مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
MosheSoria امروز
KeenanMist امروز
LouellaShe امروز
DrewFarr35 ۶-۳
ClemmieHol ۶-۳
MichelYpz5 ۶-۳
Milan84510 ۶-۲
EuniceNevi ۶-۲

افشای تله جمعیت! | شبکه‌های اجتماعی عصر جوین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 9 10 11 12 13 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#101
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۷ عصر
-ایکاش حداقل میتونستم تظاهر کنم که دیگه دوستش ندارم
پوزخندی میزنم
-همه ی عالم و آدم میدونند چه طور دلباخته اش هستم... حتی خودش هم میدونه دیگه تظاهر چه فایده ای داره
خدایا چه طوری کنار سروش دووم بیارم... چه طوری؟... مقاومت در برابر سروش وقتی اینجور عاشق به نظر میاد خیلی سخته
دوباره دستم به سمت لبام حرکت میکنه... با حرص دستم رو وسط راه متوقف میکنم و بلندتر از حد معمول میگم: خاک تو سرت ترنم... با یه بوسه ودت رو باختی
با احساس تشنگی نگام به سمت لیوان آب میره... خالیه خالیه... از جام بلند میشم و با حرص از اتاق خارج میشم... از دست خودم بدجور کفری ام... همینکه چند قدم از اتاقم دور میشم صدای ناله های مهران رو از اتاقش میشنوم.. با تعجب به در اتاقش زل میزنم و با دقت بیشتری به صداهایی که از اتاقش میاد گوش میدم..امشب که زودتر از همیشه برای خواب رفت پس این سر و صداها چیه...به اتاقش نزدیک میشم و چند ضربه به در میزنم ولی جوابی به جز همون ناله نمیشنوم به ناچار در رو باز میکنم و با چهره ی عرق کرده ی مهران رو به رو میشم... برای اولین بار به ناچار وارد اتاقش میشم و آروم صداش میکنم
-مهران.. مهران
چشمای خمارش رو باز میکنه
-حالت خوبه مهران؟
مچ دستم رو میگیره... از شدت داغی دستش چشمام گرد میشن
-تو که داری تو تب میسوزی... با خودت چیکار کردی پسر؟
مهران: مهتاب بالاخره اومدی؟
بغض بدی تو گلوم میشینه.. یاد عشقش میفتم
-مهران دستم رو ول کن تا برم ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
با التماس میگه: مهتاب نرو
میدونم هزیون میگه ولی دلم نمیاد ناراحتش کنم
-جایی نمیرم فقط میخوام برم آشپزخونه تا یه چیز بیارم
همونجور که مچ دستم تو دستشه دوباره پلکاش رو هم میفتن.. به زحمت دستم رو از دستاش بیرون میارم و به سمت آشپزخونه میدوم... با گیجی به اطراف نگاه میکنم... چشمم به یه ظرف بزرگ میفته... سریع ظرف رو برمیدارم پر از آب ولرم میکنم و با یه حوله ی کوچیک به اتاق برمیگردم... پتو ر از روش کنار میزنم... بدجور عرق کرده و هنوز هم هزیون میگه... سعی میکنم با پاشویه تبش رو پایین بیارم... نمیدونم چقدر گذشته فقط میدونم تبش پایین اومده ولی قطع نشده... با خستگی زیاد بلند میشم و به دنبال قرص میرم... بعد از کلی گشتن بالاخره قرص تب بر رو پیدا میکنم و با یه لیوان آب پرتقال دوباره به اتاق برمیگردم
-مهران؟!
به زحمت چشماش رو باز میکنه
-این قرص رو باید بخوری
با بی حالی نگام میکنه... قرص رو به دهنش نزدیک میکنم.. آروم دهنش رو باز میکنه و قرص رو میخوره... بهش کمک میکنم یه خورده آب پرتقال بخوره و بعد دوباره آب رو عوض میکنم و پاشویه اش میدم
 نگاهی به ساعت میندازم دیگه چیزی به روشن شدن هوا نمونده...از شدت خستگی سرم رو روی تخت میذارم و برای چند لحظه چشمام رو میبندم...... تو عالم خواب و بیداری نوازشهای دستی رو روی سرم احساس میکنم... تکونی میخورم و چشمام رو کم کم باز میکنم... میبینم مهران هنوز خوابه... با تعجب نگاهی به اطراف میندازم پس کی داشت سرمو نوازش میکرد...شونه ای بالا میندازمو از روی زمین بلند میشم
زیرلب زمزمه میکنم: ترنم دیوونه شدی رفت
همه ی بدنم درد میکنه کش و قوسی به بدنم میدم... مثله اینکه نزدیکای صبح همونجور که روی زمین نشسته بودم سرم رو روی تخت گذاشته بودم خوابم برد...
خمیازه ای میکشم و پیشونی مهران رو لمس میکنم
-خب خدا رو شکر تبش هم قطع شده
بدجور خوابم میاد ولی از اونجایی که باید به شرکت برم مجبورم قید خواب بیشتر رو بزنم... نگاهی به ساعت اتاق میندازم هنوز برای رفتن خیلی زوده... به سمت آشپزخونه میرم تا یه چیز برای مهران درست کنم... این سروشی که من دیدم محاله بذاره واسه نهار خونه بیام
****
«یاد آن روزی که یاری داشتیم
این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم
ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم
این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم»
زمزمه وار برای خودم شعر میخونم و سوپ رو هم میزنم
مهران: به به.. چه بویی راه انداختی؟
با شنیدن صدای مهران سریع به عقب برمیگردم
با اخم میگم: تو اینجا چیکار میکنی؟
با شیطنت میگه: کار خاصی نمیکنم دارم با تو حرف میزنم
-مهران تو حالت خوب نیست برو دراز بکش
مهران: من به این خوبی... کی میگه حالم بده
-دیشب رو به موت بودی.. تازه تبت قطع شده
مهران: بد نیست یه دور از جونی هم به آخر جملت اضافه کنیا
-مهـــران
مهران: چیه خانوم بداخلاق؟
-برو استراحت کن
مهران: تشنمه.. اول یه آبی چیزی بده بخورم بعدش چشم میرم میخوابم
-آب پرتقال میخوری؟
مهران: چرا که نه
یه لیوان آب پرتقال براش میریزم و جلوش میذارم
-دیروز چقدر گفتم برو دکتر.. چرا به حرفم گوش نمیکنی؟
مهران: چقدر قدقد میکنی خانوم مرغه به کارت برس
با اخم نگاش میکنم
مهران: خب چیه؟.. بگم آقا خروسه؟
-تو با این حالت هم دست بر نمیداری؟
مهران: مگه حالم چشه؟
-صدات مثله خروس شده... تبت هم تازه قطع شده... سرماخوردگیت هم کم کم داره عود میکنه
مهران: تو هم دیگه زیادی داری شلوغش میکنی
چشم غره ای بهش میرم و مشغول ادامه ی کارم میشم
بعد از چند لحظه سکوت آروم میگه: ترنم؟!
-هوم؟!
مکثی میکنه و میگه: بابت دیشب خیلی ممنونم
به سمت برمیگردم و میگم: این حرفا چیه... تو بیشتر از اینا بهم کمک کردی... اگه حالت بده امروز شرکت نرم؟
مهران: نه تو رو خدا.. اون مرتیکه عاشق پیشه رو با من در ننداز
-مهـــران
مهران: مگه دروغ میگم؟
حرف رو عوض میکنم و میگم: امروز خوب استراحت کن... شرکت هم نرو
مهران: مگه دیوونه ام... خیالت راحت
-این سوپ هم تقریبا آماده شده... یه ربع دیگه زیر گاز رو خاموش کن
مهران: اون هم به چشم... دیگه چی؟
-سلامتی... فقط مطمئنی به وجود من احتیاجی نیست
مهران: نه دختر.. برو خیالت تخت
-اگه حس کردی دوباره حالت داره بد میشه حتما بهم زنگ بزن
مهران: باشه خانومی
-پس حواست به سوپ باشه... زیاد هم تحرک نکن... من هم دیگه باید آماده بشم و برم
مهران: امروز رو با ماشین من برو من که خونه ام
-نمیخواد... هنوز خسارت ماشین ماندانا و امیر رو ندادم
مهران: دیوونه... بدون ماشین نمیریا
-باشه... حواست به خودت باشه
مهران: هست... برو به سلامت
به سرعت به سمت اتاق میرم و بعد از عوض کردن لباسم وسایلای مورد نیازم رو برمیدارم
-مهران من رفتم... مواظب خودت باش... کاری هم داشتی باهام تماس بگیر
مهران: باشه خداحافظ
خمیازه ای میکشم و از خونه خارج میشم... نگاهی به اطراف میندازم که چشمم به ماشین مهران میفته... با لبخند به سمت ماشین میرم ولی همینکه میخوام سوار بشم با صدای یه نفر که اسمم رو زمزمه میکنه سر جام خشکم میزنه
دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست
اینو من نمیگم خم جاده میگه ...
با ناباوری سرم رو میچرخونم و نگاهی به عقب میندازم تا مطمئن بشم خیالاتی نشدم... چند بار پلک میزنم تا اما انگار همه چیز واقعیه؟
-شما؟!
پدربزرگ: آره ترنم... خودمم... پدربزرگت...درست میبینی
با چند قدم فاصله عمو و طاها رو هم میبینم
احساس ضعف همه ی بدنم رو پر میکنه... دلم راضی به این دیدار نیست... دست خودم نیست... شاید من هم مثل خودشون بد شدم
عمو هم با چند قدم خودش رو به من میرسونه و میگه: سلام ترنم
نگام بینشون میچرخه... زبونم نمیچرخه که باهاشون حرف بزنم... بارها و بارها تو این مدت فکر کردم و با همه ی وجودم سعی کردم ببخشم ولی نمیدونم چرا نشد... درسته سیاوش و سروش بهم بد کردن ولی خب هر کسی جای اونا بود همین کار رو میکرد... مخصوصا سیاوش که خودش وضع کنونیش از من بدتره اما اینایی که جلوم واستادن یه عمر ادعای شناخت من رو داشتن.. من تو آغوش خودشون بزرگ شده بودم... حق نداشتن با من اون کارا رو کنند... تمام این سالها منتظر بودم همه چی درست بشه و الان که درست شده باز هم توی برزخ دست و پا میزنم... حتی اگه من دختر مونا هم نبودم باز هم فرقی به حال این دو نفر نمیکرد... چون باز من نوه و برادرزاده ی این دو نفر محسوب میشدم...
با ناراحتی سری به نشونه ی سلام تکون میدمو به دیوار رو به رو زل میزنم
پدر بزرگ: ترنم خیلی خوشحالم که دارم دوباره میبینمت
عمو که میبینه جوابی نمیدم ادامه میده: ترنم من و پدر اومدیم تا برت گردونیم
کم کم پوزخندی رو لبام میشینه
پدربزرگ: میدونم در حقت بد کردیم اما تو همیشه دختر خوب فامیل بودی
پوزخندم پررنگتر میشه... تکیه ام رو به ماشین میدم و سرد نگاشون میکنم
-مطمئنید؟
طاها: ترنم ما پشیمونیم... بذار کمکت کنیم.. تو هنوز هم خواهر منی
دستم رو بالا میارم و دعوت به سکوتش میکنم
-طاها خواهشا تو یکی ادعای پشیمونی و برادری نکن که تا عمر دارم باور نمیکنم... خودت هم خوب میدونی که هیچوقت در حقم برادری نکردی تا الان بخوای پشیمون باشی... یادته چند بار به ناحق بهم سیلی زدی.. یادته چند بار گناه خودت رو به گردن من انداختی و من مجبور شدم جوراشتباهات تو رو بکشم
طاها: اشتباه کردم عزیزم... میدونم اشتباه کردم... الان اومدم واسه ی جبران
-دیره برادر من... خیلی دیره... این همه بالا و پایین پریدنت رو برای برگشتن خودم به اون خونه درک نمیکنم...مگه خودت همین رو نمیخواستی؟.. که برم.. که سایه نحسم از زندگیه مادرت پاک بشه... الان که اومدم دیگه چته؟... حتما باید برم با یه پیرمرد بیست سی سال از خودم بزرگتر ازدواج کنم تا خیالت از بابت رفتن من راحت باشه
طاها: ترنم اینجور تلخی نکن
-تو تلخم میکنی... چند بار گفتم من از اون به اصطلاح خونواده ی گرم و صمیمی هیچی نمیخوام... فقط تنهام بذارین... نذار این سایه ی نحس دوباره تو زندگیه مادرت سنگینی کنه
طاها: بی انصافی نکن ترنم... اون مادر تو هم هست... درسته به دنیات نیاورده ولی کمتر از یه مادر در حقت محبت نکرده؟
میخندم... اون هم تلخ
-من و بی انصافی؟...بیخیال رفیق... من هم همین فکر رو میکردم... یادته اون شب... مدام انکار میکردم... مدام مامان مامان میکردم... مدام اشک میرختم.... ولی شماها به بدترین شکل ممکن بهم فهموندین که من از اول یه اجبار بودیم
پدربزرگ: عزیزم باید به مونا حق بدی... اون تو رو قاتل ترانه میدونست
-آقایون مهرپرور بذارین یه چیز رو براتون روشن کنم... من خسته ام... آره من ترنم مهرپرور از این این زندگیه ناخواسته خسته ام... خسته ام از بس به همه حق دادم ولی هیچکس حتی برای یه بار هم بهم حق نداد... دلم زندگی میخواد.. دوست دارم آروم و بی صدا تو یه گوشه ی دنیا زندگی کنم خواسته ی زیادیه؟... چطور وقتی من رو از خوتون روندین بهم حق ندادین بعد امروز حرف از حق و حقوق میزنید.. مگه شماها بخشیدین که من ببخشم
پدربزرگ: ترنم با پدرت این کار رو نکن... برگرد و با وجودت به اون خونه آرامش بده... همه بی صبرانه منتظر تو هستن
زهرخندی میزنم
-بعله با این همه اشتقبال گرمی که از من شد فهمیدم همه چقدر مشتاق دیدارم هستن... باز صد مرحمت به سروش که هزار بار اومد جلوی در خونه ی مهران بست نشست اما اون پدری که ادعای پدر بودنش عالم و آدم رو پر کرده حتی واسه ی یه بار هم نیومد ببینه من زنده ام یا مرده
پدربزرگ: ترنم تو فقط بیا یه بار پدرت رو ببین بعد خودت به همه ی جواب همه سوالات میرسی... تو یکی مثل ما نباش و زود قضاوت نکن
-من یکی اصلا قضاوت نمیکنم که بخوام مثل شماها باشم
پدربزرگ: برگرد ترنم همه ی ما به وجودت نیاز داریم
آهی میکشم و با لحنی سرد میگم: من هم چهار سال پیش به وجود تک تک تون نیاز داشتم اون روزا شماها کجا بودین؟
...
-اوه... یادم نبود.. داشتین حیثیت به باد رفته ی خونواده ی مهرپرور رو جمع میکردین
عمو: به خاطر اون عوضیا هنوز خیلیا ازت بد میگن... آینده ی خودت رو خراب نکن....برگرد به همه ثابت کن که تمام این مدت پاک بودی و پاک موندی... ترنم آبروی از دست رفته ی ما رو نه آبروی از دست رفته ی خودت رو به دست بیار
-آبرو؟... اون هم من؟... آبروی من چهار سال پیش با اون فیلما نه با رفتارای شماها از دست رفت و دیگه هیچ جوری هم به دست نمیاد... چیزی که از دست رفت، رفته... از آینده میگین عموجان؟... کدوم آینده؟.. همونی که من رو از اشتنش محروم کردین؟...مگه با اون همه تلاشم شماها باور کردین که الان بخوام بیام خودم رو برای دیگران ثابت کنم
عمو: ما اشتباه کردیم... تو اشتباه ما رو تکرار نکن... زندگی تو خونه ی یه پسر مجرد برای دختری مثله تو حرفای زیادی رو به همراه داره
با تاسف نگاشون میکنم
-واقعا متاسفم... هم واسه ی خودم... هم واسه شماهایی که امروز هم از ترس به باد رفتن آبروتون جلوی در این خونه تجمع کردین
پدربزرگ: ترنم، طاها و عموت منظور بدی نداشتن اونا فقط نگرانت هستن
-نگرانیهای امروز شما دردی رو از من دوا نمیکنه... این نگرانیها در صورتی برام ارزش داشت که چهار سال پیش در حقم ادا میشد... برای منی که همه بد و خوب بودنم رو به یه چوپ میزنند مهم نیست که دیگران در موردم چی میگن.. بذارین بد بگن.. واسه ی من این بدگفتنا یه عادت شده
طاها: ترنم با خودت و ما این کارو نکن
پدربزرگ: اصلا بیا تو خونه باغ... با خودم زندگی کن... به هیچکس هم اجازه نمیدم اذیتت کنه... فقط برگرد
بغضی تو گلوم میشینه... تو چشمای پدربزرگی نگاه میکنم که یه روز جلوی تمام فامیل خارم کرد و من رو از ورود به خونه اش منع کرد
-چرا اینقدر دیر؟
مهربون میگه: برای جبران هیچوقت دیر نیست
لبخند تلخی رو لبام میشینه
-این حرفا واسه ی تو فیلماست... تو زندگیه واقعی بعضی وقتا برای یه نفس کشیدنه دوباره هم دیره
پدربزرگ: اما...
بی توجه به حرف پدربزرگ به ساعت نگاه میکنم... کم کم داره دیرم میشه
-ببخشید من داره دیرم میشه دیگه باید برم
عمو: ترنم تو که اینجوری نبودی؟... چطور میتونی این همه خواهش و التماس رو نادیده بگیری... تو حتی با سروش هم حرف زدی و تو شرکتش رفتی پس این همه سختگیری ر برابر ماها چه معنی ای میتونه داشته باشه
-معنیه خاصی نداره... سروش یه روزی نامزدم بود.. عاشقش بودم و اون هم مثل شما ادعاهای زیادی داشت ولی عشق که معجزه نمیکنه که بیگناهیه آدم رو ثابت کنه... بالاخره مدت موندگاریه سروش به 5 سال میرسید وقتی هم رفت دیگه برنگشت هر روز هزار بار خارم کنه.. در حقم بد کرد ولی نه به اندازه ی خونواده و فامیل... حتی سیاوش هم هیچوقت بهم زخم زبون نزد.. سرد نگام کرد.. ازم متنفر شد ولی خردم نکرد اما شماهایی که تمام اون سالها در کنار من بودین خیلی راحت از من گشتین... طوری گناه نکرده ی من رو تو دهن فامیل انداختین که من خودم از اون همه سرعت عمل در تعجب بودم... انتظاری که من از خونواده و فامیل داشتم رو از سروش نداشتم ولی امروز باید اعتراف کنم و بگم صد مرحمت به سروش اون که غریبه بود برخوردش از شماهایی که همخونم بودین بهتر بود
به تلخی میگم: شرمنده که نمیتونم مثله همیشه مهربون و دوست داشتنی باشم... امیدوارم آخرین دیدارمون باشه... از جانب مهران هم ناراحت نباشین من فقط یه مدت دیگه مهمونش هستم بعد میرم پیش مادرم
پدربزرگ: مادرت؟
-آره... مادرم... مادری که مطمئنم دوستم داره و ازم حمایت میکنه... به زودی به کمک دوستام پیداش میکنم
پشتم رو بهشون میکنم و در ماشین رو باز میکنم
پدربزرگ: ترنم پدرت بدون تو دووم نمیاره
-عادت میکنه... دقیقا مثله من که به خیلی چیزا عادت کردم
بی توجه به هر سه تاشون به زحمت سوار ماشین میشم ولی قبل از اینکه در رو ببندم میگم: طاها
غمگین نگام میکنه
با بغض میگم: سلام منو به طاهر برسون و بگو بی معرفت این رسمش نبود
اشک تو چشماش جمع میشه
در ماشین رو میبندم و ماشین رو روشن میکنم... سنگینی نگاه همشون رو روی خودم احساس میکنم... میدونم یکم دیگه بمونم بغضم میشکنه... به سرعت ماشین رو به حرکت در میارمو زیر لب زمزمه میکنم: زودتر از همه منتظر تو بودم داداشی... پس چرا نیومدی؟... نکنه امیر بهم دروغ گفته و تو هم مثل بقیه فراموشم کردی
همونور که میرونم آروم آروم تو خاطرات گشته ها سیر میکنم... خیسی اشک رو روی گونه ها احساس میکنم ولی برام مهم نیست
با بغض میگم: چه سنگدل شدم
نمیخواستم اینجوری بشه ولی دلم با هیچکدومشون صاف نیست مخصوصا پدرم.. پدری که باعث نابودیه زندگیه مادرم شد.. حتی نمیتونم بگم حلال کردم برید.. بخشیدنشون خیلی سخته... خیلی... شاید به همون اندازه ای که نبخشیدن شون سخته
- «گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !»
نمیدونم چه جوری به شرکت رسیدم.. زنده رسیدنم بی شباهت به معجزه نیست.. منی که تمام مسیر رو با سرعت روندم و فقط اشک ریختم این رسیدن رو یه معجزه میدونم... سرم رو روی فرمون ماشین میذارمو سعی میکنم چند تا نفس عمیق بکشم تا آروم بشم...
-تو میتونی دختر... آروم باش... آروم
بعد از چند لحظه که حس میکنم حالم یه خورده بهتر شده از آینه ی ماشین نگاهی به خودم میندازم چشمام باد کردن و نوک دماغم قرمز شده... از اونجایی که هیچ لوازم آرایشی هم برای پوشاندن این قیافه ندارم به ناچار بیخیال ریخت و قیافه میشم و بعد از پیاده شدن راهیه شرکت میشم
بی توجه به اطراف به سمت در میرم و میخوام چند ضربه به در بزنم که با صدای یکی که به من میگه خانم کجا به خودم میام... با تعجب به عقب برمیگردم و یه نفر رو سر جای منشی سابق میبینم... چشمام از شدت تعجب گرد میشه... یعنی واقعا سروش اون قبلیه رو اخراج کرد... تازه این دختره رو هم جایگزینش کرد... به قیافش که نمیخوره منشی باشه...آخه با اون همه آرایش مگه میشه سروش استخدامش کنه انگار شرکت رو با سالن مد اشتباه گرفته... البته تا اونجایی که من یادمه سروش هیچوقت به ظاهر آدما نگاه نمیکرد کار افراد براش مهمه... لابد یه چیزی میدونست اینو آورد دیگه... ولی هرجور که نگاه میکنم انگار اون قبلیه خیلی بهتر بوده... حداقل مثل طلبکارا بهم زل نمیزد...شاید هم منشی نباشه دختر... مگه میشه با این سرعت عمل یه منشیه جدید پیدا کرد
-ببخشید شما؟
اخماش تو هم میره و میگه: فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
خب راست میگه بدبخت... من چه خلیم که دارم از طرف میپرسم کیه
شونه ای بالا میندازم و میگم: من باید برم داخل... با اجازه
دختر: کجا خانوم؟... من هنوز بهتون اجازه ی ورود ندادم
با بی حوصلگی به عقب برمیگردم و میگم: خب من محل کارم اینجاست... فکر نکنم برای هر دفعه ورود به اجازه احتیاج داشته باشم
دختر: اون اتاق دفتر رئیسه این شرکته خانوم و من هم بیخودس اینجا ننشستم... منشی این شرکتم قبل از ورود هر کس اول باید با رئیس هماهنگ کنم
-خب.. من منتظر میمونم تا هماهنگ کنید
دختر: فعلا برید به کارتون برسید چون رئیس گفتن اجازه ورود کسی رو به داخل ندم... ایشون منتظر کسی هستن
-ولی کار من تو اتاقه
منشی: خانوم مثله اینکه متوجه ی حرف من نمیشین.. اصلا سمت شما چیه؟
-سمت خاصی ندارم.. فقط مترجم شرکتم
چپ چپ نگام میکنه و میگه: واسه همینه یه ساعت وقتم رو گرفتی خب برو تو اتاق خودت به کارت برس دیگه
چند تا کاغذ هم از کشو در میاره و رو میز میذاره
منشی: اینا رو بگیر و ببر ترجمه کن
با تعجب به تعداد کم کاغا نگاه میکنم
-فقط همین؟
این که خیلی کمه... پس سروش دیروز چی میگفت
منشی: پس چی؟
متعجب فقط سری تکون میدمو میگم: هیچی... فقط فکر کردم بیشتر از اینا باید باشه
پوزخندی میزنه و خودش رو با کاغ پاره های رو میزش مشغول میکنه
حالا نمیدونم این اتاق کار من کجاست... یعنی سروش تو این مدت کم هم اتاق کار برام آماده کرد هم مشکل اون هم ترجمه رو حل کرد
منشی: تو که باز اینجا واستادی؟... رئیس بیاد تو رو اینجا ببینی عصبانی میشه ها
-چرا؟
منشی: چون به کارکنان اینجا خیلی حساسه... برو به کارت برس
-ببخشید میشه بگین اتاق من کجاست؟
یه جور بهم نگاه میکنه که انگار با یه دیوونه طرفه
منشی: تو کی استخدام شدی؟
-چند وقتی میشه ولی سروش گفته بود اتاقم آماده نیست
ابرویی بالا میندازه و میگه: سروش
اوه ... گند زدم
یه لبخند میزنم و میگم: منظورم آقای مهرپرور بود... حالا میشه بگین اتاقم کدومه؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#102
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۹ عصر
با دست به یکی از اتاقا اشاره میکنه و میگه: تا اونجایی که من میدونم قبل از راه اندازیه شعبه های شرکت مهرآسا تمام فاتر و اتاق های کار آماده میشن
متعجب نگاش میکنم
منشی: چیه فکر کردی تازه اومدم چیزی سرم نمیشه؟... بنده قبل از اینجاچندین سال تو شرکت پدر و برادر آقای مهرپرور کار میکردم... پس سعی نکن با این مسخره بازی ها جلب توجه کنی... دخترای امثال تو رو زیاد دیدم اما از من به تو نصیحت هیچوقت لقمه ی بزرگتر از دهنت برندار
این دختره چی داره میگه... لقمه ی بزرگتر از دهنم چیه؟... نگاهی به در اتاق سروش و نگاهی به پوزخند تمسخرآمیز منشی میندازم...پس سروش بهم دروغ گفته بود.. از همون اول میخواست من رو تو اتاق خودش نگه داره
سرم رو به نشونه ی تاسف تکون میدم و زمزمه وار میگم: از دست تو سروش
بدون اینکه نگاهی به منشی بندازم وارد اتاق کارم میشم و شروع به کار میکنم... نمیدونم قدر گذشته که با سر و صدایی دست از کار میکشم و با تعجب از جام بلند میشم... هنوز چند قدمی برنداشتم که در اتاقم باز میشه و سروش وارد اتاق میشه


-تمومش کن این حرفا رو سروش... آره خوب میدونم که میدونی هنوز عاشقتم با خودم هم تعارف ندارم ولی همون روزی که نامزد کردی همه ی باورهام نسبت به تو از هم پاشید... دیگه باورت ندارم... دیگه بهت اعتماد ندارم.. دیگه دلم باهات صاف نمیشه... دیگه نمیتونم تو رو شریک لحظه هام کنم... دیکه نمیتونم بهت اجازه بدم پا به دنیای عاشقانه ام بذاری...وقتی باوری نیست وقتی اعتمادی نیست وقتی دنیای من و تو از هم جدا شده دیگه نمیشه به ساختن دوباره امید داشت... برام مهم نیست آلاگل رو دوست داری یا نه چون با دوست داشتن یا نداشتن اون هیچی بین ما دو تا عوض نمیشه.. پس خواهشا دیگه ادامه نده... ازت خواهش میکنم
فقط نگام میکنه و تو چشماش حرفای ناگفته ی زیادی رو میبینم ولی نمیدونم چرا تمایلی به دونستن اون حرفا ندارم.. حس میکنم همه ی حس و حالم پریده.. با حرفاش و حرفام دوباره یاد گذشته افتادم و دوباره داغ دلم تازه شده
سروش: متاسفم ترنم.. واقعا متاسفم ولی نمیتونم... نمیتونم بذارم که بری.. که ترکم کنی.. که تنهام بذاری.. میدونم حق با توهه.. میدونم الان باید به خاطر جبران گذشته ها بهت حق انتخاب بدم ولی نمیتونم.. نمیتونم ازت دل بکنم
مشتی به سینه اش میزنم
-خیلی خودخواهی
لبخندی میزنه و چشماش رو میبنده
سروش: اسمش رو هر چی که دوست داری بذار... کاری میکنم که تمام گذشته رو فراموش کنی
لبخند تلخی میزنم
-رویای قشنگیه.. فقط حیف که در حد یه رویا باقی میمونه
سروش: من این رویای قشنگ رو برات تبدیل به حقیقی ترین واقعیت زندگیت میکنم
-پشیمون میشی سروش... مطمئنم که از موندنت پشیمون میشی.. من محاله قبولت کنم.. فقط داری وقتت رو هدر میدی
سروش: پشیمون نمیشم.. هیچوقت... یه روز بهت ثابت میکنم که همه چیز درست میشه
به آرومی دساش رو بالا میاره و چشمای اشکیم رو پاک میکنه
سرم رو عقب میکشم
-نکن
لبخندی میزنه و شیطون نگام میکنه... بعد از چند لحظه مکث در مقابل چشمای گرد شده من خم میشه و بوسه ی کوتاهی روی گونه ام میذاره
بعد بدون اینکه بهم اجازه اعتراض بده میگه: خب حالا بریم سروقت بقیه ی غذامون... نظرت چیه؟
با حرص نگاش میکنم و سعی میکنم از بغلش بیرون بیام ولی اجازه نمیده و به شدت پهلوم رو فشار میده
سروش: کجا کوچولو.. هنوز غذامون تموم نشده
از شدت درد نفس تو سینه ام حبس میشه
هول میپرسه: چی شد ترنم؟
-دستت رو بردار سروش؟
سروش: چی؟
-سروش من یه خورده حالم بده دستت رو از روی پهلوم بردار
سریع دستش رو بر میداره و میگه: چی شده ترنم؟
-چیز مهمی نشده... فقط فشار دستت رو پهلوم زیاد بود
سروش: چی داری میگی ترنم؟... تو رنگت پریده و بدنت یخ شده
سریع از جاش بلند میشه و میگه: بلند شو باید بریم دکتر
به سختی از جام بلند میشم و با ناله میگم: من حالم خوبه... ترجیح میدم برم خونه
با عصبانیت میگه: تو غلط میکنی با این حالت بخوای به تنهایی از شرکت بیرون بری... همین حالا میریم دکتر بعد خودم میرسونمت
-وسیله هست.. نیاز به لطف جنابعالی ندارم
سروش: چی میگی؟... ترنم لج نکن تو با این حالت چه طوری میخوای خودت رو به خونه برسونی
-ماشین دارم... حالم خوبه
ابرویی بالا میندازه و میگه: ماشین؟!
حس میکنم تا سقوط فاصله ای ندارم
سری تکون میدمو میگم: آره.. ماشین مهران
کم کم چشمام تار میشه ولی همه ی سعیم رو میکنم تا سرپا واستم
سروش با خشم نگام میکنه ولی سعی میکنه توی صداش این خشونت دیده نشه
سروش: نترس یه روز آقا مهرانت بی ماشین بمونه به هیچ جای دنیا بر نمیخوره.. آماده شو میریم دکتر
پشتم رو بهش میکنم و با همون حال خرابم به سمت در میرم
با ناله میگم: گفتم که احتیاج........
هنوز حرفم تموم نشده که تعادلم رو از دست میدم ولی قبل از افتادن دستای سروش دور بدنم حلقه میشه و من رو نگه میداره
با عصبانیت میگه: هی میگم حالت بده باز بگو چیزیم نیست
از شدت درد نفس نفس میزنم... داروهام رو میخوام... فشار دست سروش باعث میشه از شدت درد کم کم پلکام روی هم بیفتن
صدای نگران سروش رو میشنوم
سروش: ترنم... ترنم... دختر یه چیزی بگو... ترنم
حتی اونقدر حال ندارم که بهش بگم فشار دستش رو کم کنه... یهو بین زمین و آسمون معلق میشم و بعد دیگه هیچی نمیفهمم
&&سروش&&
با نگرانی ترنم رو روی صندلی عقب ماشین میخوابونه و سوار ماشین میشه
-خدایا آخه چی شده؟
ماشین رو روشن میکنه و به سمت نزدیک ترین بیمارستان میرونه... دستاش از شدت نگرانی میلرزن... حرفای مهران رو به خاطر میاره که میگفت هیچ کس از اون همه شکنجه نمیتونه جون سالم به در ببره... دلش گواهیه خوبی نمیده
-خدایا حالا که بهم برگردوندیش ازم نگیرش... من تحمل از دست دادن دوبارش رو ندارم
یکی تو وجودش فریاد میزنه و میگه: چه مرگته پسر.. اون فقط ضعف کرده
ناخوداگاه زمزمه میکنه: اگه چیزیش بشه من میمیرم
لحظه به لحظه سرعت ماشین بیشتر میشه... هیچی دست خودش نیست
هر چند ثانیه به چند ثانیه از آینه نگاهی به ترنم میندازه
تمام خاطرات گذشته به ذهنش هجوم میارن... یاد اون روزی میفته که منصور ترنم رو کتک زده بود و ترنم از حال رفته بود...
-ترنم دووم بیار... الان میرسیم
...
-لعنت به من... لعنت به من که از یاد برده بودم اون لعنتیا چه بلایی سر عشقم آوردن... نباید اجازه میدادم بیاد سرکار... اون هنوز خیلی ضعیفه
با مشت به فرمون میکوبه و میگه:لعنت به من
نمیدونه چه طور خودش رو به جلوی بیمارستان رسوند با اون همه سرعت واقعا شانس آورد که بلایی سر خودش و ترنم نیاورد... سریع ماشین رو بدون توجه به تابلوی پارک ممنوع پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه
نفس عمیقی میکشه... ترنم رو به آرومی بغل میکنه و به داخل بیمارستان میره... پرستاری با دیدن ترنم تو بغل سروش به سمتش میاد و میگه: چی شده آقا؟
سروش: نمیدونم یهو از حال رفت
پرستار اون رو به اتاقی هدایت میکنه و خودش میره تا دکتر رو خبر کنه... آروم ترنم رو روی تنها تخت اتاق میذاره و به آرومی بوسه ای به سرش میزنه... دست ترنم رو توی دستش میگیره و میگه: خانومی زود خوب شو... من تحمل ندارم اینجوری ببینمت
دکتر: سلام
با بی حوصلگی سری تکون میده و از ترنم فاصله میگیره... دکتر شروع به معاینه ی ترنم میکنه
دکتر: با این دختر خانوم چه نسبتی دارین؟
بدون مکث میگه: زنمه
دکتر چیزی نمیگه و به ادامه ی کارش مشغول میشه
- دکتر چی شد؟
دکتر: همسرتون سابقه ی بیماریه کلیوی داره؟
رنگ از رخش میپره
-چی؟
دکتر چپ چپ نگاش میکنه.. دستی به موهاش میکشه و من من کنان میگه: نمیدونم
اخمای دکتر توهم میره
دکتر: یعنی چی؟
نمیدونه چی بگه
دکتر: حالش زیاد خوب نیست... اینجور که معلومه یکی از کلیه هاش آسیب بدی رسیده و اینطور که من تشخیص میدم باید به خاطر کتک خردن بیش از اندازه باشه
با وجود حال خرابش طعنه ی دکتر رو میگیره... حرصش در میاد.. دلیلی نمیبینه بخواد به این زن هم توضیح بده
با لحن خشنی میگه: خانوم محترم شما بهتره به جای دخالت بیجا تو زندگیه مردم به کارتون برسین
دکتر که خودش رو برای حرف زدن آماده کرده بود از این همه خشونت جا میخوره و حرف تو دهنش میمونه... بعد از چند لحظه مکث چشم غره ای بهش میره که باعث میشه پوزخندی رو لباش بشینه و نگاش رو از دکتر بگیره
دکتر به پرستار چیزی میگه و از اتاق خارج میشه
- فقط همینم مونده که بیام به این جوجه دکتر جواب پس بدم
نگاش به ترنم میفته و یاد حرف دکتر میفته
-پس چرا چیزی بهم نگفتی؟... یعنی تا این حد غریبه شدم؟
دلش از این همه غریبگی میگیره
پرستاری وارد اتاق میشه و میگه: لطفا بیرون منتظر باشین تا کار تزریقاتش تموم بشه
سری تکون میده و از اتاق خارج میشه
زیر لب زمزمه میکنه: باید بفهمم ترنم چش شده؟... اینجور نمیشه
دلهره بدی تمام وجودش رو گرفته... تنها گزینه ی مناسبی که سراغ داره مهرانه
-همین امشب باید باهاش حرف بزنم و تکلیف همه چیز رو روشن کنم
با صدای زنگ گوشیش به خودش میاد و بدون توجه به چشم غره ی پرستار با خونسردی تمام تلفن رو جواب میده و میگه: بعله؟
اشکان: کوفت بعله
-اشکان تویی
اشکان: پس نه عمه اتم
-اشکان
اشکان: مرگ.. تو نباید یک زنگ برام بزنی و از حال و روزم خبر بگیری؟
-شرمنده ام به خدا... این روزا بدجور اعصاب داغونه
اشکان: باز چه مرگت شده؟
- دارم دیوونه میشم اشکان
اشکان: باز ترنم؟!
-مگه به جز ترنم کس دیگه ای هم هست که بتونه اینطور دیوونه ام کنه؟
اشکان: نه والا... رفیق شفیقت رو از یاد بردی دیگه چه برسه به بقیه
-حساب و کتاب زندگیم از دستم خارج شده اشکان... این روزا حساب روز و شبم رو هم گم کردم
اشکان: ترنم چی میگه؟
-فقط میگه نه
اشکان: میگه دوستت نداره؟
-ایکاش اینجوری میگفت حداقل میدونستم داره لجبازی میکنه اما بدبختی اینجاست با اینکه بارها و بارها به دوست داشتنش اعتراف کرده اما میگه قبولت ندارم
اشکان: باهاش با ملایمت رفتار کن و سعی کن خودت رو بهش نشون بدی... سعی کن خشونت رفتارت رو کمتر کنی... یادته که چی بهت گفتم
یاد اون چند باری میفته که بخاطر حرفای اشکان رفتارش رو عوض کرده بود و جلوی در خونه ماندانا و مهران اونطور با ترنم حرف زده بود ولی وقتی دید راهکارهای اشکان جواب نمیده بعد از رفتن اشکان دوباره شیوه ی خودش رو در پیش گرفت و توی شرکت اونطور با ترنم رفتار کرد
اشکان: سروش؟!
-هان؟... دیگه چیه؟
اشکان: احیانا که در نبود من گند نزدی؟
-نه زیاد
اشکان: منظورت چیه؟
یه خلاصه ای از اتفاقات اخیر برای اشکان تعریف میکنه
اشکان:چـــی؟
-خب یگی چیکار کنم وقتی ملایمت جواب نمیده مجبورم با زور وارد عمل بشم
اشکان: تو نمیخوای آدم بشی؟
-اشکان تو رو خدا تو یکی دیگه نصیحت نکن
اشکان: الان کجایی؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#103
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۴۹ عصر
-بیمارستان
اشکان: بیمارستان واسه ی چی؟
-حال ترنم بد شده
اشکان: چی میگی سروش؟... آخه چرا؟
-خودم هم درست و حسابی نمیدونم اشکان... دارم از نگرانی میمیرم فکر کنم به خاطر کتکایی که منصور بهش زده بود به این حال افتاده... دکتر میگفت کلیه اش آسیب دیده... امشب میخوام با مهران حرف بزنم.. میدونم موضوع رو میدونه... باید از همه چیز سر در بیارم
اشکان: سروش باز دعوا راه نندازیا... با این کارات بیشتر همه چیز رو خراب میکنی
پرستار: آقا
با صدای پرستار به عقب برمیگرده
-اشکان یه لحظه.... بفرمایید
پرستار: میتونید بیمارتون رو ببرین
-باشه اومدم... اشکان من باید برم
اشکان: سروش گند نزنی به همه چیز
-نترس حواسم هست
اشکان: از همین هم میترسم... هر وقت اینجوری میگی یعنی قراره یه خرابکاری راه بندازی
-اشکان من باید برم
اشکان: نه برو... بی خبرم نذار
-باشه خداحافظ
به سرعت میره حسابداری... همه چیز رو حساب میکنه و بعد به اون اتاقی میره که ترنم توش خوابیده... همینکه وارد اتاق میشه چشمای نیمه باز ترنم رو میبینه... با نگرانی سرعتش رو بیشتر میکنه و میگه: ترنم حالت خوبه؟
ترنم با بیحالی چشماش رو باز و بسته میکنه
-آخه یهو چت شد؟... تو که من رو کشتی... چرا چیزی بهم نگفتی؟
با دیدن دکتر دوباره اخماش تو هم میره
دکتر نگاهی به ترنم میندازه و میگه: خانم خانما بیشتر از اینا باید مواظب خودت باشی
ترنم لبخند بی جونی میزنه و چیزی نمیگه
-دارویی تجویز نمیکنید؟
دکتر: خانومتون میگن پزشک معالجشون براشون دارو تجویز کرده... فقط من موندم شما چه جور شوهری هستن که حتی از این موصوع خبری ندارین
میخواد جوابش رو بده که دکتر ابروهاش رو تو هم میکشه و میگه: بهتره این دردا رو نادیده نگیرین و بیشتر بهش توجه کنید...مشکل دیگه ای نداره.. میتونید ببریدش
و بعد از این حرف از اتاق خارج میشه ...بعد از رفتن دکتر با ناراحتی نگاش رو به سمت ترنم میچرخونه که با چشماس بسته ی ترنم مواجه میشه...استرس دوباره به جونش میفته... با ترس ترنم رو صدا میکنه
-ترنم؟!
با باز شدن چشمای ترنم لبخند آرامش بخشی رو لبم میشینه
-فکر کردم دوباره از حال رفتی
دستش رو زیر بازوی ترنم میگیره و کمکش میکنه تا بشینه
ترنم با ناله میگه: خودم میتونم
با عصبانیت نگاهی به ترنم میندازه
-ترنم با اعصاب من بازی نکن... هنوز حالت خوب نیست بذار کمکت کنم
ترنم دستش رو کنار میزنه و سعی میکنه از تخت پایین بیاد اما تعادل رو از دست میده
با یه حرکت سریع ترنم رو تو بغلش جا میده و با خشم میگه: دیگه داری اون روی من رو بالا میاری
ترنم: چیکار میکنی دیوونه؟
-همون کاری که باید از اول میکردم
بدون توجه به اعتراضای ترنم اون رو محکم به خودش فشار میده و به سمت ماشین میره... از این همه سبک بودن ترنم دلش میگیره... قدمهاش رو کوتاه میکنه به چشمای بسته شده از ضعف ترنم خیره میشه... دلش میخواد همین مسیر کوتاه ساعتها طول بکشه و عشقش بیشتر تو آغوشش باشه... با رسیدن به ماشین لحظه ای مکث میکنه و نگاهی به صندلی عقب میندازه ولی بعد پشیمون میشه و در جلو رو باز میکنه... ترنم رو آروم روی صندلی میذاره و کمربند رو میبنده... صندلی رو میخوابونه تا ترنم راحت تر باشه... بعد با لبخند نگاش میکنه و نفس عمیقی میکشه... با بستن در آروم زمزمه میکنه: اینجوری بهتره... تا رسیدن به مقصد راحت تر تماشات میکنم خانوم کوچولوی من
سوار ماشین میشه و به سمت خونه ی مهران حرکت میکنه... با حسرت نگاهی به ترنم میندازه اصلا دلش نمیخواد ترنم رو به خونه ی یه پسر غریبه ببره اون هم کی؟... مهران... مهرانی که راه به راه به ترنم لطف میکنه... مگه میشه این همه لطف بی دلیل باشه
ماشین رو آروم میرونه تا بتونه لحظات بیشتری رو کنار ترنم سپری کنه... نفس های آروم ترنم نشون از خوابیدنش دارن
آهی میکشه و زمزمه وار میگه: ایکاش میشد به خونه ی خودم ببرمت
ولی خودش هم خوب میدونه که نمیشه...
-ایکاش حداقل زنم بودی تا به زور ببرمت
خودش هم از این حرفش خندش میگیره.. خوب میدونه که اگه ترنم زنش بود که دیگه مشکلی نداشت
نگاش رو از ترنم میگیره و به رو به رو خیره میشه.. لحظه به لحظه که به خونه ی مهران نزدیک میشن دلش بیشتر از قبل بی تابی میکنه
با رسیدن به سر کوچه ماشین رو خاموش میکنه و به شیشه ی ماشین تکیه میده
دلش نمیاد پیاده بشه اما میدونه چاره ای نداره... به سمت ترنم خم میشه و کمربندش رو باز میکنه... همین که میخواد بره عقب نگاهش به لبای ترنم میفته... لبخندی رو لبش میشینه و باشیطنت به خودش میگه نهایته نهایتش اینه که بیدار بشه و یه سیلی بهم بزنه دیگه... از این بدتر که نمیشه
شونه ای بالا میندازه و به آرومی صورت ترنم رو به سمت خودش میچرخونه... چشماش رو خیلی آروم میبنده و لباش رو لبای ترنم میذاره... برای چند لحظه با لذت بی حرکت میمونه... میدونه که نباید ادامه بده... همیشه برای ترنم احترام خاصی قائل بود ولی این دوریها و عذابهای اخیر باعث میشه عجول باشه... بوسه ای روی لبای ترنم میذاره و با ناراحتی از ترنم فاصله میگیره...
پلکای ترنم تکونی میخوره که باعث میشه ته دلش خالی بشه... اما ترنم بیدار نمیشه فقط یکم جا به جا میشه
یه خورده عذاب وجدان میگیره
ترنم: سروشم
صدای ترنم رو میشنوه که توی خواب خیلی آروم اسم اون رو صدا میکنه و سرش رو به شیشه میچسبونه... از شنیدن اسمش از زبون ترنم اون هم به این صورت لبخند غمگینی رو لبش میشینه
زیرلب میگه: متاسفم ترنمم... خیلی اذیتت کردم خانومی.. خیلی
از ماشین پیاده میشه و بدون اینکه ترنم رو بیدار کنه اون رو روی دستاش بلند میکنه و به سمت خونه ی مهران را میفته... همینکه نزدیک خونه ی مهران میرسه اون رو جلوی در میبینه که با نگرانی به این طرف و اون طرف نگاه میکنه
-یعنی منتظر ترنمه؟
مهران سرش رو میچرخونه و با دیدن ترنم تو دستای سروش با دو خودش رو به اونا میرسونه
مهران: ترنم چش شده؟
با حرص میگه: نمیبینی حال و روزش رو... اول بذار یه جا بذارمش بعد سوال بپرس... نمیخوم بیدار بشه
مهران بدون توجه به حرفایی که با حرص گفته شد با نگرانی حرفش رو تائید میکنه
مهران: آره... راست میگی... بده ببرمش تو خونه
با شونه اش به مهران تنه ای میزنه و با خشم میگه: لازم نکرده.. خودم میبرمش
مهران خندش میگیره و دستاش رو با علامت تسلیم بالا میبره
بدون اینکه اجازه ای بگیره وارد خونه ی مهران میشه
مهران: بد نبود یه اجازه ای هم میگرفتیا
-اتاقش کجاست؟
مهران جلوتر از سروش راه میفته و اون رو به سمت اتاق ترنم هدایت میکنه.. همینجور که به سمت اتاق ترنم میرن یهو مهران از حرکت وایمیسته و به سمت سروش برمیگرده
با رنگی پریده میگه: نکنه به خاطر بیداریه دیشب حالش بد شده؟
ناخودآگاه یکی از ابروهاش بالا میپره و حرارت بدنش به شدت بالا میره
-تو چی گفتی؟
مهران با حواس پرتی سری تکون میده و میگه: حتما به خاطر من حالش بد شده... نباید به خاطر حال خرابم بالا سرم بیدار میموند
اخماش بیشتر تو هم میره
-با توام... تو چی داری میگی؟
مهران بی توجه به حرفش اشاره ای به یه اتاق میکنه و میگه: ببرش تو اون اتاق من باید برم دکتر خبر کنم
خشن میگه: لازم نکرده... الان دارم از پیشه دکتر میام
بعد هم با قدمهای بلند به سمت اتاق میره و همونجور که ترنم رو تو دستاش داره با آرنج در رو باز میکنه... نگاش سر تا سر اتاق میچرخه و چشمش به یه تخت یه نفره میفته... آروم ترنمش رو روی تخت میذاره... میخواد مانتوی ترنم رو در بیاره که با صدای مهران متوقف میشه
مهران: دکتر چی گفت؟
راست وایمیسته و نگاهی به مهران میندازه... از این پسر تا سر حد مرگ متنفره... با قدمهای بلند خودش رو مهران میرسونه و چنگی به یقه ی لباسش میزنه
مهران: سروش چیکار داری میکنی؟
بدون اینکه جوابش رو بده همونجور اون رو دنبال خودش میکشه و از اتاق ترنم دور میکنه
مهران: دیوونه شدی؟
وقتی که کاملا از اتاق ترنم دور شدن یقه اش رو ول میکنه و اون رو محکم به دیوار میکوبه
-جنابعالی فکر کن آره
مهران از شدت درد اخماش تو هم میره
-تو چه زر مفتی داشتی میزدی؟
مهران همونجور که شونه اش رو که به خاطر برخورد به دیوار درد گرفته میماله میگه: چی میگی واسه ی خودت؟
از بین دندونای کلید شده میگه: دارم میگم چرا ترنم دیشب بیدار بود؟... سوال واضح بود یا واضح ترش کنم؟
مهران تازه متوجه ی قضیه میشه و لبخندی رو لبش میشینه
مهران: سوالت این بود؟
مهران چنان با خونسردی این سوال رو میپرسه که باعث میشه عصبی تر از قبل بشه.. همه ی سعیش رو میکنه که صداش رو بلند نکنه تا ترنم بیدار نشه
-آره.. اما جوابم اینی که تو گفتی نبود
مهران: خب... اگه واقعا تمام حرص و جوشت واسه ی جواب این سواله باید بگم دیشب حالم بد بود واسه ی همین ترنم نتونست بخوابه
با تعجب نگاش میکنه
-چی؟
مهران: میگم دیشب تب داشتم ترنم مواظبم بود
مدام با خودش تکرار میکنه: سروش آروم باش... سروش آروم باش.. تو میتونی... باید رقیب رو با خونسردی از میدون به در کنی
نمیخواد یه دعوای دیگه راه بندازه و باعث بشه حال ترنمش خراب تر بشه
همه ی سعیش رو میکنه تا تو کلامش دیده نشه که از شدت حسادت چه حرصی میخوره
-پس موضوع اینه.. این که چیز تازه ای نیست... ترنم با اون قلب مهربونش اگه این کار رو نمیکرد جای تعجب داشت اما بهتره جنابعالی به فکر یه پرستار جدید برای خودت باشی
مهران میخنده و چشمکی میزنه
مهران: اونوقت چرا؟... مگه خلم این فرشته کوچولو رو ول کنم و برم یه پرستار استخدام کنم
بهت زده میگه: فرشته؟!
مهران با چشمایی خندون میگه: آره... یه فرشته کوچولوی دوست داشتنی... راستی نگفتی دکتر چی گفت؟
با خشم به مهران نگاه میکنه و بدون توجه به سوالش میگه: بهتره مراقب حرف زدنت باشی... فکر نکنم ترنم هم با این حالش بتونه از توی نره غول پرستاری کنه... اون خودش محتاج یه پرستاره درست و حسابیه
مهران: نگران نباش من هستم... برای جبران بیداریه دیشبش هم که شده امشب من بیدار میمونمو ازش مراقبت میکنم
از شدت حرص احساس خفگی بهش دست میده... یکی دو تا از دکمه های بالای پیراهنش رو باز میکنه
مهران با شیطنت میگه: اگه گرمته کولر بزنم؟
-ببین مهران داری بازیه بدی رو شروع میکنی... کاری نکن به زور وارد عمل بشم.. من نمیخوام ترنم رو اذیت کنم ولی اگه ببینم فکر بیخودی رو تو سرت داری بدون لحظه ای درنگ ترنم رو با خودم میبرم
مهران دستاش رو تو جیب شلوارش میکنه و میگه: اونوقت چه جوری؟
-تا حالا باید من رو شناختی باشی.. آدمی نیستم که جا بزنم... چه جوریش رو با زبون نمیگم با عمل نشون میدم
مهران: خودت هم خوب میدونی که ترنم با تو هیچ جا نمیاد
-تو هم این رو خوب میدونی که اگه بخوام میبرمش حتی به زور
مهران: لابد خونه ی خودت
-آره خونه ی خودم... حرفیه؟
مهران: فکر نمیکنی به این میگن آدم ربایی
-نه اصلا
مهران: اون رو که بعله.. اینو فراموش کرده بوم که جنابعالی کلا به هر چیزی که به ضررتونه فکر نمیکنید
-مهران سعی نکن اون روی من رو بالا بیاری من همیشه این همه آروم نیستما الان اگه میبینی دارم کوتاه میام و چیزی نمیگم فقط بخاطر خواهرته... بالاخره تنها دوست ترنم بوده و هست
مهران ابرویی بالا میندازه
-تمام این سالها هم هوای ترنم رو داشته... من دوست ندارم ترنم رو از کسایی که دوست داره جدا کنم... خوب میدونم که ترنم دوست نداره شماها رو از دست بده... پس نذار رفتارم رو عوض کنم
مهران: اونوقت تو کیه ترنم هستی که بخوای برای آیندش تصمیم بگیری؟
-تو فکر ن همه کارش
مهران: با فکر کردن من جنابعالی همه کاره ی ترنم نمیشی... این رو بفهم
-من همه ی کاره ی ترنم بودم و همه کاره اش میمونم... اگه بخوای به همین رفتارات ادامه بدی دیگه تضمین نمیکنم که رعایت علاقه ی ترنم رو کنم
انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید بالا میاره و میگه: فقط کافیه یه بار دیگه از این حرفای بی سر و تهت بشنوم اون وقت دیگه نه تنها ترنم رو از اینجا میبرم بلکه اجازه ی مراوده با شماها رو هم ازش میگیرم... ترنم عشق منه اجازه نمیدم هیچکس از من بگیرتش... من اون رو به هر قیمتی که شده راضیش میکنم اجازه نمیدم کسی اون رو از چنگم در بیاره.. من یه بار از دست دادمش به هیچ قیمتی وباره از دستش نمیدم
با صدای ناله ای که از اتاق میاد با نگرانی نگاهی به مهران میکنه و بعد به سرعت به سمت اتاق ترنم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#104
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۵۰ عصر
میره.. مهران هم با نگرانی پشت سرش حرکت میکنه
با وارد شدن به اتاق ترنم رو میبینه که دونه های درشت عرق رو پیشونیش نشسته و با ناله اسم اون رو صدا میکنه
خودش رو به ترنم میرسونه و دستش رو میگیره
زمزمه وار میگه: تبم که نداره.. پس چشه؟
...
با بی حوصلگی میگه: مهران ترنم چش شده؟
مهران: خوبه تو دکتر بردیش بعد از من میپرسی؟
با پریشونی نگاهی به اطراف میندازه
-پس اون دکتر چی بهش تزریق رد... اینکه اصلا حالش خوب نیست
ترنم: سروش
نفس تو سینه اش حبس میشه
ترنم: سروش نرو
بغض بدی تو گلوش میشینه
مهران: فکر کنم داره کابوس میبینه
ترنم: سروش تو رو خدا تنهام نذار
با بغض میگه: هیچوقت دیگه تنهات نمیذارم خانومم
مهران: داروهای امروزش رو خورده؟
سریع به سمت مهران برمیگرده
-کدوم داروها؟
مهران بی توجه به حرفش به سمت کشوی میز میره اون رو باز میکنه... یه بسته پر از قرصهای رنگی بیرون میاره
مهران: نخورده... همه اینجا هستن
-اینا چی هستن؟
ترنم: سروشم من کاری نکردم
با این حرف ترنم همه ی وجودش آتیش میگیره
مهران: بیدارش کن... داره اذیت میشه... داروهاش رو نخورده
-تو چی داری میگی؟.. این همه دارو برای چیه لعنتی؟... جوابم رو بده
ترنم: مامان
مهران با خشم به سمت برمیگرده و میگه: دونستن تو در حال حاضر مهمتره یا حال خرابه ترنم.. اینجا هم نمیخوای دست از خودخواهیت برداری؟... دختره داره جون میده تو از من جواب میخوای؟
ساکت میشه... برای اولین بار حق رو به مهران میده... آروم ترنم رو صدا میزنه: ترنمم...
ترنم: مامانی میخوام بیام پیشت... مامان
-خانمی... ترنم، عزیزم داری خواب میبینی... بیدار شو
با دست ترنم رو تکون میده و با ملایمت صداش میکنه... مهران چند تا قرص رو از جاش جدا میکنه و به طرفش میگیره
مهران: اینا رو باید بخوره... بهش بده.. من برم آب بیارم
سری تکون میده و به قرصای کوچیک و بزرگ نگاهی میندازه
-عزیزم بیدار شو
موهایی که به پیشونیه عرق کرده ترنم چسبیدن رو به آرومی کنار میزنه و با مهربونی گونه ی عشقش رو نوازش میکنه
مهران با لیوان آب برمیگرده و میگه: الان وقت این کارا نیست.. بیدارش کن.. ممکنه حالش بدتر بشه
با این حرف مهران نگران تر میشه و بلند تر از قبل صداش میکنه
-ترنم
پلکای ترنم تکون میخورن
-عزیزم بیدار شو... داری خواب میبینی
ترنم کم کم چشماش رو باز میکنه اما معلومه خماره خوابه... ترنم با گیجی نگاهی به سروش و مهران میندازه
بعد خطاب به سروش میگه: تو اینجا
صداش کم کم ضعیف میشه: چیکار میکن.....
هنوز حرفش تموم نشده که دوباره چشماش رو هم میفتن
مهران:هیچ معلومه داری چیکار میکنی... قرصاش رو بهش بده
ترنم رو دوباره تکون میده و همینکه چشمای ترنم یه خورده باز میشن سریع میگه: ترنم دهنت رو باز کن باید قرصت رو بخوری
ترنم گنگ نگاش میکنه خودش دست به کار میشه و ترنم رو مجبور میکنه که تو خواب و بیداری دونه دونه قرصا رو بخوره
مهران کنار تخت ترنم میشینه و میخواد لیوان آب رو به دهن ترنم نزدیک کنه که اجازه نمیده و با خشم به لیوان چنگ میزنه... بعد از یه چشم غره ی اساسی به مهران به ترنم کمک میکنه تا آب رو بخوره
بعد از اینکه خیالش بابت داروهای ترنم راحت شد لیوان رو به دست مهران میده و ترنم رو مجبور میکنه تا دراز بکشه... هنوز سر ترنم به بالیش نرسیده دوباره به خواب میره... اما یه خواب آرومتر از قبل
- آخه چت شده خانمی؟
آروم آروم دکمه های مانتوی ترنم رو باز میکنه و مانتوش رو از تنش در میاره...لباس نیمه باز ترنم باعث میشه که چشمش به بدن ترنم بیفته... از دیدن بدن کبود ترنم نفس کشیدن رو از یاد میبره...
-اون لعنتیا باهات چیکار کردن ترنم؟
همه ی سعیش رو میکنه که برق شک تو چشماش دیده نشه... شال رو از سر ترنم برمیداره و کلیپس رو از موهاش جدا میکنه... بعد از اتمام کارش ناخواسته خم میشه و بوسه ای به موهای ترنم میزنه
همین که سرش رو بالا میاره چشمش به مهران میفته... اخمی میکنه و با خشم میگه: تو اینجا چیکار میکنی؟
مهران ابرویی بالا میندازه و میگه: فکر کنم هونقدر که من نامحرمم جنابعالی هم نامحرمی
چنان نگاهی به مهران میندازه که مهران به جای ترس خنده اش میگیره... با خنده به سمت در میره و میگه: تعارف نکن داداش خواستی شام هم بمون فقط سرآشپز خوابه باید خودت شام درست کنی؟
با حرص زیر لب زمزمه میکنه: الکی نیست که ترنم به این حال و روز افتاده.. از بس ازش کار میکشه
آهی میکشه
-ایکاش میشد با خودم ببرمت ترنم... دلم نمیاد اینجا تنهات بذارم
دلش هوای قدیما رو میکنه
پتو رو تا روی سینه ی ترنم بالا میشه و با لبخنده مهربونی نگاش میکنه... اصلا دلش نمیاد از ترنمش دل بکنه... دوست داره مثله قدیما که ترنم رو میبرد تو اتاقش و کنارش دراز میکشید... کنارش دراز بکشه و سر ترنم رو روی سینه اش بذاره... دلش هوای بازی با موهای ترنم رو کرده
یه حس و حال عجیبی پیدا کرده که اون رو بیشتر از قبل دلبسته ی ترنم میکنه... تو خلسه ی دلنشینی فرو میره و به ترنم خیره میشه
مهران: نمیری؟... میخوام بخوابما
با شنیدن صدای شیطون مهران از حس و حال قشنگش خارج میشه
با غیض میگه: بر خرمگس معرکه لعنت... یی نیست بهش بگه خ برو کپه ی مرگت رو بذار.. آخه چه چیز با ارزشی داری که من بخوام بدزدم
صدای مهران رو از پشت سرش میشنوه
مهران: یه فرشته کوچولوی مهربون که هر لحظه امکان ربوده شدنش توسط جنابعالی هست
-یادت باشه این فرشته کوچولوی مهربون صاحب داره
مهران: کجاست؟.. من که نمیبینم
-جلوی تو واستاده... اون اینجا امانته و اگه بخوای خیانت در امانت بکنی زنده ات نمیذارم... پس بهتره خوب ازش مراقبت کنی... خوب میدونی که چقدر خاطرش رو میخوام پس حواست به کارات باشه
مهران پوزخندی میزنه: ترنم اونقدر خاطرش عزیز هست که بدون خرده فرمایشای جنابعالی هم اون رو روی تخم چشمام نگه میدارم
-دیگه داری زیادی دور برمیداری
همونجور که دستش رو روی سینه ی ترنم میذاره میگه: این دختر من رو میخواد... من هم این دختر رو میخوام... هیچ خوشم نمیاد شخص سومی وسطمون بیاد هر چند میدونم جواب ترنم به اون شخص سوم چیه؟
مهران: به جای این چرندیات بهتره یه فکری برای خونواده ی ترنم کنی؟
میخواد دستش رو از روی سینه ی ترنم برداره که ترنم دستش رو توی بغلش میگیره و سرش رو روی دستش میذاره
لبخندی رو لباش میشینه... بدون اینکه دستش رو از سر ترنم بیرون بکشه میگه: منظورت چیه؟
مهران: خونوادش بدجور اذیتش میکنند؟
اخماش تو هم میره
-چی؟.. چرا؟.. اونا که دیگه همه چیز رو میدونند
مهران: امروز طاها و دو تا مرد دیگه که فکر میکنم عمو پدربزرگش بودن اومدن یه دعوای حسابی با من راه انداختن
-انتظار نداری که بذارن دختر عزیزشون همخونه ی یه پسر باشه
مهران: دختر عزیزشون؟!
....
مهران: چیه جواب نداری؟
-میگی چیکار کنم.. اونا هم پشیمونند
مهران: فکر نکنم بتونه اونا رو ببخشه
-میبخشه.. ترنم مهربون تر از این حرفاست
مهران: مهربونیه آدما ربطی به بخشیدن و نبخشیدنشون نداره
-منظورت چیه؟
مهران: منظورم به اندازه ی کافی واضخ و روشنه... باهاشون صحبت کن... مثل اینکه قبل از من با ترنم صحبت کرده بودن
یاد امروز که ترنم رو با چشمای سرخ و رد اشک روی گونه هاش دید میفته
با ناراحتی میگه: کی اومدن؟
مهران: صبح
-پس دلیل گریه اش این بود
مهران: خیلی داره اذیت میشه
-اینجوری هم که نمیشه... اونا با همه ی اشتباهاتشون باز هم خونواده ی ترنم هستن
مهران: اونا ترنم رو نابود کردن
-حالا میخوان جبران کنند
هر چند خودش هم تمایلی نداره ترنم با اونا رابطه ای داشته باشه.. یاد حرفی طاها و نامادری ترنم میفته
مهران: ولی خیلی دیره
میخواد دستش رو از بین دستای ترنم بیرون بکشه که ترنم اجازه نمیده و محکمتر از قبل فشار میده
-چرا حرف ترنم رو تکرار میکنی
مهران: چون حرفاش رو شنیدم
-مگه ترنم چی گفته؟
مهران: نمیتونم بگم... شاید یه روزی خودش بهت بگه
به آرومی ستش رو ا بین دستای ترنم بیرون میکشه
-من دارم از نگرانی میمیرم... اصلا بهم بگو ترنم چشه؟...چرا این همه قرص میخوره
مهران بدون اینکه جوابش رو بده فقط سری به نشونه تاسف تکون میده و از اتاق خارج میشه... پتو رو روی ترنم مرتب میکنه با اعصابی داغون از اتاق خارج میشه.. مهران رو میبینه که روی مبل نشسته و داره سیگار میکشه... رو به روی مهران میشینه
-بهم بگو ترنم چرا دارو مصرف میکنه
مهران: دلیل زیاد داره کدومش رو بگم؟
-منظورت چیه؟
مهران: کسی که از لحاظ روحی و جسمی داغون باشه چرا دارو مصرف میکنه؟
-از لحاظ روحی خودم رو به راش میکنم تو بگو از لحاظ جسمی چه دردی داره؟
پوزخندی میزنه: لابد با زورگوییها و خودخواهیهات
-بهتره احترام خودت رو داشته باشی.. فقط بگو ترنم من چشه؟
مهران: سروش برو بیرون بیشتر از این همه چیز رو خراب نکن... ترنم اگه میخواست خودش در جریانت میذاشت
-تا نگی هیچ جا نمیرم... ترنم هم فعلا باهام لجه... نمیخوام دستی دستی از دستش بدم
مهران از جاش بلند میشه و به سمت یکی از اتاقا حرکت میکنه
-کجا؟
مهران با بیحوصلگی میگه: وقتی حرف خالیت نمیشه ترجیح میدم برم بخوبم تو هم هر وقت خسته شدی برو
با حرص میگه : مهران یا بهم میگی ترن چشه یا همین امشب از اینجا میبرمش و به یه پزشک درست و حسابی نشونش میدم
مهران برای اولین بار با عصبانیت نگاش میگه
مهران: میخوای بدونی ترنم چشه.. هیچی یه کلیه اش به شدت آسیب دیده ولی نه به خاطر کتکهای اخیر.. بلکه به خاطر کتکهایی که از باباجونش خورده... دلیل اصلیه درد کلیه اش اینه.. میفهمی؟
با ناباوری به مهران زل میزنه
مهران: و از همه مهمتر اینه که اون.........
با دستپاچگی میگه: اون چی؟
مهران: اون دیگه.......
-چرا حرفت رو ادامه نمیدی؟
مهران نفس لرزونش رو بیرون میده و میگه: نمیتونم بگم سروش... نمیتونم... من بهش قول دادم... شاید نخواد کسی بدونه
درمونده نگاش رو به مهران میدوزه اما مهران بی توجه به اون به داخل اتاقش میره و در رو میبنده... از این همه بی خبری درمونده میشه... دلیلی برای اصرار بیشتر نمیبینه... نگاه آخر رو به در اتاق ترنم میندازه و در نهایت از با شونه هایی افتاده از خونه ی مهران خارج میشه
&&ترنم&&
چشمام رو باز میکنم و نگاهی به اطراف میندازم...خودم رو روی تختم میبینم... آخرین چیزی که تو ذهنمه تخت بیمارستان و آغوش سروشه...
روی تخت میشینم و پتو رو نار میزنم... چشمام از شدت تعجب گرد میشه... خودم رو توی لباس نیمه بازی که زیر مانتوم پوشیده بودم میبینم
-پس مانتوم چی شده؟
مانتو رو روی جای لباسی میبینم
با لکنت زمزمه میکنم: نـ ـکنـ ـه مـ ـهران مانتوم رو در آورده
از شدت خجالت چشمام رو میبندم و میگم: نه
یهو یاد سروش میفتم
-یعنی ممکنه؟
چشمام رو میبندم تا یه چیزایی رو از دیشب به یاد بیارم ولی هیچ چیز خاصی یادم نمیاد... با بی حوصلگی از تختم پایین میام... حس میکنم حالم خیلی بهتره... تختم رو مرتب میکنم و میرم آماده بشم که بعد از صبحونه به شرکت برم که چشمم به ساعت میفته
-یـــازده... خدا بیچاره شدم... سروش زنده ام نمیذاره
با سرعت به سمت لباسام هجوم میبرم و تند تند لباسام رو میپوشم... نگاهی به اطراف میندازم تا کیفم رو بردارم که یادم میاد تو شرکت جا مونده... به ناچار بدون کیف از اتاقم خارج میشم و با داد میگم: مهران دیرم شد... من رفتم
هنوز به در سالن نرسیدم که دستم کشیده میشه
مهران: کجا با این عجله جوجه کوچولو؟
با تعجب برمیگردم و میگم: شرکت دیگه
مهران: احتیاجی نیست خانوم خانوما... امروز استراحت مطلقی
-آخه چرا؟
مهران: صبح به این اقای هرکولت زنگ زدم و گفتم که باید استراحت کنی
-اما من که خوبم
دست رو شونه هام میذاره و با شیطنت من رو به سمت اتاقم هدایت میکنه اون که بعله... جنابعالی موجوده خیلی خوبی هستی ولی از اونجایی که ضعیف شدی حق نداری امروز بری سر کار
خمیازه ای میشم و میگم: چه بهتر... خیلی خسته ام میرم دوباره بخوابم
اخماش رو تو هم میکنه و میگه: اصلا حرفش رو هم نزن... امروز به خاطر تو خونه موندم تا حوصلت سر نره بعد تو میخوای بری بخوابی... لباست رو عوض کن زود بپر بیرون... یالا کانگرو کوچولو
با اخم میگم: چرا هر چی صفت عجق وجقه به من نسبت میدی
ریز میخنده و ازم دور میشه
لباسام رو عوض میکنم و از اتاقم بیرون میام... همینکه میخوام به سمت آشپزخونه برم زنگ خونه به صدا در میاد
-من باز میکنم
مهران: اول ببین کیه شاید دزد باشه؟
-آخه عقل کل دزد زنگ میزنه
مهران: دزدای این دوره زمونه مودب شدن
به سمت آیفون میرم و گوشیش رو برمیدارم اما هیچ صدایی نمیشنوم
-اه.. مهران.. آیفون رو درست نکردی
مهران: یادم رفت... حالا درسته تصویر نداره صدا که داره
-دیگه اون هم نداره
مهران: اِ... صداش هم رفت... پس دیگه واجب شد یکی رو بیارم که درستش کنه
-من که خیلی وفته بهت گفتم
باز صدای زنگ میاد.. هر چی با آیفون کشتی میگیرم به جایی نمیرسم
مهران: مونده بودم کلا خراب بشه بعد یه نفر رو بیارم
-تو آدم بشو نیستی... اون طرف پشت در خشکش زد
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#105
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۵۲ عصر
مهران: عیبی نداره خودش خسته میشه میره... بیا صبحونه بخور... هر چند نهارت هم هستا
از این همه خونسردیه مهران حرصم میگیره
اون طرف هم همونجور دستش رو روی زنگ گذاشته و برنمیداره
-من میرم ببینم کیه؟
مهران: باشه... زود بیا
بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت در حرکت میکنم و زیر لب غرغر میکنم: پسره ی بیفکر.. ده هزار بار بهش گفتم این آیفون رو درست کن اما مگه تو گوشش میره
همونجور که سرم پایینه در رو باز میکنم و میگم: اومدم بابا... چه خبر......
با دیدن کسی که مدتها انتظار اومدنش رو میکشیدم حرف تو دهنم میمونه... نفس تو سینه ام حبس میشه... ضربان قلبم به شدت بالا میره و جوشش اشک رو در چشمام حس میکنم
درو میگیرم تا از سقوطم جلوگیری کنم.. حس میکنم قدرت پاهام به شدت کم شدن و تحم وزن به ظاهر اندکم رو ندارن...
با چشمای اشکی بهم خیره میشه و میگه: پس حقیقته
-طاهر بالاخره اومدی؟
بدون اینکه جوام رو بده به مچ دستم چنگ میزنه و من رو تو آغوشش میگیره
دیگه هیچ امیدی به برگشتنم نیست
اینو من نمیگم خم جاده میگه ...
چشمام رو میبندم... آغوش گرمش طعم آشنای گذشته رو میده.. دلم ازش پره.. بیشتر از همه ی آدمای اطرافم... بیشتر از طاها.. بیشتر از بابا... بیشتر از مونا... بیشتر از همه ی دنیا... آره دلم ازش پره خیلی زیاد چون نزدیکتر از همه بود ولی به اندازه ی همه ی اونا از من دور شد... درسته مثله طاها بد نشد.. درسته مثل بابا پشتم رو خالی نکرد... درسته مثل مونا پسم نزد اما یه جاهایی خیلی راحت ازم گذشت
آروم چشمام رو باز میکنم و آه عمیقی میکشم... هیچی نمیگم یعنی حرفی واسه ی گفتن ندارم... اون هم هیچی نمیگه... چشماش رو بسته و فقط نفس عمیق میکشه
اونقدر ازش دلگیرم که حتی دستام رو دورش حلقه نمیکنم ولی با تمام دلخوریا نمیدونم چرا از همه برام عزیزتره... یاد این چهار سال میفتم.. یاد طعنه هاش... یاد بی اعتناییهاش... یاد سردیاش
یکی تو وجودم فریاد میزنه.. بی انصاف نباش ترنم.. یاد مهربونیاش هم بیفت.. یاد اون روزایی که از پشت چهره ی خشنش غم نگاهش رو میشد خوند... یاد اون حمایتهای مخفیانه ای که به راحتی نمیشه ازش گذشت
کنار گوشم به آرومی زمزمه میکنه: توی تمام این سالها هیچوقت خبری به خوبیه زنده بودن تو نشنیدم خواهری... وقتی سروش این خبر رو داد تا ساعتها انکارش میکردم و میگفتم داری دروغ میگی
خیلی آروم من رو از آغوشش بیرون میکشه و دستاش رو دو طرف صورتم قرار میده
تو چشمام زل میزنه و دوباره ساکت میشه... توی چشماش محبت رو به راحتی میخونم مثل گذشته ها
تلخ نگاش میکنم و با بغض میگم: دیرتر از همه اومدی تویی که نزدیکتر از همه بودی
مهربون نگام میکنه و زمزمه وار میگه: من هیچی نمیدونستم
گنگ نگاش میکنم و زیرلب میگم: مگه میشه.. حتی تو دادگاه هم نبودی.. فکر کردم من رو از یاد بردی... مثل این چهار سال که کنارم بودی ولی به یادم نبودی
آروم خم میشه و بوسه ای به سرم میزنم
طاهر: همیشه به یادت بودم خواهری... همیشه.. حتی توی اون چها سال.. فقط فکر میکردم
جمله اش رو با ناراحتی ادامه میدم: که قاتل ترانه ام
طاهر: نه عزیزم... فکر میکردم به بیراهه رفتی
-هر چقدر هم بد بودم حقم اون همه بی اعتنایی و تنهایی نبود
سرم رو به سینه اش میچسبونه و میگه: میدونم
-حتی الان هم دیر اومدی
طاهر: میدونم خواهری ولی برای اولین بار دیر اومدنم دست خودم نبود... دلیل دیر اومدن این بارم اینه که دیرتر از همه فهمیدم مهربونم
مشتی به سینه اش میکوبم و میگم: خیلی بی معرفتی.. خیلی
طاهر: خودم هم خیلی وقته به این باور رسیدم
محکمتر از قبل من رو به خودش فشار میده
طاهر: هر چی دوست داری بارم کن ترنم... میدونم همه اینا برای منی که حرفات رو باور نکردم کمه
اشکام آروم آروم جاری میشن و لباسش رو خیس میکنند
سرم رو نوازش میکنه و با بغض میگه: هیس... هر چقدر دوست داری کتکم بزن.. دعوام کن.. فحش بده ولی اینجور گریه نکن ترنم... داغونم میکنه
دست خودم نیست.. هق هق گریه امونم و بریده... نه میتونم ببخشم... نه میتونم این آغوش رو ترک کنم... بیشتر از همه منتظرش بودم و دیرتر از همه به دیدنم اومد... بیشتر از همه ازش انتظار داشتم ولی خیلی زودتر از اونی که فکرش رو میکردم همرنگ جماعت شدو ترکم کرد
طاهر: ازم خیلی متنفری؟
جوابش رو نمیدم... فقط اشک میریزم
وقتی میبینه جوابش رو نمیدم با صدای گرفته ای میناله: حق داری... حتی اگه بری و پشتت رو هم نگاه نکنی حق داری
با صدای سرفه ی مهران به خودمون میایم... با اکراه خودمو از بغل طاهر بیرون میکشم... چرا دروغ باز دلم آغوش پرمحبتش رو میخواد... تنها کسیه که مطمئنم دوستم داره.. با تموم اون بدرفتاریاش تا لحظه ی آخر هم محبت پنهان چشماش رو میدیدم
طاهر نگاهی به مهران میندازه... آروم از طاهر فاصله میگیرم
مهران لبخندی میزنه و میگه: سلام آقا طاهر
طاهر: سلام
مهران: بیا داخل... مثله اینکه این خانوم خانوما بیرون نگهت داشته
طاهر متعجب ابرویی بالا میندازه و نگاهی به من و نگاهی به مهران میندازه... نگام رو ازش میگیرم و بدون هیچ حرفی به داخل خونه میرم... از نگاه های پر از سوال متنفرم... صدای تعارفای مهران رو میشنوم... به زور خودم رو به سالن میرسونم و روی نزدیک ترین مبل میشینم.. به شدت نفس نفس میزنم.. انگار یه مسیر طولانی رو دویدم...
مهران: تعارف نکن.. راحت باش
طاهر: مرسی
مهران: من میرم یه چیز برای خوردن بیارم
طاهر: لازم نیست داداش.. بیخود خودت رو به زحمت ننداز... من فقط اومدم چند کلمه ای با ترنم حرف بزنم و برم
مهران: برو بشین.. زحمتی نیست
با تموم شدن حرفش سریع به آشپزخونه میره و من و طاهر رو تنها میذاره
طاهر: ترنم
سرم رو بالا میارم و نگاش میکنم
طاهر: اینقدر ازم متنفری که حتی باهام حرف هم نمیزنی؟
اشکای تازه خشک شده ام دوباره به تقلا میفتن
طاهر: تو حتی با طاها و عمو و پدربزرگ هم حرف زدی ترنم... پس چرا من رو حتی لایق بد و بیراه هم نمیدونی؟
فقط نگاش میکنم... تجمع اشک رو تو چشمام حس میکنم
آهی میشه که دل خودم آتیش میگیره
طاهر: چرا از نگاهت هیچی نمیخونم
لبخند تلخی میزنم و چشمام رو آرم میبندم... بالاخره اشکام سرازیر میشن... سرم رو آروم به طرفین تکون میدم و بالاخره سکوت رو میشکنم
-تو خیلی وقته که حرف نگاهم رو نمیخونی... دقیقا از چهار سال پیش... یادت نیست؟
چشماش رو میبنده و میگه: ادامه بده
-چی رو؟
طاهر: حرفاتو.. هر چی که تو دلته بیرون بریز
-دفنشون کردم
چشماش رو باز میکنه
زهرخندی میزنم و میگم: خیلی وقته... وقتی دیدم گوشی برای شنیدن حرفام وجود نداره توی قبرستون دلم تمام حرفام رو دفن کردم... الان من پر از خالی ام
طاهر: وقتی اینجوری میگی دلم بیشتر میگیره
-خیلی سخته بخوام تظاهر کنم هیچی نشده
طاهر: میدونم... تنفر کلامت رو دوست ندارم... ایکاش میشد ازم متنفر نباشی
غمگین نگاش میکنم و با دست اشکام رو پاک میکنم
-هیچوقت نبودم... همیشه برام عزیز بودی
از جاش بلند میشه و میاد جلوی پام زانو میزنه... تازه متوجه ی خراش های روی صورتش میفتم
طاهر: گریه نکن
دستای سردم رو توی دستاش میگیره
طاهر: چقدر دستات سرده
-نه به اندازه ی نگاه های سرده شماها
طاهر: حق داری طعنه بزنی
-فقط حقیقتو گفتم... اهل طعنه زدن نیستم... اگه جای من بودی و نگاهاتون رو میدیدی حرف الانم رو درک میکردی
طاهر: حق با توهه
آهی میکشم و میگم: کاش زودتر این حقا رو بهم میدادی طاهر
طاهر: اشتباه کردم... میذاری جبران کنم؟
-همه میخوان جبران کنند ولی نمیدونند که خیلی دیره
طاهر: ضعفت رو دوست ندارم ترنم... حق با سروشه خیلی ضعیف شدی
بی توجه به حرفش دستم رو از میون دستاش بیرون میکشم و خراشهای رو صورتش رو لمس میکنم
-چه کردی با خودت؟
طاهر: هنوز نگرانمی
لبخند تلخی میزنم
-نباید باشم؟
طاهر: با اون بلاهایی که سرت آوردم نه
-حداقلش اینه که یه جاهایی هوام رو داشتی.. سر و صورتت چی شده
طاهر: یه تصادف کوچولو داشتم
چشمام پر از نگرانی میشن
طاهر: اما صدمه ی جدی ای ندیدم
وقتی نفس آسوده ام رو از سینه بیرون میدم صورتش رو برمیگردونه و دستی بهش میکشه
دیگه طاقت نمیارم
-طاهر؟
نگام نمیکنه
طاهر: ترنم شرمنده ترم نکن
-نگام کن کارت دارم
سرش رو برمیگردونه و با چشمای خیسش نگام میکنه... سخته باور این طاهر.. طاهر با اون همه غرور داره برای من اشک میریزه؟... واقعا بارش سخته
طاهر: بگو خواهری
-ازت دلگیرم.. دلخورم.. ناراحتم اما خیلی وقته ازت گذشتم... همون روزایی که بر خلاف بقیه دورادور از من حمایت میکردی ازت گذشتم... تو این روزا خیلی فکر کردم... حتی اگه نمیومدی هم چیزی تغییر نمیکرد... کینه ای ازت به دل نداشتم و ندارم... خودم رو که نمیتونم گول بزنم با اینکه خیلی وقتا نبودی ولی به احترام اون بودنا ازت میگذرم
سرش رو روی پام میذاره و از شدت گریه شونه هاش به هق هق میفته
دستم رو بین موهاش فرو میبرم.. کوتاه تر از همیشه هست.. آروم آروم نوازش میکنم... نمیدونم چرا مهران نمیاد ولی حس میکنم میخواد تنهامون بذاره تا حرفامون رو بزنیم... برای اولین باره که طاهر رو این طور میبینم مثل یه پسربچه که تو دامن مادرش گریه میکنه و ترس از دست دادنش رو داره... دستام رو محکم گرفته و سرش رو روی پاهام گذاشته... حس میکنم آرومتر شده.. چیزی نمیگم تا آرومتر بشه
بعد از یه مدت ززمان طولانی سرش رو ازروی پاهام برمیداره و با صدایی که به شدت گرفته زمزمه میکنه: ترنم؟
-هوم؟
طاهر: از این همه مهربونیت دارم داغون میشم... بخشیدن اون هم اینقدر زود
-از خودتون یاد گرفتم البته نه عمل بخشیدن رو.. عمل زود انجام دادن کارا رو.. اطرافیانم همه زود قضاوت کردن.. زود حکم دادن.. زود اجرا کردن
شونه ای بالا میندازمو میگم: یه بار هم من خواستم زود ببخشم... خیالت راحت طاهر.. برو..
مات و مبهوت میگه: برم؟
-اوهوم... بخشیدمت تا بری... تا عذاب وجدان نداشته باشی.. دلتنگت بودم.. خوشحالم که بعد از مدتها دیدمت
طاهر: ولی من برای بخشیده شدن نیومده بودم
با تعجب نگاش میکنم و میگم: پس چرا اومدی؟
کم کم اخمام تو هم میره.. نکنه اومده من رو با خودش ببره؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#106
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۵۳ عصر
-چی؟
مهربون نگام میکنه و میگه: من نیومدم تا حلالم کنی.. تا منو ببخشی.. تا از سر گناهام بگذری.. اومدم ازت خواهش نم بذاری کنارت باشم و کمکت کنم.. میخوام تکیه گاهت باشم.. دوست دارم بین این همه سختی به من تکیه کنی.. به برادرت.. به کسی که چهار سال اشتباه کرد و الان پشیمونه
-نه طاهر... ازم نخواه... دیگه تحمل وابسته شدن و دل کندن رو ندارم.. دلم نمیخواد گاهی باشی گاهی نباشی
فشار آرومی به دستام وارد میکنه و میگه: اومدم که برای همیشه باشم
نگاش میکنم.. پر از گله.. پر از شکایت
-من که ازت گذشتم طاهر.. چرا پس میخوای بمونی.. لازم نیست عذاب وجدان داشته باشی.. بالاخره مونا مادرت بود و من هم...
انگشت اشاره اش رو روی لبم میذاره و میگه: نگو ترنم.. هیچی نگو.. تو همیشه خواهرم بودی.. برام مهم نیست که مادرامون یکی نبوده.. هیچوقت برام مهم نبود.. میدونم نمیخوای به اون خونه برگردی.. من همه چیز رو میدونم ترنم.. دیشب سروش پیش من بود.. همه چیز رو برام تعریف کرد.. خیلی دیر اومد پیشم وی تا صبح از همه چیز برام گفت.. گفت که با وجود رفت و آمدهای طاها چقدر داری اذیت میشی.. من اومدم کمکت کنم ترنم.. این دفعه فقط میوام به تو فکر کنم.. به جبران گذشته.. به هیچ کاری مجبورت نمیکنم.. وقتی فهمیدم مادرت چطوری با بابا ازدواج کرده اون موقع بود که به این موضوع رسیدم که مادرت هم یه قربانی بود.. مثل مادر من.. بابا خیلی بد کرد.. به همه مون.. ما هیچی از مادرت نمیدونستیم به جز اسمش.. باور کن
-میخوام مامانم رو پیدا کنم
طاهر: کمکت میکنم
-شاید رفتم پیش مامانم
با غم نگام میکنه
طاهر: حق داری.. اگه همه مون رو هم واسه همیشه ترک کنی حق داری
-خواهرم رو تو شناسایی کردی؟
با ناراحتی سرش رو تکون میده
طاهر: متاسفم
غمگین نگاش میکنم
-ترانه رو هم لعیا به قتل رسوند
طاهر: میدونم
-به خاطر خواهرش... لیلا تو باند منصور و پدرش کار میکرد و خیلی کمکا به منصور کرد.. بعد از مرگ مسعود اوایل دووم آورد ولی بعد کم کم تعادل روانیش رو از دست داد و در آخر هم خودکشی کرد
طاهر: چرا اینا رو میگی؟
-تا بدونی
طاهر: همه رو میدونم
-ولی یه چیز رو نمیدونی
طاهر: چی رو؟
-که هدف منصور سیاوش بود اما لعیا به خاطر خواهرش تو یه تصمیم آنی ترانه رو به قتل میرسونه و به منصور هم چیزی نمیگه.. منصور هم فکر میکنه ترانه خودکشی کرده و با فکر اینکه زنده موندن سیاوش حکم مرگ تدریجی رو براش داره اون رو زنده میذاره
طاهر: هدف اصلی سیاوش بود؟
-اوهوم
طاهر: اگه بلایی سر سیاوش میومد......
-باز هم من بیچاره میشدم
طاهر: ترنم
-باور کن.. اونجوری هم هر دو خونواده من رو مقصر میدونستن
نفس عمیقی میکشه و میگه: ترنم فراموش کن.. همه چیز رو.. قتل ترانه.. مرگ آوا.. قضیه مسعود و منصور.. منصور ه مرده.. لعیا که داره اعدام میشه.. اون دختره ی عوضی هم به همراه بنفشه به جریمه نقدی به همراه چند سال حبس محکوم شدن.. همه تاوان اشتباهاتشون رو پس دادن ترنم پس از اینجا به بعد فقط به فکر خودت باش
آهی میکشم و چیزی نمیگم
طاهر: نمیخوای بابا رو ببینی؟
-هنوز آمادگیش رو ندارم... حالش خوبه؟
طاهر: تو به اینا کار نداشته باش به فکر خودت باش
-یعنی چی؟
لبخندی میزنه و میگه: یعنی همه چی امن و امانه
اخمی میکنم و با ناراحتی میگم: پس چرا حتی یه بار هم به دیدنم نیومد
یه لحظه دستپاچگی رو در نگاهش احساس میکنم ولی بعد سریع رفتارش عادی میشه و میگه: تو فکر کن از شرمندگی
-تو چرا نیومدی؟
طاهر: به خاطر همون تصادف... تازه از بیمارستان مرخص شدم... تازه چند روزه فهمیدم چی به چیه؟
-مطمئنی حالت خوبه؟
طاهر: خیالت راحت
-خدا رو شکر
از رو زمین بلند میشه و کنارم روی مبل میشینه.. دستش رو دور شونه ام حلقه میکنه و من رو به خودش میچسبونه... مخالفتی نمیکنم... تو آغوش طاهر احساس آرامش میکنم...
طاهر: ترنم
-هوم؟
طاهر: میخوام یه آپارتمان اجاره کنم
-چرا؟
طاهر: میخوام تو رو ببرم پیش خودم... نمیخوام بیشتر از این تنها باشی
-اما......
طاهر: ترنم بذار جبران کنم... خواهش میکنم
چیزی نمیگم
طاهر: سروش میگفت تو شرکتش کار میکنی
-اوهوم
طاهر: چه جوری راضی شدی؟
-راضی نشدم مجبورم کرد
ناخواسته سرم رو روی شونه هاش میذارم
طاهر: اون دوستت داره
-مهم نیست چون دیگه باورش ندارم
طاهر: باورش کن ترنم.. فقط همین یه بار
تو چشماش زل میزنم و میگم: تو گفتی به هیچ کاری مجبورم نمیکنی
طاهر:هنوز هم میگم... اگه حرفی میزنم برای خودم نیست.. برای سروش هم نیست.. فقط و فقط بخاطر خودته
-بخاطر من چیزی نخواه... من از خیلی چیزا گذشتم.. هنوز خیلی مونده که بفهمی.. خیلی
طاهر: ترنم
-اون خیلی خیلی بده
طاهر: دقیقا مثل من
اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
طاهر: حتی حرف زدن در مورد سروش هم اشکت رو درمیاره بعد چه جوری میخوای مقاومت کنی
-باید بجنگم طاهر... این دفعه مجبورم
طاهر: ترنم سروش خیلی برای اثبات بیگناهیت تلاش کرد
پوزخندی میزنم
طاهر: بعد از اون اتفاقا سروش هم پا به پای من همه جا بود... میفهمی ترنم؟.. اونقدر که سروش برای اثبات بیگناهیت تلاش کرد من نکردم
سرم رو از روی شونه هاش برمیدارم و میگم: چـــی؟
طاهر: اون دوستت داره ترنم باور کن
-اما اون نامزد کرد
طاهر: ولی نه به خاطر دلش از روی حماقت.. فقط میخواست لجبازی کنه قبل از اثبات بیگناهیه تو همه چیز رو بهم زد
با ناباوری بهش خیره میشم.. حس میکنم قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه... یعنی همه ی حرفای سروش حقیقته
با صدایی که به شدت میلرزه: میخوای ازش طرفداری کنی؟.. آره؟
طاهر: نه ترنم... این دفعه فقط و فقط میخوام از تو طرفداری کنم
تو چشماش زل میزنم تا از نگاهش حرفش رو بخونم... باورش برام سخته...
طاهر: اون خودش همه چیز رو در مورد آلاگل فهمید و با دوستش به پلیس خبر داد
-نه... داری دروغ میگی
مهران: نه ترنم...
بهت زده به مهران نگاه میکنم که با اخم کنارمون واستاده
مهران: سروش حال و روزش خیلی خراب بود... بعد از مرگ تو در به در دنبال مدارکی برای بیگناهیت میگشت... روزی که به همراه برادرت اومده بود در خونه ی امیر و ماندانا پشیمونی از چشماش میبارید... اون موقع هنوز بیگناهیت ثابت نشده بود ولی از تک تک کلمات سروش عشق و دوست داشتن معلوم بود
نمیدونم چی بگم... دلم میخواد خوشحال باشم.. جیغ بکشم اما نیستم.. نمیدونم چرا؟... شاید هم میدونم... باور این چیزا برام سخته.. همه ی احساساتم رو تو وجودم خفه میکنم و میگم: خب که چی؟
مهران و طاهر با چشمای گرد شده بهم زل میزنند
واقعا که چی؟
-از کجا معلوم دوباره ترکم نکنه... دوباره بهم شک نکنه... دوباره تنهام نذاره... دوباره حماقت نکنه؟...واقعا از کجا معلوم
طاهر: خب... خب..............
-میبینی طاهر... خودت هم جوابی نداری؟... وقتی هیچ اعتماد و باوری نیست دوست داشتن دو طرفه هم هیچی رو حل نمیکنه
طاهر مکثی میکنه و بعد از چند لحظه میگه: من نمیگم به سروش فرصت بده من میگم به خودت یه فرصت بده ترنم... شاید تونستی بهش اعتماد کنی
مهران ظرف میوه رو روی میز میذاره و با چشمای ریز شده نگام میکنه.. میدونم تو فکرش چی میگذره
همونجور که نگام به مهرانه آروم از آغوش طاهر بیرون میام و میگم: برای یه شروع دوباره خیلی دیره
چشمای مهران غمگین میشن و لبخند تلخی رو لباش جا خشک میکنه
طاهر: خواهری تو که تا لحظه ی آخر داشتی واسه ی سروشت میجنگیدی پس چی شد؟
مهران غمگین میگه: از کجا میدونی جنگ الانش هم واسه ی سروشش نیست؟
خشمگین نگاش میکنم ولی اون سری تکون میده و میگه: میوه آوردم ولی ظرف و چاقو رو از یاد بردم.. میرم ظرف بیارم
بعد هم بدون اینکه فرصت حرف زدن به ما بده به داخل آشپزخونه میره
طاهر: ترنم
-چیه طاهر؟
طاهر: منظور این پسره چی بود؟
با خونسردی شونه ای بالا میندازم و میگم: نمیدونم... چی بگم؟
طاهر: واقعا نمیدونی؟
-اوهوم
آهی میکشه و از جاش بلند میشه
-کجا؟
طاهر: هنوز هم دروغگوی خوبی نیستی؟
-ایکاش این رو چهار سال پیش میفهمیدی اون موقع هیچ چیزاینجوری که الان هست نبود... نه الانی که دیگه حتی واسه زنده بودن و نفس کشیدنم هم دیره
طاهر: این حرف زو نزن ترنم... طعم از دست دادنت رو یه بار چشیدم.. خیلی تلخه
-اگه دروغگوی خوبی نبودم پس چرا حرف حقیقتم رو باور نکردی؟
طاهر: این سوالیه که مدتهاست دارم از خودم میپرسم
حرفی واسه ی گفتن ندارم
طاهر: خب خواهری... دیگه باید برم
-تو که تازه اومدی
میخنده... اونم با صدای بلند
متعجب نگاش میکنم... با دست به ساعت نگاه میکنم... ساعت سه و خورده ای هستش
با چشمای گرد شده میگم: ما این همه حرف زدیم؟
آروم منو تو بغل خودش میکشه و میگه: هنوز از دیدنت سیر نشدم... دلم میخواد ساعتها کنارت بشینم و باهات حرف بزنم
لبخندی رو لبم میشینه... آروم من رو از بغلش بیرون میره و میگه: ترنم؟
-هوم؟
طاهر: فردا شب عروسیه مهساست.. بالاخره بعد از کلی عقب و جلو کردن تاریخ عروسی فردا شب همه چیز تموم میشه
شونه ای بالا میندازم و میگم: خب... به سلامتی ولی منظورت ر از این حرف نمیفهمم عروسیه مهسا به من چه ربطی داره؟
طاهر: میدونم دل خوشی از مهسا نداری ولی فکر نمیکنی بهتره که فردا تو مراسم حاضر بشی تا خودت رو به بقیه ثابت کنی
-نه
طاهر: ترنم
-گفتم نه طاهر.. من نمیتونم بیام... اصلا دلم هم نمیخواد که بیام
طاهر: فرداشب خیلیا تو مجلس هستن... دوست ندارم دیگه کسی پشت سرت حرف مفت بزنه... بیا و خودت رو ثابت کن... من پشتت هستم هر چی که بشه
-نه طاهر... دیگه واسه ی ثابت شدن و ثابت کردن خیلی دیره... این چیزا دیگه برام مهم نیستن
طاهر: میدونم ترنم ولی واسه ی من مهمه... واسه ی من مهمه که کسی پشت سرت بد نگه... میخوام آبروی از دست رفته ی تو رو بهت برگردونم... میدونم دیره ولی بذار ثابتت کنم با کمک خودت و خیلیای دیگه
پوزخندی میزنم
-مگه میشه؟
طاهر: آره میشه... با حضور من... با حضور سروش... با حضور خونواده های سروش... با حضور خیلیا که از بیگناهیت خبر دارن.. با پخش شدن خبر اتفاقای اخیر خیلی چیزا حل میشه
-طاهر فراموشش کن... من نمیام
طاهر: آخه چرا؟
با بی حوصلگی میگم: واقعا میخوای بگی نمیدونی؟
مهربون نگام میکنه و میگه: ترنم تو که نمیتونی واسه ی همیشه از دیدن فامیل و آشنا و همسایه فرار کنی... حتی اگه تا آخر عمر هم نخوای بابا و بقیه رو ببخشی باز با فامیل و آشنا چشم تو چشم میشی
-چهار سال چشم تو چشم شدم مگه چی شد؟
طاهر: دوست ندارم دیگه طعنه و کنایه بشنوی
-طاهر چرا نمیخوای قبول کنی با اومدن من هیچی تغییر نمیکنه... آدما چیزی رو قبول میکنند که خودشون دوست دارن... اونا چهار سال من رو گناهکار میدونستن... وقتی ندیده کسی رو گناهکار بدونی و این حرف رو هم بارها و بارها با خودت تکرار کنی میشه ملکه ی ذهنت.. بعد اگه خدا هم بیاد پایین و بگه این طرف بیگناهه باز هم باور نمیکنی
طاهر: این زود تسلیم شدنا نابودت میکنه ترنم... من این رو نمیخوام
-کسی که از قبل نابود شده دیگه چیزی واسه ی از دست دادن نداره
طاهر: از چی میترسی؟
-از چیزی نمیترسم فقط از عکس العمل همه خبر دارم.. نمیخوام زور بیخود بزنم
طاهر: میخوای خودت رو مخفی کنی؟
-تو فکر کن... آره
طاهر: تا کی؟
-تا هر وقت که بتونم
طاهر: ولی من نمیذارم ترنم... ماها با ندونم کاریهامون یه بار زندگیت رو خراب کردیم اجازه نمیدم این دفعه خودت همه چیز رو خراب کنی
-طاهر
طاهر: دیگه طاهر نداریم
-اما....
طاهر: خواهش میکنم ترنم
-حتی اگه از فامیل هم بگذریم من دوست ندارم فعلا با بابا رو به رو بشم
طاهر:اگه حرفت اینه... باشه من قول میدم رو به رو نشی.. نه با بابا.. نه با مامان.. حالا چی میگی؟
از این همه اصرار طاهر کلافه میشم
-آخه چطوری؟... مگه میشه؟
طاهر: بهم اعتماد نداری؟
با بغض میگم:راستش رو بخوای نه زیاد... نمیخوام مثله گذشته ها وابسته بشم و بعد دوباره تنها بمونم
چشماش غمگین میشن
طاهر: ترنم باور کن پشتت هستم
-میخوام باور کنم ولی خیلی سخته... میترسم چشمام رو ببندم و باز کنم و دوباره خودم رو تو یه کوچه ی بن بست دیگه ببینم... از این بن بستها و تنهایی های دوباره ای که ممکنه به سراغم بیان میترسم
زمزمه وار میگه: درکت میکنم خواهر کوچولو
برام سخته بخوام با اون همه فامیل و آشنا رو به رو بشم
سکوتم رو که میبینه میگه: اصلا میخوای دوستت رو هم بیاری؟
-ماندانا حالش زیاد خوب نیست
ضربه ی آرومی به پیشونیش میزنه و میگه: اصلا یادم نبود.. راست میگی
میخوام یه چیزی بگم ولی مرددم... خودم هم میدونم کارم زیاد درست نیست ولی.........
طاهر: بگو
-چی؟
طاهر: حرفت رو بگو
دستم رو مشت میکنم... چون حس میکنم یه لرزشش خفیفی تو بدنم نشسته... باورم نمیشه که هنوز طاهر بعضی از حرفای نگفته ام رو میتونه بخونه
طاهر: نمیخوای به داداشت بگی چی میخوای؟
آب دهنم رو قورت میدم و میگم: میشه مهران هم بیاد؟
لبخند تلخی میزنه
طاهر: نمیتونی بهم اعتماد کنی نه؟
دست خودم نیست.. این ترس واسه ی همیشه تو وجودم میمونه.. هنوز هم که هنوزه این ترس رو دارم که با یه اتفاق دیگه خونوادم چه برخوردی با من میکنند
-ببین طاهر... من...
نفسم رو با حرص بیرون میدم
-چه جوری بگم
دستش رو بالا میاره و میگه: مهم نیست خواهر کوچولو...
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#107
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۵۳ عصر
-میدونم ممکنه کلی حرف و حدیث جور بشه.. بیخیال طاهر
طاهر: نه ترنم... با مهران بیا... هر کسی هر حرفی هم زد با من طرفه... مطمئنم اونقدر از این پسر مطمئن هستی که این حرف رو میزنی
-یعنی واقعا اجازه میدی
طاهر: هر چیزی که لبخندی رو به لبت بیاره من رو هم خوشحال میکنه... مطمئن باش نه تنها فرداشب بلکه تا آخر عمر پشتت هستم
از شدت خوشحالی اشک تو چشمام جمع میشه
به زحمت میگم: ممنون طاهر
طاهر میخواد چیزی بگه که با زنگ گوشیم حرف تو دهنش میمونه... نگاهی به شماره ی گوشی میندازم و با دیدن اسم آشنای نریمان لبخند رو لبم میاد...
طاهر با کنجکاوی میگه: نمیخوای جواب بدی؟... بدبخت خودش رو کشت
خندم میگیره و سری تکون میدم.. همینکه تماس برقرار میشه صدای داد نریمان رو میشنوم
نریمان: تو خجالت نمیکشی ترنم؟... تو واقعا خجالت نمیکشی؟... یعنی اگه من برات زنگ نزنم تو نباید یادی از من بکنی و یه حال و احوالی از من بپرسی... نکنه اون پسره ی خسیس نمیذاره برام زنگ بزنی
یاد آخرین باری میفتم که نریمان اومده بود اینجا.. هی میخواست میوه بخوره مهران میگفت میوه گرون شده فقط برای دکوری گذاشتم... نریمان و مهران خیلی با هم جفت و جور شدن آخه اخلاقاشون خیلی بهم نزدیکه
نریمان: هوی... کجایی؟
-بی تربیت... این چه طرز حرف زدنه
نفس عمیقی میکشه و میگه: اِ هنوز زنده ای؟
-نریمان
نریمان: کوفت... من تازه میخواستم بیام حلوات رو بخورم و یه دلی از عزا در بیارم
-خیلی پررویی
نریمان: من فکر کردم مهران تو رو از گشنگی تلف کرده
پیمان: نریمان کجایی؟
نریمان: بعله.. بعله.. شما درست میفرمایید
...
نریمان: چه پیشنهاد جالبی
...
نریمان: دقیقا حق با شماست
با تعجب میگم: چیزی شده نریمان؟
...
نریمان: نه... چیزی نشده... خیالتون تخت
...
نریمان:اِ... پیمان تویی؟... کی اومدی؟
پیمان: میخوای بگی متوجه نشدی؟
نریمان: نه بابا.. حواسم به تلفن بود
پیمان: بعد با کی داشته حرف میزدی؟
نریمان: وای پیمان آبروم رو بردی؟
..
نریمان: ببخشید... بعله... سرهنگه دیگه.. نادونی کرد.. شما به بزرگیه خودتون ببخشین
پیمان: نریمان داری با کی حرف میزنی؟
نریمان: هیس... تلفن کاریه... تو برو من زود میام
خندم میگیره
پیمان: باشه زودتر بیا... سردار منتظره
نریمان: باشه.. تو برو من هم میام... ببخشید چی داشتم میگفتم؟
از این همه لفظ قلم حرف زدن نریمان دهنم باز میمونه
-تو دیگه چه جونوری هستی؟
آروم زمزمه میکنه: یکی از اون فرشته های دو پا که خدا اشتباهی راهیه زمینم کرده؟
از شدت خنده اشک تو چشمام جمع میشه.. اصلا مکان و زمان رو فراموش کردم
نریمان: ادامه بدین... داشتین میفرمودین
با خنده میگم: داشتم میگفتم که جنابعالی زیادی پررو تشریف داری
نریمان: یه لحظه گوشی
...
نریمان: چیه عین اجل معلق بالا سرم واستادی... برو من میام دیگه
پیمان: که تلفن کاریه؟
نریمان: چیکار داری میکنی؟... اِ... پیمان
...
نریمان: نکن.. زشته پیمان
پیمان: الو... الو
همونجور که میخندم میگم: سلام پیمان
پیمان: ترنم تویی؟
-آره
پیمان: از دست این پسره ی خل و چل... یه ملت رو سرکار گذاشته اینجا واستاده داره صحبت میکنه
نریمان: بده از بیکاری درتون آوردم.. سردار که بهتون کار نمیده پس من باید بذارمتون سر کار دیگه... به جای تشکرتونه
پیمان: نریمان خفه شو که بعد حسابت رو میرسم
- کاریش نداشته باش داداش... من قطع میکنم
پیمان: اتفاقا این دفعه اساسی کارش دارم... احتیاجی نیست... بیا حرفت رو بزن... فقط یه چیزی؟
-چی؟
پیمان: میخواستم چند روز دیگه برات زنگ بزنم
-واسه ی چی داداش؟
پیمان: سردار میخواد یه بار ببینتت
با تعجب میگم: منو
پیمان: آره
-بابای خودت رو میگی دیگه
خنده ی کوتاهی میکنه و میگه: آره
-آخه چرا؟
پیمان: نترس قرار نیست بفرستت تو هلفدونی
-داداش
پیمان: خودش بهت میگه... آخر هفته منتظر باش... میام دنبالت
نریمان: خودم مرم دنبالش
پیمان: نریمان خفه شو
نریمان: به تو چه؟... دلم میخواد... اصلا یعنی چی داری یک ساعت با خواهر من تلفنی حرف میزنی... برو اونور.. من غیرت دارم
پیمان: نریمان داری اون روی منو بالا میاریا
نریمان: گمشو اونور بینم... این روی تو چی بود که بخواد اون روت بالا بیاد
پیمان: ترنم یادت نره چی گفتم.. از طرف من خداحافظ
-باشه داداش... خداحافظ
نریمان: آخیش.. بالاخره خلاص شدم
پیمان: نریمان زود بیا
-برو داداشی... بعدا با هم حرف میزنیم
نریمان: کجا برم... من که تازه اومدم
میخندم
نریمان: خب داشتیم چی میگفتیم؟
-از دست تو
نریمان: داشتیم میگفتیم از دست تو
-نریمان
نریمان: آها یادم اومد داشتی میگفتی خیلی آقا هستم
-نه خیر داشتم میگفتم خیلی پررو تشریف داری
نریمان: وای نگو... واقعا؟
-اوهوم
نریمان: پررویی که از خودتونه
-مثله اینکه جونت میخاره
نریمان: آره... از کجا فهمیدی... این پشتم هم هست هر کاری میکنم دستم نمیرسه بخارونم.. میای برام بخارونی؟
-من نمیتونم ولی اگه دلت خواست بگو پیمان رو بفرستم
نریمان: نه... قربونت... خارشش تموم شد
-بیچاره پیمان از دست تو چی میکشه؟
نریمان: با وجود من به جز نفس راحت مگه میتونه چیز دیگه ای هم بکشه
-آره... عذاب
نریمان: اون رو که میدنم از بس اذیتم میکنه اون دنیا قراره کلی عذاب بکشه
-تو یه بار از زبون کم نیاری؟
نریمان: خیالت راحت... کم آوردم از تو کمک میگیرم
-عمرا بهت کمک کنم
نریمان: اینجوریه؟
-آره
نریمان: تو هم رفتی تو گروه این دراکولا
-بیچاره پیمان... راستی نریمان؟!
نریمان: هوم
-تو میدونی بابای پیمان با هم چیکار داره؟
مکثی میکنه و میگه: نگران نباش ترنم... فقط یه کار کوچیکه
-یعنی نمیخوای بگی؟
میخنده
نریمان: دقیقا... راستی اون روز من میام دنبالتا... دلم خیلی برات تنگ شده... این روزا سرم خیلی شلوغه واسه همین نتونستم بیام ببینمت... همه چیز اونجا خوبه؟
-آره داداشی... همه چیز خوبه... دل منم برات تنگ شده
نریمان: پرنیا خیلی مشتاقه ببیندت
-من هم خیلی دوست دارم زن داداشم رو ببینم
نریمان: همون روز که دارم میام دنبالت با خودم میارمش
با ذوق میگم: اینکه خیلی خوبه... یادت نره ها
نریمان: بیخودی ذوق نکن... اون مثله من ساکت و مظلوم نیستا... اونقدر حرف میزنه که سرت درد میگیره
با این حرفش دیگه از خنده منفجر میشم
-تو ساکت و مظلومی؟
نریمان: پس چی؟ کم کم دیگه داری بهم تهین میکنیا... توهین اون هم به پلیس مملکت.. جرمه خواهر... جرمه... یه کاری نکن روونه ی زندانت کنم
-آره... حتما میتونی.. اون هم با وجود پیمان
نریمان: حالا هی اون نره غول رو پتک کن و بکوب تو سر منه بدبخت
-خوبه خودت هم میدونی حریفش نمیشی
نریمان: حریفش هستم خوبشم هستم
پیمان: نریـــمان
نریمان: اومدم
با خنده میگم: کاملا معلومه
نریمان: ای شیطون... اون روز که اومدم دنبالت حسابت رو میرسم... کار نداری؟
-نه داداشی.. خداحافظ
نریمان: خداحافظ
با لبخند گوشی رو قطع میکنم و گوشی رو روی میز میذارم.. همینکه سرم رو بالا میارم با چشمای اشکی طاهر رو به رو میشم... کلا طاهر رو از یاد برده بودم... متعجب نگاش میکنم
-چیزی شده طاهر؟
فقط سری به نشونه ی نه تکون میده و با سرعت از من خداحافظی میکنه
مات و مبهوت به رفتارش نگاه میکنم و قبل از اینکه به خودم بیام تازه متوجه میشم که طاهر از خونه بیرون رفته
مهران: طاهر کجا رفت؟
متعجب میگم: نمیدونم مهران
مهران: بشین... زیاد سر پا نمون میترسم دوباره ضعف کنی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#108
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۵۴ عصر
میشینم و میگم: شماها هم دیگه زیادی شلوغش کردین
مهران: از حال دیشب خودت خبر نداری و اینقدر راحت این حرف رو میزنی
-خبه.. حالا تو هم... مهران؟!
مهران سری به نشونه ی چیه تکون میده
-اینجا چه خبره مهران... من دارم دیوونه میشم... اون از سروش... این از طاهر... حس میکنم همه رو میشناسم و در عین حال حس میکنم هیچکس رو نمیشناسم
مهران: کم کم از همه چیز سر درمیاری
-نمیدونم چرا صورتش خیس بود؟
مهران: چی؟
-وقتی نگام به طاهر افتاد دیدم صورتش خیسه
مهران: یعنی گریه کرده بود
-وقتی میگم حس میکنم این آدمای آشنا رو نمیشناسم بیراه نمیگم... طاهر با اون همه غرورش خیلی کم پیش میومد حتی یه قطره اشک از چشماش جاری بشه ولی وقتی صحبتم با نریمان تموم شد متوجه ی حال و روز خراب طاهر شدم؟
مهران: نریمان زنگ زده بود؟
همونجور که متفکرم جواب میدم: اوهوم
مهران: مثله همیشه باهش حرف زدی؟
-منظورت چیه؟
مهران: مثل همیشه باهاش صمیمی بودی؟
-خب آره... مگه نباید باشم
چشماش رو ریز میکنه و میگه: در گذشته با طاهر هم صمیمی بود
-خب معلومه... خیلی زیاد
فقط نگام میکنه
-یعنی میخوای بگی..........
مهران: آره... درسته بخشیدیش ولی مثله گذشته باهاش رفتار نکردی
-خیلی سخته مهران... تو این چهار سال خیلی ازش دور شدم و این در شدن هم واسته ی من نبود خواسته ی خودش بود
مهران: من دلیل رفتارت رو نپرسیدم تو حق داری هر جور که دوست داری با اطرافیانت رفتار کنی من دلیل رفتار طاهر رو بهت گفتم
-باورم نمیشه... یعنی یاد گذشته ها افتاد؟
مهران: لابد... شاید هم به نریمان حسودیش شد... آخه رفتار تو با نریمان طوریه که انگار واقعا داداشته
-مهران من اون رو واقعا داداشم میدونم... واقعا مثله یه داداش از من حمایت میکنه.. پیمان هم خوبه اما نریمان یه چیز دیگه ست
مهران: اون هم انگار خیلی دوستت داره
-خیلی بهم لطف داره... نمیدونی چقدر کمکم کرد
مهران: ولی چرا؟
-نمیدونم... بعضی وقتا میگم شاید عذاب وجدان... خودش رو مقصر وضع کنونی من میدونه
مهران: تو هم اون رو مقصر میدونی؟
-معلومه که نه.. نریمان و پیمان اگر هم نبودن باز این اتفاقا میفتاد
سرش رو تکون میده
-راستی مهران ماشینت نزدیک شرکت سروش پارکه... دیروز که حالم بد شد................
مهران: میدونم... سروش گفت برام میاره... صبح براش زنگ زدم گفت کیفت هم تو شرکت جا مونده... اون رو هم با ماشین میاره
-خب.. پس مشکلی نیست
مهران: از اول هم نبود خانوم کوچولو... تو خودت رو واسه این چیزا ناراحت نکن... حالا هم پاشو بریم یه چیزی بخوریم
با تموم شدن حرفش بلند میشه تا به آشپزخونه بره ولی مچ دستش رو میگیرم متعجب نگام میکنه
-مهران؟!
مهران: هوم
-سروش واقعا با طاهر همراه شده بود؟
آهی میکشه و دوباره رو مبل میشینه
مهران: آره
-پس چرا چیزی بهم نگفتی؟
مهران: خودت حاضر نبودی از سروش چیزی بشنوی... چند باری خواستم در مورد اقدامایی که سروش کرد حرف بزن ولی تو سریع جبهه گرفتی و من هم موکولش کردم به آینده
-راست میگی... خودم نخواستم
مهران: دوستش داری؟
لبخندی میزنم و پاهام رو تو شکمم جمع میکنم
-دیوونه وار
مهران: از تک تک حرکاتت معلومه
-میدونی مهران حس میکنم هزار سال دیگه هم بگذره باز هم دوست دارم سروش تنها مرد زندگیم باشه
غمگین میگه: پس این همه تعلل واسه ی چیه؟... بله رو بگو خودت و اون رو خلاص کن دیگه
-با دوست داشتن من که چیزی درست نمیشه
مهران: اون هم که دوستت داره
-از کجا معلوم با گردباد بعدیه طوفان زندگیم تک و تنها رهام نکنه و به سراغ آینده ی خودش نره
مهران: شاید یه فرصت خیلی چیزا رو برات روشن کنه
-دیره مهران
مهران: به خاطر بچه
-هم بچه هم خیلی چیزای دیگه
مهران: مثلا چی؟
-مثلا سیاوش.. به نظرت چه جوری میتونم با برادر شوهری رو به رو بشم که قبل از همه مهر هرزگی رو به پیشونیم زد... یا خاطرات گذشته چطور کنار سروش باشم و اون تلخیها رو از یاد ببرم و طعنه نزنم... یا بی اعتمادی... یا ترس... یا خیلی چیزای دیگه
متفکر به رو به رو خیره میشه... یه خورده احساس سرما میکنم و بیشتر تو خودم جمع میشم
یهو میگه: حاضری کس دیگه ای رو وارد زندگیت کنی؟
از سوال ناگهانیش جا میخورم
متعجب نگاش میکنم و میگم: چی؟
شونه ای بالا میندازه و میگه: فقط یه سوال بود... تو بذار پای کنجکاوی
...
مهران: جوابمو ندادی؟
پوزخندی میزنم و میگم: دیوونه شدی مهران... کی میاد منو میگیره؟... نه گذشته ی درخشانی دارم نه حال و روز درست و حسابی
مهران: اگه باشه چی؟
-نه نمیتونم قبول کنم
مهران: چرا؟
-«عاشقی با قلب من بیگانه شد / خنده از لب رفت و یک افسانه شد / حس و حالی بعد عشق آمد پدید / بعد آن شب زندگی غمخانه شد»... هنوز دوستش دارم مهران... هنوز دوستش دارم
مهران: یعنی میخوای تا آخر عمر تنها زندگی کنی؟
-نمیدونم... تنها چیزی که میدونم اینه که نه با سروش میتونم نه بی سروش
لبخند تلخی میزنه و میگه: درست میشه خانوم کوچولو
-مهران
مهران: جانم؟!
متعجب نگاش میکنم که با خنده میگه: شرمنده... از مزایای اون ور آب بودن زیادی راحت شدنه
میخندم و میگم: از دست تو
مهران: چی میخواستی بگی؟
-کلا یادم رفت
مهران: اوه.. اوه... ببین با یه جانم چه دت و پایی هم گم میکنه... اصرار نکن خواستگاریت نمیام
-اگه بیای هم قبولت نمیکنم... فکر کردی
مهران: چون میدونی نمیام اینو میگی دیگه
میخوام به سمت هجوم ببرم که از جاش بلند میشه و به سمت آشپزخونه فرار میکنه
مهران: بیخیال ترن... حالا به جای اینکه منو ناقص کنی میزنی خودت رو ناقص میکنی برام کار میگیری
با خنده به سمت آشپزخونه میرم و میگم: میکشمت
مهران: اگه تونستی حتما این کار رو کن
*******
تو ماشین مهران نشستم و به خیابونای خلوت نگاه میکنم
مهران: چرا ساکتی؟
-یه خورده نگرانم
مهران: چرا؟
-نمیدونم
مهران: میخوای نریم؟
-دلم نمیخواد ضعیف جلوه کنم... دلم میخواد سرمو بالا بگیرم و بدون هیچ ضعفی از کنار تک تک فامیلا و آشناها رد بشم اما نمیدونم میتونم یا نه؟
مهران: میتونی
-مهران؟!
سریبه نشونه ی چیه تکون میده
-ممنون
مهران: بابت؟
-بابت همه چیز... بابت اینکه داری همراهم میای... تنهام نذاشتی... یه جورایی پشتمی
مهران: بیخودی که دارم نمیام.. لباس پلوخوریم رو پوشیدم و خودم رو آماده کردم که شام مفتی بخورم
میخندم
مهران: میخندی؟.. باید گریه کنی
-اونوقت چرا؟
مهران: چون میخوام سهم تو رو هم بخورم
-بخور.. من حاضر نیستم غذاهای کوفتیه عروسیه اون دختره لوس و ننر رو بخورم
مهران: اوه.. اوه.. میبینم که دلت هم کلی ازش پره
-دست خودم نیست.. از بچگی باهاش مشکل داشتم
مهران: که اینطور.. ولی یه چیز رو خوب فهمیدما
-چی رو؟
مهران: که داری من رو میبری تا شام کوفت میل کنم
زیاد حواسم به حرفای مهران نیست.. یعنی هست ولی استرسی که دارم اذیتم میکنه
-کوفت؟
مهران: آره دیگه...خودت گفتی غذاهاش کوفتیه
-از دست تو
مهران: ترنم؟
-هوم؟
مهران: نترس... من هستم
-حس میکنم خیلی ضعیف شدم.. اعتماد به نفسم خیلی پایین اومده
مهران: از لحاظ جسمی شاید ولی از لحاظ روحی همونی هستی که قبلا بودی
-تو که قبلا من رو دو سه بار بیشتر ندیده بودی... در نتیجه نمیدونی چی بودم مهران.. از وقتی برگشتم دیگه اون ترنم سابق نیستم.. زود تسلیم میشم.. زود بغض میکنم.. زود میشکنم.. زود اعتماد میکنم...
مهران: قبلنا اینجوری نبودی؟
-بودم ولی نه تا این حد.. حداقل درجه ی تظاهر کردنم بالا بود الان حتی نمیتونم مقابل سروش تظاهر کنم که دوستش ندارم... حس میکنم بی عرضه ترین آدم روی کره ی زمینم... قبل از اتفاقات چهار سال محکم و قوی و در عین حال شیطون بودم... بعد از اینکه همه طردم کردم شیطنتم رفت ولی محکم بودنم رو تونستم یه خورده حفظ کنم هر چند با تظاهر و این حرفا ولی با این اتفاقات اخیر حس میکنم هیچی نیستم
مهران: با تظاهرم چیزی درست نمیشه... وقتی دوستش داری نه تظاهر نه هیچ چیز دیگه نمیتونه جلودارت باشه
-میگی چیکار کنم؟
مهران: برو پی دلت... کار من رو تکرار کن
-ایکاش میتونستم
مهران: اگه این همه احساسی نبودی این حرف رو نمیزدم
-دلم نمیخواد اینقدر احساسی باشم
مهران: ذاتت همینه دیگه... نمیشه ذاتت رو عوض کنی
-تو خیلی خوبی مهران
مهران: میدونم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#109
۱۳۹۹-۱۱-۲۳، ۰۸:۵۴ عصر
لبخندی میزنم و میگم: باز که شیطون شدی؟
مهران: چرا مثله مامان بزرگا حرف میزنی... الان کجا باید برم؟
-بپیچ سمت راست... من مثله مامان بزرگا نشدم این تو هستی که بعضی وقتا زیادی بچه به نظر میرسی... مهربون.. پاک.. صادق.. بی ریا.. با اینکه فقط برادر دوستمی اما خیلی بهم کمک میکنی
مهران: از کجا میدونی فقط برادر ماندانا هستم؟
متعجب میگم: منظورت چیه؟
با یه دست دماغم رو محکم میگیره و فشار میده ه جیغم هوا میره
بلند میخنده و میگه: بعدا میفهمی کوچولو
همونجور که دماغم رو میمالم با اخم نگاش میکنم
مهران: اخماتو باز کن کوچولو
-مگه تو میذاری؟
مهران: من چیکار به اخمای جنابعالی دارم
-دماغم رو کندی؟
با شیطنت میگه:چرا دروغ میگی؟... مماغت که سرجاشه
میخوام جوابش رو بدم که ماشین سروش رو میبینم
-فکر کنم رسیدیما
مهران نگاهی به اطراف میندازه و میگه: آره... انگار همینجاست... طاهر کجاست؟
-نمیدونم... فقط ماشین سروش رو دیدم
ماشین رو پارک میکنه و میگه: پیاده شو... الان پیداش میکنیم
سری تکون میدمو میخوام پیاده شم که مهران آروم صدام میکنه.. متعجب به طرفش برمیگردم و نگاش میکنم
مهران: امشب هر چی شد آروم باش و بی تفاوت... نذار ضعفت رو شناسایی کنند و بعدها آزارت بدن... مهم خودتی... یادت باشه لازم نیست خودت رو به دیگران ثابت کنی تو باید به خودت ثابت کنی که میتونی بین این آدما باشی و نشکنی... میفهمی چی میگم؟
چند لحظه چشمام رو میبندم و حرفاش رو تو ذهنم تجزیه و تحلیل میکنم
آروم زمزمه میکنم حق با توهه مهران... همه ی سعیم رو میکنم اما قول نمیدم... میدونی که بعضی وقتا بعضی از شکستنا دست خود آدم نیست... میخوای نشکنی ولی تو وجودت یه چیزی ترک میخوره... درسته حرفای دیگران مهم نیست اما دوست داری همه بهت احترام بذارند و در موردت درست فکر کنند
مهران: حق با توهه... همه دوست داریم اینجور باهامون برخورد بشه ولی اگه این طور هم باهامون برخورد نشد نباید خودمون رو دست کم بگیریم.. یه آدم خوب همیشه خوبه.. چه بقیه ازش بد بگن چه بقیه ازش یه هیولا بسازن.. یادت باشه تو واسه ی خیلیا عزیزی.. واسه ی من.. ماندانا.. امیر.. نریمان.. پیمان.. طاهر و حتی واسه ی سروش و خیلیای دیگه که شاید خودت ندونی ... حالا چشمات رو باز کن و سعی کن بدون هیچ ترسی قدم برداری
لبخندی میزنم و چشمام رو باز میکنم
مهران: آماده ای واسه ی جنگیدن با خیلیا
-آماده ی آماده
مهران: پس پیاده شو
همه ی وجودم پر شده از آرامشی که مهران بهم تزریق کرد... از ماشین پیاده میشم و چشم میچرخونم... سروش رو کنار ماشین خودش میبینم که به ماشینش تکیه داده و آروم به این رف و اون طرف نگاه میکنه انگار منتظر کسیه.. یکی ته دلم با نهایت پررویی میگه: اون منتظر توهه اما باز سعی میکنم انکار کنم که نه... لابد منتظر خونوادشه.. هنوز تو بهت حرفای دیروز مهران و طاهر هستم که هر دوتاشون حرفای سروش رو تائید کردن... هنوز برام سخته باور حقیقت
مهران: ترنم؟
-هوم؟
مهران: بریم طاهر جلوی در منتظرمونه
-باشه
هنوز چند قدم بر نداشتم که نگاه سروش به من و مهران میفته اول ابرویی بالا میندازه و با اخم به مهران نگاه میکنه ولی بعد از چند لحظه سریع نگاش رو از مهران میگیره و با مهربونی بهم خیره میشه... تکیه اش رو از ماشین میگیره و با اعتماد به نفس و جذبه ی همیشگی به طرف ما میاد.. طبق معمول تیپ اسپرت زده و من عاشق این نوع لباس پوشیدنشم.. خودش هم خوب میدونه چه جوری میتونه دل من رو ببره... نگام رو ازش میگیرم و با قدمای کوتاه کنار مهران قدم برمیدارم
سروش: سلام
صدای شیطون مهران تو گوشم میپیچه: به.. سلام آقا سروش
بدون اینکه نگاش کنم آروم زیر لب سلام میکنم
مهران: راستی سروش خان راضی هستی؟؟
سروش متعجب میگه: از چی؟
مهران: از شغل جدیدت دیگه
خوب میدونم باز شیطنت مهران گل کرده فقط نمیدونم چرا اینقدر این سروش رو سر به سر میذاره
سروش: شغل جدیدم؟
مهران سمت راست و سروش سمت چپ من واستادن... آروم آروم با من قدم بر میدارن
مهران: آره دیگه.. شغل بادیگاردی
صدای خشن سروش رو میشنوم
سروش: فعلا که شغل خودت هم همینه
مهران: البته.. من که در رکاب بانو بادیگارد که هیچی غلام حلقه به گوش هستم
سرم رو بالا میارم و نگاهی به سروش میندازم که با حرص به مهران نگاه میکنه اما مهران دستش رو تو جیب شلوارش کرده و با خونسردی و لبخند به رو به رو خیره شده
باد سردی میوزه و باعث میشه دستم رو دور خودم حلقه کنم
سروش آروم کنار گوشم میگه: سردته؟
بی تفاوت جواب میدم: نه زیاد
سروش: خواستی بگو کتم رو بهت بدم
نگاهی به کت اسپرتش میکنم و میگم: لازم نیست
مهران: در ورودی از کدوم طرفه؟
سروش با دست به سمتی اشاره میکنه و میگه: این طرف
مهران: طاهر اونجا منتظرمونه
سروش: میدونم.. منتظر ترنم بودم
مهران: خب پیش طاهر میموندی من و ترنم هم میرسیدیم دیگه
سروش چنان خشن نگاش میکنه که من به شخصه یه سکته ی ناقص رو میزنم اما مهران با بیخیالی میگه: ترنم ایکاش دیرتر میومدیم فقط شام میخوردیم و میرفتیم
خندم میگیره
مهران: راستی ترنم
-دیگه چیه؟
مهران: ببین اینجوری خشن میگی یاد میره چی میخواستم بگم.. یه خورده با احساس تر
سروش بازوم رو میکشه و من رو به خودش نزدیک تر میکنه و با خشونت میگه: همین هم از سرت زیاده مرتیکه ی لندهور... نکنه انتظار داری بگه جانم مهران جان
مهران با بی تفاوتی اینور و اونور رو نگاه میکنه و میگه: نه بابا... من کم توقعم به همون جونم مهران جونی راضیم
سروش: آره ارواح عمه ات.. کاملا معلومه کم توقعی
واقعا نمیدونم از دست این دو تا حرص بخورم یا بخندم
مهران: پس چی... خدا از روز اول خلقت من رو قانع و کم توقع آفرید
با لحن نیمه جدی میگم: شما دو تا چتونه... چرا مثله سگ و گربه به جون هم میفتین؟
مهران با مظلومیت میگه: از کجا فهمیدی من اون پیشیه ملوسم که دل هر دختری رو میبرم
سروش پوزخندی میزنه
به ادای دخترونه ی مهران نگاه میکنم و میخوام چیزی بگم که منصرف میشم
مهران خودش رو بهم نزدیک میکنه و تو گوشم میگه: مگه دروغ میگم... از همین حالا هم معلومه کی سگ اخلاقه
سروش زیر لب یه چیزی میگه که نمیشنوم
اخمی به مهران میکنم تا ساکت بشه اما اون بیخیال ادامه میده
مهران: داشت یادم میرفتا
- چی؟
مهران: میخواستم بپرسم خوشگل و مامانی تو فامیلتون دارین یا نه؟
-مهــران
مهران: مگه دروغ میگم... خو تنهایی حوصلم سر میره.. حداقل برم یکم مخ زنی کنم
-اینجوریه؟
شیطون میخنده و میگه: نترس فقط مخ میزنم ولی باهاشون دوست نمیشم .. کلی هم دلشون رو میسوزونم.. نظرت چیه؟... اصلا با هر کی دشمنی آدرس شماره تلفن بده
سروش: دخترای فامیل ما دنبال دلقک نمیگردن.. پس الکی وقتت رو هدر نده... دنبال دختر واسه ی خودت میگردی برو سیرک... تا دلت بخواد برات ریخته
مهران: ممنون داداش ولی از اونجایی که من هیچ لطفی رو بی جواب نمیذارم برای جبران لطفت من هم آدرس جایی رو بهت میدم که کلی حوری های بهشتی اونجا پرسه میزنند
خدایا دم میخواد از دست این دو تا سرم رو بکوبم به دیوار
سروش: منظورت چیه؟
مهران:منظور خاصی ندارم.. فقط میخوام جبران لطف کنم
سروش: لازم نکرده.. من خودم یکی رو دارم احتیاجی به دوست دخترای رنگاوارنگ ندارم
مهران: من بهت آدرس میدم اگه نظرت عوض شد برو
-مهران
مهران: ترنم بدبخت گناه داره.. چطور دلت میاد این بیچاره رو تا آخر عمر ترشی بندازی
سروش میخواد چیزی بگه که مهران با خنده میگه: داشتم میگفتم داداش هر وقت هوس دوست دختر کردی حتما یه سر به باغ وحش بزن
سروش دهنش رو باز میکنه که حرف بزنه چنان دادی میزنم که هم دهن سروش بسته میشه هم خنده ی مهران از رو لباش ناپدید میشه
-تمومش کنید دیگه... این چه وضعشه... شماها خجالت نمیکشین... هی هیچی نمیگم دوباره شروع میکنید.. یه کاری نکنید همین حالا برگردما
بعد از حرفم یه خورده جلوتر از این دو نفر راه میفتم... هر چند یه صداهای آرومی رو از طرفشون میشنوم ولی اونقدر آرومه که نمیتونم بفهمم چی دارن بهم میگن.. فقط میدونم واسه هم دارن خط و نشون میکشن
توی افکار خودم غرق میشم و آروم آروم به جلو میرم
سروش: ترنم کجا؟..طاهر اونجاست
با حرف سروش به اون قسمتی نگاه میکنم که سروش اشاره میکنه... طاهر کنار در ورودی منتظر ما واستاده.. با دیدن ما لبخندی میزنه و دستی تکون میده و ه سمت ما میاد... در جواب لبخندش متقابلا لبخند کمرنگی میزنم و سری براش تکون میدم
سروش چند قدم فاصله اش رو با من طی میکنه و خودش رو به من میرسونه: فکر کنم مراسم شروع شده
-بیخیال... زیاد برام مهم نیست
سروش: پس چرا اومدی؟
-طاهر بهت نگفت؟
سروش: وقت نشد زیاد با هم حرف بزنیم
شونه ای بالا میندازمو میگم: به اصرار طاهر.. گفت نباید از زیر نگاه های سرزنشگر فامیل فرار کنم
اخم میکنه و میگه: چرا سرزنشگر؟
-چه میدونم؟
سروش: اگه فکر میکنی اذیت میشی میتونیم همین الان برگردیم
-نیومدم که برگردم... وقتی اومدم یعنی تا آخرش هستم هر چی که بشه باز میمونم
مهران یه خورده از ما جلوتر میره و زودتر از ما خودش رو به طاهر میرسونه.. باهاش دست میده و یه خورده باهاش خوش و بش میکنه
سروش: ترنم نگران هیچ چیز نباش
سرد جوابش رو میدم: نیستم
سروش: اما.....
-مهران و طاهر هستن... دلیلی واسه ی دلواپسی وجود نداره
سروش آهی میکشه و هیچی نمیگه... دستام از شدت سرما یخ زده...
همینکه که طاهر به من میرسه محکم بغلم میکنه و میگه: خوش اومدی خواهر کوچولو
لبخندی میزنم و زمزمه وار میگم: ممنون
طاهر: خوشحالم که اومدی... میترسیدم نیای
-دلیلی نداشت که نیام.. حق با توهه من اشتباهی نکردم که بخوام از این جمع فرار کنم.. اشتباه رو بقیه کردن.. حالا اگه قراره به خاطر قضاوتها و اشتباهات خودشون من رو سرزنش کنند دلیلی نمیبینم که ناراحت بشم
طاهر: یه روزه چقدر تغییر کردی؟
-تغییر چندانی نکردم... فقط یه مدت هویت خودم رو گم کرده بودم که با حرفای مهران تونستم یه خورده به خودم بیام
مهران لبخند مهربونی میزنه اما اخمای سروش تو هم میره
طاهر: خوشحالم که داری ترنم سابق میشی
آهی میکشم و میگم: ترنم سابق دیگه وجود خارجی نداره.. من همینم فقط با بعضی از خصوصیات گذشته
نگاه هر سه تاشون غمگین میشه
-خب بریم دیگه
مهران: آره بابا.. حالا شام رو میدن و تموم میشه... بدون شام میمونیما
طاهر دستش رو روی شونه ی مهران میذاره و میگه: نترس داداش... شام شما محفوظه
مهران چشمکی بزنه و میگه : ایول... ترنم تا دلت میخواد حرف بزن شام ما محفوظه
میخندم و میگم: جون به جونت کنند شکم پرستی
بعد از یه خورده شوخی از طرف مهران و خنده از طرف ما بالاخره همگی وارد باغ میشیم
طاهر جلوتر از ما و سروش و مهران دو طرف من حرکت میکنند... سنگینیه نگه خیلیا رو روی خودم احساس میکنم... چشمم به بعضی از اقوام میفته که با دلسوزی و ترحم نگام میکنند.. بعضیای دیگه مهربون و پشیمون به نظر میرسن اما رو لبای خیلیا هنوز پوزخند گذشته رو میبینم...دستی، دست یخ زده از سرمای من رو دربرمیگیره... با تعجب به سروش نگاه میکنم.. نگاش به رو به روهه...خونسرد و با جذبه.. بدون کوچیکترین ترس و استرس.. میخوام دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی اجازه نمیده و دستم رو محکمتر از قبل فشار میده
آروم زمزمه میکنه: چه سردی؟
-خب یه خورده هوا سرده
دستم رو به همراه دست خودش تو جیب شلوارش میکنه
با تعجب نگاش میکنم
-سروش داری چیکار میکنی؟
همونجور که نگاش به رو به روهه با لبخند میگه: دارم دستت رو گرم میکنم
-دستمو ول کن.. زشته
سروش: عشقمی... دلم میخواد دستت تو دست من باشه
نمیدونم مهران میشنوه یا خودش رو زده به نشنیدن ولی صداهایی که بینمون رد و بدل میشه خیلی آرومه
-سروش ول کن
سروش: میدونی که تا نخوام دستت رو ول نمیکنم پس آروم باش و جلب توجه نکن
-طبق معمول پررو و خودخواهی
لبخندش پررنگتر میشه ولی جوابم رو نمیده
طاهر ما رو به سمت میزی هدایت میکنه و میگه: جشن شروع شده... یه نفسی تازه کنید و بعد خوش بگذرونید... من هم برم کادو رو بدم و برگردم
-راحت باش طاهر... اگه کاری داری برو انجام بده... بالاخره مهسا دخترخالته... بده فقط بخوای یه گوشه بشینی و هیچ کاری نکنی
طاهر: افراد زیادی پیدا میشن که خودشیرینی خاله و شوهرخاله رو کنند من ترجیح میدم کنار خواهرم باشم... بد زمانیه که خواهرم رو بعد از این همه مدت ول کنم و برم به خرده فرمایشای خاله برسم
لبخندی میزم و هیچی نمیگم... حرفش برام یه دنیا ارزش داره
-ممنون طاهر
بدون توجه به نگاه های خیره ی دیگران صندلی رو برام کنار میکشه و مجبورم میکنه بشینم
طاهر: بشین... زود میام
-باشه
مهران: ترنم؟
-هوم؟
مهران: نمیخوای به عروس و دوماد تبریک بگی؟
-الان؟
مهران: پس کی؟
- تو هم میای؟
مهران: فکر نکنم درست باشه.. میخوای صبر کن طاهر اومد با هم بریم.. فکر کنم خودم رو دوست طاهر معرفی کنم بهتر باشه... نظرت چیه؟
-چی بگم... هر جور صلاح میدونی
مهران: درسته حرف مردم مهم نیست ولی بهتره خودمون هم بهونه دست این آدما ندیم
سروش هم سری به نشونه ی تائید تکون میده
مهران: پس بمون با ما بیا تبریک بگو
سروش: من هم تبریک نگفتم میخوای با هم بریم... بعد طاهر و مهران با هم برن؟
با این حرف سروش به یاد میارم که در اصل امشب، عروسیه سروش و آلاگل هم بود... بغض بدی تو گلوم میشینه
نمیدونم حالت چهره ام چه تغییری میکنه که سروش با نگرانی میگه: ترنم چی شد؟
با صدای گرفته ای میگم: چیزی نشده.. خوبم
مهران: ترنم
-باور کن خوبم مهران
مهران: آخه یه دفعه ای یه جوری شدی
-چیزی نیست
مهران: چیکار میکنی؟.. با سروش میری؟
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#110
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۳ صبح
آهی میکشم... با همه ی وجودم با خودم میجنگم که نگم آرهلبخند مسخره ای میزنم و میگم: نه... ترجیح میدم با شماها بیاممهران سری تکون میده و به اطراف نگاه میکنهخیلی سخته که بخوای خواستنت رو زیر نگاه های سردت پنهان کنی و با لبخند بگی نهنگام رو به میز میدوزم تا هیچکس حسرت نگاهم رو نبینه... میخوام سرد باشم.. باید سرد باشم هرچند میدونم زیاد نمیتونم اما وقتی به آخرش فکر میکنم برای جنگیدن و سرد بودن بیشتر مصمم میشم... وقتی میدونم آخرش به هیچ و پوچ ختم میشه ترجیح میدم تمام این حسرتها رو به جون بخرمو بیشتر از این وابسته نشماز فکرای خودم پوزخندی رو لبم میشینه... مگه از این وابسته تر هم میشهسروش از جاش بلند میشه و بازوم رو میگیره... با تعجب نگاش میکنم-چیکار میکنی؟با اخم میگه: بلند شو-چی؟متعجب نگاهی به مهران و نگاهی به سروش میندازم... نگاه مهران هم رنگ تعجب به خودش گرفتهسروش: میگم بلند شواخمام کم کم تو هم میره-چی میگی؟وقتی میبینه هنوز نشستم بازوم رو به شدت میکشه و به زور بلندم میکنه... نگاه چند نفر به سمتمون شیده میشه-سروش داری چیکار میکنی؟... همه دارن نگامون میکنندسروش: همه اونقدر بیکار نیستن که بشینند ما رو نگاه کنند ولی اگه اونقدر بیکارن که به مسائل خصوصیه ما هم کار دارن پس بذار با دقت نگاه کنند-هیچ معلومه چی داری میگی؟... من چه مسئله ی خصوصی ای میتونم با تو داشته باشممهران: سروش اذیتش نکننگاهی به مهران میندازه و میگه : قصدم اذیت نیست-ولی داری اذیتم میکنی... من نمیخوام با تو بیاممهران خیلی آروم میگه: ولش کن سروش... کارت درست نیستلبخندی میزنه و میگه: برای اولین بار میخوام با حرف نگاهش پیش برممهران نگام میکنه و دیگه هیچی نمیگه...قلبم به شدت میزنه..سروش با ملایمت میگه: نمیخوام جلوی مهسا تنها و بی یاور باشی.. میخوام تکیه گاهت باشم ترنمسعی میکنم بدون جلب توجه و آروم بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و محکم تر از قبل بازوم رو تو ی دستش فشار میده-تنها نیستم... طاهر هستتو چشمام زل میزنه و زمزمه میکنه: این دفعه میخوام حرف دلت رو گوش کنم نه حرف زبونت رو... تو با من میای.. چون من میخوام.. چون خودت میخوای... چون تو نگاهت خواستن رو میبینم و تو نگاهم خواستن رو میبینیتپشهای قلب بیقرارم رو دوست ندارم... دلم نمیخواد تسلیم بشم-سروش داری دیوونه ام میکنی.. من دلم نمیخواد با تو بیام.. چرا زور میگی؟آروم صورتش رو به سرم نزدیک میکنه و خیلی آروم به طوری که فقط من بشنوم میگه: هنوز واسه ی دیوونه شدن خیلی زوده کوچولو... من که خوب میدونم از خداته باهام بیای پس زور بیخود نزن که وقتی من تصمیمی رو میگیرم تا عملیش نکنم دست بردار نیستمبا اخم سرم رو عقب میبرم و میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و من رو به دنبال خودش میکشه... سنگینیه نگاه خیلیا رو روی خودم احساس میکنم-سروش تو رو خدا آبروریزی نکن... آخه من چه نسبتی با تو دارم که اینجور بازوم رو گرفتیسروش: ما داریم میریم به عروس و دوماد تبریک بگیم این کجاش آبروریزیه؟.. نسبت از این مهمتر که عشقت هستم و عشقم هستی... من که پیوندی از این مقدس تر سراغ ندارم.......با صدای طاهر، سروش ساکت میشه و به عقب برمیگردهولی من همه ی حواسم به یه چیزه... اون هم به دو کلمه ای که سروش گفته... یعنی واقعا عشقش هستم؟... طاهر: سروش کجا؟سروش: میریم یه تبریک بگیم و برگردیمطاهر نگاهی به من میندازه و مهربون لبخند میزنهلبخندش رو جواب میدم و با خجالت نگام رو ازش میگیرم... زمزمه ی آرومش رو میشنوم: حواست بهش باشه سروش.. میدونی که چی میگم.................سروش اخماش تو هم میره و با لحن پرجذبه و در عین حال خاصی میگه: نگران نباش هیچکس نمیتونه اذیتش کنه حواسم به تک تک این آدما هست با تموم شدن حرفش به نرمی من رو به خودش نزدیکتر میکنه و زیر لب زمزمه میکنه: بریمناخواسته باهاش همراه میشم و بعد از مدتها دوباره طعم آشنای در کنار سروش بودن رو میچشم... برام سخته کنارش باشم و حمایتش رو نخوام.. خیلی سخته انکار عشقی که اینقدر برای همه عیانهچشمم به مهسا میفته که کنار پسره نشسته و آروم آروم میخنده...اسم پسره به یاد نمیارم هر چند برام مهم هم نیست... احساس زیاد جالبی ندارم.. دلم نمیخواد با مهسا رو به رو بشمصدای سروش رو میشنوم: خانومم؟نگاه غمگینی بهش میندازم ولی اون مهربون لبخند میزنه و میگه: مثل همیشه محکم باش... میدونم که میتونیسری تکون میدمو میخوام نگام رو ازش بگیرم که با شیطنت چشمکی برام میزنه و با خوشحالی ادامه میده: دیدی خودت هم قبول داری که خانوم منیاخمام تو هم میره و چشم غره ای بهش میرم که باعث میشه لبخندش پررنگ تر بشه
نگا رو به جلو میدوزم که چشمام با چشمای از تعجب گرد شده ی مهسا تلاقی میکنه لحظه به لحظه بهش نزدیکتر میشم... کم کم به خودش میادو اخماش تو هم میره... شوهرش با دیدن ما سریع از جاش بلند میشه... مهسا هم به ناچار بلند میشه با تمسخر به من و سروش نگاه میکنه... شوهر مهسا با لبخند میگه: سلام سروش.. چطوری پسر؟.. خوبی؟سروش: سلام بهروز... عالیه عالی... از این بهتر نمیشمبهروز: خب.. خدا..........هنوز حرف بهروز تموم نشده که مهسا میگه : آقا سروش واقعا مقاومتون قابل تحسینهبهروز متعجب و سروش با اخم به مهسا خیره میشنولی من آرومه آرومم.. نمیدونم چرا؟... میدونم باز مهسا یه نقشه ای داره ولی برام مهم نیست... هیچوقت برام مهم نبود... بعضی آدما حتی ارزش فکر کردن هم ندارنسروش با جدیت میپرسه:چطور؟مهسا: مقاومت در برابر عشق و تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیفتادهسروش: از کدوم مقاومت حرف میزنید؟مهسا: بالاخره شما و آلاگل عاشق هم بودین و این شکست حتما براتون خیلی گرون تموم شدهفقط به مهسا نگاه میکنم... هیچی نمیگم... خوب میدونم که با این کارا میخواد حرص من رو در بیارهبهروز دستپاچه میگه : مهساجان الان که وقت...........سروش وسط حرف بهروز میپره و با خونسردی میگه: اگه عاشقش بودم که ازش جدا نمیشدممهسا: سروش خان اینجا که غریبه ای نیست پس راحت باشین... ترنم هم از خودمونه... من بارها و بارها به بهروز هم گفتم که واقعا حیف شد سروش: میتونم بپرسم چی حیف شد؟مهسا: جدایی شما از آلاگل... هر دو نفرتون واقعا لایق هم بودین و هستینسروش: دلم نمیخواد در مورد اون دختر حرفی بشنوم... اون یه انتخاب بود از جانب مادرم که خدا رو شکر خیلی زود دستش برام رو شدبهروز با تعجب میگه: دستش رو شد؟مهسا رنگش میپره و سرخ و سفید میشه اما سروش بی توجه به مهسا میگه: آره... اون دختره ی عوضی با همدستیه چند نفر به نامزد سابقم تهمت زده بود و باعث جدایی ما از هم شده بودبهروز: واقعا؟.. من نمیدونستم... از مهسا شنیده بودم که بخاطر اختلافات جزئی از هم جدا شدینسروش با پوزخند نگاهی به مهسا میندازهسروش: واقعا؟مهسا با رنگی پریده میگه: خب من دقیق در جریان ماجرا نبودمبهروز دستش رو دور شونه های مهسا حلقه میکنه و میگه: مهم نیست گلمبعد خطاب به سروش ادامه میده: اصلا بهش نمیخورد.. من رو بگو که میخواستم بیام شرکت باهات حرف بزنم که زندگیتون رو بیخودی خراب نکنید... اصلا خودت رو ناراحت نکن خدا رو شکر که دستش رو شد و بعد از ازدواج برات مشکلی درست نشدسروش: من اصلا ناراحت نیستم... از اول هم تمایل چندانی به ازدواج با اون دختر نداشتم.. فقط به خاطر اصرار خونوادم قبول کرده بودم بهروز سری تکون میده و نگاش به من میفته: به به... ببین کی اینجاست مهساجان.. دخترخاله ی عزیزت...ترنم خانوم... شما کجا؟.. اینجا کجا؟... از بس حواسم به حرفای سروش بود یادم رفت سلام کنملبخندی میزنم و زمزمه وار میگم: سلام آقا بهروز.. مسئله ای نیستبه مهسا نگاهی میندازم و میگم: مهسا خانوم به اندازه ی کافی جبران کردنبهروز خنده ی بانمکی میکنه و میگه:از دست مهسا ناراحت نشین... هم از حرفای سروش شوکه بود واسه ی همین از حضورتون غافل شد... آخه من و مهسا هیچکدوم از جریان بهم خوردن نامزدیه سروش خبر نداشتیم.. مگه نه خانوم گل؟مهسا سری تکون میده و میگه: آره عزیزم... چطوری ترنم؟.. خوبی؟-خودت که باید بهتر بدونی... وقتی تو عروسیه بهترین دختر خاله ی دنیا شرکت کنم مگه میشه بد باشممهسا میخواد چیزی بگه که بهروز زودتر دست به کار میشه و شروع به حرف زدن میکنه: این همه علاقه ی شما دو نفر واقعا بهم دیگه ستودنیه... من در تعجبم با این همه علاقه چرا زیاد شما رو با مهسا نمیبینمبا بدجنسی میگم: مگه مهسا خانوم به شما نگفتن؟بهروز نگاهی به مهسا میندازهمهسا اخمی میکنه و میگه: آخه س ترنم خیلی شلوغه.. واسه ی همین وقت نمیشه زیاد با هم باشیم-بعله.. مهساجان کاملا درست میگن.. ابراز علاقه ی من و مهسا بیشتر تلفنیهبهروز: نداشتیما... ترنم خانوم اگه بخواین به عشق من ابراز علاقه نید کلامون تو هم میرهمیخندم و چیزی نمیگمبهروز: خارج از شوخی فکر نمیکردم که تو این مراسم سعادت دیدنتون رو داشته باشمابرویی بالا میندازمو میگم: مگه میشه تو مراسم دختر خالم شرکت نکنم؟بهروز: خیلی خوشحال شدم که تشریف آوردین... مهساگفته بود مشکلی براتون پیش اومده و نمیتونین تو مراسم شرکت کنیدپوزخندی میزنم و نگاهی به مهسا میندازم که عصبی بهم خیره شدهبا تمسخر میگم: چطور میتونستم به خاطر یه سری مسائل جزئی قید عروسیه دخترخاله ی عزیزم رو که حکم یه خواهر رو برام داره بزنم... به نظر شما میشه؟بهروز: معلومه که نه.. ایشاله عروسیتون جبران میکنیم.. مگه نه مهساجانمهسا سری تکون میده و با لحن شاد ساختگی میگه: آره حتما... خیلی خوشحال شدم اومدی ترنم.. اگه نمیومدی خیلی از دستت ناراحت میشدممن هم متقابلا یه لبخند تصنعی رو لبام میارمو میگم: میدونم عزیزم.. از اونجایی که پشت تلفن اون همه اصرار و خواهش کردی دلم نیومد ناراحتت کنم واسه همین اینجوری سورپرایزت کردمبا تمسخر میگه: بعله.. یادم رفته بود تو استاد سورپرایز کردنیشونه ای بالا میندازم و میگم: خب برات یادآوری شدبا بدجنسی میگه: با خاله و شوهر خاله اومدی دیگه؟با خونسردی جواب میدم: نهبهروز: ببخشید که وسط حرفتون میپرم... من یه لحظه برم یه سلام و احوال پرسی با دوستام بکنم... تازه اومدنبا لبخند سری تکون میدممهسا: برو عزیزمبهروز: پس با اجازه... سروش امشب تا آخرشب هستی دیگهسروش: ببینم چی میشهبهروز: پس میبینمتسروش: باشهمهسا: داشتیم چی میگفتیمپوزخندی میزنممهسا: آها پرسیدم با خاله و شوهرخاله اومدی دیگه-فکر نکنم لازم باشه برای دومین بار بهت جواب بدم
سعی میکنم دست سروش رو کنار بزنم که زیرلبی با شیطنت میگه: حالا حالاها اسیر پنجه های زندانبانت هستی... پس زور بیخود نزن که آزاد نمیشی-سروش مسخره بازی در نیارسروش: مسخره بازی کدومه؟... دارم جدی میگم خانوم خانوما-منظورت از اون حرفا چی بود؟با کنجکاوی این طرف و اون طرف رو نگاه میکنه و میگه: از کدوم حرفا؟با اخمایی درهم میگم: همون حرفایی که به مهسا زدیبا شیطنت نگام میکنه و میگه: بالاخره هر کسی یه نقطه ضعفی داره چشمام رو ریز میکنم و آروم زمزمه میکنم: منظور؟سروش: منظور خاصی که ندارم-ولی حرفت بی منظور هم نبودمن رو بیشتر به خودش میچسبونهسروش با لبخند میگه: بالاخره دوستیهای قبل از ازدواج بعضی وقتا دردسر ساز میشه دیگه... مخصوصا که با اومدن یه خواستگار پولدار بخوای زیر تمام قول و قرارایی بزنی که به دوست پسر سابقت دادی-سروش هیچ معلومه چه غلطی داری میکنی؟.. منظورت از این حرفا چیهسروش: بالاخره باید یه کاری کنم که آدمای این جمع بفهمن مال خودمی... منظورم هم روشنه این دخترخاله ی جنابعالی یکم غلط اضافی کرد من هم از راه خودم ضربه فنیش کردمزیر لب با عصبانیت میگم: من مال هیچکس نیستم... اه ولم کنسروش: چرا هستی؟... مال من-سروشیه خورده مظلومیت تو چشماش میریزه و میگه: چیه خب؟.. مگه دروغ میگم؟-آره... سروش هیچ دلم نمیخواد که یه بهونه ی دیگه هم دست آدمایی بدم که اینجا نشستن و با نگاهاشون دارن شخصیت من بدبخت رو کالبد شکافی میکنندسروش با تحکم و جدیت میگه: واسه ی من نه این آدما مهمن.. نه طرز فکرشون.. نه حتی رفتارا و حرفای مزخرفشون.. الان تنها چیزی که برای من مهمه تویی-اگه برات مهم هستم پس ولم ن.. بیشتر از این با آبروم بازی نکن... من مال تو نیستم... چرا نمیخوای قبول کنی گذشته، گذشته... الان همه چیز فرق میکنهسروش: در آینده ای نه چندان دور مال من میشی از این بابت خیالت راحته راحت باشه... خب در مورد ذشته هم قبول دارم گذشته گذشته و من الان در پی جبران هستم تا بتونم آیندم رو کنار تو بسازم-تو زبون نفهم ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدممیخنده و هیچی نمیگه... سعی میکنم یه خورده ازش فاصله بگیرم که ابرویی بالا میندازه-فرار که نمیکنم.. حداقل ولم کنسروش: زندانبان به این خوبی رو میخوای ول کنی و کجا بری؟چشمام رو میبندم تا از دست این دیوونه جیغ نکشمسروش: اگه خوابت میاد بهم بگو خانومی... خودم بغلت میکنم و تا سر میز میبرمت.. اصلا تعارف نکن... باشه عزیزمچشمام رو سریع باز میکنم و با صدای تقریبا بلندی میگم: سروشتوجه اطرافیان بیشتر از قبل به ماها جلب میشه و سروش سرحالتر از قبل میگه: جانم خانومی؟با حرص نگاش میکنم و ترجیح میدم بیشتر از این چیزی نگم چون خوب میدونم که کم نمیاره و همین نیمچه آبروم رو هم اینجا میبرههمین که به نزدیک میز میرسیم قامت آشنای سیاوش رو میبینم که سر جای من کنار مهران نشسته و با لبخند به من و سروش نگاه میکنهآهی میکشم و سری به نشونه ی سلام براش تکون میدم...اون هم با مهربونی سری برام تکون میده و از جاش بلند میشه.. بالاخره سروش رضایت میده و اجازه میده از حصار دستاش خلاص بشمسیاوش با لحن بسیار ملایمی که تا الان ازش ندیدم میگه: خوبی ترنم؟-ممنون... بد نیستممیخوام کنار طاهر بشینم که سروش با بی حواسی همونجور که داره به پشتش نگاه میکنه سر صندلیه مورد نظر من میشینه و میگه: پس سها کجاست؟سیاوش: چه میدونم.. لابد اون وسط مسطا در حال رقصه دیگهسروش: از دست این سهاسیاوش نگاهی به من میندازه و میگه: چرا سرپا واستادیسروش تازه متوجه میشه که من هنوز ننشستمسروش: بشین... زیاد سر پا نموندستم رو میگیره و به ناچار روی تنها صندلی ای که خالیه میشینم... بین سروش و سیاوش گیر افتادم.. نگاه مستاصلم رو به طاهر میدوزم که میبینم آقا مشغول حرف زدن با مهرانه... من رو بگو که به امی کی پام رو توی مهمونی گذاشتم... اون از طاهر... اون هم از مهران... مثلا قرار بود مراقب من باشن ولی اونقدر مشغول حرف زدن هستن که من رو از یاد بردنسیاوش: خب ترنم... از خودت بگو... چیکار میکنی؟
به ناچار نگاش میکنم و غمگین میگم: کار خاصی نمیکنم.. فقط نفس میکشم و زندگی رو میگذرونمنگاه پر از حرفش غمگین تر از قبل میشهلبخند تلخی میزنه و زمزمه وار میگه: خیلی وقته با این حس آشناهمدلم براش میسوزه.. یه لحظه هم نمیتونم دنیا رو بدون سروش تصور کنمآروم میگم: خودت رو اذیت نکن سیاوش... ترانه راضی به عذاب کشیدنت نیستسیاوش: این روزا بیشتر از مرگ ترانه زندگیه بهم ریخته ی تو داغونم میکنهنگام به سمت میز رو به رویی میرهبغض بدی توگلوم میشینه ولی با زهرخندی اون رو پشت چهره ی به ظاهر خونسردم پنهون میکنم و اجازه شکسته شدن رو بهش نمیدمبا لحن تلخ و در عین حال آرومی میگم: خودت رو اذیت نکن... سرنوشت من هم این طور بوداز اونجایی که میزا تقریبا نزدیک هم چیده شدن راحت صدای کسایی که اطراف میز ما نشستن شنیده میشهسیاوش: اما حقت این نبود-دیگه اینا مهم نیست...چه حقم بود چه نبود بالاخره سهمم همین شد... اون روزایی که خیلیا باید این رو تشخیص میدادن ندادن الان دیگه واسه گفتن این حرفا دیرهمهران و طاهر هم به بحث من و سیاوش گوش میکنند... دست سردم توی دستای گرم سروشه... نمیخوام جلب توجه کنم وگرنه تا حالا هزار بار دستم رو از دستاش بیرون کشیده بودم ولی از اونجایی که تقلای من برابر با مقاومت هر چه بیشتر اونه ترجیح میدم عکس العملی نشون ندمسنگینی نگاه سیاوش رو روی خودم احساس میکنم اما ترجیح میدم نگاش نکنمسیاوش: شرمنده ام ترنمهیچکس هیچی نمیگه... من هم هیچی نمیگم.. سکوت رو به هر چیزی ترجیح میدمناخودآگاه توجهم به حرفای چند تا زنی که روی میز کناری ما نشستن جلب میشه... سیاوش و مهران پشتشون به اوناست ولی من و طاهر و سروش تسلط کاملی به میز کناری داریم... اونایی که من در معرض دیدشون هستم چپ چپ نگام میکنند... تا نگاه من رو روی خودش میبینند با چشم غره و اخم روشون رو از من میگیرن... قیافه هاشون برام آشنا نیست... فکر میکنم از خونواده ی داماد باشنیکی از زنها میگه: خجالت هم نمیکشه... معلومه این کارستلبخند تلخی رو لبم میادیکی دیگه از زنها در جوابش میگه: هیس... آرومتر میشنوهمستقیما به میز کناری زل میزنم و نگاشون میکنم ولی اونا حواسشون به من نیست.. دارن میوه میخورن و از من بد میگنیکی دیگه شون که پشتش به منه میگه: بذار بشنوه... شاید خجالت بکشه تو این جور جشنای خونوادگی با هزار تا پسر وارد مجلس نشهسروش با ملایمت فشار آرومی به دستم میاره و میگه: ترنمجوابش رو نمیدم... یکی از زنای کم سن و سالتر میگه: ای بابا تمومش کنید... شاید اصلا این طور که ما فکر میکنیم نباشهزن اولی: چی میگی واسه خودت الناز... تو مراسم نامزدی بهروز خودم از فامیلاشون شنیدم سروش: ترنم خواهش میکنم بهشون فکر نکن... مهم اینه که همه ی ما میدونیم که تو بیگناهیپوزخندی میزنمزن دیگه ای در جواب میگه:راست میگه .. من هم با همین دو تا چشمام دیدم که هیچکدوم از خونوادش آم حسابش نمیکردن طاهر و مهران و سیاوش تازه متوجه ی ماجرا میشن و نگاه من رو دنبال میکنندزن کم سن و سال: واقعا؟...آخه مردم زیاد حرف میزنن؟زن اولی: دلت خوشه ها.. تا نباشد چیزی مردم نگویند چیزها... میگن به برادر شوهرش چشم داشته شوهرش طلاقش دادهاخمای سیاوش توی هم میره زن کم سن و سال: مگه ازدواج هم کرده بود؟زن اولی: آره بابا.. مطلقه هستشپوزخندم پررنگ تر میشهزن کم سن و سال: شوخی میکنی؟... مگه نهزن اولی: شوخیم کجا بود دختر... فامیلای خودش جرات ندارن از ترس دختره پسراشون رو تو مهمونی آزاد بذارننگام رو ازشون میگیرم و به طاهر و مهران چشم میدوزم... مهران دستاش رو روی دستای طاهر مشت شده ی طاهر گذاشتهسروش: ترنم تو رو خدا خودت رو ناراحت نکنیه زن سالخورده تر از بین اونا ادامه میده: عجب دوره زمونه ای شده... بیچاره
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 9 10 11 12 13 … 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 3 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.