۱۳۹۹-۱۱-۲۴، ۰۹:۰۲ صبح
بچه دار نشهاشکان: وای-دیگه نمیدونم باید چیکار کنم حس میکنم منو نمیخواد... فکر میکنم دارم خودمو به زور بهش تحمیل میکنماشکان: نگو دوباره گند زدی به همه چیز-چرا.. دقیقا همین کار رو کردماشکان: سروش-امروز حتی حرفام رو انکار هم نکرد؟اشکان: کدوم حرفا؟.. چی میگی سروش؟با کلافگی شروع به تعریف کل ماجرا مینههیچ صدایی از اشکان در نمیاد-گفتم حالا که این همه باعث عذابتم واسه ی همیشه از زندگیت میرم بیرونصدای داد اشکان رو میشنوم: تو چه گهی خوردی سروش... هیچ حالیته چیکار کردی؟... تو که بدون اون نمیتونی زندگی کنی چرا بلوف زدی؟- نمیخواستم اینجوری بشه اشکان: مدام همینو میگی.. اشتباه پشت اشتباه... تو که تازه تونسته بودی اونو به خودت نزدیک کنی خب الان هم با ملایمت باهاش رفتار میکردی تا موضوع حل بشه-اون لحظه ای که ترنم رو دیدم خون جلوی چشمام رو گرفته بود.. هر چند شاید اینجوری بهتر باشهاشکان: هیچ معلومه چی داری میگی؟-خسته ام اشکان... بیشتر از همیشه... کم کم دارم به این نتیجه میرسم که نکنه واقعا باعث عذابش خستماشکان: دیوونه شدی؟... اون فقط نمیخواست تو رو از نعمتی مثل پدر شدن محروم کنه -اون حق نداشت به جای من تصمیم بگیرهاشکان: اون وضعیتش خوب نیست سروش.. باید درکش کنیچنگی به موهاش میزنه و میگه: میدونم.. میدونم ولی اون لحظه اونقدر عصبی بودم هیچی حالیم نبود... تو این مدت به همه چیز فکر میکردم به جز بچه... اصلا احتمالش هم نمیدادم ترنم بخواد بخاطر این موضوع بی ارزش عذابم بدهبا پوزخند ادامه میده: بچهاشکان: تو واقعا بچه برات بی ارزشه؟-وقتی ترنم قرار نیست مادر بچم باشه کس دیگه ای هم مادر بچم نمیشه اشکان... من اگه بچه ای رو هم دوست داشته باشم اون بچه ی ترنمهاشکان: آخه وقتی این همه دوستش داری پس چرا نمیتونی خودت رو کنترل کنی.. مگه اون روانشناسه بهت نگفت به اعصابت مسلط باشی-چرااشکان: پس معنیه این رفتارا چیه؟-نشد دیگه.. میگی چیکار کنم؟... همه از من انتظار دارن خودمو کنترل کنم.. قبول کن اگه عذابای من بیشتر از ترنم نبوده کمتر از اون نبوده... دیگه هیچی دست خودم نیست.. بعضی وقتا میگم دوستم داره بعضی وقتا میگم از من متنفر شده.. بعضی وقتا میگم مزاحم زندگیشم... بعضی وقتا میگم شاید هنوز امیدی باشه.. بعضی وقتا میگم حق داره دیگه منو نخواداشکان: سروش-آخ.. اشکان دارم دیوونه میشم.. صد در صد همین روانشناس ترنم نبود تا الان هزار بار دیوونه شده بودم.. بعضی وقتا که میرم باهاش حرف میزنم سبک میشماشکان: سروش همه چیز درست میشه.. مطمئن باش.. خودت هم میدونی که ترنم دوستت داره-امروز تا آخرین لحظه هم منتظر بودم صدام کنه و بگه سروش نرو.. هر قدم که به ماشین نزدیک تر میشدم و از ترنم دورتر قدمهام رو وتاه تر میکردم تا شاید فرجی بشهاشکان: اون هم لابد تو شوک بود-اشکان نکنه واقعا از دستش بدم؟... با اون حرفایی که زدماشکان: نترس.. ترنم اول و آخر ماله خودتهآهی میکشه و میگه: خدا کنهاشکان: فردا یه زنگ بهش بزن تا با هم حرف بزنید-نه اشکاناشکان: یعنی چی؟-میخوام یه مدت دور و ورش نپلکم تا بتونه راحت تصمیم بگیره... من به این نتیجه رسیدم که خیلی خودخواهانه دارم عمل میکنمآرومتر از قبل ادامه میده: شاید واقعا دارم عذابش میدماشکان: این حرفا چیه میزنی؟-اشکان من باید برم... کار نداری؟اشکان: سر............بدون اینکه توجه ای به حرف اشکان داشته باشه تماس رو قطع میکنه و گوشی رو خاموش میکنهیاد حرف دکتر میفته که بهش گفته بود میدونم اومدی پیش من که سبک بشی ولی این رو برادرانه بهت میگم خودت رو به ترنم ثابت کن.. نشون بده که در هر شرایطی ازش حمایت میکنی ولی هیچوقت به زور متوسل نشواین حرفو از خیلیا شنیده بود از پدرش.. از سیاوش حتی از سها و اشکان اما باز نمیتونست جلوی خودش رو بگیرهچشماش رو میبنده و میگه: این دفعه به هر قیمتی شده مقاومت میکنم... ترنم باید خودش انتخاب کنه... نباید اجباری در کار باشهیکی ته دلش میگه: نکنه از دستش بدیو این ناامیدتر از قبلش میکنه
&&ترنم&&ماندانا: ترنم اگه همینطور به گریه کردن ادامه بدی که هیچی ازت نمیمونهاز جام بند میشم و میگم: باید برم بهش بگم که دوستش دارممهران: بشین بچه... برای هزارمین بار الان سروش عصبیه... بذار واسه ی فردا صبحماندانا دستمو میکشه و مجبورم میکنه دوباره بشینم-نکنه دیر بشه... گفت واسه همیشه میرهماندانا آهی میکشه و میگه: هر چند ازش متنفرم و دوست نداشتم دوباره پا به زندگیت بذاره اما حرفای امروزش باعث شد به این فکر کنم که اون عذاب کشیده... نگران نباش معلومه که برمیگرده-اگه برنگشت؟مهران: یعنی سر عقل اومدهماندانا با اخم میگه: مهرانمهران: ای بابا تو که نمیذاری من حرف بزنم.. منظورم اینه سر عقل اومده و میخواد اجازه بده ترنم خودش تصمیم بگیرهماندانا: مگه تا الان غیر از این بود؟مهران: خب.....وسط حرف مهران میپرم و میگم: مهران مطمئنی هنوز دوستم دارهمهران میخنده و میگه: جک تعریف میکنی؟.. سروش هیچوقت نمیتونه ازت متنفر بشه-نکنه باز من رو از خودش برونهماندانا: غلط میکنهته دلم خالی میشه یعنی ممکنهمهران: مانداناماندانا نگاهی به من میندازه که رنگم مثل گچ شده با نگرانی میگه: چت شد ترنم؟-یعنی واقعا ممکنه قبولم نکنه؟ماندانا تازه متوجه ی حرفش میشه و میگه: نه عزیزم.. این حرفا چیه؟.. من خودم با چشمای خودم عشقش رو دیدم پس ترس به دلت راه نده.. من از دستش عصبیم یه چیزی واسه خودم میگم-واقعا؟ماندانا: آره گلم... روزی که برای آخرین بار دیدمش کنار سنگ قبری که اسم تو حک شده بود نشسته بود و داشت با سوز و گداز با تو حرف میزد قبل از اثبات بیگناهیه تو هم همین جا اومد و کلی در مورد گذشته ی تو پرس و جو کرد ولی از اونجایی که من فکر میکردم میخوای فراموشش کنی چیزی بهت نگفتم.. ترجیح میدادم یه شخص جدید رو وارد زندگیت کنی.. حتی چند روز پیش که اینجا اومده بودی عمه ی امیر تو رو دیده بود و ازت خوشش اومده بودمهران با چشمای گرد شده میگه: واسه ی سامان؟ماندانا: آرهمتعجب میگم: تو چی گفتی؟ماندانا: بهش گفتم جدیدا خواهرت فوت شده حال و روزت زیاد خوب نیست میخواستم بعدا در این مورد باهات حرف بزنممهران لبخند غمگینی میزنه و میگه: مرد زندگیه ترنم فقط یه نفرهماندانا هم سری تون میده و میگه: آره... امروز من هم به این نتیجه رسیدم.. هر چند ازش دل خوشی ندارم ولی انگار تو هنوز هم دیوونه ی سروشی.. فردا برو شرکت باهاش صحبت کنمهران: پس یه شام عروسی هم از همین الان افتادیمماندانا: شکم پرستمهران با شیطنت میگه: نگو که ته دلت برای شام عروسی خوشحال نیستیماندانا چشم غره ای بهش میره و میگه: همه مثله جنابعالی نیستن.. من برای خوشحالیه ترنم خوشحالم.. تو هم دیگه گمشو برو شرکت تا ترنم هم یه خورده استراحت کنه... تا کی میخوای همه ی کارا رو به دوش امیر بدبخت بندازیمهران: یه خورده ادب و نزاکت بد نیستا.. مثلا داداش بزرگت هستم.. امیر هم وظیفشهماندانا: میری بیرون یا خودم پرتت کنممهران از جاش بلند میشه و بی توجه به ماندانا خطاب به من میگه: امروز خوب استراحت کن تا فردا بتونی با انرژیه کامل پیش سروش بریلبخند مهربونی میزنم و میگم: ممنونم مهرانابرویی بالا میندازه و با شیطنت میگه: بابت چی خانوم خوشگله؟-بابت همه چیز... تو این مدت خیلی اذیتت کردم مهران: اون که البته... باید با اون شوهر قلچماقت همه رو جبران کنیماندانا: هر کاری انجام دادی وظیفت بود.. حرف از جبران مبران نزن که کلامون میره تو هممهران: یه جور حرف میزنی انگار تو میخوای جبران کنی.. بذار حداقل یه شام بیفتمماندانا: نه مثل اینکه تنت میخارهمهران: آخ گفتی بیا یکم این پشتمو بخارونماندانا با حرص کوسن به سمتش پرتاب میکنه که مهران جاخالی میده و با خنده میگه: نشونه گیریت افتضاحهماندانا میخواد بلند شه که مهران پا به فرار میذاره و با داد میگه: خداحافظ ترنمماندانا با حرص میگه: بچه پررو-چیکارش داری بچه رو؟ماندانا نگاه متعجبی به من میندازه و میگه: به این نره غول میخوره بچه باشه... پستونک برای سیسمونی خریدما هر وقت گرسنش شد بگو بهش بدم.. واسه ی بچه ی خودم یکی دیگه میخرملبخند غمگینی میزنم و چیزی نمیگم.. حتی حوصله ی کل کل رو هم ندارمماندانا: آخه عزیز من چرا اینقدر خودت رو ناراحت میکنی؟-حق با سروش بود نباید ازش مخفی میکردم.. مهران بارها و بارها بهم گفت ولی آخه اون قبلنا میگفت عاشق بچه ستماندانا: چرا بهم چیزی نگفتی ترنم؟-نمیخواستم ناراحتت کنم.. وضع خودت هم خوب نبودماندانا: از دست این کارای تو.. آخر سر این فداکاریها کار دستت میده.. اون مهران گور به گور شده رو هم به وقتش کچل میکنم تا دیگه چیزی رو از من مخفی نکنهماندانا همینجور داره حرف میزنه ولی من همه ی فکر و ذکرم پیش سروشهماندانا تکونم میده و میگه: ترنم کجایی؟-هان؟ماندانا با دیدن این حالت من چشماش غمگین میشهماندانا: ترنم، عزیزم تو رو خدا با خودت اینکار رو نکنسرم رو بین دستام میگیرم و با ناراحتی میگم: ماندانا حس میکنم دارم دیوونه میشم.. اگه همین طور بخوام به رفتارام ادامه بدم صد در صد راهیه تیمارستان میشم... نمیدونم چه مرگمه... دلم سروش میخواد ولی تا وقتی کنارش بودم مدام میترسیدم به خاطر من دیگه نتونه بابا بشه اما الان پشیمونم... میدونم خودخواهیه ولی دلم میخواد باز هم کنارم باشه و با محبت باهام حرف بزنه... وقتی گفت اگه من نباشم با کس دیگه هم ازدواج نمیکنه تا بچه دار بشه تازه به عمق ماجرا پی بردمماندانا آروم زمزمه میکنه و میگه: بهت قول میدم فردا همه چیزبه خوبی و خوشی تموم میشه-ماندانا مطمئنی؟ماندانا: شک ندارم.. هیچوقت به این اندازه مطمئن نبودم-دلم شور میزنهماندانا: بیخود-با اون حال خرابی که از اینجا رفت نکنه بلایی سر خودش بیارهماندانا با اخم میگه : جمع کن خودتو.. این چه وضعشه؟... آدم هم اینقدر شوهر ذلیل... اگه تو زندگی بخوای اینجوری رفتار کنی که بیچاره ای... تا سروش بگه آخ تو از شدت گریه و غصه خودکشی کردی و مردی... زن باید سیاست داشته باشهبی توجه به حرف ماندانا همه ی هوش و حواسم پیش سروشهماندانا که قیافه ی من رو میبینه... به بازوم چنگ میزنه و میگه: انگار دارم یاسین تو گوش خر میخونمخودش میگه: پاشو.. پاشو که تو آدم بش نیستیمتعجب میگم: کجا؟ماندانا بدون اینکه جواب من رو بده دستم رو میکشه و من رو به سمت اتاق میبره-ماندانا چیکار میکنی؟در رو باز میکنه و من رو به داخل اتاق هل میدهماندانا: میرم برات قرص بیارم تا بخوری و بخوابی وگرنه با این خودخوریا خودت رو به کشتن میدی-ولی من خوابم نمیادماندانا: چرا خوابت میاد فقط خودت خبر نداری... به چشمات نگاه کن از شدت بی خوابی قرمز شده-ولی اینا به خاطر گریه هایی هست...........بی توجه به حرف من از اتاق خارج میشه و با خودش میگه: باید چند جلسه واسش کلاس شوهرداری بذارم... اینجوری نمیشه... اینجوری سروش رو سرش سوار میشه...لبخندی رو لبم میشینه.. شونه ای بالا میندازمو مانتوم رو از تنم در میارم... با یاد سروش روی تخت دراز میکشم و به سقف خیره میشم*****با ناراحتی به ساعت نگاه میکنم... دیروز رو با کلی مکافات گذروندم و چند لقمه غذا هم بیشتر از گلوم پایین نرفت.. دیشب خونه ی ماندانا موندم و خدا رو شکر مادر ماندانا هم فقط چند ساعتی خونشون موند و بعد رفت.. ماندانا هم به دروغ بهش گفته بود که من دیرتر میرم خونه چون مامان و بابام خونه نیستن.. تازه مادر ماندانا خیلی هم با محبت تو اون چند ساعت باهام رفتار کرد که نمیدونم اگه موضوع زندگیه من رو میدونست باز همین رفتارو میکرد یا نه... صبح زودتر از همیشه از خونه زدم بیرون و با اتوبوس خودم رو به شرکت رسوندم... خدا رو شکر هنوز یه خورده از پولی که مهران بهم داده بود برام مونده اما از وقتی که به شرکت رسیدم تا همین الان هیچ خبری از سروش نیست دارم از نگرانی میمیرمنگاهی به ساعت میندازم.. ساعت یازده شده و هنوز هم سروش نیومده... توی اتاق سروش مدام راه میرم و به ساعت نگاه میکنم.. چند بار هم از تلفنش استفاده کردم و با موبایلش تماس گرفتم ولی گوشیش خاموشهزیرلب زمزمه میکنم: شاید این منشی بتونه شماره تلفن خونه ی سروش رو برام پیدا کنه.. بالاخره بعضی مواقع که سروش در دسترس نیست و وجودش تو شرکت لازمه منشی باید یه شماره ای داشته باشه که با رئیسش در تماس باشه یا نه؟واقعا نمیدونم چیکار باید کنم-ترنم خودت گند زدی الان باید بری درستش کنیهر چند با اون رفتاری که اون باهام داره بعید میدونم کاری کنه ولی دلمو به دریا میزنم و به سمت در میرم... با دستم دستگیره در رو لمس میکنمیه بار دیگه به ساعت نگاه میکنم.. ساعت یازده و ربعهنفس عمیقی میکشم و در رو باز میکنم... با استرس از اتاق خارج میشمو به سمت میز منشی میرم
-ببخشیدمنشی با اخم سرش رو بالا میاره و نگام میکنهنمیدونم چه جوری باید بگممنشی: نمیبینی کار دارم... زودتر حرفت رو بزن و برو پی کارتخیلی برام سخته ولی به زحمت دهنمو باز میکنم و میگم: میشه شماره یا آدرسه خونه ی آقای راستین رو بهم بدینچشماش گرد میشهمنشی: چی؟-باور کن موضوع خیلی حیاتیهپوزخندی میزنه و میگه: چیه؟.. نکنه حامله شدی؟.. قبلا که بهت هشدار داده بودم........با صدای تقریبا بلندی میگم: تمومش کنبا خونسردی ابرویی بالا میندازه و نگاش رو از من میگیرهمنشی: متاسفمخودش رو با برگه های روی میزش مشغول میکنه و ادامه میده: من نمیتونم اطلاعات شخصیه رئیس بدم بهتره بری سر کارت و مزاحم من نشیتو این لحظه که دارم برای دیدن سروش آتیش میگیرم واقعا کنترل روی اعصابم خیلی سخته... با همه ی اینا سعی میکنم آروم باشم و آبروریزی راه نندازمبا حرص میگم: ببین خانوم عزیز من نمیدونم تو چه مشکلی با من داری... برام هم مهم نیست که بخوام بدونم ولی بدون به نفعته که آدرس یا شماره تلفنی از آقای راستین بهم بدی چون اونقدر کارم برای رئیست حیاتی و مهمه که اگه بفهمه تو بخاطر یه لجبازیه بچه گانه همون اطلاعات به قول خودت شخصی رو بهم ندادی نه تنها بدترین برخورد رو باهات میکنه بلکه آخرش هم از شرکت پرتت میکنه بیرونمشتی به میز میزنه و با عصبانیت از جاش بلند میشهمنشی: بهتره مراقب حرف زدنت باشی... من به دختره آشغالی مثله تو کمک نمیکنم... آدمای مثل تو زیاد دیدم ولی آدمی به پررویی تو دیگه نوبره.. اگه کارت اونقدرا مهم بود صد در صد رئیس خودش بهت آدرس و شماره تلفنش رو میداد.. فکر میکنی با بچه طرفی؟سرم رو با حرص تکون میدمو دستی به صورتم تکون میدم...واقعا نمیدونم چیکار کنم؟-صد مرحمت به بچه که حداقل زبون آدمیزاد حالیش میشهصدای دادش بلند میشهمنشی: خفه شو احمقخدایا دارم دیوونه میشمبا حرص میگم: صداتو بیار پایین... چه خبرته؟پوزخندی میزنه و میگه: چیه خجالت میکشی؟... وقتی داری گندکاری میکردی باید فکر اینجاهاش رو هم میکردیمیخوام جوابش رو بدم که با صدای داد سیاوش حرف تو دهنم میمونهسیاوش: اینجا چه بره؟.. خانوم مگه اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفتین که داد و هوار میکنید؟هنوز پشتم به سیاوشه.. نمیدونم من رو شناخته یا نهمنشی: سلام آقای راستینسیاوش خشن میگه: سلام... هنوز جوابتو نشنیدممنشی: آقای راستین باور کنید تقصیر من نیست این خانوم اومدن و به زور میخوان آدرس خونه ی رئیس رو از من بگیرن.. هر چقدر میگم برام مسئولیت داره قبول نمیکنندپوزخندی رو لبم میشینهسیاوش با عصبانیت میگه: چی؟... به سمت سیاوش برمیگردم ک وسط راه خشکش میزنه.. معلوم بود داشت به طرف من میادمنشی پیروزمندانه من رو نگاه میکنهلحن سیاوش یهو ملایم میشه و میگه: ترنم تو آدرس سروش رو میخوای؟-آره.. بهم میدی یا واسه ی تو هم مسئولیت دارهمیخنده و میگه: میدم چیه.. خودم میرسونمتباورم نمیشه که به همین راحتی دارم میرم پیش سروش... هر چند اونقدرا هم راحت نبود-ممنونم سیاوشبا مهربونی میگه: وظیفمه خانوم خانوما... راستی مگه سروش نیست؟-ظیفه ای در کار نیست کارات همه از روی لطفه... نه... نیومدسیاوش: با من تعارف نکن که کلامون میره تو همبعد سری تکون میده و زمزمه میکنه: از دست این سروش که اصلا نمیشه پیداش کردلبخندی میزنم و چیزی نمیگمسیاوش: بذار برم یکی از پرونده ها رو از اتاقش بردارم الان میام میرسونمت-باشه.. منتظرمریموت ماشینش رو بهم میده و میگه: تو برو سوار شو من هم الان میام-آخه........بدون اینکه فرصت اعتراضی بهم بده به داخل اتاق سروش میرهنگام به منشی میفته که با چشمای گرد شده نگام میکنه.. بی تفاوت به جلوم نگاه میکنم و راه خروج رو در پیش میگیرمهنوز از منشی دور نشدم که آروم طوری که فقط خودم متوجه بشم میگه: خوشم میاد که به هر دوتا برادر نظر داریلبخند تلخی رو لبم میشینه.. به عقب برمیگردمو میگم: نترس.. حتی اگه همین قصدم داشته باشم خیلی وقت پیش تاوانشو پس دادمگنگ نگام میکنه.. نگام رو ازش میگیرم و ازش دور میشمصدای قدمهای یه نفر رو پشت سرم میشنوم به عقب برمیگردم که میبینم سیاوشهسیاوش: هنوز نرفتی؟-آروم آروم داشتم میرفتم که بهم برسیبا تموم شدن حرفم ریموت رو به طرفش میگیرملبخندی میزنه و با ملایمت ریموت رو از دستم میگیره.. رفتار خیلی تغییر کرده.. دیگه اون سیاوش عصبیه قبلی نیست... قبلنا خیلی با دور و وریاش خشن بود.. دقیقا نقطه مقابل سروش.. الان انگار جاش با سروش عوض شده.. اون سروش منطقی شده سیاوش.. اون سیاوش عصبی شده سروش.. شاید هم فقط با من اینطور رفتار میکنه.. نمیدونمسوار ماشینش میشمو چیزی نمیگم... اون هم سوار میشه و ماشین رو روشن میکنهسیاوش: بریم؟-اوهوممیخنده و ماشین رو به حرکت در میارهنگاهی بهش میندازم... دلم براش میسوزهچشمکی برام میزنه و میگه: چیه خانوم خوشکله؟آهی میکشم و میگم: زندگی خیلی برات سخت شدهلبخند تلخی میزنه و میگه: حقمه... بیشتر از اینا حقمه...سیاوش: حالا حالاها باید تاوان پس بدم-این حرفا رو نزن سیاوش.. تو هم زیاد مقصر نبودیسیاوش: نه ترنم.. نباید اون طور بی تفاوت از التماسات میگذشتم... هر چند الان دیگه واسه گفتن این حرفا دیره-من ازت گله ای ندارم سیاوش... زندگیتو بسازسیاوش: زندگی؟...سیاوش: من که زندگیمو خیلی وقته از دست دادم.. ترنم من محکومم تا اخر عمرم تنها زندگی کنم و افسوس لحظه های با ترانه بودن رو بخورم.. واسه ی من دیگه شروع دوباره ای وجود نداره اما تو و سروش هنوز فرصت دارین که پا به پای هم پیش برین و مرهمی باشین واسه ی زخمای همدیگه.. ترنم میخوای یه فرصت دیگه به سروش بدی.. مگه نه؟سری به نشونه ی آره تکون میدم... ایکاش ترانه هم زنده میموند و سیاوش این همه عذاب نمیکشیدبا خوشحالی میگه: میدونستم بالاخره قبول میکنی... سروش تو این مدت خیلی چیزا در مورد تو به ماها گفت... تمام چیزایی که تو نبود تو فهمید.. همه میدونیم که توی اون چهار سال هم عاشق سروش موندی و این رو بدون خیلی برامون عزیزینگام ازش میگیرمو به بیرون نگاه میکنمسیاوش با مهربونی ادامه میده: میدونم خاطرات تلخ زیادی داری ولی مطمئن باش به مرور زمان همه شون کمرنگ میشن و خاطرات شیرینی جای اونا رو میگیرن.. سروش میتونه خوشبختت کنه ترنم... باور کنلبخندی میزنم... به این حرف سیاوش ایمان دارم.. چون میدونم همین که کنار سروش باشم خوشبختم احتیاجی نیست کاری برام بکنه من به کنارش بودن هم راضیم فقط نمیدونم اون هم با من خوشبخت میشه؟سیاوش: این لبخندات خیلی برای سروش ارزش داره ترنم از سروش دریغشون نکن... خیلی داغونهنگاش میکنم و ناخواسته میگم: اون با من خوشبخت میشه سیاوش؟با تعجب نگام میکنه و میگه: این چه حرفیه ترنم؟... همینکه سروش تو رو کنار خودش داشته باشه خوشبخت ترینه-من دیگه ترنم سابق نیستم.. مطمئن هم نیستم که بتونم به اون روزا برگردمسیاوش: نگران نباش ترنم... تو هر جوری که باشی باز هم نه تنها برای سروش بلکه برای همه مون عزیزی... من مطمئنم بعد از یه مدت همه چیز خوب میشه.. بعد از چهار سال تو و سروش باز هم نتونستین همدیگه رو فراموش کنید این خودش نشونه ی بزرگیه.. نشون میده که عشقتون یه هوس زودگذر نبوده که با یه دوریه چند ساله و یه اشتباه هر چند بزرگ ازبین بره... قشنگترین معجزه ی عشق همین حرکت الان توهه که با تموم اتفاقات بد گذشته باز داری یه فرصت دیگه به هر دوتاتون میدی.. اینکه با همه ی وجودت میتونی عشقتو ببخشی و قشنگترین خاطرات رو باهاش بسازیلبخند مضطربی میزنم--حرفات خیلی قشنگه سیاوشسیاوش: اشتباه نکن ترنم.. اینا حرف نیستن.. حقیقتن... سروش همسفر خوبی برات میشه...مطمئن باش سروش ایمان داره... میدونم غذه.. مغروره.. خودخواهه.. زورگوهه.. تو این سالها خیلی عوض شده.. یعنی نبوده تو باهاش این کار رو کرد اما با همه ی اینا بدجور دیوونه و عاشقته.. همچین آدمی نمیتونه مواظب عشقش نباشه.. مطمئن باش ازت حمایت میکنه.. خیلی بیشتر از قبلناملتمسانه میگه: ترنم با قبول کردن سروش بذار خیالم یه خرده از جانب شما دو تا راحت بشه میدونم ازدواجتون با چهار سال تاخیرو عذاب مثل اون قبلنا نمیشه ولی حیفه که عاشق باشین و با هم نباشین... از من که گذشت شماها شانستون رو با هم محک بزنید.. هر چند من به آینده تون خیلی خوشبینمماشین رو گوشه ای پارک میکنه و میگه: با حرفام خسته ات کردم-نه سیاوش.. اینجوری نگوسیاوش: خیالم راحت باشه که امشب سروش با خبرای خوش میاد خونهبا خجالت میگم: اگه سروش قبولم کنه آرهمیخنده و میگه: اون رو که مطمئنمچشماش رو برای چند لحظه میبنده و میگه: خدایا شکرتبعد سریع چشماش رو باز میکنه و با چشم به آپارتمانی اشاره میکنهسیاوش: برو.. فقط بهت پیشنهاد میکنم که داخل خونه نریبا تعجب میگم: چرا؟با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه: وقتی توی عروسی اون همه بی حیا بازی در آورد............حس میکنم گونه هام از خجالت سرخ شدنسیاوش با خنده سری تکون میده و میگه: از دست این سروش... برو به سلامتآروم ازش تشکر میکنم و از ماشین پیاده میشم.. حتی روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم... بوقی برام میزنه و بعد از چند لحظه ماشینش با سرعت از جا کنده میشه.. با حرفای سیاوش جونه دوباره ای گرفتم.. لبخندی میزنم و به سمت آپارتمان سروش حرکت میکنم
&&ترنم&&ماندانا: ترنم اگه همینطور به گریه کردن ادامه بدی که هیچی ازت نمیمونهاز جام بند میشم و میگم: باید برم بهش بگم که دوستش دارممهران: بشین بچه... برای هزارمین بار الان سروش عصبیه... بذار واسه ی فردا صبحماندانا دستمو میکشه و مجبورم میکنه دوباره بشینم-نکنه دیر بشه... گفت واسه همیشه میرهماندانا آهی میکشه و میگه: هر چند ازش متنفرم و دوست نداشتم دوباره پا به زندگیت بذاره اما حرفای امروزش باعث شد به این فکر کنم که اون عذاب کشیده... نگران نباش معلومه که برمیگرده-اگه برنگشت؟مهران: یعنی سر عقل اومدهماندانا با اخم میگه: مهرانمهران: ای بابا تو که نمیذاری من حرف بزنم.. منظورم اینه سر عقل اومده و میخواد اجازه بده ترنم خودش تصمیم بگیرهماندانا: مگه تا الان غیر از این بود؟مهران: خب.....وسط حرف مهران میپرم و میگم: مهران مطمئنی هنوز دوستم دارهمهران میخنده و میگه: جک تعریف میکنی؟.. سروش هیچوقت نمیتونه ازت متنفر بشه-نکنه باز من رو از خودش برونهماندانا: غلط میکنهته دلم خالی میشه یعنی ممکنهمهران: مانداناماندانا نگاهی به من میندازه که رنگم مثل گچ شده با نگرانی میگه: چت شد ترنم؟-یعنی واقعا ممکنه قبولم نکنه؟ماندانا تازه متوجه ی حرفش میشه و میگه: نه عزیزم.. این حرفا چیه؟.. من خودم با چشمای خودم عشقش رو دیدم پس ترس به دلت راه نده.. من از دستش عصبیم یه چیزی واسه خودم میگم-واقعا؟ماندانا: آره گلم... روزی که برای آخرین بار دیدمش کنار سنگ قبری که اسم تو حک شده بود نشسته بود و داشت با سوز و گداز با تو حرف میزد قبل از اثبات بیگناهیه تو هم همین جا اومد و کلی در مورد گذشته ی تو پرس و جو کرد ولی از اونجایی که من فکر میکردم میخوای فراموشش کنی چیزی بهت نگفتم.. ترجیح میدادم یه شخص جدید رو وارد زندگیت کنی.. حتی چند روز پیش که اینجا اومده بودی عمه ی امیر تو رو دیده بود و ازت خوشش اومده بودمهران با چشمای گرد شده میگه: واسه ی سامان؟ماندانا: آرهمتعجب میگم: تو چی گفتی؟ماندانا: بهش گفتم جدیدا خواهرت فوت شده حال و روزت زیاد خوب نیست میخواستم بعدا در این مورد باهات حرف بزنممهران لبخند غمگینی میزنه و میگه: مرد زندگیه ترنم فقط یه نفرهماندانا هم سری تون میده و میگه: آره... امروز من هم به این نتیجه رسیدم.. هر چند ازش دل خوشی ندارم ولی انگار تو هنوز هم دیوونه ی سروشی.. فردا برو شرکت باهاش صحبت کنمهران: پس یه شام عروسی هم از همین الان افتادیمماندانا: شکم پرستمهران با شیطنت میگه: نگو که ته دلت برای شام عروسی خوشحال نیستیماندانا چشم غره ای بهش میره و میگه: همه مثله جنابعالی نیستن.. من برای خوشحالیه ترنم خوشحالم.. تو هم دیگه گمشو برو شرکت تا ترنم هم یه خورده استراحت کنه... تا کی میخوای همه ی کارا رو به دوش امیر بدبخت بندازیمهران: یه خورده ادب و نزاکت بد نیستا.. مثلا داداش بزرگت هستم.. امیر هم وظیفشهماندانا: میری بیرون یا خودم پرتت کنممهران از جاش بلند میشه و بی توجه به ماندانا خطاب به من میگه: امروز خوب استراحت کن تا فردا بتونی با انرژیه کامل پیش سروش بریلبخند مهربونی میزنم و میگم: ممنونم مهرانابرویی بالا میندازه و با شیطنت میگه: بابت چی خانوم خوشگله؟-بابت همه چیز... تو این مدت خیلی اذیتت کردم مهران: اون که البته... باید با اون شوهر قلچماقت همه رو جبران کنیماندانا: هر کاری انجام دادی وظیفت بود.. حرف از جبران مبران نزن که کلامون میره تو هممهران: یه جور حرف میزنی انگار تو میخوای جبران کنی.. بذار حداقل یه شام بیفتمماندانا: نه مثل اینکه تنت میخارهمهران: آخ گفتی بیا یکم این پشتمو بخارونماندانا با حرص کوسن به سمتش پرتاب میکنه که مهران جاخالی میده و با خنده میگه: نشونه گیریت افتضاحهماندانا میخواد بلند شه که مهران پا به فرار میذاره و با داد میگه: خداحافظ ترنمماندانا با حرص میگه: بچه پررو-چیکارش داری بچه رو؟ماندانا نگاه متعجبی به من میندازه و میگه: به این نره غول میخوره بچه باشه... پستونک برای سیسمونی خریدما هر وقت گرسنش شد بگو بهش بدم.. واسه ی بچه ی خودم یکی دیگه میخرملبخند غمگینی میزنم و چیزی نمیگم.. حتی حوصله ی کل کل رو هم ندارمماندانا: آخه عزیز من چرا اینقدر خودت رو ناراحت میکنی؟-حق با سروش بود نباید ازش مخفی میکردم.. مهران بارها و بارها بهم گفت ولی آخه اون قبلنا میگفت عاشق بچه ستماندانا: چرا بهم چیزی نگفتی ترنم؟-نمیخواستم ناراحتت کنم.. وضع خودت هم خوب نبودماندانا: از دست این کارای تو.. آخر سر این فداکاریها کار دستت میده.. اون مهران گور به گور شده رو هم به وقتش کچل میکنم تا دیگه چیزی رو از من مخفی نکنهماندانا همینجور داره حرف میزنه ولی من همه ی فکر و ذکرم پیش سروشهماندانا تکونم میده و میگه: ترنم کجایی؟-هان؟ماندانا با دیدن این حالت من چشماش غمگین میشهماندانا: ترنم، عزیزم تو رو خدا با خودت اینکار رو نکنسرم رو بین دستام میگیرم و با ناراحتی میگم: ماندانا حس میکنم دارم دیوونه میشم.. اگه همین طور بخوام به رفتارام ادامه بدم صد در صد راهیه تیمارستان میشم... نمیدونم چه مرگمه... دلم سروش میخواد ولی تا وقتی کنارش بودم مدام میترسیدم به خاطر من دیگه نتونه بابا بشه اما الان پشیمونم... میدونم خودخواهیه ولی دلم میخواد باز هم کنارم باشه و با محبت باهام حرف بزنه... وقتی گفت اگه من نباشم با کس دیگه هم ازدواج نمیکنه تا بچه دار بشه تازه به عمق ماجرا پی بردمماندانا آروم زمزمه میکنه و میگه: بهت قول میدم فردا همه چیزبه خوبی و خوشی تموم میشه-ماندانا مطمئنی؟ماندانا: شک ندارم.. هیچوقت به این اندازه مطمئن نبودم-دلم شور میزنهماندانا: بیخود-با اون حال خرابی که از اینجا رفت نکنه بلایی سر خودش بیارهماندانا با اخم میگه : جمع کن خودتو.. این چه وضعشه؟... آدم هم اینقدر شوهر ذلیل... اگه تو زندگی بخوای اینجوری رفتار کنی که بیچاره ای... تا سروش بگه آخ تو از شدت گریه و غصه خودکشی کردی و مردی... زن باید سیاست داشته باشهبی توجه به حرف ماندانا همه ی هوش و حواسم پیش سروشهماندانا که قیافه ی من رو میبینه... به بازوم چنگ میزنه و میگه: انگار دارم یاسین تو گوش خر میخونمخودش میگه: پاشو.. پاشو که تو آدم بش نیستیمتعجب میگم: کجا؟ماندانا بدون اینکه جواب من رو بده دستم رو میکشه و من رو به سمت اتاق میبره-ماندانا چیکار میکنی؟در رو باز میکنه و من رو به داخل اتاق هل میدهماندانا: میرم برات قرص بیارم تا بخوری و بخوابی وگرنه با این خودخوریا خودت رو به کشتن میدی-ولی من خوابم نمیادماندانا: چرا خوابت میاد فقط خودت خبر نداری... به چشمات نگاه کن از شدت بی خوابی قرمز شده-ولی اینا به خاطر گریه هایی هست...........بی توجه به حرف من از اتاق خارج میشه و با خودش میگه: باید چند جلسه واسش کلاس شوهرداری بذارم... اینجوری نمیشه... اینجوری سروش رو سرش سوار میشه...لبخندی رو لبم میشینه.. شونه ای بالا میندازمو مانتوم رو از تنم در میارم... با یاد سروش روی تخت دراز میکشم و به سقف خیره میشم*****با ناراحتی به ساعت نگاه میکنم... دیروز رو با کلی مکافات گذروندم و چند لقمه غذا هم بیشتر از گلوم پایین نرفت.. دیشب خونه ی ماندانا موندم و خدا رو شکر مادر ماندانا هم فقط چند ساعتی خونشون موند و بعد رفت.. ماندانا هم به دروغ بهش گفته بود که من دیرتر میرم خونه چون مامان و بابام خونه نیستن.. تازه مادر ماندانا خیلی هم با محبت تو اون چند ساعت باهام رفتار کرد که نمیدونم اگه موضوع زندگیه من رو میدونست باز همین رفتارو میکرد یا نه... صبح زودتر از همیشه از خونه زدم بیرون و با اتوبوس خودم رو به شرکت رسوندم... خدا رو شکر هنوز یه خورده از پولی که مهران بهم داده بود برام مونده اما از وقتی که به شرکت رسیدم تا همین الان هیچ خبری از سروش نیست دارم از نگرانی میمیرمنگاهی به ساعت میندازم.. ساعت یازده شده و هنوز هم سروش نیومده... توی اتاق سروش مدام راه میرم و به ساعت نگاه میکنم.. چند بار هم از تلفنش استفاده کردم و با موبایلش تماس گرفتم ولی گوشیش خاموشهزیرلب زمزمه میکنم: شاید این منشی بتونه شماره تلفن خونه ی سروش رو برام پیدا کنه.. بالاخره بعضی مواقع که سروش در دسترس نیست و وجودش تو شرکت لازمه منشی باید یه شماره ای داشته باشه که با رئیسش در تماس باشه یا نه؟واقعا نمیدونم چیکار باید کنم-ترنم خودت گند زدی الان باید بری درستش کنیهر چند با اون رفتاری که اون باهام داره بعید میدونم کاری کنه ولی دلمو به دریا میزنم و به سمت در میرم... با دستم دستگیره در رو لمس میکنمیه بار دیگه به ساعت نگاه میکنم.. ساعت یازده و ربعهنفس عمیقی میکشم و در رو باز میکنم... با استرس از اتاق خارج میشمو به سمت میز منشی میرم
-ببخشیدمنشی با اخم سرش رو بالا میاره و نگام میکنهنمیدونم چه جوری باید بگممنشی: نمیبینی کار دارم... زودتر حرفت رو بزن و برو پی کارتخیلی برام سخته ولی به زحمت دهنمو باز میکنم و میگم: میشه شماره یا آدرسه خونه ی آقای راستین رو بهم بدینچشماش گرد میشهمنشی: چی؟-باور کن موضوع خیلی حیاتیهپوزخندی میزنه و میگه: چیه؟.. نکنه حامله شدی؟.. قبلا که بهت هشدار داده بودم........با صدای تقریبا بلندی میگم: تمومش کنبا خونسردی ابرویی بالا میندازه و نگاش رو از من میگیرهمنشی: متاسفمخودش رو با برگه های روی میزش مشغول میکنه و ادامه میده: من نمیتونم اطلاعات شخصیه رئیس بدم بهتره بری سر کارت و مزاحم من نشیتو این لحظه که دارم برای دیدن سروش آتیش میگیرم واقعا کنترل روی اعصابم خیلی سخته... با همه ی اینا سعی میکنم آروم باشم و آبروریزی راه نندازمبا حرص میگم: ببین خانوم عزیز من نمیدونم تو چه مشکلی با من داری... برام هم مهم نیست که بخوام بدونم ولی بدون به نفعته که آدرس یا شماره تلفنی از آقای راستین بهم بدی چون اونقدر کارم برای رئیست حیاتی و مهمه که اگه بفهمه تو بخاطر یه لجبازیه بچه گانه همون اطلاعات به قول خودت شخصی رو بهم ندادی نه تنها بدترین برخورد رو باهات میکنه بلکه آخرش هم از شرکت پرتت میکنه بیرونمشتی به میز میزنه و با عصبانیت از جاش بلند میشهمنشی: بهتره مراقب حرف زدنت باشی... من به دختره آشغالی مثله تو کمک نمیکنم... آدمای مثل تو زیاد دیدم ولی آدمی به پررویی تو دیگه نوبره.. اگه کارت اونقدرا مهم بود صد در صد رئیس خودش بهت آدرس و شماره تلفنش رو میداد.. فکر میکنی با بچه طرفی؟سرم رو با حرص تکون میدمو دستی به صورتم تکون میدم...واقعا نمیدونم چیکار کنم؟-صد مرحمت به بچه که حداقل زبون آدمیزاد حالیش میشهصدای دادش بلند میشهمنشی: خفه شو احمقخدایا دارم دیوونه میشمبا حرص میگم: صداتو بیار پایین... چه خبرته؟پوزخندی میزنه و میگه: چیه خجالت میکشی؟... وقتی داری گندکاری میکردی باید فکر اینجاهاش رو هم میکردیمیخوام جوابش رو بدم که با صدای داد سیاوش حرف تو دهنم میمونهسیاوش: اینجا چه بره؟.. خانوم مگه اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفتین که داد و هوار میکنید؟هنوز پشتم به سیاوشه.. نمیدونم من رو شناخته یا نهمنشی: سلام آقای راستینسیاوش خشن میگه: سلام... هنوز جوابتو نشنیدممنشی: آقای راستین باور کنید تقصیر من نیست این خانوم اومدن و به زور میخوان آدرس خونه ی رئیس رو از من بگیرن.. هر چقدر میگم برام مسئولیت داره قبول نمیکنندپوزخندی رو لبم میشینهسیاوش با عصبانیت میگه: چی؟... به سمت سیاوش برمیگردم ک وسط راه خشکش میزنه.. معلوم بود داشت به طرف من میادمنشی پیروزمندانه من رو نگاه میکنهلحن سیاوش یهو ملایم میشه و میگه: ترنم تو آدرس سروش رو میخوای؟-آره.. بهم میدی یا واسه ی تو هم مسئولیت دارهمیخنده و میگه: میدم چیه.. خودم میرسونمتباورم نمیشه که به همین راحتی دارم میرم پیش سروش... هر چند اونقدرا هم راحت نبود-ممنونم سیاوشبا مهربونی میگه: وظیفمه خانوم خانوما... راستی مگه سروش نیست؟-ظیفه ای در کار نیست کارات همه از روی لطفه... نه... نیومدسیاوش: با من تعارف نکن که کلامون میره تو همبعد سری تکون میده و زمزمه میکنه: از دست این سروش که اصلا نمیشه پیداش کردلبخندی میزنم و چیزی نمیگمسیاوش: بذار برم یکی از پرونده ها رو از اتاقش بردارم الان میام میرسونمت-باشه.. منتظرمریموت ماشینش رو بهم میده و میگه: تو برو سوار شو من هم الان میام-آخه........بدون اینکه فرصت اعتراضی بهم بده به داخل اتاق سروش میرهنگام به منشی میفته که با چشمای گرد شده نگام میکنه.. بی تفاوت به جلوم نگاه میکنم و راه خروج رو در پیش میگیرمهنوز از منشی دور نشدم که آروم طوری که فقط خودم متوجه بشم میگه: خوشم میاد که به هر دوتا برادر نظر داریلبخند تلخی رو لبم میشینه.. به عقب برمیگردمو میگم: نترس.. حتی اگه همین قصدم داشته باشم خیلی وقت پیش تاوانشو پس دادمگنگ نگام میکنه.. نگام رو ازش میگیرم و ازش دور میشمصدای قدمهای یه نفر رو پشت سرم میشنوم به عقب برمیگردم که میبینم سیاوشهسیاوش: هنوز نرفتی؟-آروم آروم داشتم میرفتم که بهم برسیبا تموم شدن حرفم ریموت رو به طرفش میگیرملبخندی میزنه و با ملایمت ریموت رو از دستم میگیره.. رفتار خیلی تغییر کرده.. دیگه اون سیاوش عصبیه قبلی نیست... قبلنا خیلی با دور و وریاش خشن بود.. دقیقا نقطه مقابل سروش.. الان انگار جاش با سروش عوض شده.. اون سروش منطقی شده سیاوش.. اون سیاوش عصبی شده سروش.. شاید هم فقط با من اینطور رفتار میکنه.. نمیدونمسوار ماشینش میشمو چیزی نمیگم... اون هم سوار میشه و ماشین رو روشن میکنهسیاوش: بریم؟-اوهوممیخنده و ماشین رو به حرکت در میارهنگاهی بهش میندازم... دلم براش میسوزهچشمکی برام میزنه و میگه: چیه خانوم خوشکله؟آهی میکشم و میگم: زندگی خیلی برات سخت شدهلبخند تلخی میزنه و میگه: حقمه... بیشتر از اینا حقمه...سیاوش: حالا حالاها باید تاوان پس بدم-این حرفا رو نزن سیاوش.. تو هم زیاد مقصر نبودیسیاوش: نه ترنم.. نباید اون طور بی تفاوت از التماسات میگذشتم... هر چند الان دیگه واسه گفتن این حرفا دیره-من ازت گله ای ندارم سیاوش... زندگیتو بسازسیاوش: زندگی؟...سیاوش: من که زندگیمو خیلی وقته از دست دادم.. ترنم من محکومم تا اخر عمرم تنها زندگی کنم و افسوس لحظه های با ترانه بودن رو بخورم.. واسه ی من دیگه شروع دوباره ای وجود نداره اما تو و سروش هنوز فرصت دارین که پا به پای هم پیش برین و مرهمی باشین واسه ی زخمای همدیگه.. ترنم میخوای یه فرصت دیگه به سروش بدی.. مگه نه؟سری به نشونه ی آره تکون میدم... ایکاش ترانه هم زنده میموند و سیاوش این همه عذاب نمیکشیدبا خوشحالی میگه: میدونستم بالاخره قبول میکنی... سروش تو این مدت خیلی چیزا در مورد تو به ماها گفت... تمام چیزایی که تو نبود تو فهمید.. همه میدونیم که توی اون چهار سال هم عاشق سروش موندی و این رو بدون خیلی برامون عزیزینگام ازش میگیرمو به بیرون نگاه میکنمسیاوش با مهربونی ادامه میده: میدونم خاطرات تلخ زیادی داری ولی مطمئن باش به مرور زمان همه شون کمرنگ میشن و خاطرات شیرینی جای اونا رو میگیرن.. سروش میتونه خوشبختت کنه ترنم... باور کنلبخندی میزنم... به این حرف سیاوش ایمان دارم.. چون میدونم همین که کنار سروش باشم خوشبختم احتیاجی نیست کاری برام بکنه من به کنارش بودن هم راضیم فقط نمیدونم اون هم با من خوشبخت میشه؟سیاوش: این لبخندات خیلی برای سروش ارزش داره ترنم از سروش دریغشون نکن... خیلی داغونهنگاش میکنم و ناخواسته میگم: اون با من خوشبخت میشه سیاوش؟با تعجب نگام میکنه و میگه: این چه حرفیه ترنم؟... همینکه سروش تو رو کنار خودش داشته باشه خوشبخت ترینه-من دیگه ترنم سابق نیستم.. مطمئن هم نیستم که بتونم به اون روزا برگردمسیاوش: نگران نباش ترنم... تو هر جوری که باشی باز هم نه تنها برای سروش بلکه برای همه مون عزیزی... من مطمئنم بعد از یه مدت همه چیز خوب میشه.. بعد از چهار سال تو و سروش باز هم نتونستین همدیگه رو فراموش کنید این خودش نشونه ی بزرگیه.. نشون میده که عشقتون یه هوس زودگذر نبوده که با یه دوریه چند ساله و یه اشتباه هر چند بزرگ ازبین بره... قشنگترین معجزه ی عشق همین حرکت الان توهه که با تموم اتفاقات بد گذشته باز داری یه فرصت دیگه به هر دوتاتون میدی.. اینکه با همه ی وجودت میتونی عشقتو ببخشی و قشنگترین خاطرات رو باهاش بسازیلبخند مضطربی میزنم--حرفات خیلی قشنگه سیاوشسیاوش: اشتباه نکن ترنم.. اینا حرف نیستن.. حقیقتن... سروش همسفر خوبی برات میشه...مطمئن باش سروش ایمان داره... میدونم غذه.. مغروره.. خودخواهه.. زورگوهه.. تو این سالها خیلی عوض شده.. یعنی نبوده تو باهاش این کار رو کرد اما با همه ی اینا بدجور دیوونه و عاشقته.. همچین آدمی نمیتونه مواظب عشقش نباشه.. مطمئن باش ازت حمایت میکنه.. خیلی بیشتر از قبلناملتمسانه میگه: ترنم با قبول کردن سروش بذار خیالم یه خرده از جانب شما دو تا راحت بشه میدونم ازدواجتون با چهار سال تاخیرو عذاب مثل اون قبلنا نمیشه ولی حیفه که عاشق باشین و با هم نباشین... از من که گذشت شماها شانستون رو با هم محک بزنید.. هر چند من به آینده تون خیلی خوشبینمماشین رو گوشه ای پارک میکنه و میگه: با حرفام خسته ات کردم-نه سیاوش.. اینجوری نگوسیاوش: خیالم راحت باشه که امشب سروش با خبرای خوش میاد خونهبا خجالت میگم: اگه سروش قبولم کنه آرهمیخنده و میگه: اون رو که مطمئنمچشماش رو برای چند لحظه میبنده و میگه: خدایا شکرتبعد سریع چشماش رو باز میکنه و با چشم به آپارتمانی اشاره میکنهسیاوش: برو.. فقط بهت پیشنهاد میکنم که داخل خونه نریبا تعجب میگم: چرا؟با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه: وقتی توی عروسی اون همه بی حیا بازی در آورد............حس میکنم گونه هام از خجالت سرخ شدنسیاوش با خنده سری تکون میده و میگه: از دست این سروش... برو به سلامتآروم ازش تشکر میکنم و از ماشین پیاده میشم.. حتی روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم... بوقی برام میزنه و بعد از چند لحظه ماشینش با سرعت از جا کنده میشه.. با حرفای سیاوش جونه دوباره ای گرفتم.. لبخندی میزنم و به سمت آپارتمان سروش حرکت میکنم


