۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۷ عصر
-ایکاش حداقل میتونستم تظاهر کنم که دیگه دوستش ندارم
پوزخندی میزنم
-همه ی عالم و آدم میدونند چه طور دلباخته اش هستم... حتی خودش هم میدونه دیگه تظاهر چه فایده ای داره
خدایا چه طوری کنار سروش دووم بیارم... چه طوری؟... مقاومت در برابر سروش وقتی اینجور عاشق به نظر میاد خیلی سخته
دوباره دستم به سمت لبام حرکت میکنه... با حرص دستم رو وسط راه متوقف میکنم و بلندتر از حد معمول میگم: خاک تو سرت ترنم... با یه بوسه ودت رو باختی
با احساس تشنگی نگام به سمت لیوان آب میره... خالیه خالیه... از جام بلند میشم و با حرص از اتاق خارج میشم... از دست خودم بدجور کفری ام... همینکه چند قدم از اتاقم دور میشم صدای ناله های مهران رو از اتاقش میشنوم.. با تعجب به در اتاقش زل میزنم و با دقت بیشتری به صداهایی که از اتاقش میاد گوش میدم..امشب که زودتر از همیشه برای خواب رفت پس این سر و صداها چیه...به اتاقش نزدیک میشم و چند ضربه به در میزنم ولی جوابی به جز همون ناله نمیشنوم به ناچار در رو باز میکنم و با چهره ی عرق کرده ی مهران رو به رو میشم... برای اولین بار به ناچار وارد اتاقش میشم و آروم صداش میکنم
-مهران.. مهران
چشمای خمارش رو باز میکنه
-حالت خوبه مهران؟
مچ دستم رو میگیره... از شدت داغی دستش چشمام گرد میشن
-تو که داری تو تب میسوزی... با خودت چیکار کردی پسر؟
مهران: مهتاب بالاخره اومدی؟
بغض بدی تو گلوم میشینه.. یاد عشقش میفتم
-مهران دستم رو ول کن تا برم ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
با التماس میگه: مهتاب نرو
میدونم هزیون میگه ولی دلم نمیاد ناراحتش کنم
-جایی نمیرم فقط میخوام برم آشپزخونه تا یه چیز بیارم
همونجور که مچ دستم تو دستشه دوباره پلکاش رو هم میفتن.. به زحمت دستم رو از دستاش بیرون میارم و به سمت آشپزخونه میدوم... با گیجی به اطراف نگاه میکنم... چشمم به یه ظرف بزرگ میفته... سریع ظرف رو برمیدارم پر از آب ولرم میکنم و با یه حوله ی کوچیک به اتاق برمیگردم... پتو ر از روش کنار میزنم... بدجور عرق کرده و هنوز هم هزیون میگه... سعی میکنم با پاشویه تبش رو پایین بیارم... نمیدونم چقدر گذشته فقط میدونم تبش پایین اومده ولی قطع نشده... با خستگی زیاد بلند میشم و به دنبال قرص میرم... بعد از کلی گشتن بالاخره قرص تب بر رو پیدا میکنم و با یه لیوان آب پرتقال دوباره به اتاق برمیگردم
-مهران؟!
به زحمت چشماش رو باز میکنه
-این قرص رو باید بخوری
با بی حالی نگام میکنه... قرص رو به دهنش نزدیک میکنم.. آروم دهنش رو باز میکنه و قرص رو میخوره... بهش کمک میکنم یه خورده آب پرتقال بخوره و بعد دوباره آب رو عوض میکنم و پاشویه اش میدم
نگاهی به ساعت میندازم دیگه چیزی به روشن شدن هوا نمونده...از شدت خستگی سرم رو روی تخت میذارم و برای چند لحظه چشمام رو میبندم...... تو عالم خواب و بیداری نوازشهای دستی رو روی سرم احساس میکنم... تکونی میخورم و چشمام رو کم کم باز میکنم... میبینم مهران هنوز خوابه... با تعجب نگاهی به اطراف میندازم پس کی داشت سرمو نوازش میکرد...شونه ای بالا میندازمو از روی زمین بلند میشم
زیرلب زمزمه میکنم: ترنم دیوونه شدی رفت
همه ی بدنم درد میکنه کش و قوسی به بدنم میدم... مثله اینکه نزدیکای صبح همونجور که روی زمین نشسته بودم سرم رو روی تخت گذاشته بودم خوابم برد...
خمیازه ای میکشم و پیشونی مهران رو لمس میکنم
-خب خدا رو شکر تبش هم قطع شده
بدجور خوابم میاد ولی از اونجایی که باید به شرکت برم مجبورم قید خواب بیشتر رو بزنم... نگاهی به ساعت اتاق میندازم هنوز برای رفتن خیلی زوده... به سمت آشپزخونه میرم تا یه چیز برای مهران درست کنم... این سروشی که من دیدم محاله بذاره واسه نهار خونه بیام
****
«یاد آن روزی که یاری داشتیم
این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم
ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم
این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم»
زمزمه وار برای خودم شعر میخونم و سوپ رو هم میزنم
مهران: به به.. چه بویی راه انداختی؟
با شنیدن صدای مهران سریع به عقب برمیگردم
با اخم میگم: تو اینجا چیکار میکنی؟
با شیطنت میگه: کار خاصی نمیکنم دارم با تو حرف میزنم
-مهران تو حالت خوب نیست برو دراز بکش
مهران: من به این خوبی... کی میگه حالم بده
-دیشب رو به موت بودی.. تازه تبت قطع شده
مهران: بد نیست یه دور از جونی هم به آخر جملت اضافه کنیا
-مهـــران
مهران: چیه خانوم بداخلاق؟
-برو استراحت کن
مهران: تشنمه.. اول یه آبی چیزی بده بخورم بعدش چشم میرم میخوابم
-آب پرتقال میخوری؟
مهران: چرا که نه
یه لیوان آب پرتقال براش میریزم و جلوش میذارم
-دیروز چقدر گفتم برو دکتر.. چرا به حرفم گوش نمیکنی؟
مهران: چقدر قدقد میکنی خانوم مرغه به کارت برس
با اخم نگاش میکنم
مهران: خب چیه؟.. بگم آقا خروسه؟
-تو با این حالت هم دست بر نمیداری؟
مهران: مگه حالم چشه؟
-صدات مثله خروس شده... تبت هم تازه قطع شده... سرماخوردگیت هم کم کم داره عود میکنه
مهران: تو هم دیگه زیادی داری شلوغش میکنی
چشم غره ای بهش میرم و مشغول ادامه ی کارم میشم
بعد از چند لحظه سکوت آروم میگه: ترنم؟!
-هوم؟!
مکثی میکنه و میگه: بابت دیشب خیلی ممنونم
به سمت برمیگردم و میگم: این حرفا چیه... تو بیشتر از اینا بهم کمک کردی... اگه حالت بده امروز شرکت نرم؟
مهران: نه تو رو خدا.. اون مرتیکه عاشق پیشه رو با من در ننداز
-مهـــران
مهران: مگه دروغ میگم؟
حرف رو عوض میکنم و میگم: امروز خوب استراحت کن... شرکت هم نرو
مهران: مگه دیوونه ام... خیالت راحت
-این سوپ هم تقریبا آماده شده... یه ربع دیگه زیر گاز رو خاموش کن
مهران: اون هم به چشم... دیگه چی؟
-سلامتی... فقط مطمئنی به وجود من احتیاجی نیست
مهران: نه دختر.. برو خیالت تخت
-اگه حس کردی دوباره حالت داره بد میشه حتما بهم زنگ بزن
مهران: باشه خانومی
-پس حواست به سوپ باشه... زیاد هم تحرک نکن... من هم دیگه باید آماده بشم و برم
مهران: امروز رو با ماشین من برو من که خونه ام
-نمیخواد... هنوز خسارت ماشین ماندانا و امیر رو ندادم
مهران: دیوونه... بدون ماشین نمیریا
-باشه... حواست به خودت باشه
مهران: هست... برو به سلامت
به سرعت به سمت اتاق میرم و بعد از عوض کردن لباسم وسایلای مورد نیازم رو برمیدارم
-مهران من رفتم... مواظب خودت باش... کاری هم داشتی باهام تماس بگیر
مهران: باشه خداحافظ
خمیازه ای میکشم و از خونه خارج میشم... نگاهی به اطراف میندازم که چشمم به ماشین مهران میفته... با لبخند به سمت ماشین میرم ولی همینکه میخوام سوار بشم با صدای یه نفر که اسمم رو زمزمه میکنه سر جام خشکم میزنه
دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست
اینو من نمیگم خم جاده میگه ...
با ناباوری سرم رو میچرخونم و نگاهی به عقب میندازم تا مطمئن بشم خیالاتی نشدم... چند بار پلک میزنم تا اما انگار همه چیز واقعیه؟
-شما؟!
پدربزرگ: آره ترنم... خودمم... پدربزرگت...درست میبینی
با چند قدم فاصله عمو و طاها رو هم میبینم
احساس ضعف همه ی بدنم رو پر میکنه... دلم راضی به این دیدار نیست... دست خودم نیست... شاید من هم مثل خودشون بد شدم
عمو هم با چند قدم خودش رو به من میرسونه و میگه: سلام ترنم
نگام بینشون میچرخه... زبونم نمیچرخه که باهاشون حرف بزنم... بارها و بارها تو این مدت فکر کردم و با همه ی وجودم سعی کردم ببخشم ولی نمیدونم چرا نشد... درسته سیاوش و سروش بهم بد کردن ولی خب هر کسی جای اونا بود همین کار رو میکرد... مخصوصا سیاوش که خودش وضع کنونیش از من بدتره اما اینایی که جلوم واستادن یه عمر ادعای شناخت من رو داشتن.. من تو آغوش خودشون بزرگ شده بودم... حق نداشتن با من اون کارا رو کنند... تمام این سالها منتظر بودم همه چی درست بشه و الان که درست شده باز هم توی برزخ دست و پا میزنم... حتی اگه من دختر مونا هم نبودم باز هم فرقی به حال این دو نفر نمیکرد... چون باز من نوه و برادرزاده ی این دو نفر محسوب میشدم...
با ناراحتی سری به نشونه ی سلام تکون میدمو به دیوار رو به رو زل میزنم
پدر بزرگ: ترنم خیلی خوشحالم که دارم دوباره میبینمت
عمو که میبینه جوابی نمیدم ادامه میده: ترنم من و پدر اومدیم تا برت گردونیم
کم کم پوزخندی رو لبام میشینه
پدربزرگ: میدونم در حقت بد کردیم اما تو همیشه دختر خوب فامیل بودی
پوزخندم پررنگتر میشه... تکیه ام رو به ماشین میدم و سرد نگاشون میکنم
-مطمئنید؟
طاها: ترنم ما پشیمونیم... بذار کمکت کنیم.. تو هنوز هم خواهر منی
دستم رو بالا میارم و دعوت به سکوتش میکنم
-طاها خواهشا تو یکی ادعای پشیمونی و برادری نکن که تا عمر دارم باور نمیکنم... خودت هم خوب میدونی که هیچوقت در حقم برادری نکردی تا الان بخوای پشیمون باشی... یادته چند بار به ناحق بهم سیلی زدی.. یادته چند بار گناه خودت رو به گردن من انداختی و من مجبور شدم جوراشتباهات تو رو بکشم
طاها: اشتباه کردم عزیزم... میدونم اشتباه کردم... الان اومدم واسه ی جبران
-دیره برادر من... خیلی دیره... این همه بالا و پایین پریدنت رو برای برگشتن خودم به اون خونه درک نمیکنم...مگه خودت همین رو نمیخواستی؟.. که برم.. که سایه نحسم از زندگیه مادرت پاک بشه... الان که اومدم دیگه چته؟... حتما باید برم با یه پیرمرد بیست سی سال از خودم بزرگتر ازدواج کنم تا خیالت از بابت رفتن من راحت باشه
طاها: ترنم اینجور تلخی نکن
-تو تلخم میکنی... چند بار گفتم من از اون به اصطلاح خونواده ی گرم و صمیمی هیچی نمیخوام... فقط تنهام بذارین... نذار این سایه ی نحس دوباره تو زندگیه مادرت سنگینی کنه
طاها: بی انصافی نکن ترنم... اون مادر تو هم هست... درسته به دنیات نیاورده ولی کمتر از یه مادر در حقت محبت نکرده؟
میخندم... اون هم تلخ
-من و بی انصافی؟...بیخیال رفیق... من هم همین فکر رو میکردم... یادته اون شب... مدام انکار میکردم... مدام مامان مامان میکردم... مدام اشک میرختم.... ولی شماها به بدترین شکل ممکن بهم فهموندین که من از اول یه اجبار بودیم
پدربزرگ: عزیزم باید به مونا حق بدی... اون تو رو قاتل ترانه میدونست
-آقایون مهرپرور بذارین یه چیز رو براتون روشن کنم... من خسته ام... آره من ترنم مهرپرور از این این زندگیه ناخواسته خسته ام... خسته ام از بس به همه حق دادم ولی هیچکس حتی برای یه بار هم بهم حق نداد... دلم زندگی میخواد.. دوست دارم آروم و بی صدا تو یه گوشه ی دنیا زندگی کنم خواسته ی زیادیه؟... چطور وقتی من رو از خوتون روندین بهم حق ندادین بعد امروز حرف از حق و حقوق میزنید.. مگه شماها بخشیدین که من ببخشم
پدربزرگ: ترنم با پدرت این کار رو نکن... برگرد و با وجودت به اون خونه آرامش بده... همه بی صبرانه منتظر تو هستن
زهرخندی میزنم
-بعله با این همه اشتقبال گرمی که از من شد فهمیدم همه چقدر مشتاق دیدارم هستن... باز صد مرحمت به سروش که هزار بار اومد جلوی در خونه ی مهران بست نشست اما اون پدری که ادعای پدر بودنش عالم و آدم رو پر کرده حتی واسه ی یه بار هم نیومد ببینه من زنده ام یا مرده
پدربزرگ: ترنم تو فقط بیا یه بار پدرت رو ببین بعد خودت به همه ی جواب همه سوالات میرسی... تو یکی مثل ما نباش و زود قضاوت نکن
-من یکی اصلا قضاوت نمیکنم که بخوام مثل شماها باشم
پدربزرگ: برگرد ترنم همه ی ما به وجودت نیاز داریم
آهی میکشم و با لحنی سرد میگم: من هم چهار سال پیش به وجود تک تک تون نیاز داشتم اون روزا شماها کجا بودین؟
...
-اوه... یادم نبود.. داشتین حیثیت به باد رفته ی خونواده ی مهرپرور رو جمع میکردین
عمو: به خاطر اون عوضیا هنوز خیلیا ازت بد میگن... آینده ی خودت رو خراب نکن....برگرد به همه ثابت کن که تمام این مدت پاک بودی و پاک موندی... ترنم آبروی از دست رفته ی ما رو نه آبروی از دست رفته ی خودت رو به دست بیار
-آبرو؟... اون هم من؟... آبروی من چهار سال پیش با اون فیلما نه با رفتارای شماها از دست رفت و دیگه هیچ جوری هم به دست نمیاد... چیزی که از دست رفت، رفته... از آینده میگین عموجان؟... کدوم آینده؟.. همونی که من رو از اشتنش محروم کردین؟...مگه با اون همه تلاشم شماها باور کردین که الان بخوام بیام خودم رو برای دیگران ثابت کنم
عمو: ما اشتباه کردیم... تو اشتباه ما رو تکرار نکن... زندگی تو خونه ی یه پسر مجرد برای دختری مثله تو حرفای زیادی رو به همراه داره
با تاسف نگاشون میکنم
-واقعا متاسفم... هم واسه ی خودم... هم واسه شماهایی که امروز هم از ترس به باد رفتن آبروتون جلوی در این خونه تجمع کردین
پدربزرگ: ترنم، طاها و عموت منظور بدی نداشتن اونا فقط نگرانت هستن
-نگرانیهای امروز شما دردی رو از من دوا نمیکنه... این نگرانیها در صورتی برام ارزش داشت که چهار سال پیش در حقم ادا میشد... برای منی که همه بد و خوب بودنم رو به یه چوپ میزنند مهم نیست که دیگران در موردم چی میگن.. بذارین بد بگن.. واسه ی من این بدگفتنا یه عادت شده
طاها: ترنم با خودت و ما این کارو نکن
پدربزرگ: اصلا بیا تو خونه باغ... با خودم زندگی کن... به هیچکس هم اجازه نمیدم اذیتت کنه... فقط برگرد
بغضی تو گلوم میشینه... تو چشمای پدربزرگی نگاه میکنم که یه روز جلوی تمام فامیل خارم کرد و من رو از ورود به خونه اش منع کرد
-چرا اینقدر دیر؟
مهربون میگه: برای جبران هیچوقت دیر نیست
لبخند تلخی رو لبام میشینه
-این حرفا واسه ی تو فیلماست... تو زندگیه واقعی بعضی وقتا برای یه نفس کشیدنه دوباره هم دیره
پدربزرگ: اما...
بی توجه به حرف پدربزرگ به ساعت نگاه میکنم... کم کم داره دیرم میشه
-ببخشید من داره دیرم میشه دیگه باید برم
عمو: ترنم تو که اینجوری نبودی؟... چطور میتونی این همه خواهش و التماس رو نادیده بگیری... تو حتی با سروش هم حرف زدی و تو شرکتش رفتی پس این همه سختگیری ر برابر ماها چه معنی ای میتونه داشته باشه
-معنیه خاصی نداره... سروش یه روزی نامزدم بود.. عاشقش بودم و اون هم مثل شما ادعاهای زیادی داشت ولی عشق که معجزه نمیکنه که بیگناهیه آدم رو ثابت کنه... بالاخره مدت موندگاریه سروش به 5 سال میرسید وقتی هم رفت دیگه برنگشت هر روز هزار بار خارم کنه.. در حقم بد کرد ولی نه به اندازه ی خونواده و فامیل... حتی سیاوش هم هیچوقت بهم زخم زبون نزد.. سرد نگام کرد.. ازم متنفر شد ولی خردم نکرد اما شماهایی که تمام اون سالها در کنار من بودین خیلی راحت از من گشتین... طوری گناه نکرده ی من رو تو دهن فامیل انداختین که من خودم از اون همه سرعت عمل در تعجب بودم... انتظاری که من از خونواده و فامیل داشتم رو از سروش نداشتم ولی امروز باید اعتراف کنم و بگم صد مرحمت به سروش اون که غریبه بود برخوردش از شماهایی که همخونم بودین بهتر بود
به تلخی میگم: شرمنده که نمیتونم مثله همیشه مهربون و دوست داشتنی باشم... امیدوارم آخرین دیدارمون باشه... از جانب مهران هم ناراحت نباشین من فقط یه مدت دیگه مهمونش هستم بعد میرم پیش مادرم
پدربزرگ: مادرت؟
-آره... مادرم... مادری که مطمئنم دوستم داره و ازم حمایت میکنه... به زودی به کمک دوستام پیداش میکنم
پشتم رو بهشون میکنم و در ماشین رو باز میکنم
پدربزرگ: ترنم پدرت بدون تو دووم نمیاره
-عادت میکنه... دقیقا مثله من که به خیلی چیزا عادت کردم
بی توجه به هر سه تاشون به زحمت سوار ماشین میشم ولی قبل از اینکه در رو ببندم میگم: طاها
غمگین نگام میکنه
با بغض میگم: سلام منو به طاهر برسون و بگو بی معرفت این رسمش نبود
اشک تو چشماش جمع میشه
در ماشین رو میبندم و ماشین رو روشن میکنم... سنگینی نگاه همشون رو روی خودم احساس میکنم... میدونم یکم دیگه بمونم بغضم میشکنه... به سرعت ماشین رو به حرکت در میارمو زیر لب زمزمه میکنم: زودتر از همه منتظر تو بودم داداشی... پس چرا نیومدی؟... نکنه امیر بهم دروغ گفته و تو هم مثل بقیه فراموشم کردی
همونور که میرونم آروم آروم تو خاطرات گشته ها سیر میکنم... خیسی اشک رو روی گونه ها احساس میکنم ولی برام مهم نیست
با بغض میگم: چه سنگدل شدم
نمیخواستم اینجوری بشه ولی دلم با هیچکدومشون صاف نیست مخصوصا پدرم.. پدری که باعث نابودیه زندگیه مادرم شد.. حتی نمیتونم بگم حلال کردم برید.. بخشیدنشون خیلی سخته... خیلی... شاید به همون اندازه ای که نبخشیدن شون سخته
- «گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !»
نمیدونم چه جوری به شرکت رسیدم.. زنده رسیدنم بی شباهت به معجزه نیست.. منی که تمام مسیر رو با سرعت روندم و فقط اشک ریختم این رسیدن رو یه معجزه میدونم... سرم رو روی فرمون ماشین میذارمو سعی میکنم چند تا نفس عمیق بکشم تا آروم بشم...
-تو میتونی دختر... آروم باش... آروم
بعد از چند لحظه که حس میکنم حالم یه خورده بهتر شده از آینه ی ماشین نگاهی به خودم میندازم چشمام باد کردن و نوک دماغم قرمز شده... از اونجایی که هیچ لوازم آرایشی هم برای پوشاندن این قیافه ندارم به ناچار بیخیال ریخت و قیافه میشم و بعد از پیاده شدن راهیه شرکت میشم
بی توجه به اطراف به سمت در میرم و میخوام چند ضربه به در بزنم که با صدای یکی که به من میگه خانم کجا به خودم میام... با تعجب به عقب برمیگردم و یه نفر رو سر جای منشی سابق میبینم... چشمام از شدت تعجب گرد میشه... یعنی واقعا سروش اون قبلیه رو اخراج کرد... تازه این دختره رو هم جایگزینش کرد... به قیافش که نمیخوره منشی باشه...آخه با اون همه آرایش مگه میشه سروش استخدامش کنه انگار شرکت رو با سالن مد اشتباه گرفته... البته تا اونجایی که من یادمه سروش هیچوقت به ظاهر آدما نگاه نمیکرد کار افراد براش مهمه... لابد یه چیزی میدونست اینو آورد دیگه... ولی هرجور که نگاه میکنم انگار اون قبلیه خیلی بهتر بوده... حداقل مثل طلبکارا بهم زل نمیزد...شاید هم منشی نباشه دختر... مگه میشه با این سرعت عمل یه منشیه جدید پیدا کرد
-ببخشید شما؟
اخماش تو هم میره و میگه: فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
خب راست میگه بدبخت... من چه خلیم که دارم از طرف میپرسم کیه
شونه ای بالا میندازم و میگم: من باید برم داخل... با اجازه
دختر: کجا خانوم؟... من هنوز بهتون اجازه ی ورود ندادم
با بی حوصلگی به عقب برمیگردم و میگم: خب من محل کارم اینجاست... فکر نکنم برای هر دفعه ورود به اجازه احتیاج داشته باشم
دختر: اون اتاق دفتر رئیسه این شرکته خانوم و من هم بیخودس اینجا ننشستم... منشی این شرکتم قبل از ورود هر کس اول باید با رئیس هماهنگ کنم
-خب.. من منتظر میمونم تا هماهنگ کنید
دختر: فعلا برید به کارتون برسید چون رئیس گفتن اجازه ورود کسی رو به داخل ندم... ایشون منتظر کسی هستن
-ولی کار من تو اتاقه
منشی: خانوم مثله اینکه متوجه ی حرف من نمیشین.. اصلا سمت شما چیه؟
-سمت خاصی ندارم.. فقط مترجم شرکتم
چپ چپ نگام میکنه و میگه: واسه همینه یه ساعت وقتم رو گرفتی خب برو تو اتاق خودت به کارت برس دیگه
چند تا کاغذ هم از کشو در میاره و رو میز میذاره
منشی: اینا رو بگیر و ببر ترجمه کن
با تعجب به تعداد کم کاغا نگاه میکنم
-فقط همین؟
این که خیلی کمه... پس سروش دیروز چی میگفت
منشی: پس چی؟
متعجب فقط سری تکون میدمو میگم: هیچی... فقط فکر کردم بیشتر از اینا باید باشه
پوزخندی میزنه و خودش رو با کاغ پاره های رو میزش مشغول میکنه
حالا نمیدونم این اتاق کار من کجاست... یعنی سروش تو این مدت کم هم اتاق کار برام آماده کرد هم مشکل اون هم ترجمه رو حل کرد
منشی: تو که باز اینجا واستادی؟... رئیس بیاد تو رو اینجا ببینی عصبانی میشه ها
-چرا؟
منشی: چون به کارکنان اینجا خیلی حساسه... برو به کارت برس
-ببخشید میشه بگین اتاق من کجاست؟
یه جور بهم نگاه میکنه که انگار با یه دیوونه طرفه
منشی: تو کی استخدام شدی؟
-چند وقتی میشه ولی سروش گفته بود اتاقم آماده نیست
ابرویی بالا میندازه و میگه: سروش
اوه ... گند زدم
یه لبخند میزنم و میگم: منظورم آقای مهرپرور بود... حالا میشه بگین اتاقم کدومه؟
پوزخندی میزنم
-همه ی عالم و آدم میدونند چه طور دلباخته اش هستم... حتی خودش هم میدونه دیگه تظاهر چه فایده ای داره
خدایا چه طوری کنار سروش دووم بیارم... چه طوری؟... مقاومت در برابر سروش وقتی اینجور عاشق به نظر میاد خیلی سخته
دوباره دستم به سمت لبام حرکت میکنه... با حرص دستم رو وسط راه متوقف میکنم و بلندتر از حد معمول میگم: خاک تو سرت ترنم... با یه بوسه ودت رو باختی
با احساس تشنگی نگام به سمت لیوان آب میره... خالیه خالیه... از جام بلند میشم و با حرص از اتاق خارج میشم... از دست خودم بدجور کفری ام... همینکه چند قدم از اتاقم دور میشم صدای ناله های مهران رو از اتاقش میشنوم.. با تعجب به در اتاقش زل میزنم و با دقت بیشتری به صداهایی که از اتاقش میاد گوش میدم..امشب که زودتر از همیشه برای خواب رفت پس این سر و صداها چیه...به اتاقش نزدیک میشم و چند ضربه به در میزنم ولی جوابی به جز همون ناله نمیشنوم به ناچار در رو باز میکنم و با چهره ی عرق کرده ی مهران رو به رو میشم... برای اولین بار به ناچار وارد اتاقش میشم و آروم صداش میکنم
-مهران.. مهران
چشمای خمارش رو باز میکنه
-حالت خوبه مهران؟
مچ دستم رو میگیره... از شدت داغی دستش چشمام گرد میشن
-تو که داری تو تب میسوزی... با خودت چیکار کردی پسر؟
مهران: مهتاب بالاخره اومدی؟
بغض بدی تو گلوم میشینه.. یاد عشقش میفتم
-مهران دستم رو ول کن تا برم ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
با التماس میگه: مهتاب نرو
میدونم هزیون میگه ولی دلم نمیاد ناراحتش کنم
-جایی نمیرم فقط میخوام برم آشپزخونه تا یه چیز بیارم
همونجور که مچ دستم تو دستشه دوباره پلکاش رو هم میفتن.. به زحمت دستم رو از دستاش بیرون میارم و به سمت آشپزخونه میدوم... با گیجی به اطراف نگاه میکنم... چشمم به یه ظرف بزرگ میفته... سریع ظرف رو برمیدارم پر از آب ولرم میکنم و با یه حوله ی کوچیک به اتاق برمیگردم... پتو ر از روش کنار میزنم... بدجور عرق کرده و هنوز هم هزیون میگه... سعی میکنم با پاشویه تبش رو پایین بیارم... نمیدونم چقدر گذشته فقط میدونم تبش پایین اومده ولی قطع نشده... با خستگی زیاد بلند میشم و به دنبال قرص میرم... بعد از کلی گشتن بالاخره قرص تب بر رو پیدا میکنم و با یه لیوان آب پرتقال دوباره به اتاق برمیگردم
-مهران؟!
به زحمت چشماش رو باز میکنه
-این قرص رو باید بخوری
با بی حالی نگام میکنه... قرص رو به دهنش نزدیک میکنم.. آروم دهنش رو باز میکنه و قرص رو میخوره... بهش کمک میکنم یه خورده آب پرتقال بخوره و بعد دوباره آب رو عوض میکنم و پاشویه اش میدم
نگاهی به ساعت میندازم دیگه چیزی به روشن شدن هوا نمونده...از شدت خستگی سرم رو روی تخت میذارم و برای چند لحظه چشمام رو میبندم...... تو عالم خواب و بیداری نوازشهای دستی رو روی سرم احساس میکنم... تکونی میخورم و چشمام رو کم کم باز میکنم... میبینم مهران هنوز خوابه... با تعجب نگاهی به اطراف میندازم پس کی داشت سرمو نوازش میکرد...شونه ای بالا میندازمو از روی زمین بلند میشم
زیرلب زمزمه میکنم: ترنم دیوونه شدی رفت
همه ی بدنم درد میکنه کش و قوسی به بدنم میدم... مثله اینکه نزدیکای صبح همونجور که روی زمین نشسته بودم سرم رو روی تخت گذاشته بودم خوابم برد...
خمیازه ای میکشم و پیشونی مهران رو لمس میکنم
-خب خدا رو شکر تبش هم قطع شده
بدجور خوابم میاد ولی از اونجایی که باید به شرکت برم مجبورم قید خواب بیشتر رو بزنم... نگاهی به ساعت اتاق میندازم هنوز برای رفتن خیلی زوده... به سمت آشپزخونه میرم تا یه چیز برای مهران درست کنم... این سروشی که من دیدم محاله بذاره واسه نهار خونه بیام
****
«یاد آن روزی که یاری داشتیم
این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم
ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم
این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم»
زمزمه وار برای خودم شعر میخونم و سوپ رو هم میزنم
مهران: به به.. چه بویی راه انداختی؟
با شنیدن صدای مهران سریع به عقب برمیگردم
با اخم میگم: تو اینجا چیکار میکنی؟
با شیطنت میگه: کار خاصی نمیکنم دارم با تو حرف میزنم
-مهران تو حالت خوب نیست برو دراز بکش
مهران: من به این خوبی... کی میگه حالم بده
-دیشب رو به موت بودی.. تازه تبت قطع شده
مهران: بد نیست یه دور از جونی هم به آخر جملت اضافه کنیا
-مهـــران
مهران: چیه خانوم بداخلاق؟
-برو استراحت کن
مهران: تشنمه.. اول یه آبی چیزی بده بخورم بعدش چشم میرم میخوابم
-آب پرتقال میخوری؟
مهران: چرا که نه
یه لیوان آب پرتقال براش میریزم و جلوش میذارم
-دیروز چقدر گفتم برو دکتر.. چرا به حرفم گوش نمیکنی؟
مهران: چقدر قدقد میکنی خانوم مرغه به کارت برس
با اخم نگاش میکنم
مهران: خب چیه؟.. بگم آقا خروسه؟
-تو با این حالت هم دست بر نمیداری؟
مهران: مگه حالم چشه؟
-صدات مثله خروس شده... تبت هم تازه قطع شده... سرماخوردگیت هم کم کم داره عود میکنه
مهران: تو هم دیگه زیادی داری شلوغش میکنی
چشم غره ای بهش میرم و مشغول ادامه ی کارم میشم
بعد از چند لحظه سکوت آروم میگه: ترنم؟!
-هوم؟!
مکثی میکنه و میگه: بابت دیشب خیلی ممنونم
به سمت برمیگردم و میگم: این حرفا چیه... تو بیشتر از اینا بهم کمک کردی... اگه حالت بده امروز شرکت نرم؟
مهران: نه تو رو خدا.. اون مرتیکه عاشق پیشه رو با من در ننداز
-مهـــران
مهران: مگه دروغ میگم؟
حرف رو عوض میکنم و میگم: امروز خوب استراحت کن... شرکت هم نرو
مهران: مگه دیوونه ام... خیالت راحت
-این سوپ هم تقریبا آماده شده... یه ربع دیگه زیر گاز رو خاموش کن
مهران: اون هم به چشم... دیگه چی؟
-سلامتی... فقط مطمئنی به وجود من احتیاجی نیست
مهران: نه دختر.. برو خیالت تخت
-اگه حس کردی دوباره حالت داره بد میشه حتما بهم زنگ بزن
مهران: باشه خانومی
-پس حواست به سوپ باشه... زیاد هم تحرک نکن... من هم دیگه باید آماده بشم و برم
مهران: امروز رو با ماشین من برو من که خونه ام
-نمیخواد... هنوز خسارت ماشین ماندانا و امیر رو ندادم
مهران: دیوونه... بدون ماشین نمیریا
-باشه... حواست به خودت باشه
مهران: هست... برو به سلامت
به سرعت به سمت اتاق میرم و بعد از عوض کردن لباسم وسایلای مورد نیازم رو برمیدارم
-مهران من رفتم... مواظب خودت باش... کاری هم داشتی باهام تماس بگیر
مهران: باشه خداحافظ
خمیازه ای میکشم و از خونه خارج میشم... نگاهی به اطراف میندازم که چشمم به ماشین مهران میفته... با لبخند به سمت ماشین میرم ولی همینکه میخوام سوار بشم با صدای یه نفر که اسمم رو زمزمه میکنه سر جام خشکم میزنه
دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست
اینو من نمیگم خم جاده میگه ...
با ناباوری سرم رو میچرخونم و نگاهی به عقب میندازم تا مطمئن بشم خیالاتی نشدم... چند بار پلک میزنم تا اما انگار همه چیز واقعیه؟
-شما؟!
پدربزرگ: آره ترنم... خودمم... پدربزرگت...درست میبینی
با چند قدم فاصله عمو و طاها رو هم میبینم
احساس ضعف همه ی بدنم رو پر میکنه... دلم راضی به این دیدار نیست... دست خودم نیست... شاید من هم مثل خودشون بد شدم
عمو هم با چند قدم خودش رو به من میرسونه و میگه: سلام ترنم
نگام بینشون میچرخه... زبونم نمیچرخه که باهاشون حرف بزنم... بارها و بارها تو این مدت فکر کردم و با همه ی وجودم سعی کردم ببخشم ولی نمیدونم چرا نشد... درسته سیاوش و سروش بهم بد کردن ولی خب هر کسی جای اونا بود همین کار رو میکرد... مخصوصا سیاوش که خودش وضع کنونیش از من بدتره اما اینایی که جلوم واستادن یه عمر ادعای شناخت من رو داشتن.. من تو آغوش خودشون بزرگ شده بودم... حق نداشتن با من اون کارا رو کنند... تمام این سالها منتظر بودم همه چی درست بشه و الان که درست شده باز هم توی برزخ دست و پا میزنم... حتی اگه من دختر مونا هم نبودم باز هم فرقی به حال این دو نفر نمیکرد... چون باز من نوه و برادرزاده ی این دو نفر محسوب میشدم...
با ناراحتی سری به نشونه ی سلام تکون میدمو به دیوار رو به رو زل میزنم
پدر بزرگ: ترنم خیلی خوشحالم که دارم دوباره میبینمت
عمو که میبینه جوابی نمیدم ادامه میده: ترنم من و پدر اومدیم تا برت گردونیم
کم کم پوزخندی رو لبام میشینه
پدربزرگ: میدونم در حقت بد کردیم اما تو همیشه دختر خوب فامیل بودی
پوزخندم پررنگتر میشه... تکیه ام رو به ماشین میدم و سرد نگاشون میکنم
-مطمئنید؟
طاها: ترنم ما پشیمونیم... بذار کمکت کنیم.. تو هنوز هم خواهر منی
دستم رو بالا میارم و دعوت به سکوتش میکنم
-طاها خواهشا تو یکی ادعای پشیمونی و برادری نکن که تا عمر دارم باور نمیکنم... خودت هم خوب میدونی که هیچوقت در حقم برادری نکردی تا الان بخوای پشیمون باشی... یادته چند بار به ناحق بهم سیلی زدی.. یادته چند بار گناه خودت رو به گردن من انداختی و من مجبور شدم جوراشتباهات تو رو بکشم
طاها: اشتباه کردم عزیزم... میدونم اشتباه کردم... الان اومدم واسه ی جبران
-دیره برادر من... خیلی دیره... این همه بالا و پایین پریدنت رو برای برگشتن خودم به اون خونه درک نمیکنم...مگه خودت همین رو نمیخواستی؟.. که برم.. که سایه نحسم از زندگیه مادرت پاک بشه... الان که اومدم دیگه چته؟... حتما باید برم با یه پیرمرد بیست سی سال از خودم بزرگتر ازدواج کنم تا خیالت از بابت رفتن من راحت باشه
طاها: ترنم اینجور تلخی نکن
-تو تلخم میکنی... چند بار گفتم من از اون به اصطلاح خونواده ی گرم و صمیمی هیچی نمیخوام... فقط تنهام بذارین... نذار این سایه ی نحس دوباره تو زندگیه مادرت سنگینی کنه
طاها: بی انصافی نکن ترنم... اون مادر تو هم هست... درسته به دنیات نیاورده ولی کمتر از یه مادر در حقت محبت نکرده؟
میخندم... اون هم تلخ
-من و بی انصافی؟...بیخیال رفیق... من هم همین فکر رو میکردم... یادته اون شب... مدام انکار میکردم... مدام مامان مامان میکردم... مدام اشک میرختم.... ولی شماها به بدترین شکل ممکن بهم فهموندین که من از اول یه اجبار بودیم
پدربزرگ: عزیزم باید به مونا حق بدی... اون تو رو قاتل ترانه میدونست
-آقایون مهرپرور بذارین یه چیز رو براتون روشن کنم... من خسته ام... آره من ترنم مهرپرور از این این زندگیه ناخواسته خسته ام... خسته ام از بس به همه حق دادم ولی هیچکس حتی برای یه بار هم بهم حق نداد... دلم زندگی میخواد.. دوست دارم آروم و بی صدا تو یه گوشه ی دنیا زندگی کنم خواسته ی زیادیه؟... چطور وقتی من رو از خوتون روندین بهم حق ندادین بعد امروز حرف از حق و حقوق میزنید.. مگه شماها بخشیدین که من ببخشم
پدربزرگ: ترنم با پدرت این کار رو نکن... برگرد و با وجودت به اون خونه آرامش بده... همه بی صبرانه منتظر تو هستن
زهرخندی میزنم
-بعله با این همه اشتقبال گرمی که از من شد فهمیدم همه چقدر مشتاق دیدارم هستن... باز صد مرحمت به سروش که هزار بار اومد جلوی در خونه ی مهران بست نشست اما اون پدری که ادعای پدر بودنش عالم و آدم رو پر کرده حتی واسه ی یه بار هم نیومد ببینه من زنده ام یا مرده
پدربزرگ: ترنم تو فقط بیا یه بار پدرت رو ببین بعد خودت به همه ی جواب همه سوالات میرسی... تو یکی مثل ما نباش و زود قضاوت نکن
-من یکی اصلا قضاوت نمیکنم که بخوام مثل شماها باشم
پدربزرگ: برگرد ترنم همه ی ما به وجودت نیاز داریم
آهی میکشم و با لحنی سرد میگم: من هم چهار سال پیش به وجود تک تک تون نیاز داشتم اون روزا شماها کجا بودین؟
...
-اوه... یادم نبود.. داشتین حیثیت به باد رفته ی خونواده ی مهرپرور رو جمع میکردین
عمو: به خاطر اون عوضیا هنوز خیلیا ازت بد میگن... آینده ی خودت رو خراب نکن....برگرد به همه ثابت کن که تمام این مدت پاک بودی و پاک موندی... ترنم آبروی از دست رفته ی ما رو نه آبروی از دست رفته ی خودت رو به دست بیار
-آبرو؟... اون هم من؟... آبروی من چهار سال پیش با اون فیلما نه با رفتارای شماها از دست رفت و دیگه هیچ جوری هم به دست نمیاد... چیزی که از دست رفت، رفته... از آینده میگین عموجان؟... کدوم آینده؟.. همونی که من رو از اشتنش محروم کردین؟...مگه با اون همه تلاشم شماها باور کردین که الان بخوام بیام خودم رو برای دیگران ثابت کنم
عمو: ما اشتباه کردیم... تو اشتباه ما رو تکرار نکن... زندگی تو خونه ی یه پسر مجرد برای دختری مثله تو حرفای زیادی رو به همراه داره
با تاسف نگاشون میکنم
-واقعا متاسفم... هم واسه ی خودم... هم واسه شماهایی که امروز هم از ترس به باد رفتن آبروتون جلوی در این خونه تجمع کردین
پدربزرگ: ترنم، طاها و عموت منظور بدی نداشتن اونا فقط نگرانت هستن
-نگرانیهای امروز شما دردی رو از من دوا نمیکنه... این نگرانیها در صورتی برام ارزش داشت که چهار سال پیش در حقم ادا میشد... برای منی که همه بد و خوب بودنم رو به یه چوپ میزنند مهم نیست که دیگران در موردم چی میگن.. بذارین بد بگن.. واسه ی من این بدگفتنا یه عادت شده
طاها: ترنم با خودت و ما این کارو نکن
پدربزرگ: اصلا بیا تو خونه باغ... با خودم زندگی کن... به هیچکس هم اجازه نمیدم اذیتت کنه... فقط برگرد
بغضی تو گلوم میشینه... تو چشمای پدربزرگی نگاه میکنم که یه روز جلوی تمام فامیل خارم کرد و من رو از ورود به خونه اش منع کرد
-چرا اینقدر دیر؟
مهربون میگه: برای جبران هیچوقت دیر نیست
لبخند تلخی رو لبام میشینه
-این حرفا واسه ی تو فیلماست... تو زندگیه واقعی بعضی وقتا برای یه نفس کشیدنه دوباره هم دیره
پدربزرگ: اما...
بی توجه به حرف پدربزرگ به ساعت نگاه میکنم... کم کم داره دیرم میشه
-ببخشید من داره دیرم میشه دیگه باید برم
عمو: ترنم تو که اینجوری نبودی؟... چطور میتونی این همه خواهش و التماس رو نادیده بگیری... تو حتی با سروش هم حرف زدی و تو شرکتش رفتی پس این همه سختگیری ر برابر ماها چه معنی ای میتونه داشته باشه
-معنیه خاصی نداره... سروش یه روزی نامزدم بود.. عاشقش بودم و اون هم مثل شما ادعاهای زیادی داشت ولی عشق که معجزه نمیکنه که بیگناهیه آدم رو ثابت کنه... بالاخره مدت موندگاریه سروش به 5 سال میرسید وقتی هم رفت دیگه برنگشت هر روز هزار بار خارم کنه.. در حقم بد کرد ولی نه به اندازه ی خونواده و فامیل... حتی سیاوش هم هیچوقت بهم زخم زبون نزد.. سرد نگام کرد.. ازم متنفر شد ولی خردم نکرد اما شماهایی که تمام اون سالها در کنار من بودین خیلی راحت از من گشتین... طوری گناه نکرده ی من رو تو دهن فامیل انداختین که من خودم از اون همه سرعت عمل در تعجب بودم... انتظاری که من از خونواده و فامیل داشتم رو از سروش نداشتم ولی امروز باید اعتراف کنم و بگم صد مرحمت به سروش اون که غریبه بود برخوردش از شماهایی که همخونم بودین بهتر بود
به تلخی میگم: شرمنده که نمیتونم مثله همیشه مهربون و دوست داشتنی باشم... امیدوارم آخرین دیدارمون باشه... از جانب مهران هم ناراحت نباشین من فقط یه مدت دیگه مهمونش هستم بعد میرم پیش مادرم
پدربزرگ: مادرت؟
-آره... مادرم... مادری که مطمئنم دوستم داره و ازم حمایت میکنه... به زودی به کمک دوستام پیداش میکنم
پشتم رو بهشون میکنم و در ماشین رو باز میکنم
پدربزرگ: ترنم پدرت بدون تو دووم نمیاره
-عادت میکنه... دقیقا مثله من که به خیلی چیزا عادت کردم
بی توجه به هر سه تاشون به زحمت سوار ماشین میشم ولی قبل از اینکه در رو ببندم میگم: طاها
غمگین نگام میکنه
با بغض میگم: سلام منو به طاهر برسون و بگو بی معرفت این رسمش نبود
اشک تو چشماش جمع میشه
در ماشین رو میبندم و ماشین رو روشن میکنم... سنگینی نگاه همشون رو روی خودم احساس میکنم... میدونم یکم دیگه بمونم بغضم میشکنه... به سرعت ماشین رو به حرکت در میارمو زیر لب زمزمه میکنم: زودتر از همه منتظر تو بودم داداشی... پس چرا نیومدی؟... نکنه امیر بهم دروغ گفته و تو هم مثل بقیه فراموشم کردی
همونور که میرونم آروم آروم تو خاطرات گشته ها سیر میکنم... خیسی اشک رو روی گونه ها احساس میکنم ولی برام مهم نیست
با بغض میگم: چه سنگدل شدم
نمیخواستم اینجوری بشه ولی دلم با هیچکدومشون صاف نیست مخصوصا پدرم.. پدری که باعث نابودیه زندگیه مادرم شد.. حتی نمیتونم بگم حلال کردم برید.. بخشیدنشون خیلی سخته... خیلی... شاید به همون اندازه ای که نبخشیدن شون سخته
- «گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !»
نمیدونم چه جوری به شرکت رسیدم.. زنده رسیدنم بی شباهت به معجزه نیست.. منی که تمام مسیر رو با سرعت روندم و فقط اشک ریختم این رسیدن رو یه معجزه میدونم... سرم رو روی فرمون ماشین میذارمو سعی میکنم چند تا نفس عمیق بکشم تا آروم بشم...
-تو میتونی دختر... آروم باش... آروم
بعد از چند لحظه که حس میکنم حالم یه خورده بهتر شده از آینه ی ماشین نگاهی به خودم میندازم چشمام باد کردن و نوک دماغم قرمز شده... از اونجایی که هیچ لوازم آرایشی هم برای پوشاندن این قیافه ندارم به ناچار بیخیال ریخت و قیافه میشم و بعد از پیاده شدن راهیه شرکت میشم
بی توجه به اطراف به سمت در میرم و میخوام چند ضربه به در بزنم که با صدای یکی که به من میگه خانم کجا به خودم میام... با تعجب به عقب برمیگردم و یه نفر رو سر جای منشی سابق میبینم... چشمام از شدت تعجب گرد میشه... یعنی واقعا سروش اون قبلیه رو اخراج کرد... تازه این دختره رو هم جایگزینش کرد... به قیافش که نمیخوره منشی باشه...آخه با اون همه آرایش مگه میشه سروش استخدامش کنه انگار شرکت رو با سالن مد اشتباه گرفته... البته تا اونجایی که من یادمه سروش هیچوقت به ظاهر آدما نگاه نمیکرد کار افراد براش مهمه... لابد یه چیزی میدونست اینو آورد دیگه... ولی هرجور که نگاه میکنم انگار اون قبلیه خیلی بهتر بوده... حداقل مثل طلبکارا بهم زل نمیزد...شاید هم منشی نباشه دختر... مگه میشه با این سرعت عمل یه منشیه جدید پیدا کرد
-ببخشید شما؟
اخماش تو هم میره و میگه: فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
خب راست میگه بدبخت... من چه خلیم که دارم از طرف میپرسم کیه
شونه ای بالا میندازم و میگم: من باید برم داخل... با اجازه
دختر: کجا خانوم؟... من هنوز بهتون اجازه ی ورود ندادم
با بی حوصلگی به عقب برمیگردم و میگم: خب من محل کارم اینجاست... فکر نکنم برای هر دفعه ورود به اجازه احتیاج داشته باشم
دختر: اون اتاق دفتر رئیسه این شرکته خانوم و من هم بیخودس اینجا ننشستم... منشی این شرکتم قبل از ورود هر کس اول باید با رئیس هماهنگ کنم
-خب.. من منتظر میمونم تا هماهنگ کنید
دختر: فعلا برید به کارتون برسید چون رئیس گفتن اجازه ورود کسی رو به داخل ندم... ایشون منتظر کسی هستن
-ولی کار من تو اتاقه
منشی: خانوم مثله اینکه متوجه ی حرف من نمیشین.. اصلا سمت شما چیه؟
-سمت خاصی ندارم.. فقط مترجم شرکتم
چپ چپ نگام میکنه و میگه: واسه همینه یه ساعت وقتم رو گرفتی خب برو تو اتاق خودت به کارت برس دیگه
چند تا کاغذ هم از کشو در میاره و رو میز میذاره
منشی: اینا رو بگیر و ببر ترجمه کن
با تعجب به تعداد کم کاغا نگاه میکنم
-فقط همین؟
این که خیلی کمه... پس سروش دیروز چی میگفت
منشی: پس چی؟
متعجب فقط سری تکون میدمو میگم: هیچی... فقط فکر کردم بیشتر از اینا باید باشه
پوزخندی میزنه و خودش رو با کاغ پاره های رو میزش مشغول میکنه
حالا نمیدونم این اتاق کار من کجاست... یعنی سروش تو این مدت کم هم اتاق کار برام آماده کرد هم مشکل اون هم ترجمه رو حل کرد
منشی: تو که باز اینجا واستادی؟... رئیس بیاد تو رو اینجا ببینی عصبانی میشه ها
-چرا؟
منشی: چون به کارکنان اینجا خیلی حساسه... برو به کارت برس
-ببخشید میشه بگین اتاق من کجاست؟
یه جور بهم نگاه میکنه که انگار با یه دیوونه طرفه
منشی: تو کی استخدام شدی؟
-چند وقتی میشه ولی سروش گفته بود اتاقم آماده نیست
ابرویی بالا میندازه و میگه: سروش
اوه ... گند زدم
یه لبخند میزنم و میگم: منظورم آقای مهرپرور بود... حالا میشه بگین اتاقم کدومه؟


