مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
915
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
MaxE707338 امروز
Jamel5037 امروز
PearlineCf امروز
RoryGarran امروز
NewtonBall دیروز
GingerMcEl دیروز
AlycePinke دیروز
FrancescaZ دیروز

افشای تله جمعیت! | شبکه‌های اجتماعی عصر جوین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 11 12 13 14 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#121
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۸ صبح
میگم نمیخوامش و بعد از چند لحظه به خودم پوزخند میزنم.. بعضی وقتا هم میگم میخوامش اما نمیتونم داشته باشمش... بعضی وقتا هم میگم دوستم نداره ولی یه چیزی ته دلم میگه تا کی انکار.. تا کی دروغ.. تا کی بازی با خودت و سروش.. همین فکراست که باعث میشه کم بیارم
«برو مثل بچه ی آدم باهاش حرف بزن»
-که با ترحم با من بمونه
«چقدر هم که بدت میاد؟»
-من از ترحم متنفرم
«فقط ترحم دیگران.. وقتی پای سروش وسطه دل و دینت رو میبازی.. دیگه ترحم و دلسوزی حالیت نیست»
کلی حرف ضد و نقیض تو مغزم تکرار میشن و بیشتر اعصابم رو خورد میکنند.. حس میکنم سرم داره منفجر میشه
«دوستت داره دیوونه... اون دوستت داره... با انکار هم چیزی درست نمیشه بفهم... دوستت داره و تو هم نمیتونی فراموشش کنی»
سرم رو بین دستام میگیرم
با زهرخند میگم: آره دوستم داره و بدبختی اینجاست تمام این احساسات دو طرفه هست
دیگه صدایی نمیشنوم.. انگار صدای درونم فقط میخواست تسلیمم کنه که اعتراف کنم
-اما نمیخوام.. به خدا دیگه نمیکشم... من این دوست داشتنو نمیخوام... دلم میخواد بگم دوستش ندارم ولی نمیدونم چرا زبونم نمچرخه این حرف رو بهش بزنم
چشمام رو میبندم و برای چند لحظه سعی میکنم با خودم روراست باشم... دوستش دارم.. دوستم داره.. نتونستم از یادش ببرم.. نتونست از یادم ببره... بعد از سالها بالاخره باورم کرد.. کم کم دارم باورش میکنم... تمام حرکات و رفتاراش نشون از عشق عمیقش داره.. از تمام حرکات و رفتارام میشه عشق به سروش رو دید اما با همه ی اینا میترسم... یه ترس بدی تو دلمه که نکنه وسط زندگی تنهام بذاره و بره... نکنه دوباره بهم شک کنه... این ترس دست خودم نیست
دوباره صدایی رو از درونم میشنوم
«و بچه......»
چشمام رو باز میکنم
-آره... نمیتونم از نعمت پدر شدن محرومش کنم.. بیشتر از اینکه بترسم از این ناراحتم که نمیتونم هیچوقت اون رو به آرزوش برسونم
«ولی اون میگه دوستت داره»
-قبلنا هم میگفت
...
-اگه باهاش ازدواج کنم شاید هیچوقت نتونم اون رو به آرزوهای قشنگش برسونم.. اون من رو ترنم سابق میبینه.. شاید هم نمیبینه ولی ص در صد نمیدونه تو چه دنیایی سیر میکنم... اون نمیدونه که حتی با ازدواج با اون هم دیگه نمیتونم مثل گذشته ها بشم.. کابوس های گاه و بیگاه.. خاطرات بد گذشته.. ترس ازدست دادن دوباره ی سروش.. یادآوری روزهای اسیر بودنم در دست خلافکارا... مرگ خواهرام.. توهین و تحقیر اطرافیانم.. فهمیدن حقایق.. همه و همه اجازه نمیدن که مثل سابق بشم.. بماند که معلوم نیست میتونم مادر بشم یا نه؟
...
-پس سروش به چیه من دل خوش کنه؟.. تا کی میتونه دووم بیاره؟.. نه از نظر روحی سالمم نه از نظر جسمی
پوزخندی میزنم و به زحمت از رو زمین بلند میشم.. تنم خشک شده
-من حتی حق ندارم بهش فکر کنم... اون هنوز از وخامت اوضاع من باخبر نیست.. هر چقدر هم که دوستم داشته باشه نمیتونم با خودم کنار بیام که نابودش کنم... خیلی بی انصافیه که بخوام با قبول کردنش یه عمر عذابش بدم.. صد در صد تا عمر داره اذیت میشه دم نمیزنه.. ترجیح میدم که هیچی نگم
«مثله همیشه داری حماقت میکنی»
-مهم نیست.. دیگه هیچی برام مهم نیست.. حداقل الان دیگه تکلیفم با خودم روشنه.. همین آرومم میکنه... دیگه مجبور نیستم با خودم کلنجار برم که دوستم داره یا نداره و این حرفا... همینکه میدونم سروش ازم متنفر نیست برام یه دنیا می ارزه
کش و قوسی به بدنم میدم و به ساعت نگاه میکنم
-آخ که چقدر خسته ام
هنوز یه یک ساعتی فرصت دارم
همونجور که به سمت در اتاقم میرم لبخندی رو لبام میشینه.. بعد از مدتها حس میکنم آرومم.. همینکه تونستم با خودم کنار بیام و خیلی چیزا رو در مورد سروش پیش خودم روشن کنم برام لذت بخشه...ایکاش میشد یه مدت دور از همه چیز باشم تا یه تصمیم درست و حسابی در مورد زندگیم بگیرم... این بلاتکلیفی رو دوست ندارم
در اتاقم رو آروم باز میکنم تا اگه مهران خوابه بیدار نشه... میخوام به سمت آشپزخونه برم که با دیدن در نیمه باز مهران متوجه میشم که اون هم بیداره.. لبخندی رو لبام میشینه... به سمت اتاقش میرم تا اگه گرسنشه صبحونه برای دو نفرمون آماده کنم.. بعضی وقتا بعد از رفتن من بیدار میشه و صبحونه میخوره... آقای خواب آلو
از این همه تنبلیه و شبیطنتش خندم میگیره.. من که مطمئنم اگه امیر نبود این مهران سر به هوا اون شرکت رو به باد میداد
امیر: هیچ میفهمی داری چه غلطی میکنی؟
با صدای امیر سرجام خشک میشم
زیرلبی میگم: امیر اول صبحی اینجا چیکار میکنه؟
مهران: هیس.. آرومتر... چه خبرته.. ترنم خوابه
عقب گرد میکنم تا به آشچزخونه برم و مزاحم حرف دو نفره شون نشم
امیر با حرص صداش رو رومتر میکنه و میگه: سروش به دیدنم اومده بود
هنوز چند قدم برنداشتم که با حرف امیر بهت زده از حرکت وایمیستم
مهران: خب.. چی میگفت؟
امیر: میخوای بگی نمیدونی؟
مهران: مگه علم غیب دارم
امیر: مهران
مهران هم ادای امیر رو در میاره و میگه: چیه امیر؟
امیر: سروش یه حرفایی میزد
مهران: مثلا؟
امیر: خوب میدونی چی دارم میگم
میدونم کار درستی نیست که اینجوری به حرفاشون گوش بدم اما نمیدونم چرا پاهام پیش نمیرن
مهران با شیطنت میگه: از کجا میدونی؟
امیر: مهران با خودت این کار رو نکن
مهران: امیرجان نکنه تب مب داری؟... بذار ببینم...
امیر: اه.. مهران... یه لحظه دست از مسخره بازی بردار... من کاملا جدی ام
مهران: چه باحال... من هم کاملا شوخم
امیر: مهران حس میکنم داری تغییر میکنی.. مثله گذشته.. من خوب میشناسمت.. قبل از اینکه شوهر ماندانا باشم دوست تو بودم
مهران: من که نمیفهمم چی داری واسه خودت بلغور میکنی
امیر: مهران بشین ببینم... کجا داری میری؟
مهران: میرم صبحونه بخورم دیگه
امیر: مهــران
مهران: چته بابا... امروز از دنده ی چپ بیدار شدیا
امیر: بشین
مهران: بیا.. این هم نشستن.. دیگه چی میخوای بگی
امیر: مهران داری با خودت و دلت چیکار میکنی؟
مهران: هیچی والا... تو الکی شلوغش کردی
امیر: مهران من تو رو بهتر از خودت میشناسم.. حال و هوات برام غریب نیست
مهران: امیر
امیر: نمیخوام دوباره شکست بخوری
مهران: امیر گوش کن
امیر: نه مهران.. تو گوش کن.. رفتارات مثل همون روزایی شده که تازه مهتاب رو دیده بودی
زمزمه وار میگم: اینجا چه خبره
نمیدونم چرا لحظه به لحظه ضربان قلبم بالاتر میره
امیر: این سکوتت رو چی معنی کنم مهران؟
...
امیر: مهران با توام؟
مهران: چی میخوای بشنوی؟
امیر: که من اشتباه میکنم... که سروش فقط از روی عشق و غیرتش اون حرفا رو بهم زده
حتی جرات نفس کشیدنم ندارم.. فقط دعا دعا میکنم که اون چیزی که فکر میکنم درست نباشه
...
امیر: مهران چرا هیچی نمیگی؟
مهران: نترس حواسم به دلم هست
چشمام رو میبندم
امیر: این حرف یعنی چی مهران؟
مهران حرف دل من رو میپرسه
....
امیر: اینقدر با این سکوت مسخرت آزارم نده
مهران: یعنی نمیذارم مثل گذشته داغونم کنه
وا میرم
آروم مینالم: نه
امیر: تو دوباره عاشق شدی؟
دستم میلرزه.. بغض تو گلوم میشینه .. دوست دارم همه ی اینا یه کابوس باشه
مهران غمگین زمزمه میکنه: حس میکنم دارم میشم
امیر غمگین تر از مهران میگه: چرا مهران؟... آخه چرا ترنم؟
بدون اینکه بخوام اشک تو چشمام جمع میشه
امیر: اون خودش عاشقه...
مهران: میدونم
امیر: عاشقه یکی دیگه
مهران: میدونم
امیر: عاشق سروش
مهران: میدونم
امیر: میمیره براش
مهران: میدونم
امیر: تو این چهار سال یه بار هم نشد سروش رو از یاد ببره
مهران: میدونم
امیر خشن میگه: با تمام این جنگیدنایی که با خودش داره خوب میدونم که سروش راضیش میکنه
مهران: این رو هم خوب میدونم
امیر: کوفته میدونم... همه ی اینا رو میدونی و باز داری زندگیه خودت رو به گند میکشی... ترنم با یه آخ سروش جونش در میره بعد تو اینجا نشست
امیر: مهران.. مهران.. مهران... این چه غلطیه که داری میکنی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#122
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۸ صبح
مهران: تنها چیزی که نمیدونم همینه
دلم میخواد جیغ بکشم.. داد بزنم... با فریاد بگم آخه چرا مهران.. چرا من؟... تو که همه چیز رو میدونی پسر.. پس این چه کاریه که داری با خودت و من میکنی... چرا داغونم میکنی
امیر: داری با خودت چیکار میکنی؟
مهران: از من نپرس... از دلم بپرس که همیشه دست میذاره رو کسایی که نباید بذاره
امیر: مهران
مهران: باز هم یه عشق ممنوعه ی دیگه
امیر: فقط تمومش کن... تو رو خدا تمومش کن.. دیگه هیچکدوم مون تحمل داغون شدنت رو نداریم
سرم رو با غصه تکون میدمو با بغض زمزمه میکنم: آره مهران... تمومش کن.. تو رو خدا.. تو رو به هر کی که میپرستی.. دوست ندارم به خاطر من اذیت بشی... دلم نمیخواد دل مهربونت رو بشکونم.. تویی که تو این مدت بدون هیچ چشم داشتی همراهیم کردی
مهران: مگه شروعش دست من بود که از پایانش حرف میزنی
-وای...
خدا داری باهام چیکار میکنی...
امیر: بعد از این همه سال که همه بهت التماس میکردن که یه نیم نگاه به دخترای اطرافت بندازی چرا دست گذاشتی رو کسی که میدونی هیچوقت مال تو نمیشه
مهران: نمیدونم.. شاید چون رفتاراش منو یاد مهتاب مینداخت
امیر: پس هنوز چاره ای هست.. وقتی به خاطر مهتاب به ترنم احساس داری پس زود هم میتونی اون رو از یاد ببری
مهران: هنوز هم ساده ای پسر.. من گفتم منو یاد مهتاب مینداخت ولی اون اوایل نه الان... این روزای اخیر بیشتر از مهتاب به ترنم فکر میکنم... حس میکنم کم کم این احساس دوست داشتن داره بال و پر میگیره
دستم رو به دیوار میگیرم تا نیفتم
امیر: تو غلط میکنی بخوای به این احساس بال و پر بدی
مهران تلخ میخنده
دلم از این همه مظلومیتش آتیش میگیره.. دوست ندارم باعث آزارش بشم وی میدونم دارم آزارش میدم.. شاید هیچوقت به سروش بله نگم ولی مطمئننا نمیتونم هیچ کس دیگه ای رو هم تو زندگیم وارد کنم... تنها کسی که اسمش تو قلبم حک شده سروشه... مهران هم برام مثه بقیه هست.. مثل طاهر.. مثل امیر.. مثل نریمان.. مثل پیمان
مهران : من که نمیدم دیوونه خودش میگیره
امیر: ترنم رو با خودم میبرم
مهران: تو اون رو هیچ جا نمیبری
امیر: میبرم.. میبرم پیش ماندانا.. نمیذارم یه بار دیگه داغون بشی
مهران: نمیشم.. مهتاب اگه زنده میموند و زندگی میکرد هیچوقت داغون نمیشدم.. اون اگه خوشبخت هم میشد من راضی بودم.. من از مرگ مهتاب داغون شدم.. از اینکه نبود.. از اینکه خودم پرپرش کردم.. درسته هنوز احساسم نسبت به ترنم نوپاست ولی باز هم همون عقیده رو دارم.. همین که ترنم خوشبخت باشه راضیم.. فقط دوست دارم باشه و زندگی کنه.. اون هم همونطور که خودش دوست داره
از این همه مهربونیش دلم زیر و رو میشه
امیر: اما..........
مهران: نمیخوام سروش اشتباه من رو تکرار کنه... اگه حرفی میزنم اگه برخوردی میکنم اگه رفتاری از خودم نشون میدم فقط و فقط به خاطر اینه که سروش بفهمه قدر داشته هاش رو باید بدونه.. من درسته ترنم رو دوست دارم ولی هیچوقت پام رو از گلیمم درازتر نمیکنم.. اگه ترنم سروش رو نمیخواست درنگ نمیکردم... اونقدر بهش محبت میکردم که راضی بشه شانسش رو یه بار دیگه با محک بزنه.. اون هم با من.. منی که یه بار طعم شکست رو چشیدم ترنم رو به خوبی درک میکنم اما الان که از تو چشماش عشق به سروش رو میبینم فقط میتونم با حرفا و رفتارام سروش رو تحریک کنم و باعث بشم که سروش هم مثل من وسط راه جا نزنه.. دوست ندارم هیچکس تو دنیا به سرنوشت من دچار بشه.. روزی که سروش رو شکست خورده تو خونه ی ماندانا دیدم که چطور با ماندانا حرف میزد و عصبی میشد یلی زود فهمیدم که یکی مثله منه... اون روزا که همه مون فکر میکردیم ترنم مرده من یاد مهتاب میفتادم وگرنه یه بچه ی دو ساله نیستم که بخوام با سروش کل کل کنم جر و بحث راه بندازم اما با عق نشینیه من ممکنه سروش خیالش راحت بشه و برای یه مدت پا پس بکشه و ترنم هم که تو این موقعیت به یه همراه نیاز داره تنهاتر از گذشته بشه... دلیل اینکه ترنم سروش رو رد میکنه رو خوب میدونم و تسلیم شدن سروش حتی برای یه مدت کوتاه باعث میشه که ترنم پیش خودش کلی فکرای اشتباه بکنه... ترنم الان تو وضعیت خوبی نیست... فکر کردی چرا باهات صحبت کردم که به ترنم اصرار کنی که تو شرکت سروش بمونه واسه اینکه میخواستم سروش فرصت بیشتری برای اثبات خودش داشته باشه... واسه همینه که با رفتارا و برخوردام این ترس رو توی سروش به وجود میارم که ممکنه ترنمش چند ساعت دیگه مال اون نباشه
اشکام صورتم رو خیس کردن با دو تا دستام جلوی دهنم رو میگیرم تا صدای هق هق گریه ام بلند نشه.. باورم نمیشه که مهران تا این حد به فکر من بود.. من همیشه چهره ی شادش رو میبینم
امیر: پس خودت چی؟
مهران: تکلیف من خیلی وقته که روشن شده... میدونی امیر من و سروش خیلی شبیه هم هستیم.. هر دو تامون عاشق شدیم.. هر دو تامون اشتباه کردیم.. هر دوتامون عشقامون رو از دست دادیم اما میدونی فرق بین من و سروش چیه؟...فرقمون اینه که اون فرصت جبران داره و من هیچ فرصتی برای جبران ندارم... شاید این تفاوت وچیک به نظر برسه اما با تموم کوچیک بودنش زیادی بزرگه... اگه بخوایم دقیقتر به ماجرا نگاه کنیم سروش بیشتر از من حق داره... چون من خیلی زود به خاطر خونوادم از مهتاب دست کشیدم ولی سروش به خاطر دیدن کلی مدرک و این حرفا ترنم رو ترک کرد... اون فکر میکرد بهش خیانت شده... من هم اگه جای سروش بودم ممکن بود همین کار رو کنم.. هر کسی جای سروش بود به احتمال زیاد همین کار رو میکرد... سروش تموم این سالها عاشق ترنم بود ولی من مطمئن نیستم که اگه چنین بلایی سر من میومد باز هم عاشق میموندم
امیر متاثر میگه: مهران
مهران: باور کن قصدم از خودگذشتگی و این حرفا نیست... سروش خیلی عاشق تر از منه... حتی اگه مهتاب هم جای ترنم بود و چنین اتفاقی برای من و اون پیش میومد باز هم همین حرفا رو میزدم... من در مورد اینجور مسائل خیلی سخت گیرم... مخصوصا وقتی عاشق طرف هم باشم دیگه بدتر... اصلا تحمل خیانت ندارم... درسته ترنم خیانت نکرد ولی وقتی همه چیز به ضرر ترنم بود خب هر مردی بود همین فکر رو میکرد... من اگه به جای سروش بودم محال بود این همه سال با خودم بجنگم و ازدواج نکنم
امیر: فکر میکنی... مطمئن باش تو هم نمیتونستی ازدواج کنی... وقتی عاشق میشی دل کندن برا سخته
مهران: نمیدونم ولی صد در صد مثله سروش عاشق نمیموندم... بعضی وقتا دلم برای سروش میسوزه
امیر: میخوای به ترنم بگی؟
مهران: چی رو؟
امیر: در مورد احساست
مهران: دیوونه شدی؟
امیر: نمیدونم... گفتم شاید.........
مهران: اصلا و ابدا
امیر: اگه..
مهران: اگه چی؟
امیر:ترنم هیچوقت سروش رو قبول نکنه چیکار میکنی؟
مهران بدون هیچ مکثی میگه: مجبورش میکنم که به زندگی با من فکر کنه
چشمام از شدت تعجب گرد میشن
امیر: چی؟
مهران: این دفعه اشتباه گذشته رو نمیکنم.. اگه ترنم واقعا قصدش این باشه که سروش رو از زندگیش بیرون کنه اجازه نمیدم تا آخر عمر با زجر و عذاب زندگی کنه
امیر: اما اون سروش رو دوست داره
مهران: میدونم
امیر: پس چطور میتونی این حرفا رو بزنی؟
مهران: من همه ی سعیم رو میکنم که این دو نفر بهم برسن ولی در صورتی که این اتفاق نیفته خودم وارد عمل میشم
امیر: چطور میتونی این حرف رو بزنی... اون دوستت نداره
مهران: دارم با احساسم میجنگم ولی خودم از الان میدونم که مثل همیشه عقلم تسلیم قلبم میشه... تصمیمم رو گرفتم امیر یا ترنم با سروش ازدواج میکنه یا اجازه نمیدم که خودش رو یه عمر اسیر تنهایی و بدبختی بکنه
حس میکنم که دارن یه خنجر تیز تو قلبم فرو میکنند... ایکاش میشد از اینجا فرار کنم و به یه جایی برم که هیچکس من رو نشناسه
امیر: اگه میدونستم اینجوری میشه هیچوقت اجازه نمیدادم ترنم پیشت بمونه.. من بهت اعتماد داشتم مهران
مهران: من هم از اعتمادت سواستفاده نکردم
امیر: میخواستم مثل برادر پشتش باشی
مهران: ولی نگفته بودی
امیر: خودت باید میفهمیدی
مهران: دیدی که نفهمیدم
امیر: ترنم دختر خیلی خوبیه اگه سروش تو زندگیش نبود من مخالفتی نداشتم ولی الان دلم نمیخواد تو با ترنم ازدواج کنی
مهران: تا روزی که سروش تو زندگیه ترنمه من وارد زندگیش نمیشم.. این رو مطمئن باش
امیر: سروش صاحب همیشگیه قلب ترنمه.. این رو بفهم
مهران: تو زندگی حتما نباید عشق باشه.. اگه سروش نبود من به یه دوست داشتن ساده هم رضایت میدم.. وقتی ترنم رو کنار خودم دارم حس میکنم همون مهران گذشته ها هستم.. تو لحظه هایی که با ترنمم نبود مهتاب رو از یاد میبرم.. خنده های من در کنار ترنم رنگ حقیقت میگیرن
امیر: اگه ترنم و سروش با هم ازدواج کنند چیکار میکنی؟
مهران: زندگی.. مثل همیشه زندگی میکنم.. خوشحال میشم که خندون و شاد ببینمش.. با تموم لجبازیهاش وقتی کنار سروشه حس میکنم آروم و بی دغدغست.. انگار ترساش رو فراموش میکنه
امیر: میترسم بیشتر از این اسیرش بشی... بذار بیاد پیش ما بمونه... یه چیزی واسه ی مامان اینا هم سرهم میکنم...
مهران: نه... ترنم اینجا میمونه تا داداشش بیاد و اون رو ببره... مامان و بابا با اون همه ادعای روشنفکریشون وقتی در مورد مهتاب اونجور قضاوت کردن لابد در مورد ترنم هم بد میگن
امیر: هنوز ازشون دلخوری
مهران: تا عمر دارم نمیتونم به خاطر ظلمی که در حقم کردن ازشون بگذرم... در مورد بردن ترنم هم دیگه دوست ندارم چیزی بشنوم
امیر: من یه بهانه ای جور میکنم تا مامان و بابا.......
مهران با عصبانیت میگه: در این مورد نمیخوام چیزی بشنوم
امیر: مثل همیشه کله شقی
مهران: پس بیخودی کشش نده.. راستی به ماندانا هم چیزی نگو... دوست ندارم بخاطر من بین ماندانا و ترنم بهم بخوره
امیر: چیزی نمیگم ولی ماندانا دیگه اونقدرا هم بی انصاف نیست که به خاطر تو دست از ترنم بکشه
مهران: بالاخره برادرش هستم ممکنه ناخواسته بیاد از من طرفداری کنه و باعث ناراحتیه ترنم بشه
امیر: درسته دل خوشی از سروش نداره ولی این رو هم خوب میدونه که ترنم فقط میتونه عاشق سروش باشه... دیشب از من پرسید این پسره ی احمق دیگه سراغی از ترنم نگرفت؟
مهران آهی میکشه و میگه: باید ببینیم چی پیش میاد
امیر: هیچوقت به حرفام گوش نکردی
مهران یهو لحنش عوض میشه و با شیطنت میگه: آخه زیادی ریزه میزه ای به چشم نمیای
میون اشکام لبخندی رو لبام میشینه
آروم مبگم: تو کی هستی مهران؟... تو واقعا کی هستی؟.. ایکاش مهتابت زنده بود... تو واقعا لایق خوشبخت شدنی
امیر: مهران تو این موقعیت هم دست بردار نیستی؟
مهران: جان تو راست میگم... جذبه مذبه هم که ندازی یه خورده ازت حساب ببرم
امیر: از دست تو
مهران: این دختره چرا هنوز بیدار نشده.. حالا این سروش خانش زنگ میزنه و پدر من بدبخت رو در میاره.. دو دقیقه این دختر دیر کنه پسره من رو فحش بارون میکنه
امیر: من دیگه برم.. تو هم برو ترنم رو بیدار کن
مهران: برو.. شرتو کم کن که من هم برم به زندگیت برسم
امیر: خودت هم زودتر بیا... خوبه من تو اون خراب شده هستم وگرنه باید در اون شرکت رو گل میگرفتی
مهران: برو بابا... رئیس که کار نمیکنه.. فقط میشینه و دستور میده
امیر همونجور که داره به مهران نگاه میکنه از در بیرون میاد و میگه: اگه تو شرکت میومدی و دستور میدادی حرفی نبود اما جنابعالی همیشه تو رختخوابت دراز میکشی و پشت تلفن دستور صادر میکنه
مهران: مهم اینه که وظیفم رو انجام میدم
امیر: آره ارواح ع.............
امیر سرش رو برمیگردونه و با دیدن من حرف تو دهنش میمونه
مهران: چی شد؟.. ساکت شدی؟
...
مهران: نکنه تصمیم گرفتی رفتارت رو عوضی کنی و از این به بعد بیشتر به رئیست احترام بذاری؟
...
مهران: بابا تو از خودمونی.. حالا احترام زیردست به رئیس واجب هست ولی دیگه لازم نیست که کلا لال بشی.....
امیر بهت زده میگه: ترنم
با این حرف امیر، مهران ساکت میشه و بعد از چند لحظه با رنگی پریده از اتاق خارج میشه
با دیدن مهران اشکام بیشتر از قبل جاری میشن
مهران با دیدن چچشمای اشکیه من به همه چیز پی میبره
مهران: ترنم، من.. یعنی..
با حرص نفسش رو بیرون میده و چنگی به موهاش میزنه
بعد از چند لحظه مکث بالاخره خونسردیه ذاتیش رو به دست میاره
دلش رو به دریا میزنه و میگه:ترنم تو از کی اینجا هستی؟
نگام رو ازش میگیرم و زیر لب زمزمه میکنم: از اولش
بعد هم به سمت اتاقم میدونم
فقط صدای امیر رو میشنوم که میگه: نـه
همینکه به اتاقم میرسم خودم رو روی تخت پرت میکنم و سعی میکنم هق هقم رو تو گلوم خفه کنم
نمیدونم چقدر گذشته فقط این رو میدونم که با گذر زمان هم آروم نشدم
با صدای باز و بسته شدن در سرم رو به عقب میچرخونم و مهران رو میبینم که با لبخندی مهربون به سمت من میاد.. این همه خونسردی و آرامشش رو بعد از شنیدن اون حرفا درک نمیکنم
رو تخت میشینه
با لحن غمگینی میگه: نمیخواستم بگم
من هم که رو تخت دراز کشیدم با خجالت میشینم و نگام رو ازش میگیرم
زمزمه میکنم: شروع این احساس اشتباه بود
مهران: چرا؟
-چون... چون من...
سکوت میکنم.. روم نمیشه بگم سروش رو دوست دارم.. دوست ندارم ناراحتش کنم...دلم میخواد همین الان از اینجا برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم ولی کجا؟... پیش کی؟
مهران: چون سروش رو دوست داری
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#123
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۹ صبح
...
مهران: ترنم با توام
آروم چونم رو میگیره و با ملایمت مجبورم میکنه نگاش کنم
مهران: چون سروش رو دوست داری درسته؟
-مهران
مهران: من که نمیخوام مجبور به کاریت کنم
-تو اصلا نباید دوستم داشته باشی.. تو باید دلت واسه یکی بتپه که بتونه خوشبختت کنه.. که دوستت داشته باشه... که عاشقت باشه.. دلم نمیخواد باعث شکست دوبارت بشم
مهران: نمیشی
-آخه چرا من؟
مهران: چرا تو نه؟!
-چون من قلبم واسه ی یکی دیگه میتپه
مهران: آفرین دختر خوب... خوبه که بعد از مدتها اعتراف کردی
-این چه ربطی به این مسئله داره
مهران: ربط داره... اگه تو سروش رو انتخاب کنی من کاری بهت ندارم.. چون من هم تو رو حق سروش میدونم ولی اگه بخوای به خاطر موضوع بچه از سروش دست بکشی من نمیذارم زندگیت رو تباه کنی
با اخم نگاش میکنم
-تو قول دادی به کسی نگی
مهران: آره ولی قول ندادم که عاشقت نشم
-مهران این حرفا چیه میزنی؟
مهران: حالال حالاها نمیخواستم بهت بگم ولی از اونجایی که امروز همه چیز رو فهمیدی مجبورم برات توضیح بدم.. یعنی حقته که بدونی.. من حس میکنم دوستت دارم ولی نمیخوام بهم فرصت بدی تا خودمو بهت ثابت کنم... من خودم رو بیرون گود نگه میدارم و به عشق تو وسروش احترام میذارم اما اگه بفمم سروش رو رد کردی اون موقع دیگه هیچ دلیلی برای عقب نشینی نمیبینم
-باورم نمیشه که این تویی که داری چنین حرفایی رو بهم میزنی
مهران: من یه بار همه ی هست و نیستم رو باختم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم... ترجیح میدم همه چیز رو بدونی و درست انتخاب کنی
میخوام چیزی بگم که دستش رو بالا میاره و با جدیت ادامه میده: حقیقت رو به سروش بگو
-چی؟
مهران: به جای سروش تصمیم نگیر... هم من هم تو خوب میدونیم که تو و سروش همدیگه رو دوست دارین.. دلیل مخالفتت رو با ازدواج میدونم... خوب میدونم که بعد از سروش هم به خاطر عشقت به سروش و هم به خاطر مشکل جدیدت هیچوقت به ازدواج فکر نمیکنی پس این فکر رو از سرت بیرون کن که بعد از پس زدن سروش دست از سرت بردارم... یکی مثل من که یه بار اشتباه کرده برای بار دوم اون اشتباه رو تکرار نمیکنه
-قرارمون این نبود مهران
مهران: میدونم خانوم خانوما ولی کاره دله دیگه نمیشه پیش بینیش کرد... خودش دل میبنده.. خودش داغون میکنه.. خودش دوباره یه ویرونه رو از نو میسازه
فقط نگاش میکنم
لبخند کمرنگی میزنه و میگه: بهش فکر نکن
-مگه میشه
مهران: آره.. مگه من نتونستم؟.. پس تو هم میتونی
از روی تخت بلند میشم
مهران: کجا؟
حتی حوصله ی جواب دادن هم ندارم
فقط زیر لب زمزمه میکنم: شرکت
مهران: واستا خودم میرسونمت
-نه
مهران: اما......
جدی تر از قبلوسط حرفش میپرم و ادامه میدم: مهران من همه ی سعیم رو میکنم که همه چیز رو فراموش میکنم و از تو هم خواهش میکنم که فراموش کن
-مهران میشنوی چی میگم
مهران: ترنم تا سروش تو زندگیته من پا پیش نمیذارم
-سروش واسه ی همیشه تو زندگیم میمونه... چه کنارم باشه چه دور از من باشه
مهران: نه ترنم.. اگه بخوای سروش رو از خودت برونی من ساکت نمیشینم
با ناله میگم: مهران
مهران: برو به سلامت.. عصری خودم میام دنبالت.. میدونم الان میخوای تنها باشی... پس بهتره با ماشین من بری من با ماشین امیر میام دنبالت
نفس لرزونی میشم و میگم: نیا
مهران: ترنم
-مهران فراموشم کن.. من خودمو خوب میشناسم.. حتی اگه سروش هم قبول نکنم باز نمیتونم پذیرای مرد دیگه ای باشم
مهران: بهتره بری شرکت.. تا همین الان هم یه ربع دیرت شده
فقط سرم رو با تاسف تکون میدمو از اتاق خارج میشم... انگار خوشی به من نیومده.. یه چیز رو خوب میدونم که دیگه جای من اینجا نیست... محاله برگردم به این خونه... نمیخوام مهران از این بیشتر بهم دلبسته بشه. شاید آدم بدی باشم.. شاید هم نمک نشناس باشم.. شاید هم ناسپاس ترین آدم دنیا باشم اما آدمی نیستم که یکی رو بیخودی امیدوار کنم... درسته من در برابر سروش کوتاه میام اما دلیلش رو خوب میدونم این کوتاه اومدن بخاطر عشقه اما من نسبت به مهران هیچ احساسی ندارم به جز احساس دِین و برادری.. اون برام حکم برادری رو داره که از من حمایت کرد.. همین
از خونه خارج میشم و بدون توجه به ماشین مهران راه شرکت رو در پیش میگیرم
زیر لب زمزمه میکنم: گند زدی ترنم.. دوباره گند زدی.. نباید از اول به حرف امیر گوش میکردی
آهی میکشم و با بغض میگم: ولی کجا رو داشتم برم؟... همین الان کجا رو دارم برم؟... برم خونه ی پدری که توی این 4 سال حتی برای یه بار هم از من حمایت نکرد... طاهر هم که هنوز خونه ای پیدا نکرده که بخواد خبرم کنه.. اگه موضوع مهران رو بهش بگم صد در صد یه فکری به حالم میکنه
سرم رو تکون میدم
-اما نه.. نباید بگم.. مهران خیلی برام زحمت کشیده.. نباید وجه مهران رو پیش طاهر خراب کنم
...
-خدایا پس چیکار کنم؟... خیلی بی انصافیه بعد از این همه مدت بخوام یه دفعه ای برم و هیچی هم نگم... ولی نه.. باز رفتن بهتر از موندنه.. وقتی میدونم جوابم به مهران منفیه باید برم
«کجا رو داری بری بدبخت؟... طوری حرف از رفتن میزنی انگار جا و مکانش آماده هست»
پوزخندی میزنم و به حال زار خودم افسوس میخورم
-مکانش هم جور باشه باز نمیدونم چه دلیلی برای بقیه بیارم... این رفتن ناگهانیم برای خیلیا جای سوال داره
اونقدر تو فکر و خیال غرق میشم که خودم هم نمیفهمم که کی به ایستگاه میرسم و سوار اتوبوس میشم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#124
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۸:۵۹ صبح
با حالی زار وارد شرکت میشم... بدون توجه به اطراف میخوام به اتاق خودم برم که با صدای منشی سر جام وایمیستممنشی: کجا؟با بی حوصلگی به عقب برمیگردم و میگم: تو اتاق کارم.. واسه این هم باید جواب پس بدممنشی: دیر اومدی یه چیز هم طلبکاریدلم میخواد تمام عصبانیتم رو سر این منشی خالی کنم.. چشمام رو میبندم و سعی میکنم خودم رو کنترل کنممنشی: آقای راستین گفتن اون اتاق مبرای تو نیست.. هنوز اتاقت آماده نیست-پس بنده کجا باید به کارم برسم؟پوزخندی میزنه و میگه: میخوای بگی نمیدونی؟کلافه و عصبی راهم رو کج میکنم و به سمت اتاق سروش میرممنشی: خوش بگذره خانم مهرپرورنگاهی بهش میندازمو میگم: بنده واسه ی کار به اینجا اومدم نه واسه ی خوشگذرونیمنشی: کاملا معلومهبا حرص سری تکون میدم و در میزنم.. همینکه صدای سروش رو میشنوم سریع میپرم تو اتاق و در رو میبندمسروش: سلام خانوم خانومازیرلبی جوابش رو میدمو بدون اینکه نگاش کنم به پست میزم میرم.. حتی حوصله ی جر و بحث در مورد اون اتاق کار کوفتی رو هم ندارمسروش: خوبی ترنم؟-ممنونمتنا رو از روی میز برمیدارم و نگاهی بهشون میندازم...سروش: چیزی شده؟-نهخودم رو مشغول کارم میکنم تا سروش بیشتر از این سوال پیچم نکنهولی فکر و ذکرم اصلا اینجا نیست فقط به حرفای مهران فکر میکنم... نمیدونم چیکار باید کنم؟... حالا میفهمم که از اول اشتباه کردم رفتم تو خونه ی یه پسر غریبه ولی مثله همیشه وقتی متوجه ی سروش: ترنم اگه مشکی پیش اومده بهم بگوحتی سرمو بالا نمیارمو نگاش نمیکنم.. خوب میدونم که با دیدن چشمای پف کرده و سر و ضع نابسامونم دیگه ول کنه ماجرا نیست-گفتم که چیزی نیستسروش: پس چرا صدات گرفته.. تو که دیشب خوب بودی؟-میشه حرف نزنی بذاری به کارم برسم؟با حرص میگه: به کارت برس خانوم وظیفه شناسبه برگه های رو به روم نگاه میکنم و شروع به ترجمه میکنم ولی اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم... اصلا حواسم اینجا نیست... شاید بهتره با طاهر تماس بگیرمو بگم بخاطر حرفای مردم میخوام از خونه ی مهران بیرون بیامنگاهی به نوشته های خودم میندازم همون چند خطی رو هم که ترجمه کردم پر از غلطه... با حرص سری تکون میدمو دوباره از اول شروع میکنم ولی باز فکرم به سوی حرفای مهران پر میشه و حال من رو منقلب تر میکنه.. آخه من رفته بودم دور از اطرافیانم باشم تا یه خورده آروم بگیرم اما نه تنها آروم نشدم و همه ی اطرافیانم هم هر روز خودشون رو به من نشون میدادن بلکه باعث ناآرومیه کس دیگه هم شدم.. این مسئله بدجور آزارم میده و نمیدونم چیکار باید کنم... مثلا به طاهر زنگ بزنم چی بگم... بگم زودتر یه خونه دست و پا کن.. خب بیاد بگه تا دو سه روز دیگه جوره بعد من بگم همین دو سه روز رو هم نمیتونم اونجا بمونم.. خب به من میگه این همه اونجا موندی این دو سه روز هم دندون رو جیگر بذار... اصرار بیخود هم کنم ممکنه شک کنه... دلم نمیخواد کسی در مورد مهران بد فکر کنه چون تو این مدت دست از پا خطا نکرده.. حتی الان هم به نفعه من حرف میزنهدوباره چشمم به نوشته هام میفته... باز هم پر از غلط و اشتباهه.. با عصبانیت خودکار رو پرت میکنم و سرمو بین دستام میگیرمصدای قدمهای سروش رو میشنوم و تازه یاد موقعیتم میفتم.. به کل حضور سروش رو فراموش کرده بودمسروش: ترنم چته؟با عصبانیت پام رو تکون میدمو خودکار رو دوباره برمیدارمسروش: ترنم با توام؟بدون اینکه نگاش کنم میگم: هیچی میخوام دوباره کارم رو شروع کنم که سروش خودکار رو ازدستم میگیرهسروش: ترنم به من نگاه کنبی توجه به سروش به میز کارم خیره میشمسروش: سرت رو بالا بیار ببینم.. چرا از وقتی اومدی نگام نمیکنی؟... تو که دیشب خوب بودی-الان هم خوبم فقط میخوام زودتر کارم تموم بشهدستش رو به طرف چونم میاره... سریع سرم رو عقب میکشم ولی اون طبق معمول پیروز میشه و چونم رو میگیره... سرم رو بالا میاره و با دیدن قیافه ی من بهت زده میگه: تو گریه کردی؟سرم رو تکون میدمو دستش رو با دستام عقب میزنمسروش: ترنم، عزیزم بهم بگو چی شده؟...به متنا نگاه میکنم سروش: به من نگاه کن ترنم
با حرص میگم: چی میخوای؟سروش: میخوام بدونم چی شده؟.. چرا گریه کردی؟-چیزی نشدهسروش: ترنم...با صدای بلندتری میگه: ترنمبا عصبانیت از جام بلند میشم و با صدای بلندی میگم: هان... چته؟.. هی ترنم ترنم راه انداختی.. خستم کردین.. هم تو هم بقیه... چرا دست از سرم برنمیدارین... نمیخوام بگم.. مگه زوره.. زندگی رو برام جهنم کردین...مشکلات من مال خودمه.. اگه دوست داشتم زودتر از اینا بهت میگفتمسروش کپ میکنه و با چشمای گرد شده نگام میکنه.. انگار باور نداره این منم که اینجوری دارم باهاش حرف میزنم ولی دست خودم نیست فشار زیادی رومه و دلم میخواد عصبانیتم رو سر یکی خالی کنماز شدت عصبانیت نفس نفس میزنم... سروش کم کم به خودش میاد و اخماش تو هم میرهحس میکنم همه ی انرژیم رو از دست دادم.. میخوام بشینم که سروش با اخمایی در هم با دست چپش به بازوم چنگ میزنهمستقیم تو چشمام نگاه میکنه و با حرص میگه: دفعه ی آخرت باشه که اینجوری جواب من رو میدی ترنم.. میدونی که عصبانی بشم دیگه کسی حریف من نمیشهنگام رو ازش میگیرمو میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که با اون یکی دستش صورتم رو میگیره و مجبورم میکنه که نگاش کنمسروش: من اگه بخوام چیزی رو بفهمم به هر قیمتی شده میفهمم.. پس خودت به زبون خوش زبون باز کن تا مجبورت نکردمبا ناراحتی نگاش میکنم... انگار متوجه میشه زیادی تند رفته چون فشار دستاش رو کم میکنه و میگه: آخه دختر خوب چرا اینقدر من و خودت رو اذیت میکنی؟.. من که کاریت ندارم... خودت میدونی که چقدر نگرانتم وقتی جوابم رو نمیدی بیشتر از قبل دلشوره میگیرم... وقتی اینجوری میبینمت دلم هزار راه میره پس ترنم ازت خواهش میکنم که بهم بگو چته؟... اون از اول که دیر اومدی و اون هم از بعدش که اصلا نگام نکردی... اون هم از بعدترش که اصلا حواست به کار نبود این هم از الان که متوجه میشم قبل از اینکه بیای شرکت کلی گریه کردی... بهم بگو چی شده... برام حرف بزنآروم گونمو نوازش میکنه و من رو تو چشماش غرق میکنه... این پسر چی داره که من اینجور اسیر و شیداش هستم... خوب میدونه داره چیکار میکنه برعکس من که هیچی از اطراف حالیم نیست... همه ی حواسم فقط به نگاه مهربونشههمونجور که با انگشت اشارش گونمو نوازش میکنه آروم میگه: بهم بگو عزیزم.. بهم بگو چی شده که اینقدر ناراحت و پریشونی...لبخند مهربونی میزنه و میگه: کی باعث شد اشکات در بیاد خانمی؟ناخواسته زیرلب زمزمه میکنم: مهرانچشماش پر از نگرانی میشن: مهران چی؟-چی؟آروم تکونم میده و میگه: ترنم با توام... مهران چی؟تازه به خودم میام و میفهمم باز یه گند جدید زدم-هان؟سروش: ترنم-هیچی.. هیچی.. الان کارا رو سر و سامون میدم و متنا رو ترجمه میکنمسروش با عصبانیت تکونم میده و میگه: ترجمه میخوام چیکار.. میگم مهران چی؟از فشار وارده به بازوم صورتم جمع میشه-سروش ولم کن... بازوم درد گرفتفشار دستش رو بیشتر میکنه... انگار متوجه ی حرفام نمیشهسروش: بهم بگو مهران چه غلطی کرده؟-هیچی به خداسروش با حرص میگه: دست میذاری رو نقطه ضعف من و بعد همد خیلی راحت میگی هیچیاز شدت درد اشک تو چشمام جمع میشهسروش: بهت میگم مهران چه غلطی کرده؟وقتی سکوتم رو میبینه میگه: باشه خودت خواستی ترنمیهو ولم میکنه و با خشم ادامه میده: دیگه برام چاره ای نذاشتی میرم از خودش میپرسم-چی؟نیشخندی میزنهسروش: ولی از همین الان بدون هر اتفاقی افتاد پای خودته... روزگار پسره رو سیاه میکنم مات و مبهوت بهش نگاه میکنم ولی اون بی توجه به من به سمت میزش میره و به کتش که پشت صندلیشه چنگ میزنهناخواسته میگم: کجا داری میری؟با اخم میگه: میرم تا روزگار کسی رو که اشکت رو در آورده سیاه کنمبا ترس نگاش میکنم.. پشتش رو بهم میکنه و به سمت در میره-نه...با دو خودمو بهش میرسونم و میگم: نه سروش.. نرومتعجب به عقب برمیگرده و میگه: چرا نباید برم؟-هومکم کم تعجبش جای خودش رو به خشم میده و میگه: اذیتت کرده... آره؟
با عصبانیتی بیشتر از قبل من رو به عقب هل میدهسروش: زندش نمیذارمبه دستاش چنگ میزنم و میگم: نه به خدا.. هیچ کار نکردهبا خشم کتش رو روی زمین پرت میکنه و میگه: پس چی شده؟.. تو که من رو کشتیمیترسم بره اونجا دعوا بندازه... فکر میکنم تا یه دروغی سر هم کنم که سریع میگه: فکر دروغ گفتن رو از سرت بیرون کن وگرنه من میدونم و تو-سروشسروش: یالا بگو چی شده....سروش: کاری نکن به طاهر هم بگمسریع میگم: نهسروش: پس بهم بگو-نمیخوام کسی بفهمهعصبانیتش یکم کمتر میشه و میگه: عزیزم تو به من بگو چی شده من به هیچکس نمیگممشکوک نگاش میکنم-آخه؟سروش: دیگه اما و آخه نداره وقتی متوجه میشه یه خورده نرم تر شدم من رو به سمت میز خودش میبره و مجبورم میکنه رو صندلیش بشینم.. خودش هم جلوم زانو میزنه و دستام رو آروم تو دستاش میگیرهسروش: ترنم بهم بگوفقط نگاش میکنمسروش: خواهش میکنمبه ناچار زمزمه میکنم: مهران....سروش: مهران چی؟آهی میکشم و میگم: مهران دوستم دارهحیرت زده نگام میکنه و دستاش تو دستام یخ میزنه با ناباوری میگه: تو چی گفتی؟...سروش: ترنم تو چی گفتی؟-سروش من......بلند میشه و با داد میگه: گفتم تو چی گفتی؟من هم آروم از روی صندلی بلند میشم که هلم میده و باعث میشه دوباره رو صندلی بیفتم... روم خم میشهاز بین دندونای کلید شده میگه: این حرف رو زدی که آزارم بدی.. درسته؟سرم رو به دو طرف تکون میدم و آروم زمزمه میکنم: نه سروش.. من فقط........تلفن روی میزش رو برمیداره و محکم به دیوار میکوبهبا داد میگه: غلط کرده پسره ی عوضی... میدونستم اون حرفا و اون حرکاتش بی منظور نیست.. حسابش رو میرسمبا ترس به سروش نگاه میکنمسروش: اونقدر به خودش جرات داده که بهت ابراز علاقه کنهدر اتاق باز میشه و منشی با نگرانی وارد میشهمنشی: آقای راستین چی شده؟سروش با دیدن منشی فریاد میکشه: با اجازه ی کی سرت رو انداختی پایین و همینجور اومدی تو اتاق؟منشی: آقا.......سروش: گم شو بیرون منشی با ترس بیرون میره و در رو پشت سرش میبنده... سروش به سمت من میچرخه.. میخوام از روی صندلی بلند شم که اجازه نمیده.. با صدای تقریبا بلندی میگه: از همین امروز از خونه ی اون کثافت بیرون میای.. لوازم مورد نیازت رو هم خودم میرم برات میارم یا اصلا نه... دوباره همه چیز برات میخرم... حق نداری پات رو تو خونه ی اون پسره بذاریمیخوام حرف بزنم که میگه: حرف نباشهبعد با خودش زمزمه میکنه: خوبه بالا و پایین پریدنای من رو میدید... بعد اومده به کسی که شده همه ی زندگیه من میگه دوستت دارم.. فکرش رو هم نمیکردم تا این حد پست باشه.. لعنتی-سروش اونجور که تو فکر میکنی نیستاخماش بیشتر از قبل تو هم میره.. بالحن خشنی میگه: زیادی داری طرفش رو میگیری ترنم... نکنه واقعا میخوای زن اون نامرد بشی؟-سروشسروش با خشم از روی صندی بلندم میکنه و میگه: این همه سال خون جیگر نخوردم که حالا عشقم رو دو دستی تحویل یه نفر دیگه بدم... پست فطرت تر از اون عوضی تو عمرم ندیدم... اون حق نداشت بهت چشم داشته باشه.. تو اونجا مهمون بودی.. کاری میکنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنه.. تا همین الان هم زیادی در برابرش کوتاه اومدمسروش رو با خشم به عقب هل میدم و میگم: اه.. تمومش کن دیگه.. مهران تا به امروز دست از پا خطا نکرد
ابرویی بالا میندازه و میگه: از ابراز علاقه اش کاملا معلومه.. داره از موقعیتت سواستفاده میکنه-نه... ماجرا اونجور که تو فکر میکنی نیست... اون اصلا به من ابراز علاقه نکرد؟یهو تمام عصبانیتش فروکش میکنه و میگه: چی؟-تو خجالت نمیکشی؟... کی میخوای دست از این زود قضاوت کردنات برداری؟آروم میگه: آخه تو خودت گفتی که دوستت داره-آره ولی اون به من نگفته بود... داشت واسه ی امیر تعریف میکرد من هم شنیدم.. اون اصلا نمیخواست به من چیزی بگهدوباره آتیشی میشه و میگه: دیگه بدتر... میخواست تو رو به خودش وابسته کنه بعد...............با حرص وسط حرفش میپرم و میگم: سروشسروش: کوفت... همین که گفتم دیگه حق نداری پات رو تو خونه ی اون عوضی بذارینفسم رو با حرص بیرون میدم-اونوقت میتونم بپرسم کجا باید برم؟سروش: مگه من مردم که تو بری خونه ی اون پسرهابرویی بالا میندازم و میگم: منظور؟سروش: میای به آپارتمان خودمخندم میگیرهاخماش بیشتر تو هم میره و میگه: کجای حرفم خنده داره-مگه دیوونه شدم.. من چرا باید به آپارتمان تو بیام.. تو چه نسبتی با من داری؟سروش: اون عوضی چه نسبتی با تو داری؟با حرص میگم: اون عوضی خیلی مردتر از این حرفاست... پس سعی کن احترامش رو نگه داری... تو این مدت بیشتر از همه ی شماها هوام رو داشت و حتی یه بار هم طوری رفتار نکرد که من معذب بشمسروش: من به این حرفا کار ندارم.. دیگه بهت اجازه نمیدم تو خونه ی اون پسره زندگی کنی.. از همین امشب میای آپارتمان خودم-تو همینجوری نزده میرقصی دیگه بیام تو آپارتمانت معلوم نیست چیکارا میکنی.. من تو شرکت از دست تو آسایش ندارم.. چپ میرم راست میام بهم زور میگی بعد خدا به خیر کنه روزی رو که من بخوام با تو زیر یه سقف زندگی کنمبه زحمت سعی میکنه لبخند رو لبش دیده نشه ولی معلومه که خندش گرفته-ترجیح میدم پیش مهران بمونمبا این حرفم حرصی میشه و میگه: تو خیلی بیجا میکنی-درست حرف بزن.. این چه طرز حرف زدنه؟سروش: مگه تو برام اعصاب میذاری؟-سروش تمومش کن... تا دو سه روزدیگه طاهر یه خونه پیدا میکنه و من هم از اون خونه میرمسروش: بعد این چند روز رو میخوای چیکار کنی؟-اصلا تو چیکاره ی منی که من بخوام بهت جواب پس بدمسروش: میخوای به طاهر که همه کارته زنگ بزنم-خیلی پستیسروس: به مهران اعتماد ندارم-مهران اگه میخواست کاری کنه تا الان کرده بودعصبانی: غلط میکنه که بخواد کاری کنه-سروشسروش: باشه خودت خواستی... پس من مجبور میشم که به طاهر همه چیز رو بگم.. فکر نکنم طاهر دلش بخواد خواهرش با پسری زندگی کنه که نسبت بهش بی احساس نیست... میدونی زندگی با یه پسر جوون برای یه دختر چقدر خطرناکه-سروش چرا زور میگی؟.. خودت هم که بهم بی احساس نیستیسروش: دلم نمیخواد با اون پسره زیر یه سقف باشی-خب من هم دلم نمیخواد با تو زیر یه سقف باشمسروش: اونوقت چرا؟-چون تو... تو....نمیتونم بگم چون تو رو بیشتر از جونم دوست دارم.. تو هم که مراعات نمیکنی و من رو وابسته تر از قبل میکنی... صد در صد با زندگی با تو مقاومتم میشکنه.. دلم میخواد همه ی اینا رو بگم ولی زبونم نمیچرخه... ایکاش سالم بودم و قبولت میکردم... چطور میتونم پدرم رو ببخشم.. کسی که باعث تمام این بلاها شد.. کسی که باعث شد کلیه ام آسیب ببینه و اسیر دست اون خلافکارا بشم و در نهایت از نعمت مادر شدن محروم بشم.. اگه نتونم هیچوقت مادر بشم چیکار کنم؟... میترسم... واقعا میترسم بهش بعله رو بدم و بعد تا آخر عمر شرمندش بشم
آخر جنون میدانی کجاست!به خاطر تو از تو عبور کردن
 
همیشه که نباید مجنون وار سر به به بیابان گذاشت
مجنون ها گاهی مثل من اند
منی که تو را به لیست آرزوهای نداشته ام
اضافه کردم...
گذشتم به همان محکمی که پای
داشتنت مانده بودم
سروش با شیطنت میگه: من چی؟آهی میکشم و میگم: چون تو خیلی زورگویی
سروش: عیبی نداره کوچولو... عادت میکنیهمونجور که به سمت میزم میرم میگم: باهات شوخی ندارم سروش.. نمیتونم قبول کنم... اصلا اگه به خطرناک بودنه تو که از مهران هم خطرناک تریپشت سرم میاد و میگه: اول و آخرش مال خودمی... الکی این همه ناز نکنپشت میزم میشینم و میگم: شتر در خواب بیند پنبه دانهسروش: شتر شاید ولی سروش نه اما در مورد خونه هم باید بگم نترس حالا حالاها کارت ندارم.. برای اینکه راحت باشی این مدت با مامان و بابام زندگی میکنم-گفتم نهسروش: دیگه مشکل چیه؟-تو خونه ی تو راحت نیستمسروش: ترنم داری اون روی من رو بالا میاریادلم میخواد از خونه ی مهران برم ولی وقتی میخوام سروش رو جواب کنم حس میکنم کار درستی نیست تو آپارتمانش موندگار بشم.. با رفتن به آپارتمان سروش یعنی قبولش کردم.. وقتی قبول کردم برم خونه ی مهران، اون رو برادر ماندانا میدونستم.. به حرف امیر ایمان داشتم... به مهران احساسی نداشتم..با حرص به موهاش چنگ میزنه و میگه: بابا من قول میدم اصلا از صدکیلومتری اون آپارتمان رد نشم-درست نیستسروش: چی درست نیست؟-من یه بار پیشنهاد امیر رو قبول کردم و رفتم خونه ی یه پسر غریبه برای هفت پشتم بسهدلخور میگه: حالا من شدم غریبه-آره.. تو و مهران با هم فرقی ندارینبا ناراحتی میگه: با طاهر صحبت میکنم تا تو و طاهر یه مدت تو آپارتمانم باشین-نمیخوام.. نمیخوام تو خونه ی تو باشم.. نمیخوام هزار نفر پشت سرم حرف بزنند که با دست پس میزنه و با پا پیش میکشهسروش: اه... تو به حرف مردم چیکار داری؟-تو این مدت یه خورده بیشتر حواسم رو جمع میکنم و سعی میکنم از مهران دوری کنم تا طاهر خونه پیدا کنهچشماش رو میبنده و با حرص میگه: یعنی میخوای باز بری خونه ی اون پسره ی لندهور... اینجوری ازت بد نمیگن-الان کسی از ماجرا خبر نداره... کسی مهران رو نمیشناسه ولی تو شناخته شده ای.. یکی من رو
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#125
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۰ صبح
ببینه کارم تمومه ولی تو خونه ی مهران که باشم کسی من رو نمیشناسه نهایتش هم اگه کسی من رو ببینه ماندانا میگه من هم تو اون خونه بودم و اینجوری دهن همه بسته میشهسروش: بهونه های بنی اسرائیلی برای من نیار.. در یک کلام بگو نمیخوام بیام آپارتمانت و خلاصلبخند غمگینی میزنم و میگم: باشه.. همینو میگم... نمیخوام بیام آپارتمانت و خلاصسروش: من که میدونم یه موضوعی هست که داری از من مخفی میکنی وگرنه دلیلی برای دوری وجود نداشت...سروش: بالاخره میفهمم-سروش تمومش کن... ممنون که نگرانم هستی مطمئن باش جای من امنه این چند شب هم.......وسط حرفم میپره و خشمگین میگه: این چند شب واست تو هتل یکی از دوستام اتاق میگیرم...اگه جرات داری باز مخالفت کن-اما.......با داد میگه: ترنم-چرا زور میگی؟
سروش: اگه این دفعه هم مخالفت کنی دیگه طاهر رو به جونت میندازم-خیلی خودخواهیسروش: هر جور دوست داری فکر کن...سروش: قبولفقط سرم و تکون میدمسروش: جوابی نشنیدم-باشه.. فقط..........سروش: باز چه بهونه ای داری؟-میخواستم بگم پول ندارمدلخور نگام میکنه و میگه: چطور از اون پسره قرض میگیری ولی حاضر نیستی از من چیزی رو قبول کنیآهی میکشم و هیچی نمیگمسروش: چرا دیشب پول طاهر رو قبول نکردی؟-ترجیح میدم خرج و مخارجم رو خودم در بیارم.. اگه مجبور نبودم هیچوقت اجازه نمیدادم طاهر پول خونه رو بده ولی از اونجایی که خوب میدونستم که نمیتونم واسه ی همیشه مزاحم مهران باشم قبول کردم.. هر چند دلم زیاد راضی نیستسروش: بیخود، وظیفشه-طاهر هنوز خونه پیدا نکرده؟سروش: اتفاقا صبح باهاش حرف زدم.. از یه خونه خوشش اومده صاحبش شهرستانه... چند روز دیگه میاد سری تکون میدم و چیزی نمیگمسروش: پس قضیه هتل اکی شد دیگه-اوهوم... فقط خوشم نمیاد از صبح تا غروب به هوای سر زدن به من اونجا باشیسروش: محبت هم بهت نیومده-به مهران هم کاری نداشته باشسروش: حال اون بچه پررو رو که حتما میگیرم -سروشسروش: تو هم که فقط طرفداریش رو کن-کاریش که نداری؟سروش: اگه حواسش به کاراش باشه.. نه-به طاهر که در این مورد چیزی نمیگی؟سروش: نه.. حالا خیال جنابعالی راحت شد؟-اوهوم... فقط باید به مهران اطلاع بدم که میخوام تو هتل اتاق بگیرمبا حرص میگه: لازم نکرده به اون پسره راپورت کارات رو بدیمیخوام جواب حرفش رو بدم که با سر و صدایی که از بیرون میاد حرف تو دهنم میمونهسروش متعجب نگام میکنه-چی شده؟سروش: نمیدونم.. تو به کارات برس... من برم ببینم چه خبرهسری تکون میدمو هیچی نمیگمسروش هم به سمت در میره همینکه در اتاق باز میشه صدای آشنایی رو میشنوم اما سروش بلافاصله از اتاق خارج میشه و در رو پشت سرش میبنده-یعنی خودش بود؟گوشام رو تیز میکنم اما چیزی نمیشنومطاقت نمیارمو از جام بلند میشم... به سمت در میرم و چند لحظه ای مکث میکنم.. هیچ صدایی از بیرون نمیاد... در رو باز میکنم و از اتاق خارج میشم کسی رو به جز منشی نمیبینمبا صدای منشی به خودم میام
منشی: چی میخوای؟-میتونم بپرسم کی اومده بود؟منشی با پوزخند نگام میکنهدلیل رفتاراش رو نمیفهمم... با حرص نگام رو ازش میگیرم و میخوام از کنارش رد بشم که میگه: اینجوری وقت کشی میکنی تا کارات بمونه و بعد با رئیس تو شرکت تنها بشی-واقعا برات متاسفماز کنارش رد میشم ولی صداش رو میشنوم که میگه: برای خودت متاسف باش بدبخت... فکر کردی چند بار میتونی راضیش کنی.. آخرش هم بعد از اینکه به هدفش رسید نه تنها از اتاقش بلکه از این شرکت پرتت میکنه بیرون.. بی تفاوت به راهم ادامه میدم... شک ندارم برای یه لحظه صدای طاها رو شنیدم.. همینجور که به راهم ادامه میدم دنبال سروش هم میگردم-پس کجا رفته؟... یعنی واقعا طاها اومده؟میرسم به اتاقی که منشی میگفت اتاق مترجمه ولی سروش اجازه ی کار توی اون اتاق رو به من نداد.. میخوام از کنارش بگذرم که صدای خشن سروش رو میشنومسروش: هیچ معلومه چی داری میگی؟طاها: سروش باور کن اگه ناچار نبودم نمیومدمپس حدسم درست بود.. صدا صدای طاها بود... اخمام تو هم میره... اون هم مثل عمو و پدربزرگ فقط به فکر آبروشه.. دلم نمیخواد سر راهم سبز بشهسروش: طاهر کجاست؟طاها: هر چقدر بهش التماس کردم فایده ای نداشت... الان هم شرکته.. نمیدونه اومدمسروش: وضعیت ترنم خوب نیست اون فعلا نمیتونه باهات بیاددستم رو روی دستگیره ی دره نیمه باز میذارم تا در رو کامل باز کنم.. میخوام بدونم طاها با چه رویی دوباره به دیدنم اومده اما با ادامه ی حرف طاها منصرف میشمطاها: سروش تو رو خدا تو یه کمکی کن.. اگه اوضاع همینجوری پیش بره یه بلایی سر مامان یا بابا میاد... من دیگه ظرفیتم تکمیله.. طاهر هم که فقط میگه الان نه.. من میترسم یه چیزی بشه و بعد دیگه واسه ی جبرانش دیر بشهسروش: مگه حرفای دیشب به گوشت نرسید.. عمو و پدربزرگت یه چیزی هم طلبکار بودنطاها: من به اونا کاری ندارم... حتی ترنم تا آخر عمر تو روم هم نگام نکنه و تو صورتم هم تف بندازه باز هیچی نمیگم سروش.. حتی دیگه برام مهم نیست مردم پشت سرمون چی میگن... فقط یه چیز الان مهمه.. اون هم وجود ترنم توی اون خونه هستسروش: خیلی خودخواهی طاها... تو همین الان ترنم رو به خاطر پدر و مادرت میخوای.. مادرت که به زور میخواست شوهرش بده پدرت هم که دیگه وضعش معلومه.. ترنم با چه امیدی بیاد تو اون خونه... حتی طاهر هم مخالفه طاها:سروش ما همگی اشتباه کردیم اما دلم نمیخواد تاوان اشتباه ماها از دست دادن پدر یا مادرم باشهدلم میریزه... یعنی چی از دست دادن پدر یا مادر... مگه حال مونا و بابا چطوره؟صدای عصبانیه سروش رو میشنومسروش: میگی چیکار کنم؟... شماها خودتون همه چیز رو خراب کردین.. همین که ترنم پیداش شد به جای اینکه ازش حمایت کنید افتادین دنبالش و به فکر جمع کردن آبروی نداشته تون شدین... دیشب ترنم باورش نمیشد که عمو و پدربزرگت برای بار دوم ترکش کنندطاها: چرا اشتباه اونا رو پای من مینویسی؟؟سروش: چون خبرش به گوشم رسیده که تو هم همراه اون دو نفر سر در خونه ی مهران رفتی و دعوا راه انداختیطاها: من فقط اونجا بودم.. حرفی نزدمسروش: واقعا برات متاسفم طاها.. این بود جبران جبرانی که میگفتی... الان خواهرت به تو و طاهر نیاز دارهطاها: من که میخوام جبران کنمسروش: فعلا که فقط داری گند میزنی... به همه فکر میکنی به جز ترنمطاها: اونا پدر و مادر من هستنسروش: مگه پدر و مادر طاهر نیستن.. پس چرا طاهر از ترنم دفاع میکنه....سروش: چیه؟.. ساکت شدی؟...سروش: چون ترنم دختر زن باباته اون رو مثل ترانه دوست نداری.. درسته؟طاها: سروشسروش: همینه دیگه.. من که میدونمطاها: من ترنم رو دوست دارمسروش: ولی نه مثل ترانه.. نه مثل طاهر.. اونقدرا برات عزیز نیست... اگه جای ترانه و ترنم عوض میشد باز هم اینقدر سنگ همه رو به سینه میزدیطاها: تو جای من بودی چیکار میکردی سروش؟... پدرم دو بار سکته کرده.. زنده بودن و سرپا موندنش بیشتر به معجزه شباهت دارهچشمام از شدت تعجب گرد میشن... یعنی حال بابا تا این حد بد بود
طاها: مادرم تو بخش اعصاب و روان بستری بود... هنوز چند روز هم نمیشه که مرخص شده... اون هم با امید زنده بودن ترنم.. میفهمی سروش؟خدایا این مدت که من نبودم چه خبر شده؟طاها: پدرم هر چقدر گناهکار باشه باز پدرمه.. برام عزیزه.. مادرم هر چقدر اشتباه کرده باشه باز مادرمه... نمیتونم ازشون دل بکنم... فکر میکنی طاهر ناراحت نیست.. اون هم دوست داره به ترنم بگه بیا یه بار پدر و مادرمون رو ببین اما روش نمیشه.. وقتی بهش میگم خیلی سرد میگه نه ولی حرف نگاهش معلومه... معلومه که دلش میخواد همه چی مثل سابق بشهسروش: طاها طاها: درسته طاهر هیچی نمیگه ولی دلیل بر این نیست که نگران پدر و مادرمون نیست.. دیشب خیلی عصبانی بود.. هیچوقت با بابا بلند صحبت نکرده بود چه برسه به داد و فریاد ولی وقتی از گذشته ها گفت و حال بابا بد شد زودی پشیمون شد و به دست و پای بابا افتاد و التماس میکرد که حالش خوب بشه... مامان هم کل دیشب رو فقط گریه کرد.. تا صبح همه بیمارستان بودیم.. میفهمی سروش؟.. حتی اگه ترانه هم جای ترنم بود باز نمیتونستم مامان و بابا رو نادیده بگیرم... مامان و بابا بدجور بی تاب ترنم هستن... اینو بفهمسروش: آخه لعنتی چرا نمیخوای قبول کنی که ترنم با کوچیکترین شوکی ممکنه راهیه بیمارستان بشه... الکی به ظاهر به ظاهر محکمش نگاه نن.. ترنم الان از هر وقت دیگه ای شکننده ترهطاها: اصلا حرفی از برگشت ترنم نمیزنم... فقط باهاش صحبت ن یه بار بیاد مامان و بابا رو ببینه.. فقط همینسروش: آخه من چطوری بهش بگم؟طاها: بذار من بگم... سروش قول میدم آزارش ندم... طاهر نمیذاره نزدیکای ترنم آفتابی بشمسروش نفسش رو پر حرص بیرون میده.. از لای در همه ی حرکاتش رو میبینم.. لافه دستی به صورتش میکشه و میگه: نه.. نمیتونم اجازه بدمطاها: سروشسروش: خودم باهاش حرف میزنمطاها: واقعا؟سروش: آره ولی الان نهطاها با ناامیدی میگه: پس کی؟سروش: یکم بهم فرصت بده... ترنم به یکم آرامش نیاز داره.. بذار یه خورده همه چیز آروم بشهطاها غمگین میگه: باشه.. همه ی چشم امیدم به توهه سروشسروش: ببینم چیکار میتونم کنم... نمیتونم مجبورش کنم.. آخه وقتی خودم هنوز نتونستم برای خودم کاری کنم چطور میتونم برای شما کاری انجام بدمطاها: میتونی سروش.. مطمئنم میتونیسروش فقط سری تکون میدهطاها: پس خیالم راحت باشه دیگه.. باهاش صحبت میکنیلبخند تلخی میزنم و در اتاق رو باز میکنم-احتیاجی نیست کسی با من صحبت کنه... من خودم همه چیز رو شنیدمطاها: ترنمسروش با نگرانی نگام میکنهسروش: ترنم تو اینجا چیکار میکنی؟-صدای طاها رو همون اول شنیده بودمطاها غمگین میگه: ترنم من بابت گذشته متاسفم-احتیاجی نیست برای من نقش بازی کنی اگه میخوای این حرفا رو بزنی که به دیدن بابا و مونا بیام.. بدون این حرفا هم میام.. من از اول هم قصدم این بود که یه بار بیام و حرفام رو بهشون بزنم ولی میخواستم اول یه خورده آروم بشم که متاسفانه هیچکس برای یه مدت کوتاه هم که شده تنهام نذاشت تا بشینم و یه خورده با خودم خلوت کنم...
طاها: ترنم باور کن دارم حقیقت رو میگم... خدا شاهده این حرفا ربطی به مامان و بابا نداره... من از هیچی خبر نداشتمدستمو بالا میارم و میگم: تمومش کن طاها... دیگه برام مهم نیست... تو این مدت به اندازه ی کافی اطرافیانم رو شناختم... دیگه میتونم از نگاه بقیه احساسشون رو نسبت به خودم بدونمطاها: ترنم حال مامان و بابا زیاد خوب نیستاز یه چیز مطمئنم اون هم اینه که مونا رو مقصر هیچی نمیدونم ولی در مورد بابا نمیدونم چی بگم.. واقعا نمیدونم برخوردم با بابا چطوری خواهد بود اما با وضع بیماریش صد در صد همه چیز تغییر میکنه... فقط میدونم راضی به مرگ هیچکس نبودم و نیستم... میخواستم تندترین برخورد ممکن رو با بابام داشته باشم نه به خاطر خودم به خاطر حق پایمال شده مادرم.. قصدم بی احترامی نبود ولی حرف زدن در کمال آرامش هم جز تصمیمای من نبود.. مونده بودم آروم بشم تا توهین نکنم ولی الان میرم که فقط حرفام رو بزنم... همینسروش: طاها الان نه-نه سروش.. احتیاجی به پنهان کاری نیستطاها: ترنم فقط یه چیز ازت میخوام.. میدونم چیز خیلی زیادیه ولی التماست میکنم باهاشون بد برخورد نکنچشمام رو میبندم و هیچی نمیگمطاها: هر وقت خواستی بیای باهام تماس بگیر خودم میام دنبالت.. فقط ترنم زودتر.. میترسم دیر بشه.. مامان و بابا چشم به راه تو هستن-احتیاجی نیست دنبالم بیایپشتم رو بهشون میکنم و میگم: خودم بعد از تموم شد ساعت کاری میامطاها: ممنونم ترنم.. ممنونچیزی نمیگم و از اتاق خارج میشم... صدای قدمهای یه نفر رو پشت سرم میشنومسروش: ترنم واستاسرجام وایمیستم-هوم؟سروش: مطمئنی؟-اوهومسروش: اگه اذیت میشی بیخیال شو-بالاخره که باید برمسروش: من هم باهات میام-لازم نکردهسروش: وقتی گفتم میام یعنی میام.. پس حرف اضافه موقوفغمگین نگاش میکنم و لبخندی میزنمچقدر داره من رو شرمنده ی خودش میکنه.. خودس اسمش رو گذاشته جبران ولی نمیدونه که من ازش انتظار این جبران رو ندارم چون هر کسی جای سروش بود تو اون روزا ترکم میکرد... حتی امروز از لا به لای حرفای مهران و امیر هم تونستم این برداشت رو کنم که اگه مهران هم جای سروش بود باز هم من رونده میشدم.. از همه چیز و همه کس.. همین مهربونیهای بیش از اندازش در لا به لای زورگوییهاش باعث میشه دلم هوای با اون بودن رو بکنه.. ایکاش سالم بودم تا باهاش بمونم.. هر چند هر لحظه ترس از دست دادنش رو دارم ولی باز دلم میخواد راهی باشه که باهاش باشم... بعضی وقتا دلم میخواد مشکلم رو بهش بگم ولی حس میکنم خیلی خودخواهیه که بخوام اینجوری به دستش بیارم... از همه چیزش بگذره تا با من باشه خداییش خیلی ظلمهسروش: به چی فکر میکنی ترنم؟-هان؟سروش: میگم داری به چی فکر میکنی؟دوباره شروع به حرکت میکنم و زمزمه وار میگم: هیچیسروش: خوبه داشتی به هیچی فکر میکردی و اینقدر طولانی شد اگه به یه چیزی فکر میکردی چقدر طول میکشیدبدون توجه به منشی به سمت اتاق سروش حرکت میکنم و سروش هم شونه به شونه ی من میاد... همین که به در میرسیم در رو باز میکنه و با شیطنت میگه: اول خانوما منشی با تعجب به ما نگاه میکنه... لابد با خودش میگه این پسره تعادل روانی نداره.. نه به اون داد و بیدادش نه به این شیطنتش... چشم غره ای به سروش میرم و وارد اتاق میشم خودش هم پشت سرم وارد میشه و در رو میبندهسروش: ترنم....-حرف نزن میخوام به کارم برسمسروش: تو که هنوز پشت میز ننشستیمیرم رو صندلیم میشینم و میگم: بفرما این هم نشستنسروش: ترنم نظرت چیه من یه مترجم دیگه استخدام کنم -عالیه.. من هم برمیگردم سر کار سابقم از دست تو خلاص میشمسروش: نه خانوم خانوما.. شغل جنابعالی میشه صحبت کردن با بنده... همین که با من حرف بزنی من کلی روحیه میگیرم و با انرژیه بیشتری به کارم میرسم بابت همین حرف زدنت هم کلی بهت حقوق میدم-نه آقا.. با همین انرژیت زدی پدر ماها رو در آوردی انرژیه بیشتر تو باعث تلفات میشهخودکارم رو بمیدارم که کارم رو شروع کنمسروش: نترس... واسه هر کسی بد بشه واسه تو یکی بد نمیشه -برو خدا شفات بده.. بذار من هم به کارم برسم.. از تو بیکارتر تو عمرم ندیدمسروش میخواد چیزی بگه که میگم: سروشسروش: باشه بابا.. به کارت برسسری تکون میدمو مشغول کارم میشم هر چند بیشتر از کار به امروز فکر میکنم که چه جوری باید با پدرم رو به رو بشم.. سروش هم میره پشت میزش میشینه خودش رو مشغول میکنههمونجور که مشغول کاره میگه: فعلا بهش فکر نکنمتعجب نگاش میکنمسرش پایینه ولی لبخند رو لباش واضح و روشنه-چی گفتی؟سروش: فقط رو کارت تمرکز کن... خودت رو اذیت نکن-اما........سروش: اتفاق خاصی امروز نمیفته.. فقط میخوای اونا رو ببینی همینآهی میکشم و میگم: حق با توههتو دلم ادامه میدم: هر چند سخت ترین دیدار عمرمهدیگه هیچ کدوم هیچی نمیگیم و خودمون رو با کارمون سرگرم میکنیم
تو ماشین سروش نشستم و به بیرون نگاه میکنم... اون هم به سمت خونه ی پدریم میرونهسروش: حالت خوبه؟-اوهومسروش: میخوای چیکار کنی؟-چی رو؟سروش: پدرت روهمونجور که نگاهم به بیرونه غمگین میگم: نمیدونم... کلی حرف از قبل آماده کرده بودم که وقتی پدرم رو دیدم تحویلش بدم اما الان.......سکوت میکنمسروش: الان چی؟آهی میکشم و زمزمه میکنم: حس میکنم ذهنم خالیه خالیهسروش: میخوای نریم؟-نمیخوام یه عمر با عذاب وجدان سر کنمسروش با تعجب میگه: عذاب وجدان برای چی؟نگاهم رو از بیرون مییرم و به سروش زل میزنم-دوست ندارم بلایی سر مونا و پدرم بیادسروش: طاها زیادی شلوغش کرده-چرا بهم چیزی نگفتین؟سروش: چی رو؟-موضوع مونا و پدرم روآروم زمزمه میکنه: میترسیدیم حالت بد بشه-یعنی اینقدر ضعیف به نظر میرسم؟وقتی جوابی از جانب سروش نمیشنوم پوزخندی رو لبام میشینهسروش: تو خودت داغون بودی فهمیدن این موضوع فقط داغونتراز قبلت میکرد-وقتی زنده برگشتم پدر و مونا تو بیمارستان بستری بودن؟سروش سری تکون میده-کی مرخص شدن؟سروش: همین چند روز اخیر... مونا زودتر از پدرت مرخص شد ولی پدرت تازه چند روز مرخص شده... واسه عروسی هم زیاد نموندن.. مثل اینکه فقط به خاطر تو اومده بودنبا تعجب میگم: به خاطر من؟سروش: اوهوم... میخواستن از دور ببیننت... طاهر قسمشون داده بود که نزدیک نیان-یعنی اینقدر مهم شدم؟سروش: بودیبه تلخی میگم: حق با توهه.. تو این چهار سال بهم ثابت شدسروش: خبر بیگناهیت همه رو از پا درآوردلبخند غمگینی میزنم و میگم: هنوز خیلی مونده تا بفهمی که خبر گناهکار بودنم من رو چه جوری از پا درآورد.. هنوز زجر شماها به پای من نرسیده
سروش: بی انصافی نکن ترنم.. ما هم پا به پای تو عذاب کشیدیم-من به تو و بقیه کار ندارم ولی پدرم حق نداشت پشتم رو خالی کنه... اون پدرم بودسروش چیزی نمیگه و فقط آروم رانندگی میکنه.. غم نگاهش رو میبینم و دلم آتیش میگیرهسرمو با تاسف تون میدمو میگم: سروش؟لبخند تلخی رو لبش میشینهسروش: جانم؟چشمام رو میبندم و زیر لب به سختی زمزمه میکنم: ممنونمسنگینیه نگاهش رو روی خودم احساس میکنمسروش: بابته؟چشمام رو باز میکنم و به بیرون زل میزنم-بابته تلاشی که واسه ی جبران گذشته ها میکنیسروش: بیشتر از اینا وظیفمه-نیستسروش: اینجوری نگو ترنم.. دلم آتیش میگیره-قصد ناراحت کردنت رو نداشتم فقط میخواستم بگم ممنون که ازم حمایت میکنیسروش: تو که میگی لازم نیست-میگم وظیفت نیستسروش: وظیفمه-امروز صبح از زبون مهران شنیدم که هر کسی جای تو بود همین کار رو میکردسروش چند لحظه ای سکوت میکنه و بعد میگه: جدا؟-اوهومسروش: خودش بهت گفت؟-نه.. داشت به امیر میگفت.. میگفت اگه جای سروش بودم من هم همین کار رو میکردمسروش: ولی.........-نه سروش.. حق با مهرانه.. تو یه غریبه بودی.. وقتی خونوادم باورم نکردن دیگه انتظار داشتن از تو چیز عجیبی به نظر میادسروش: من غریبه نبودم ترنم... تو عشقم بودی و من هم عشقت بودم... کم چیزی نبود-هر چیزی بالاخره ته میکشه... مثل احساس منسروش با عصبانیت میگه : منظورت چیه؟....وقتی سکوتم رو میبینه با عصبانیت میگه: میگم منظورت چیه؟... میخوای بگی دیگه دوستم نداریتوی دلم میگم ایکاش میشد دیگه دوستت نداشته باشمماشین رو گوشه ای پارک میکنه و به سمت من برمیگرده... بازوم رو تو دستاش میگیره و من رو به سمت خودش میچرخونه.... با اخمایی در هم بهم زل میزنه و میگه: منظورت از اون حرف چی بود؟بی تفاوت میگم: منظور خاصی نداشتمبازوهام رو فشار میده و منتظر نگام میکنهسروش: ترنمبه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#126
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۰ صبح
ناچار زبون باز میکنم: بعضی وقتا آدما مجبور میشن با دستای خودشون یه حس دوست داشتنی رو خفه کنند... مثل من... مثل مهران.. شاید در آینده بتونم بگم مثل تو... بعضی وقتا یه حس خودش ته نمیکشه... مجبورش میکنی که ته بکشه... به آخر برسه... تموم بشه.. نیست بشه
به شدت تکون میده و میگه: ترنم اینقدر با کلمات بازی نکن... هنوز ازم دلخوری آره؟-من بارها و بارها به این موضوع فکر کردم هر کس جای تو بود میرفت.. ازت کینه ای به دل ندارمبا غمگین ترین لحن ممکن میناله: ولی من حق نداشتم برم ناخودآگاه میگم: بیخیال رفیقبا داد میگه: نمیخوام رفیقت باشم.. میفهمی؟متعجب نگاش میکنمسروش: میخوام مثل سابق عشقت باشم.. نامزدت باشم.. همه ی هست و نیستت باشمولم میکنه و سرش رو روی فرمون میذارهبا لحنی غمگین تر از قبل میگه: چی مجبورت میکنه این طور قید عشقت رو بزنی؟... آخه چی؟.. درسته یه بار باورت نکردم... میدونم اشتباه کردم ولی تو خانومی کن مثل سابق باش... مثل سابق از همه چیز برام بگو.. از من نترسآهی میکشم و چیزی نمیگم... اون هم چیزی نمیگه.. فقط به رو به روم نگاه میکنمبعد از مدتی به سرعت سرش رو از روی فرمون برمیداره با صدایی که به شدت خشنه میگه: ترنم؟به طرفش برمیگردم و منتظر نگاش میکنمچشماش سرخه سخه.. رگ گردنش هم متورمه... -چت شده سروش؟مردد نگام میکنه.. انگار میخواد حرفی بزنه ولی نمیتونه-حالت خوبه سروش؟با دستاش دستای من رو میگیره و چشماش رو میبنده.. لرزش دستاش رو کامل حس میکنمسروش: نـ ـکـ ـنه-نکنه چی سروش؟همونجور که به شدت نفس نفس میزنه از بین دندونای کلید شده میگه: منصور و دار و دسته اش بلایی سرت آوردن؟-چی؟عصبی تر از قبل میگه: اونا اذیتت کردن؟-خب من رو که واسه ی گردش و تفریح ندزدیده بودنسروش: نه.. نه.. منظورم اینه که...سرش رو با کلافگی تکون میده -چی میگی سروش؟رنگش پریده ولی سعی میکنه آروم باشهمیگه:هر چی شده به من بگو عزیزم.. مطمئن باش من همه جوره میخوامت... حتی اگه...متعجب فقط بهش نگاه میکنمسروش: حتی اگه اون عوضیا چشماش رو میبنده و میگه: بهت تجاوز کرده باشنخشکم میزنه... وقتی سکوتم رو میبینه با ترس چشماش رو باز میکنهیه دستش رو بالا میاره و آروم موهام رو که از شالم بیرون ریخته تو دستش میگیرههمونجور که با موهام بازی میکنه سعی میکنه خشم صداش رو کم کنهسروش: آره ترنم؟... اونا اذیتت کردن؟... تو بهم بگو من قسم میخورم به هیچکس نگم... باور کن هر چی شده باشه باز هم میخوامتحس میکنم مغزم هنگ کردهبه سختی ادامه میده: من میدونم تو بیگناهی ترنم.. همه جوره هم میخوامت.. باور کن.. پس نترس.. نگران هیچ چیز نباش.. این دفعه دیگه بهت شک نمیکنم.. قول میدم.. فقط بهم بگو چی شده... اون عوضیا بهت دست زدن؟موهام رو آروم زیر شالم میبره و با دوتا دستاش شالم رو مرتب میکنهصورتم رو بین دستاش میگیره و میگه: بهم بگو چی شده خانومی؟... خواهش میکنمتازه به خودم میام.. مغزم شروع به فعالیت میکنه.. ذهنم شروع به تجزیه و تحلیل حرفای سروش میکنهبا خشم دستش رو پس میزنمو میگم: این چرت و پرتا چیه واسه ی خودت بلغور میکنی؟حس میکنم حالش بهتر از قبل شدهسروش: یعنی.. یعنی... میخوای بگی..........به وضوح میبینم که نفسی از سرآسودگی میکشه و میگه: یعنی من اشتباه میکردم؟چپ چپ نگاش میکنمچنگی به موهاش میزنه و میگه: پس چه دلیلی میتونه داشته باشه.. وقتی میبینم دوستم داری.. وقتی من هم دوستت دارم چرا باید در مقابلم مقاومت کنیبا بی حوصلگی میگم: حرکت میکنی یا پیاده شمبا حرص نگاش رو از من میگیره و میگه: آخرش از دست تو سر به بیابون میذارمماشین رو به حرکت در میاره و ادامه میده: میدونی از کی دارم به این موضوع فکر میکنم که نکنه اون عوضیا باهات کاری کرده باشن-اگه دست اونا بهم خورده بود من با این همه حمایت خونوادم مطمئن باش قبل از اینکه پام به تهران برسه خودمو سر به نیست میکردمسروش: تو غلط میکردی بخوای همچین کاری کنی.. هر اتفاقی هم میفتاد باید میموندی-تا بعد بگن این دفعه هم یه گند دیگه بالا آوردی؟سروش سری تکون میده و میگه: ترنم به خدا هر اتفاقی هم افتاده باشه من قبولت دارم... هر چی باشه که دیگه بدتر از این چیزی که من فکرش رو میکردم نیست... پس اون چیزی که تو دلته بگو و خلاصم کن-تندتر برو... از اول هم اشتباه کردم با تو همراه شدم... بیشتر اعصابم رو خرد کردی
سروش: من که بالاخره میفهمم چی شده... اون روز دیگه حریف من نمیشی... فقط کافیه بفهمم برای یه چیز بیخود ردم کردی مجبورت میکنم زنم بشیمیخوام چیزی بگم که اجازه نمیده و با اخم میگه: با آهنگ که مشکل نداری؟فقط به نشونه ی نه سرم رو تکون میدم.. اون هم سری تکون میده و بخش رو روشن میکنهآهی میکشه و چند تا آهنگ رو جلو عقب میکنهاگه لايق عشقت نبودماگه خالي شد دستها و وجودماگه پا روي عهدم گذاشتمولي دوستت كه داشتم نداشتم؟از شنیدن آهنگ ته دلم یه جوری میشه.... نگاش میکنم ولی نگام نمیکنه فقط به رو به رو خیره شده و رانندگی میکنهبيا از سر خط باورمكنمن عاشقو عاشقترم كنهمونجور که نگاش به رو به رو لبخندی میزنه نميخوام قربوني خزون شمتو با دست خودت پرپرم كنسروش: اونجوری نگام نکن یهو میبینی به جای خونه ی بابات تو رو به خونه ی خودم میبرم و یه کاری دستت میدماسریع نگاهم رو ازش میگیرم که باعث خندش میشهمنو ببخش اگه كم آوردماگه فريب دنيا رو خوردمیکم صدا رو کم میکنه و با شیطنت میگه: تو که این همه ازم حساب میبری نمیشه تو این مورد هم ازم حساب ببری و بگی چرا قبولم نمیکنی؟منو ببخش اگه از رو غفلتدلمو به سياهيها سپردم-من قبلا هم جوابت رو دادم قبولت نمیکنم چون باورت ندارمنفسش رو پر حرص بیرون میده نذار بيشتر از اين دلم برنجهنجاتم بده از اين شكنجهسروش: ببین ترنم من خوب میدونم یه چیزی شده... از حرفای مهران هم پیدا بود که چیزی میدونه ولی لعنتی چیزی بهم نمیگهزیرلب زمزمه وار میگم: از دست تو مهرانبيا پيرهن عشقو تنم كنتوي تاريكيها روشنم كنسروش: بلند بگو من هم بشنوممنمو غرور تيكه پارهمنمو آسمون بي ستاره-چیز خاصی نبود وگرنه بلند میگفتمسروش: مهم نیست دلم میخواد همون چیز عادی رو هم بشنوموقتی میبینه جوابش رو نمیدم با ناراحتی سری تکون میده و صدا رو دوباره زیاد میکنهحالا سهم من از تو سكوتهحالا عاشقتو رو بروتهچشمام رو میبندم و سعی میکنم فعلا به حرفای سروش فکر نکنم... بیشتر به این فکر میکنم که وقتی پدرم رو دیدم چی باید بگم؟... اصلا چه جوری باید برخورد کنمديگه نميخوام از تو جدا شمديگه نميخوام آشفته باشمآخه بي تو به لب رسيده جونمديگه قول ميدم عاشق بمونمکم کم گذر زمان رو از یاد میبرم.... دیگه چیزی از آهنگ نمیشنوم... تمام فکر و ذکرم شده اینکه چیکار کنم که جلوی خودم رو بگیرم.. که توهین نکنم.. که هیچ کار نکنم.. که تند برخورد نکنموقتی ماشین از حرکت وایمیسته آروم چشمام رو باز میکنم
سروش: بیداری؟-اوهومسروش: ترنم فقط.........بهش نگاه میکنم و میگم: فقط چی؟غمگین میگه: میدونم برات سخته.. اصلا دوست نداشتم الان بیای.. حتی به طاهر هم نگفتم چون میدونستم مخالفه ولی چون خودت میخواستی به دیدنشون بیای همراهیت کردم.. حالا که داری به دیدنشون میری فقط یه خورده مراعات کنبه در خونه امون نگاه میکنم... دلم تنگ شده بود... هم برای خونه.. هم برای اتاقمسروش: ترنم شنیدی چی گفتم؟سری تکون میدمو تلخ میگم: نترس حواسم هست به حرمت روزایی که مراعاتم رو نکردن مراعات میکنماز ماشین پیاده میشم سروش هم سری به نشونه ی تاسف تکون میده و از ماشین پیاده میشهسروش: آماده ای ترنم؟نگام فقط به خونه مونه... بدون اینکه نگام رو از خونه ای که هزار تا خاطرات تلخ و شیرین رو بهم هدیه کرده بگیرم میگم: آماده ام... آماده ام که برای آخرین بار پا تو خونه ای بذارم که برای زندگی تو یه اتاقش چهار سال سرکوفت شنیدملرز بدی به بدنم میفته.. سروش آروم دستم رو میگیره و میگه: چته ترنم؟-یهو سردم شدسروش: بذار کتم رو از ماشین برات بیارم-نمیخواد.. فقط زودتر بریم.. دیگه بیشتر از این تحمل این کابوس رو ندارمسروش: اما....-خواهش میکنم سروشدستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و میگه: بریمبا چشمای گرد شده میگم: اینجوری؟من رو مجبور میکنه باهاش حرکت کنمسروش: چه جوری؟-دستت رو بکش کنارسروش: خانوم خودمی.. دم نمیخواد دستم رو بکشم-من خانوم تو نیستمهمینکه به در میرسیم زنگ رو میزنه با لبخند میگه: حرف نباشه خانوم کوچولو.. آدم که رو حرف بزرگترش حرف نمیزنهمیخوام به کناری هلش بدم که لبخندش پررنگتر میشه و حلقه ی دستاش رو محکم تر از قبل میکنه.. من رو کامل به خودش میچسبونه و با شیطنت میگه: خوب شد کت رو قبول نکردیا... اینجوری به جای کت توسط صاحب کت گرم میشی-ولم کن......طاها: بله؟سروش: طاها باز کنطاها: سروش شمایین... بیاین داخلدر با صدای تیکی باز میشه.. ضربان قلبم به شدت بالا میره.. نگاهی به سروش میندازم... لبخندی میزنه و میگه: نگران هیچ چیز نباش.. اینجا خونه ی پدرتهسعی میکنم لبخند بزنم... هر چند خیلی سختهدر رو هل میده و دستش رو از روی شونه هام برمیداره... من رو به داخل هدایت میکنه و خودش هم پشت سرم وارد میشهبه سختی لبخند میزنم...یه لبخند تلخ... یه لبخند که خیلی حرفا توشه... یه لبخند که سعی میکنم بی رحمانه نباشه... خودخواهانه نباشه... مغرورانه نباشهنگاهی به اطراف میندازم... حس میکنم با این خونه و آدماش غریبه ام... خونه ی مهران و ماندانا رو به این خونه ترجیح میدم.. نمیدونم چرا؟... واقعا نمیدنم چرا؟...همه ی سعیم رو میکنم و آرزو میکنم من مثله آدمای این خونه نباشممدام زیر لب تکرار میکنم: ترنم تو میتونی.. آره تو موفق میشیسروش آروم کنار گوشم زمزمه میکنه: آره.. تو میتونی خانمی... مطمئن باشتو همین موقع در ورودی باز میشه و طاها با سرعت از خونه بیرون میادطاها: ترنم اومدی؟خیلی سخته لبخندم رو روی لبام حفظ کنم... حس میکنم بیشتر از لبخند به دهن کجی شباهت داره.. فقط سری تکون میدملبخند مهربونی تحویلم میده و محکم بغلم میکنهطاها: ممنونم ازت ترنم... به خدا نوکرتم... خیلی دوستت دارم.. خیلی زیادهیچی نمیگم فقط بی حرکت تو آغوشش میمونم... با تمام تلاشی که میکنم دستام باهام همراهی نمیکنند و دور کمر طاها حلفه نمیشن... یعنی واقعا سنگدل شدم؟آروم من رو از آغوشش بیرون میاره و غمگین نگام میکنهطاها: میدونستم که نمیتونی بد باشم... مطمئن بودمدلم داره از هجوم حرفایی که نمیتونم بزنم منفجر میشه... حتی اشکم هم سرازیر نمیشه.. انگار سروش متوجه ی حالم میشه چون میگه: بهتره بریم داخلطاها تازه به خودش میاد و میگه: آره.. آره.. حق با توهه سروش.. از بس خوشحالم نمیدونم دارم چیکار میکنمدست من رو آروم تو دست میگیره و همراه خودش میکشه... نگام به دستاش میفته که آروم دور مچ دستم حلقه شده... بارها از همین دستا کتک خوردم.. چطور میتونم صاحب این دستا رو ببخشممن و طاهر جلوتر از سروش حرکت مینیم و سروش هم آروم آروم پشت سرمون میاد... همینکه وارد سالن میشم نگاهم به زن عمو میفته... سروش که الان دقیقا کنارم واستاده با دیدن زن عموم اخماش تو هم میره و خشن به طاها نگاه میکنهزن عمو هنوز من رو ندیده چون پشتش به منهطاها آروم کنار گوشم زمزمه میکنه: تو این مدت زن عمو مراقب مامان بودفقط سرمو تکون میدمو هیچی نمیگمسروش با عصبانیت میگه: طاها قرارمون این نبود... تو گفتی ترنم فقط به دیدن مامان و بابات بیادطاها: سروش باور کن زن عمو تازه اومده... تو این مدت برای درست کردن شام و نهار یا زن عمو یا خاله به خونمون میومدنسروش میخواد چیزی بگه که بی حوصله میگم: مهم نیستزن عمو با شنیدن صدای زمزمه ی ماها به عقب برمیگرده و میگه: ترنم، عزیزم پس بالاخره برگشتی؟با سرعت به طرف من میاد و میخواد بغلم کنه که با اخم خودمو عقب میکشم زن عمو از این حرکت من ناراحت میشه ولی چیزی نمیگهبی تفاوت از کنار زن عمو و طاها رد میشم روی اولین مبل دو نفره میشینم و سرد میگم: طاها من منتظرمسروش هم کنارم میشینه و چیزی نمیگه
صدای دور شدن قدمهای یه نفر رو میشنوم.. حدس میزنم طاها باشهزن عمو میاد رو مبل رو به رویی میشینه و آروم میگه: عزیزم مامان و بابات الان به وجودت نیاز دارنغمگین نگاش میکنم-درست مثل من... که توی اون چهار سال برای با اونا بودن با نگام با حرفام با چشمام با گریه هام التماس میکردم... مگه من به وجودشون نیاز نداشتمزن عمو: میدونم از دست همه مون دلخوری ولی عزیزم دنیا ارزشش رو نداره بخوای این دو روز زندگی رو هم با کینه و نفرت بگذرونی... اونا هر چقدر هم که اشتباه کرده باشن پدر و مادرت هستن.. برات زحمت کشیدن.. تو بزرگی کن و ببخش-پس عدالتتون کجا رفته زن عمو... وقتی همه من رو گناهکار میدونستن چرا نگفتین این دختر هر چقدر هم اشتباه کرده باشه باز پاره تنه تونه.. چرا اون روزا به پدر و مادرم این حرفا رو نزدین... الان که نوبت به من رسید باید ببخشم؟... مگه شماها بخشیدن رو له من یاد دادین... من بخشش رو از کی باید یاد میگرفتم؟.. از پدرم؟... اون که حتی حاضر نبود من پدر صداش کنم.. از مونا؟.. اون که حتی راضی به زنده بودنم نبود.. از شماها؟... شماها که فقط به فکر تمسخر و خرد کردن شخصیتم بودین.. تو تمام این سالها یه بار حرف از بخشش و بخشیده شدن به وسط نیومد تا امروز من بخوام بخشیدن رو سرلوحه ی کارام کنم... من تک تک روزا رو به امید بخشش برای گناه نکرده سپری کردم ولی شماها برای اینکه من رو از سر خودتون باز کنید به فکر پیدا کردن شوهر برای بنده بودین... آخه مگه شماها در حقم بزرگی کردین که الان از من انتظار بزرگواری دارینزن عمو: حق داری گلم.. حق داری این حرفا رو بزنی ولی الان همه مون پشیمون هستیم-از رفتار پدربزرگ و عمو کاملا معلومه چقدر پشیمون هستنزن عمو: عزیزم تو دلخور نشو.. اونا هم نگران پدرت هستن... پدرت با دیدن تو صد در صد سرحال میشه... تو هم بی انصافی نکن ترنم جان.. میدونم برات سخته ببخشی ولی تو این شرایط یه خورده کوتاه بیا.. درسته این چهار سال بهت سخت گذشت ولی قبل از این چهار سال که برات چیزی کم نذاشتن.. تا سن بیست و دو سالگیت همیشه هوات رو داشتن و وظیفه ی پدر و مادری رو در حقت به جا آوردن.. ترنم جان اونا ترانه رو از دست داده بودن حق داشتن که باهات اونطور برخورد کنند-واقعا فکر کردین حق داشتن؟... اصلا حق با شما اونا حق داشتن ولی آخه چند ماه؟.. یه ماه ، دو ماه، سه ماه، یه سال.. آخه چقدر... آخه بی انصاف 4 سال اونا حق داشتن؟... ترانه رفت ولی من که بودم... چرا هر روز من باید ذره ذره آب بشم؟... من از این خونه نرفتم تا به همه ثابت کنم بیگناهم ولی با موندم همه چیزم رو از دست دادم... کی گفته اگه پدری دست رو فرزندش بلند کنه حق داره... آیا صرفا چون پدر و مادر یه عمر برای بچه هاشون زحمت میکشن حق دارن فرزندشون رو توی جمع بشکنند و آخر سر هم بگن ببخش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#127
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۱ صبح
چون یه عمر زحمتت رو کشیدیم الان باید بخشیده بشیم... زن عمو جان حالا یه سوال اساسی برام پیش اومد اگه پدر و مادرم برای من زحمت کشیدن مگه من برای اونا جبران نکردم؟... مگه من براشون فرزند بدی بودم... من که در سخت ترین شرایط هم صدام رو براشون بلند نکردم... مگه همینا جبران زحمات پدر و مادر نیست... پس چرا همه تون یه جوری نگام میکنید که انگار وظیفمه که ببخشم... من که در گذشته همه چیز رو جبران کردم... چطور وقتی یه فرزند از خونوادش طرد میشه همه به چشم بد نگاش میکنند ولی وقتی فرزندی پدر و مادرش رو قبول نکنه میشه بیرحم.. میشه خودخواه... زن عمو یه روز بیاین به جای من زندگی کنید... ببینید میتونید؟... ببینید میشه تحمل کرد؟... به نگاه غریبه ها کاری نداشته باشین فقط یه لحظه برین تو آغوش کسی که فکر میکنید از همه ی وجودش هستین بعد اون هلتون بده و بگه تو قاتل دختر منی... چیکار میکنید؟... اولین سوالی که تو ذهنتون شکل میگیره چیه؟... آیا تو اون لحظه از خودتون نمیپرسین مگه من دخترت نیستم؟... اگه ترانه دخترت بود خب من هم دخترتم... نمیگم چقدر سخته...چون اگه ساعتها هم حرف بزنم باز یه جواب میشنوم اونا پدر و مادرت هستن... تعجبم از اینه که تمام این سالها یه بار هیچکس نگفت این دختر دخترتونه ولی توی همین مدت کوتاه بارها از زبون خیلیا شنیدم اونا پدر و مادرت هستن... هر چند این دردا برام چیزی نیستن درد اصلی رو وقتی با همه ی وجود احساس کردم که فهمیدم مونا مادرم نیست و بدتر از اون اینه که ازم متنفرهزن عمو: این جور نگو مادر... مونا اون موقع عصبانی بود یه چیز گفت.. درست نیست به اسم صداش میکنی... بهش بگو مادر... تو باید از این به بعد جای ترانه رو براش پر کنی.. اون که کسی رو به جز تو ندارهغمگین میگم: این من نیستم که مونا رو از شنیدن کلمه ی مادر از زبون خودم محروم کردم... اون خودش اینطور خواست... به بدترین شکل ممکن حقیفت تلخ زندگی رو برام روشن کرد و برای یه لحطه فکر نکرد که این دختر چه طور زنده میمونه... چه طور تحمل میکنهزمزمه وار میگم: من بد نبودم... شماها بدم کردین... شماها راه بخشش رو بستنزن عموم اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده رو پاک میکنه و میگه: عزیزم با وجود تموم این اتفاقات باز هم چیزی تغییر نمیکنه.. اونا پدر و مادرت هستن.. حق دارن نگران آیندت باشن... حتی ماجرای اون خواستگاری هم فقط و فقط برای خوشبختیه خودت بودسروش با عصبانیت میگه: واقعا فکر میکنید اون ازدواج برای خوشبختیه ترنم بود؟زن عمو: مونا و پدر ترنم بدش رو نمیخواستنسروش پوزخندی میزنه و تلخ میگه: حق با شماست اگه ترنم با کسی که دو تا بچه داشت ازدواج میکرد مخصوصا با اون اختلاف سنیه وحشتناک حتما خوشبخت میشدمتعجب به سروش نگاه میکنم.. من خودم اطلاعاتی در مورد خواستگارم نداشتمرنگ از روی زن عموم میپره ولی باز خودش رو نمیبازه و میگه: سروش جان تو اون شرایط خواستگار بهتری برای ترنم نبودسروش چنگی به موهاش میزنه و با عصبانیت میگه: من و خونوادم هیچوقت در مورد این اتفاق تو هیچ جمعی صحبت نکردیم تعجبم از اینه که چطور بعد از اون ماجراها توی تمام مهمونی ها حرف از ترنم و گناهکار بودنش بود زن عمو: بالاخره حرف دهن به دهن میچرخهسروش: نه خانوم مهرپرور... این خود شماها بودین که حرف رو تو دهن دیگران گذاشتین... خودتون آبروی ترنم رو بردین... نه تنها توی فامیل خودتون بلکه این بحثا رو تو فامیل ما هم کشوندین-تلخ میگم نه سروش این اطرافیان نبودن که آبروی من رو بردنسروش متعجب میگه: چی؟لبخند تلخی میزنم و میگم: این پدره من بود که توی جمع کوچیکم کرد و دیگران رو کنجکاو کردزن عمو: عزیزم گذشته ها گذشته-و آبروی بر باد رفته ی من هیچ جوری بر نمیگردهزن عمو سرش رو پایین میندازه... سروش هم غمگین بهم نگاه میکنهتلخ ادامه میدم: امروز من ترنم مهرپرور میگم هیچ پدر و مادری حق نداره شخصیت بچه ش رو خرد کنه چون بعدش هر آدم غریبه ای به خودش اجازه میده که با اون بچه مثله یه آشغال برخورد کنه... پدرم توی جمع من رو تحقیر کرد من رو به باد کتک گرفت من رو داغون کرد و بعد از اون بقیه هم باهام همونطور برخورد کردن...............با شنیدن صدای پدرم حرف تو دهنم میمونهپدر: حق داری دخترمآهی میکشم و از جام بلند میشم... به عقب برمیگردمو مونا و پدرم رو میبینم... پدرم شکسته تر از همیشه... خیلی پیر شده.. کل موهای سرش یکدست سفید شدن... مونا هم خیلی شکسته شدهمونا: شرمندتم ترنم...حرفی واسه گفتن ندارم... وقتی سکوتم رو میبینه با قدمهایی بلند خودش رو به من میرسونه و محکم بغلم میکنه
نمیدونم چرا اینقدر سردم... اینقدر بی تفاوتم... یعنی واقعا تا این حد بی احساس شدم... شاید هم به قول زن عمو که میگه دنیا رزشش رو نداره که بخوای زندگیت رو کینه بگذرونی کینه ای شدم... الان دقیقا نمیدونم باید چیکار کنم؟مونا: از وقتی حقیقت ماجرا رو فهمیدم یه شب هم خواب راحت نداشتم دخترمبا شنیدن کلمه ی دخترم به گذشته ها سفر میکنم...«مامان: کجا؟-دانشگاه... خواب موندممامان: اول صبحونه بعد دانشگاه-نمیشه مامان... دیرم شدهمامان: تو کی میخوای آدم بشی دختر.. مگه مجبوری تا نصف شب بیدار بمونی-مامان جونی اینقدر غر نزن بیریخت میشیامامان: تــرنم-جونم خوشگلهمامان: از دست توی شیطون بلا... واستا برات لقمه بگیرم-من رفتم.. دیگه نمیتونم منتظر بمونممامان: واستا ببینم.. بیا اینو بگیر توراه بخور-قربون مامان غرغروی خودم برم که اینقدر دخترشو لوس میکنهمامان: تو خودت ذاتا لوس و ننر تشریف داری...به جای این حرفا زودتر برو دانشگاه دیرت شده- اصلا بیخیال.. دانشگاه کیلویی چنده بیا بریم با هم..........مامان: ترنم میری یا با کتک بفرستمت»به یاد اون روزا اشک تو چشمام جمع میشه... ناخودآگاه دستم بالا میاد و دورش حلقه میشهوقتی این عکس العمل من رو میبینه محکم تر از قبل من رو به خودش فشار میدهمامان: ببخش که در حقت مادری نکردمحرفی واسه ی گفتن ندارم... یعنی دیگه انتظاری از مونا ندارم... روزی که فهمیدم مونا مادرم نیست قید تمام محبتها و مهربونیهاش رو زدم... همون 22 سال هم که دختر هووش رو بزرگ کرد و دم نزد خودش خیلیهزن عمو به طرف مونا میاد و اون رو از من جدا میکنهزن عمو: موناجان بیا بشین.. حالت زیاد خوب نیستمونا میخنده و میگه با برگشتن ترنم حال من هم به زودی خوب میشهزن عمو با بیچارگی نگام میکنه.. کلافه نگام رو از زن عموم میگیرم...برام سخته... من نمیتونم بین این آدما زندگی کنم.. همین الان هم به زور دارم همه چیز رو تحمل میکنم.. از وقتی اومدم حتی جرات نکردم به در اتاقم نگاه کنم.. از بس تو اون اتاق زجر کشیدم و خاطرات بد دارم.. خاطرات این چهار سال از بس برام پررنگه خاطراته اون 22 سال رو نمیبینم... دست خودم نیست.. انگار من هم شدم مثله خودشون... بیشتر از این چهار سال این چند ماه اخیر آزارم میده.. یعنی واقعا پدرم قصد داشت من رو بده به مردی که قبلا ازدواج کرده بود و دو تا بچه هم داشت؟... پس مهر و محبت پدریش کجا رفته بود؟پدر: دخترمنگاش میکنم... نگاش پر از محبت و مهربونیه.. مثل گذشته ها ولی نگاه من دست هر چی زمستون رو از پشت بسته.. از بس سرد و یخیه.. هر قدمی که بهم نزدیک میشه قلب من بیشتر از قبل از پدرم فاصله میگیرههمین که در چند قدمیم قرار میگیره سریع نگام رو ازش میگیرم و خیلی آروم میگم: طاها گفته میخواستین من رو ببینید پدر: ترنم من...........به سختی زمزمه میکنم: فقط نگین شرمنده این.. از این جمله ی کلیشه ای متنفرمسکوت میکنههمینکه دستش رو دراز میکنه تا من رو تو آغوشش بگیره میگم: بشینید... انگار زیاد حالتون خوب نیستاز بس طعم اغوش گرمش رو نچشیدم مزه ی شیرینی بغلش رو فراموش کردم... الان فقط احساس سرما میکنمسنگینیه نگاهش رو احساس میکنم اما سرم رو بالا نمیارمبرام سخته بهش بگم تو رو از هر نامحرمی نامحرم تر میدونم... برام چه غریبه ای پدر؟... چه کردی با من؟.. با خودت؟.. با مونا؟.. با مادرم؟... با ترانه؟.. تو چه کردی با ما؟دلم نمیخواد بهش نگاه کنم میترسم کنترلم رو از دست بدم و حرفای ناگفته ی زیادی رو به زبون بیارم.. حرفایی رو که نباید بگمطاها به کمک بابا میاد و با ناراحتی اون رو کنار مونا میبره... بابا میشینه و غمگین میگه: یعنی تا این حد از من متنفری؟متنفرم؟... نمیدونمنمیدونم چی باید بگم... میخوام دهنم رو باز کنم و بگم نمیدونم ولی پشیمون میشمبه زور فقط کلمه ی نه رو زمزمه میکنمسروش زیاد راضی به نظر نمیرسه.. انگار انتظار عکس العمل بهتری رو از من داشت... خودم هم حس میکنم رفتارم زیاد با مونا و پدرم خوب نیست... غمگین روی مبل میشینمپدر: ترنم هر چی دلت میخواد بگو... تو خودت نریز.. من حالم خوبه.. این سکوتت بیشتر آزارم میده... میدونم باز هم داری مراعات حال ما رو میکنی مونا: آره دخترم... هر چی تو دته بریز بیروننگام بین مونا و پدرم میچرخه.. با کلمه ی دخترم مونا خیی غریبه ام.. حس میکنم اون هم باهام غریبه شده... چون قبلنا رابطه مون واقعا مثل مامانا و دخترا بود... حتی وقتی آخر جمله هاش بهم نمیگفت دخترم ولی از تک تک رفتاراش میشد فهمید که برام یه مادره اما الان با وجود تک تک ون دخترم گفتنام نمیدونم چرا محبت مادرانه ای از صداش احساس نمیکنم.. شاید چون حقیقت رو میدونم این احساس رو دارمپدر: ترنم نمیخوای چیزی بگی؟چند لحظه ای تمرکز میکنم ... نگام رو از آدمای ساکن این خونه میگیرم و به میز رو به رو زل میزنم... بعد از چند لحظه مکث خیلی آروم حرفام رو زمزمه میکنم.. اونقدر آروم که همه به خاطر شنیدن حرفام نفساشون رو توسینه حبس میکنند-کلی حرف داشتم.. کلی گلایه.. کلی شکایت... کلی حرفای ناگفته ولی الان که اینجا نشستم نه یادم میاد که چی میخواستم بگم نه دلم میخواد که یادم بیاد... الان که اینجام فقط برای یه چیزه... برای موندن نیومدم.. برای بخشیدن هم نیومدم... چون خیلی وقته که گذشتم...تو چشمای بابام زل میزنم و یه خورده بلندتر از قبل ادامه میدم: نیومدم تحقیر کنم... نیومدم کسی رو بشکونم...حتی نیومدم شخصیت له شدمو با شکستن غرور شماها به دست بیارم که به دست نمیاد که دیگه هیچ جوری ترنم سابق زنده نمیشه... من فقط اومدم یه جمله بگم... آره... فقط اومدم یه جمله بگم و برم... برای همیشه.. چون موندنم هیچی رو درست نمیکنه... فقط من رو بیشتر از قبل میشکونهاشک تو چشمای مونا جمع میشهچشمام رو میبندم و چند لحظه ای به حرفی که میخوام بزنم فکر میکنم... آره...همین یه جمله بسشونه... به خدای احد و واحد همینیه جمله تا آخر عمر یادشون میکنه... اینجوری تا عمر دارن قضاوتهای بیجا نمیکنندحتی صدای نفس کشیدن کسی رو هم نمیشنوملبخند تلخی رو لبام خودنمایی میکنهچشمام رو باز میکنم و غمگین تر از همیشه زمزمه میکنم: من اومدم بگم اشتباه از من بود شماها تقصیری نداشتینهمه متعجب نگام میکنند-آره من اشتباه کردم.. من اشتباه کردم که از تک تک کسایی که نیمی از وجودم بودن انتظار کمک داشتم... انتظار بیجایی بود... تا عمر دارم یادم میمونه که تو سختیها فقط باید خودم واسه ی خودم بجنگم... حالا میفهمم که من حق نداشتم بمونم و خودم رو براتون ثابت کنم... پدر: ترنم اینجوری نگو... تو هر چی بخوای ازت دریغ نمیکنم
-دیگه چیزی نمیخوام... الان تموم نداشته هام رو دارم... پدر میخوای چی رو جبران کنی؟پدر: همه ی اون چیزایی که مال توهه.. سهم توهه.. من و مونا صحبت کردیم... ما تصمیم گرفتیم برای جبران گذشته ها نیمی از اموالمون رو به نامت کنیم.. تا روزی که دلت بخواد تو رو پیش خودمون نگه میداریممونا: آره عزیزم.. حتی شده به تک تک فامیل جواب پس بدم میدم ولی به همه ثابت میکنم بیگناهیهمونجور که با انگشتام بازی میکنم میگم: من ازتون هیچی نمیخوام... فقط میخوام برم دنبال زندگیه خودم... الان دیگه به جایی رسیدم که دیگه هیچکس و هیچ چیز برام مهم نیستپدر: یعنی تا این حد از ما متنفری که ححتی یه فرصت برای جبران هم بهمون نمیدی؟... میدونم چهار سال مدت زمان زیادیه و ما خیلی ازت غافل شدیم ولی الان تا آخر عمر هر جور که بخوای تامینت میکنیم.. فقط بمون ترنم-اشتباه نکنید پدر... توی اون چهارسال با اینکه واسه هیچکس مهم نبودم ولی هنوز حس مالکیت در من زنده بود... سروش مال من بود... پدرم مال من بود... مونا مادر من بود... طاهر و طاها برادرای من بودن... اما توی این چند ماه اخیر چه تلخ تموم این من ها رو از دست دادم... الان دیگه هیچی ندارم... یه جورایی بی تفاوتم... در عین دوست داشتن بی تفاوتم... این بی تفاوتی رو دوست دارم... این غریبه بودن رو دوست دارم... من احساس الانم رو دوست دارم... تو چشمهای اشکی مونا نگاه میکنم-وقتی هیچکدومتون رو ندارم دیگه ترس از دست دادن هم در من وجود نداره... همین برام شیرینه... مونا: ترنم تو دختر منی... درسته به دنیا نیاوردمت ولی برام با ترانه هیچ فرقی نداشتیدوست دارم بگم مونا اگه دخترت بودم بعد از مرگ ترانه هم پای من میموندی... اما دلم نمیخواد با حرفام آزارشون بدم... تا دنیا دنیاست یه حرفایی تو قبرستون دلم میمونند و قراضه تر از قبل... کسی که ادعای مادری داشت در سخت ترین شرایط زندگی انتقام مادری رو از بچه اش گرفت... مادرم نبودی مونا مادرم نبودی تو فقط ترانه رو بچه ی خودت میدونستی... بعضی وقتا فکر میکنم زیادی پر توقع هستم که از مونا انتظار داشتم تو اون چهار سال هم برام مادری کنه اما آخه وقتی کسی ادعای مادری میکنه باید همیشه پای حرفش واسته.. من که مجبورش نکرده بودم مادرم باشه فقط زمزمه میکنم: میدونم... تو اون 22 سال خیلی چیزا رو بهم ثابت کردی... همین باعث میشه که از چهار سالی که کنارم نبودی بگذرمغمگین زیر لب ادامه میدم: هر چند شنیدم برای خاکسپاری جنازه ی سوخته شده ی من هم حاضر نشدی بیای ولی باز حق رو به تو میدم... چهار سال در برابر بیست و دو سال چیزی نیستمونا از جاش بلند میشه و با گریه میگه: فقط حلالم کن ترنمبعد هم به سمت اتاقش میره... زن عمو با ناراحتی سری تکون میده و پشت سر مونا حرکت میکنهنگام به چشمای پدرمه... این روزها عجی با واژه های پدر و مادر احساس غریبی میکنمپدر: میخوای بری؟میدونم کمرش شکسته پیر شه داغون شده واسه همیناست که سعی میکنم خودخواه نباشمو غرور نداشته ش رو نشکنم... -اوهومپدر: کجا؟-به دنبال آرزوی بر باد رفته امغمگین میگه: پیش خودم بمون.. کمکت میکنم به تک تکشون دست پیدا کنیفقط نگاش میکنمپدر: چقدر تغییر کردی... تو این چهار سال متوجه نشده بودم که تا چه حد دلمرده شدی-چون من رو حتی لایق یه نگاه هم نمیدونستینبا حسرت نگام میکنهپدر: بعد از رفتن مادرت میخواستم برات بهترین پدر دنیا بشممن هم با حسرت میگم: یه روزایی واقعا بهترین پدر دنیا بودین... به حرمت همون روزاست که این چهار سال رو نادیده میگیرمپدر: پس چرا میری؟-از حق خودم میتونم بگذرم ولی از حق مادرم چطوری بگذرم... تمام این سالها من رو از دیدن مادرم محروم کردین و هیچوقت نفهمیدین اگه یه روز بفهمم چه بلایی سرم میادنگاش رو از من میگیره و زمزمه میکنه: نمیخواستم اینجوری بشه... میخواستم برم دنبالش... به خاطر تو-شاید هم به خاطر خودتون... من یه دخترم.. مادرم رو درک میکنم.. حتی اگه برم جلوش واستم و نخواد من رو ببینه بهش حق میدم.. چون من ثمره ی عشقش نبودمپدر: نه.. اون عاشق تو و ترنج بود-ترنج؟پدر: اسم خواهرت بود... میدونم که میدونی-آره.. اسم آوا بودآهی میکشه و با درد میگه: میدونستم دوستم نداره و فقط به خاطر شماها باهام ازدواج کرده ولی به همین هم راضی بودم... بعد از اینکه تو و ترنج رو دزدیدن حالش خراب شد.. خیلی افتضاح بود.. وقتی خبر مرگتون به ماها رسید حتی یه روز هم دووم نیاورد... از اول ازم متنفر بود ولی خبر مرگ شماها دیوونش کرده بود.. اونقدر پافشاری کرد که مجبور شدم طلاقش بدم.. وقتی پیدات کردم انگار دنیا رو بهم دادن.. تو ثمره ی عشقم بودی میدونستم به وسیله ی تو میتونم الیکا رو به دست بیارم ولی غرورم اجازه نمیداد پاپیش بذارم بعد از یکی دو سال دیگه طاقت نیاورم میخواستم برم سراغش و بهش بگم ه تو زنده ای ولی خبر ازدواجش به گوشم رسیدبه تلخی ادامه میده: با عاشق سینه چاکس ازدواج کرده بود.. همون پسرعموشقطره ای اشک از چشمام سرازیر میشهپدر: دلم نمیخواست تو رو هم از دست بدم.. میدونستم مونا داره در حقت مادری میکنه تصمیم گرفتم شناسنامه ات رو عوض کنم و به اسم من و مونا برات شناسنامه بگیرم-هیچوقت به مادرم در مورد من هیچی نگفتین؟پدر: نتونستم... اون هم بعد از مدتی با پسرعموش برای همیشه از ایران رفت.. سالهاست که ازش بیخبرم-آخه چطور تونستین؟... وقتی پدر منصور داشت از گذشته تون برام تعریف میکرد من باورم نمیشدپدر: با ورود تو و ترنج به زندگیم من قید همه چیز رو زدممیخوام بگم ولی من و ترنج و ترانه تاوان اشتباهات شما رو پس دادیم ولی باز جلوی خودم رو میگیرم... برام سخته اینجا بشینم و خودخوری کنماز جام بلند میشم... طاها و پدر و سروش با تعجب نگام میکنندبه سروش نگاه میکنم و میگم: بهتره دیگه بریمسروش به خودش میاد و سری تکون میدهاما بابا میگه: اینقدر زود؟-رفتنی باید بره دیگه.. زود و دیر ندارههمه از جاشون وایمیستن.. میترسم بیشتر بمونم و یه چیزی بگم که بعد نشه جبران کرد.. نمیدونم تند رفتم با خوب حرف زدم فقط میدونم خالی نشدم هیچ بلکه یه چیزی مثل خره تو وجودم افتاده و داره داغونترم میکنهپشتم رو بهشون میکنم و میگم: خداحافظبعد هم بدون اینکه فرصت حرف زدن به بقیه بدم سریع ازشون دور میشم صدای سروش رو میشنوم که داره با پدرم و طاها حرف میزنه ولی من بی توجه به همه چیز و همه کس بدون نگاه به اطراف از خونه خارج میشم و خودم رو به ماشین میرسونمپس از مدتی سروش پیداش میشه و بدون هیچ حرفی به سمت من میاد... چند لحظه فقط نگام میکنه و بعد آروم بازوم رو میکشه من رو تو بغلش میگیرهمتعجب میگم: چیکار میکنی سروش.. حالا یکی ما رو میبینهزمزمه وار میگه: خیلی خانومی ترنمآروم میگم: چی میگی سروش؟بوسه ای به سرم میزنه و بازوهام رو میگیره... یه خورده من رو از خودش دور میکنه و ادامه میده: میدونستم داری به سختی جلوی خودت رو میگیری تا هیچی نگی برخورد اولت رو که دیدم گفتم محاله بتونی خودت رو کنترل کنی ولی تو.......فقط سرش رو تکون میده و جمله اش رو ادامه نمیدهبا دیدن ماشین عموم اخمام تو هم میره-سروش بریممتعجب میگه: چی؟-عموم داره میاد... زودتر بریمنگاهی به سر کوچه میندازه و اخماش تو هم میره... در ماشین رو برام باز میکنه و کمکم میکنه که سوار بشمنگاه عموم به من و سروش میفته.. متعجب به ما خیره میشه.. سروش با خونسردی سوار میشه و بدون توجه به عموم ماشین رو روشن میکنهعموم ماشین رو پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه... سروش روی من خم میشه چشمام گرد میشهشیطون میخنده و کمربندم رو میبندهچپ چپ نگاش میکنم... عموم با اخمایی در هم میخواد به سمت ماشین سروش بیاد که سروش ماشین رو به حرکت در میاره با سرعت از کنارش رد میشه
سروش: اصلا از عمو و پدربزرگت انتظار نداشتمپوزخندی میزنم و به بیرون نگاه میکنم... وقتی سکوتم رو میبینه آهی میکشه و هیچی نمیگهبعد از چند لحظه تازه یاد هتل و شناسنامه ی نداشته ام میفتمهمونجور که نگاهم به بیرونه غمگین میگم: من که شناسنامه ندارمسروش: چی؟با بی حوصلگی نگاش میکنم و میگم: شناسنامه ندارم... کدوم هتلی به یه دختر تنها که شناسنامه هم نداره اتاق میدهسروش: دوست و آشنا زیاد دارم... نگران نباش-یعنی به یه دختر تنها اتاق میدن؟شیطون میگه: تنها که هیچی اگه میخواستم شب رو هم پیشت بمونم باز هم بهمون اتاق میدادنعصبانی نگاش میکنم ولی طبق معمول پرروتر از این حرفاست که بخواد به روی خودش بیاره و خجالت بکشه-الان داری میری هتل؟ابرویی بالا میندازه و جوابم رو نمیده.. فقط با لبخند به رو به رو نگاه میکنه-قبل از رفتن به هتل میخوام به خونه ی مهران برم تا بهش خبر بدم و باهاش خداحافظی کنم اخمی رو پیشونیش میشینهسروش: لازم نکرده شما محبتاتون رو برای اون مرتیکه خرج کنید-این چه طرز حرف زدنهسروش: خیلی بزرگواری کردم که نرفتم و با خاک یکسانش نکردمبا اخم نگاش میکنمسروش: وقتی بری خودش میفهمه که رفتی- اون تو این مدت خیلی بهم لطف کرده... من بی خبر جایی نمیرم.. نمیخوام مهران رو نگران کنمسروش: بیخود... تو امشب میری هتل چون من میگم.. چه بی خبر چه با خبر-سروشسروش:همین که گفتم-چرا نمیفهمی؟... یه توهینه.. بعد از این همه مدت که مراقبم بود الان نمیتونم اینجوری از پیشش برمجوابمو نمیدهتازه نگام به مسیر ناآشنا میفته...چشمام گرد میشه... این طرفا دیگه کجاستعصبی میگم: اصلا بگو ببینم کجا داری میری؟سروش: جای بدی نیست.. خیالت تختحس میکنم داریم از شهر خارج میشم- داری من رو کجا میبری؟میخنده و میگه: یه جای خوب کوچولوی من-چرا مسخره بازی در میاری؟... میخوای چیکار کنی؟با شیطنت میگه: خودت چی فکر میکنی؟
-من تنها فکری میکنم اینه که تو خل شدیسروش: بَه.. خانومو ببیننگام میکنه و با شیطنت میگه: میدونستی خیلی به بنده ارادت داریهر چی که جلوتر میره بیشتر مطمئن میشم که مسیرش خارج از شهرهیه خورده میترسم هر چند میدونم که سروش کاریم نداره اما دست خودم نیست-سروش جدی جدی داری کجا میری؟با لحن ترسناک و مسخره ای میگه: یه جایی که مجبورت کنم زنم بشیبا جیغ میگم: سـروشفقط میخندهاز بس با سرعت میرونه یه خورده حالم بد میشه...-اه.. چه خبرته... حداقل آرومتر برونسروش: چشم بانو.. شما فقط امر بفرماییدبا دلهره میگم: سروش چرا داری از شهر خارج میشی؟.. میخوای چیکار کنی؟یه خورده لحنش رو جدی میکنه و سعی میکنه شیطنت کلامش پیدا نباشهسروش: میخوام بدزدمت و ببرمت جایی که دست هیچکس بهت نرسهبا ترس میگم: چی؟نگاهی به من میندازه... نمیدونم تو قیافه ی من چی میبینه که با صدای بلند زیر خنده میزنه و با یه دستش گونه مو نوازش میکنههمونجور که میخنده میگه: وقتی میترسی خیلی بانمک میشیابا حرص دستش رو پس میزنم و میگم: مسخرهاز شدت خنده اشک از چشماش سرازیر میشه-کوفت.. خیلی مسخره ایسروش: ترنم باور کن خیلی قیافت بانمک شده بود... یه بار دیگه چشماتو اونجوری کنچشم غره ای بهش میرم و نگام رو ازش میگیرمسروش: ای بابا... باز که قهر کردی کوچولوجوابشو نمیدمسروش: خانوم کوچولو دیگه باهام حرف نمیزنه....سروش: زبونتو موش خورد خانوم خانوما؟...سروش: خانومم...سروش: جواب نمیدی؟-نهریز ریز میخنده-کوفتبا جدیت میگم: همین الان برگردسروش: آخه عزیز من، من که تو رو جای بدی نمیبرم-نمیخوام باهات جایی بیام... برگردسروش: نمیشه... باید بیای-نمیخوام.. من با تو تا خوده بهشت هم نمیامسروش: فعلا که چه بخوای چه نخوای تو ماشین من نشستی و باهام همراه شدی.. پس چاره ای نداری جز اینکه به حرف من گوش کنی-زورگوسروش: من کجام زورگوهه-قبلنا خیلی بهتر بودی؟سروش: تو زن من شو... من همونی میشم که تو میخوای-نمیخوامسروش:آخه به چه زبونی بگم دوستت دارم محلش نمیدم... چشمام رو میبندم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه میدم.. کم کم با تکون های ماشین به خواب میرم
با تکون های دستی از خواب بیدار میشم... چشمام رو به زور باز میکنمسروش: بیدار شو خانوم خوابالونمیدونم چرا اینقدر سرم درد میکنه.. دستی به سرم میکشمو دوباره چشمام رو میبندمسروش:اِ... تو که دوباره خوابیدی؟خمیازه ای میکشم و زیرلبی میگم: بیدارمسروش: پس پیاده شوچشمام رو میمالم و میگم: به هتل رسیدیم؟وقتی سکوت سروش رو میبینم تازه یادم میاد که اصلا مقصدمون هتل نبود... خیلی سریع چشمام رو باز میکنم و به اطراف نگاه میکنم... چشمام از شدت تعجب گرد میشن... اینجا بیشتر به بیابون بی آب و علف شباهت داره-نـــه.. اینجا کجاست سروش... منو کجا آوردی؟چشمکی میزنه و میگه: گفتم که میخوام بدزدمت و بیارمت جایی که دست هیچکس بهت نرسهمات و مبهوت نگاش میکنمهمونجور که داره از ماشین پیاده میشه میگه: پیاده شو.. بقیه راه رو باید پیاده بریم-پیاده؟.. اونم بقیه راه رو؟... مگه باز هم موندهسروش: آره-سروش این مسخره بازیا چیه داری از خودت در میاری؟... کم کم داره باورم میشه که واقعا منو دزدیدیاباز میخنده و هیچی نمیگهاز ماشین پیاده میشم و متعجب به اطراف نگاه میکنمبا دقت بیشتری به اطراف نگاه میکنم زیاد هم به بیابون شباهت نداره ولی به جز سنگ و خاک چیزی نمیتونم پیدا بکنم.. حداقل یه سبزه ی یه گلی.. یه پرنده ای یه جک و جونوریبه سمت من میادو دستم رو میگیرهسروش: به تو که باشه تا فردا صبح فقط این طرف اون طرف رو نگاه میکنیمن رو دنبال خودش میکشه و ادامه میده: دیگه غمگین نیستی؟-غمگین؟سروش: اوهوم-من که از اول هم غمگین نبودمهمونجور که کمکم میکنه از پستی و بلندی ها رو پشت سر بذارم میگه: چرا... غمگین بودی... فقط سعی میکردی چیزی نگی تا بقیه ناراحت نشنچیزی واسه گفتن ندارم.. جایی برای انکار نیست... یه خورده احساس سرما میکنم... میخوام دستام رو تو جیب مانتوم بذارم تا یه خورده گرم شن اما یکی از دستام اسیر دست سروشه.. همین که یه کوچولو سعی میکنم دستم رو از دستش بیرون بیارم با اخم میگه: نداشتیماخندم میگیرهخنده ام رو که میبینه شیر میشه و میگه: دیگه نبینم از این کارا کنیا-حالا خوبه دست خودمهسروش: در آینده تک تک اعضای بدنت ماله من میشه.. حتی این انگشتات-باز پررو شدیسروش: مگه بده؟-پس نه.. فکر کردی خوبه؟سروش: آره.. دقیقا همین فکر رو کردم-وای سروش.. دارم از دستت کلافه میشمبا شیطنت میگه: عیبی نداره.. کم کم باید عادت میکنی-فرار که نمیکنم.. دستمو ول کن.. میخوام تو جیبم بذارم یه خورده گرم بشمدستم رو با دست خودش تو جیب شلوارش فرو میکنه و میگه: بفرما.. این هم جیب... ببینم بهونه ی دیگه ای هم داری
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#128
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۱ صبح
با حرص فقط نفسم رو بیرون میدم و میگم: اصلا چرا من رو آوردی اینجا؟سروش: عجله نکن... میفهمی-سروش دیروقته... بیا برگردیمابرویی بالا میندازه و با یه لبخند استثنایی نگام میکنه و میگه: نکنه میترسی؟خب یه خورده میترسم ولی به روی خودم نمیارم و میگم: من و ترس؟!... عمرا... فقط چون داره شب میشه.........میپره وسط حرفمو میگه: خب شب بشهبا ناله میگم: سروشسروش: تا وقتی من کنارتم حق نداری از هیچی بترسیآهی میکشم و میگم: آخه اینجا کجاست؟سروش: اینقدر خودت رو خسته نکن... وقتی برسیم بهت میگمبعد از یه خورده دیگه راه رفتن بالاخره سروش رو لبه ی یه پرتگاه متوقف میشهبا تعجب به اطراف نگاه میکنم.. خب اینجا که با اونجایی که ماشین پارک شده بود فرق چندانی نداره.. سروش فقط به پرتگاه خیره شده و هیچی نمیگه... نگاه سروش رو دنبال میکنم تا به یه چیز به خصوص برسم ولی باز چشمم به چیز خاصی نمیفتهمنتظر به سروش نگاه میکنم انگار سنگینی نگاهم رو احساس میکنه چون همونجور که نگاهش به رو به روهه لبخند غمگین و در عین حال مهربونی میزنه -سروش چی شده؟.. منظورت از این کارا چیه؟بالاخره سکوت رو میشکنه و شروع به صحبت میکنهسروش: چهار سال پیش وقتی اون فیلم لعنتی رو دیدم به معنای واقعی شکستم... وقتی دیدم عشقم چه جوری داره توی اون فیلم از نفرتش به من و عشق و علاقه اش نسبت به سیاوش حرف میزنه آتیش گرفتم... اون روز تمام خاطرات قشنگمون جلوی چشمام به نمایش در اومد... برام در حد مرگ سخت بود که بخوام باور کنم که همه ی اون خاطرات فقط یه بازیه مسخره بود برای رسیدن عشقم به برادرم... یادمه اون روز بعد از دیدن اون فیلم فقط روندم و روندم و وقتی به خودم اومدم دیدم اینجا هستم... اونقدر اینجا داد زدم.. فریاد کشیدم.. به همه ی دنیا بد و بیراه گفتم تا یه خورده آروم گرفتم... من اینجا شکستم.. خرد شدم.. به زانو دراومدم... ولی هیچکس ندید.. آره ترنم هیچکس همه ی این شکستنا رو ندید... بعد از اون دیگه نیومدم اینجا دلم نمیخواست برای بار دوم شکسته شدنم رو ببینم.. دوست نداشتم همه چیز برام یادآوری بشه تا اینکه برای بار دوم شکستم... اما نه اینجا بلکه جلوی همه... دومین بار که اینجا اومدم هزار بار آرزو کردم که ایکاش همه شکستنا به راحتی شکسته شدن غرور آدما باشه... میدونی دومین بار کی بود؟فقط نگاش میکنم منظورش رو از این حرفا نمیفهممآروم به سمت من برمیگرده و تو چشمام خیره میشه... دستم رو به لبش نزدیک میکنه و بوسه ای به نوک انگشتام میزنهچشماش رو برای چند لحظه میبنده و نفس عمیقی میکشهبعد از چند لحظه مکث ادامه میده: دومین بار وقتی شکستم که خبر مرگت رو شنیدم...اون موقع توی منجلابی دست و پا میزدم که خودم به وجودش آورده بودم... حاضر بودم داشته باشمت حتی اگه خائن ترین آدم روی کره ی زمین باشی... بیشتر از هر وقت دیگه ای پشیمون بودم.. دیگه گناهکار بودن یا نبودنت برام رنگ باخته بود ... فقط یه چیز رو میدیدم اون هم این بود که دیگه ندارمت... درسته گناهکار نبودنت رو باور نکرد بودم ولی به باور عشقت رسیده بودم اما آخرین حضورم در اینجا اون روز نبود.. بلکه اون روز یه شروع بود برای اومدن و رفتن هر روزه ام...سومین بار وقتی اومدم اینجا از اون دو بار قبل داغون تر بودم.. هنوز یادمه که هیچ جوری آروم نمیشدم... سومین حضورم در اینجا زمانی شکل رفت که فهمیدم بیگناهی... اون موقع فکر میکردم مردی.. که دیگه ندارمت.. که چهار سال بیگناه مجازاتت کردم و خودم هم چهار سال بیخودی عذاب کشیدم...سومین بار داغونه داغون بودم.. اونقدر داغون بودم که دیگه کار هر روزم شده بود بیا اینجا... بعد از فهمیدن خبر بیگناهیت دیگه نمیتونستم راحت زندگی کنم... آروم و قرار نداشتم فقط تو رو میخواستم... سومین باری که اومدم اینجا حتی یه ذره هم آروم نشدم... بعد از اون کار هر روزم شده بود این که یا بیام اینجا یا برم سر..........دستش سرد میشه و آروم زمزمه میکنه: قبری که فقط به اسم تو بود-تو اون روزا انگار هر روز خبر مرگت رو بهم میدادن... انگار هر روز مثل روز اول عزادارت بودم... بارها خواستم خودم رو از همین پرتگاه پرت کنم پایین تا هم خودمو خلاص کنم هم بقیه رواز شدت استرس قلبم تند تند میزنه
-نه؟!لبخند تلخی میزنه: آره ترنم درست شنیدی هزار بار تا مرز خودکشی رفتم و با صدای تو برگشتم... وقتی صدات تو گوشم میپیچید دلم نمیومد خودم رو از دیدن دوبارت محروم کنم... مدام با خودم میگفتم اگه اینجا ندارمش حداقل باید اون دنیا مال من بشه... اینجایی که تو الان میبنی شاید قشنگ نباشه.. شاید منظره ی جالبی نداشته باشه ولی محرم اسراره منه... وقتی اینجا رو میبینم یاد اشتباهاتم میفتم و یاد تاوانهایی که برای اون اشتباهات پس دادمآروم مینالم: سروش با خودت چیکار کردی؟هر دو تا دستام رو تو دستاش فشار میده و میگه: من کاری نکردم خانومی... کار توهه-سروششروع به زمزمه شعری میکنه که برام ناآشنا نیست: آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم/ از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم/ من آمده بودم كه تا مرز رسيدن/ همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم/ تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم /شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم-این که شعره........سروش: آره... شعریه که تو خیلی دوست داشتی ولی من الان با همه ی وجودم از این شعر متنفرم.. چون روی سنگی حک شده بود که اسم تو روی اون نوشته شده بودباورم نمیشه... سروش: میدونی بعد از هزار بار اینجا اومدن و سر اون قبر لعنتی رفتن بالاخره چه جوری آروم شدمغمگین نگاش میکنم.. دلم نمیخواد این جور پژمرده و غمگین ببینمشبا بغض زمزمه میکنه: تو اتاق تو.. با بوییدن لباسای تو... وای ترنم نمیدونی اون روز چه روزی بود.. سبک سبک شده بودم.. خالیه خالی... بعد از مدتها تو رو کنار خودم میدیدم... دلم نمیخواست از اون اتاق دل بکنماشک تو چشمام جمع میشهروی زمین میشینه و مجبورم میکنه که کنارش بشینم...همونجور که با یه دستش دستام رو گرفته.. اون یکی دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه.. ناخواسته سرم رو روی شونه هاش میذارمهمونجور که صداش میلرزه ادامه میده: اما الان هیچ چیزی به جز تو نمیتونه آرومم کنه... ترنم نمتونم هیچ جوری حال روزم رو برات توصیف کنم... نمیتونم بگم چقدر از اینکه کنارمی غرق لذتم... آخ.. ایکاش میشد بگم با من چه کردیلبخندی رو لبم میشینهسروش: حق با تو بود... یعنی همیشه ی خدا حق با تو بود ولی پررنگ ترین حرفت که ملکه ی ذهنم شده بود خیلی از روزا عذابم میداد... گفته بودی یه روزی پشیمون میشم ولی من بهت خندیده بودم... تاوان تک تک اون خنده ها، اون توهینا، اون باور نکردنا، اون تهمتها رو به بدترین شکل ممکن پس دادم... نداشتنت همراه با اون عذاب وجدان خیلی خیلی تلخ بود و من اون روزا فقط خدا رو صدا میزدم... بهش التماس میکردم تو رو بهم برگردونه.. با تمام ناامیدیم باز هم امیدوار بودم.. با خودم میگفتم شاید همه اتفاقا یه کابوس وحشتناک باشه باشه... مدام از خدا میخواستم یا من رو ببره یا تو رو برگردونه ولی جوابمو نمیداد.. انگار قصدش تنبیه ی من بود... میدونستم قدر فرشته کوچولوم رو ندونستم خدا هم اونو از من گرفته ولی این انصاف نبود... این مجازات سنگینی بود برای منی که خودم دل شکسته بودم... میدونی ترنم اینجایی که تو نشستی بارها و بارها من همینجا به زانو در اومدم.. شکستم.. پشیمون شدم.. منی که کوهی از غرور بودم بدون تو حتی اون غرور رو هم نمیخواستم... امروز آوردمت اینجا تا تو هم خالی بشی ترنم... تا بتونی بدون ترس و نگرانی برای دیگران حرفات رو بیرون بریزی.. همه ی اینا رو بهت گفتم تا بدونی فقط تو عذاب نکشیدی.. من هم این احساست رو تجربه کردمقلبم از شنیدن حرفاش زیر و رو میشه... با سکوتش یه بار دیگه به اطراف نگاه میکنم... این بار دیگه اینجا رو یه پرتگاه معمولی نمیدونم... از جام بلند میشم و سروش هم با من از روی زمین بلند میشهسروش: هر چقدر دلت میخواد داد بزن.. فریاد بکش... حرف دلت رو بیرون بریز.. مگه اون دل کوچولوت چقدر ظرفیت داره خانومی.. اینجا دیگه هیچکس نیست که به جای حمایت ازت تو رو وادار به سکوت کنهوقتی حرفاش تموم میشه.. چند قدم از من فاصله میگیره.. همونجور که دستاش تو جیبشه منتظر نگاه میکنهدلم میخواد به حرفاش گوش کنم... حق با سروشه... اینجا دیگه خودم هستم و خدای خودم.. هیچکس نیست که منو به کاری مجبور کنه که دوست ندارم... آروم آروم شروع میکنم و کم کم صدام اوج میگیره... همونجور که اشکام روون میشن.. فقط و فقط خدا رو صدا میزنم... از دردام میگم و حضور سروش رو به کل فراموش میکنم.. ازش گله میکنم و با ناله از روزای سخت زندگیم میگم.. نمیدونم چقدر گذشته فقط وقتی به خودم میام که روی زمین زانو زدمو با صدای بلند دارم گریه میکنم... دستای سروش رو روی شونه هام احساس میکنم.. کمکم میکنه از روی زمین بلند شم.. مثل تمام این مدت من رو تو بغلش میگیره و آروم آروم کمرمو نوازش میکنه...
... من هم محکم تر از همیشه خودمو بهش میچسبونم و با ناله میگم: سروش همه خیلی خودخواه شدن... چهار سال بهم توهین کردن و من فکر میردم با برگشتم همه جبران میکنند اما الان میبینم هیچکدومشون به فکر حمایت از من نیستن.. اونا فقط دارن پولشون رو به رخم میکشنآهی میکشه و زمزمه میکنه: میدونم عزیزم-دست خودم نیست.. هیچکدوم از حرکاتم تو این روزا دست خودم نیست.. دلم نمیخواد اطرافشون باشم.. برام در حد مرگ سخته که بخوام سر یه میز با آدمایی شام بخورم که یه روزی حتی حاضر نبودن موقع غذا خوردنشون من از کنار میز رد بشم... برام سخته از آدمایی پول بگیرم که روزی برای استفاده از وسایلای خونشون با پوزخند نگام میکردن.. برام سخته سروش... برام در حد مرگ سخته وقتی میبینم مجبورم برم به خونه ای که طاهر داره با پول بابام میخره.. بابایی که یه روزی نه تنها من رو ازث بلکه از محبتش هم محروم کرد... خسته ام.. دلم آرامش میخواد.. یه تنهایی مطلق.. یه سقف بی منت... یه زندگیه آروم بدون اینکه کسی بهم با پوزخند نگاه کنهاونقدر تو بغلش گریه میکنم و حرف میزنم که بی حال میشم... اون هم بدون هیچ حرفی فقط گوش میده و گوش میده.. حس میکنم سبک شدم.. خالیه خالی ولی نه به خاطر داد و فریادام رو لبه ی پرتگاه بلکه به خاطر این آغوشی که محبت و حمایتش رو دارم با همه ی وجود لمس میکنموقتی مطمئن میشه که دیگه نایی برای ادامه ندارم ی خورده من رو از خودش دورتر میکنه و میگه: حالت بهتره ترنم؟با لبخند میگم: خیلی... خیلی بهترم سروشاون هم لبخند غمگینی میزنه و میگهک میدونستم بهتر میشی.. این پرتگاه معجزه میکنه ولی همیشه هم جواب نمیدهفقط نگاش میکنم... ایکاش میفهمید که این مکان معجزه نمیکنه این وجوده اونه که مثل همیشه آرومم میکنهبعد از چند لحظه مکث مهربون و غمگین ادامه میده: درسته اشتباه کردم ترنم.. میدونم اگه من تاوان اشتباهاتم رو پس دادم تو تاوان بیگناه بودنت رو با جون و دلت دادی اما الان دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم... هر چقدر دوست داری مجازاتم کن ولی دیگه پسم نزن... دیگه تحمل شکسته شدن رو ندارم..برق اشک رو تو چشماش میبینمسروش: ترنم خانومی کن و همراه همیشگیم شو... هیچی برات کم نمیذارم... دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم... برام سخته کنارت باشم و مال من نباشی... لمس وجودت وقتی که برای من نیستی کلی عذابم میده... من رو شرمنده ی خودم و خدای خودم میکنه ولی مقاومت در برابرت هم خیلی برام سخته.. هر بار که میبینمت کلی با خودم میجنگم وی باز تسلیم نگاه مهربون تو میشم... ترنم تو منو ببخش من تا ابد باورت میکنم... بیشتر از چشمام بهت اعتماد میکنمچند لحظه مکث میکنه و بعد از چند لحظه ادامه میده: حتی اگه خطایی هم کنه با جون و دل از اشتباهاتت میگذرماین همه مهربونیه سروش برام قاب هضم نیست... چشمام از شدت گریه میسوزنند ولی باز هم نمیتونم جلوی سرازیر شدن اشکام رو بگیرمسروش: هم پدرت میشم.. هم مادرت.. هم برادرت میشم.. هم خواهرت.. قول میدم تکیه گاه همیشگیت باشم.. تا وقتی زنده ام ازت دست نمیکشم... به جان خودت که برام عزیزترینی قسم میخورم که به جای تک تکشون ازت حمایت کنم و به جای تک تکشون باورت داشته باشمبدون اینکه بخوام.. این دفعه من پیش قدم میشم و تو آغوشش فرو میرمبا هق هق گریه میگم: تو این چهار سال خیلی تنها بودم... وقتی نامزد کردی فکر کردم برای همیشه از دستت دادمسروش: فرشته ی کوچولوی من...سروش: به خاطر تمام آزارایی که بهت رسوندم هیچوقت خودم رو نمیبخشم... این رو همیشه یادت باشه تو عشق اول و آخرم بودی و هستی.. نامزدی من با الاگل بزرگترین حماقت زندگیم بود...-فکر میکردم دیگه دوستم نداریکنار گوشم آروم زمزمه میکنه: من توی این دنیا هیچکس و هیچ چیز رو به اندازه ی تو دوست ندارم... اون حماقتم هم فقط به خاطر این بود که.............سکوتش رو که میبینم با صدایی که از شدت گریه به شدت گرفته میگم: که منو بچزونی بذار بهت بگم که موفق شدی سروش... اون روز که خبر نامزدیت رو بهم دادن روز مرگم بودسروش: ببخش ترنم... باور کن عاشقتمآهی میکشم و چشمام رو میبندم... این حس قشنگه با سروش بودن رو دوست دارممن رو محکم به خودش فشار میده.. با اینکه تمام بدنم از این همه فشار درد میگیره ولی دلم نمیاد از این آغوش دل بکنمسروش: دوستت دارم ترنم... خیلی زیاددهنم رو باز میکنم که من هم اعتراف کنم ولی تازه یاد وضعیت خودم میفتم... احساس میکنم دنیا رو سرم خراب شده... چشمام رو باز میکنم... حلقه دستام ناخودآگاه شل میشن... من دارم چیکار میکنم؟.. با خودم.. با سروش..سروش متعجب به حرکاتم نگاه میکنه و من خودم رو از آغوشش بیرون میکشمسروش: چی شد ترنم؟-هان؟... هـ ـیچـ ـیسروش: ترنم حالت خوبه؟... چی شده؟حالم... مگه میشه خوب باشه... میخوام داد بزنم و بگم من هم میخوامت سروش.. من هم دلم آغوشتو میخواد. من هم دوستت دارم ولی آخه چه طوری میتونم قبولت کنم.. منی که معلوم نیست چه آینده ای در انتظارمه.. منی که هرشب رو با کابوسهای شبانه ام صبح میکنم.. منی که با یه مشت قرص و دارو سر پا هستم.. منی که حتی معلوم نیست بتونم مادر بشم یا نه... چطور میتونم تو رو اسیر خودم کنمسروش: ترنم... چرا چیزی نمیگی؟با ناراحتی نفس عمیقی میکشم و فقط میگم: دیروقته.. بهتره برگردیمسروش هاج و واج نگام میکنه.. باورش نمیشه من همون ترنم چند دقیقه پیش باشم-سروش من رو ببر به یه هتلی برسونسروش: اما...-خواهش میکنم سروش.. حالم زیاد خوب نیست... فقط میخوام برمبا ناراحتی دستی به صورتش میکشه و بعد از چند لحظه سری تکون میدهزیر لب غمگین زمزمه میکنه: هر چی تو بگیدستم رو آروم میگیره و به سمت ماشین هدایتم میکنه... حس میکنم حواسش اینجا نیست فقط متفکر و با اخم قدم برمیداره.. میدونم رفتارای ضد و نقیض من آزارش میده فقط نمیدونم چیکار باید بکنم که بتونم خوددارتر باشموقتی به ماشین میرسیم بدون هیچ حرفی با احترام در رو برام باز میکنه و بعد از اینکه خیالش از جانب من راحت شد... سوار ماشین میشه و اون رو روشن میکنه... قبل از حرکت نگاهی به من میندازه.. انگار میخواد چیزی بگه اما پشیمون میشه و ماشین رو به حرکت در میاره
تا رسیدن به داخل شهر هیچی نمیگم.. سروش هم چیزی نمیگه فقط گهگاهی مشکوک نگام میکنه... نمیتونم حرف
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#129
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۲ صبح
نگاش رو بخونم... انگار تو یه دنیای دیگه سیر میکنه... زیادی متفکر به نظر میرسه... آهی میکشم و با انگشتام بازی میکنم... سعی میکنم به چیزی فکر نکنم ولی رفتارای عجیب غریب سروش برام جای سواله و بدجور فکرم رو به خودش مشغول کردهبا مهربونی خاصی میگه: پیاده شو-چی؟لبخندی میزنه و میگه: باز حواست کجا بود خانم کوچولو.. میگم پیاده شودلم از این همه مهربونیش یه جوری میشهنگاهی به اطراف میندازم... نزدیک یه هتل ماشینش رو پارک کردهمیخواد از ماشین پیاده شه که یاد مهران میفتمسریع میگم: اما من که به مهران خبر ندادمبه طرف من برمیگرده و با اخم میگه: اگه لازم بود خودم خبرش میکردم.. زودتر پیاده شو.. دیروقتهبا ناراحتی میگم: سروش سروش: حرف نباشه ترنم... پیاده میشی یا مثله همیشه وارد عمل بشمبا اخم میگم: دوباره شروع کردی؟میخنده و با شیطنت میگه: مگه چیزی رو تموم کرده بودم-اذیت نکن سروش.. فقط یه لحظه بریم من با مهران صحبت کنم نمیخوام ناراحتش کنمسروش: نترس اون پسره دلقکتر از این حرفاست که بخواد با بی خبر رفتن تو ناراحت بشه... پس بیخودی حرص اون سیب زمینی رو نزن-خیلی خودخواهیشونه ای بالا میندازه و شیطون میگه: میبینم که دوباره بنده رو به القابهای دوست داشتنی مستفیض کردی-معنی این کارا چیه سروش؟... چرا اینقدر بهم زور میگی؟.. من فقط میخوام یه صحبت ساده با مهران داشته باشمسروش: و از اونجایی که من وقت ندارم پس نمیریم-تو یه آدم خودخواه گنده دماغه زورگوییبا خنده میگه: تو هم یه دختر خوشگل و لوس و بی ادبی-سروشسروش: جانم خانومی؟-مسخره بازی در نیار.. نگران میشهبا حرص میگه: گفتم نه.. یعنی نه-چرا نمیفهمی سروش از دستم ناراحت میشهسروش: به درک... اون اصلا آدمه که داری براش حرص و جوش میخوری؟ -پس نه..فقط تو آدمیسروش: کم کم دارم بهت امیدوار میشم... از کجا به این موضوع مهم رسیدی؟چپ چپ نگاش میکنم و با غیض میگم: اصلا به جهنم.. براش زنگ میزنم و خبرش میکنم...فردا صبح هم دیرتر میام شرکت تا برم باهاش صحبت کنمسروش: جنابعالی فرداصبح یکسره میای شرکتابرویی بالا میندازم و میگم: چیه؟.. نکنه اگه دیر کنم اخراجم میکنی؟شیطون نگام میکنه و سرش رو نزدیک صورتم میاره... یه خورده خودم رو عقب میکشم و میگم: چیکار میکنی؟سرش رو نزدیک گوشم میاره و آروم زمزمه میکنه: مگه دیوونه ام اخراجت کنم.. اگه به حرفام گوش نکنی دفعه ی بعد میبرمت همونجایی که امروز بردمت ولی دیگه بهت قول نمیدم که همینجوری برگردونمتسرم رو عقبتر میبرم و اخمی میکنم-منظورت چیه؟میخنده و میگه: منظورم روشنه کوچولوی من... خانوم خودم میشی و برمیگردیجیغی میکشم و به شدت هلش میدم-دیوونهبا صدای بلند میخندهمیخوام از ماشین پیاده بشم که مچ دستمو میگیره و میگه: یه لحظه صبر کنمتعجب نگاش میکنماون یکی دستش رو جلو میاره و با همون چشمای شیطونش میگه: رد کن بیادبا چشمای گرد شده میگم: چی رو؟سروش: گوشیتو-چی؟سروش: گوشیتو بده کار دارم-مگه خودت گوشی نداری؟سروش: شد من یه بار یه چیز بگم تو جوابم رو ندی؟چشم غره ای بهش میرمو میگم: حداقل دستمو ول کن تا از تو کیفم بردارمابرویی بالا میندازه و میگه: از کجا معلوم فرار نکنی... بذار قفل مرکزی رو بزنم تا خیالم راحت شه-تو حالت خوبه سروش؟میخنده و میگه: نه زیاد.. فکر کنم کم کم دارم از دست تو دیوونه میشمآهی میکشم و سری به نشونه ی تاسف تکون میدم
اول فکر کردم داره شوخی میکنه ولی وقتی قفل مرکزی رو زد تازه فهمیدم واقعا تو این مدت که نبودم از این رو به اون رو شده-واقعا برات متاسفمسروش: باش.. تا اموراتت بگذره خانوم کوچولو... گوشیتو بده ببینم-آخه چرا؟کیفم رو از رو پام برمیداره و بازش میکنه.. به طرفش خیز برمیدارم تا کیفم رو از دستش بیرون بکشم اما خیلی فرز و سریع کیف رو از من دور میکنه-بی ادب... شاید من یه چیز شخصی اون تو داشته باشمسروش: آخه توی جوجه چیز میز شخصیت کجا بود ناخودآگاه میگم: جوجه خودتیسرش رو میاره بالا با تعجب اول به من بعد به خودش نگاه میکنه... بعد پقی میزنه زیر خندهخودم هم خندم میگیرههمونجور که داره میخنده میگه: اگه من جوجه ام پس تو چی هستی؟سرمو میخارونم و میگم : خودت که خل شدی رفت هیچ.. داری من رو هم مثل خودت خل میکنیسروش: آها.. پیداش کردم.. بیا کیفتو بگیرهمین که گوشیم رو تو دستش میبینم اخمام تو هم میره-سروش اون گوشی رو بهم بده.. امانتهسروش: نه دیگه این امانتی پیش من گروگان میمونه تا خیالم از بابت اون پسره پررو راحت باشه.. خودم هم گوشی رو به صاحابش برمیگردونم-خواهشا جنابعالی از پررویی حرف نزن که دست هر چی پرروهه از پشت بستیسروش: نه بابا.. بنده انگشت کوچیکه ی آقا مهران هم نمیشم-کاملا معلومه.. چنان دستت رو توکیفم کردی که نزدیک بود کیفم سوراخ بشه... حتی با خودت نگفتی شاید بنده ی خدا یه چیز تو کیفش داشته باشه که نخواد من ببینمسروش: چشمم روشن.. مگه قراره تو کیفت چی باشه که من نباید ببینم؟کیفم رو از دستش چنگ میزنم و با حرص میگم: سر بریده.. راحت شدیبا خنده میگه: از این جربزه ها نداری خانوم خانومامیخوام گوشی رو از دستش در بیارم که اجازه نمیده و اون رو خاموش میکنه بعد هم تو جیبش میذاره و میگه: گوشی پیش خودم میمونه... فردا خودم برات گوشی و خط جدید میخرم -سروش تو رو خدا اینکار رو نکن.. مهران گناه دارهسروش: به جای دلسوزی واسه اون مرتیکه به فکر حال و روز خودت باش که رنگ به چهره نداریبعد از کلی جر و بحث کردن بدون اینکه به هیچ نتیجه ی مثبتی برسم به ناچار به حرفش گوش میدم و از ماشین پیاده میشم-سروشسروش: نمیخوام در این مورد چیزی بشنومناراحت نگاش میکنمچشماش رو میبنده و میگه: خودم خبرش میکنم دیگه حرف نباشه.. راه بیفتلبخندی رو لبم میشینه... پشت سرش با فاصله حرکت میکنمبرمیگرده و با مهربونی نگام میکنه... بدون هیچ غرغر و اخمی منتظرم میشه و وقتی بهش میرسم روم دستش رو پشت مم میذاره شونه به شونه ی من راه میاد.. قدمهاش رو مثل من کوتاه برمیداره و هیچ اعتراضی هم به این همه آروم اومدن من نمیکنهوقتی به هتل میرسیم دهنم باز میمونه-منو آوردی اینجا؟سروش: آره.. مگه چیه؟.. اگه به نظرت جاش خوب نیست بریم یه هتل دیگه؟... من به خاطر راحتیه خودت اینجا رو انتخاب کردم تا مسیر رفت و آمدت از شرکت به هتل کم باشه-اینجا نه... بریم جای دیگهسروش: باشه... من چند جای دیگه سراغ دارم... البته یه خورده رفت و آمدت سخت میشه ولی از نظر بقیه ی چیزا..........با ناراحتی میگم: سروش من نمیخوام تو اینجور هتلا بیاممتعجب میگه: منظورت چیه؟با حرص میگم: هزینه ی یه شب موندنه من توی این هتل برابر میشه با حقوق یه ماه من و دادن حقوق یه ماه من برای یه اتاق یعنی دور ریختن پولی که با جون کندن به دست آوردم... و دور ریختن اون پولا برای من حکم گرسنگی داره... سروش: ترنم چی داری میگی؟-دارم میگم بوجه ام نمیکشه بیام تو این جور هتلااز شدت عصبانیت رگ گردنش متورم میشهسروش: یعنی اینقدر بی غیرت شدم که به خاطر.........وسط حرفش میپرم و میگم: ربطی به بی غیرتی تو یا خونوادم نداره.. حتی اگه الان تو پول هتل رو حساب کنی بعدها باید بهت برگردونم ترجح میدم هزینه هام رو به حداقل برسونمبا عصبانیت به بازوم چنگ میزنه و میگه: ترنم داری رو خط اعصاب من بدجور یورتمه میری... بهتره با زبون خوش خودت همراهم بیای وگرنه بی توجه به آخر و عاقبتش میبرمت خونه ی خودمو مجبورت میکنم تا مشخص شدن وضعیتت همونجا بمونی-ولی.........سروش: تمومش کن ترنم.. من فقط به شرطی بهت اجازه میدم که تو هتل بمونی که خودم اون هتل رو تائید کرده باشمخشن من رو دنبال خودش میکشه و اجازه ی حرف زدن رو بهم نمیدهوقتی وارد هتل میشیم کمی اخماش رو از هم باز میکنه و کنار گوشم زمزمه میکنه: اگه دوستم این طرفا اومد فقط حرفام رو تائید کن... حرف اضافه بزنی من میدونم با تو-داری تهدیدم میکنی؟سروش: تو اینجور فکر کن... من برم فرم پر کنم-حالا مطمئنی بهم اتاق میدن؟سروش: خیالت راحتسری تکون میدمو چیزی نمیگم... سروش هم از من دور میشه و میره فرمی رو تحویل میگیرههمینجور به سروش که در حال پر کردن فرمه زل زدم که صدای مکالمه ی 2 تا جوون که از قضا خارجی هم هستن و با زبون انگلیسی هم حرف میزنند توجهم رو جلب میکنه.. ناخودآگاه نگاهم رو از سروش میگیرم و به اون دو تا پسره نگاه میکنم.. یکیشون پشتش به منه و اون یکی رو به روی من بی حواس داره با دوستش حرف میزنه... نگاهش رو از دوستش میگیره که با من چشم تو چشم میشه.. اول یه خورده متعجب نگام میکنه و بعد کم کم لبخندی رو لباش مییشینه... سری برام تکون میده و چیزی به دوستش میگه... دوستش متعجب به عقب برمیگرده و با دیدن من اون هم لبخند دندون نمایی تحویلم میده.. پسره ی اولی دوستش رو کنار میزنه و به سمت من حرت میکنه... با چشای گرد شده به پسره نگاه میکنم و نمیدونم چیکار باید کنم
همینکه به من میرسه به فارسی میگه: سلام بانومتعجب سلامی زمزمه میکنمپسر: شما انگیسی بلد هست؟لبخندی میزنم و سری به نشونه ی آره تکون میدمنفسی از سر آسودگی میکشه و به انگیسی میگه: فارسی خیلی سختهنمیدونم چی بگم فقط زمزمه میکنم: یادگیریه هر زبانی سختیهای خودشو دارهپسر: درسته حق با شماست... فکر کنم شما هم تو این هتل ساکن هستین... درسته؟-بلهپسر: میتونم از چهره ی شما بانوی ایرانی یه طرح بزنم؟خندم میگیره... آخه قیافه ی من چیه؟.. که این پسره بخواد ازش طرح هم بزنهبه انگلیسی جواب میدم: فکر نکنم اونقدرا چهره ی جذابی داشته باشم که بخواین یه طرح ازش بزنیداخمی میکنه و در جواب حرفم میگه: این حرفو نزنید چهره ی دلنشین و شرقیه شما به من حس خیلی خوبی میده -شما لطف دارین.. اگه فرصتی بود خوشحال میشم پسر متعجب میگه: شما ایران زندگی میکنید؟-بله.. چطور؟پسر: اگه چهره ی شرقیتون نبود اصلا نمیتونستم تشخیص بدم ایرانی هستینلبخندی میزنم و زیر لب تشر میکنمدر ادامه هم میگم: امیدوارم از گشت و گذار در ایران لذت ببرین و سفر خوبی رو براتون باشهپسر: ممنون.. فقط من و دوستم تا یک ماه آینده تو همین هتل اقامت داریم هر وقت فرصتی داشتین خوشحال میشیم که یه سر بهمون بزنید تا یه طرح از چهره ی زیباتون بزنم-حتماصدای سروش رو از پشت سرم میشنوم که میگه: فقط همینو کم داشتممتعجب به عقب برمیگردم نمیدونم از کی نزدیک من واستاده... با حرص چند قدم فاصلش رو با من طی میکنه و کنار من وایمیسته.. پسره با دیدن سروش لبخندی میزنه و سلام میکنهسرش با اخمای در هم زیر لبی جواب میدهپسر رو به من میگه: بانوهای ایرانی برای من واقعا منحصر به فردن.. خصوصیات خاصی دارن که تا الان کمترجایی دیدمسروش نفس عمیقی میکشه و میگه: در مورد مردهاشون نشنیدین؟پسر متعجب به سروش نگاه میکنه اما سروش با حرص ادامه میده: که تا حد مرگ روی بانوهای عزیزشون حساسن؟پسر با حیرت به ما نگاه میکنه... معلومه که متوجه ی منظور سروش نشدهسروش یه لبخند زورکی تحویل پسره میده و میگه: ببخشید ما عجله داریمپسر:اوه.. بله.. متاسفم که وقتتون رو گرفتمسروش زیرلبی به فارسی میگه: خوبه میدونی و شرت رو کم نمیکنی؟با اخم به سروش نگاه میکنمپسر: بله؟-از صحبت با شما نهایت لذت رو بردیمپسر میخنده و میگه: ممنونسروش دستم رو آروم تو دستش میگیره و یه خداحافظیه زیرلبی تحیل پسره میده.. هنوز من دهنمو باز نکردم تا با پسره خداحافظی کنم من رو دنبال خودش میکشه-این رفتارا یعنی چی سروش؟ابرویی بالا میندازه چپ چپ نگام میکنهسروش: نه.. میبینم که خوشت اومدهخندم میگیره.. بعد مدتها دلم میخواد یه خورده حرصش بدم-اتفاقا.. آره... خیلی دوست دارم یه نقاشی از چهره ام داشته باشم.. چرا نذاشتی باهاش حرف بزنم؟با جدیت و در عین حال حرصی میگه: تو مثله اینکه بدجور تو دلت مونده بود با این زبانی که بلدی با یه خارجی حرف بزنیچشم غره ای بهش میرمولی اون با خونسردی ادامه میده: نترس دور دنیا میبرمت تا هر چقدر دوست داری با خارجیا حرف بزنی.. فقط یه امشب رو جون من کوتاه بیا که ظرفیتم تکمیلهو در آخر هم یه نگاه خسته و سرزنشگر بهم میندازه... دلم براش میسوزه... نگام رو ازش میگیرم و دیگه چیزی نمیگم... همین که به اتاق مورد نظر میرسم دلم میگیره... بغض بدی تو گلوم میشینه.. احساس غریبی میکنم
سروش: ترنم چیزی شده؟به زمین نگاه میکنم و غمگین میگم: نه.. همه چیزخوبهدستش رو جلو میاره و چونم رو میگیره.. آروم چونم رو بالا میاره و میگه: مطمئنی؟سری تکون میدمسروش: قرصات رو تو کیفت دیدم ولی نمیدونم همه شون رو با خودت داری یا نه.. اگه کم و کسری ای هست بگو برات تهیه کنمآروم زمزمه میکنم: نه... همه شون تو کیفمهسروش: خوبهکارتی رو به سمتم میگیره و میگه: این کارت هم دستت باشه که اگه شمارم رو حفظ نیستی یا در کل یادت رفته بتونی باهام در تماس باشی... اتاقت تلفن داره.. عر مشکی داشتی خبرم کن... دلم نمیخواد واسه ی اون پسره هم زنگ بزنی.. خودم همین امشب باهاش تماس میگیرمکلید رو به سمتم میگیره و میگه: حالا هم برو تو اتاقتبغضم بیشتر میشه.. سریع کلید رو از دستش چنگ میزنم و میگم: باشهسروش: راستی؟نگاش میکنمسروش: فردا صبح من جایی کار دارم اما با ماشین هتل هماهنگ کردم که سر ساعت تو رو به شرکت ببرهمیخوام اعتراض کنم که یاد حرفای سروش میفتم... حوصله ی کل کل و دعوا رو ندارم.. خودم فردا صبح میرم پیش مهران بعد که رفتم شرکت بهش میگم.. اینجوری دیگه تو عمل انجام شده قرار میگیره و نمیتونه کاری کنهبی حوصله یه باشه ی الکی میگمسروش: ترنم مستقیم میری شرکتاسری تکون میدم و پشتم رو بهش میکنمبغضی که تو گلوم نشسته بدجور اذیتم میکنه... همینکه در رو باز میکنم یه قطره اشک از چشمام سرازیر میشه بدون اینکه برگردم با صدایی که سعی میکنم نلرزه میگم: خداحافظهر چند با همه ی تلاشم لرزشی تو صدام حس میکنم.. وارد اتاق میشمسروش هم غمگین میگه: خداحافظدلم از این خداحافظی بیشتر میگیره.. در رو میبندم و چشمام رو میبندم.. حس بدی دارم.. حس آدمای آواره ای که هر شبش رو یه جا میگذرونه و یه سقف ثابت بالای سرش نداره..آروم آروم از روی در سر میخورم و روی زمین میشینم.. اشکام از این همه بی کسی جاری میشن.. دستام رو جلوی دهنم میگیرم تا صدای هق هقم بلند نشه.. میدونم رفتارم بچه گونه به نظر میرسه ولی برام سخته که بی کس و غریب دور از همه باشم... غرورم هم قبول نمیکنه برم پیش پدربزرگ و عموم... دلم هم نمیخواد به خونه ی پدریم برگردم.. درست هم نیست که بخوام با سروش و مهران زندگی کنم... طاهر هم که از خداشه جایی رو پیدا کنه میدونم در اولین فرصت خبرم میکنه.. پس چاره ای ندارم به جز اینکه با این تنهایی انس بگیرم...با صدای ضربه هایی که به در میخوره متعجب میشم زیر لب زمزمه میکنم: این موقع شب کی میتونه باشه؟یه خوررده میترسم... از رو زمین بلند میشمو اشکام رو پاک میکنمسروش: ترنم منم... در رو باز کنبا شنیدن صدای سروش نفسی از سر آسودگی میشم و در رو باز میکنمسروش با دیدن من حیرت زده نگام میکنه-چی شده؟... چرا برگشتی؟با اخم به داخل هلم میده و خودش هم به داخل اتاق میاد.. در رو پشت سر خودش میبنده و میگه: این چه وضعشه؟با تعجب میگم: چی میگی؟سروش: چرا باز گریه کردی؟سرم رو پایین میندازمو با انگشتام بازی میکنمسروش: مگه بهت نگفتم هر مشکلی داشتی بهم بگو...عصبی میگه: وقتی دارم باهات حرف میزنم منو نگاه کنآروم سرم رو بالا میارمو مستقیم نگاش میکنمسروش: آخه من با تو چیکار کنم ترنم؟... چرا این همه گریه میکنی؟چنگی به موهاش میزنه و با ناراحتی میگه: روز به روز داری ضعیف تر میشی... دوست ندارم آب شدنت رو ببینمآروم گونه ام رو نوازش میکنه و آهی میکشه مهربون ادامه میده: با خودت این کار رو نکن ترنم... من تحمل از دست دادن دوبارت رو ندارمدلم براش میسوزه.. دستش رو تو دستام میگیرمو میگم: من خوبم سروش.. باور کن چیزی نشده.. من فقط یه خورده دلم گرفته بود
سروش: هر وقت دلت گرفت با من حرف بزن.. من رو شریک غصه هات کن ولی اینجوری با روح و روان خودت بازی نکن... باشه؟لبخندی میزنم سری تکون میدم-حالا به خاطر چی برگشتی؟آروم میزنه رو پیشونیشو میگه: با این کارات هوش و حواس واسه ی آدم نمیذاریفقط نگاش میکنم و چیزی نمیگملبخندی میزنه و میگه: اومدم بگم یه اتاق دیگه هم گرفتممتعجب نگاش میکنمسروش: من هم همینجا میمونم تا احساس تنهایی نکنی... اصلا نترس و شب رو با خیال راحت بخواب.. هر وقت هم کار داشتی باهام تماس بگیر.. حرص اون پسره رو هم نخور براش زنگ زدمباورم نمیشه.. از شدت خوشحالی دوست دارم بپرم بغلش کنم اما جلوی خودم رو میگیرم با همه ی اینا مطمئنم که برق چشمام رو نمیتونم مخفی کنمسروش که انگار متوجه ی تغییر حالتم شده میخنده و بینیم رو بین انگشتاش محکم فشار میده-آخبه عقب هلش میدم و میگم: چیکار داری میکنی؟همونجور که من دماغم رو میمالم اون میخنده و میگه: قیافتو اینجوری نکن بغلت میکنم میبرم اتاق خودماچپ چپ نگاش میکنم که با خنده ادامه میده: اصلا چرا ببرم اتاق خودم.. اتاق تو هم که تختش دو نفره هستخندم میگیرهسروش: آفرین کوچولوی من
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#130
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۲ صبح
همیشه اینجوری بخند.. دیگه غمتو نبینمابیشتر میخندم که دیگه طاقت نمیاره و محکم بغلم میکنهسروش: وای ترنم.. وقتی اینجوری نگام میکنی و مهربون میخندی طاقتم رو از دست میدمچیزی نمیگم... با این حرفش یه جورایی دلم بیشتر میگیرهسروش: دوستت دارم کوچولوی منتو دلم میگم: من هم همین طور تنها امید زندگیممن رو از آغوشش بیرون میاره و با لبخند سر تا پای من رو برانداز میکنییهو میگه: وایبا ترس میگم: چی شد؟ولم میکنه به لباسای تنم اشاره میکنهسروش: اصلا یادم رفته بود.. امشب میخوای چی بپوشی؟... تو که لباس خواب نداری؟-ترسیدم.. فکر کردم چی شده؟... خب با همین لباسام میخوابم دیگه سروش همونجور که به شلوار جینم زل زده میگه: چقدر هم که تو با جین خوابت میبرههنوز هم تک تک عادتامو یادته.. آخ سروش ایکاش میدونستی با این کارات تا چه حد تصمیم گیری رو برام سخت میکنی؟... اصلا چه جوری از سر خودم بازت کنمبا لبخند زورکی میگم: نگران نباش.. شلوارمو در میارمسروش: آره که تا صبح با اون وضع پتو انداختنت و اون پاهای لخت یه سرمای درست و حسابی بخوری دلم از این همه محبت زیر و رو میشه... ایکاش زودتر بره.. هر لحظه که میگذره بی تاب تر میشم... حتی اگه بخوام به گذشته ها هم نگاه کنم میبینم همیشه نگرانم بود... یاد اون روزی میفتم که از بابام کتک خورده بودم اون روز هم تا سروش منو دید نگرانی تو چشماش نشست... حتی از طاهر هم بامحبت تره... من جلوی طاهر کتک خوردم ولی اون کاری نکرد اما سروش اون توی اون روزا هم حتی تحمل این رو نداشت که من کتک بخورمسروش: فهمیدم-چی؟سروش: حواست کجاست بچه؟.. میگم فهمیدم.. تو ماشین چند دست پیراهن دارم.. آخرین بار که دادم اتوشویی یادم رفت خونه بذارم.. الان میرم برات میارم.. حداقل بلندتره -نمیخواد سروش.. با همین مانتوم میخوابمسروش: نه دکمه هاش اذیتت میکنه... زود میاملبخندی میزنم و دیگه اعتراضی نمیکنمرو تخت میشینم و منتظرش میشم.. حدودای ده دقیقه بعد بالاخره پیداش میشهسروش: چرا در رو نبستی؟-گفتم الان میای دیگه لازم نیست ببندمسروش: بیخود.. از این به بعد همین که پامو از اتاق بیرون گذاشتم در رو ببند و از پشت قفل کن-مگه باز میخوای بیای؟میخنده و میگه: ای بچه پررو.. عوض تشکر داری بیرونم میکنی؟-از دست توپیرهنو به سمتم میگیره و میگه: به جای لباس خواب بپوش.. حداقل یه خورده برات بلنده کمتر احساس سرما میکنی؟همین که پیراهنو از سروش میگیرم چشمم به مارکش میفته چشمام گرد میشه-سروش دیوونه شدی این پیراهن مارکدار با اون قیمت نجومیش رو میدی من تا به عنوان لباس خواب استفاده کنم.. تا صبح که دیگه این لباس از ریخت میفتهمیخنده و با مهربونی میگه: فدای سرت.. پیراهن مارکدار میخوام چیکار؟... وقتی تو قراره با این لباسا عذاب بکشی-آخهاخمی میکنه و میگه: اصلا اگه فردا صبح این پیراهن پر از چروک نباشه من میدونم و تو.. اینطور نباشه من برم بیرون تو هم پیراهنو بذاری یه گوشه و ازش استفاده نکنیانمیدونم در جواب محبتهای سروش چی بگم... فقط زیر لب میگم: ممنونم سروشسروش: خواهش کوچولوپشتش رو به من میکنه و میگه: خوب بخوابی-سروش به سمتم برمیگرده-فقط یه چیزی؟سروش: چی؟-خودت چیکار میکنی؟مهربون نگام میکنه و میگه: نگرانه من نباش عزیزم.. من راحتم... کارم هم داشتی که میدونی چیکار باید کنی؟-اوهومسروش: آفرین.. یادت نره در رو از پشت قفل کنی-باشهسروش: خداحافظبدون اینکه منتظر جوابم باشه میره بیرون و در رو پشت سرش میبندهزمزمه وار میگم: حق نگهدارت باشه آقاییبعد از اینکه در رو قفل کردم به پیراهنش نگاه میکنم... آروم پیراهن رو به بینیم نزدیک میکنم.. بوی تلخ ادکلن مردونش تو بینیم میپیچهزمزمه میکنم: مگه نداده اتوشویی پس چرا هنوز بوی ادکلنش رو میدهشونه ای بالا میندازمو میگم: بیخیال ترنملباسام رو در میارم و پیراهنش رو تنم میکنه.. یه حس خیلی خوبی دارمآروم میرم زیر پتویی که روی تخته میخزمو میخندم... همونجور که نگاهم به سقف با لبخند به سروش فکر میکنمزمزمه وار میگم: ایکاش تو تمام این سالها کنارم بودی سروشچه شبا که از درد کتکای بابام نمیتونستم بخوابم وی الان سروش حتی نگران لباس خوابه من هم هست.. نمیدونه که الان با شوار جین که هیچی رو یه تیکه سنگ هم میتونم بخوابم... صد در صد اگه سروش بود هیچوقت نمیذاشت که کتک بخورم-خیلی دوستت دارم سروش.. خیلی... چشمام رو میبندم و با یاد سروش کم کم به خواب میرم
نرسیده به کوچه از ماشین پیاده میشم و ماشین رو میفرستم... به سمت خونه ی مهران حرکت میکنم و با خودم فکر میکنم چه جوری مسئله ی رفتنم رو مطرح کنم که مهران ناراحت نشه... همینکه به سر کوچه میرسم سرجام خشکم میزنهزیر لب زمزمه میکنم: ماشین سروش اینجا چیکار میکنه؟... نکنه..با ترس جیغ خفیفی میکشم و قدمهام رو تندتر مینم-حتما اومده به خاطر اون حرفا حساب مهران رو برسهبا نگرانی خودم رو به در میرسونم و بامیخوام با کلیدی که مهران بهم داده در رو باز کنم که متوجه میشم در بازه... میخوام در رو کامل باز کنم و برم داخل که میبینم سروش و مهران دارن باهم حرف میزنند و دعوایی در کار نیست.. نفسی از سر آسودگی میکشم و به سمت خونه ی ماندانا میرم تا بعد از رفتن سروش با مهران حرف بزنم... زنگ خونه شون رو میزنم و منتظر میشم.. این روزا حال مانی خیلی بهتر شده و خدا رو شکر میتونه یه خورده تحرک کنهماندانا: ترنم تویی؟.. بیا بالادر با صدایی تیکی باز میشه-باشه عزیزم... الان میامماندانا: منتظرتممیخوام به داخل خونه برم که با صدای داد سروش سرجام متوقف میشم... با نگرانی به در خونه ی مهران نگاه میکنم و دوباره برمیگردم.. نمیدونم چیکار کنمصدای سروش رو میشنوم که میگه: دِ نشد دِ لعنتی.. از یه طرف برای من درباره ی حال و روز خراب ترنم سخنرانی میکنی از طرف دیگه میای از ترنم خواستگاری میکنهاز لای در سروش رو میبینم که به یقه ی مهران چنگ زده و اون رو به دیوار چسبوندهمهران با عصبانیت خودش رو از دست سروش خلاص میکنه و میگه: من هر چی بهت گفتم حقیقت بودهسروش: بنده رو خر فرض کردی.. اگه ترنم مشکلی داشت که تو بهش پیشنهاد ازدواج نمیدادی... اینو تو گوشت فرو ن مهران اون سی که تو قلب ترنم جا داره منم... سعی نکن موش بدونی... کسی که در آخر شکست میخوره من نیستم.. خودت هم خوب میدونی که چی دارم میگممهران: ببین سروش داری زیادی تند میری.. من حرفام رو به ترنم زدم... یه بار هم واسه ی تو میگم... من تا آخرین لحظه از ترنم حمایت میکنم......سروش مشتی به صورت مهران میزنه و میگه: تو غلط میکنی... ترنم به حمایت تو احتیاجی ندارهدو دلم نمیدونم برم داخل یا نه.. میترسم با رفتنم اوضاع بدتر بشهسروش: تنها کسی که از ترنم حمایت میکنه منم... به هیچ مردی اجازه نمیدم به عشق من به چشم بد نگاه کنهسروش دستش رو بالا میبره تا دومین مشت رو بزنه که مهران دست مشت شدش رو میگیره و میگه: چته؟.. چرا افسار پاره کردی؟... من کی گفتم به ترنم به چشم بد نگاه میکنم.. من میگم اگه ترنم تو رو قبول نکرد من پیش قدم میشمسروش با حرص مهران رو به عقب هل میده و میگه: تو – میخوری... من هیچوقت بهت اجازه نمیدم به ترنمم نزدیک بشیمهران دستش رو روی شونه سروش میذاره بعد از کمی مکث لحنش رو آرومتر میکنه و میگه: سروش باور کن........سروش خودش رو عقب میکشه و میگه: به من دست نزن لعنتی... چرا نمیفهمی ترنم منو دوست داره... پات رو از زندگیه من و ترنم بکش بیرونمهران غمگین میگه: سروش من تو زندگیتون نیستم... من بیرون گودم... من میگم اگه ترنم تو رو هیچوقت قبول نکرد...........سروش با عصبانیت میگه: هیچوقت این اتفاق نمیفتهصدای نفسهای پرحرصش رو از همینجا هم میشنومسروش: مهران همین امروز تکلیفم رو باهات روشن میکنم بهم بگو چی از ترنم میدونی؟مهران: چی داری میگی؟سروش: خودت رو به اون راه نزنمهران: من واقعا منظورت رو نمیفهممصدای پرتمسخر سروش تو گوشم میشینه و ضربان قلبم بالاتر میرهسروش: آقا مبادیه ادب دارم بهت میگم چی از ترنم میدونی که مدام بهم اخطار میدی؟مهران: من کی بهت اخطار دادم. فقط میگم اینقدر آزارش نده... یه خورده باهاش مراعات کن... مطمئن باش یه روزی بهت همه چیز رو میگهسروش با داد میگه: من اون همه چیز رو الان میخوام بدونم... زندگیم رو هواست.. میفهمی؟... هر لحظه ممکنه ترنم رو از دست بدم... دارم آب شدنش رو میبینم.. قبولم میکنه.. اعتراف میکنه دوست داره.. آغوشمم پذیراست اما آخرین لحظه پا پس میکشه.. من دلیل این پا پس کشیدنه رو میخوامبا بغض زمزمه میکنم: نه مهران.. نگو.. خواهش میکنمسکوت مهران دلهره ی من رو بیشتر و سروش رو جری تر میکنهسروش با عصبانیت مهران رو تکون میده و میگه: همه ی حرفات دروغ بود آره.. میخوای یه کاری کنی که ترنم رو از من دور کنی
مهران غمگین تر از همیشه میگه: نه سروش
سروش چنگی به موهاش میزنه و با داد میگه: حتما این پا پس کشیدنای ترنم هم تقصیر توهه... آره... حتما همین طوره وگرنه ترنم تو وضعیت بدتر از ایناش هم از من دست نکشیددلم برای مهران میسوزهبا ناله میگه: چی تو گوشش خوندی عوضی؟... چی تو گوشش خوندی که با اون همه عشقی که تو چشماشه از من دوری میکنهاشکام سرازیر میشه... دلم میسوزه... واسه ی مظلومیت مهران.. برای بدبختیه من... برای دل عاشق سروش... دلم برای این همه قربانی میسوزه... دلم نمیخواد سروش از خیلی چیزا محروم کنم ولی بعضی وقتا میمونم که کارم درسته یا نهمهران: سروش من همیشه میخواستم کمکتون کنمسروش با صدای بلند میخنده و میگه: تو؟... کمک؟... اگه فکر کردی مثله ترنم ساده ام و میتونی سرمو شیره بمالی کور خوندیمهران آهی میکشه و چیزی نمیگهسروش چشماش رو میبنده و چند تا نفس عمیق میکشه.. معلومه داره سعی میکنه خودش رو آروم کنه.. بعد از چند دقیقه میگه: هدفت واقعا کمکه؟مهران پوزخندی میزنه مهران: مگه لگم آره باور میکنی؟سروش: نه ولی اگه دلیل رفتارای ترنم رو بهم بگی باور میکنم و این رو هم بدون که اگه باز بخوای من رو علاف خودت کنی ترنم رو مجبور میکنم که با ماندانا قطع رابطه کنه... درسته زنم نیست ولی خودت که دیدی دیشب نخواستم برگرده و اون هم نتونست بیادمهران: من بهش قول دادم سروشسروش: به این فکر کن که اگه به من نگی ممکنه آینده ترنم تباه بشهایکاش به مهران چیزی نمیگفتم... از شدت دلهره پاهام رو به شدت تکون میدممهران هیچی نمیگه معلومه مرددهسروش که مهران رو مردد میبینه با لحنی که سعی میکنه آروم باشه میگه: مهران مطمئن باش ترنم به غیر از من با هیچکس ازدواج نمیکنه حتی اگه با کس دیگه هم ازدواج کنه هیچوقت طعم خوشبختی رو نمیچشه چون قلبش رو خیلی وقت پیش به من باخته... اگه واقعا موضوعی هست بهم بگو... این فرصت رو از من و ترنم نگیر... ترنم توی این وضعیت ممکنه با یه اشتباه کوچیک هم خودش رو هم من رو داغون تر از قبل کنه.. من به جهنم.. به ترنم فکر کنمیخوام در رو باز کنم و برم داخل که صدای مهران باعث سقوطم میشهمهران: ترنم ممکنه هیچوقت نتونه مادر بشهسکوتی که بین سروش و مهران به وجود میاد غمگین تر از قبلم میکنههمونجور که روی زمین پخش شدم سعی میکنم بلند شم ولی موفق نمیشم.. خودم رو بدون کوچیکترین سر و صدایی به سمت دیوار میکشونم و سرم رو روی پاهام میذارم... فقط شانس آوردم اوله صبحه و کسی توی کوچه نیستسروش حیرت زده میگه: تو چی گفتی؟مهران: میدونم سخته... شاید با ترنم بودن واست به قیمت بچه دار نشدنت تموم شه واسه همینه که ترنم داره ازت میگذرهاز لای در نگاه ناباور سروش رو میبینمغمگین میگه: چه بلایی سر ترنمم اومده؟مهران: بچه.......سروش با داد میگه: بچه میخوام چیکار؟.. بهم بگو مگه چه اتفاقی افتاده که ترنم تا این حد آسیب دیدهباورم نمیشه که اینجا هم من براش در الویت هستم.. اشکام از روی چونم سر میخورن و به روی دستام میریزنمهران سری تکون میده و میگه: مثله اینکه یه روز پیمان و نریمان برای کارای ماموریت ترنم رو تنها میذارن و منصور هم گیرش میارهسروش با ترس میناله: خب؟مهران: هیچی دیگه.. به قصد کشت زیر مشت و لگدش میگیره و تا حد مرگ شکنجه اش میکنه.. همین که زنده موند خیلی شانس آوردسروش با بغض میگه: پس چرا چیزی بهم نگفت؟... من که گفتم همه جوره پشتشممهران: نمیخواست پاسوزش بشیسروش پوزخندی میزنه و میگه: پاسوز؟سروش رو میبینم که بی توجه به مهران به سمت در میاد و همونجور میگه: پس تمام این مدت فقط و فقط به خاطر بچه ردم میکردخشم رو تو تک تک حرکاتش میبینم... حتی اونقدر جون ندارم که از روی زمین بلند شمدر با خشونت زیادی باز میشه و سروش از خونه خارج میشه.. میخواد به سمت ماشین بره که من رو میبینهاز بین دندونای کلید شده میگه: تو.. اینجا؟نیم خیز میشه و به بازوهام چنگ میزنه... مهران رو میبینم که با تعجب به سمت در میادمتعجب میگه: ترنم تو اینج........................سروش خشن بلندم میکنه فریاد میزنه: این پسره چی میگه ترنم؟با ترس نگاش میکنمسروش: تمام این مدت به خاطر بچه من و خودت رو عذاب میدادی؟حرفای مهران تو داد و فریادای سروش گم میشنبه شدت تکونم میده و میگه: آره؟مهران: سروش؟!... آروم باش.. بیا داخل با ترنم حرف بزنسروش خشن تر از قبل میگه: با توام ترنم؟... بگو که این پسره داره دروغ میگه.. بگو که به خاطر بچه من رو از خودت نروندی؟.. بگو که بخاطر بچه داغونم نکردی؟هیچ جوابی واسه ی حرفاش ندارم... هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر نسبت به این مسئله بی اهمیت باشه.. فکر میکردم عاشق بچه هاستسروش با ناله میگه: دِ یه چیزی بگو دختر.. یه حرفی بزن.. دلم داره آتیش میگیره.. حرفای این پسره رو انکار کن... بهم بگو که اینقدر به عشقم بی اعتماد نشدی که به خاطر یه بچه قیدم رو بزنیحس میکنم همه ی بدنم یخ بسته... فشار دستاش رو روی بازوهام بیشتر میکنهبا صدایی که به شدت گرفته میگم: سروش من نمیخواستم یه سدی باشم در مقابل آرزوهاتسروش: ولی بودی.. آره ترنم تو یه سد بودی... تنها آرزوی من رسیدن به تو بود و هست اما تو یه سدی در برابر تنها آرزوی زندگیم-ولی آخه بچه........فشار دستاش کم میشه و با ناباوری میگه: ترنم تو واقعا توی این مدت من رو به خاطر بچه پس زدی؟
ولم میکنه و عصبی میخندهسروش: اون هم بخاطر بچه ای که اگه با تو نداشته باشم با هیچ زن دیگه ای ندارم.. اصلا مگه من چه گلی به سر پدر و مادرم زدم که بچه های من بخوان برای من کاری کنندبا خودش میگه: سروش آروم باش... آروم باش پسر.. ترنم داره باهات شوخی میکنهزیر لب میگم: سروشاما اون همونطور ادامه میده: اون محاله به خاطر بچه تو رو پس بزنه و این بلاها رو سرت بیاره... تنم میدونه که بدون اون نمیتونی زندگی کنی... اون میدونه ه بچه برات مهم نیستبا داد میگه: اون میدونه که همه زندگیه تو توی لبخندای اون خلاصه میشهاشکام رو با پشت دستم پاک میکنم و میگم: من.......وسط حرفم میپره و میگه: تلافیه همه ی زجرایی که تو این چهار سال بهت دادمو میخوای اینجوری در بیاری؟... آره ترنم؟سرمو به نشونه ی نه تکون میدمبغض نشسته در گلوش باعث لرزش صداش میشه و دل من رو هم به لرزه در میارهسروش:ترنم امروز میخوام همه ی حقای دنیا رو به تو میدم...اگه من رو نمیخوای...اگه نمبتونی من رو ببخشی... اگه تحمل کردنم برات سخته... اگه برات تبدیل شدم به بدترین کابوس زندگیت... اگه دنبال یه زندگیه جدید با یه آدمه جدیدیاشک تو چشماش جمع میشهسروش: باشه من میرماشک از چشماش جاری میشهسروش:اگه تو اینجوری خوشحال میشی واسه ی همیشه میرم... نه تنها از این شهر حتی اگه شده باشه واسه خوشحالیه تو از این کشور هم میرم اما ترنم تو رو خدا بچه رو بهانه نکن که ازت دل بکنم چون کار تو فداکاری در حق من نیست بلکه ظلمه.. میفهمی ترنم؟... ظلمه که عاشقم باشی و به خاطر خودم از منی که دارم برات میمیرم بگذریحس بدی همه ی وجودم رو گرفته.. یعنی تمام این مدت اشتباه میکردمدهنم رو باز میکنم تا چیزی بگم اما ذهنم خالی از هر حرفیهسروش به تلخی ادامه میده: میرم که غمت رو نبینم... عذابت رو نبینم.. اشکهای هر روزت رو نبینم ولی حق نداری اسم این کارو بذاری عشق... چون این کارت عشق نیست.. جنایته... جنایت در حق تویی که میگی عاشقم هستی و منی که واقعا عاشقت هستممهران: سروش سروش خشن به سمت مهران برمیگرده و میگه: هیچی نگو مهران-سروش من دلم میخواد تو هم مثله همه ی مردا بچه ی خودت رو تو آغوشت بگیریاشکاش رو پاک میکنه و عصبی میشهبا داد میگه: تو حق نداری به جای من تصمیم بگیری؟.. میفهمی....همونجور که نفس نفس میزنه عصبی میگه:هه.. به خاطر بچه....سروش: خانوم مهرپرور برای نبخشیدن من هزار و یک دلیل وجود داره... بچه بهانه ی خوبی نیست-چی داری میگی سروش؟غمگین میگه: از بس مهربونی نمیتونی بگی من رو نبخشیدی.. نه؟از شدت گریه به هق هق افتادمسروش: از من بدت اومده واسه همین بچه رو بهانه کردی... نه؟سرش رو به نشونه ی تائید حرف خودش تکون میده و میگه: حق داری... چرا باید هنوز هم قبولم داشته باشی.. چرا باید بهم اعتماد کنی... منی رو که در بدترین شرایط تنها گذاشتمچشمام به شدت میسوزندسروش: منی رو که به صمیمی ترین دوستم 4 سال پیش بهت نزدیک کردم تا انتقام گناه نکردت رو ازت بگیرهشوکه میگم: دوستت؟رنگش میپرهمتعجب نگاش میکنم ولی یهو با لحنی خشن میگه: آره دوستم...اشکان، همکارت دوست صمیمیه من بودبه سختی نفس میکشم میکشمتلخ میخنده و غمگین ادامه میده:ممیخواستم کاری کنه تا عاشقش بشی بعد ولت کنهحس میکنم اکسیژنی تو اطرافم نیست... نفسم اصلا بالا نمیادسروش: مثل کاری که که فکر میکردم با من کردی اما مثله همیشه وسطش کم آوردم و نتونستمتحمل این حرفا رو ندارممیناله: آره ترنم نتونستم... هر جور با خودم کلنجار رفتم نشد... ترسیدم واقعا عاشقش بشی... اگه عاشقش میشدی من میمردمدوباره اشک تو چشماش جمع میشه اما با همه ی توانش از ریزش دوباره ی اشکاش جلوگیری میکنهبا چشمایی بی روح و لحنی تلخ ادامه میده: هر چند این در برابر بلاهایی که سرت آوردم هیچی نیست.. تو بیشتر از اینا دلیل واسه متنفر شدن از من داریدلم میخواد انکار کنم و بهش بگم این طور نیست.. که ازش متنفر نیستم.. که دوستش دارم ولی نمیدونم چرا حتی نمیتونم به خوبی نفس بکشمپشتش رو به میکنه و با بی رحمی میگه: میرم ترنم... واسه ی همیشه... از تو گله ای ندارم هر وقت هر کمکی خواستی میتونی روی من حساب کنی... مطمئن باش ازت دریغ نمیکنم.چشمم به ماندانا میفته که صورتش از اشکاش خیسهسروش: خوشبخت بشی عشقملحظه به لحظه ازم دورتر میشه... دستام رو میارم بالا ولی اون نمیبینه... سرم رو به دیوار تکیه میدم.. خبری از مهران نیست نمیدونم از کی رفته اما ماندانا رو میبینم که به سمت من میادماندانا: ترنم.. عزیزمبه ماندانا نگاه میکنم ولی هیچ حرفی به زبونم نمیادصدای روشن شدن ماشینش رو میشنومباورم نمیشه اون چشمای بی روح.. اونکلام بی رحم.. اون حرفای تلخ نمیتونه واسه سروش منباشهماشین سروش میپیچه و به سرعت از کوچه خارج میشه و من فقط به مسیر رفتنش نگاه میکنممهران رو کنارم میبینم که لیوان آب رو به زور به دهنم نزدیک میکنهماندانا: مهران چرا ترنم هیچی نمیگه؟مهران: شوکه شدهبعد خطاب به من ادامه میده: بخور ترنم... یه خورده اب بخوربه زور چند جرعه آب میخورم ولی همه ی حواسم پیش حرفای سروشهبالاخره سکوتم میشکنه و با صدای بلند شروع یکنم به گریه... خ=گریه این بارم خیلی دردناک تر از دفعه های قبلهباورم نمیشه که رفت.. اون هم واسههمیشه- مانی سروشم رفت.. واسه ی همیشه تنهامگذاشتماندانا آروم من رو تو بغلش میگیره و زمزمهمیکنه:همه چیز درست میشهعزیزممهران مهربون نگام میکنه و میگه: اون دوستت داره ترنم... نگران هیچ چیز نباش-اما..........ماندانا آروم کمرم رو نوازش میکنه و میگه: هیس.. آروم باش عزیزم... حق با مهرانه.. سروش هنوز هم دوستت داره
&&سروش&&همونجور که بدون مقصد معینی داره میرونه با عصبانیت زیر لب میگه: خراب کردم... دوباره گند زدم به همه چیز...کنار خیابون پارک میکنه و مشتی به فرمون میزنهبا ناراحتی میگه:بالاخره که باید موضوع اشکان رو میگفتمسرش رو روی فرمون میذاره و خودش جواب خودش رو میده: ولی نه الان.. نه تو این موقعیت... با کلافگی سرش رو از روی فرمون برمیداره به خیابون نگاه میکنه-نکنه واقعا از دستش بدم؟...-اصلا الان باید چه غلطی کنم؟... اگه تا الان امیدی داشتم که قبولم کنه بعد از زدن اون حرفا همون یه ذره امید رو هم ندارمغمگین ادامه میده: حتی حرفامو انکار نکرد... نکنه واقعا از من بدش میادبا صدای زنگ گوشیش به خودش میاد با بی حوصلگی نگاه به شماره میندازه.. اشکانهمیخواد رد تماس بزنه که از روی بیحواسی دستش میخوره و تماس برقرار میشهچیزی نمیگهاشکان:الو... سروش... الو... کجایی پسر؟به ناچار با صدایی که به زور درمیاد میگه: سلاماشکان چند لحظه مکث میکنه و میگه: سروش چیزی شده؟پوزخندی میزنه : آره.. بدبخت شدم.. وضعم از قبل هم داغون ترهاشکان نگران ادامه میده: چی میگی سروش؟... نکنه اتفاقی برای ترنم افتاده؟بی توجه به حرف اشکان میگه: میدونی چرا ترنم منو پس میزد؟اشکان یهو ساکت میشه و بعد از چند ثانیه میگه: بالاخره فهمیدی؟... چرا؟- آره.. فهمیدم... بخاطر یه دلیل مسخره....میگه به خاطر بچه ولی من میدونم اینا بهانه ست اون دیگه منو نمیخواد اشکاناشکان: چی میگی سروش؟-مهران میگه ترنم ممکنه هیچوقت
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 11 12 13 14 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 2 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.