۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۸ صبح
میگم نمیخوامش و بعد از چند لحظه به خودم پوزخند میزنم.. بعضی وقتا هم میگم میخوامش اما نمیتونم داشته باشمش... بعضی وقتا هم میگم دوستم نداره ولی یه چیزی ته دلم میگه تا کی انکار.. تا کی دروغ.. تا کی بازی با خودت و سروش.. همین فکراست که باعث میشه کم بیارم
«برو مثل بچه ی آدم باهاش حرف بزن»
-که با ترحم با من بمونه
«چقدر هم که بدت میاد؟»
-من از ترحم متنفرم
«فقط ترحم دیگران.. وقتی پای سروش وسطه دل و دینت رو میبازی.. دیگه ترحم و دلسوزی حالیت نیست»
کلی حرف ضد و نقیض تو مغزم تکرار میشن و بیشتر اعصابم رو خورد میکنند.. حس میکنم سرم داره منفجر میشه
«دوستت داره دیوونه... اون دوستت داره... با انکار هم چیزی درست نمیشه بفهم... دوستت داره و تو هم نمیتونی فراموشش کنی»
سرم رو بین دستام میگیرم
با زهرخند میگم: آره دوستم داره و بدبختی اینجاست تمام این احساسات دو طرفه هست
دیگه صدایی نمیشنوم.. انگار صدای درونم فقط میخواست تسلیمم کنه که اعتراف کنم
-اما نمیخوام.. به خدا دیگه نمیکشم... من این دوست داشتنو نمیخوام... دلم میخواد بگم دوستش ندارم ولی نمیدونم چرا زبونم نمچرخه این حرف رو بهش بزنم
چشمام رو میبندم و برای چند لحظه سعی میکنم با خودم روراست باشم... دوستش دارم.. دوستم داره.. نتونستم از یادش ببرم.. نتونست از یادم ببره... بعد از سالها بالاخره باورم کرد.. کم کم دارم باورش میکنم... تمام حرکات و رفتاراش نشون از عشق عمیقش داره.. از تمام حرکات و رفتارام میشه عشق به سروش رو دید اما با همه ی اینا میترسم... یه ترس بدی تو دلمه که نکنه وسط زندگی تنهام بذاره و بره... نکنه دوباره بهم شک کنه... این ترس دست خودم نیست
دوباره صدایی رو از درونم میشنوم
«و بچه......»
چشمام رو باز میکنم
-آره... نمیتونم از نعمت پدر شدن محرومش کنم.. بیشتر از اینکه بترسم از این ناراحتم که نمیتونم هیچوقت اون رو به آرزوش برسونم
«ولی اون میگه دوستت داره»
-قبلنا هم میگفت
...
-اگه باهاش ازدواج کنم شاید هیچوقت نتونم اون رو به آرزوهای قشنگش برسونم.. اون من رو ترنم سابق میبینه.. شاید هم نمیبینه ولی ص در صد نمیدونه تو چه دنیایی سیر میکنم... اون نمیدونه که حتی با ازدواج با اون هم دیگه نمیتونم مثل گذشته ها بشم.. کابوس های گاه و بیگاه.. خاطرات بد گذشته.. ترس ازدست دادن دوباره ی سروش.. یادآوری روزهای اسیر بودنم در دست خلافکارا... مرگ خواهرام.. توهین و تحقیر اطرافیانم.. فهمیدن حقایق.. همه و همه اجازه نمیدن که مثل سابق بشم.. بماند که معلوم نیست میتونم مادر بشم یا نه؟
...
-پس سروش به چیه من دل خوش کنه؟.. تا کی میتونه دووم بیاره؟.. نه از نظر روحی سالمم نه از نظر جسمی
پوزخندی میزنم و به زحمت از رو زمین بلند میشم.. تنم خشک شده
-من حتی حق ندارم بهش فکر کنم... اون هنوز از وخامت اوضاع من باخبر نیست.. هر چقدر هم که دوستم داشته باشه نمیتونم با خودم کنار بیام که نابودش کنم... خیلی بی انصافیه که بخوام با قبول کردنش یه عمر عذابش بدم.. صد در صد تا عمر داره اذیت میشه دم نمیزنه.. ترجیح میدم که هیچی نگم
«مثله همیشه داری حماقت میکنی»
-مهم نیست.. دیگه هیچی برام مهم نیست.. حداقل الان دیگه تکلیفم با خودم روشنه.. همین آرومم میکنه... دیگه مجبور نیستم با خودم کلنجار برم که دوستم داره یا نداره و این حرفا... همینکه میدونم سروش ازم متنفر نیست برام یه دنیا می ارزه
کش و قوسی به بدنم میدم و به ساعت نگاه میکنم
-آخ که چقدر خسته ام
هنوز یه یک ساعتی فرصت دارم
همونجور که به سمت در اتاقم میرم لبخندی رو لبام میشینه.. بعد از مدتها حس میکنم آرومم.. همینکه تونستم با خودم کنار بیام و خیلی چیزا رو در مورد سروش پیش خودم روشن کنم برام لذت بخشه...ایکاش میشد یه مدت دور از همه چیز باشم تا یه تصمیم درست و حسابی در مورد زندگیم بگیرم... این بلاتکلیفی رو دوست ندارم
در اتاقم رو آروم باز میکنم تا اگه مهران خوابه بیدار نشه... میخوام به سمت آشپزخونه برم که با دیدن در نیمه باز مهران متوجه میشم که اون هم بیداره.. لبخندی رو لبام میشینه... به سمت اتاقش میرم تا اگه گرسنشه صبحونه برای دو نفرمون آماده کنم.. بعضی وقتا بعد از رفتن من بیدار میشه و صبحونه میخوره... آقای خواب آلو
از این همه تنبلیه و شبیطنتش خندم میگیره.. من که مطمئنم اگه امیر نبود این مهران سر به هوا اون شرکت رو به باد میداد
امیر: هیچ میفهمی داری چه غلطی میکنی؟
با صدای امیر سرجام خشک میشم
زیرلبی میگم: امیر اول صبحی اینجا چیکار میکنه؟
مهران: هیس.. آرومتر... چه خبرته.. ترنم خوابه
عقب گرد میکنم تا به آشچزخونه برم و مزاحم حرف دو نفره شون نشم
امیر با حرص صداش رو رومتر میکنه و میگه: سروش به دیدنم اومده بود
هنوز چند قدم برنداشتم که با حرف امیر بهت زده از حرکت وایمیستم
مهران: خب.. چی میگفت؟
امیر: میخوای بگی نمیدونی؟
مهران: مگه علم غیب دارم
امیر: مهران
مهران هم ادای امیر رو در میاره و میگه: چیه امیر؟
امیر: سروش یه حرفایی میزد
مهران: مثلا؟
امیر: خوب میدونی چی دارم میگم
میدونم کار درستی نیست که اینجوری به حرفاشون گوش بدم اما نمیدونم چرا پاهام پیش نمیرن
مهران با شیطنت میگه: از کجا میدونی؟
امیر: مهران با خودت این کار رو نکن
مهران: امیرجان نکنه تب مب داری؟... بذار ببینم...
امیر: اه.. مهران... یه لحظه دست از مسخره بازی بردار... من کاملا جدی ام
مهران: چه باحال... من هم کاملا شوخم
امیر: مهران حس میکنم داری تغییر میکنی.. مثله گذشته.. من خوب میشناسمت.. قبل از اینکه شوهر ماندانا باشم دوست تو بودم
مهران: من که نمیفهمم چی داری واسه خودت بلغور میکنی
امیر: مهران بشین ببینم... کجا داری میری؟
مهران: میرم صبحونه بخورم دیگه
امیر: مهــران
مهران: چته بابا... امروز از دنده ی چپ بیدار شدیا
امیر: بشین
مهران: بیا.. این هم نشستن.. دیگه چی میخوای بگی
امیر: مهران داری با خودت و دلت چیکار میکنی؟
مهران: هیچی والا... تو الکی شلوغش کردی
امیر: مهران من تو رو بهتر از خودت میشناسم.. حال و هوات برام غریب نیست
مهران: امیر
امیر: نمیخوام دوباره شکست بخوری
مهران: امیر گوش کن
امیر: نه مهران.. تو گوش کن.. رفتارات مثل همون روزایی شده که تازه مهتاب رو دیده بودی
زمزمه وار میگم: اینجا چه خبره
نمیدونم چرا لحظه به لحظه ضربان قلبم بالاتر میره
امیر: این سکوتت رو چی معنی کنم مهران؟
...
امیر: مهران با توام؟
مهران: چی میخوای بشنوی؟
امیر: که من اشتباه میکنم... که سروش فقط از روی عشق و غیرتش اون حرفا رو بهم زده
حتی جرات نفس کشیدنم ندارم.. فقط دعا دعا میکنم که اون چیزی که فکر میکنم درست نباشه
...
امیر: مهران چرا هیچی نمیگی؟
مهران: نترس حواسم به دلم هست
چشمام رو میبندم
امیر: این حرف یعنی چی مهران؟
مهران حرف دل من رو میپرسه
....
امیر: اینقدر با این سکوت مسخرت آزارم نده
مهران: یعنی نمیذارم مثل گذشته داغونم کنه
وا میرم
آروم مینالم: نه
امیر: تو دوباره عاشق شدی؟
دستم میلرزه.. بغض تو گلوم میشینه .. دوست دارم همه ی اینا یه کابوس باشه
مهران غمگین زمزمه میکنه: حس میکنم دارم میشم
امیر غمگین تر از مهران میگه: چرا مهران؟... آخه چرا ترنم؟
بدون اینکه بخوام اشک تو چشمام جمع میشه
امیر: اون خودش عاشقه...
مهران: میدونم
امیر: عاشقه یکی دیگه
مهران: میدونم
امیر: عاشق سروش
مهران: میدونم
امیر: میمیره براش
مهران: میدونم
امیر: تو این چهار سال یه بار هم نشد سروش رو از یاد ببره
مهران: میدونم
امیر خشن میگه: با تمام این جنگیدنایی که با خودش داره خوب میدونم که سروش راضیش میکنه
مهران: این رو هم خوب میدونم
امیر: کوفته میدونم... همه ی اینا رو میدونی و باز داری زندگیه خودت رو به گند میکشی... ترنم با یه آخ سروش جونش در میره بعد تو اینجا نشست
امیر: مهران.. مهران.. مهران... این چه غلطیه که داری میکنی
«برو مثل بچه ی آدم باهاش حرف بزن»
-که با ترحم با من بمونه
«چقدر هم که بدت میاد؟»
-من از ترحم متنفرم
«فقط ترحم دیگران.. وقتی پای سروش وسطه دل و دینت رو میبازی.. دیگه ترحم و دلسوزی حالیت نیست»
کلی حرف ضد و نقیض تو مغزم تکرار میشن و بیشتر اعصابم رو خورد میکنند.. حس میکنم سرم داره منفجر میشه
«دوستت داره دیوونه... اون دوستت داره... با انکار هم چیزی درست نمیشه بفهم... دوستت داره و تو هم نمیتونی فراموشش کنی»
سرم رو بین دستام میگیرم
با زهرخند میگم: آره دوستم داره و بدبختی اینجاست تمام این احساسات دو طرفه هست
دیگه صدایی نمیشنوم.. انگار صدای درونم فقط میخواست تسلیمم کنه که اعتراف کنم
-اما نمیخوام.. به خدا دیگه نمیکشم... من این دوست داشتنو نمیخوام... دلم میخواد بگم دوستش ندارم ولی نمیدونم چرا زبونم نمچرخه این حرف رو بهش بزنم
چشمام رو میبندم و برای چند لحظه سعی میکنم با خودم روراست باشم... دوستش دارم.. دوستم داره.. نتونستم از یادش ببرم.. نتونست از یادم ببره... بعد از سالها بالاخره باورم کرد.. کم کم دارم باورش میکنم... تمام حرکات و رفتاراش نشون از عشق عمیقش داره.. از تمام حرکات و رفتارام میشه عشق به سروش رو دید اما با همه ی اینا میترسم... یه ترس بدی تو دلمه که نکنه وسط زندگی تنهام بذاره و بره... نکنه دوباره بهم شک کنه... این ترس دست خودم نیست
دوباره صدایی رو از درونم میشنوم
«و بچه......»
چشمام رو باز میکنم
-آره... نمیتونم از نعمت پدر شدن محرومش کنم.. بیشتر از اینکه بترسم از این ناراحتم که نمیتونم هیچوقت اون رو به آرزوش برسونم
«ولی اون میگه دوستت داره»
-قبلنا هم میگفت
...
-اگه باهاش ازدواج کنم شاید هیچوقت نتونم اون رو به آرزوهای قشنگش برسونم.. اون من رو ترنم سابق میبینه.. شاید هم نمیبینه ولی ص در صد نمیدونه تو چه دنیایی سیر میکنم... اون نمیدونه که حتی با ازدواج با اون هم دیگه نمیتونم مثل گذشته ها بشم.. کابوس های گاه و بیگاه.. خاطرات بد گذشته.. ترس ازدست دادن دوباره ی سروش.. یادآوری روزهای اسیر بودنم در دست خلافکارا... مرگ خواهرام.. توهین و تحقیر اطرافیانم.. فهمیدن حقایق.. همه و همه اجازه نمیدن که مثل سابق بشم.. بماند که معلوم نیست میتونم مادر بشم یا نه؟
...
-پس سروش به چیه من دل خوش کنه؟.. تا کی میتونه دووم بیاره؟.. نه از نظر روحی سالمم نه از نظر جسمی
پوزخندی میزنم و به زحمت از رو زمین بلند میشم.. تنم خشک شده
-من حتی حق ندارم بهش فکر کنم... اون هنوز از وخامت اوضاع من باخبر نیست.. هر چقدر هم که دوستم داشته باشه نمیتونم با خودم کنار بیام که نابودش کنم... خیلی بی انصافیه که بخوام با قبول کردنش یه عمر عذابش بدم.. صد در صد تا عمر داره اذیت میشه دم نمیزنه.. ترجیح میدم که هیچی نگم
«مثله همیشه داری حماقت میکنی»
-مهم نیست.. دیگه هیچی برام مهم نیست.. حداقل الان دیگه تکلیفم با خودم روشنه.. همین آرومم میکنه... دیگه مجبور نیستم با خودم کلنجار برم که دوستم داره یا نداره و این حرفا... همینکه میدونم سروش ازم متنفر نیست برام یه دنیا می ارزه
کش و قوسی به بدنم میدم و به ساعت نگاه میکنم
-آخ که چقدر خسته ام
هنوز یه یک ساعتی فرصت دارم
همونجور که به سمت در اتاقم میرم لبخندی رو لبام میشینه.. بعد از مدتها حس میکنم آرومم.. همینکه تونستم با خودم کنار بیام و خیلی چیزا رو در مورد سروش پیش خودم روشن کنم برام لذت بخشه...ایکاش میشد یه مدت دور از همه چیز باشم تا یه تصمیم درست و حسابی در مورد زندگیم بگیرم... این بلاتکلیفی رو دوست ندارم
در اتاقم رو آروم باز میکنم تا اگه مهران خوابه بیدار نشه... میخوام به سمت آشپزخونه برم که با دیدن در نیمه باز مهران متوجه میشم که اون هم بیداره.. لبخندی رو لبام میشینه... به سمت اتاقش میرم تا اگه گرسنشه صبحونه برای دو نفرمون آماده کنم.. بعضی وقتا بعد از رفتن من بیدار میشه و صبحونه میخوره... آقای خواب آلو
از این همه تنبلیه و شبیطنتش خندم میگیره.. من که مطمئنم اگه امیر نبود این مهران سر به هوا اون شرکت رو به باد میداد
امیر: هیچ میفهمی داری چه غلطی میکنی؟
با صدای امیر سرجام خشک میشم
زیرلبی میگم: امیر اول صبحی اینجا چیکار میکنه؟
مهران: هیس.. آرومتر... چه خبرته.. ترنم خوابه
عقب گرد میکنم تا به آشچزخونه برم و مزاحم حرف دو نفره شون نشم
امیر با حرص صداش رو رومتر میکنه و میگه: سروش به دیدنم اومده بود
هنوز چند قدم برنداشتم که با حرف امیر بهت زده از حرکت وایمیستم
مهران: خب.. چی میگفت؟
امیر: میخوای بگی نمیدونی؟
مهران: مگه علم غیب دارم
امیر: مهران
مهران هم ادای امیر رو در میاره و میگه: چیه امیر؟
امیر: سروش یه حرفایی میزد
مهران: مثلا؟
امیر: خوب میدونی چی دارم میگم
میدونم کار درستی نیست که اینجوری به حرفاشون گوش بدم اما نمیدونم چرا پاهام پیش نمیرن
مهران با شیطنت میگه: از کجا میدونی؟
امیر: مهران با خودت این کار رو نکن
مهران: امیرجان نکنه تب مب داری؟... بذار ببینم...
امیر: اه.. مهران... یه لحظه دست از مسخره بازی بردار... من کاملا جدی ام
مهران: چه باحال... من هم کاملا شوخم
امیر: مهران حس میکنم داری تغییر میکنی.. مثله گذشته.. من خوب میشناسمت.. قبل از اینکه شوهر ماندانا باشم دوست تو بودم
مهران: من که نمیفهمم چی داری واسه خودت بلغور میکنی
امیر: مهران بشین ببینم... کجا داری میری؟
مهران: میرم صبحونه بخورم دیگه
امیر: مهــران
مهران: چته بابا... امروز از دنده ی چپ بیدار شدیا
امیر: بشین
مهران: بیا.. این هم نشستن.. دیگه چی میخوای بگی
امیر: مهران داری با خودت و دلت چیکار میکنی؟
مهران: هیچی والا... تو الکی شلوغش کردی
امیر: مهران من تو رو بهتر از خودت میشناسم.. حال و هوات برام غریب نیست
مهران: امیر
امیر: نمیخوام دوباره شکست بخوری
مهران: امیر گوش کن
امیر: نه مهران.. تو گوش کن.. رفتارات مثل همون روزایی شده که تازه مهتاب رو دیده بودی
زمزمه وار میگم: اینجا چه خبره
نمیدونم چرا لحظه به لحظه ضربان قلبم بالاتر میره
امیر: این سکوتت رو چی معنی کنم مهران؟
...
امیر: مهران با توام؟
مهران: چی میخوای بشنوی؟
امیر: که من اشتباه میکنم... که سروش فقط از روی عشق و غیرتش اون حرفا رو بهم زده
حتی جرات نفس کشیدنم ندارم.. فقط دعا دعا میکنم که اون چیزی که فکر میکنم درست نباشه
...
امیر: مهران چرا هیچی نمیگی؟
مهران: نترس حواسم به دلم هست
چشمام رو میبندم
امیر: این حرف یعنی چی مهران؟
مهران حرف دل من رو میپرسه
....
امیر: اینقدر با این سکوت مسخرت آزارم نده
مهران: یعنی نمیذارم مثل گذشته داغونم کنه
وا میرم
آروم مینالم: نه
امیر: تو دوباره عاشق شدی؟
دستم میلرزه.. بغض تو گلوم میشینه .. دوست دارم همه ی اینا یه کابوس باشه
مهران غمگین زمزمه میکنه: حس میکنم دارم میشم
امیر غمگین تر از مهران میگه: چرا مهران؟... آخه چرا ترنم؟
بدون اینکه بخوام اشک تو چشمام جمع میشه
امیر: اون خودش عاشقه...
مهران: میدونم
امیر: عاشقه یکی دیگه
مهران: میدونم
امیر: عاشق سروش
مهران: میدونم
امیر: میمیره براش
مهران: میدونم
امیر: تو این چهار سال یه بار هم نشد سروش رو از یاد ببره
مهران: میدونم
امیر خشن میگه: با تمام این جنگیدنایی که با خودش داره خوب میدونم که سروش راضیش میکنه
مهران: این رو هم خوب میدونم
امیر: کوفته میدونم... همه ی اینا رو میدونی و باز داری زندگیه خودت رو به گند میکشی... ترنم با یه آخ سروش جونش در میره بعد تو اینجا نشست
امیر: مهران.. مهران.. مهران... این چه غلطیه که داری میکنی


