مشاوره خانواده رایگان
  • شبکه اجتماعی ویترین
  • مشاوره خانواده
  • معجون عشق
  • جایزه بگیرید
    • ورود
    • ثبت‌نام
    ورود
    نام کاربری:
    گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
     
    یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
  • ورود
  • ثبت‌نام
ورود
نام کاربری:
گذرواژه‌: گذرواژه‌تان را فراموش کرده‌اید؟
 
یا توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی وارد شود
توسط حساب کاربریتان در شبکه های اجتماعی متصل شوید

مشاوره خانواده رایگان › حیات طیبه › هنر › کتاب | رمان | ادبیات v
« قبلی 1 2 3 4 5 6 … 30 بعدی »
› رمان سفر به دیار عشق

آخرین مطالب ارسالی
آمار انجمن
آخرين ارسال ها
موضوع نويسنده آخرين ارسال کننده انجمن
  [تولید انجمن] امام جمعه و ستاد برگزاری نماز ج... ADMIN ADMIN در شهر
  [تولید انجمن] میدان میوه و تره‌بار؛ یک مطالبه... ADMIN ADMIN در شهر
  دعا برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) هادی ADMIN مهدویت و آخرالزمان
  صبح غریب | دل نوشته هایم ADMIN ADMIN مجازیست
  ستاد سایبری آیت الله رئیسی ADMIN ADMIN گفتگوی ایرانیان
  راه کارهای مطرح شدن نام جوین در ایران ADMIN ADMIN معرفی شهرستان جوین
  همراه این چنينی هست؟ ? حفصه ADMIN بانوی ایرانی
برترین امتیاز گیرندگان
912
226
195
189
175
163
128
126
برترين ارسال کنندگان
ADMIN 9484
رمان 1571
kabootar 1216
مشاورانه 751
~~sara~~ 563
narges 414
sarah 274
ngeekgirl 260
جديدترين کاربران
MosheSoria امروز
KeenanMist امروز
LouellaShe امروز
DrewFarr35 ۶-۳
ClemmieHol ۶-۳
MichelYpz5 ۶-۳
Milan84510 ۶-۲
EuniceNevi ۶-۲

افشای تله جمعیت! | شبکه‌های اجتماعی عصر جوین | طراحی و دوخت لباس | دانلود اپلیکیشن کارتابل
Your browser does not support the audio element.

صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 11 12 13 14 15 بعدی »
پرش به صفحه 
امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان سفر به دیار عشق

رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#131
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۲ صبح
بچه دار نشهاشکان: وای-دیگه نمیدونم باید چیکار کنم حس میکنم منو نمیخواد... فکر میکنم دارم خودمو به زور بهش تحمیل میکنماشکان: نگو دوباره گند زدی به همه چیز-چرا.. دقیقا همین کار رو کردماشکان: سروش-امروز حتی حرفام رو انکار هم نکرد؟اشکان: کدوم حرفا؟.. چی میگی سروش؟با کلافگی شروع به تعریف کل ماجرا مینههیچ صدایی از اشکان در نمیاد-گفتم حالا که این همه باعث عذابتم واسه ی همیشه از زندگیت میرم بیرونصدای داد اشکان رو میشنوم: تو چه گهی خوردی سروش... هیچ حالیته چیکار کردی؟... تو که بدون اون نمیتونی زندگی کنی چرا بلوف زدی؟- نمیخواستم اینجوری بشه اشکان: مدام همینو میگی.. اشتباه پشت اشتباه... تو که تازه تونسته بودی اونو به خودت نزدیک کنی خب الان هم با ملایمت باهاش رفتار میکردی تا موضوع حل بشه-اون لحظه ای که ترنم رو دیدم خون جلوی چشمام رو گرفته بود.. هر چند شاید اینجوری بهتر باشهاشکان: هیچ معلومه چی داری میگی؟-خسته ام اشکان... بیشتر از همیشه... کم کم دارم به این نتیجه میرسم که نکنه واقعا باعث عذابش خستماشکان: دیوونه شدی؟... اون فقط نمیخواست تو رو از نعمتی مثل پدر شدن محروم کنه -اون حق نداشت به جای من تصمیم بگیرهاشکان: اون وضعیتش خوب نیست سروش.. باید درکش کنیچنگی به موهاش میزنه و میگه: میدونم.. میدونم ولی اون لحظه اونقدر عصبی بودم هیچی حالیم نبود... تو این مدت به همه چیز فکر میکردم به جز بچه... اصلا احتمالش هم نمیدادم ترنم بخواد بخاطر این موضوع بی ارزش عذابم بدهبا پوزخند ادامه میده: بچهاشکان: تو واقعا بچه برات بی ارزشه؟-وقتی ترنم قرار نیست مادر بچم باشه کس دیگه ای هم مادر بچم نمیشه اشکان... من اگه بچه ای رو هم دوست داشته باشم اون بچه ی ترنمهاشکان: آخه وقتی این همه دوستش داری پس چرا نمیتونی خودت رو کنترل کنی.. مگه اون روانشناسه بهت نگفت به اعصابت مسلط باشی-چرااشکان: پس معنیه این رفتارا چیه؟-نشد دیگه.. میگی چیکار کنم؟... همه از من انتظار دارن خودمو کنترل کنم.. قبول کن اگه عذابای من بیشتر از ترنم نبوده کمتر از اون نبوده... دیگه هیچی دست خودم نیست.. بعضی وقتا میگم دوستم داره بعضی وقتا میگم از من متنفر شده.. بعضی وقتا میگم مزاحم زندگیشم... بعضی وقتا میگم شاید هنوز امیدی باشه.. بعضی وقتا میگم حق داره دیگه منو نخواداشکان: سروش-آخ.. اشکان دارم دیوونه میشم.. صد در صد همین روانشناس ترنم نبود تا الان هزار بار دیوونه شده بودم.. بعضی وقتا که میرم باهاش حرف میزنم سبک میشماشکان: سروش همه چیز درست میشه.. مطمئن باش.. خودت هم میدونی که ترنم دوستت داره-امروز تا آخرین لحظه هم منتظر بودم صدام کنه و بگه سروش نرو.. هر قدم که به ماشین نزدیک تر میشدم و از ترنم دورتر قدمهام رو وتاه تر میکردم تا شاید فرجی بشهاشکان: اون هم لابد تو شوک بود-اشکان نکنه واقعا از دستش بدم؟... با اون حرفایی که زدماشکان: نترس.. ترنم اول و آخر ماله خودتهآهی میکشه و میگه: خدا کنهاشکان: فردا یه زنگ بهش بزن تا با هم حرف بزنید-نه اشکاناشکان: یعنی چی؟-میخوام یه مدت دور و ورش نپلکم تا بتونه راحت تصمیم بگیره... من به این نتیجه رسیدم که خیلی خودخواهانه دارم عمل میکنمآرومتر از قبل ادامه میده: شاید واقعا دارم عذابش میدماشکان: این حرفا چیه میزنی؟-اشکان من باید برم... کار نداری؟اشکان: سر............بدون اینکه توجه ای به حرف اشکان داشته باشه تماس رو قطع میکنه و گوشی رو خاموش میکنهیاد حرف دکتر میفته که بهش گفته بود میدونم اومدی پیش من که سبک بشی ولی این رو برادرانه بهت میگم خودت رو به ترنم ثابت کن.. نشون بده که در هر شرایطی ازش حمایت میکنی ولی هیچوقت به زور متوسل نشواین حرفو از خیلیا شنیده بود از پدرش.. از سیاوش حتی از سها و اشکان اما باز نمیتونست جلوی خودش رو بگیرهچشماش رو میبنده و میگه: این دفعه به هر قیمتی شده مقاومت میکنم... ترنم باید خودش انتخاب کنه... نباید اجباری در کار باشهیکی ته دلش میگه: نکنه از دستش بدیو این ناامیدتر از قبلش میکنه
&&ترنم&&ماندانا: ترنم اگه همینطور به گریه کردن ادامه بدی که هیچی ازت نمیمونهاز جام بند میشم و میگم: باید برم بهش بگم که دوستش دارممهران: بشین بچه... برای هزارمین بار الان سروش عصبیه... بذار واسه ی فردا صبحماندانا دستمو میکشه و مجبورم میکنه دوباره بشینم-نکنه دیر بشه... گفت واسه همیشه میرهماندانا آهی میکشه و میگه: هر چند ازش متنفرم و دوست نداشتم دوباره پا به زندگیت بذاره اما حرفای امروزش باعث شد به این فکر کنم که اون عذاب کشیده... نگران نباش معلومه که برمیگرده-اگه برنگشت؟مهران: یعنی سر عقل اومدهماندانا با اخم میگه: مهرانمهران: ای بابا تو که نمیذاری من حرف بزنم.. منظورم اینه سر عقل اومده و میخواد اجازه بده ترنم خودش تصمیم بگیرهماندانا: مگه تا الان غیر از این بود؟مهران: خب.....وسط حرف مهران میپرم و میگم: مهران مطمئنی هنوز دوستم دارهمهران میخنده و میگه: جک تعریف میکنی؟.. سروش هیچوقت نمیتونه ازت متنفر بشه-نکنه باز من رو از خودش برونهماندانا: غلط میکنهته دلم خالی میشه یعنی ممکنهمهران: مانداناماندانا نگاهی به من میندازه که رنگم مثل گچ شده با نگرانی میگه: چت شد ترنم؟-یعنی واقعا ممکنه قبولم نکنه؟ماندانا تازه متوجه ی حرفش میشه و میگه: نه عزیزم.. این حرفا چیه؟.. من خودم با چشمای خودم عشقش رو دیدم پس ترس به دلت راه نده.. من از دستش عصبیم یه چیزی واسه خودم میگم-واقعا؟ماندانا: آره گلم... روزی که برای آخرین بار دیدمش کنار سنگ قبری که اسم تو حک شده بود نشسته بود و داشت با سوز و گداز با تو حرف میزد قبل از اثبات بیگناهیه تو هم همین جا اومد و کلی در مورد گذشته ی تو پرس و جو کرد ولی از اونجایی که من فکر میکردم میخوای فراموشش کنی چیزی بهت نگفتم.. ترجیح میدادم یه شخص جدید رو وارد زندگیت کنی.. حتی چند روز پیش که اینجا اومده بودی عمه ی امیر تو رو دیده بود و ازت خوشش اومده بودمهران با چشمای گرد شده میگه: واسه ی سامان؟ماندانا: آرهمتعجب میگم: تو چی گفتی؟ماندانا: بهش گفتم جدیدا خواهرت فوت شده حال و روزت زیاد خوب نیست میخواستم بعدا در این مورد باهات حرف بزنممهران لبخند غمگینی میزنه و میگه: مرد زندگیه ترنم فقط یه نفرهماندانا هم سری تون میده و میگه: آره... امروز من هم به این نتیجه رسیدم.. هر چند ازش دل خوشی ندارم ولی انگار تو هنوز هم دیوونه ی سروشی.. فردا برو شرکت باهاش صحبت کنمهران: پس یه شام عروسی هم از همین الان افتادیمماندانا: شکم پرستمهران با شیطنت میگه: نگو که ته دلت برای شام عروسی خوشحال نیستیماندانا چشم غره ای بهش میره و میگه: همه مثله جنابعالی نیستن.. من برای خوشحالیه ترنم خوشحالم.. تو هم دیگه گمشو برو شرکت تا ترنم هم یه خورده استراحت کنه... تا کی میخوای همه ی کارا رو به دوش امیر بدبخت بندازیمهران: یه خورده ادب و نزاکت بد نیستا.. مثلا داداش بزرگت هستم.. امیر هم وظیفشهماندانا: میری بیرون یا خودم پرتت کنممهران از جاش بلند میشه و بی توجه به ماندانا خطاب به من میگه: امروز خوب استراحت کن تا فردا بتونی با انرژیه کامل پیش سروش بریلبخند مهربونی میزنم و میگم: ممنونم مهرانابرویی بالا میندازه و با شیطنت میگه: بابت چی خانوم خوشگله؟-بابت همه چیز... تو این مدت خیلی اذیتت کردم مهران: اون که البته... باید با اون شوهر قلچماقت همه رو جبران کنیماندانا: هر کاری انجام دادی وظیفت بود.. حرف از جبران مبران نزن که کلامون میره تو هممهران: یه جور حرف میزنی انگار تو میخوای جبران کنی.. بذار حداقل یه شام بیفتمماندانا: نه مثل اینکه تنت میخارهمهران: آخ گفتی بیا یکم این پشتمو بخارونماندانا با حرص کوسن به سمتش پرتاب میکنه که مهران جاخالی میده و با خنده میگه: نشونه گیریت افتضاحهماندانا میخواد بلند شه که مهران پا به فرار میذاره و با داد میگه: خداحافظ ترنمماندانا با حرص میگه: بچه پررو-چیکارش داری بچه رو؟ماندانا نگاه متعجبی به من میندازه و میگه: به این نره غول میخوره بچه باشه... پستونک برای سیسمونی خریدما هر وقت گرسنش شد بگو بهش بدم.. واسه ی بچه ی خودم یکی دیگه میخرملبخند غمگینی میزنم و چیزی نمیگم.. حتی حوصله ی کل کل رو هم ندارمماندانا: آخه عزیز من چرا اینقدر خودت رو ناراحت میکنی؟-حق با سروش بود نباید ازش مخفی میکردم.. مهران بارها و بارها بهم گفت ولی آخه اون قبلنا میگفت عاشق بچه ستماندانا: چرا بهم چیزی نگفتی ترنم؟-نمیخواستم ناراحتت کنم.. وضع خودت هم خوب نبودماندانا: از دست این کارای تو.. آخر سر این فداکاریها کار دستت میده.. اون مهران گور به گور شده رو هم به وقتش کچل میکنم تا دیگه چیزی رو از من مخفی نکنهماندانا همینجور داره حرف میزنه ولی من همه ی فکر و ذکرم پیش سروشهماندانا تکونم میده و میگه: ترنم کجایی؟-هان؟ماندانا با دیدن این حالت من چشماش غمگین میشهماندانا: ترنم، عزیزم تو رو خدا با خودت اینکار رو نکنسرم رو بین دستام میگیرم و با ناراحتی میگم: ماندانا حس میکنم دارم دیوونه میشم.. اگه همین طور بخوام به رفتارام ادامه بدم صد در صد راهیه تیمارستان میشم... نمیدونم چه مرگمه... دلم سروش میخواد ولی تا وقتی کنارش بودم مدام میترسیدم به خاطر من دیگه نتونه بابا بشه اما الان پشیمونم... میدونم خودخواهیه ولی دلم میخواد باز هم کنارم باشه و با محبت باهام حرف بزنه... وقتی گفت اگه من نباشم با کس دیگه هم ازدواج نمیکنه تا بچه دار بشه تازه به عمق ماجرا پی بردمماندانا آروم زمزمه میکنه و میگه: بهت قول میدم فردا همه چیزبه خوبی و خوشی تموم میشه-ماندانا مطمئنی؟ماندانا: شک ندارم.. هیچوقت به این اندازه مطمئن نبودم-دلم شور میزنهماندانا: بیخود-با اون حال خرابی که از اینجا رفت نکنه بلایی سر خودش بیارهماندانا با اخم میگه : جمع کن خودتو.. این چه وضعشه؟... آدم هم اینقدر شوهر ذلیل... اگه تو زندگی بخوای اینجوری رفتار کنی که بیچاره ای... تا سروش بگه آخ تو از شدت گریه و غصه خودکشی کردی و مردی... زن باید سیاست داشته باشهبی توجه به حرف ماندانا همه ی هوش و حواسم پیش سروشهماندانا که قیافه ی من رو میبینه... به بازوم چنگ میزنه و میگه: انگار دارم یاسین تو گوش خر میخونمخودش میگه: پاشو.. پاشو که تو آدم بش نیستیمتعجب میگم: کجا؟ماندانا بدون اینکه جواب من رو بده دستم رو میکشه و من رو به سمت اتاق میبره-ماندانا چیکار میکنی؟در رو باز میکنه و من رو به داخل اتاق هل میدهماندانا: میرم برات قرص بیارم تا بخوری و بخوابی وگرنه با این خودخوریا خودت رو به کشتن میدی-ولی من خوابم نمیادماندانا: چرا خوابت میاد فقط خودت خبر نداری... به چشمات نگاه کن از شدت بی خوابی قرمز شده-ولی اینا به خاطر گریه هایی هست...........بی توجه به حرف من از اتاق خارج میشه و با خودش میگه: باید چند جلسه واسش کلاس شوهرداری بذارم... اینجوری نمیشه... اینجوری سروش رو سرش سوار میشه...لبخندی رو لبم میشینه.. شونه ای بالا میندازمو مانتوم رو از تنم در میارم... با یاد سروش روی تخت دراز میکشم و به سقف خیره میشم*****با ناراحتی به ساعت نگاه میکنم... دیروز رو با کلی مکافات گذروندم و چند لقمه غذا هم بیشتر از گلوم پایین نرفت.. دیشب خونه ی ماندانا موندم و خدا رو شکر مادر ماندانا هم فقط چند ساعتی خونشون موند و بعد رفت.. ماندانا هم به دروغ بهش گفته بود که من دیرتر میرم خونه چون مامان و بابام خونه نیستن.. تازه مادر ماندانا خیلی هم با محبت تو اون چند ساعت باهام رفتار کرد که نمیدونم اگه موضوع زندگیه من رو میدونست باز همین رفتارو میکرد یا نه... صبح زودتر از همیشه از خونه زدم بیرون و با اتوبوس خودم رو به شرکت رسوندم... خدا رو شکر هنوز یه خورده از پولی که مهران بهم داده بود برام مونده اما از وقتی که به شرکت رسیدم تا همین الان هیچ خبری از سروش نیست دارم از نگرانی میمیرمنگاهی به ساعت میندازم.. ساعت یازده شده و هنوز هم سروش نیومده... توی اتاق سروش مدام راه میرم و به ساعت نگاه میکنم.. چند بار هم از تلفنش استفاده کردم و با موبایلش تماس گرفتم ولی گوشیش خاموشهزیرلب زمزمه میکنم: شاید این منشی بتونه شماره تلفن خونه ی سروش رو برام پیدا کنه.. بالاخره بعضی مواقع که سروش در دسترس نیست و وجودش تو شرکت لازمه منشی باید یه شماره ای داشته باشه که با رئیسش در تماس باشه یا نه؟واقعا نمیدونم چیکار باید کنم-ترنم خودت گند زدی الان باید بری درستش کنیهر چند با اون رفتاری که اون باهام داره بعید میدونم کاری کنه ولی دلمو به دریا میزنم و به سمت در میرم... با دستم دستگیره در رو لمس میکنمیه بار دیگه به ساعت نگاه میکنم.. ساعت یازده و ربعهنفس عمیقی میکشم و در رو باز میکنم... با استرس از اتاق خارج میشمو به سمت میز منشی میرم
-ببخشیدمنشی با اخم سرش رو بالا میاره و نگام میکنهنمیدونم چه جوری باید بگممنشی: نمیبینی کار دارم... زودتر حرفت رو بزن و برو پی کارتخیلی برام سخته ولی به زحمت دهنمو باز میکنم و میگم: میشه شماره یا آدرسه خونه ی آقای راستین رو بهم بدینچشماش گرد میشهمنشی: چی؟-باور کن موضوع خیلی حیاتیهپوزخندی میزنه و میگه: چیه؟.. نکنه حامله شدی؟.. قبلا که بهت هشدار داده بودم........با صدای تقریبا بلندی میگم: تمومش کنبا خونسردی ابرویی بالا میندازه و نگاش رو از من میگیرهمنشی: متاسفمخودش رو با برگه های روی میزش مشغول میکنه و ادامه میده: من نمیتونم اطلاعات شخصیه رئیس بدم بهتره بری سر کارت و مزاحم من نشیتو این لحظه که دارم برای دیدن سروش آتیش میگیرم واقعا کنترل روی اعصابم خیلی سخته... با همه ی اینا سعی میکنم آروم باشم و آبروریزی راه نندازمبا حرص میگم: ببین خانوم عزیز من نمیدونم تو چه مشکلی با من داری... برام هم مهم نیست که بخوام بدونم ولی بدون به نفعته که آدرس یا شماره تلفنی از آقای راستین بهم بدی چون اونقدر کارم برای رئیست حیاتی و مهمه که اگه بفهمه تو بخاطر یه لجبازیه بچه گانه همون اطلاعات به قول خودت شخصی رو بهم ندادی نه تنها بدترین برخورد رو باهات میکنه بلکه آخرش هم از شرکت پرتت میکنه بیرونمشتی به میز میزنه و با عصبانیت از جاش بلند میشهمنشی: بهتره مراقب حرف زدنت باشی... من به دختره آشغالی مثله تو کمک نمیکنم... آدمای مثل تو زیاد دیدم ولی آدمی به پررویی تو دیگه نوبره.. اگه کارت اونقدرا مهم بود صد در صد رئیس خودش بهت آدرس و شماره تلفنش رو میداد.. فکر میکنی با بچه طرفی؟سرم رو با حرص تکون میدمو دستی به صورتم تکون میدم...واقعا نمیدونم چیکار کنم؟-صد مرحمت به بچه که حداقل زبون آدمیزاد حالیش میشهصدای دادش بلند میشهمنشی: خفه شو احمقخدایا دارم دیوونه میشمبا حرص میگم: صداتو بیار پایین... چه خبرته؟پوزخندی میزنه و میگه: چیه خجالت میکشی؟... وقتی داری گندکاری میکردی باید فکر اینجاهاش رو هم میکردیمیخوام جوابش رو بدم که با صدای داد سیاوش حرف تو دهنم میمونهسیاوش: اینجا چه بره؟.. خانوم مگه اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفتین که داد و هوار میکنید؟هنوز پشتم به سیاوشه.. نمیدونم من رو شناخته یا نهمنشی: سلام آقای راستینسیاوش خشن میگه: سلام... هنوز جوابتو نشنیدممنشی: آقای راستین باور کنید تقصیر من نیست این خانوم اومدن و به زور میخوان آدرس خونه ی رئیس رو از من بگیرن.. هر چقدر میگم برام مسئولیت داره قبول نمیکنندپوزخندی رو لبم میشینهسیاوش با عصبانیت میگه: چی؟... به سمت سیاوش برمیگردم ک وسط راه خشکش میزنه.. معلوم بود داشت به طرف من میادمنشی پیروزمندانه من رو نگاه میکنهلحن سیاوش یهو ملایم میشه و میگه: ترنم تو آدرس سروش رو میخوای؟-آره.. بهم میدی یا واسه ی تو هم مسئولیت دارهمیخنده و میگه: میدم چیه.. خودم میرسونمتباورم نمیشه که به همین راحتی دارم میرم پیش سروش... هر چند اونقدرا هم راحت نبود-ممنونم سیاوشبا مهربونی میگه: وظیفمه خانوم خانوما... راستی مگه سروش نیست؟-ظیفه ای در کار نیست کارات همه از روی لطفه... نه... نیومدسیاوش: با من تعارف نکن که کلامون میره تو همبعد سری تکون میده و زمزمه میکنه: از دست این سروش که اصلا نمیشه پیداش کردلبخندی میزنم و چیزی نمیگمسیاوش: بذار برم یکی از پرونده ها رو از اتاقش بردارم الان میام میرسونمت-باشه.. منتظرمریموت ماشینش رو بهم میده و میگه: تو برو سوار شو من هم الان میام-آخه........بدون اینکه فرصت اعتراضی بهم بده به داخل اتاق سروش میرهنگام به منشی میفته که با چشمای گرد شده نگام میکنه.. بی تفاوت به جلوم نگاه میکنم و راه خروج رو در پیش میگیرمهنوز از منشی دور نشدم که آروم طوری که فقط خودم متوجه بشم میگه: خوشم میاد که به هر دوتا برادر نظر داریلبخند تلخی رو لبم میشینه.. به عقب برمیگردمو میگم: نترس.. حتی اگه همین قصدم داشته باشم خیلی وقت پیش تاوانشو پس دادمگنگ نگام میکنه.. نگام رو ازش میگیرم و ازش دور میشمصدای قدمهای یه نفر رو پشت سرم میشنوم به عقب برمیگردم که میبینم سیاوشهسیاوش: هنوز نرفتی؟-آروم آروم داشتم میرفتم که بهم برسیبا تموم شدن حرفم ریموت رو به طرفش میگیرملبخندی میزنه و با ملایمت ریموت رو از دستم میگیره.. رفتار خیلی تغییر کرده.. دیگه اون سیاوش عصبیه قبلی نیست... قبلنا خیلی با دور و وریاش خشن بود.. دقیقا نقطه مقابل سروش.. الان انگار جاش با سروش عوض شده.. اون سروش منطقی شده سیاوش.. اون سیاوش عصبی شده سروش.. شاید هم فقط با من اینطور رفتار میکنه.. نمیدونمسوار ماشینش میشمو چیزی نمیگم... اون هم سوار میشه و ماشین رو روشن میکنهسیاوش: بریم؟-اوهوممیخنده و ماشین رو به حرکت در میارهنگاهی بهش میندازم... دلم براش میسوزهچشمکی برام میزنه و میگه: چیه خانوم خوشکله؟آهی میکشم و میگم: زندگی خیلی برات سخت شدهلبخند تلخی میزنه و میگه: حقمه... بیشتر از اینا حقمه...سیاوش: حالا حالاها باید تاوان پس بدم-این حرفا رو نزن سیاوش.. تو هم زیاد مقصر نبودیسیاوش: نه ترنم.. نباید اون طور بی تفاوت از التماسات میگذشتم... هر چند الان دیگه واسه گفتن این حرفا دیره-من ازت گله ای ندارم سیاوش... زندگیتو بسازسیاوش: زندگی؟...سیاوش: من که زندگیمو خیلی وقته از دست دادم.. ترنم من محکومم تا اخر عمرم تنها زندگی کنم و افسوس لحظه های با ترانه بودن رو بخورم.. واسه ی من دیگه شروع دوباره ای وجود نداره اما تو و سروش هنوز فرصت دارین که پا به پای هم پیش برین و مرهمی باشین واسه ی زخمای همدیگه.. ترنم میخوای یه فرصت دیگه به سروش بدی.. مگه نه؟سری به نشونه ی آره تکون میدم... ایکاش ترانه هم زنده میموند و سیاوش این همه عذاب نمیکشیدبا خوشحالی میگه: میدونستم بالاخره قبول میکنی... سروش تو این مدت خیلی چیزا در مورد تو به ماها گفت... تمام چیزایی که تو نبود تو فهمید.. همه میدونیم که توی اون چهار سال هم عاشق سروش موندی و این رو بدون خیلی برامون عزیزینگام ازش میگیرمو به بیرون نگاه میکنمسیاوش با مهربونی ادامه میده: میدونم خاطرات تلخ زیادی داری ولی مطمئن باش به مرور زمان همه شون کمرنگ میشن و خاطرات شیرینی جای اونا رو میگیرن.. سروش میتونه خوشبختت کنه ترنم... باور کنلبخندی میزنم... به این حرف سیاوش ایمان دارم.. چون میدونم همین که کنار سروش باشم خوشبختم احتیاجی نیست کاری برام بکنه من به کنارش بودن هم راضیم فقط نمیدونم اون هم با من خوشبخت میشه؟سیاوش: این لبخندات خیلی برای سروش ارزش داره ترنم از سروش دریغشون نکن... خیلی داغونهنگاش میکنم و ناخواسته میگم: اون با من خوشبخت میشه سیاوش؟با تعجب نگام میکنه و میگه: این چه حرفیه ترنم؟... همینکه سروش تو رو کنار خودش داشته باشه خوشبخت ترینه-من دیگه ترنم سابق نیستم.. مطمئن هم نیستم که بتونم به اون روزا برگردمسیاوش: نگران نباش ترنم... تو هر جوری که باشی باز هم نه تنها برای سروش بلکه برای همه مون عزیزی... من مطمئنم بعد از یه مدت همه چیز خوب میشه.. بعد از چهار سال تو و سروش باز هم نتونستین همدیگه رو فراموش کنید این خودش نشونه ی بزرگیه.. نشون میده که عشقتون یه هوس زودگذر نبوده که با یه دوریه چند ساله و یه اشتباه هر چند بزرگ ازبین بره... قشنگترین معجزه ی عشق همین حرکت الان توهه که با تموم اتفاقات بد گذشته باز داری یه فرصت دیگه به هر دوتاتون میدی.. اینکه با همه ی وجودت میتونی عشقتو ببخشی و قشنگترین خاطرات رو باهاش بسازیلبخند مضطربی میزنم--حرفات خیلی قشنگه سیاوشسیاوش: اشتباه نکن ترنم.. اینا حرف نیستن.. حقیقتن... سروش همسفر خوبی برات میشه...مطمئن باش سروش ایمان داره... میدونم غذه.. مغروره.. خودخواهه.. زورگوهه.. تو این سالها خیلی عوض شده.. یعنی نبوده تو باهاش این کار رو کرد اما با همه ی اینا بدجور دیوونه و عاشقته.. همچین آدمی نمیتونه مواظب عشقش نباشه.. مطمئن باش ازت حمایت میکنه.. خیلی بیشتر از قبلناملتمسانه میگه: ترنم با قبول کردن سروش بذار خیالم یه خرده از جانب شما دو تا راحت بشه میدونم ازدواجتون با چهار سال تاخیرو عذاب مثل اون قبلنا نمیشه ولی حیفه که عاشق باشین و با هم نباشین... از من که گذشت شماها شانستون رو با هم محک بزنید.. هر چند من به آینده تون خیلی خوشبینمماشین رو گوشه ای پارک میکنه و میگه: با حرفام خسته ات کردم-نه سیاوش.. اینجوری نگوسیاوش: خیالم راحت باشه که امشب سروش با خبرای خوش میاد خونهبا خجالت میگم: اگه سروش قبولم کنه آرهمیخنده و میگه: اون رو که مطمئنمچشماش رو برای چند لحظه میبنده و میگه: خدایا شکرتبعد سریع چشماش رو باز میکنه و با چشم به آپارتمانی اشاره میکنهسیاوش: برو.. فقط بهت پیشنهاد میکنم که داخل خونه نریبا تعجب میگم: چرا؟با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه: وقتی توی عروسی اون همه بی حیا بازی در آورد............حس میکنم گونه هام از خجالت سرخ شدنسیاوش با خنده سری تکون میده و میگه: از دست این سروش... برو به سلامتآروم ازش تشکر میکنم و از ماشین پیاده میشم.. حتی روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم... بوقی برام میزنه و بعد از چند لحظه ماشینش با سرعت از جا کنده میشه.. با حرفای سیاوش جونه دوباره ای گرفتم.. لبخندی میزنم و به سمت آپارتمان سروش حرکت میکنم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#132
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۳ صبح
هنوز چند قدمی بیشتر نرفتم که با صدای ترمز وحشتناک ماشینی چشمامو میبندم و جیغ میزنمصدای سیاوش رو میشنوم که با نگرانی میگه: ترنم خوبی؟آروم چشمام رو باز میکنم و متعجب زمزمه میکنم مگه تو نرفته بودی؟شونه ای بالا میندازه و میگه: یادم رفته بود اینو بهت بدممتعجب به دستش نگاه میکنم و میبینم کلیدی رو به سمتم گرفتهبا شیطنت میگه: بگیرش... اینجوری فکر کنم بهتر باشهلبخندی میزنم و کلید رو ازش میگیرم-مطمئنی ناراحت نمیشه که بی اجازه برم تو خونش؟برای لحظه ای نگاهش غمگین میشه و زیرلب چیزی رو زمزمه میکنه که من فقط کلمه ی تفاوت رو میشنوم-سیاوش چیزی شده؟سیاوش: نه زن داداش... سروش از خداشه بی اجازه وارد خونش بشی چون اونجا فقط خونه ی اون نیست خونه ی تو هم هستمیخوام ازش تشکر کنم که زودی سوار ماشینش میشه و میگه: بیشتر از این داداش خل و چلم رو منتظر نذار.. دیگه طاقت نداره هابعد هم بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهم بده به سرعت از کنارم رد میشهباورم نمیشه سیاوش این همه تغییر کرده باشهبا تاسف سری تکون میدمو زیر لب زمزمه میکنم: ترانه ایکاش بودی و میدیدی که سیاوش همونی شده که تو آرزوش رو داشتیهمونجور که به سمت آپارتمان سروش میرم به این فکر میکنم که بعضی وقتا آدما برای تغییراتشون بهای سنگینی میپردازنبا دیدن در آپارتمان استرسم صد برابر میشه... اصلا نفهمیدم کی به اینجا رسیدم... نگاهی مردد به کلید توی دستم میندازم و با شک کلید رو بالا میارم-نه... باید زنگ بزنم.. شاید ناراحت بشهاز یه طرف دلم میخواد غافلگیرش کنم از یه طرف نگران عکس العملش هستم.. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن تصمیم نهاییم رو میگیرمو یه دل میشمبا کمترین سر و صدا در رو باز میکنم و وارد میشم... در رو پشت سرم میبندم و با ذوق سر میچرخونم تا داخل خونه ی سروش رو ببینم ولی از چیزی که جلوی چشمام میبینم به شدت شوکه میشم-نکنه اشتباه اومدم؟نگاهی به در میندازم کلید که واسه همین دره-ولی آخه....داخل خونه با بازار شام تفاوتی نداره-مگه میشه اینجا خونه ی سروشی باشه که حتی سر جا به جا شدن خودکارش هم حساس بودآروم آروم جلو میرم... پام روی یه چیزی میره.. نگام رو به زمین میدوزم و میبینم کتشه.. سری تکون میدم و خم میشم کتش رو برمیدارم-از دست تو سروشجلوتر که میرم چشمم به مبل میفته که لباسای کثیف سروش روش پخش شده... سرم رو برمیگردونم و با دیدن اپن خشکم میزنه.. روی اپن پر از خرده شیشه هست و چند تا ظرف شکسته هم اطراف اپن پخش و پلا شده... چند قطره خون هم روی زمین ریخته.. دلم گواهیه بدی میدهاشک تو چشمام جمع میشه... کت سروش رو با همه ی قدرتم فشار میدمنگاهی به اطراف میندازم نمیدونم اتاق خوابش کجاست؟.. با کلافگی سری تکون میدم که یهو حس میکنم زمزمه هایی رو میشنوم.. با دقت بیشتری که گوش میدم متوجه میشم صدای سروشه.. چند قطره اشکی که از چشمام سرازیر شده بودن رو پاک میکنم و با ذوق و شوق صدا رو دنبال میکنم... در نهایت به اتاقی میرسم که درش نیمه بازه... سروش رو میبینم که قاب عکسی رو تو دستش گرفته و با غصه میگه: خیلی بی انصافی ترنم... خیلی... آخه من چه جوری بی تو دووم بیارم.. صدای سروش رو واضح میشنوم و دلم از شنیدن حرفاش آتیش میگیرهآهی میکشه و پشتش رو به در میکنه قاب عکس رو به خودش فشار میده... یه چیزی توی وجودم میگه اون عکسه منه... از این تصور دلم پر از شادی میشهدر رو کامل باز میکنم ولی اونقدر سروش تو حال و هوای خودشه که اصلا متوجه ی حضورم نمیشه با دیدن عکسای خودم روی دیوار قلبم از شدت هیجان بیشتر از قبل بیقرار سروش میشهسروش همونجور که به عکس من روی دیوار خیره شده میگه: آخه بی انصاف تو که میدونی تنها دلیل بودنمی... بودنت برام حکم زندگیه دوباره رو داره... پس چرا اینجوری دلمو میسوزونی.. چرا با من اینکار رو میکنی؟...سروش: خدایا یعنی باید به خاطر بچه از دستش بدم؟بعد از مدتها اشکام از شدت ذوق سرازیر میشن.. تو این مدت فقط به خاطر غم و غصه هام گریه میکردم ولی الان حس میکنم خوشبخت ترین آدم این کره ی خاکی هستمسروش: این نهایت بی انصافیه... من دوستش دارم خدا.. به چه زبونی بگم دوستش دارمبه سمت تختش میرم سروش: داری من رو میکشی ترنم.. داری دیوونم میکنی؟آروم روی تختش میشینم.. سروش متعجب سرش رو به طرف من برمیگردونه و بعد از چند لحظه مکث با بغض میگه: این روزا رویاهات از خودت مهربونتر شدنلبخند تلخی میزنم... من هم چهار سالم رو با رویاهات سپری ردم سروش.. ایکاش میدونستی تو این چهار سال چی کشیدم... دستم رو به سمت موهای بهم ریختش میبرم و آروم موهاش رو نوازش میکنمسروش خشن به دستم چنگ میزنه و میگه: ترنم ترکم نکن.. من بدون تو میمیرممیخوام حرف بزنم که میگه: حالا که خودت نیستی لااقل بذار رویاهات بمونندآروم میگم: سروش من خودم هستملبخندی میزنه و میگه: آره.. خیلی به واقعیت نزدیکی.. دقیقا مثل خودشیبا لحن تلخی زمزمه میکنه: فکر کنم دارم دیوونه میشم ولی این دیوونگی رو ترجیح میدم به اون سالم بودنی که تو کنارم نباشیبا بغض میگم: من ترنمم سروش.. خوده ترنم... خواب و خیال و رویا نیستم.. بفهممتعجب نگام میکنه و میگه: چی؟کلید رو بالا میارمو میگم: با سیاوش اومدمشتاب زده رو تخت میشینه و میگه: ترنم تویی؟شونه ای بالا میندازم و میگم: میبینی که آرهتازه چشم به لباساش میفته.. همون لباسای دیروز تنشه... نیمی از دکمه های پیراهنش بازه و سینه ی عضلانیش دیده میشهدستش رو بالا میاره و با ترس صورتم رو لمس میکنهسروش: واقعا خودتی؟.. باور کنم خودتی؟با مهربونی نگاش میکنم و هیچی نمیگم
یهو دستش روعقب میکشه و نگاهش رو از من میگیرهمتعجب نگاش میکنمبا صدایی لرزون میگه: ترنم اگه اومدی که برای همیشه ترکم کنی فقط برو... راضی نباش از این بیشتر بشکنم-سروشسروش:خواهش میکنم ترنم..... اگه اینجا باشی قول نمیدم که بهت دست نزنم.. مقاومت در برابر تو برام خیلی سخته... برو ترنمبی توجه به حرف سروش از جام بلند میشم با ترس نگام میکنهولی من با خونسردی به اتاقش نگاه میکنماتاقش هم مثل بیرون بهم ریخته و افتضاحه... یه عالمه قرص آرام بخش هم روی پا تختیشهسروش همونجور که مسخه منه از جاش بلند میشه و جلوی من وایمیستهبه زحمت زمزمه وار میگه: ترنمبا شیطنت هلش میدمو به یاد گذشته ها میگم: دلم خوش بود وقتی ازدواج کردیم تو ریخت و پاشا رو جمع میکنی ولی مثل اینکه به تو هم امیدی نیست... برو خدا رو شکر کن من تو این مدت کردم مرتب بشم و واسه خودم خانومی شدم وگرنه اگه در آینده واسمون مهمون سرزده میومد آبرویی برامون نمیموندآخه در گذشته سروش خیلی رو این چیزا حساس بود دقیقا برعکس من که شتر با بارسش تو اتاقم گم میشد سروش هم مدام به جونم غر میزد و میگفت تو از پس یه اتاق برنمیای چه جوری میخوای خونمون رو مرتب کنیسروش با ناباوری نگام میکنه.. چشمکی براش میزنم و با ضربه ی آرومی به سینش به کناری هلش میدمسروش هیچی نمیگه فقط نگام میکنه.. حتی پلک هم نمیزنه انگار میترسه با پلک زدن همه چیز تموم بشه ... با لبخند از اتاقش خارج میشم و به سمت سالن میرم... آخ باورم نمیشه همه چیز داره خوب پیش میرهبا خوشحالی نگاهی به خونه میندازم... یعنی اینجا خونه ی من و سروش میشه... من و سروش هم مال هم میشیم... هیچ کس هم دیگه اذیتمون نمیکنه... سروش هم همیشه ازم حمایت میکنه... همه چیز شبیه رویا میمونهبه سمت مبل میرم و نگاهی به لباسای سروش میندازمبا صدای تقریبا بلندی میگم: بی نظمی هم دیگه حدی داره.. این دیگه چه وضعشه.. تو که دست هر چی آدم شلخته رو از پشت بستی... از من خجالت نمیکشی از سنت خجالت بکش... نا سلامتی سنی ازت گذشته ... فقط بلدی داد و بیداد راه بندازیصدای قدمهای سروش رو میشنوم که با عجله به سمت من میادبعد آرومتر از قبل با خودم ادامه میدم: هی سر من داد میزنه... اخلاق درست و حسابی هم که نداره... انضباط هم که زیر صفره... آشپزی هم که بلد نیست... زورگو و مغرور هم که هست.. ایش.. چه جوری باید یه عمر تحملش کنم.. تازه هر روز باید اتاقمون رو هم جمع و جور کنمبعد هم خم میشم و شروع به جمع و جور کردن لباسای سروش میشم... دلم میخواد برای یه بار هم شده طعم این غر زدنا رو بچشم... لبخند از روی لبام پاک نمیشه... به عقب برمیگردمو میگم: چرا اینقدر خونت بهم ریخته ست؟سروش مات و مبهوت نگام میکنهانگشت اشارمو به نشونه ی تهدید بالا میارمو میگم: ببین آقاهه اگه فکر کردی تنهایی خونه رو تمیز میکنم در اشتباه هستیا... آشپزخونه و سالن با تو.. اتاق تو هم با من.. قبول؟سروش با صدایی که به شدت میلرزه میگه: ترنم حدسم درسته.. مگه نه؟... اومدی ترنم من بشی مگه نه؟...اومدی تا ابد با من بمونی مگه نه؟... اومدی تا دنیا دنیاست مال من بشی مگه نه؟میخندم و چشمام رو میبندم- مـثـل یـک پـوپـک سـرمـا زده در بـارش بـرف/ سـخـت مـحـتـاج بـه گـرمـای پـر و بـال تـوام/ زنـدگـی زیـر سـر تـوسـت اگـر لـج نـکـنـی/ بـاز هـم مـال خـودت بـاش ، خـودم مـال تـوام !چشمام رو باز میکنم و صورت خیس از اشکش رو میبینمغمگین زمزمه میکنم: کی ترنمت نبودم.. کی مال تو نبودم.. کی به یادت نبودم تا اونجایی که من یادمه من همیشه باهات بودم سروش.. حتی زمانی که با من نبودی.. من یه چیزی رو فهمیدم... فهمیدم که نمیشه مانع خودم بشم و کسی رو که دوست دارم دوست نداشته باشم... اومدم تا اگه قبولم کنی واسه ی همیشه همسفر زندگیت بمونم... حاضری برای بار دوم سروش من بشی؟.. آقای من بشی؟بین لبخندای تلخم میگم: موش موشیه من بشی؟... همه ی دنیای من بشی؟.. حاضری سروش؟دیگه طاقت نمیاره و چند قدم فاصله ای که بینمونه رو طی میکنه و محکم من رو تو آغوشش میگیرهسروش: عاشقتم ترنم.. به خدا عاشقتملباساش از دستم میفتن... آروم دستامو دور کمرش حلقه میکنم و میگم: من بیشترشیطون میگه: نه خیر.. من بیشتربه یاد گذشته ها آروم بینیمو به بینیش میمالمو میگم: من خیلی خیلی بیشترمن رو محکم تر از قبل به خودش فشار میده و با صدای بلند میخندهبعد هم مثله گذشته ها گاز محکمی از لپم میگیره که جیغم بلند میشه-آخ.. تو هنوز این عادتت رو ترک نکردیمیگه: مگه تو ترک کردی؟ -عادت من بد نیست.. حرکات من با لطافتهبدون اینکه جوابم رو بده با ذوق از روی زمین بلندم میکنه و من رو به سمت اتاقش میبرهچشمام گرد میشه و میگم: سروش داری چیکار میکنی؟سروش: هیس.. حرف نباشه.. حالا حالاها باهات کار دارم... تو این مدت خیلی اذیتم کردی الان باید جبران کنیریز ریز میخندمو میگم: اوه.. اوه.. داری خطرناک میشیاسروش: حالا کجاشو دیدی خانوم خانوما؟همینکه وارد اتاق میشه من رو روی تختش میذاره... با لبخند نگاش میکنم میدونم تا زنش نشم کاریم ندارهسروش: اینجوری نگام نکن شیطون بلا... میخورمتامیخندمسروش: جونم، دلم برای خندیدنات تنگ شده بودهمونجور که روی تختش نشستم دستم به قاب عکس کوچیکی میخوره که کنارمه... قاب عکس رو بر میدارمو نگاش میکنم.. با دیدن عکس خودم از شدت خوشحالی لبمو گاز میگیرم تا جیغ نزنمسروش با لبخند به حرکات من نگاه میکنه... سروش: نکن-چی؟
سروش: سهم منو گاز نگیر.. من راضی نیستم-سروشسروش: چیه؟.. سهم خودمه.. دلم نمیخواد بلایی سرش بیادته دلم یه خورده ازش خجالت میکشم...سریع حرفو عوض میکنم و به عکسی از خودم که دقیقا رو به روی تختش روی دیواره، اشاره میکنم-این چیه؟سروش با تعجب به عکسم نگاه میکنه و با گیجی میگه: خب عکسته؟با اخم میگم: بله میدونم ولی میگم: چرا اینو رو دیوار گذاشتیسروش هم متقابلا اخمی میکنه و میگه: مگه چشه؟... به این خوشگلی-کجاش خوشگله... دماغم مثله بادمجون افتادهنگاشو از من میگیره تا خنده ی ریزش رو نبینم-کوفت... بخندی میکشمتا... من این همه عکسای خوشگل داشتم چرا دقیقا همین عکسی رو گذاشتی رو دیوار که من توش بد افتادم... این دماغ بادمجونی رو دوست ندارمبا شیطنت میخنده و میگه: به خانوم من توهین نکن.. خانوم من همه جوره خوشگله و نانازهوای وقتی میگه خانوم من حالم یه جوری میشهسروش که تا حالا رو به روم واستاده بود.. آروم روی تخت دراز میکشه و به من که کنارش نشستم نگاه میکنهآروم زمزمه میکنم: سروشسروش: جانم-یعنی باور کنم همه چیز واقعیه؟آهی میکشه و میگه: خودم هم هنوز باورم نمیشه ولی باید باور کنیم ترنم.. روزای تلخ گذشته تموم شدندستم رو آروم به سمت موهای سروش میرم... مهربون نگام میکنه و هیچی نمیگه.. دستم رو توی موهاش فرو میبرم و آروم آروم شروع به نوازش میکنم-خیلی وقت بود که دلم هوای موهات رو کرده بود... فکر میکردم آرزوی لمس و نوازش موهات رو باید با خود به گور ببرماخمی رو پیشونیش میشینه و میگه: هیچ دلم نمیخواد از این حرفا بشنوم... از این به بعد فقط حق داری از چیزای خوب خوب بگیلبخندی میزنم-موهاتو خیلی دوست دارم مثل موهای بچه ها نرم و خوش حالته... عاشق اینم که ساعتها همینجور موهات رو ناز کنمسروش سرش رو بلند میکنه و آروم روی پای من میذاره... چشماش رو میبنده و منظر نوازشهای من مسشه.. لبخندم پررنگتر میشه و به کارم ادامه میدمبا صدایی خشدار میگه: من هم عاشق توام.. میدونستی؟... میدونستی که نفسم به نفست بنده؟بغضی تو گلوم میشینه... این همه خوشی برای منی که خیلی وقته قید همه ی آرزوهام رو زده بودم باور نکردنیه... نمیدونم ظرفیت این همه خوشی رو دارم یا نهبا بغض زمزمه میکنم: وقتی اینجوری آروم و عاشقونه برام حرف میزنی قلبم میاد تو دهنم... سروش چشماش رو باز میکنه و سرش رو از روی پای من برمیداره.. مقابلم میشینه و با لحن ملایمی میگه: قربون قل مهربونت برم اشک تو چشمام جمع میشهعصبی میگم: تو هیچوقت حق نداری قربون من بری.. میفهمی سروش؟؟سرشو تکون میده و با نگرانی میگه: باشه خانومی.. باشه عزیزم... هیس.. تو فقط آروم باشقطره های بزرگ اشک دونه دونه از چشمام سرازیر یشنسروش: اصلا حق با توهه... من غلط میکنم بخوام قربونت برممیون اشکام لبخندی رو لبام میشینه... ناخواسته دوباره لبم رو گاز میگیرم که میگه: نداشتیما.. با که داری به سهم من ناخونک میزنیسرمو تو سینش فرو میکنم وزیر لب میگم: نمیدونی که تا چه حد دوستت دارم.. با اینکه هنوز هم میترسم یه روزی ولم کنی و بری.........بازوهام رو میگیره و من رو از خودش دور میکنهمتعجب میگه: تو چی گفتی؟-گفتم با اینکه میترسم یه روزی دوباره ترکم کنی ولی باز نمیتونم ازت دل بکنمآروم میگه: عزیزم من همیشه ی همیشه کنارت میمونم.. بهت قول میدم... حتی از دیروز تا الان هم داشتم به این فکر میکردم که چه جوری تو رو پیش خودم داشته باشم-این ترس دیگه با من عجین شده.. دست خودم نیستلبخندی میزنه و میگه: کم کم متوجه میشی که اگه نداشته باشمت خودم هم وجود ندارم-عاشقتم سروشبا شیطنت میگه: اون که وظیفته کوچولومیخندم و سروش ادامه میده: تنها وظیفه ی شما تو زندگیمون همینهغم و غصه و اشکا رو از یاد میبرم و با صدای بلند میخندم-چه شوهر کم توقعیسروش به لبام خیره میشه و آروم زمزمه میکنه: آره.. تازه کجاشو دیدی؟همونجور که نگاش به لبامه لبخند جذابی میزنه و ادامه میده: میدونستی وقتی با صدای بلند میخندی قلب من هم میاد تو دهنمدستاش رو نوازش گونه روی بازومهام میکشه و آروم من رو تو بغلش میگیره.. پیشونیش رو به پیشنوبب من میچسبونهکم کم لبخندم جمع میشهسروش: دوست دارم باز هم مثل قدیما صدای بلند خندیدنای خوشگلت رو بشنوم-فقط وقتی با تو هستم میتونم از ته دلم بخندمبا جدیت میگه: خیلی کارا رو فقط با من با انجام بدیبعد از این حرفش با یه حرکت ناگهانی لباش رو روی لبام میذاره و بوسه ای کوتاه رو لبام میذارهدوباره حالم منقلب میشهبا بی طاقتی نگاش میکنم و دستام رو دور گردنش محکم حلقه میکنم... سروش متعجب نگام میکنه ولی من بی توجه به تعجبش کارش رو تکرار میکنم و اون رو به بوسه ای کوتاه مهمون میکنم.. همینکه میخوام ازش فاصله بگیرم تازه به خودش میاد و اجازه ی دور شدن رو به من نمیده.. آرم آروم مشغول بازی با لبام میشه و و من رو هم با خودش همراه میکنه... از پشت دراز میکشه و من رو هم مجبور میکنه روش دراز بکشم.. اجازه ی عقب نشینی رو به من نمیده... اونقدر به کارش ادامه میده تا سیراب شه... حس میکنم نفس کم آوردم.. همین که ولم میکنه نفس عمیقی میکشمو میگم: سروشبا لذت نگام میکنه و میگه: جونم کوچولو
-داشتی خفم میکردیبا شیطنت میگه: باید بیشتر از ایناش رو تحمل کنی... این همه سال دوری من رو حریص تر ردهاز این همه پررویی و بی پروایی سروش دهنم باز میمنه وقتی حالت من و میبینه با صدای بلند میخنده و بوسه ی آرومی به موهام میزنهسروش: پاشو خانوم کوچولو.. بریم تو سالن.. اینجا خطرناکهباورم نمیشه مثل اون قدیما باز هم از حدش تجاوز نمیکنهمهربون من رو از روی خودش بلند میکنه از روی تخت بلند میشهسوش: شرمنده عزیزم.. میدونم کارم اشتباهه ولی یه چیزایی دست خودم نیستآروم زمزمه میکنم: ممنونم سروشسروش: چرا کوچولو؟لبخندی ممیزنم و میگم: همیشه مواظب بودی تا از یه حدی جلوتر نری.. حتی زمانی که محرمت بودم و همه کار میتونستی بکنیبا یه حرکت سریع بغلم میکنه و همنجور که به سمت سالن میره کنار گوشم زمزمه میکنه:دلم میخواد شبی که داری با من یکی میشسبرات یه شب به یاد موندنی باشه.. هیچوقت به خاطر خودخواهیه خودم خاطره ی قشنگ یه شب رویایی رو ازت نمیگیرممیخندمو با همه ی عشقم تو چشماش زل میزنمبرای یه لحظه یه فکر خبیث به ذهنم میرسه که شب عروسیمون نذارم سروش بهم نزدیک بشه... باز ببینم از این حرفا میزنهبا شیطنت تکونم مبده که باعث میشه با ترس به لباسش چنگ بزنم-نکن سروش... میفتمسروش ابرویی بالا میندازه و میگه: فککر ردی نمیدونم به چی داشتی فکر میکردی؟چشمام از شدت تعجب گرد میشنجالت من رو که میبینه با خنده ادامه میده: بهتره اصلا به این شیطنتا فکر نکنی که کلامون تو هم میره.. تازه حالا حالاها باید تلافیه تمام اون سختی هایی که من واسه کنترل کردنم میکشیدم رو سرت در بیارم... بماند که تو این مدت هم خیللی اذیتم کردی.. یه خورده هم به خاطر این اذیت کردنات تنبیه میشی تا دل من خنک شه-چی؟به زور جلوی خندش رو میگیره و با جدیتی که معلومه کاملا مصنوعیه میگه: پس چی فکر کردی؟.. فقط منتظرم زودتر زدواج کنیم و اسمت بیاد تو شناسنامه ی من.. بعد من میدونم و تو... هر چند به احتمال زیاد تا چند روز دیگه زن خودم میشیمات و مبهوت نگاش میکنم-چند روز دیگه؟ابرویی بالا میندازه و سری به نشونه ی مثبت تکون میدهآروم من رو روی مبل میذاره و میگه: حالا چرا اینقدر تعجب کردی؟.. بعد از پنج سال نامزدی و چهار سال دوری.. چند روز خیلی هم زود نیستا-ولی من فعلا نمیخوام ازدواج کنم؟سروش با داد میگه: چی؟-من میخوام مامانم هم تو مراسم ازدواجمون باشهیه خورده آرومتر میشه و میگه: آخه عزیز من اینجوری که ممکنه خیلی طول
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#133
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۳ صبح
بکشه.. مگه نشنیدی بابات چی گفت؟.. گفت خیلی وقته از این کشور رفته.. پس صد در صد پیدا کردن مامانت زمان میبره-نهایته نهایتش اینه که یه صیغه ی محرمیت بین مون خونده بشه سروش با جدیت میگه: حرفشم نزن.. دیگه حاضر نیستم ریسک ککنم.. به اندازه ی کافی ازت دور بودم-اما...سروش: ترنم چرا متوجه نیستی من دیگه نمیتونم خوددار باشم.. باور کن خیلی برام سخته.. همین الان که کنارت هستم از خودم مطمئن نیستم.. این چهار سال دوری داغونم کرده... خواهش میکنم یه خورده درکم کن-پس مامانم چی؟.. بدون حضورش ازدواج کنم؟جلوم زانو میزنه و میگه: ببین عزیزدلم من میدونم تو چط میگی...واسه همین هیچی ازت نمیخوام... نه مراسم.. نه مهمونی.. نه جشن.. همه رو میذارم اسه ی بعد از پیدا شدن مامانت.. فقط ببذار اسمت تو شناسنامه ی من باشه تا خیالم راحت بشه.. دلم میخواد تو خونه ی من باشیغمگین میگم: مامانم تو هیچکدوم از مراحل زندگیم کنارم نبود... یعنی تو روزی که دارم بله رو به عشقم میدم هم نباشهبا تموم شدن حرفم یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشهلبخند تلخی میزنه و دستام رو بالا میاره... بوسه ای آروم روی دستام میزنه و میگه: گریه نکن عزیزم... باشهمتعجب نگاش میکنمآهی میکشه و میگه: اگه تو اینجوری میخوای من هم حرفی ندارم-واقعا؟همونجور که با انگشتام بازی میکنه غمگین میگه: آره کوچولو..اگه با این کار بتونم لبخندی رو لبت بیارم و خوشحالت کنم حاضرم سالهای سال هم منتظر بمونمباورم نمیشه که سروشی که تو این مدت به خاطر با من بودن این همه خودش رو به آب و آتیش زد حالا به اطر دل من کوتاه بیادسروش: حالا بخند کوچولوی مننمیدونم چرا خوشحال نیستم.. شاید چون سروشم غمگین به نظر میرسه... تحمل غم نگاه عشقم رو ندارم... اصلا تو این مدت چه جوری باید دور از سروشم زندگی کنم.. درسته که دلم میخواد مامانم هم تو مراسم باشه ولی آخه هنوز نریمان و پیمان نتونستن نشونه ای از مامانم پیدا کنندآهی میکشمو میگم: سروش؟سروش: جانم خانومی-کارا رو ردیف کنسروش: چی؟-حق با توهه.. معلوم نیست کی بتونم مامانمو پیدا کنم.. کارا رو ردیف کن تا زودتر ازدواج کنیمسروش: من منتظر میمونم عزیزم... مسله ای نیست نمیگم برام راحته ولی تو هم حق داری که تو اون روز حساس عزیزانت رو کنار خودت داشته باشیدستام رو دو طرف صورتش میذارمو میگم: ترجیح میدم هر روزم رو کنار تو سپری کنم و هر شبم رو در آغوش تو بگذرونم.. تحمل این رو ندارم که تو این مدت دور از تو باشم.. حتی برای ی لحظهمثل بچه ها از سر ذوق میخنده -فقط یه خواهش ازت دارم
سروش: شما امر بفرمایین خانوم خانومامهربون نگاش میکنم-خواهشا همه چیز ساده باشه.. دلم نمیخواد با هیچ کس رو به رو بشم.. هر چند به زخم زبونا عادت کردم اما دلم نمیخواد شب عروسیمون رو با طعنه و کنایه بگذرونم... تحمل نگاه های اطرافیان رو که بعضیا با ترحم و بعضسای دیگه با تاسفه رو ندارمسروش با اخم میگه: من اجازه نمیدم کسی بهت توهین کنه-میدونم ولی ترجیح میدم یه عقد محضری و یه مهمونیه ساده باشهسروش: آرزوم بود بهترین عروسی رو برات بگیرم-همینکه کنار تو باشم از هزار تا عروسی هم برام شیرین ترهسروش: تو اینجوری خوشحالی؟پلکام رو به نشونه آره روی هم میذارم و دوباره چشامو باز میکنمدستش رو روی چشماش میذاره و میگه: چشم.. تو هر چی بخوای من ازت دریغ نمیکنم-ممنون آقاییمحکم بغلم میکنه و میگه: اینجوری نگو دلم آب میشهمیخندم و میگم: ای سواستفاده گر... فقط منتظر فرصتی تا بغلم کنیشیطون میگه: نه اینکه تو هم بدت میادبا صداقت میگم: چرا دروغ... آغوش تو برای من امن ترین جای دنیاستسروش: پس حق اعتراض کردن نداری... جای تو واسه ی همیشه تو آغوش منه.. جنابعالی محکوم به حبس ابدی اونم میون دستاباز میخندمو آروم از آغوشش بیرون میام... اعتراضی نمیکنه.. با لبخند کنارم میشینه و دستش رو دور شونه هام حلقه میکنهسروش: خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم-منمسروش: خیلی خوشحالم که اومدی-صبح اومدم شرکت تا باهات حرف بزنم دیدم نیستیسروش: داشتم دیوونه میشدم.. مونده بودم یه خورده اروم بشم بعد ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم-پس خیلی خوشبحالت شد که سیاوش اومد شرکتو من رو رسوند اینجا.. کارت راحت شدسروش: آخ گفتی....یهو ساکت میشه با تعجب نگاش میکنم-چی شده سروش؟سروش: تو منو بخشیدی؟-از اول هم گله ای ازت نداشتم...حتی اگه میخواستم هم باز نمیتونستم ازت دلخور بمونمبه سختی میگه: حتی در مورد اشکاناصلا این موضوع رو از یاد برده بودماخمی میکنم و میگم: سروش تو واقعا میخواستی این کار رو کنی؟شرمنده میگه: به بزرگیه خودت ببخشترجیح میدم روز قشنگمون رو تلخ نکنم.. دوباره چشمم به چند قطره خونی که روی زمین ریخته میفته-بیخیال... سروش؟سروش: جانم-اون چند قطره خون که نزدی آشپزخونه ریخته واسه ی چیه؟.. وقتی دیدم خیلی نگران شدمسروش نگاهی به سمتی که با سر اشاره کردم میکنه و میگه: هیچی بابا.. دیروز عصبی بودم زدم ظرفا رو شکوندم انگشتم رو یه خورده بریدمچپ چپ نگاش میکنم-آخه این کارا چیه مینی؟.. ببین چی به سر خونت آوردی؟سروش: از این خونه متنفرم... تو نگران نباش قول میدم تو خونه ی خودمون از این خرابکاریا نکنم-میخوای خونتو عوض کنی.. اینجا که خیلی قشنگهسروش: از این بهترشو برات میخرم.. اصلا بهترین و بزرگترین خونه ی این شهر رو برای عروس خوشگلم میخرم ولی اینجا رو باید بفروشم... اینجا پر از خاطرات گذشته های بدون تو بودنه... دیگه تحمل اینجا رو ندارم-واسه ی من که فرقی نداره.. همین که با تو باشم واسه من کافیه.. دیگه مکان و زمانش برام اهمیتی ندارهمیخنده و میگه: من هم همینطور عزیزمسرم رو روی شونه های سروش میذارم و چشمام رو میبندم... حاضر نیستم این لحظه های ناب رو حتی با یه دنیا هم عوض کنم******ساعت نزدیکتای پنجه و من مهمون ماشین سروشم.. هر چی بهش گفتم من رو به هتل برسونه قبول نکرد...الان هم که داره به سمت خونه ی پدریش میره.. به قول خودش هر چند سیاوش تا حالا همه رو خبر کرده اما خودش هم باید یه خبری به بقیه بده... با همه ی اینا من روم نمیشه خودم هم با سروش به داخل خونه برمیه بار دیگه ملتمسانه میگم: سروش نمیشه من نیامجدی میگه: نه-آخه خجالت میکشمنگاه مهربونی بهم میندازه و میگه: اخه عزیز من از کی خجالت میکشی؟... تو که قبلنا یه عالمه اتیش میسوزوندی و یه خورده هم به روی مبارک خودت نمیاوردی... پس دیگه خجالتت برای چیهغمگین به بیرون نگاه میکنم و میگم: الان همه چیز فرق میکنه... به نظرت بهتر نیست بعد از اینکه خونوادت همه چیز رو از زبون تو شنیدن من رفت و آمدم رو شروع کنم.. من که هنوز زنت نشدم پس چه جوری تو جمع خونوادگیتون بیام؟... آخه آدم که تا این حد پررو نمیشهماشین رو گوشه ای پارک میکنه و با حرص نگام میکنمسروش: یه بار دیگه این حرفا رو ازت بشنوم من میدونم و تو... تو واسه ی همه ی ما عزیزی پس حرف اضافه نزن و از ماشین پیاده شوبا تعجب میگم: رسیدیم؟به سمت من برمیگرده و شال رو روی سرم مرتب میکنهماشین رو خاموش میکنه و زمزمه وار میگه: آره گلمبا انگشتام بازی میکنم و هیچی نمیگمسروش: احساس غریبی نکنیا... باشه؟-باشهسروش: آفرین خانوم خودمبعد از این حرفش از ماشین پیاده میشه... من هم دستم به سمت دستگیره ی در میره اما سروش زودتر در رو برام باز میکنه و چشمکی برام میزنهسروش: اینجوری بهترهمیخندم و از ماشین پیاده میشم.. دستمو با ملایمت تو دستش میگیره و به سمت یه خونه ی بزرگ و خیلی قشنگ هدایتم میکنه
ساعت نزدیکتای پنجه و من مهمون ماشین سروشم.. هر چی بهش گفتم من رو به هتل برسونه قبول نکرد...الان هم که داره به سمت خونه ی پدریش میره.. به قول خودش هر چند سیاوش تا حالا همه رو خبر کرده اما خودش هم باید یه خبری به بقیه بده... با همه ی اینا من روم نمیشه خودم هم با سروش به داخل خونه برمیه بار دیگه ملتمسانه میگم: سروش نمیشه من نیامجدی میگه: نه-آخه خجالت میکشمنگاه مهربونی بهم میندازه و میگه: اخه عزیز من از کی خجالت میکشی؟... تو که قبلنا یه عالمه اتیش میسوزوندی و یه خورده هم به روی مبارک خودت نمیاوردی... پس دیگه خجالتت برای چیهغمگین به بیرون نگاه میکنم و میگم: الان همه چیز فرق میکنه... به نظرت بهتر نیست بعد از اینکه خونوادت همه چیز رو از زبون تو شنیدن من رفت و آمدم رو شروع کنم.. من که هنوز زنت نشدم پس چه جوری تو جمع خونوادگیتون بیام؟... آخه آدم که تا این حد پررو نمیشهماشین رو گوشه ای پارک میکنه و با حرص نگام میکنمسروش: یه بار دیگه این حرفا رو ازت بشنوم من میدونم و تو... تو واسه ی همه ی ما عزیزی پس حرف اضافه نزن و از ماشین پیاده شوبا تعجب میگم: رسیدیم؟به سمت من برمیگرده و شال رو روی سرم مرتب میکنهماشین رو خاموش میکنه و زمزمه وار میگه: آره گلمبا انگشتام بازی میکنم و هیچی نمیگمسروش: احساس غریبی نکنیا... باشه؟-باشهسروش: آفرین خانوم خودمبعد از این حرفش از ماشین پیاده میشه... من هم دستم به سمت دستگیره ی در میره اما سروش زودتر در رو برام باز میکنه و چشمکی برام میزنهسروش: اینجوری بهترهمیخندم و از ماشین پیاده میشم.. دستمو با ملایمت تو دستش میگیره و به سمت یه خونه ی بزرگ و خیلی قشنگ هدایتم میکنهسروش با کلیدی که تو دستشه در رو باز میکنه و با مهربونی میگه: بفرما خانوم خانومالبخندی میزنم و وارد میشم.. سروش هم وارد میشه و در رو پشت سرش میبندهسروش: بریم کوچولو؟سری تکون میدم شونه به شونش حرکت میکنمهمینکه وارد سالن میشم چشمم به سها و بابای سروش میفته که رو به روی هم نشستن و شطرنج بازی میکنندسها: قبول نیست... باز تقلب کردی بابا.. داری سرمو کلاه میذاریپدر سروش: این چه وضع بازی کردنه مدام داری جرزنی میکنهسها با اخم بلند میشه و میگه: من دیگه بازی نمیکنمپدر سروش: همینو بگو... بگو دارم میبازم واسه همین بازی نمیکنمسها همونجور که به اینور اونور نگاه میکنه با غرغر میگه: اصلا هم این طور نیس........همینکه چشمش به من و سروش میفته خشکش میزنهپدر سروش: چیه شکستو قبول کردیسروش: نه باباجان این جغله مگه به همین زودیا شکستو قبول میکنهپدر سروش به عقب برمیگرده و با دیدن من سریع از جاش بلند میشهپدر سروش: به به ببین کی اینجاستلبخند خجولی میزنم و زیرلب سلامی میگمسها تازه به خودش میاد همراه با جیغ و داد و خوشحالی به سمت من هجوم میارههمینکه میخواد بپره تو بغلم سروش جلوم وایمیسته سها محکم به سروش برخورد میکنه و روی زمین میفتهسها: آخ... هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟متعجب به سروش نگاه میکنم که بیخیال میگه: دارم ترنم از خطر تفمالی شدن نجات میدمسها همونجور که دماغش رو میماله از روی زمین بلند میشه و با عصبانیت سروش رو به کناری هل میدهمیخندم و آروم اغوشمو براش باز میکنم.. سها هم با ذوق تو بغلم میاد و میگه: خیلی خوشحالم که اینجا میبینمتچیزی نمیگم فقط آروم تو بغلم نگهش میدارمسها: واقعا خودتی دیگه؟سری تکون میمدمو میگم: آره سهاجان.. خودم هستمابرویی بالا میندازه و میگه: چه لفظ قلم حرف میزنییکی به شدت سها رو از بغلم میکشه بیرونو میگه:سها دخترمو اذیت نکنبا دیدن مادر سروش لبخندی میزنم مادر سروش من رو تو بغلش میگیره و میگه: چه خوب کردی که اومدی عزیزم... خیلی خوشحال شدم-ممنون خانوم راستینکنار گوشم زمزمه میکنه: میدونم در گذشته اشتباه کردم ولی خواهش یه مادر دلشکسته رو خوب کن و دلش رو نشکنمتعجب نگاش میکنممادر سروش: بهم بگو مامانیه خورده دلم میگیره از اینکه پیوند مادر و دختری اون همه زود از بین رفت و الان هم باید این همه همه زود به وجود بیاد ولی منی که سروش رو قبول کردم باید خونوادش رو هم پذیرا باشمسری تکون میدمو میگم: اگه اینجوری خوشحال میشین چشم مامان صداتون میکنممامان: ممنون عزیزمسها با اخم میگه: مامان جان فقط میخواستی منو ضایع کنیمامان سروش بی توجه به سها و سروش من رو به سمت مبل میبره و میگه: بشین عزیزم.. زیاد سرپا نمون که هنوز خیلی ضعیفی-ولی من حالم خوبهمامان سروش میخنده و میگه: کار از محکم کاری عیب نمیکنهمن هم میخندم و هیچی نمیگم... مجبورم میکنه بشینمو بوسه ی آرومی به سرم میزنهتازه چشمم به سیاوش میفته که کنار سروش واستاده با خنده بهم نگاه میکنهپدر سروش میاد کنارم میشینه و میگه: دختر من حالش چطوره؟-خوبم پدر
پدر سروش با شیطنت به زنش اشاره میکنه و میگه: وقتی به اون میگی مامان به من هم باید بگی بابا وگرنه حسودیم میشه وقتی میگی پدر احساس پیری میکنمهمه میخندن و من هم با لبخند میگم: هر چی شما بگین باباسروش: میبینم که جمعتون جمع بودسها با حاضر جابی میگه: خلمون کم بود که اون هم اومدسروش با اخم میگه: سهاسها با چشم اشاره ای بهم میکنه و ادامه میده: نترس میدونم گلمون رو هم با خودت آوردیسیاوش گوش سها رو میگیره که جیغ سها در میادسیاوش: زیاد حرف میزنیا سها خانومسها: ای داد.. ای فریاد.. ولم کن.. آخ گوشم.. یکی نجاتم بدهسروش: یه خورده محکم تر فشار بده دل من هم خنک بشهسیاوش محکمتر گوش سها رو فشار میده که اشک تو چشمش جمع میشهسیاوش: چشم.. چشم.. این هم به افتخار داداش سروش خودمدلم براش میسوزه-گناه داره سیاوش.. ولش کنسها که مشغول جیغ و داد بود میگه: قربون........سیاوش جلوی دهن سها رو میگیره و گوشش رو ول میکنهبا خنده میگه: فقط به خاطر روی گل تو ولش میکنما وگرنه میخواستم حسابش رو برسمهمین که حرفش تموم میشه با داد میگه: آخهمه نگران نگاش میکنندمادر سروش: چی شد سیاوش؟سیاوش به سمت سها خیز برمیداره و میگه: حسابتو میرسمسها همونجور که میخنده از دستش فرار میکنه و ادای تف کردن رو میکنه و میگه: اه.. اه.. چه بد مزه بودی.. از بس گوشت تلخی با یه من عسل هم نمیشه خوردت.. دفعه ی بعد ر به موت هم بودم گازت نمیگیرمهمه خندمون میگیرهسروش سعی میکنه جدی باشه و تک سرفه ای میکنهپدر سروش به سیاوش و سها اشاره میکنه تا آروم بگیرن.. اونا هم بی سر و صدا روی مبل منتظر میشینندسروش: راستش اومدم یه خبری رو بهتون بدمسها: احتیاجی نیست داداش.. خبرات بیات شده هستن بعد به سیاوش اشاره میکنه و میگه: خودمون از قبل میدونیملبخند رو لب سروش میشینهپدر سروش: سیاوش میگفت قصد ازدواج داری؟سروش: آره باباپدر سروش: اونوقت میتونم بپرسم با اجازه ی کی؟همه خشکشون میزنه... حس میکنم رنگم پریدهسروش با نگرانی میگه: منظورتون چیه بابا؟پدر سروش دستش رو دور گردنم میندازه و بدون توجه به سروش لبخند مهربونی برام میزنهسروش با بی قراری دوباره تکرار میکنه: بابا با شما هستم.. منظورتون از این حرفا چیه؟پدر سروش نگاه خشنی بهش میندازه که من خودم به شخصه اگه به جای سروش بودم فرار رو بر قرار ترجیح میدادمبا ترس به سروش نگاه میکنمپدر سروش: منظورم کاملا روشنهسروش با حرص میگه: باباپدر سروش: من دخترمو از سر راه نیاوردم که تو همینجوری بیای بگی میخوای باهاش ازدواج کنی سروش خانکم کم لبخند رو لبای همه میشینه... تو چشما ی سروش هم برق خوشحالی به راحتی دیده میشهاما پدر سروش با جدیت ادامه میده:ترنم دختر منه آقا سروش پس مثله بچه ی آدم برو خونه ی خودت بعد یه شب با اجازه ی قبلی بیا خواستگاری شاید قبول کنم دخترمو بهت بدماز این همه مهربونی پدر سروش دلم پر از خوشی میشهپدر سروش: تو این مدت هم ترنم پیش ما میمونهسروش
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#134
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۴ صبح
مهربون میخنده و میگه: نمیشه مراسم خواستگاری همین امشب باشهپدر سروش: در موردش فکر میکنم و خبرت میکنمسروش با لب و لوچه ی آویزون نگام میکنه... با مهربونی بهش لبخند میزنمپدر سرو که متوجه نگاه مشتاق من میشه میگه: نظر تو چیه دخترم.. از اونجایی که قیافش مثله بدبخت بیچاره ها شده امشب بذاریم بیاد نهایتش اینه که جواب رد بهش میدیم و میفرستیمش بره پی کارشسروش با داد میگه: باباسها:اگه به سروش باشه مراسم عقد و عروسی هم همین امشب برگزار میکنههمه با این حرف سها میخندن و من با خجالت به زمین خیره میشم ولی سروش با کمال پررویی میگه: اگه این طور بشه که من دیگه هیچ غمی تو دنیا ندارمپدر سروش: دیگه بهت رو میدم پررو نشو.. یالا برو بیرون تا خودم از خونه بیرونت نکردم... بعد از شام با گل و شیرینی بیا ببینم چیکار میتونم برات کنمزیر چشمی نگاهی به سروش میندازمسروش با ذوق و شوق بهم زل میزنه و وقتی متوجه نگاه من میشه چشمکی نثارم میکنه که باعث خنده های ریز سها و سیاوش میشه... سروش هم که قربونش برم بدون خجالت با خواهر و برادرش میخندهپدر سروش با جدیت میگه: نیشتم ببند فکر نکن دارم شوخی میکنم مادر سروش که تا الان با لبخند نگامون میکرد آروم میگه: فرزاد اذیتشون نکن... چرا جداشون میکنی؟پدر سروش اخمی میکنه بعد با ابرو به سروش اشاره میکنه و میگه: من به این پسر اعتماد ندارم قبل عقد دخترمون رو دستش نمیدممادر سروش هم میخنده و به سروش که با بیچارگی بهشون نگاه میکنه میگه: بابات راست میگهسروش: مامانمادر سروش: مامان نداریم.. تو این مورد من هم بهت اعتماد ندارمسروش مظلوم نگام میکنه.. آخه من چیکار میتونم کنم.. تقصیر خودشه که چپ و راست میره من رو جلوی همه بغل میکنهسها: اوف.. چه سخت میگیرین به این دو تا جغد عاشقسروش: سهاسها با پررویی میگه: چیه؟.. طرفداری نمیخوای؟سروش مظلوم میگه: ما جغدیم؟سها ابرویی بالا میندازه میگه: الهی قربون داداش گلم برم.. چه مظلوم شدی.. نه قربونت برم تو عینه عقاب میمونیبا این حرف سها نیش سروش باز میشه اما طولی نمیکشه که با حرف بعدیه سها نیشش بسته میشه و چپ چپ به سها نگاه میکنهبعد با دست به من اشاره میکنه و میگه: اما قبول کن ترنم شبیه جغدهخندم میگیره.. چشم غره ای بهش میرم ولی سها با نیش باز برام ابرو بالا میندازهپدر سروش: نه اینجوری نمیشه.. آب دختر من با خواهر جنابعالی تو یه جوب نمیبرهسروش با چشماش برای سها خط و نشون میکشه و آروم میگه: شما خواهر بنده رو عفو کنید... ایشون ذاتا دلق به دنیا اومدنسها دستش رو جلوی دهنش میذاره و میگه:اِ... اِ... منو بگ که داشتیم از ی طرفداری میکردمسروش: نه سهاجان.. خواهشا تو از من طرفداری نکن که ممکنه واسه ی همه ی عمرم از زندگی با ترنم محروم بشمبا این حرف سروش همه میخندن و سها هم با خنده میگه: اِ... سروش.. یادت نیستسروش: چی رو؟سها: که ترنم تا صبح مجبورت میکرد بیدار بمونی و باهاش حرف بزنی.. تو هم عین این بدبخت بیچاره ها پشت تلفن چرت میزدی؟... خب فقط جغده که از شب تا صبح بیدار میمونه دیگهصدای ریز ریز خنده ی همه رو میشنومابرویی بالا میندازم و میگم: سهاجان گند کاریای خودت رو که فراموش نکردیسها یهو میگه: وای عزیزمی... کی میگه تو جغدی.. تو کفتر عاشقیهمه با تعجب نگاش میکنند ولی من به زور جلوی خندم رو میگیرمو همونجور با جدیت بهش زل میزنمسها: کفتر چیه.. اصلا تو مرغ عشقی هستی واسه خودت ...با بیچارگی میگه: باز هم نه...سها: قناری که دیگه خوبه؟.. هان؟با این حرف سها دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و میزنم زیر خندهبقیه هم با خنده ی من به خنده میفتنسیاوش: ترنم بعدا یه خورده باهات کار دارم... چند تا از اون گندکاریای این خانوم رو بگو خیلی به کارم میادسها: سیـــاوشپدر سروش: خب دیگه.. سروش برو خونه ی خودت شب میبینمتسها: باباجان کوتاه بیا... این دو تا که 5 سال نامزد هم بودن و هر کاری هم که خواستن کردن دیگه این کارا چیه.. گناه دارن طفلکیاحس میکنم از شدت خجالت صورتم قرمز شدهسروش با صدای بلند میخنده و میگه: قربون خواهر گلم برم که همیشه طرف خودمهسها: تا اونجایی که من یادمه گفتی طرفدار نمیخوای؟سروش: بنده غلط کردمسها میخنده و سروش ادامه میده: همیشه سعی کن همینجور بمونیپدر سروش: کسی از شما دو نفر نظر نخواستبعد با غرغر میگه: هر کدوم از هرکدوم بی حیاتر.. خجالتم خوب چیزیهسها: بی حیا کدومه باباجان... بده دارم طرف داداشم رو میگیرمپدر سروش به سمت من برمیگرده و میگه: از اون خواهرشوهراست که خونت رو تو شیشه میکنه به نظر من قبول نکنسها با جیغ میگه: بابامیخندمو به جمع شادمون نگاه میکنم... بعد از کلی خنده و شوخی بالاخره پدر سروش جدی جدی سروش رو از خونه بیرون کرد و گفت تا بعد از شام حق نداری بیای... سروش هم که بعد از کلی التماس که هیچکدوم فایده ای نداشت راهیه خونه ی خودش شد
با لبخند به جمع خونوادگی سروش نگاه میکنم و هیچی نمیگم... گذر زمان باعث شده خیلی تغییر کنم قبلنا که با سها جفت میشدم کل خونه رو روی سرمون میذاشتیم... بماند که با این خونه احساس غریبی میکنم... اینجور که از سها شنیدم همون چهار سال اون خونه رو فروختن و به جاش اینجا رو خریدن.. همه شون متوجه ی شدن که با همه ی تلاشی که میکنم باز هم نمیتونم مثل گذشته باشم.. تو نگاه همگی یه غم بزرگی رو میبینم.. غمی که از شرمندگیشون سرچشمه میگیرهسها: پخبا ترس دستم رو روی قلبم میذارم و میگم-چته سها... ترسیدمپقی میزنه زیر خنده و میگه: این کارو کردم بترسی دیگهمامان سروش با اخم میگه: سها برو آشپزخونه ظرفا رو بشور.. امروز خیلی این طفلکی رو اذیت کردیسها با لب و لوچه ی آویزون میگه: من؟سیاوش: پس نه من با این هیکلم برم ظرف بشورمسها: مگه چیه؟سیاوش: اونجوری دیگه زیادی خوش به حالت میشه... تو چیدنه میز که ترنم به مامان کمک کرد.. پس شستن ظرفا با جنابعالیه... یه خورده کار برات بد نیست.. نمیشه که همش بخوری و بخوابیسها میخواد چیزی بگه که با صدای زنگ آیفون حرف تو دهنش میمونهمادر سروش: یعنی کیه.. این وقت شبهمه به جز پدر سروش متعجب به همدیگه نگاه میکنیمسیاوش اشاره ای به ساعت میکنه و میگه: الان که خیلی زودهمادر سروش: منظورت چیه سیاوش؟سیاوش: برای اومدن سروش میگمسها: ای بابا... تو هم چه حرفا میزنیا.. مگه هر کسی زنگ در خونمون رو زد سروشه؟با صدای پی در پی زنگ لبخند به لب همه میادسیاوش ابرویی بالا میندازه و میگه: هر کسی نه... ولی اگه کسی که دستش رو روی زنگ گذاشته قصد برداشتنه دست مبارکش رو نداشت مطمئن باش سروشهسها دستش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا میبره و میگه: حرفمو پس میگیرم... برای اولین بار حق با توهه... تنها کسی که اینطور در خونه رو از جا در میاره سروشهلبم رو گاز میگیرم تا نخندنم ولی با بلند شدن دوباره ی صدای زنگ همه میزنند زیر خندهپدر سروش: خانوم برو در رو باز کن.. این پسر از رو نمیره.. هر جور هم که بیرونش کنم باز هم برمیگرده.. خوب شد گفتم شام رو زود بخوریم وگرنه نمیذاشت یه لقمه از گلومون پایین برهسها: انگار شش ماهه به دنیا اومده.. داماد هم اینقدر هول؟... نوبره والامادر سروش با خنده از جاش بلند میشه و میگه: چیکار به کار بچم دارین؟سها: آره دیگه.. چیکار به کار بچه دارین... از ماشین بازی خسته شدهبعد با ابرو به من اشاره میکنه و با شیطنت ادامه میده: اومده عروسکش رو ببرهحس میکنم از خجالت گونه هام رنگ گرفتنپدر سروش:بیخود، من که به همین راحتیا عروسک کوچولومون رو بهش نمیدمسها:اِ... بابا... داداشمو اینقدر اذیت نکن گناه دارهپدر سروش: راستشو بگو این دفعه چه وعده وعیدی بهت داده داری ازش طرفداری میکنی؟سها سرش رو میخارونه و میگه: اِ... و رفتمسیاوش یه پس گردنی حوالش میکنه و میگه: از اول هم معلوم بود... هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیرهسها: خب حالا بده من به یه نون و نوایی برسم... تازه این دو تا جوون عاشق رو هم دست به دست کنمبعد با سر به من اشاره میکنه و میگه: ببینید چشماش از ذوق دیدن یار چه برقی میزننداز دست این سها.. دلم میخواد آب بشم و برم تو زمین.. نمیدونم قیافم چی شکلی شده که همه به زور جلوی خندشون رو گرفتنمادر سروش به طرف من میاد و بالا سرم وایمیسته.. مهربون دستی به سرم میکش و بوسه ای آروم حواله ی صورتم میکنهمادر سروش: قربون خجاتت برم عروس گلم... این دختره حیا نداره تو به بزرگیه خودت ببخشسها: مامان اینقدر که نباید به عروس رو بدی.. پررو میشه ها... بعد یهو دیدی واست عروس بازی در آوردمادر سروس: تو ساکت شو که آخر سر این یه دونه عروسم رو فراری میدی و باعث میشی آرزو به دل از دنیا برمسها: اوه.. اوه.. چه عروسم عروسم راه انداختی مادر من؟.. دختر دسته گلی مثل من داری عروس میخوای چیکار؟مادر سها بی توجه به حرف سها با بغض خطاب به من میگه: عزیزم تو دوباره خنده های از ته دل رو به جمع خونواده ی ما برگردوندی... خیلی وقت بود که سروش برای به دیدن ما اومدن بی تابی نمیکردسها: مامان جان چه دل خجسته ای داریا... اون داداش نامرد من که برای دیدن ما نیومده.. برای دیدن خانوم آیندش اومدهمادر سروش با اخم میگه: سیاوش چرا بیکار نشستی؟سیاوش با تعجب میگه: چیکار کنم؟مادر سروش: از طرف من گوش اون دختره ی چشم سفید رو بپیچون تا یه خورده دلم خنک شهسیاوش با نیش باز میگه: به روی چشمسها با جیغ از جاش بلند میشه و میگه: نـــهپدر سروش: یکی بره در رو برای اون بدبخت باز کنه.. زیر پاش علف سبز شدمادر سروش ضربه ی آرومی به صورتش میزنه و میگه: خدا مرگم بده.. از بس این دختره چرت و پرت گفت به کل سروش رو از یاد بردمتو همین موقع در سالن به شدت باز میشه و سروش با نگرانی وارد میشه.. همین که ما رو میبینه با تعجب میگه: شماها همگیتون توی سالن هستین که در رو باز نمیکنیدهمه نگاهی بهم میندازیم و میخندیممادر سروش: از دست این خواهرت.. از بس حرف میزنه دیگه حواس واسه ی ما نمیذارهسروش با دلخوری میگه: فقط من اضافه بودم... خب همین اطراف یه گوشه مینشستم و کاری بهتون نداشتم دیگه... چرا ناجوانمردانه بیرونم میکنید؟پدر سروش: از کی تا حالا خواستگار خودش رو قاطیه خونواده ی دختر میکنهسروش با اخم میگه: الان که دیگه اجازه دارم خودمو قاطی کنم.. خیر سرم اومدم خواستگاریاسیاوش: فکر نمیکنی یه خورده زود اومدی؟
سروش: نه بابا.. زود کجا بود.. شما گفتین بعد از شام من هم شامم رو خوردم و اومدمبعد با پررویی به سمت من میاد تا کنارم بشینه که پدرش از روی مبل بلند میشه و میگه: کجا؟سروش متعجب میگه: بشینم دیگه؟... مگه نشستن هم تو این خونه جرمه؟پدر سروش چپ چپ نگاش میکنه و میگه: اونجا جای منه... جنابعالی به فکر یه جای دیگه برای خودت باشسروش اخماشو تو هم میکنه و میگه: باباپدرش کنار من میشینه و میگه: بابا نداریم... اگه اومدی خواستگاری حرفاتو بزن وگرنه شرت رو کم کن که نمیدونم امشب چرا اینقدر خوابم میادسروش با حرص به باباش نگاه میکنه و میره روی مبل مقابل من میشینهسروش:ولی من خوب میدونم چرا خوابتون میاد.. برای حرص دادنه منه بدبختسها با شیطنت میگه: بهتره عروس خانوم بره تو اتاق تا بزرگترا به نتیجه برسنسروش چنان نگاهی به سها میندازه که من به شخصه سکته رو میزنم اما بقیه به زور جلوی خندشون رو میگیرن مادر سروش: اذیتشون نکن سهاسها ابرویی بالا میندازه و میگه: فعلا که شوهر جنابعالی داره خونشون رو توشیشه میکنهپدر سروش: سهاسها با لذت یه نگاه به من و یه نگاه به سروش میکنه... یه خورده میخنده و دیگه هیچی نمیگهپدر سروش با تک سرفه ای نظرا رو متوجه ی خودش میکنه و بعد میگه: خب سروش خان یه خورده از خودت بگوسروش اخماش باز میشه و لبخند نمکینی میزنهسروش: بابا میوای بگی منو نمیشناسی؟پدر سروش با جدیت میگه: قبلنا خودب میشناختمت اما چهار ساله که دیگه برام غریبه شدی.. سروش آشنای گذشته ها نیستی... حس میکنم تو این مدت خیلی عوض شدیهیچ صدایی از کسی در نمیاد.. نگاه سروش غمگین میشه... از نگاه غمگبنس دلم میگیرهپدر سروش کنار گوسم زمزمه میکنه: اینجوری نگاش نکن پرروتر میشهلبخند تلخی میزنم و نگام رو از سروش میگیرمسروش بالاخره شروع به صحبت میکنه: میدونم توی این چهار سال خیلی عصبی شدم.. خیلی زور گو و بی منطق شدم.. خیلی خودخواه و بی محبت شدم... در کل خیلی عوض شدم... همه اینا رو میدونم اما بابا دوای دردم همون دختریه که کنارتون نشسته.. اگه اون رو پیش خودم داشته باشم قول میدم همون سروش چهار سال پیش بشممادر سروش با محبت به سروش نگاه میکنه و لبخند میزنهسها: داداشیسروش نگاهی به سها میندازهسها صداش رو آرومتر میکنه و میگه: مادر عروس خیلی ندید بدیده... ببین چه جوری داره نگات میکنه؟.. معلومه دخترش تو دستش باد کرده میخواد با همکاریه شوشوجونش دخترش رو بهت بندازهبا این حرف سها فضای غمین سالن یه خورده عوض میشه و لبخند رو لب همه میادپدر سروش: خب... آقا سروش.. چه تضمینی میدی که دخترم رو خوشبخت کنی؟سروش با عشق بهم زل میزنه و میگه:اگه هر چی دارم و ندارم رو به پاش بریزم راضی میشین؟همه ی وجودم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#135
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۴ صبح
به سمت سروش پر میکشه ولی به زور جلوی خودم رو میگگیرم که بلند نشم.. که به سمت سروش نرم.. که توی این جمع آبروریزی نکنم هر چند خیلی سخته.. انگار اوج بیقراری رو از نگام میخونه چون لبخند مهربونی میزنهپدر سروش: سروش خان بنده هنوز قانع نشدماسروش همونجور که نگاهش به منه چند لحظه مکث میکنه و ادامه میده: بابا شما دخترتون رو بهم بدین من همه ی وجودم رو وقف دخترتون میکنم... نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره.. اجازه نمیدم تو زندگی کوچیکترین کمبودی رو احساس کنه... من این دختر رو میپرستم بابا.. فقط بذارین خانوم خونه ی من بشه من از جونم براش مایه میذارمسها سرفه ای میکنه و میگه: مرد هم مردای قدیم... ایش.. آخه مرد هم اینقدر زن ذلیل... اه.. اهبعد با اخم و تشر به سروش میگه: چند بار بهت گفتم از این حرفا جلوی خونواده ی عروس نزن برات طاقچه بالا میذارناز دست سها خندم میگیره و با صدای بلند میزنم زیر خنده.. بقیه هم از دیدن خنده ی من لبخند به لبشون میادپدر سروش دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و من رو به خودش میچسبونهسروش همونجور که مسخ من شده ناخودآگاه با صدای بلند میگه: قربون این خنده های خوشگل و از ته دلت برم... خیلی دوستت دارم ترنمچشمام از شدت تعجب گرد میشن.. بقیه هم از این حرف سروش خشکشون میزنه... از شدت خجالت دلم میخواد همین الان بلند شمو برم هتل و تا چند سال دیگه هم این طرفا آفتابی نشم.. با حرص ابرویی بالا میندازمو به جمع اشاره میکنم.. سروش نگاهی به اطراف میندازه و تازه به خودش میاد.. برای اولین بار یه خورده سرخ و سفید میشه که این کارش باعث میشه دوباره صدای خنده ی جمع بلند بشه.. سروش هم خجالت زده یه خورده میخنده و سرشو پایین میندازهلبخند برای یه لحظه هم از لبام پاک نمیشه.. با وجود همه ی کمبودایی که دارم باز نمیتونم منکر این احساس خوبم بشم... با اینکه مادرم نیست تا نازم رو بکشه اما با وجود مادر سروش نبودنش رو کمتر احساس میکنم... با اینکه پدرم توی این جمع نیست تا ازم حمایت کنه اما با وجود پدر سروش تحمل نبودنش برام آسونتر میشه.. با اینکه ترانه و طاها نیستن که مثل گذشته ها اذیتم کنند اما با وجود سها نبودشون رو احساس نمیکنم با اینکه طاهر نیست تا با نگاه آرامش بخشش دلتنگی ها و دلهره ها رو از من دور کنه اما با وجود نگاه های پر از محبت سیاوش این نبود کمتر به چشمم میاد و از همه مهتر حضور سروش خودش به تنهایی تمام این نبودنا رو قابل تحمل میکنه... پدر سروش سری به نشونه ی تاسف تکون میده و میگه: خوشم میاد که لنگه ی اون خواهرتی.. هر کدوم پرروتر و بی حیاتر از اون یکی... خب خندیدن بسه یگه.. بذارین تکلیف مهریه ی دخترم رو روشن کنم سروش سری تکون میده و هیچی نمیگهپدر سروش: مهریه ی دختر من بالاست مطمنی میتونی از پسش بربیایسروش لبخندی میزنه و میگه: هر چی باشه دریغ نمیکنم... با جون و دلم مهریه ای که در نظر گرفته بشه رو قبول میکنمپدر سروش چند لحظه ای مکث میکنه و بعد غمگین زمزمه میکنه: دختر من دلش شکسته... تحل کوچیکترین غم رو ندارهلبخند از لبای سروش پاک میشه اون هم با غم خاصی میگه: اجازه نمیدم هیچ غمی مهمون دله مهربونش بشهاز محبت کلام و حرفای از ته دل سروش و در عین حال از حمایتهای پدر سروش لغض تو لوم میشینهپدر سروش: سروش ما در حق این دختر خیلی کوتاهی کردیم... دخترم 4 سال تنها و بی پناه بود مطمئنی میتونی به حرفات عمل کنیسروش با اطمینان میگه: شک نکنید بابا... اجازه نمیدم حتی برای یه لحظه خودش رو تنها و بی پناه احساس کنه.. به جای تک تک مون گذشته ها رو جبران میکنم و جای تک تک اعضای خونوادش رو براش پر میکنممادر سروش اشکی که از گوشه ی چشمش سرازیر شده بود رو آروم پاک میکنه و لبخند مهربونی بهم میزنه
پدر سروش هم به سمت من برمیرده و با مهربونی میگه: ترنم جان، دخترم تو چی میگی؟... راضی هستی؟با خجالت لبخندی میزنم ولی روم نمیشه چیزی بگممادر سروش: قربون شرمت برم عزیزم... سوت علامت رضاستسها سریع میگه: بابا اینکه از خداشه.. این ادا اطوارا چیه از خودتون در میارین... حالا خوبه خواستگاریه ترنم و پسر عزیز خودتونه اینقدر سخت میگیرین دلم واسه ی شوهر مفلوک خودم میسوزهسیاوش: آخه کی میاد تو رو میگیرهسها میخواد حرفی بزنه که پدرش با جدیت میگه: تو یکی رو پیدا کن که حاضر شه تو رو بگیره من قول میدم نه تنها سخت نگیرم تازه یه عمر هم ممنونش باشم که خلاصمون کرد... طرف یه اشاره کنه چیزی هم بهش دستی میدم که تو رو با خودش ببره.. کافیه فقط ردت کنم بریسها با چشمای گرد شده به باباش نگاه میکنهسیاوش: آخه من ترسم از اینه که هر کی اینو ببره دوباره برگردونهسها با جیغ میگه: بی انصافا.. چند نفر به یه نفرهمه میخندن و سها با غیض به من نگاه میکنهسها: همش تقصیر توی مارمولکه وگرنه تو که لنگه ی خودم بودیابرویی براش بالا میندازم و یه لبخند شیطانی تحویلش میدمحرصی تر میشه و میگه: شانس بیاری امشب ناقصت نکنم از دستت خیلی کفری امسیاوش: به جای جیغ جیغ کردن برو شیرینی رو باز کن و بینمون پخش کنبعد خطاب به من و سروش ادامه میده: امیدوارم خوشبخت بشین.. هردوتاتون لایق بهترین زندگی هستینمادر سروش: ایشاله.. سهاجان.. دخترم پاشو مادر.. پاشو شیرینی رو پخش کنسها: خوبه والا.. تا چند دقیقه ی پیش که ترنم دخترتون بود.. حالا که وقت کار کردنه من دخترتون شدمسیاوش یه پس گردنی به سها میزنه و میگه: پاشو خانوم حسود... حرف اضافه هم نزن.. ترنم دیگه شوهر پیدا کرد تو باید کار ردن رو یابگیری تا بتونی توجه ی یکی رو جلب کنیسها: مگه قراره برم کلفتی که با کار کردن توجه یکی رو جلب کنمسیاوش با حرص میگه: پا میشی یا نه؟سها: نه... مگه نمیگین دختر بالاخره میره و مهمونه ولی عروس حکم دختر رو داره.. پس باید ترنم شیرینی پخش کنهخب من حرفی ندارم پاشم شیرینی رو پخش کنم ولی خداییش روم نمیشه.. انگار بقیه هم فهمیدن که اصراری نمیکنندسیاوش با اخم از جاش بلند میشه و به سمت جعبه ی شیرینی میاد سیاوش: نشنیدی میگن مال بد بیخ ریش صاحابش.. تو هم حالا حالاها اینجا موندگاری... تازه موقع شام هم ترنم به مامان کمک کرد و تو نشستی کارتون نگاه کردی سها: بده کودک درونم فعالهسیاوش: به جای نشون دادن کودک درونت خودی نشون بده شاید یکی اومد تو رو گرفت خلاصمون کردسیاوش جعبه ی شیرینی رو باز میکنه و شروع به پخش کردن شیرینی میکنهسها با مظلومیت میگه: آخه اینجا که غریبه نیست من خودی نشون بدمسیاوش بهت زده به سها نگاه میکنه و بعد از چند لحظه با اخم میگه: تو خجالت نمیشی؟سها با خونسردی از جاش بلند میشه و سه چهار تا شیرینی برمیدارهسها: نه بابا.. بالاخره این شتریه که دم در خونه ی همه میخوابه و بیدار میشه و ورزش میکنه و در کل خیلی کارا میکنهسروش با خنده به سها و سیاوش نگاه میکنهسیاوش: سروش تو الان باید غیرتی بشیاسروش میخواد چیزی بگه که سها میگه: قربون دستت سیاجون.. همین که تو غیرتی هستی واسه هفت پشت بنده بستهبعد با شیطنت به شیرینی اشاره میکنه و میگه: تو فعلا به کارت برس که کم کم دارم بهت امیدوار میشمسیاوش شیرینی رو جلوی من میگیره و میگه: بردار ترنم جانسها: آفرین داداشی... ترشی نخوری یه چیزی میشییه دونه شیرینی برمیدارمو تشکر میکنمسیاوش با مهربونی لبخندی بهم میزنه و بعد با حرص خطاب به سها میگه: باز خوبه من ترشی نخورم یه چیزی میشم ولی تو چه ترشی بخوری چه ترشی نخوری همینی که هستی باقی میمونیسروش میزنه زیر خنده و میگه: قربون دهنت سها: سروش خان اینه دستمزد من .. این همه ازت دفاع کردم آخرش هم به جای اینکه طرف من رو بگیری طرفه این غول بیابونی رو میگیری؟سروش: شرمنده خواهر کوچوو.. من همیشه طرف حقمسها با جیغ میگه: سروش میکشمتبا تموم شدن حرفش به سمت سروش هجوم میاره و شروع به کشیدن موهاش میکنهسروش مچ دستای سها رو تو یه دستش میگیره و میگه: عجب ناخونایی هم دارهسیاوش: من دلم برای شوهرش میسوزه.. از همین الان بابد اعتراف کنیم که سر طرف بدجور کلاه میرهسروش: آره والا
سها با جبغ و داد میگه: اگه جرات داری ولم کن تا نشونتون بدم سر کی کلاه رفتهاز شدت خنده دلم درد گرفتهبعد از کلی شوخی و خنده بالاخره پدر سروش میگه: بسه دیگه... الان همسایه ها هم شاکی میشناز شدت خنده صورت همه سرخ شدهپدر سروش: سروش فردا با ترنم برای کارای آزمایش برو... شرکت رو هم به سیاوش بسپر تا این چند وقت بتونی به کارای عروسیت سر و سامون بدیمادر سروش: فکر کنم یه چند ماهی طول بکشه تا بتونید برین سر خونه و زندگیتون.. بالاخره باید عروسیه مجلل بگیریم نمیشه که همینجوری برین سر خونه و زندگیتونملتمسانه به سروش نگاه میکنمسروش نگاهی به من میندازه و بعد خطاب به مادرش میگه: چرا نمیشه مادر من؟مادر سروش با چشمای گرد شده میگه: منظورت چیه؟سروش: من و ترنم تصمیم گرفتیم ازدواجمون محضری باشهمادر سروش با جیغ میگه: چی؟پدر سروش: چته زن؟.. آروم بگیرمادر سروش: آخه مگه میشه؟... ترنم، سروش چی داره میگه؟سروش میخواد حرف بزنه که اجازه نمیدم و خودم میم: مامان راستش برای من خیلی سخته که بخوام با فامیلا و اطرافیان رو به رو بشممادر سروش: عزیزم ما اونجا هستیم و اجازه نمیدیم کسی حرف نا به جایی بزنهلبخندی میزنم و میگم: میدونم مامان...ولی بعضی وقتا لازم نیست حرفی زده بشه تا یه دل بشکنه... یه نگاه کافیه تا یه دنیا زیر و رو بشه.. تحمل اون نگاه ها برای من در روزای عادی قابله تحمله اما در قشنگترین روز زندگیم تحمل نگاه های تلخ یا پر از ترحم خیلی سختهمادر سروش: آخه.........پدر سروش: عزیزم بذار خودشون تصمیم بگیرن مادر سروش خطاب به من مهربون میگه: باشه عزیزم.. من دخالت نمیکنم هر جور خودتون راحتین عمل کنید ولی این رو بدون ما همگیمون بهت افتخار میکنیم و از اینکه داری عروس ما میشی بی نهایت خوشحالیمسها با صدای بلند میگه: قربون دل مهربونت برم مامان خانومی که تو هم مثله پسرت ترنم ذلیلی همه میخندنسروش با خنده بهم نگاه میکنه و چشمکی برام میزنههمه ی عشقم رو میریزم توی نگاهم تو حرفای نگفته ام رو از چشمام بخونهپدر سروش: سروش حالا که با ترنم تصمیم گرفتین جشن نگیرید پس زودتر خریداتون رو انجام بدین من هم با دوستم صحبت کنم و تا چند روز دیگه بریم محضر تا مهدی عقدتون کنهسروش همونجور که نگاش به منه با لبخند میگه: باشه باباپدر سروش: سروش منو نگاه کن.. مثه اینکه چشماتم چپ شده ها.. خیر سرم دارم باهات حرف میزنم چرا اون طرف رو نگاه میکنی؟سروش با حرص به پدرش نگاه میکنه و میگه: بفرمایید این هم نگاه.. شما هم که فقط منو حرص بدینخنده یه لحظه هم از روی لبای ما نمیره تا دیروقت در مورد همه چیز حرف میزنیم و میگیم و میخندیم... بالاخره مادر سروش صداش در میاد و میگه: بچه ها دیر وقته.. بهتره بقیه حرفا رو بذاریم واسه ی فرداپدر سروش هم نگاهی به ساعت میندازه و میگه: آره.. بقیه حرفا بمونه واسه ی فرداهمه سری تکون میدن و موافقت میکنندمادر سروش: سها به ترنم هم یه لباس راحتی بده که امشب اذیت نشهسها: چشم خانوم خانومابا تعجب میگم: ولی من که میرمهمه با تعجب نگام میکنندسروش: اونوقت کجا؟-خب هتلسروش با اخمایی در هم میخواد چیزی بگه که سیاوش میگه: ترنم مگه اینجا بهت بد میگذره؟-نه.. این چه حرفیه.. فقط...مادر سروش: عزیزم پس دیگه حرفی نمیمونه.. تا قبل از عقد همینجا میمونی-اما اخه اینجوری که خیلی بدهپدر سروش میگه: اصلا هم بد نیست.. دیگه از این حرفا نشنوم که حسابی ناراحت میشم.. تو برای ما مثل سها عزیز هستیسها: بابا چرا دروغ میگی؟.. شماها هوای اونو بیشتر دارینوقتی محبتهای از ته دلشون رو میبینم دیگه اصراری واسه رفتن نمیکنمپدر سروش: خب سروش تو هم برو خونه ی خودت که دارم از خستگی میمیرمسروش بهت زده میگه: چی؟سها با شیطنت ابرویی بالا میندازه و با شیطنت میگه: داداشی جونم یعنی نخود نخود هر کی رود خانه ی خودلبخندی میزنم و چیزی نمیگم دلم از رفتن سروش میگیرهسروش تازه به خودش میاد و با عصبانیت میگه: یعنی چی؟... بابا اگه بخواین اینجوری اذیتم کنید همین الان ترنم رو بغل میکنم و با خودم میبرم.. تازه دیگه هم اجازه نمیدم بیاد اینجابا دلخوری نگام میکنه... معلومه از لبخند زدنام ناراحته ولی آخه من که نمیتونم به پدرش بگم بذارین سروش اینجا بمونه... پدر سروش از این همه پررویی پسرش دهنش باز میمونه... هر چند من خودم هم باورم نمیشه اون سروش محافظه کار اینطور بی پروا حرف بزنه
امان سروش: خب سروش جان چرا عصبانی میشی... ما که نمیخوایم ترنم رو ازت جدا کنیم فردا صبح میای دخترمو با خودت میبری برای کارای خرید و آزمایش... تا شب با هم هستین دیگهسها ریز ریز میخنده اما سروش هیچی نمیگهبا نگاه پر از غمش چنان بهم زل میزنه که حس میکنم یکی داره با خنجر تیز قلبم رو سوراخ سوراخ میکنهچشمم به سیاوش میفته که نگاه معنی دارش رو معطوف من کرده.. وقتی میبینه متوجه ی نگاهش شدم لبخندی گوشه ی لبش میشینه و با ابرو به سروش اشاره میکنهمنظورش رو نمیفهمم.. انگار متوجه میشه که چیزی نفهمیدم چون آروم با دست بهم اشاره میکنه که چیزی بگمدلم خودم هم میخواد برم پیش سروش و بهش بگم من هم بی تاب حضورشم اما روم نمیشهبه پدر سروش نگاهی میکنم لبخند اطمینان بخشی بهم میزنه و یکی از دستاش رو روی شونه هام میذاره و آروم فشار میدهخجالت زده لبخندی میزنم و به سمت سروش میرم... لبخند رو لب همه میشینههمه ی محبتم رو میریزم تو کلامم و آروم زمزمه میکنم: آقاییاخماش پررنگ تر میشه-اینجوری اخم نکن.. دلم میگیرهبدون اینکه نگام کنه دلخور میگه: تو که بدت نمیادبا لحن نرم ولی اعتراض گونه میگم: سروشلبخندی رو لبش میشینه و نگام میکنهسروش: بد نقطه ضعفی ازم گرفتن میخندم... از خنده ی من اون هم میخنده و آروم پیشونیم رو میبوسهسها سرفه ای میکنه و میگه: کم کم دارین چشم و گوش منو باز میکنیدابا این حرف سها سریع از سروش فاصله میگیرم که باعث میشه صدای خنده ی همه بلند شهسروش با خنده مچ دستم رو میگیره و من رو به خودش میچسبونه که باعث خجالت بیشتر من میشهپدر سروش خطاب به سروش میگه: قبلنا اینقدر نازک نارنجی نبودیسروش لبخند تلخی میزنه و غمگین میگه: چهار سال دوری هر کسی رو نازک نارنجی میکنه... بذارین یه دل سیر نگاش کنم هنوز نتونستم اونجور که دلم میخواد پیشش باشم و نگاش کنمبعد از چند لحظه مکث با اخمایی درهم و در عین حال با جدیت ادامه میده: اصلا دختر خودمه.. اجازش هم دست خودمه... مگه قرار نیست من همه کسش باشم.. پس پدر و مادرش هم خودم هستم دیگهسها از خنده منفجر میشهپدر سروش با ته صدایی از خنده میگه: وقتی هیچی بهت نمیگم دور بر ندار و روت رو زیاد نکن بچه پرروسها با خنده میگه: بابا دست مریزاد... دست مامانمون درد نکنه با این بچه بزرگ کردنشپدر سروش: برو خونت بچه.. اینقدر اذیت نکن.. اصلا خانومتم میفرستم تا دم در بدرقه ات کنهسروش محکم من رو به خودش میچسبونه و میگه:من امشب پامو از این خونه بیرون نمیذارم اگر هم مجبورم کنید برم ترنم رو هم با خودم میبرمسها: داماد هم این همه پررو... نوبره والاپدر سروش: پسرجون من که نمیتونم بین بچه هام فرق بذارمسروش متعجب به پدرش نگاه میکنهپدرش ابرویی بالا میندازه و میگه: یعنی اگه دو روز دیگه برای سها هم خواستگار اومد باید بذارم همینجا بمونه؟خنده ی جمع بلند میشه فقط سها با اخم به همه مون نگاه میکنهپدر سروش: گرچه همین یه دونه داماد برای هفت پشتمون بسهبعد نگاهی به مادر سروش میندازه و با خنده میگه: سارا بیا بریم بخوابیم این پسره امشب همه مون رو از خونه بیرون میکنه ولی خودش جایی نمیرهمادر سروش همونجور که میخنده سری به نشونه ی آره تکون میده و به من میگه: عزیزم اتاقت رو آماده کردم... طبقه ی بالا کنار اتاق سهاستسها:اِ... یعنی چی؟... من میخوام با ترنم بخوابمسروش: بیخود...حرفشم نمیزنیا.. من نمیذارم مغز زن منو بخوری.. از بس حرف میزنی اعصاب براش نمیذاریسها: نترس من مغز گوسفند دوست ندارمسروش میخواد به سمت سها خیز برداره که به لباسش چنگ میزنم و میگم: چیکارش داری؟سها مظلوم نگام میکنه و میگه: ترنمی پیش من نمیای؟پدر سروش همونجور که دست زنشو گرفته و داره به سمت پله ها میره میگه: بهت پیشنهاد میکنم همین الان نه رو بگی که بعد پشیمون میشیمیخندم و میگم: اینجوریا هم دیگه نیستسها چشماش رو چنان مظلوم میکنه که دلم میریزه.. چشماش کپیه چشم سروشهبا خنده میگم: باشه بابا.. چشاتو اونجری نکن.. پیش خودت میخوابمسها با جیغ میگه: هورا.. من میرم یه لباس خوشگل برات کنار بذارمسری تکون میدمو هیچی نمیگمسیاوش سری به نشونه ی تاسف تکون میده و میگه: رسما بیچاره شدی رفت ترنم... از همین الان خودت رو برای قصه هزار و یک شب آماده کنمیخندم.. اون هم با خنده یه شب بخیر میگه و از من و سروش دور میشهوقتی همه رفتن سروش آروم میگه: آخیش... بالاخره موندگار شدمبا اخم بهش نگاه میکنم و میگم: آبرومونو بردی.. خجالت میکشم تو صورت مامان و بابا نگاه کنممیخنده و با شیطنت زمزمه میکنه: اگه اینجا خجالت میکشی و راحت نیستی بریم خونه ی خودمونبا لبخند مشت آرومی به سینه اش میزنم و شیطون میگم: من که از خدامه اما خودت که میدونی نمیشهسروش: ای نامرد خوب میدونی چه جوری بیقرارترم کنی... شیطونه میگه بدزدمت و با خودم ببرمتا- باز که داری بد میشیکمی اخمش تو هم میره.. متعجب نگاش میکنم که میبینم داره با دقت به اطراف نگاه میکنه-چی شده سروش؟سروش: خب خدا رو شکر خبری نیست-چی؟خیلی سریع خم میشه و بوسه ای به لبم میزنهبا چشمای گرد شده نگاش میکنم که ریز ریز میخنده و میگه: چیه.. سهم امشبم رو گرفتمبه عقب هلش میدمو میگم: تو آدم نمیشی.. نمیگی یکی ببینه آبروریزی میشهبا خونسردی میگه: نترس دیگه بیشتر از این کارایی که من کردم آبروریزی نمیشه-خوبه خودت هم میدونی که دیگه برامون آبرو نذاشتیپشتم رو بهش میکنم و به سمت پله ها میرمصدای خنده ی بلندش رو میشنوم و لبخند کمرنگی رو لبای من هم نقش میبنده
وقتی به اتاق سها میرسم یه بلوز و شلوار عروسکیه خیلی خوشگل رو روی تخت میبینم لبخندی میزنم و زمزمه میکنم: هنوز هم از این لباسا میپوشهسری تکون میدمو لباسا رو برمیدارم.. نگاهی به اطراف میندازمو میبینم خبری از سها نیست... لباسام رو عوض میکنم نگاهی به قیافه ی خودم میندازم حس میکنم خنده دار شدم.. چنگی به موهام میزنم و با خنده به عقب برمیگردم که سروش رو میبینم که به چارچوب در تکیه داده و کتش هم تو گرفته... خنده رو لبام خشک میشه ولی سروش لبخند به لب بهم خیره شده و از جاش تکون نمیخوره-تو اینجا چیکار میکنی سروش؟بدون اینکه جوابم رو بده تکیه اش رو از چارچوب در میگیره و در رو به آرومی میبنده-سروش داری چیکار میکنی؟.. یکی میبینه زشتهابرویی بالا میندازه و میگه: لباس خواب خواستی پیراهن من هم هستامیخندمو میگم: همون یکی رو که داغون کردم بسه الان خودم یه خوشگلترش رو دارمسروش: ای نمک نشناس... لباس من به لباسای اون جوجه اردک زشت میفروشیبه سمتم خیز برمیداره قبل از اینکه فرار کنم منو تو بغلش میگیره... تقلایی نمیکنم و بی حرکت تو بغلش میمونمسروش سرش رو توی موهام فرو میکنه و میگه: چه حس خوبیه که اینقدر بهت نزدیکممیخندم و از بغلش بیرون میام ولی قبل از اینکه ازش دور بشم بوسه ی آرومی رو گونه اش میزنم و میگم: من هم حس خوبی دارم آقایییه خورده ازش فاصله میگیرم که میبینم چشماش رو بسته و لبخندی رو لبش خودنمایی میکنهبعد از چند لحظه آروم چشماش رو باز میکنه و میگه: ترنم داری با من چیکار میکنی؟-چی؟میخنده و من رو دوباره تو بغلش میکشه.. محکم فشارم میده و کنار گوشم زمزمه میکنه: فکر کنم امشب از شدت خوشحالی دیوونه بشمتو بغلش میخندم و اون هم فشار دستاش رو بیشتر میکنهیهو در اتاق باز میشه و سها سرش رو میاره تو اتاقبا دیدن سروش و من تو اون وضعیت چشماش گرد میشهمیخوام از بغل سروش بیام بیرون که سروش نمیذارهسها میخنده و میگه: فکر کنم اشتباه اومدمسروش شیطون میگه: خوشحالم که خودت فهمیدی.. حالا شرت رو کم کن که با زن داداشت کار دارمسها اخمی میکنه و میاد تو اتاقسها: مثله اینکه دلت میخواد بابا رو صدا بزنمسروش: سهایی میدونی چقدر عاشقتمسها بدجنس میخنده و میگه: آره از اول هم میدونستم که من رو بیشتر از ترنم دوست داریسروش ملتمسانه به سها نگاه میکنه اما سها با خونسردی ادامه میده: ابراز علاقت رو هم که کردی دیگه برو بیرون که خیلی خوابم میادسروش با خنده میگه: با کمال میلبعد دست من رو میگیره به سمت در میرهسها: واستا ببینم.. ترنم رو کجا میبری؟سروش: اتاق خودم دیگه... دیدم خوابت میاد گفتم مزاحمت نشیمسها: بچه پررو... حق نداری ترنم رو جایی ببری آقای داداش وگرنه بابا پرتت میکنه بیرونمیترسم سروش از خندیدنم ناراحت بشه به زور جلوی خندم رو میگیرم سروش: قول میدم یه ساعت دیگه صحیح و سالم تحویلش میدمسها ریلکس به طرف من میاد و من رو از بغل سروش میکشه بیرونسروش: ای بابا.. خیر سرت خواهرمی ها... یه ساعت که دیگه مشکلی نیستسها ابرویی بالا میندازه و میگه: نوچ.. نمیشه.. دست به ترنم بزنی من میدونم و توسروش با لب و لوچه ی آویزون نگام میکنه.. با مظلومیت شونه ای بالا میندازمسروش با غیض به سها نگاه میکنه و میگه: حالت رو میگیرم کوچولوسها: عمرا بتونیسروش با غیض به کناری هش میده و بوسه ی آرومی رو ونه ام میذارهسروش: بخواب عشق من.. فردا کلی کار داریمسری تکون میدمو میگم: شبت بخیر باشه آقاییسروش سری تکون میده و از اتاق خارج میشهمن هم به سمت رختخوابی که سها برام آورده میرمو شروع به پهن کردن رختخواب میکنمسها: این پسره پاک عقلش رو از دست دادهمیخندم و هیچی نمیگمسها: ترنم؟-جانمسها: خیلی مظلوم شدیا... اصلا اون آدم گذشته نیستیآروم توی رختخواب دراز میکشم و میگم: آدما به مرور زمان عوض میشن دیگهسها آهی میکشه و میگه: اگه اذیت میشی بیا جاهامون رو عوض کنیم-نه عزیزم... من راحتم بخوابسها: تعارف نکردما-میدونم گلمسها:خوب بخوابی-تو هم همینطور عزیزمسها دیگه چیزی نمیگه... به این فکر میکنم که چه خوب که به ماندانا گفتم که تو هتل اتاق گرفتم وگرنه الان نگرانم میشد... هر چند کلی به جونم غر زد ولی الان خیالم راحتهچشمام رو میبندم و سعی میکنم بدون فکر کردن به چیزی بخوابم
&&سروش&&با کلافگی به ساعت نگاه میکنه... ساعت از دو نیمه شب هم گذشته ولی هنوز خوابش نمیبرهبا غرغر با خودش میگه: حالت رو بدجور میگیرم خواهر کوچولو... ببین چه جوری من رو از اتاق بیرون کردلبخند کمرنگی رو لبش میشینه که با صدای باز شدن در اتاقش از لبش پاک میشهسها: سروش... سروشمتعجب به سها نگاه میکنه که با موهای آشفته و صورت خواب آلود با ترس صداش میزنهروی تختش میشینه و میگه: چته بچه.. آروم بگیر... نمیبینی همه خوابنصدای باز شدن در اتاق پدر و مادرش رو میشنوه-بفرما با این همه سر و صدا بیدارشون کردیاشک تو چشمای سها جمع میشه و میگه: سروشنگران میگه: چته سها؟سها: ترنمبا ترس از تختش پایین میاد و با داد میگه: ترنم چی؟سها با بغض میگه: انگار حالش خوب نیست.. هر کار میکنم بیدار نمیشهبا وحشت سها رو هل میده... پدر و مادرش رو کنار اتاق خودش میبینه اما بدون توجه به اونا با دو به سمت اتاق سها میره همینکه وارد اتاق میشه قلبش میریزه به ترنم که با سر و صورت عرق کرده مدام تو خواب التماس میکنه خیره میشه...صدای سیاوش رو هم از بیرون میشنوه سیاوش: اینجا چه خبره؟سها: انگار ترنم حالش بد شدهترنم: من بهت خیانت نکردم سروشدیگه صدایی از کسی بلند نمیشه به جز ترنمترنم: نرو... سروش... قلبش فشرده میشهترنم: تو..قول.. دادی... چرا.. دوباره.. میخوای.. ترکم.. کنیبا سرعت کنار ترنم میشینه و آروم تکونش میده و میگه:عزیزم بیدار شو... داری خواب میبینی وقتی میبینه فایده ای نداره محکم تر تکونش میده-ترنم تو رو خدا بیدار شو... قرار نیست من ترکت کنمبالاخره بعد از چند بار تکون دادن چشمای ترنم آروم آروم باز میشن-عزیزم حالت خوبه؟ترنم گنگ به اطراف نگاه میکنه به ترنم کمک میکنه تا بشینه ولی معلومه که حال و هوای ترنم عوض نشده... بیشتر شبیه یه ربات عمل میکنه... ترنم با حالت خاصی بهش خیره میشه.. ته نگاهش ترس عجیبی موج میزنهسیاوش لیوان آبی رو به سمتش میگیرهسیاوش: یه خورده بهش بدهسری تکون میده و به زور یه خورده آب بهش میدهملتمسانه میگه: ترنم تو رو خدا یه چیزی بگوترنم آروم دستش رو بالا میاره و روی صورت سروش میذاره-عزیزمترنم با بغض میگه: میشه نری آقایی؟-من جایی نمیرم گلم.. ترنم بی توجه به حرف سروش ادامه میده: قول میدم دیگه اذیتت نکنم... اصلا همونی میشم که تو میخوای... دیگه شیطونی نمیکنم.. با بی تابی میگه: ترنم تو هر جور باشی من میخوامتنگاهی به سیاوش میندازه که چشماش سرخ شده.. سیاوش با خجالت نگاهش رو از سروش میگیرهغمگین میگه: من میخوامت ترنم.. به خدا من میخوامتترنم با بغض زمزمه میکته: پس چرا ترکم کردی سروش؟-غلط کردم... دیگه هیچ جا نمیرم.. تا ابد پیشت میمونمترنم: دروغ میگی... تو میخوای دوباره ترکم کنی؟مادرش دیگه طاقت نمیاره بلند میزنه زیر گریه... سها هم روی زمین میشینه و شروع به هق هق میکنهپدرش غمگین زمزمه میکنه: آروم باش سارا... الان وقت گریه کردن نیستدلش میخواد خودش هم مثله سها و مادرش بزنه زیر گریه اما به سختی لبخندی میزنه و میگه: کی گفته عزیزم؟... من قرار نیست جایی برمچشمش به دستای ترنم میفته که به شدت میلرزنمیخواد دستاشو بگیره که ترنم دستش رو مشت میکنه و با مشتهای بی جون به سینه اش میزنهترنم: لازم نیست کسی بگه من خودم میدونم باز میری همونجور که قبلا رفتیاشک از چشمای ترنم سرازیر میشه و غمگین ادامه میده: من میدونم تو میخوای بری... باز میخوای تنهام بذاری... اونوقت من دوباره تنها و بیکس میشم... چرا همیشه میزنی زیر قولاتو ترکم میکنی؟... مگه بهم قول ندادی تا ابد مال من باشی؟اشک تو چشمای سیاوش جمع میشهسها جلوی دهنش رو میگیره که صدای هق هقش بلندتر از قبل نشهآروم ترنم رو به سمت خودش میکشه و تو آغوشش میگیره- من هیچوقت ترکت نمیکنم عزیزم... مگه میتونم بدون زندگی کنمترنم: آره میتونی.. چهار سال بدون من زندگی کردی-نه عزیزم... فقط زنده بودم و نفس میکشیدمترنم: اگه این دفعه هم بری من میمیرمترنم رو محکم تکون میده و مستاصل میگه: چرا باور نمیکنی ترنم... من نمیتونم بدون تو زندگی کنمترنم فقط اشک میریزه-وای خدا.. اینجوری اشک نریز ترنم.. من داغون میشم.. به خدا همش خواب بود... ببین من اینجا هستم... کنار تو... قرارهم نیست جایی برم.. همیشه با توام.. هیچوقت تنهات نمیذارم... ترنم از آغوشش بیرون میاد و بهت زده بهش نگاه میکنه
-میبینی گلم... من پیشتم.. سروشت واسه همیشه پیشت میمونه... مگه دیوونه ست ولت کنه و بره؟ترنم با ترس و نگرانی به همه نگاه میکنه و تازه به خودش میادیهو چونش میلرزه و میگه: سروش تو اینجایی؟ترنم رو سخت به خودش میچسبونه و با ناله میگه: ای خدا.. پس کی این کابوسا تموم میشن؟ترنم تو بغلش میلرزه.. آروم کمرش رو نوازش میکنهلباساش با اشکهای ترنم خیس میشن و دلش هر لحظه بیشتر از قبل میگیره... همه متاثر و غمگین به این صحنه نگاه میکنند-ترنم، عزیزم آروم باش... گریه نکن قربونت برم... سروشت تحمل اشکات رو نداره ترنم بیشتر خودش رو بهش میچسبونه و اشک میریزهسروش: نکن قشنگم.. با خودت این کار رو نکن.. داری خودت رو داغون میکنی نفسم... اینجوری دلمو نلرزون... من پیشتم.. واسه ی همیشه ی همیشه... بهت قول میدم.. قول مردونهلرزش بدن ترنم کمتر میشه... لبخند غمگینی رو لبش میشینه-هیس.. آروم باش عزیزمترنم با صدایی که به زحمت شنیده میشه میگه: واقعا ترکم نمیکنی؟-مگه میتونم عزیزم... من یه لحظه هم نمیتونم بدون تو بگذرونم چه برسه به یه عمرحس میکنه ترنمش آرومتر شده-آفرین عزیزم.. آروم باش.. همه چیز تموم شده.. همه ی اون چیزایی که دیدی خواب بودنآروم ترنم رو از بغلش بیرون میاره و کمک میکنه دوباره دراز بکشه-بخواب عزیزم... نگران هیچ چیز نباش و راحت بخوابترنم با نگرانی نگاش میکنه-من هستم قربونت برم.. جایی نمیرملبخندی میزنه و میخواد به سمت سها برگرده تا بهش بگه امشب رو تو اتاق اون میمونه که ترنم به دستاش چنگ میزنه و میگه: نرو سروشآهی میکشه و بیخیال سها میشه-نمیرم عزیزم... پیشت هستمترنم بدون اینکه دستش رو ول کنه چشماش رو میبنده و سعی میکنه آروم باشهپدرش به بقیه اشاره میکنه تا از اتاق خارج بشن... همه غمگین از اتاق خارج میشنبا بسته شدن در ترنم سریع چشماش رو باز میکنه و با دیدنش نفس عمیقی میکشهدستش رو که تو دست ترنمه بالا میاره و با قلبی مملو از غم و چهره ای متظاهر از شیطنت میگه: خانوم خانوما بنده در اسارت به سر میبرم پس نمیتونم فرار کنملبخند کمرنگی رو لبای ترنم میشینهسعی میکنه غم نگاهش رو پنهان کنه با شیطنت دستش رو از دستای ترنم بیرون میکشه و با یه حرکت سریع بلندش میکنهترنم از ترس جیغ خفیفی میکشه-ترسوندت هم کیف دارهترنم چنان مظلومانه نگاش میکنه که دلش ضعف میره... آروم اون رو روی تخت یه نفره ی سها میذاره و خودش رو هم به زور روی تخت جا میکنه.. سر ترنم رو روی سینش میذاره و میگه: ای شیطون.. ببین چه با سیاست اتاق رو واسه من و خودت خلوت کردی... تو که از این کارا بلدی چرا کمک نمیکنی تا من این همه منت این آدمای بد بد رو نکشم... حالا راستشو بگو خانوم خوشگله.. من آبروریزی میکنم یا تو؟بالاخره ترنم به خنده میفته-جونم.. دلم واسه این خنده هات ضعف میرهترنم آروم با دکمه ی لباسش بازی میکنه و میگه: ببخش سروش. باز اذیتت کردمسروش: اذیت چیه کوچولو؟... من که از خدامه پیش تو بخوابم... اینقده کیف میده.. میشه هر شب اینجوری اذیتم کنیمیخنده و آروم میگه: دوستت دارم سروش... خیلی زیاد.. خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی-من هم دوستت دارم ترنم ولی باید به این ترس غلبه کنی.. باید باورم کنی.. مثله قدیماترنم: دست خودم نیست... حتی تو بیداری هم مدام میترسم که نکنه ترکم کنی و از دستت بدمآهی میکشه و میگه: تو تنها بهونه ی زنده بودنه منی ترنم.. من هیچوقت نمیتونم ترکت کنم.. نه میتونم نه میخوام که این کار رو کنمترنم:تو رو همیشه سروش خودم میدونستم.. عشق خودم... مال خودم..فقط نمیدونم چرا همه دست به دست هم دادن تا تو رو از من جدا کردن؟... مگه من چیکارشون کرده بودم که با من این کار رو کردن؟میخواد ترنم رو از خودش جدا کنه وسرش رو بالا بیاره که ترنم هیچ جوره ولش نمیکنه.. به ناچار سر ترنم رو به قلبش میچسبونه و میگه: میشنوی خانومم... فقط برای تو میزنه.. همیشه واسه تو میزد.. هیچوقت هیچکس نتونست این طور ضربانش رو بالا ببره... به جز تو پذیرای هیچکس نیست... هیچوقت به هیچکس اجازه ندادم اینجوری تو بغلم بخوابه و آروم بگیره.. مطمئن باش همیشه برای تو بودم.. همیشه واسه ی تو هستم... همیشه واسه ی تو میمونم... تو برای من حکم لیلی رو داری واسه ی مجنونترنم غمگین زمزمه میکنه: ولی تو واسه ی من حکم خسرو رو داری واسه شیرینبا حرف ترنم آتیش میگیره-ببخش که بد بودم ولی بدون همیشه عاشق بودم ترنمترنم آهی میکشه و هیچی نمیگه-اصلا چرا باید بریم تو قصه ی آدمای دیگه... ما خودمون یه قصه ی قشنگ داریم... یه قصه که توش پر از عشق و عاشقیهلبخند تلخی رو لب ترنم میشینه-میخوای بشنوی؟ترنم: تک تک لحظه هاش رو از بَرَم... این چهار سال هر شبم رو با این قصه به صبح رسوندم-دوستت دارم عزیزمترنم: من بیشتر... خیلی خیلی بیشتر-نمیدونم چرا هر چقدر اعتراف میکنی باز هم از شنیدن این جمله سیر نمیشمترنم لبخندی میزنه و هیچی نمیگه-بیا امشب با قصه ی عشق خودمون به خواب بریم.. نظرت چیه خانومی؟ترنم: هر چی تو بگی آقاییهمونجور که با یه دستش سر ترنم رو که روی سینه اشه نوازش میکنه با دست دیگش دست ترنم رو میگیره و به لبش نزدیک میکنه.. بوسه ی آرومی به انگشتاش میزنه و با لبخند شروع به تعریف میکنه-یکی بود یکی نبود ترنم: نه سروش اینجوری نگو... دلم میگیره... من دوست ندارم قصه ی ما با یکی بود یکی نبود شروع بشه.. دلم نمیخواد هیچکدوم از اون یکی ها نباشن... دلم هوس بودن کرده... هم من باشم هم تو ولی تنها.. فقط من و تو.. هیچکس نباشه که جدامون کنه.. که باعث بشه یکیمون باشه یکی مون نباشه.. بیا اول قصع رو عوض کنیم و بگیم هم من بودم هم تو بغض تو گلوش میشینه-آره عزیزم حق با توهه.. تو قصه ی ما قرار نیست نبودنها معنی بشن... تو قصه ی ما حرف فقط حرف بودنه.. واژه تنهایی و جدایی تو این قصه دیگه جایی نداره... تو داستان ما یه پسریه که تو اولین نگاه با دیدن دختر داستان ته دلش یه جوری میشه و یه دختر شیطون که یه عالمه پسر قصه ما رو اذیتمیکنهترنم: پررو من کی اذیتت کردم-اذیت نکردی؟ترنم: نه -پس کی بود یه عالمه از کارای شرکت رو خراب میکردترنم ریز ریز میخنده-هنوز ذاتت پلیده ها
ترنم بیشتر از قبل میخنده ترنم رو بیشتر به خودش میکشه و شروع به تعریف ادامه ی داستان میکنه.. وسط مسطاش هم ترنم پارازیت میندازه و جفتشون میخندن... کم کم هوا روشن میشه و نمیفهمه که کی ترنم به خواب میرهنگاهی به ترنم میندازه و زمزمه میکنه-خدایا خودت کمکم کن... بدجور داغونه... نبوده من از یه طرف رفتار خونوادش از یه طرف.. اتفاقات اخیر هم از طرف دیگه اون رو بیشتر از همیشه درمونده کرده.. اینجوری نمیتونه دووم بیاره باید حتمابه یه روانشناس مراجعه کنمآروم با موهای ترنم بازی میکنه و به آینده فکر میکنهگذر زمان رو احساس نمیکنه و فقط وقتی به خودش میاد که ترنم تو بغلش جا به جا میشه و کم کم چشماش رو باز میکنه-بیدار شدی عزیزم؟ترنم: هنوز اینجایی؟-مگه دیوونه ام جا به این خوبی رو ول کنم و برمترنم آروم میخنده و خواب آلود میگه: برو تو اتاقت بخواب.. من حالم خوبه-ساعت خواب خانوم خانوما... ساعت هشتهترنم: چی؟-صبح شده کوچولوی منترنم سریع میشینه و میگه: وای... من چه جوری تو چشم خونوادت نگاه کنم... تو کل دیشب اینجا بودی؟با شیطنت میگه: آره... خیلی خوش گذشت... امشب هم یه نقشه جور کن با هم باشیمترنم با حرص میگه: سروش-جانم خانمیترنم: برو بیروناخمی میکنه و میگه: حرفشم نزن... من برم دیگه معلوم نیست کی این باباهه دوباره مهربون بشه و بذاره بیام اینجوری پیشت بخوابمترنم: سروش برو بیرون.. زشته مامان و بابات ما رو اینجوری ببینند.. من هم الان لباسام رو عوض میکنم و میام پایین-حالا چه عجله ایه؟ترنم با اخم نگاش میکنه و میگه: میزنمتا.. برو بیرونمیخنده و میگه: چقدر هم که زورت میرسهبا خنده رو تخت میشینه و با شیطنت ادامه میده: ببین خانوم خانوما چه اخمی هم کردهترنم فقط نگاش میکنه با اکراه میگه: باشه کوچولو.. تو اینجوری نگام نکن دلم آب میشه... الان مثل یه آب نبات چوبیه خوشمزه شدی که فقط حق دارم تماشاش کنملبای ترنم کم کم به خنده باز میشهبا شیطنت زمزمه میکنه: نمیشه یه کوچولو مزه مزت کنمترنم چشماش گرد میشهبا خنده میگه: چشاشو نگاه کن... خب بابا.. فهمیدم نمیشهترنم زیر لب میگه: من چه جوری باید با توی بی حیا زندگی کنم-به راحتیه آب خوردنبعد سریع حرف رو عوض میکنه و میگه: حالت که خوبه؟.. مطمئنی به کمک من احتیاجی نداری؟ترنم: خیالت راحت... کوه که نمیخوام بکنم.. میخوام لباس عوض کنم... تو هم بهتره به جای حرف زدن بری یه خورده بخوابی.. کل دیشب رو بیدار بودی... خیلی خسته ای-چی میگی کوچولو.. تازه یه ربعه بیدار شدمترنم مهربون نگاش میکنه و میگه: از چشمای سرخت معلومه که داری راست میگی-تو نگران من نباش عزیزم.. لباس بپوش بیا پاییناز تخت پایین میاد و همونجور که داره به سمت در میره میگه: زیاد معطلم نکنیا وگرنه خودم میام بالاترنم: سروشبی توجه به لحن اعتراض آمیز ترنم میخنده و از اتاق خارج میشه.. هر چند هنوز نگران ترنمه اما ترجیح میده خودش رو شاد نشون بده تا ترنم رو غمگین نکنههمونجور که از پله ها پایین میاد صدای خونوادش رو از توی آشپزخونه میشنوه... به سمت آشپزخونه میره و همه رو غمگین و افسرده دور میز میبینه-صبح بخیرمادر:بالاخره اومدی... حالش چطوره؟خمیازه ای میکشه و روی یکی از صندلی ها میشینه-چی بگم خودتون که دیگه همه چیز رو دیدین... از درون داغونه داغونه بعد نگاهی به سها میندازه و میگه: سها برو بالا... هواش رو داشته باشسها سری تکون میده و از پشت میز بلند میشهبعد خطاب به بقیه ادامه میده: مدام نگرانشمسیاوش: میخوای چیکار کنی؟-فعلا باید هر چی زودتر مال خودم کنمش... میترسم از دستش بدم... حداقل زن عقدیم بشه اسمش بیاد تو شناسنامم بعد به فکر چیزای دیگه باشم... به زور تونستم قانعش کنم که هیچ چیز به جز خودش برام مهم نیست میترسم دوباره نظرش عوض بشهسیاوش: واقعا نمیخوای جشن عروسی بگیری؟-جشن عروسی میخوام چیکار؟... وقتی عشقم داره جلوی چشمام پرپر میشه دیگه این چیزا برام معنا ندارن.. تصمیم گرفتم همون مهمونیه ساده رو هم نگیرم.. تصمیمای دیگه ای دارممادر سروش: میخواستم تو عروسیتون براش سنگ تموم بذارم-خودتون که اون روز برخورد فامیلای خودش رو دیدین... فکر نکنم فامیلای ما هم بهتر رفتار کنند... بهتره ترنم رو از این افراد دور نگه دارمپدر: مسئولیتت خیلی سنگینه... خیلی باید هواش رو داشته باشیمشتی به میز میکوبه و میگه: اون لعنتیا هیچی ازش نذاشتن... بعضی وقتا حس میکنم اصلا نمیشناسمش... ترنمی که یه لحظه خنده از لبش پاک نمیشد کجا و این ترنم افسرده کجا؟سیاوش: آره.. ترنم خیلی تغییر کرده بعضی وقتا با خودم میگم این همون ترنمه شر و شیطونیه که با سها خونه رو رو سرشون میذاشتن-خودمون باعثش بودیمپدر: بهتره بینتون یه صیغه ی محرمیت خونده بشهمتعجب به پدرش نگاه میکنه
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#136
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۵ صبح
پدر: میدونم چند روز دیگه ازدواج میکنید و میرین سر خونه و زندگیتون ولی از اونجایی که ترنم کنار تو آرومه... پس بهتره یه صیغه ی محرمیت بین تون خونده بشه تا ترنم شبا رو تو اتاق خودت بخوابهناخواسته لبخندی رو لبش میشینه که باعث میشه سیاوش به خنده بیفتهپدر: سروش تو خجالت نمیکشی؟به زور لبخندش رو مخفی میکنه و میگه: چرا بابا؟... من که چیزی نگفتمپدر: این رفتارا چیه از خودت در میاری؟.. اصلا ماها به جهنم اون دختره ی بیچاره رو چرا هی معذب میکنی؟... نمیگی جلوی ما خجالت میکشه؟-بابا شما دیگه زیادی دارین سخت میگیرینمادرش آروم ضربه ای به گونش میزنه و میگه: خدا مرگم بده.. این پسره دیگه هیچی حالیش نیستسیاوش غش غش میخندهپدر: کوفت.. سه تا بچه بزرگ کردم هر کدوم از اون یکی بدترشیطون میخنده و آب پرتغاله نیمه خورده ی سها رو بر میداره و یک نفس سر میکشهمادر: برو دست و صورتت رو بشور بعد بشین پشت میزشونه ای بالا میندازه و یه تیکه نون تست برمیدارهپدر: سروش این صیغه ی محرمیت فقط برای اینه که ترنم رو آروم کنی ولی اگه بفهمم کاری کردی که نباید میکردی خودت که میدونی راحت بخشیده نمیشییه گاز به نون تست میزنه و بیخیال میگه: باشه بابا حواسم هستپدر: سروش، ترنم دستت امانته ها... مراقب رفتارت باشتو دلش میگه هر چند صاحب اختیارشم ولی حاضر نیستم به خاطر خودم عشقم رو اذیت کنم... خودش از این همه پررویی خودش خندش میگیره و همین خندش باعث میشه پدرش عصبی بشهپدر: لازم نکرده بینتون صیغه ای خونده بشهسریع به باباش نگاه میکنه و میگه: بابامادر: فرزاد اذیتش نکنپدر: مگه دیوونه ام که گوشت رو بسپرم دست گربه-بابا من که کاری به کار ترنم ندارمپدر: کاملا معلومه-باباپدر: مطمئن باشم؟-آرهپدر: قول مردونه میدی؟-ای بابا.. گفتم چشم دیگهپدر: حواست بهش باشهنیشش باز میشه و میگه: چشمپدر سروش: بچه پرروسیاوش: راستی بابا نمیخوای با خونواده ی ترنم یه صحبتی کنی؟پدر: کجای کاری؟... همون دیروز که بهم گفتی یه سر رفتم شرکت پدرشمتعجب میگه: پدر ترنم؟پدر: انتظار نداشتی که بدون هماهنگی با خونواده ی ترنم باهاش ازدواج کنی.. بالاخره به رضایت پدرش برای ازدواج احتیاج داشتیپوزخندی میزنه و میگه: با اون بلاهایی که اونا سر ترنم آوردن من که خودم به شخصه دوست ندارم هیچکدومشون تو محضر حضور داشته باشن دیگه چه برسه به ترنم.. تنها کسی که لایق بخشیدنه همون طاهره... هنوز یادمه پا به پای من چه جوری واسه مرگ خواهرش زجه میزدمادر: بالاخره اونا خونوادش هستن نمیشه تو محضر نباشنبا تمسخر میگه: آقای مهرپرور چه زود سر پا شد... تا چند روز پیش بیمارستان بستری بود الان رفته سر کار و زندگیشپدر: سروش-چیه پدر من؟.. مگه دروغ میگمپدر: ماها هم در گذشته کم اشتباه نکردیمبا عصبانیت میگه: ولی با ترنم مثل یه حیوو.....نفس عمیقی میکشه و با خشم چنگی به موهاش میزنه-حالا چی گفت؟پدر: کلی خجالت زده بود فقط تونست بگه من روم نمیشه ادعای پدری کنم و اجازه ای صادر کنم-باز خوبه... خودش میدونهپدر: در مورد پدرزنت درست صحبت کن... اون مرد هر چقدر هم بد کرده باشه باز پدره ترنمهبا حرص به پدرش نگاه میکنهپدر: دیروز که رفته بودم پیش پدر ترنم یکی از شاکیهای پرونده رو دیدمبا کنجکاوی میگه: کی؟پدر: پدر اون دختره که دوست ترنم و سها بود-بنفشه؟پدر: آره.. خیلی پیر و شکسته شده بود.. اینجور که شنیدم مادرش از قبل یه خورده بیمار بود بعد از فهمیدن خبر سکته مغزی میکنهسیاوش با بی تفاوتی میگه: مرد؟پدر: سیاوش این چه وضعه حرف زدنه.. نه زنده هست... نیمی از بدنش فلج شده و قدرت تکلمش رو از دست دادهبا پوزخند خطاب به پدرش میگه: بیشتر از اینا باید بکشن... لابد اومده بود رضایت بگیرهپدرش سری تکون میده و هیچی نمیگه-احیانا که آقای مهرپرور رضایت ندادن؟.. آخه تا اونجایی که من یادم میاد این خونواده نسبت به همه دلسوز هستن به جز برای دخترشونبی اشتها نون تست رو وسط میز پرت میکنه پدرش میخواد جوابش رو بده که با بلند شدن صدای زنگ یه گوشی همه ساکت میشنسیاوش: تو شبا هم با لباس بیرون میخوابی؟-باور میکنی چند شبه اصلا نمیخوابمهمه متاثر میشن... با بی حوصلگی گوشی رو از جیبش در میاره-اه.. یادم رفت گوشیه مهران رو بهش برگردونمنگاهی به شماره میندازه و با اسم نریمان رو به رو میشه... با یه خورده فکر خیلی سریع نریمان رو به یاد میارهمادر: خب جواب بده مادر... کسی که پشت خطه خودش رو کشتسری تکون میده و دکمه ی اتصال رو میزنه نریمان: آبچی کوچولو سلام-سلامصدای شوخ و شیطون نریمان جدی میشه و میگه: شما؟لبخندی رو لبش میشینه- فکر نمیکنید من باید این سوال رو ازتون بپرسمنریمان: اوه.. بله.. ببخشید این شماره ی خانوم مهرپروره؟-البتهنریمان: مهران تویی؟... چقدر صدات تغییر کرده پسر.. نشناختمت... میبینم که بالاخره به سن بلوغ رسیدی و مثله جوجه خروسا حرف میزنی.. نگران نباش همینجور به تلاشت ادامه بده ایشاله تو هم یه روز واسه خودت خروسی میشیخندش میگیره و میخواد حرف بزنه که نریمان سریع میگه: واستا ببینم گوشیه خواهر من دست توی بچه ریقو چیکار میکنه؟.........-آقا نریمان من مهران نیستمنریمان یهو ساکت میشه نریمان: جنابعالی؟ابرویی بالا میندازه و میگه: شما فکر کنید شوهرشنریمان با داد میگه: مرتیکه منو گیر آوردی؟با صدای بلند میزنه زیر خنده و نریمان شروع میکنه به فحش دادن-ای بابا.. دست نگه دار پسر... اول صبحی ما رو شستی و گذاشتی؟نریمان: ببین پسرجون من باهات شوخی ندارم.. بگو گوشیه خواهر من دست تو چیکار میکنه.. یه کاری نکن دو سوته همه ی زیر و بم خودت و جد و آبادت رو در بیارم که اگه بخوام برام به راحتیه آب خوردنهاز غیرتی شدن نریمان خوشش میاد... باورش نمیشه که یکی پیدا بشه که از طاهر هم بیشتر نگران خواهرش باشهلحنش رو نرم میکنه و میگه: من سروشم... نامزد سابق ترنم.. قراره تا یه مدت دیگه باهم ازدواج کنیمنریمان چند لحظه ساکت میشه و بعد با ذوق میگه: سروش تویی؟میخنده و میگه: با اجازه ی شما بلهنریمان: شرمنده پسر... یه لحظه ترسیدم نکنه دوباره بلایی سر ترنم اومده باشه-مسئله ای نیست... تقصیر خودمه... باید زودتر خودمو معرفی میکردمنریمان: اون که صد البته... اگه همینجور به اذیت کردنت ادامه میدادی به خاطر سر کار گذاشتن مامور قانون بازداشتت میکردمبرای چند لحظه غصه هاش رو از یاد میبره و دوباره با صدای بلند میخنده-چقدر هم که میتونستی... ترنم رو زودی میفرستادم سر وقتتنریمان: اسم اون بی معرفت رو نیار که ازش خیلی دلخورم.. داره ازدواج میکنه اونوقت به من خبر نمیده-آخه تازه یروز اکی رو دادنریمان: دیروز؟-آرهنریمان: دیروز بله داد چند روز دیگه عروسیتونه... بابا سرعت عملمیخنده و هیچی نمیگهنریمان: سروش جان شوخی میکنی دیگه-نه.. جدی میگم.. اگه تونستی به همراه دوستت بیانریمان: حتما میام... فقط بگو کی و کجا؟-ازواجمون محضریه.. روزش دقیق مشخص نیست.. خبرت میکنم و آدرس رو برات میفرستمنریمان غمگین میگه: ترنم خیلی عذاب کشید.. ایکاش حداقل برای عروسیش سنگ تموم میذاشتیآهی میکشه و میگه: من که از خدامه خوشحالش کنمنریمان: قبول نمیکنه... نه؟-آرهنریمان: اگه قبول میکرد جای تعجب داشت.. تو باید مجبورش میکردی-خودم هم زیاد موافق نیستم چون حس میکنم حرفای اطرافیان داغونش میکنهنریمان با خشم میگه: پس تکلیف آرزوهای به باد رفته ی این دختر چی میشه؟-جبران میکنمنریمان: اگه نکنی خودم گردنت رو میشکونم... فکر نکن باهات شوخی دارم.. چون تو تمام روزای اسارتش قبل از اینکه برای خودش نگران باشه برای تو نگران بوداز حرفای نریمان ناراحت نمیشه.. تازه کلی هم لت میبره وقتی میبینه یکی مثله یه برادر واقعی پشت ترنم واستاده و هواش رو دارهلبخندی میزنه و میگه: برای بعد از ازدواج سورپرایزش میکنم... شاید بعدها تو سالگرد ازدواجمون یه مهمونیه بزرگ گرفتم نریمان آهی میکشه و میگه: طفلک ترنم.. هیچ جا شانس نیاورد-خوشبختش میکنم.. باور کننریمان: میدونم که ترنم با تو خوشبخت میشه ولی از حالا دارم باهات اتمام حجت میکنم سروش.. ترنم برام عزیزه... هم برای من هم برای پیمان... آخر هفته میخواستم بیام دنبالش تا هم تکلیف مادرش رو روشن کنم هم یه حقیقتی رو براش فاش کنم اما میذارم برای بعد از ازدواجتون-چی؟.. تو میدونی مادرش کجاست؟نریمان غمگین میگه: ترنم اونجاست؟-اتفاقی افتاده؟نریمان: اگه ترنم نزدیکته جات رو عوض کندلش میریزه-ترنم نزدیکم نیست.. حرفت رو بزن پسر.. در مورد مادر ترنم چی میدونی؟نریمان: تقریبا همه چیز رو.. البته خودم هم تازه فهمیدم... چند روز پیش که برای ترنم زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم تا یه روز با من بیاد تا یه چیزایی رو براش روشن کنم... اون موقع یه چیزایی هم از مادرش و خونواده ی مادریش فهمیده بودم ولی با خودم گفتم که هنوز زوده که بخوام بیخوی ترنم رو امیدوار کنم واسه همین چیزی نگفتم تا اینکه دیشب بالاخره تونستم با یکی از فامیلای مادر ترنم ملاقات کنم-خب... چیزی هم دستگیرت شد؟نریمان مکثی میکنه و میگه: آره.. اون چیزایی رو که باید میفهمیدم رو فهمیدمبا استرس به روی میز ضربه میزنه و میگه: خب چی شد؟نریمان: ببین سروش.. میدونم تو هم الان..........-برو سر اصل مطلب.. نهایتش اینه که نخوادش دیگه.. من خودم پشتش هستمنریمان با ناراحتی میگه:نه سروش... موضوع این نیست-من ترنم نیستم که حال و روزم خراب بشه ازت خواهش میکنم زودتر بهم بگو... ممکنه ترنم الان برسه بعد دیگه نمیتونم اینجوری راحت باهات حرف بزنمنریمان: باشه.. ببین سروش مادر ترنم در قید حیات نیست... چند سالی میشه که فوت شده ولی.......وا میره... باورش نمیشه نریمان: سروش تو حالت خوبه؟.. سروش.. ای خدا تو که گفتی....بغض بدی تو گلوش میشینه.. ترنمش هینجوری داره از دست میره اگه بفهمه مادری هم در کار نیست بی درنگ دیوونه میشهنریمان: سروش حالت خوبه؟مستاصل میگه: من جواب ترنم رو چی بدم... اون داغون میشه... همه ی امیدش به مادرشه اگه بفهمه مادرش زنده نیست از زندگی سیر میشهنریمان:فعلا هیچی نگو.. درسته مادرش نیست ولی خونواده ی مادریه ترنم اون رو میخوان.. دیشب تونستم با یکی از برادرای ترنم تلفنی صحبت کنم... اینجور که فهمیدم اونا ترنم رو دوست دارن-ولی........نریمان: کم کم همه چیز درست میشه... سعی کن تا قبل از عروسی هیچی نگی.. برادره دیشب میخواست شماره ی ترنم رو ازم بگیره ولی بهش ندادم.. گفتم باید آمادش کنم.. برادره گفت هر جور شده میخواد با خواهرش حرف بزنه... گفت به زودی میاد ایران تا خواهرش رو ببینه-واقعا؟نریمان: آره-یعنی اینقدر مشتاق دیدنه ترنمهنریمان: اینجور که معلومه اره.. حتی از پشت تلفن صدای گریه اش رو میشنیدم... مثله اینکه تمام این سالها الیکا امید داشت که بچه هاش زنده باشن.. نه تنها این برادره انگار همه شون خواهان ترنم هستن-حیف که عمر مادرش قد نداد ترنم به وجود چنین مادری احتیاج داشتنریمان آهی میکشه و هیچی نمیگهغمگین زمزمه میکنه: شماره ی من رو یادداشت کن به زودی این گوشی رو به مهران پس میدمنریمان: باشه.. شمارت رو بگو.. راستی شماره ی ترنم رو هم بده-هنوز واسه ی ترنم گوشی نگرفتم.. یعنی فرصت نشد امروز، فردا براش یه خط و گوشی میخرم شمارش رو برات اس میکنمنریمان: باشهشماره ی خودش رو به نریمان میده و میگه: میخوای با خودش حرف بزنی؟نریمان: نه... واقعا دلش رو ندارم جلوش نقش بازی کنم... خوب شد تو جواب دادی... فقط بهش بگو نریمان گفت بخاطر یه ماموریت قرار آخر هفته کنسل شد تا بعد ببینم چه جوری میتونم حقیقت رو بهش بگم-باشهبعد از یه خورده حرف زدن بالاخره تماس رو قطع میکنه و ماتم زده به خونوادش نگاه میکنه-الان چه خاکی تو سرم بریزم؟همه از شنیدن خبر حالشون گرفته شدهبا حرص میگه: پس این سها کدوم گوریه؟سیاوش: لابد داره تک تک لباساش رو تو تن ترنم تست میکنهپدر: بهتره به اعصابت مسلط باشی-آخه چه جوری؟... ترنم همه ی امیدش به مادرش بودمادر: خونواده ی مادریش که هستنسری تکون میده و زمزمه میکنه: فقط امیدوارم مثل خونواده ی پدریش نباشنتو همین موقع صدای بلند سها رو میشنون که داره چیزی رو برای ترنم تعریف میکنه و بعد از اون صدای خندیدن بلند ترنم باعث میشه لبخند غمگینی رو لبای همگیشون نمایان بشهپدر: یه خورده قیافه هاتون رو شادتر نشون بدین.. اینجوری میفهمه که یه اتفاقی افتاده... راستی سروش؟منظر به پدر ش نگاه میکنهپدر: در مورد صیغه چیزی نگو خودم بهش میگم-باشهدیگه هیچکس حرفی نمیزنه و همه غم نگاهشون رو پشت ظاهر خندونشون مخفی میکنند****&&ترنم&&نمیدونم چرا این همه استرس دارم... با ترس مدام پام رو تکون میدم... تو حیاط منتظر سروشم که ماشینش رو پارک کنه... نگاهی به حلقه ی ساده ی توی دستم میندازم و با شوق لبخندی میزنم... یه هفته از اون روزا میگذره.. یه هفته ای که پر از شادی و خنده بود.. بعد از اون شبی که خواب بد دیدم بابا باهام صحبت رد و گفت از اونجایی که این سروش زیادی هوله بهتره یه صیغه محرمیت بینمون خونده بشه تا حداقل محرم هم باشیم من هم حرفی نزدم و موافقت کردم... هر چند این سروش آبروبر هر شب بعد از شام دستم رو میگرفت و میگفت حالا دیگه وقته خوابه و همه هم با خنده نگامون میکردن... تو این مدت خیلی اذیتم کرد هر چقدر توی اون پنج سال نامزدی من حرصش دادم تو این مدت سروش حرصم داد... هر چند مثله همیشه حرمت من رو نگه داشت و بهم کاری نداشت... هر روز هم ازصبح علی الطلوع تا دیروقت من رو از این پاساژ به اون پاساژ میبرد تا کلی برام لباس و چیزمیزای دیگه بخره... اوایل ذوق و شوق چندانی برای خرید نداشتم و همین سروش رو عصبی میکرد ولی کم کم من هم به ذوق اومدم و باهاش همراه شدم... بعضی وقتا سها هم باهامون میومد... هر چند دیگه مثله قبلنا سخت گیر نبودم و زود میپسندیدم ولی باز کلی از خرید کردن لذت بردم... همه خریدامون انجام شده بود به جز خرید حلقه که خدا رو شکر اون رو هم امروز خریدیم... هر چند تقصیر سروش بود هر جا میرفتیم میگفت خوشم نیومد اما امروز بالاخره کوتاه اومد و یه حلقه ی ساده ولی در عین حال خوشگل چشمش رو گرفت... تازه بی توجه به اعتراضای من یه سرویس خوشگل هم برام خرید ولی من حلقمو بیشتر از همه دوست دارم... تو این هفته با نریمان هم یه بار تلفنی حرف زدم و قرار شده فردا با پیمان و خونوادش بیان محضر... از حضورش خیلی خیلی خوشحالم.. طاهر هم که دیگه از ذوق و شوق سر از پا نمیشناسه... طاهر میخواست وسایلای خونه رو بخره که وقتی سروش فهمید راضی نیستم خودش با طاهر حرف زد...فقط امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشه... هر چند خودم یه خورده عذاب وجدان دارم ولی سروش میگه حق نداری به خاطر این چیزای بیهوده خودت رو ناراحت کنی... واقعا نمیدونم چرا نمیتونم هیچ پولی رو از خونواده ی پدریم قبول کنم.. یه حس بدی بهم دست میده.. حتی اگه اون شخص طاهر باشه باز هم ترجیح میدم تا درمونده و محتاج نشدم دست کمک به سمتشون دراز نکنم... در مورد خونه هم باید بگم که هنوز خونه ی جدیدمون رو ندیدم... سروش بدجنس گفته سورپرایزه.. خیلی شوق و ذوق دارم... مدتها بود که تا این حد هیجان زده نشده بودمسروش: تو که هنوز اینجایی؟میخندم و میگم: بده منتظرت شدم آقایی؟خندون میگه: نه قربونت.. تازه خیلی هم خوبه.. باز هم از این کارا بکن.. خوشحال میشمدستم رو میگیره که یهو با ترس میگه: چرا این همه سردی ترنم-سردم؟.. فکر کنم به خاطر استرسمهاخماش رو تو هم میکنه و میگه: باز استرس.. چند بار بگم همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه-باور کن دست خودم نیست.. مدام میترسم یه چیزی پیش بیاد و دوباره همه چیز خراب بشههمونجور که من رو به سمت سالن میبره لپمو میکشه و میگه: بیخود... هیچ چیزی نمیتونه فردامون رو خراب کنهمادر سروش: بچه ها اومدین؟سروش با خنده میگه: آره مامانمادر سروش با خنده میگه: چه عجب بالاخره یه مرتبه واسه ی نهار این دختر رو خونه آوردیسروش میخنده و میگه: بده نمیخوام زنم غذاهای سوخته شده ی سها رو بخورهسها از آشپزخونه بیرون میاد و میگه: انگار بوی توطئه میادمادر سروش با خنده بهم نگاه میکنه که یهو نگرانی جای خنده اش جایگزین میشهمادر سروش: ترنم، عزیزم چرا اینقدر رنگت پریدهسروش با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه:وای مامان.. تو رو خدا تو یه چیزی بهش بگو... میترسم از بس به خودش استرس میده فردا به جای محضر بریم بیمارستانمادر سروش: زبونت رو گاز بگیر پسربعد خطاب به من ادامه میده: آخه عزیز من چرا این همه خودت رو اذیت میکنی آخه این پسره ی خل و چل ارزشش رو داره که اینقدر حرص بخوری؟یهو میزنم زیر خنده سروش: مامانمادر سروش: جانم عزیزم... کاری داشتی؟سروش با اخم میگه: مادر من، من گفتم یه چیز بگو ولی نگفتم از این حرفا بار من کنمادر سروش آهی میکشه و میگه: عزیزم ترنم از خودمونه دیگه تو رو شناخته.. نمیشه دیگه دروغ بگممن و سها با صدای بلند میخندیم و سروش با ابروهایی گره خورده ما رو تماشا میکنهپدر سروش: اینجا چه خبره؟.. بگین منم بخندمسروش میخواد دهن باز کنه که مادرش سریع میگه: داشتم از رفتار و اخلاق خوب پسرت حرف میزدمپدر سروش با جدیت به سروش شاره میکنه و میگه: مگه سروش اخلاق خوبی هم داره؟من و سها خندمون شدیدتر میشهسروش با غیض میگه: نداشتیما.. آخه نامردا چند نفر به یه نفر... این سیاوش کجاست بیاد طرف من رو بگیره؟پدر سروش: اولا که سیاوش شرکته دوما اگر هم بود طرف ما رو میگرفت سوما تو با این زبونت دیگه احتیاجی به وکیل و وصی نداری؟سروش با اخم روی مبل میشینه و میخواد چیزی بگه که با جیغ سها با ترس بلند میشه... پدر و مادرش هم با ترس نگاش میکنند من هم متعجب بهش خیره میشمسروش: چی شد سها؟سها: حلقه چی شد؟سروش چپ چپ نگاش میکنه و میگه: این چه وضعه سوال پرسیدنهسها: ترنمی امروز که دیگه حلقه خریدین؟دست چپم رو آروم بالا میارمو با ذوق میگم: چطوره؟سها بالا و پایین میپره میگه: محشره-خودم هم خیلی دوستش دارم... سروش انتخاب کردسروش با مهربونی نگام میکنه پدر و مادر سروش هم با لبخند بهم تبریک میگنتو همین موقع زنگ خونه به صدا میادمادر سروش: سها برو ببین کیه؟سها با غرغر میگه: اه.. این کارا رو باید عروس انجام بده همه از این حرف سها به خنده میفتیم.. سها به سمت آیفون تصویری میره اما با دیدن کسایی که پشت در هستن خشکش میزنهپدر سروش: کیه سها؟همه با تعجب به سها نگاه میکنیم ولی سها با ناراحتی میگه: اینا اینجا چیکار میکنند؟ مادر سروش: فرزاد کیه؟با صدای دوباره ی زنگ پدر سروش با کلافگی نگاهی به ماها میندازه و در آخر به ناچار بدون اینکه حتی با افراد پشت در حرفی بزنه در رو براشون باز میکنهسروش: بابا چرا چیزی نمیگید؟پدر سروش اخمی میکنه و میگه: بهتره ترنم رو ببری بالا سها هم سریع میگه: آره سروش... اصلا بریم بالا واسم تعریف کنید امروز کجاها رفتین و چیکارا کردین؟سروش کنارم میاد و مشکوک خطاب به پدرش میگه: موضوع چیه بابا؟پدر سروش با تحکم میگه: سروش گفتم دست ترنم رو بگیر و ببر بالا.. بعدا در این مورد صحبت میکنیمبا ترس به سروش نگاه میکنم... سروش مستقیما تو چشمای باباش زل میزنه.. نمیدونم چی از چشمای باباش میخونه که یهو دستم رو میگیره و میگه: بریم بالا-اما........سها هم سریع به سمتم میاد و میگه: عزیزم بهتره ما اینجا نباشیممادر سروش میخواد چیزی بگه که در سالن باز میشه و دو نفر وارد میشن... یه زن و مرد میانسال... سروش با دیدنشون سریع به سمت باباش برمیگرده و با اخم نگاش میکنه اما زن و مرد انگار تو این دنیا نیستن... اصلا متوجه ی من و سروش نمیشن و بی تفاوت از کنارمون میگذرنقیافه ی مرده بی نهایت برام آشناست... حس میکنم زن رو هم یه جایی دیدم ولی نمیدونم کجازیرلب با خشم میگه: بابا چرا در رو واسه ی این لعنتیا باز کرد؟متعجب میگم: مگه اینا کی هستن؟با لحن ملایمی کنار گوشم زمزمه میکنه: احتیاجی نیست تو بشناسیشون عزیزم... هیچوقت وقتت رو برای آشنایی با آدمای بی ارزش هدر نده.. بهتره ما بریم به کارامون برسیم خیرسرمون فردا قراره واسه خودم بشیپدر سروش با ناراحتی میگه: سلاممیخوام چیزی بگم که با صدای پدرسروش ساکت میشم نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به این آدما ندارممرد : سلام فرزادمادر سروش هیچی نمیگه... فقط با اخم به سروش اشاره میکنه که من رو بالا ببره... معنیه این همه اصرار رو برای دور کردنم نمیفهممزن که تا الان بی حرکت کنار مرد واستاده بود با این حرکت مادر سروش به عقب برمیگرده و با دیدن من و سروش چشماش گرد میشه... نگاه شوکه شده اش بین من و سروش میچرخه و در نهایت رو دستهای ما متوقف میشهمرد هم به عقب برمیگرده و مسیر نگاه زن رو دنبال میکنه و به ما میرسه اما با دیدن من و سروش اول متعجب و بعد خجالت زده میشه.. آروم نگاهش رو از ما میگیره و هی حرکنتی نمیکنه-اینجا چه خبره سروش؟سروش با اخمایی در هم بدون اینکه جواب من رو بده خطاب به اون زن و مرد میگه ببخشید و بعد هم من رو به سمت پله ها میکشهزن با التماس میگه: سروش جان، پسرم یه لحظه صبر کنسروش با حرص سرعتش رو بیشتر میکنهزن با سرعت به سمت ما میاد و دست سروش رو میگیره زن: پسرم تو رو خدا یه لحظه صبر کن.. فقط چند دقیقه به حرفام
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#137
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۵ صبح
گوش بده سروش با اخمایی در هم میگه: خانوم محترم من حرفی با شما ندارمزن به سمت اون مرد برمیگرده میگه: آرش تو یه چیزی بگومادر سروش و اون مرد که همین الان فهمیدم اسمش آرشه با سرعت به سمت ما میانآرش: مهلا الان وقتش نیستبا دقت به مهلا نگاه میکنم... مطمئنم یه جا دیدمش.. فقط نمیدونم کجا.. حس میکنم دیدارمون مربوط به قدیماستمرد به زور مهلا رو از سروش جدا میکنهمهلا تازه متوجه ی نگاه خیره ی من میشه... مستقیم تو چشمام زل میزنهسروش مستاصل به پدرش نگاه میکنهپدر سروش با کلافگی نگاش رو از ما میگیرهمادر سروش: بچه ها شماها برین استراح..............مهلا انگار تازه چیزی یادش اومده باشه با صدای نسبتا بلندی خطاب به من میگه: تو.... تو...اشک تو چشماش جمع میشهمات و مبهوت سر جام واستادم و حرکتی نمیکنمدستش رو جلوی دهنش میگیره و با بغض میگه: تو ترنمی؟متعجب به سروش نگاه میکنم.. اینا کی هستن که هم قیافشون برام آشناست هم اونا من رو میشناسنسروش فشار آرومی به دستم میاره و میگه: بریم-اما.....سروش با اخم زمزمه میکنه: حرفای اینا یه مشت اراجیفن پس بیخودی خودت رو خسته نکنهنوز یه قدم هم نرفتیم که مهلا، آرش رو کنار میزنه و با سرعت میاد جلوی من و بی توجه به سروش میگه: تو ترنمی.. مگه نه... تو رو خدا یه چیزی بگوبهت زده سری تکون میدمبا صدای بلند میزنه زیر گریه و محکم بغلم میکنهمهلا: عزیزم میدونی چقدر دنبالت گشتیم.. باورم نمیشه الان جلوی من واستادیهیچی از حرفاش نمیفهممسروش با عصبانیت من رو از آغوش مهلا بیرون میکشه و میگه: خانوم بهتره حواست به کارات باشه... همسر من وضعیت روحی مناسبی ندارهآرش: مهلا بهتره بریم یه وقت دیگه بیایممهلا: نه آرش...میترسم دیگه نبینمشبعد با گریه خطاب به من ادامه میده: ترنم جان.. عزیزم تو خانومی کن.. تو بزرگی کن... تو ببخش.. آلاگل یه غلطی کردآرش: مهلابهت زده میگم: آلاگلآرش چنگی به موهاش میزنه و با ناراحتی به جمع نگاه میکنهمهلا: آره عزیزممهلا میخواد به سمت من بیاد که آرش و مادر سروش به زور جلوش رو میگیرنکم کم همه چیز رو به یاد میارم.. تولد.. بنفشه.. آلاگل و بالاخره مادرش رو که با لبخند بهم خوش آمد گفته بودبا ترس یه قدم عقب میرم... ضربان قلبم بالا میره...به آرش نگاه میکنم... حالا یادم اومد کجا دیدمش.. تو دادگاه... آره تو دادگاه یه لحظه چشمم بهش خورده بودمهلا: دخترم تو که به عشقت رسیدیاز یادآوری گذشته اشک تو چشمام جمع میشه.. دستای لرزونم رو بالا میارمو به بازوی سروش چنگ میزنمبا ترس زمزمه میکنم: سروشسروش با اخم میگه: بریم عزیزماما مهلا با گریه ادامه میده: ترنم جان بذار دختر من هم آزاد شه.. من قول میدم هیچ مشکلی برای تو و زندگیت پیش نیاد... تو رضایت بده من حتی اجازه نمیدم آلاگل نزدیکتون شه اون رو از این شهر که هیچی از این کشور میبرملرز بدی تو بدنم میفته... چشمای سروش قرمز و رگ گردنش متورم میشه .. با عصبانیت نگاه پر از نفرتش رو معطوف مهلا میکنه اما مهلا ملتمسانه ادامه میده: راضی به این نباش که جوونیه آلای من پشت میله های زندون حروم شهسروش با داد میگه: بس کن خانوم.. وقاحت تا چه حد؟... وضع و حال همسرم رو نمیبنی؟... نمیبینی تحمل حرفات رو نداره؟؟ باز داری با حرفات عذابش میدی... مگه وقتی نشاط و شادابی همسر من از بین رفت دخترت براش دل سوزوند.. مگه وقتی جوونیه عشق من با نقشه های بی عیب و نقصه دخترت به باد رفت دخترت از کارش منصرف شد.. مگه وقتی غرور و شخصیت این دختر پرپر شد دخترت کاری براش کرد که الان از ما انتظار بخشش داری... من رو نگاه کن 4 سال از عشقم دور بودم این آخری ها هم تنها یار و یاور من سنگ قبر عشقم شده بود.. اون روزا مگه دختر شما برام چیکار کرد؟... بافقط تیشه به ریشه من و زندگیم زد و گورش رو گم کرد.. جلوی من بود و آب شدن من رو میدید ولی یه بار هم حاضر نشد از خودخواهیهاش دست برداره و حقیقت رو بگه... الان اومدی حرف از رضایت میزنیپدر سروش: سروشسروش خشن میگه: نه بابا... بذارین تکلیف خودم رو با این جماعت روشن کنمآرش سرش رو پایین انداخته و هیچی نمیگه... مهلا هم فقط گریه میکنهسروش با تحکم خاصی خطاب به آرش و مهلا میگه: اگه همه ی دنیا هم دست به دست هم بدن و بخوان رضایت بگیرن من قبول نمیکنم... دختر شما باید تاوان تک تک بلاهایی رو که سر من و همسرم آورد پس بده... هیچوقت اون لعنتی رو نمیبخشم... اجازه هم نمیدم ترنم و خونوادش رضایت بدن... هر چند، چند سال حبس تاوان بلاهایی که سر ما اومد نیست اگه دست من بود کاری میکردم تا ابد گوشه ی زندون بمونه و آزادی براش یه آرزوی محال به نظر برسه ولی متاسفانه هیچی دست من نیست...با همه ی اینا بهتره یه چیز رو فراموش نکنید دختر شما دو نفر رو به اون بالایی واگذار میکنم مطمئنم راحت از حق بنده هاش نمیگذرهمادر آلاگل بی تاب تر از قبل گریه میکنه ومیگه: سروش جان به خدا آلاگل اونجور که شماها فکر میکنید نیستسروش: آره... واقعا هم اونطور که ماها فکر میکردیم نبود.. اون آلاگل مظلوم و عاشق پیشه کجا.. این آلاگل متظاهر که زندگیه ماها رو به گند کشید کجا... با بغض به سروش نگاه میکنمسروش نگاهی بهم میندازه و با کلافگی میگه: بریم خانومممهلا: سروش این کار رو با دخترم نکنسروش با حرص پوزخندی میزنه و بی توجه به مهلا من رو با خودش میکشهمهلا: سارا تو یه چیز بگو.. تو یه حرفی بزن...صدای نفسهای عصبیه سروش رو میشنو.. نفس خودم هم به زور بالا میادسروش: کثافتای عوضیمادر سروش: مهلا تو از من چه انتظاری داری؟.. آلاگل باعث نابودیه دو خونواده شد... زندگیه پسرام فنا شد... من چطور میتونم بیام از آلاگل طرفداری کنم...اومدنتون به اینجا از اول هم اشتباه بودپدر سروش: سارا، عزیزم خواهش میکنم......مهلا: سارا به آلاگل رحم کنهمونجور که از پله ها بالا میریم صدای مادر سروش رو میشنوم که با حرص میگه: مادر سروش: مهلا چطور میتونی این حرف رو بزنی؟... مگه دختر تو به زندگی بچه های من رحم کرد؟... الان نوه های من باید این خونه رو رو سرشون میذاشتن من حتی نمی تونم واسه عروسم یه جشنی که لایقشه بگیرم تو فکر میکنی واسه من راحت بود جیگر گوشه هامو داغون ببینم؟... دخترات با اون پست فطراتا همدست شد دست گذاشت رو عشق پسرام... رو ناموسشون... رو غیرتشون اینا چجوری جبران میشه؟آرش: من واقعا متاسفم فرزاد ولی.....مادر سروش با صدای تقریبا بلندی میگه: آقا آرش با همه ی احترامی که براتون قائلم باید بگم تاسفتون عروس جوون مرگ شده ی من رو زنده میکنه... ترنم هم که دیگه ازش چیزی نمونده... زندگیه سیاوش هم که خیلی وقته نابود شده... فقط دلم یه خورده به سروشم خوشه هر چند سروش هم دیگه واسش اعصابی نمونده.. همیشه عصبی و پرخاشگره.. اینا همه نتیجه ی کارای دختر شماستپدر سروش: سارا آروم باشمادر سروش: فرزاد تو دیگه چرا مدام این جمله رو برام تکرار میکنی.. آخه چجوری اروم باشم مگه ندیدی تو این چند سال چی به سرم اومد جلو سروشو سیاوش بروز نمی دادم تو که شاهد بودی چی کشیدم و دم نزدم... حالام دلم به ترنم خوشه که به زندگیه سروش یه خورده سر و سامون میده وگرنه سیاوشم که دیگه خوشبخت نمیشهمهلا: ساراجان، عزیزم میدونم حق با شماهست.. میدونم آلاگل خریت کرد.. همه رو میدونم............مادر سروش: وقتی میدونی پس زور بیخود برای بخشش نزن.. حتی اگه خونواده ی ترنم هم بخوان رضایت بدن سروش اجازه نمیدهبه بالای پله ها رسیدیم... نگاهی به سروش میندازم که عصبیه... حس میکنم جونی تو پاهام نمونده... از پله ها دور میشیم ولی نه اونقدر که صداهایی که از پایین میاد رو نشنویممهلا: سارا تو خودت یه مادری.. نذار بچم پشت میله های سیاه زندون داغون بشه... پدر سروش: مهلا خانوم اگه قرار به رضایت هم باشه اون کسی که باید رضایت بده ما نیستیم مهلا: میدونم فرزاد خان ولی خونواده ی ترنم رابطه ی خوبی با شماها دارن.. امروز با کلی اصرار آرش رو راضی کردم تا باهام بیاد... خواهش میکنم یه صحبتی با پدر ترنم کنیدسروش: مگه از روی جنازه ی من رد بشن.. مگه من میذارم بابا حرف از رضایت بزنهمادر سروش: مهلا فکر نمیکنی یه دو سه سال حبس برای دخترت لازم باشه.. نتیجه ی حماقت دخترت تا چند دقیقه پیش هم جلوی چشمت بود.. اصلا بیخیال پسرای بیچاره ی من.. بیخیال عروس جوون مرگ شده ی من.. تو روت میشه تو چشمای بی روح ترنم زل بزنی بگی رضایت بده.. این نگاه پژمرده یه روزی پر از زندگی بود.. دختر تو با همدستیه دختر خالش زندگی رو برای همگیه ما سیاه کردمهلا: من تا عمر دارم شرمنده ی همگیتون هستم ولی آلا هر چی هم که باشه جیگر گوشه ی منه... پاره ی تنه منه... نمیتونم ازش دل بکنماشک از چشمام سرازیر میشهمهلا: آقا فرزاد شما یه کاری کنید دختر من پشت میله های زندان داغون میشه... شما با ترنم حرف بزنید...شما خونوادش رو راضی کنید.. سروش به شما خیلی احترام میذاره محاله ر و حرف شما حرف بزنه سروش با حرص میخواد از پله ها پایین بره که بازوش رو میگیرم و این اجازه رو بهش نمیدمسروش با عصبانیت به سمت من برمیگرده و میگه: بازومو ول کن ترنم.. باید حسابشون رو برس.......یهو حرف تو دهنش میمونهسروش: ترنم، عزیزم تو داری گریه میکنی؟با اینکه از شدت استرس و ترس و هجوم خاطرات بد گذشته حال و روزم خرابه و صورتم پر از اشکه ولی آروم زمزمه میکنم: چیزی نیست سروشبا اخم میگه: اگه چیزی نیست پس چرا داری اشک میریزی؟بی توجه به حرفش میگم: سروشبا صدایی خشدار میگه: جانم-دلم نمیخواد حرص بخوری و عصبانی بشیعمیق نگام میکنه و لبخند غمگینی میزنه-تا همین الان هم خیلی اعصابت داغون شده.. بیشتر از این خودت رو اذیت نکن آقاییسروش: نترس عزیزم.. تا تو پیشم باشی همه چیز خوب و آرومه.. تو پیشمی مگه نه؟سری تکون میدم و میگم: تا ابدسروش: ازم که دلخور نیستی-نه سروشم دستاش رو بالا میاره وشالم رو روی شونه هام میندازه... کلیپس موهام رو باز میکنه و من رو محکم به خودش میچسبونه... سرش رو لای موهام فرو میکنه و با آرامش نفس عمیقی میکشهسروش: آخ ترنم... تو چی داری که وقتی کنارتم همه ی غصه های عالم رو از یاد میبرملبخندی میزنمسروش: نبینم ترس نگاهت رو خانمیبیشتر سرمو به سینه ی عضلانیش میچسبونم و تو بغلش تکون میخورم که باعث میشه بریز ریز بخندهسروش: جونم.. ببین چه جوری داری بیقرارم میکنی......میخوام جوابشو بدم که با شنیدن صدای مهلا ساکت میشممهلا: سارا دختر من هم کم عذاب نکشید... وقتی توسط پسرت رونده شد اون هم بعد از اون دوران نامزدی میدونی چقدر براش سخت و طاقت فرسا بود... درسته اشتباه کرد اما تاوانش رو خیلی سخت پس داد... پسرت توی دوران نامزدی که بهش بد نگذشته بود... آلاگل یکی از جذاب ترین و خوشگل ترین دختراست سروش تو این مدت باهاش خوش بود میدونم که هر اتفاقی هم افتاد بالاخره زنش بود ولی خب برای دختر من این جدایی ها و بی اعتنایی ها راحت نبوداز شنیدن حرفای مهلا حس میکنم همه ی دنیا رو سرم خراب میشه...انگار نه انگار که من تا الان داشتم سروش رو آروم میکردم چون خودم بیقراری رو با همه وجودم حس میکنم... نمیدونم چرا سردم میشه و لرزی به بدنم میفته..احسای بدی همه ی وجودم رو فرا میگیره... لبام شروع به لرزیدن میکنند و اشکام سرازیر میشن.. دلم میخواد با همه وجودم زار بزنم.. حرفای مهلا من رو دوباره به یاد آلاگل و دوران نامزدیه اون با سروش انداخت... خیلی سخته که کسی که از هر دشمنی برات دشمنتره نامزد کسی بشه که حکم زندگی رو برات دارهسروش با دیدن حال من با عصبانیت میگه: لعنتیا.. لعنتیا فقط اومدن همین خوشی رو هم به ما زهرمار کنند و بعد گورشون رو گم کنندبعد با لحن ملایمتری میگه: عزیزم.. خانومم.. ترنمم بیا بریم اتاق.. با شنیدن این حرفای بی سر و ته فقط حالت بد میشهمادر سروش: مهلا خانوم، پسر من فقط اون پنج سالی که با ترنم نامزد بود خنده هاش از ته دل بود... دختر جنابعالی با اون همه جذابیتش هم نتونست غم نگاهش رو بگیره.. سروش هیچوقت با دخترت خوش نبودحرفای مادر سروش رو میشنوم و برای اولین بار بعد از مدتها کلی ازش ممنون میشم... درسته این مدت خیلی ازم حمایت کرد ولی این اولین حمایتیه که خیلی به چشمم میاد.. چقدر خوبه که با همه ی نقصام قبولم داره.. هر چند سروش در مورد بچه هیچی بهشون نگفته اما همین الان هم دلایل زیادی وجود داره که هر کسی من رو به راحتی به عنوان عروس یه خونواده نپذیرهمادر سروش: الان بعد از مدتها میخوام اون خوشی و خوشبختی رو دوباره تو زندگی پسرم و عروسم ببینم بعد تو میای از شکست دخترت حرف میزنی.. شکستی که خودش باعث به وجود اومدنش بود اما فقط یه لحظه بیا خودتو بذار جای ترنم... دختری که چهار سال بیگناه محکوم شد... اونوقت میبینی ضربه ای که به زندگیه دخترت وارد شده در برابر ضربه هایی که به زندگیه اون دختر بیگناهی که جنابعالی دیدی وارد شد هیچهمیدونم سروش چی تو چهره ی من میبینه که با ناله میگه: ترنمبه زحمت دهنم رو باز میکنم و با گریه میگم: هیچی نگو سروش... هیچی نگوسروش: اما.......... میون هق هق گریه هام میگم: با انکار ما هیچی عوض نمیشه سروش... چه قبول کنیم چه نکنیم بالاخره آلاگل یه زمان زنت بوده و اگه...اگه هم اتفاقی بین تون افتاده باشه محرمت.....................حتی نمیتونم جمله ام رو ادامه بدم... نفسم میگیره و واستادن رو برام سخت میکنه... فقط میتونم خدا رو شکر کنم که سروش من رو گرفته و از افتادنم جلوگیری میکنه.. با همه ی وجودم احساس ضعف میکنمدر جواب حرفای نیمه کاره ام سروش با حرص میگه: ترنم آخه به چه زبونی بهت بگم.. تو اون دوران به جز حرص و جوش هیچی نصیبم نشد.. به کی قسم بخورم تا باور کنی که هیچ اتفاقی بین منو آلاگل نیفتاد.. اون دختره ی عوضی فقط اسما نامزد من بود رسما اصلا هیچی برای من نبودسروش که بیحالیه من رو میبینه با تاسف سری تکون میده و زیر بازوم رو میگیرهسروش: آخه این چه وضعشه.. چرا داری خودت رو ذره ذره آب میکنینمیدونم چرا هیچ اکسیژنی به ریه هام نمیرسه... نفسم بالا نمیادسروش من رو به اتاقش میبره و آروم روی تخت مینشونهسروش:حالت خوبه ترنم؟سکوتم رو که میبینه تکونم میده و میگه:ترنم با توام-نمـ یـتو نم... راحـ ـت ... نفـ ـس بکـ ـشـمبهت زده نگام میکنه و بعد از چند لحظه بالاخره به خودش میاد با ترس میگه: نفس عمیق بکش ترنم... نمیدونم چرا حالم اینجوری شده.. عمیق نفس میکشم و سعی میکنم اکسیژن رو با همه وجودم به داخل ریه هام بفرستم سروش: آفرین گلم... نفس بکش... همینجور ادامه بدههمونجور که داره حرف میزنه به سمت پنجره ی اتاقش میره و پنجره رو تا آخر باز میکنهسروش: خودت رو به خاطر یه سری حرف بی سر و ته اذیت نکن دخترهمونطور که داره حرف میزنه پارچ آب رو از کنار تخت برمیداره و هول هولکی یه لیوان آب برام میریزیه... خیلی سریع میاد جلوم وایمیسته و به زور یه خورده آب به خوردم میدهسروش: حالت بهتر شده عزیزم؟با نفس های عمیقی که میکشم و هوای تازه ای که به داخل اتاق میاد حس میکنم جون گرفتمبا ضعف سری تکون میدم سروش: خوبهآروم بغلم میکنه و تو گوشم زمزمه وار میگه: به هیچی فکر نکن به جز فردا.. فردا که قراره مال من بشی؟صدای تند تپشهای قلبش رو میشنوم-سروش؟سروش: جانم؟-اونا که نمیتونند تو رو از من جدا کنند؟بازوهام رو میگیره ومن رو از بغلش خارج میکنهسروش: معلومه که نه... نه تنها اونا به هیچکس این اجازه رو نمیدم که تو رو از من جدا کنند.. اونا فقط اومدن رضایت بگیرن.. قرار نیست اتفاق خاصی بیفتهتو همین لحظه سها با چشمای اشکی وارد اتاق میشه و با دیدن وضع من میگه: بمیرم واسه ی دلت عزیزم.. ببین از خدا بیخبرا با حرفاشون چیکار باهات کردن... انگار خوشی به ما نیومدههمین جور که داره حرف میزنه به سروش نگاه میکنه یهو حالت صورتش عوض میشه.. متعجب سرم رو به سمت سروش میچرخونم ولی چیز خاصی نمیبینمسها اشکاش رو پاک میکنه و به سمت ما میاد.. همینکه به ما میرسه کنار من میشینه و آروم دستشس رو دورگردنم حلقه میکنه.. سروش هم با مهربونی من و سها رو بغلل میکنهسها با همه ی سعیش در خودداری یه قطره دیگه اشک از چشماش سرازیر میشه و میگه: خیلی خوشحالم که شماها بعد از مدتها دارین بهم میرسینو خودش رو بیشتر به من و سروش میچسبونهبعد از اینکه یه خورده تو اون وضعیت موندیم بالاخره سروش ولمون میکنه و میگه: سها، بهتره ترنم بخوابه-ولی من خوابم نمیادسروش: خوابم نمیاد نداریم.. باید بخوابی تا فردا سرحال باشی-اما....سها: سروش درست میگه.. رنگ و روت پریده باید استراحت کنیبرادر و خواهر اجازه نمیدن حرف بزنم و به زور مجبورم میکنند که دراز بکشم... سها با مهربونی چیزی روم میندازه و میگه: عزیزم تو تنها نیستیاحساس میکنم جلوی چشمام یه خورده تار میشه سروش: اشک زن من رو در نیارسها کنار تختم میشینه و موهام رو نوازش میکنهسروش هم اون طرف تختم میشینه و دستم رو تو دستش میگیرهخندم میگیره-شما چرا با من اینجوری رفتار میکنید من حالم خوبهسروش: پس باید استراحت کنی تا بهتر بشیمظلومانه به سها نگاه میکنم که سها با بالای سرش اشاره میکنه و میگه: اون بالا چیزی میبینی؟سروش میخنده و میگه: میبینی که خر نمیشه پس بگیر بخواب و حرف اضافه هم نزن-مگه زوره؟.. خوابم نمیادسروش و سها با هم میگن: آره زورهسها: چشماتو ببند و به خودت تلقین کن که خوابت میاد.. به جون خودت جواب میدهسروش: چرا از جون زنم مایه میذاری؟بی توجه به سروش و سها چشمام رو میبندم تا کم کم بیخیال من بشن و فکر کنند خوابیدم.. سرم یه خورده درد میکنه.. سها و سروش که میبینند چشمام رو بستم ساکت میشن اما مثل اینکه قصد بیرون رفتن ندارن.. دستای سروش رو روی سرم احساس میکنم که نوازشگونه در حال حرکته.. اونقدر کنارم میمونند که جدی جدی خواب مهمون چشمام میشه و از دنیا غافل میشم *****&&سروش&&سها: فکر کنم خوابید؟-هیس.. آره خوابیدهبا دست به در اشاره میکنه و میگه: بیرون بریم ممکنه بیدار شهسها سری تکون میده و به سمت در میره.. موهای ترنم رو از جلوی چشماش کنار میزنه و خم میشه تا بوسه ای به پیشونیش بزنه اما وسط راه متوقف میشه.. از ترس بیدار شدن ترنم جلوی خودش رو میگیره و به سمت در اتاق حرکت میکنه... سها رو جلوی در منتظر خودش میبینهآروم در
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#138
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۶ صبح
اتاق رو میبنده و میگه: تو که هنوز اینجایی؟سها: گفتم با هم دیگه بریم-باشه.. بریمدستاش رو تو جیب شلوارش میکنه-فکر نمیکردم مامان اینجور از ترنم دفاع کنهسها: قبول کن مامان به خاطر پسراش هر کاری میکنه.. هر چند ترنم رو هم دوست داره -آره میشناسمشهمینجور که از پله ها پایین میرن صدای جر و بحث پدر و مارشون رو هم میشنونمادر: نباید در رو براشون باز میکردی؟پدر: درست نبودمادر: تو هم که فقط به فکر رفتار انسان دوستانه هستیپدر: سارامادر: حالا سروش رو ندیدی؟.. اصلا سروش هیچی تویی که این همه دخترم دخترم میکنی حال ترنم رو ندیدی.. یه لحظه با خودت فکر نکردی فردا چه روزه مهمی برای این دختره ممکنه با دیدن مهلا و آرش حال و روزش خراب بشهپدرش با کلافگی دستی به سرش میکشه و میگه: میگی چیکار باید میکردم؟... پشت در نگهشون میداشتم.. بالاخره نون و نمک هم رو خوردیم نمیتونم گناه آلاگل رو که به پای این دو نفر بنویسمپدر و مادرش با دیدنش سریع بلند میشن و مادرش سریع میگه: حالش چطوره؟سها: به زور خوابیدهمه با ناراحتی روی مبل میشینند.. سرش رو بین دستاش میگیره و چشماش رو میبندهمادر: من رو بگو که میخواستم امشب یه جشن کوچولو بین خودم بگیرم اما همه چیز خراب شدلبخندی میزنه و چشماش رو باز میکنهآروم زمزمه میکنه: مادر من چیزی خراب نشده... همه چیز همون طوریه که باید باشه.. خودتون رو نگران نکنید هیچ چیزی نمیتونه فردا رو خراب کنهتو همین موقع در سالن باز میشه و سیاوش سرحال تر از همیشه با صدای بلند میگه: به به.. چه عجب بالاخره آقا سروش رو توی خونه دیدیمبعد چشمکی میزنه و ادامه میده: امروز بالاخره دست از سخت گیری برداشتی و رضایت دادی که یه حلقه برای زنت بخری یا هنوز داری ناز میکنی؟مادر: سیاوش آرومتر... ترنم رو به زور خوابوندیمسیاوش با تعجب به همه نگاه میکنه که همه شون گرفته و عنق روی مبل نشستن و چیزی نمیگنبا حرص زمزمه میکنه: بشین چرا واستادی؟با کلافگی پاهاش رو تکون میده.. مطمئنه اگه سیاوش بفهمه کیا اینجا بودن عصبانی میشهسیاوش ابرویی بالا میندازه و میگه: سروش دوباره چه گندی زدی؟هیچکس هیچی نمیگهسیاوش: ترنم چش شده؟... مادر: بشین مادر... چیزی نیستسیاوش میشینه و میگه: یعنی چی؟...اگه چیزیش نیست پس چرا به زور خوابوندینش....سیاوش عصبی میگه: میگم چی شده؟... چرا هیچکدومتون چیزی نمیگینسها با حرص میگه:اه.. مگه نشنیدی مامان چی گفت.. آرومترسیاوش: سها تو بگو... چه اتفاقی افتاده؟سها نگاهی به پدر و مادرش میندازههمگی کلافه بهم نگاه میکنند میدونند دیر یا زود سیاوش از ماجرا سر در میارهسیاوش با حرص میگه: سها میگی یا........سها به ناچار زبون باز میکنه و وسط حرف سیاوش میپره: پدر و مادر آلاگل اومده بودنسیاوش یهو ساکت میشه.. بقیه هم چیزی نمیگنسیاوش بعد از چند دقیقه آروم زمزمه میکنه: اون آشغالا رو پرت کردین بیرون دیگه.. مگه نه؟...سیاوش: نه سروش؟در جواب سیاوش فقط با تاسف سرشو تکون میدهپدر: سیاوش این چه وضعه حرف زدنه... آرش و مهلا آدمای محترمی هستنسیاوش با داد میگه: محترم هستن؟پدر: سیاوشسیاوش: آقای راستین اگه اون عوضیا محترم بودن یه حیوون کثیف بار نمیاوردن و تحویل جامعه نمیدادن که گند بزنه به زندگیه همه ی ماپدر: صداتو بیار پایین... اشتباه بچه رو که به پای پدر و مادر نمینویسنسیاوش از جاش بلند میشه و با صدای بلندی ادامه میده: اشتباه؟با عصبانیت لگدی به مبل میزنه و میگه:هه.. اسمشو میذارین اشتباه... اون دختر اشتباه کرد که زن جوون من رو پرپر کردبا پوزخند ادامه ی جملش رو میگه: با اون دخترخاله ی عوضی تر از خودشمادر: سیاوش عزیزم اینقدر حرص نخور.. آخر سکته میکنیاسیاوش با ناراحتی روی زمین میشینه و سرش رو بین دستاش میگیرهسیاوش: حرص نخورم؟.. مگه میشه؟سرش رو روی پاش میذاره و غمگین ادامه میده: دلم لک زده برای غرغر کردناش.. برای خندیدناش.. برای عصبانی شدناش.. برای مهربونیاش... برای مظلومیتاش.. بعضی وقتا که ترنم رو میبینم آتیش میگیرم... یاد ترانه میفتم که چه جوری ساکت و آروم کنارم مینشست و به شیطنتای سها و ترنم میخندید... زن من الان باید مادر بچه هام باشه ولی تو سینه ی قبرستون جا خشک کردهسرش رو بالا میاره و با غمگین ترین لحن ممکن میگه: تکلیف من چیه مامان... دلم هوای زنم رو کرده.. تا کی باید بعد از هر بار دلتنگی راهیه ی بهشت زهرا بشم و با سنگ قبر ترانه درد و دل کنم... دلم عشق میخواد... دلم دختر آرزوهام رو میخواد.. دلم ترانه ی پرپر شدم رو میخوادهمه متاثر نگاش میکننداشک از چشمای سها سرازیر میشهسیاوش با حرص از روی زمین بلند میشه و میگه: بعد شماها باعث و بانیه تمام این بدبختی ها رو تو خونه و زندگیتون راه دادینبعد خطاب به پدرش ادامه میده: ببیند بابا من میدونم همه ی اینا زیر سر شماست.. احترام به دوست و آشناهه و نون و نمک همدیگه رو خوردیم و این حرفا رو از حفظممادر: سیاوشسیاوش بی توجه به مادرش ادامه میده: ولی یادتون باشه من این چیزا سرم نمیشه...اگه باز هم هر دوم از اقوام دور یا آشنای اون زالوی کثیف رو این طرفا ببینم هیچ تضمینی نمیکنم که برخوردم مثل شماها باشه... مجازات این دختره در برابر بلاهایی که سر ماها آورد هیچی نیست.. بعد از تموم شدن حرفش با خشم به سمت پله ها میرهسیاوش رو درک میکنه.. خیلی زیاد.. طعم تلخ مرگ عزیز رو با همه ی وجودش چشیده و میدونه که غیرقابل تحمله... تازه یاد ترنم میفته که بالا خوابیدهصداش رو بلند میکنه و با ناراحتی میگه: سیاوش در اتاقت رو محکم بهم نزن ترنم خوابهسیاوش وسط راه وایمیسته.. یه نفس عمیق میکشه و باز به راهش ادامه میدنبعد از رفتن سیاوش مادرش با خشم میگه: فرزاد هیچوقت دیگه جلوی سیاوش از اون قوم و طایفه دفاع نکنپدر بلند میشه و میگه: سارا جان من..........مادر: میدونم فرزاد.. میدونم تو همیشه منطقی تر از همه ی ماها عمل کردی و هیچ کارت بی دلیل نبوده اما سیاوش منطق سرش نمیشه.. سروش رو نبین که الان ترنم پیششه خودت که رفتار گذشته ی سروش رو دیدی.. هرچقدر این دو نفر عذاب کشیدن الان با بهم رسیدنشون تمام اون خاطرات بد کمرنگ میشه اما سیاوش ترانه رو از دست داده پدرش میشینه و سکوت میکنه-بابا بذارین سیاوش یه خورده آروم بشه خودم باهاش حرف میزنمدیگه هیچکس هیچی نمیگه و همه شون با ناراحتی به وضعیت پیش اومده فکر میکنند &&ترنم&&تو ماشین سروش نشستم و با کنجکای به جاده نگاه میکنم... نمیدونم داریم کجا میریم.. هر چی هم از سروش میپرسم جوابم رو نمیده و مدام برام ابرو بالا میندازه..باز من رو مظلوم گیر آورده...اون از امروز صبحش که چنان من رو با داد و فریاد از خواب بیدار کرد که سکته کردم اون هم از الانش.. صبح که آقا مدام میگفت دیر شده چرا کسی بیدارمون نکرده و از این قبیل حرفا.. بعد فهمیدیم از اونجایی که صبح قرار محضر داشتیم سها باز شیطنتش گل کرده بود وساعت رو دست کاری کرده بود تا یه ضدحال درست و حسابی به سروش بزنه که موفق هم شد هر چند بعدش یه کتک مفصل هم از سروش نوش جان کرد... بعد از اون هم سر لباس پوشیدن سروسش گیر بودیم که سروش طبق معمول با لباس رسمی مخالف بود و لباس اسپرت تنش کرده بود و مادر سروش با جیغ و داد میگفت محاله بذارم با این لباس بیای بیرون که آخر سر هم با پا در میونیه من و بقیه مادرس تسلیم شد که کاری به کار سروش نداشته باشه.. هر چند تا خوده محضر زیرلب غرغر میکرد و محل سروش هم نمیداد... هر چند یه خورده حق داشت آخه آقا نه کراوات زد نه لباسایی که مامانش از قبل براش گرفته بود به تن کرد.. تازه کتش هم اسپرت بود هر چند واسه ی من که فرقی نمیکرد اما این سروش خان زبل طبق معمول از خرده فرمایشات مادرش جون سالم به در بود... درباره ی رسیدن به محضر هم که دیگه بهتره چیزی نگم چون من و سروش زودتر از همه آماده بودیم ولی بقیه مدام این طرف و اون طرف میدویدن و در حال پیدا کردن یه چیزی بودن... من بیشتر خندم گرفته بود اما سروش مدام حرص میخورد... از بس دیرمون شد که از همه دیرتر به محضر رسیدیم..یعنی همه بودن به جز عروس و دوماد... فکر میکردم مراسم عقدمون تو محضر سوت و کور باشه اما با وجود ماندانا و مهران و نریمان مدام در حال خنده و شدی بودیم.. بماند که از دیدن پدرم و مونا و طاها خیلی غافلگیر شدم.. اونا رو کلا از یاد برده بودم... شاید زیادی بد شدم که فراموششون کردم ولی از دیدنشون اونقدرا هم خوشحال شدم.. حس میکنم دارم آدم بدی میشم خودم هم نمیدونم با همه ی اینا از یه چیز مطمئنم نبودشون بیشتر از بودنشون آزارم میداد... هر چند حضور پدرم خیلی اذیتم میکرد ولی باز باعث میشد حس بی پناهی بهم دست نده... بعصی وقتا با خودم فکر میکنم که دیوونه شدم.. چون نه میتونم ازشون دور باشم نه میتونم در نزدیکشون در کمال آرامش زندگی کنم... بابا و طاها دوباره بحث سهام شرکت رو وسط کشیدن که سروش و خونوادش وقتی قیافه ی پریشونم رو دیدن به شدت مخالفت کردن و به بحث فیصله دادن با تمام این اتفاقا ولی باز روز خوبی بود... چون با نامزد نریمان آشنا شدم.. بعد از مدتها پیمان رو هم دیدم.. طاهر پروانه وار دورم میچرخید و خونواده ی سروش هم با من مثل شاهزاده ها برخورد میکردن...هر لحظه که میگذره بیشتر از قبل از انتخابم مطمئن تر میشم.. این رو خوب میدونم که هیچوقت نمیتونستم بدون سروش دووم بیارم... با تمام خاطرات بد گذشته و کابوس های شبانه ام باز هم احساس خوشبختی میکنم.. حس میکنم پر از امید و نشاط هستمسرم رو به شیشه ی ماشین تکیه میدم.. جای خالیه یه نفر بدجور آزارم میده و اون هم کسی نیست به جز مادرم.. با اینکه همه دور و برم رو شلوغ کرده بودن اما باز هم نبودنش به چشم میومدچشمم به لبخند سروش میفته و که لحظه به لحظه پررنگ تر میشه.. بعضی وقتا هم زیر چشمی نگام میکنه.. هنوز باورم نمیشه که زن سروش شدم.. بدون هیچ دردسری.. مدام منتظر بودم یه اتفاقی بیفته و همه چیز بهم بریزه اما همه چیز به خیر و خوشی گذشت و تموم شد والان من به طور رسمی و قانونی همسر سروش هستم... از شدت ذوق لبامو گاز میگیرم تا با صدای بلند نزنم زیر خنده و سروش فکر کنه خل شدمبعد از اینکه از محضر بیرون اومدیم سروش سریع با همه یه خداحافظیه سرسری کرد و بدون اینکه اجازه بده من با بقیه خداحافظی کنم به زور من رو سوار ماشین کرد... همه با خنده به رفتارای سروش نگاه میکردن و من نمیدونستم باید چیکار کنم... هر چند احساس خیلی خوبی دارم مطمنم سروش من رو جای بدی نمیبرهسروش: خانوم من به چی داره فکر میکنه؟با لبخند میگم: به این همه خوشبختی که در کنار تو داره نصیبم میشه... میترسم همه ی این قشنگیا یه رویای دست نیافتنی باشن... یه خواب که با بیدار شدنم همه ی زیباییهاش ازبین برنبا مهربونی نگام میکنه و دستم رو تو دستش میگیرهبا ملایمترین لحن ممکن میگه: عزیزم همه چیز واقعیه... واقعیه واقعی.. فقط باید باورش کنی.. به هیچ چیز شک نکن.. دیگه وقت اون رسیده که من و تو هم زندگی کنیم و معنیه واقعیه خوشبختی رو بچشیمبا حفظ لبخندم نگام رو ازش میگیرم و به بیرون خیره میشمبرای هزارمین بار ازش میپرسم: سروش منو کجا داری میبری؟با شیطنت زمزمه میکنه: اگه بگم که مزش میره خانوم خانومابا حرص یه نگاه سریع بهش میندازم که باعث خندش میشه-مگه قرار نبود امشب یه مهمونیه کوچیک داشته باشیم؟... مگه بدون حضور من و تو هم میشه؟ابرویی بالا میندازه و میگه: چرا نمیشه>-سروششبیه خودم میگم: جونم کوچولو-اذیتم نکن دیگه.. بگو منو کجا میبری؟سروش: دارم میدزدمت دیگه.. اینم پرسیدن دارهاخمی میکنم و دیگه باهاش حرف نمیزنمسروش: جوجو وچولوی من باهام قهر کرده؟...سروش: قیافت شبیه این جوجو خشمگینا شده ها....سروش ترنمی...سروش: خانومی-تا نگی کجا میریم باهات حرف نمیزنمبه زور جلوی خندس رو میگیره و میگه: واقعا؟دست به سینه به بیرون نگاه میکنم و میگم: اوهومسروس: الان که حرف زدیبا جیغ میگم: سروشاز خنده منفجر میشه-خیلی بدی... من دلم میخواست الان بریم خونمون رو ببینمسروش: اون رو هم میبینی عزیزم ولی در مورد اینکه الان داریم مجا میریم هیچی نپرس-آخه چرا؟سروش: چون سورپرایزه-پس مهمونی چی میشه؟سروش: از اول هم مهمونی ای در کار نبود.. خیلی وقته نرم عوض شده بود ولی چون میخواستم همه چیز برات تازگی داشته باشه هیچی بهت نگفتم-یعنی امشب خونه نمیریمسروش: نه کوچولو.. امشب میخوام تو رو یه جای دنج و با حال ببرم که فقط مختص خانوم خانومای خودمهبا شوق و ذوق نگاش میکنم... از شدت کنجکاوی نمیدونم چیکار کنمبا مظلومیت سرمو کج میکنم و میگم: آقایی؟!اخمی میکنه و میگه: نداشتیما... داری جرزنی میکنی...اگه بخوای اینجوری دلمو آب کنی دیگه قول نمیدم سالم به مقصد برسیما میخندم و هیچی نمیگم... برق خوشحالی رو تو چشماش میبنم.. با خنده پخش رو روشن میکنه و با عشق تو چشمام خیره میشه-جلوت رو نگاه کن پسر.. حالا به کشتنمون میدیابا بی میلی نگاش رو از من میگیه و به رو به رو خیره میشهلبخند معصومت، دنیای آرومت، خورشید تو چشمات، قدرشو میدونمسروش: ترنم؟!موهای خرماییت، دستای مردادیت، شهریور لبهات، قدرشو میدونم-جانمخورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسمسروش: خیلی دوستت دارمچنان با احساس میگه که قلبم میریزهخورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسم-منم دوستت دارم آقایی.. خیلی زیاد.. خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو کنیزیبایی، محجوبی، مغروری، جذابی، چشماتو میبندی، با لبخند می خوانیتا وقتی اینجایی، این خونه پابرجاست، ما با هم خوشبختیم، دنیای ما زیباستبا لبخند شروع به زمزمه ی آهنگ میکنهخورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسمهمونجور که داره آهنگ رو با خواننده زمزمه میکنه دستم رو بالا میبره و نوک انگشتام رو میبوسهخورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسمچشمام رو میبندم و غرق صدای سروش میشم.. انگار صدای خواننده رو نمیشنوم.. تنها صدایی رو که میشنوم صدای عشقمه که واسه ی من میخونهلبخند معصومت، دنیای آرومت، خورشید تو چشمات، قدرشو میدونمموهای خرماییت، دستای مردادیت، شهریور لبهات، قدرشو میدونمخورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسمخانومم رو با یه لحن خاص و قشنگی زمزمه میکنهخورشیدم، خانومم، من با تو آرومم، رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسمبا تموم شدن آهنگ فشار آروم به دستام وارد میکنه و میگه: خاطرت خیلی عزیزه ترنم... هنوز مونده که بفهمی چقدر میخوامتچشمام رو باز میکنم و غرق در نگاه مهربونش میگم: ممنونم سروش.. بابت همه چیز ازت ممنونم... خیلی وقت بود که این همه احساس خوشبختی نکرده بودمسروش: احتیاجی به تشکر نیست چون اون کسی که باید تشکر کنه تو نیستی... این منم که باید قدردان محبتهای تو باشم.. تویی که بهم زندگیه دوباره بخشیدی و باعث شدی طعم واقعیه خوشبختی رو با همه ی وجودم بچشماز این همه تغییر سروش خندم میگیره با شیطنت میگم:خیلی تغییر کردیابا اعتماد به نفس میگه: چه جوری شدم؟... خیلی خوب شم؟... بپا یه بار ندزدنمبه بیرون خیره میشم و میگم: آره.. خیلی خوب شدی.. به قول سها نمونه ی بارز یه زن ذلیل واقعی...اگه همینجور به زن ذلیلیت ادامه بدی شاید مورد قبول بنده واقع بشی.. در مورد دزدیده شدنت هم نگران نباش هر کی تو رو بدزده دو روزه پشیمون میشه و برگشتت میدهسروش با چشمای گرد شده میگه: بچه پررو... به من میگی زن ذلیل؟با مظلومیت سرمو تکون میدم... خندش میگیره اما با اخم تصنعی لبخندش رو پشت لباش مخفی میکنه و با غرغر میگه:اِ... اِ... ببین چه جوری اون جغله خانوم به زنم چیزای بد بد یاد داد-چیزای بدبد؟با عصبانیتی که معلومه مصنوعیه میگه: ساکت... دیگه حق نداری با سها بگردی... برات بدآموزی دارهشیطون میگم: چشم آقایی با ماندانا میگردمبا لحن با نمکی میگه: یا خدا.. بنده غلط کردم عزیزم... تو با همین سها بگردی بیشتر به
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#139
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۶ صبح
نفعه منه.. این ماندانا خانوم، دوستت به خون بنده تشنه هست میترسم یهو یه چیزی یادت بده بزنی بنده رو ناکار کنیبا خنده نگاش میکنم ولی سروش همونطور با غرغر ادامه میده: شانس هم که ندارم همه اطرافیانت دشمن خونیه من هستن-پس خیلی مراقب خودت باش.. اگه اذیت کنی حتما گزارش میدم تا بیان حسابت رو برسنسروش: نه میبینم داری به روال گذشته برمیگردی؟-آقای راننده حواست به رانندگیت باشهسروش: به من میگی راننده؟-اوهومسروش: بعد این ماشین مال کیه؟-مال آقامون .. تازه اگه راننده ی بدی باشی بهش میگم از کار بی کارت کنهسروش: امشب که این اقای راننده لقمه ی چپت کرد واسه ی همیشه یادت میمونه که آقات رو با راننده اشتباه نگیری؟با مظلومترین لحن ممکن میگم: دلت میاد؟دستش رو بالا میاره و محکم دماغم رو فشار میده-آیخشن نگاش میکنم و میگم: چیکار داری میکن؟غش غش میخنده و میگه: فکر کردی گول اون قیافه ی مظلومت رو میخورم.. نه خانوم خانوما...هر کی ندونه من که خوب میدونم پشت این چهره ی مظلوم یه شیطون بدجنس قایم شدهمیخوام جوابشو بدم که میگه: عزیزم یه خورده بخواب.. دیشب زیاد خوب نخوابیدی.. چشمات بدجور سرخ شده.. رسیدیم صدات میکنماز این همه مهربونیه سروش بغض تو گلوم جمع میشه اما اجازه نمیم که بغض نشسته شده تو گلوم تو صدای من تاثیری بذاره.. همه ی سعیم رو میکنم و بدون هیچ لرزشی تو صدام میگم:آخه پس تو چی؟سروش: من خسته نیستم.. هر وقت خسته شدم صدات میکنم تا تو برونی و من بخوابمبا شیطنت میگم: من که مقصد رو نمیدونمآروم ضربه ای به پیشونیش میزنه میگه: راست میگیا.....-خب پس بگو کجا داریم میریم تا.........وسط حرفم میپره و میگه: بخواب خانوم زرنگ.. نمیتونی از زیر زبون من هیچی بیرون بکشی... تازه من که از شدت ذوق و شوق خوابم نمیبره پپس کل مسیر ر خودم رانندگی میکنمبا لب و لوچه ی آویزون نگاش میکنم که آقا با شیطون رو فرمون ضرب میزنه و برام ابرو بالا میندازه با حرص چشمام رو میخندم که خنده ی ریز ریز آقا بلند میشه و بیشتر حرصم رو در میاره.. از بس حرص میخورم خودم هم نمیفهمم که کی از دنیا غافل میشم و واقعا به خواب آرامش بخشی فرو میرم با تکون های دست سروش از خواب بیدار میشم چشمام رو نیمه باز میکنم و میگم: هوم؟سروش: پیاده شوبا هیجان چشمام رو باز میکنم و میگم: رسیدیم؟میخنده و میگه: هنوز نه-چی؟سروش: بقیه ی راه رو باید پیاده بریم-نه؟!با شیطنت میگه: آرهچشم غره ای بهش میرم که میگه: پیاده شو کوچولو... دیروقتهاز ماشین پیاده میشم و به اطراف نگاه میکنم.. همه جا برام غریبه و ناآشناست... هوا هم که تاریک شده-ساعت چنده؟سروش:یازده-خیلی خسته امسروش با خنده میگه: بیخود... امشب خیلی باهات کار دارمگونه هام از خجالت آتیش میگیرن.. سروش با دیدن قیافه ی من پقی میزنه زیر خنده و من با اخم نگاش میکنمسروش: خب چیه؟.. قیافت خیلی بامزه شده.. وقتی خجالت میکشی خیلی خوردنی میشی-بی تربیت... خوردنی یعنی چی؟به سمت من میاد و با خنده دستم رو میگیره بعد با خونسردی من رو با خودش همراه میکنه و به حرفش زدنش ادامه میده: خوردنی بعنی اینکه من باشم و تو و یه رختخواب گرم و نرم... بعد من.........چنان جیغی میزنم که هنجره ی خودم پاره میشه: سروش بس کن... خیلی بی حیا شدیغش غش میخنده و میگه: زنمی... دلم میخواد کنار تو بی حیا بشم-تو جدیدا در ملاعام هم همینقدر بی حیا هستیسروش:خانمی دیگه داری بی انصافی میکنیا-من بی انصافی میکنم؟با مظلومیت سرش رو تکون میدهچشمامو ریز میکنم و میگم بعد اون کی بود دیشب داشت شیطونی میکرد و سیاوش از راه رسید نگاش رو از من میگیره و با غرغر میگه: سیاوش بد موقع اومد تقصیر من چیه؟-مگه آشپرخونه اتاق خوابته... اصلا اون روز رو چی میگی که تو سالن داشتی بوسم میکردی یهو مامان و بابا سر رسیدنهر هر میخنده و میگه: آخه هر کار میکردم راضی نشدی بیای تو اتاقبا تاسف سری تکون میدمو میگم: تو آدم بشو نیستیتو این چند روز از بس از این سوتیا داده بود دیگه واسه ی همه ادی شده بود.. اوایل پدرش هی براش چشم و ابرو میومد اما اون بدبخت هم کم کم فهمید که پسرش از دست رفته و دیگه امیدی بهش نیستبا باد سردی که میوزه لرزی به تنم میفته ... مانتوم خیلی نازکه و همین باعث میشه بیشتر احساس سرما کنمسروش: سردته ترنم؟-اوهوم.. یه خوردهسروش: مطمئنی فقط یه خورده سردته؟با خنده میگم: خب یه خورده بیشتر از یه خوردهاون هم میخنده و کت اسپرتش رو در میاره... آروم میذاره روی دوشم... با دیدن کتش دوباره یاد صبح میفتم که مادرش چه حرصی میخورد که سروش داره اینجور لباس میپوشه... سروش با بخند به کت روی دوشم نگاه میکنه.. انگار اون هم داره به ماجرای صبح فکر میکنهبا چشمایی خندون بهم خیره میشه و بعد از چن لحطه مکث هردومون با هم میخندیمسروش: یکی ما رو ببینه فکر میکنه خل شدیم-آره والا... الکی خوشیم دیگهاخم کوچولویی میکنه و میگه: کی گفته الکی خوشی.. من که خیلی هم جدی جدی خوشم.. مگه میشه تو کنارم باشی و خوشحال نباشم-حالا یه وقت سرما نخوری آقای سرخوشسروش: نترس کوچولو.. من مثل بعضیا نازک نارنجی نیستمکتش رو از روی شونه هام برمیدارم و همونجور که دارم تنم میکنم میگم: احیانا که با من نبودی؟چشماشو گرد میکنه و میگه: تو چقدر باهوشی عزیزمعطر ادکلنش رو با همه ی وجودم میبلعم و در جواب حرفش چیزی نمیگمسروش: بهتره سرعتمون رو بیشتر کنیم سری تکون میدمو قدمام رو بلندتر میکنم-سروش اینجا کجاست؟سروش: تو فکر کن یه جایی دور از هیاهو-سرسبزیه اطرافش من رو یاد شمال میندازه.. شماله؟سروش: اوهومبا خوشحالی میگم: واقعا شماله؟میخنده و میگه:آرهدستم رو میکشه و میگه: به تو امیدی نیست... هی میگم دیروقته باز آروم آروم میایاونقدر تند تند میره که پاهام درد میگیره-آرومتر سروش.. با این کفشا اذیت میشمسروش: مگه مجبوری از این کفشای 20 سانت بپوشیقدماش رو آرومتر میکنه-بیست سانت کجا بود.. چرا دو برابرش میکنی.. تازه تقصیر من که نیست خواهرت به زور پام کردسروش: از دست این دختره.. آخر منو خل میکنهشونه به شونه ی هم راه میریم و من با ذوق به اطراف نگاه میکنم-سروش ما دقیقا کجای شمال هستیم.. همه جا برام ناآشناستسروش: میفهمی کوچولوبا اینکه همه جا تاریکه ولی باز یه چیزایی دیده میشه.. خونه های روستایی رو از دور میبینم و ذوق شوقم بیشتر میشه.. با خوشحالی میگم: قراره تو روستا بمونیم؟ سروش: تو چه عجولی بچه.. یه خورده آروم بگیربدون توجه به حرف سروش باز هم به این طرف و اون طرف نگاه میکنم... دقیقا تو یه جاده ی سربالایی واستادیم که به یه روستا ختم میشه.. از همین جا خونه های کوچولو رو میبینم و غرق لذت میشم... دور و بر هم تا چشم کار میکنه کوه ها و تپه های سرسبزهدست سروش رو ول میکنم و با ذوق قدمامو تندتر میکنمسروش: ترنم کجا؟بدون اینکه برگردیم میگم: دیگه تحمل ندارم میخوام زودتر به روستا برسمبا خنده خودشو بهم میرسونه و میگه: آخه مگه تو آدرسی داری که از من جلوتر حرکت میکنی؟حرفش رو نشنیده میگیرم و میگم: سروش چه جوری اینجا رو پیدا کردی؟سروش: قشنگه.. نه؟-خیلی.. عاشق روستا و خونه های روستایی هستمسروش اخمی میکنه و میگه: اینجا رو خیلی دوست داری؟-اوهوماخماش بیشتر تو هم میره.. دستم رو میگیره و میگه: لازم نکرده جایی بریم.. همی الان برمیگردیمبا ترس نگاش میکنم و میگم: آخه چرا؟با جدیت میگه: جنابعالی فقط حق دوست داشتن من رو داریچند لحظه مات و مبهوت نگاس میکنم و آقا هم لبش رو گاز میگیره تا بلند زیر خنده نزنه.. همینکه یه لبخند رو لبش میاد جیغ من هم به هوا میره-خل... دیوونه... روانیسروش: ممنون بانو.. با این همه صفتای گرانبهایی که به من نسبت دادین من رو شرمنده ی خودتون کردینمحکم با مشت به بازوش میکوبم که دست خودم درد میگیره -آخسروش با خنده میگه: نزنی خودت رو ناقص نکنی.. بهت احتیاج دارمابا اخم میگم: ترسیم دیوونه.. یه جور گفتی برگردیم که گفتم چی شده؟میخنده و هیچی نمیگه-سروش تو این خونه های روستایی میمونیمسروش: عجله نکن.. میفهمی-از وقتی سوار ماشین شدیم تا وقتی که به اینجا رسیدیم مدام همین جمله رو تحویل من میدیسروش: آخه جنابعالی زیادی عجولیوقتی میبینم سروش چیزی بروز نمیده ترجیح میدم چیزی نگم.. سعی میکنم با آرامش قدم بزنم و از هوای پاک و تمیز اینجا نهایت استفاده رو بکنم...از بچگی عاشق روستاهای شمال بودم.. سروش هم اینو خوب میدونست واسه همینه که شمال رو برای گذروندن اولین شب عروسیمون انتخاب کرده... همونجور که آروم آروم پستی و بلندی ها رو رد میکنیم کم کم به روستا میرسیم اما سروش باز هم توقف نمیکنه و به مسیرش ادامه میده... حدود یه ربعی همین طور به راهمون ادامه میدیم ولی حس میکنم هر چی جلوتر میریم خونه ها کمتر میشن و مسیر رفتن هم دشوارتر میشه... بماند که با این کفشا پاهام داغونه داغون شدن... همش تقصیر سهاست هر چی بهش گفتم کفش اسپرت پام کنم قبول نکرد که نکردبا کلافگی میگم: سروش نرسیدیم؟سروش: خیلی زود خسته شدیا-آخه روستا که داره تموم میشه... پس قراره شب کجا بمونیم.. تازه ی با این کفشا میتونه پیاده روی کنه؟... مخصوصا که اولین بار هم هست پوشیدم پام رو زدهسروش میخواد جوابمو بده که پام به سنگ گیر میکنه و پیچ میخوره و در نهایت باعث میشه روی زمین پرت بشمسروش با نگرانی خودشو بهم میرسونه و کنارم زانو میزنهسروش: ترنم خوبی؟نفس عمیقی میکشم و دستمو به نشونه ی خوبم تکون میدمسروش: مطمنی؟-چیزی نیست بابا... نگران نباش فقط پام به سنگ گیر کرد و یه کوچولو پیچ خورد.. محکم نخوردم زمینسروش: بذار یه نگاه به پات بندازم.. ببینم چیزی نشده باسشه-نمیخواد.. فقط زودتر بریم یه جایی استراحت کنیم من دیگه جون پیاده روی ندارمبی توجه به حرف من میگه: نه بذار نگاه کنم-اه.. سروش میگم چیزیم نیستسروش: حرف نباشه... فقط بگو کدوم پات پیچ خوردهبا دست به پای راستم اشاره میکنم سروش مهربون کفشم رو از پام در میاره و زمزمه وار میگه: قربون خانوم دست و پاچلفتیه خودم برم که نمیتونه روی زمین راست هم راه بیادابروهام تو هم گره میخورن... نگاهی به مچ پام میندازه- کجای این زمین راسته؟با خنده میگه: فقط با راست بودن زمینش مشکل داری-نه خیر.. من با کل جملت مشکل دارم... خیلی بدی سروشسروش: آره دیگه.. اینجور مواقع سروش خیلی بدهدستی به مچ پام میکشه که دردم میگیره و باعث میشه صورتم جمع بشهاون یکی کفش رو هم از پام در میاره و دستش رو زیر پاهام میندازه و با یه حرکت بلندم میکنه... من هم که از خداخواسته بدون هیچ اعتراضی دستام رو دور گردنش حلقه میکنمسروش با خنده ادامه میده: اما تو این چنین مواقعی که همه چیز به نفع جنابعالی میشه آقا شوهرت میشه بهترین شوهر دنیاریز ریز میخندمو خودم رو بیشتر بهش میچسبونمبا اخمی تصنعی میگه: یه بار نگی آقامون کمرش درد میگیره ها-گمشو.. به قول خودت من جوجو وزنی دارم که بخوام باعث کمر درد جنابعالی بشممیخنده و زیر لب یه چیزای نامفهومی میگههمینطور با شوخی و خنده و کل کل وقت میگذرونیم که یهو سروش جدی میشه و میگه: ترنم خارج از همه ی این شوخیا حالت خوبه؟... پات که درد نمیکنهشیطون میگم: چرا.. یه خورده درد میکنه اما اگه تو همینجوری من رو تا مقصد برسونی دردم خوب میشهسروش صورتش رو به گونه هام میچسبونه و میگه: جوجوی من زرنگ شده هابا خنده سرمو عقب میبرم که یهو نگام به منره مقابلم میفته... نفس تو سینه ام حبس میشه.. با وجود اینکه شبه ولی باز هم همه چیز فوق العاده به نظر میرسهناخواسته زمزمه میکنم: سروش اینجا بهشته؟سروش: تازه الان سبه.. تو روز باید اینجا رو ببینیمدام با چشمام این طرف و اون طرف رو میکاوم-سروش منو بذار زمین.. بقیه راه رو خودم میام.. گردنش رو ول میکنم که سروش محکم تر از قبل من رو به خودش فشار میده و میگه: متاسفم بانو.. تا رسیدن به مقصد جای شما همینجاست-اِ.. سروش.. اذیتم نکن دیگهسروش: مگه نگفتی پات یه خورده درد میکنه؟-خوب شد دیگه.. منو بذار زمینسروش چشمکی بهم میزنه و میگه: واقعا؟سرمو به نشونه ی آره تکون میدم که سروش با لحن خبیثانه ای میگه: پس بهتره تو جای گرم و نرمت بمونی تا پات خوبتر بشه و دوباره درد نگیره-سروشمیخنده و بی توجه به وول وول خوردنای بوسه ی آرومی به لبام میزنه و میگه: تو که زورت به من نمیرسه کوچولو.. پس بیخودی خودت رو خسته نکنبا ناامیدی همونجور که تو بغل سروش هستم با حسرت به این طرف و اون طرف نگاه میکنمسروش هم ریز ریز میخنده-کوفتبلند میزنه زیر خنده و من بی توجه به سروش غرق زیبایی اطرافم میشم.. تک و توک ویلاهایی رو میبینم.. دیگه خبری از خونه های روستایی نیست.. دیگه تقریبا متوجه شدم که اینجا یه منطقیه ییلاقیه تو شماله که جون میده واسه ی بپر بپر و بازیگوشی-نرسیدیم؟سروش: نه هنوزبعد از چند لحظه میگم: حالا چی؟سروش: نهیه خورده دیگه میگذره با مظلومیت میگم: سروشمبا خنده میگه: نه-تو که نمیدونی من میخوام چی بگمسروش: میدونم دیگه میخوای ولت کنم تا بری شیطونی کنی-نه آقایی قول میدم شیطونی نکنمسروش: راه نداره.. این جا جات امن تره.. از دستم در بری معلوم نیست دیگه کجات رو میزنی و ناقص میکنی-حالا یه بار افتادماسروش: تو بغل من میمونی تا نیفتی-زورگومیخنده و خودم هم خندم میگیره.. سر جاش وایمیسته و با چشم به رو به رو اشاره میکنهسروش: بالاخره رسیدیم
سرمو برمیگردونم و با دیدن یه ویلای نقلی که تماما با چوب ساخته شده دلم زیر و رو میشهبا خوشحالی میگم: وای سروش ولم کن.. این ویلا ماله توههسروش: نهبا ناراحتی میگم: چی؟سروش: مال ماست-وای سروش سکته کردم... آخ جون.. تو رو خدا ولم کن بذار برم داهل یلا رو هم ببینمبدون توجه به تکون تکون خوردنام من رو روی تخته سنگی میذاره و لوم زانو میزنه... با آرامش کفشام رو پام میکنه-باورم نمیشه قراره تو این ویلا بمونیمبه ذوق و شوق من میخنده و هیچی نمیگههمینکه کفشم رو پام میکنه و سریع از جام بلند میشم که مچ پام یهو تیر میکشه و دادم میره هوا-آخسروش با نگرانی میگه: چی شد؟-هیچیبا اخم نگام میکنهمیگه: ترنم -خب یه لحظه پام درد گرفتاخماش بیشتر تو هم میره... میخواد دوباره بغلم کنه که مظلومانه نگاش میکنم... چشماش رو ریز میکنه-مواظبم آقایی... خودم بیام؟چیزی نمیگه... وقتی سکوتش رو میبینم بوسه ی آرومی به گونش میزنم که باعث میشه متعجب نگام کنهمیخوام سریع به سمت ویلا خوشگله برم که آقا به پشت لباسم چنگ میزنه و میگه: کجا شیطون؟.. فقط همین؟-اِ... سروش ولم کن... چیکار داری میکنی؟با خنده من رو به سمت خودش برمیگردونه و تو چشمام خیره میشهسروش: میدونی اینجا کجاست؟-نه.. مگه باید بدونمسروش: چند سال پیش یادته؟... گفتم یه ویلا پیدا کردم که خیلی دنج و باحالهمتعجب میگم: همین بود؟سروش: آره... یادته چقدر التماس کردی بیارمت اینجا-تو هم طبق معمول برام ابرو بالا انداختی و من رو نیاوردیسروش: یادش بخیر چقدر منتم رو کشیده بودیلبخندی میزنم و سرم رو تکون میدم-بچه پررو تازه میگه یادش بخیر... هر کاری کردم قبول نکردی من رو بیاری.. همیشه هم اذیتم میکردی و میگفتی اگه دختر خوبی باشی شاید اجازه بدم ماه عسلمون رو تو ویلا خوش بگذرونیمیخنده و میگه:تو اون روزا که این ویلا رو خریدم خیلی درب و داغون بود ولی چون میدونستم چنین محیطی رو دوست داری ویلا رو خریدمو بازسازیش کردم... خیلی زمان بر بود ولی ارزشش رو داشت.. همه چیزش رو تغییر داده بودم و بر طبق معیارا و علایق تو ویلا رو بازسازی کرده بودم میخواستم غافلگیر بشیبا مهربونی نگاش میکنم.. لبخند غمگینی میزنه و ادامه میده: بعد از بهم خوردن نامزدی دیگه هیچوقت اینجا نیومدم اما وقتی قرار شد با هم ازدواج کنیم و دوباره همه چیز سر و سامون گرفت دلم میخواست یه جور خوشحالت کنم.. میخواستم شوق و ق گذشته رو تو چشمات ببینم اون موقع بود که یاد اینجا افتادم... میدونستم یه مهمونیه کوچیک هم ممکنه اذیتت کنه واسه همین آوردمت اینجا تا یه مدت از همه چیز و همه کس دور باشی... با اینکه طاهر به کمک نریمان و پیمان کارای شناسنامه و پاسپورتت اکی کردن ولی باز دلم یه چیز خاص میخواست... مثل این منطقه ی ییلاقیه سرسبز که لبخند رو مهمون لبات کردهمیخندم و آروم تو آغوش گرمش میرم-ممنون آقایی... خیلی خوبی.. حتی اگه من رو اون سر دنیا هم میبردی باز هم تا این اندازه خوشحال نمیشدم.. فقط کی اومدی و ویلا رو تمیز کردی؟سروش: به دوستم گفتم اون هم با همسرش اومد و تمام اوامر بنده رو اجرا کرد-پس دوستت رو حسابی تو زحمت انداختیسروش: نه بابا.. وظیفشهاز بغلش بیرون میام و با خنده میگم: ای نمک نشناسبا مهربونی میگه: این آقای نمک نشناسه پررو تونسته خانومش رو خوشحال کنه؟-دیوونه شدی سروش... از اون سوالا بودا... من عاشق اینجا شدم.. مگه میشه خوشحال نباشم... هنوز هم باورم نمیشه که این همه واسه ی خوشحال کردن ن زحمت کشیدی... بهتره بریم داخل ویلا رو هم ببینیمسروش: نچ.. نمیشه؟-چی؟سروش: همینجوری که نمیشه؟با تعجب میگم: آخه چرا؟سریع خم میشه و خیلی کوتاه لبام رو میبوسهمسخ شده نگاش میکنم ولی اون با شیطنت میگه: من از این بوسه ها دوست دارم... بوسه ی روی گونه به درد من نمیخوره
-سروشبا خنده دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و من رو به سمت ویلا هدایت میکنه.. همینکه به ویلا میرسیم میگه: چشماتو ببند کوچولوا لبخند چشمام رو میبندم... خیلیلی هیجان زده هستم... صدای باز شدن در رو میشنوم سروش: باز نکنیا-سروش تندتر... دیگه طاقت ندارمسروش من رو به داخل میبره و در ر میبنده... بعد از اینکه یه خورده جلو رفتیم میگه: حالا چشماتو باز کن کوچولوبا این حرف سروش سریع چشمام رو باز کنم... لبخند از لبام پاک میشه... خشکم میزنه... نمیتونم باور کنم همه چیز همون جوریه که دلم میخواست... حتی از اون چیزی که من میخواستم هم بهتره... داخل ویلا هم همه چیز چوبیه... چشمم به یه شومینه ی سنتی فوق العاده خوشگل میفته که جلوش چند تا بالشتکهای رنگیه کوچولو وجود داره... همه جای ویلا پر شده از عطر رز و مریم.. به زمین خیره میشم که با گلبرگهای پرپرشده ی رز و مریم مواجه میشم... گوشه و کنار ویلا با شمع های فانتزی تزئین شده و کل ویلا با همین شمع ها روشن شدههمه ی عشقم رو میریزم تو کلامم و میگم: سروش ت فوق العاده ایدستش رو دور کمرم حلقه میکنه و من ادامه میدم: قشنگترین شب زندگیم و برام ساختیآروم پهلوم رو نوازش میکنه و میگه: در برابر خوبی ها و مهربونی های تو این چیزا اصلا به چشم نمیان... حالا هم بهتره بریم اتاق رو بهت نشون بدم... نظرت چیه؟با ذوق سرمو تکون مبدمو میگم: آره بریم ولی سروش این دوستت و همسرش خیلی باسلیقه هستناچشم غره ای بهم میره و میگه: درسته من وقت نکردم بیام این چیزا رو درست کنم ولی همه ی این چیزایی رو که میبینی سلیقه ی آقاتهمیخندم و میگم: حتی ایده ی شمع؟سروش: آره-تو که همیشه میگفتی از این مسخره باریا خوش نمیادسروش: میدونستم دوست داری-ممنون سروش... نمیدونم چطوری ازت تشکر کنمشیطون میگه: شما لازم نیست تشکر کنب باید عملی برام جبران کنیبا خجالت نگام رو ازش میگیرم.. من کلا آدم خجالتی ای نبودم ولی نمیدونم چرا امشب این همه از سروش خجالت میکشم... با اینکه پنج سال نامزدش بودم هیچوقت از خودش تجاوز نکرد.. من هم تقریبا همیشه لباسای پوشیده میپوشیدم ولی امشب اصلا نمیدونم چیکار باید کنم... حتی وقتی من رو مثل گذشته هم میبوسه باز خجالت میکشم شاید دلیلش اینه که میدونم قراره یه اتفاقی فراتر ا بوسه بیفتهسروش: داری به چی فکر میکنی که لپات رنگی شدهچشم غر ای بهش میرمو با جبغ میگم: سروشمیدونه امشب خجالت میکشم هی حرصم میدههمونجور که من رو به سمت اتاق خواب میبره میگه:وای وای... تو هم که مثل مامان جیغ جیغو از آب در اومدی.. فکر کنم این جیغ جیغو بودن تو ذات شما خانوماست نمیشه کاریش کردمیخوام جواب سروش رو بدم که با دیدن اتاقی که روی در چوبیش دو تا قلب حک شده حرف زدن رو از یاد میبرم... آروم دستم رو بالا میارمو قلبا رو لمس میکنم-چه خوشگلهسروش: نمیخوای در رو باز کنی؟نگاهی به سروش میندازمو بعد چشمام رو میبندم.. نفس عمیقی میکشم و دستم رو به سمت دستگیره میبرم.. از همین الان مظطمنم اتاق خواب هم فوق العاده شده... همینکه در رو باز میکنم یه چیزی رو سرم میریزه.. با ترس چشمام رو باز میکنم و کلی از این گلای آماده که خشک شده هستن به همراه کاغذای رنگیه کوچولو کوچولو رو روی خودم احساس میکنم.. از این همه لطافت و نقشه های پر هیجان سروش برای غافلگیری من شگفت زده میشم... با ولع و هیجان به اتاق نگاه میکنم... روی زمین اینجا هم پر شده از گلهای پر پر شده رز و مریم... دو طرف تخت هم بادکنکای سفید و قرمز و صورتی قرار گرفته که بدون استثنا همشون به شکل قلب هستنروی تخت هم با گلبرگهای تزنینی نوشته شده دوستت دارم تنها بهونه ی بودنم... از پشت من رو به خودش میچسبونه.. دستش رو روی قفسه ی سینم میذاره و محکم من رو به خودش فشار میدهسروش: دقیقا همون چیزیه که میخواستی... مگه نه؟با بغض میگم: سروش تو چیکار کردی؟سروش: کار خاصی نبود عزیزم.. تو کافیه لب تر کنی همه چیز رو برات فراهم میکنماز شدت ذوق و شوق با صدای بلند زیر گریه میزنم سروش میاد رو به روم وایمیسته و اول با تعجب متعجب و بعد با نگرانی نگام میکنهسروش: ترنم چی شده؟جوابش رو نمیدم.. به گذشته ها سفر میکنم به روزایی که از کوچیکترین نعمتها محروم شده بودم... روزایی که حتی اجازه نشدم با خونواده ام سر یه میز بشینم و غذا بخورمشونه هام رو میگیره و آروم تکونم میدهسروش: دختر یه چیزی بگو.. تو که منو کشتی.. آخه چی شده؟میون اشکام لبخند میزنم و بدون ملاحظه دستام رو دور گردنش حلقه میکنم.. متعجب به حرکات من نگاه میکنه-سروش من خیلی خوشبختم... خیلی خوشبختم که تو رو دارمنفسی از سر آسودگی میکشه و من رو از خودش جدا میکنه.. چشم غره ای بهم میره میگه: ببین میتونی شب اولی داماد رو سکته بدیمیخندم... اشکام رو آروم آروم پاک میکنه و مبگه: جانم... وقتی میخندی حس میکنم زندگی به رگهام تزریق میشه... چشمم به عکس مقابل تخت میفته... یه عکس دو نفره از دوران نامزدیمونه
-سروش؟!سروش: جانم-من مطمئنم بهشت هم نمیتونه این همه قشنگ و دلنشین باشهمیخنده و در رو پشت سرمون میبنده... به سمت تخت میرم و گوشه ی تخت میشینم... حتی دلم نمیاد روی تخت دراز بکشم.. از بس با سلیقه اون رو تزئین کردن... نوشته ی روی تخت باعث میشه لبخندی بزنمسروش: خوشحالم که رای هستی-همه ی این لبخندا و خوشیها رو مدیون تو هستمچشمکی میزنه و میگه: نترس... جبران میکنیچیزی نمیگم.. فقط سرم رو پایین میندازم و با انگشتام بازی میکنمسروش: خانوم کوچولوی من چرا ساکته؟لبخندی میزنم و میگم: چیزی نیستکتش رو از تنم در میارم و بهش میدم-ممنون بابت کتسروش: خواهش بانوکت رو از دستم میگیره و به گوشه ای پرت میکنه... بادکنکا رو کنار میزنه و جلوی پام زانو میزنهآروم زمزمه میکنه: نفسم، خانومم، عزیزم میدونی که چقدر دوستت دارم؟-اوهومسروش: میدونی که عاشقتم.. مگه نه؟-آره ولی منظورت از این حرفا چیه سروش؟لبخندی میزنه و میگه: ببین عزیزم میدونم هیچ جوری نمیتونم اشتباهات گذشته رو جبران کنم... هر چند دارم همه ی سعیم رو میکنم اما خب ه قول خودت یه چیزایی قابل جبران نیستن-سروش من...........سروش: هیس.. فقط گوش بده عزیزم.. خودم میدونم تو خانوم تر از این حرفایی که بخوای چیزی رو به روم بیاری.. حتی این رو هم میدونم که هیچوقت سرکوفت گذشته رو بهم نمیزنی ولی یادت باشه ترنم، من هیچوقت خودمو اطرافیانت رو نمیبخشم... چون همه مون تنهات گذاشتیم.. ترکت کردیم.. نابودت کردیم.. تو تک و تنها سالهای سختی رو پشت سر گذاشتی... ترنم قسم میخورم من هیچی در مورد شرایط زندگیه تو نمیدونستم.. باور کن حتی فکرش رو هم نمیکردم که خونوادت بعد از چهار سال باز هم دارن مجازاتت میکنند-سرش فراموشش کن.. من خودم همه چیز رو میدونمسروش: نه عزیزم.. بذار امشب خیال خودمو خودت رو راحت کنم... میخوام این رو بدونی که تا روزی که من زنده باشم اجازه نمیدم هیچکدوم از اون اتفاق تکرار بشن.. هر چی بشه هر اتفاقی بیفته.. حتی اگه دنیا هم زیر و رو بشه تو زن من میمونیپاکتی رو روی پاهام میذاره و میگه: اما ازت میخوام این هدیه ی ناقابل رو از من قبول کنی... بهت زده میگم: این پاکت چیه؟سروش: چیز زیادی نیست عزیزم.. باز کن خودت میفهمیبا تعجب پاکت رو باز میکنم... یه دفترچه حساب بانکی و یه سند رو داخل پاکت میبینمبا گیجی میگم: اینا چی هستن؟دستام رو آروم تو دستاش میگیره و میگه: عزیزم من هر چی دارم و ندارم مال توهه اما با اتفاقایی که تو این چهار سال افتاد دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم که اگه یه روزی به هر دلیلی من نبودم مراقبت باشه... نمیخوام همسرم، پاره ی تنم، همه ی وجودم هیچوقت بدون سرپناه و در مضیقه باشهدستام که تو دستای گرم سروش هستن تبدیل به دو تیکه یخ میشنبا صدایی که به شدت میلرزه میگم: چی داری میگی سروش؟سروش: ترنماشک از چشمام سرازیر میشهبا نگرانی میگه: عزیزم چرا داری گریه میکنی؟با هق هق میون گریه هام میگم: دوباره میخوای تنهام بذاری... آره آقایی؟میخواد حرفی بزنه که دستام رو از میون دستاش بیرون میکشم و خم میشم و دستام رو دور گرنش حلقه میکنم-سروش تو رو خدا ترکم نکن.. به خدا من سعی میکنم همنی بشم که تو میخوای.. فقط نرومن رو به زحمت از خودش جدا میکنه و با اخم میگه: چی داری میگی ترنم؟-تو میخوای ترکم کنی.. من میدونمسروش: نه دیوونه... مگه من میتونم حتی یه لحظه رو به جدایی از تو فکر کنم... حتی اگه تو هم بخوای من ازت جدا نمیشمبا پشت دست اشکمو پاک میکنم ولی باز اشکای جدید صورتم رو خیس میکنندبا ملایمت میگه: خانومم آروم باش... من پیشتم.. واسه ی همیشه-پس معنیه این حرفا چیه؟.. چرا آزارم میدی سروش؟آهی میکشه و آروم سرش رو ری پاهام میذاره و میگه: ترنمبا صدای گرفته از بغض میگم: خیلی بدی سروش.. میدونم تو هم یه روز مثل بقیه از من خسته میشی و ترکم میکنیسرش رو بالا میاره.. چون من رو تخت نشستم و اون مقابلم زانو زده راحت نمیتونه بغلم کنه.. روی زمین کامل میشینه و میگه: تنم هیچوقت این حرف رو نزن... مگه میشه من زنده باشم و کنار جوجوی خودم زندگی نکنم... اگه این سند و این حساب بانکی رو هم میبینی واسه اینه که من خیالم از بابت تو راحت باشه... فقط میگم اگه یه روزی یه اتفاقی برام افتاد نمیخوام محتاج کسی باشی حتی اگه اون شخص برادرت باشه
نگام رو ازش میگیرم و با داد میگم: سروش تمومش کنقطره های اشک همینجور همینجور از چونه هام میچکن و روی دستم فرود میاندستش رو بالا میاره و چونم رو میگیره.. مجبورم میکنه مستقیم نگاش کنم... خودش هم تو چشمام زل میزنهسروس: همه ی اینا واسه وقتیه که من زنده نباشم وگرنه محاله تنهان بذارمبعد از تموم شدن حرفش آروم اشکام رو پاک میکنه-تو حق نداری زودتر از من بری سروشآروم میناله: ترنم-تو حق نداری سروشسرم رو روی شونش میذارمو با صدای بلند میگم: من هیچکدوم از اینا رو نمیخوام... تو که نباشی من هیچی نمیخوام.. نه این زندگی رو.. نه این نفسا رو.. نه این لبخندا رو.. من بی تو هیچی نمیخوام سروشسروش: هیس... آروم باش عزیزم...سروش: خانوممفقط گریه میکنم و شونه هاش رو از اشکام خیس میکنمسروش: ترنمی...سروش: اصلا ببخشید.. خوبه؟...سروش: گریه نکن دیگه سرمو از روی شونه هاش برمیدارمسروش: ببین با صورت نازنینت چیکار کردی؟به صدایی که بیشتر شبیه زمزمه هست میگم: قول میدی دیگه حرف از رفتن نزنی؟سروش: آره-پس این تیکه کاغذا رو جمع کنمن رو یه خ ورده از خودش جدا میکنه و میگه: عزیزم بذار خیال من هم راحت باشهبا ناله میگم: سروشملتمسانه میگه: خواهش میکنم ترنمآهی میکشم و با غصه نگاش میکنمچشماش رو ریز میکنه و لحنش رو عوض میکنه با شیطنت میگه: مگه نمیگن همسر شریک زندگیه آدمهجوابشو نمیدمسروش: خانومی جوابمو نمیدی؟دلم از اینجور صدا زدنش یه جوری میشهناخواسته سری به نشونه ی آره برای سوالش تکون میدمبا ذوق میگه: خب.. وقتی شریک زندگیه منی چرا شریک اموالم نباشی.. چرا شریک سهام شرکتم نباشی؟.. چرا شریک تک تک لحظه های خوب و بدم نباشی؟... دوست دارم همیشه و همه جا کنارم باشی عزیزم.. دوست دارم شریک کاریه من باشی چون تونوقت مجبوری پا به پای من کار کنیبعد شیطون ادامه میده: تازه اونوقت ور دل خودم هم هستی.. یه عالمه کیف میکنمبا تعجب به حرفاش گوش میدم.. منظورش رو نمیفهممآروم زمزمه میکنم: سهام شرکت؟حالا اون متعجب نگام میکنه: آره دیگه... مهریه ات-مهریه؟بهت زده میگه: ترنم حالت خوبه؟... مگه نمیدونی؟-چی رو؟اخمی میکنه و میگه: بگو ببینم مهریه ات چقدره؟پیشونیم رو میخارونم و متفکر به امروز فکر میکنمسروش منتظر نگام میکنههر چی فکر میکنم چیزی رو به خاطر نمیارم... زمانی که عاقد داشت خطبه ی عقد رو میخوند من مدام داشتم به سروش و آیندمون فکر میکردم واسه همین اصلا متوجه ی چیزی نشدم... حالا که بیشتر فکر میکنم به یاد میارم که حتی برای بله گفتن هم با سقلمه سروش به خودم اومدمسروش با جدیت میگه: چی شد؟با شرمندگی میگم: نمیدونم.. اون لحظه از بس تو فکر بودم هیچی از اطرافم نفهمیدمخندش میگیره و میگه: دیوونه...بگو از بس تو هپروت سیر میکردم که نفهمیدم مهریه ام چقدره-مگه مهریه ام چقدره؟ابرویی بالا میندازه و میگه: مهمه؟بی تفاوت میگم: فقط محض ارضای کنجکاوی پرسیدم وگرنه مهریه اصلیه من همین مهر و محبتیه که تو داری به پام میریزیبا مهربونی میگه: پس بیخیال شو-اما...سروش: خانومیلبخندی میزنم و هیچی نمیگممیخنده و از روی زمین بلند میشه.. به سمت میز میره و یه دستمال برمیداره بعد از اتاق خارج میشه متعجب به رفتارش نگاه یکنم.. یعد از چند دقیقه به اتاق برمیگرده و دوباره جلوم زانو میزنه.. دستمال خیس رو آروم روی صورتم میکشه -سروش چیکار داری میکنی؟
لبخندی میزنه و میگه: دارم خوشگلت میکنم اگه همینجوری بمونی ممکنه تو رو با خون آشام اشتباه بگیرمچپ چپ نگاش میکنم که با خنده ادامه میده: جونم... کوچلی من عصبانی شده.. -سروش معنیه این کارا چیه؟با شیطنت میگه: آبغوره گرفتن این بدبختیا رو هم داره دیگه... آرایشت بهم ریخت عزیزم و از اونجایی که آرایشگر جنابعالی که همون خواهر بنده هستن اینجا تشریف ندارن بنده باید کارشون رو انجام بدم-خب بار پاشم برم صورتمو بشورمسروش: دیوونه شدی؟.. همه ی کیفش به اینه که من این کار رو انجام بدممیخندم و سری به نشونه ی تاسف تکون میدمولی اون بی توجه به من با ملایمت آرایشم رو پاک میکنه و بعد بلند میشه و به سمت دیگه ی تخت حرکت میکنههمونجور که به اون طرف تخت میره میگه: خسته ای؟-نه زیاد... من که از اول تا آخر مسیر خواب بودم... اگه قرار باشه کسی هم خسته باشه اون طرف تویی نه منچشمکی مبزنه و میگه: من که اصلا خسته نیستمبا تموم شدن حرفش با همون لباس بیرون خودش رو روی تخت پرت میکنه-اِ... گلا رو خراب کردیچپ چپ نگام میکنه و میگه: آخه دختر خوب من چی بهت بگم... این گلا که بالاخره باید خراب میشدن.. نباید که رو زمین بخوابیم-آخه خیلی ناز بودن.. ایکاش حداقل یه عکس ازشون میگرفتیمدستم رو میکشه که باعث میشه تو بغلش پرت بشمبا خنده میگه: هر شب رختخوابمون رو برات گل بارون میکنم جوجه طلایی... تو واسه ای چیزا حرص خورمیخندم و میگم: تو هم که م رو به هر چی جک و جونوره نسبت بدهمیخنده و چیزی نمیگه-حداقل پاشو لباست رو عوض کن... اینجوری که واسه خواب اذیت میشیبا یه حرکت جامون رو عوض میکنه... من رو روی تخت میذاره و خودش روم خیمه میزنهشیطون ابرویی بالا میدازه و میگه: کی گفته من میخوام بخوابمنمیدونم چیکار باید کنم... احساس معذب بودن دارم.. نمیدونم چه مرگمهآروم زمزمه میکنم: پس من برم لباسم رو عوض کنمولم نمیکنه... شیطنت نگاهش کم کم میخوابه.. یه جور خاصی بهم خیره میشهآرومتر از قبل میگم: من لباس نیاوردم.. اینجا لباس هست؟به لبام نگاه میکنه و با انگشت اشارش به آرومی لبام رو لمس میکنهسرش رو نزدیک گوشم میاره و با لحن ناآشنایی میگه: چرا من برات عوض نکنم؟از شدت خجالت دلم میخواد بمیرمبوسه ی آرومی به لاله ی گوشم میزنه و با عشق نگام میکنهوقتی سکوتم رو میبینه چند تا از لبرگای روی تخت رو برمیداره و آروم روس صورتم میریزهچشمام رو میبندم و زیر لب زمزمه میکنم: چقدر خوشبو هستنسروش: ولی نه به خوشبوهیه توچشمام رو باز میکنم و نگاش میکنم... بینیش رو به بینی من میزنه و میگه: تو خوشگل ترین و خوشبوترین گل دنیاییضربان قلبم به شدت بالا میره... ترس و خجالت و هیجان همه با هم ترکیب میشن و حال من رو منقلبتر از قبل میکنند.. چنان قلبم تند تند میزنه که سروش میگه: هیس.. آروم عزیزم... از من که نمیترسی عزیزم؟دلم نمیاد ناراحتش کنمصدام میلرزه ولی به زحمت زیرلب زمزمه میکنم: نهیه ترس خاصی تو دلم هست ولی نگاه مهربونش مانع از این میشه که بخوام اعتراف کنمسروش: پس آروملبخندی میزنه و چنان عاشقونه نگام میکنه که من رو هم غرق دنیای خودش میکنهآروم صورتم رو نوازش میکنه و زیرلب زمزمه میکنه: میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟... که مال من باشی... که کنار من باشی... که همه ی دنیای من باشیلبخندی میزنمبوسه ای به چشمام میزنه و میگه: خیلی خوشحالم عزیزم.. که بعد از سالها دوری هیچکس نمیتونه روی تو ادعایی داشته باشه به جز من... ممنون که برگشتی ترنم.. اگه برنمیگشتی من میمردمنفساش به صورتم میخوره باعث میشه ته دلم یه جوری بشه.. چشمای سروش بین چشمام و لبام در حال گردشه... یه خورده دستم میلرزه اما مشتش میکنم تا سروش متوجه نشه اما انگار متوجه میشهآروم زمزمه میکنه: بهم اعتماد کن عزیزم.. از هیچ چیز نترس.. باشه خانومیلبخند لرزونی میزنم و سرمو تکون میدمسروش: آفرین خانوممچنان با ملایمت باهام حرف میزنه که انگار داره با یه بچه صحبت میکنه.. از این همه مهربونی و ملایمت سروش به وجد میام.. حس خوشایندی بهم دست میده... با عشق نگاش میکنم نگاه سروش رو روی لبام احساس میکنم... آروم لباش رو روی چونم میذاره.. بوسه ی کوتاهی به چونم میزنه... بعد لباش رو روی صورتم میکشه و به لبام میرسونه... چند لحظه ای مکث میکنه که باعث میشه چشمام آروم بسته بشن و در نهایت کارش رو شروع یکنه.. چنان نرم و لطیف لبام رو به بازی میگیره که ناخواسته من هم باهاش همراه میشمبرای چند لحظه لباش رو از لبام جدا میکنه و با لبخند میگه: ممنونم عشقم
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
رمان آفلاین
عضو حرفه ای
***
امتیاز: 6,198
تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۹
محل سکونت: رمان و داستان
اعتبار: 0
میزان اخطار: 0%
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
#140
۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۷ صبح
با تعجب نگاش میکنم.. نمیدونم چرا داره ازم تشکر میکنه ولی اون اجازه ی فکر کردن بیشتر رو بهم نمیده و دوباره لباش رو روی لبام میذاره... تو تک تک بوسه هاش میتونم احساس عاشقانه اش رو درک کنم... همونطور که داره من رو میبوسه با یه دستش آروم نوازشم میکنه... حس خوبی بهم دست میده... دستم رو دور گردنش حلقه میکنم و با عشق باهاش همراه میشم... به وضوح من هم صدای تپش های ناآروم قلبش رو احساس میکنم.. نمیدونم چقدر گذشته ولی سروش دست بردار نیست... همونجور که بوسه بارون کردنه منه آروم دستش به سمت دکمه ی مانتوم پیش میره.. تمام هیجانم فروکش میکنه و دوباره ترسی ناخواسته تو قلبم لونه میکنهاولین دکمه رو که باز میکنه حس میکنم قلبم داره تو دهنم میاد... همین که دستش به سمت دومین دکمه پیش میره با ترس یه خورده ازش فاصله میگیرم و ناخودآگاه میگم: سروشبدون اینکه بخوام به مچش چنگ میزنم و نگاش میکنمسروش با چشمایی خمار نگام میکنه و میگه: جانم خانومم... چی شده عزیزم؟بغض تو گلوم بدجور آزارم میده... به دستم که دور مچ دستش حلقه شده نگاه میکنه.. دستشو بالا میاره و بوسه به دستم میزنه.. با خجالت به خاطر رفتارم دستم رو سریع عقب میکشم و با بغض میگم: ببخشید... دست خودم نیستبا تموم شدن حرفم یه قطره اشک هم از گوشه ی چشمم سرازیر میشه.. آروم سرشو پایین میاره و اشکم رو میبوسهخشدار ولی در عین حال مهربون زمزمه میکنه: نترس عزیزم.. خودت رو به من بسپر.. نمیذارم اذیت بشی.. بذار باهم به اوج برسیملبام از شدت بغض میلرزن ولی زیرلب زمزمه میکنم: سروش تو فقط مال منی.. مگه نه؟سروش: معلومه عزیزمهمنجور که نگاهم به نگاهشه به این فکر میکنم که این مرد عشقمه... همسرمه... نیمی که نه، همه وجودمه... همه دنیای من تو دنیای این مرد خلاصه میشه.. من چطور میتونم مقاومت کنم در برابر کسی که شده تمام دلیل برای نفس کشیدنم.. اصلا میتونم؟... خودم هم خوب میدونم نمیتونمزیرلب زمزمه میکنم: هیچ جوری نمیتونمسروش: ترنملبخندی میزنه و با همه ترسی که نمیتونم کنترلش کنم دستام رو دور گردن سروش حلقه میکنم و لباش رو با لبام قفل میکنم تا خودم رو به دستای مردی بسپارم که با اینکه یه روزی تنهام گذاشت ولی الان اومده که برای همیشه مال خودم بمونه********&& سروش&&باحس نفسهای آروم ومنظمی که به گردنش میخوره چشماش رو باز میکنه و یکی از لذت بخش ترین صحنه های زندگیشو میبینه... قلبش پر از حس بودن میشه... با دیدن ترنم که با یه حالت معصومانه ای سرش رو روی شونه اش گذاشته لبخندی رو لبش میشینه صورت معصوم ترنم رو با سرانگشتاش لمس میکنه....موهای پریشونش رو از روی پیشونیش کنار میزنه وانگشتاش رونوازشوارروبازوهایبرهنشم یکشه... ترنم تکون آرومی میخوره نفسش رو تو سینش حبس میکنه تا عشقش رو از خواب بیدار نکنه... با فرود اومدن دست ترنم روی سینش حس خوشایندی بهش دست میده... با یاداوری دیشب لبخندش پر رنگ تر میشه...سرش رو تو خرمن موهای ترنم فرو میکنه و به یکی شدنشون فکر میکنه... وقتی یاد بیقراری های دیشب ترنم میفته دلش آتیش میگیره.. وقتی ترنم به مچ دستش چنگ زده بود دلش میخواست قید تمام خواسته ها و نیازهای خودش رو بزنه و به ترنم بگه عزیزم اصلا کاری به کارت ندارم راحت بخواب اما از اونجایی که دکتر بهش هشدار داده بود هر وقتی که قرار باشه رابطه ی اولتون شکل بگیره حال و روز ترنم همینجوری میشه سعی کرد با آرامش به ترنم بفهمونه که همه چیز خوبه... ترنم رو اینجا آورده بود تا زودتر اون رو به زندگی برگردونه.. میتونست دیشی هم مثل تمام این مدت جلوی خودش رو بگیره اما دلش نمیخواست با تعلل ترس ترنم رو بیشتر کنه... دیشب ترنمش بیقرار بود جوری که حین رابطشون به گریه افتاده بود و هق هق میکرد انگار میخواست تمام فشارها و کمبودهایی که تو این چند سال تحمل کرده بود رو بیرون بریزه انگار تحمل این عشق بازی دیوونه کننده رو نداشت انگار باورش نمیشد همه جوره مال هم شدن چقدر زیر گوش ترنم حرفای عاشقونه زمزمه میکرد و اون رو محکم به خودش میفشرد... اونقدر قربون صدقش رفت.. اونقدر نازش رو کشید.. اون با ملایمت رفتار کر تا تونست ترنمش رو آروم کنه... حتی در عین رابطه هم بعضی وقتا اشک تو چشمای عشقش جمع میش.. خیلی طول کشید تا ترنم همراهش بشه... تا جواب بوسه های پرحرارتش رو بده... تا یه خورده خجالتش بریزه.. تا یکم ترسش کمتر بشهبه صورت عشقش زل میزنه
دیشب دوست نداشت ترنمش ازش بترسه اما میترسید... خوب میدونست ترس ترنم بیشتر از اینکه جسمی باشه روحی هستش.. ترنمش سالها پیش قلب و روحش رو بهش باخته بود و اون با بی انصافی تنهاش گذاشته بود و الان داشت تاوان اشتباهش رو پس یداد... این رو خوب میدونست که ترنم از این میترسه که با تقدیم کردن جسمش باز هم عشقش تنهاش بذاره.. خیلی تلاش کرد تا موفق شد ترنم هم زیر گوشش نوای عاشقانه سر بده... میدونست رسیدن شون به هم پایان همه چی نیست میدونست.. باید بیشتر از قبل هوای ترنمشو داشته باشه... میدونست چقدر ترنم از اینکه دوباره از هم جدا شن میترسه... همه ی اینا رو میدونست و عذاب میکشید.. عذاب از اینکه خودش دستی دستی ترنمش رو، عشقش رو، همسرش رو به این روز انداخته بودهمبنجور که مشغول نوازشه ترنمه حس میکنه پلک ترنم تکونی میخورهلبخندی میزنه و نوازشگونه صداش میکنه: ترنم... عزیزماما ترنم جواب نمیده..میدونه بیداره واسه ی همین اروم بینی خودش روبه بینی ترنم میماله ومیگه:خانمم؟نمیخوای بیدار شی؟... ترنم باز هم جوابش رو نمیده؟-خانم راستین؟ترنم خانم؟نفس سروش؟...ابرویی بالا میندازه و تو دلش میگه: بین کوچولو یه روز هم نمیخوام اذیتت کنم خودت نمیذاریبا شیطنت میگه: تو که نمیخوای وقتی مامان و سها برات کاچی میارن اینجوری هپلی بری پیششون؟یهو ترنم چشماشو بازمیکنه و میگه: چـــی؟شیطون میگه: کاچی... مامان.. سها-وای سروشترنم میخواد به سرعت پاشه و ازتخت بیاد پایین که یهو خشکش میزنهبهت زده نگاهی به اطراف و نگاهی به سروش میندازه بعد با جیغ میگه: سروش-تقصیر خودته کوچولو.. من که میدونستم بیداری دیگه نباید به فکر گول زدن من میفتادیترنم مشتی به سینش میزنه و میگه: خیلی بدی... سکته کردم.. اصلا یادم رفته بود اومدیممکثی میکنه و با خجالت زمزمه میکنه: ماه عسلدلش از اینجور حرف زدن ترنم زیر و رو میشه با عشق ترنم رو محکم بغل میکنه و میگه: اینجوری حرف نزن کوچولو... یهو دیدی اختیارمو از کف دادماترنم با عشق نگاش میکنه و آروم زمزمه میکنه: کی میگه وسعت دنیا زیاده.. وسعت دنیای من خلاصه میشه در آغوش تویی که همه ی دنیای منیحس میکنه از شدت بغض داره خفه میشهترنم آروم از بغلش بیرون میاد و با لبخند میگه: شرمنده آقایی.. میدونم دیشب اونی نبودم که میخواستی.. خیلی آقایی کردی که تحملم کردی و تا آخرین لحظه همراهم بودیاز این همه مهربونیه ترنم مات و مبهوت میشه... دلش میخواد سرش رو بکوبه به دیوار از اینکه این همه سال عشق ترنم رو ندیدبه زحمت میگه: ترنمترنم: دوستت دارم سروشم... خیلی زیاد... میدونم ترنم سابق نیستم اونی که همیشه میخواستی با این حرفای ترنم دلش میگیره... روم میگه: ترنم تو همونی هستی که من همیشه میخواستم... من شخصیتت رو دوست دارم.. رفتارت رو.. منش رو.. خودت رو.. واسه ی من ترنم قدیم و جدید وجود نداره.. ترنم یکیه... اون هم تویی... با هر رفتاری که باشی میخوامتترنم: حتی اگه هیچوقت مادر نشمآروم میشینه و با لبخند میگه: تو خودت بچه ای هنوز... بچه میخوام چیکار؟ترنم: جواب خونوادت رو چی میدی؟-زندگیه من.. ماله منه.. به کسی اجازه ی دخالت نمیدم هر چند برای اونا فقط خوشبختیه ما مهمهترنم: میترسم سروش... از اینکه اصلا بچه دار نشم.. یا دیر بتونم طعم مادر شدن رو بچشماخمی میکنه و با جدیت میگه: ترنم دیگه نمیخوام بخاطر این چیزای بیخود تو رو ناراحت ببینم.. اولا بچه برای من اصلا مهم نیست.. مهم نجابت و خانومیته که خدا رو شکر از تو نجیب تر و خانوم تر سراغ ندارم... دوما اگه قرار هم باشه بچه دار بشیم و تو مشکلی هم نداشته باشی باز هم من الان بچه نمیخوامترنم متعجب میگه: واقعا؟خوب میدونه که الان با کوچیکترین لغزشی ممکنه ترنم رو داغون کنهچنان محکم و بدون مکث میگه:آرهکه درخشش نگاه ترنم رو به وضوح میبینهترنم: آخه چرا؟خوشحال از انجام ماموریتش با خوشحالی ادامه میده: من تا چند سال آینده دلم میخواد فقط خودم باشم و همسر نازنینم... بدون سر خر... یعنی چی یه رقیب واسه ی خودم بیارم.. مگه مریضم.. اگه خدا خواست خودش یه بچه تو دامنمون میذاره اگه هم نخواست که چه بهترترنم: فکر میکنی بتونیم بچه دار بشیم؟به چشمال ترنم زل میزنه.. میدونه یکی از دغدغه های ترنم بچه ای هست که ممکنه هیچوقت نباشه-نمیدونم.. واسم مهم هم نیستترنم: تو که همیشه عاشق بچه بودی.. میگفتی دوست داری زود بچه دار بشی
آروم میخنده و میگه: فعلا کمبود ترنم دارم.. عمرا تا چند سال بذارم کسی تو رو باهام شریک بشهبعد با اخم آرومی ادامه میده: اگه عاشقش بشی بهش حسودیم میشهبا خنده ی ترنم نفسی از سر آسودگی میکشه... یاد حرفای بهزاد، روانشناسه ترنم میفته.. واقعا خوشحاله که بهش مراجعه کرده... حرف اصلیه بهزاد این بود که به ترنم ثابت کن تنها چیزی که برات مهمه اونهترنم با خنده زمزمه میکنه: تو دیوونه ای به خداچشمکی میزنه و میگه: آره دیوونه ی توام... فقط یه بار به کسی نگی که من تا این حد حسودما.. این یه رازه بین خودم و خودتترنم با لحن بچه گونه ای میگه: باشه آقایی-قربون خانوم خودم برمبا دست به حموم اشاره میکنه و ادامه میده: برو حموم یه دوش بگیر من هم برم صبحونه رو آماده کنمترنم برای چند لحظه خشکش میزنه... یه نگاه به خودش میندازه و بعد جیغ خفیفی میکشه... زودی از تخت میپره پایین و به لباساش چنگ میزنه... بعد هم سریع به سمت حموم هجوم میبره-ای بابا.. دختر، من که دیشب همه جات رو دیدم و همه کاری هم باهات کردم دیگه این خجالتت برای چیه؟ترنم با جیغ از داخل حموم میگه: سروشصداش رو بلند میکنه و میگه: جانم عزیزم.. آخه با این عجله کجا رفتی؟... مثلا الان باید کلی آخ و اوخ میکردیو من نازت رو میکشیدمصدای باز شدن آب رو میشنوه و با خنده سری تکون میده.. لباساش رو میپوشه و ملحفه ی خونی رو جمع میکنه... حوله و لباسای تمیزی از توی کشو در میاره و برای ترنم روی تخت میذارهبا صدای بلند میگه: عزیزم حوله و لباس رو تختهترنم: باشهبا حسی سرشار از زندگی میخواد از اتاق خارج بشه تا صبحونه رو آماده کنه که یهو یاد چیزی میفته... سریع از اتاق خارج میشه و به سمت آشپزخونه میدوه*****&& ترنم&&آب همینجور بازه ولی من جلوی آینه به خودم نگاه میکنم... یه خورده احساس ضعف میکنم اما چشمام بعد از مدتها برق میزنند... یه لبخند بی دلیل رو لبهام جا خوش کرده و قلبم پر از امید و زندگیه... تک تک اعضای صورتم رو از نظر میگرونمو با دیدن بدنم هاله ای از شرم تو صورتم نمایان میشه.. خاطرات دیشب به شدت برام زنده و قابل لمسه... نمیدونم چرا وسط عشق بازیمون وقتی تو اوج نیاز بودیم یاد خاطرات ته باغ افتادمو دوباره حالم بد شد.. نمیدونم چقدر تو آغوش سروش گریه کردم ولی لب از لب باز نکردم دلم نمیخواست شب به اون مهمی رو براش زهر کنم هر چند میدونم ناخواسته براش زهر کردم ولی واقعا دست خودم نبود... ترس و نگرانیهام یکی دو تا نبود ولی میخوام یه اعترافی بکنم.. حس دیشب بهترین حسی بود که تو عمرم تجربه کردم.. آروم شدن تو آغوش کسی که سالها منتظرش بودم و یکی شدنمون بعد از مدتها دوری و انتظار خیلی برام لذت بخش بودیه نفس عمیق میکشم و میخوام برم زیر دوش که یهو در حموم باز میشه و سروش همونجور که یه لیوان شربت تو دستشه و اون رو هم میزنه داخل میشهاز شدت شرم دلم میخواد آب بشم و برم توی زمین اما سروش با خونسردی میگه: عزیزم ناشتا نرو زیر دوش... اون هم بعد از اتفاق دیشب.. میترسم حالت بد بشهوای من دارم از شدت شرم آب میشم... نمیدونم چرا با وجود اتفاقه دیشب باز هم ازش خجالت میکشملیوان رو به طرفم میگیره و منتظر نگام میکنهآروم زمزمه میکنم: فعلا میل ندارمیهو سروش من رو سمت خودش میکشه و همینجور که لیوان رو به لبم نزدیک میکنه و مجبورم میکنه که از محتویات لیوان بخورم زیر گوشم زمزمه میکنه: فکر کنم یه لیوان شربت بعد از حموم هم نیاز داریالیوان خالی رو از لبام جدا میکنه و من با چشمای گرد شده نگاش میکنم که میگه: اینقدر هم از من خجالت نکش خانوم کوچولو.. من شوهرتمقبل از اینکه اجازه ی هیچ حرف یا اعتراضی رو بهم بده با خنده از حموم خارج میشه... حس میکنم با خوردن شربت یه خورده از انرژیه از دست رفتمو به دست آوردم... تازه میفهمم که چقدر به اون شربت غلیظ نیاز داشتم.. زودی زیر دوش میرمو با لذت فشار آب رو روی بدنم حس میکنم... احساس میکنم که پر از انرژی هستم فقط نمیدونم که این حس خوبم برای اینه که دیشب تو بغل سروش خوابم بره یا برای اینه که امروز با صدای سروش از خواب بیدار شدم... تنها چیزی که میدونم اینه که این حس هر چی که هست به خاطر سروشهیاد شربت خوشمزه ای میفتم که سروش به زور به خوردم داد... آروم میخندم برای خودم زمزمه میکنم: تو تمام خاطراته قشنگم نقش اصلی رو داری آقایی.. خیلی دوستت دارم.. خیلی بیشتر از اونی که حتی بخوای فکرش رو بکنیتند و سریع دوش میگیرمو از حموم خارج میشم.. با دیدن یه تاپ و دامن کوتاه خندم میگیره-آقا فکر همه جاش رو هم کردهبا حوله خودم رو خشک میکنم و لباسام رو تنم میکنم.. بعد از خشک کردن موهام خیلی ساده اونا رو پشت سرم میبندم... چشمم به میز آرایش میفته.. انواع و اقسام لوازم آرایشی رو با بهترین مارکا میبینم... با لبخند جلو میرم یه رژ رو بر میدارم و سرش رو باز میکنم.. نگاهی به رنگش میندازم.. صورتیه ماته.. خیلی کمرنگ روی لبم میکشم و یه خورده هم رژ گونه میزنم ..با لبخند به دختر توی آینه چشمک میزنم و از اتاق خارج میشم.. حس خیلی خوبی دارم.. دلم میخواد لباسای خوشگل بپوشم و آرایش کنم... دلم میخواد به چشم سروش خوشگل دیده بشمهمینکه وارد آشپزخونه میشم سروش رو میبینم که پشت میز منتظر من نشسته و صبحونه رو هم از قبل آماده کردهبا دیدن من از پشت میزبلند میشه و میگه: به به... خانوم خانومای من هم بالاخره اومد...ابرویی براش بالا میندازمو میگم: واسه ی خودت یه پا کدبانو شدیا آقا سروشچشماش رو ریز میکنه... با شیطنت بوسه ای براش میفرستم و مقابلش میشینم ابروهاش تو هم گره میخورن.. آروم آروم به طرف من میاد و بالای سرم وایمیسته... متعجب نگاش میکنم که خم میشه و نچ نچ کنان میگه: شوهرداریت تعریفی نیستا باید حسابی تمرین کنیبا تموم شدن حرفش بوسه ی کوتاهی رو گونم میذاره و دوباره ادامه میده:دیگه نبینم از راه دور منو ببوسیابعد هم بازوم رو میگیره و مجبورم میکنه بلند شم-سروش چیکار میکنی؟بدون اینکه جوابم رو بده به سمت صندلبش میره و من رو هم دنبال خودش میکشه... همینکه سر صندلیش میشینه به پاهاش اشاره میکنه و میگه: زود، تند، سریع به وظیفه ی صبحگاهیت عمل کنخندم میگیره... وقتی خندم رو میبینه دستم رو میکشه و مجبورم میکنه رو پاش بشینمسروش: میخندی خانوم خانوما... الان باید منو ببوسی... نوازش کنی... با مهربونی ازم تعریف کنی... این چه وضعشهبلندتر از قبل میخندم و دستمو دور گردنش حلقه میکنم-چقدر این رویاها و آرزوها محال به نظر میرسید سروش... خیلی خوشحالم که رویاهایی که فکر میکردم در حد همون رویا میمونند الان شده حقیقت زندگیه منبا مهربونی نگام میکنه و همونجور که رو پاهاش نشستم دستاش رو دور کمرم حلقه میکنه... کم کم لبخندم جمع میشه و نگاهم به سمت لباش میره... چشمام رو میبندم و با پیش قدم شدنم سعی میکنم به مرد زندگیم نشون بدم دیوونه وار عاشقشم.. قبل از اینکه سروش کاری کنه لبام رو روی لباش میذارم.. بعضی وقتا ازش خجالت میکشم.. بعضی وقتا هم میترسم.. بعضی وقتا هم ناخواسته غمگین میشم اما حس میکنم با سروش که باشم کم کم همه چیز حل میشهبا تموم وجودم مرد زندگیم رو میبوسم و سروش هم همراهیم میکنه... خودم رو کاملا به سروش میچسبونم ...دستش رو زیر تاپم میبره و آروم کمرم رو نوازش میکنه... لبام رو از لباش جدا میکنم... با احساس دست سروش روی پوست بدنم حس خوبی بهم دست میده... نفسای آرومش که به گردنم میخوره به روح زخم خوردم التیام میبخشه.. چشمام رو باز میکنم ولی میبینم سروش هنوز هم چشماش رو باز نکرده.. سرم رو کج میکنم و با لبخند نگاش میکنم.. بعد از چند لحظه چشماش رو باز میکنه و به من خیره میشهلبخندم رو پررنگ تر میکنم اما اون با جدیت میگه: نه خوشم اومد.. داری پیشرفت میکنی اما هنوز باید تمرین کنیمیخوام بخندم که سروش اجازه نمیده و این دفعه اون پیش قدم میشه و عمیق تر از همیشه شروع به بوسیدنم میکنهبعد از یه بوسه ی عمیق و طولانی پیشونیش رو به پیشونیم میچسبونه و زمزمه میکنه: میدونستی شیرین ترین ترنم دنیایی؟میخندم و میگم: مگه چند تا ترنم رو تست کردی؟سریع سرش رو عقب میبره و با جدیت میگه: من فقط یه ترنم داشتم و الان هم دارم و تا آخرین لحظه ی عمرم هم همون رو خواهم داشتلبخندی میزنم و زمزمه میکنم: باشه بابایه لقمه ی کوچولو درست میکنم و به طرفش میگیرم- حالا چرا عصبانی میشی؟میخنده و دهنش رو باز میکنهبا خنده لقمه رو تو دهنش میذارم اما سروش با شیطنت اول بوسه ای به انگشتم میزنه و بعد لقمش رو میخورهبا عشق نگاش میکنم و یه لقمه ی دیگه واسش میگیرم سروش: خودت هم بخور عزیزممیخندم و لقمه رو له دهنش نزدیک میکنماین دفعه قبل از لقمه یه گاز کوچولو از انگشت من میگیره و میگه: لقمه با مزه ی ترنم خوشمزه ترهمیخندم و یه لقمه ی دیگه براش میگیرم وقتی میبینه فقط واسه ی اون لقمه میگیرم اون هم شروع به لقمه گرفتن میکنهلقمه ی نون و پنیر... کره و عسل... کره و مرباو مجبورم میکنه همه رو بخورم-سروش چه خبره؟سروش: بیشتر از اینا باید بخوری... تو خیلی ضعیفی ترنم-آخه معده ی من عادت به این همه غذا ندارهیه لقمه ی دیگه رو به زور تو دهنم میکنه و میگه: عادت میکنه عزیزملقمه رو به زور قورت میدمو میگم: تو رو خدا سروش.. دیگه نمیتونمانگار دلش برام میسوزه... چون خنده ی آرومی میکنه و میگه: اینجوری مظلوم نگام نکن میخندم و میگم: راستی سروش؟همونجور که داره یه لقمه ی دگه میگیره میگه: هوم؟به لقمه ی تو دستش نگام میکنمسروش: بابا.. اینکه دیگه واسه خودمهبا خیال راحت نفسی از سر آسودگی میکشم و میگم: نمیخوای کسی رو خبر کنی که رسیدیمسروش: احتیاجی نیست.. به همه گفتم تو این مدت هیچ سراغی از ما نگیرین که من و عشقم میخوایم دور از هیاهو باشیم-اما.....سروش: هیس.. هیچی نگو ترنم.. ما اومدیم اینجا تا یه خورده روحیه مون عوض بشه... دلم نمیخواد اذیت بشیآهی میکشم و میگم: ممنون سروشلبخندی میزنه و یه لقمه ی بزرگ میگیره.. خدا رو شکر میکنم که این لقمه مال من نیست و خودش قراره بخورهسروش: جون سروش این یه لقمه رو هم بخور قول میدم این یکی دیگه آخری باشهمینالم: سروش، چرا قسم میدی؟با شیطنت میگه: الان که قسم دادم بخور-بدجنسمیخنده و من هم به ناچار لقمه رو از دستش میگیرمو به زور شروع به خوردن میکنموقتی لقمه رو میخورم شیطون میگه: اگه باز خواستی تعارف نکنهچشم غره ای بهش میرم که باعث میشه با صدای بلند بخنده-تو هم که هی اذیتم کنوقتی خندش تموم میشه میگه: نگرانتم عزیزم.. دوست ندارم بیمار و مریض ببینمت.. خیلی ضعیفیسرم رو روی شونش میذارم و هیچی نمیگماون هم وقتی سکوتم رو میبینه آروم نوازشم میکنه و هیچی نمیگهچشمام رو میبندم و با لبخند به اولین روز زندگیه مشترکمون فکر میکنم که چقدر قشنگ شروع شد
با لبخند کنار آبشار نشستم و به این چند وقت فکر میکنم.. از بس تو این مدت بهم خوش گذشته که گذر زمان رو هم از یاد بردم... اصلا نمیدونم چند روز و چند هفته هست که به اینجا اومدیم...فقط میدونم یه مدت طولانیه که اینجا هستیم... به دور از هیاهو.. به دور از دغدغه... به دور از نگاه های پرتمسخر یا پر از ترحم دیگران... عاشق اینجا شدم هر روز نزدیکای غروب با سروش میایم و اطراف ویلا قدم میزنیم.. اصلا دلم نمیخواد از اینجا بریم... تو این مدت خیلی به اینجا عادت کردم...سه چهار باری هم به روستا رفتیم و خیلی بهمون خوش گذشت ولی هیچ کجای این منطقه رو به اندازه ی این آبشار دوست ندارمچشمام رو میبندم و ریه هام رو پر از هوای پاک و تمیز شمال میکنم... تو این مدت روحیه ام خیلی بهتر شده... سروش هم با شیطنتاش باعث شده خاطرات بده زیادی برام کمرنگ بشن.. کلا حس میکنم تو یه دنیای دیگه سیر میکنم.. با اینکه در گذشته هم به سروش وابسته بودم ولی تو این روزا وابستگیم به سروش هزار برابر شده... خودش هم این رو میدونه و خیلی هوام رو داره... با پررویی های سروش تا حدی زیادی خجالتم ریخته... با ماجرای ته باغ هم حس میکنم کنار اومدم... هر چند بعضی وقتا عین عشق بازی باز هم یاد اون لحظه های سخت و طاقت فرسا میفتم ولی دیگه به اندازه ی گذشته آزارم نمیده... بیشترین چیزی که الان باعث آزارمه، ترسیه که تو دلم دارم... ترس از دست دادن سروش... این ترس با تمام محبتهایی که سروش بدون هیچ چشمداشتی تقدیم میکنه و تمام اطمینانهایی که بهم میده هنوز هم از بین نرفته ولی با همه ی اینا سروش صبورانه تحمل میکنه و با محبتای بی دریغش من رو شرمنده میکنه... کابوسام کم شدن و دنیا به نظرم قشنگتر از همیشه به نظر میرسه... توی این چند هفته طعم واقعیه خوشبختی رو با همه ی وجودم تونستم بچشمبا احساس خیس شدن صورتم سریع چشمام رو باز میکنم و با قیافه ی شیطون سروش رو به رو میشممیخنده و میگه: تا تو باشی من رو از یاد نبری چشمام رو ریز میکنم و با صدای بچه گونه ای میگم: دلت میاد من لو خیچ کنی؟قیافش رو مظلوم میکنه و میگه: اوهوماز جام بلند میشم و به سمتش هجوم میبرم که با خنده از من دور میشه... وقتی میبنم بخاطر من بچگی میکنه تا لبخندی رو لبام بیاره غرق لت میشم... سعی میکنم باهاش همراه باشم تا اذیت نشه.. تا عذاب نکشه.. تا عذاب وجدان نداشته باشههر دومون نزدیکای آبشار میدوییم و دقیقا مثل بچه ها به سمت هم آب میریزیم و همدیگرو خیس میکنیمبعد از کلی شوخی و خنده و آب بازی متوجه ی نم نم بارون میشمسروش: فقط همین رو کم داشتیم-مگه چیه.. خیلی هم خوبهسروش: بهتره بریم ویلا.. با این لباسای خیس ممکنه سرما بخوری-اما......سروش: اما و آخه ندارهدستم رو میگیره و من رو به خودش فشار میدهسروش: راه بیفتیه خورده احساس سرما میکنم.. بارون لحظه به لحظه بیشتر میشه-اگه شیطونی نمیکردی الان میتونستیم با لذت زیر بارون خیس بشیممیخنده و میگه: خیس شدن وقتی لذت بخشه که به دست عشقت خیس آب بشیمن هم ریز ریز میخندم... از شدت سرما خودم رو بیشتر تو بغلش فشار میدم و میگم: سروش؟سروش: جانم-ایکاش میشد همیشه اینجا بمونیمسروش: قول میدم زود به زود بیارمت-وقتی بریم دلم واسه اینجا خیلی تنگ میشهسروش: نگران نباش نمیذارم دلتنگ بشی.. همینکه دل تنگ شدی زودی میارمت-من که از همین الان دلم تنگ شدهسروش: ما که هنوز تصمیم رفتن نداریمبارون لحظه به لحظه شدیدتر میشه.. عطسه ای میزنم و دماغم رو بالا میکشمصدام یه خورده از سرما میلرزه ولی همونجور ادامه میدم: خیلی وقته اومدیم دیگه این روزا باید برگردیم... بالاخره تو هم کار و زندگی داریسروش: کار و زندگیه من تویی
پاسخ
ارسال‌ها اعتباردهی
پاسخ اخطار
 سپاس شده توسط
« قدیمی‌تر | جدیدتر »
صفحه‌ها (15): « قبلی 1 … 11 12 13 14 15 بعدی »
پرش به صفحه 


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
atamalek رمان زندگی تمنا قسمت یک Mina1382 0 1,205 ۱۴۰۰-۷-۲۷، ۰۶:۲۷ عصر
آخرین ارسال: Mina1382
  رمان پناه اجباری رمان 34 9,367 ۱۴۰۰-۴-۳، ۱۲:۳۲ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ازدواج به سبک کنکوری رمان 23 4,237 ۱۳۹۹-۱۲-۱۶، ۰۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: vapoursd
  رمان در آغوش مهربانی رمان 58 6,907 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۵:۳۷ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان بانویکوچک رمان 19 2,772 ۱۳۹۹-۱۲-۹، ۰۴:۴۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان ایرانی و عاشقانه شبنم عشق رمان 15 2,925 ۱۳۹۹-۱۲-۶، ۰۷:۰۰ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان در مسیر آب و آتش رمان 19 2,706 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۳:۲۳ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان کوه غرور رمان 31 5,543 ۱۳۹۹-۱۲-۴، ۰۱:۴۵ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان جایی نرو رمان 103 9,851 ۱۳۹۹-۱۲-۲، ۰۸:۲۴ عصر
آخرین ارسال: رمان
  رمان شاه شطرنج رمان 33 4,262 ۱۳۹۹-۱۱-۳۰، ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: رمان

  • مشاهده‌ی نسخه‌ی قابل چاپ


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 3 مهمان
  • صفحه‌ی تماس
  • بازگشت به بالا
  • بایگانی
  • امتیازات کاربران
قدرت گرفته ازMyBB و پارسی شده توسط MyBBIran.com
طراحی شده توسط Rooloo | ترجمه و طراحی مجدد توسط ParsanIT.ir

برو بالا
حالت خطی
حالت موضوعی

MyBB SQL Error

MyBB has experienced an internal SQL error and cannot continue.

SQL Error:
1146 - Table 'atamalek_mybb.mybb_atathreadviews' doesn't exist
Query:
INSERT INTO mybb_atathreadviews (tid) VALUES('12238')

If you're a visitor of this website, please wait a few minutes and try again. If this problem persists, please contact the site owner.

If you are the site owner, please check the MyBB Documentation for help resolving common issues, or get technical help on the MyBB Community Forums.