنده ام ترنم.. الان که میبینم بین چه آدمایی تنهات گذاشتم بیشتر از قبل شرمنده میشم ولی ترنم دیگه نمیذارم تنها بجنگی
با سرفه ی مصلحتی و نگاه پر از تمسخر عموم سروش پوزخندی میزنه
نگاش رو از من میگیره و با خشم ادامه میده: تا همینجا هم این دختر به اندازه ی کافی داغون شده.. اجازه نمیدم همین قدریم که برام مونده ازم بگیرین... نمیذارم ترنم داغون تر از قبل بشه... بهتره دست از این تهدیدای توخالی تون بردارین... ترنم به حمایتهای هیچکدومتون احتیاج نداره... تا آخر عمر از جونم براش مایه میذارم... هم از لحاظ مالی هم از لحاظ احساسی پای همه چیزش هستم.. پس با این حرفای بیخود و بیهوده خستش نکنید
نگاه عصبی سروش مدام بین عمو و پدربزرگم میپرچه.. سکوتی بین جمع حکم فرما میشه.. سنگینی نگاه های کنجکاو مهمونا رو روی خودمون احساس میکنم ولی کسی از جاش بلند نمیشه
بالاخره عموم سکوت رو میشکونه و خطاب به طاهر میگه:میبینم که خواهرت وکیل وصی پیدا کرده و توی بی غیرت هم انگار نه انگار که برادرشی
طاهر که اخماش تو هم بود با شنیدن حرف عموم زهرخندی میزنه و میگه: اگه قبول حمایت کسی که عاشق خواهرمه و خواهرم هم دوسش داره اسمش بی غیرتیه من حاضرم انگ بی غیرتی رو به دوش بکشم ولی خواهرم رو از این حمایتهای صادقانه محروم نکنم
پدربزرگ: طاهر هیچ معلومه چی داری میگی؟
طاهر:آره آقاجون.. حرفای من واضح و معلومه... هم من هم شما خوب میدونیم که حق با ترنمه و من چقدر متاسفم که این همه سال پشت پا زدم به حرفای کسی که بیشتر از جونم دوستش دارم.. من این دفعه نیومدم آبروی خونوادگیمون رو حفظ کنم این دفعه ترنم برای من در اولویته
عمو: طاهر
طاهر با اخم میگه: عموجان احترام شما واجبه اما من برای بار دوم پشت خواهرم رو خالی نمیکنم... من اگه میدونستم ترنم بیگناهه همون چهار سال پیش هم تنهاش نمیذاشتم
عمو: طاهر داری چی میگی؟
طاهر بی تفاوت ادامه میده: خیالتون از جانب ترنم هم راحت باشه عمو.. من خودم پشتش هستم.. تا آخرش... هر چی که بشه.. هر اتفاقی که بیفته
چند لحظه ای مکث میکنه و بعد با طعنه میگه: مطمئن باشین در بدترین شرایط هم محتاج شماها نمیشه چون برادرش رو داره.. ترنم هنوز همه ی خونوادش رو از دست نداده
پدربزرگ با عصبانیت از جاش بلند میشه و میگه: واقعا برای خودم متاسفم بخاطر داشتن چنین نوه هایی
بعد هم به سرعت از ما دور میشه
عمو: طاهر اصلا ازت انتظار نداشتم
طاهر: چرا عمو؟.. چون دارم طرف حق رو میگیرم
عمو: پدر و پدربزرگت رو زمین میزنی و به خاطر این دختر حرف رو حرف من میاری
طاهر با خشم بلند میشه و میگه: عمو این دختر برادرزاده ی خودته.. درسته از مادر یکی نیستیم ولی خواهر من هم محسوب میشه... به دختر برادرت توهین میکنی و انتظار داری من ساکت بشینم
صدای پدربزرگم رو میشنوم که عموم رو صدا میکنه.. عموم با عصبانیت نگاه آخر رو به ماها میندازه
و میگه: طاهر از تو یکی خیلی بیشتر از اینا انتظار داشتم
طاهر: اشتباه میکردین عمو.. هنوز اونقدر پست نشدم که خواهرم رو قدای آبروی چندین و چند ساه ی خودم کنم
عمو به من نگاه میکنه و میگه: ترنم گند زدی... به همه چیز گند زدی
سرد نگاش میکنم و هیچی نمیگم
دهنش رو باز میکنه که چیزی بگه ولی بعد پشیمون میشه و به سمت پدربزرگ حرت میکنه
با ناامیدی به مسیر رفتن عمو و پدربزرگم نگاه میکنم
با بغض زمزمه میکنم: واقعا رفتن؟
صدای سروش رو میشنوم که میگه: بعضی وقتا بهتره با رفتن آدما کنار بیای چون با موندنشون فقط سختی و عذابه که نصیبت میشه
-ولی فکر میکردم میمونند... هنوز امید داشتم
مادر سروش: امیدت به خدا باشه گلم
-اما اونا خونوادم بودن.. واقعا همه شون ولم کردن.. با اینکه میدونند من بیگناهم
طاهر: عزیزم تو من رو داری
آهی میکشم و میگم: طاهر
طاهر: جانم
-چرا اینجوری شد؟
طاهر هم متقابلا آهی میکشه و میگه: نمیدونم ترنم.. امشب شب عجیبی بود
خاله با ناراحتی جلوم میشینه و برای اولین بار با ملایمت میگه: ببین ترنم من و مونا نمیدونیم موضوع از چه قراره... من واقعا با حرفایی که امروز شنیدم شوکه شدم... پدرت یه روز اومد خونه و یه بچه رو داد دست مونا گفت باید بزرگش کنی.. همین و بس.. نمیگم حال و روز خواهرم اون روزا چه طوری بود و چی کشید.. نمیگم پدرت چه حرفایی به مونا زد و چطور خردش کرد فقط اینو میگم تا این مسائل برات یه خورده قابل هضم بشه... خونواده ی پدریت هیچوقت اجازه ندادن این موضوع فاش بشه چون برای آبروشون خیلی ارزش قائل بود... اونقدر زیاد که حتی مونا هم هیچوقت نفهمید که تو کی هستی و از کجا اومدی.. اون فقط یه چیزای مختصری در مورد ازدواج دوم بابات میدونست... حالا بعد از اون همه سال تو اومدی داری حرف از چیزایی میزنی که خونواده ی پدریت ترس از رو شدنش داشتن و هنوز هم دارن
طاهر: خاله منظورتون از این حرفا چیه؟
خاله: منظور خاصی ندارم فقط میخوام بگم این تندخویی ها دلیل بر این نیست که دوستت ندارن
از پشت میز بلند میشه و ادامه میده: چرا دروغ هیچوقت ازت خوشم نمیومد.. خواهرم اون اوایل با وجود تو خیلی عذاب کشید اما یه لحظه دلم برات سوخت.. خواستم بدونی که اونقدرا هم که به نظر میاد اونا بد نیستن... یادمه پدربزرگت تا سالهای سال با پدرت حرف نمیزد... به جز تو مهمونی ها و مجالس که اون هم تو چند تا کلام خلاصه میشد دلیلش هم فقط این بود که مردم چیزی از موضوع نفهمن... بالاخره یه چیزایی تو این جامعه جا افتاده دیگه نمیشه درستش کرد... پدربزرگت هم مثه خیلیا ترجیح میده طوری رفتار کنه که هم آبروش حفظ بشه
طاهر: ولی به چه قیمتی؟
سروش با تمسخر میگه: به قیمت دوباره طرد کردنش
خاله: بالاخره اون مرد برای خودش کسیه... شاید اگه موضوع تو هم اونقدر دهن به دهن نمیچرخید پدربزرگت اون طور طردت نمیکرد
غمگین نگاش میکنم و میگم: پدر گناهکارم به خاطر آبروی خونوادگی از خونواده طرد نشد چون هیچکس از موضوع مطلع نشد ولی منه بیگناه از خونوادم طرد شدم به خاطر اینکه خیلی زود موضوع گناهکار بودنم دهن به دهن چرخید... پدربزرگم با طرد کردن من چه چیزی رو به دست آورد؟.. آبرو؟... واقعا ارزش داشت؟
خاله: مرگ ترانه کم چیزی نبود
-اگه ترانه دختر پدرم بود من هم دختر همین پدر بودم
خاله ام آهی میکشه و فقط میگه: مرگ ترانه همه مون رو پیر کرد ترنم... درکمون کن
بعد از این حرف از میز دور میشه
زیرلب میگم: پس کی منو درک کنه؟
پدر سروش: ماها هستیم دخترم... چه عروسم باشی چه نباشی برای همیشه میتونی رو حمایت خنواده ی راستین حساب کنی
لبخندی میزنم
صدای مهران رو میشنوم که با شیطنت میگه : این شام چی شد ترنم؟
خندم میگیره
-تو کجا بودی تا الان؟
مهران: همین اطراف داشتم از دست این دخترای پسرندیده فرار میکردم
با این حرفش خنده ی جمع بلند میشه
سیاوش: حالا چرا فرار؟
مهران با خونسردی یه صندلی عقب میکشه و میشینه.. یه تک سرفه ای میکنه و انگار که میخواد حرف مهمی بزنه میگه: مگه خلم خودم رو اسیر دست این باهای آسمونی کنم
-دستت درد نکنه دیگه حالا ما دخترا شدیم بلای آسمونی؟
پدر و مادر سروش با خنده سری تکون میدن و ما جوونا رو با هم تنها میذارن
مهران: شما که عزیز دل مایی ترنم خانوم
طاهر متعجب به مهران نگاه میکنه اما مهران با خونسردی میگه: همیشه بخند خانوم خانوما.. اخم کردن اصلا بهت نمیاد
سیاوش هم متعجب به مهران خیره میشه
سروش با حرص میکنه و میگه: راستی ترنم؟
همونجور که نگام به مهرانه میگم: هوم؟
سروش با فشاری که به دستم میاره مجبورم میکنه نگاش کنم
-چیه؟
سروش: ازت خیلی خیلی ممنونم
با تعجب میگم: بابت چب؟
سروش: بابت رقصت
احساس میکنم گونه هام از شدت خجالت قرمز میشن
مهران با خنده میگه: خانوم خانوما نمیدونستم که اینقدر قشنگ و حرفه ای میرقصی... این هنرت رو رو نکرده بودیا
با خجالت میگم: مهران
سروش با بدجنسی میگه: بعد از این همه سال هنوز هم باهام هماهنگی
متعجب به سروش نگاه میکنم
مهران میخنده و میگه: آره.. خیلی هماهنگ بودین
لبخندی میزنم و خجالت زده میگم: مرسی
سروش با غرور میگه: بالاخره بعد از چند ماه تمرین اجباری این همه هماهنگ بودن جای تعجب نداره
بعد از حرفش هم ابرویی بالا میندازه و لیوان آب نیم خورده ی من رو برمیداره و به لبش نزدیک میکنه
مهران: ترنم این طور نمیشه... واجب شد به من هم یاد بدی
سروش که داشت آ رو مخورد با این حرف مهران آب تو گلوش میپره و به سرفه میفته
مهران هم با بدجنسی میگه: چی شد سروش خان؟
امان از دست این دو نفر
سیاوش میخنده و چند مرتبه به پشت سروش میزنه
سروش دستش رو بالا میاره و میگه: بسه سیاوش.. خوبم
مهران با شیطنت میگه: مطمئنی؟
سروش اخمی میکنه و میخواد حرفی بزنه که اعلام میکنند وقت شامه
مهران: ترنم بلند شو بریم شام
سروش: مگه خودت دست و پا نداری برو شام بخور دیگه.. به ترنم چیکار داری؟
مهران: آخه بدون ترنم نمیچسبه
سروش: ترنم با این همه دغدغه ای که امروز داشت خسته هست بهتره اینجا بشینه خودم شامش رو براش میارم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#117
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۶ صبح
ملتمسانه به طاهر نگاه میکنم تا این بحث رو تموم کنه
طاهر سری به نشونه ی تاسف برای دونفشون تون میده و میگه: دوباره شما دو تا شروع کردین؟... بس کنید دیگه.. چرا مثل بچه های دو ساله به جون هم میفتین.. خیرسرتون مهندس مملکتین
سیاوش همینجور که میخنده از جاش بلند میشه و میگه: ترنم پاشو بریم یه چیز بخوریم که آخرش ممکنه از دست این آقا مهران و داداش بنده گرسنه راهیه خونه میشیم
به زحمت لبخندی میزنم.. یه خورده احساس ضعف میکنم... اصلا دلم نمیخواد با کسی رو به رو بشم
آروم زمزمه میکنم: دلم نمیخواد امشب دیگه با کسی رو به رو بشم
سروش: لازم نیست نگران باشی ترنم.. همین جا بشین من میرم برات غذا میارم
بعد از حرفش بدون اینکه به کسی فرصت بده از میز دور میشه... کسی چیزی نمیگه
طاهر چشمکی بهم میزنه و با سر به مسیر رفتن سروش اشاره میکنه
لبخند کمرنگی رو لبام میشینه.. خب کارای سروش بی نهایت برام لذت بخشه... طاهر ابرویی بالا میندازه با مهربونی تو چشام خیره میشه.. حرف نگاش رو میخونم.. میدونم دوست داره با سروش باشم
لبخند رو لبام خشک میشه و کم کم غم به قلبم سرازیر میشه
طاهر: ترنم
-هوم؟
طاهر: خیلی اذیت شدی؟
-نه طاهر... نمیخواد نگران من باشی
سیاوش: ترنم گذشته ی تو ربطی به حالت نداره... تاوان اشتباهات پدرت رو تو نباید بدی؟... هیچکس به تو به چشم بد نگاه نمیکنه؟
زهرخندی میزنم و میگم: واقعا؟
سروش: این هم غذا
با دیدن غذا چشمام گرد میشه
-چه خبره.. من این همه غذا رو که نمیتونم بخورم
مهران: نگران نباش خانمی.. من هستم
سروش: بیخود... همه رو خودت میخوری ترنم.. این چند قاشق برنج چیه که بخوای با بقیه هم شریک بشی
بعد از کلی مسخره بازی و حرف و خنده بالاخره غذا رو میخوریم.. هر چند سروش حریفم نشد و نتونستم تا آخر غذام رو تموم کنم
طاهر: مراسم بریدن کیک هم شروع شد.. ترنم نمیخوای............
سرم عجیب درد میکنه... وسط حرف طاهر میپرم: نه طاهر.. ترجیح میدم همین گوشه کنارا بشینم
انگشتام رو روی شقیقه هام میذارم و فشار میدم
مهران: ترنم حالت خوبه؟
سروش نگاه نگرانش رو به من میدوزه و میگه: ترنم چی شده؟
-چیزی نیست... فقط یه خورده سرم درد میکنه
مهران: امشب زیادی بهت فشار اومد
سرم رو تکون میدم و میگم: آره خیلی خسته شدم... بهتره زودتر بریم خونه
با تموم شدن حرفم به مهران نگاه میکنم
مهران با مهربونی وایمیسته و میگه: باشه
طاهر: ترنم حالت بده یه سر بریم درمونگاه
سیاوش: آره
سروش فقط با نگرانی نگام میکنه و دستام رو فشار میده
مهران: احتیاجی نیست.. با یه خورده استراحت خوب میشه
دستام رو به آرومی از دست سروش بیرون میارم و بی توجه به قب بی قرارم سعی میکنم بلند شم.. سرم یه خورده منگه و گیج میره.. حس میکنم فشارم دوباره یه خورده پایین اومده
مهران: ترنم اگه حالت بده کمکت کنم
-نه.. خوبم
طاهر و سیاوش هم از جاشون بلند میشن.. سروش با بی میلی بلند میشه و نگام میکنه
سروش: میخوای من برسونمت؟
خندم میگیره
-سروش
خودش هم از این پیشنهاد مسخره اش به خنده میفته
سروش: ببین باهام چیکار ردی
-خب دیگه... باید برم
سروش: فردا تو شرکت منتظرتم
سری تکون میدم و میگم: باشه
چند قدم ازش فاصله میگیرم تا ازش دور شم که سرم گیج میره و دستای سروش دور کمرم حلقه میشه
سروش: وقتی غذای درست و حسابی نمیخوری آخر و عاقبتت همین میشه
سیاوش: سروش حاا وقت این حرفاست؟
مهران کنارم میاد و میگه: آقا سروش بقیه راه من حواسم به ترنم هست.. بهتره شماها به بقیه عروسی برسین
سروش با خشونت میگه: ترجیح میدم تا نزدیک ماشین همراهیتون کنم
طاهر: اره.. اینجوری بهتره
طاهر میخواد به سمت من بیاد که سروش سریع شروع به حرکت میکنه و میگه: بهتره بیشتر از این ترنم رو سرپا نمونه
-آخ سروش چه خبرته.. آرومتر
سروش یه خورده سرعتش رو کمتر میکنه وی باز قدمهاش زیادیبند به نظر میرسن
ز.دتر از بقیه کنار ماشین مهران میرسیم
سروش: ترنم؟
-هوم؟
سروش: مراقب خودت باش
غمگین نگاش میکنم و میگم: هستم
سروش: نسبت به سلامتیت اینقدر بی تفاوت نباش
-نیستم
پوزخندی میزنه و میگه: کاملا معلومه
نگام رو ازش میگیرم
سروش: ترنم من پشتتم
-لابد مثل گذشته
سروش: ترنم
-چیه؟.. مگه دروغ میگم؟
وقتی سکوتش رو میبینم ادامه میدم: ترجیح میبندم به این حمایتها و مهربونیات دل نبندم چون تحمل یه شکست دوباره و ندارم
مهران: ترنم بریم؟
با صدای مهران پشتم رو به سروش میکنم و زیرلب میگم: خدانگهدارت باشه
آرومتر از من زمزمه میکنه: به امید دیدار خانمی
آهی میکشه و با افسوس به ترنم نگاه میکنه
طاهر: ترنم
ترنم متعجب به طاهر نگاه میکنه
طاهر: یه لحظه آقا مهران
مهران: راحت باش داداش.. ترنم تو ماشین منتظرتم
ترنم سری تکون میده
متعجب به رفتار طاهر نگاه میکنه.. طاهر بعد از چند لحظه مکث دست تو جیبش میکنه و چند تا تراول از جیبش در میاره... تازه متوجه ی منظور طاهر میشه
لبخندی رو لبش میشینه... اصلا دوست نداشت مهران برای ترنم خرج کنه
طاهر: اینا پیشت باشه ترنم... احتیاجت میشه
لبخند تلخی رو لبای ترنم میشینه که آتیشش میزنه
ترنم: لازم نیست طاهر... من احتیاجی به این پولا ندارم
اخماش تو هم میره... با چند قدم خودش رو به ترنم میرسونه و میگه: چرا لازمه... جنابعالی هم احتیاج پیدا میکنی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#118
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۶ صبح
ترنم متعجب میگه: چی میگی؟
دست ترنم رو بالا میاره و به تراولای طاهر چنگ میزنه... اونا رو تو دست ترنم میذاره و میگه: این پولا حق توهه.. لازم نیست یه پسر غریبه خرجت رو بکشه
طاهر: آره ترنم.. وظیفه ی منه که خرج و مخارجت رو تامین کنم
ترنم نگاهی به تراولا میندازه و میگه: ولی این تراولا دیگه به کار من نمیان
خیلی آروم تراولا رو تو دست طاهر میذاره
ترنم: الان دیگه خودم یاد گرفتم که چه جوری خرج کنم که توی یه ماه پول کم نیارم.. من با بدتر از ایناش ساختم
متعجب به ترنم نگاه میکنه... یعنی چی تو یه ماه پول کم نیاره
ترنم: حقوق من کایت خرج و مخارجم رو میکنه وقتی حقوقم رو گرفتم پول مهران رو هم بهش میگردونم
طاهر: ترنم میدونم بهت سخت گذشته ولی من دوست دارم جبران کنم.. همه چیز رو
ترنم: جبران کن
چشماش رو میبنده و لبخندی میزنه و میگه: داداش.. جبران کن.. از امروز تا آخرین روز عمرم فرصت جبران داری.. ولی نه با پول.. برو و با دلت بیا
رو لبای طاهر لبخندی میشینه
سروش: ترنم؟
-هوم؟
سروش: این پولا حق توهه
طاهر: آره خواهر کوچولو.. خیلی چیزا حق توهه که تا امروز ازش محروم بودی
ترنم: نه طاهر... این پولا حق من نیستن... پولایی که از کار کردن و زحمت خودم به دست میان حق من هستن.. ترجیح میدم تو این جور مسائل مستقل باشم
طاهر: میخوای عذابمون بدی؟
ترنم: نه... فقط دیگه نمیخوام وابسته ی کسی باشم
طاهر شرمنده به ترنم نگاه میکنه
طاهر: ترنم یعنی نمیخوای حمایت داداشت رو قبول کنی؟
ترنم لبخندی میزنه و میگه: چرا داداش.. اما هر حمایتی به جز حمایتهای مالی
طاهر: یعنی چی ترنم... یعنی باز میخوای صبح به صبح با اتوبوس بری سرکار و با هزار تا بدبختی و اضافه کاری پول در بیاری... تازه چی تا آخر ماه هم به خودت گرسنگی بدی تا پول کم نیاری... خب من خرجت رو میکشم.. نه از روی منت بلکه وظیفمه
براش شنیدن این حرفا سخته... وقتی میبینه که ترنم این همه تو مضیغه بوده و طاهر کمکش نکرده یه جورایی حالش از طاهر بهم میخوره ولی وقتی میبینه خودش هم یه خطاکاره دیگه این حق رو به خودش نمیده که طاهر رو سرزنش کنه
طاهر: تو الان بهترین امکانات رو میتونی داشته باشی؟.. من دوست دارم همه ی نیازات رو برطرف کنم
ترنم: میدونم
طاهر: پس چرا جلوم رو میگیری
ترنم: نیازای من تو امکانات و پول و ماشین و این حرفا خلاصه نمیشه داداش.. این مشکلاتی ه تو ازش حرف میزنی فقط مشکلات یه ساله اول طرد شدن من بود... تو سه سال بعد من به این نداشتنا عادت کرده بودم.. من الان به تنها چیزی که احتیاج دارم محبت توهه طاهر
طاهر: ترنم من هیچ چیزی رو ازت دریغ نمیکنم اما دوست ندارم دیگه زجر بکشی
ترنم: میدونم داداش ولی تو شرکت مهرآسا دیگه خیلی از مشکلات گذشته رو ندارم... من ترجیح میدم از پول اهالیه اون خونه استفاده نکنم.. برام خیلی سخته از چیزی که محروم شدم بخوام بهره ببرم
طاهر: ترنم این حرفا چیه که میزنی... اصلا من از پول خودم خرجت رو میدم
-اولا که تو خودت تو شرکت بابا کار میکنی و اون پولی هم که در میاری جز پولای بابا حساب میشه... دوما من خرج چندانی ندارم اگه روزی به پول احتیاج داشتم حتما خبرت میکنم
با ناراحتی شاهد گفت و گوی طاهر و ترنمه... اصلا از این بحث راضی نیست... با خودش میگه باید حقوقش رو زیادتر کنم
-ترنم؟
طاهر ناامید بهش چشم میدوزه و اون آروم با ابرو اشاره میکنه که دیگه بحث رو ادامه نده... از طریق زیاد کردن حقوق ترنم میتونه خیلی از مشکلات رو حل نه
ترنم: چیه؟
-تو شرکت قبلی چقدر حقوق میگرفتی؟
ترنم ابرویی بالا میندازه و میگه: چطور؟
- میخوام بدونم
ترنم: اونقدری بود که زندگیم بگذره
-یعنی چقدر؟
ترنم: فکر کنم جوابت رو دادم
-اگه اونقدر بود که دیگه احتیاجی به اضافه کاری ندشتی
ترنم: سروش تمومش کن مهم الانه که دیگه همه چیز خوبه... من دیگه باید برم مهران منتظرمه
- ترنم هنوز حرفم تموم نشده
ترنم: وای سروش... این حرفا رو تمومش کن.. به ساعت نگاه کردی؟... دیروقته... من هم خیلی خسته ام ترجیح میدم به جای این حرفا برم استراحت کنم
از جواب ندادنای ترنم حرصش میگیره
ترنم: طاهر کاری نداری؟
طاهر لبخند تلخی میزنه و زمزمه میکنه: قول میدی هر وقت به پول احتیاج داشتی خبرم کنی؟
ترنم: آره
طاهر با تردید میگه: یه چیز دیگه ترنم
ترنم منتظر نگاش میکنه
طاهر: میدونم قبول منمیکنی ولی ترجیح میدم بگم.. بابا تصمیم گرفته نیمی از سهام شرکت رو به نام تو بزنه و هر ماه............
ترنم دستش رو بالا میاره و میگه بسه طاهر... جوابت رو قبلا دادم... من به پول هیچکس احتیاجی ندارم... خودم کار میکنم و خودم هم خرج خودم رو در میارم... دیگه باید برم
طاهر با ناراحتی سری تکون میده : به سلامت.. مواظب خودت لتس
ترنم: خداحافظ
زیر لب یه خداحافظ آروم به ترنم میگه با ناراحتی نگاهش رو از ترنم میگیره.. براش عذاب آوره که ترنم رو راهیه ماشینی کنه که پسر دیگه ای توش نشسته
طاهر: قبول نکرد
-عیبی نداره
طاهر: با مهران صحبت کردم و گفتم تمام خرجایی که برای ترنم کردی و رو برام لیست کن اون هم قبول نکرد
آهی میکشه و هیچی نمیگه
طاهر: چیکار کنم سروش؟... دلم نمیخواد اینجور سخت زندگی کنه
-نمیذارم... حقوقش رو زیاد میکنم
طاهر: دیگه مثله گذشته ها باهام احساس راحتی نمیکنه.. یه جورایی دوست داره ازم دور باشه
-بهش حق بده.. خودم هم دارم همین درد رو میکشم
طاهر یهو به سمت برمیگرده و با اخم میگه: به اون که حق میدم ولی به تو یکی اصلا حق نمیدم
با تعجب میگه: منظورت چیه؟
طاهر چنگی به لباسش میزنه و میگه: مرد حسابی آخه اون چه کاری بود اون وسط کردی؟
-کدوم کار؟
طاهر: بوسیدن خواهر من اون هم جلوی چشم خودم
از یادآوری این موضوع به یاد قیافه ی مظلوم ترنم میفته و خندش میگیره.. همین طاهر رو عصبی میکنه و باعث میشه یه مشت حواله ی صورتش کنه
طاهر: خیلی پرروی؟
خنده اش بیشتر میشه
صورتش رو با دستش ماساژ میده
طاهر: میخندی؟... شانش بیاری ترنم باهات بمونه وگرنه بیشتر از اینا میخوری
خنده رو لباش خشک میشه اما طاهر با ابروهای بالا رفته نگاش میکنه
-اه.. طاهر.. میشه امشبو بهم زهر نکنی
طاهر با حرص میگه: نه اینکه امشب به جنابعالی خیلی بد گذشت؟.. روتو برم سروش
-آها.. الان اگه بگم خوش گذشته باید دوباره مشت نوش جان کنم دیگه؟
طاهر: لازم به گفتن نیست.. خودم میدونم ت آسمونا سیر میکردی
با شیطنت میگه: تو که میدونی دیگه چرا کوفتم میکنی مرد حسابی.. باور کن همه ی مزه اش به همون بوسه ی آخرش بود که اگه نبود...........
طاهر به سمتش هجوم میاره و اون هم حرف تو دهنش میمونه و با شیطنت به سمت ماشینش فرار میکنه
طاهر: دستم بهت برسه میکشمت.. خواهر بیچاره ی من رو مظلوم گیر آوردی... درسته جلوی خودش هیچی نگفتم ولی دلیل نمیشه که سواستفاده کنی
میخواد سوار ماشین بشه که طاهر میگیرتش و مچسبونتش به کاپوت ماشین.
طاهر با خشم میگه: چرا اذیتش میکنی سروش؟
دست طاهر رو از یقه اش جدا میکنه و با تعجب میگه: دیوونه شدی طاهر.. مشتتم که زدی دیگه چته؟
طاهر: آره.. از دست تو.. دلم واسه ی ترنم میسوزه وقتی میبینم اینجور بهش زور میگی و آزارش میدی
-طاهر این حرفا چیه؟... ترنم زن من بوده... الان هم عشقمه.. همه ی دنیامه... خودت هم خوب میدونی که خودش هم هنوز دوستم داره
بدون اینکه به طاهر اجازه حرف زدن بده دستی به صورتش میکشه و با حرص میگه: انگار نه انگار که ترنم یه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#119
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۷ صبح
روزی زنم بوده
طاهر: اذیتش نکن سروش
-من دوستش دارم... نمیخوام اذیتش کنم
طاهر: حتی اگه شوهرشم باشی باز حق نداری آزارش بدی اون به اندازه ی کافی سختی کشیده... برخلاف میلش مجبورش نکن که کاری رو انجام بده
زمزمه وار میگه: باشه
طاهر دستش رو روی شونه ی سروش میذاره و میگه: خودت هم خوب میدونی که دلم میخواد تو شوهر ترنم باشی
لبخندی میزنه و میگه: میدونم طاهر و ممنونت هم هستم که خیلی جاها میذاری خودم رو به ترنم نشون بدم.. میدونم امشب راه رو برای من باز گذاشتی تا بتونم از ترنم دفاع کنم
طاهر فقط مهربون نگاش میکنه
-راحت میتونستی جلوی عمو و پدربزرگت واستی اما وقتی نگاهت رو متوجه ی خودم دیدم فهمیدم که میخوای راه رو برام باز کنی
طاهر: فکر نمیکردم اینجوری بشه؟
-یعنی ترنم واقعا یه بچه ی نامشروعه
طاهر چنان بد نگاش میکنه که سرش رو پایین میندازه
طاهر: مگه مهمه؟
بدون مکث میگه: معلومه که نه.. فقط خودش رو میخوام
طاهر: پس دیگه در این مورد حرفی نشنوم
-آخه از بابات انتظار نداشتم
طاهر زمزمه میکنه: من هم همینطور... بیشتر از بابام از عمو و پدربزرگم هم انتظار نداشتم
-معذرت میخوام که این حرف رو میزنم ولی خیلی آدمای پستی هستن
طاهر: سروش
واقعیت رو گفتم... نباید با ترنم اون طور برخورد میکردن
طاهر: خیلی برام سخت بود که بخوام ساکت بشینم ولی از یه طرف دلم میخواست تو یه خورده حرف بزنی تا ترنم بفهمه که باورش داری از یه طرف هم بالاخره اونا بزرگترم بودن و در حق من بد نکرده بودن نمیتونستم بهشون بی احترامی کنم... اگه تو نبودی صد در صد خیلی از کارا خرابتر میشد.. نزدیک بود همون اول مهمونی خرابکاری کنم و برم با اون حاج خانمای خاله زن یه دعوای حسابی راه بندازم
-بیخیال رفیق.. امشب هم گذشت و همه مون خلاص شدیم.. هر لحظه میترسیدم که مونا و پدرت و طاها بیان
طاهر: به روح ترانه قسمشون داده بودم که نزدیک ترنم نشن... از این عمو و پدربزرگم غافل شده بودم.. راستی موضوع اون پسره سامان چی بود؟
خنده اش میگیره
-هیچی بابا.. قبل از مراسم نامزدی و این حرفا مهسا رو تو خیابون با یه پسری دیده بودم.. مهسا هم چون منو دیده بود مجبور ش واسته و سلام علیک کنه اما پسره کار رو خراب میکنه و خودش رو نامزد مهسا معرفی میکنه.. با اینکه میدونستم همه چی دروغه ولی بی تفاوت از کنار موضوع گذشتم برای من که مهم نبود ولی بعدها وقتی مهسا با یه نفر دیگه نامزد کرد همه چی دستم اومد
طاهر: این هم از دخترخاله ی بنده
-هه.. حالا بگو پسره رو واسه چی قال گذاشته بود؟
طاهر: واسه چی؟
-بخاطر پول... پسره یه بار من رو تو خیابون دید و گفت به اون دختره ی احمق بگو حداقل گوشیش رو روشن کنه و مثل بچه ی آدم بهم بزنه... من که نمیخواستم به زور باهاش بمونم که گوشیش رو روی من خاموش میکنه و جواب اس ام اسام رو نمیده... حداقل به حرمت این رابطه چندین و چند ساله و قول ازدواجش باید جواب رفتن بدون دلیلش رو بگه ... وقتی بهش گفتم مهسا نامزد هم کرده بدبخت نزدیک بود از حال بره... اینجور که من فهمیدم مهسا به خاطر این خواستگار پولدار قید اون پسره رو زد
طاهر: ترنم بیگناه اونجور مجازات شد و امثال مهسا راست راست میگردن و هیچ چیزشون نمیشه
پوزخندی میزنه و میگه: بهتره من برم خیلی خسته ام.. فقط به خاطر ترنم اومده بودم
طاهر: باشه.. برو
-تو هم زیاد نمون... حال و روزت بهتره...
طاهر: بد نیستم... خیلی بهترم
-در روزای نبود ترنم وقتی خبر مرگت به گوشم رسید داغون شدم.. وقتی طاها اونجور پشت تلفن گریه و زاری راه انداخت از ترس سکته کردم.. برگشتنت واقعا معجزه بود
طاهر: دکترا میگن کلا ازم ناامید شده بودن و میخواستن دستگاه ها رو جدا کنند که برگشتم
-خوشحالم که هستی
طاهر: اگه اون طور میرفتم اون دنیا هیچوقت نمیتونستم بار گناهانم رو سبک کنم.. مرگم قبل از حلالیت طلبیدن از ترنم خیلی شکنجه آور بود.. خوشحالم که همه چیز خوبه
-خدا رو شکر... که راضی هستی... من برم خیلی خسته ام طاهر.. حتی نا ندارم رو پام واستم
طاهر: باشه.. خداحافظ
-فقط به سیاوش بگو امشب خونه خودمون هستم.. حوصله ی تنهایی و سکوت خونه ی خودم رو ندارم
طاهر:باشه... خیالت راحت
خمیازه ای میکشه و دستش رو به نشنه ی خداحافظی بالا میاره
طاهر: حواست به رانندگی باشه
-حواسم هست
سوار ماشین میشه و ماشینو روشن میکنه... دستی برای طاهر تکون میده و به سرعت از کنارش رد میشه
سوار ماشین میشه و روشن میکنه... دستی برای طاهر تکون میده و به سرعت از کنارش رد میشه
همینکه یه خورده از طاهر دور میشه دوباره یاد ترنم میفته و کم کم لبخندی رو لباش میشینه
زیر لب زمزمه میکنه: درسته آخرش این طاهر ضدحال زد و یه مشت خوابوند تو صورتم ولی می ارزید... اصلا یه بوسه از لبای ترنم به تمام مشتهای عالم می ارزه
لبخندش پررنگ تر میشه.. همونجور که با آرامش ماشینو میرونه میگه: بالاخره بعد از 4 سال باز هم میتونم با خیال راحت عاشق باشم... بدون نگاه های سرزنشگر سیاوش.. بدون عذاب وجدان از مرگ ترانه.. بدون نفرتهای تلقینی... بدون خوددرگیریهای روزانه.. بدون کابوسهای شبانه... چه حس خوبیه بعد از سالها میتونم به داشتن ترنم فکر کنم
آهی میکشه و ادامه میده: هر چند معوم نیست کی قبوم میکنه... چیکار کنم خدایا؟.. چیکار کنم که ترنم بتونه همه چیز رو فراموش کنه... اون عذابها و خاطرات تلخ گذشته رو چطوری میتونم از قلب و ذهنش پاک کنم...
وقتی به عذابهایی که ترنم کشیده فکر میکنه با همه ی وجود داغون میشه
-با تمام این خوشحایها ولی از همیشه داغونترم...تنها چیزی که بهم امید میده اینه که ترنم جز من عاشق هیچکس نشد... همینه که باعث میشه نفس راحتی بکشم... خدایا شکرت که بهم یه فرصت دیگه دادی... واقعا نمیدونم که بدون ترنم چیکار باید میکردم... بعد از چهار سال بالاخره تونستم طعم لباش رو بچشم.. اون هم با خیال راحت
اونقدر با خودش حرف میزنه که بااخره ببه مقصد میرسه...وقتی به خونه ی پدریش میرسه ماشین رو پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه ولی همه ی فکر و ذکرش پیشه ترنمه
-ایکاش میشد با خودم بیارمش...
خوب میدونه که تو این شرایط سخت، ترنم نمیتونه تو خونه ی پدریش زندگی کنه.. خودش هم با اینکه اوایل دوست داشت ترنم به خونه ی پدریش برگرده ولی به خاطر اینکه پدر و مادر ترنم بیمارستان بودن برای برگشت ترنم اصراری نکرد... امشب هم با دیدن رفتار اعضای خونوادش به این نتیجه رسید که برگشتن ترنم به خونه ی پدریش بیشتر باعث آزار ترنم میشه
-چیکار کنم خدایا؟.. باز خوبه طاهر دنبال خونه هست
یکی تو ذهنش میگه: این هفته رو میخوای چه جوری دووم بیاری؟.. اصلا از کجا معلوم طاهر به این زودی خونه ی موردنظرش رو پیدا کنه
با اخمایی در هم جواب خودش رو میده: پیدا میکنه... در نهایت اگه نشد خودم میام اینجا زندگی میکنم و آپارتمانم رو به طاهر میدم ولی نمیذارم ترنم با یه پسر زندگی کنه
با بی حالی به سمت اتاقش میره و خودش رو به تخت میرسونه
لبخندی میزنه و میگه: باز خوبه طاهر هست وگرنه معلوم نبود چه جوری باید به ترنم کمک میکردم.. بدون طاهر اینقدر راحت به ترنم دسترسی نداشتم
خودش رو ری تخت پرت میکنه.. از فکر اینکه اگه اون روز بعد از چند لحظه که طاهر از دست رفته بود برنمیگشت دیوونه میشه
-پسره ی دیوونه سکتم داد
پهلو به پهلو میشه و سعی میکنه به اون چیزی که ذهنش رو مشغول کرده فکر نکنه... خودش رو مدام با حرفای دیگه سرگرم میکنه
-ترنم ناچاره تو خونه ی اون پسره بمونه... پس فکر بیخود نکن
آخرین باری که جلوی امیر رو گرفت مجبورش کرد تا دلیل موندن ترنم توی خونه ی مهران رو براش توضیح بده.. امیر هم در آخر تسلیم شد و گفت که چون خونواده ی اون و ماندانا زیاد تو خونشون رفت و آمد میکنند بهتره ترنم تو خونه ی مهران بمونه... امیر میگفت دوست نداره خونواده ی خودش و ماندانا در مورد ترنم بد فکر کنند
-آره سروش.. بیخودی حرص نخور.. رفتار ترنم با مهران مثل تمام پسرای اطرافشه... دیدی که حتی یه بار هم با مهران مثل تو حرف نزد...
با خشم ر تختش میشینه و مشتی به تخت میکوبه
-اه.. لعنتی
خودش هم میدونه که نگرانیش از جانب ترنم نیست.. بیشتر از جانب مهران احساس خطر میکنه
-نکنه ترنم رو به سمت خودش بکشه؟
...
سرش رو بین دستاس میگیره و میگه: نه.. نه.. نه.. سروش اینقدر از این فکرای بیخود نکن... مهران هم خوب میدونه که ترنم فقط به یه نفر دل بسته
...
سرش رو به نشونه ی مثبت بودن حرفش تکون میده و دوباره خیلی آروم دراز میکشه.. همونجور که نگاهش به سقفه زمزمه میکنه: ترنم فقط من رو دوست داره.. همیشه من رو دوست داشت... مطمئنم برای این نه گفتناش هم یه دلیل داره
هنوز صدای تپش قلب ترنم رو احساس میکنه.. اشکای ترنم که از حرفاش سرازیر شده بودن دلش رو به درد میاره و در عین حال از اینکه دست ترنم توسط همون اشکا رو شدن خوشحاله
با ناله میگه: ترنم چرا مدام بهم جواب رد میدی؟.. من که میدونم دوستم داری.. نگاهت.. حرکاتت.. رفتارات همه نشونه ی عشقته... فقط نمیدونم چرا مقاومت میکنی
با کلافگی دوباره پهلو به پهلو میشه
-از زبون این پسره مهران هم نمیتونم چیزی بیرون بکشم... میدونم یه چیزی میدونه و بهم نمیگه
ترنم رو خوب میشناسه.. نقطه ضعفای ترنم رو میدونه و دست رو همونا میذاره.. میدونه یه خورده داره بی انصافی میکنه اما ترس از دست دادن ترنم بهش این اجازه رو نمیده که عقب بکشه
-تقصیر خودته کوچولو
همیشه ترنم در برابرش ضعیف بود...
-این ضعفت رو خیلی دوست دارم خانومی... چه خوب که خیلی از دخترا نمیتونی تظاهر به دوست نداشتن بکنی
خوب میدونه به ضرر ترنمه.. حتی وقتی که هر دوتاشون تو دست منصور اسیر بودن باز هم ترنم نتونسته بود در برابر آغوشش مقاومت کنه.. یادش نمیاد که ترنم هیچوقت در برابر اون مقاومت کرده باشه به جز زمانایی که قصد آزارش رو داشت و بهش طعنه میزد..در بقیه موارد همیشه موفق میشد که مقاومت ترنم رو بشکنه.. رگ خواب ترنم تو دستش بود و اون هم به بهترین شکل ممکن ازش استفاده میکرد.. پیشنهاد اومدن ترنم به عروسیه مهسا رو هم خودش به طاهر داده بود که با مخالفت صد در صد طاهر مواجه شده بود اما مثل همیشه تونست حرفش رو به کرسی بنشونه.. میخواست به ترنم نشون بده که هنوز دوستش داره.. هر چند از شنیدن حرفای ترنم خیلی شوکه شد
-باورم نمیشه پدر ترنم چنین مردی بوده باشه...
یاد خودش میفته که ته باغ داشت به ترنم تجاوز میکرد
عرق سردی روی پیشونیش میشینه
-چه خوب شد که اون لحظه سیاوش و طاهر سر رسیدن وگرنه تا آخر عمر خودم رو نمیبخشیدم
براش مهم نیست گذشته ی ترنم چیه... فقط نگران وضعیت روحیه ترنمه
-باز خوبه داد و بیداد راه نیفتاد.. ترنم مثل همیشه خیلی خانمی کرد و آروم نشست
پوزخندی میزنه
-بدبخت مجبور بود... مثل همیشه در حقش ظلم شد.. گناه رو پدر میکنه و مجازات رو دختر میشه.. چقدر بی انصاف بودن
خوب میدونه کسی متوجه ی موضوع نشده چون تمام مدت رنم آروم حرف میزد و خونواده ی ترنم هم از ترس ترنم آروم زمزمه میکردن اون داد و بیدادا هم اونقدر گنگ بود که کسایی که اطراف میز نشسته بودن نمیتونستن چیزی از ماجرا سر در بیارن.. مخصوصا که تو اون لحظه های آخر اونقدر جوونا مشغول رقص و آهنگ بودن که سر و صدای ایجاد شده اجازه نمیداد که اون صداهای ضعیف به اطراف برسه.. دوست نداشت کسی از مشکلات جدید ترنم بدونه
با حسرت میگه: امشب یکی از بهترین شبای زندگیم بود.. هر چند خیلی سخت گذشت اما در کنار ترنم همه چیز برام ذت بخش بود... ایکاش میشد هر شبم رو با ترنم بگذرونم
با فکر کردن به این موضوع دوباره داغ دلش تازه میشه که مهران زیر همون سقفی شبش رو به صبح میرسونه که ترنم اونجا زندگی میکنه
-دستش به ترنم بخوره میکشمش.. پسره ی بیشعور میخواست با ترنم من بره غذا کوفت کنه
خودش هم باورش نمیشه که مثه این پسربچه ها مدام با مهران در حال سر و کله زدن و بحث کردنه.. یهو یاد حرفای مهران میفته که از ترنم خواسته بود بهش رقص یاد بده
با شتاب رو تخت میشینه و محکم به پیشونیه خودش میکوبه
-وای... چرا یادم نبود در این زمینه به مهران تذکر بدم
با ناراحتی وایمیسته و از این طرف اتاق به اون طرف اتاق میره
-دیوونه شدی... مهران اونقدرا هم پسره بدی نیست.. محاله این کارا رو بکنه
...
-آره بابا.. پسره داشت مثه همیشه دلقک بازی در میاورد
چنگی به موهاش میزنه و به دیوار تکیه میده
-ایکاش نمیذاشتم با مهران بره
همینجور به رو به رو ز زده و به این فکر میکنه که چیکار باید بکنه که در اتاق به شدت باز میشه و سها وارد میشه
سها: سلام به داداش زن ذلیل خودم
با اخم به سها نگاه میکنه
سها: واه.. واه.. اون اخما چیه روی پیشونیت
-به تو یاد ندادن قبلاز ورود به اتاق کسی او در بزنی
سها همونجور که به سمت تخت میره میگه: برو بابا.. آدم وقتی که میخواد به اتاق داداشیش بره که دیگه در نمیزنه
بعد با شیطنت ادامه میده: هر وقت زن گرفتی اون موقع یه فکری به حالت میکنم... البته تو باز حواست رو جمع کن
خنده اش میگیره
-ســـها
سها رو تخت دراز میکشه
سها: آخ که چقدر خسته ام.. چی داشتم میگفتم؟
میخواد دهنش رو باز کنه که سها میگه: آها داشتم میگفتم هر وقت با ترنم جونت اومدی تو این اتاق یه فکری به حالت میکنم اما از همین الان بهت نصیحت میکنم در رو از پشت قفل کنی چون تا من عادت کنم با در زدن وارد بشم تو و ترنم پیر شدین و نوه و نتیجه هاتون هم به چشم دیدین
-خوبه خودت هم میدونی آدم بشو نیستی
سها دستاش رو از هم باز میکنه و نفس عمیقی میکشه
سها: آخ دارم از خستگی میمیرم
-سها میشنوی چی میگم
سها: از من آدم تر تو عمرت ندیدی داداشی.. پس الکی این حرفا رو نزن که کفری میشما
-سها برو تو اتاقت تا گرد و خاک راه ننداختم
سها پتو رو روی خودش میکشه و میگه: نمیخوام
به سمت تختش میره و بازوی سها رو میگیره و میگه:بچه پررو... بلند شو از رو تختم... بدم میاد کسی رو تختم بخوابه
سها با خنده بازوش رو آزاد میکنه و بهش پشت میکنه... در آخر هم با لحن خبیثی میگه: حتی ترنم
به زور جلوی خندش رو میگیره... صدای خنده سیاوش رو میشنوه
-داشتیم سها؟
سها: اوهوم..
سیاوش: بچه راس میگه دیگه
-این نردبون کجاش بچه ست؟
سها: راستی داداشی
رو صندلیه پشت میزش میشینه و میگه: هان؟
سها: بی ادب... این چه طرز جواب دادنه.. با یه خانوم متشخصه که نباید اینجوری حرف زد.. حتما با ترنم هم همین طور حرف میزنی که محلت نمیکنه
-سها دیگه داری رو اعصابم پیاده روی میکنیا.. اصلا شما دو نفر اینجا چیکار میکنید.. اینجا هم دست از سر من برنمیدارین
سها: چه پررو
سیاوش: حوصله ی اون جمع رو نداشتم وقتی طاهر گفت تو رفتی من هم راه افتادم
سها: من هم که تک و تنها و غریب تو اون جمع ممکن بود خورده بشم
-آره ارواح عمت.. از اول تا آخر خانوم اون وسط داشت قر میداد
سها به طرفش برمیگرده و میگه: چه جالب
-چی جالبه؟
سها: اینکه به جز ترنم کس دیگه ای رو هم دیدی
سیاوش ریز ریز میخنده
-کوفت... به سمت سها خیز برمیداره که سها از تخت میپره پایین و همونجور که داره فرار میکنه میگه: داداشی زن زلیلی خیلی بهت میادا
-جرات داری واستا
سها پشت سیاوش قایم میشه و میگه: بفرما واستادم
همینکه به پشت سیاوش میره سها میاد جویس سیاوش وایمیسته
-خوبه نمردیم و معنیه جرات رو هم فهمیدیم
سها بی توجه به حرفش میگه: داداشی نگفتی اون پشت مشتا داشتی با ترنم چیکار میکردیا؟
با عصبانیت ساختگی سیاوش رو به کنار هل میده که باعث میشه سها جیغ بزنه و پا به فرار بذاره
-این فوضولیا به تو نیومده بچه
میخواد دنبالش بره که با صدای سیاوش سرجاش وایمیسته
سیاوش: ولش کن... از ترنم بگو.. تونستی راضیش کنی؟
نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: دلت خوشه ها... اصلا به حرفام گوش نمیده.. یعنی گوش میده ها ولی انگار هیچی نمیشنوه
سیاوش: ایکاش این پیشنهاد رو به طاهر نمیدادی
-بالاخره که چی؟... بالاخره که باید با فامیل رو در رو میشد
سیاوش: حس میکنم اذیت شد
-دیگه نمیدونم چیکار کنم... اصا فکر نمیکردم خونوادش این جور برخورد کنند
سیاوش: همه مون شوکه شدیم.. بابا خیلی ناراحت بود
-کسی چیزی فهمید
سیاوش: نه بابا.. خیلیا دور و بر ما چرخیدن تا چیزی از زیر زبونمون بکشن
-آخه به بقیه چه ربطی داره
سیاوش: شاید بهتر بود ترنم بعضی از مسائل رو تو جمع بازگو نمیکرد
-مگه براش اعصاب گذاشتن.. تو اون لحظه که نبودی چنان به رگبارش گرفته بودن و نقش بازی میکردن که من خشکم زده بود
سیاوش: میتونست با سیاست تر رفتار کنه
-من خودم کنترلم رو از دست داده بودم بعد تو از ترنم انتظار داری
سیاوش: شاید بهتره یه مدت آزادش بذاریم تا بتونه فکر کنه... از همه طرف ریختین سرش دارین براش تصمیم میگیرین... اصلا نمیذارین یه خورده آرامش داشته باشه
-نمیتونم ولش کنم
سیاوش: نمیگم ولش کن.. میگم زور نگو... سروش با این همه دور ترنم چرخیدن به جایی نمیرسی.. همه مون میدونیم ترنم تو رو دوست داره پس چرا مثل پسرای 18 ساله رفتار میکنی؟
-میترسم دست رو دست بذارم و دوباره از دستش بدم
سیاوش: اینجوری هم داری از دستش میدی.. اون الان باید دور از همه چیز و همه کس یه خورده فکر کنه.. به خودش به آیندش به زندگیش... از بس آزارش میدین اصلا نمیدونه داره چیکار میکنه... بین یه ایل آدم گیر کرده همه از همه طرف میریم بهش میگیم ما رو ببخش ما رو حلال کن
پدر: سیاوش درست میگه
با ناراحتیبه طرف پدرش میچرخه و میگه: بابا شما کی اومدین؟
پدر: همین الان رسیدیم
-مامان کجاست؟
پدر: الان میاد.. رفت لباسش رو عوض کنه
سری تکون میده و با کلافگی میگه: این پسره مهران بدجور رو اعصابمه... اگه ترنم یه جای دیگه زندگی میکرد این همه بهش گیر نمیدادم و یه مدت از دور مراقبش میبودم ولی الان همه برنامه هام بهم ریخته.. ترنم دوستی نداره که بخواد اونجا بمونه.. کمکهای ما رو هم قبول نمیکنه.. تو این سالها هم همه از دورش پراکنده شدن و تنهاش گذاشتن من میدونم از روی اجبار اونجا موندگار شده ولی از رفتارای مهران میترسم
پدر: مهران پسر بدی به نظر نمیرسه تو این شرایط با این زورگویی بیشتر ترنم رو از خودت دور میکنی
-نمیدونم چرا احساس میکنم رفتار این پسر با ترنم عادی نیست... رنگ نگاهش حس و بوی برادری نداره.. وقتی هم این موضوع رو بهش گفتم حرفمو انکار نکرد
کسی چیزی نمیگه
پوزخندی میزنه و ادامه میده: پس شماها هم فهمیدین
پدر: مهم ترنمه که دوستت داره.. مهران هم از اون آدما نیست که پاش رو از گلیمش درازتر کنه... شاید یه احساسی به ترنم داشته باشه ولی.....
بدون اینکه بخواد بلندتر از حد معمول میگه: غلط میکنه به ترنم احساسی داشته باشه
سها: چه خبرته سروش.. خونه رو گذاشتی رو سرت
با اعصابی داغون مشتی به دیوار میکوبه و میگه: نمیتونم ترنم رو تو خونه ی یه پسر غریبه ببینم.. تازه میخواست پیش مهران کار کنه با زور و تهدید نگهش داشتم
سیاوش: شاید اصلا اینجور که ما فکر میکنیم نباشه
-من نمیتونم با این اما و اگرها و شاید و بایدها منتظر بشینم تا ترنم رو از دست بدم
پدر سروش: سروش اون دختر دوستت داره اینقدر خودت رو آزار نده یه خورده بهش فرصت بده...
-اینو میدونم بابا ولی این رو هم خوب میدونم که الان تحت فشاره... میترسم با یه فرصت دوباره ی من باعث بشم که بیشتر از همیشه ازم دور بشه... اگه مثله من یه تصمیم عجولانه بگیره و هم خودش و هم منو بدبخت کنه کی جوابگوهه؟
سیاوش: پس میخوای چیکار کنی؟
-نمیدونم.. عینه این دیوونه ها فقط دور خودم میچرخم.. همش با خودم میگن نکنه واقعا قبولم نکنه.. اگه میگفت دوستم نداره حداقل میدونستم باید یه تلاشی کنم تا بهش بفهمونم که داره به خودش تلقین میکنه اما وقتی خودش هم این دوست داشتنا رو انکار نمیکنه من واقعا میمونم چیکار باید کنم؟
مادر: خب عزیزم ازت دلگیره.. باهاش حرف بزن
-شما هم که اومدین مادر من
با زهرخند میگه: جلسه ی خونوادگی تشکیل دادیم
مادر: عزیزم تو پسر مایی وقتی تو مشکلی داری ما باید بهت کمک کنیم
نگاهی به خونوادش میندازه... بغض تو گلوش میشینه.. سیاوش.. سها.. پدرش.. مادرش.. همیشه پشتش بودن اما ترنمش توی این چهار سال هیچکس رو نداشت
پدرش لبخند تلخی میزنه و میگه: بهش فکر نکن
-شما از کجا میدونید به چی فکر میکنم؟
پدر: به جز ترنم چی میتونه این طور تو رو به فکر فرو ببره
-تو این سالها هم منو از دست داد هم خونوادش رو
مادر: امشب دلم خیلی براش سوخت.. اصلا باورم نمیشد آقای مهرپرور این طور آدمی باشه
-دلم نمیخواد در مورد قضیه امشب کسی خبردار بشه
مادر: مگه دیوونه ایم... فقط همین مونده این حرفا به زبون این فامیلای دهن لق بیفته.. دیگه دست از سر دختر بیچاره برنمیدارن
-ترنم من بیچاره نیست.. خودم همه ی کمبوداش رو جبران میکنم.. دلم نمیخواد با ترحم نگاش کنید
مادرش آهی میکشه و میگه: همه مون خیلی جاها اشتباه کردیم.. حالا که همه چیز رو فهمیدم دلم میخواد براش مادری کنم
سها: لابد مثل سابق
سیاوش: سها
سها: هر وقت حقیقت رو میگم با سها سها گفتن خفم میکنید... آخه دلم از این میسوزه که همه تون تا وقتی همه چیز خوبه دلسوز و مهربون میشین ولی وقتی یه چیز برعلیه ترنم پیش میاد پشت پا به تمام ارزشهای گذشته میزنید.. از کجا معلوم در آینده کسی از موضوع ترنم باخبر نشه... فردا اگه توی مهمونی ها از عروستون بد گفتن حاضرین جلوشون
مادر: وایمیستم سها.. حتی اگه ترنم سروش رو هم قبول نکنه باز هم به هر کسی از ترنم بد بگه تودهنی میزنم.. این دفعه میخوام واقعا یه مادر باشم.. میخوام همه چیز رو جبران کنم.. خیلی در حقش بد کردم
سروش لبخندی میزنه.. از حمایت خونوادش لذت میبره.. حمایتی که برای ترنم باشه براش لذت بخشه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#120
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۸ صبح
پدرش رو میبینه که دستاش رو دور شونه های زنش حلقه کرده و آروم تو گوشش چیزی رو زمزمه میکنه.. مادرش هم سریبه نشونه مثبت تکون میده
سها با فوضولی میگه: حرفای تو گوشی نداشتیما
مادر: یه دقیقه آروم بگیر بچه
سها: وای نگو مامان.. اونجوری که دق میکنم
مادرش چشم غره ای به سها میره که باعث خنده ی جمع میشه
سیاوش: بچه جون برو بخواب از وقت خوابت گذشته
سها: بچه پررو... مظلوم گیر آوردین
پدر: یه لحظه ساکت باشین
با صدای پرتحکم پدرش سکوت تو اتاق حکم فرما میشه
پدر: ببین سروش تنها چاره ی کار اینه که با ترنم حرف بزنی و مجابش کنی که همه چیز با گذشته فرق کرده.. وقتی بهت جواب منفی میده ولی از یه طرف نمیتونه در برابرت مقاومت کنه خودش یه نشونه ی خوبه برات
-فکر میکنید حرف نزدم... خسته شدم از بس حرف زدم.. حس میکنم یه چیزی رو داره از من پنهون میکنه.. حتی مهران هم با تموم آزار و اذیتش به طور غیر مستقیم بهم اشاره کرد
سیاوش: مهران میدونه؟
-بدبختی همینجاست.. میبینی سیاوش.. مهران میدونه و من نمیدونم.. همیناست که آزارم میده
سیاوش: شاید مهران میخواست اذیتت کنه یا چه میدونم تحریکت کنه تا به خودت بیای
-نه.. امشب که از ترنم پرسیدم نه انکار کرد نه حرفی در این مورد زد.. البته یه چیزایی گفت که من ازش سر در نیاوردم
سیاوش: مثلا چی؟
-نمیدونم.. یادم نیست
سیاوش: خب از اون دو تا پسره بپرس.. اسمشون چی بود؟
-کیا؟
سیاوش: همون پلیسا که نجاتش دادن
-نریمان و پیمان رو میگی؟
سیاوش سری تکون میده
پدر: بد فکری هم نیست.. اونا تمام مدت با ترنم بودن و از همه چیز مطلع هستن
مادر: من که میگم هیچ چیز نیست و ترنم فقط از ترنم دلگیره
-خدا کنه
مادر: به دلت بد راه نده مادر.. همه چیز درست میشه.. ترنم هم حق داره که فعلا تو انتخابش مردد باشه.. بالاخره کم اذیت نشد
سها: خب هر کس بود دلگیر میشد.. من که اگه جای ترنم بودم محال بود سروش رو قبول کنم
مادر سروش: سها
سها: چیه مادر من... یادتون نیست چه جوری با خفت و خواری عروسی رو بهم زدین... دقیقا چند ماه دیگه مونده بود به عروسی همه چیز رو بهم ریختین... خب هر کسی باشه دلش نمیخواد به اون خونواده ای که ولش کردن برگرده
آهی میکشه و میگه: سها درست میگه... هر کسی جای ترنم بود حتی دیگه نگام هم نمیکرد
با ناراحتی نگاهش رو از بقیه میگیره و روی زمین میشینه
همه چپ چپ به سها نگاه میکنند
سها پشیمون از برخورد تندش میگه: حالا اینقدر حرص نخور... مهم اینه که ترنم مثله خیلیا نیست
-میترسم بشه.. میترسم یه روزی برسه که اونو دست تو دست یکی دیگه ببینم
پدرش بازوش رو میگیره و مجبورش میکنه که واسته
پدر: من چنین پسر ضعیفی تربیت نکردم.. اشتباه کردی.. الان هم باید پای اشتباهت بمونی... جبران کن همه چیز رو
-اگه موفق نشم
پدر: مگه خودت رو باور نداری؟
-دیگه هیچکس رو باور ندارم
پدرش تکونش میده و با اخم میگه: سروش
به ناچار میگه: باشه بابا... باز هم همه ی سعیم رو میکنم ولی بعضی وقتا فکر میکنم که نکنه دارم به خودم امید واهی میدم
پدر: زود تسلیم شدن برابره با شکسته
از این حرف پدرش دلس خالی میشه
-نه... محاله تسلیم بشم
پدر: پس از خودت ضعف نشون نده
چشماش رو میبنده و نفس عمیقی میکشه.. با چشمای بسته میگه: نمیدم
پدرش محکم به پشتش میکوبه و میگه: همین درسته
بعد خطاب به بقیه ادامه میده: بهتره اتاق رو خلوت کنیم تا سروش هم یه خورده استراحت کنه
حس میکنه آرومتر از قبله.. با خودش فکر میکنه اگه ترنم هم چنین پدری داشت محال بود به این وضع دچار بشه
سها: پخ
با ترس چشماش رو باز میکنه و خشن به سها نگاه میکنه
سها با چشمای شیطون نگاش میکنه
-تو خجالت نمیکشی؟
سها: اصلا
مادر: سها کجایی؟.. بیا بذار داداشت بخوابه
سها: ایش.. چقدر هم هواش رو دارنا
-خودت محترمانه برو بیرون تا پرتت نکردم
سها: جراتشو نداری
چشماش رو ریز میکنه و میگه: چی گفتی؟
سها با دو به سمت در میره و میگه: گفتم جراتشو نداری
-از دویدنت معلومه که اصا نمیترسی
سها: معلومه که نمیترسم.. فقط مراعات حالتت رو میکنم
پشت سرش هم در رو سریع میبنده
با لبخند زیر لب زمزمه میکنه: ای شیطون
&&ترنم&&
خمیازه ای میکشم و به ساعت نگاه میکنم.. هنوز برای رفتن به شرکت زوده.. چشمام رو میبندم و سعی میکنم دوباره بخوابم هر کاری میکنم خوابم نمیبره... دیشب هم تا دیر وقت بیدار بودم.. میدونم الان چشمام سرخه سرخه.. چون دیروقت خوابیدم و زود هم بیدار شدم.. پلکام رو فشار میدم و سعی میکنم به هیچ چیز به جز خواب کر نکنم ولی مدام اتفاقات دیشب رو جلوی چشمام میبینم
زیرلب زمزمه میکنم: ترنم بخواب... امروز باید بری سر کار کلی کار عقب افتاده داری اگه استراحت نکنی نمیتونی به کارات برسی
اونقدر تو جام جا به جا میشم که یه ربع میگذره.. با ناامیدی چشمام رو باز میکنم
-فایده ای نداره
سرم رو با تاسف تکون میدمو به سقف زل میزنم... با اینکه دارم از خستگی میمیرم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره... شاید هم میدونم چرا ولی مدام خودم رو به اون راه میزنم؟... خوب میدونم که روی هم سه ساعت هم نخوابیدم.. دست خودم هم نیست از دیشب تا الان مدام حرکات و رفتارای سروش جلو چشمم میاد
-از دست تو سروش... اون موقعی که باید میبودی نبودی الان که میخوام فراموشت کنم مدام جلوی چشممی
ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه
-چقدر تغییر کرده؟
«خاک تو سرت... اصلا تعادل نداری... نه به اون حرفات که میگی نمیخوام باهاش باشم نه به این حرفات... حداقل تکلیفت رو با خودت روشن کن»
سرم رو به شدت تکون میدم و میگم: من نمیخوام باهاش باشم...آره... من نمیخوام باهاش باشم... اصلا از کجا معلوم دوباره تنهام نذاره.. الان که همه چیزخوبه اون هم یه حرفی میزنه ولی فردا که همه چیز خراب شد دوباره ولم میکنه و تنهام میذاره
یاد حمایتهاش میفتم.. یاد رقص دو نفرمون.. یاد بوسه اش.. یاد مهربونیاش.. یاد زورگویی هاش.. یاد نگرانیهاش.. یاد زمزمه هاش
حس میکنم همه ی اون حرفا دوباره تو گوشم زمزمه میشن... دستم رو روی گوشم میذارمو با ناه میگم:نه.. نه.. دوستم نداره.. بازیه جدیدشه
...
-میخوام فراموشش کنم... میدونم که میتونم
«برو بدبخت... اگه میتونستی فراموشش کنی که با هر حرفش تو بغش ولو نمیشدی.. داری کی رو گول میزنی؟»
صدای درونم بیشتر از همه آزارم میده
آهی میکشم
- تو فکر کن خودمو
«خوبه خودت هم میدونی»
-ایکاش نمیدونستم.. اونوقت راحت تر میتونستم با خودم کنار بیام
روی تخت میشینم و پتو رو تو مشتم میگیرم.. با کلافگی به این طرف و اون طرف نگاه میکنم
-با همه ی این حرفا اونقدرا هم که به نظر میاد دوستم نداره
یکی از تو وجودم بهم پوزخند میزنه و میگه:باز که داری خودت رو گول میزنی
-خودمو گول نمیزنم
«چرا داری دقیقا همین کار رو میکنی.. اون دوستت داره»
-نداره
«داره»
-اه.. کافیه دیگه
«چون میدونی حقیقت ماجرا همینه نمیخوای بشنوی وگرنه خوب میدونی که هر مرد دیگه ای هم جای سروش بود ترکت میکرد.. همینکه ازدواج نکرد خودش خیلیه»
-اگه بیگناهیم ثابت نمیشد همین یه قلم کار رو هم میکرد
«ولی نه از روی عشق بلکه از روی لج و لجبازی... دیدی که آخرش هم نامزدی رو بهم زد»
-حتما باید میمردم تا سر عقل بیاد
«حالا که اون سر عقل اومده تو عقلت رو ازدست دادی»
حرفای طاهر و مهران مدام تو ذهنم تکرار میشن... حتی امیر هم قبل از رفتن به جشن عروسی من رو کشید یه گوشه و در مورد سروش بهم گفت.. گفت که بعد از خبر مرگم سروش داغون شد... گفت که سروش هم تیر خورده بود و وسط بیابون رها شده بود.. گفت که اون هم مثل من با مرگ دست و پتجه نرم کرد و بعد از بهوش اومدنش فقط دنبال مسبب تمام این بلاها گشت.. گفت که بیشتر از طاهر، سروش در تکاپو بود.. گفت که با چشمای خودش شکسته شدن یه مرد رو بالای قبر عشقشش دید... خیلی چیزا گفت که باعث شد مقاومت رو برام سخت تر کنه... امیر نفهمید چور با حرفاش اتیشم زد... حتی برای یه للحظه هم نمیتونم خودم رو جای سروش بذارم.. من با همه ی این رنج ها باز هم نمیتونم در برابر خبر مرگ عشقم دووم بیارم
از رو تخت بلند میشم و مدام توی اتاق راه میرم.. دلم میخواد هیچکس اطرافم نباشه تا بتونم برای یه مدت درست و حسابی فکر کنم... حس میکنم خودم هم نمیدونم چی میخوام
-چیکار باید کنم؟
«دوستت داره.. فقط انکار نکن»
اشک تو چشمام جمع میشه
به دیوار تکیه میدم و با بغض میگم: خب من هم دوستش دارم
«پس یه دل شو»
-ولی نمیخوام دوستش داشته باشم
«از بس احمقی»
پوزخندی میزنم و زمزمه میکنم: وقتی خودم هم نمیتونم با خودم کنا بیام چطور از بقیه انتظار دارم که درکم کنند
...
-ایکاش میشد که دوستش نداشته باشم... دلم میخواد همه چیز تموم بشه اما نمیدونم چرا روز به روز دل کندن از سروش سخت تر میشه... هیچوقت اینقدر خواستنی نبود... دلم میخواد مال من بشه
«خوب بذار بشه.. اون بدبخت هم که همین رو میخواد»
ضربان قلبم بالا میره.. دستام میلرزن
-آخه چطوری؟
«فقط کافیه بخوای»
اخمام تو هم میره
این جنگیدنا و کوتاه اومدنا رو دوست ندارم
-من نباید تسلیم بشم
«آره.. مثله احمقا بشین و دوباره از دستش بده»
-اه.. خفه شو
«چیه به غرورت برخورد... مثلا میخوای انتقام اون روزا رو ازش بگیری»
پوزخندی میزنم.. هم میدونم چمه.. هم نمیدونم
-منو چه به انتقام
«آره.. تو فقط بلدی گند بزنی به همه چیز... از این غلطای اضافی که نمیتونی کنی»
روی زمین میشینم و به دیوار تکیه میدم.. دستام رو دور دور پاهام حلقه میکنم و برای چند لحظه سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم
اما نمیشه... این درگیری ها، کلافگی ها و حرص خوردنا برام در حد مرگ سخته... تو این روزا مدام با خودم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 10 11 12 13 14 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.